PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 [19] 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

Babak
23 خرد 1390, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوشنبه 23 خرداد سال 90
دست هايم خالي ست..نايي هم ندارد..
دست مرا تو بگير ...لرزش دست هايم را بپذير...
اين لرزش نه از سر شوق است ...نه از سر ضعف...
از سر ....است
جاي خالي را تو پركن...
هر چه خواستي بنويس ..يا فكر كن...
خيلي وقت است كه خيلي چيزها برايم مهم نيست...
ميداني ...پاهايم هم خشكيده است...
وديگر براي راه رفتن زير باران...حسي ندارد..
اين همه زير باران راه رفتم...خيس شدم...
ولي ..دلم..واژه هايم....پاهايم ...حتي كفش هايم هم...
باراني نشد...
از تو چه پنهان نازنين ...
هنوز هم دلم تنگ مي شود....هوايي مي شود...
براي بوي باران شبانگاهي...
كه در ميان كوچه خيس و خلوت...قدم بزنم...
وزير لب زمزمه كنم:
كوچه هاباريكن...دكونا بسته...
خونه ها...تاريكن ...طاقها شيكسته...
از صدا افتاده تار و كمونچه...
مرده مي برند...كوچه به كوچه...
جماعت....من ديگه حوصله ندارم...
آخه از شما هم گله ندارم...
كاش كه بوي باران مي گرفتم...

هی خدا این پسری ما از دست رفت . :-2-43-:بچه نونت کم بود آبت کم بود عاشق شدنت چی بود ؟ :-2-33-: ما امروز دوست داریم پست همه را ویرایش کنیم حرفیه ؟ :-2-37-: به ما گفتند: ازاين راه كه بروي..بعد از پيچ هفتم...
عشق در نزديك ترين آبادي منتظر است..
اما از شوق رسيدن...
حيف كه به بيراهه زديم...آبادي را نديديم...
و از ناراحتي بر روي ديواري شكسته نوشتيم :عشق كيلويي چند!؟:-2-31-:
مادري يم :-2-40-:

همه لرزش دست و دلم / از آن بود. /که عشق / پناهی گردد،
پروازی نه / گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق /چهره ی آبیت پیدا نیست.
و خنکای مرهمی /بر شعله ی زخمی
نه شور شعله /بر سرمای درون
آی عشق آی عشق /چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی / بر گریز حضور،
سیاهی /بر آرامش آبی /و سبزه ی برگچه / بر ارغوان
آی عشق آی عشق /رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست.
پسری یم :-2-38-:

Mina
23 خرد 1390, ساعت : 12:01 بعد از ظهر
خوب كلي از پستمان گذشته است

آقا ما شديد خوابمان مي آيد... ولي حيف كه هر وقت خوابمان مي آيد ناكام ميمانيم:-2-30-:
هر وقت سرمان را گذاشتيم رو بالش، بابا جان فرت آمده و تي وي را روشن مي نماين[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
ما آنوقت كفرمان در مي آيد..بيخيال هر چه خواب است ميشويم..

آقا ما ديشب يَك سوتي داديم اين عسل تا كي به ما ميخنديد:-2-30-:
ما از بس فيزيك خوانده بوديم ،مغزمان قفل بود...آمديم كه سايت .. در كنترل پنلمان ديديم گروه ختم قرآن آپ است..رفتيم تو و گفتيم يه جز آخر و يه جز ديگر را نميخواهيم..
آقا ما هنگ بوديم خوب...حساب كتاب هر چيزي از دستمان در ررفته بود...رفتيم پروفايل عسل،گفتيم عسل جان يه جز آخر كه ميشه فك كنم ميشه 31 و يه جز ديگه بگو:-2-30-:

آقا تا اين را گفتيم عسل غش كرد از خنده:-2-30-:
خوب من حساب جزء ها از دستم در رفته بود[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


آقا دعا كنيد خدا را هم خوش مي آيد ،اين خانه ي ِكوچك ِما به فروش رود:-2-30-:ما تمام آرزوهايمان در فروش آن خوابيده است:-2-30-:


برنامه نيم روز را ديديد ديروز؟!
اين بقول (!) جونم،سد علي ضيا، داشت زورخانه اي كار ميكرد..از اين ورزش هاي ِزورخانه اي...يك دوري ميزد..كفش و جوراب را هم در آورده بود..آقا ما غش كرده بوديم از خنده[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) گفتيم الان است كه بخورد زمين و ما بخنديم بهشان..ولي حيف اين بار نفرينمان نگرفت[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


الي جانمان، در پست ِقبل هم گفتيم ...ولي گفتيم شايد نبينيد..تولدت مبارك خانومي..ببخشيد من نديده بودم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

شبنمي رفتين سلام مارو هم برسونين به آني جون..بگين دلمون يه ذره شده واسه ش...يه ماچ ِمحكمم از لپش از طرف ِمن بكن[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

فعلنات پس فردا امتحان داريم...فعلا داريم ميريم صفا سيتي[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) ولي حيف شارژمان كم است:-2-30-:

بعد از عسل نوشت:
عسل جان آخر موتور هم خوش آمدن دارد؟:-2-43-:يعني چه خوب...صداي ِگوش خراش...سرعت ِ خوف انگيز..كلي عوارض دارد بچه جان..سوار نشو:-2-43-::-2-43-::-2-43-:

AsalBanu
23 خرد 1390, ساعت : 12:05 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام علیکم جمیعا
جونم واستون بگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
دیروز عزم خونه مادرمان را کردیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بعد از مدتها پیاده رفتیم
به این شویمان گفتیم که آخا من ماشینو ببرم ؟؟؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
گفتش نه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ما هم پیاده حرکت کردیم به سمت منزل مادرمان [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
انقدر از بازار بدم میاد
اصلا بیرون رفتن از خونه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یهنی عزا میگیرم روزی که قراره از خونه برم بیرون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
مردم چه حوصله ایی دارن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
هوشی
رفتیم سر کوچه مان منتظر اتوبوس
یه پرشیا اومد جلوتر وایساد
من داشتم میرفتم تا به ایستگاه اتوبوس برسم
فکر کرده بود دارم میرم طرف اون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
میخواستم بزنم نصفش کنم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ولی خوب بی محلی کردم رفت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
البته همه آبا و اجدادشو مستفیض کردم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بعد رسیدیم به بازار
آی شلوخ بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]( خیلیا همینجوری بودن :-2-06-:)
بهد از کوچه اومدم رد شم ماشین اومد
کشیدیم کنار رد شه
یه دختر کوچولو بود شیطونی میکرد ترسیدم پاش بره زیر ماشین کشیدمش عقب
بعد که ماشین رد شد اومدم بیام
این دختره هم دست منو گرفت و شروع کرد به آواز خوندن و دنبالم اومدن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
همینجور دستمو گرفته بود و آواز میخند ( لا لا لالا لا لا [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) آخرش مامانش صداش زد برگشت :-2-06-:
دیه اتفاق جالبی رخ نداد
شب هم با موتور برگشتیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
انقذه موتور دوز دالم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
الهه جان تولدت مبارک [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

+Lily
23 خرد 1390, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
ما یه پست بسی کوچک می دهیم
بعدا پاک می کنیم
مثل اینکه مشکل شلوار شبنم خیلی رو روح و روانش تاثیر گذاشته
درگیرش کرده
آخه خاله عزیزم
ته داستان به اون باکلاسی جمله ی فخیمه ی « اینا واسه فاطی تنبون نمیشه » یعنی چی ؟ :-2-06-:
پاک کردی نکردیا:-2-33-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-: ما امروز کل مخیله مان روی تنبون و شلوار و اینا متمرکزه :-2-22-:

حالا که قرار نیس پاکش کنم اینا رو اضافه کنم :
آقای پیام نور ! بالا اومدن نمره ی بقیه که روی معدل شما تاثیر نمیزاره
فقط رتبه رو بالا پایین می کنه
واسه انتقالی هم به معدل نیگا میکنن
مگه تو یونی خودتون میخوای جابه جا بشی ؟

ما دیشب داشتیم همشهری جوان می خوندیم
یه پسری توش بود متولد 67 ، زن داشت:-2-20-: :-2-20-:
سال 87 زن گرفته بود / ما تا حالا فک می کردیم هنوز کوچولوییم
بعد دیدیم همسن های ما دو سال هس زن گرفته اند :-2-30-::-2-30-:
ما عید امسال هم یک خاطرخواه پیدا کردیم مادرش همسن من بود :-2-31-:
4 سالش بود / از اول مهمونی زل زده بود به ما و هر کاری می گفتیم میکرد
بین من و خواهرم و دختر خاله هام گفت فقط منو دوس داره :-2-41-:
ما الان حس می کنیم شده ایم انگل اجتماع / شده ایم مصرف کننده
هیچ نفعی برای خودمان و جامعه نداریم
هر کاری حاضرم بکنم ! هر کاری !
البته بازم به شرط اینکه خلاف شرع و اصول اخلاقی و انسانی نباشه :-2-37-::-2-37-:
راستی اون عبارت جمله ی فخیمه سرقت ادبی بود
اینو از نیما دهقانی کش رفتم :-2-38-:

REAL LOVE
23 خرد 1390, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
سیلوووووووووووووووممممممم ممم:-2-43-:

من اعصاب مصاب ندارماااااااااا:-2-43-:
یکی بیاد این مهمونای مارو بیرون کنه بابا:-2-43-: به قول دوستم اینا دلشون واسه خونه شون تنگ نشده؟:-2-43-:
از همه کارم افتادم:-2-43-:درسم که دیگه هیچی:-2-43-:
الان رفتن خرید منم نشستم به جای درس خوندن از آرامش خونه استفاده کامل موکنم و سی دی رضا صادقی گذاشتم و ولوم و بالا و حالی و حولی:-2-31-:
منم امروز تولد موخواممممممممممممم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:هیچ جوره راه نداره بیام:-2-30-: تا از زیر کار درمیرم می پرم تو اتاق وو در رو می بندم و درس میخونم ...حالا به مامانم بگم میخوام برم ددر میگه درس نداری احیانا؟:-2-30-:
من تولد موخوامممممممممم:-2-30-:مامانننننن نننننننننننننننننننننن:-2-30-:

الهه جونی تولدت با تاخیر زیاد مبارک:-2-41-:

داشتم همشهری جوان میخوندم این سری رویدادای هفته ش فوق العاده اس:-2-31-:مخصوصا اونی که راجع به تیم ملی بانوان ـه که نذاشتن مسابقه بدن:-2-31-: الهی بمیرن همه شون:-2-42-:

حالم از درسای عمومی بهم میخوره:-2-42-: مزخرفا:-2-42-: از اول دبستان تا دم گورم که بخوایم درس بخونیم همینا رو می بندن به نافمون:-2-42-:

اون روزی این ستایش رو که پسرخاله م داشت میدید (مثلا) صداشو شنیدم الکی احساساتم فوران کرد:-2-35-:منو چه به این فیلمای آبکی و تکراری؟:-2-35-:ولی خو دست خودم نبود و با هر کلمه اون دختره اکش من سررازیر می شد:-2-35-:

این ساختمان پزشکانم که دیگه هیچی:-2-06-:عاشق منشی ام:-2-06-:دیروز که می گفت شما دو قطبی هستین؟ یه قطبی؟ قطبی نیستین اصلا؟ علی دایی؟ از فوتبال برم یه رشته دیگه؟:-2-06-:خیلی شوته:-2-06-:

یعنی الان تا شنبه می میرم و زنده میشم روزی هزار بار:-2-30-:کاش فردا شنبه بود و امتحانا شروع میشد:-2-30-:(فکر کنین که من کام کتابا رو جویدم و الان در حد دکترا آماده ام:-2-31-:)

راستی تبسم من فائزه رو دیدم تعجب کردم:-2-35-:با اینکه می دونستم چند سالشه ولی منتظر یه دختر 14-15 ساله بودم:-2-35-: تا دیدمش به رویا گفتم این خودشه؟ مطمئنی؟ رویا هم کلی اذیتش کرد که چقدر بزرگ شدی و اینا:-2-06-:

انگار دیگه با این چشای قرمز...
باید بهت بگم گلم...
خداحافظ...

یکی بود و یکی نبود
باشه برو بود و نبود
حق با توئه همه کسم
من بدم عیب از تو نبود...

اینم که تیکه از آهنگ رضا که الان شنیدم:-2-38-:
خودافیظظظظظظظظظ

یادم اومد نوشت:-2-06-:
روز پدر داره میرسه من تازه دیروز رفتم واسه مامانم کادو روز مادرشو خریدم:-2-06-:یه گلدون صدفی خریدم واسه اش:-2-06-:زنه چشاش در اومد گفتم واسه مامانم روز مادر میخرم:-2-35-:

NILOUFAR
23 خرد 1390, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
به نام خدا

در سیاره اول پادشاهی زندگی میکرد پادشاه در جامه ای ارغوانی بر تختی کوچک ولی باشکوه نشسته بود
پادشاه به محض دیدن شازده کوچولو فریاد زد :
-آهان ...اینهم رعیت !
و شازده کوچولو در دل گفت :
-او مرا از کجا می شناسد او که مرا قبلا ندیده است و نمی دانست مفهوم دنیا از نظر پادشاهان بسیار ساده است : (همه مردم رعیت هستند .)
شازده کوچولو نگاهش را به اطراف انداخت جایی برای نشستن نبود جامه قاقم پادشاه تمام سیاره را فرا گرفته بود ...

نمیدونم تا حالا کدومتون مفهم ترس رو خیلی خیلی از نزدیک احساس کردید نه ترس از سوسک نه ترسی که وقتی سوار ترن هوایی میشین احساس میکنید
یه چیزی بالاتر از همه این ها
گرد و غبار همه شهرمون رو گرفته و صد البته دلمون رو تا چند روز قبل نفس کشیدن برام خیلی مهم بود عجب نعمتی ولی الان نه ارامش بالاترین نعمته امنیت بهترین نعمته
دیروز حاظر بودم تو یه جزیره دور افتاده و تنها زندگی کنم هیچکس نباشه ولی آروم باشم که بدونم هیچ فکری هیچ خطری هیچ ترسی نیست
دکتر شریعتی میگه :
اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی
شدیدا دوست داشتم که نفهمم
خاطره ام رو نمیتونم بگم چیزی جز ترس نیست هم واسه من و ندا که اتفاقی افتادیم تو اون اوضاع بد هم واسه مامان اینا که دیروز انقدر دلواپس شده بودند .ما اینجا هیچوقت آرامش نداریم ...


الان یه کم حالم بده فقط احتمالا شب حذفش میکنم

Sokout_shab
23 خرد 1390, ساعت : 12:27 بعد از ظهر
23 خرداد

هنوز من در عجب موندم... منی که خاطره ندارم چرا مویام خاطره از خودمان در وکنیم...
دیروز تا آنجا گفتیم که قراره بریم موهایمان را بزنیم.... با خواهری به آرایشگاه رفتیم... خواهری زیاد تو کار فشن مشن و این چیزا نیس... خوب بنا به سنش نبایدم باشه... حال ما یه جور می گوییم سن نروید پیر را بچسبید ها... خواهرمان تنها 28 سال بیشتر ندارد... در مقایسه با خودم گفتم... خوب ما هم زیاد اهل مد و فشن و پشن و مشن و این چیزا نیسیم.... داشتیم می گفتیم خواهری رو اول فرستادیم تا ببینیم خوب کوتاه می کند یا نه؟ ما همیشه اینطور هستیم اول کس دیگه ای رو موش آزمایشگاهی می کنیم بعد خودمان... هوچی تا خواهری نشست .... دیدیم خوب است... ژورنالش را گرفتیم، به مدل موهم ژورنال گویند دیگر؟! هوچی ژورانالش را دیدیم هرچی توش بود کوتاه... ما دو سال موهایمان را بلند نکردیم که بعدش برویم کوتاه کنیم آن هم در آن حد... هوچی از این مدل موها دیده این که از پشت کوتاه کوتاه و از جلو بلند است... آرایشگر آن را به ما پیشنهاد داد... دو دل بودیم... خواهری می گفت بزن... من می گفتم دلم نومیاد... هوچی تا آخر آرایشگر دست به قیچی برد و موهایمان را از پشت بلند گذاشت و از جلو جلو تیکه تیکه تیکه تیکه زیادی تیکه دارد خوب... تا کار آرایشگر تمام شد... خودش خوشش آمده بود... چند سال از آنچه بودیم کوچک تر شده ایم... البته ما کلا همینطور هستیم... یعنی تو فرض کن 20 سال ولی به ما 14 15 سال بیشتر نومیاد... این را گفتیم یه خاطره ای عرض کنیم.... رفته بودیم پارسال برای باز کردن حساب... مسئول بانک بر می گردد به خواهریمان می گوید برای خودتان می خواهید؟ می گوید نه برای ایشون... بانک دار بر می گردد می گوید مگه تو به سن قانونی رسیده ای :-2-43-: حرصمان در آمد... برگشتیم گفتیم آقا ما 19 سالمان است :-2-43-: گفت اصلا بتون نمیاد... می خواستیم بگوییم به تو چه که به ما می آید یا نه... :-2-43-:
جدیداً خیلی صحبت می کنیم این را می دانیم... گفته ایم دیگر شاخه ای هستیم...
دیشب برادر جانمان تصمیم گرفت که در هال بخوابد... ما هم دلمان برای اینتی و یه صحبت مفصل با پگاه جانمان تنگ شد... همین که آمدیم پشت نت بشینیم به سلامتی نت قطع شد و اساسی ضد حال خوردیم... هر کاری کردیم درست نشد که نشد گرفتیم خسبیدیم... باز هم کابوسی دوباره... یعنی دلم برای یه خواب با آرامش تنگ شده... صبح با خستگی که در طول شب در تنمان مانده بود... با صدای آهنگ بیدار شدیم... خواهرمان سر صبحی عشقش کشیده است و آهنگ گذاشته است... یه نگاه چپکی بهش کردیم... ولی او سرش را به آن طرف برگرداند و یعنی هوچ...
دیگر از جایمان بلند شدیم و نشستیم پشت نت تا 10
بعد از آن درس و ناهار درست کردن و دیگر هوچ...
فردا امتحان احلاق داریم.... نمونه سوالات را که می زنیم خوب است... باز هم نمی دانیم...
ان شاءالله که خوب می دهیم...
روز همگیتان خوش...
پ.ن : الهه جان تولدتو تبریک می گم گلی... :-2-40-:

.arsana.
23 خرد 1390, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
:-37-::-37-:
خواب میخوام ،خواب دوست دارم
دیروز ظهر تو خواب داشتم تو آسمون پرواز می کردم نه بال داشتم نه پری:-2-35-:
فقط دستامو بالا پایین می آوردم و یوهویی می رفتم بالا
بعدش روی یه کوه فرود اومدم و تا سرمو برگردوندم دیدم بهمن داره میاد سمتم .بعدشم د بدو که فرار. نمیدونم چرا تو اون لحظه از قدرت پروازم(:-38-:)استفاده نکردم و فقط می دویدم بعدش خیلی جالب بود یه میله ای نرسیده به قله بود که گرفتمش بعد بهمن از زیر پاهام رد شد:-2-06-:

یه خواب دیگه هم بعدش دیدم :-2-19-:
از این ترک پرید رو اون ترک:-2-31-: جان هلنا:-2-37-: خیلی عجیب بود خدایی :-2-29-: من تا دو ساعت بعد تو شوک بودم:-2-19-: خواب دیدم یکی از دوستام یه شماره ای بهم داد گفت بهش زنگ بزن و اسم کتابارو بپرس فکر کنم رمان بود:-2-35-:آقا من زنگ زدم به اون شماره ،یه پسره گوشی رو برداشت و شروع کرد حرف زدن یعنی چرت و پرت گفتن :-7-:بعد یهو نمیدونم چی شد گفت یه دیقه گوشی دستت :-2-43-:منم تو خواب گوشی رو نگه داشتم دیدم از اونور میگه دنیا هیشکی نیست بعد یهو صدای یه دختره اومد پشت گوشی که گفت سلام منم تا اومدم جواب بدم مثل اینکه گوشی از دستش کشیده شد:-2-37-:بعدشم یادم نیست
این چه خوابی بود؟ پسره تو خواب حرفای عشقولانه تحویلم می داد:-2-19-:من بدبخت خوابامم قاطی پاطی شده :-2-35-::-13-:

دیشب تا 4 صبح بیدار بودم داشتم زبان فارسی می خوندم :-2-15-:تموم نمی شد که:-119-:
آخرشم یه درس موند گذاشتم دو ساعت بعد که از خواب بیدار شدم بخونم ولی چه بیدار شدنی چون کم خوابیده بودم کل بدنم به هم ریخته بود و حالم وحشتناک بد بود.نیم ساعت که فقط لبه ی تخت نشستم تا حالم سر جاش بیاد انگار تو دلم رخت میشستن بعدش بالاجبار پاشدم که دیر به امتحان نرسم.:-2-35-:
رفتم بیرون حالم بهتر شد ولی تا رسیدم انقلاب کل نفسم یهو رفت اصلا انگار اکسیژنی تو این هوا وجود نداره :-2-42-:دیگه با هر بدبختی امتحانه رو دادم و زود اومدم بیرون .یه نیم ساعتم تو حیاط نشستم حالم خوب بشه ،خوب نشد .دیگه گفتم راه بیفتم فوقش وسط راه حالم بد میشه. قرار بود امروز گیلدا رو هم بخرم . دیگه با همان حال خراب مغازه به مغازه رفتم ولی هیشکی نداشت آخرشم به کتابفروشی ای که همیشه ازش کتاب میخرم رفتم داشت انقدر خوشحال شدم که حالم خوب شد :-2-38-:اصلا نومودونم یوهویی یه معجزه رخ داد:-2-31-:دیگه بعدشم رسیدم خونه ولی الان به شدت خوابم میاد :-28-:

امتحانامم تموم شد:-2-16-:فقط تاریخ و کامپیوتر مونده که فردا و پس فردا دارم بعدشم می شینم رمان خوونی:-2-05-:50 صفحه از گیلدا رو هم خوندم:-2-37-:ولی جدیدا به یه عادت بدی دچار شدم که تا ته کتاب رو تیکه تیکه نگاه می کنم و بعد که از کل ماجرا باخبر شدم میشینم کلشو میخونم:-2-43-:الانم کل موضوع گیلدا رو فهمیدم:-2-09-:چقدر عادت بدیه واقعا!:-2-02-::-2-:از این به بعد باید مقاومت کنم اینجوری که نمیشه :-119-:

می رسیم به هلنا جانم:-2-06-:
دیروز عکسای جشنشو از مهدکودک آورد خونه و مادرجان تازه فهمید که هلنا چقدر چاق و تپل مپل شده:-2-38-:حالا چرا بچه 6 ساله تپل شده ؟ چون خانم هر یه ساعت یه بار گرسنه میشه :-2-42-:طی این مشکلات مادرجان تصمیمی اتخاذ کردن که هلنا مسئول جمع کردن سفره صبحونه ناهار و شام هست و اگه سفره رو جمع نکنه از غذا خبری نیست:-24-::-24-::-2-06-:هلنا هم دیروز مثل یه جاروبرقی خودکار کل خونه رو تر و تمیز کرد:-2-06-:وسطش میومد یه ناز و عشوه ای هم واسه من میومد و می گفت:
_هلیا هال رو دارم تمیز می کنم ،شلوغی شده.:-2-06-:
بعد از اونور به مامانم می گفت:
_مامان دلت بخواد داره تمیز میشه :-2-06-:(منظورش هال بود:-2-26-:)
بعدش دوباره یه سرکی به اتاق من می کشید می گفت:
_هلیا مامان گفت اگه سفره رو جمع کنم بهم غذا میده :-2-06-:
اون وسطم واسه اینکه پیاز داغشو اضافه کنه دستشو میذاشت رو شکمش می گفت وای دلم:-2-06-::-24-:

Star_69
23 خرد 1390, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
با عرض معذرت از پست دوم ما پ.ن داشتیم :-2-30-:
الی تروخدا گیر نده من هفته ای دو هفته ای یک بار میام دیگه 2 تا پست که قابلمو نداره :-2-40-:
پ.ن:لیلی اون تنبون فاطی اخر داستانش رو خوب اومدی من که اینور مرده بودم از خنده:-2-06-:
پ.ن:نیلو هوای شهر ما هم تمیز نیست من رفتم یکم توی حیاط بشینم سوزش چشمام کمتر شه گرد و غبار گلوم رو احاطه کرد:-2-30-:
پ.ن:دوستانی که شماره ی گوشی منو داشتن باید خدمتشون عرض کنم که خطم مسدود شده و فقط امکان دریافت داره اگر اس ام اس شون نیاز به جواب داشت از یه خط دیگه جواب میدم پس تعجب نکنید.

همین!:-2-40-:

sue.sun
23 خرد 1390, ساعت : 12:55 بعد از ظهر
سلام

خاطرات پاره شدن شلواراتون رو خوندم یاد خودم افتادم
چند سال پیش رفته بودم بیرون خرید کنم. هممینطور که داشتم از توی خیابون رد میشدم ( آخه من همیشه عادت دارم از توی خیابون برم نه از پیاده رو اونم به خاطر شلوغیش) یه موتوری اومد و ایستاد جلوی روم منم خواستم که بهش نخورم کمی خودمو کشیدم کنار که یه دفعه :-2-02-:از این طرف خوردم به یه موتوری دیگه که گاری بهشون وصله:-2-33-:چشمتون روز بد نبینه این شلوار ما آی جر خورد آی جرخورد:-2-43-: یه هشتی بزرگ این شلوار ما پاره شد پای مبارکمون هم خونین و مالین :-2-18-:
خلاصه شانس آوردم یه مجله خریده بودم قبلش
این مجله رو چسبوندم به پارگی شلوار مبارک و بدیو بدیو رفتم توی اولین بوتیک لباس فروشی و گفتم یه شلوار سایز فلان بدین
اونم گفت از کدوما بدم منم گفتم هرچی دادی خوبه :-2-35-:یارو اینجوری:-2-31-:
خلاصه رفتیم اتاق پرو و شلوار رو پوشیدیم و اومدیم گفتیم آقا پولش رو حساب کن یارو این شکلی:-2-31-: گفت پس شلوار کو؟
گفتم ایناهاش پوشیدم شما فقط حساب کن:-2-35-::-2-27-:

یه بار هم با همسری رفته بودم خرید تره بار :-62-: که یکی از خریدها از دستم افتاد همچین که خم شدم ورش دارم یه صدای نا هنجاری شنیدم:-107-:که کاش اشتباه می شنیدم
دیدم ببلللللللللللللللللهههههه ههههههههههه این شلوار ما از کجا تا کجا شکافت:-2-02-:
خلاصه به همسری گفتیم شما از جلوی ما برو ما هم از پشت سر شوما تا برسیم به ماشین خدا رو شکر کسی نفهمید زودی رفتیم خونه و تعویض شلوار نمودیم و برگشتیم ادامه ی خرید:-71-::-2-10-:

خوب یک چیزی بگوئیم باز دلتان را آب بیندازیم:-2-11-: امروز رئیس شماره یکم ( همون رئیس جون جونیه ) قراره به تمام کارمندا یه کادوی توپولی دیگه به مناسبت روز مرد بهمون بده:-2-04-:آی چقدر کیف میده از این پولا که میدن:-2-05-: چقدر خوبه آدم بره باهاشون ولخرجی کنه . ما ولخرجی دوست میداریم:-2-14-:

شفنمی جا ما هم آنیتا خانم را ببوسید و بگوئید از طرف سوسن خانم ، خوشکل خانم ، ابرو کمون بود
تولد کدوم الهه است ؟> به هر حال تولدت مبارک :-118-:

شبنم
23 خرد 1390, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
دوستانی که در مورد صندلی داغ فرموده بودند :-2-43-::-2-43-:: این دوروبرا اخلاق و رفتار میزون تر از بنده پیدا نکردید :-2-43-: صحبتتون نشونه لطف شما بود که سپاس گزارم ولی دور از حوصله و روحیه و شرایطمه . عذر می خوام :-2-40-::-2-40-:

انصافا منم میخواستم اینو بگم ولی گفتم اخلاق نا میزونتون دامنمون رو میگیره :-2-38-:فکر کنم ایشون بشینن رو صندلی داغ جواب همه سوالا رو اینجوری :-2-09-: بدن



و در جواب دوست محترممون سیصد و نوزده این که خیر . نام کاربردی فقط یوزره ، همین و ذهنتون رو مشغول نکنید :-2-40-:

این که گفتین سیصد و نوزده منظورتون بهی بود ؟ :-2-22-::-2-22-::-2-22-:

ما دیگه تا فردا پست نمیدیم :-2-38-: چشم بزرگی می رسونیم سهم کادوتون همنقدی بفرستید بیاد :-2-37-:

Elnaz
23 خرد 1390, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
:-2-35-:منم یه اپسیلونی بگم:-2-35-:
اقای نوین کاشف به عمل اومد خاطرات رو گزینشی میخونین:-2-35-:چون دوستان دیگه هم بودن تسلیت گفته بودن و کمی هم سوتی توش بود که سریع درست کردن:-2-31-:هیشکیم ندیداا:-2-31-:
صندلی داغتون جالب میشه ها همه سوالا جوابش میشه بعدی:-2-38-:
جای دوستانی که نمیان سبز وچشم سلام همگیتون رو میرسانیم که نشانه بزرگواری دوستانه:-2-37-:

AsalBanu
23 خرد 1390, ساعت : 01:51 بعد از ظهر
به جون جفت بچه هام چند وقته کم پست دادم
این یکیم دومیه
الی خودت گفتی 2 تا اکشال نداره
سیبیلت هنوز جا داره اینو رد کنی ؟؟؟؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]من به قربان اون سیبیلت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
آخا هر کی میره میتینگ جدا از اینکه کوفتش بشه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] جز میزنه اگه پیغام منو به آنی جونم نرسونه
آنی دلم برات قد این شده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
تولدت مبارک [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
زودی برگرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سبزینه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یه بار هم این شوی ما خواست کارتون ورداره از روی زمین
شلوارش پکید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]دوستاش میگفتن این یه بلای آسمونی بوده سرگردون تو رو دیده زده به شلوارت پکونده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یه درز سالم تو شلوارش نموند [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا شانس بیاری تو میتینگ نپکی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

عیدی
23 خرد 1390, ساعت : 01:52 بعد از ظهر
چتونه امروز شما:-2-36-:چرا هی تند تند خاطره مینویسین:-2-36-:من هی با گوشی میام مال یکی رو میخونم میرم کنتل پنلم میبینم یکی دیه خاطره نوشته دوباره با اون سرعت افتضاح میام میخونم دوباره تو کنترل پنلم یکی دیه:-2-36-:دهه:-2-36-:نه به رئزای پیش که اینجا پرنده پر نمیزد نه به امروز:-2-36-:اعصاب ندارم:-2-36-:
خب:-2-09-:
ما دیروز اصلا اعصاب نداشتیم قاطی بودیم وحشتناک:-2-36-:گفتیم یه رمان بخونیم دلمون واشه:-2-07-: چشم هایی به رنگ عسل رو دان کردم ریختم تو گوشی مبارک ساعت 9 شب شروع کردیم به خواندن:-2-28-:ما اماده برای گریه بودیم:-2-39-:فقط یه تلنگر میخواستیما:-2-39-:یهو فرزاد جانمان سقوط کرد ته دره:-2-34-:ما را بگو با حرفه خیلیای این دختره جیگرمان اتیش گرفت:-2-34-:همینجور زدیم زیر گریه مثل شی گریه میکردیم:-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-: گریه میکردیم کتاب را میخواندیم:-2-34-:یهو دیدیم فرزاد نمرده:-2-28-:این همه گریه کردیم الکی:-2-22-:خوندم تا ته بعد چون خیلی دقیق خونده بودم:-2-19-:یکی نیست بگه خنگ خب اولش این دختره تو شب کنار یکی دراز کشید بود:-2-02-:رفت تو گذشته ما این را یادمان رفته بود الکی گریه کردیم کلی:-2-34-::-2-22-::-2-27-:
اقا امروز تولد خواهرمان هست:-2-04-:ما هیچی نخریدیم:-2-22-:پول میدهیم:-2-22-:فردا قرار شد تولد بگیریم چون خالم امشب ساعت 1 میرسه تهران:-2-19-:ما کلی خوشحالیم:-2-24-:
اقا یه رمان خوب معرفی کنید ما بخونیم روحیمان عوض شود:-2-36-:
اقا ما خیلی خندیدیم سرخاطرات شلوارتان:-2-06-:ما عاشخ این صحنه ها هستیم:-2-06-:
میرید میتینگ؟:-2-31-:
خوش بگذره:-119-:سلام ما را هم برسانید:-2-01-:
الی خاله دوست دالم:-6-::-8-:
بعد نوشت
تولد کدوم الهه است؟:-2-35-:
:-2-40-:مرسی خاله
تو پست سوسن خاله زدم :-2-38-:
اله دیدیم خاله رفتم بش تفریک گفتم:-2-40-:
بعد سجاد نوشت
خیلی تلخ بود عکس و متنش خیلی:-2-30-:

sue.sun
23 خرد 1390, ساعت : 01:57 بعد از ظهر
چشم شبنم جان آن را هم تقدیم مینماییم
****************************
آقا یک خاطره ی دیگر از این شلواری ها بوگوئیم
به جون شوما مال ما نیست آقا
دو سال پیش یه بازرس از دیوان اومده بود برای رسیدگی به این حساب کتابهای ما
بماند که این آقا چقدر من بیچاره رو اذیت کرد
خلاصه یک روز دیدیم این آقا یه وری یه وری داره میره بیرون ما هم هی نگاه میکردیم که چرا این اینجوری راه میره:-2-31-:
خلاصه این آقا رفت بیرون ما هم متعجب که دیدیم آن یکی همکارمان که رئیس شماره 4 ما میباشد با قیافه ای اینجوری:-2-06-:برگشته توی اتاق
گفتیم چه خبر است که گفت این آقای بازرس نیومده میگه میخوام برم خونه و بیام همینطور که داشته میرفته این همکار ما ملاحظه نموده که شلوار این آقا از کجا تا کجا جر خورده و زودی آمده و برای ما تعریف نموده:-2-38-:ما هم کمی اورا نصیحت نمودیم که مسخره نکن شاید گریبان خودت را هم بگیرد:-2-43-:
خلاصه این بیچاره اون روز اصلاً نیومد

*****************************
نه سرابم
نه ستاره
نه كويرم
نه يه دريا
من يه حسم
مثل ديدن يا شنيدن
من همون احساس عشقم
گاهي ابي وزلالم
گاهي اتشين وسرخم
من همون احساس عشقم

به قول بعضیها بعد نوشت:
به ما که نگفتن کدوم اللهه شاید به شما بگن:-2-15-:
تولد الهه 70 سردبیر ماهنامه سایت جیجه

بعدتر نوشت:
ممنون الی جونم دوست دارم دو هوارتا به اضافه ی 11 تا:-2-40-:
الهه خانوم تولدت مبارک:-2-40-: برای خودت مجازی کادو بخر از طرف من منم برای خودم مجازی کیک میخرم از طرف شما:-2-35-:

م.ن
23 خرد 1390, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان، ای دوست
چنان به دام تو اُلفَت گرفت مرغ دلم
که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست (سعدی)



سلام


خیال تو بود که از کوچه هایی بی عبور مرهمی شد به جان زخمی صدها ستاره و با نگاه آسمانی ات کوچه را به شوق حجم درد اولین نگاهت سالیانی بی تابه وصالت نگاشتی


ای دوست ای حریم دستهای عشاق خانه ات آباد
که گور تنگ نای ِگلویِ هزار خواهش دیدنت
بر آستان بی حضورت که گویی نمیشناسم
تنها و فقط
تورا می طلبد


ای هشتمین خورشید
نگاه کن


بوی تورا به نسیم لحظه هایت همین ها بود که میمرد
دلها لبالب از تو پر نشد مگر نگاهت که بخشیدی و سر به گور خراشیده ی اهل سخن نهادی
پاک باز نگاهت از تو میخواهم آروزیش را که بی حضورت ای دوست رنگها درد بی کسی میزند


آه
و میدانم


به تو اسیر باید بود در غمان
چرا که نه یارای سفردارم و نه خیالی از ترک...
پاهایم تورا تاب نمی آورد.سریع میرسی که هنوز پیچ و خم خود را ندیده ام


یا غریب
شما که زاده ی نورید
و نه
هم سان نور شاید
بلکه هم خودش


نگاهی به جان زخمی و پرهای شکسته ام بکن



از همتون التماس دعا دارم

پائیز96
23 خرد 1390, ساعت : 02:37 بعد از ظهر
سلام

امروز بازدید از ازمایشگاهمون داشتیم:-2-35-:

اما تنها کاری که نشد بازدید بود من شاهد دعوای همکارم با رئیسمون بودم :-2-09-::-2-41-:

واقعا بگم خیلی کیف داره شاهد دعوای دو نفر باشی که این بگه اون جواب بده :-2-01-: و تو هم این وسط پارازیت ول کنی و همش بگی حالا اشکال نداره کوتاه بیاید :-118-:

چه کیفی میده همش نصیحت کنی و نگاه عاقل اندر سفیح به دو طرف کنی :-2-19-:

کلا هنوز تو جو دعوام :-2-22-:

من کلا عاشق حاضر جوابی هستم :-2-13-:اخه منم کمی با رئیسمون دعوا نمودم و طرف دوستم رو گرفتم :-2-04-:کلا هرچی گفت جواب دادم اما وقتی دیدم دیگه داره قاط میزنه یه کمی سکوت کردم:-2-39-:

تو دلم گفتم بزنید تو سر و کله هم به من چه:-2-11-:


بای تا بعد.....:-2-37-:

p_f_p
23 خرد 1390, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
سلام به همگی

حالم اصلا خوب نی

امتحانام نموم شد

اماااااااااااا
از بهترین دوستام دوستایی ک همیشه با هم بودیم زنگ تفریح ها نمیرفتیم بیرون و با هم بودیم حالا بعد 3 سال از هم جدا شدیم

چقدر زود این 3 سال گذشت
دیروز کلی با بچه ها گریه کردیم تا شب چشام میسوخت
حالا من شانس اوردم ک دوست صمیمیم غزل همسایمونه طبقه بالاییمون میتونیم هر روز همدیگه رو ببینیم

فقط اینو میتونم بگم قدر دوستاتونو بدونید

فعلا

tyler darden
23 خرد 1390, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]سلام..
امروز خاطره خاصي ندارم.. يعني تا الان فعلا هيچ خبري نيت و همه چي امن و امانه:-2-31-:.. امروز با بچه ها دارم ميرم ميتينگ كه اميدوارم مثل هميشه خوب باشه:-2-41-:.. از اينكه دوباره دارم بچه ها را ميبينم خوشحالم..فكر كنم بعد امروز كه بگذره ديگه نبينموشون تا اگه ميتينگي بزارند براي اوايل مرداد.. چون داريم بعد از كنكور من ميريم يه مسافرت ايرانگردي، هر چند خود من زياد از مسافرت خوشم نمياد و به زور دارن منو ميبرند:-2-35-: خوب بگذريم.. ديشب كلا 3 ساعت بيشتر نخوابيدم،شبنم خانم چند وقت پيش يه رمان بهم معرفي كرد به اسم همخونه(يعني من ازش خواستم بهم معرفي كنه:-2-35-:) كه ديروز از ساعت 4 بعداز ظهر شروع كردم به خوندنش و تا 4 صح طول كشيد تموم بشه:-2-32-:.. من همينطوريم ديگه.. يه كاري را شروع ميكنم تا هرچه زودتر تمومش نكنم ول كن نيستم:-2-36-:رمان كه تموم ديگه نميتونستم چشمام را باز كنم.. كلا اين چند وقت بيخوابي بدجور يقه مان را گرفته:-2-37-:
امروز تو نت وبلاگ يه نفر را ديدم كه خيلي اعصابم را بهم ريخت.. حالا اينجا ميزارم خودتون بخونيد و يه ذره در موردش فكر كنيد!
وبلاگ:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
این مرد رو که دیدیم انگار کسی قلبم رو تو دستش گرفت و با تمام قدرت فشار داد. هرکسی اگر این مرد رو میدید از دستها و لباسهای تمیز و لوازم واکس اندک و تازهش متوجه میشد که این مرد واکسی نیست و شاید روز اولیه که این کار رو داره تجربه میکنه.
مردم که رد میشدن ، خیلی آروم میگفت «واکسیه». از اون حرفهایی که آدم وقتی میگه نمیخواد کسی بشنوه… / روزگار غریبیست

lili59
23 خرد 1390, ساعت : 03:09 بعد از ظهر
سلام به همه دوستان:-2-25-:

امروز خيلي سرم شلوغ بود، يه عالمه كار داشتم و فرصت نشد زياد به سايت سر بزنم. كارام امروز خيلي زياد بود.

ولي از هر فرصتي براي تايپيدن رمان (هانا) استفاده كردم و تايپيدم.:-2-38-:

امروز خيلي خسته شدم.

الانم كه اومدم رئيس تو جلسه است.:-2-35-:
خلاصه اينكه امروز كلي مشغول بودم.

مینا
23 خرد 1390, ساعت : 03:23 بعد از ظهر
سلام


مرسی سجاد ...

چند وقتیه که دارم سعی میکنم بی تفاوت باشم . خیلی از واقعیتهای عریان اجتماعمو نبینم یا اگه هم دیدم رومو برگردونم و خودمو به اون راه بزنم . تفاوت من با اون کسی که خودشو به بی خیالی زده و سعی میکنه با به کارگیری واژه های آنچنانی خودش و دیگران رو قانع کنه که باید سوخت و ساخت چیه ؟ !!
تازه آخرش هم میان میگن من ِ نوعی مشکل دارم و اونا حق دارن و حرف راستو میگن . همیشه هم آرامش فکری دارن و تو این پیله ای که دور خودشون تنیدن دارن با آرامش ایام میگذرونن ... نه اینکه از جبر زمان ناراضی نباشن ولی صلاح و عافیت رو در رضایت و سکوت میدونن ...

کاش اقلاً شغلم چیز دیگه ای بود و خیلی از چیزائی که به صلاحم نیست بدونم رو نمیدونستم . شاید اونوقت این آرامش دوستان نصیب من هم میشد .
میدونم خیلی دارم به بیراهه میرم ولی اگه این حرفا رو هم نزنم حس میکنم ... بگذریم ..

دو سه روزیه که زیاد سر حال نیستم . امیدوارم امروز با دیدن دوستام یکم حالم جا بیاد .


ببخشید تلخم ولی فکر میکنم منم حق دارم تو این دفتر خاطرات گاهی اوقات گلایه ای بکنم .


خدا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه ...

nemesis
23 خرد 1390, ساعت : 04:45 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
خوشم اومد امروز از این شکلک ها استفاده کنم.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
نه به دیرورز که اینجا اینقدر خلوت بود، نه به امروز که همگی خاطره نوشتین [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
انقدر خوشحال شدم خاطره ها تونو دیدم و چه اتفاقای رنگارنگ و ..... داری [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

خوب منم از امروز بگم که اولین روز کارورزیمون بود، اونم کجا؟ آزمایشگاه انگل شناسی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

یعنی سر صبحی چه کارا که نکردم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

3 گرم مدفوع گاو و اندازه می گرفتم، دوستمم 42 سی سی اب اضافه می کرد و مخلوط می کردیم و از صافی رد می کردیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) بعدم طی فرایند های دیگه ازشون لام تهیه می کردیم
ببخشد و اینام نداره، خوب کاره دیگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
بعدشم نشستیم تخم های انگلی که توشون بودن و شمردیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

آقای دکتر هم آخرش رفتن برامون چای آوردن،[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) چقدر توی اون فضا چسبید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
همینطوریش تا ساعت 1:30 کار کردیم و خسته و خمیر برگشتیم خونه.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

دیگه تا 45 روز کارمون در اومد. صبح تا ظهر سر کار، فعلا 10 روزشو خدمت انگل شناسی هستیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
آهان، یه نفرم دو تا شونه زنبور عسل آورده بود، زنبورا خود بخود شروع کرده بودن به مردن، اینام آورده بودن ببینن چشون شده، کرده بودنشون توی مشمبا، یه صدای ویز ویزی می دادن که ، تا یه کوچولو مشمبا رو طرف تکون میداد، می گفتیم الان میان بیرون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

خوب اتفاق خاصی هم نیفتاد.

+ خوب بچه های عزیز بازم که میتینگ تشریف دارین [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) البت چون تفلدت آنی جونه، بهتون خوش بگذره، از طرف ما هم تبریک بگین و بهشون بگین که دولمون براشون تنگ شده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

+ الهه جون تولد تو هم با تاخیر مبارک [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) من دو روز بعد تولدت می خواستم بیام خصوصی بهت تبریک بگم، نمی دونم چرا دیدم تاریخش گذشته، خجالت کشیدم، ولی الان می بینم که اشتباه کردم، به هر حال، تولدت مبراک، انشاا... به همه آرزوهای قشنگت برسی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

و دیگه چند تا هم پ ن داشتم که یادم رفت.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

REAL LOVE
23 خرد 1390, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
اقای نوین کاشف به عمل اومد خاطرات رو گزینشی میخونین:-2-35-:چون دوستان دیگه هم بودن تسلیت گفته بودن و کمی هم سوتی توش بود که سریع درست کردن:-2-31-:هیشکیم ندیداا:-2-31-:



فکر کردین من بودم که تسلیت گفتم و سوتی دادم و زودی درستش کردم؟:-2-35-:
بلی اعتراف موکنم که من بودم:-2-43-:قربون مینا جونی که زود سوتیمو گرفت و خبرم کرد و کلی هم بهم خندید:-2-35-:

راجع به پست سجاد بگم:
خو منم خیلی دلم میخواد این چیزا رو هیچوقت تو شهری که ما راحت توش زندگی می کنیم و واسه خودمون الکی خوشیم نبینم... نباشن همچین آدمایی... ولی نمیشه...آرزوی محالیه...
همیشه هم دلم خواسته کمکی کنم و به قول همشهری جوان نه پول خوردایی که به دردم نمی خوره ،بلکه یه کمکی بکنم که خودم ازش خجالت نکشم...
حالا این آقایی که تو عکسه واسه خودش یه شغل جور کرده(هر چند وجهه خوبی نداشته باشه پیش خیلیا) ولی بازم خدا رو شکر می کنه که دست احتیاج جلو کسی دراز نکرده...شرافت داره واسه خودش و خونواده ش
ولی من خودم به شخصه خیلی کم پیش میاد دلم واسه کسایی که بدون هیچ تلاشی می شینن یه گوشه و دستشونو جلو مردم دراز می کنن با هزار دعا و آه و ناله،بسوزه...

چند وقت پیشا یه پسر نوزده بیست ساله ای اومده بود پیش بابام و خواهش و التماس که یه کاری به من بدین براتون بکنم تا در ازاش بهم پول بدین... جلو زنا رو می گرفت و می گفت بدین بارتونو تا خونه براتون بیارم تا بهم پول بدین...

خیلیلا مشکل مالی دارن ولی حداقل خیالشون راحته که یه منبع درآمدی دارن که یه پول بخور و نمیری ازش دربیارن و زندگیشون حتی اگه شده خیلی سخت بگذرونن... چرا باید یه جایی نباشه تا کسایی که واقعا محتاجن و واقعا دنبال کار می گردن رو پوشش بده...چرا هیچ کس به فکر اینا نیست...
نمیدونم...شاید اگه ما هم دستمون به جاهای بالا می رسید دیگه زیر پامونو نمی دیدیم...شاید همیشه از خدا بخوام که همچین توانایی بهم بده تا ،تا جایی که می تونم دست محتاج بگیرم ولی نمیدونم می تونم مرد عمل باشم یا نه...
خدا به همه مون آدمیت بده...

خیلی حرف زدم:-2-41-:شایدم کسی سر درنیاره ازشون ولی خیلی وقتا فکرمو به خودش مشغول می کنه:-2-41-:

فکر نکنین من مهمون نواز نیستمااااااااا(تبریزیا که معرفن) ولی اصلا حوصله ی بچه اونم از نوع شلوغ و پر سر و صدا و... ندارم واسه همین الان که خاله م اینا رفتن خونه اون یکی خاله ها تا فردا دیگه کلا برن سر خونه زندگی خودشون ،خیلی خوشحالم:-2-35-:
خدا از این بچه ها... ولش کن داشتم چرت می گفتم... خدایا به هر کی هر بچه ای که دوست داره لطف کن خواهش می کنم:-2-31-:شرمنده خدا جون از این دعای بد لحن:-2-40-:

ظهر هم این فائزه خانوم رو سرکار گذاشتم و همه دوستاشو اسم آورد تا رسید به اسم :-2-31-:به من چه می خواست شماره مو سیو کنه:-2-31-:

شرمنده که دومین پستم شدا الی فندقی:-2-31-:خو سهمیه هفته دیگه مه که امتحانا شروع میشن و عمرا بیام تا خبرای بد بدم:-2-30-:

امیدوارم میتینگ تولد هم خوش بگذره که مطمئنم می گذره:-2-41-:کیکم نوش جونتون:-2-42-:

دیگه کم خام درآیم:-2-41-:
روز خوش

NAVA22
23 خرد 1390, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
گوشواره ای به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
وبه ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم.

یاد بچگیام افتادم:عصرای تابستون که می شد همه جمع میشدیم خونه ی آقا جون.می شستم لب حوض کنار باغچه که پر بود از گلای رز و لاله عباسی.گلبرگای رزو می کندمو باهاش برای خودم لاک درست می کردم.خانم جان حیاطو آب می پاشید.وای که چه عطری از خاک بلند میشد!چه دورانی بود بچه بودم ساده و پاک.
دلم برای خودم تنگ شده، دلم برای بچگیای خودم تنگ شده.چه زود بزرگ شدم اونقدر زود که انگار هیچوقت بچه نبودم.
آقاجون دیگه نیست،باغچه ی خونشون دیگه گل نداره،خانم جان دیگه تو حیاط آب نمی پاشه،دیگه بچه نیستم.دیگه سادگی و شورو نشاط اونروزا رو ندارم حتی به اندازه ی اونروزا پاک هم نیستم.
وارد دنیای آدم بزرگا شدم:آدمای بی تفاوت،آدمای حریص،آدمای سنگی،آدمای...
چقدر هوس بوی گل اطلسی کردم.تا همین الان نمی دونستم آدم هوس بو هم می کنه.
اونقدر از خودم دور شدم اونقدر خودم نبودم که کم کم دارم فراموش می کنم چی بودم!
دلم برای خودم خیلی تنگ شده.برای خودِخودم
هی،باز شعرای فروغو خوندم احساساتی شدم.بگذریم.
پارازیت:

موهای خود را به دستان خدا بسپارید.
شامپو یدالله

(صرفا" جهت بیرون اومدن از اون حال و هوا)
------------------------------------------------------------
داشتیم بن شدگان را می خواندیم خوف برمان داشت چه ابهتی دارند این آقای Admin:-2-31-: یاد جلسات محاکمه ی دادگاه ها افتادیم.به دو نمونه ی زیر توجه فرمایید:
نمونه ی دادگاهیش:
متهم...به جرم داشتن چندین باند تبهکاری به حبس ابد محکوم میشود.
نمونه ی ادمینیش:
کاربر...به علت داشتن چندین نام کاربری به طور دائم بن میشود.
راستی یک سوالی برایمان پیش آمده:از کجا می فهمند یک نفر چند نام کاربری دارد؟:-2-35-:این را می پرسیم چون کاربریمان را یکی از دوستان ساخته که ما غصبش کردیم حال می خواهد برای خود یکی بسازد یعنی ما را بن می نمایند؟ لطفا یکی جواب دهد ثواب دارد.:-2-41-:

m.gabryel
23 خرد 1390, ساعت : 08:41 بعد از ظهر
امتـــــــــحانــــام تـــــمـــــــــوم شــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــد! :-2-16-::-2-16-::-2-16-:
اینقدر خوشحالم که حد نداره!:-2-16-::-2-16-:
امتحان زبان فارسی داشتیم امروز. آسون بود و خوب دادمش خدا رو شکر!:-2-16-: ...ولی بدیش اینه که دوستامو دیگه نمی بینم!:-2-30-: خیلی ناراحتم:-2-30-: از این لحاظ خیلی خوش می گذشت. بعد امتحانا همش با هم حرف میزدیم. :-2-41-:
عروسی داداشم نزدیکه. مامانم گیر داده بیا بریم لباس بگیریم. من حوصله ندارم. از بازار رفتن متنفرم! حتی وقتایی هم که میخوام کفش بگیرم یا مانتو یا هرچیز ضروریه دیگه از شصت روز قبلش باید عزا بگیرم.:-2-41-:
نمیدونم چی بنویسم. :-2-37-:

feedback
23 خرد 1390, ساعت : 10:09 بعد از ظهر
امروز کلی خاطره برام شد. اول از همه هماهنگی میتینگ برای دیدن آنیتا جان که خوشحالم ایشون رو زیارت کردم و کلی هم خوش گذشت. از صبح که هرچی به این آقا سجاد ما زنگیدیم و اس ام اس دادیم که خبر اومدنش رو به زهرا بدم اصلاً نبود که نبود تا اینکه خودش زنگ زد و اوکی شد و من باهاش قرار گذاشتم که با هم بریم. خلاصه تو مسیر که میرفتیم کنار مجتمع شبنم و الناز رو دیدیم و چون داشتیم برای کاری میرفتیم اونا رو پیچوندیم این شبنم هم همش اصرار کرد کجا میرید؟! حتی تو رستوران هی میگه کجا رفتین که آخر سر هم خودش فهمید کجا رفتیم :-2-35-: ، بعدش اومدیم در جمع دوستان دیدیم دِکی الناز هست شبنم نیست!! عجب :-2-43-: حالا ما رو سر کار میزاری دیگه؟! ولی اونجا فرشید و آقا سیامک بودن و کلی نشستیم حرف زدیم از هر دری صحبت کردیم از کاظم آقا هم گفتیم که چقدر معروف هم بوده (این یه تیکه رو من ، فرشید ، سجاد و آقا سیامک میدونیم فقط :-2-06-:) بعدش آقا سیامک مخفف اسم کاربری سجاد رو گفتن (گفتن آقای تیلر :-2-35-: مخفف تایلر :-2-35-: من هیچ کاره ام شرمنده فقط مسئول انتقال حرفای زده شده هستم :-2-06-:) خلاصه انقدر خندیدیم که نگو. بعدش از فوتبال و قهرمانی پرسپولیس (قابل توجه فرشید :-15-:) گفتیم و کلی پز دادیم به تیممان :-6-: ، بعدش هم شبنم ، محمد و سمانه به جمعمون اضافه شدند و با اومدنشون و یه کم صحبت و خنده کیک رو آوردند و ما هم تبریک گفتیم به آنیتای عزیز (امیدوارم سالیان سال شاد و سرزنده و سرحال و موفق کنار خانواده محترمشون باشند.) ؛ سرانجام پس از آمدن از رستوران و کمی کیف قاپی از سوی بچه ها و حمله ور شدن به کوله محمد :-4-: و صحبت در مورد تاپیک خاطره سبزی عزیز :-65-: و البته گیر دادن ایشون مبنی بر ننوشتن پانویس توسط شخص بنده :-43-::-104-: شروع کردیم به قاپیدن اجزای کوله محمد و برگرداندن دوباره اونا به کیفش. (خوب چه کاریه؟!) :-106-:
بعد از خداحافظی زهرا و آنیتا خانم آقا سیامک هم از ما جدا شد و رفت. (خیلی از صحبت کردن با ایشون خوشحال شدم فرد محترمی هستن :-53-:) ، بعدش هی شبنم میگه نمیخواین برین؟! ما هم گفتیم باشه ولی باز حرف میزدیم :-69-: ، تا اینکه موضوع رسید به فرشید :-24-: ، دختر خاله کیه فرشید؟! ها!!!! بگو یالا :-10-: :-4-: :-65-: تازه چندین و چند نفر هم بودن که من نمیدونم بگم اسمشون رو یا نه!! :-15-: (فرشید بعداً حساب میکنی دیگه؟! :-4-: پس نگم؟ :-65-:) ، خلاصه اینکه خاطرات بسی جالب و سوتی های جالب تری گیر آوردیم از فرشید که سجاد همه رو یادداشت کرده و اگه وقت شد میاد و میگه من مابقیشو یادم نمیاد. در آخر هم من ، سجاد ، فرشید ، محمد و بهار با بقیه خداحافظی کردیم و آمدیم به سمت خانه. هرچند میدون ونک سجاد از ما جدا شد و ما 4 تایی چون مسیرمون یکیه با هم اومدیم. امروز کلاً اینا بودیم :
شبنم ، محمد تندر ، فرشید ، آقا سیامک ، الناز ، زهرا ، آنیتا ، ناهور ، بهار ، سجاد ، مینا ، سمانه و خودم. همه رو گفتم دیگه؟! :-39-::-17-:

آخ آخ یادم رفت دست خط سجاد و محمد رو !!! وای سجاد که خاطره از امروز نوشت زهرا ازش گرفت که بخونه بنده خدا دید نمیتونه واقعاً بخونه داد به آنیتا اونم به زور تونست بخونه. (سجاد عزیزم به فکر خطت باش!) ، بعد محمد خواستیم خط محمد رو امتحان کنیم که کاغذ بهش دادیم گفتیم بنویس که ماشالا قستنطنیه رو چنان زیبا نوشت که خدا میدونه :-15-: :-4-:

tyler darden
23 خرد 1390, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
خوب بالاخره از ميتينگ آمديم و خاطره هايمان ماند..البته اين سعيد ذليل نمرده پيش دستي كرد و همه ي خاطرات ميتينگ را گفت اما ما در اينجا به يه سري از نكات مهم و سوتي هاي ميتينگ امروز اشاره بيشتري ميكنيم:
نكته اول: سعيد يه اشاره اي به خط من و خط محمد عزيز داشت اما كامل نگفت.. محمد جان شرمنده:-2-15-::-2-15-:، از محمد خواستيم بنويسد كهكيلويه و بوير احمد نوشت: كوهكيلولر و بوير احمد! :-2-37-::-2-37-::-2-37-:همونجا بود كه كلا بيخيال توانايي هاي محمد در خط شديم و در صدد بوديم سوتيش را بنويسيم تا يادمان نرود و در اين تاپيك بگذاريم.:-2-38-::-2-38-::-2-38-:
نكته دوم:فرشيد عزيزمان ارادت زيادي به ائمه و امامزاده ها دارد باور كنيد جدي ميگم...:-2-41-::-2-41-:
نكته سوم:آقا اين قضيه كاظم قافي جديست:-2-33-:.. به خدا جديست:-2-33-:.. چند وقت پيش در سايت يه تاپيك زده شد در مورد اين شخصيت محبوب و مشهور در قزوين! كه از قضا امروز ذكر و خيرش بود! و سيامك جان از ما خواستند بگيم كي اون تاپيك را زده و لينكش را قرار بدهد.. همينجا اعلام ميكنيم هركسي اين تاپيك را ديده لينكش را بزاره
نكته چهارم: من يه سوال از كاربران محترم اين سايت دارم.. فاصله بين پارك ساعي تا پارك ملت در بدترين حالت چقدره؟ باور كنيد جدي ميگم.. چند وقت پيش كه ميخواستيم ميتينگ بزاريم يكي از دوستان عزيزمان! كه بهش گفتيم بيا ميتينگ به ما گفت پارك ساعي دوره اگر پارك ملت بود ميومدم. ما هم خوب برايمان سوال پيش مي ايد..:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
نكته پنجم:خودتان رابطه ي اين كلمات را پيدا كنيد: فرشيد-عشق-دخترخاله -عطيه و الهام حذفند اما عطيه اس ام اسي هست-از آن نترس كه هاي و هوي دارد از آن بترس كه سر بتو دارد-نسيم
پ.ن فقط مخصوص سعيد: آخه بچه مگه فضولي تو.. به خط من چيكار داري آخه.. من اصلا ميخوام خط ام را فقط دكترها بخونند.. تو اينجا چيكاره حسني؟؟؟(شوخي كردم سعيد.. جدي نگير بابا)
آهان راستيداشت يادمان ميرفت بگوييم:
تولدت مبارك آنيتا خانم..ان شاءالله سال هاي سال زنده باشيد و در كنار خونوادتون روزگار خوشي را سپري كنيد..

bahooneh10
23 خرد 1390, ساعت : 11:26 بعد از ظهر
چه خبره شلوارای همه مشکل دار بوده....
می گم شری این از اثرات اپیلوسیون های تاثیر دار توئه ها....

خسته ام و درسم مونده...زودی یه کوچولو خاطره بگم و برم...

صبح که کوزت بودیم... دکوراسیون خونه رو تغییر دادیم... ولی می ارزید...خیلی بهتر شد این طوری... الان دلنشین تر شده... اما تا دو و نیم مشغولمون کرد...بماند که وسطش هم پریدم و ناهار رو گذاشتم...
ساعت بیست دقیقه به چهار بود که از خونه زدم بیرون... زودم رسیدم...برای اولین بار و استثنائا...:-2-06-:
رفتم یه ربعی داخل کافی شاپ نشستم... منم کلا نمی تونم اروم جایی بشینم...به الی بیرون کافی شاپ زنگ زدم می گه پنج دقیقه دیگه اونجام...انی و فرشید اومدند...نمی بینی شون؟
می گم نه....پاشدم دو بار هم گشتم...دیدم نیستند خوب... بماند که پنج دقیقه الی اخرش منجر به 40 دقیقه شد... اما من دیگه روم نشد بعد از بیست دقیقه نشستن تو کافی شاپ و هی سر چرخوندن ضایع بازم بشینم...گفتم می رم بیرون یه چرخ می زنم تا بیان که تا اومدم بیرون دیدم محمد و فرشید و انی جون و زهرا و بهار هم هستند...
الی کوفت نگیری.... شیش ساعت منو نشوندی تو کافی شاپ تا 5 مینی بیای؟:-2-06-:
ولی روز خیلی خوبی بود...خیلی عالی...
خیلی بهمون مزه داد.... انی عزیز رو از نزدیک دیدیم و کلی اختلات کردیم...
سمان یه کوچولو مشکل پیدا کرد چشماش که گاهی درست می شد...همه چیز به صندلی روبروش مربوط می شد...گاهی خوب می شد و گاهی بدتر... اما اخرش هم وقتی دید که با سر گذاشتن روی میز بهتر نمی شه رفت دکتر تا کمی بهتر بشه که خدا رو شکر اخر میتینگ که برگشت بهتر بود... امیدوارم الان هم کاملا خوب شده باشه....
دیگه.... گفتند نگم....
اما یه عکس خاطره انگیز از یه فال گرفتیم که دست میناست...اپ شد میزاریم براتون.....
اما کلا نسیم الهام بخشی می وزید که نمی زاشت شمع ها رو روشن کنیم اما عطیه الهیی رسید و شمع ها روشن موند و ما تونستیم تولد انی رو با شمع های روشن جشن بگیریم...:mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اما اگر حرف تو حرف زیاد شد من فکر کردم یه لحظه سمان دخترخاله یا نوه خاله فرشیده....عجب اشتباهی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:خودم می دونم:-2-06-:

بعد هم من با کلی جز و ولز اخرش ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بود که از گروه جدا شدم و اومدم تا رسیدم خونه شد نه و ربع....
اومدم دیدم مامی نا همچنان مشغول مشت و مال خانه اند...مگر این خانه چقدر کار دارد اخه؟:-2-30-:...خودشون رو کشتند از خستگی... پلوی شام را گذاشتیم و پریدیم روی کتابمان....یه چند صفحه ای نگاه کردیم و الان هم بعد از شام امدیم این پ خ را که زهرا هی می گفت رفتی چک کن جای خاطره نویسی رفتن جواب دادیم....
نود هم امشب فکر کنم مثل هفته پیش جالب باشد...هرچند هنوز خبری نیست اما خوب امروز اخرین برنامه است....
نمی دانم از هفته بعد دوشنبه ها قرار است چطور بگذرد... ما به نود عادت داریم خوب....

فعلا همینا.... یه کوچولو این بود ها...
می گم راستی این کهگیلویه و بویراحمد رو تا امروز بلت نبودم...یاد گرفتم...
قسطنتنیه که سهله...:-2-06-:

بعدا نوشت:

الهی...سمان اومدی پست دادی خیالم راحت شد... معلومه که بهتر شدی...:-2-32-:
اینم عسکی که گفته بودم...
عنوان عکس:
برداشت ازاد

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

نظرات خود را برای ما بفرستید:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

samane7
23 خرد 1390, ساعت : 11:35 بعد از ظهر
سلام سلام:-2-40-:
امروز یه اتفاق مهم برام افتاد,برای اولین بار تو عمرم سرم زدم و بلاخره فهمیدم که اون سوزنشو که می کنن تو دست درد نداره:-2-31-:
گردنم گرفته بود,شبنم و محمد مثل یه جفت پدر و مادر خوب بردنم درمانگاه,جاتون خای چنان تخت راحتی داشت که راحت خوابیدم,تختتتتتتتتتت:-28-:
وقتی صدام کردن دلم نمی خواست پاشم,خیلی جای خوبی بود
در کل به شبنم و محمد حسابی زحمت دادم و نذاشتم به مهمونیشون برسن:-2-15-:
تازه شبنم و مینا هم برای رسوندن من کلی دیرشون شد:-2-15-:
ممنون از همگی,حالم خیلی بد بود,خدا رو شکر که جلو شما بدتر شد اگر وقتی خودم تنها بودم اونطوری مشد,حتما یه بلایی سرم میومد,میخوردم زمین یا ماشین میزد...
مرسی از همگی:-2-40-:

farshid23
24 خرد 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
سلام .
امروز صبح بيدار شديم رفتيم دانشگاه پروژه ارائه داديم 2073 خط برنامه نوشتيم رفتيم ارائه كرديم اخرم استاده يه نمره درست و درمون نداد بهمون و فهميديم تلاش بيهوده اي بوده . خلاصه كه سريع برگشتيم تهران تا بتونيم به جمع دوستان بپيونديم .ساعت 2.30 اينا بود رسيدم خونه و ناهار خوردم و يه دوش گرفتم يه كم اومد سايت و بعدشم رفتيم سر قراري كه تنظيم شده بود . من رسيدم جلو اسكان ديديم فقط انيتا خانم اومدند يه كم صحبت كرديم تا دوستاي ديگه هم برسند و همه رفتيم رستوران كافي شاپ اسكان اين وسط سمانه گردنش گرفته بود و بچه ها كمك كردنش بردنش درمانگاه و با يه سرم حالش بهتر شد.خلاصه كيك خورديم اينا با ابپرتقال و بعدش شروع كردند بچه ها موبايل محمدو گرفتند چك كردند . و بعد گوشي منو و هر اسم خانمي كه ميديدند رو ياد داشت ميكردند كه منو اذيت كنند ما همه اين اسامي و اينارو كتمان مي كنيم :-2-38-: به جان خودمان اينا رو به ما بستند همه هم دست به دست هم داده بودند اقا سجادم كه هر چي بقيه مي گفتند نگارش مي كرد برادر كه اينجا بنويسيه همرو :-2-06-: خيلي جالب بود هر چي مي گفتند مي نوشت خلاصه اين روز جالبناك غير تكراري هم بخوبي و خوشي و با كلي خنده و شادي تموم شد . و ما به همراه اقا سعيد بهار خانم و محمد برگشتيم خانه همايوني :-2-38-:
نتيجه گيري روزانه: اول مطمئن شو يه چيزي ارزششو داره بعد واسش تلاش كن (اين رو در باب همون 2073 خط برنامه گفتم )

AsalBanu
24 خرد 1390, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
آخا مگه خودتون نگفتید نظراتتون رو بفرستید ؟؟؟:-2-15-:
اصلا من منحرف میکنم تاپیکو ؟؟؟
من اصلا بچه بدیم ؟؟
به من میاد مرگ من ؟؟؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ناهور جان این عاشق دلخسته کی بود حالا ؟؟؟:mrgreen:

jim.jim
24 خرد 1390, ساعت : 07:26 قبل از ظهر
اگر بعد از نوشتن این مطالب دیگر مرا...
در سایت ندیدید بدانید که بن شدم.....:-2-34-::-2-34-::-2-36-::-2-36-:

سلام.....
اگه خوبین شوما، ما هم خوبیم....:-2-37-:

عرایضمان به حضور انورتان،ارزانی و هدیه باد که:
قسمت شد برویم تولد آنیتا خانوم
خوب شال و کلاه کردیم برویم آنجایی که بهمان آدرس داده بودند...
اس دادیم که ما نیم ساعت دیر تر می رسیم..
البته پیش خودمان گفتیم به سبک و سیاق ما ایرونیها حتما دوستان با تاخیر می آیند...
با 20 دقیقه تاخیر رسیدیم دم درب مجتمع تجاری ا...
هیچکی نبود که نبود:-2-37-:
نه اجتماعی و نه هیچکی...:-2-15-:
هرم گرما می زد تو صورتمان..:-2-39-:
از در ورودی که خزیدیم تو خنکی رو تنمان سوار شد:-2-32-:
گفتیم حتما رفته اند کافی شاپ مجتمع..:-2-37-:
رفتیم داخل و جلوی تابلوی نقشه مجتمع دنبال کافی شاب گشتیم
خوب دو تا کافی شاپ داشت و دوتا رستوران......:-2-31-:
اول رفتیم طبقه پایین و کافی انجا را زیر و رو کردیم:-2-28-:
ما در میتینگ نمایشگاه کتاب چند لحظه ایی شرکت کرده بودیم ولی هیچ کدام از بچه ها را نمی شناختیم چون فیس تو فیس نشده بودیم ما(منظور خودمان است):-2-39-:
البته بانی برگزاری تولد گفته بودند ما را می شناسند:-2-36-:
و البته ما هم برای خودمان یک نشانی داشتیم...
شلوار راه راه....:mrgreen:
در دوتا کافی شاپ که سر زدیم نه شلوار راه راهی دیدیم و نه اجتماع بیش از دونفری...:-2-43-:
چندی بار هم تیلیف زدیم اما هیچ جوابی ، نهی نهی....:-2-33-:
عزم برگشتن نمودیم که زنگمان خورد و دوتا از بزرگواران را زیارت کردیم
مسئول برگزاری تولد در حال راهنمایی ما به کافی شاپ طبقه بالا بودند (اینجا رو نگشته بودیم) که دیدیم محمد آقا تندر شدند آمبولانس و در حال حمل بیمار اورژانسی بد حال جهت ویزیت دکتر هستند که دچار اسپاسم عضلانی شده بودند....(شفای همه مریض ها:-2-36-:)
دور میز دوستان نشسته بودند و ما هم خودمان را ول کردیم
روی صندلی روبروی فرشید خان 23....
وای که ما خاطر خواهش شدیم ( از آقایی ها....:-2-33-:)
بعدش هم آقا سجاد و آقا سعید آمدند و حرف های زیادی رد و بدل شد که گفتنی ها را دوستان گفتند....
راستی تا یادمان نرفته بگوییم محمد اقا تندر هم با سمان خانوم که سر و مر و گنده شده بودند و بهبودیشان حاصل بعد از قریب به یک ساعت و نیم بر گشتند....
ما کلا از این محمد آقا تندر و آقا سعید و آقا سجاد....
هم به شدت خوشمان آمده( اونا هم از آقایی ها....:-2-33-:)
و اما گزارش
1-خانمها اونور به شدت مشغول غیبت بودند...
البته ما به گوش خودمان نشنیدیم چه می گویند و از کی و چی میگویند ...
ولی ما فکرمان می گوید این بهار 1313 چون خیلی علاقه به غیبت دارد و حتی در پست سه صفحه قبل پیشنهاد داده اند و بقیه بانوان محترم هم به هکذا....
پس بر حدس ما خرده ایی نیست....:-2-35-:
2-و وقتی صحبت از دانشگاه آقا فرشید 23 شد و ایشان گفتند در قزوین مشغول هستند..:-2-31-::-2-31-:
چشمان سجاد و سعید گرد شد ولی آقا فرشید فرمودند ما ایزوله ایم و ما نفهمیدیم منظورشان چیست.... :-42-::-42-::-109-::-109-:
3- ما رو راست به سجادی جان گفتیم بهتان نمی گیم تایلر..
می گیم تیلر ، خوی تیلر تو زبانمان بهتر می چرخد خوب.....
4- این سجادی جون هم یه کاغذ از ما گرفت که نت برداری کند از سوتیها و خاطرات.....
ولی قرار شد سوتی های ما را ننویسد:-2-37-::-2-37-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

5- اینجا داشی سعید هم آمده کمک داشی سجاد و در حال همکری هستند برای یاد اوری سوتی ها.........

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


6- قسمت با مزه ان این بود که به محمد خان تندر گفتیم بنویس کهکیلویه و بویر احمد که سجادمان گفتند و توضیح دادندحق مطلبرا.....
و اما این قسطنتنیه را بهشان گفتیم که الان ناهور خانوم هم اشتباه کردند نوع نگارشش را....:-2-43-:
و این هم عکسش...

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

و البته این محمد خان هم به ما یه نگاهایی مشکوک داشتن که از شبنم خانوم تقا ضا می کنیم عکسش را همین جا بگذارند......:-2-08-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

7-هیچ میدانید ما 3 ساعت متوالی در کنار بزرگترین دشمن زندگیمان نشستیم و دم نزدیم
ما تازه فهمیدیم فرشید خان استقلالیه.....:-2-30-::-2-33-:

8-و اما آنیتا خانوم که جانشان به سلامت و عمرشان دراز باد..
.به واقعه بزرگوار هستند و متین...
ما دعا کردیم یکصد و بیست ساله شوند ولی ایشان گفتند زیاد است....:-2-43-:
ایشان قول دادند از چند روز دیگه که بر می گردند به شدت با خاطیان برخورد می کنند:mrgreen::-2-06-:
( خدا به داد ما که کلی تاپیک تکراری تو قسمت عکس دادیم برسد...:-2-34-::-2-36-:)
این هم عکس آنیتا خانوم....
به هنگام خدا حافظی......
البته زهرا خانوم با التماس و با زور ایشان را بردش:-119-:(توضیح بده....:-2-43-:)

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

شبنم خانوم این کادوی گروهی را ما نفهمیدیم چی بود آخرش.....:-2-33-:
ولی کیکش خوشمزه بود..:-2-08-:
از کجا مجانی گرفتینش.....؟؟؟؟؟:-2-38-:

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

9- این الناز خانوم بی خودی مدیر نشده
ششدونگ حواسش هست که کی برای چی چکار کرده
کلی ما را استنطاق کرد که چرا آب پرتقالت را کمی نیمه خالی برگرداندی به گارسون و پر تحویلش گرفتی؟؟؟
خوب من با یخ بیشتر می خواستمش بخورم ....!!!:-2-43-:


10-خدا به داد ما برسد.
اینکه می گویند اول بسنجید و بعد صحبت کنید برای همین روزهاست دیگر.....
ما اول فکر می کردیم مینا خانم بزرگتر از شبنم خانوم هستند
اما نمی دانیم چرا این عقل ناقصمان گفت که نه بابا این مینا خانوم خیلی کوچکتر از شبنم خانوم هستند.
.وقتی عنوانش کردیم، شبنم خانوم با سرعتی مثال زدنی فرمودند نخیر....:-2-33-:
مینا از من بزرگتره.....:-2-43-::-47-::-45-:
خدا به داد من برسه با تاپیک های چپر و چلاق من از فردا.....:-2-34-:


11- ما نمیدانیم این دو خواهر چرا آخر سر دلارهایشان را به رخ ما کشیذند
اگر شما متوجه شدید
ما ازشان می زنیم نصفش مال شوما.....
نصفش مال ما.....

[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


خوب دیگه تموم شد
پاشید برید خونه هاتون...الان یکی از مدیرا میادش میزنه تو کاسه و کوزه ا مون....

پی نوشت ها..
1- سوغاتی ما کو...؟؟؟
کو چلغوز؟؟؟؟؟

2- مینا خانوم از ملل غیور آذربایجان..(میس مینی).:-2-40-:
از کجا فهمیدید کله ما مث این عکس هستش
تازه این عکس اواتاره ما در یک سایت دیگه هست که مدیرش یکی از کاربرای فعال شناخته شده در سال پیش نود و هشتیا بوده..
البته ما خیلی وقته نمی رویم اونجا..
دلمان واسه آواتارمان تنگ شده بود---ممنون مینا خانوم:-2-37-:

ارادتمند : جیم .جیم (سیامک)
سه شنبه یکهزار و سیصد و نود
موید باشید:-2-40-:

برگردید عکسی را هم که شبنم خانوم می گذارد ببینید
که محمد خان تندر چگونه به ما نگاه می کند:-109-::-109-::-109-::-109-:

brain storm
24 خرد 1390, ساعت : 07:31 قبل از ظهر
سلام...
دیشب فرصت نشد بیام و خاطره بنویسم واسه همین امروز باید خاطره ی دیروز رو بگم...
دیروز مثلا زودتر حاضر شدم تا سر 8 برسم کتابخونه...مثلا اومدم یه تنوعی هم بزنم و به جای مقنعه شال سرم کردم لااقل به رنگ لباسام بخوره آخه...:-2-41-:
به موقع رسیدم کتابخونه...رفتیم اسممون رو بنویسیم و کارتمون رو بزاریم که خانومه که اونجا نشسته بود منو صدا زد...حالا یه دستشم تلفن ...اول فکر کردم داره با اون حرف می زنه...داشتم نگاش می کردم ولی به دلیل بینایی بسیار زیاد از فاصله ی دور نمی فهمیدم اون خانومه هم منو نگاه می کنه یا نه...که یهو عصبانی داد زد مگه من با شما نیستم؟؟ گفتم من؟ گفت: بله دارم تو رو نگاه می کنم دیگه...می خوای بری تو سالن کتابخونه؟؟ گفتم: بله...گفت نمیشه مگه نمی دونی فقط باید با مقنعه بیای؟ منم حوصله ی کلنجار رفتن نداشتم گفتم چشم ببخشید ولی مگه بیخیال می شد...گفت یا زنگ بزن برات بیارن یا برگرد با مقنعه بیا اینطوری نمی تونی بری تو سالن...دوستم یهو قاطی کرد گفت:شما بیا اونجا ببین ماشالا از همه رنگ و جورواجور میان هیچ کدومم مقنعه سرشون نیس...خانومه گفت: نه من هر کسی رو ببینم نمی زارم اونطوری بره...میخواستم بگم شما که اینجا نشستی پشت میزت زیر باد کولر از اونجا هم تکون نمی خوری چجوری توقع داری همه رو ببینی ..بقیه هم انقدر احمق نیستن خودشون بیان اونجا اسمشون رو بنویسن...منم اگه خودم نمیومدم عمرا منو نمی دیدی...ولی نگفتم..!!:-2-36-:
می خواستم به دوستام بگم اگه هنوز راه نیوفتادن برام مقنعه بیارن ولی همه شون توی راه بودن...منم مجبور شدم برم خونه و برگردم...یعنی مردم تا رفتم و برگشتم...توی راه انقدر عجله داشتم و عصبانی بودم نزدیک بود با یه موتوری تصادف کنم...
وقتی برگشتم و دیدم خیلیا بر خلاف گفته ی اون خانوم با شال و روسرین و عین خیالشون هم نیس می خواستم برم با یه چیزی بزنم تو سر خانومه به اصطلاح محترم...:-2-33-:
خلاصه شروع کردیم به درس خوندن...دو تا دیگه از دوستامون هم قرار بود آزمایشی بیان اونجا ببینن چجوریه...
دیگه تا ظهر مشغول بودیم و بعد از ناهار هم اومدیم سراغ ادامه ی کارمون که فهمیدیم یکی از دوستامون قراره با کیک و کادو و برنامه ی سورپرایز و اینا بیاد...
آخه یکشنبه تولد دوست عزیزم بود ولی خب ما بهش دسترسی نداشتیم...دیروز دیگه اون دوستم زنگ زد و با ما هماهنگ کرد غافلگیرش کنیم...:-2-32-:
قرار شد که من و دو تا دیگه از دوستام به هوای آب خوردن بریم تو حیاط و یکی دیگه از بچه ها سر اون دوستم رو گرم کنه تا ما بریم کیک و وسایل رو آماده کنیم...
رفتیم تو حیاط و داشتیم کادوی دوستم رو بسته بندی می کردیم یهو دوستم اومد با چشای گرد شده:-2-19-::-2-27-:
گفت اینجا چه خبره؟؟!! کلی سر اون دوستم غر زدیم که چرا زود اوردیش...گفت دیگه انقدر سوالای چرند پرسیدم ازش دیگه نمی دونستم چیکار کنم...دوستم گفت:یعنی همه ی سوالا سرکاری بود؟؟منو باش سه ساعت داشتم سوالای اینو حل می کردم:-2-17-:
یکی از بچه ها داشت شمع ها رو می زاشت رو کیک که دیدیم به جای 18 گذاشته 81!!!:-2-06-:کلی مسخر هش کردیم و بعد کلی کلنجار بلاخره شمع ها رو درست گذاشتیم و و عکس انداختیم...دوستم یهو هول شد و شمع ها رو فوت کرد بعد تازه یادش افتاد آرزو نکرده...حالا بچه ها هر کدوم یه چی می گفتن آرزو کن...دوباره شمع ها رو روشن کردیم و ایندفعه بعد از آرزو کردن فوتش کرد...
نیم ساعت طول کشید تا یکی از بچه ها اون کیک بستنیه رو بین ماها تقسیم کنه...اولش می گفت کمه نمی رسه واسه 9 نفر ولی آخرش زیاد هم اومد...:-2-37-:
دیگه یه ساعتی با بچه ها حرف می زدیم تا اون دوستم که این برنامه ها رو تدارک دیده بود دیگه می خواست برگرده...ما هم بعدش رفتیم سراغ ادامه ی درسمون مثلا...
دیگه تا 8 مشغول بودیم...دوستم گفت تا 9 بمونیم مامانش بیاد دنبالمون...منم به بابام گفتم نیاد خودمون 9 میایم...
رفتیم تو حیاط دیدیم بچه ها هم اونجا نشستن... چند نفر تقاضای آدامس کردن ...رفتیم سر کوچه از دکه ی روزنامه فروشیش یه بسته آدامس و یه مجله خریدیم...
رفتیم پیش بچه ها و فال های آخر مجله رو واسشون خوندم... خیلی با حال بود هر ماهی رو که می خوندم گفته بود یه پول زیادی دستتون می رسه....به یه سفر دور و دراز می ری...موفقیت ازآن توست و از این حرفا...به قول دوستم مضمون همه ش یکی بود ...
دیگه 9 مامان دوستم اومد و ما هم برگشتیم منزل...
شرمنده وقت نشده خاطرات دوستان رو بخونم...
روز خوش دوستان....:-2-40-:

Sokout_shab
24 خرد 1390, ساعت : 08:04 قبل از ظهر
24 خرداد

وقت نکرده ایم خاطره ها را بخوانیم...
اضطراب امتحان را داریم... مادرمان می گوید وقتی این حس و حال را داری یعنی بلد نیسی، ولی ما بلد هستیم... این را می دانیم... ولی باز هم یه خورده اضطراب داریم...
دوستان ازتان می خواهیم برایمان دعا کنید... آخر از این درس که عمومی است نمره ی خوبی را بگیریم... در حد 18 19 می توانیم معدل خود را بالا ببریم، و ما هم خواهان همین هستیم...
پگاه کاش بودی لااقل یکم ما را تسکین می دادی...
خوب تا بعد از امتحان.... 10.30 تا 12.30 امتحان داریم... برگشتمان امیدواریم لبهایمان خندان باشد...
تا بعد :-2-38-:
بعدا نوشت:
آقا امتحان دادیم توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپ یعنی حالی کردیم اساسی.... چقدر امتحانش آسون بود...
از گرما دارم می پزم... حرف خاصی نیس..
تا روزی دیگر :-2-40-:

شبنم
24 خرد 1390, ساعت : 09:21 قبل از ظهر
دختر نیمه شب عزیز خاطره ات من رو هم به گذشته ها برد .اون وقتا که بچه بودیم و تو یه محله شلوغ و تو در تو زندگی میکردیم. محله ای که خانوماش از صبح یه دسته سبزی چند کیلو لوبیا یا باقالی و... می خریدن می شستن جلو در خونه هاشون تا عصر غیبت میکردن و ازاین در و اون در میگفتن و شب می رفتن خونه. حتی واسه ناهار که می رفتن این کپه های سبزی و لوبیا جلوی در می موند . دم غروب که می شد یکی از بچه ها می رفت پشت بوم رو آب میپاچید که شب میخوایم فرش پهن کنیم و شام بخوریم خنک باشه. سمار ذغالی مامان و شام خوردن رو پشت بوم. خوابیدن زیر سقف آسمون و شمردن ستاره ها. قصه ی عادی بودی و گاو نمیدونم چیچی . یادش بخیر بچگیا . انقدر خوش گذشت که چشم به هم گذاشتیم تموم شد.


از کجا می فهمند یک نفر چند نام کاربری دارد؟:-2-35-:این را می پرسیم چون کاربریمان را یکی از دوستان ساخته که ما غصبش کردیم حال می خواهد برای خود یکی بسازد یعنی ما را بن می نمایند؟ لطفا یکی جواب دهد ثواب دارد.:-2-41-:


از روی ip کامپیوترتون مشخص میشه. اگر میخواید برای خودتون بسازید باید قبلش بگید که این یوزرتون بسته بشه بعد یوزر جدید بسازید گلم


نكته پنجم:خودتان رابطه ي اين كلمات را پيدا كنيد: فرشيد-عشق-دخترخاله -عطيه و الهام حذفند اما عطيه اس ام اسي هست-از آن نترس كه هاي و هوي دارد از آن بترس كه سر بتو دارد-نسيم


ما با این تیکه اش خیلی حال کردیم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:



در کل به شبنم و محمد حسابی زحمت دادم و نذاشتم به مهمونیشون برسن:-2-15-:
تازه شبنم و مینا هم برای رسوندن من کلی دیرشون شد:-2-15-:



تعارف شاه عبدالعظیمی نکن بچه. کاری نکردیم شکر که بهتری

و آما خاطره :-2-38-:

دیروز از اینجا رفتنی با الی رفتیم کیک بگیریم. واسه همین دیر رسیدیم. :-2-35-: گوشیم هم توی کیفم بود صدای تماس مستر جیم جیم رو نشنیدم . ما که رسیدیم بچه ها رفته بودن تو کافی شاپنشسته بودن. یه زنگ زدم به مستر که رو در رو شدیم. دیگه الی واستاد جلو در که مینا بیاد با هم بیان تو . من مستر رو بردم که راهنمایی کنم پیش بچه ها. تو راهرو اسکان محمد رو دیدم که با سمان دارن میان بیرون .سمان کله اش رو گرفته بود بالا که من فکر کردم دوباره شیطنتش گل کرده . گفتم یعنی من رو نمی بینی دیگه اوکی منم نمی بینمت. دیگه محمد توضیح داد که نه بابا رگ گردنشه داره اذیتش میکنه و نمیتونه سرش رو بگیره پایین و اینا. من هی فکر میکردم شوخیه و واقعا باورم نشد. بعدکه مستر رو گذاشتم پیش بچه ها پرسیدم سمان جریانش چی بود گفتن واقعا گردنشه. دیگه رفتم خودم رو بهشون رسوندم و رفتیم درمونگاه. دکتر معاینه اش کرد و براش چندتا آمپول تجویزکرد که تو سرم بهش زدن. نشستیم تا سرمش تموم شه و ازخواب پاشه که یه کم طول کشید. بچه ها هم هی زنگ می زدن پس کجایین. حالا سرم خانوم تموم شده گیرداده بذارین بخوابم خیلی کیف میده :-2-43-:دست محمد درد نکنه من تنها بودم دست و پامو گم میکردم .
دیگه برگشتیم پیش بچه ها و نوشیدنی و کیک خوردیم و کادو ها باز شد . این سجاد میرزا بنویس جمع شده بود :-2-38-: محمد هم سوتی بدی موقع نوشتن اسم اون شهرداد:-2-09-:آبرومونو برد. محمد اون وسط داشت تمرین گارسونی هم می کرد که گارسونا هی چپ چپ نگاهش میکردن :-2-22-:ما یه کلوم به سعید گفتیم تو خاطره ها رو نمیخونی ده کلوم جوابمونو داد :-2-17-: اون قدیما بزرگتر یه چیزی میگفت کوچیکتر سرخ و سفید میشد و یه عالمه رنگ عوض میکرد آخرش میگفت چشم :-68-:مستر هم با دوربینشون ثبت وقایع می کردن :-2-37-: یه چیزی هم در گوش فرشید اینا می گفتن که الان کاشف به عمل اومد در مورد قزوین و متعلقاتش بوده :-28-: آنیتا هم خیلی خیلی مظلوم بود و اصلا کاری نکرد :-2-35-: الی و ناهور و مینا و زهرا و بهار هم افتادهبودن به سبزی پاککردن و غیبت :-2-31-: این تیکه رو مستر جیم جیم خوب اومد :-35-: ما خیلی اون وسط طفلی افتاده بودیم :-2-03-:چون که دیر رسیدیم گل مجلس رو داده بودن یکی دیگه :-2-39-:دیگه از سر بیکاری مجبور شدم گوشی بچه ها رو چک کنم (صرفا از سر بیکاری:-2-09-: ) بعد فرشید خودش رو لو داد :-2-11-: اسم دوست دخترش ایرانسله چون همه پیاماش مال اون بود :-2-20-: پسرا عکس خط قشنگتون رو گذاشتین ؟ ماشالا به خرچنگ قورباغه گفته بودن زکی :-2-37-:
دیگه اومدیم بریم که اینا دوباره جلو در دو ساعت حرف زدن. پسرا دوباره واستادن به عکس گرفتن :-2-28-: من نمیدونم اینا این همه هم رو می بینن خسته نمیشن ؟ :-2-38-: دیگه یه فالی اومد واسه فرشید همه پته اش رو ریخت روی آب :-2-32-: دیگه مستر جیم جیم کادو شخصی به آنی دادن :-2-43-: حالا ما گفته بودیم کار گروهیه ها . ازدو طرف ایشون سهیم بودن :-2-08-: آنی رو زهرا به زور برد :-2-06-:ما واستادیم حساب و کتاب و اینا :-2-38-:بعدش یه دختری اومد خر محمد رو گرفت که راست و دروغش پای خودش محمد گفت دختر عمه شه :-2-10-: کلا دختر عمه و دختر خاله نقش مهمی در میتینگ ها دارن :-2-38-:
محمد راستی فرشید کوله دختر عمه تو مسخره کرد :-2-21-: ما گفتیم کار زشتیه خوبه اونم کوله دختر خاله تو مسخره کنه ولی گوش نکرد :-2-11-:دیگه اتفاق خاصی نیفتاد جزخراب شدن زنجیر کیف بنده توسط کچل :-2-28-:این عادت داره تو هر میتینگ یه ضرر به صاحب مال بزنه :-2-43-:دیگه جدا شدیم و من و مینا وسمان و الی رفتیم سمت تجریش . اونا هم رفتن سمت ونک. ما رفتیم از تجریش یه دربست گرفتیم تا خونه سمان اینا. من و مینا رفتیم خونه شون تا آژانس بیاد :-2-16-: مامان سمان بر خلاف خودش خیلی دوست داشتنیه :-2-37-: بهدش هم ماشین اومد و رفتیم خانه. بعدش آنی زنگ زد یه نیم ساعتی حرف زدیم و انقدرخسته بودم که یه کم اومدم سایت کارام رو کردم رفتم خوابیدم. :-2-38-:

این بود خاطره دیروز ما. روز خوبی بود جز مریضی بچه گارفیلدم که حسابی نگرانم کرد . خدا رو شکر که چیز خاصی نبود

جای همگی خالی بود. روزخوش:-2-40-:
پ.ن. محمد من عسکت رو اضافه کردم به پست مستر جیم جیم مشکل داشتی بوگو برش دارم. مشکل نداشته باش :-2-38-:

paradise
24 خرد 1390, ساعت : 09:30 قبل از ظهر
سیلام:-2-31-:
خسته شدیم از بس از امتحان گفتیم ولی چاره ای دگر نداریم.فردا بند ازازادیمان امضا می شود و ما بیرون می اییم.خیر سرمان انقدر پریروز خواندیم و امتحان رو گند زدیم اساسی الان هم خیر سرمان باید برویم ادب (ادبیات)بخوانیم ولی در اینجا حضور داریم.:-2-38-:خاطره مان نونوماید ولی دوز داریم بنویسیم.
پ.ن:این در خصوص جر خوردن شلوار بعضی از بزرگان می باشد:-2-37-:از این قضا که روزی شی دختر خاله تعریف می کرد که رئیسش که در حین بالا رفتن از پله ها در یک کنفرانس که همه با هم غریبه بودن اون اقا هم پیش همه کلی دک و پز داشته وانگهی طی طوفانی غریب و الوقوع شلوار جر می خوریه اون هم کجا در بالای سن اون هم جلو اونهمه ادم.بنده خدا مجبور می شویه پایین اید و به جایگاهش برود بدون اندکی سخن گفتن.این شوی دختر خاله می گفت در سالن وانگهی صدای خرت شنیدیم و بعد همه از خنده ترکیدیم:-2-38-:
این بود از خاطره ما.

girlstreet
24 خرد 1390, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
3.24

بنامش و بیادش

نمیدونم چرا اینکارو کردم.شاید بخاطر اون تماس تلفنی بود.که وقتی قطع شد؛ زار زار زدم زیر گریه.یه گریه ی وحشتناک عصبی.که خودم ازش ترسیده بودم.شاید هرکس دیگه ایی هم بود، انقدر شوک زده میشد و میترسید.من دنبال یکی هستم که بتونه ته و توی یه شماره رو دربیاره.اگه کسی هست خبرم کنه.:-2-40-:

خلاصه بگذریم.

جریان اون شماره چی بود؟؟

شاید من یادم نمیاد...!!!

آخه این دومین نفریه که بهم میگه که تصادف کردم و همه چی از ذهنم پاک شده!!!!:-2-17-:


وقتی گوشی تلفن و برميدارم و زنگ ميزنم به تو و تو جواب نمیدی از خودم بدم مياد
وقتی باهات حرف ميزنم و تو محلم نمیدی از خودم بدم مياد
وقتی همه حرفاتو برايه خودم اونجوری که دوست دارم معنی ميکنم از خودم بدم مياد
وقتی اون چيزی که تو ميگی با اون چيزی که من فکر ميکنم زمين تا آسمون فرق داره از خودم بدم مياد
وقتی الکی بيخودی دلم برات تنگ ميشه از خودم بدم مياد
وقتی بدونه هيچ دليلو بهانه اي گريم ميگره و گريه ميکنم از خودم بدم مياد
وقتی حتی شبا تو خوابم خوابتو ميبينم از خودم بدم مياد
وقتی که فکرت از تو ذهنم بيرون نميره حتی وقتی که اينو ميخوام از خودم بدم مياد
وقتی با همه تلاشم سعی ميکنم که راجبه تو حرف نزنم اما بازم ميزنم از خودم بدم مياد
وقتی شبا تنها ميشم و تورو پيش خودم مجسم ميکنم از خودم بدم مياد
وقتی نميتونم به هيچ کس و هيچ چيز غير تو فکر کنم از خودم بدم مياد
آره من همش از خودم بدم مياد
چون من خالی شده توی تو ، يعنی ما
من از اين من ، تو ، ما بدم مياد



قلبم می درده.اصلا دلم نمی خواست باز تو این غمسرا بنویسم،اما چه کنم که در برابر دلم همیشه کم میارم.نمی دونم چشه.بدجوری تیر می کشه.امونم و بریده. اگه بدونی چقـــــــــــــــدر دلم گرفته این طور بی احساس با چشمات این خط نوشته های من و مسح نمی کردی. اگه بدونی چقدر بغض پشت تک تک این کلمه ها ورم کرده انقدر راحت نمی گفتی بازم مثل همیشه تکرار.... اگه بدونی...اگه بدونی....اصلا تو چی می دونی؟تو چی می دونی؟تو چـــــــــــــی می دونی؟ ای بابا !! به نظرت خدام به کسی دل بسته بوده که تا الان به خاطرش تنها مونده؟آخه اون می تونه هر کسیو که می خواد داشته باشه؟نه مثل ما بنده هاش که سهممون از داشتنهامون یه آکواریومه واسه دم تکون دادنه کسایی که خاطراتمون و رقم زدن و دیگه جایی تو این گوشه موشه های زندگیه ما ندارن،جز ابراز وجود بیرحمانه ی هرز از چند گاهانه ی زود گذر....از سر تفنن و تنوع! دله ما خیلی بزرگه نه؟؟؟هیشکی نمی دونه چقدر خیلی جاها دلم خواسته و می خواد که حرف می زدم.مثل خود مقابل هایم حرف می زدم.هیچکس نمی فهمه چقدر گاهی از سکوت تا چه اندازه بیزار می شم و باز هم سکوت می کنم.بعضی اوقات فکر می کنم هیچ کس هیچ چیز و نمی فهمه.شاید اگه حرفی بزنم مثل گالیور به جرم دیوونگی زندانیم کنن.کسی چه می دونه؟بازم بی خیال! خیــــــــلی دلم تنـــــگه خـــــــــداااااااااااااا ا خــــــــــــدااااااااااا ااا ای خداااااااااا با توام ای خدااااااااا من حــــــرفی دارم توی عالم دعـــــــــا.....
خیلی تنگه.خیلی دلم تنگه واسه خیلی



پ.ن: مثل اینکه میتینگ خیلی خوش گذشته.کاش ماهم بودیم:-2-03-:

پ.ن: هرکی میتونه آمار یه شماره رو بگیره ترو خدا خبرم کنه.پای زندگیم درمیونه:-2-18-::-2-03-:

metropolis
24 خرد 1390, ساعت : 10:47 قبل از ظهر
:-2-16-::-2-16-::-2-04-::-2-04-:یوهو مابالاخره اومدیم شمااز بهمن در لپتیم تشریف دالیدماهم فعالیت زیرپوستی دالیم:mrgreen:ماپشت همان کنکور20روزدیه هستیم:-2-38-:فکلای بدبدنکنین مازرنگ تشریف دالیم امروزاستراحتمان داده اند امده ایم یترکونیم تاظهری بعدبلیم کلاس الگوی کاریمان هم بهی جون وعسلبانوهستن همشهری فاطیماجون هم تشریف دالیم پ.ن:ماعاشق شکلک میباشیم :-2-37-::-2-35-::-2-40-: مادست کندیم وتنبلیمان میایدونویسیم ماامروزکاری کردیم بسی پتروس فداکارانه:-2-32-::-2-32-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-: مادرمان شاد گردیدبشه ها ماچندسوال دالیم
1.ادمین جان این اطراف نمیباشد؟:-2-40-:امدلطف کنیدویرایش کنین تامابنماییم ازکندیمان بن خواهیم شد:-2-38-:حالاسوال:چراادمین باجبروت خاصش پست نمیدهد ایا؟
2.بهیییییی جووووووووووون کجایی؟:-2-30-:

شبنم
24 خرد 1390, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
سلام این پیامم مستقیم خطاب به gilstreet ـه کسایی که از خاطرات خطابی خوششون نمیاد لطفا نخونن

من خیلی در مقابل پستات سکوت کردم دختر خوب چه اون موقع که از مهدی نوشتی ومسائل خصوصیت! چه بعدش . با تیکه انداختن و شوخی خواستم متوجه اشتباهت بشی ولی فکر میکنم پستهام رو نخوندی . ولی پست آخرت شاهکار بود . من نمیدونم چقدر خاطراتت راسته چقدر دروغ! یاد گرفتم تو دنیای مجازی به هیچ چیزی اعتماد نکنم مگه اینکه ثابت شه راسته. از نظر من همه حرفهات زاییده ی تخیل یه نوجوانه که داره داستان می نویسه . اگر این طور نیست من یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم ولی اگه اینجوریه لطف کن و تمومش کن . اگر سنت رو درست گفته باشی من دقیقا دو برابرت سن دارم و به عنوان خواهر بزرگترت دارم میگم این کارا اصلا درست نیست .هدفت هر چیزی که باشه !


گفتم پست آخرت شاهکار بود. اگه اینو نمینوشتی باز هم نسبت به خاطراتت بی محلی میکردم و می گذشتم ولی دیگه سکوت درست نیست. کسی که پستش رو با " به نامش و به یادش " شروع میکنه ، خیلی مسخره است که میشینه جز به جز اقدام به خودکشیش رو می نویسه . خودکشی گناه کبیره است. ازبین بردن قبح یه گناه گناه بزرگتریه . فقط همین رو کم داشتیم توی تاپیک که کسی بیاد و ازاین اقدامش تعریف کنه .


امیدوارم آخرین آخرین آخرین باری باشه که اسم این کار مسخره رو توی این تاپیک توی انجمن و توی رابطه های شخصی بچه ها می شنوم.

کسی که ارزش موهبت بزرگی به اسم " زندگی و تن سالم" رو نمیدونه ، ...

متاسفم بابت این پستم ولی این حرف مدیر ارشد انجمن بود نه شبنمی که تو خاطراته .

yaldaya
24 خرد 1390, ساعت : 10:54 قبل از ظهر
امروز بالاخره بعد از چندماه عضو نودوهشتيا شدم ولي نميدونم بايد چيكار كنم ؟ آواتار چيه ؟ پست چيه ؟تاپيك چيه ؟اصلا چي به چيه ؟؟؟؟؟؟ :-2-34-:فقط تا حالا كتاب موبايلشو مي گرفتم و ميخوندم . يكي راهنماييم كنه من اينجا چي كاره بيدم ؟؟؟

Star_69
24 خرد 1390, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
سلام علیکم :-2-16-:
همه ی خاطرات دیروز رو بچه ها گفتن دیگه چیزی برای من نمونده که تعریف کنم :-2-30-:
عسل گلی سلامت رو به آنی رسوندم ولی انقدر سرگرم صحبت بود که فکر کنم متوجه نشد:-2-15-:
دیروز روز خوبی بود البته واقعا برای سمان نگران بودم گوشیم هم شارژ نداشت و مثل بچه بدبختا چشمم به دست الناز و مینا بود که ببینم کی از این دختر گل خبر میگیرن:-2-30-:
از دیدن آنی گلم خیلی خوشحال شدم واقعا ماهه البته قبلا زیارتشون کرده بودم ولی خوب این بار از نزدیک و طولانی تر کنارشون بودم :-2-16-:(دوست دارم پاچه ی رئیسم رو بخوارونم مشکلیه؟:-2-33-:)
برای شماره های توی گوشی مستر فرشید هم کلی خندیدیم.:-2-06-:مستر من اخر سر نفهمیدم عطیه کیه ها!بعد دختر خاله بالاخره یا نوه خاله؟:mrgreen:شاید هم هیچ کدوم از این سه مورد نباشن و فرد مورد نظر ایرنسل باشه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من و آنی هم مسیر بودیم وقت رفتن مگه می تونستم ببرمش:-119-:هرچی هی میگفتم انی قربون قد و بالات بیا بریم دیرم شد نیومد که نیومد:-2-30-:منم دیشب دیر رسیدم ساعت 9:30 که وارد خونه شدم ددی به عنوان اولین اقدام نگاهش به سمت ساعت چرخید :-2-30-:اما هیچی بهم نگفت:-2-30-:

عکسا خیلی باحال بود بچه ها :-2-06-::-2-06-:

yaldaya عزیزم به نودهشتیا خوش اومدی به من پیام بزن همه چیز رو برات توضیح میدم دوست گلم :-2-16-:

همین:-2-16-:

metropolis
24 خرد 1390, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
:-2-35-::-2-35-:ماشرمنده ایم ماممنونیم ازهرکه تشکل فرمودبسی درخاطره نویسیمان همین بس که باتایپ مشکل داریم همی ازشارزبرادراستفاده مینماییم بدون اطلاعش:mrgreen::mrgreen:آی کیف میدهد.جانمان برایتان بگویدامروزباصدای مامی جانمان برخیزیم نمیدانیم ایا چگونه صدای مادرگرامی از ان فاصله توانست بیدارمان کند زیراکه ماباصدای بمب ممکن ست آن دنیابرویم اماازخواب همایونی بیدارنوشویم خواب مامیباشددیگر:-2-35-::-2-35-:خلاصه لپتیمان را برداشته بدوبدودویدیم به سوی اتاقمان وعضورسمی سایت وشدیم خودمان هم به خودمان تبریک وگوییم ماشمارا ول نخواهیم کرد چه حالی میدهداین ویرایش. بعدالی نوشت:چشم الی جون ببخشیدرعایت نکردم .میتونم چندبارهمینوویرایش کنم؟ ببخشیدالی جون دستم کنده اروم میزنم وقتی اخرین پستوزدم پیامتونو دیدم وگرنه کی جرئت بیتوجهی داره به هرحال بازم ببشخیداین بچه رو

عیدی
24 خرد 1390, ساعت : 12:06 بعد از ظهر
به نام خدا:-2-18-:
سلام:-65-:
ما الان مهمون داریم:-2-08-:
ساعت 1 رسیدن تا 2 نشستن بعد رفتن لالا ما هم تا 3 بیدار بودیم صبح برخواستیم ساعت 8.30 اینور اونور تا خاله اینا اومدن پایین و حرف زدن..:-2-28-:
الان همه فکر وکنن من دارم درس میخونم اومدم بالا..ولی ما نشستیم پای کامی اصلا هم حس درس نیست:-2-36-:
خب شی کار کنم حسش نیست:-2-36-:
امروز قرار است برای خواهرمان تفلد بگیریم..:-2-04-:
رفتن کیک بگیرن ما همچنان تاکید داشتیم که کیک خر باشد ترجیحا نبود حیوان باشد حتما:-2-27-:
پ.ن:همه بچه های تازه وارد خوش اومدن:-118-:
پ.ن:خوش به حالتون میتینگ خوش گذشته:-118-:
پ.ن:سمان گلم خوبی عزیزم الان؟:-2-14-:
پ.ن:جای بهی و بقیه دوستان خیلی خالیه:-2-39-:
پ.ن:شبنم من چرا ندیدم اینیو که میگی:-2-35-:ویرایش شد؟:-2-35-:

[COLOR="black"]بعد الناز 90 نوشت:[/
COLOR]
ما بیایم کوچه پشتی به من بگو چی بود.. من زهرام عزیزم:-2-37-:

sue.sun
24 خرد 1390, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
سلام

خسته ام ولی میخوام امروز شاد باشم
دیروز ددی جونم کادوی تولدم رو جلو جلو بهم داد خیلی ذوق کردم:-2-16-:همسری منو مسخره کرد که مگه نی نی کوچولویی؟:-2-15-: ما هم زدیم توی ذوقش و گفتیم کادوی روز مرد که بهت ندادم میفهمی :-2-35-: خوب خوش به حالمان شد.:-2-16-: ما کادو خیلی دوست میداریم :-2-16-:فرقی هم ندارد که چه چیزی باشد :-2-35-: همین که بفهمم که برای دیگران اینقدر مهم هستم که برام یه کادو چه کوچیک چه بزرگ بگیرن و محبتشون رو بهم ثابت کنن کافیه و واقعاً ممنونشون میشم:-2-40-:
امروز هم میخوام شاد باشم و هرچی ناراحتی و غم و غصه دارم بهشون فکر نکنم
میخوام بزنم به بی خیالی
میخوام به این فکر کنم که دنیا همش دو روزه یه روز که به دنیا میایم و یه رو هم که میمیریم پس سعی کنم بین این دو روز خوش باشم ( البته گوش شیطون کر و چشمش هم کور)
خدایا شکرت که ...... ( مگه فضولی خصوصی بود:-2-43-:)


پ.ن: شفنمی :-5-: :-5-:آنیتا جون رو به جای من بوسیدی؟ گفتی از طرف سوسن خانوم خوشکل خانوم چشم عسلی ؟.....:-5-::-5-::-5-::-5-:

12:29 PM

elnaz 90
24 خرد 1390, ساعت : 12:35 بعد از ظهر
سه شنبه ساعت 12.25 ظهر
سلام علیکم:-2-25-:
آقا ما هیچی خاطره نداریم امروز الکی پاشدم اومدم اینجا :-2-41-:
کلاس بعدالظهرمان که گفتیم در شرف کنسلی بود کنسل نشد ما بسی خوشحالیم یهنی من دیروز انقدر حالم خوب بود که خدا می دونه کلا" شاد بودم واسه خودم از کلاسای صبح خسته شده بودم بهد استادشم من عاشقشم انقد باحال درس می ده دیگه استاده رو که دیدیدم این شادیمان تکمیل شد :-2-32-:
آقا این مامانمان پریروزا رگ پاش گرفته نیدینیم یه چیزی تو همین مایه ها کلا" نمی تونه راه بره بعد ما از پریروز نقش کوزتو داریم در خونه :-2-37-: درسم که باز تعطیل کردیم دو روز خوندیم انداختیمش کنار برای ما دعا کنید خدا یه همتی بده منه بیچاره درس بخونم:-2-15-:
راستی بچه هایی که رفتیم میتینگ خوشبخالتون ما کلا" تو اینهمه میتینگ یه بارشو بیشتر نتونستیم بیایم آخر عخده ای میشیم :-2-37-:
پ.ن کیمیا جان این کارا چیه ما نفهمیدیم تو به خاطر یه پسر اینقده ناراحتی آیا؟ :-2-37-: به جان خودم ارزش نداره ها ما که سنتو نیدونیستیم اما اون جوری که شبنم گفت 14 15 سالت بیش تر نیست خو خوب نیست تو این سن اینهمه وابسته به یه پسر باشیا حالا نامزدت دوستت یا هرکی حالا این جریانه تلفنه فکر نوکنم اصلا" ربطی به این آقا مهدیتون داشته باشه ها ما کلا" رو تمام خاطراتتون گفتیم:-2-41-:
اه اه انقدر از نصیحت بدم میاد خودمان نصیحت می کنیم :-2-28-:
پ.ن عیدی جان( امستو نیدونم) ما اینی که شبنم وگفت دیدیم :mrgreen:
پ.ن جای بهی جانم خیلی خیلی خالیه
پ.ن راستی هرکی از سهیلا خبری داشت به ما هم بگه
فعلا"

بعدا" نوشت: سوسن جون( امست همین بود؟) تفلدت مبارک:-2-40-: ماهم مثل شوما کادو خیلی دوست داریم برای ما هم فرقی نداره چی باشه یه گلم باشه ما راضییم اما نیدونیم چرا انقده کادو دوست داریم

AsalBanu
24 خرد 1390, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
به نام او که یادش آرام بخش جانهاست
سلام
اول یه ذره جیغ بزنم بعد حرفامو میزنم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حالا میتونی بپرسی چرا
انقذه بدم میاد کسی خوب امانتداری نکنه
من اگه یه ظرف تو خونه ام باشه انقدر شاخم میزنه تا ببرم تحویل صاحبش بدم
اونوقت خانوم مانتو و شال منو گرفته
بعد دو ماه
هنوز تحویل نداده هیچ داده دست کسی
اونم بی اجازه من برده داده خیاطی واسه الگو [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
شما بودین عصبانی نمیشدین ؟؟؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]تازه قسمت جالبش مونده
بدهکارم شدم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خوب بذگریم
از دیشب بگم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
طی یک عملیات قهرمانانه و شجاعانه و نترسانه
همچین جونم برات بگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خیلی دلیرانه رفتم با مگس کش جنازه سوسک رو انداختم تو سطل [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
همگی تشویقم کنید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
تا حالا کسی به نترسی من دیده بودین
هر چی به این شوور گفتیم این جنازه رو ببر نبرد که
آخرش خودم جنازه رو انداختم تو سطل
فقط جای بدش اینجاست که دیگه نمیتونم برم سر سطل توش آشغال بریزم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
آبگرمکنمون هم سوراخ شد
بردنش [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
آب گرم و در نتیجه حموم نداریم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
توی این هوای گرم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
حموم نعمته ها [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه
شلوار شبنم که دیگه سالم موند ؟؟؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ولی اگه بازم پاره میشد سوژه بودا [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

lili59
24 خرد 1390, ساعت : 12:56 بعد از ظهر
سلام،
من امروز يك كمي خسته، يك كمي بي حوصله، يك كمي هم ناراحتم.
يك كمي از ناراحتي ام مربوط ميشه به اينكه شكل ظاهري ايميل ام تغيير كرده، هر كاري ميكنم. نميتونم به شكل اولش برگردونم، كي كلافه ام و ناراحت. (اگر كسي در اين زمينه اطلاعات داره بهم بگه ممنون ميشم.)
خستگي ام هم مربوط ميشه به حجم كارهاي امروز كه خيلي زياده ، رئيس جان هم پاچه ماچه ميگيره.
خلاصه اينكه پاچه شلوارم رو تا زانو زدم بالا. تا در امان باشم. اينقدر چشم، چشم گفتم خسته شدم.
دلش از يه جايي پره هر سر من بدبخت خالي ميكنه و گير ميده.
خدا امروز رو به خير كنه.
جالب اينجاست كه هر چند لحظه عذرخواهي ميكنه بابت رفتارش و سعي ميكنه با خندوندن رفع كنه.
دست خودش نيست، ديگه ،.......... كاريش نميشه كرد.

yase sefid
24 خرد 1390, ساعت : 01:17 بعد از ظهر
من برگشتممممممم:-2-16-:واااای اصلا باورم نمی شه یه سال گذشت!! هنوز تو شوکم:-2-37-:خیلی واسم عجیبه!!!
اصلا یادم رفت! سلام!! خوبی؟ می دونی از کیه که بهت سر نزدم؟ خیلی دلم واسه همه ی این خاطرات واین بچه ها و دوستا تنگ شده بود! خیلی خیلی خیلی زیاد! یعنی همه ی این سالی که گذشت یه طرف...این یه ماه آخرم یه طرف!!!
اما خدا رو شکر که بازم تونستم تمومش کنم! الآن واقعا خیلی حس خوبی دارم...نه ..حس آزادی نه...حس اینکه حالا باید کارای بزرگی رو شروع کنم...حالا باید مسئولیت ها رو بپذیرم...حالا باید آماده ی رشد کردن بشم....حس بزرگی...خیلی حس خوبیه...البته یه کم واسم گنگه...اما خیلی عالیه!
دیروز رفتم مدرسه...سر درد عجیبی داشتم. فکر کنم بخاطر همین چند شب بیخوابی و درس خوندنم بوده باشه!
آخه من معمولا روزا درس نمی خونم...اونوقت نصفه شب که همه خوابن و سکوت و آرامش عجیبی خونه رو می گیره با جون و دل شروع می کنم به درس خوندن. اما یه ماه بود که همش نصفه شب بیدار بودم! فکر کنم این سردرد عجیب غریبم واسه همون بوده باشه.
به هر حال وقتی بچه ها رو تو مدرسه دیدم هر چی درد بود فراموش کردم. خدایا! باورم نمی شه...دیگه سال بعد قرار نیست با این بچه ها باشم! دلم واقعا واسشون تنگ می شه!
فرزانه مثه همیشه شروع کرد به رفع اشکال و سوال کردن از من تا مطمئن شه که من همه چیو خوب بلدم. الحق اگه این چند دقیقه مونده به امتحان ازم سوال نمی کرد خیلی چیزا از ذهنم خارج می شد! واقعا چه خوب که فرزانه رو دارم. با اینکه به خاطر تفاوت رشته مون سال بعد از هم جدا می شیم اما برعکس همه بچه های دیگه اصلا نگران نیستیم و ناله ی الکی سر نمی دیم. مطمئنیم که این دوستی خیلی عمیق و محکم با این چیزا از بین نمی ره.
بعد از اینکه امتحان تموم شد عسل دور بینشو آورد و منو بغل کرد و عکس یادگاری رفت. این کار اون باعث شجاعت همه شد و همه موبایل به دست از هم عکس می گرفتیم. من حوصله عکس گرفتن نداشتم. فقط می ذاشتم دیگران ازم عکس بگیرن. بعدا تو فیس بوک ازشون می گرفتم خب! الآنم که همه عکسا تو فیس بوک هست... چقدر خوب شد که این عکسا گرفته شد. یادگاریای قشنگین! خیلی دوسشون دارم!!!
بعدش مراسم خداحافظی رو انجام دادیم. باهم حرف زدیم و خندیدیم و همدیگرو بغل کردیم. منم الکی ادای گریه رو در می آوردم و با دهنم صدای فین فین های منزجر و حال بهم زن درمیاوردم تا کسی متوجه ی عمق دلتنگیم نشه !
همشونو خیلی دوست دارم . دوستای فوق العاده این!
خلاصه بعد از اون هم منو فرزانه دست به دست هم دادیم و از مدرسه خارج شدیم. تا اومدن اتوبوس با هم از همه چی حرف زدیم. بعد هم که اتوبوس فرزانه رسید واسه آخرین بار بغلش کردم و خداحافظی کرد و رفت!
آخیییی...چقدر دوسش دارم!!!
بعد از اون هم با وجود سر درد ...اما بنا بر اعتیادی که به موسیقی دارم هندزفریمو در آوردم و با موبایل شروع کردم به آهنگ گوش کردن و قدم زدن تا اینکه به خونه رسیدم.
مامان که این چیزای من خیلی واسش مهمه تو خونه بود. وقتی اومدم منو محکم بغل کرد و تبریک گفت.
بعدشم با هم رفتیم بیرون. رستوران نارنجستان!
آقا جایتان خالی....انقده باکلاس بود که نگو...هی نمی خواستم کسی بفهمه ندیده ام...اما هر کاری می کردم نشد...اولش که مهم افتادم زمین.آبروم رفت!!!
بعدش یه معجون به ما دادن که باید آروم آروم می خوردیم. من مثه آب اونو خوردم اما به ثانیه نکشید که تو گلوم گیر کرد و همه رو تف کردم بیرون! ای خاک بر سر من بی کلاس کنن!!
بعدشم وسط غذا خوردن یه آقاهه نشسته بود پشت پیانو آهنگ می زد...بعد شروع کرد به زدن آهنگ چند روز دل دیوونه ی شادمهر عقیلی. منم که عشق شادمهر داشتم. شروع کردم به خوندن آهنگ و زل زدن به پیانیسته. حالا مامی هی چشک غره می رفت نکن این کارو! مگه من می فهمیدم؟
خلاصه یه بار رفتیم یه جای خییییلی باکلاس گند زدیم! اما خیلی جالب بود...خوش گذشت.
بعدشم که واسه سرگرمی رفتیم فال قهوه گرفتیمم...انقد باحال بود!!! واسه سرگرمی که خیلی به من خوش گذشت!
بعد وقتی خواستیم برگردیم خونه مامان راهو گم کرد.رفتیم رود هن!!!! :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مامان همینجور داشت می رفت واسه خودش...به شمال نزدیک شده بودیم:-2-06-:آخه شهرک غرب و چه به رود هن؟؟؟:-2-06-:
بالاخره کلی رفتیم و گشتیم و خودمونو کشتیم تا راه برگشتو پیدا کردیم و دوباره به شهر تهران برگشتیم!!!
ساعت دوازده رفتیم بیرون...ساعت چهار ونیم برگشتیم خونه!!!
ولی جدا که روز عالی ای واسه من بود. یه دوش گرفتم و مامان هم یه ذره خوابید. بعد دوباره رفتیم بیرون! این یه ماه که من همش تو خونه بودم و درس می خوندم حسابی عقده ی بیرون رفتن داشتم همش دم به دقیقه می خوام برم بیرون !!!
خلاصه که رتفیم بیرون و دوباره ساعت نه و نیم برگشتیم. بعد نشستیم پشت تلویزیون . سریال ترک عاصی که تو mbc persian دوبله شده رو تا ساعت یازده دیدم. بعد دیگه من در حال هلاک شدن و خستگی بودم و رتفم تو تخت خوابم بیهوش شدم!
اینم شرح حال دیروز من!
وای که چقدر دلم واستون تنگ شده بود.
فعلا
خداحافظ:-2-16-:

farhad_0
24 خرد 1390, ساعت : 01:19 بعد از ظهر
يا خير شاكر و مشكور
يا خير حبيب و محبوب
يا من هو عظمته رحيم ( اي كسي كه رحمتش و مهربانيش عظيم است )
يا من هو في احسانه قديم
يا رازق البشر
يا مقدر كل قدر
يا من لا يعلم الغيب الا هو ( اي كسي كه نمي داند هيچكس غيب را مگر او )

گاهي نام هاي زيباي تو رو مي خونم و سراسر شادي مي شم .

نام هاي كه همش آرامش بخشهشاكرم شاكر ............شاكرم چون تو رو دارم ..........تو خداي مني و من بنده عاشقم عاشق

عاشقم ولي شرمنده ............آخه گاهي هم فارغم

نمي دونم چرا مي گم عاشقم در حالي كه رگ هاي من پر از عشق تو نيست

شايد داستان جناب مجنون رو شنيده باشيد .........

وقتي بيمار شد و پزشك دستور داد كه رگش پيدا كنند و رگش رو بزنن

مجنون پرسيد مي خواهي چي كار كني ؟

طبيب گفت : مي خواهم رگت بزنم مجنون گفت :


ترسم اي فصّاد گر فصدم كني نيش را ناگه به ليلايم زني


من كيم ليلاو ليلا كيست من ما چو يك روحيم اندر دو بدن


همه اينها رو مي دونم همه داستان ها رو هم خوندم ولي چه كنم كه در بند نفس و اسيرش ....... رهايم كن از اين تيرگي ها رهايم كن.....

عاشق شو ورنه روزي كار جهان سر آيد

ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستي


آگاه باش اي انسان ، قيمت هر انساني برابر آن چيزي است كه در طلب آن است

تو در طلب چه هستي ؟؟؟؟؟!!!!

عاشقان طلا به قدر طلا ارزش دارند

عاشقان بهشت به قدر بهشت ارزش دارند

ارزش عاشقان خدا هم به مانند خود خدا عز و جل بي نهايت ا ست

اي برادر تو همان انديشــه اي ما بقي خود استخوان و ريشه اي

گر بود انديشه ات گل ،گلشني ور بود فــــــــكر تو هيمه ،گلخني

مادري جان جويايي احوالتون هستيم:-2-40-:
داش بابك :-2-40-:
محمد ( من ) ديروز خاطرت عالي بود ......منتظر بعدي هاش هستيم :-2-40-:
ديشب يكي از بچه ها يه جمله برام گفت كه تو يه جمله كلي حرف بود
اون يه جمله من به فكر وا داشت كه انقد حرف نزنم كمي هم عمل كنم ..... ممنون :-2-40-:

smart girl
24 خرد 1390, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
:-2-30-:سلــــــــــام:-2-33-::-2-34-:
این خاطرات یه مژگان خسته و کوفته اس :-2-34-::-2-34-:
اوووووووووووففففف
یه داداش داماد کردیما:-2-43-:
دهنمون سرویس و اسفالت همه رو با هم شده:-119-:
از اول هفته بگم براتون که مامانم مریض شد و افتاد تو خونه تا دیروز:-2-28-:
منم شدم مامان خونه ناهار درست کن :-119-:
بعدش شام درست کن:-119-:
خونه رو مرتب کن:-119-:
ظرفا رو بشور:-2-09-:
خدا پدر ظرفشویی رو بیامرزه:-2-32-:
راست شو ،خم شو:-119-:
اینور مرتب کن اونور مرتب کن
و بدتر از همه ی اینا درسسسسسسسسسس بخون:-2-36-:
این ترم گند زدم اساس:-2-36-:
4تا امتحان دادم مامان
البته ناگفته نماند که زبان تخصصی شدم بیست:-2-32-:نمره دیدم فکم افتاد خدایی امتحانش سخت بود:-2-42-:
ولی سه تای دیگه رو جبران کردم:-2-43-:
دیشب عروسی دایی غزاله بود:-2-35-:
من رفتم
ولی برای امتحان امروزم از 6تا فصل فقط دوتاشو خونده بودم:-2-30-:
دیشب ساعت 12.30 اینا بود اومدیم خونه:-2-39-:
کتاب باز کردم :-2-42-:
سرمو گذاشتم روش خوابیدم مثه یه مـــــــرد:-2-30-:
بعد 7 بیدار شدم رفتم دانشگاه:-2-15-:
من سوالا رو نیگا کردم
سوالا منو نیگا کردن
دقیقا 5تا سوال جواب دادم
بقیه شو خیلی قشنگ بلد نبودم
این بغل دستیمم که رو برگه ش کلا خوابیده بود:-2-30-:
پشت سریم یکی از پسرای کلاس خودمون یعنی من دیووونه کرد از بس سوال پرسید
منم یه حال اساس در حد پاچه اینا بهش دادم:-2-42-::-2-33-::-2-01-:
ولی مراقبمون یه ایول اساس داره:-2-27-:

هیچی دیگه بعد امتحانم خونه:-2-43-:
امشبم غزاله رو پاگشا کردیم:-2-28-:
مبلا رو جابجا کن:-2-33-:
میز را مرتب کن :-2-33-:
صندلیا رو بذار:-2-33-:
بشقابا رو بچین:-2-33-:
بعد تازه مردا هم خونه همسایه مونن:-2-31-:
رفتیم اونجا تمیز کاری:-119-:
فک کنم یه قرن خونه شون تمیز نکردن:-2-09-:
خدارو شکر شام تو خونه نیس:-2-28-:
وایییییییییییی:-2-30-:
خسته شدم:-2-30-:
الانم مامانم رفتن شیرینی واینا بخرن:-2-38-:
منم غذا رو درست کردم:-2-22-:
اومدم اینجا دیگه:-2-05-::-2-30-::-2-18-::-2-18-:
.
.
.
دیروز شبنم جون کلی خندیدم خیلی بامزه تعریف کرده بودی:-24-::-24-::-24-:

sue.sun
24 خرد 1390, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
بازم سلام
میخواستیم پست قبلیمان را ویرایش کنیم دیدیم ما که هنوز یک پست دیگر داریم پس پست جدید ارسال می نمائیم

بله الناز90 امس ما سوسن میباشد ممنون از لطفتان بزرگواری شما را میرساند:-2-40-:
ما چون خودمان روز گل به دنیا آمده ایم گل زیاد دوست میداریم بنابراین بعضی از دوستان زرنگی مینمایند و برای ما گل خالی میفرستند با یک کارت روی آن به این مظمون " چون خودت گلی" یا " گل برای گل" یا ....

عسل بانو خانوم: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

تشویقت نمودیم چون بر ترس خودت غلبه نمودی به امید روزی که بتوانی این سوسکهای دست و پا بلوری را با کف دست بکشی:-2-27-:


نادی خانوم گل باقالی به حای تشکر کردن خالی بیا بیرون چشممان به جمالت روشن بشود.:-2-37-:

همین الان بام یه پیام از فاطمه گلی جونم (mishul) رسید با این مضمون:
" بهترین لحظه ها وقتیست که بهترینها بیادت باشن
بهترین نیستم ولی بیادتم"
همینجا میگم که ممنون که به یادمی و برای من همون بهترینی و اولین کسی هستی که اینجا برام عزیزه. دوستت دارم دو هوارتا به اضافه ی دو هوارتا:-118-::-118-::-118-::-118-::-6-::-8-::-11-:

الان اینجا صدای اذان میاد خیلی صدای اذان رو دوست دارم مخصوصاً وقتی سه تا اشهد رو میگه و اینکه روزی سه بار یادم میاره که من مسلمونم که فقط یه خالق دارم که فقط باید اون رو بپرستم که از هر گناهی دوری کنم که یادم باشه بهشت و جهنمی هم هست که یادم باشه چقدر باید خوشحال باشم که سزای گناهانم رو توی این دنیا ببینم و نگم چرا این اتفاق بد برای من میوفته که تلاش کنم برای بهتر بودنم که...... خیلی چیزهایی که شاید نشه به زبون آورد ولی به فکرشون باشم .......:-63-:

13:24 PM

Elnaz
24 خرد 1390, ساعت : 01:46 بعد از ظهر
سلام
metropolice ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) عزیز ورودتون به تاپیک و انجمن رو تبریک میگم ولی لطفا تو این تاپیک نهایت روزی دو پست بیشتر ندین ممنون:-2-40-:
:-2-28-:خیلی ممنون که توجه کردین:-2-28-:پستاتون ادغام شد:-2-28-:
خاله سوسنی تولدت مبارک:-2-16-::-2-40-:
گفتنی ها رو که دوستان گفتن مخصوصا اون سحاد با اون یادداشت برداشتنش:-2-43-:
مستر جیم جیم خوب چرا دوتا دوتا سفارش میدین:mrgreen::-2-37-:
جای همه دوستان خالی بود و سلامتون رو رسوندم انی به همه سلام رسوند:-2-40-:

فرهاد پسری یم:-2-31-:
نادی هنوز جا خالیت رو پر نکردی:-2-42-:
نیلویی:-2-12-:
پری اعتراف دوز دارم:-2-32-:
سجاد ساعی خوب بد مسیره حدس میزنم کی بوده اینو گفته:-2-06-:

+Lily
24 خرد 1390, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
دیشب عروسی دایی غزاله بود:-2-35-:
من رفتم
ولی برای امتحان امروزم از 6تا فصل فقط دوتاشو خونده بودم:-2-30-:
دیشب ساعت 12.30 اینا بود اومدیم خونه:-2-39-:
کتاب باز کردم :-2-42-:
سرمو گذاشتم روش خوابیدم مثه یه مـــــــرد:-2-30-:
بعد 7 بیدار شدم رفتم دانشگاه:-2-15-:
من سوالا رو نیگا کردم
سوالا منو نیگا کردن



من اگه امتحان داشته باشم عروسی خودم هم نمیرم :-2-31-:
محال ممکنه ...
ولی یه بار دکتر انوشه اومده بود یونی ما / منم میان ترم معادلات ( گند بزنن به این درس ) داشتم نرفتم
وقتی اون ترم مجبور شدم معادلاتمو حذف کنم بیشتر واسه این غصه خوردم
عروسی پسرعمه ام دوشب قبل امتحان هندسه تحلیلی من بود / منم به زور رفتم / گند زدم به امتحانم خوب
منو کلا نباید از فاز درس آورد بیرون / یعنی تمام مدت امتحانا درس نمی خونم ولی باید تو جوش باشم / یه هاله ای از استرس اطرافمو می گیره / واسه همین معادلات خر بی پدر و مادر ؛ گذاشتمش روز آخر ، رفتم بیرون خرید ملزومات گرمازده شدم ، مشکلات درونی هم داشتم حالا زنگ زدیم به آرش که ما حالمان خراب است ، فشارمان افتاده
یک عالمه تجویزات نمود ما هم نگفتیم یک درد دیگر هم در درونمان است ، بعدا که حالمان خراب و خرابتر شد کاشف به عمل آمد که آن تجویزات در جهت عکس درد درونیمان کار کرده و به صورت منفی روی ما تاثیر گذاشته
ما هم آن امتحان را حذف نمودیم / بار دوم هم 10 شدیم / هزار بار دیگر هم معادلات بگیریم 10 می شویم :-2-27-::-2-27-: ولی برای همان ده زنگ زدیم به عالم و آدم کلی ابراز خوشحالی کردیم / خواهرمان هم برایمان جایزه گرفت
بماند که این 10 و آن درس دیگری که افتادیم معدل ما را از آن بالا کشید پایین به فرش ! ما را چشم زده بودند / شاگرد اول کلاس در چشم برهم زدنی شد نفر 28 کلاس :-2-27-:/ بگذریم که آن روزها چیزی که اهمیتی نداشت معدل من بود ... خلاصه مزخرف ترین پایان ترم من برای ترم 5 بود

bahar1313
24 خرد 1390, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
سهشنبه 24 خرداد 90
سلام:-2-05-:چطورین؟
جای همگی خالی دیروز خیلی خوش گذشت . گفتنیا رو که بچه ها گفتن. واقعا از دیدن آنی جون خوشحال شدم. خیلی ماه و مهربون بود. خب حالا منم نمی گم بعضیا چه سوتیای دیگه ایم دادن. همونا که خودشون گفتن کافیه.:mrgreen:فرشید به فال حافظ اعتقاد داشته باش حافظ نفسش حقه. نمیبینی می گه ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی . واقعا که غزلیات حافظ الهام بخش هنر مردم این سرزمینه. حالا یا این دو تا یا اون دو تا. بالاخره به ازای هر نبودنی یه بودنه. :mrgreen:

بعدم که اینجانب ساعت 10 رسیدم منزل. مامان جونم یه نگاه به من کردن رستم کش. بعدم گفت دختر گلم ساعت چنده؟ منم گفتم 10.:-2-38-:
ایشونم فرمودن نیشتو ببند، وقیح :-2-35-:
ما هم یه ذره خود شیرینی کردیم و اینا تا علی الحساب قضیه ختم به خیر شد. امروزم که به شدت مشغول کاریم تا جبرانی باشد برای دیروز . بعد از ظهرم می خوام برم لباس بخرم واسه عروسی پسرخاله جان. دعا کنید راحت لباس پیدا کنم

مژگان جون ایشالا همیشه درگیریاتون به خیر و شادی باشه .
سمانه بهتری؟
سوسن جون تولدت مبارک.
سیامک خان مگه قرار نشد از این عکسا سوء استفاده ی ابزاری نکنید؟
شبنم جونی به اهصابت مسلط باش.
خاله الی هزار تا دوست دارم
ما نيز دل به دل لوله كشي داره:-2-16-:
روز خوش

Barane Gham
24 خرد 1390, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
سلاااااااام
امتحانام ديروز تموم شدن و من امروز با خيال راحت تا ساعت 30/1 ظهر خواب بودم !!!:-2-26-:
ديروز منو همه ي دوستام رفتيم سينما . كلا بيشتر از 25 نفر بوديم ! تازه خنده دار تر اين كه ما همه با روپوش سبز مدرسه مي خواستيم پياده از بالاي شريعتي تا سينما جوان بيايم !و شايان ذكر است كه بد جور سوژه بوديم !! هي كنار پياده رو وامي ستاديم و عكس مي گرفتيم ! هر كي ازكنارمون ردمي شد يا :-2-19-:بود يا:-2-06-:يا:-2-31-:يا:-2-26-:يا:-118-:يا:-2-27-:ما هم در مقابل يا :-2-35-:يا:-119-:يا:-2-42-:يا:-2-01-:و يا:-2-25-:!!!!
كل سينما رو هوا بود بعدشم كه رستوران كناريشو مورد عنايت قرار داديم و حالي كرديم !! :mrgreen:و آخرشم خداحافظي و قرار گذاشتن واسه ميتينگ بعدي ...:-2-32-:
آقا اين خاطره ي ميتينگتون خيلي باحال بود و از بس خنديديم كه دل و رودمون درد گرفت !!! اميدوارم همه خوش باشيد !! :-2-16-:
واسه بچه هايي كه هنوز امتحان دارن آرزوي موفقيت مي كنم !!:-2-37-:
روز خوش !!:-2-41-:

NAVA22
24 خرد 1390, ساعت : 04:29 بعد از ظهر
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها
می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است.



حال و هوای آدما رو گربه ها هم تاثیر گذاشته یه روزی با یه (پیشت) که می گفتی چقدر بهشون برمی خورد دمشونو میذاشتن رو کولشونو دِبرو که رفتیم.اما حالا چی ؟ دندشون پهن شده ،بی تفاوت شدن، دیگه براشون مهم نیست که چی بشنون یا چه جوری باهاشون رفتار کنن. انقدر بی غیرت شدن که حتی اگه چیزی هم به طرفشون پرتاب کنی هیچ عکس العملی شون نمی دن.
برای گربه هامون تام و جری بذاریم. شاید یادشون بیاد چی بودن! درسته همیشه گربه هه توش بازندس ولی اونقدر غیرت داره ،اونقدر اراده داره که مقابله به مثل کنه .شهر پر موش شده ،موشایی که بعضا" از گربه هم بزرگترن و گربه ها چه بی تفاوت از کنارشون می گذرن!


برداشت آزاد!

بعدا نوشت:لی لی جان اسمم بهاره ست

Babak
24 خرد 1390, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 24 خرداد سال 90
حاج اقا مي فرمودند كه (با اندكي تلخيص): خدا كه فقط متعلق به انسانهاي خوب نيست! خدا، خداي انسانهاي خلافكار هم هست...
وفقط خود خداست كه بين بندگانش فرقي نمي گذارد...في الواقع خداوند، اند (end)لطافت.
اند بخشش .. اند بيخيال شدن..اند چشم پوشي... و اند رفاقت است...
رفيق خوب و با مرام همه چيزش را پاي رفاقت مي گذارد...اگر آدمها مرام داشته باشند هيچ وقت دزدي نمي كنند...
ولي متاسفانه بعضا" آدمها تك خوري مي كنند...و اين بد روزگار ماست...بايستي ما يك فكري به حال اهلي شدن آدمها بكنيم...
اهلي كردن يعني ايجاد علاقه كردن...واين تنها راه رسيدن به خداست كه بسيار هم مهم است...
من قصد نصيحت ندارم ..چرا كه فايده اي هم ندارد...بگذاريد با اين جمله حرفهايم را تموم كنم...
تن آدمي شريف است به جان آدميت...نه همين لباس زيباست ...نشان آدميت...
من از همين جا آرزو مي كنم كه همه شما راه خودتون رو پيدا كنيد...شما هم دعا كنيد كه من هم راه خودم رو پيدا كنم...( فيلم مارمولك).
نميدونم چرا ولي خيلي از ديالوگ هاي فيلم مارمولك رو هروقت ميشنوم برايم تازگي داره...
به كمال رسيدن و بالا رفتن يك انسان از قعر مرداب به اوج خوب بودن...
خوبي يك كلمه اي هست كه تكراري شده...ولي معني اي به وسعت جهان هستي داره...
معني خوب بودن هم در اين زمانه تحريف شده...
خوب بودن و خوب ماندن كار خيلي سختيه....كه خيلي از بزرگان در اين راه كم آوردن...
فكر ميكنم فخر فروشي و تكبر يكي از بزرگترين گناه هايي باشه كه خوبي رو از بين ميبره...
يك دوستي در دوران دانشجويي داشتيم كه ...خيلي با خدا بود بسيار فهميده و عاقل و مودب و دوست داشتني اكثر بچه ها عاشقش اخلاقش بودن.....از لحاظ اقتصادي آدم ضعيفي بود.تيپ و ظاهر بسيار معمولي داشت..در كل دوران دانشجويي فكر كنم حدود 5 دست لباس عوض كرد.ولي هيچ كدوم اين موارد باعث نمي شد كه ذره اي از احترام بچه ها نسبت بهش كم بشه..يك روز با تعدادي از دوستان دانشگاه برنامه ريزي كرديم كه برويم جاده چالوس ...توي خيابان فاطمي يك رستوران سنتي بود كه پاتوقمون اونجا بود..قرار شد اول بريم اونجا و بعد بزنيم به دل جاده...سروقت همه اونجا جمع شديم و بعد از مدتي آماده رفتن شديم....
خوب همه وسيله داشتند... اين دوست ما هم وسيله نداشت .ولي قرار شد كه من و دونفر ديگه از بچه ماشين بياريم و بقيه رو هم سوار كنيم..در بين ما هم يك دختري بود به اسم بيتا ...كه با برادرش اومده بود...بچه خوبي بود ولي خيلي از خود راضي و لوس بود...ظاهرا" بيتا خيلي سعي داشت كه رابطه اش رو با امير نزديك تر كنه ...ولي از آنجا كه امير اعتقادات خاص خودش رو داشت ...(اينو با شناختي كه خودم داشتم ميگم)يا اينكه به هر دليلي از بيتا خوشش نمي اومد...علاقه اي به اين امر نشون نميداد..بگذريم ..
از در رستوران كه بيرون اومديم بيتا به امير گفت بيا بشين توي ماشين من...امير هم به من و من افتاد...
من ديدم كه زياد مايل نيست گفتم : بيتا اگه اجازه بدي من با امير يك كار واجب دارم ميخواهيم توي راه صحبت كنيم...بيتا چپ چپ من رو نگاه كرد و چيزي نگفت...اميربه همراه سه تا ديگه از بچه ها نشستن توي ماشين من و حركت كرديم...البته اون موقع من ماشين نداشتم و ماشين بابا رو كش ميرفتم!
نزديك كرج بوديم كه ماشين يك دفعه به تر تر افتاد و خاموش شد...شانس اورديم كه سرعتم كم بود و تونستم بكشم به كنار جاده...بيتا كه پايش رو گذاشته بود روي گاز و خيلي از ما جلو بود...
يكي ديگه از بچه ها به اسم فرشاد زد و بغل و گفت چي شده گفتم نميدونم يك دفعه خاموش شد...
گفت خوب حالا چيكار كنيم ؟ گفتم ما كه هرچي ور رفتيم درست نشد بايد زنگ بزنم امداد خودرو ...
در بين بيتا زنگ زد و گفت من اول جاده هستم ..شما كجاييد؟ گفتم ما شينم خراب شده ...گفت فرشاد اونجاست؟ گفتم :آره ..گفت ببين اگه درست نشد فرشاد و امير رو بفرست بيان ..اونا كه كاري ازشون بر نمي اد ...حداقل روزمون خراب نشه به خاطر ماشين تو...
گفتم باشه و قطع كردم...به بچه ها جريان رو گفتم ..امير گفت كه من با تو اومدم..هر جا تو باشي من هم همونجام...خلاصه زنگ زديم امداد خودرو ...بعداز يك ربعي رسيد ...ماشين رو نگاه كرد و يك مقدار باهاش ور رفت و گفت : آقا قطعه كامپوترش سوخته...گفتم خوب بايد چيكار كنيم: گفت بايد بريد نمايندگي...
قرار شد ماشين رو بكسل كنه...من به فرشاد گفتم :بچه ها رو يجوري سوار كن ببرشون ...منم كه ميرم نمايندگي...روز اينا خراب نشه...دو تا از بچه ها توي ماشين فرشاد جا شدند و رفتند من و امير و يكي ديگه از بچه به اسم شهرام مونديم...خلاصه ماشين رو بكسل كرديم كه ببريم كرج...چون نزديك تر بود..خلاصه تا رسيديم نمايندگي و كلي معطلي و خواهش و من بميرم و تو بميري...ماشين رو بردند واسه تعمير..
تعويض قطعه هم 200 هزار تومن آب خورد...تازه ماشين گارانتي بود...
من پول كم آوردم مجبور شدم زنگ بزنم به بابا كه با آژانس برام پول بفرسته...
خلاصه يك ساعتي هم اونجوري معطل شديم...شهرام بنده خدا تنهايي برگشت تهران و لي امير با من موند...
در همين بين يك اس ام اسي براي امير از طرف بيتا اومد كه با حالت مسخره گفته بود چالوس خوش ميگذره؟؟لگن سوار شدن اين دردسر ها رو هم داره ديگه!
به امير خيلي برخورد...به من نشون دا د و گفت تورو خدا نگاه كن اين دختره لوس چي نوشته!
در جواب بيتا نوشت: هر چيزي معرفت ميخواد ...حتي ماشين سوار شدن هم معرفت ميخواد...
من حاضرم از اينجا تا خونه پياده برم ولي با ادم بي معرفت همسفر نشم...
خلاصه ماشين درست شد و ما ديگه نرفتيم تو جاده از همونجا برگشتيم خونه...
روز بعد كه رفتم دانشگاه ...امير رو توي محوطه دانشگاه ديدم و شروع كرديم به صحبت و بچه ها كلي سر خراب شدن ماشين به ما خنديدند و تيكه مي انداختند ..
تا اينكه بيتا اومد و با عصبانيت برگشت به امير گفت: توفكر كردي كي هستي كه با من اونجوري صحبت ميكني...بچه گدا...وشروع كرد به زدن حرف هايي كه مستقيم وضعيت مالي امير رو زير سوال برد...
همه بچه ها ناراحت شده بودن...امير با متانت همه رو گوش كرد...
وقتي بيتا همه حرف هاش رو زد و خالي شد...امير برگشت بهش گفت: همه اين ها رو گفتي...بهم توهين كردي عيبي نداره..فقط دوست دارم بدوني كه دنيا مثل يك چرخ و فلكه...يك روز اون پايين پاييني و يك روز بالاي بالا...پس بهش اعتماد نكن..و مغرور نشو..اما چيزي كه در اين ميان نقش اساسي داره معرفته...كه تو نداري..معرفت...معرفت...اينو گفت و جمع رو ترك كرد...
رو كردم به بيتا و گفتم كار درستي نكردي! همه هم تاييد كردند...بعد از اون جريان امير ديگه توي دانشگاه با جمع ما همراه نشد و خود به خود اون جمع از هم پاشيد...ولي امير با من و يكي دو نفر ديگه همچنان بيرون از دانشگاه دوستي داشت...حالا بخوام بقيه اش رو بگم خيلي طولاني ميشه...از پشيماني بيتا و 10 برابر شدن علاقه اش به امير و ... كه اگه بخوام بگم سوژه داستان خوبي ميشه...
اما از امير بگم كه چند روز پيش با يكي از بچه هاي دانشگاه رفتيم ديدنش توي يكي از شركت هاي دولتي بسيار معتبر...چرخ روزگار اين بار با امير خوب تا كرده...با اين سن كم مدير طرح و برنامه شركت به اون بزرگي شده با حدود 29سال سن...و ازدواج كرده..يك پسركاكل زري هم تا چند ماه ديگه به خانواده اش اضافه ميشد...در خلاصه كلام خوشبخت شده بود...ولي همچنان همون امير بود ...با يك لباس ساده و كت و شلواري معمولي...بعد از اينكه از شركتشون اومديم بيرون داشتم به اون چرخ و فلكه فكر ميكردم...همون كه يك روز آدم رو مي بره بالا و يك روز....
پ.ن1: فرهاد جون عجب پست خوبي زدي كلي ما را با خود درگير كرد.:-2-40-:
پ.ن2: مادري يم : شعر زيبايي بود:-2-40-:

N@s!m
24 خرد 1390, ساعت : 05:42 بعد از ظهر
سلام
نمی دونم اما انگار از ظهر که کارت اعتکاف به دستم رسید کاملا" بر این باور رسیدم که کم کم دارم میرم !بغض ام را از ظهر تا حالا دارم فرو می خورم تو این یک هفته متلک بسیار شنیده ایم بمـــــــــــــــاند !
نمی دونم چرا بعضی از عزیزان و دور اطرافیان اگه حالا که خدا بهشون توفیق نمیده ......آره من میگم توفیق !
حالا شماهم هرچی دلت خواست می تونی بار ما کنی !
اگه این توفیق نصیبشون نمیشه اعتقاد دیگران را نفی می کنند یا گاهی با ریشخند به طرف مقابل نگاه می کنند !مگه دارم چی کار میکنم ؟؟؟؟؟
دنیا وارونه شده یا آدم های روزگار خیلی مسائل را فراموش کردند که اگه ما هر چی داریم ازلطف و کرم اون بالایی هست .....
مگه من گفتم چرا شماها نمیرید !چرا الان دیگه این موضوع هم داره زیر سوال میره که عیسی به دین خود ؛موسی به دین خود !
من دارم میرم سه روز مال خودم باشم و اون بالایی کاری به هیچ بشری ندارم که فلانی داره واسه چی میره یا ........
دارم میرم ببینم تو این یک سال چه گلی به سر خودم زدم نه خدام که حقا هیچ نیازی به من بنده نداره .
چقدر با دیدن این جمله آتیش گرفتم انگار حرف منو آقا بابک زد .
خدا كه فقط متعلق به انسانهاي خوب نيست!
خدایا خیلی کم گذاشتم خیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــلی می دونم من بد ِبدم
خدایا صد بار توبه شکستم می دونم اما مگه خودت نگفتی باز آی
پس خودت کمکم کن
دارم فردا میام! سال هشتمی است که همه چیز را رها می کنم تا ببینی که چقدر تو و این خلوتم واسم مهمه .
اما خودت کمک کن خودت مدد کن تا درست بشـــــــــــــــــــــــ ــم
تا واقعا" آدم بشم و آدم بمــــــــــــــــــونم
همیشه سعی کردم دنیا را از ُبِعد و نگاه خودم ببینم و آدم های و دور و اطرافشو همون طور قشنگ ببینم حتی اگه باعث زشتی شدن و باعث شکستن دل کوچیکم شدند.
اما خوب خیلی جاها را کم گذاشتم بی نهایت .......
پس خودت به حرمت این سه روز عزیز کمکم کن
یا حق

feedback
24 خرد 1390, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
امروز امتحان داشتم یه کم خستم از صبح زود بیدارم خوابم میاد ولی حوصله خوابیدن ندارم چون به خواب ظهر و بعدازظهر و خلاصه خواب غیر شب علاقه ای ندارم هرچی هم زور بزنم خوابم نمیگیره مگه اینکه داغون خسته باشم (این داغونش مهمه) که الان داغون خسته نیستم (پشت سر هم بخونید داغونخسته) ، امتحان که خوب بود ولی یه سؤالشو استاد نگفته بود. سر امتحان گفتم استاد من عزیز من جان من این سؤالو نگفتی اونم با لهجه شیرین اصفهانی (البته من یه رگم اصالتاً اصفهانیه و پوزش میخوام از دوستان اصفهانی خودم) گفت شوما که باید میخوندین چرا نخوندین (میخوندین رو mikhoondein بخونید :-4-:) منم گفتم حق با شماست باید میخوندیم. بعد از این امتحان اومدم خونه و نشستم پای پی سی و تایپ آئین نامه بتن تو سایت و خلاصه یه سری هم به نت زدم که از صبح شده بودم خرخون یه کم تبدیل شدم به آدم قبلی از خرخونی در اومدم. اما باز فردا امتحان دارم :-2-30-: من هی این راه مترو کرج رو میرم و میام ای خدا :-2-30-: خسته شدم همش دو ترم مونده تحمل کن تحمل کن :-2-39-::-2-39-: تازه شاید ترم تابستون هم بردارم باز باید برم دانشگاه :-2-36-: فکر کن ماه رمضون بری دانشگاه چه شود!!! :-2-33-: ؛ حرف دیگه ای ندارم. آهان تا یادم نرفته برم خونه مامان بزرگم عیادتش 1 روزه چشمشو عمل کرده منم دو قدم نمیرم تا کوچه بالایی دیدنش خجالتم خوب چیزیه :-119-: خوب امتحان داشتم نشد که برم دیگه :-2-42-: (الان بچه ها میگن سعید خل شده خودش میگه خودش جواب میده :-2-06-:) فعلاً بای بای :-3-:

م.ن
24 خرد 1390, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم


سلام
نه قصد خاطره دارم و نه خیال باریدن
دور از تو
حتی نمیبینی!
نمیشنوی ...
.
.
.
چه دلتنگی های غریبی آخر فراق یار جان میستاند از تن بی جان زخمی ام
گریبانگیر دلهای خسته بوی نیامدنت را چه میمیرند و چه بیتابه تورا می شنوند
گویی نه عاشقی هزار مانده تا غبار کبوتران حریم سبز ات.
چه پنداری که میبینم
میشنویم
به راه تو ایستاده ایمو تنگ خاطرات غبار رفتن ات را می شمریم

ای جان
نگاه ،عصاره ی وجودت که عشق
و عشق پایه های نگاه ات
درود خداوند بر تو باد

تورا چگونه بنامم
دوست
که همچون سواره بر مرکبی نمایان نمیشوی روزی دلی که به غربت وجود خویش بسپرد
تو در منی و مرا چو جان خویشتن داری
گمانم، نبود که بر آستان پاک ات صدایم کنی گناهی که در حریم تو زیباترین تماشاست
عاشقی لیاقت می خواهد
ای حضرت نگاه
و ای خورشید ناتمام
صدایم کن که طنین آخرین صدای تو در تمام وجودم نهفته است.
لیاقت بوسه ها به خاک مقدس ات عنایت کن.مرا بپذیر

* دوست دارم صدات کنم تو هم من و صدا کنی .دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگا کنی.قربون کبوترای حرمت امام رضا...
*نمیدونم خاطرات قبلی که نوشتم چقدر بد بود که لیاقت منفی دادن داشت.خب دلتنگی برای امام رضا خاطره نیست؟.
*مرسی آقا فرهاد .خاطرات ما ارزش خوندن ندارن
*و ميفرمايد: و بايد که عفو کنند و درگذرند، آيا دوست نمی داريد که خدا شما را بيامرزد؟ نور: 22
(دوستی از حرف های من ناراحت شد.هی بهش پیام میدم بابا اشتباه شد و از این چیزا .نمیبخشتم.خب امیدوارم اینو بخونه ببینه که گذشت هم خوبه)

آرام.د
24 خرد 1390, ساعت : 07:44 بعد از ظهر
24 خرداد 1390

سلام روزتون به خیر :-2-40-:

دیروز آخرین روز کارم بود . دوست ندارم طبق عادت بگم خلاص شدم چون همیشه از گذر زمان و تموم شدن یه اتفاق ـ حتی اگر ناخوشایند هم باشه ـ یه دلتنگی عجیب گریبانمو می گیره ؛ دلتنگی چیز خیلی بدیه انگار علاجی هم نداره مخصوصاً دلتنگی برای گذر عمر و از دست دادن یه عزیز و یا دورموندن از یه عزیز :-2-41-:
بگذریم ...
خاطره ی خاصی که تکراری نباشه و قابل گفتن، ندارم. به کارای روزمره می رسم، مشغول کشاورزی و باغبونی هستم، کمی هم مطالعه؛ کتاب مائده های زمینی هم تو این روزا همچنان دمسازمه قبلاً چندین بار خوندمش اما هنوز برام تازگی داره آخر این پستم چند گزیده از اون رو براتون می ذارم امیدوارم مورد توجه دوستای خوبم قرار بگیره

بقیه ی حرفم رو در قالب چند تا پ.ن می ذارم:

ـ پست دیروز مینای عزیز خیلی توجهمو جلب کرد و به فکر واداشت سعی کردم بی تعصب خودمو قضاوت کنم و ببینم جزو کدوم دسته قرار می گیرم و حالا اعتراف می کنم که منم جزو همون آدمایی هستم که مینای عزیزم اشاره کرد همونایی که سعی دارن یه پیله ای از آرامش برای خودشون بسازن و البته اگر دوباره و صدباره هم منو مخیر به انتخاب یه راه کنن در شرایط حاضر باز هم این راه رو انتخاب می کنم نه به این دلیل که فارغ از درد باشم نه، چرا که خوب می دونم « تنها خوشبخت بودن » فقط یه تصویر سست از خوشبختی ـه و جز شرمساری هیچی در بر نداره . تنیدن این پیله و تظاهر به آرامش شاید بشه گفت نقابی ـه که خیلیا به چهره می زنن تا از حقارت نفله شدن نعمت بزرگ زندگی شون و لذتِ ناشی از زنده بودن، به دست آدمای حقیر فرار کنن؛ منم جزو این خیلیام چرا که اعتراف به ناتوان بودن همیشه برام سخت و جانفرسا بوده

ـ دوست عزیزم راما! برات آرزوی خلوتی پربار دارم ای کاش این رسم قشنگ اسم دیگه ای داشت که تو بابت این خلوت کردن با خودت حرف نمی شنیدی و این باعث غصه ات نمی شد امیدوارم دستاورد ارزشمندی نصیبت بشه :-2-40-:

ـ خوشحالم که به آنیتای عزیز و دوستان خوش گذشته و الان که پست آنی رو دیدم خیلی خوشحال تر شدم امیدوارم غمش کم رنگ بشه هر چند می دونم هیچ وقت بی رنگ نمی شه

اینم گزیده هایی از اون کتاب که قولشو دادم :

ـ هر احساسی، حضوری نا منتهاست

ـ سعادتِ بودن و زیستن، اگر آن را در سراسر طبیعت در نظر بگیریم تا به انسان برسیم، بر رنج، غلبه ای نمایان دارد. اما این سعادت به انسان که می رسد، متوقف می شود. و این بر اثر خطای خود اوست

ـ بکوش تا از خویش چیزی به دست آوری که شِکوه را بی ثمر گرداند.

ـ از خود، انسانی را که چشم انتظارش بوده ای بطلب

ـ افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرو مرده

ـ چون نیک بیندیشی ، هر انتخابی هراس آور است: آزادیی که راهنمایش هیچ تکلیفی نباشد هراس آور است

ـ از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها، دلتنگی ها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم

ـ چنین پنداشتم که بهترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش، این است که خود تصویری زنده از آن ارائه دهم، و بر آن شدم که خوشبخت باشم

ـ مرگ برای کسی که زندگی پرباری نداشته ، وحشت آور است. به چنین کسی مذهب چه آسان می تواند بگوید: نگران مباش. در آن سوست که زندگی آغاز می شود و تو پاداش خود را خواهی گرفت ...

ـ مهم ترین اصل برای هر کسی آن است که به رغم همه ی ابهامات و چندگانگی هایی که در درون خود سراغ دارد، با خویشتن خویش صاذق باشد

به امید این که بتونیم همه ی زیبایی هایی رو که حرفش رو می زنیم زنده نمایش بدیم

روز خوش :-2-40-:

bahooneh10
24 خرد 1390, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
دارم جور دیروز رو می کشم...
امروز یه مقدار خیلی زیاد باید درس بخونم...
قابل توجه الی
الی من از پریروز فکر کنم حدود نزدیک به دویست پ خ جواب دادم...به من رحم ت نمیاد؟گناه دارم خوب...:-2-30-:
خودت که می دونی عاشقتم...:mrgreen:

درس دارم باید زود برم...
خاطره ای نیست جز تفکرات سابقه.... شب هم که شام به پارک مهمانیم چون همیشه...
شب برمی گردم احتمالا اگر خسته نباشم...

کتاب به دست رفتن پارک هم صفایی داره ها...
فعلا برفتیم...

Mina
24 خرد 1390, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
اومده واسه م كامنت گذاشته قالب ِشما كپي از قالباي ِمژگانه لطفا عوض كنيد وگرنه باهاتون برخورد ِجدي ميشه
يكي نيست بگه..خانوم به اصطلاح محترم...من اينارو روش وقت ميذارم...روش فكر ميذارم...به كل عوضش ميكنم..اونم از روي ِخود ِقالب ِبلاگفا!

پس با اين حساب بگم قالباي ِخودت يه كُپي از قالباي ِبلاگفاست..

واقعا متاسفم واسه چنين افرادي كه خودشونو دست بالا ميگيرن!
بدم مياد از اين جور آدما..
فك ميكنن چيكار ميكنن؟

من خودم حوصله كُد نويسي تو فرانت پيج رو ندارم...واسه يه قالب هم كُلي كُدشو عوض ميكنم و ميشه يه قالب ِجديد با كُد ِ جديد!

روش وقت ميذارم..
حوصله ميذارم...

از ديشب تا حالا..الان اومدم نت.... گَند زدن به اعصابمون


رفتيم بيرون..ساعت 5... از بس راه رفتن،پام به ذوق ذوق افتاده بود...حالا نميدونم املاش درسته يا نه...يه پسره هست تو كلاسمون..فنچ اصلا.... نه قد و قواره اي داره..نه قيافه اي...
افتاده بود دنبالمون...

خواهرزاده م ميگه دوبارهم افتاده دنبال ِمن..
هرجا رفتيم اومد...
اعصاب نذاشت واسه م...

ديگه از بس رفت رو اعصاب كم مونده بود برم جلو كه خواهرم نذاشت..
فردا بايد سر ِامتحان يه چيزي بارش كنم..
خودش خواهر مادر نداره انگار...

آخه بگو بچه ...برو پي ِبچه بازيت، منو باش كه فكر ميكردم بين ِ اونهمه پسر اين يكم سر به زير ِ...نگو اين از همه شون بدتره!

من اگه فردا صبح يه چيزي بار ِاين نكنم،مينا نيستم!

m.gabryel
24 خرد 1390, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
واقعا الان قدر مدرسه ها رو میدونم. امروز با اینکه کار داشتم برای انجام دادن، اما همش حس میکردم یه چی کمه تو برنامه! :-2-41-:
دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و داشتم خاطرات خون آشام رو میخوندم.:-2-38-: به نظر من خیلی کتاب جذابی نیست. :-2-35-:واقعا گرگ و میش خیلــــــــی قشنگ تره!:-2-43-: هم نثرش و هم موضوعش...ولی خب اونجا که النا و دوستاش رفتن قبرستون و تو راه برگشت یه سری اتفاقات می افته یه ذره ترسیدم. :-2-35-:خب تاریک بود و منم که کلا ذهنم یه چیز ترسناک یا یه ذره ترسناک که بخونه یا ببینه یه ذره چیز ( تو این وقتا یه چی میگنا! اما یادم نیس!) بهش اضافه میکنه که باعث میشه بترسم! :-2-31-:کلا آدم ترسویی هستم!:-2-08-: اون کلاغ تو داستان هم خیلی مرموز بود و من از اونم می ترسیدم!:-2-31-:
برخلاف تصورم امروز صبح زود بیدار شدم، بدون اینکه مامانمو زجر (یا ضجر؟!!) بدم . :-2-16-:ظهر هم نخوابیدم. خیلی خوبه آدم کم بخوابه!!:-2-16-: ...دیشب هم بچه مثبت شدم و در کارای خواهرم که به من ارتباط نداشتو انجام دادم:-2-26-: چون مثلا امتحان داره:-2-41-:
عروسی این داداشم نمیدونم کی میرسه از شر این شلوغی خلاص شیم.:-2-36-: هر روز پا میشن میرن بازار و برگشتشون با خداست.:-2-36-: منم حوصله م سر میره تنهایی! :-2-28-: آبجیم هم هی بچه شو آویزون ما میکنه، منم که اعصاب ندارم:-2-33-: دوس دارم بکوبم تو کله ش:-2-33-:


به داداشم گفتم برام بازی فکری باحال بخره. یه چی تو مایه های سایبریا. خدا کنه یه چیز باحال بگیره. دلم واسه بازی لک زده!:-2-41-:

دلم کتاب ترسناک میخواد. کسی سراغ نداره!؟:-2-41-:


پ.ن: خاطرات میتینگ رو خوندم. خیلی دوس دارم یه بار دیگه بچه ها رو ببینم:-2-31-: اون روز نمایشگاه که سریع ما رفتیم:-2-41-: ...خوشا به حالتون:-2-42-:

شب خوش:-118-:

یاشمین
24 خرد 1390, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
امروز امتحان ریاضی داشتم گند زدم فقط خدا کنه قبول شم وگرنه مشروط میشم این ترم خیلی نمره های گل و خوشجلی گرفتم همش 12 هستش و البته همه تو این شرایطن فقط نهایتش نیم نمره اینور و اونور هستش باید زیست محیطی و تاریخی و جمعیت رو زیاد بگیرم که از این بدبختی رهایی پیدا کنم :-2-15-::-2-30-::-2-30-:
دعا کنین تو ریاضی قبول شم:-2-15-::-2-41-:

farhad_0
24 خرد 1390, ساعت : 09:50 بعد از ظهر
اگه این توفیق نصیبشون نمیشه اعتقاد دیگران را نفی می کنند یا گاهی با ریشخند به طرف مقابل نگاه می کنند !مگه دارم چی کار میکنم ؟؟؟؟؟

سلام اين پست مي دم واسه تمام اون هاي كه تو راه خدا قدم مي ذارن .....مي خوان خدايي بشند

ولي ريشخند و نگاه ها و مسخره ديگران و استهزاء اطرافيان اون ها رو شكنجه مي ده و گاهي ناراحتشون مي كنه

طبق ايه قرآن : زماني منافقان مومنين را مورد استهزا ( مسخره ) قرار مي دادند ....... خداوند در برابر مسخره اون ها

اين گونه پاسخ مي فرمودند : خداوند آن ها را به استهزا مي گيرد و آنان در طغيانشان مهلت مي دهد تا سر گردان شوند .

از امام رضا پرسيدند مگه خداوند اهل تمسخر و مكر ِ؟

امام فرمود خير خدا اهل مكر و تمسخر نيست بلكه خداوند جزاي مكر و تمسخر اون ها رو مي ده و با سر در گمي با راه كردن به حال خودشون

به نظرتون نبايد دلمون براي كسايي سوخت كه مومنين رو مسخره مي كنن

چه كسي قابل ترحم تر؟ .....مومنين يا كساني كه مومين رو مسخره مي كنند ... اون هاي كه قلبشون رو به شيطان تسليم كردند و عاشقانه به سوي گناه گام بر مي دارند

كسايي كه بي رغبتند به عبادت

حال يه نماز و صحبت با خدا رو ندارند

اون هاي كه از حق تعالي غافل شدند و دنيا اون ها رو سر گرم كرده

كدوم قابل ترحم ترند ........كدوم مسخره ترند

دلسرد نشيم ....ناراحت نشيم

اگه چهارتا حرف بي اساس مي شنويم سريع واكنش نشون نديم

مومن بايد محكم باشه ..مومن بايد راسخ باشه

وقتي انسان ياد معاد ميوفتي ........كم كم دلش محكم ميشه و از خنده ديگران دلسرد نميشه

مومن با خودش مي گه من عاشق خدام

تمام سختي راه رو با تمام جون و دل مي پذيريم .......تمام مسخره ديگران رو تحمل مي كنم و صبر مي كنم تا به معشوقم برسم

چه چيز بهتر رسيدن به وصال يار

فرهاد كوه كن نگاه كنيد ...... براي رسيدن به معشوق شروع مي كنه به كوه كندن اصلا سختي و خنده هاي ديگران براش مهم نبود فقط كوه مي كند ....... كوه مي كند تا مقصد برسه ........مقصد چي بود وصال يار

اين داستان ها ، اين تمثيل هاي عاشقانه فقط نمي خواد عشق هاي زميني رو نشون بده بلكه هدفش چيز ديگري هستش

تو براي رضاي معشوق قدم بر مي داري پس رفتار ديگران نبايد برات مهم باشه

اخر كلامم با ماجرايي امام سجاد عليه السلام تموم مي كنم

امام بيمار بودند اما راضي وتسليم از آنچه كه حبيب براي او پسنديده

سوار بر شتران بي جهاز سوار بر زنجير هاي سوزان در اسارت عشق راه مي سپرد

در راه خيلي ها بهشون بي احترامي كردند و ايشون رو مورد استهزا قرار دادند ( مسخره ) ولي جوابش همين شعر بود

چون رضاي دوست زنجير است و دام

بايدش بــــــــــردن به گردن تا به شام

چون كه جان خسته خوش دارد حبيب

فرض باشــــد جان سپردن بي طبيب

صبور باشيد راسخ باشيد .......همه اينها واسه خودمم بود حمل بر بي احترامي به كسي نشه نصيحت هم نيست

رفتيد مراسم ما رو فراموش نكنيد ...... وقتي از بند دنيا مي گذريد و فقط به معشوق فكر مي كنيد ما رو فراموش نكنيد

توفيق نبود كه بريم ...... شما كه توفيق داشتيد اين بي توفيق ها رو فراموش نكنيد

من از همه معذرت مي خوام كه پستم كاملا مذهبي بود .....اگه پست انحرافي هستش الي خانم لطفا حذفش كنيد


التماس دعا

محمد ( م.ن) داداش گلم شكسته نفسي نكن پست هات عالين من لذت مي برم

tyler darden
25 خرد 1390, ساعت : 12:48 قبل از ظهر
سلام..
امروز هم روزي بود مثل بقيه روزهاي خدا اما با اتفاقات ديگه.. امروز با يكي از دوستام داشتيم ميرفتيم پارك نزديك محلمون كه يكي از دوست هاي همكلاسيم را ديدم.. داشتم باهاش خوش و بش ميكردم كه ديدم داره سيگار ميكشه.. خيلي تعجب كردم.. آخه بچه ي سالمي بود.. بهش گفتم چي شده فيلت ياد هندستون كرده، عاشق شدي، چه مرگته سيگار ميكشي.. ميدونيد بهم چي گفت؟ بهم گفت همينجوري الكي.. من نميفهمم اگه همه ي ما آدم ها بخواهيم همينجوري الكي يه كاري بكنيم كه زندگيمون ميره رو هوا.. خلاصه خيلي از دستش ناراحت شدم.. نشستم يه ساعت مخش را خوردم كه بابا به خدا سيگار كلاس نيست، فقط ريه ات را داغون ميكنه.. به ظاهر گوش ميكرد اما زا اون يكيش ميداد بيرون.. بعد از ظهر بود برگشتم خونه.. شروع كردم درس خوندن تا همين الان.. خيلي خسته شدم.. امروز هم كه اصلا وقت نكردم بيام سايت.. منتظرم اين چند روز باقي مونده به كنكور كلا تموم بشه از شر هرچي درسه راحت بشم.ببخسيد كلا من خوب خاطره تعريف نميكنم..
پ.ن:
1- الناز خانم عمرا نفهميديد اون كاربر كي بود كه گفت پارك ساعي دوره... :-2-37-: شناختنش راحت نيست..:-2-28-:
2-امروز زياد وقت نكردم خاطره بخونم اما اون پست شبنم خانم كه براي كاربر girlsteet نوشته بودند توجهم را جلب كرد.. ميخواستم يه چيزي بگم اما اميدوارم اون كاربر ناراحت نشه و اگه ناراحت شد شد منو ببخشه.. از نظر من شبنم خانم اون فردي كه مياد تو همچين تاپيك عمومي كه صد در صد هيچكس هيچكس ديگه را كامل نميشناسه همچين نوشته هايي ميزاره(همونطور كه خودتون گفتيد در مورد خودكشي بود و مسائل ديگه كه خودم امروز خوندم قسمت هاييش رو) نبايد به حرفش و نوشته هاش اعتماد كرد.. چون اگه آدم تو همچين حالتي باشه معمولا دنبال يه جايي ميگرده كه از بقيه فرار كنه نه اينكه بياد حرفهاش را به اشتراك بگذاره..اميدوارم ايشون از من ناراحت نشن..

Behnoush
25 خرد 1390, ساعت : 03:20 قبل از ظهر
دو روز ننوشته ایم چقدر خاطره:-2-31-: ساعت 2 و 55 دقیقه بامداد چهارشنبه...صبح ساعت 9 امتحان داریم...سر شب خوابیدیم تازه بیدار شدیم...استرس داریم:-2-39-: دوشنبه بعداز ظهر هم یک امتحان دادیم :-2-36-: پدر امواتمان صلوات داده شد یعنی:-2-33-: معلوم نبود از کجایش سوال در اورده نامرد:-2-36-: امتحان open book..open note.یکی از پسر ها 10 تا کتاب اورده بود باخودش سر امتحان انقد خندیدیم:-2-06-: اما گویا همه گند زدیم نمی دانیم حالا بعضی ها دروغ هم میگویند:-2-43-: بعدش هم تا 8 و نیم شب دانشگاه بودیم داشتیم پروژه های همان درس را present می کردیم...امتحان امروز صبح هم اپن بوک است خدا ااااااا:-2-36-: بدمان می آید از امتحان اپن:-2-43-: خو ما می ترسیم:-2-39-: راستی خاطره ا را نشد بخوانیم استرس داریم دست ودلمان به خاطره خوانی نمی رود اما از اخر چند تا راخواندیم همانها که تشکر زدیم:-2-38-: بعدش از عقب هم چند تا را خواندیم...دیدیم یکی گفت آنی جونی خاطره نوشته انگار؟ هر چی عقب زدیم پیدانکردیم اما:-2-30-: دوشنبه هم که نشد تولدش برویم تا غروب دانشگاه بودیم امتحان و این کوفت زهرماریها:-2-36-: آقای نوین ما 319 هستیم ؟:-2-37-: مرسی شوما لطف دارید:-2-43-:ما اما اسممان همان نام تنگ همین 319 نام کاربریمان است...ذهنمان درگیر نام کاربری شما نبود فقط یک سوال پرسیدیم موفق و پیروز باشید:-2-37-:
بچه ها بچه ها ما الان ذوق هم داریم راستی:-2-38-: داداشمان امتحانش تمام شده بیچاره مثل چی بگوییم درس خواند چند هفته ای:-2-43-: ما اصلا ندیدیم این بشر را همش با دوستانش در اتاق زندانی بودند:-2-43-: ما خجالت میکشیم این مدل درس خواندنها را می بینیم:-2-35-: خلاصه امتحانش تمام شد مامان دیروز بعد از ظهری گفت ببریمش کیش بچه هوا وخوره سرش اینها:-2-38-: ما هم امتحان فردا را که دهیم تا یک هفته امتحان نداریم:-2-37-: ما هم خسته ایم درس زیاد خواندیم خودمان را انداختیم:-2-35-: خلاصه ما فردا غروب می رویم کیش:-2-38-: انقدر الان انجا هوا گرم است که حس بیرون رفتنمان نیست در خانه زیر کولر می نشینیم درس وخوانیم:-2-39-: فقط چون نیخواستیم خانه تنها باشیم می رویم باهاشان:-2-35-: ما یک هفته دیگر بر میگردیم ااما مامانمان میخواهد یک مدت بماند ما هم احتمالا امتحانمان که کلا تمام شد دوباره برمیگردیم :-2-38-: ترم قبل در این دانشگاه تهران آنجا برای بچه ها کلاس CAD/CAm وداشتیم:-2-37-:تا ترم قبل که کارهای پژوهش یکمان راا می کردیم به خاطر کارهای تزمان که یک سر کارهایش به یک کارخانه در آنجا برمیگرد هر هفته می رفتیم ..صبح ورفتیم غروب ویامدیم:-2-43-:اما این ترم کلا تز را انداختیم کنار برویم یک سر به آنجا هم بزنیم ما فراموش نکنند:-2-37-: ترم بعد زیاد مزاحمشان وشویم:-2-35-:راستی واحدهایمان خدا بخواهد دیگر تمام می شود فقط تزمان میماند می خواهیم همین تابستانی همش رویش کارکنیم تنبلی بس است:-2-38-: 3 ماه بیشتر است نرفته ایم اینتی انجامان قطع بود غروبی زنگ زدیم قرار است ظهر پول واریز وکنیم وصل کنند بی اینتی نمانیم:-2-35-: هنوز نرفته زنگ زدیم دوست هامان برنامه ی دوچرخه سواری دور جزیره وگذاشتیم:-2-35-: دوستهای مرسه مان..فکرکنیم گفتیم ها؟ چند سال کیش زندگی وکردیم مرسه ورفتیم:-2-38-: خیلی وقتست همه با همی بابا مامان همه جایی نرفته ایم...:-2-41-: فقط خواهرمان نمی تواند بیاید اینجا که نیست کار هم ودارد نوشود مرخضی وگیرد:-2-37-: راستی بچه های معتکف اینها ما را دهاو کنند:-2-38-: ما امتحان فردا را که دادیم پس فردایش اگر انجا خیلی گرم نبود روزه وگیریم باز هر کس وخواهد 5 شنبه روزه وگیرد به ما اعلام کند:-2-35-: ما انجا چون خانه ی خودمان است وگویند وطن دوم از نظر شرعی گویا ایراد ندارد روزه وگیریم:-2-38-: به خاطر ماه رمضان جشنواره امسال خیلی امده این ور تر...گویا از 26 ام شروع وشود خوب موقعی ورویم:-2-35-: ما که حوصله بیرون رفتن نداریم برای ما چیز تازه ای ندارد:-2-43-: می شینیم زیر کولر شبها ورویم بیرون:-2-37-: اخ جانمان دلمان برای جاده جهان یک ذره وشده...حتما دوچرخه سواری دور جزیره ورویم خیلی وقتست فقط به خاطر کار رفته ایم تفریح نوکردیم:-2-35-: کسی نمی خواهد بیاید انجا؟:-2-38-: آخ جانمان روز پدر هم هست حتما برنامه زیاد هست الان:-2-35-: اننجا خیلی برایمان تکراریست اما چون همه هستیم ذوق داریم با بابامان خیلی وقتست به مسافرت نرفته ایم:-2-38-: تازه هی ذوق وکنیم تا ماتحان صبحمان را با روحیه بدهیم:-2-37-: مهدی جانمان خوبی؟ از وقتی مهدی جانمان همکار شده دیگر این رنگ همکاری به نظرمان آفتاب خورده نویاید:-2-37-: ا آبی بی رنگ را رنگی وکرد قربانش برویم:-2-37-: مینا جانمان هم مثل ما امتحان ری..مانی وکرد:-2-35-: بی حیات:-2-35-: جاهای خالی را با حرف مناسب پر وکنید:-2-35-:
موهایمان را وخواهیم کوتاه وکنیم فردا قبل از رفتن احتمالا:-2-38-: یه کم تغییرات ودهیم تکراری وشدیم برای خودمان:-2-36-:مهدی جانمان پنج شنبه روزه وگیریم پس:-2-35-: فقط جمعه انگار مهدی جانمان وخواهد برود یک جایی امسش خارجی بود یادمان رفت:-2-35-: ما خاطراتتان را فردا احتمالا وخوانیم:-2-37-: فردا شب این موقع تهران نیستیم :-2-38-: گفتیم اینتیمان را وصل کنند باهاتان در ارتباط هستیم مواظب خودتان باشید:-2-35-: ما کمتر از 6 ساعت دیگر می رویم سر جلسه:-2-38-:
راستی 10 تا Alarm وگذاشتیم هر نیم ساعت از ترس انکه خواب نمانیم :-2-38-: همینجور نیم ساعت نیم ساعت زنگ وزند کل خانه را زابره کرده ایم:-2-35-: زنگ آلارمش مثل شیپور است:-2-37-:

ساعت 3 و نیم است..تمام درو دیوار راشکل پیزو الکتریک و Shape memory alloy و کوفت وزهرمار میبینیم:-2-36-: عجب درس مزخرفی خدا:-2-36-: غلط کردیم توبه:-2-36-:نمی دانیم هر کس عمرانی یا مکانیکی یا گرایشهای ارتعاشاتی کنترلی اینجا هست به شدت توصیه میکنیم smart structures را به هیچوجه ورندارند:-2-36-:عجیب روی مخ است جان شوما:-2-36-: حالمان از هر چی MR DAmper و SMA Spring وکوفت به هم وخورد:-2-31-:

راستی چون خاطره ها را نخواندیم نمی دانیم کیها اعتکاف می روند...فقط نسیم جانمان خودش بهمان گفت قربانش برویم...امروز خیلی به حال و هوایش حسودی کردیم..ما خودمان چند سال پیشها یکبار با بچه های لیسانس رفتیم همان یک سال تنها سالی بود که رفتیم..هیچوقت یادمان نمی رود...دیگر هیچوقت نشد.. دانشگاه ما راستی چرا امتحان فردا راتعطیل نوکرد:-2-37-:اخ چانمان می شد ان وقت:-2-37-: تیلویز گفت انگار بعضیها امتحانها را بردند ان ور تا روزهای اعتکاف امتحان نباشد:-2-37-:

بعد نوشت : ساعت 6 و بیست دقیقه صبح است:-2-35-: یه دو ساعت و نیم دیگر امتحان داریم:-2-31-: سایت خلوت است فقط دنیا ان است تا جایی که دقت کردیم البت زیاد دقت نکردیم:-2-37-: ما دیگر نمی دانستیم چی کارکنیم باز از پشت پنجره مان رفتیم رو تراس خواهرمان نرمش صبحگاهی کردیم رو تراسش:-2-37-: عادت به صبحانه اصلا نوداریم مامان نامردمان عادت نوداد ما را:-2-33-: یادمان نمی اید یک صبح برای ما صبحانه اماده کرده باشد:-2-31-: البت خودمان هم صبحها نمی توانیم چیزی بخوریم اما اگر نان دااغ و پنیر گردو باشد خو آدم دوز دارد خوردمان نوماید :-2-37-: ما آخرین بار که صبح نان داغ خوردیم یادمان نیست کی بود فکرکنیم در سفری جایی بود بابامان راجو وگرفت در مسیر نان داغ وخرید :-2-31-: فکرمان مشغول بود رفتیم برای خودمان چایی دم کردیم خوردیم :-2-37-: از پریشب تا الان هیچی نخوردیم انقدر استرس داریم..هر وقت استرس داریم یا فکرمان مشغول است هیچی از گلومان پاییین نمی رود:-2-33-: ما همیشه صبحها که بیدار باشیم تصنیفهای خاطره ایمان را گوش ودهیم برای شما هم لینک می پذاریم هر کس خواست گوش ودهد حال وکند:-2-38-: الان داریم داروگ استاد شجریان را گوش ودهیم که شعر نیما جانمان را بسیار دوست داریم:-2-38-: اگر وی پی داشتید گوش بدهید..به نظرمان هیچ اوازی مثل دشتی برای صبح مناسب نیست...مممم دستگاه اصفهان هم خوبست....نمی دانیم حس سر زندگیشان بیشتر است:-2-41-:

داروگ.( اواز دشتی در دستگاه شور) ....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این دکلمه ی اشک رازیست ( عشق عمومی ) شاملو را هم با صدای خودش گوش ودهید ..به ما روحیه ودهد برای اامتحان:-2-35-:
درخت با جنگل سخن مي گويد.....علف با صحرا...ستاره با کهکشان...و بهنوش با شما سخن مي گويد:-2-35-:...البت ما ریشه های شما را هنوز در نیافته ایم...با لبانمان حرفهای خودمان را هم نمیتوانیم بزنیم چه برسد شما:-2-36-: دستت را به من بده..آشنا نیستیم ااما اشنا می شویم:-2-35-:... ببینید چگونه با 4 تا خط شعر خصوصی را عمومی وکند..قربانش برویم :-2-38-:هر کس این شعر را نَوَشنیده الان فکر میکند ما هذیان وگوییم :-2-37-:
گذشته از شعرهایش صدایش را هم بسیار دوست داریم...بنازیم قدرت خدا را:-2-38-:

اشک رازیست : [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

ما برای شما مثل برنامه های صبحگاهی رادیو گزینش وکنیم :-2-38-:

پیام صبحگاهی هم دیگر بناست بدهیم صبحها:-2-38-: پیام امروز : حسود هر گز نیاسود..بیایید حسود نباشیم رفقا:-2-32-:
کلا یهویی پیام ودهیم دنبال ربط وربوط نوگردید:-2-37-:

+Lily
25 خرد 1390, ساعت : 04:41 قبل از ظهر
dame u garm

ما گزارش دادیم ولی هیچکس به جز آدمین نیس
گمان نمی کنیم آدمین به این چیزها اهمیت بدهد
الان به ربع از چهار گذاشته
فک کنم زده به کله ام !
هر صدایی که می شنوم میگم الان مامانه بیاد !
نمی دونم تو کدوم سوراخ قایم بشم
پیش دانشگاهی که بودم / تو همین روزا کتابا رو میزاشتم لای کتابای درسیم و می خوندیمشان
یا کله امو می کردم تو کمد لباسام ، اگه سر و کله مامانه پیدا میشد کتابه رو پرت می کردیم و در بحر تفکرت درسی فرو می رفتیم / « دختری با گوشواره های مروارید» رو همین جوری خوندم / با تشویش و نگرانی ( ادبی شد )
حالا که کسی کاری به کارم نداره کتابه گذاشته تو قفسه حال ندارم بخونمش
فیلم « دیشب باباتو دیدم ، آیدا » رو یادتونه ؟ من ندیدمش
ولی نحوه انتخاب بازیگراشو تو 40 چراغ خوندم
صدرعاملی به یکی از دخترها گفته بود قبل از بازی این کتابو بخونه ! ما که نفهمیدیم چرا !
ولی خیلی از کتاب خوشمان نیامد / حال و هواشو دوس نداشتیم / شاید دوباره خواندیم
آرزوهای بزرگ دیکنز رو دوبار خوندم با یه ترجمه ولی دوبارش نظرم180 درجه با هم فرق می کرد
شما هم فکر می کنید زده به سرم ؟ درست فکر می کنید
ولی دوس دارم شبا بیدار بمونم / شب بی ازاره ولی روز پرخطره ! پر از استرس و اتفاق ! شب آروم و دلپذیره !
انگار خیلی موجود اجتماعی هستم !
جز من یکی از بچه ها تو تاپیکه که به نظرم کانادا زندگی میکنه !
واسه اونا الان ظهره !
البته یه بار رفتم بخوابم تمام اعمال پیش از خوابم رو هم انجام دادم :-2-31-: ولی خوابم نبرد
اومدم زنان کوچک رو تایپ کنم / واسه اینکه از فرط سکوت دیوونه نشن « شهر قصه »رو گذاشتم
خیلی با حاله / ولی باورم نمیشه بچه بودم اینو گوش میدادم
یعنی چیزی هم اطش می فهمیدم ؟من خودم عاشق شش جوجه کلاغ و یک روباه بودم :-2-41-:
صدامو هم آخرش ضبط کردن ! خیلی گوگولی بودم :-2-37-: بشنو وباور نکن
من هیچوقت در دوران عمرم گوگولی نبودم !
خلاصه تو شهر قصه یه تیکه هس هی این خانم راوی میگه « خیره میشد » هی روباه که نقش ملا رو داره « می نگریست » منم هی برمی گردونم از اول تا این تیکه رو دوباره بشنوم
ملا و خراط ( خر ) رو خیلی دوس دارم
ولی قسمت خاله سوسکه اش به قول بهی خیلی « بی حیات » هس !
این روزا همه ش یاد ترم پنجم هستم ! تو امتحانای پایان ترم قوت غالب من شده بود دایجستیو شکلاتی و چای !
بعدش فک کنم تا یه سال دایجستیو شکلاتی نخوردم ! آلرژی پیدا کردم بش !
یه فیلمی هس « درخشش یک ذهن ابدی » ( که من ندیدمش ) ولی حرفای من الان دقیقا تراوشات یک ذهن بیمار هس ( اینم فک کنم اسم یه فیلمه / بازم من ندیدمش )
هیچکس « در جستجوی زمان از دست رفته » از مارسل پروست رو خونده ؟ منم نخوندم
وقتی خیلی انرژی داشتم این 6 جلد خیلی تو چشم بودن ولی اجازه نداشتم بخونمش
یه جایی خوندم که پروست بیمار بوده ، آدمی گوشه گیر و منزوی
شنیدم که مثلا یه فصل از کتاب خوددرگیری ذهنی یه نفره که همه اش تو رخت خوابه
نمی دونم مامان پروست چه رفتاری باهاش داشته ؟
نق نمیزده به جونش که پاشه / تکون بخوره / اینقدر عاطل و باطل نباشه
اگه پشت سر هر مرد موفقی یه زن ایستاده پشت سر هر زن موفقی کی ایستاده ؟
نزنین بابا ! الان میرم لالا می کنم:-2-09-:
فک کنم آدمین مریخی باشه
هیچوقت نمی خوابه
شاید اونم مثل شبنم خوابش برده و کسی نیست سیستمشو خاموش کنه
شاید من فردا نیام ! مامانه بیدار میشه غر میزنه که چراغ روشن بود من خوابم نبرد
امشب داداشه اومد گند زد به اعصاب همه امون / کلا تریپش همینه
از اولش زد تو سر من که دخترو چه به مهندسی / بعدشم می گف عمران گلابیه و کشکه و فلان و بیسار / حالا هم میگه میخوای بری سرکار مگه کار پیدا میشه
من باورم نمیشه یه آدم تو 6 سال اینقدر تغییر کنه
اون محسن قدیمی رو بردن یه موجود گوشت تلخ از خود راضی تیکه پرون عصبانی آوردن :-2-39-::-2-39-::-2-39-:
من اینجور مواقع یه قرص ایمی پرامین می خوردم لالا می کردم ولی الان دیگه قرص نمی خورم
بای بای

هاها ها! دندون فیله شکس ! اون یکیشم کندن که تعادل برقرار بشه / عاجاشو گذاشن رو سرش
بعد بش می گفتن دیگه فیل نیستی
بش گفتن اسمتو عوض کن « منوچهر » :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اون اولا که ماه|واره خیلی جیز بود ما هم با استعاره ازش حرف میزدیم
به رسیورمون می گفتیم «منوچهر »
این خره زن همه رو طلاق میده دوباره براشون عقدش میکنه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
لامصب اگه کسی زنشو سه طلاقه کنه خودش زنه رو می گیره تا بعد دوباره حلال بشه !
خیلی خره !
می دونین که بعد از سه طلاقه ، اگه بخوای دوباره یارو رو بگیری باید اولش زن ، با یکی دیگه ازدواج کنه بعد از اونم طلاق بگیره زن شوهر اولش بشه :-2-31-:
اینجاش گفت : از خر بهتر شوهر پیدا نمیشه
وقتی آدم خر نباشه دیگه شوهر نمیشه
گفت صلوات بفرسین ، گفتند لااله الاالله
ما دیوانه شدیم :-2-31-::-2-30-::-2-34-::-2-05-::-2-19-::-2-32-:

پائیز96
25 خرد 1390, ساعت : 09:30 قبل از ظهر
سلام

امروز نرفتم سر کار دارم اوقاتم رو سپری می کنم:-2-35-:

ولی خودمونیم بیکاری هم زیاد خوب نیست:-2-15-:

N@s!m
25 خرد 1390, ساعت : 10:05 قبل از ظهر
ولي ريشخند و نگاه ها و مسخره ديگران و استهزاء اطرافيان اون ها رو شكنجه مي ده و گاهي ناراحتشون مي كنه
التماس دعا



سلامون علیکومات :-2-40-:
من در ابتدا بسیار تشکر کنم از آقا فرهاد بابت صحبت ها و عرایض بسیار پرمغزشون .
و یه چیز دیگه بگم گاهی شده یه حرف یه کلام یه سخن کوتاه از طرف یکی آنقدر درد آور باشه واستون که تا اعماق وجودتون نفوذ کنه و ذره ذره صدای خرد شدن شخصیتتون را متوجه بشید ؟
من دردم اینه !دردم اینه که گاهی آدم ها نمی دونن با حرف هاشون چنان تیشه به ریشه آدمیت و دل یه انسان میزنن که تحت هیچ شرایطی التیام پیدا نمی کنه
اگه میخواستم پا پس بکشم به خاطر حرف چند تا خاله خان باجی چادر را که برام یه حرمته اونم حرمت خانم فاطمه زهرا زودتر از اینها بوسیده بودم گذاشته بودم کنار !
و همیشه معتقدم دل خیلی از عزیزان از ما پاک تره و کوله بارخطاهاشون از ما سبک تر
خیلی جاها کم گذاشتم از خیلی کسانی که هیچ ادعایی ندارند در واقع منم ادعایی ندارم اما قیافه ام ر ا شاید نگاه کنی ، همه از یه دید دیگه ای نگام کنند اما بازم می گم اعتقاد و دین و مذهب هرکسی واسه خودش محترمه وازظاهر هیچ وقت نمیشه قضاوت کرد . مطمئنم اونی که ا زنظر ظاهر از دید مردم شاید یه جوری دیگه باشه خیلی دلش صاف ترو صیقلی تر باشه .
من میگم دیگه کاری به اعتقاد هم نداشته باشیم چون عقاید هرکس چه مثبت چه منفی واسه خودش محترمه حتما" دلیل قانع کننده ای داره واسه خودش و توجیه کردن دل خودش .
تا الـــــــــــــــی دادش در نیومده خاطره مان را در وکنیم :-2-38-::-2-31-:
امروز بنا به عادت همیشگی از تمام دوستان حلالیت طلبیدیم چون هر چی باشه مثل سفر مکه است اگه لیاقتشو داشته باشی و درست از زمان استفاده کنی .
هنوز در خمـاری خداحافظی یکی از دوستان مانده ایم سرگردان :-2-33-:امیدوارم قسمت بشه باهاشون خداحافظی کنیم :-2-37-:
دوستانی که دوست دارن از رادیو و تیوی قضیه اعتکاف را پیگیری کنند خود عوالمی داره خصوصا"اعمال ام داوود را بسی بسیار جالبناکه :-2-16-:
ساعت 2و نیم هم داریم می ریم زنبیل بذاریم :-2-35-::-2-31-:
من حقیر در مسجد شهدا شیراز مراسم آقای انجوی نژاد هستم بچه های شیراز کاملا" در جریانن و یحتمل از رسانه ها پخش می کنند .:-2-41-:و دعاگوی همه بچه های نودو هشتی هستم البته اگه قابل باشیم تا واسه شما عزیزان سر سوزن دعایی کنیم
ضمنا" تمامی دوستان در ایام البیض ملتمسم به دعای تک تک شما بزرگواران و دوستان
چون خیلی خیلی محتاجم به دعاتون سر افطار ما را از دعای خیرتان فراموش نفرمائید .
پی نوشت 1: بهنـــــــــــــــــوش :-2-40-:
پی نوشت 2: دوستان نودهشتی تک تکتون حلال بفرمائید و این باشه خدمت شما عزیزان :-2-40-:
یا حــق

شبنم
25 خرد 1390, ساعت : 10:19 قبل از ظهر
چهارشنبه 25 خرداد (ز این خرداد به تیر رسیدیم خبری نشد اما . میکردیم فقط سیاستمدارا وعده دروغ میدن ، دیگه به رمالا و جن گیرا هم اعتمادی نیست :-2-22-:)


ارغوان

شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگست امروز؟

آفتابي است هوا؟

يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،

آسماني به سرم نيست،

از بهاران خبرم نيست،

آنچه ميبينم ديوار است

آه، اين سخت سياه

آن چنان نزديك است

كه چو بر ميكشم از سينه نفس

نفسم را بر ميگرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمی ميماند

كورسويي ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم ميگيرد

كه هوا هم اينجا زندانی است

هرچه با من اينجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،

كز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

ياد رنگينی در خاطر من

گريه ميانگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون آلود

هر دم از ديده فرو ميريزد

ارغوان

اين چه رازی است كه هر بار بهار

با عزای دل ما مي آيد

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

وين چنين بر جگر سوختگان

داغ بر داغ ميافزايد

ارغوان

پنجه خونين زمين

دامن صبح بگير

وز سواران خرامنده خورشيد بپرس

كي برين دره غم ميگذرند؟

ارغوان

خوشه خون

بامدادان كه كبوترها

برلب پنجره، باز سحرغلغه ميآغازند،

جام گلرنگ مرا

بر سر دست بگير،

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب كه هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بيرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار مني

ياد رنگين رفيقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان،

شاخه همخون جدا مانده من

بعضی وقتها یه سوتیهایی میدم که خودم خنده ام میگیره :-2-31-:برادر مکرمه مون - بابای همون بزغاله - همو که آمده در فیسبوک عضویده دست و پای ما روبسته برامون کامنتای بی ادبیاتی هم میذاره - ماهی دو سه بار میاد شرکت واسه کارای پشتیبانی شبکه :-2-37-:الان زنگ زده گوشی رو برداشتم خیلی مکالمه مون جالب شد :-2-06-:
- الو بیژن
- هان:-2-19-:
- بیژن ببین من دارم میرم ...(اسم شرکت ما)
-آهان سیاه بازیه ؟ :-120-: راست میگه بیژن ، داره میاد اینجا
- نه فکر کنم کارم تا ظهر طول بکشه
- نه بابا زیاد کاری نداریم که یه ساعته تموم میشه :-2-37-:
- کی ؟ خانوم ... الان زنگ میزنم ببینم کی میاد باید الانا دیگه برسه
- آورین آورین زنگ بزن :-2-38-:
- اِی کوفت ... چی میگی تو واسه خودت دارم با گوشیم حرف میزنم هی حرف میزنی این ور :-2-28-:

ترکیدم از خنده چه احساس بازیگری هم بهم دست داده بود :-2-22-::-2-22-:

-

خاطره : دیروز با سمان و الی تریپ سه کله پوکی رفتیم دکتر :-2-35-: این الی از دکتر ترسیده بود هی میگفت من چیزیم نیست :-2-38-: آمپول که ترس نداره داره ؟ :-2-08-:بعد رفتم خونه. کار اصی نکردم تا سه و نیم اینا هم بیدار بودم کار و پیام خصوصی ولی خب فکر کنم مفید بود :-2-38-:
توصیه دکتر رو که دیدی گفت با تو نگردم حله:-2-22-:

خطاب نوشت: نسیم من هیچ تجربه ای از اعتکاف ندارم. اصلا توی ذهنم نمی گنجه سه روز دل کندن از دنیای اطرافم رو . فکر میکنم باید خیلی احساس نابی باشه خوش به سعادتت که تجربه اش کردی . شاید منم یه روز به اون درک رسیدم که تجربه اش کنم. التماس دعا خانومی مخصوصا واسه همه مریضا و علی الخصوص مادر یکی از بچه های سایت خیلی دعا کن خانومی :-2-40-:ایشالا که روزهای عالی و خوبی برات باشه که حتما هست

فرهاد گاهی یه خاطره ای هم چاشنی کن مادر ببینیم در چه حال و روزی

لی لی بمیرم دیشب در چه تضادی دست و پا میزدی. خاطره ات خیلیییییییییییی بامزه بود

بهی ایشالا امتحانت رو خوب بدی

سوسنی تولدت مبارکککککککککککک :-2-16-: شوما چه جایبا حالی کار می کنیم روز زن بهتون کادو میدن روز مردم همین طور :-2-43-: ما که اینجا تک افتادیم یه دونه دختریم هیشکی بهمون تبریک هم نمیگه :-2-39-:

الهه تو هنوز از ما دلخوری؟ اگرم باشی من به شخصه بهت حق میدم :-2-40-:

ما رفتیم پی امروات زندگی مان روز عالی متعالی :-2-40-:

بعدا نوشت: ما فکر کنیم دو سه ساعتی آف شیم وقتی اوشون بیان. تجربه ثابت کرده هر وقت میاد یه چیزی رو درست میکنه 100 تا چیز رو خراب:-2-43-:

Mina
25 خرد 1390, ساعت : 10:20 قبل از ظهر
هيچ كدوم از خاطره هارو نخوندم...
حوصله ندارم...
امتحان شبكه..
واو به واو جزوه رو بلد بودم...يه نقطه هم جا ننداخته بودم..
ورقه كه اومد جلوم..
خشكم زد..
سوال 1تا 5 اصلا تو جزوه نبود...
سه سوال آخر و نوشتم،اونم نصفه نيمه، چون معمول نبود چي بود....
همه سوالا 2.5 نمره..
با بچه ها يك در ميون افتاده بوديم...
يه نگاه به جلو انداختم..سولماز دانشجوي ِالف ِكلاس ،همينطوري ورقه به دست خشكش زده بود..
يه نيگا به عقب انداختم..نسيم پرسيد اين چه سواليه؟

مراقبو صدا زدم...ببخشيد استاد نوروزي نيومدن؟
- ميخواين چيكار؟سوالا كه خواناست..
- بله خواناست،ولي اصلا اينا تو جزوه نيست!
- خوب چيكار كنيم..بنويس..

نيم ساعت گذشت..
همينطوري بيكار دست به سينه نشسته بودم و اينور و اونور رو نيگا ميكردم....

يكم فكر كردم...همه از كتاب شبكه هاي كامپيوتري ِ سال سوم دبيرستان بود..هرچي از اون زمون يادمون مونده بود نوشتم...

هدف از شبكه هاي ِكامپيوتري چيست؟

درست تو كتاب شبكه،اولين صفحه همين سواله..

تصادم يا برخورد چيست...(يه توضيح مختصر نوشتم)

شبكه هاي كامپيوتري از لحاظ ابعاد و گستردگي به چند دسته تقسيم ميشوند؟(سه دسته، lan.man.wan واسه هركدوم يه توضيح كوچولو)

ارتباط در شبكه هاي ِكامپيوتري به چند دسته تقسيم ميشود؟(يك طرفه..دو طرفه غير همزمان،دو طرفه همزمان)..مثال بزنيد..تو دلم داد زدم آي خدا...مثال از كجا بيارم؟

خدا به داادم رسيد....همون صفحه ي ِكتاب يهو اومد جلو چشمم! نوشتم مثال رو( راديو. واكي تاكي.تلفن)

مزايا و معايب server based ...
از خودم نوشتم..يه مزايا..يه معايب...

همه ش رو نصف و نيمه نوشتم..

ورقه م خالي بود...
همون مراقبه اومده...چرا نمي نويسي؟
- بلد نيستم...
-
ميخواي بيفتي؟
-ببخشينا،بلد نيستم چطور بنويسم؟!

يكم گذشته..صداش زدم..
خانوم اينجا ناظر كيه؟
ميخواي چيكار؟
صد بار بايد بگم؟
به ما چه!

كفرم در اومد....
رفتم بيرون...
داشت كم كم گريه م ميگرفت..
سحر ميگه مينا نگران نباش هيشكي ننوشته...
ميگم درد اينجاست اگه جزوه رو ميداد من بيست مو ميگرفتم...

شماره ش رو گير آورديم...استاد انصافم خوب چيزيه، اين سوالا چي بود؟
- حتما تو جزوه هست!
- استاد جزوه رو نشونتون بدم...كدوم تو جزوه بود..
- نمره ميدم بهتون..
- من 10،11 رو ميخوام چيكار استاد؟
- زنگ نزنين،وگرنه مي افتم رو لَج...

به جـهننننننننننم!

گوشي رو قطع كرديم....

تو طول ترم ميگفت ترم قلبيا، سوالا رو ننوشته بودن،ميگفتن اصلا نگفتي..در حالي كه گفته بودم...و بهشون نمره دادم..

واقعا اون بدبختا حق داشتن ...
يكي از بچه ها گفت اين عقده اي ِ...
امتحان و اينطوري ميده تا نمره نگيري، خودش نمره بده، بعد منت سرت بذاره كه ديدي داشتي مي افتادي من نمره دادم...

گشنه م بود..اولين سوال رو كه سر جلسه ديدم گشنگي يادم رفت...

خُدا چيكار كنم الان من؟

فيزيك به اون خوبي..شبكه به اين مزخرفي؟

دردمو به كي بگم من؟!

بازباران
25 خرد 1390, ساعت : 10:42 قبل از ظهر
بهههههههههههه سلام وصدسلام خاطره
من اومدم؟؟؟؟؟؟؟....
بله هستيم .....خوب عرضم به حضورتون ....
اي هوار..اي داد واي بيداد.....نيست .....بردن ......حالا ما بااين يه كليه اونم ناقص چه كنيم؟....تازه هم كليه رو بردن هم پولمون وبردن.....تف سربالاشدو......وي وي وي وي
روزي كه كليه مان را نشون دادن.....يادت اون كتاب افتادم (اسمش ويادم رفته)كه خانمه مي ميره ولحظات پس از مرگش وتعريف ميكنه.قسمتي ميگه :
به سختي جداشدم .وبالا رفتم براي لحظه اي برگشتم به جسمم نگاه كردم .مثل لباس كهنه تا شده توي گنجه بود حيف .هنوز قابل استفاده بود....
مام به كليه نگاه كرديم وگفتيم :بي وفا!....
همه حفره تو قلب ومخشون ميوفته وما به پهلومون
اين حفره عميق وخالي پهلومون مارو شبيه حرف دال كرده...اين مائيم ها..د
اين خاطره ام ميگم و...چون خيلي خنديدم.....قبل از عمل ما تب بالايي داشتيم وكه باعث شد تنفس سخت بشه .پرستارا برامون كپسول اكسيژن آوردن (نگو كپسول خرابه)مامانم اينابالاي سرمون بودن وپرستارگفت خانم ماسك خرابه يه ساعت دستتون وبذاريد روي ماسك.تا هواي تازه بهاري وارد بدنش بشه .
تا ماسك وگذاشتن دست مبارك مامانم اينا اومد محكم ماسك وبه صورت ما قلاب كرد......بعداز مدتي ما ديديم چشامون بهاري مي بينه البته گرگ وميش بهار.بعداز يه ربع ديديم نفس نمياد .حالا هي ما دست وپاميزديم مامانم اينارو ميخواستيم بزنيم كنار ...مامانم اينا كوتاه نمي اومد كه...
شروع كرديم بال بال زدن كه بفهمونيم نفس نيست ...ولي مامان گريه ميكردو ميگفت:قربونت بشم تحمل كن .ببين به چه روزي افتادي .رنگ بادمجون شدي.....واقعا حق دارن ميگن بهشت زير پاي مامانم ايناس....
دكتر براي معاينه اومدوبا رنگ كبود ما مواجه شد.....تا ماسك وبرداشتن مامانم اينا دربدر به دنبال پرستاردلسوز اينجا....
خوب اينم ازاين....براي اون يكيم يه فكري بايد كرد
واماااااااااااااااااااااا اااااا پ ن
پ ن به مدير آبروبر گل.ما هنوز عقده امان را خالي نكرديم ها....ستارشصت ونه وخوردهاي ديگه هستيم
پ ن به ندا .ما كه اكثرا خواب بوديم....ولي دلمان كناراون الكترونهاي شمابود(يعني يون هستيم؟).ولي نداي گل خداحافظي چرا؟
پ ن به عسل بانو پ ن را به معني پارتي نون وآبردارميدانستيم
پ ن به آرام دل:-2-40-: والناز79:-2-40-: .ممنون
پ ن به شبنم خانمي.نگران نباش عزيز.ديگه ثابت كرديم بادمجون بم آفت نداره.ممنون
پ ن به مديرالناز.گوگوري مگوري اومدم.
پ ن به لوسي .دلت براي من تنگ شده بود يا براي ماشينم اينا.راستش وبگو
وامااااااااااا پ ن به جيم جيم قصه گو:-2-33-:چه راحت مارو توگورگذاشتي ودرآوردي فاتح شب چمعه ام فرستادي:-2-33-:
ولي مابيشتر حلواخوريم تا حلواخورنده.:-2-42-:
داغ فاتحه اين شب جمعه رو به دلت ميذارم.
خيلي خوش خوشانكت شد.آهاي دلبر!........ مديوني نكشيش............:-2-41-:
ممنون .از بابت دلسوزت براي شب چله:-2-15-:
راستي ستاره ملك پرسيده بود اين بايتون باشه انداختي تودهن بچه ها....چيه؟
شعري بچگي ميخونديم كه هميشه برام خنده داربود:
Iam زغمت very very sorry
Pictureات وبده به يادگاري
قال profsorگت پاي تخته
no noنميام
lesson7very very
سخته
همه چي تمومه
عربي .فارسي تركي .انگليسي
فعلا بايتون باشم براساس اين شعره
آنيتا تولدت مبارك
باشه باشه .خيلي حرف شد
واقعا فعلا بايتون باشه

Sokout_shab
25 خرد 1390, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
خاطره نمی باشد... :-2-37-:

طبق معمول خاطره ای نیس... زمانی که ما رو به من تبدیل می کنم یعنی می خوام جدی صحبت کنم... می خوام بزنم باز به اون ریشه ای که هسم... امروز تو فالم اومده بود... "به یاد دشته باشید شما واقعاً مجبور نیستید به چیزی که اعتقاد ندارید تظاهر کنید. فقط همان کسی باشید که واقعاً هستید نه کس دیگری."
دقیقاً، منم معتقدم آقا تو که حالت خوب نیس.. چرا هی اصرار می کنی شاد باشی و بخندی... نخند... برا خوشی دیگران می خوای خودتو شاد نشون بدی... 100 سال سیاه نمی خواد نشون بدی...
یه موقع می گفتم خوندن نخوندن افراد برام مهمه... ولی نه دیگه... یه زمانی فکر می کنم شاید بعد از اون روز که راحت حرف زدم احساس اضافه بودن می کنم تو این تاپیک... ولی نه... چرا؟ چون هر کس حق نوشتن داره... این روزا دلم می خواد برای دلم بنویسم... جایی باشه که بتونم خودمو خالی کنم... تو دفتر خودمم می تونم... ولی به خاطر تمسخر دیگران نمی خوام... خیلیا هستن که حال و هوامو نمی فهمن... آخه می دونی ... مثلا بر می گردن می گن مگه از پدر و مادر طلاقی؟ مگه عاشقی و شکست خورده؟ مگه .... خیلی مگه های دیگه... ولی نه من تو خونواده ام مشکل دارم... خونواده عالی... یعنی از همه چی تک... خواهر و برادرم... مامی و ددیم.... نه عاشق بودم و شکست خورده... درسته یکی و دوست داشتم و ... ولی عاشق نبودم... دوست دارم عشق و بفهمم ولی خوب... متعقدم تو این دنیای خاکی یعنی این جایی که من قرار دارم عشقی وجود نداره... همه برای منافع تو رو می خوان... خرشون که از پل گذشت... آقا با بایی... خوش بگذره... یعنی چی خوب...
انقده حرف قلبمه شده تو این سینه... می دونی من نمی تونم شرایط دنیای واقعی رو درک کنم... نمی تونم بپذیرم این که همه جا نیرنگ هس... من خیلی صاف و ساده ام... از همه ام انتظار دارم اینطوری باشن... یکیو پیدا کردم... مثل خودم... پگاهم مثل خودمه... ولی خوب... از پشت نت و از دنیای مجازی سخته.... برای همین شب و روزمو اینجا می گذرونم... صحبتهایی که با پگاه می کنم... زمان هایی که با اون می گذرونم... از صحبتم با یه دوست بیشتره... از بچگی عادت داشتم به یکی تکیه بدم و رامو بم نشون بده... هر دفعه رفتم جلو... کنارمو خالی کرد تلپ افتادم زمین... نفر بعدی نفر بعدی... همین طور رفت و رفت و رفت... تا رسیدم به الان... آخرین کسیم که کنارم زد همینی بود که دوستش داشتم... اینجاس که به خودم اومدم... هانی تا کی می خوای این و اون این طوری بندازنت زمین و تو هی پاشی و بگی... بلند شو ... می تونی... نفر بعدی... می خوام خودم باشم... می خوام با پاهای خودم بلند شم... راهشو بلد نیسم... 20 سال تو زندگیم به یکی دیگه تکیه کردم... الان دیگه نمی تونم... ولی می خوام بایدم بشه... من باید اونقدر محکم بشم... که هیچ کی دیگه نتونه ازم سوءاستفاده کنه و بزنتم زمین...
می دونم اینا خاطره نیس... ولی خوب نمی گفتم تو دلم قلبمه می شد... خاطره مونم کم می کنیم و رفع زحمت...
دیروز که امتحانش خوب بود... اومدیم خونه... گرفتم برای بار دوم رمان همخونه رو خوندم... امروزم که فاینال زبان داریم... ولی اصلا حس و حالی توم نیس... برا درس خوندن... به جایی رسیدم که دیگه نمی کشم... آخه می دونی... نمی دونم تا کی باید بگم همه چی خوبه... وقتی هیچی خوب نیس... دوستم دیروز اس ام اس می ده هانی امتحانات چطور بود و اینا... این همون دوست صمیمیم بود... گفتم هی خوب دادیم... می خواستم اتفاقات این چند روزه رو براش بگم.... با اینکه خیلی باهاش خوبم... ولی وقتی می بینم منو نمی فهمه... همون حرفهایی که اون بالا می زنه رو می گه... اون مگه ها... این که زندگی رو سخت می گیری... حساسی... باید خوش باشی... نمی تونم راحت براش حرف بزنم...
روز خوش... :-2-40-:

این را یادمان دربرفت بگوییم... دوستانی که برا اعتکاف می رن... برای ما هم دعا کنید... :-2-40-: با اینکه اون حال و هوا رو نگذروندم... ولی احساس می کنم خیلی خوب باید باشه..

raScal
25 خرد 1390, ساعت : 11:03 قبل از ظهر
۲۵ خرداد ۱۳۹۰.....:-2-38-:

امروز خاطره ای برای فرداهاست......:-2-41-:
آخ که چه حالی میده بیکاری و بخورو بخواب....:-2-16-:
در فورجه ی امتحانات به سر میبریم و دریغ از یه ذره درس خوندن :-2-35-:خوب من چیکار کنم حسش نمیاد....:-2-31-:
دیروز خیلی روز خوبی بود کلی بهم خوش گذشت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
از ساعت 6 تا 9 شب تو غرفه ی داداش اینا بودیم به مناسبته هفته ی محیط زیست [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]این نی نی های یکی از یکی ناز تر میومدن نقاشی میکردن و جایزه میگرفتن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]خیلی خوب بود آدم وقتی با نی نی هاس اصلا زمان و متوجه نمیشه...[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خوش به حال بچه هایی که رفت اعتکاف التماس دعا[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ما که قسمت نشد بریم ایشالله سال دیگه خدا قسمت کنه منم که دیدم نشد برم با همدردی اونا امروز و روزه گرفتم اگه خدا قبول کنه....
دیشب از هولم یه پارچ آب خوردم که تشنم نشه....:-2-35-:

پ.ن1:آقا فرهاد ممنون از صحبت های زیباتون گاهی وقتا آدما نیاز به یاد آوری و تلنگر دارن.....:-2-40-:
پ.ن2:بهنوش جان ایشالله کیش بهت خوش بگذره......:-2-16-:
بعدا نوشت:الهی ننه سهیلا خوبی الان؟ من نمیدونستم آخر تو را چه شده مادر؟؟ ایشالله زود زود خوب بشی و هیچوقت مریض نشی...:-2-32-:

metropolis
25 خرد 1390, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
سیلام ما کنکول دالیم همچنان دست کندیم :-2-30-::-2-30-:تاشب مرخصیم ازحضورمنورتان
به ما گفته اندوگوفته اندبارها نزدیک کنکول شب زود وخسبید ولی ما برعکس وکنیم :-2-35-::-2-35-::-2-35-: دیشب تا دیروقت بیداربودیم مامی گرام که ازصدای پمپ وفهمدما بیداریم-طفقه پنجمیم اب با پمپ میادمانصفه شب موال میریم:mrgreen::mrgreen:موتورخانه صدایی ناهنجار مینمایدمادرمان میفهمد-

صبح بیدارمان ننمود:-119-::-119-:

مامیریم سردرسمان نفس لوامه مان خودش راکشت. :-2-09-::-2-09-:

راستی دلمان سوخید برای معده مان سرصبح نوشابه نوشیدیم

برمیگردیم:-120-::-120-::-2-10-::-2-13-::-2-13-::-110-::-110-::-113-::-113-:
پ.ن:بهی جان دعافرمودیم

به دعای گربه سیاه باران اید ایا؟:-120-:به صفحه260 مراجعه فرماتوانستی

سوالمان را بجواب:-2-38-:

شبنم جون من وبرادرهای محترم سایه هم را

باخمپاره منفجر مینماییم همی:-2-09-::-2-32-::-2-09-::-2-32-::-2-09-::-2-32-:

:-70-::-70-::-70-::-70-::-70-::-2-26-::-2-26-::-2-26-:

راماجان التماس دعابرای پشت کنکولیا:-118-::-118-::-103-:
بازباران جان ما درکودکی بسیار باکلیه مبارک جنگیدیم:-2-09-:
ازارش دادیم بسیار
خدامارا ببخشاید:-63-::-63-::-63-:
ولی مابردیم:-2-32-::-2-32-:
لی لی جان چه میکشی تو مادر:-2-37-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:
میس مینی جون به اواتارما بلبخند:-2-22-::-2-22-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:ازنوع ملیحححححححححححححححححح

فعلا
بای:-103-::-2-10-:

sue.sun
25 خرد 1390, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
سلام
امروز میخوام زود برم خونه
هزارتا کار دارم
امروز تولدمه تولد دختر خاله جونم هم هست. تو فامیل به ما میگن دوقلو
از صبح یه عالمه پیامک دریافت نمودم خیلی خوشمل بودن اولیش هم همراه اول بود که هدیه تولد 50 تا پیامک رایگان بهم داده هرچند به نیم ساعت نکشیده 50 تا تموم میشه ولی خوب کاچی به از هیچی یه چیز دیگه هم میگن "مویی از خرس کندن غنیمته" :-2-37-:
رئیس جونمون به مناسبت میلاد حضرت علی (ع) تمام همکارا رو دعوت کرده به رستوران ... واقع در ... جای باحالیه
منتها بدون همراه یعنی باید خودمون بریم و لباس تنمون یعنی نمیتونیم همسری را با خودمان ببریم همسری هم لج نموده و میگوید نباید بری امروز اجازه نمیدم .
ای خدا ما دلمان رستوران رفتن با همکاران میخواهد:-2-30-: این رئیس جونی ما سالی یه بار ماه رمضان دعوت میکند فقط امسال خدا به کله اش زده که دوبار دعوت کند :-2-43-: ما میخواهیم برویم:-2-30-:
امروز صبح که داشتیم می آمدیم سر کار یه عدد سگ جلوی رویمان سبز شد:-2-42-: آقا ما از سگ میترسیم دست خودمان نیست تنها موجودی که از آن میترسیم همین سگ میباشد که ریشه ی ترس ما هم بر میگردد به طفولیتمان :-2-15-: هر کاری میکنیم نمیتوانیم بر ترس خودمان غلبه کنیم البته از این نی نی هایشان نمیترسیم فقط این بزرگهایشان ما را به لرزه می اندازند:-2-15-: همینطور که داشتیم تا سر کوچه میرفتیم یکهو جلوی ما ظاهر شد ما هم طبق گفته ی همسری دو تا چخ چخ محکم و کمی هم همراه ترس به او کردیم که دیدیم افاقه کرد و راه خودش را گرفت و رفت:-2-41-:چه خوب از جذبه ی خودمان خوشمان آمد. همیشه تا سگ میدیدم فرار را بر قرار ترجیح میدایم که آن لا مروت ها هم دنبالمان می کردند ولی اینبار آن موجود فرار کرد:-2-35-:



پ.ن: شفنمی:-2-43-:از این خبرا هم نیست :-2-37-:امسال این رئیس جانمان خدا پس کله اش زده است شاید، خیلی به ما و دیگر همکاران عنایت نموده و به ما کادوهای تپلی میدهد:-2-31-: خدا کند که هرسال به پس کله اش بخورد و کادوهای این چنینی بدهد:-2-41-:سالهای گذشته یک ریال هم برای روز زن و روز مرد به ما نداد:-2-37-:

nemesis
25 خرد 1390, ساعت : 12:31 بعد از ظهر
به نام خدا.

سلام به همگی.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

تا باشه از این میتینگا که پای خیلی ها رو به خاطره نویسی باز می کنه.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

می گم این شکلک ها که اذیتتون نمی کنه؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) نه بابا چه اذیتی؟ شکلک به این خوشملی و باحالی، فقط عیبشون اینه خیلی گنده ان.

خوب دیروز که نبودیم امروز خاطراتمان را تعریف کنیم.

صبح یه ربع زود رسیدم آزمایشگاه دیدم آقای دکتر دارن صبحانه می خورن، اونم چی؟ خامه عسل با نون روغنی تازه ، به من بفرما زد، منم با اینکه صبحانه نخورده بودم گفتم: ممنون، صبحانه خوردم، بعدشم فقط بوی نون تازه استشمام کردم، [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) هرچند بیچاره هم زود جمع و جور کرد. کار و شروع کردیم، اونم چی؟ کار بسیار هیجان انگیزی که قبلا تعریفش و کردم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) البته کلی هم ازمایش روی زنبور ها داشتیم. این کار جدید بود، تا حالا نه دیده بودم نه انجام داده بودم. چیکار کردیم؟ جونم براتون بگه که: بیچاره زنبورا رو گذاشته بودیم توی یخچال تا یخ بزنن. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])بعد 30 تاشونو می ریختیم توی هاون و با یه کمی آب، نیمچه له کردیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])و از آبشون لام تهیه کردیم و زیر میکروسکوپ دیدم که ببینیم ایا انگل دارن یا نه؟ که خوشبختانه به جز دو مورد بقیه پاک بودن.
بعد 100 تا هم شمردیم ریختیم توی ارلن، ظرف و تا نصفه آب کردیم و توش ریکا ریختیم، گذاشتیمشون تو شیکر، 10 دیقه هم خورد بعدم ته ظرف و واسه دیدن کنه چک کردیم که همه شون به جز دو مورد منفی بودن.
تا ساعت 1:30 انقدر سر پا بودم که داشتم می مردم. ( همه کارهای بالا رو 6 سری انجام می دادیم)
تازه شانس آوردیم که من کل لوله های آزمایش و خالی کردم شستم والا هنوز کار ادامه داشت، خوب به من چه استاد گفت امروز دوتا دو تا مخلوط نمی کنیم، منم فکر کردم که دیگه کارشون تموم، همه رو ریختم دور، نگو این بیچاره می گفت که تکی تکی با سولفات روی می خواد آزمایش کنه. طفلکی هیچی نتونست بگه وقتی دید لوله ها همه خالین [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

دیروز قرار بود جهاز برون فاطی جونم باشه، قرار بود ساعت 5 خونه اونا باشم. ساعت 3 رسیدم خونه، تا ساعت 3:30 با عجله ناهار خوردم و حاضر شدم و یه کادو واسش جور کردم و ساعت یه ربع به چهار سر کوچه تو خیابون بودم، این سرعت عمل برا خودمم عجیب بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) ساعت 4:30 هم خونه اونا بودم.

بعضی از آقایون خیلی .... هستند ( دور از حضور بچه ها گل سایت). آقا ما نشستیم توی تاکسی عقب (خوب جلو نشسته بودند) بعد این کادور فاطی جونم گذاشتم کنارم که اگه آقا نشست هم خودم راحت باشم ، هم ایشون. از شانس من یه معتاد اومد سوار شد. راننده که خواست راه بیفته یه خانومم اومد نشست که شبیه همین مرده بود، این آقا هم عوض اینکه پیاده بشه خانومه پیش من بشینه، با یه عجله و شور و هیجانی اومد سمت من ، همین که خورد به کادو،( خوب کنارم زیر چادر بود) برگشت چپ چپ طرف من، پررو [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) بعد زیر لبی هم یه چیز گفت که من متوجه نشدم. منم اصلا طرفش برنگشتما از گوشه چشمم می دیدم و تو دلم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) ، این یه ریز مسیر 4 ایستگاهی رو غر غر کرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) بعدم من پیاده شدنی این دو نفرم باید پیاده می شدن، این یارو کماکان ور میزد. ولی حال کردم اساسی ، مرتیکه آشغال [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

خوب گفتم که قرار بود ساعت 5 ماشین بیاد جهزیه رو ببرن، که ساعت 7 بود اینا تازه از تمیز کردن خونه فراغ شدن. ساعت 8 تازه پدرشوهرش اینا زنگ زدن که ساعت 9 میان واسه امضا لیست و ماشینم میاد که بار بزنه، برای اولین بار زود اومدم ( 8:15 ) آخه ماشاا... خیلی خوش قولن، فکر کن مامان واسه عقد پسرش بعد از عاقد اومده بود. واسه بله برون این یکی پسرش، گفته بودن ساعت 7 میرن، ساعت 8:30 رفته بودن.
بعدش تا ساعت یه ربع به 10 طول کشید تا ماشین بیاد، ساعت 10 بار زدن و ساعت 11 بود که ما کم کم شروع کردیم به باز کردن وسایل و چیدنشون. واااااااااااااااای چه حالی میداد وسایل تازه رو از تو قوطی در بیاری و بچینی تو کمدا، اول رفتیم تو اتاق خواب، ولی بعدش پشیمون شدیم و رفتیم آشپزخونه، من و مرضیه ( خواهر عروس) آشپزخونه رو می چیدیم، انقده حال داد، پدرمون در اومد.... 100 بار مدل عوض کردیم ولی آخرش خیلی عالی شد. ساعت 2 شب بود که آشپزخونه کلا تموم شد. قرار نبود خونه رو موکت کنند ولی دیشب نظرشون عوض شد قرار شد امروزم موکت بخرن، شانس آوردیم سرویس مبلاشو میز نهارخوریش اینا رو قراربود امروز بیارن والا دیشب خیلی شلوغ می شد.

ساعت 3 بود که زنگ زدم خونه داداشی بیچاره و مامان اومدن دونبالم. البته خیلی اصرار کردند که شب بمونم ولی دیدم با این سر و وضع خاکی بمونم اونجا، بعد امروز کی می خواد راه بیفته خودش بیاد خونه، تازه اونام از تهران مهمونای عروسیشون می خواستن بیاد که ساعت 6 صبح می رسیدن. دیدم برگردم راحت ترم.

واااااااااااااااای خدا همچین مادر شوهری به هیچکس نشون نده، عسل بانو جان شما هم بالای خونه مادر شوهرتی گویا، بیا تو بگو ببینم وقتی شما می رفتین اونجا رو تمیز کنین باهاتون چه جوری رفتار می کردنف مادر شوهر فاطی اعجوبه است.

تعریف می کرد، دیروز که رفته بودن خونه رو تمیز کنن، از ساعت 11 تا 3 ظهر یه چای به اینا ندادن، آخرش خاله مریم گفته برن استکان بیارن که اینا با خودشون چای بردن.

بعد ناهارم براشون درست نکرده بود، آقای داماد ساعت 3 رفتن از بیرون ناهار گرفتن، و ..... خیلی چیزای دیگه، حالا دیشب چه اداهایی که مادر شوهر نشون نداد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
امروزم خیلی دوست داشتم برم کمک واسه بقیه کارها ولی اصلا وقت ندارم، می خوایم بریم پیش زنداییم آرایشگاه و هزار تا کار دیگه.

گوشی فاطی هم دیشب کیف من بود، کلا جا موند پیش من، صبح از آرایشگاه زنگ زدن از خواب بیدارم کردن. حالا هر کی به گوشی عروس زنگ می زنه، بی پاسخ می مونه، من به فاطی زنگ میزنم که فلانی بهت زنگ زد. یه کم سرشون خلوت بشه میان ببرن گوشی رو.

دیگه اینکه ممممممممممم آهان، امروز از یه نفر که اصلا فکرشم نمی کردم اس بهم رسید به این مضمون: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])( این شکلک داره تعجب می کنه ایا؟ )
هر آنکه یار خواهد یار بسیار/ ولیکن فرق داد یار با یار / دل من سایه لطف تو می خواست / وگرنه سایه دیوار بسیار

یعنی چشمام رفت پس کله ام و شاخ در آوردم، یعنی بعد از آخرین گفتگو اصلا فکرشم نمی کردم دوباره برگرده ولی الان به یه نتایج جالبی رسیدم، نمی دونستم من و اینهمه .........

چند بارم زنگ زده ولی بی پاسخ مونده، یه بارم اس زد که : شکستن و خوب بلدی..... [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

بعد دیگه انتظار نداشتم دوباره زنگ بزنه که فعلا هر چند دقیقه یکبار .....

تو این موقعیت بازم حضور ایشون کم بود.

دیگه اینکه ممممممممممم چیزی ادم نمیاد، جز اینکه فردا هم ما عروسی تشریف داریم، جای دوستان بسیار خالی. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

الانم برم یکی از دامنامو شکافتم که واسه خودم سارافونش کنم، برم یه کم به دادش برسم.


خوش بگذره، شاید برگشتم.... چونکه دیروزم نبودم چند تا پست محفوظم دارم.



چند تا هم پ ن بدم:

1: سمان جان [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) منم یه بار سرم زدم، ولی پسره انقدر خوب زد که اصلا درد و سوزش نداشت. ولی به قول تو خوابیدنش یک حالی داد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

2: مژگان جون مبارکه، انشاا... عروسی خودتون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

3: راما جان التماس دعا. منم همیشه دوست داشتم اعتکاف برم ولی جور نمی شد، امسالم عروسی دوست عزیزتر از جونمه که بازم نمی تونم برم اعتکاف. ما رو فراموش نکن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) خوش به سعادت، 8 سال...، من یک سالم نتونستم برم، فقط یه بار وداع ماه رمضان و اعتکاف بودم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

4: فرهاد خان عالی بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

5: بهی جانمان من اتقذه جنوب را دوست دارم ( اگه دست من بود هیچوقت از بندرعباس بر نمی گشتم) خوش به حالتان که می روید کنار دریا اساسی، همین محمدرضای ما که معماری وخواند، می گوید که می خواهد در کیش یک ویلا بسازد که زمستانها برود توی گرما، تابستانها بیاید اینجا، وقتی محمدرضا ویلایش را ساخت ما هم میایم آنجا با شما می رویم دوچرخه سوار یدور جزیره [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

6: لی لی جانمان، ما این خاطرات بی در و پیکر و تراوشات ذهنی را خیلی دوست می داریم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

7: سهیلا جون خوشحالم که سلامت هستی. عمل با موفقیت انجام شد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) دلمون تنگولیده بود.

8: سوسن جون تفلدت مبارک. انشاا... امسال به آرزوهای قشنگت برسی و در کنار خانواده ات خوب و خوش باشی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])



روز همگی خوش. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

25 / 3 / 90 ساعت 12:30 ظهر چهارشنبه



بعدا نوشت:

الان داشتم فال روزانه رو می خوندم، این فال کسیه که امروز بهم اس داد::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:

اکنون زمانی است که باید سعی کنید دیدگاهی منطقی تر و فلسفی تر نسبت به زندگی و مشکلات آن پیدا کنید. بهتر است تجربیات جدیدتان را با دیگران تقسیم کنید و وظایفتان را نیز با هم تقسیم کنید خودتان را به عنوان یک فرد شکست خورده ندانید زیرا این موضوع حقیقت ندارد.
حافظ:
با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل کشت ما را و دم عيسی مريم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامی دارش زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست
تعبیر:آن کسی را که به او علاقه مندی از تو دور می شود و تو افسرده و غمگین هستی. عشق و محبت گره از مشکل تو می گشاید. با کمی تلاش و اراده می توانی به مقصود خود برسی.

پروانه!
25 خرد 1390, ساعت : 03:10 بعد از ظهر
90/3/25

سلام بر عزیزان دل
بالاخره هر کس عزیز دل یه نفر هست دیگه
خوش می گذره؟
امیدوارم که بگذره

ما یعنی من و دوستم چند روز پیشا رفته بودیم یه پاساژی برای خرید،همینطور داشتیم می گشتیم و مغازه ها رو دید می زدیم و می حرفیدیم که ناگه دیدیم از یه مغازه ای آقایی که کبود شده بود با داد و بیداد اومد بیرون و پشت بندش خانمش.خانم دنبال آقاهه می دویید. آقاهه هم قدمای بلندش بی شباهت به دوییدن نبود!هی خانمه گفت صبر کن کجا میری اسمش رو هم صدا نکرد نامرد...آقاهه هم نامردی نکرد و در یک حرکت ناگهانی برگشت و سوییچ رو کوبوند تو صورت خانمه و من و دوستم هم خرید یادمون رفته بود و محو اونا بودیم!نه ما بلکه همه مغازه دارا هم جمع شده بودن نگاشون می کردن.آقاهه داد زد گفت:بیا این سوییچ،هر جا دلت می خواد برو.من وقت واسه دنبال تو دوییدن ندارم(آقاهه یه چی دیگه گفت،یه حرف زشت!تحریفش کردم!) یارو بی ترفیت بود راهش رو کشید و رفت خانمه هم برگشت و فک کنم به خریدش ادامه داد:-2-35-:یکی از آقایون که اونجا بود گفت لابد بیچاره رو از شش صبح دربه در کرده تو پاساژا،یارو جوش آورده
می خواستم بگم از شش صبح کدوم پاساژی بازه؟! :-2-42-:
بحث من و دوستم هم در جهت حمایت از خانمها و کوبش آقایون شروع شد :-2-09-:
چرا مردا از خرید خوششون نمیاد؟ :-2-33-:
قطعاً وقتی من و همسری بریم خرید و من از بیشتر از 2 مغازه دیدن کنم کارمون به بحث و دعوا و جنگ و چه به بسا به خون و خونریزی و کشت و کشتار بکشه!از این رو ترجیح میدم برای خریدام که احتیاج به گشتن داره با دوستام برم و برای خریدای کوچولو با با همسری!مطمئنن خیلی هم خوشحال میشه برای خرید رفتن بهش گیر نمیدم :-2-30-:

امروز عقد محضری پسرخالمه، دعوتمون کرده ویلاشون تو چالوس تا سور عقدش رو بده.کتی صبح زنگ زد گفت بیا بریم ولی نرفتم.دلم خیلی دریا می خواد ولی نشد برم البته من جنیم ییهو دیدی فردا زنگولیدم بهشون و گفتم بیاین دنبالم :-2-15-:
برم ینی؟:-2-17-:
مامی امشب می خواد بره اعتکا:-2-34-:ف خب من دلم تنگ میشه :-2-30-:
زیاد حوصله ندارم،کسی حوصله اضافی نداره قرض بده؟! :-2-28-:
فردا روز مردِ... تولد دختر خالمه... خب ورشکست میشم.........:-2-36-:
* معتکفین عزیز برای منم دعا کنید :-2-39-:
* سوسن عزیز تولد مبارک! :-118-:

بیوتک
25 خرد 1390, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] 586%26hl%3Den%26biw%3D816%26bih%3D434%26tbm%3Disch&itbs=1&iact=hc&vpx=341&vpy=143&dur=2812&hovh=196&hovw=257&tx=129&ty=172&page=3&ndsp=6&ved=1t:429,r:1,s:14&biw=816&bih=434امتحان .امتحا ن و باز هم امتحان:-2-40-:این چند روز فقط درس خوندم:-2-43-:چند خطی مینویسم که یادم نره یه جای هست که تو میتونی بنویسی و:-2-38-: دوستای داری که نوشته هاتو میخونن دوستای خوبی که میرن اعتکاف تو دعای کمیل شب جمعه اشون و دعای ندبه ی صبح جمعه ما رو فرموش نکنن:-2-30-:واسه ی اونایی که نمیدونن از زندگی چی میخوان از دنیا مردمش چه می خوانم دعا کنید:-2-30-:یا حق بنده یهمیشه مضطر خدا

bahooneh10
25 خرد 1390, ساعت : 03:16 بعد از ظهر
ما درس داریم..
هی درس می خوانیم هی درس می خوانیم...
شما امتحان دارید ما رو جو گرفته:-2-06-:
ها همین الان یه چیز جدید کشف کردیم..بغل شکلک ها یه گزینه جدید امده..فعلا حوصله نداریم چک ش کنیم....

هرکس کشف کرد بیاد به منم بگه...:-2-06-:
ها نسیم ما هم تا به حال اعتکاف نرفته ایم...یعنی خودمان می دانیم یه تکان اساسی نیازمند روحمان هست...باید برای خودمان وقت بزاریم اگر فرصت کنیم...خوش به حالت...برای ما هم بسیار دعا کنید لااقل ارشاد شویم...:-2-32-:
ها داشتم می نوشتی ام...این شری راست وگویه..ما دیشب در حال چت با یکی از دوستان بسیار جیجرمان بودیم...مونث است...فکر منحرف نکنید لفطا...ما پلی استیشن no no no:-2-42-:
بعد یه لینک تو دان کتاب دیدیم گفتیم بریم دانش کنیم که لینکش خراب بود و گزارش دادیم زودی اومدی روبراه کردی...اینم که رفت بابای سایت اومد ان شد...
ما کلا امار ملت رو داشتیم...دیشب یگانه و هستیم هم ان بودند علاوه بر دنیا بهی...
ما امار گرفتیم اساسی...مگه شوماها نمی خوابید؟:-2-31-:
شری دیروز حال سمان بهتر بود؟
بهی حسابی خوش بگذرون....:-2-32-: با یه انرژی مضاعف برگرد برای امتحانت...:-2-32-:
الهه فکر کنم هنوز با ما سرسنگینی...منم مثل شری حق می دم...
دیگر اینکه ما این تاپیک لی لی جانمان را تازه دیده ایم....یه سر بزنید بچه ها...
تایپ کتاب زنان کوچک...
پر از خاطره های قشنگ بچگیه...برای من خیلی حس قشنگی داشت...
برید تشکر کنید...

تولدت سوسن جون مبارک باشه...برات ارزوی بهروزی و کامروزی می کنم..:-2-40-:

دیگر همین...بریم درس بخوانیم...شاید شب دوباره امدیم سراغ تاپیک جانمان...

s.love
25 خرد 1390, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
عرضم به حضورتون امروز صبح كه از خواب پاشديم
صبحونه خورديم همينطوري علاف گشتيم دريغ از يك صفحه درس خوندن:-2-38-:
آهان ديروز امتحان ادبيات داشتيم بعد امتحانو كه دادم اومدم پايين ديدم يكي از بچه ها سوتي داده تاريخي!
"ادعيه" گفته بود معنيش رو بگين. اين خانوم فكر كرده نوشته "ادويه" اون وقت جواب داده فلفل_نمك_زرد چوبه:-2-38-::-2-06-:
آخه بگو بچه جان ادويه كجاي كتاب بود؟؟!!!!:-2-43-:
هيچي ديه ميايم بيرون تازه غلطامون يادمون مياد! :-2-37-:منم غلط دارم ولي غلطام اينطوري خنده دار نيست به جون نرگس!!!
بهدش آمديم گفتيم بريم خونه ديه بسه هر چي دنبال گوشيم گشتم پيدا نكردم!! بعد يادم افتاد دست سحر. حالا برو دنبال سحر بگرد. هر چي تو مدرسه گشتم ديدم خانوم نيس. رفتم بيرون ديدم تو راه داره ميادخلاصه گوشيمو گرفتم
اومدم برم خونه ديدم كتابم نيس. دوباره رفتم كتابمو برداشتم. نگا كردم بينم ديگه چيزي جا نذاشته باشم!:-2-35-:
اومديم خونه منم پريدم نت بعد نتم رفتم سراغ شكوفه ي اشك كه تمومش كنم. خيلي خوشجل بود:-2-16-:
اين فرشته چرا همه ي پسراي رمانو مي كشه؟؟ نيما رو دوز داشتم آخه
خاطره ي ديروز و امروزم قاطي شد:-2-38-:

lili59
25 خرد 1390, ساعت : 03:33 بعد از ظهر
سلام،
امروز رئيس نداشتيم، كلي تا الان خوش گذشته. :-2-16-:
رئيس جان مأموريت بود امروز اما از راه دور با تلفن همراه دقيقه اي بيست بار به بهانه هاي مختلف چك ميكرد. :-2-38-:
نميدونم دلتنگي بود از بابت دفترش و كارهاي دفتريش. بهر حال هر دفعه كه زنگيد، براي يه كاري الكي و بيهوده بود. فقط چند مورد بود كه كارش واقعاً كار بود.:-2-37-:
خلاصه اينكه امروز كلي از وقتم بخاطر اينكه كامپوترم هنگيده بود تلف شد.:-2-31-:
فردا روز پدره، از طريق اس ام اس پيام هاي تبريك رو براي آشنايان فرستادم. مونده كادوئي كه نميدونم چي بخرم. :-2-15-:
در نهايت اگر به نتيجه نرسيدم، چاره اي نيست جز خريد يك جين جوراب. :-2-35-:

uniqueboy_ara
25 خرد 1390, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
[B]]سلام نمیدونم تا حالا مدت زیا دی بیکار بودید یا نه :-2-36-:اما من از 90/3/21 که امتحانام تموم شده بیکاره بیکارم و روزا حدود 2-3 ساعت تو سایت های مختلف میگردم:-2-03-: و با ز هم روز بعد روز از نو روزی از نومثلا همین امروز از ساعت یک و نیم تا حالا دارم تو نودوهشتیا میچرخم و انجمن ها ی مختلف میرم و تاپیک های مختلف رو می خونم :-2-15-:همیشه تو این 9 سالی که مدرسه بودم عاشق تابستونا بودم اما الان با تمام وجو دلم میخواد تابستون فقط 10 روز بود و دوباره میرفتیم مدرسه:-2-38-: امیدوارم امروز هم هرچه زود بگزره تا یک روز به نزدیک شدن مدرسه ها نزدیک بشیمپس به امید 1390/6/30:-:-2-39-:-:]

paradise
25 خرد 1390, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
[QUOTE=ناهور;2227952]ما درس داریم..
هی درس می خوانیم هی درس می خوانیم...
شما امتحان دارید ما رو جو گرفته:-2-06-:
ها همین الان یه چیز جدید کشف کردیم..بغل شکلک ها یه گزینه جدید امده..فعلا حوصله نداریم چک ش کنیم....

هرکس کشف کرد بیاد به منم بگه...:-2-06-:
ناهور مال تبدیل فینگلیش به فارسیه.فکر کنم انقدر این مدیرا بنده خداها نوشتن توی انجمن فارسی بنویسید.انگشتاشون فسیل شد :-2-35-:
خاطره مان نومویاد فقط خوشحالیم از اینکه امتحانات با نتایج بسیار عالی و دلپذیر تمام شدیه:-2-35-:و ما دگر می توانیم بوخوابیم:-2-37-:

h.douce.h
25 خرد 1390, ساعت : 04:29 بعد از ظهر
25/3/90

صبح پا شديم . :-2-27-: ديديم مامانيمان بسي كار دارد[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] نشستيم كمكش كرديم. :-2-37-: البته 2 ساعت به طول انجاميد . :-2-39-:

بعد امديم خانه ي خودمان . كامي رو روشن كرديم. :-2-32-: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]ديديم دارد اذيت مي كند . هي خاموش مي شود . هي ريست مي كند. :-2-28-::-2-28-: ما هم عصبي. :-2-33-: زنگ زديم به دوستمان كه بيا اين كامي رو درست كن .:-2-41-: گفت دارم مي رم مسافرت . 2 هفته ديگه ميام. :-2-39-: ما نمي دونيم تا 2 هفته ديگه چه جوري صبر كنيم . :-2-07-:


با كلي خدا خدا داريم با كامي كار مي كنيم .:-77-::-77-::-2-06-:

ناهار را خورديم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] . كمي ايميل هايمان را چك كرديم .[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] بسي زياد شده بود . نمي دانستيم از كجا شروع كنيم بخونيم .
اندكي عكس گذاشتيم تو سايت و وبلاگمان. كمي ديگر چرخيديم. الان هم بسي حوصليمان سر رفته .

ديگر چيزي به ذهنمان نمي رسد كه بنويسيم. همين . :-118-::-118-::-2-27-:

p_f_p
25 خرد 1390, ساعت : 04:31 بعد از ظهر
دیشب نزدیک ساعت 5 صبح بود خوابیدم داشتم تو گوشی رمان فک کنم یک بوسه تقدیر بود رو میخوندم دوست داشتم با دستای خودم عمو نگین رو خفه کنم

امروز مثل همیشه ساعت 12 بیدار شدم و اومدم نت بعدش واسه 2 تا عمو هام ایمیل دادم و روزشون روتبریک گفتم
حدود ساعت 2:30 بوود با مامان رفتیم گل خریدیم رفتیم دم در اداره بابا و گلو بهش دادیم
شب قراره با یکی از دوستای پدر بریم شام حاج حسن اصلا حوصله اون خانواده رو ندارم خیلی افاده دارن منم که هیچ وقت در این مسائل کوتاه نیومدم یه دفعه یه چیز میگم که تا 2 روز تو کف بمونن
ای کاش بشه من نرم چون هیچ وقت نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم
من کلا به دایی کوچیکم یا بهتره بگم داداشم چون خیلی با هم صمیمی هستیم و 10 سال تفاوت سنی داریم
اهان داشتم می گفتم من به داداشم رفتم در مقابل حرفی که به میلمون نباشه ساکت نمیشینیم و گوش بدیم خیلی راحت نظرمونو میگیم ولی مامانم و دایی بزرگم اونا ساکتن و کاری ندارن یا بهتر بگم سکوت میکنن
دلم برای خواهرم تنگ شده 2 هفته اس ک رفته تهران
ما اصلا شبیه هم نیستیم مثلا یه بار مامان توی خیابون یکی از دوستای قدیمشو پیدا کرد اون می گفت :این 2 تا اصلا خواهر نیستن یعنی هیچ شباهتی به هم ندارن ساجده کمی تپل و قدش کوتاه تر ولی سایه قد بلند و لاغر از نظر اخلاقم ک دیگه هیچی سایه شلوغ و شیطون ولی ساجده کم حرف و اروم
یه مولقعی به خود میگم نکنه من بچه سر راهی ام ولی وقتی داداشمو می بینم خیالم راحت میشه چون خیلی شبیه هم هستیم .
دیشب دلم برای بچه های مدرسه تنگ شده بود خیلی تنگ
دلم برای خندهامون اذیتامون :-2-30-:ما خیلی با هم صمیمی بودیم کل کلاس ک 22 نفر بودیم و 3 سال باهم :-2-15-:
اوهوکی چقدر حرف زدم
راستی ولادت امام علی رو به همه دوستای گلم و مخصوصا اقایان سایت تبریک میگم:-2-40-:

Behnoush
25 خرد 1390, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
سلام سلام..عجله داریم عجله داریم دوخط دو خط:-2-38-: امتحانمان از قبلی بهتر بود اما سخت بود اینهم:-2-43-: باز خدا اموات دکتر ذبیح رو بیامرزه اومد سر امتحان..ظهور که قربانش برویم سر امتحان هم نیامده بود:-2-33-: امدیم یکسوال از ذبیح وپرسیم بهش وگفتیم سوالها چرا انقد سختن اینا را از کجا آوردی شوما خو تو بوگو بوما:-2-33-: حالش خوب بود دهوا نکرد ما را:-2-35-: گفت زیاد سخت نگیر نمره ی امتحان کمه اصلش نمره ی پروژس:-2-35-: ما امید وگرفتیم همان سر امتحانی:-2-38-:حالا پرزنت پروژش 8 تیر است وقت داریم:-2-38-: بعد از ظهر رفتیم آرایشگاه موهامان را کوتاه کردیم یه کوشولو:-2-37-: جلویش را کوتاه کردیم پشتش را دلمان نیامد:-2-35-: بچه ها ساعت 6 و نیم پروازمان است الان هولیم یه کم:-2-35-: راستی ما فردا روزه ایم مهدی روزه وگیر دسته جمعی وشود:-2-37-: اینتی کیشمان وصل وشد :-2-32-: زنده باد دهکده ی جهانی:-2-32-: ما الان کلی کتاب متاب را جمع کرده ایم ریختیم تو چمدان مامانمان اعصاب خراب ست الان همینجور صدای جییغش ویاید:-2-35-: ما اخر خودمان اصلا بدمان می آید از ساک این ور ان ور بردن همش با کوله مان و لپ تاپمان این ور ان ور می رویم بعد هر تکه از وسایلمان را در ساک یکی می چپانیم:-2-35-: الان چمدان مامانمان را پر ازکتاب و جزوه وکردیم:-2-38-: زنگ زدیم شادی - یکی از دوستهامان گفت هوا امروز بهتر وشده 41 درجه بود:-2-36-: ما که بنا داریم پای کولر دخیل ببندیم درس و خوانیم:-2-36-:مهسا جانمان ما هم می میریم برای جنوب..برای ما یاداور خاطرات دوران خوب زندگی مان است:-2-38-:علی رغم هوای گرمش اما روزهای خوش زندگیمان آنجا وگذشت:-2-38-: یک روز نبود که تا دریا نرویم ...آن وقتها ساحل مرجان واینها انقد مثل الان شیکان پیکان و الاچیق پالاچیقی نبود:-2-37-: ما همان دریا و ساحل برهوت جاده جهان سمت قلعه جنی انها را خیلی دوس وداشتیم هیجان وداشت:-2-35-: بندرعباس هم زیاد ورفتیم اتفاقا...یکسری از بندر تا قشم با قایق موتوری( لنج نه ها!)داشتیم ورفتیم خلیج طوفانی وشد ما نزدیک بود کشتمان شویم:-2-36-: بابامان از ان موقع تا الان دیگر هیچ جا قایق سوار نوشود:-2-36-: ما وخواستیم تابستان دو سال پیش که شمال- بابلسر - بودیم برویم کلاس کَنِ اُ ..ار این قایق پارو وزنی ها اما نوذاشت نامرد:-2-36-:کلاس چند روزه بود فشرده بود خیلی با حال بود:-2-39-: مهسا جانمان بیا با هم دور جزیره دوچرخه سواری وکنیم بعد وسط را می ایستیم عسک وگیریم یه عالمه.. شام هم وخوریم تو راه:-2-37-:ما برنامه داریم با بچه ها آرام پیش برویم از ظهر برویم تا اخر شب طول وکشداما تند و فشرده بروی 5 ساعت اینها سرو تهش هم می اید:-2-38-: مهدی جانمان کاش بود پایه ی دوچرخه سواریست:-2-39-: اصلا کاش تهران بود هر هفته ورفتیم کوه باهم..پایه ی کوه هم هست:-2-32-: بچه ها ما می رویم..اگه اینتیمان بازی نیاورد می اییم سایت :-2-38-: فعلا..مواظب خودتان باشید...نسیم جانمان الان در فضا ست:-2-38-:کلاسهای فضا نوردی 3 روزه و فشرده است این مراسم اعتکاف...به خاطر احساسی که آدم خودش و کند..وگرنه آن سال که ما رفته بودیم روضه خوانی های کمی منظور وهدف دارِ انجا که ما رفته بودیم یه مقدار به نظرمان بدتر خلوص روح ادم راو گرفت...نمی دانیم حالا چگونه است..ما خودمان در عالم خودمان بودیم..و چه خوش عالمیست عالم بی خبری جان شوما...مخصوصا اگر در مشکلات غرق باشی یکهو خلاص و شوی:-2-36-: برای ما بیشتر خلوت خودمان باخودمان بود...وگرنه که دوست نداریم فقط سه روز خاص بنشینیم با خدا خلوت کنیم تازه 3 روزی که همه میخواهند باهاش خلوت وکنند سرش شلوغ است :-2-36-:شبی لیلا جانمان ما هم مثل شوما خیلی طاقت عزلت نشینی نداریم...اما حس و حال خوبیست اعتکاف:-2-38-: فعلا می رویم...
اما این شعر زیبا هم تقدیم به دوستان و دشمنان همگی:-2-38-:

من مشکوکم عزیزم
به آب و هوا و خاک مادری ام
به کابوس زنده بگوری ام
و نطفه های پراکنده در فضای گورستان
....
...
بهشان بگو
روی دسترس ترین ورید مرا عدد نچسبانید
بگو عجیب شبیه اقیانوس زیر پلک تو آرامم
حالا بیا
بیا زیر چادر اکسیژنم نفس بکش

عجیب دلم گرفته
اعتماد و عسل بنوشم از دهان مگوی ات...

metropolis
25 خرد 1390, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
سلام میدونم تازه واردم واستون اماشمابرام کاملا اشناییداونقدرکه میتونم


راحت بحرفم من درکل شادم چون خدامون خیلی مهربونه باهمه غفلتام بازم


هواموداره وقتی ازش میخوام مراقبم باشه غم دنیارو حس نمیکنم.....


اماهروقت ازش غافل میشم ازخودم بدم میاد اخه تاکی فقط هرروز دعاکنم


اونروزخوش بگذره؟از خودم که اینقدرغافلم بدم میاد


ازاینکه قدمی به خدانزدیک نمیشم ازخودم بدم میاد..............


میترسم جزواونایی باشم که خدامیگه- فقط فکرمیکنن اعمالشون خوبه


اماماارزشی برای اعمالشون قائل نیستیم- باشم


خدایا معذرت میخوام

شرمنده تم مثل همیشه

ببخشید
حالم خوب نیست لپتاپمم داره خیس میشه نمیتونم ادامه بدم

ببخشیداگه ناراحتتون کردم

*شایلی*
25 خرد 1390, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]سلااااا اااااام[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
خوووووووبین؟؟؟؟
واااااااااااااای از کیه ای طرفا نیومدم!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
البت خودمونیم اومدما ولی همچی با خیال راحت نیومدم...[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
این مدت و که همشششش افتحان میدادم!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
اونممممم چه امتحانایی!!!!وااااااااای[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
ولی اون اولای امتحانا بود یه ماجرایی پیش اومد موخوام تعریف کونم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
اهم: چندی پیش رفتیده بودیم کلاس فوق العاده فقط خودمون بودیم تو مدرسه و معلممون[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
معلممون که دقیق نمیدونم چی کار کرد!!!درس داد؟؟؟نمیدونم خلاصه گفتنیاشو گفت ورفت... [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[/URL]
حالا خودمون بودیم و خودمون[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]مدرسه دوست شده بودیم همگی نشسته بودیم داشتیم میحرفیدیم....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ییهو گوشی یکی از همکلاسیام زنگید...اونم حرفید(بعدا معلوم شد یکی از دوستامون بوده ک زود رفته بود)اونم عین جرقه پرید گف من رفتم بای!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
مام که هممون....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]اصلانم فضول نیسیم فقط یه ذره کنکاویم...مگه نه؟؟؟[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
عین چی!ینی باسرعت نور پا شدیم دنبالش[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]فرعی مدرسه رد که کردیم یه لحظه همو همکلاسیمون که باهامون خدافظی کرد پرید بیرون و دیدیم که باستاده جلو یه ماشین[URL="[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]"][فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
صداش نمیومد ولی تصویرش تصویر دعوا بود... این شکلی:[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
رفتیم جلو تر....ببخشیندا!!!ولی تو ماشین بی اف شو دیدیم با یه دخمل دیگه(ک هممون میدونستیم باهاش دوسته تنها کسی ک باور نمیکرد همو خود همکلاسیمون بود!)بعد این دوست ما قشنگ سوار ماشین شد!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])فکرشو بکنین:اون یکی دختره رو صندلی جلو نشسته این رو عقبیه!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])... پسره ام یه حرکت به گاز !داد!و در یه لحظه از جلو چشم محو شدن!!!چن مین بعد ما که هنو تو توصیف صحنه بودیم!!!ماشین پسره رو از دور دیدیم!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]جلو ک امود نه دوست ما توش بود نه اون یکی دخمله!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]عین چیم رانندگی می کرد!!!خلاصه به هر سختی بود دو سه روز تحمل کردیم بعد دوباره رفتیم کلاس!اون دوست ماجرا دارمونو ک دیدیم ازش پرسیدیم چ خبر اون رو چی شد؟؟؟گف هیچی!!!من زود جو گیر شدم...انقد بد شد خیلی بد رفتاری کردم!!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]وقتی ازش پرسیدیم حالت خوبه؟گف چی کار کنم؟؟؟اره شما راس میگین ولی دوسش دارم!!!:-2-41-:...
حالا نظرتون چیه؟؟؟؟
بازم بر میگردم...عصرتون بخیر..[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]فهلا باااااااااااااای[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
************************************************** **********************
وجشنی در اختتامیه ی امتحانا:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

عیدی
25 خرد 1390, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
:-2-30-:خیلی خستم خیلی:-2-15-:
دیشب فقط دو ساعت خوابیدم 2:30 تا 4.30 بعد بلند شدم درس خوندم:-2-33-:
بعدش رفتم مدرسه کار داشتم:-2-31-:من هی میخوام نرم هی نمیشه:-2-31-:
بعد اومدم خونه خوابم میومد شدید چندین شبه خواب درست حسابی ندارم:-2-15-:
خوابیدم تا 1:-2-35-:
بعد بلند شدم ناهار خوردم ساعت 3 کلاس داشتم:-2-31-:به مامانم میگم پاشو بیا من بلد نیستم گم میشم:-2-35-:اخر سرم مجبور شدیم کلی پیاده برگردیم:-2-30-:تو این گرما سر ظهر ساعت 2.30 مردم:-2-30-:
بعد راس 3 رسیدم اموزشگاه رفتم سر کلاس دیدم دعواس:-2-37-:پرسیدم چی شده گفتن اون استاده که قرار بود بیاد دیه نمیاد:-2-33-:یعنی چی دهه:-2-33-:من اهمیت ندادم رفتم نشستم پیش دوستام به حرف زدن تا استاد جدیده اومد:-2-37-: و گفت اون نیتونه بیاد و اینا کلی از بچه ها به مشونه اعتراض رفتن بیرون که اخر مسئول پایین بشون گفت برید 1 ساعت سر کلاس شاید خوب بود که بعد 1 ساعت و نیم همه اومدیم پایین که مثلا بریم خونه:-2-42-:
من میتونستم با یه گروه از دوستام برم 10 مینی خونه بودما:-2-33-:با اون یکی از دوستام رفتم 1 ساعت و 45 دقیقه طول کشید تا رسیدم خونه:-2-35-: اول گفتیم بریم با اتوبوس چون مسیر اونا فرق داشت منم باشون رفتم اونور 30 طول کشید برسیم ایستگاه:-2-31-: بعد رسیدیم اتوبوس اومد شلوغ بود:-2-43-:من گفتم بیخیال بیاین پیاده بریم:-2-43-:همه قبول کردن:-2-35-:میگم همه با خودم سه تا بودیم:-2-35-:
دیه پیاده اومدیم رسیدیم دم خونه یکیشون دعوت کرد بیاین تو و اینا نمیخواستیم بریما:-2-37-:دیه هی اصرار کرد رفتیم مثلا 5 مین بشینیم 1 ساعت موندیم:-2-31-:انقده خوش گذشت:-2-16-:بعد دیه دل کندیم حالا کلی مسیر دیه مونده تا برسیم خونه:-2-30-:دیه کلی حرف زدیم تا رسیدیم سر کوچه ما دیه خدافظی کردیم و من اومدم خونه:-2-41-:
نامردا دو صفحه رفتین جلو من سرم شدید درد میکنه نمیتونم بخونم خب:-2-33-:
تشکر زدم بعدا میخونمشون:-2-33-:
سهیلا جون چی شده بوده خدا بد نده؟:-2-15-:
شبنم دکی واسه چی؟:-2-15-:
یکی گفت میره اعتکاف واسه منم دعا کن:-2-40-:
دیه تا اینجا خونده بودم:-2-35-:
اهان اومدم خونه کامی رو روشن کردم نتش وصل نمیشه:-2-30-:الان با جی پی ار اس اومدم:-2-30-:
گوشیم هنگ کرده نمیتونم اس بدم:-2-30-:یه کلمه مینویسم دو خط ردیف میکنه:-2-30-:خود بخود میره اینور اونور جنی شده:-2-30-:کسی نمیدونه چشه؟:-2-30-:
با بدبختی یه اس زدم دیدم میگه مانده اعتبار 89000 ریال:-2-33-:من 12000 تومن توش داشتم:-2-33-:نامرد جی پی ار اسم تموم شده بوده من یه صفحه باز کردم انقد کم کرده:-2-33-:اتیش گرفتم:-2-33-:
همین:-2-35-:
نه نه مونده این حروف الفبا چیه این بالا؟من هر چی میزنم روش باز نمیشه:-2-35-:
دیه تموم شد:-2-35-:

بعدا نوشت:
تموم اقایون سایت روزتون مبارک:-2-40-:
عید همگی هم مبارک:-2-16-:

بعدتر نوشت:
گوشیمو بردم درست کنن گفت صفحه نمایش لمسیش ضربه خورده پوکیده:-2-30-:بزار شنبه درست میشه:-2-30-:من تا شنبه بی گوشی باشم؟:-2-30-:نمیشه که:-2-30-:بردم یه جا دیه گفت نیم ساعت دیه حاضره:-2-30-:نیم ساعت بعد گفت برو فردا ظهر بیا قطعش اصل نبود:-2-30-:من گوشیمو میخوام:-2-30-:من گوشیم نباشه نمیتونم سایت بیام که:-2-30-:

REAL LOVE
25 خرد 1390, ساعت : 07:35 بعد از ظهر
سلامون علیکوم:-2-31-:

کی گفته من شنبه امتحان دارم؟؟؟؟؟؟؟ دو روزه درس نخوندم:-2-15-: حوصله شو ندارم...چشمم به جزوه میفته حالم بد میشه:-2-15-:
کاش زودتر شنبه از راه برسه... دیگه خسته شدم از این روزای درسی:-2-15-:

سهند پسرخاله م از دیروز اومده اینجا... تا حالا سه بار نشسته تسویه حساب رو دیده و منم بدتر از اون:-2-37-: یه ده باری هم خودم قبلا دیده بودم الان دیگه کل دیالوگاشونو حفظ شدم:-2-37-: بعد از ناهار دوباره خواست اونو ببینه که گفتم بشین سن پطرزبورگ نگاه کن:-2-43-:خسته نشدی انقدر اینو دیدی؟:-2-43-:برگشته میگه: خنده داره؟:-2-37-: حالا انگار تسویه حساب خیلی خنده داره که انقده نگاش کرده:-2-43-:
بچه انقدر دندوناش افتاده که حرفه ای شده الان رفته دستشویی اومده بیرون میگه دندونم رو کندم انداختم دور:-2-37-: منکه از این دل و جراتا ندارم:-2-37-:

گوشیم انقدر داغون شده که رغبت نمی کنم نگاهش کنم...قراره بعد امتحانا عوضش کنم مثلا:-2-16-:

دیگه حرفم نمیاد...حرفی نیست که بیاد:-2-15-:
کاش این روزا زود بگذره:-2-15-:

معتکفا ما رو فراموش نکنید...محتاج دعاییم:-2-41-:
بهی سفر به خیر و سلامت:-2-41-:
لی لی عاشق این آواتارتم ... دلم میخواد از این عینکا داشته باشم ولی میدونم که نمی زنم:-2-41-:

می گم من یه خبری شنیدم:-2-37-:میگن لیلا حاتمی مرده:-2-43-:خدا نکنه:-2-43-:بلا به دور:-2-43-:
داستان همشهری رو آوردم یلی داستانای خوبی داره...منتظرم بعد امتحانا بخونمش:-2-37-:
سوسنی تولدتون مبارک:-53-:

یادم رفت بگم از رو دست بهار تقلب کردم:-2-35-: روز مرد واسه همه آقایون مبارک باشه:-53-: امیدوارم که یه واقعا مرد بشن:-2-35-:

دیگه اینکه روز و روزگارتون خوش:-48-:

bahar1313
25 خرد 1390, ساعت : 07:37 بعد از ظهر
سه شنبه 25 خرداد 90
سلام. خوبین؟
کی میگه خانوما خیلی پر حرفن؟ من حاضرم قسم بخورم که تمام عمرم به اندازه اون چند تا مردی که امروز توو چاپخونه بودن حرف نزدم. وای سرم رفت. از این شاخه به اون شاخه. هی چیزای بی مزه و بی ربط میگفتن هی هرهر میخندیدن. آقا اصلا بیاین کرنومتر بتدازیم ببینیم کی بیشتر حرف میزنه. نه خدا وکیلی ؟

کادوی روز پدر رو هم هنوز نخریدیم. فکر کنم کادو خریدن سخت ترین قسمت زندگی من باشه. اینقدر که بد خریدم. خواهری میگه کت شلوار بخریم. به نظرتون بد نیست؟ تازه واسه بابا بزرگمم هیچی نخریدم ولی میدونم میخوام براش کتاب بگیرم. آخه عاشق کتاب. تو خونه یه کتابخونه داریم که کمیاب ترین کتابای ادبی و تاریخی رو توش پیدا میکنی(پدربزرگم با ما زندگی میکنه) . باید برم گل و شیرینیم بگیرم. شب یه عالمه مهمون داریم. کم کم داشتن یه روز تعطیل بدون مهمون برام حسرت شده. من عاشق مهمونم ولی وقتی بزرگ فامیل توی یه خونه ای باشه زندگی خصوص تقریبا معناشو از دست میدهو همیشه مهمون داری.
امرزو آقایون شرکتمون میگن چرا واسه ما گل و شیرینی نگرفتین. منم گفتم گذاشتیمشون بغل کادوهایی که شما روز زن به ما دادید.:-2-43-: واه واه. میبینی چه پرتوقعا خواهر؟ سوسنی خوشبحالت. چه رییس توپی دارین :-2-15-:
بهنوش خوشبحالت که داری میری کیش. می میرم برای شبای ساحل جنوب. بشینی و زل بزنی به انعکاس ستاره ها روی آب. بوی دریا بپیچه تو بینیت و ماه بهت لبخند بزنه. چشم بدوونی اینور و اونور و فکر کنی چند نفر زیر سقف این آسمون الان حال تو رو دارن :-2-41-:
نسیم جون التماس دعا. خوش به سعادتت واقعا. ما رو که اینقدر مشغله ها تو خودشون پیجوندن وقت نداریم یه سری تکون بدیم. خدا خیلی دوست داره.

دیشب کی بیست و سی رو دید؟ دلم ضعف رفت برای اون بچه هایی که تو آتیش سوزی مدرسه شون سوخته بودن. برای هر آدمی زیباییش خیلی مهمه. برای دخترا خیلی مهم تر. یه دختر بچه از اول کودکیش دلش میخواد از همه قشنگتر باشه. اون دختر بچه های قشنگ دلشون سوخته بود ٰ صورتشون سوخته بود. واقعا مگه چه قدر هزینه ی عملشونه؟ اینهمه آدمایی که نمیدونن پولاشونو چی جوری خرج کنن. اصلا دولتو ولش کن. ما به خیر اونا امیدی نداریم. چرا همین مردم یه کاری نمی کنن. خیلیا واقعا این پولا براشون هیچه. آدم چی جوری میتونه این چیزا رو ببینه و قلبش به درد نیاد.

داداش سیامک ٰ بابک خان ٰ فرهاد ٰ محمد ٰ سعید ٰ سجاد ٰ امیر حسین و تمام آقایون دیگه ی تاپیک اگر احیانا اسمتونو فراموش کردم روزتو مبارک. زیر سایه ی حضرت علی موید باشید.

لیلا لوسی جون چند وقته خیلی کمرنگ شدی... بیا بنویس دیگه.

لی لی :-2-40-:
دیگه باید برم. عید هگی مبارک. روز خوش

سمن ناز
25 خرد 1390, ساعت : 07:41 بعد از ظهر
امروز بسیار بی حالم خیر سرم شروع کردم به رژیم گرفتن و لاغر کردن دور از جان شما اجداد اولیه ام رو هم به چشم دیدم از بس دست و پاهام لرزید و و معده مان قار و قور کرد سرگیجه و بی حالی هم جای خود دارد دکتر قبلی ام رو به خاطر اینکه گوش به حرفم نمی داد و اهمیت نمی داد که من سرگیجه دارم و حال عمومیم خوب نبود عوض کردم و این دو مورد هم برای معلمی که باید 30 تا پسر شیطون رو کنترل کنه مثل خودکشی می مونه
خلاصه اینکه پیش یه دکتر دیگه رفتم و حالا هم شدم ( طبق گفته ی همسر گرامی)عین معتاد های ترک می کنن واسم خیلی سخته ولی خب ارزشش رو داره
می خوواهم یک کتاب رو شروع کنم ولی دو دلم تقریبا ذهنی مطالب عمده اش رو در ذهنم چیدمان کردم ولی نکات ریزش هنوز مونده و اینکه یکمی می ترسم اگه کسی می تونه کمکم کنه ممنون می شوم پ خ بهم بده روزتون خوش

Mina
25 خرد 1390, ساعت : 07:46 بعد از ظهر
سرم به شدت درد ميكنه..
بدجور كمبود خواب داشتم..
دو ساعت عصر خوابيدم..واسه همين سرم درد ميكنه..
پشت ِسرم تير ميكشه..از اعصابه..از صبح انقدر حرص خوردم..
ميگن ديروز اخبار ميگفته جمعه و شنبه امتحانا واسه خاطر اعتكاف كنسله..
امروز پرسيديم..گفتن شايد اينجا رو شامل نشه،برين درستونو بخونين:-2-43-:
شانسه داريم ما؟
اونم چي؟
جمعه رياضي..
شنبه تنظيم...

امتحان شنبه خيلي مزخرفه و سخته...همه ش شبيه هم..يادم ميره:-2-06-:

از تايپ يه 7صفحه اي مونده حوصله ندارم..
اسكن نصف كتاب مونده حوصله ندارم...

ديروز تو خيابون ديدم نوشته به يه خانوم وارد به ورد و فوتوشاپ نيازمنديم..به فاطي گفتم زنگ بزنه ببينه چه خبره....شديد به يه منبع درآمد نياز دارم...:-2-15-:دعا كنيد بشه

امروز كلي با ايرانسل جنگ كردم و بالاخره پيروز ميدان هم خودم بودم:-2-37-:شايد يه خبر خوش ِ امروز همين خبر ِ ايرانسل بود:-2-41-:

كاش امتحان جمعه كنسل شه:-63-::-63-::-63-::-63-::-63-:
اونهمه خوابيدم..بازم خوابم مياد...

اون دختره هم كه ديشب اعصاب واسه مون نذاشت..بالاخره كم آورد..آي حال كردم:-2-41-:

روز ِمرد و به همه ي آقايون ِنود و هشتي تبريك ميگم:-2-40-:
سوسن جوني تولدت مبارك خانومي:-2-40-:

feedback
25 خرد 1390, ساعت : 07:52 بعد از ظهر
سلام علیکم و رحمة الله و برکاة جمعین اهلاً و سهلاً
امتحانی دادم آن سرش ناپیدا و آن سر دیگرش پیدا. آقا ما اومدیم با رفیقمون هماهنگ کنیم که بریم امتحان. اس دادم که ساعت حدود 1 بیا ایستگاه اکباتان اینم گفت خودمو میرسونم. من 1 دقیقاً رسیدم ولی دیدم نیمده گفتم حالا تو هول و ولا نندازمش خبر ندادم تا 1 و ربع شد و دیدم نیمد اس دادم کجایی؟ گفت مترو خراب شده حالا منم 2 و نیم امتحان دارم چه کنم؟! ساعت 1 و 35 شد نخیر خبری نیست گفتم من با همین قطار میرم تو خودت بیا دیگه گفت باشه تو برو. رفتم ساعت 1 و 50 رسیدم مترو وردآورد اس داد که من اکباتانم دارم میام منم گفتم باشه تو ایستگاه منتظرتم. نرفتم تا بیاد. ساعت 2 و پنج دقیقه رسید ایستگاه بدو بدو دویید انقدر نفس نفس میزد که بگو (چرا نگو یه بار هم بگو :-2-43-:) ، خلاصه با هم سوار اتوبوس شدیم بریم سمت دانشگاه که ساعت 2 و نیم رسیدیم میدون شهر قدس (همون قلعه حسن خان خودمون یا حسن جلس مخفف قلعه حسن خان لس آنجلس :-2-06-:) خلاصه امتحان شروع شده بود و ما میدون. یارو گفت میرم سر قنات و میام. گفتم حاجی سر قنات میخوای بری واسه چی؟! :-2-06-: (اخه سر قنات تو اونجا اسم یه محله قدیمیه) حالا تا اون بره و دور بزنه و سمت دانشگاه بره شده 3!!! من و رفیقم پیاده شدیم تاکسی گرفتیم گفتیم حاجی 2 و نیمه امتحان شروع شده ما رو زودی برسون اونم گفت نوکرتم به مولا :-2-06-: گفتم آقایی. دمش هم گرم 3 دقیقه نشد مسیر میدون تا دانشگاه رو تخته گاز رفت خدا خیرش بده. رسیدم تو کلاس گفتم دِکی مراقب کو؟!! با صدای بلند هم گفتم. زنه گفت آقا چه خبرته بشین سر جات الان سؤالا رو میدم. منم مثل این بچه مثبتای اول دبستان نشستم رو صندلی (ایش!!!) بعدش سؤالو داد سه سوته تستا رو زدیم گفتیم دکتر وارث دمت گرم خوب طرح کردی حالشو بردم اما دو تاش یه جور غافلگیرم کرد شک دارم. گفتم ایشالا که خوب نمره میده و آخر برگه هم نوشتم استاد عزیز ضمن عرضه خسته نباشید امتحان خوب بود ولی یه کم ارفاق کنید من نمرم بالا بشه به 20 احتیاج دارم با تشکر موفق باشید :-2-06-: ؛ تازه بعد از امتحان خودشو دیدم دم دانشکده میگم استاد ارفاق مرفاق اوکیه دیگه؟ گفت حالا ببینم چی میشه. آدم باحالیه خوشم میاد ازش. خلاصه با بر و بکس یه کم حرفیدم و اومدم سمت خونه و بعدش سایت و یه کم درس و دوباره سایت و بعدش هم درس و باز هم سایت و خلاصه این برنامه شده کار من این چند روز. :-2-31-:

mahsan
25 خرد 1390, ساعت : 07:57 بعد از ظهر
سلام به همگی !! :-2-41-:

امروزم روزی بود واسه خودش :-2-41-:

دیروز تو دفتر همکارم بهم گفت پیاده اومدم , منم امروز جو گیر شدم گفتم یکم پیاده روی کنم ولی اووف که چه هوای گرمی بود :-2-28-:یه کیلویی وزن کم کردم تا رسیدم به دفتر :-2-28-:

کلا امروز از دنده چپ بلند شده بودم و حوصله نداشتم , تو دفترم همون اول کاری یه بحثی پیش اومد که قاطی ترم کرد :-2-15-: یه جورایی مثل هر سال دلم گرفت و غمگین شدم :-2-39-:

منم که همیشه در حال بگو بخند و شوخیم , زود تو رفتارم مشخص شد و همه پیله کردن که چی شده :-2-28-:

ویرایش نوشت : :-2-06-:الان از چی تشکر کردین شماها :-2-06-:می زاشتین چند خط می نوشتم بعد تشکر می کردین :-2-06-:به سلامتی و خیر و خوشی دستم خورد به ارسال و ارسال شد :-2-06-::-2-28-:تازه داشتم گرم میشدم :-2-28-:باید برم جایی :-2-28-:یه ساعت دیگه با خاطرات کامل بر میگردم و همین پستمو ویرایش می کنم :-2-38-:

ادامه خاطرات :-2-43-::-2-38-:

یه بغض داشتم به اندازه تموم زندگیم :-2-15-: مطمئن بودم همین که دهن باز کنم اشکام می ریزه ولی مثل همیشه قرار نبود کسی اشکامو ببینه و برای فرار از اشک ریختن به پاچه گیری مشغول شدم :-2-15-:

هرکی که بهم نزدیک میشد تا علت ناراحتیمو بدونه پاچشو میگرفتم :-2-15-:چقدر امروز شرمنده همکارام شدم :-2-15-:و چقدر اونا بزرگوار بودن که رفتار بد منو تحمل کردن :-2-15-:

غمگینی من , دلتنگی من , حسرت من , ربطی به اونا نداشت که به خاطرش حالشونو گرفتم ! البته من از همشون عذرخواهی کردم و اونا هم با بزرگواری بیش از حدشون منو بخشیدن :-2-41-:

کلا امروز روز عجیبی بود !! اومدم خونه ,یه چیزی خوردم و بعد یه سر به سایت زدم !!

مثل اینکه بعضی موقع ها باید یه چیزهایی رو دید !!

منم امروز خیلی اتفاقی یه تایپیکی رو دیدم که بدجوربهم شوک وارد کرد , تایپیکی که شاید مال ده روز پیش بود و من تازه امروز اتفاقی دیدمش و چقدرم .....:-2-39-:
چرا بعضی موقع ها اون چیزی که ارزشه بی ارزش می کننش و برعکس اون چیزی که ارزش نداره با ارزش میشه و به خاطرش همه ارزش ها رو زیر پاشون لگد می کنن ؟؟

چقدر راحت دوستیامون رو به چیزای بی ارزش ,( حداقل بی ارزش تر از دوستیمون ) می فروشیم !!

چرا تو عصبانیت وناراحتی , چشمامونو می بندیم و دهنمون و دستامون رو به کار می ندازیم ؟؟؟

کاش قبل حرف زدن , قبل پست دادن اونم تو یه تایپیک عمومی یکم فکر می کردیم تا بعد شرمنده همدیگه نباشیم !!

بعد با اعصابی که کلا از اول صبح نداشتم دراز کشیدم بلکه بخوابم یه نیم ساعت , سه ربعی هم دراز کشیدم ولی مثل اینکه کلا امروز, روز شوکه شدن بود !!

زنگ زدن خونه و گفتن پسر یکی از اقوام که فقط 25 سالش بود فوت کرده :-2-15-: علت مرگ : ایست قلبی !!

عجب دنیای بی ارزشی , کاش قدر لحظه هامون رو بیشتر بدونیم !!! مرگ در یک قدمیه , جوون و پیرم نمی شناسه !!

کلا روز پر غمی بود , برای من که مثل هر سال غمگین بود ولی یه سری اتفاقاتم مزید بر علت شد که امروز غمگین تر از هر سال باشم !!

شب عیده , نباید حرفام رنگ غم میگرفت ولی شد دیگه , ببخشید :-2-15-:

پ.ن : مهسا جان شکلکات با مزه است , من که دوست دارم :-2-37-:

پ.ن : چرا همه گوشیاشون مشکل داره ؟ :-2-28-: من یه خطم که کلا یه ماهه مشکل داره و نمی تونم اس بدم :-2-28-: اون یکی خطم مشکل نداره ولی گوشیم خراب شده :-2-28-:باید برم گوشی بخرم و خطمم درست کنم ولی کو حس این کارا :-2-28-:از صبح 4 تا اس بهم دادن که من به علت خرابی گوشی بهشون دسترسی پیدا نکردم :-2-28-:یعنی کی می تونه باشه ؟؟:-2-28-: احتمالا ایرانسل :-2-28-:

پ.ن : با کمی تاخیر تولدت انیتا جان و سوسن جان مبارک :-2-40-:

پ.ن : خوش به سعادت راما , التماس دعا :-2-41-:

پ.ن : سهیلا جان انشالله بهتر شده باشی و دیگه مشکلی نداشته باشی !:-2-40-:

عید همگی مبارک :-2-40-:

aasemoon
25 خرد 1390, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
سلام دوستان چي بگم كه دلم خونه تو فرجه هستيم مشغول درس خوندن براي آنتراكت ميام تو نودهشتيا يك سوك سوك ميكنم دوباره ميرم سر درسم اولين امتحانم يكشنبه هست لا مسب 4 واحدي هم هست دارم ديونه ميشم اينقدر درس خوندم همش شبا خواب فرمول هاي رياضي و ميانه رو ميبينم امروز دختر دايييم و شوهرش تو اين هاگير واگي اومده بودند نيم ساعتي نشستند و رفتند داغونم اين وضعيت تا 14 ادامه داره در آخر هم بايد بگم كه الان بايد اتاق رو تميز كنم كه وضعش افتضاخه بعد هم هم ازادم و در اخر براي همه كساني كه درگير امتحانند آرزوي موفقيت ميكنم

bahooneh10
25 خرد 1390, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
هه هه هه هه
به به می بینیم که این سعید فیدبک هم هم دانشگاهی مان در امدی اند...
بابا هم دانشگاهی...ما روی دانشگاه مان عرق داریم هوارتا...
انقده که دانشگاه ماهی بوده و هست....

ما کلی نوشته بودیم این بچه خواهرمان همه را پراند...

ها امدی ام که روز مرد را به همه اقایون سایت تبریک بگم
و بگم که هنوز ما برای هیچ یک از مردان خانواده از کوچک گرفته تا بزرگ هدیه تهیه نکرده ایم...
احتمالا کارت هدیه بدهیم....
این رسم وقتی قرار است ما جیب مان خالی شود بد است که هر چه مرد منتسب به خانواده است باید برایش هدیه بگیریم...
اما کیفی به حالمان می شود وقتی هم روز زن هدیه می گیریم هم روز دختر...یه حالی می دهد...:mrgreen::-2-06-:

ولی فکر کنم هدیه همون کارت رو بگیریم...
مگه برای خواهرزاده ام که بخوام یه چیز دیگه بگیریم...وگرنه همون براشون کارت بهتره...خودشون می دونند چطور خرجش کنند....:mrgreen::-2-06-:

بازم تبریک می گم و می رم سر درس و مشقم فعلا...
شامم نخوردم...شام بخورم احتمالا دوباره برگردم....
فعلا برفتی ام....

brain storm
25 خرد 1390, ساعت : 10:37 بعد از ظهر
سلام
به این پست به چشم خاطره نگاه نکنین...
امروز خاطره داشتم ولی الآن نمی خوام خاطره بنویسم...
امشب تا 9:30 کتابخونه بودیم...
توی حیاط کتابخونه نشسته بودیم....یهو صدای آژیز شنیدیم و صدای یه نفر که داشت می گفت: پراید برو کنار...ماشین پراید برو کنار...
من و دوستم فکر کردیم ماشین پلیسه و دنبال یه خلافکار افتاده...
رفتیم پشت حیاط که به خیابون دید داشت...
ولی چیزی که دیدیم مثه آب یخی بود که روی سر ما ریخته باشن....آمبولانس بود...
و همچنان داشت از ماشینای جلویی می خواست راه رو خلوت کنن...
کاش به موقع بتونن برسوننش...
برگشتیم همون جایی که قبلا وایستاده بودیم...و دوباره یه صدایی شنیدیم ولی ایندفه با دفعه ی قبلی فرق داشت....
صدای بوق کاروان عروسی بود...و جیغ و دست...

داشتیم برمی گشتیم خونه که ماشین کناریمون یه خانوم باردار بود که احتمالا به همین زودیا خدا یه کوچولوی دوست داشنی بهش می داد....
واقعا فاصله ی بین غم و شادی چقدره؟
فاصله ی بین جشن و عزا؟
و باز به تولد و مرگ فکر کردیم....
به شادی و غم...
....
اینا رو فقط برای یادآوری واسه ی خودم نوشتم....
که یادم باشه قدر ثانیه به ثانیه هایی که ارزشمندن رو بدونم....قدر با هم بودنا و شادیا....قدر عزیزانی که در کنارشون هستم....قدر سلامتی...
پ.ن: ببخشید به خاطر این حرفا اونم تو شب به این عزیزی....
روز پدر به همه ی پدرا و آقایون مبارک...:-2-40-:

*GolDeN*
25 خرد 1390, ساعت : 10:42 بعد از ظهر
سلام ایشالا خوب و سلامت باشید

یکشنبه امتحان دارم فوق العاده سخته :-2-30-:منم که اصلا نخوندم به 20 ش احتیاج دارم دارم دعا می کنم یکشنبه هم تعطیل کنن(یعنی میشه!:-2-31-:)
کلا این روزا بی حوصله م ترم که تموم شه لیسانسمو میگیرم به همین زودی اصلا باورکردنی نیست که این چهار سال انقدر سریع گذشته دلم یه گریه ی اساسی میخواد نمی دونم چمه:-2-31-:

دلم از این همه نامردی گرفته:-2-30-:


پ.ن:روز مرد و به همه ی آقایون گل نودوهشتی تبریک میگم:-2-40-:

-نازلی-
25 خرد 1390, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
سلام.
بعد از چند روز اومدم اینجا.
آخه امتحانا وقت نمی ذاره که...:-2-01-: (پ.ن. یعنی دارم با این شکلک حال می کنما، انگار دارم میزنم تو گوش بعضیا و بعد سرخ میشه....های.....:-2-06-:)
چهارشنبه دیگه تموم می شه و همون روز هم مهمترینشون هست...

برنامه های زیادی برای تابستون تو ذهنمه که باید سر فرصت بهشون فکر کنم و ایشالا انجامشون بدم...

حوصله ام الان خیلی سر رفته.....:-2-41-:

فقط امروز خاطره چهار صبح لی لی رو خوندم، خیلی جالب بود.
تشکر از خاطره ها زدم ولی وقت نشد بخونم...

هی هی... وقت وقت.... چه مقوله ای......:-2-43-:

راستی دیشب گمگشته تموم شد و مرسی از دنیا....:-2-40-:

جالب این جاست که فردا صبح باید برم یونی(روز تعطیل و عیده یعنی...) و ساعت دو هم امتحان معارف دارم.... کلا این دانشگاه ما هوچی نوفهمه....
خوب دلم می خواست برم اعتکاف ولی هم فردا و هم شنبه امتحان دارم خوب....
من دلم می خواد....:-2-30-:

روز پدر و عیدتون هم زیاد زیاد مبارک:-2-40-:

دیگه چیزی یادم نیست...
فعلا...:-2-07-:

nemesis
25 خرد 1390, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
خوب منم گفتم یه اپیلاسیون بکنم و برم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

اول اینکه رفتم موهامو مرتب کردم واسه فردا، یه گل سر ژله ای هم از آرایشگاه زنداییم کش رفتم که فردا بزنم به موهام، آرایشگاه نمیرم چون راحته درست کردن موهام.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

بعدم، گوشی عروس خانوم گفتم پیشم جا مونده بود، عصر بردم دادمش، طفلی فاطی جون الان اومده بود بگیره که گفتم بردم خونتون. رفته بود لباس عروسشو بگیره، اون انداره نشده بود یکی دیگه گرفتن که میگه از قبلی قشنگتره [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


اهان اومدم این و بگم: ماه و دیدین؟ الان نصف ماه گرفته ، قربون خدا برم، چقدر قشنگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


الان رفتیم واسه بابا پیراهن گرفتیم،چقدر مغازه ها شلوغ بود، اصلا جای سوزن انداختن نبود، رفتیم شیرینی بگیریم دیدیم مغازه ها خالی شدن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])شیرینی که بابا دوست داشت نبود یه مدل دیگه گرفتیم. از مغازه هم اومدم بیرون یه شال واسه خودمم خریدم، اومدم خونه سر کردم، به بابام میم، بابا روزت مبارک. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
به شالم نگاه کرده میگه روز تو هم مبارک . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
خبر نداره می خوایم سورپرایزش کنیم.


همین دیگه. آهان اصل مطلب یادم اومد. می خواستم روز پدر و مرد رو به همه آقا پسرهای گل 98ای، که پدرهای آینده اند و پدر های عزیزشون تبریک بگم. انشاا... از پیروان واقعی حضرت علی (ع) باشند. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

شب همگی بخیر. ماه رو هم نگاه کنین، ماه گرفتگی کامله



([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

Mina
26 خرد 1390, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
يه نيم ساعتي بود نشسته بودم رو پشت ِبوم... ماه كه كامل گرفته شد اومدم پايين..
دلم بدتر گرفت..
مامان هي چپ چپ نگام ميكنه..
ميگه فك نكن نميفهمم گريه كرديا!
ميگم مامان جانِ من گير نده!
آخه اين قديميا فك ميكنن فقط واسه مرگ كسي بايد گريه كني...
منم دلم گرفته بود خوب...

داشتم آسمونو نگا ميكردم...زير چشمي يه شهاب رد شد...تا به خودم بجنبم محو شد!
شايدم شهاب نبوده و من توهم زيادي زدم...
پام يخ زد از بس بدون دمپايي رو ايزوگام ِسرد ِ پشت بوم موند...
ديگه نتونستم تحمل كنم...
اومدم پايين!
ولي حال ميده، اون ساعتي كه شبا خلوته،بشيني و خيابونو نگاه كني...


قربون ِعظمتت خدا!

rooyaa
26 خرد 1390, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
سلام شب همگي خوش روز همه آقايون نودو هشتي هم مبارك:-118-:
الان به اندازه يه دنيا خسته ام و عصباني:-2-31-: از كلي قبل خوشحال بودم كه روز قبل تعطيلات شيفت صبحم كه ديروز يكي از همكارامون خواهش كردكه ميشه جاتو با من عوض كني منم دل رحم گفتم: اوكي گفت نگران نباش شيفت زياد شلوغ نيست ما هم گفتيم خدارو شكر:-2-16-:
ساعت ده صبح امروز يكي ديگه از همكارا زنگ زده ميگه ميشه دو ساعت جاي من زودتر بياي مركز منم همچنان دل رحم گفتم : اوكي :-2-37-:
خلاصه ساعت 12/5رفتم سركار ميبينم اووووووووووووووه ريخته مريض سفارشي از همه جا:-119-: من نميدونم چطوريه كه همه قبل تعطيلات مريض ميشن؟؟ :-2-43-:
كلي تلاش و بدو بدو كه سروته شيفت و جمع كنيم ولي مگه ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-33-:
تاساعت 8/5 خودمونو جمع و جور كرديم كه اگه خدا بخواد ساعت 9/5 ميريم خونه (شيفت كاري ما تا ساعت 9)
ولي زهي خيال باطل رئيس محترم؟؟؟؟ امر كردن يه مريض سفارشي خيلي خيلي اورژانسي از طرف يكي از دوستان داريم بمونيد كارشو انجام بدين :-2-30-:حالا اين دوست كيه؟؟ كابينت ساز منزل ايشون:-2-33-:
گفتيم اي خدا اين كار ما اجر معنوي داره ؟؟ نداره؟؟ اجر مادي كه هيچي تازه پايه هاي كانون خانوادمون هم لرزان ميشه( آخه زن تا اين وقت شب كجايييييييي؟؟؟:-2-31-:)
حالا ما همه منتظر يه مريض داغونه .... برانكاردي هستيم ميبينيم مريض شادو خندون ساعت 10/5 شب اومده :mrgreen: ميگم مشكلتون چيه ميگه هيچي سه ساله شونه چپم درد ميكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چيييييييييييييييييييييييي يي؟؟ سه ساله شونش درد ميكنه امشب يك ساعت و نيم بعد پايان ساعت كاري اومدي اونم اورژانسييييييييييييييي :-119-:شما بگيد حق دارم ديوونه بشم يانه؟:-2-33-:آخه آدم ....... سه ساله درد داري دو روزم روش يعني ما بايد به خاطر آشناي كابينت ساز خونه رئيسمون تا ساعت 11 شب سر كار باشيم؟:-2-33-:
امان از رابطه
امان از پارتي اااااااااااه حالم بده
........................
ولي جداي از همه اينها امشب يه چرخي تو فيس بوك زدم ديدم يه پيغام از آشنايي دارم كه از سال هفتادو دو تا حالا نديده بودمش :-2-16-:و از شانس بد هر دومون هفته پيش كه من به خاطر بيماري همسرم يه روز مرخصي بودم اون اومده بوده محل كار من خيلي خوشحال شدم كه پيداش كردم و خيلي ناراحت كه نديدمش حتي نفهميدم بعد اين همه سال چه جوري منو پيدا كرده اصلا چه جوري اومده شهر ما هنوز تو شوكم با ديدن اسمش رفتم به خيلي دورها خيلي خيلي دورها جاييكه دغدغه هام انقدر كوچيك بود كه حتي ارزش اشكاي منو نداشت و من نميدونستم . اين فيس بوكم خوب چيزييه براي پيدا كردن خاطره ها:-2-41-:

metropolis
26 خرد 1390, ساعت : 12:57 قبل از ظهر
سلام بهی جون مث اینکه رسیدی من یه باردوروزه کیش رفتم بامامانم سفرکاری :-2-38-::-26-:

البته کارمامی ولی مامی دلتنگ خاندان شده مارامیبرد:-2-14-:
به کوری چشم ورقلمبیده ان دو ماهم میرویم بدوبدو:-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-27-::-2-27-::-2-26-::-2-26-::-2-36-::-2-28-:

فقط ما نیدونیم چرادلتنگ برادرانمان نمیشویم ایا؟:-2-35-::-2-35-:

خلاصه بوق سحر امدیم تهران که فهمیدیم کلاسرکاریم همی:-2-43-:

هواپیماتاخییرداشت:-2-02-:

ماهواپیمادوزدالیم:-2-35-::-2-35-:مخصوصاتوپولف را:-2-20-::-2-20-:

اخرهیجان دارد:-2-35-::-2-35-:

همچنین مهمانداران خوشملش را:-2-40-::-2-40-::-2-14-:

کمی درفرودگاه چرخیدیم وانیمشن خریدیم

خوکارتون دوزداریم خو:-2-35-::-2-16-::-2-37-:به همین دلیل مهرابادراخیلی دوزداریم

بعدرفتیم مهمانی خانه دایی

که اطلاع دادن برگردین.
چه هواپیمایی بود:-2-19-::-2-19-:بالهایش تکان میخوردهمراه باباد:-2-29-::-63-::-63-::-42-::-42-::-25-::-25-:
درکیش مادعوت های گوناگون داشتیم:mrgreen::mrgreen:همه راردفرمودیم ونشستیم پای تیوی زیراهتل کانال های باحالی داشت:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
فردای ان روزامتحان عریی داشتیم:-120-:
20شدیم:-2-27-::-120-::mrgreen::-67-::-67-::-113-:ماورویم وخسبیم .:-2-25-::-37-::-37-::-43-::-43-::-103-::-103-:

paradise
26 خرد 1390, ساعت : 01:23 قبل از ظهر
سهلام!
بالاخره ما کادو روز پدر نخریدیم مامی خرید:-2-43-:خو خجالت می کشیم هروقت روز و تولد مامی ددیه پول نداریم:-2-31-:امروز به دوستم میگم کاش می رفتم سر کار ولی خب تا باشه از این ارزوهای محال:-2-43-:بابام دلش دوچرخه میخواست اخه از ترافیک متنفره هرجا بخواد بره یا با موتور میره یا دوچرخه.خب مامی که نمی تونست موتور بخره اونم اون موتور:-2-35-:بعد تصمیم گرفته شد که دوچرخه بخریم هی هرروز میرفت میومد می گفت این قیمته اون قیمته این رنگیه اون رنگیه.خب مامان جان به ما چه خودت یه جیزی بگیر دیجه:-2-35-:بعد امروز به خوابی زمستانی رفتیم بعد از این همه امتحان بعد از خواب بیدار شدیم دیدیم وسط پذیرایی یه دوچرخه س:-2-19-:ما شبیه این دوچرخه شدیم.بعد کلی ذوق کردیم کلی هم تبریک گفتیم اینا سریالا رو دیدیم بعد شب شد.رفتیم سوار دچرخه شدیم دیدیم بسی جبروتش ما رو می گیره حتی پاهامم به زمین نمی رسید.:-2-33-:اخه ما دوچرخه سواری بلد نیستیم باعث حجالته باید با از دوچرخای کوچولوی بغلش بریم دوچرخه سواری:-2-33-:خو چیکار کنم میترسم مال دوران طفولیتمانه خوب داشتیم می گفتیم بعد دیدیم پدر گران سوار دوچرخه شد رفت باهاش دور حال بگرده بعد رفت تو اتاق ما:-2-19-:خلاصه که اون وسطی نمایشی بس جالب بود.
یه خاطره م از امروز صبح بگم امروز که اخرین امتحان رو دادم از اونجایی که می دانستیم هر چه بگیریم معلمه 20 میدهد خوشخال امدیم بیرون حالا فکر نکونین ما نخوانده بودیما فوقش 19 می شدیم.داشتیم می گفتیم بعد که امدیم بیرون خواستیم جواب ها را چک کنیم دیدیم بعله چه شد؟این که پاسخنامه است در دستانمان.خلاصه سکته را زدیم برگشتیم کلاس و به معلم گفتیم پاسخنامه رو گذاشتیم و برگه سوال را برداشتیم وگرنه بدبخت می شدیم جون شوما بعد اون همه شب بیداری 0 می شدیم.
پ.ن:بهی جون خوشبحالت جای ما رو هم خالی کن ما از دوران طفولیت (6ماهگی)جنوب نرفتیم.موگویند دریای جنوب بسی زیباست.
پنجشنبه
26.3.90

فرودو
26 خرد 1390, ساعت : 01:39 قبل از ظهر
هرکه دل آرام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این راه رفت


به نام یزدان پاک


سلام دوستان امیدوارم خوب و خوش وسلامت باشید ما که بسی زیاد دلمان برای این سایت و به خصوص این تاپیک تنگ رفته است و این دسته گل هم به نشانه ی احترام تقدیم به شوما باد


آن شعری را که در ابتدا نگاشتیم به گمان مان از شیخ دوست داشتنی مان سعدی شیراز باشد خیلی آن را دوست می داریم امروز در راه دانشگاه این راننده ی گرامی گذاشته بودند و ما را به دورانی که با این ترانه داشتیم برد دست گلش درد نکند


ما خاطره ای از این چند روز نداریم فقط درس و خر خوانی های شب امتحان است دیگر ولی امروز خاطره ها برایمان زنده شد خاطره های قدیمی و دوست داشتنی دوران مدرسه
ما الان در روستا و در منزل پدر بزرگمان به سر می بریم ماه ها بود که به اینجا نیامده بودیم واقعا دلمان برای دوستانمان تنگ شده بود غروب جای تان خالی رفتیم فوتبالی کردیم و کلی خندیدیم بعد از بازی هم نشستیم و آن دورانی که با هم داشتیم سخن گفتیم بسی فراوان تر خندیدیم
الان هم در اتاق عموی خود په سر میبرم و از پی سی او و کارت او استفاده می کنم که اگر خدایی ناکرده از راه برسد و مچمان را باز کند بد بخت می شویم میرود پی کارش
از آنجایی که ما نوشته های خود را از خود هم بیشتر دوست می داریم و چند فایل و چند دست نویس همه جا همراه خود داریم و از آنجا که دیدیم امشب کتاب و جزوه ای به همراه نیاورده ایم گفتیم این رمان خود را از خاک گرفتگی در آوریم چند صفحه ای تایپ کنیم و بر روی سایت قرار دهیم


خاطره بس فراوان است و اندیشه بس بی پایان ولی چه کنیم که باید برویم و این تایپ را تکمیل گردانیم خیر سرمان ای خاک بر سرمان و ای داد بر دردمان( این الان یعنی چه خوب)
پ.ن1 ما احساس گناه می کنیم به شدت! در پست چند روز قبلمان یک خالی بستیم که این چند روز عین خوره بر سرمان افتاده چه کنیم دیگر عالم نویسنده گی است و دروغ های شاخ دار ما در آن پست منظورمان از نوشته ی بر روی کارت کاملا دروغ بود و آن هم دروغ محض ما اصلا کارتمان کجا بود ما مگر چه می دانیم خبرنگاری سناتوری چیزی می باشیم که کارت از خود بیرون بدهیم فقط قصدمان شوخی کوچکی بود که خواستیم با شمایگان انجام دهیم امیدوارم که ما را ببخشایید و عف گردانید
پ.ن2 نمی دانیم چرا ولی احساس می کنیم ما در هر پستی که می دهیم باید از شخصی و یا جمعی معذرت بخواهیم آیا شوما می دانید برای چه
پ.ن3 ما جسته و گریخته خاطره ها را خواندیم ولی چیز زیادی دست گیرمان نشد ولی اینها را که فهمیدیم جواب بدهیم
پ.ن.ن 1 آقا ما فهمیده ایم که اینجا معتاد بسیار موجود می باشد مخصوصا آنان که موقع ترک اینجا به ما تیکه انداخته بودن(آری دوست لذیذ با شوما می باشم ) ما می خواهیم یک کیلینیک ترک اعتیاد نودو هشتی بزنیم هر کس پایه است بگوید تا این تاپیک را با اجاز ه مدیران عزیز تاسیس گردانم برایتان
پ.ن.ن 2 نمیدانیم آن شلوار مال که بود برای چه بود و چگونه بود که پاره گشت ولی ما کاملا حال آن شخص را درک می کنیم چ.ن خودمان یک تجربه ی وحشت ناک در این ضمینه داریم ناجور
پ.ن.ن3 بابک جان فرهاد جان و محمد جان کلی لذت بردیم از نوشته هایتان ولی یک چیزی بگویم مخصوص محمد عزیز برادر جان من نمی دانم در کدامین پست برای امامان دلتنگی کرده ای و نخواستم هم ببینم چون خودمان آنقدر برای آن عزیز دلتنگ می باشیم که دیگر دل دیدن دل تنگی دیگران را نداریم ولی برادر جان چه عیبی دارد دلتنگی کن کسی هم ایرادی نمی گیرد آن کس هم که به شوما منفی داده است اشتباه کرده اند حتما
پ.ن.ن4 می بینیم که زمزمه های متینگ رفتن تان به گوش می رسد و میاید اینجا می گویید تا دلمان آب شود خوب دلمان سوخت راضی شدید ولی امیدوارم بهتان خوش گذشته باشد ولذت برده باشید
پ.ن.ن5 تا یادمان نرفته این را هم بگویم آغاز جان دیدی چگونه ترک کردیم اگر می خواهی شوما را هم ترک بدهیم می توانی بیایی در کیلینیک (البته هنوز تاسیس نکرده ام)
پ.ن .ن 6 ما نکات زیادی داشتیم که برایتان باز گو کنیم ولی همه از یادمان رفت اساسی ولی یک چیز بگوییم هر کس توانست بگوید منظورمان از پ.ن.ن چه بوده هرچه امتیاز (هرچند که ناچیز است) که تا به امروز کسب کرده ام به کل تقدیمش می کنیم مطمئن باشید سر کاری نیست این یک تست هوش است برای شوما هوشمندان این تاپیک


قربونتون بشم
آرشام بودم
از مازندران سرای شیران هم بودم
امروز هم 25 خرداد یک هزار و سیصد و نود بود


پس از زمانی نوشتم

آقا این عموی ما آمد مچمان را که باز کرد هیچ تمام انگشتان ما را هم شکاند ولی بعد از خواندن این جا خیلی خوشش آمد و گفت بی آیم و سلام او را هم به شوما برسانم
راستی این عموی ما فقط 4 سال از ما بزرگتر می باشد یعنی با بزرگترین پسر عموی ما هم سن می باشد و این خود یک شگفتی است که فقط می تواند به وسیله ی چند زنه بودن پدر بزرگمان حاصل شود:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

*MINA *
26 خرد 1390, ساعت : 01:54 قبل از ظهر
سلااااااااااااااامممممممم ممممممم :-2-40-:
خوبید؟؟؟؟؟؟ از وقتی امتحانام تموم شده هر لحضه برام تکراری شده بود ولی امروز از همون اول یه جور دیگه بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت:-2-32-:آخه با دوستام پنج نفری رفتیم پارک:-2-26-: واسه ی برگشتن هم چندتا خیابون موند به خونه هامون رو پیاده اومدیم.....چه سوژه هایی.......... اصلا فکرشو نمیکردیم توی این چند خیابون آخر اینهمه سوژه های باهال پیدا کنیم:-2-16-:......آخرشم یکی از بچه ها از خنده ی زیا کله پا شدو خورد زمین.....:-2-34-:خدارو شکر چیزیش نشد ولی کلی باعث خنده ی ما شد.....:-2-06-:خلاصه عاللللللللللی بوووود....:-2-32-: تازه با اینکه خیلی دیر کرده بودم وقتی رسیدم خونه از گیر دادن خبری بود یه نگاه به مامانم کردم و یه بوس براش فرستادمو رفتم توی اتاقم.......الان هم اصلا خوابم نمیاد..........:-2-43-::-2-28-::-2-35-::-2-15-:

Behnoush
26 خرد 1390, ساعت : 02:20 قبل از ظهر
ما ورسیدیم:-2-38-: دما لحظه ی فرود 39 درجه بود اما جان شوما دروغ وگفت خلبان جهنم است:-2-33-: مامان اینهامان تا امدند وخوابیدند تنبلها:-2-38-: ما فعلا زیر کولر لمیده ایم دداریم تیلویز وبینیم:-2-37-: مترو پلیس جانمان خو ما امس شما ران می دانیم چی صدا وکنیم:-2-36-: آری اینجا شبکه های عربی را وگیرد بعضیهایش..MBC اینها را:-2-35-: اما ماخود شبکه خارجی نشان وده داریم اینجا:-2-35-: بماند با چه مصیبتی وگرفتیم:-2-43-: اینجا رسیور پیدانوشود اگر وشود 5 برابر قیمت همه جا هست:-2-43-: ما کلی ارتیست بازی در ویاوردیم:-2-37-: اخ جانمان..دلمان برای سکوت اینجا تنگ وشده بود:-2-38-:هنوزخلوت است پرنده پر نمی زند:-2-43-: حالا احتمالا از فردا تعطیلی ها شروع وشده شلوغ شود:-2-35-: همین لحظه از روی تراس طبقه
پنجم یک عسک وگرفتیم از محیط سوت و کور بیرون وبینید:-2-37-: به قول بابامان ما هر جا ورویم طبقه پنجم هستیم همیشه:-2-31-:اینجا خدا را شکر دور تا دور تمام پنجره ها تراس دارد باب میل ما:-2-35-:فعلا می رویم...

پری جانمان حتما از دریا عسکهای کیفیت بالا وگیریم وبینی :-2-38-: آری دریایش خیلی ابیِ تمیز است نسبت به دریای شمال:-2-31-:...اما هر کدام حسو حالخودشان را دارند..دروغ چرا ما دریای شمال را هم دوز داالیم:-2-35-:

مینا دقیقا ..دوز دالیم خیابان خلوت در شب:-2-35-:


[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

یگانه
26 خرد 1390, ساعت : 03:05 قبل از ظهر
سلام به همگی
بامداد پنج شنبه تون به خیر

روزهای بی خاطره ای، البته اگر آدم با ذوقی باشم از اتفاقات این روزهای مطب میشه خاطره های جالبی در آورد
تصمیم گرفتم از این سریال ساختمان پزشکان شکایت بنمایم در خونه و مطب به من می گویند خانم شیرزاد[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] حالا حتماً هستم دیگر:mrgreen::-2-06-: امروز که با خواهرم تلفنی صحبت می کردم گفت همه که مثل تو خانم شیرزاد نیستن من هم :-119-: اینجوری عصبی گفتم کاری نداری خداحافظ
بعد به دکترمان می گویم که چرا به ما می گویند خانم شیرزاد :-2-37-: با خونسردی می گوید حتماً هستی دیگه[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] من هم جلوی خودم را گرفتم که جیغ نکشم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


خوب بگذریم... اومده بودم روز آقایون رو یه آقایون نودهشتی تبریک بگم

روزتون مبارک[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

فیلسوف کوچولو
26 خرد 1390, ساعت : 03:09 قبل از ظهر
هیییییییییی...روزگار....ممکن ه همین روزا بن بشم....اگر ندیدمتون دلم براتون تنگ می شه:-2-15-:
خاطره ماطره هم هیچ چی نیست که قابل گفتن باشه....:-2-30-:

فرودو
26 خرد 1390, ساعت : 03:47 قبل از ظهر
از انجا که شب شب عزیزی است و ما هم فراموش کردیم آن را به آقایان تبریک عرض کنیم گفتیم یک اپلاسیون و اوز پلاسیون بز پلاسیون چه پلاسیونی است بدهیم برویم رت کارمان
اول بگویم چون من سه ، چهار روزی اصلا نبودم و شوما به کل حق من را نوش جان کرده اید هیچ اعتراضی بر 10 پست فاصله نبودن بین این پلاس یون ما وارد نمی باشد
مردان دوستان برادران تبریک می گویم این روز را به شمایگان و خودمان اساسی
گویند آن روز که مرد امد روز بعدش زن هم آمد خوب آمد که بلای جان ما شود چون خلقت ما از همان اول هم نشان از مورد عذاب قرار گرفتن مان بود حال این آدم بیچاره یک موجود خبیث کم داشت که خداوند آن را نیز آفرید و بد بختمان کرد و بیچاره مان کرد و ذلیل مرده مان کرد شاعری می گفت من از عشق خوشم می آید ولی از زن می ترسم و کلی مزخرف دیگر که همین تیکه اش به خاطرمان مانده است راست هم می گفت بنده خدا ما هم میترسیم انقدر که از شوما میترسیم از لولو نمی ترسیم والان که این روز مخصوص مردان ( درست پدران ولی بگذارید بگوییم مردان تا دلمان خوش باشد) می باشد ما این جرات را به خودمان داده ایم که یک شوخی کوچول موچول با شما یگان انجام دهیم وگرنه این گردن ما از موی هم باریک تر می باشد و الان هم داریم این چیز ها را به رشته ی تحریر در می آوریم ساعت به چهار نزدیک می باشد و شما این چرند ها را بگذارید به پای خواب آلود بودن و شاد بودن از خوب امتحان دادن ما
فقط امیدوارم ما اینجا از این دیوانگان فمنیست نداشته باشیم که بد بخت می شویم به خاطر این پست می رویم و شاید هم ببببنننن!!!!!!!!!!:-2-30-:
آری دوستان ما خود دوست دار این علم و این خلقت و ای جهان و از همه مهمتر این خدا وند می باشیم وفقط و فقط به علت منگ بودن از خواب شدید چیزی نگاشتیم که شاید خودمان هم نفهمیدیم چه بود ولی هرچه که بود به شمایگان اطمینان میدهم فقط یک شوخی بود و امیدوارم به خاطر این روز عزیز کسی بر ما خرده نگیرد:-2-37-:
و ما از همین جا اعلام صلح می کنیم و با هیچ کس سر جنگ ندارم
واقعا خودم هم نفهمیدم چه نگاشته ام ولی به گمانم اشب خواب آلود تر از ما این فیلسوف مان بوده است که اصلا نمی داند چه می کند کجا پست میدهد انگار مشکل خاب او از ما نیز بیشتر می باشد خوب این یعنی چه فیلسوف جان

هیییییییییی...روزگار....ممکن

پروانه!
26 خرد 1390, ساعت : 03:55 قبل از ظهر
سلام و صبح بخیر
بامداد 26 خرداد سال 1390 ساعت 3:45 AM
خوابم میاد ولی نمیبره :-37-:
داشتم خاطره هاتونو می خوندم :-43-:
آقا من هر چی تشکر میکنم باز تشکرم از پای چند تا پست میپره د:-102-:گه تشکر نمی کنم :-2-43-:
صبح یعنی نزدیک به یک ساعت و نیم دیگه ما راهی چالوس میشیم البته اینجوری که اینا گرفتن آخرش به جان خودم میریم چیتگر :-2-31-:هر جا که بریم تا آخر شب بر می گردیم :-2-37-:
مهمون عزیزی برامون اومده،دختر خالم و همسرش!امروزم کلاً با دختر خاله جانم گذشت قربونش برم عشق منه :-8-:
گویا عیده... عیدتون مبارک :-2-40-:
آقایون نودوهشتی روزتون مبارک :-2-40-:
چرا بابای نودوهشتی نداریم؟شاید هم داریم و من خبر ندارم :-7-:
خوش به حالت بهی... تو چه سکوت قشنگی هستی.... چه خیابون قشنگی... :-2-39-:
خیلی دوست دارم برم کیش... . ولی وقتی فک میکنم که اگه بخوام برم یا باید سوار هواپیما بشم و یا لنج و کشتی عطاشو می بخشم به لقاش.چون هم از هواپیما می ترسم و هم از آب وحشت دارم :-2-17-:
برم یه ساعتی بخوابم:-37-: هنوز وسایلام رو آماده نکردم:-2-36-:
تعطیلات خوبی داشته باشین :-2-40-:

.arsana.
26 خرد 1390, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
انقدر خوابیدم چشام چپل چپول شده:-43-:
تا ساعت 3و نیم صبح بیدار بودم داشتم گیلدارو میخوندم رسیدم به صفحه 400 :-2-37-:
باید صبحا هم بیدار باشم تا بتونم کتابارو تموم کنم :-2-38-:
برنامه درس خوندن واسه پیش از 29 خرداد شروع میشه:-2-42-:
و 8 تیر هم امتحان تستی داریم :-119-:
بابا یه کم استراحت خسته شدم :-2-28-:
تازه دیروز امتحانات خرداد تموم شد:-2-30-:
ولی موقع امتحانا خیلی سرحال تر از الان که بیکارم بودم :-2-31-:
دیشبم یه کوه ظرف شستم:-2-36-:تازه رو کابینتا هم شکرخدا جای خالی که نبود همش پر لیوانایی بود که نصفه نیمه توش آب و شربته:-2-43-:
:-37-:

یهو یاد دو سال پیش افتادم:-2-06-:
قبل از عید یکی زنگ زد خونه .فقط هم من خونه بودم:-2-43-:گوشی رو برداشتم یه دختره بود .تا گفتم :شما؟
گفت : چرا بابامو ول نمی کنی بیاد خونه :-2-19-:
منم اینجوری :-2-19-::-2-19-::-2-19-:
فقط سکوت کردم بعد دوباره با داد و بیداد گفت : الان چند روزه نیومده خونه :-2-19-:
منم دوباره همینجوری:-2-19-::-2-19-:
بعد یه نگاه به گوشی انداختم و قطعش کردم :-23-:
دوباره زنگ زد :-2-26-:منم باز گوشی رو برداشتم:-2-28-:
_تلفن رو قطع می کنی ؟ :-2-29-:
منم تا دیدم دوباره اون دختره ست تلفنو قطع کردم:-2-22-:
ولی تا عصری که پدرجان بیاید در شوک بودم:-2-19-:بعد پدرجان آمد و منم کشیدمش تو اتاقم و با گریه (:-2-06-:) گفتم بابا یکی زنگ زده چرا بابامو ول نمی کنی؟ پدرجان چه عکس العملی نشون داد فقط به مدت یک ساعت داشت قهقهه می زد:-2-08-:بعد برگشت گفت: حالا خواهر ناتنیت اسمش چی بود ؟:-120-: می پرسیدی میرفتم آدرس خونه شون رو گیر میاوردم یه وقت ریا نشه:mrgreen:منم گفتم:بااااباااا:-2-36-:
بعدشم رفت قضیه رو واسه مادرجان گفت مادرجان هم به من خندید:-2-27-:و من شدم جوک هفته:-2-02-:
خو بچه بودم :-2-38-:

من برم هندونه خوری:-2-16-:همچین دلم هوس کرده :-2-16-:

+Lily
26 خرد 1390, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
ما دیشب ماه گرفتگی را ندیدیم
توی حیاط بودیم ولی خوابمان گرفت رفتیم لالا کردیم
تازه روی زمین کپیده بودیم بیدارمان کردند برویم سر جایمان بکپیم
هر وقت که باید بخوابیم بیداریم و بر عکس ...
ما الان دلخوریم ولی جرئت نداریم حرف بزنیم
بردارمان دوستش را دعوت کرده خانه مان :-2-36-::-2-36-:
ما با این دوست آرش مشکلی نداریم ولی حوصله نداریم توی خانه با حجاب باشیم
تازه روزه هم هستم وگرنه آستین کوتاه می پوشیدم و زیاد سخت نمی گرفتم :-2-35-:
ولی حالا باید با بدبختی دنبال لباس آستین بلند باشم /
من نمی دانم اینها را کی طراحی کرده / آستینش بلند است ، یقه اش باز
این دوست آرش قبلا هم آمده خانه ی ما / آن موقع من 17 سالم بود / سوم دبیرستان بودم
سینما یک ، هفت سال در تبت را گذاشته بود / من هم رفته بودم توی تی وی
این هی می گفت بچه باید سر شب بخوابه ( 8 سال از من بزرگتره )
تازه امتحان گسسته داشتم / منم نخوندم / تی وی خیلی برنامه داشت ( یه مناسبتی بود / فک کنم نیمه شعبان بود )
شب نشسته بودم جلوی اینا هارهار گریه می کردم :-2-34-:
فرداش امتحان کنسل شد :-2-04-::-2-16-::-2-04-:
این هی منو مسخره می کرد / منم به رو خودم نمی آوردم
مثلا اون موقع بچه بودم / حالا خیر سرم قد مادربزرگا سن دارم
تازه الان این میاد هرکی یادش میاد چه مرضی تو دل و روده اش داره ! آخه داره تخصص داخلی می گیره
نمیزارن غذا کوفت کنیم ! هی بحث تخصصی راه میندازن :-2-33-:
خیلی خوبه آدم روزه باشه ! دلشون می سوزه کار به آدم نمیدن :-2-35-: من الان نشستم کار خودمو می کنم
اونا هی میرن هی میان هی کار می کنن:-2-31-:
مهران هم که اومد من در اتاقمو می بندم می کپم این تو کار خودمو می کنم :-2-38-:
ولی من اینا رو می شناسم
نمیزارن آدم به میل خودش حتی بمیره
امشب حتما باید بریم بیرون
فردا هم ! ای خدا ! نمیشد کشیک مهران درست نشه
من حوصله ندارم تو خونه روسری بپوشم :-2-36-:

تولد امام علی (ع) مبارک

روز بابا هم هس ! ما هرچه گفتیم برای پدریمان :-2-35-: شیرینی بخرند قبول نکردند :-2-36-:
من شیرینی میخوام
کادو مادو هم نمی خریم ما !
بابایمان عقیده دارد چون از جیب خودش می رود پس اجازه بدهیم توی جیب خودش بماند :-2-31-:
برایش پیراهن و شلوار خریده اند :-2-37-:
ولی قبلا بهش دادن :-2-31-:



مرسی از شبنم که ما را از جهل و گمراهی در آوردن
منم یادمه که انجمنو انتقال دادن / تفهیم شدیم :-2-40-:

fatima_59
26 خرد 1390, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
سلام
چقدر از حال و هوای اینجا دور شدم .. چقدر از حرفهای شما فاصله گرفتم ... دلم تنگه ...
و چقدر تبریک هایی هستن که نگفتم ...
روز مرد رو به تمامی آقایون محترم سایت و مخصوصا این تاپیک تبریک میگم ...

Mina
26 خرد 1390, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
خوابمان نمي آيد:-2-42-:
مثلا داريم درس ميخوانيم..

اول صبحي بعد ِبيدار شدن پريديم و صورت ِمثل ماهش را يَك ماچ آبدار كرديم و روزش را تبريك گفتيم:-2-16-:

بعد نشستيم نيم ساعت پاي ِپي سي رمانمان را تمام كرديم...آخيش راحت شديم:-2-16-:اسكن مانده كه آنهم كار يك ساعت هست كه يه روز ِديگر انجام ميدهيم...:-2-16-:


صبح ديديم كسي دارد برايمان مي زنگد...گوشي را برداشتيم ديديم نوشته است: DawSh S :-2-35-:
برداشتيم..
+ بله؟
+ الو؟
+ بلـه؟
+ الو مينا خودتي؟
(نه جد و آبادمه:-2-43-:)
+ آره خودمم..
+ ببين رعنا رفته اعتكاف، قرآن نبرده،اون قرآن بزرگه رو ميبري بهش بدي؟ من خونه نيستم:-2-35-:(داداشمان بودند:-2-43-:)
+ كدوم قرآن؟ همون معموليه ديگه؟
+ نه اونيكي بزرگه..فونت بزرگه رو(كلاستو برم من:-2-06-:)
+ كدوم مسجد؟
+ امام سجاد
( يه نفس ِراحت كه نزديكه مسجدش)
+ باشه ميبرم..

تا برمو و بيام نفسم بريد


هوا هم زيادي گرم..

گفتيم ما را هم مخصوص دعا كنيد..

فردا امتحان رياضي:-2-30-:

bahooneh10
26 خرد 1390, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
شکرت خدا

با اینکه کلی غر غر می کنم
به خاطر ارامشی که دارم به خاطر نفس راحتی که دارم می کشم به خاطر خانواده ای که دارم به خاطر همه چیز ممنونتم...
من لحظه ای به حال خودم رها نکن که بدجور با سر با زمین می خورم...
مرسی که حواست بهم هست
مرسی که بیشتر از همه به یادمی
مرسی که دوستم داری
بیشتر از همه
و ممنونم برای این زندگی تکراری و یکنواخت بدون هیجان....
من و این آرامش به هم پیوند خوردیم...دوستت دارم خدا جون...خیلی زیاد...مرسی که با منی و همراهمی....مرسی که غرغرام رو از این روزمرگی می شنوی و لبخند می زنی....من عاشق این لبخند زدناتم.... می دونم که می دونی....





======= روز آقایون سایت باز یه بار دیگه مبارک ...همه شاد باشید و همیشه موفق:-2-40-:

mahdieh67
26 خرد 1390, ساعت : 02:13 بعد از ظهر
اول پارتی نون و اب دار می زنیم بعد بقیه ماجرا:

بهنوش یعنی ...بشه می خوای بری دور جزیره:-2-30-: با دوچرخه:-2-33-: دفعه پیش هیچ کی پایه نبود با من بریم کی بود دوماه پیش بود:-2-36-: خیلیییییییی بی ذوقن:-2-36-: بهنوش کاش من تهران بودم یا تو اینجا:-2-36-::-2-34-:
موافقم باهات لی لی انصافا از صبح هیچ کی کاری به من نداره:-2-26-: خیلی خوش می گذرد:-2-32-: دوست ارش مجرد است؟:-2-37-: همین جوری پرسیدم:-2-37-:تو ام بشین تو اتاقت زیاد نرو بیرون:-2-37-: از کارافرینی چه خبر؟!:-2-38-: بابای منم همون حرف تو رو می زنه منم از خدا خواسته هیچی نگرفتم حتی جوراب:-2-31-:
ما دیشب عروسی بودیم:-2-16-: جاتون خالی خیلی خوش گذشت... بعدازظهر که مجلس خانما بود ولی شبش مختلط:-2-37-:... این اقایانی که مست و پاتیل می رقصیدن، فردا همین فیلم رو ببینین چقدر شرم می کنن یا اصلا شرم می کنن؟!! از این قسمت عروسی متفریم:-2-36-: از ادامای بی جنبه متنفرم:-2-33-:
هفته بعدم عقد دوستمه:-2-39-: اصلا دوست ندارم دوستام عروسی کنن:-2-36-: چون همیشه فاصله می افته بینمون...هر چقدر هم که نخوای یا سعی کنی، به هر حال یه مسولیت های دیگه ای دارن که :-2-39-:

metropolis
26 خرد 1390, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
:-2-05-:اول سلام:-2-25-: حالاغرغر:-2-43-::-2-43-::-2-36-::-2-36-:مگر امروزروز مردنیست ایا؟پس چرامشاورماکه اقا میباشدنکنسلیدتاماهم دررویم ازامتحان؟:-119-:
:-2-33-:دیشب تا روشنی صبحگاهان بیداربودیم مادرمان مارابه همین دلیل نبیداریدبه جایش باجیرجیرنبات برخیزیدیم-نبات مرغ مینایمان میباشدکه گاهی میحرفدوباهمراهی3 مرغ عشقمان صبحاکنسرت جیرجیرراه میاندازند-:-65-::-65-::-65-::-36-::-36-:مامی محترم گفت سفارشیده بودی زود بیدارت کنیم منم پرده روی مبارکشونوبرداشتم تاازجیرجیرشان بیدارشی:mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-:.

مافقط اینگونه نگریستیم:-2-28-::-2-28-::-2-36-::-2-36-::-2-39-::-106-::-106-::-37-::-37-:
کمی دیررسیدیم:-110-:

اکشال نداشت:-2-35-::-2-35-:هم خیلی خوب دادیم:-2-32-::-2-32-:

هم زود:-2-38-::-2-38-::mrgreen::mrgreen:کلی هم مشاورمان بهمان روحیه داد:-41-::-2-05-::-2-04-::-2-04-:

پ.ن میناجان مااگربودیم وگفتیم به شرطی وبریم که درثوابش شریک وشیم

:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

لی لی جان یه چادرخنک بندازسرت بیخیل دنیا:-2-10-:

حالا که عضوم میتونم

کتابتودانلودکنم هوس یه رمان باحال کردم:-2-40-:

درضمن ازدیوانگیهایمان این میباشدکه بیشتروقتادقیقابرعکس عمل میکنم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-22-:
بسیارکیف میدهدپس جوش نزن:-2-22-::-2-22-::-2-22-:

فاطیماجون سلام همشهری جون:-2-40-::-2-25-::-2-25-::-118-::-118-:


شکلک جدید میخوام:-2-37-::-2-37-:

مهدیه جان خوشابه حالت:-2-41-: البته منهای ان بیجنبه ها زیرا ماچندسال است هوچی جزمرگ ومیرنداشته ایم عروسی :-2-05-::-2-04-:خواهیم خو:-2-15-:

ویرایش خواهیم کرد:-2-13-::-34-:

شبنم
26 خرد 1390, ساعت : 03:08 بعد از ظهر
هیییییییییی...روزگار....ممکن ه همین روزا بن بشم....اگر ندیدمتون دلم براتون تنگ می شه:-2-15-:
خاطره ماطره هم هیچ چی نیست که قابل گفتن باشه....:-2-30-:


پستتون رو ويرايش كردم. كامل نشون داده نميشد.

چرا بن شيد به خاطر تاپيك تكراري ؟ خب يا جستجو كن يا تاپيك نزن اينكه گريه نداره :-2-38-:


پیرو پر حرفی های دیروزم رفتم به یکی از کتابایی که موقع تایپش خیلی دوسش داشتم ( تا ته دنیا )
سر زدم / یه دونه هم تشکر نزده
جالبه ها ! صد تا پست بینش داده بودن که زودتر بزار ولی یه خط تشکر هم پاش نبود
اگه من امکانشو داشتم می رفتم اون پستا رو پاک می کردم به وضعیت تایپشم یه سر و سامونی می دادم خیلی ریز بود
یکی نیس بگه تو برو داستان خودتو صاف و صوف کن یه ماهه از قفل درش آوردیلي لي جان يك سال و نيم پيش انجمن از سرور قبلي روي سرور جديد منتقل شد. همون موقع به دليل تغيير بيس دو تا سرور اولا همه تشكرها حذف شد . دوما خيلي از كاراكترها تبديل نشد. ما تا مدتها داشتيم تاپيك ويرايش ميكرديم و بيشتر اصرارمون روي كتابهايي بود كه هنوز براي دانلود گذاشته نشده بودن چون بايد تكستشون رو آماده ميكرديم. كتابهايي مثل تا ته دنيا و غريبه آشنا و بوسه تقدير و ... اينا رو چون نسخه دانلوديشون كامل بود ويرايش نشدن. نبودن تشكر زير پستها به دليل انتقال انجمنه

پنج شنبه 26 خرداد

روزهاي تعطيل روز نظافت هفتگيه خونه ي ما :-2-43-: انقدر كار ميكنيم كه رسما از هر چي تعطيليه متنفر ميشيم بعدش هم كه ميشيني يه كم استراحت كني مهمون بازي شروع ميشه . غر غر دوست داريم:-2-43-:

ديروز برادرمان آمد و پيش بيناي ما درست ازآب در آمد. تا عصر با ايپاد تو سايت بودن و كاري نميتونستم بكنم فقط ناظر بودم بعشم رفتيم جايي و بعد خانه شب هم مثل دختراي خوب زود خوابيديم خسته بودم

امروزم كه از صبح در خدمت خودمان و خانواده . خسته شديم :-2-30-:

امروز در حين جمع كردن لباسهاي شسته شدم داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر سليقه آدم در طول زمان تغيير ميكنه. من تا پارسال هر چي شال ميخريدم از اين تك رنگهاي تي تي بود . يه عالمه از اونا داشتم. امسال همه شالام گل منگلي بودن. وقتي زدمشون به چوپ رخت از اين همه تضاد خنده ام گرفت :-2-35-:

آخييييي عرروسكامون رو در آورديم بيرون گذاشتيم جلو چشم با مينا :-2-37-: حال ندارم پاشم ازشون عكس بگيرم انقدر دوستشون دارم. حالا من اصلا عروسك باز نيستما اينا همه شون كادو هستن از سمان و رويا و كچل و چند تا دوست قديمي. مال مينا هم عروسكاش همه بي ادفن :-2-37-: حالا هر كدوممون حال داشت ميره ازشون عكس ميگيره ميذاره


بهي خوش به حالت منم كيش دوست دارم. البته قشم رو از كيش خيلي بيشتر دوست دارم خيلي اصيلتره. كيش فقط به درد خريد ميخوره .خوش بگذره بهت .

روز همگي بخير ما رفتيم پي امورات زندگيمان :-2-40-:

راستي خصوصي تبريك گفتم بازم از آقايون هر كي جا موند روزش مبارك. ايشالا در آينده پدراي نمونه اي واسخ بچه هاتون بشين و بچه هاتون از الان ِ خودتون بهتر باشن :-2-31-:

REAL LOVE
26 خرد 1390, ساعت : 04:39 بعد از ظهر
سلام و صد سلام بر خانوما و آقایون محترم :-2-25-:

من دیشب ماهو دیدم...خدایا ناز قدرتت:-2-32-:
یه سوال اساسی:-2-14-:فقط اگه یکم مشکل داشت نخندین بهم هاااااااااا:-2-27-:
آقا مگه ما نمی تونیم حرکت زمین رو حس کنیم؟ چرخشش رو؟ اونم از روی حرکت ابرا تو آسمون:-2-17-:
یه روز من آسمونو به دوستام نشون دادم گفتم ببینید زمین داره می چرخه و ابرا جابجا میشن... گفتن خنگه اون باده که ابرا رو جابجا می کنه:-2-28-: ما که نمی تونیم چرخش زمین رو حس کنیم:-2-28-:
خب ابرارو بگیم باد تکون میده ماهو که دیگه نمی تونه باد ببره اینور اونور:-2-43-: پریشب نصفه شبی نشسته بودم از پنجره ماهو دید می زدم که چطور داشت جا عوض می کرد:-2-37-:
خب این میشه چرخش زمین دیگه:-2-37-:
جان من هرکی میدونه منو از این فکر وخیال بیاره بیرون دم امتحانا:-26-:

از صبح دارم مثل چی درس می خونم:-43-::-18-: شانسم که نداریم فقط دانشگاهایی مثل بهشتی و تهران و ... که اعتکاف دارن امتحانشون کنسله:-65-:

صبح بابای سهند اومد دنبالش و به زور بچه رو برداشت برد:-2-:خودشون دلشون براش تنگ شده بود الکی می گفتن سهند حوصله ش سر میره اذیتتون می کنه:-2-28-:
بچه دیشب نشسته منو نقاشی کرده:-2-22-:میگه این منم:::::::
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
:-24-::-24-::-24-:
جان من آخه من این شکلی ام؟:-4-:بهش میگم منکه چشام سبز نیست میگه عروس شدی لنز گذاشتی:-24-: داداشم میگفت هیکلش برازنده خودته:-2-22-:

من فردا هم میام یه سری میزنم و دیگه اگه وقت کنم و بیام فقط یه نگاه میندازم به صفحه و میرم(الکی خودمو گول میزنم):-2-39-:
دعا کنید این بلایای زمینی به خوشی از سرمون بگذره:-2-36-:
اگه ندیدمتون حلالم کنید:-2-31-:
روح همه ی پدرای در گذشته هم شاد باشه تو این روز عزیز و همه ی روزا:-53-:
تن همه همه ی پدرای باقی هم سلامت باشه و سایه شون کم نشه:-53-:
خدایا شکرت:-53-:

خودافیظظظظظظظظظ:-53-:

bahooneh10
26 خرد 1390, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
میگم خیلی خوش خوشانه است ها...
بخت پسرای فامیلمون دونه دونه داره به ترتیب باز می شه...
اینا چند سال بود یه ملت دنبالشون بودند مزدوج بشن و نمی شدند...
استارتش که توسط داشی خورد بقیه هم راه افتادند...
پسر عمه، این هفته چهارشنبه عروسی شه...یکی شون...از اونورم پسرداییه...اینم این یکی پسردایی....
فکر کنم فردا پس فردا عقدشه...مام مان انقده ذوق داره ... ما را هم دارد تو کیفش می اندازد به جای دو هفته دیگه از الان ببره مسافرت....
اجولومان هم که امتحان دارد...اون یکی اجولمان هم و جوجویش که خودشون صاحب مجلسند...عموی جوجو می شه...
نیستم...دارم می رم دردر....:mrgreen:

تا سر ماه باید برگردیم...عروسیه رو راه بندازیم...کلا افتادیم تو عروسی پشت بند عروسی...
من التیماتوم دادم بدون کتابا و لپ تاپم جایی نمی ام...با اینکه با ماشین بیرون می ریم اما رضایت داده اند...:mrgreen:
فکر نکنم بتونم آن بشم خیلی زیاد با این حال ما با این دو مقوله نفس می کشیم و زندگی مان می گذرد....


پ ن ویژه:
دلم برای یکی از دوستام خیلی تنگ شده نامرد سراغی هم از ما نمی گیره... ببین زنده ایم مردیم...روی پاییم یا نه؟
گذاشتم ببینم تا کی صدات در نمی اد اخه بشر...چقدر من سراغ بگیرم ؟... حتما بهت یاداوری کنم؟ حتما باید بگی که هستی و فراموش نکردی...وقت نداری....من تو همون لحظات کم هم پیدام...فقط باید بیای و پیدام کنی...حالا وقتشه...نمی ام سراغت تا بیای...اینم یه بازیه... بازی رو دوست دارم...:mrgreen::-2-38-:

سکوتم نشان نبودن و نخواندنم نیست همچنان...می خوانمتان....

m.gabryel
26 خرد 1390, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
اول اینکه روز پدر رو به همه پدر ها تبریک میگیم:-2-41-:
دوم اینکه خوش به حالتون پیش باباهاتون هستین و رو در رو بهش تبریک میگین. پدر ما که تقریبا هیچ وقت پیشمون نیس:-2-28-:منم دوس ندارم پشت تلفن با ددی حرف بزنم:-2-41-:....هدیه هم براش نخریدم. چون روز مادر همه پولمو خرج میکنم، دیگه هیچی واسه ددی جان نمی ماند:-2-08-:
سوم اینکه خوش به حال بهی!:-2-41-:فقط چون دریا می بینه:-2-41-: چون من از جزایر جنوبی مان خوشم نمیاد:-2-31-:
من دریای جنوبو خیلی دوس دارم. :-2-16-:کلا جنوب رو خیلی دوس دارم و برعکس از شمال اصلا خوشم نمیاد:-2-31-: پارسال بعد 11 سال رفتیم بندرلنگه. چقدر چسبید دریا رفتنش:-2-41-: اینقدر دوس دارم دوباره برم:-2-34-: ولی بدیش اینه آبش خیــــــــــلی شوره:-2-35-:من اولش فکر میکردم میتونم تحملش کنم، اما دیدم نمیشه:-2-35-:خیلی افتضاحه!:-2-35-:
دیشب از تو این تاپیک من فهمیدم ماه گرفتگی داریم:-2-08-: رفتم ماهو نیگا کردم. اولش ترسیدم:-2-31-: ابهتش ماشالله زیاد بود:-2-08-: اما بعد دقت که کردم حس کردم چقدر ماه شبیه لینا توپیا شده:-2-31-:

احساس میکنم پوسیدم تو خونه.:-2-28-: خیلی وقته جایی نرفتم. :-2-34-:دلم میخواد چارتا آدم جدید ببینم.:-2-41-: مامان بزرگم هم که رفته، در نتیجه خاله و دایی و اینا رو نمیشه دید.:-2-28-: خیلی وقته خاله م رو ندیدم. :-2-08-:یه عالمه حرف دارم باش.:-2-37-: کاش زودتر مامان بزرگم بیاد تا ما از پوسیدگی در بیایم.:-2-32-:

سه روزه که تعطیل شدیم، ولی تا الان که خیلی بیخود بوده.:-2-41-: روزام خیلـــــــی تکراری شدن. :-2-36-:

دیشب با مهشاد دوستم حرف زدم. :-2-11-:قصد داریم پروژه آرتور کریستی مون رو جامه عمل بهش بپوشانیم. :-2-24-:قراره یه داستان باحال بنویسم بعد اشکالاتش رو رفع کنیم و بعد هم چاپ!!!:-35-:....خیلی خوش خیالیم. :-48-:ما که هنوز نوپا هستیم، نباید حرف چاپ بزنیم.:-4-: ولی یه چی در درون میگوید که کار خوبیه.:-9-: اینکه دنباله ش رو بگیریم حداقلش اینه که نواقص داستان رفع میشه.:-1-: ولی یه جورایی از انتقاد می ترسم. :-2-41-:شاید چون اطرافیان تا حالا درست نقد نکردن. :-119-:چون یه جوری نقد میکنن آدم پشیمون میشه ادامه کارو بگیره. :-2-33-::-2-:
خداوند ما و باقی دوستان را یاری بفرماید!:-2-24-:
چند وقتیه موضوعی ذهن گرامی را مشغول کرده. :-2-41-:موندم توش دانشگاه چی بخونم؟! :-2-35-:رشتم ریاضیه،تو فکر فلسفه م.:-2-31-: فلسفه و رشته های ریاضی هیجانی رو که من میخوام تو زندگی ندارن.:-2-28-: ولی خب فلسفه خوبیش اینه که اگه رفتم توش میدونم به یه دردی میخورم:-2-32-:....رشته های ریاضی هم که اصلا هیجان لازمه رو ندارن.:-20-: دلم میخواد برم کارآگاهی چیزی بشم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]یه کارآگاه خصوصی مثه شرلوک هلمز یا پوآرو.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] یا مثلا بازپرس ویژه قتل یا کلا یه چیزی که با جرم سروکار داشته باشه.:-2-41-: یا مثه فیلم جنایتهای غیرحرفه ای بریم پلیس آزمایشگاه بشیم.:-2-08-: خیلی حال میده! :-2-32-:....اما خب نمیدونم میشه؟! :-2-39-:من که ریاضی هستم میتونم وارد این چیزا بشم؟! :-2-41-:اصلا باید چیکار کرد؟!:-2-43-: ......این فکره داره دیوونم میکنه. آینده س.چیز الکی ای نیس که. ای کاش یه مشاور باحال پیدا میکردم.:-2-34-:

ما چون شب نمیتونیم بیایم نت،از الان میذاریم:-2-08-:
روز و شبتون خوش:-2-32-:

aasemoon
26 خرد 1390, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
سلام امروز مثل روزاي ديگه.........

صبح كه خبري نبود و موند بعد ظهر كه مامان خوش تيپ ما لوبيا گرفته كليد كرده رو كه چي؟ بيا با من پوست بكن

آقا ما باقلاقاتق نخواستيم اين شده واسه ما دردسر خلاصه 4تا6 مشغول بوديم بعد هم يكم معده بيچاره رو تقويت كرديم الانم در

خدمت دوستاي نودوهشتي هستيم و در اينجا ميگم خيلي چاكريم به مولا:-2-37-:

Mina
26 خرد 1390, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
فاطي زنگ زده بود اون شمارهه،يه چاپخونه بود....رفتيم .. آقاهه خيلي بسيجي ميزد:-2-37-:...حالا اگه قيافه ش غلط انداز نباشه..دوسه تا تست گرفت و گفت يكي دو هفته ديگه زنگ ميزنه...:-2-37-:
رفتيم دور زديم..خوشگذرونديم...سر ِراه مامي ِكوثر بيمارستان كار داشت... اونا رفتن تو ماهم سياوش خيلي ممنون گذاشتيم و صداش رو داديم تا آخر...خير سرمان بيمارستان بود:-2-37-:گفتيم بيچاره ها يه فيضي ببرند....
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

يكبار هم از در ِسردخانه رد شديم..تنمان لرزيد:-2-35-:..كنارش هم يك اتاقكي بود نوشته بود دفتر ِمرگ:-2-37-:

بعد ِآمدنشان سر ِراه بستني گرفتيم.....اين آقا محسنمان هي گفت از من عكس بگير... بچه م بدبخت به خاله ش كشيده، :-2-37-:...آب معدنيش فرمتش منو كشته منو كشته:-2-37-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

گفتيم خوب بچه مان خودشيفتگيش گل كرده ما چرا خودشيفتگيمان گل نكند:-2-37-:اشتباه نشود..دستي كه افتاده دست ِسوسي است:-2-35-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بعدش هم آمديم خانه..بعد ِكمي دور زدن...

آقا ما ميخواهيم شاتل بگيريم...اين خواهرمان كه مودم را برده اصلا به روي ِخودش نمي آورد:-2-30-:يعني چه خوب:-2-30-:غير مستقيم هم ميگوييم نميگيرد:-2-30-:
ميگويند شاتل سالانه 12 گيگ را 80تومن ميدهد و در مناسبتها هم گيگ رايگان ميدهد..راست است آيا؟:-2-37-:

فردا پس فردا برويم بپرسيم..

ما مودم مان را ميخواهيم خوب:-2-30-:


بعدا نوشت:
يادمان رفت اين را بگوييم...آقا خواهرمان گفت روز ِسوم ِ اعتكاف برويد مسجد اعمال اُم ِ داوود را انجام دهيد...خدا هرچه بخواهيد ميدهد:-2-16-:ماهم آرزوهايمان را دسته بندي كرديم..دوتا يش را انتخاب كرديم:-2-16-:روز ِ سوم خدا نزند در پرمان ميرويم..دعا كنيد:-2-38-:

Mini Moon
26 خرد 1390, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
سلام:-2-10-:
روز مرد و پدر به مردا و پدراي سايت و اين روز خجسته بر همه مبارك باد:-118-:حوصلم خيلي سر رفته:-2-07-:منم كه اگه حوصلم سر بره،برعكس حوصله ي هيچ كاري رو ندارم:-2-17-:امروز سه عدد خبر شنديم كه بسي باعث تعجبمان شد:-2-20-:به همين مناسبت حالت ما اين است:[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] نمي دونم خبر خوشي بود يا خبر بدي بود:-2-22-:فعلا در شوك به سر مي بريم:-2-19-:يك شنبه امتحان زبون داريم:-2-36-:به همين دليل كمرنگ مي شويم:-2-28-:دو تا كتاب زير تايپ داريم:-2-37-:ولي حوصله تايپ نداريم:-2-14-:
پ.ن1:به دلايل شخصي از گفتن خبرها معذوريم:-2-09-:
پ.ن2:يك چيز ديگر ميخواستيم بگوييم،يادمان رفت:-2-17-:

NAVA22
26 خرد 1390, ساعت : 08:25 بعد از ظهر
ورود به ورود ممنوعا برای همه ممنوعه .ولی یه استثناء هایی هم هستن که می تونن وارد ورود ممنوعا بشن!
داشتم فکر می کردم چه خوب می شد اگه می تونستیم برای خودمون ورود ممنوع بذاریم!
یه ورود ممنوع واسه قلبامون که فقط کسایی بتونن واردش شن که نشکننش،نسوزوننش.
یه ورود ممنوع واسه دستامون که فقط کساییکه دوستمون دارنو دوستشون داریم بتونن بگیرنشون.
یه ورود ممنوع واسه چشمها و گوشهامون که فقط بتونیم خوبی ها و زیبایی ها رو ببینیم و بشنویم.
و صدها ورود ممنوع دیگه!
ولی بعد به خودم گفتم فایدش چیه؟ وقتی ورود به ورود ممنوعا شده عادتمون!
چرا شو نمی دونم. شاید به خاطر اینه که همه چیز برامون ممنوعه شده:
غذای ممنوعه،لباس ممنوعه،حرف ممنوعه،رنگ ممنوعه!
دارن چیزایی که ممنوع نیست رو هم ممنوع می کنن!
همینه که وارد ورود ممنوعایی می شیم که معلوم نیست توش چی انتظارمونو می کشه.ورود ممنوعایی که واقعا" ورود ممنوعن و استثنایی هم ندارن!

ورود ممنوع!

feedback
26 خرد 1390, ساعت : 11:56 بعد از ظهر
عجب شلوغ بازاری بودم امروز من!!!! :-2-35-:
صبح ساعت 7 و نیم از خواب پاشدم یه دفعه ای هوس حلیم کردم سری لباس پوشیدم رفتم حلیم گرفتم سر راه هم دو تا نون اومدم خونه نشستم یه حلیم زدم جاتون خالی (با آرامش کامل و بدون ایجاد سر و صدا که بقیه بیدار نشن) تازه چایی هم دم کردم و بعدش نشستم پای درس. مامانم که بیدار شد دید هم نون تازه به راهه هم حلیم هم چایی اونم که از خداش بود حسابی خوشش اومد. البته بعد از یکی دو ساعت یک دعوای جانانه هم داشتیم با هم :-2-15-: اما بعدش به خوبی و خوشی گذشت :-2-41-: تا اینکه دوباره بعد از ناهار نشستم پای درس و یه خورده عقب افتادگیمو جبران کردم. بعد از اون داداشم و خانومش اومدن عید دیدنی و بعد راهی بهشت زهرا شدیم. تو مسیر که رفتیم دیدیم بعد از تونل توحید ترافیکه ولی گفتیم حالا اینطوری هست ولی درست میشه نگو تا خود بهشت زهرا همینطور بود و 2 ساعت طول کشید تا رسیدیم. ساعت 8!!! رسیدیم اونجا. 1 ساعت نشستیم که دیدیم شب شد پاشدیم برگردیم دیدیم ترافیکه تا ساعت 10 داخل بهشت زهرا بودیم تو ترافیک و از درب اصلی خارج نشدیم. 10 - 15 دقیقه ای ماشینو خاموش کرده بودم انقدر که شلوغ بود. یعنی من تو این 7 ماه انقدر شلوغ ندیده بودمش. خلاصه کارم شده بود کلاج ، ترمز ، اونم فقط با دنده 1 ، هی میگم بریم ماشین دنده اتومات بخریم مگه گوش میدن. والا اگه پورشه هم بخریم اینا میرن دنده دارشو میخرن (سفارش میدن دیگه چه کنیم). خلاصه تازه بعد از 1 ساعت و نیم ترافیک رفتم تو دنده 2 ماشین یه جونی گرفت طفلک. تا اینکه 11 و نیم رسیدیم خونه منم با کمر درد شدید از نتیجه نشستن پشت فرمون اونم 2 ساعت و نیم. یه مسافرت تهران تا سمنان طول کشید خداوکیلی. حالا هم بریم شام بزنیم که گشنمونه. بفرمایید شام :-2-40-: ، هنوز امروز تموم نشده وگرنه من 2 تا خاطره واسه فردا طلبکار میشدم از الی :mrgreen:

زی زی گولو
27 خرد 1390, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
سلام
خاطره ای نیست.....
دارم از درد گوش میمیرم....:-2-33-::-2-30-:
نبودم چند روزی اینجا....مهم نبود که نبودم...! خیلی وقته اینطوریه !! البته فقط برای خودم....:-2-37-:
گوشم زنگ میزنه....یه جوری شده..خیلی اذیت می کنه....باید برم دکتر ولی نمی شه...چون !! :-2-33-:
امتحانامو تقربیا خوب دادم...می شه گفت نمرات خوبی میگیرم....ولی اولیو شک دارم حتی قبولم بشم...چون کل وقتمو تو سایت گذرونده بودم....:-2-15-:
حالا می فهمم نت نداشتن چقدر سخته...:-2-37-:
هیچ قولی نمی دم آدم بشم کم بیام ولی حداقل امتحانامو خوب میدم....:-2-41-:
مامان لی لی ! دلواپس کی شدی ؟! :-2-38-:
بچه ها گوشم حساس شده....از ظهر صدای راه رفتن مامانو توی آشپزخونه از روی تخت تو اتاقم می شنیدم...:-2-30-:
الانم صدای خرخر تو گوشم می پیچه.....عصبی شدمممم ! :-2-30-::-2-30-:
مامانم می گه به خاطر هنزفریه ! ولی من میدونم نیست....:-119-:
خدایا ! چرا این متخصصا 5 شنبه ها نیستن ؟!:-2-30-:
تورو خدا دعا کنین گوشم خوب بشه...دارم دیوونه می شم...عصریه فک کردم برم پرده ی گوشمو با یه چیزی سوراخ کنم......:-2-30-:
شبتون خوش !

+Lily
27 خرد 1390, ساعت : 02:30 قبل از ظهر
ما بیداریم ... می دانیم که شما خوابید
به هر حال شب را برای آسایش و خواب آفریده اند ! ما قسمت اولش را قبول داریم قسمت دومش دست خودمان نیس :-2-38-:
داریم شرلوک هلمز تایپ می کنیم ! :-2-37-: یک جا نوشته « رحل اقامت افکنده اند » ؟!! :-2-37-:
نمیشد یک جور ساده تری ساکن شوند ؟ :-2-37-: ما این شکلک را خیلی دوست داریم :-2-37-:
ما امروز از ظهر تا ساعت 8 به صورت داوطلبانه در اتاقمان زندانی بودیم :-2-30-:
بعدش ولی دیگه رفتم بیرون ... این دوست آرش خیلی بچه باحالیه
از اوناس که جک خشک میگه :-2-31-: اینو از خودم در آوردم :-2-37-:
یعنی مثلا یه تیکه میاد ولی اصلا نمی خنده آدم هم نمی دونه بخنده یا به روی خودش نیاره !
دو سال پیش که نتیجه ی ازمون تخصصو زده بودن ، به آرش گف : با توجه به رتبه ی من انگار خیلیا تو کنکور شرکت کردن :-2-06-:

بچه ها ، تا چن روز دیگه نتایج کنکور تخصصو می زنن ! تو رو خدا واسه برادر من دعا کنید قبول بشه !
من نمیگم خیلی مهمه قبولی ولی وقتی تمام عمرشو گذاشته پای این براش خیلی مهم میشه
دوس ندارم ناراحتیشو ببینم / گفتن آخر خرداد نتیجه ها رو می زنن / کاش خبر خوبی باشه
ما این خرداد دو تا خبر خوب شنیدیم / کاش اینم سومیش باشه :-63-::-63-::-63-:

کاش آرش امسال قبول بشه :-2-15-: گناه داره دیگه ! طلسم شده انگار:-2-15-:
زی زی گولو مامانی ، دلواپسی حال حاضر من اینه !

بگذریم ، این روزا زندگی خیلی سخت شده !



این از اون خاطره های به قول مهسا بی در و پیکر نیست
این فقط دل مشغولی های منه !
من چون جهانو از دریچه ی لپ تاپم می بینم زیاد خاطره ندارم
کم کم دارم شکل صندلی میشم

ساعت چار و ربع : ما دیوانه شده ایم ، لازم نیست کسی به ما بگوید ، ما خود واقف به حال خویشتنیم :-2-31-:
لالا بودیم ولی نمی توانستیم لالا کنیم / یک هو پاشدیم بیایم توی نت
بعد چراغ را خاموش کرده بودیم ، این نور موبایلمان افتاد توی صورتمان ، خودمان را در آن حال توی آینه دیدیم خیلی خوفناک بود ، یک حالت ترسی به ما دست داد ، حس کردیم روح خودمان را دیده ایم
بدیو بدیو چراغ را روشن کردیم ، به ما چه که بقیه خوابند ؟:-2-43-:
کتاب های نارنیا را خوانده اید ؟ دست بر قضا ما این را خوانده ایم
خوب شما هم حداقل کارتونش را که تی وی گذاشت یا حداقل دو فیلم اولش را که دیده اید :-2-37-:
ندید ه اید ؟ خوب بروید ببینید :-2-37-:
یک یارویی توش هس به اسم اصلان ! یک شیر حسابی ! خوب وقتی داستانها را می روی جلو ، فک کنم تو داستان ششم ( هفت جلده خوب ) ، اسمش هس « خواهر زاده جادوگر »
کم کم می فهمی که اصلان ، نارنیا رو به وجود آورده ، یعنی تاریکی مطلق بوده ، اصلان یه آواز عجیب غریب و بی وقفه رو می خونه و یواش یواش دنیا به وجود میاد
بعد یه خانمی که با یه وردی دنیای خودشو نابود کرده اتفاقی میاد به نارنیا و میشه همون جادوگر سپیدی که شما تو فیلم اول دیدین ! ندیدین ؟ بی خیال !
توی کتاب هفتم « آخرین نبرد » همه ی اینا فراموش شده ، اصلان شده یه افسانه ، یه میمون و یه خر ! پوست یه شیرو از آب می گیرن و یاد این افسانه میفتن ! میمون با حقه بازی پوست شیرو می کنه تن خر و ازش یه خدا می سازه ! به مردم نا امید میگه این همون صلانه ! اومده که دنیا رو دوباره نجات بده !
اصلان واقعی میاد ولی مردم کور شدن و نمی بینش ! میمونه به مردم میگه این خدای واقعی ماس ! در حالی که اصلان نگفته بوده خداس و هیچ ادعایی نکرده ! ولی اونا از خر در پوست شیر یه خدا ساختن ( و از همه بدتر اونو با خدای خونخوار دشمن یکی می کنن ) و مردمو مجبور به نیایش و قربانی برای اون خر می کنن ! حتی وقتی تمام بچه ها از این دنیا میرن به اون دنیا تا از حق اصلان دفاع کنن فایده نداره ! ولی اصلان میاد ، آخرین نبرد انجام میشه و اونا پیروز میشن ، بعد معلوم میشه نارنیا سایه ای ( شبحی ) از نارنیای واقعی بوده ، سایه ای بدلی و بی رنگ و بو!
حتی دشمن هم به این دنیای واقعی میاد ولی هنوز فکر می کرده تو همون طویله اس و تو همون گل و لای داره غلت می خوره ، پادشاه بهشون میگه : حفره ی تاریکی وجود نداره ، مگر در خیال خود شما !
شما که داستانشو نخوندین ، بی خیال ! ولی وقتی هفت جلدو خونده باشی ، به اصلان اعتقاد داشته باشی ، بعد ببینی یه خر میاد با یه پوست شیر تظاهر می کنه که اون اصلان باشکوه هس ، خوب یه جوری درون آدمو قلقلک میده ! وقتی خورشیدو بپیچونی توی ابر و خورشیدو انکار می کنی !
تا حالا « فرشته ی پاک » از سیامک عباسی رو گوش دادین ؟ :-2-37-::-2-31-:
آهنگ قشنگیه !
داشتم یکی از آهنگای مازیار فلاحی رو گوش میدادم
دیوونه ی اون قسمتم که میگه « من شروع خاطراتم ، از همون کاسه ی آبه » هی میزنم جلو تا برسه به این ، بعد میزنم عقب تا دوباره تکرارش کنه ! :-2-31-::-2-35-:
دست به گیرنده هاتون نزنین ! اشکال از فرستنده است !:-2-38-:
این وبلاگ اهل بیت ما را کچل کرده ! سر قضیه ی 1+ گوگل ما به وبلاگ نیلو ، میس مینی ، هستیم ، سمن سر زدیم ! منم که همیشه در حال آهنگ گوش دادنم با هندزفری ! این مینا و هستیم رو وبلاگشون آهنگ گذاشته بودن ! روان ما رو پاک کردن ! یهو دو تا صدا همزمان می پیچه تو گوشم ! حالا خوبه وبلاگو می بندی صدا قط میشه!
یه بار رفتم تو یه وبلاگی ، پدر صلواتی از وبلاگ می اومدی بیرون هم ، هنوز آهنگه پخش میشد ! یک فاجعه ای بود ! نمی دونستم چطوری از شرش خلاص شم !
اگه این شکلی شدین :-2-19-: یادتون باشه من دارم اینو بامداد جمعه در ساعت 4 و سی و شش دقیقه می نویسم !
خوب بم حق بدین در حالت نرمالی نباشم !
بلیم بخوابیم !

nairika
27 خرد 1390, ساعت : 04:20 قبل از ظهر
خوب تقصیر خودتونه اینقده خاطره نوشته بودین که از غروبی تا حالا طول کشید وگرنه من میخواستم اینو دیروز بنویسم :-2-30-: این توضیح بودش :-2-26-: و شروعش اینه :-2-38-:
سلام به همه روزتون خوش :-2-05-:
روز تمامی مذکران عزیز اعم از نوزاد پسر،پسر بچه،نونهال و نوجوان و آقا پسر٫ خان بابا، خان داداش و بابابزرگ و خلاصه همه رقم مبارک :-2-40-:
اونایی که تولدتون گذشته با تاخیر بسیار تبریک :-2-40-:
و اما خاطره راستیاتش این چند روز که نبودم داشتم مثلا درس میخوندم یکی میزدم تو سر کتابه دو تا تو سر خودم :-2-01-: امروزم استراحت بودم که یه موقع خدایی نکرده زیادی درس نخونم که نمره ام از 12 بیشتر بشه:-2-06-:و اما اصل کاری دیروز بود که یه عروسی دعوت داشتیم که به نوع خودش خیلی جالب بود همه چیز عروسی رو داشت غیر موزیک و رقصش و در واقع بیشتر شباهت به مولودی داشت بعد از اونم به لطف یونی تونستیم بریم کسوف رو رصد کنیم که تا نزدیکای صبح طول کشید و کلی فازید مخصوصا من که عشق نگاه کردن به ماه رو دارم و هیچ وقت از دیدنش خسته نمیشم:-2-41-: و بعد از کامل شدن ماه با بچه ها بودیم تا خود صبح که واقعا خوش گذشت و کل دانشگاه رو از الک رد کردیم :-2-31-: ولی به ازاش امروز رو تخت خوابیدم تا ظهر که از اون موقع تا حالا هم دارم تو نت میگردم :-2-43-:راستی یه شهاب هم دیدم منتهی جایی که باید آرزو میکردم دیدم دیگه هیچ آرزویی ندارم :-2-28-:
نه اینکه همه آرزوهام رو به دست آورده باشم ها نه اتفاقا برعکس دیدم هرچی که یه زمانی آرزوش رو داشتم با برآورده شدن شد یه حسرت بزرگ دیگه دلم آرزو نمیخواد فقط میگم راضی ام به رضای خدا بذار خودش آرزو کنه و خودش حاجت بده منم مشاهده کنم تا ببینم چه شکلی و کجا تموم میشه هرچی باشه اون خودش صاحب اختیاره :-2-38-:
راستی یه نفر داشت رژیم میگرفت من تو وبگردی هام اینو ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) دیدم به نظرم جالب اومد می خوای یه سر بزن:-2-32-:
یکی دیگه هم با گوشش مشکل داشت منم گاهی اوقات سیستم گوشم هنگ میکنه:-2-39-: به پیشنهاد خواهرم که از دکترش شنیده بود با کمی الکل و گوش پاک کن می افتم به جونش یه وقتایی جواب میده :-2-32-:و یه وقتایی هم نه:-2-34-:
آخی الان اذان صبح رو دادن برای همه و خودم دعا میکنم که خدا چیزای خوبی رو سر راهمون قرار بده و با آزمون های خیلی سخت دین و ایمونمون رو نسنجه یه جوری باشه که همه روسفید باشیم پیشش :-77-: :-63-:
اونایی که رفتین اعتکاف یه یادی هم از ما بکنین :-105-:
امیدوارم دوباره این چند روزه رو دچار حس درس خونی بشم بلکه این ترم با سربلندی نمراتم رو ببینم :-4-:

Mina
27 خرد 1390, ساعت : 06:11 قبل از ظهر
مثلا دارم رياضي ميخونم...
آلارم ِساعتو گذاشتم رو 5.30 ولي وقتي زد نميتونستم چشمامو وا كنم..گذاشتم رو 6 خوابيدم...نماز خوندم و الان دارم مشتق ميخونم...
دعا كنين واسه م...يه درسِ 3واحدي...يعني پاس نشه پدرم در اومده...
من كه از خير ِالف شدن گذشتم...فقط اين پاس شه..

در ضمن صبحتون بخير

metropolis
27 خرد 1390, ساعت : 06:54 قبل از ظهر
سلام سلام خوفین؟مادیروز وفهمیدیم یه جورایی شبیه بهی جانمان

مینویسیم که البته بسی مایه افتخارمان میباشدولی به جان شوما:mrgreen:

:-2-35-:مادرخانه هم همینگونه صحبت مینماییم:-2-35-:

پیروقولی که به خوددادیم شب زودوخسبیم دیشب ساعت 1تصمیم:-2-35-:

به خواب گرفتیم امامعده مبارک سمفونی راه انداخته بود:-36-::-34-:به

ناچارحمله بردیم به سمت یخچال که یادمان امدفردایعنی امروزازان روزهایی

ست که انسان موشکی به خدانزدیک میشود:-25-:تصمیم گرفتیم روزه بداریم

امروز را ولی حقیقت ان است که دیروز درپی روزمان خاندان تحویلمان

گرفتنداساسی :-2-37-:مزه اش دردهانمان نشسته حسابی:-2-37-:امازهی

خیال باطل چون هم اکنون مامی فرمودتعارفت میکنیم بازکنی چون دیروز اب

زیادنخوردی -پیروهمان مشکل کلیه کودکی:-2-15-:-خوب مادرت دکترباشدهمواره

بیش ازحدلازم داندبسی :-2-30-:اما ما کوتاه نمیاییم:mrgreen:

شایدهم امدیم:-2-35-:
خلاصه بهدسیری شکم دیه جدی امدیم وخسبیم که یادمان امدایمیل مبارک دلتنگمان است:-2-35-:
بهدش جدی وخسبیدیم.امروزهم میرویم ازمون کانون کمی کنکوری شویم:-2-38-::-120-:

لی لی نوشت:لی لی جان برادرماسر تخصص بدشانسی اورد اساسی.تموم که کرد ایین نامه این بودکه اگه شرکت کنن میتونن2باره درصورت عدم دفاع پایان نامه شرکت کنن اینم خوب نخونده بوخیلی خوب قبول نشد2باره که میخواس وخونه خوب شروعیده بود:-2-32-:ولی ازانجاکه خواب نقش مهمی درتصمیم گیری های مهم داره عزیزان مسئول:-2-35-:بعدخوابی مشوش :-2-19-:گفتن نمیتونه بشرکته:-2-28-::-2-20-::-2-29-:وبایددفاع کنه بره سربازی:-2-35-:الان تمومیده 1ماه بعدمنم کنکولشه:-2-35-:
میس مینی جان دعافرمودیم به دعای گربه سیاباران اید ایا؟:-2-35-:
حوصله کانون نداریم خو:-119-::-2-43-::-2-42-::-2-33-::-2-30-:
مامان جون شبنم:-2-40-: ماراارشاد فرما امیداست متنبه شوییییییییییییییییم:-2-01-::-2-35-::-2-35-:

Mina
27 خرد 1390, ساعت : 09:45 قبل از ظهر
هيچ حس ِخاصي ندارم...
اصلا نميخوام در موردش حرف بزنم..يا مي افتم يا 10ميگيرم...
نميدونم...
بيخيال...
نه اضطرابي دارم نه استرسي....بي حس ِ بي حسم...

فردا يه امتحان ديگه دارم ساعت 2..برم بشينم اونو بخونم..گرچه خوابم مياد...

فردا اگه بشه ميرم مسجد!
كاش بشه!
كاش كاش كاش

چه سوت و كوره اينجا


بعدا نوشت:
خيابون ِاصلي ِ ما تا يه قسمتيش اسفالته بقيه ش خاكي...كوچه مون هم خاكي..چون تقريبا يكم مونده بيرون از شهر باشيم،رسيدگي نميكردن..بارها رفته بودن شهرداري ولي خبري نبود...
از اونطرفم شهردار تو يه خيابون ِكاملا بيخود داشت روگذر ميزد كه ورشكست شد و نميدونم چندصد ميليون خرجش كرده بودن...

كلا روگذره از توكتابخونه ارشاد رد ميشد... بايد كتابخونه خراب ميشد..نه مهندسي بود نه چيزي..هركي از يه جا ديگه مياومد ميديد كلي ميخنديد..يادم باشه يه بار كه رفتم عكس بگيرم بذارم... مونده هنوز..

سر ِهمين شهردار رو توبيخ كردن..حالا اين شهردار جديده خيلي حال ميكنم باهاش..از وقتي اومده داره خيابونو درست ميكنه..كلا تركونده...جمعه ها هم كار ميكنند.:-2-16-:.كاش زودي اسفالت شه،تا از شر ِاين گردو خاك راحت شيم...جلو ماها كه هنوز ساختموني نيستو فضاي ِآزاده، با طوفاناي ِاينجا تقريبا تبديل تل خاك ميشد...

بعد از مهسا نوشت:
ما هيچ وقت شانس نداشتيم..پيام نور هم كنسل كرده..به هر حال من كه امتحانمو خراب كردم..فرقي نميكرد

پائیز96
27 خرد 1390, ساعت : 09:51 قبل از ظهر
حالم زیاد تعریفی نداره:-2-30-:

دیشب تا سرحد مرگ ترسیدم خواهر خواب بد دیده بود همش گریه میکرد :-2-43-:

اینقدر ترسیدم که حد نداشت اونم همش گریه کرد من حالم گرفته است نمیدونم چی بوده تعبیرش چیه خدا به خیر بگذرونه:-2-15-:

paradise
27 خرد 1390, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
دیشب به اندازه ی تمام این سالهایی که زندگی کردم خورد شدم-اونم سر یه چیز الکی!یعنی واقعا از اون شخص متنفر شدم.ازش بدم میاد چون خودش و خونواده ش به هرکسی که دلشون می خواد به راحتی اب خوردن توهین می کنن توهینایی که واقعا لیاقت خودشونه:-2-15-:
نمی دونم ولی الان که فکرشو میکنم دلم براش میسوزه واقعا این افراد فقط قابل ترحم اند و همین!
اونقدر کمبود دارن که با خورد کردن شخصیت دیگران ارضا میشن!
واقعا دیشب دلم میخواست برگردم بگم خودتی ولی فقط به حرمت اینکه بزرگتره هیچی نگفتم!وحشتناک حالم بد بود حرفهایی شنیدم که مطمئنم تا اخر عمرم فراموشم نمیشه و شاید نتونم اون فرد رو ببخشم!فقط خوشحالم که انیجا هست که حداقل ادم خودشو توش خالی کنه!

nemesis
27 خرد 1390, ساعت : 11:55 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

ظهر جمعه تون بخیر [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

خوب دیروز عروسی دوست عزیزم بود (ما با این خانواده 20 سال بیشتره دوستیم).
خیلی خیلی خوش گذشت. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

عروس به قدری ناز شده بود که حد نداشت. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

لباسشم که محشر بود. وااااااااااااای خدا من آخر خنده بگین چی شد؟ عروس همین که رو صندلیش نشست یهو دامنش کلا بلند شد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

می گم که عروس خیلی خوشگل شده بود، اولین دور پا شد جلو داماد آذری برقصه ، رقصشم خیلی قشنگ بود، آخرین دوری که داشت می زد دامنش و با دست بلند کردنی که سریع بچرخه، تور و فنر زیر دامن بلند نشد، اقا پاش رفت روی اون نزدیک بود با کله بره زمین، اونم دم پله ی سن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) مامان من توی لحظه کلی عرق کرد. طفلک آجیم و چشم زدن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

بعدشم که مراسم به خوبی و خوشی طی شد.

آخرشم که عروس دسته گلشو می خواست پرت کنه، یکی از دوستاش گرفت [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) وای سر این دسته گل پرت کردن انقدر خندیدیم.
منم اخرش یکی از شاخه های گلش و جدا کردم برداشتم . [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

حالا اومدیم بریم دنبال عروس. محمدرضا راننده ماشین ما بود. اجازه نمی دادیم کسی زیاد پیش عروس بمونه، چسبیده بودیم به ماشین و د برو که رفتی. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) دو جا هم داماد می خواست همه رو جا بذاره میدید ما پشت سرشونیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])آخرش میگه: محمدرضا خیلی کنه ای

اولین نفری هم که تو ماشین از عروس بادکنک گرفت من بودم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) تا آخرین لحظه هام نگهش داشته بودم، این خواهر عروس اینا تو یه ماشین دیگه بودن که زیاد بغل ما میومدن، اینا تصمیم داشتن منکه بادکنک و بیرون می گیرم بترکوننش، منم از نیت پلیدشون آگاه بودم تا می رسیدن کنار ما بادکنک و میاوردم داخل و [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

بعدم که رفتیم شام و بعدم رفتیم خونه مادر عروس که باباش دعاشون کنه و کمرشو ببندن و ببریمشون خونه خودشون. یه کمم اونجا زدیم رقصیدیم.( البته ما برخلاف عروسی که مهدیه جان تعریف کرد اصلا از مراسم نوش و اینا نوداریم.)
من نمی دونم چرا هیچ عروسی بی حرف و حدیث نمیشه؟ دیشبم یکی از حرفای خواهر عروس بهشون برخورده بود واسه بردن عروس مادر و پدر داماد نمیومدن که ما رسم نداریم..... داداش داماد اومده بود.
خاله مریم هم می گفت تا بابای داماد نیاد من عروس و نمی ذارم بره، باید بیان. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) که بعد از یه ساعت معطلی تشریف آوردن و عروسشون و بردن.

انشاا... که خوشبت بشن و زندگی سراسر شادی رو داشته باشن.

انشاا... قسمت شما هم بشه.

امروزم ساعت 10 از خواب پا شدم و فعلا هم تو سایت هستم.

1: لی لی جان: عاشق این دلمشغولی هاتم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) شرلوک هلمز دوست می دارم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

2: فاطی جون کماکان بهت خوش بگذره. اینجا نیستی عوضش پیش خانواده بیشتر بهت خوش می گذره.

3: محمد تندر هفته تموم شد کو په خاطره ات؟


چرا خبری از خیلی ها نیست؟ مثل ( لیلا لوسی، عسل بانو، باز باران جان که اومدن یه سک سک کردن رفتن، الی ، مینا، ستار، نیلو و ..... ..)

4: بهی جان می گم اگه جزیره نت نداشت فکر کنم بیشتر میومدی؟ خوش بگذره.

5: مینا دانشگاه ما هم امتحاناش کنسله. دلت جیز [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

راستی دیروز از طرفیه نفر ملقب به پیاز شدم ،[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) چون بعضی لایه هام الان داره می بینه، بهش می گم بیخیال پیاز شو برو ، میگه نه می خوام لایه هاتو بیشتر بشناسم.
تازه خودخواه هم شدم که به احساساتش توجه نمی کنم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

این قضیه هم شده قوز بالا قوز.


ممممممممممم دیگه هیچی دیگه. جمعه خوبی داشته باشین.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


بعد از تبسم نوشت:
موقع رقص اذری کفش راحتی مخصوص پوشید.
([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

babasi
27 خرد 1390, ساعت : 01:46 بعد از ظهر
سلام، خوبين؟ خوشين؟:-2-16-:
الان 2 روزه ميام و مي خوام از خودم خاطره در بكنم، اما نمي دونم چرا حسش نميومد كه من بتونم بنويسم. شايد به خاطره خستگي بعد امتحان بود، نمي دونم والا.
بگذريم، من الان اين قدر خوشحالم! احساس ميكنم آزاد شدم و سبك، مي تونم پر بزنم و برم اون بالا بالاها.:-2-04-::-2-04-::-2-04-:
بالاخره راحت شدم. اين امتحان رو كه دادم ديگه خلاص شدم از شر هرچي درس و دانشگاهه.دل همه تون بسوزه كه هنوز امتحان داريد:-2-26-:
خيلي خسته ام كرده بود، تو تموم اين 18 سال كه درس خوندم به اندازه ي اين ترم خسته نشده بودم، انگاري كه اين ترم شيره ي وجودم كشيده شد. ولي هرچي كه بود بالاخره تموم شد. اميدوارم كه همه دوستان بتونند امتحاناشون رو خوب بدن:-2-41-:
خدايا شكرت كه تونستم اين مرحله از زندگيم رو هم با موفقيت تمومش كنم. :-63-:
4شنبه بعد از امتحان كه رسيدم خونه، از زور بي خوابي و خستگي افتادم و تا شب يه كله خوابيدم. شبش هم يه دوري تو سايت زدم و ديدم كه هيچ رقمه خوابم نمياد، نشستم و گمگشته ترجمه ي دنيا رو خوندم. انصافا خيلي خوب ترجمه شده بود، هم دنيا و هم سمن خيلي زحمت كشيده بودند. تا ساعت 3.5طول كشيد. بعدش هم ديدم كه چيزي به اذان نمونده،نشستم و كتاب كوري رو كه الان 2 سال خريدمش و فرصت نكرده بودم بخونمش رو شروع كردم به خوندنش. بعد از نماز هم يه چرت زدم تا هوا روشن شد و بعدش هم به پيشنهاد برادرم، همگي رفتيم باغ دوستش و كلي خوش گذرونديم و كلي توت خورديم، جاي همه تون خالي.
همون جا هم با موبايل يه چند باري اومدم سايت، تا اين كه دوست برادرم بهم تيكه انداخت كه يه امروز رو نمي تونيد بيخيال بشين؟ منم خيلي بهم برخورد و تا آخر ديگه سراغ موبايلم هم نرفتم.:-2-42-::-2-01-:
همون جا هم ازمون براي شركت تو عروسي خواهرش دعوت كرد و من هم از خدا خواسته قبول كردم:-2-16-:
هفته ي ديگه يه عروسي افتاديم، هوووووووورررررررررااااااا اااا:-2-16-:
ديگه همين ديگه، امروز صبح هم برگشتيم خونه. الانم كه تو سايت پلاسم.:-2-35-:
يه چند تايي پ.ن بزنيم بريم رت كارمون:
پ.ن1: زينب زي زي گولو جون، اميدوارم كه امتحانات رو خوب بدي، براي گوشت هم يه قطره روغن زيتون و عسل بچكون توش معجزه مي كنه، من خودم مشكل تو رو داشتم و بعد از اين كار ديگه نه گوشم وزوز كرد و نه صدا داد و نه درد گرفت.
پ.ن2: ميس مينا چرا اين قدر نگراني، توكل كن به خدا، انشالله كه امتحانت رو عالي ميدي، برات دعا ميكنم خيلي.
پ.ن3:مهسا جون يه سوال، عروس چه جوري مي تونه با اون لباس و كفش آذري برقصه؟!! واقعا بايد به اين عروس خانم جايزه داد:-2-37-:
پ.ن4: با تاخير خيلي خيلي زياد، تولد الهه و سوسن مبارك، روز آقايون هم مباركشون باشه، ما كه بخيل نيستيم.
دوستاني هم كه رفتند اعتكاف انشالله كه عباداتشون قبول باشه و ما رو هم از دعاهاي خيرشون بي نصيب نذارند.
ديگه همين ديگه و يه التماس دعاي ويژه براي فردا دارم كه روز خيلي خوبيه و ما رو هم فراموش نكنيد.

.arsana.
27 خرد 1390, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
کاش یه شکلکی وجود داشت که یه مغز رو نشون میداد که داره تیکه تیکه میشه :-2-42-:
اعصابم خط خطیه فت و فراوون :-119-:
دیشب تا ساعت 3 صبح داشتم کتاب می خوندم:-2-36-: بعد اومدم بخوابم خیر سرم که دیدم هلنا خانم تو خواب گریه می کنه:-2-09-:
چی کار کنم که انقدر دلرحمم ؟ :-2-43-:
رفتم ناز و نوازشش کردم بخوابه نخوابید
گفتم چی شده؟
گفت دندونم درد می کنه :-2-28-:
گفتم بخواب خوب میشی
بعد هلنا عصبانی شد گفت : هی میگین بخواب خوب میشی بخواب خوب میشی هی شربت می خورم هی هر روز منو دکتر می برین هی دکتر دندونمو درست می کنه هی میخوابم اصلا خوب نمیشم :-2-35-:
منم دوباره با بی حوصلگی گفتم:چرا این دفعه بخوابی خوب میشی بعد دوباره سرشو گذاشت که بخوابه.
هلنا جان از صدقه سری خواهر عزیزش که من باشم سرما خورده :-2-31-:آخه دو روز پیش روش باز بود منم روش پتو ننداختم:-2-38-:
آقا این اومد بخوابه دوباره بیدار شد و شروع کرد زار زار گریه کردن
دوباره گفتم چی شده؟
گفت :نمی تونم نفس بکشم .دیدم بینی بدبخت کیپ کیپه:-2-35-: رفتم قطره رو آوردم خالی کردم :-2-26-:
گفتم خوب شد؟
گفت :نه
گفتم :ای مرض بگیری تو :-2-42-:
دوباره زد زیر گریه :-2-30-:
گفتم این دفعه چته؟:-2-36-:
گفت :سرم درد میکنه :-2-34-: بعد سرشو گذاشت رو پام که بخوابه دو دیقه نگذشت که بلند شد :-119-:
دیدم اینجوری نمیشه گفتم برو یه بالشت بیار .رفت بالشت آورد منم پاهامو دراز کردم و بالشتو گذاشتم رو پاهام و بهش گفتم بیا دراز بکش :-2-42-:خرس گنده روی پاهام دراز کشید و منم به عادت بچگیش تکون تکون میدادم بلکه بخوابه :-2-01-:(فقط اون وسط یه لالا لالا کم بود:-2-43-:)
تا نیم ساعت حالش خوب بود تا پاشدم برم کپه مرگمو بذارم دو ساعت بخوابم دوباره صداش خش خشیش بلند شد:-106-:
گفتم چته ؟
گفت: درد می کنه
گفتم :کجا
گفت :همه جا .
یه نیگا بهش کردم :-45-: گفتم:ما رو گیر آوردی ؟:-14-:خدافظ من رفتم بخوابم پاتم تو اتاقم نمیذاری وگرنه بد میبینی:-14-: و همون موقع به ساعت نگاه کردم دیدم 6 صبحه :-110-:مغزم سوت کشید رفتم خوابیدم و دیگه تا 1 ظهر خوابم برد:-28-: بلند شدم هندونه زدم به رگ و نشستم گیلدا رو خوندم 100 صفحه اش مونده هنوز:-2-43-:بعد اومدم بیام نت هر کاری کردم وصل نشد :-102-: یک ساعت هم با این سیم میما کلنجار رفتم:-102-: الانم باید برم خونه جارو کنم و ظرف بشورم:-40-:بعدشم گیلدا رو تموم کنم و بشینم بقیه کتابارو بخونم:-76-:

بله این بود روزی که روی اعصابم راه رفت ،خط کشید و دیوانه ام کرد:-2-28-:

مامانم میگه : هر وقت جلوی لپ تاپ می شینی عصبانی هستی :-2-43-:
آخه من عصبانی ام؟ :-2-28-:فقط یه کم اعصابم خورده:-2-09-:

:-23-:

aasemoon
27 خرد 1390, ساعت : 05:38 بعد از ظهر
سلام بر دوستان جان...عزيزان مهربان

امروز كلي درس خوندم اصلا الان من انيشتين شدم ميدونستين ؟

بگذريم كه امروز مادر جان نبود و ما شديم كنيزك مطبخي ايشون و باباي عزيز

راستي امروز فيلم آمبولانس رو ديدن اه................من چقدر گيجم شبكه استانها كه با هم فرق ميكنه ولي خيلي باحال بود

كلي حال كردم
خلاصه جونم براتون بگه رفتيم تعدادي نمونه سوال امتحاني در اين وب ها جستجو كرديم و حل كرديم اندكي از نگرانيمان كاسته د

راستي بچه ها شما هم اينطورين وقتي درس ميخونين بعدش فكر ميكنين هيچي يادتون نمياد ولي بعد كه مثلن يك سوال حل ميكنين ميفهمين كه دلهره الكيه؟

خلاصه كنم الان خدمت شماييم

fatima_59
27 خرد 1390, ساعت : 06:53 بعد از ظهر
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود




من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند

خوندن شعرهای فروغ رو دوست دارم ، منو میبره به یه دنیای دیگه ، حال و هوامون یکی میشه ، همذات پنداری ، حرف دل، یکی شدن ....
حال و هوام ابریه ...
بی معرفت شدم ؟ میدونم ..
خبری نمیگیرم ؟ اینم میدونم ..
بذارید به حساب هر چی جز فراموشی شماها ..
جایگاهم رو تو زندگی و دنیا گم کردم ، نمیدونم کی هستم و کجا وایستادم و کدوم سمت باید برم ؟ به عنوان همسر ، مادر ، دختر یه خانواده ، یه دوست ، فعلا هیچی نیستم ،
یه دل شوره بزرگ هم از روزی که اومدم گریبانم رو گرفته که وقتی برگردم خودش رو نشون میده و مطمئنا ترکش های زیادی داره .. دارم از الان خودم رو اماده میکنم ...
به مهدی خیلی داره خوش میگذره و شدیدا روحیه ش عوض شده .. ولی در عوض مامانش ، یعنی من ، روز به روز دارم داغون تر میشم ، یه علی میگم عصبانی میشه و میگه اهمیتی نده چون برای من مهم نیست پس نباید برای خودت بزرگش کنی ..
به خانواده م میگم عصبانی میشن که تا کی میخوای ساکت بشینی ،
و من این وسط تو خودم خرد میشم و دلم میلرزه ،
از بی قراری و کلافگی متنفرم ...
کاش شادی الان اینجا بود ..دلم برای ارامش بودنش تنگ شده ...
دلم تنگه ..اندازه نداره .. میدونی برای چی؟ فقط برای ارامش محض ...

پائیز96
27 خرد 1390, ساعت : 07:16 بعد از ظهر
برای باتوبودن خدایی میخواهم برای درد و دل، جهانی که بی تو نابود شود، معجزه ای ممکن برای خدا، عشقی میخواهم بی پایان ، دنیای خلوت که فقط من

وتو ساکن اش باشیم ........

برای باتو بودن تو را میخوام همیشگی ، خود را میخواهم صبور ، غم را می خواهم کوچک ، شادی میخواهم بی پایان و حیاتی که بی تو نابود شود .......


برای با تو بودن ، مردمی میخواهم همراه ، منی که بی تو بمیرد ، تنهایی که بی تو بیشتر شود، اشکی که فقط برای تو بریزد ، چشمانی که فقط به دنبال تو

باشد.........

برای با تو بودن قلبی میخواهم که فقط برای تو بتپد، حسی که فقط تو را بخواهد، فکری به تو مشغول، نفسی بسته به تو ، هستی وابسته به تو ،

چگونه با تو باشم با این همه خواستن ها ؟ :-2-15-:

برای با تو بودن دلتنگم تا ابد........:-2-30-::-2-30-:

smart girl
27 خرد 1390, ساعت : 07:44 بعد از ظهر
سلام :-1-:
همه تون خوبین...الناز .شبنم.نیلو.فاطیما.لی لا لوسی .لی لی .مهدیه.مهسا.پروانه.عسل بانو.ارام.بهی.پریسا‎‎)‎ری ل لاو‎(‎. نازلی .هدیه. مینا.م ینا میس مینی.هلیا.زهرا استار.باز باران.مهسان.رویا
حوصله ندارم:-37-:
درس نمیخونم
چند روزه الکی برای خودم اعصاب مصاب ندارم:-2-28-:
یه نفرم نیست بپرسه از من چه مرگمه..:-2-43-:.خودمم نمیدونم چمه:-2-22-:
از خنده های الکی بدم میاد:-2-28-:
از اظهار لطف و محبت الکی بدم میاد:-2-28-:
من کلا زیاد اهل نشون دادن احساسم تو رفتارم نیستم:-2-28-:این خیلی بده
چه وقتی ناراحتم چه وقتی خوشحال
مگه چی بشه که دیگه احساسم فوران کنه:-2-41-:
خدا کنه مهتاب یا نیلوفر اینجا عضو نشن:-2-35-:
اینجارو فقط نسرین عضو شده که خدا رو شکر اصلا نمیاد:-2-35-:
.
.
یه چیزی بگم اصلا ادم ناز نازی نیستم و بلدم نیستم زیاد ناز کنم:-2-36-:
از کسی هم که ناز نازی باشه بدم میاد:-2-42-:
ایششششش:-2-28-:
خدایا این غزال اینقد ناز داره :-2-37-:
.
.
اهان انقدر بدم میاد بهم بگن چقد تو و غزاله شبیه همین:-2-19-:(از نظز ظاهری):-119-::-2-43-:
یعنی چی:-2-36-:
تنها شباهتمون رنگمونه که سفیدیم:-2-43-:
طرح لب و بینی وچشم وابرو وچونه همه چیمون باهم فرق داره :-2-43-:
حتی من صورتم گرده یا غزال چونه ش از این گودیا داره:-2-43-:
بدم میاد دیگه:-119-::-2-36-:
اهان یه چیز دیگه که نه من نه غزال خواهر نداریم:-2-28-:
میگن شما دوتا دیگه براهم مثه خواهرین ...:-2-36-:
با این یکی دیگه صددرصد مخالفم:-2-36-::-2-28-:
دهه بدم میاد:-2-31-::-2-43-::-2-33-:
.
.
یه عادت بدی دارم که نسرین میگه از خودخواهیته:-2-01-:
اگه ستاره کسی از اولین برخورد تو دلم نیافته دیگه از طرف بدم میاد:-2-42-:
حالا طرف خودشو بکشه من عمرا ازش خوشم بیاد:-2-38-:
یه دختره بود وقتی دبستان میرفتم اسمش سحر بود :-2-35-:
مامانم انقدر اصرار میکرد تا من باهاش دوست شم ..خودشم خیلی پا پیش گذاشت...دوست نشدم که نشدم:-2-43-:خوشم نمیومد دیگه
الانم گاهی اوقات میبینمش ولی اون اگه نیاد جلو برا سلام و اینا عمرامن برم پیشش:-2-37-:
.
تو اولین برخوردام اصولا ادم مزخرفی ام:-2-43-:
اصلا برا دوستی نمیرم جلو :-2-27-:
یا صحبت حرف اینا رو من اصلا شروع نمیکنم:-2-27-:
اینو هم نسرین گفته هم بهاره هم یه چنتا دیگه از دوستام
.
.
.لی لی ایشاا...داداشت ارش فبول میشه...خدایی خیلی زحمت میکشن ..
ارام جون من همیشه دوس داشتم برگه امتحانی تصحیح میکردم...یه اشنایی داشتیم وقت امتحانا میرفتم پیشش ولی اصلا نمیذاشت کمکش کنم ...یه حساسیت خاصی داشت
هلیا خوش به حالت که خواهر کوچولو داری
فاطیما:-53-:
.
.
.
همیــــــــن

نیلو نوشت : سلام عزیزم خاطره ات کامل نیفتاده بود خانومی این یه خط رو نوشتم درست بشه
بچه ها بین پستهاتون حتما اسپیس بزنید که این شکلی نشه

metropolis
27 خرد 1390, ساعت : 07:45 بعد از ظهر
سلام فاطیماجان
من کوچکتر از اونیم که بخوام حرفی بزنم فقط میخوام بدونی قبل اینکه عضو

بشم با دل حقیر وکوچیکم بارها ازته قلبم برات دعا کردم.

عزیزم حس میکنم برای حل مشکلت که نمیدونم چیه بایداول

خودتوبشناسی.تو موجودی هستی به نام انسان که خدا به خاطربه وجود

اوردنت به خودش احسنت گفته.اونقدرارزشمند بودی که خداوند به خاطرت

یکی ازفرشتگانش مقربشولعنت ابدی کرد.

عزیزم خداخودش گفته هرکیرو بیشتر دوست داره بیشتر امتحان میکنه

خدا خیلی دوست داره نازنینم خیلی.


یه چیز دیگه خانومی توقبل اینکه مادرباشی یه انسانی صبروگذشتت

ستودنی است اما فقط یه مرهم موقتیه-دوباره زخم دلت چرکی میشه پس

خواهش میکنم یک بارجدی تصمیم بگیرو اجراش کن تابعدنه سال ارامش

واقعی به دست بیاری.میدونم وقتی موجودمهربونی مثل تو مادر میشه چقدر

تصمیم گیری سخته امالااقل ارامش میابی وقبول کن مهدی کوچولوت بیشتر

به یه مادرشاد نیازداره تا یه مادرافسرده وتوتاتصمیمی جدی برای زندگیت

نگیری ازصمیم قلب به ارامش نخواهی رسیدو

درضمن قبول کن مهدی کوچولو یه خداداره که ازتو هم بیشتر اقاکوچولوتو

دوس داره.ایناحرفایی بود که خیلی وقته میخوام بهت بگم.

افاضات منو به مهربونی خودت ببخش خانومی:-2-40-::-2-40-::-118-::-118-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:تقدیم به روح باصفات

NAVA22
27 خرد 1390, ساعت : 07:55 بعد از ظهر
از جمعه ها بدم میاد همیشه جمعه ها برام پر بوده از چیزای ناراحت کننده خیلی کم پیش اومده جمعه باشه و گریه نکنم امروزم یکی دیگه از اون جمعه ها.دایی مامانم همین چند ساعت بیش فوت شد مامان بغض کره بود ولی سعی می کرد گریه نکنه تا من ناراحت نشم.ولی من همین که این خبرو شنیدم گریم گرفت با اینکه یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش. رفتم تو اتاقو یه دل سیر گریه کردم.
امروز صبح تصادف کرده بود.دو تا پاهاش شکسته بودو سرش خورده تو جدول.نمی دونم این جدولای لعنتی قراره جون چند نفرو بگیره.خیلی ناراحتم ولی دروغ چرا بیشتر نگران مامان بزرگمم ناراحتی قلبی داره مامان اینا هنوز بهش نگفتن برادرش مرده.داییم اومد دنبال مامانم که برن پیش مامان بزرگ.دعا کنید طوریش نشه.

مهراساجون
27 خرد 1390, ساعت : 07:56 بعد از ظهر
سامبچههای گل و دوستای خوب:-2-40-:

امرو بهد دو روز تونیستم بیام سایت..نمیدونم چرا انقد بدشانسم...تو منطقه ای که ما زندگی میکنیم فقط اینجوری میشه...الان مدتیه که هر چند وقت در میون سایت ها برام بالا نمیاد!!:-2-43-:

امروز ساعت 10 و نیم بیدار شدم فک کنم.....صبحانه م نخوردم یه سره رفتم هنودنه خوردم!!:-2-06-:
بعد ناهار رفتیم خونه مادرجونم اینا....
الهی فدای دخمل عموم شم...2 هفتشه...اونم اونجا بود..:-2-16-::-2-16-:(عاشق بچم:-2-16-:)

بعد اومدیم خونه...تا سات 4 داشتیم ولگردی میگردیم و زبان میخوندیم..اخه فردا فاینال دارم..از 5 درس یکیشو فقط خوندم!:-2-35-::-2-06-:(نمیدونم بخندم یا گریه کنم!!:-2-38-:)

از ساعت 4 هم که خانواده رفتن بیرون ما هم از فرصت استفاده کردیم و به اینجا آمدیم!!:mrgreen::-2-16-:

دلمم برا یکی از دوستام تنگه...یکم اعصابم از خورده الان...
کمرمم درد میکنه.اخه 4شنبه جوگیر شدم کل اتاق و خونمونو جارو زدم و دستمال کشیدم و تمیز کردم!:-2-06-:
الانم کمرماندد میکند!!:-2-31-:
وای...یاد یه چیز میافتم بد تر میشه...
اینکه این هفته کارنامه هامونو میدن:-2-35-:.....آبروم میره....:-2-30-:ای خداااااااااااااااااا

بعد....
.
.
.
.
دیگه همین دیگه!!:-2-38-:چی میخواین بگم خب....:-2-38-:

امشب ه خونه ی خاله ی گرامی هستیم..که شاید درس را بهانه کنیم و نرویم....(یهنی به جایدرس خوندن میایم اینجا!!:mrgreen::-2-06-::-2-16-:)

آخ جوووووووووووووون......:-2-16-:

فهلا همین...

روز خوبی داشته باشین دوستای گلم:-2-40-:

تا برنامه ی بعد خدا نگهدار!!:-2-06-:

niaz sajadi
27 خرد 1390, ساعت : 07:57 بعد از ظهر
اي خوشا خاطر ز نور علم محشون داشتن تيرگي ها را از اين اقليم بيرون داشتم
همچو موسي بودن از نور تجلي تابناك گفتگو ها با خدا در كوه و هامون داشتن
پاك كردن خويش را از آلودگي هاي زمين خانه چون خورشيد در اقطار كردون داشتن
عقل را بازرگان كردن و ببازار وجود نفس را بردن بدين بازار مغبون داشتن

اين پروين اعتصامي خيلي و هاي قشنگي داره:-2-41-: وقتي شعراشو مي خونم احساس مي كنم كه يك انسان واقعيه:-2-18-:.
امروز تقريبا روز خوبي بود با بابام اينا رفتيم كاخ گلستان خيلي حال داد:-2-16-::-67-:بعدشم برادرم پسرشو اورد پيش من منم تصميم گرفتم كه ديگه خاطره هامو توي دفتر خاطرم ننويسم چون برادر زادم كه 2 سالشه برداشت دفتر خاطرمو پاره پوره كرد:-2-34-::-20-:خيلي اعصابم خورد شد :-14-:ولي گذشت ديگه كاريش نمي شه كرد:-2-39-:.
الان دارم تو سايت نود هشتيا يوتويوبو بالاترين و البته فيس بك مي گردم :-2-35-::-16-:امتحاناي ترمم 31 شورو ميشه و روز از نو روزي از نو:-2-::-2-15-:...
بابام داشت امروز با ما مشورت مي كرد كه تابستون بريم كيش يا شما (رامسر):-29-:من مي گفتم رامسر برادر كوچولوم كه يك سال از من كوچيك تره مي گفت كيش آخه يكي نيس بگه بچه كيش تابستون گرمه به درد نمي خوره:-2-01-::-62-:خلاصه هنوز تصميم نگرفتيم كجا بريم دعا كنين بريم رامسر:-63-:.
شبنم جان راستي مي خواستم بهت بگم ايول ايول خيلي مامانه باحالي ميشي بچت حسابي باهات حال مي كنه.:-2-12-:
خب ديگه بايد برم ...:-103-::-2-25-:

Star_69
27 خرد 1390, ساعت : 09:38 بعد از ظهر
سلام علیکمات :-2-16-::-2-16-:

از چهارشنبه شروع میکنم تعریف کردن:mrgreen:
چهارشنبه صبح به سختی بیدار شدم و وسایلم رو جمع کردم و یک نایلون پر از کتاب رو کول کردم و رهسپار دانشگاه شدم.ساعت اول زبان بود که لطف کرد درس داد و کلی ازمون پرسید اخر ساعت گفت درسی که امروز داد حذفه :-2-28-:
ساعت بعد بیکار بودیم.زهره و فاطمه که ساعت اول رو نیومده بودن سر کلاس و توی پارک بودن منم سریع بهشون ملحق شدم تا دوزتان بیکار و بیعار دنبالم راه نیفتن بیان نزارن درس بخونیم رفتیم نشستیم یه گوشه و سوالات معارف رو جواب دادیم همین طور ادبیات رو (خدارو شکر جفتشون یه برگه سوال دادن گفتن اینارو فقط برای امتحان بخونیم البته معارف تمام جزوه رو توی سوالاتش گنجونده! :-2-02-: )
اواسط درس بودیم که دیدیم دوتا از آقایون همکلاسی اومدن باهاشون سلام علیک کردیم و اونا هم رفتن اون ور تر نشستن به درس خوندن :-2-38-:
مشغول بودیم که اکیپ بیکار بیعار اومدن و وقتی دیدن محلشون نمی زاریم رفتن یک سمت دیگه!
از اول ترم هی به ما میگفتن خودتون رو میگیرید!خوب ما چه صمیمیتی با اونا داریم که همه اش در حال بحث و جدل با پسرا هستن!به نظر من دوستی با این دسته از افراد حرمت آدم رو از بین می بره!هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...آدم نباید با هرکسی شوخی کنه و هرشوخی رو با هرکسی داشته باشه! الانم خودشون دارن نتیجه اش رو می بینن توی کلاس رده ی سنی ما حدود 15 تا دختریم و واقعا برخوردی که پسرای کلاس با ما 3 نفر دارن هرگز با بقیه ندارن و احترام توی رفتار و گفتارشون وقتی طرف صحبت ما میشن موج میزنه. :-2-04-:(مامانم خیلی بهم افتخار میکنه ها :mrgreen:)
خلاصه از بحث خودشیفته بازی من خارج بشیم بریم سراغ درس اونا رفتن یک طرف دیگه و ما باز نشستیم درس خوندیم وقتی کارمون تموم شد رفتیم پیش اونا نشستیم و یکم شوخی کردیم من تحملشون رو بیشتر از چند دقیقه ندارم سریع به بهانه ی کافی نت بلند شدم و اومدم بیرون و رفتم کافی نت و یک ساعتی اومدم سایت و یکم کارام رو درست کردم و برگشتم پیششون که ناهار بخوریم اما برخلاف انتظار هیچ کس نمیخواست ناهار بخوره و به جاش بستنی خوردیم بلکه این شیکم گشنه ی من سیرمونی بگیره که مگه آدم با آلاسکا (بستنی موشکی میهن ) سیر میشه؟:-119-: ( بهی توهین نبود به بستنی موشکی ها! :-2-23-: )
خلاصه بستنی خوردیم برگشتیم سر کلاس و استاد برنامه نویسی تا تونست درس چپوند توی مخ ما :-2-03-: خیلی طفلکی هستیم میدونم :-2-03-:
بعد از کلاس زنگیدم به دوستم و هماهنگ کردیم رفتیم ددر دودور تا نزدیکای 8:30 با دوستام بودم و بعد برگشتم برم خونه ماشالا خط ویژه ی اتوبوس شده بود محل رفت و امد موتور سوارا و ماشین پلیسا و امبولانس و ماشینای گشت ارشاد!کلی معطل شدم تا سوار شدم و رفتم نزدیک خونه که تلفنای سفارش شروع شد یکی مامان میزد یکی شکول! :-29-:
بالاخره با کلی خرید ساعت 9:50 رسیدم خونه اما این بار چون خودشون باعث دیر کردن شده بودن دیگه به ساعت نظر ننداختن :-23-:
پنج شنبه صبح بلند شدم و سریع اومدم سایت و یکی دو ساعت موندم و بعد وقتی آبجی اینا اومدن رفتم سراغ خرید میوه و اینا(ماشالا برادر تو خونه دارما اما این مسئولیت ها گردن من بدبخته :-45-:)
دیگه کم کم داداش اومدن و رضا و داداش بزرگه رفتن کادوی ددی رو بخرن که به دلایلی نشد و بعد ناهار خوردیم و همه شرمنده بودیم که روز پدر بی کادو هستیم(کادومون لغو شد و الان تازه رفتیم سفارش بدیم برای خریدش و احتمالا یکی دو هفته بعد کادوی ددی اماده میشه :-109-: ) نوبت به نوبت از ددی عذرخواهی کردیم ( :-2-15-:)
علی اینا زودی رفتن (ساعت 7 غروب منظورمه ها :-119-:) مرضی هم رفته بود پاتختی و دوباره برگشت خونه ی ما برای شام :-2-28-:
بعد از شام مرضی انا و فاطمه خداحافظی کردن و رفتن خونه ی مرضی اینا ( نیمه شب عازم کیش بودن ) منم که همیشه بدشانس نتونستم برم چون فردا امتحان دارم و اونا هم تا یکشنبه برنمیگردن :-2-30-:
امروز صبح هم بیدار شدم فکر کردم شنبه است داشتم حرص امتحان رو میخوردم مامان گفت سکته نکن امروز جمعه است و من کلی ذوق مرگ شدم اما کلا درس نخوندم دارم کتاب خاطرات یک گیشا رو میخونم واقعا نمی دونم در موردش باید چی بگم شاهکار یا چرت؟دلم میخواد در موردش حرف بزنم! اما خوب نمیشه محیط مختلطه :-2-31-:

همین!

feedback
27 خرد 1390, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
بعضی روزا خیلی درس میخونی. بعضی روزا انقدر میخونی که میترکی. دوره ای در زندگی میشه که فقط امتحانه فقط درس ولی تو اوج این وضعیت باز هم شیرینه. من الان تو همین شرایطم. تو شرایط امتحان تو شرایط این درسای پیچیده و سنگین که جز خودم خدا میتونه کمکم کنه. کاش فقط امتحان بود. کاش تنها دغدغه زندگی من امتحان بود اما نیست. به هر حال هر آدمی یه سری مسائل و مشکلاتی داره که جز خودش و خدا کسی نمیدونه. ممکنه این وسط یه آدمایی باشن به عنوان خانواده ، دوست ، آشنا که یه چیزایی از زندگیت میدونن و میتونن کمکت کنن. اما خوب همه چیزو که نمیدونن و نباید هم بدونن. واسه همینه که میگم فقط خودت و خدا میدونی و بس. الان این فکرا زیادتر شده داره همینطور هم زیاد میشه و آخرش نمیدونم چطوری با این همه فکر کنار بیام. یکی از بهترین دوستام تو نت که اصلاً قید و بند رفاقتو زد و گفت دیگه برام مهم نیستی. منم حرفشو همچنان جدی نگرفتم ولی چه کنیم دیگه طرف وقتی میگه نیستی نیستی دیگه ما چقدر زور بزنیم. آش نخورده و دهن سوخته! فکر کن بعد از مدت زیادی با کلی ذوق و شوق وقت گیر میاری تازه جزوه امتحان فردات هم جلوت بازه و داری درس میخونی ولی از دوست صمیمیت همچین چیزی میشنوی. شاید سطح توقعات رو بردم بالا. شاید یه چیزایی که نباید میگفتم رو گفتم به بعضیا و باعث شده طرف فکر کنه هر چیزی رو باید بهش بگی. تا دو دقیقه تو یاهو جواب فلانی رو ندی میگه چته چیزی شده؟! والا چیزی نشده. اون موقع که چیزی نیست هی اصرار میکنی. حالا که چیزی هست حرفش رو هم نمیزنی. حتی نمیگی سعید چته!! بدبختی منم از اعتماده. به هر کسی اعتماد ندارم و نمیتونم بگم. دلیل هم دارم براش چون یه بار به یکی از دوستام یه چیزی گفتم اونم صاف برد گذاشت کف دست طرف. دیگه آدم چه انتظاری داره که صمیمی ترین دوستت این کار رو میکنه ولی تو توقعت چیز دیگه ایه. آدما خیلی نامرد شدن. نمک نشناس هم شدن. حتی یه مقدار تو ذهنشون فکر نمیکنن تو چقدر باهاشون مهربون بودی. چقدر میخندیدی. اون روزا یادشون میره و بخاطر چیزای پوچ و الکی چه حرفا که نمیزنن. بعضیا که از حد گذروندن و به راحتی پرده های دوستی رو پاره میکنن و به روی خودشونم نمیارن تازه برای اینکه خیالشون راحت تر باشه یه آبم میخورن روش که کارشون همچین خوب از گلوشون پایین بره. خیلی دلم پره! امشب پر تر هم شد.
پ.ن : امشب با خوندن شعری که فاطیما گذاشت و مطلبی که نوشت غمگین تر هم شدم. میدونم اونم یه چیزی تو دلشه که داره عذابش میده. از خدا میخوام هم مشکل منو هم مشکل اونو حل کنه. برادری که واسه خواهرش غمخوار نباشه واسه کی باشه؟! آبجی جان فاطمه عزیزم به خدا توکل کن ایشالا که کمکت میکنه. همه شاید به ظاهر خیلی میگن و میخندن و ظاهرشونو حفظ کنن ولی خوب مطمئناً چیزایی آزارشون میده و دل نگران از یه سری مسائل هستن. طبیعی هم هست. اما محکم باش و خودتو نباز. خدا همیشه مهدی کوچولو رو برات حفظ کنه. همیشه کنار همسرت شاد باشی. همیشه در کنار خانوادت موفق باشی. در پناه حق. شب خوش :-2-40-:

samane7
27 خرد 1390, ساعت : 10:44 بعد از ظهر
یه خبر خووووووووووووووووب
من دو هفته مونده به کنکور به خودم اومدم و تازه دارم درس میخونم:-2-16-:
البته روزی 5 الی 6 ساعت,بیشتر بخونم پوستم خراب میشه:-2-11-:
امروز که اتفاقی نیوفتد ولی کلا روز دلگیری بود برام,یه دست سیر نشستم گریه کردم تا دلم باز بشه,اما از عوارضش حالا هی باید دماغمو بالا بکشم:-2-23-:
تازه برای دومین بار تو این هفته خدا بهم رحم کرد,داشتم رو صندلیم کش و قوس میخوردم که صندلیم چپ شد خوردم تو شیشه اتاقم,من همیشه پنجرم نیمه بازه شانس آوردم اینبار کامل باز بود وگرنه دیگ چیزی از سرم باقی نمیموند.اما بازوم اساسی کبود و کوفته شده:-2-07-:
راستی کسی اگر سایتی رو میشناسه که رتبه تقریبی رشته های سراسری رو بگه,بهم معرفی کنه:-2-38-:
بلکه بهم انگیزه بیاد نیم ساعت بیشتر درس بخونم:-105-:

elahe70
27 خرد 1390, ساعت : 10:47 بعد از ظهر
سلام
سه روزه دارم غصه می خورم که امسال نشد برم اعتکاف . از چهارشنبه شب تا حالا هی خاطرات اون چند سالی که رفتم اعتکاف رو مرور می کنم و یه چیزی ته دلم می لرزه .
همه اش سر اذان می گفتم خدایا خیلی بی لیاقت بودم که منو راه ندادی ؟ نذاشتی دوباره اون حس ناب رو تجربه کنم ؟؟؟
آرزو می کنم اونایی که نرفتن،و دوست دارن برن قسمتشون بشه . واقعاً لذت بخشه ... با تمام وجود اون 3 روز آدم خودش رو به خدا نزدیک حس می کنه ... مخصوصاً روز ام داوود ...

بعد از مدت های طولانی 2 شب رفتم خونه مامان بزرگم پیشش موندم . بچه که بودم هر وقت مدرسه نداشتم همه ش اونجا بودم . همه می گفتن تو بیشتر دختر مامانی ت شدی تا مامان خودت . ولی یه مدت بود زیاد دوست نداشتم اونجا بمونم . یعنی هیچ جای دیگه . فقط اتاق خودمو می خواستم !
صبح تو خواب ناز بودم که مامانم زنگ زد گفت ما می خوایم بریم نمایشگاه مبلمان . میایی یا خودمون بریم ؟؟؟ گفتم می آییم !!!!
دیگه رفتیم و ست راحتی و میز و اینای جدید سفارش دادیم . دوست می داریمش ! حالا باید تو این هفته اون قبلی ها رو بدیم بره .
تنوع دوست دارم . نقاشی اینا که کردیم تنوع بود ولی جابجایی بعدش فوق العاده خسته کننده بود . اما اینا خدا رو شکر زیاد خستگی نداره .



الهه تو هنوز از ما دلخوری؟ اگرم باشی من به شخصه بهت حق میدم :-2-40-:.

الهه فکر کنم هنوز با ما سرسنگینی...منم مثل شری حق می دم...

ولی من به خودم حق نمی دم . من نباید به هیچ وجه توقعی می داشتم .این تلخی م رو هم اصلاً دوست ندارم و دارم سعی می کنم رفعش کنم . فعلاً که متاسفانه موفق نشدم . ولی از دوستای خوبم می خوام به دل نگیرین .

moosio sezar
27 خرد 1390, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
سلام به همه....

از امروز میخوام منم شروع کنم به خاطره نویسی....

از صبح تو تکاپو و جنب و جوش بودیم همه فامیل چون مادربزرگم داره برمی گرده از بیمارستان،بلاخره ظهر اومدن خونه و بعد یک ماه و نیم تو خونه خودش دیدیمش....

عصر هم رفتیم بهشت زهرا تا سر خاک بابابزرگم روز پدر و جشن بگیریم،اونم تو خونه ابدیش،انقدر دل گیر بود بود که آدم می خواست فرار کنه ولی....

راستی تو همین اولین پستم خواستم یه چیزی و بگم؛

چند وقت پیش من یه اشتباه خیلی بزرگ کردم،همون موقع هم پشیمون شدم و از همه نزدیکان خودمم عذر خواهی کردم،ولی نمیدونم کدوم آدم شیر پاک خورده ای خبرش رو تو سایت پخش کرد و رفتم تو بلک لیست همه ی دوستام،از همینجا از همشون عذر می خوام که اون بچه بازی رو در آوردم،خواهشا دیگه بس کنید و دم به این آتیش خاکستر شده ندید،به خدا خسته شدم از بس به هر کی پیغام دادم یا جوابم رو نداد،یا سر سنگین برخورد کرد و شروع کرد به نصیحت،به خدا من خودمم متنبه شدم اولین تاوانی که ازش دیدم این بود که بهترین دوستمو از دست دادم....

mahsan
27 خرد 1390, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
سلام !!

خاطره خاصی نیست !!

فقط ...



دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی بخند..گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی فریاد بزن...گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..گاهی رها شو...گاهی ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی شب باش..گاهی مرد باش..گاهی فرشته باش..گاهی سیلی بزن...گاهی مرگ..گاهی زندگی...گاهی سوال..گاهی جواب..گاهی دریا ..گاهی برکه..گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز...



اما همیشه .. همیشه انسان باش..ـ

Behnoush
27 خرد 1390, ساعت : 11:24 بعد از ظهر
سلام بچه ها جونی..ماخوبیم..امروز خیلی روز خوبی بود برامان..از بعد از ظهر رفتیم دوچرخه سواری تازه یکساعت پیش برگشتیم..الان نا نداریم نفس وکشیم..امدیم خاطراتمان را تعریف کنیم اما خاطرات بچه ها راو خواندیم نمی دانیم چرا پنچر شدیم...باشد بعدا تعریف میکنیم حسش پرید...ما نمی دانیم چرا خاطره ی فاطی دلمان را یکجوری وکرد...چهار تا جمله بیشتر نوگفت اما احساس کردیم پشت هر جمله اش کلی دردو حرف نگفته بود ما نمی دانیم چی بگوییم..هی فاطی جانمان....
الهه جانمان هم دلخور بود...ما نمی دانیم چی بگوییم...از طرف ما ببخشید...
اه...امدیم خاطره بنویسیم اما حسش نیست ..پرید..باز می آییم..مواظب خودتان باشید بچه ها..همه تان...راستی ما و مهدی جانمان فردا روزه می گیریم اگر دوست داشتید به ما بپیوندید..جا برای همه تان هست ها..مواظب خودتان باشید...

بعدنوشت : مهسا هم اضافه شد...مینا من امشب برای اولین بار این ستایش ستایش که میگنو دیدم....نحسی قدمهای ما طاهر مرد.. فرصت نشد آشنا شویم حتی..
مینا ما بابامان بچه بودیم با دوچزخه سواری مشکل داشت می گفت می روین خیابان تصادف می کنید..کلا بابامان همیشه نگران حوادث غیر مترقبه هست..
قبلا هم به ما گفتی..ما اخرش نفهمیدیم چرا مامانت با تار مخالف است... دیدیم بعضی ها با گیتار وکلا سازهای با کلاسی! مخالفند اما تارو اینها که سنتیست....پیش ما بودی خودمان یادت می دادیم یواشکی..انقدر هم نگو عقبیم جلوییم...نمی دانیم شاید عقب باشی..اما نه عقب از دیگران..عقب از خواسته های خودت که ان هم فقط و فقط به خودت بر میگردد..شاید باید به جای ناله زاری تکانی به خودت و دیدگاههایت بدهی ها مینا؟...
ما می رویم ..بعدا می اییم خاطرات امروز را تعریف میکنیم عکس دریا هم گرفتیم برای پری ...
فاطی جانمان ما به فکرت هستیم همچنان..می دانیم به هیج کارت نمی آید..اما دوست داشتیم بدانی...الهه جانمان هم همینطور....

بعد تر نوشت : مینا واقعا فکر میکنی تا الان این چیزا و محدودیتهای زندگیتو متوجه نشدم؟..با همه اینها هنوز روی حرف خودم هستم..چون نمیخوام اینجور اذیت بشی..مینا چه بخوای چه نخوای تو این خونواده به دنیا اومدی...آره خیلی محدودیت داری قبول..خیلی آرزوها و خواسته هات هنوز پا نگرفته می میرن قبول..اما این حالت تسلیم و معترض همیشگیت فکر می کنی به جایی می رسونتت؟ اصلا اینجا جای این حرفها نیست..دوست نداشتم کسی که برام انقد عزیز ومهمه اینجور جلوی همه تمام زندگیشو تو چند جمله ی تند وصریح بریزه رو داریه... مینا همیشه بهت گفتم بازم می گم..صبور باش...صبور باش..خواسته هاتم نگه دار گوشه دلت...هیچ وقت ناامید نشو...مطمئن باش فردا روز توئه...همیشه اینجور وصله زده به محدودیتها و قوانین صادقانه بگم اشتباه خونواده نمی مونی...صبور باش..شاید این حرف بچه گانه به نظر بیاد..اما یه روزی بزرگ می شی و اختیار زندگیت می افته دست خودت مینا...پس نذار این محدودیتها برات عقده شن..چون فردا که اختیار اومد دستت سر باز میکنن و تمام زندگیتو به گند می کشن... صبور باش...دوست نداشتم این حرفا رو جلوی همه بزنم..

الان دیدم اون بعد نوشتت رو پاک کردی...کار خوبی کردی..اما من پاک نمی کنم این حرفا رو..روزی 100 دفعه بهت می گم شاید یه کلمش تو اون کله ی پوکت فرو بره:-2-36-:

Mina
28 خرد 1390, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
جالبه ها..پست ِبهي رو كه خوندم..فهميدم چقدر از جامعه عقبم...چون اين دو روز انقدر گرفته بودم كه اصلا به پستا توجهي نكردم... خوندم..ولي گذري..:-2-37-:
هرچي اين جزوه كوفتي رو ميخونم چيزي بلد نميشم...
نشستم پاي ِتي وي و مثلا دارم درس ميخونم.اين وضعش:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

حوصله با دقت عكس گرفتن رو نداشتم..حذف كردم.... خوب جزوه تنظيم خانواده ست ديه؟چه اشكالي داره:-2-43-:(طبق معمول حجم كم كردم اين شد:-2-43-:)

اَه چرا طاهر مُرد؟ يعني اون موقع ِخونه ما مراسم روضه خوني ش كم بود ديگه...اين فاطيمون كه هاي هاي گريه ميكرد:-2-43-:

خودمان هم دو قطره اشك ريختيم...سرم از همون موقع داره ميتركه از درد...

فردا اگه خدا بخواد...اگه خدا بخواد ميخوايم روزه بگيريم....:-2-41-:

بهي من دوچرخه سواري خيلي دوس دارم..خيلي ا..ولي خو..بلد نيستم..چون مامانم از همون نطفه با اين چيزا مخالفه:-2-39-::-2-39-::-2-39-:واسه همين بلد هم نيست..با شجاعت ِتمام هم ميگم:-2-41-:
ولي خيلي دوست دارم...يكي اسكيت و يكي دوچرخه...
مخصوصا يه خيابون ِسر سبز باشه، و بدون هيچ ماشيني..تنها باشي و واسه خودت ركاب بزني...خيلي ميدوستيم:-2-39-:ولي آرزوش رو با خودم به گور ميبرم..ميدونم:-2-39-:

تصميم داشتم اين تابستون برم كلاس آموزش تار..ولي وقتي يه بار گفتم مامانم چنان چپ نگا كرد..همينطوري موندم:-2-39-:...ديگه جرات نكردم بگم...:-2-39-: يعني بازم بگم؟:-2-39-:
ما هميشه خدا از زندگي عقبيم..اينم روش..:-2-39-:

امشب خيلي دلم ميخواست يه جا مهموني بريم..يعني من آخر سر دق ميكنم از اين بي فاميلي....داريما،ولي با همشون كارد و پنيريم:-2-39-::-2-39-:خوب چيكار كنيم...همه شونو بايد بذاريم موزه لوور پاريس:-2-39-:

برويم پي ِزندگيمان...:-2-39-:


مخصوص نوشت:
ما كه هميشه از ياد ميريم..اينم روش:-2-39-:

mahdieh67
28 خرد 1390, ساعت : 12:38 قبل از ظهر
ممممم مینا نمی دونم چی بگم واقعا... می دونی الان داشتم فکر می کردم اگر من به جای تو بودم چی کار می کردم.
مخالفت می کردم با همه عقاید و اعتقادات خانواده ام؟ عصیان می کردم؟؟ اصلا نتیجه اش چی می شد؟!
سرم رو می انداختم پایین و می گفتم سرنوشت مام اینجوری !؟! بالاخره این جوری شد؟!!
نمی دونم واقعاً!
خانواده ادم یک طرف، خواسته های ادم یه طرف دیگه است! کدوم سنگین تره؟! اصلا قابل وزنن؟!! نه نیستن.
مینا من یکی خسته شدم از بس گفتم همه مون مشکل داریم. به خدا برات بشینم بنویسم یه تاپیک هم دردی می ذارین واسم.
ولی.....
این خود ماییم که فقط و فقط باید حل اشون کنیم. نه کس دیگه ای...
نیم ساعت پیش رفتم وبت رو خوندم اعصابم خورد شد. خیلییی از دستت عصبانی شدم.. چون همش فکر می کنم داری فقط زنده گی می کنی نه زندگی. نمی فهمم! لب تاب رو بستم رفتم بخوابم... ولی دوباره برگشتم ...
زندگی این نیس که بخوای همش بگی بی خیال. حوصله ندارم.
این رو می فهمم که نتونی انتخاب کنی و حس خوبی نداشته باشی!
ولی تسلیم شدنت رو نه... این رو نمی فهمم.

پروانه!
28 خرد 1390, ساعت : 12:54 قبل از ظهر
سلام :-2-40-:
90/3/27
تهطیلات تمون شد.جوجه ما به تموم میگه تمون.دلم برای جوجو قشنگمون تنگولیده .خیلی عاشقشم :-8-:شما هم ببینیدش عاشقش میشید:-8-:نفسمه :-8-:انقده که نازه :-2-12-:داداشیمه:-11-: همیشه ازش می پرسم داداشیه کی بوده بودی؟
اگه کارش گیر باشه سریع میگه تو و کتی چپ بهش نیگا می کنه و می گه شما!که در اصل جواب من میشه تو شما!اگه کارش گیر نباشه با حرص میگه نمیگم داداشیه کیم :-10-:
دلم برای مامی هم تنگولیده :-2-18-:خیلی نزدیکمه ولی نمی تونم برم ببینمش :-2-03-:من مامیمو می خوام :-2-34-:فردا میاد :-2-20-:
فردا که بیام خونه باید بیفتم به جون خونه و کوزتی کنم و خونه رو تمیز کنم ...شام درست کنم ...نمی دونم چی درست کنم زرشک پلو با مرغ یا قیمه؟!:-7-:
امروز همش آشپزی کردم خسته شدم هی روغن پرید روم سوزیدم :-2-30-:
داشتم شام رو آماده می کردم،داداشی دراز کشیده بود جلوی به قول بهی تیلویز و لنگاش رو انداخته بود رو هم مختارنامه نیگا می کرد و من حرص می خوردم و تو آشپزخونه جون میکندم :-2-33-:
داداشی چون مریضه دلم به حالش می سوزه و غر غر نکردم :-2-31-:
داداشی نزدیکه یک ماهه چشماش اذیت می کنه و نمیتونه زیاد پای کامپی و تی وی بشینه. رفت دکتر و بهش گفت که مشکوک به آب سیاهه و کلی نذر و نیاز کردیم که خدایا آب سیاه نباشه کلی آزمایش داد و دکترش گفت که آب سیاه نیست ولی چشمش دچار تنبلی غیر قابل توجیه شده.دستو ام آر آی داد و دیروز رفت ام آر آی.می گفت خیلی وحشتناکه و کلی ترسیده و اذیت شده بود سه شنبه قراره بره پیش دکترش و اضطراب دارم :-2-18-:خدا کنه چیز مهمی نباشه:-2-03-:
خودش که میگه تومور دارم و مامی رو کلی ترسوند و اشکش رو درآورد
انقدر اعصابم خورده ها... به جان خودم خانواده مثل خانوادۀ خودم تا حالا ندیدم... همه اش مشکلات... همه اش دردسر... همه اش گرفتاری......... نمی دونم کی می خوام رنگ آرامش رو ببیینم... خدایا شکرت
دعا کنید برای داداشی کوچولوم:-2-03-:
خدایا عدالتت رو شکر :-2-36-:بعد از شام هم دوباره داداشی و بابایی دراز کشیدن و ادامۀ فیلم و من تو آشپزخونه مشغول ادامۀ کارها شدم:-2-28-:
مهمونای عزیزمون عصری رفتن :-2-39-:
از دیروز بگم... خیلی خوش گذشت بهمون :-2-16-:فقط جای خالی همسری اذیتم می کرد :-2-18-:
اینهمه راه رفتیم ولی به دریا نرسیدیم داخل باغ کنار رودخونه اطراق کردیم :-2-16-:
انقدر آب رودخونه یخ بود که نگووووووووووووو :-2-16-:
خیلی هوا خوب بود و پر از اکسیژن... ریه هامون تعجب کرده بودن :-2-19-:
این دو تا هم همسفرامون بودن:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]



جوجه های مهشیدن،معتاد بودن بیچاره ها... همه اش تو چرت بودن ولی مهشید مگه میذاشت... خوبه حالا می ترسید بهشون دست بزنه و الا بیچاره ها رو له می کرد


نشسته بودیم داشتیم حکم بازی می کردیم این مارمولکه اومد به سرعت برق و باد از روی دست دختر خالم رد شد و منم رفتم دنبالش و کلی ازش عکس گرفتم:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

اینم یه عکس از رودخونه:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]



* مرسی مژگان :-2-40-:
* آقای فید بک چرا انقدر ریز و تو هم می نویسید ینی می تایپید
* فاطیما جون امیدوارم مشکلت هر چی که هست حل بشه :-2-40-:
* خانم لوسی چرا خاطره ننویسی؟ :-7-:
* خانم هدیه و شب هم خاطره ننویسن:-2-17-:

samane7
28 خرد 1390, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
راستش مینا من آف شدم که بشینم خیر سرم درس بخونم اما حرفات بدجور فکرمو مشغول کرد ,دیدم نمیتونم جواب ندم و فقط اومدم تا حرفامو بزنم.
از حالا هم معذرت خواهی میکنم به خاطر رک بودنم.
تو جدا فکر میکنی دوچرخه سواری بلد نبودن,ساز بلد نبودن عقب موندگی از زندگیه؟؟؟
اگر جدا این عقیدته پس باید بگم خیلی عقبی
مینا الان عقب موندگی تو زندگی یعنی اینکه از عقل و سلامتی و استعدادایی که خدا بهت داده نخوای برای رفع مشکلات استفاده کنی.
آره خنده داره که بگم ما میتونیم مشکلات جهانی رو ح کنیم اما شاید یک قدم کوچیکی که تو در حد خودت برداشت با بقیه قدما همراه بشه و یه مشکل اساسی رو از بین ببره.
عقب موندگی یعنی اینکه الان به جای اینکه درستو بخونی یا من نمیدونم با هر روش دیگه بشینی و برای نوآوری و کمک قدم برداری بشینی و به نداشته ها و محدودیت هات فکر کنی.
عقب مونده یعنی کسی که وقتی یه خبر علمی یا یه خبر معضل جهانی و اجتماعی رو میبینه به خودش زحمت خوندن نده اما بره وقتشو صرف دیدن عکس خواننده ها و بازیگرا کنه
ببین یکی از دوستای خود من هست که همیشه میگه وای من چه احمقم که تا به این سن هنوز ابرومو بر نداشتم وای فلانی چه به روز شده آخه برنزه کرده و دماغشو عمل کرده و فوکول برا خودش درست میکنه و میاد بیرون و....
اما من مطمئنم اگر بخوای با همون فلانی دو کلمه حرف حساب بزنی نتونه به اندازه یه بچه دبستانی هم تو بحث شرکت کنه
مینا عقب موندگی یعنی اینا نه اون حاشیه های زندگی
من جای تو باشم به جای بهونه تراشی به خودت تکون بده و از جات پاشو
من تا همین امروز فقط داشتم به رتبم تو کنکور و قبول شدن تو رشته مورد علاقم و ریختن اشک وق و تبریک دیگران فکر میکردم اما تازه الان به خودم اومدم و دیدم با فکر کردن به جای نمیرسم بلکه باید بخونم تا موفق شم
تعریف کر کردنم برای من همیشه این بوده که بتونم گره و مشکل شخصی رو حل کنم,ببین یعنی وقتی تو به عنوان یه کارمند میری تو یه شرکت علاوه بر پولی که میگیری داری مشکلی رو حل میکنی
متاسفانه ما هدفمونو گم کردیم,هذف اکثر ما از کار کردن پول درآوردن بیشتره برای همینم همش از این شاخه به اون شاخه میریم برای درآمد بیشتر اما اگر هدفمون رفع مشکل باشه,اونقدر یه جا میمونیم تا همون جا پیشرفت کنیم.با این شاخه و اون شاخه رفتن فقط هی مشل پله اول رو حل میکنیم,مشکلی که شاید خیلیا قبل از ما حلش کردن,اما اگر یه جا بمونیم میریم پله های بالاتر
نمی دونم تونستم منظورمو برسونم بهت یا نه
اما اینم نظر من بود به عنوانه یه خواهر:-2-40-:

roya jo0on
28 خرد 1390, ساعت : 01:14 قبل از ظهر
سیلاممممممممممممممممممممم مم:-2-37-:
الان من کوجام:-2-35-:
باورم نوموشه توو قسمت خاطره بازام:-2-35-:
ها شوما منو از یادتون رفته مودونم:-2-30-:
ها ما دیگر حوصله مان قد یه نخود شده است:-2-30-:
ما حوصله ی خودمان را نداریم چه برسد به خاطره نوشتن:-2-30-:
ما امتحان داریم:-2-30-:
ما خیلی کلافه هستیم:-2-30-:
با من لج هستم استادها:-2-30-:
ما را نمره نمیدهن که قبول شویم:-2-30-:
ما فارغ التحصیل نمیشویم در اینجا:-2-30-:
ما چه بدبختی هستیم:-2-30-:
به دوستمان نمره میدهند ... به ما نمیدهند :-2-30-:
دختر خاله مان عروس شد:-2-30-: هم سن ما بود:-2-30-:
خواستگار برارمان هم عروس شد :-2-30-: ما تازه خواستیم دوباره برایش برویم آنجا برای خواستگاریه مجدد:-2-30-:
دوباره میخواهیم برایش برویم خواستگاری:-2-30-:
به ما تیکه ترشیدگی می اندازن در خانه:-2-30-:
ما شاید مهمان شویم دانشگاه الزهرا از دست این استادمان:-2-30-:
ما افسرده ایم :-2-30-:
ما آینده ای نمیبینیم برای خودمان:-2-30-:
ما دوستش داریم:-2-30-:
ما را چه میشود از آخر:-2-30-:
ما مانده ایم هاج و واج:-2-30-:
ما دلمان تنگ است:-2-30-:
ما را چه شده است؟!:-2-30-:
ما به آرزوهایمان نمیرسیم:-2-30-:
ما فاز منفی هی میدهیم:-2-06-:

ها برایمان دعا فرمایید وری زیاد:-2-35-::-2-41-:
بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

AsalBanu
28 خرد 1390, ساعت : 01:53 قبل از ظهر
به نام خدای جهان آفرین
سلام
نمیدونم درسته اینجا این حرفا رو بزنم یا نه ؟؟؟
خیلی ها با حرفای من موافق نیستن
میدونم ...اما میگم
خوب هر کسی یه عقیده ایی داره
مینا جان عزیزم
با حرف سمانه کاملا موافقم
دوچرخه سواری بلد نبودن و تار نزدن عقب موندگی نیست
عقب موندگی اینه که ندونی واسه چی به این دنیا اومدی
هدف از خلقت بشر چی بوده
ما اومدیم این چند روز رو زندگی کنیم برای چی ؟؟؟این چند روزی که در مقابل روزهای اون دنیا هیچه ....
ما
انسانها
اشرف مخلوقات
نیومدیم که با کوچکترین چیزی که باب میلمون نیست افسرده بشیم و یه گوشه بشینیم و زانوی غم بغل بگیریم
ما اشرف مخلوقاتیم
هر کسی میاد تو این دنیا امتحان میشه
با مشکلات مختلفی رو به رو میشه
بعضیا مشکلاتی دارن که اگه بفمن اینا غصه های ما هستن از ته دل بهمون میخندن
اما اینا برای ما مشکلاتی در حد خودمونن
ما باید طریقه درست برخورد با این مشکلات رو بفهمیم
باید ظرفمون رو بزرگ کنیم
ظرف روحمونو
انقدر که لیاقتمون بیشتر بشه
شاید این حرف خیلی تکراری باشه ( هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند )
اما کاملا درسته
یه حرفیه که باید بهش عمیق فکر کرد
هر چی ظرفت بزرگتر مشکلاتت بزرگتر
امتحان خدا رو ازش سربلند بیرون اومدن شرطه
( اینا رو به خودمم دارم میگم ؛ یادمون نره ؛ چی هستیم ؛ برای چی اومدیم ؛ هدفمون چیه )
البته نه اینکه تفریح نداشته باشیم و ...
همه چیز نظم و هدف میخواد
ببخشید که خیلی پر حرفی کردم
حالا پ.ن هام :
دوباره یه سری یادم رفت :-2-35-:
اول به فاطی جانمان : امیدورام به زودی مشکلت حل بشه
خیلی خیلی نگرانت شدم
اما کاری که ازم بر میاد دعاست که انجام میدم :-2-40-:
دوم به بهی جانمان : خوش بذگره گلم
سوم به الهه جانمان : نیدونم چرا دلخوری ولی منم عذر میخوام عزیزم
دوست دارم یه عالمه
ممنون از کسایی که به یادم بودن
فردا اگر بشه روزه میگیرم
چون سرمای بدی خوردم :-2-30-:

metropolis
28 خرد 1390, ساعت : 01:55 قبل از ظهر
سلام گوگولیا

مانودانیم چراجذبه سایت مارا ول نمینماید زودتروریم وخسبیم :-2-35-::-2-35-:

شبگردی مدل جدید میباشد:mrgreen::mrgreen:که برای بچه های زیر18 مناسب نمیباشد

که خوشبختانه ما20سالمان است:mrgreen:

الان برای جمعه بایدبنگاریم دیروز اری؟:-2-38-:

مامی نتوانست مارا باسیب سرخش منحراف بنماید:mrgreen::mrgreen: وماروزه

خودرانگاهیدیم:-2-35-:
وتوانستیم وجدان خود رامبنی برامدن به سایت مسکوت نگاه داریم:-2-35-::-2-35-: خو گشنمان بود خو:-2-15-:زیاد توانایی درس نبود ازهما ن یهذره توان مستفیذ شدیم درسیدیم:-2-38-::-2-38-::-2-38-:

ماهم مثل بهی جامان نودانیم چرایه بار هم که امدیم ستایش مشاهده کنیم طاهرجانمان فوتید؟:-2-28-::-2-28-:
برارهای مبارک به مهدی پاکدل{باعرض پوزش:-2-01-:}لقب پرمسمای کتکخور
جسمی وروحی صداسیماراداده اند:-2-06-::-2-06-:.
استدلالشان هم این میباشدکه دراولین شب ارامش که آنگونه ضایع شد-درعزیزی که ناپدیدشد هم بدان سان زنش گم شد.دربیگناهان که کلازندگیش به هم ریخت +رفت به داخل کما-
اینجا هم که رسما مرد:-2-35-::-2-35-:
خوب کتک خوره دیه:-2-35-::-2-35-: ماافطارزیادی نکردیم چیزی وارد رگ های خود فرموده برمیگردیم بامثنوی مزجلاتمان

اری فضای غمباراینجا مارااغفالید :mrgreen::-2-39-::-2-39-:ماتقصیری نداشتیم خو:-2-15-:
بهدانوشت:ماالان که مطلبمان رادیدیم کلی ذوقیدیم زیرا ییهوناغافل وایرلسمان رفت{............}داخل کمانک حرف های بدبد میباشد پیگیر نشوید که=بن شدمان.اخر وایرلس هم اینقدرسرخود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-33-::-2-33-::-2-33-::-14-::-14-::-2-01-::-119-::-119-::-119-:امروز چندبار مارا تالب سکته:-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-42-::-42-::-42-:
این شیطان بدجوری زیرگوشمان ویزویز مینماید::-2-21-::-2-21-::-2-21-::-2-21-::-2-21-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:
بروووووووووووو روترش را تکه تکه کنننننن :-109-::-109-::-19-::-19-::-19-:
برووووووواداپتورش راجزغال کن :-102-::-102-::-102-::-70-::-70-::-70-:
برو تابداند:-120-:
با مشهدی جماعت هرکه در افتاد ورافتاد:-45-::-45-::-2-32-::-2-32-::mrgreen:
بهدترنوشت:هم اکنون به دلیل saveشدن مطلبمان شادیم مثنوی مجزلاتمان باشدبرای وقتی که لازم باشدبه مینای عسیسم بگویم یه من مشهدی چندوجب مشکل داره:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
فاطیماجون نوشت:امیدوارم نوای زیبای عشق همیشه درزندگیت به گوش برسدممنونم که نوشتموخوندی خانومی
امیدوارم مثل حاجی وحاج خانوم {لقبی که من وپت ومت برای مزاح بابامامانمونو باهاش صدا میکنیم }ماواسه هم بمونین.اخه سوژه خنده ان این دوتاکفتر:mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-:
مادرمحترم رفته واسه شویش بعداندی سال زندگی یه جاسوییچی قلب قرمزی گرفته بامضمون تقدیم به همسرعزیزم جوادفککککککک کن!!:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-: ماهم مراتب نامردی را کاملارعایت فرموده تاتوانستیم خندیدیم:-2-35-::-2-35-::-2-35-::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
یک دقیقه تفکر:میناجان دوستان همه گفتنیارو گفتن من یه نمه اززنده گیمو برات میگم .صریحه ناراحت نشو.تا3سال پیش منم عین توبودم اصلاقدرزندگی اروممونمیدونستم برای همین هرمشکل کوچیک برام میشد بدبختی .تااینکه 3سال پیش من وخانواده ام درگیرمسئله ای شدیم که دوسال جهنمی برامون رقم زدبطوری که هیچ وقت فکر نمیکردم شرایط بازم عادی بشه.جالب بود.حسرت همون روزای عادیمو میخوردم.درنهایت لطف مستقیم خدابود که حل شد.هنوزم مشکلات عادی دارم ولی خوشحالم که عادین وخدای رو به خاطراون مسئله ودرسی که بهم داد به خاطر تکتک لحظه های عادی زندگیم شکرمیکنم.هرشب فکرمیکنم چند نفراون بیرونن بدون سرپناه؟یاچندنفرتوکشورای ناامن زندگی میکنن. وخداروشکرمیکنم.
دوست داشتی جای من باشی وببینی مامانت درکمترازیک صدم ثانیه جلوی چشات بخاطرناخالصی دارو داره میره وتوهیچ کاری ازت برنمیادواگرکمک مستقیم خدانبودقطعا............................ ...........
دوست داشتی در9 سالگی تامرزدیالیز شدن بری ودردو زجر واستغاثه مادرت رو ببینی؟تو2سالگی توبیمارستان بستری شی واگرنبودصاحب این شبها شایدمن الان.................

قدرداشته هاتو بدون عزیزم وازاجرهایی که به سمتت پرتاب میشن دیواری بساز برای محافظتت :-2-40-::-2-40-:

+Lily
28 خرد 1390, ساعت : 02:18 قبل از ظهر
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد ...

وقتی شعری رو که فاطیما گذاشته بود خوندم یاد مژگان افتادم / چون تو وبلاگش نوشته بود این شعرو میخواد
و من هرچی دنبال شعر تو دیوان فروغ گشتم نتونستم پیداش کنم
خنده داره که از همه ی خاطره ی فاطیما من اینو گرفتم ، نه ؟
اینکه من بگم همه تو زندگیشون مشکل دارن مرهمی واسه ی فاطیما نمیشه
به قول بهی « چیزی از مشکلش کم نمیشه » / تنها درمانی که واسه این چیزا هس اسمش صبره ...
متاسفانه من خودم آدمی هستم که حتی اگه تو زندگیمم بی غم باشم میگم یه جای کار خرابه حتما یه جایی یه ایرادی هس و من نمی دونم / ما عادت کردیم که مشکل داشته باشیم / اگه مشکلم نداشته باشیم می ترسیم که لابد یه گنده اش منتظرمونه
منظورم به فاطیما نیس ها / منظورم من نوعی بود


هزار بار گفتم که من موقع کنکور درس نخوندم و اونی که ازم انتظار داشتن نشدم ! یعنی در واقع همه رو از خودم ناامید کردم
وقتی حالا میگم میخوام امسال ارشد بدم ، برادرم ( مهندس مکانیکه ) بهم تیکه پروند اون موقع که باید درس می خوندی که نخوندی
منم بدون اینکه عصبانی بشم گفتم : خوب یه اشتباهو که نباید دوبار تکرار کنم
البته بعدش بغض کردم ! که باعث شدم بقیه اینقدر تو تواناییام شک کنن !


بدان خدایی که گنج های آسمان در دست اوست ، به تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را به عهده گرفته است ، تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند ، درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند بین تو وخودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند و تو را مجبور نکرده که به واسطه ای پناه ببری و اگر گناه کردی ، در توبه را نبسته ، در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر نو عیب نگرفته ، در آنجایی که رسوایی سزاوار توست ، رسوایت نکرده و برای بازگشت به سوی خود شرایط سنگینی مطرح نکرده است .
هر گاه او را بخوانی صدایت را می شنود و وقتی با او دردودل می کنی ، راز تو را می داند ، پس حاجت خودت را به او بگو و آن چه در دل داری برای او بازگو ، غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن ، تا غم های تو را برطرف نماید و در مشکلات تو را یاری کند .
و از گنجینه های رحمت او چیزهایی را درخواست کن که جز او کسی نمی تواند عطا کند . خداوند کلیدهای گنجینه های خود را در دست تو قرار داده که به تو اجازه دعا کردن داد .
نهج البلاغه ، نامه 31
بهش احتیاج داشتم ، به این حرفا که آرومم کنه و امیدوار
کاش منم مثل امام علی (ع) چاهی رو داشتم که سرمو می کردم توش و حرف میزدم
باز خوبه که اینجا هست و خوبتر اینه که کسی حق نداره جلوی حرف زدن منو بگیره وگرنه بعید نبود نمی زاشت اینجا رو هم داشته باشم
کی گفت کاش یه دکمه زیر گوشمون بود که هر وقت نخواستیم چیزی رو بشنویم اون دکمه رو بزنیم ؟
واقعا چیز مفیدیه !:-2-39-:

نگو طفلی دل سپرده ...یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه ، قلبش ... تا حالا از غم نمرده
می دونی زندگی سخته ...بار حرف زور زیاده
کسی برده که قلبشو ... به دست غم نداده
نگو طفلکی منم ، من ...من شهامتم زیاده
هیچکسی هنوز تو دنیا ... مثل من که دل نداده
مثه پرواز پرنده ... توی قلب آسمونا
من دلو به عشق سپردم ...توی قلب کهکشونا
پر زدم من توی چشمات ...با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدم و ...آغاز کردم

آرام.د
28 خرد 1390, ساعت : 02:42 قبل از ظهر
بامداد 28 خرداد 1390

سلام وقت به خیر :-2-40-:

امیدوارم حال دوستانم خوب باشه و اگه مشکلی باعث دغدغه ی ذهنی شون شده به لطف خدا و درایت و تدبیر خودشون هر چه زودتر رفع شه
این روزا همچنان دارم استراحت می کنم منظورم اینه که هنوز فعالیت جدیی رو شروع نکردم فعلاً دارم برنامه ریزی می کنم :-2-38-:
چند روز اخیر ذهنم مشغول مسأله ی خاصی بود که تونستم با کمی تمرکز و سنجیدن جوانب با اون کنار بیام نه این که مشکل حل شده باشه نه فقط توکل کردم به خدا و وکالت دادم بهش که خودش هر طور صلاح می دونه قضایا رو پیش ببره البته تکلیف خودم رو تا جایی که مربوط به من می شد انجام دادم بقیه ش رو دیگه سپردم به خودش :-2-41-:
امشب هم شام رو به اتفاق خونواده رفتیم به یه زیارتگاهی روحیه ام خیلی بهتره و الان خدا رو شکر خیلی آروم ترم

و اما پی نوشت ها:
ـ سهیلای نازنینم خوشحالم که برگشتی امیدوارم هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری:-2-40-:

ـ فاطیمای عزیزم نبینم زانوی غم بغل گرفتی تجربه ثابت کرده بزرگترین دلشوره ها هم بالاخره گذشته، تو بگو تو این دنیا چی موندگاره که مشکل تو موندگار باشه

ـ مژگان عزیزم منم مثل تو وقتی کوچیکتر بودم خیلی از تصحیح برگه امتحانی خوشم می اومد یه داداش دارم که وقتی سوم دبستان بود یه معلم داشت که همیشه برگه های امتحانی کلاس رو می داد به اون که بیاره خونه و تصحیح کنه ( چون شاگرد اول بود ) من و دو تا خواهر دیگه ام تو تصحیح کمکش می کردیم یعنی بهتره بگم اصلاً نمی ذاشتیم داداشمون به برگه ها دست بزنه و چه دقیق هم تصحیح می کردیم:-2-38-: آقای معلم که دید برگه ها همیشه دقیق و با وسواس تصحیح می شن دیگه تند تند امتحان می گرفت و ما هم همچنان خستگی ناپذیر برگه ها رو تصحیح می کردیم:-2-37-: و جالب اینجاست که سال های بعد اونم همراه داداشم به مقاطع بالاتر صعود می کرد:-2-28-: و شاید به جرأت بتونم بگم تو اون سه سال جز امتحانای پایانی زحمت تصحیح همه ی برگه ها به عهده ی ما سه تا خواهر بود و چقدر هم کیف می کردیم و از بازی های جالب روزگار برات بگم که الان هر سه تامون دبیر شدیم خواهرام همچنان با علاقه برگه هاشونو تصحیح می کنن اما من نه :-2-35-: شاید یه دلیلش اینه که تصحیح برگه های اونا راحت تره ( یکی شون دبیر زبانه و اون یکی هم دبیر ریاضی ) وای ببخش چه پ.ن طولانیی!

ـ بهی جونم امیدوارم بهت خوش بگذره پیشنهاد می کنم حس و حالت رو عوض کنی و بیای خاطره تو تعریف کنی چون فکر کنم همه ی دوستان با خاطره های تو روحیه شون عوض می شه:-2-41-:

ـ سمانه ی عزیز خیلی خوشحالم که اینجا خاطره می نویسی :-2-40-:

ـ راستی روز پدر رو به بابام ( آیلی ) تبریک گفتم:-2-37-: خندید و گفت نمردیم و تبریک روز پدر هم بهمون گفتن ( قبلش فکر کنم روز مادر رو هم به شبنم گلم تبریک گفته بودم مثل خاله بازی می مونه خوشم میاد :-2-38-:)

ـ مینای عزیزم :-2-40-:( منظورم میس مینی ـه چقدر اینجا مینا داریم :-2-37-:)

ـاین گلا هم برای بقیه ی « مینا» ها :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ـ اینا هم برای بقیه ی دوستای خوبم تو این تاپیک :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-: ...

ـ لیلا ( لوسی ) و نادی و همه ی دوستایی که مدتیه خاطره نمی نویسید اما می خونید ! ما دلمون خاطره هاتونو می خواد به تلخش هم راضی ایم :-2-15-:

« اعمال ما وابسته به ماست همچون پرتو فسفر به فسفر؛ راست است که درخشش و شکوهِ ما از این اعمال است، اما این امر صورت نمی پذیرد مگر به بهای فرسایش ما. »

خدا نگهدارتون :-2-40-:

fatima_59
28 خرد 1390, ساعت : 02:45 قبل از ظهر
سلام
اومدم خونه اون یکی خواهرم ، مهدی تو اتاق بغلی خوابه و منم تو تاریکی نشستم پای سیستم و با علی مسیج بازی میکنم ، خدایا شکرت که بعد گذشت 4 سال هنوز وقتی از هم دور میشیم دلامون تاپ تاپ میکنه برگردیم و دوباره با هم باشیم ..
ببخشید که پست قبلیم حالتون رو گرفت ، ولی واقعا شعرهای فروغ بهم ارامش میده ،با همه تلخی هاش جریان زندگی داره...
ممنون زهرا دوست جدید و عزیز ، برام خیلی جالب بود که همه چیز رو در موردم میدونی ، حرفهات به دلم نشست ، از اشناییت خوشحالم همشهری ...
بهی جان عذاب وجدان گرفتم که با حرفهام ذوق و انرژی رو ازت گرفتم .. ببخشید .. امیدوارم بی نهایت اونجا بهت خوش بگذره ...
لی لی رک بودن و سادگی حرفهات رو دوست دارم ،همیشه همینطور بمون ، مثل یه دریا میونی که ارامشش قشنگه و لذت بخش و وقتی طوفانی میشه بازهم هم با جذابیت بهش نگاه میکنی ..
نمیدونم این حس مزخرف از کجا اومده که حس میکنم چند نفر بدجوری ازم دلخورن..امیدوارم اینطور نباشه و بی خبری من رو بذارن به حساب حرفهای پست قبلی ...
الهه نمیدونم چی بگم .. امشب که دیدم از ماهنامه کنار کشیدی بدجوری بغض کردم .. انگار یه حامی تنهام گذاشته رفته ...
سعید عزیز ، ممنون که همیشه ب فکرم هستی ، واقعا هم هیچوقت به خنده های کسی اعتماد نکن ، پشتش ممکنه بغض سنگینی باشه ...
مخصوص مینا نوشت :

([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
خدایا به من قدرت بده هر انچه که نمیتوانم بپذیرم تغییر دهم و هر انچه که نمیتوانم تغییر دهم بپذیرم . و خدایا به من بینشی ده که این دو را از هم تشخیص دهم

مژگان گلم جوابت طولانیه فردا حتما در موردش برات توضیح میدم ..اگر هم دوست داری هم رو ببینیم

نیمه شب همگی خوش

شبنم
28 خرد 1390, ساعت : 03:24 قبل از ظهر
من اگر امشب خاطره ننويسم احتمالا غمباد ميگيرم. شوما كه دوست نداريد من غمباد بگيرم :-2-31-:

ما كماكان مهمان پذيريم :-2-38-: شوما هم اگر مهمان داريد تعارف نكنيد خانه ي ما هنوز اندازه يك خانواده ديگر جا دارد :-2-37-: روزهاي خوبي بود اين دو روزه با همه مهمون بازياش و اينا كلي استراحت كرديم :-2-32-:

روي حرفم با ميناست .البته ربطي به خوندن پست امشبت نداره دختر گل ، خيلي وقتا خاطراتت ذهنم رو درگير ميكنه. من فكر ميكنم بزرگترين مشكل خيلي از ماها " دنياي مجازيه " . مينا شايد من تو دنياي مجازي خودم رو خيلي خوشبخت نشون مي دم ولي در واقعيت اون چيزي كه نشون مي دم نيستم. شايد عادت دارم ديگران رو توي خوشيهام سهيم كنم و اينه كه تو وقتي خاطرات منو مي خوني احساس ميكني يه چيزي از من كمتري ( منظورم از من ، من ِ نوعيه ) همه ما همون قدر كه نشون مي ديم همه چي تموم نيستيم مينا جان. من اونقدرها كه نشون مي دم موفق نيستم. بهي اونقدر كه نشون ميده شاد نيست . مينا اونقدر كه نشون ميده سرسخت نيست ... هيچ كس 100 % اون چيزي كه نشون ميده نيست. هر كدوممون يه جنبه از شخصيتمون رو پشت پستهاي زيبايي كه مي ديم مخفي كرديم مطمئن باش. بازيگراي بهتري هستيم. تو هم سعي كن خوب بازي كني.

اشتباه نكن نه شكايت ميكنم و نه بهت ميگم دركت ميكنم چون نميكنم. چون تو موقعيت تو نبودم و نيستم پس نميتونم بگم مينا آروم باش . چون منم تو اون موقعيت آروم نمي بودم.
فقط ميگم دغدغه هاي آدم و شرايطش توي طول زمان تغيير ميكنه . من هم يه روزي بزرگترين آرزوم اين بود كه موزيكدان بشم. اوووووووووه سالها فقط آرزوشو داشتم چون شرايط خانوادگيم اجازه نميداد برم كلاس موسيقي. تا پارسال كه به همت خودم رفتم كلاس ديدم نه بابا اصلا استعدادش رو ندارم :-2-06-: خيلي چيزاي ديگه بوده كه هميشه واسه ام كمبود بوده ولي وقتي هم بهشون رسيدم ديدم چيز خاصي نبوده كه بخوام حسرتش رو بخورم.

كاملا حق داري اين احساس رو داشته باشي ولي حق نداري در جا بزني دختر خوب. ميتوني تغييرش بدي تغييرش بده نمي توني با رضايت بپذيرش چون تقديرته. من عكسات رو تو في.سبوك ديدم . با شرايطي كه توي پستت گفتي مشخصه كه خودت هم داري تلاش ميكني يه سري چيزا رو عوض كني تلاشتو بكن يا ميشه يا نميشه. نشد فداي سرت حتما چيز بهتري در انتظارته .

خوشي هاي بزرگتري توي زندگي هست. مثل سلامتي پدر و مادر ، داشتن تن سالم و روحيه ي شاد. اينا شعار نيست بعد از سالهاي سال ، وقتي يه سري چيزا رو خودت تجربه كردي به اين ميرسي كه آرامش فكري بهترين چيزيه كه يه آدم ميتونه داشته باشه نه موقعيت شغلي نه موقعيت اجتماعي نه ثروت آن چناني نه خانواده آن چناني. همه اينها خوبن ولي همه چيز نيستن

اين فاطي رو ببين : نمونه ي بازر يه آدم ناشكره . خونه خودشونه ميگه دلم مامانمو مي خواد. خونه مامانشه مياد پست دپ ميده. پيش عليه از يه چيز مي ناله دوره ازش از يه چيز ديگه . كلا رو سيستم غر غره توقف هم نداره :-2-17-: اميدوارم هميشه شرايطش خوب باشه ولي انقدر مشكلات بزرگ نداشته فكر ميكنه مشكلات پيش پا افتاده اش ته مصيبته :-2-37-: تو سعي كن اينجوري نباشي باشه :-2-31-:
ما كلا آدم منبري هستيم كافيه بهونه پيدا كنيم :-2-22-:

اميدوارم هفته ي پيش رو واسه همه هفته ي شاد و پر از موفقيتي باشه :-2-40-:

در ضمن : مينا اون آي لاو يو تو دفترت خطاب به كي بود چش سفيد :-2-33-:

پ.ن. midnight girl تسليت ميگم گلم ايشالا كه مشكلي واسه مادرتون هم پيش نمياد نگران نباش عزيزم

.arsana.
28 خرد 1390, ساعت : 03:37 قبل از ظهر
فورگیو می :-2-10-:چون میخوام تو این پست دخترخاله ی همتون بشم :-2-23-:

هالو(hallo)(الان من داد زدم:-119-:)
این دفه اصلا دوس ندارم خاطره بگم:-2-42-:
پستارو خوندم دلم گرفت
ولی من به شخصه باید واسه یک لحظه هم که شده لبخند روی لبای شما بیارم :-2-01-:
اصلا دوس ندارم انقدر غمگین باشین
آقا من بی تجربه ، نفهم ، کر ، کور، لال :-2-26-: کاری ام ندارم چی تو دلتون میگین :-2-08-: اگه نیشخند میزنی بزن :-2-41-:اگه میخوای بگی تو چی از زندگی میفهمی ؟ بگو:-2-41-:اگه قراره بگی بچه کوچول اونم بگو :-2-41-: اگه هم مسخره می کنی مسخره کن:-2-41-:اگه هم میگی تو یه الف بچه ؟ به خدا من یه ب بچه ام:-2-32-: ولی جا داره از سروران دولت نود و هشت خواهش کنم که اون دنیا سر پر صراط یخه ی منو نگیرین که خاطره نمی نویسم:-2-35-:

خب این مقدمه بود :-2-38-:

من شروع میکنم با انواع و اقسام مدل ها:-2-37-:همه که با یه مدل لبخند نمیزنن:-2-26-:میزنن؟:-2-37-:(لی لی تو از کجا فهمیدی من از این شکلک خوشم میاد؟:-2-37-:دخترجان تو علمی از غیب به همراه داری :-2-27-:)

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بخندین که اگه بی مزه بود (که هست:-2-38-:) بازم خندیده باشین
اول از سریال های طنز خنده درآر(:-2-02-:) ایرانی شروع می کنم :-2-22-:
سریال : چهارخونه / شخص: شمبه / مخاطب:ملت 98 / رده سنی:از 8 تا 9(ایده اش هم از نام و نشون سایتمون گرفته شده :-2-43-:) / آلات ضرب و جرح مناسب برای کشتن شمبه بعد از خواندن این متن بی مزه :قاشق مرباخوری ، چنگال 3 سر ،آبنبات آلوده به رزٌ مهلک ( سم کشنده) ، یک عدد دست چنگال شده ( دستتون رو جوری بگیرید که انگار میخواید چشمای یکی رو از کاسه دربیارین )/ نتیجه اخلاقی از ضربه: سکون و آرامش بازگشته به قلب زخم خورده

شمبه- یَک روز بر خانَه نَشستَه بودیم داشتم تی وی لوزین تَماشا می کردیم . عیالمان چهار شمبه داد زد: هوی شمبَه
گفتیم : جانِ دلُم دو شمبَه
دادی زد گوشمان را بر باد داد پرده اش را هم ترکاند : ها چَه گفتی؟!!!
یَکهو به خاطرمان آمد که عیالمان چهارشمبَه است .عیال دیگری ستانده بودیم او نامَش سه شمبَه بود .
هَوار بر سرمان شد. زلزله ای خانه را تَکاَن تَکان داد که آوارَش بر سرمان می ریخت و همین یک تار موی ماندَه بر سر کچلَمان هم می کَند.
ها بهتان گَرامَر روستای هفتَگی مان را نگفتیم .
روزی روزَگاری پدربزرگمان بر خانَه نشَستَه بود و تخمه نَ می شکَست .مادربزرگمان را صدا زد:هی؟
مادربزرگمان جواب داد: جانُم هو؟
_خوابی دیدُم
_چو؟
_خواب دیدُم یَکی داشت با یَک آهَن حرف میزد می گُفت شمبه بیاور .بیا اسم بچه مان را بوگوذاریم شمبه .دیدی خدا خودش راهنَماییمان کرد .
مادربزرگمان هی نَشست و گَریه گَریه زار زد. پدربزرگمان هو گفت:
_تو را چَه شده؟
_به خوابَ ما هم آمد گفت بذارش یَک شمبه ولی جدمان را چَه کنیم . او سفارَش کرد اینها خوابهای شَیاطینی ست و بوگوذاریم هیا یا هوا .
_جدٌمان که کفَنش را هم پوساندَه . استخوان هایَش با عنوان خاکَ شیر در میادینَ انقلابَ تَهَرانِ بوزورگ استوفاده می شوَد.
_یعنی هر کاری بکنیم نَظارَتی ندارد؟ کابوسَ نَ می بینیم امشب؟
_نَ بابا.چَه حرف ها میزنی ها.خودم خاکَ شیر را خریدم خوردم.
مادربزرگمان بر خود لرزید و گفت: بَدان مَن؟
_زن شما که کابوس میدیدی؟ چَه شد؟ رویا شد؟
از آن پس مادربزرگ و پدربزرگ هر وقت می خوابیدند خوابی میدند که اسم های ما پسران و دختران ایل را متعیٌَن کرد.هر وقت پیرهن زری با آهن حرف میزد اسمی که مینگفتش میشد دختَرانَه اگر کاکل به سری می گفتد میشد پسرانَه .ایی شُد کَه ما شدیم شمبه عیالمان شد چهار شمبه .
ولی ما عیال دیگری هم کابین کردَه بودیم با نام دوشَمبَه .در زیبایی ده با ده یادَمان نمی آید چند بود . تحصیلاتَ ما یاد گَرَفتن دو کَلَمه بود یَکی عزیزوم یَکی جانَ دلُم .آن زمان می گفتند خودتان باید تجربه کنید تا یاد بَگیرید ما هم برای تجربه کردن آمدیم تَهَران بوزورگ و از انسان هایی غریب و عجیب که با آهن حرف می زدند تجربه اندوختمان شد.هر چند هنو در گرامَر تَهَرونی ها موشکل داشتیم فِراوان .
مثلا آن روض نَشسته بودیم بر تا کَسی یکهو ماشین بران گفتش: هو
ما فکر کردیم پدربزرگمان را دیده. ذوقی زدیم ناپَیدا . با هیجان داد زدیم ها پدربزرگمان را دید. گفت:اِ پدربزرگ شما بود؟ گفتیم :اِ همان جا بهمان گفت: هری. و در ماشین را باز کرد.
ما پیاده شدیم ولی فکرمان مشغول بود او عمو هری مان را هم دیده بود!همان عمویی که آن سر دنیا در هری پاتل زندگی می کرد. به ما گفت تل فُظش را ولی ما یادمان نمی آید. حَس می کنیم به آل ز مایر دچار شدیم. این روزها بین ایل هفتَگی این مرض عجیب مُد شدَه.
ها پرحرفی کردُم؟ چَه گفتی ؟ قاشق؟ هواربر سرماان؟ جلو نیایی یَک وقت؟ ما آرزو داریم هنو میخواهیم کلی زن بستانیم و اسمشان را بوگوذاریم دوشمبه1 دوشمبه2 دوشمبه 3 ها ما خیلی ذوقی شدیم. خیلی هال دارد.


کلی از تراوشات مغزم بود:-2-37-:حس و حال روش دیگه ای هم ندارم :-2-43-:ولی اگر خواستین اینو هم گوش بدین دیگه با انرژی مثبت روز دیگه ای رو شروع کنین:-2-38-:
به خدا به خدا .این تن بمیره دانلودش کنین:-105-:بعدش گوش بدین :-63-:این اولین و آخرین خواهش منه :-2-37-:کلی صبر کردم تا آپلود کردم واستون :-2-34-:
123 ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
بخندید بر این روزگار زپرتی :-2-38-:
ها گودنایت:-2-37-:

Behnoush
28 خرد 1390, ساعت : 03:47 قبل از ظهر
لیلا جانمان خدا امواتت را بیامرزد:-2-36-: بیا حالی این بچه وکن:-2-43-: هر چند امشب فکرکنیم یه کم حالیش شد قربانش برویم:-2-32-: ما هیچ وقت نخواستیم شما فکر کنید ما خیلی ادم شاد و نمی دانیم بی مشکلی هستیم...ما خیلی وقتها انقدر سگ و بد اخلاق می شویم که کسی جرات نمی کند دم پرمان بیاید...این بعضی وقتها از قضا بسیار پیش می اید...طوری که دیگر همه کسانی که با هم صمیمی نیستیم هم می دانند..خوب اینجا محیط طورییست که اخلاقها خیلی خوب دستتان نمی آید..اینجا ما وقتی ناراحت باشیم خفه مان می گیریم گوشه اتاقمان می تمرگیم خو شمانمی فهمید:-2-37-: ما کلا با صمیمی ترین کسمان هم نمی توانیم از مشکلاتمان بگوییم چه برسد بیاییم خاطره اش را بنویسیم همه بخوانند:-2-35-: کلا درد دل کردن در دهانمان نمی چرخد ...قصد نداریم خودمان را برایتان معنا کنیم بگوییم ما اینجوریم انجورییم...نه ولی اگر می بینید در پستهایمان پشتک می زنیم فکر نکنید همینجور کلا روزگارمان به پشتک زنی می گذرد:-2-37-: ما قصد نداریم نقش بازی کنیم ..هیچ وقت دروغی هم در خاطره هامان نگفتیم...اما خوب خیلی وقتها وقتی داشتیم گریه می کردیم برایتان شلککِ خنده فرستادیم:-2-37-: خیلی وقتها وقتی داداشمان طبق معمول خیلی وقتها در بیمارستان بستری بود ، از شدت درد شبها مجبور بود نشسته بخوابد خانه مان مصیبت کده بود مامانمان از شدت گریه چشمهایش وا نمی شد با یک خاطره از غذای ظهرمان فکرکردید وای ما چقدر خوشبختیم:-2-37-: هر چند این یکی از قدیمی ترین و کوچکترین دردهای خانه ی ماست که همین یکبار به ان اشاره نمودیم دیگر هم دوست نداریم درموردش حرف بزنیم...هنوز هم قصد نداریم از مشکلاتمان بگوییم به قول مهدی جانمان ما اگر بخواهیم از مشکلات زندگیمان بگوییم برایمان تاپیک همدردی وزنید:-2-38-:
اما اعتراف می کنیم که همیشه سعی کرده ایم از کوچکترین اتفاقهای زندگیمان لذت ببریم...
ما منظور مینا جانمان را خیلی خوب فهمیدیم...نمی دانیم چرا همه تان گیر ودادید به ان تار بدبخت و دوچرخه سواری...مینا اصل حرفهایش چیز دیگری بود...می دانیم مهدی هم فهمید...البت خیلیهاتان ان بعد نوشتی که مینا پاک وکرد را ندیدید...
مینا جانمان ما خود با وجود انکه محدودیتهایی که تو می کشی را از این نظر که تو گفتی نداشتیم اما همیشه مثل سگ تلاش کردیم برای زندگیمان...تو هم می توانی...مشکلات را نه خط بزن نه انکار کن نه مغلوبشان وشو:-2-37-: ما باز هم می گوییم فردایت در دستان خودت هست...امروز عاقل باش تا فردایت را هرز ندهی با عقده های امروز...
ما فعلا می رویم..آرام جانمان امروز خیلی روز خوبی بود برایمان...دوست داشتیم خاطره اش را بنویسیم..شاید فردا نوشتیم...ما همیشه فکر می کردیم خاطرات شاد نویسی دل دوستانمان را شاد می کند اما فکر نمی کردیم کار به قیاس و نتایج اینچنینی بکشد:-2-39-: ما رفتیم..خاطره ی دوچرخه سواری را فردا شاید بنویسیم....شب دوستان و دشمنان خوش....راستی فردا ما و مهدیو مهسا و مینا روزه ایم بقیه رانمی دانیم :-2-38-:

ღ ghazali ღ
28 خرد 1390, ساعت : 04:02 قبل از ظهر
خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم ...
اول سلام ...
وزای مهمی از زندگیم داره شروع میشه ولی تو خودت احساس ضعف میکنم واسه روبه رو شدن با اون ها نمیدونم میتونم یا نه ؟؟:-2-35-:
خوابم بهم خورده شدید ... امروز مهمون داشتیم خالم اینا ...
جدیدا ... ( هیچی ولش کن ) فعلا توی دنیای ولش کن زندگی مینیم ...
امروز داشتم سعی میردم که م بهتر باشم .. ولی بازم نشد ....
باید به خدا بگم یه کاری واسه این اخلاق ما بکنه هرجند ...
نمیدونم ولی هی راه مین بهم میگن عوض شدی ...
اصلا خوب نیست اینو تو گوشت بخونن ...هیم بگن ...
به این نتیجه رسیدم بد نیست گاهی گوش بدم به حرفای بقیه ....
ولی چه قدر بده هی صفات بده آدم بکوبن تو سرش شاید واقعا ایجوری نباشه ... اینقدر ه بقیه میگن تلقین میشه ... خود خواه سنگدل بی توجه ..
خاطرات همتون خوندنیه ... :-2-40-:

Mina
28 خرد 1390, ساعت : 09:10 قبل از ظهر
ميدونم...ميدونم..حرفاي ِ همه تون رو قبول دارم...خيلي خيلي هم قبول دارم...
ولي به قول ِبهي، من منظورم به اون چيزايي كه گفتم نبود...
منم ميدونم سلامتي بهترين آرامشه...
شاد بودن بهترين نعمته..

خيليا هستن كه يه لحظه اينا واسه شون آرزوئه...

منم اينا رو دارم....ناشكرم نيستم....هزار واسه هر لحظه هش هم شكر ميكنم...
ولي اون حرفايي كه گفتم...به بهي هم گفتم..زدم به سيم ِآخر و تا بيام هم پاكش كنم..دير شد...

ببخشيد جو ِتاپيك رو متشنج كردم...

اين روزا ميگذره و ميدونم كه بعدا خودم به خودم ميخندم..پس سعي مو ميكنم به روي ِخودم نيارم..


رو نوشت به خدا: خدا يادت نره ها:-2-33-:امروز صبح رو..:-2-33-:
رو نوشت به: عسل..زهرا...سمانه...فاطي....و همه دوستان...
همه حرفاتونو قبول دارم...جز به جزءش رو... و سعيمو هم ميكنم كه محكم باشم...قوي باشم...

Star_69
28 خرد 1390, ساعت : 09:44 قبل از ظهر
سلام.
امروز امتحان دارم و هنوز هیچی درس نخوندم و نمیخوام بخونم دوست دارم ببینم حافظه ام هنوز به اندازه ی دوران مدرسه قوی هست یا نه :mrgreen:

این خاطره از قلم افتاد!رفتم سر کلاس زبان یادم رفت گوشیم رو سایلنت کنم قانمون اینه که اگر گوشیت زنگ بخوره باید کل کلاس رو بستنی بدی و گوشی مرده شور برده ی منم زنگ زد و استادم مجبورم کرد برم بستنی بخرم خدا خیر بده بستنی موشکی رو :-2-30-:برای 50 نفر بستنی خریدم پوست کیف پولم کنده شد:-2-30-::-2-30-:نکته ی حرص در بیارش این بود که اونی که زنگ زده بود اشتباه گرفته بود:-2-30-:

بچه که بودم عاشق نقاشی بودم دلم میخواست برم کلاس نقاشی و نقاش بشم اما بابام معتقد بود تا وقتی درس هست باید قید هر کار متفرقه ای رو زد و تابستون هم مختص رفتن به ولایته!در نتیجه کلاس نقاشی بی کلاس نقاشی.یک بار بیشتر به بابام نگفتم میخوام برم کلاس نقاشی و تا چند روز دپرس بودم ( سوم راهنمایی بودم اون موقع) اما یک روز تصمیم گرفتم خودم تلاش کنم.رفتم بیرون و یه کتاب طراحی خریدم و یه دسته برگه و تمام مدادای مورد نیاز طراحی و وسایلش رو.
یک نایلون بزرگ شده بود.اومدم خونه به بابام گفتم وسیله ی نقاشی خریدم خندید.
رفتم توی اتاقم و هر وقت زمان خالی داشتم مینشستم و از روی نقاشیا میکشیدم تا کم کم دستم راه افتاد.تابستون سالی که رفتم پیش دانشگاهی قانون ولایت رفتن لغو شد و من بدون اینکه به ددی بگم از مامی اجازه گرفتم و یه کلاس نقاشی نزدیک خونه ثبت نام کردم.5 جلسه رفتم اما دیدم استادش چیزی نداره که بهم یاد بده و منصرف شدم و کلا هوای نقاشی از سرم پرید ... الان ماههاست دست به مدادای طراحیم نزدم و تخته شاسیم رو هم نمی دونم کجاست اما وقتی اسم نقاشی میاد یه حس خوبی بهم دست میده!من به خاطر عقاید پدرم یکی از علایقم رو از دست ندادم!تنهایی به دستش آوردم...
همیشه نباید دیگران حامی ما باشن گاهی وقتا قراره خودمون حامی خودمون باشیم.
مینا من تمام محدودیت هات رو درک میکنم و با همونا هنوزم دارم دست و پنجه نرم میکنم اما اگر یکی از بیرون به من نگاه کنه میکنه ماشالا بی غم! ماشالا آزادی! اما حقیقت اینه که نیست فقط من شرایط رو با خواسته هام میزون کردم و برای داشته هام جنگیدم به همین راحتی...
همیشه جنگیدن بهترین راه نیست.اما پاک نکردن صورت مسئله همیشه بهترین راهه!صورت مسئله هات رو بشکاف مینا و دونه دونه شون رو تحلیل کن و به نتیجه برس اون وقت می بینی که هزارن هزار راه حل برای رسیدن به خواسته ات وجود داره:-2-40-:

پ.ن:مینا گلی با متشنج کردن فضای تاپیک موافق نیستم!اینجا خاطره نویسیه و قراره دل ما از غصه خالی شه قرار نیست فقط شریک شادی هم باشیم گلی.
من برخلاف بقیه پست شاد هم از تو دیدم
شاد باشد و مانا مینا جونم.
دوزت میدالم
منبر هم دوز میدالم
با الی هم قهلم:-2-42-:
دوست دارم شری رو هم بزنم:-2-33-:
(برای دو مورد بالا هیچ دلیلی ندارم)
مامی سردبیر:-2-40-::-2-41-:

منبر دوز دالیم :-2-16-:

همین!:-2-38-:

نیلوفر آبی
28 خرد 1390, ساعت : 09:50 قبل از ظهر
درود بر دوستان نازنین!
این خاطره مال دیروز و دیشب! خودم خیلی خندیدم! دیدم حیفه اگه شماها رو توی خنده خودم شریک نکنم!
فقط با عرض پوزش خیلی طولانیه!
من خیلی آدم خراب کاری هستم. همه فامیل و دوستان هم می دونن! یا توی در و دیوار و دار و درخت و پرچین و جوبم! یا زدم شیشه ای، ظرفی، گلدونی چیزی شکستم! کلا خیلی خیلی خیلی خیلی خراب کاری می کنم. بعضی روزها هم این خراب کاری های ناتمام من تبدیل می شن به داستان های دنباله دار! یعنی توی یک روز همه کارهایی که ممکمنه توی یک هفته انجام بدم رو به صورت فشرده تقدیم خانواده می کنم! همه هم دیگه حسابی آب بندی شدن! یعنی همه عادت کردن! خراب کاری هام هم یه جورایی شدن سوپاپ اطمینان خانواده ام! اگه یه روز بدون خراب کاری به شب برسه سریع فکر می کنن که حالم خوب نیست! قلبم درد می کنه یا تنفسم مشکل داره!! بنابراین جهت اطمینان خاطر خانواده نگرانم هم که شده سعی می کنم عمدی یه گندکاری راه بندازم!
دیروز از اون روزها بود! همون روزهایی که از صبح شیش می زدم و برنامه فشرده داشتم! سر میز صبحانه دستم خورد به لیوان چای داداشی، لیوان سرنگون شد توی ظرف عسل! حیف اون عسل!!! نابود شد! بعدش اومدم دوباره چای دم کنم، ظرفش از دستم افتاد زمین! همه آشپزخونه پر شد از دونه های ریز چای! داداشیم گفت:سپید، من نوکر خودت و همه خانواده ات هستم! تا بیشتر از این خسارت وارد نکردی برو به کارت برس! بدو قربونش!
منم با سری افکنده راهی اتاقم شدم. رفتم که یه کم درس بخونم! یه سر هم به سایت زدم. ساعت یک و خرده ای مامانم اومد گفت: سپید پاشو دیگه! ساعت سه می خوایم بریم خونه ناهید! مولودی داره!
داداشی نبود بابا هم که مسافرت بود! قرار شد مهرزاد بیاد دنبالمون! مهرزاد دوست خیلی صمیمی من و داداشیه!!!
ساعت یک ربع به سه بود که مهرزاد اومد. رفتم براش شربت بیارم! طبق عادت روی سرامیک ها لیز بازی کردم! یهو پام خیلی لیز خورد و ولو شدم کف آشزخونه! لیوان شربت هم رفت هوا و اومد زمین! مامانم اومد یه کم غر زد که حواست کجاست و این حرف ها! بعدشم بیچاره چون می دونه اگه به من بگه تی بکش سریع دستم می ره روی قلبم و کولی بازی درمیارم که قلبم درد می گیره، خودش کف آشپزخونه رو تی کشید. منم دوباره واسه مهرزاد شربت ریختم بردم بیرون!
توی ماشین حوصله ام سر رفت. شروع کردم به ور رفتن با سگک کوله مهرزاد که روی صندلی عقب بود! هی باز کردم، بستم! باز کردم، بستم! یهو تق! سگک شکست!!! چشمام از حدقه زد بیرون! مهرزاد خبلی اون رو دوست داشت! از اونجایی که از این خراب کاری ها زیاد می کنم خیلی عادی کوله رو جا به جا کردم.اصلا هم به روی مبارک نیاوردم که گند زدم به کوله محبوب مهرزاد بینوا!
مامان گفت دم یه گل فروشی نگه دار! گل بخریم! من و اون پیاده شدیم. آخه من واسه گل خریدن خوش سلیقه ام!داشتم با هیجان درمورد یه مسئله یا مهرزاد صحبت می کردم که خوردم به یه آقاهه! بیچاره رفت توی دستگاه خودپرداز بانک! این گاردهای محافظ رفت توی کمر بدبخت! فکر کنم ستون فقراتش از وسط یه برش عمودی خورد! بیچاره گفت: خانم حواست کجاست آخه؟!کمرم داغون شد!منم که وقتی این مدلی گند می زنم خنده ام می گیره! مهرزاد بیچاره سریع ماله کشی کرد و از یارو عذرخواست! یارو هم رفت!
رفتیم توی گل فروشی! یه دسته گل خوشگل گرفتیم. داشتیم می اومدیم بیرون نکه می دونم دستم بود، پام بود، شالم بود، کیفم بود، هرچی بود گیر کرد به پایه یه سبد گل! سبد گل تپ افتاد زمین! فکر کنم هشتاد نود تومنی پولش بود! باز هم مهرزاد عذرخواهی کرد و اصرار کرد که پول اون سبد گل رو حساب کنه! بیچاره گل فروشه هم گفت نه آقا!چیزی نشده که... .
البته چیزی هم نشده بود. فقط گل ها حالت چلیده و لهیده پیدا کرده بودند و یه کم کج و کوله و پر پر شدن!
اومدیم بیرون! مهرزاد هی غر زد. هی غر زد. هی غر زد. منم مثلا داشتم متنبه می شدم! سرم رو انداخته بودم پایین داشتم با روبان دسته گل بازی می کردم! مهرزاد اونو از دستم گرفت گفت بده به من!ا لان این رو هم داغون می کنی! منم اومدم اعتراض کنم که پام گرفت به نمی دونم چی!!! داشتم افقی می شدم که مهرزاد بینوا گرفتم. گفت: وای! دیوونه ام کردی خاله ریزه! چرا حواست رو جمع نمی کنی سپید!؟!
بعد من رو تحت الحفظ برد سوار ماشین کرد.
وقتی هم که رسیدیم به خونه خاله ناهید تا بالا باهامون اومد که به قول خودش از پله ها قل نخورم!
این دوست مامانم که یهش می گم خاله ناهید یه گربه داره. از این پرشین ها! خیلی نازه. اسمش پوپک! این پوپک خانم یه عادت بدی داره، می ره زیر مبل می خوابه! دمش هم می مونه بیرون! من حواسم نبود! واقعا ندیدمش! پام رو گذاشتم روی دم این بیچاره! الهی بمیرم! تا حالا دیدید گربه ها چطوری کمرشون قوس برمی داره و موهاشون سیخ می شه و چنگالشون می زنه بیرون؟! دقیقا! مثل تام، توی تام و جری!!! پوپک بیچاره همون طوری شد! بمیرم... بیچاره نفهمید چطوری فرار کنه!!!
مامانم من رو نشوند کنار خودش و نذاشت دیگه از بغلش جم بخورم! یعنی حقم داشت! از صبح فقط خراب کاری کرده بودم و خسارت به بار آورده بودم! بیچاره می ترسید یه گندکاری دیگه راه بندازم. منم که دیدم جمع غریبه است، ترجیح دادم یه جا بشینم که مضحکه غریبه ها نشم!
برگشتنی هم مهرزاد اومد دنبالمون. من که حسابی بابت همه شیرین کاری های ناتمامم شرمنده و خجول گشته بودم، ساکت و صامت نشستم! مامان به مهرزاد گفت که بره خونه باباجی ام! (بابای مامانم)! شام اونجا بودیم! مهرزاد هم که سر جهازی ماست! رفتیم اونجا... !
وقتی دیگه همه خاندان معظم اوس ابرام تشریف آوردن آقا مهرزاد رفت پشت تریبون! شروع کرد از خراب کاری های اون روز من گفتن! همه ضعف کرده بودند از خنده. خودم هم می خندیدم!
یک ساعتی در آرامش گذشت و من داشتم توی خانه جولان می دادم! اما وقتی که باز هم با بی دقتی های بی اندازه ام باعث شدم گلدون روی عسلی بیفته و تیکه تیکه بشه، دیگه داد همه بلند شد.
داداشی با مسخره بازی رفت طناب آورد. گفت: باباجی تا این دخترک نزده خونه رو روی سرمون خراب کنه دست و پاش رو ببند! از صبح یه بند داره شیرین می کاره! ببندش بلکه همه از دستش در امان باشن! من هم تا آخر شب نشستم پیش باباجی و تکون نخوردم از جام!
یعنی هیچ کس نذاشت از جام بلند بشم. حتی موقع سفره انداختن هم همه التماس کردن من بشینم! بیچاره دایی ام گفت من جات کار می کنم. جون دایی تو بشین! یه بلایی سر خودت و ما میاری!!!
شب هم به خاطر من که زود می خوابم از همه زودتر برگشتیم خونه! هنوز همه خونه باباجی اینا بودن که ما اومدیم!
دیروز انقدر خندیدم که فکم درد می کنه. گفتم برای شماها هم بگم یه ذره بخندید!
روزایی مثل دیروز توی زندگی من کم نیست! انقدر زیاد هستند که حسابشون از دستم در رفته!
دلیلش رو هم نمی دونم! شاید سر به هوایی بیش از اندازه ام باشه یا شیطنت... .
اما خب خودم خیلی حال می کنم! همیشه با کارهام دارم بقیه رو می خندونم. خودم هم می خندم. این طوری همیشه توی ذهن همه می مونم. هیچ وقت هم کسی فراموش نمی کنه که یه سپیده بود که خیلی خراب کار بود! اگه یه روزی نبودم همه وقتی دارن خاطره های خنده دار نعریف می کنن از من هم یادی می کنن. این خیلی بهتر از اینه که وقتی دارن گریه می کنن یادم باشن... !
شاد باشید و تندرست!
بدرود!

خانومی
28 خرد 1390, ساعت : 10:01 قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

شنبه 28 خرداد 90

سلاملکم :-2-16-:

من اومدم :-2-16-::-2-16-::-2-16-: با کوله باری از خاطرات :-2-38-:
تصمیم دارم خاطراتم رو قسمت قسمتی براتون بزارم

اتفاقات بامزه و تلخ و شیرین زیادی برام افتاد . امتحانات هم که وحشتناک سخت بود :-2-30-:اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم :-2-28-:



خاطرات سفر قسمت اول :

روز قبل از سفرم به مشهد بود .صبح مامی رو بردم خونه مادربزرگم (گفته بودم که تصادف کرده بود و دستش شکسته بود) خلاصه وقتی خواستم برگردم یه خانوم بهم گفت ببخشید خانوم میشه یه لحظه صبر کنید ؟:-2-35-: گفتم بفرمایید ؟ گفت میشه منو تا یه جایی برسونید خیلی هوا گرمه :-2-15-: منم دیدم واقعا دستش سنگینه و کلی خرید کرده گفتم بفرمایید سوار شید :-2-41-: خلاصه ایشون کلی دعا یخیر برای من نمود و اخرش گفت شما نوه خانوم فلانی هستی ؟:-2-35-: گفتم بلی :-2-41-: گفت ازدواج کردی ؟:-2-28-: منه مفلوک هم متاسفانه گفتم خیر :-2-42-: گفت کاش عروس من میشدی :-2-39-:من :-13-: گفت ببخشید این قد ربی مقدمه گفتم ناراحت هم میشی حتما :-109-:من:-45-: گفت پسرم دبیره :-9-:من : خدا براتون نگهش داره :-23-:گفت 25 سالشه :-76-: من ::-71-: (خوب بهانه ای دستم داده بود ) گفتم من بزرگتر از ایشون هستم حاج خانوم امیدوارم که شما و پسرتون همیشه موفق و موید باشید :-113-:اون ::-12-: من ::-106-: وقتی پیاده شد کلی با هام روبوسی کرد و خیلی هم قربون صدقه رفت البته من اصلا ارایش نکرده بودم چون حوصله نداشتم و عینک دودی هم زده بودم به پهنای کل صورتم نمیدوم ایشون از چی اینقدر تعریف میکرد :-2-06-:

خلاصه اینکه واقعا بهم برخورد که مردم عقلشون به چشمشون هست درسته که از نظر ایشون بنده هم درس میخوندم و هم کارمند هستم اما شاید یه قاتل زنجیری هم بوده باشم :-4-: نباید اینقدر زود تصمیم گرفت :-2-01-:

بگذریم قسمت های بعدی رو هم کم کم براتون تعریف میکنم

ممنون از شبنم ،بهار ،عسلبانو ،بابک خان و ....... که در نبودم یادی از این حقیر کرده بودند :-2-40-:



اگر دلت میخواهد دل سنگ بمان ، مردم دیار من هنوز هم بت پرستند !

ارادتمند ،خانومی

sue.sun
28 خرد 1390, ساعت : 10:44 قبل از ظهر
سلام
چند روز نیومدم اینجا چقدر خاطره که نتونستم بخونم همه رو
این چند روز جای همه سبز خیلی خوش گذشت
سعی کردم ناراحتیهام رو حداقل توی این چند روز فراموش کنم
چهارشنبه که از اینجا زود رفتم بالاخره همسری موفق شد و نذاشت من برم رستوران:-2-43-:اولش ناراحت شدم دوستمم که نتونسته بودم باهاش برم چون تنها میشد از دستم شاکی شد ولی خوب از دلش درآوردم
بعد از ظهرش یه جشن کوچمولو گرفتیم و منم کادوهای نازنینم رو گرفتم پنج شمبه هم دعوت بودم خونه ی دائییم برای تولد پسر دائیم . از صبح رفتم خونشون. با زندائیم خیلی راحتم. با دائی و زندایی زدیم تو سر کول همدیگه که نفهمیدیم کی شد ساعت 7.30 عصر دیگه سریع کارارو کردیم تا مهمونا برسن
تولد خیلی خوش گذشت شب هم ساعت 1.30 شب برگشتیم خونه
دیروز هم حضوری رفتیم پیش باباجونم و با خواهر و برادر یه جشن کوچولوی روز پدری گرفتیم سر راه هم یه کیک خریدم و بردم اونجا حالا اونجا بودیم و در به در دنبال شمع میگشتیم برای روی کیک
خلاصه جشنمون که تموم شد بعد از ظهر با داداشم رفتیم خونه ی دوست داداشم که بچه اشون تازه دنیا اومده هم بهشون تبریک بگیم هم کادوی بچشون رو بدم
ماشالله ماشالله بچه ی نازی بود کوچمولو بود
اونجا بودیم که یکی دیگه از دوستاشون اومد اونجا وقتی اومدن و بچه ی اونا رو دیدم خیلی دلم گرفت
بچه ی اونا عقب مانده ذهنی بود 4 سالش بود قدرتش درکش پائین بود از اونهایی که به قول دکتر ها از هر 1000 تا یکیش اینجوری میشه
خدا رو به خاطر سلامتی که بهمون داده شکر کردم
خیلی بچه ی ناآرومی بود یه دقیقه نمی نشست مدام باید کنترلش میکردن . مدام میخواست بپره روی نوزاد تازه دنیا اومده . یه لحظه مجسمه ی روی میز تلویزیون رو میخواست بزنه توی صفحه ی LCD
دلم براش کباب شد
مشخص بود که خیلی باهاش رفتار درستی ندارن خواهرم باهاش کمی بازی کرد و آرومش کرد. موقعی که میخواستن برن این بچه از بین تمام کسانی که اونجا بودن اومد و فقط با خواهرم دست داد و گفت خدا حافظ
دلم براش سوخت احساس کردم که این بچه واقعاً کمبود محبت داره
نمیدونم چرا خانواده هایی که بچه ی اینجوری دارن نمیرن پیش یه مشاور تا رفتار درست با اینجور کودکان رو بهشون یاد بده
طوری بود که مادرش از داشتن این بچه خجالت می کشید ولی کاش کاری میکرد که به داشتن این بچه افتخار کنه
ما یه آشنا داریم که چنین بچه ای داره ولی انقدر باهاش مثل یه آدم سالم و چه بسا بهتر برخورد کردن که این بچه دو تا زبون خارجی رو مسلطه و تمام کارهاش از روی نظم و انضباطه
کاش خانواده ها بیشتر به فرزندان اینچنینیشون اهمنیت بدن . اونا هم آدمن مثل من مثل خودش که حق زندگی کردن دارن و ناخواسته این شکلی به این دنیا پا گذاشتن
خدایا شکرت به خاطر همه چیز

lucy
28 خرد 1390, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
به نام خدا

سلام

والله اصلا قصد خاطره نویسی نداشتم !:-2-38-:اول چند تا پ.ن بدم برم سر اینکه چرا پست دادم :-2-26-:

اول ممنون از دوستانی که به یادم بودن :-2-40-:ارام ..مزگان ...پروانه .... بازباران ...مهسا ... عسل بانو ...و..همه وهمه
هر که تازه اومده خوش اومدی:-2-40-:
خانومی خوش اومدی :-2-40-:

سهیلای عزیز خوشحالم سلامتی خوش اومدی :-2-40-:


الهه بازنشستگیت مبارک :-2-19-:پیر شدی رفت ها :-2-02-:

مینا دختریم :-6-:
و....

اول برای فاطیمای عزیزم ....

عزیزم سعی کن اروم باشی واز لحظاتی که داری لذت ببری ... میدونم این دوری باعث اضطراب واسترس میشه برات عزیزم ولی خوب چه میشه کرد ؟؟ با استرس وناراحتی وبغض که چیزی حل نمیشه ...فعلا فقط سعی کن بهت خوش بگذره ....دلم برات تنگه وجات خیلی خالیه خیلی ..


مینا مینی
میدونم دیگه از موضوع گذشته ومن حتی نخوندم اون قسمتی که مینا ویرایش کرده رو ولی خوب حدودا دستم اومد که موضوع چی بوده پست همه ی دوستانم خوندم وهمه درست میگن .....ولی همتون یه نکته رو یادتون رفت وفکر کنم فقط ارام عزیزم متوجه شد ولی خوب تشخیص داد که نگه البته شاید اشتباه میکنم ولی خوب من سکوت دوست ندارم


اول بگم من از جایگاه کسی حرف نمیزنم که فقط بگه من این شرایط رو نداشتم ولی تو بایدقوی باشی من دقیقا همین شرایط تو رو داشتم شاید شدید تر ولی یادم نمیاد این احساس که الان تو این تایپیکه داشته باشم

من یکی از دوستایی پر سر وصدای گروه دوستیمون بودن توی دبیرستان ..البته من توی یه خانواده ی کاملا مذهبی بزرگشدم وافتخار میکنم ولی دوستام هیچ کدوم اینجوری نبودن وقتی باهم قرار رفتن به کافی شاپ رو میزاشتن واصرار میکردن که بیام من فقط نگاه میکردم وبا شوخی کردن قضیه رو رد میکردم حتی زحمت اینکه به مامان یا بابام بگم رو به خودم نمیدادم چون میدونستم مخالفن میدونستم مخالفن ولی یادم نمیاد که یک بار از پدر ومادر ناراحت شده باشم شاید با خودم میگفتم خوش بحال مریم یا ندا که هر کاری دوست دارن میکنن من تا زمانی که ازدواح کردم یک بار چت نکردم !!! وقتی دوستام یومدن از چت واز همه چیز هنوز هم سر در نمیارم وفلان پسر تو چت وروم سر کار گذاشتنش میگفتن شاید فقط یه لحظه تو دلم میگفتم وای چقدر بهشون خوش گذشته ودلم میخواست منم انقدر ازادی داشتم مینا!! از نظر من توازادی داری میدونی چرا چون اگه من ازدواج نکرده بودم هنوز با 98 یا اشنا نشده بودم چه برسه به اینکه بخوام عضو وپایه ثابتش بشم ....منم دوست داشتم برم کلاس گیتار اون موقع تو بورس بود همه کلاسمون میرفتن .... منم دوست داشتم وقتی میرم تولد دوستم لباس انچنانی بپوشم ... منم خیلی چیزا دوست داشتم ولی خوب نشد الان همه اون چیزا رو چبران کردم وبه همش رسیدم ولی الان که نگاه میکنم میبینم چیزی نبود که بخوام انقدر برای خودم بزرگش کنم خدا روشکر هم اون موقع جز گاهی که خیلی دلم میگرفت ودلم میخواست کمی فقط کمی خانوادم ازادترم میذاشتن هیچ موقع احساس بدی نداشتم شاید به قول دوستان امید به اینده داشتم و قوی بودم

اما نکته ای که همه یادتون رفت همه ما خودمونو گذاشتیم جای مینا چه اونایی که تو این شرایط بودیم چه اونایی که نبودیم اینکه باید صبر کنی این روزا میگذرن ویه روز خودتی وخودت ولی من میخوام خودم رو بزارم جای پدر ومادرش ... ببین من یه مادرم ... میدونی از لحظه ای که ادم میفهمه یه موجود کوچولو تو بدنش داره شکل میگره شروع میکنه به برنامه ریزی براش اینده میخواد چه شکلی بشه چه منشی داشته باشه جتی چه هنر هایی داشته باشه وچه شغلی وکلا همه ی همه ی همه ی چیزای خوب دنیاررو براش میخواد ولی هر کسی برای اینکه بچه اش رو بتونه به همه ی چیزای خوب دنیا برسونه سعی میکنه بهترین راه رو انتخاب کنه ... یکی بچشو محدود میکنه تا از خطر احتمالی که سر راهشه حفظش کنه یکی نه سعی میکنه ازادترش بزاره تا بچه اش راه مبارزه رو یاد بگیره .... نمیشه هم گفت کدوم راه درسته واقعا هم نمیشه گفت شاید ازادی که ما خواهانشیم برامون تو بعضی شرایط برای ما مثل سم میمونه من دوستایی داشتم که ارزوشون بود مامانشون مثل مامان من بعد کلاس مدرسه که تعطیل میشه 5 دقیقه زودتر چلوی دم در مدرسه منتظر شون باشه تا اینکه بگه خودت بیا ومن در ارزوی یه بار پیاده گز کردن مدرسه تا خونه بودم بطبع شیطنت کردن
همه رو گفتم که من وقتی دختر خونه بودم هنوز ازدواح نکرده بودم همیشه میگفتم من بچه دار بشم همه ازادی های دنیارو بهش میدم ولی الان تو جایگاه یه مادر که نمیشه گفت امل و عقب مونده هستم حداقل خودم اینجور فکر نمیکنم شاید به شدتی که خودم توش بودم نه ولی حتما یه سری محدودیت برای بچه ام میزارم .. ولی خوب شاید سعی کنم براش علت این محدودیت رو توضیح بدم وقانعش کنم نمیدونم منظورم رو تونستم درست برسونم یانه ...


*****************8

از هر چه بگذریم سخن احسان خوش تر است :-2-22-::-2-14-:اقایی که شما باشین وخانمایی که شما باشید راستش یزد یه جایی داره به اسم دهبالا که اخر صفاست از سرسبزی وهوای خوب وخنک وکه پاتوق بیشتر یزدی هاست تو هوای گرم تابستون :-2-04-::-2-04-:منم پدر شوهرم یه باغ دارن اونجا که دیروز رفتیم به اتفاق خانواده اونجا شبم خوابیدیم به ماندن که سر خوابیدن و کشیک در دم توالت چقدر خندیدم :-2-02-::-2-27-:با جاریم شروع کردیم به دست انداختن همدیگه اخه یکی از جاری هام به علت کمبود اتاق قرار شد برن تو اتاقی که مادر شوهرم واینا قرار بود بخوابن وبا هم یه جا بخوابن شب وقتی داشتیم ظرف میشستیم همش داشتیم دست میاندختیم که صدای چلپ چلپ هر کدوم اومد ضبح اون یکی زود اطلاع رسانی کنه :-2-22-::-2-22-:تعجب نکنید ما با مادرشوهرمون از این شوخی ها داریم :-2-11-:هیچی دیگه در همون حین نمیدونیم چی شده بود که مال اب وهوا بود چی بود که احسان احساس شاعرانه اش گل کرد وبه ما کفت لیلا بیا بریم ته باغ توت بخوریم :-2-20-::-2-20-::-120-:ما رو میگی :-2-14-::-2-11-:یک چشم وابرویی برای بقیه اومدیم ورفتیم ته باغ :-120-::mrgreen:در این بین به یاد فاطی وته باغ شیراز واینا هم بودیم داشتیم برای خودمون نقشه میکشیدیم که هر طوری شد صد تا بزاریم روش و برای رو کم کنی بیام تعریف کنیم برای مادر شوهرم وجاری هام :mrgreen::-2-21-::-2-21-::-2-21-: که از این شانس گور به گوریمون صد بچه همراهمون شن :-2-18-::-2-03-: به هر زحمتی بود این جوجه ها رو پیچوندم وفرستادم پیش ماماناشون که :-2-18-::-2-18-: رسیدیم ته باغ و دیدم نه واقعا اومدیم فقط توت بخوریم وبرگردیم :-2-17-:هی هی :-2-07-:البته وقتی برگشتیم سعی بیار کردیم به روی مبارک خود نیاریم ...شبشم خیلی خوش گذشت کلی با احسان نشستیم خاطرات گذشته رو مرور کردیم وسوتی های همدیگه رو گفتیم :-2-23-:البته من که اهل ستی نیستم بسشترمال احسان بود :-2-11-:تا دلتون بخواد هم الوچه خوردیم و:-2-24-::-2-24-:ولی صبح که رسیدیم :-65-::-65-:احسا ن از دستشویی دل نمیکند :-65-::-65-::-24-::-24-:البته النم بهش زنگ زدم دیدم هنوز تو اون وضعه :-65-::-24-:خدا کنه امروز بعد از ظهر ابمون قطع بشه :-5-:ای بخندم من :-24-:

از حا واحوال درونی هم بخواین الان توی یه ارامش نسبی هستم خیلی دوستش دارم این حسمو :-2-41-:

فعلا عرضی نیست جز اروزی سلامتی دوستان و شادی شون

دوتا پ.ن

چناب نوین خوشحالم گاهی تو خاطراتتون شریکمون میکنید :-2-40-:

امضای من متعلقه به همه ی بچه های این تایپیک ا :-2-40-:

روز خوش ایام به کام

برمیگردیم الی جونم :-2-29-:

raha6956
28 خرد 1390, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
به نام خدا
28 خرداد یه روز گرم و نسبتا خوب
اول من سوال فنی ام رو بپرسم تا یادم نرفته " اگه لاک لاک پشت رو رنگ کنم میمیره؟؟؟؟"
امروز بعد از نماز صبح دیگه خوابم نبرد،دیدم بهترین موقعیته واسه گشتن دنبال لاکی،رفتم تو حیاط،باغچه رو زیر و رو کردم اما نبود که نبود،سومین روزی که خبری ازش نیست
هی به مامان خانم میگم بذار من این طفل معصوم رو بیارم تو خونه میگه نه کثیفه مریض میشیم،میگم گرمه گناه داره،میگه همه گناه دارن نههه
اصلا این مامان من به خون این فلک زده تشنه است آخه چند روز پیش که رفته سراغ گل محبوبش دیده ساقه ی گلش جویده شده و گلش داره خشک میشه،یه عالمه داد و بیداد کرد که لاک پشتم رو میندازه بیرون،کلی هم دنبالش گشت که بندازدش بیرون اما شکر خدا پیداش نکرد،وقتی دید دستش به اون نمیرسه کلی سر من غر غر کرد
منم تصمیم گرفتم که لاکی رو رنگ کنم تا بفهمم کجای باغچه هست و هی گمش نکنم،اما داداشم میگه اگه رنگ کنم میمیره
خب خلاصه هر چی گشتم پیداش نکردم،منم بی خیال شدم و رفتم تو خونه آماده شدم تا بیام سرکار،داشتم کفشم رو می پوشیدم که دیدم لاکی وسط حیاط داره واسه خودش می چرخه
سریع کفشم رو در اوردم رفتم از تو یخچال خیار برداشتم که بدم بخوره نره سراغ گل های مامان،وقتی برگشتم نبودش:-2-37-:
شاید لاکی جنی شده
اینم عکس لاکی
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

Babak
28 خرد 1390, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 28 خرداد سال 90
يك نفر اينجا تنها مانده است...
يك نفر با خويشتن از درد مي گويد...
يك نفر خالي شده است...از هر چه بايد و نبايد...
يك نفر دارد مي ميرد...از بس كه جان ندارد...
يك نفر مي خندد ...به زخم هاي خويش...
يك نفر مي گريد به از دست رفتن اعتقاد خويش...
يك نفر مي جنگد...با پليدي هاي ذهن...
يك نفر جا مانده...از كاروان دوست...
يك نفر شكسته...از آوار مصيبت...
يك نفر خسته شده...از بس كه گفت و نفهميدند...
يك نفر گوشه انزوا اسير است...ازبس كه گفت و خنديدند...
يك نفر بريده ..از زرنگي هاي روزگار...
يك نفر جگرش مي سوزد...از زهر به جاي باده...
يك نفر دلتنگ است...نمي داند چرا...

sue.sun
28 خرد 1390, ساعت : 11:50 قبل از ظهر
وای چه لاک پشت خوشملی داری رها جون
عزیزم با توجه به اینکه لاک پشت شما کوچیکه نباید رنگ کنی چون صدمه میبینه و احتمال مردنش زیاده
درضمن سعی کنی زیاد توی دستت نگیری چون یه نوع انگل داره که باعث بیماری پوستی میشه مخصوصاً لاک پشت هایی که آبی هستن این انگل توی بدنشون زیاده.

من عاشق حیواناتم خیلی دوست دارم که توی خونه از حیوانات نگهداری کنم
ولی چه کنم که نمیشه تا مجرد بودم خانواده ی خودم اجازه نمیدادن و فوقش اجازه ی داشتن جوجه مرغ و خروس رو داشتم الان هم که ازدواج کردم خانواده ی همسری اجازه نمیدن البته اگه بخوام هم میتونم بیارم و حرفی هم نمیتونن بزنن ولی احترام به حقوق دیگران برام مهمه و سعی میکنم که تا زمانی که پیش اونها زندگی میکنم حیوونی نیارم و نگهداری کنم
تنها موجودی که الان دارم یه مرغ مینای ناز و دوست داشتنیه که واقعاً عاشقشم
هر کسی رو هم که دوست نداشته باشه نوک میزنه یکیشون هم مادرشوهرمه و یکی دیگه هم خواهرمه
اینقدر اسمم رو صدا میزنه که همسری حسودیش شده و میگه چرا اسم منو درست تلفظ نمیکنه ولی تورو خوب صدا میزنه

Mina
28 خرد 1390, ساعت : 12:50 بعد از ظهر
نـشد برويم مسـجد براي ِهمين پكـر هستيم..ولي خوب..شايد خدا نخواست...
راضيم به رضات...

دارم ميرم امتحان:-2-30-:آي خدا..هيچي بلد نيستم.آخه بگو اين چيه كه بلد نيستي:-2-30-:
سه بار دوره كردم...همه ش يادم ميره:-2-30-:
4بار زنگ زدم گوشي ِ فاطي برنداشته:-2-43-:
زنگ زدم خونه شون..مامانش ميگه رفته امتحان:-2-43-:
تك زدم...
اس ميزنه جانم؟:-2-43-:

يعني من اون لحظه فقط ميخواستم فاطي دم ِدستم باشه ديگه:-2-33-:
زنگ زدم...
بدون سلام عليك ميگه..ها چته؟
- زهرمار و چته..كجايي؟
- توتاكسي...
- كجا ايشالا؟
- جهنم دره،كجا رو دارم برم..:-2-33-:
- آهان...داري ميري يوني؟:-2-06-:
- مگه بغير از اونجا جهنم دره اي هم داريم؟:-2-33-:
- حالا كجايي؟
- صد بار ..... تو تاكسي..:-2-06-:
- منم يه ربع بعد ميام..
- لطف ميكني:-2-31-:
(فك كنم اون لحظه اون دلش ميخواست منو خفه كنه:-2-37-:)
- خواهش ميكنم عزيزم...حالا قطع كن، پول تلم زياد مياد:-2-06-:
- پرووووو و ...( اين سه نقطه دو سه تا حرف ِبي تربيته..بي شور ادب بلد نيست كه:-2-06-:)


شب مامي ِ كوثر اينجا بود....بدبخت اومده بخوابه..يهو دادش در اومد : اينجا كه سوسك نداره؟:-2-06-::-2-06-:
گفتم نميدونم شايد:-2-06-:
بدبخت گفت ميرم تو هال بخوابم:-2-06-:

تجربه خوبي نداره:-2-06-:

بريم به امتحانمون برسييم:-2-43-:


* نادي؟؟؟؟:-119-:

lili59
28 خرد 1390, ساعت : 01:10 بعد از ظهر
سلام،

در دو روز گذشته، حسابي استراحت كردم، ....... خواب و خوراك و استراحت و خانه داري و گردش و تفريح........
بد نبود، تا جايي كه توانستم حسابي به خودمان استراحت لازمه را دادم.

ديگه آخراي روز جمعه حالم از اين همه استراحت داشت به هم ميخورد. :-31-:
داشتم افسرده ميشدم، كه تصميم گرفتم به گلهاي تو گلدان صفايي بدم.
حسابي به گلها رسيدگي كردم، بيچاره ها جون تازه اي گرفتند. البته اگر كه نميرن از اين همه رسيدگي :-2-35-:
خلاصه، .......... كمي فيلم ترسناك و كمي هم خوردن و خوابيدن.
ديگه اسم خواب و فيلم كه مياد حالم بد ميشه.:-31-:
ديگه كاري نبود تو خونه كه انجام نداده باشم.:-2-31-:
بهتر بود كه به مسافرت ميرفتم كه نرفتم.
ايشاله دفعه بعد اگر كه همت مضاعفي (سرمايه) داشتم، حتماً به مسافرت ميرم.
امروز هم كه رئيس جان بد نيست و خوبه، تا حالا كه بسيار خوب بوده.

Sokout_shab
28 خرد 1390, ساعت : 01:24 بعد از ظهر
28 خرداد

یعنی هیچ پستی رو نخوندم... هیچ خاطره ای رو نخوندم... قیافه ی الان من دیدنیه... یعنی دیدین میگن یارو دود از سرش بلند میشه ... منم... پنج شنبه خبر اینو شنیدم که این کتاب قطوره رو تستی کامل کردن... مام ذوق... البته این خوشی ما دو مین طول نکشید که فهمیدیم هنوز نمیدانیم واقعا تستی است یا خیر؟ مهم نیس.... این مهم نیس از اون مهم نیستا نیسا... این مهم نیس یعنی این که ما می خوانیم... حال یا تستی می باشد یا تشریحی یعنی اینو بدم... از 1 تا 13 که امتحان بعدیمان آمار می باشد تعطیلیم... قرار است با پدرجانمان به بانه برویم... من و خودش... هیچ کس را نمی بریم... دل بقیه شان بسوزد... یه 3 4 روزه می ریم و بر می گردیم اونم فقط به خاطر تغییر آب و هوای من... حوصله ی فکر مشغولی به هیچ جا را نداریم... درسمان واجب تر است... صبح دو مین میایم یه چک می کنیم باز می رویم... سر درسمان...
پنج شنبه و جمعه به بهشهر دعوت بودیم... فامیل مادرمان هم عمه و هم دایی اش به مکه رفته بودند و بازگشتند و ولیمه ی مکه بود... ما پنج شنبه را رفتیم... گفتیم یه حال و هوا عوض کنیم ولی چه حال و هوایی... :-2-41-:
یعنی من مونده بودم این طور :-2-19-::-2-19-: تو کف دین و ایمانشان... خانواده ی مادر ی ام بر عکس پدری از این رو به آن رو است... تو بگو فقط یه کلمه فقط یک کلمه هاااااااااااااا :-2-17-: در مورد خانه ی خدا و مدینه صحبت کننن.... لباسا این طور بود... چترایی داشتن... اینطوری بود... اونطوری بود... من خودمو کافر می دونسم... خوب سر لخت و این چیزاشون برام مهم نبود... خوب خودمم راحتم... زیاد تو کار حجاب حجاب نیسم... ولی خوب این جور :-2-19-::-2-19-:
حرص می خوردماااااااااااااااا، اساسی حرص می خوردم.... رفتیم خونه دایی مامانم... اونا جمعه مراسم داشتن... حالا این ور برعکس اون ور... فقط صحبت از عبادت... ولی خداییش چه کسایی پیدا می شن... :-2-03-: البته به من ربطی نداره ولی خوب...
رفتیم هتل، ای کاش نمی رفتم... :-2-18-: شخصی را آن جا ملاقات کردیم... که ما فقط تو نخ ایشان بودیم... ما را یاد برادر سوریمان انداخته بود... غذا به دهنمان زهر شده بود... اعصابم داغون... می خواستیم جمعه را هم که باز در آن هتل برگزار می شد برویم... ولی گفتیم به گریه های توی ماشینش نمی ارزد... خلاصه سرتان را درد نیاوریم... این همه تا امروز ما...
ولی خداییشش خیلی خسته شدم از درس خوندن... این امتحان و رد کنم خلاص می شم...
روز همگی خوش... :-2-40-:
وقت ویرایش و اینام نداشتم... ببخشید اگه قاطی پاطی و این چیزا بود... :-2-07-:

girlstreet
28 خرد 1390, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
امروز دیروز فردا
بنامش و به یادش

نمیدونم دقیق خاطره کی رو دارم مینویسم.کاملا برنامه خوابم ریخته بهم. دیشب از بس حالم بد بود چند بار حمله های عصبی بهم دست میداد. بدنم کوفته شده بود.از بس باهاش حرف زدم و چرت و پرت گفتم خودم خسته شدم.همش مقاومت میکرد. هی هرچی میگفتم میگفت خوب که چی؟؟چکار کنم؟؟

اخرش گفت زهرمار و چکار کنم!!درد،حناق...!!!

الان خونه مامی بسر میبریم.چون هانیتای عزیزمو میخوان بیارن پیشم.ازش نگه داری کنم.تا خاله بهتر شه. وای که چقدر دوسمش دارم.
بخاطر آلودگی هوا اس اسی شده. براش سرم زدن. اوفففففففففف

خدایا این آلودگی هوا چیه آخه؟؟؟همش نی نیامون دارن مریض میشن.گوناه دارن خوووو

farhad_0
28 خرد 1390, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
28 خرداد ........15 رجب ..... وفات حضت زينب ( سلام الله عليها )

سلام

شكر خدا روز ها مي گذره .( مامان شبنم شرمنده مي دونم اينجا بايد خاطره نوشت .......حالم خوبه ....گفته بوديد از حالت هم بگو ......حالم خوبه درس ها هم پيش مي ره )

امروز وفات حضرت زينب ( سلام الله عليها )

نمي دونم چرا فكر مي كنيم عاشورا تمامش قصه است

نمي دونم از كجا شروع كنم چرا تا يه مشكلي تو زندگيم مي افته سريع يا ميخوايم خودكشي كنيم يا شروع مي كنيم به ناشكري و كفر گفتن

چرا شما دليلش مي دونيد ؟!!

يكي جواب من بده چرا انقد ناشكريم

درسته درد دل خوبه ........گاهي مي گيم اگه حرف نزنيم خفه ميشيم بايد خودمون خالي كنيم

خودت خالي كن ......ولي ناشكري نكن

يه نگاه به زندگي حضرت زينب سلام الله عليها بكنيم بد نيست...ضرر نمي كنيم

4 سال يا 6 سال داشتند كه مادرشون از دست دادند

تو جووني پدرشون و بعد هم برادرشون و در اخر 18 نفر از عزيزترين ها و نزديكان درجه يكشون تو يك روز از دست دادن

اعم از : امام حسين عليه السلام برادرشون ...... حضرت ابالفضل عليه السلام و فرزندان خودشون و فرزندان برادرشون فرزندان و يادگار هاي امام حسن عليه السلام

و خلاصه اتفاقاتي كه براي ايشون تو يه روز افتاده شايد اگه براي ما بيوفته جا در جا ديونه ميشيم

پس چطور مي گن ما رايت الا جميلا ( نديدم چيزي مگر زيبايي ) چي مي ديدن تو اين همه كشته

چي مي ديدن تو اين همه بي عدالتي .......چي مي ديدن تو هتك حرمتي

چطور نگاه مي كردن كه مي گفتند همش زيبايي همش زيبايي زيبايي

ما ادم ها بايد از ايشون الگو برداري كنيم

اين ها شعار نيست ........حقيقت هايي كه اتفاق افتاده

نمي دونم جرا فكر مي كنيم اينا همش داستان ........

حضرت زينب سلام الله اين همه بلا سرشون اومده .......شهادت نزديكان اسارت عزيزان و در غل و زنجير شدن طفل ها و زن ها و حضرت سجاد عليه سلام

ولي شب مي بينيم كه نماز شب رو مي خونن

ما نماز شب خيلي معذرت مي خوام نخواستيم نمي خواد بخونيم

حداقل ناشكري هم نكنيم انقد زود از كوره در نريم ........صبر كنيم .......شكر كنيم ........خدا عادل خدا مي بينه خدا جوابتون مي ده

تنت سالمه برو شكر خدا كن ...پدر مادر بالاسرت شكر خدا كن .......گرسنه نيستي و احتياج به نون شب نداري شكر خدا كن

يه نفس عميق بكش ببين ........مي توني نفس بكشي ......شكر خدا كن

مي توني گريه كني بخندي دستت تكون بدي سرت تكون بدي ...........همش شكر داره .........اخه چرا انقد ناشكري

p_f_p
28 خرد 1390, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
سلام

از پنجشنبه دیگه نتونستم سایت بیام اره خلاصه رفتیم شام با مهمون افاده ای وخیلی خودمو نگه داشتم حرفی نزنم چون بالاخره ما میزبان بودیم و اونا مهمون
شبش ساعت 5 خوابیدم تا 1
بعد رفتیم بهشهر خونه یکی از دوستای بابام ک 13 ساله با همیم و دختر بزرگش 1 سال از من بزرگتره و خیلی با هم فابریکیم
مامان و بابام رفتن ساری ولی من موندم برای شب
جاتون خالی تا صبح نشستیم توایلایت 2 رو دیدیم و حالا مونده 3
جمعه ازمون دارم برای مدرسه نمونه دولتی و مامان برام معلم گرفته برم اشکالامو برطرف کنم کلا 3 دوره راهنمایی
خبر خاصی نیست جز هوای مزخرف شرجی شمال خوشبحالتون ک تهرانید هوای گرم خشک خیلی بهتره تا شرجی

فعلا

nemesis
28 خرد 1390, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

واااااااااااای خدای من اینجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

امروزم که رفته بودم آزمایشگاه، ایم مهین نامرد صبح زنگ زد که من مریضم نمی تونم بیام. منم تنها بودم امروز.
من قرار صبح ساعت 9 آزمایشگاه باشم. ساعت 7 بیدار میشم، تا حاظر بشم و با بابا بریم بیرون میشه ساعت یه ربع به 8، ساعت 8 هم می رسیم راهنمایی، من میرم سوار BRT میشم، اونم 8 و 5 دیقه راه میفته، منم ساعت 8:40 میرسم اونجا، یعنی 20 دیقه زودتر.
اگه بخوام ساعت 9 برسم یا شایدم یه کم دیرتر باید از خیر ماشین بابا بگذرم، ساعت 7:30 پاشم. 8 با اتوبوس برم تا 8:30 برسم راهنمایی، تا با BRT برم. 9 و گذشته برسم اونجا.

الان من بین این دو راه موندم. زود که می رسم خیلی بد میشه اصلا راحت نیستم، چون مهین دیر میاد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

حالا از امروز بگم که بازم دیدم زود میرسم، یه ایستگاه زودتر پیاده شدم که آروم راه برم شاید 5 دیقه هم بگذره.
رفتم دیدم خوشبختانه آقای دکتر صبحانه شونو نوش جان فرمودند و وسایل صبحانه هنوز روی میز. یه مراجعه کننده هم داشتند.
وقتی اون آقاهه رفت. آقای دکتر به من تعارف صبحانه کردند. که گفتم خوردم، دیگه نگفتم که روزه ام.

ایشونم رفتند بیرون. بعد دیدم با 3 تا چایی برگشتند. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) د بیا، حالا چی بگم. گفتم: دستتون درد نکنه آقای دکتر ولی من اصلا میل ندارم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) ایشونم هیچی نگفتن. بعد مراجعه کننده قبلی که رفته بود نامه بیاره اومد. دکتر چایی به ایشون تعارف کردند و ایشونم خوردند . خود دکترم چایی شو برداشت و برا منم تعارف کرد.
منم همینطوری نشستم. هی تو دلم به مهین فحش می دم که چرا نیومده. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) بعدم گفتم: آقای دکتر اگه میل دارین این چای رو هم بخورین، من اصلا میل ندارم، هوا هم گرمه، اگه چایی بخورم دیگه می پزم. ایشونم چایی رو برداشتند و نوش جان کردند.

بعدشم که پا شدیم کار همیشگی رو انجام دادیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) یعنی من بمیرم هم نمی رم تو آزمایشگاه انگل شناسی کار کنم.
تا ساعت 11:30 یه سری از نمونه ها تموم شدند. بعدش دکتر گفت: یه سری نمونه هم داریم ، انجام بدیم یا بمونه واسه فردا؟
منم از خدا خواسته گفتم: اگه اشکال نداره، بمونه واسه فردا [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
که ایشونم قبول کرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
بعدم که اومدم خونه. الانم در خدمت شما هستم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

راستی ما دیشب هم رفتیم ائل گلی به همراه خانواده داییمان تا کمی دور بزنیم. خیلی خوش گذشت.
وااااااااااااااای چقدر شلوغ بود. دور استخر که وحشتناک بود. ما هم رفتیم قسمت بالا چون می خواستیم والیبال بازی کنیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

تا پتو انداختیم و نشستیم، محمدرضا گفت: بریم تا دایی جون میاد یه کم بازی کنیم.
علیرضا هم که فکر می کند آخر والیبال است، گفت: ما با دایی جون بازی وکنیم. نمی آییم.
محمدرضا هم گفت: فکر کردی ما می گذاریم شما تنهایی بازی کنید؟ نمی آی نیا.
ما هم بلافاصله بلند شدیم و گفتیم: ما می آییم.

بعد من و محمدرضا و ایلار ( دختر داییم که 8 سالشه) رفتیم بازی.
خیلی هم خوب بازی می کردیم. طفلکی آیلار خودش می گفت: من بازی بلد نیستم، توپ که رفت میرم میارم. ای جاااااااااانم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
کمی که بازی کردیم، علیرضا هم پا وشد ویامد. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) سه تایی بازی کردیم. ایلار را هم اوردیم و هر از گاهی یواش به او هم توپ می انداختیم.

بعد دایی جان آمد و من و محمدرضا کماکان نذاشتیم اونا بازی کنن و وایستادیم. نیم ساعت بازی کردیم بعد دلمان برایشان سوخید وآمدیم تا 2تایی بازی کنند.

بعدش ستایش شروع شد. گوشی آیسا (دختر داییم) تی وی دارد. آن را باز کردیم تا ستایش ببینیم. ( البته ما برای بار دوم داشتیم نگاه می کردیم) حالا گوشی رو گذاشتیم رو زمین. کله هامونو کردیم توش [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) صداشم به زور می شنیدیم. تا جایی که طاهر طفلکی مرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
ولی آی حال کردیم با وضع انیس. البت آخرهایش را ندیدیم چون حوصله ما با گوشی سر رفت. ولی شنیدیم گویا آن کلفت راب رای صابر می خواهن بگیرند. ظهر باید تکرارش را نگاه کنیم جگرمان حال ویاید. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

مختار جانمان را هم ندیدیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])هی گفتیم برگردیم، به حرف ما گوش ندادند. رفتیم از خانه خاله جانمان توت گرفتیم. برایمان از باغ توت آورده بودند.


مممممممممممم دیشب باز ما نبودیم خبرهایی توی تاپیک بوده ، خوب گفتنی ها رو که دوستان به مینا گفتند. ما هم می خواستیم بگوییم که مینایی عزیزم امیدوارم انشاا... به هر چیزی که می خوای برسی، البته با تلاش و کوشش خودت.

لیلا ( لوسی جانمان) چقدر زندگی شما به ما شباهت دارد، با این تفاوت که ما از مدرسه خودمان بر می گشتیم . تا پیش دانشگاهی مثل شما بودیم، شما که پیش دانشگاهی مزدوج شدی آزاد شدی، ما هم مثلا بزرگ شدیم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
اما همون سال یک اتفاقی توی زندگی من افتاد که همیشه با خودم می گم، کاش همون سال پیش دانشگاهی هم انقدر راحت نبودم تا به این آسونی 2 سال از عمرم هدر نمی شد. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
به هر حال گذشته ها گذشته، باید به فکر آینده بود.

لیلا جان ولی توت خوری عجب مزه ای داده ها [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


خانومی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


جیمی خان نیستند چرا اونوقت؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) نکنه بازم حق الناسی به گردنشون افتاده دارن ادا می کنن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])




روز خوبی داشته باشین. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


بعدا نوشت:

بچه هایی که آهنگ های مازیار فلاحی رو گوش می کنین. یا از اون تیپ آهنگا خوشتون میاد. اینم گوش کنین، اینقده قشنگه:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

این آهنگم خیلی قشنگه: [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

metropolis
28 خرد 1390, ساعت : 02:17 بعد از ظهر
خو ما وخواهیم لپتیمان را هم اینک پرت کنیم به سمت دیفال سفید روبرو

:-119-::-119-:جای برخورد را هم مثل تام وجری×زده ایم:mrgreen:امدیم شعری انگلیسی

فارسی در قسمت متن های قشنگ انگلیسی باترجمه فارسی{کاملا تبلیخ

مان معلوم است مگر نه؟:mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-:}بتایپیم جدپدر پدربزرگ پدرجدپدریمان

را اورد جلوی چشمانمان:-2-33-::-2-33-::-2-43-::-2-43-::-2-01-:

خو اصن ما ووسایل الکترونی با هم به مثال کارد و پنیر میباشیم :-2-09-::-2-09-:

خو به ما چه که در 8 سالگی زدیم میکروفونی را خراب فرمودیم:-2-35-::-2-35-::-2-15-::-2-15-:

کنجکاو بودیم دیه:-2-15-::-2-15-::-2-35-::-2-35-:همین پارسل به خانواده اعترافیدیم:-2-35-::-2-35-::-2-27-::-2-27-:

خو به ما چه که 4بارشارژرو2بارهنسفری موبایل در یکسال عوض نمودیم:-2-35-::-2-35-:خب گوشیمان

خوشمل است بسی ولی چینی میباشدوسایلش بنجل میباشد:-2-31-::-2-31-:

درضمن بعداز3بارآب نوشیدن و4بارزمین خوردن هنوز جانش را تسلیم نفرموده:-2-42-: :-2-37-:

یا خو اصن به ما چه که 2سال پیش پایمان به سیم لپتی برادر گیر کرد از روی میز افتا:-2-15-: :-2-15-:

میخواست اینقدر سیم دراز نباشد:-119-::-119-:

هنوز هم صدایش رادر نیاوردیم :mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-26-::-2-26-: خو هنوز کار میکند همین اس که

داریم میتایپیم باهاش :-2-38-::-2-38-:

یاخو اصن به ماچه که در14سالگی مان سی دی من برادر عزیز راداغان فرمودیم :-2-15-::-2-15-::-2-35-:

:-2-35-: خو ای حق مسلم ته تغاری ها میباشسد که از وسایل دیگران مستفیذ شوندوگرنه به قول

ددی محترم از هرچیزی3تابرای3نفرمان میگرفتند:-2-08-::-2-08-: یا این چراغ راهنمایی سر

چهارراه خیام بی نزاکت هرزمان ماعجله داریم دلش به حالمان سوخیده قرمز میشود مارا

دقیق10 مین معطل مینماید :-2-01-::-2-01-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-: :-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-::-2-33-:
هروقت اومدین مشهد اگرعجله داشتید به هیچ عنوان سمت خیام نروید که لامروت دریغ از

ذره ای انصاف:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-03-::-2-03-::-2-03-::-2-03-:

راستی سلام:-2-35-::-2-35-::-2-25-::-2-25-:
پ .ن:میناجان ما نتیجه فرمودیم برای شمادعانفرماییم سنگین تریم ایا تاکنون به دعای گربه سیاه باران فرموده؟درضمن بااستار69جانمان هم موافقیم ما همدیگرو داریم برای
لحظه های شادی وغم.نگران نباش اینبار باخمپاره روی سر مبارک خرابیدیم دفعه بعدبا موشک میریزیم سرت:-2-06-::-2-22-::-2-22-::-2-27-::-2-27-:تا سرحالت بیاوریم
لیلا جان {lucy}مابسی دنبال خاطرات نیمه کاره عروسیت گشتیم نیافتیم شنیدیم سوژه خنده است میتوانی بگویی کجا نگاشته ای؟

*شایلی*
28 خرد 1390, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]سلااااااام خوبین؟؟؟
بدون اتلاف وقت میرم سر خاطره...26 ام که روز پدر بود تولد ابجی منم بود[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
از صبح پاشیدم دوییدم این ور دوییدم اون ور[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]از اون جایی ک 25 امتحانام تمومیده بود مثلا تریپ دخمل خوبی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]برداشته بودم تصمیم کبری گرفته بودم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]ک کمک کنم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بعد اینکه یه کم این شکلی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]شدم رفتیدم بیرون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بعد برگشتم مامیم گف بدو داریم خونه ی بابازرگ....منم دوییدم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])از خونه ی بابازرگم برگشتنی دوباره من تهنایی پیاده اومدم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بالاخره ساعت 8 رسیدم خونه یکم مقدمات تولد و اماده کردیم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بعد تولد شروع شد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])و به هر حالی ک بود بالاخره ساعت 2ونیم تمومیدمنم خسته و کوفته ساعت 3ونیم خوابیدم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]قبل خواب یادم افتاد ک صبح آزمون دارم!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])با خیال راحت گرفتم خوابیدم صبح 6و نیم اومدم پاشم دیدم نه!!!کار من نی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بالاخره یه کم خودمو گول زدم ک خوابم نمیاد و از این حرفا و پاشدم!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]رفتم سر جلسه یعنی از اول تا اخر رسما این شکلی بودم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]یه سوال جواب میدادم یه ذره سرم و میذاشتم رو میز!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]به هر زحمتی بود دوسه تا سوال و جواب دادم بعد دس به دعاشدم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند](14)/(2267).gif که زود تر ساعت 12 شه برگردم خونه بخوابم[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]خونه ک برگشتم دیدم نخیر از این خبرا نی....خونه شده بازار شام!!!!منم اومدم تو فروم...
اینجا یکم ترکید برمیگردم ادامشو میگم....
فهلا

tyler darden
28 خرد 1390, ساعت : 03:37 بعد از ظهر
سلام...
يه چند روزي نبودم.. چيكار كنيم ديگه درگير كنكور و درس و زندگي و غيره شديم.. الان يه چند وقتي ميشه بدجور قاطي كردم.. زياد حواسم به كارهايي كه ميكنم نيست.. بي خودي عصباني ميشم.. الكي با پدر و مادرم دعوا راه ميندازم.. به حرف هيچكي گوش نميدم.. خلاصه يه موجود مسخره به تمام معنا شدم! هميشه هم پيش خودم ميگم امروز اينطوريم اما فردا درست ميشم.. ولي نميدونم چرا ما آدما هميشه منتظر گذر زمانيم تا درست بشيم و همه چيز را به فردا موكول ميكنيم.. خلاصه زندگيمان همچنان ميگذرد..
اين متني كه ميگذارم يه متن دلخواه است.. ميخوام اين متن ها را از اين به بعد تو هر پستي كه تو اين تاپيك ميزارم بزارم..پس اگه از اين به بعد بازم آخر خاطره هام از اين متن ها بود تعجب نكنيد.

افسوس واسه تو اي دل ساده
که هر کسي واست عقده اي فرستاده
هر کي که اومد جلوت گفت دلسوز توهه
حالا مي بيني باعث غم امروز توهه
تو مي خواستي زير پرچم هيچکس نري
به هر سياست پستي تو نيشخند زدي
نگاه ها روصداي تو شدن بيشتر شديد
ولي جوري که هستي تو رو هيچ کس نديد
تيغو بکش فک نکنم خونت از رگ بياد
وقتي حتي مادرتم ازت مدرک مي خواد
ديگه خوشي ها رو تو زندگي تصور کن
فقط يادت ميدن که به خدا توکل کن
مردم مي خوان باري که رو دوش هست ور دارن
پس تو رو طرد مي کنن خب حقم دارن
تو يه جوون احمقي و عشق رپ داري
به بالا سرياتم خيلي رشوه کم دادي؟
تو زندگي عادي رو دوس نداشتي
هر ثانيت شب بوده روز نداشتي
ولي تو هنرت موند بازم دوومت
تو مملکتي که نمايش سازم حرومه
آره کسي واسه تو قدمي ور نميداره
ولي کسي توي مشکلاتت کم نميزاره
بايد جاي اينکه درد اون که هست بي تو حس کني
بشيني و دونه هاي تسبيتو بشماري

افسوس واسه تو اي دل ساده
که حتي تک تک خنده هاتم گله داره
افسوس واسه تو اي دل ساده
که چشماي تو هر لحظه اي گريه داره
افسوس واسه تو اي دل ساده
که هر کسي واست عقده اي فرستاده
افسوس واسه تو اي دل ساده
که تو هفتا آسمون نداري يه ستاره

افسوس واسه تو اي دل ساده
که حتي تک تک خنده هاتم گله داره
من خوب مي فهمم ار غم ظاهرت
که حتي شک داري به مريم باکره
داري پيش خودت ميگي که اين بيراه نميگه
حتي تصوير زندگيتم سياه سفيده
تو مي خواستي که عمرتو هرز پست ندي
ولي فقط ورقاي تقويمو خط زدي
وقتي ديگه بيدار شدي تو خوابت ؟ سخته
حتي گريه کردنتم يادت رفته
مثه هفتاد مليون احمق ديگه
حتي شعاراي قشنگتم خامت کرده
تو هم يه جووني پير تر از ننه بابات
که پره عقده شده ديگه از سرت تا پات
اين پنج تا انگشت که واسه مشته گره کن
حتي نمي توني راحت باشي پشت تلفن
اينکه شهرم تو ظلمته عيب از منه؟؟
لابد اينم سنت پيغمبره
چيه غير قابل هضم حرفام يه کم
منتظري حقيقتو توي اخبار بگن
ببين جوونايي که جاي تيغ رو دستشون
اونايي که لبخندي نيست تو حرفشون
اين دل من بود فهميدي حرفاشو
بي خيال دونه هاي تسبيت چند تا شد؟

افسوس واسه تو اي دل ساده
که حتي تک تک خنده هاتم گله داره
افسوس واسه تو اي دل ساده
که چشماي تو هر لحظه اي گريه داره
افسوس واسه تو اي دل ساده
که هر کسي واست عقده اي فرستاده
افسوس واسه تو اي دل ساده
که تو هفتا آسمون نداري يه ستاره

nastaran_702
28 خرد 1390, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
سلام به همگی،دیروز با همسر گرامی دعوایم شد،عصبانی شده بودم وحشتناک به من گفت تو دیوونه شدی منم که تو آشپزخونه در حال ظرف شستن بودم ماهیتابه رو برداشتم حالا من بدو اون بدو پرید تو اتاق درو هم قفل کرد منم با ماهیتابه میزدم به در که یا میای بیرون یا درو می شکنم :-2-09-: اونم با شجاعت تمام درو باز کرد منم حمله د بزن خلاصه کمی خودم رو با کتک زدن او تخلیه کردم :-119-: او هم هر هر می خندید منم:-2-34-: میرم خونه بابام دیگه بر نمی گردم:-2-30-: حالا کی بره الکی.خلاصه آخر کمی باهاش اشتی کردم فعلا اتش بس است:-2-37-:.

fatima_59
28 خرد 1390, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
سلام
نمیدونم چی میخوام بگم ،ولی حرف شبنم باعث شد با خودم بگم ببین بقیه در موردت چی فکر میکنن !!!
مژگان این جواب حرفهای توست که میخواستم بهت بگم ، خود شبنم گفت ، من گیج شدم ، نمیدونم نقش من چیه ؟ شیراز که هستم چون خونه خودم نیست احساس بدی دارم ، میشم یه دایه نه مادر برای مهدی ، و متقابلا با فشار عصبی که بهم وارد میشه نقش همسریم هم بالا و پایین میشه ، دلم میخواد بیام مشهد و پیش خانواده م باشم ، میام اینجا ... میشم مادر مهدی ، میشم یه همسر که شدیدا برای بودن با شوهرش دلتنگی میکنه ، وقتی ازدواج کردی دیگه خونه بابا احساس راحتی قبل رو نداری ، هر چی باشه مهمونی ، فکرم بهم میریزه ، خواسته هام جا به جا میشه .. ولی با تمام اینها من ناشکر نیستم ، هزار باره خدا رو شکر کردم که همسری دارم عاشق و مهربون و مهم تر از همه فهمیده ، کسی که به من به عنوان یک زن اعتماد کامل داره ، به حریم شخصی من احترام میذاره ، برای آزادی های فردی من ارزش قائل میشه و هیچ وقت من رو به صرف متاهل و مادر بودن محدود نکرده ، میدونه که منم گاهی نیاز دارم مجرد باشم و استرس هام رو دور بریزم .. خواسته های من رو تا جایی که براش مقدور بوده فراهم کرده و نذاشته خیلی وقتها احساس کنم تنهام و دوست و فامیل و اشنایی در اطرافم ندارم ...
خدا رو شکر میکنم که یه کوچولوی شر و شیطون و سالـــــــــم دارم ، بچه ی شیرین زبونی که تو این چند روز که اینجاست همه از حرفها و رفتارها و فکرش در عجب موندن ...
مامان مهربون و فوق العاده دلسوزی دارم که هنوز دلش برای یه وعده غذا نخوردن من میلرزه و میترسه مریض بشم ، مامانی که همه جوره بهم محبت میکنه تا وقتی به قول خودش برمیگردم شیراز ، حسرت نخوره چرا فلان کار رو برام نکرده یا فلان غذای مورد علاقه ی من رو برام اماده نکرده ...
خواهرهای نازنینی که از وقتشون و مشغله شون میزنن تا من رو ببرن اینور و اونور و برای چند روز باز هم با هم باشیم و خیلی افراد دیگه ..
من همه اینها رو میبینم و میدونم ..قدر نشناس نیستم ، حرفهام رو فقط اینجا مینویسم ، چون برای ارامش میاره ، چون شماها رو دوست دارم ، کدوم یکی از کسایی که من رو بیرون از سایت دیدن باورشون میشه این من باشم ؟ اینطور دلگیر و ساکت ؟
شبنم من اگه غر میزنم فقط برای اینه که رو دلم نمونه ، وگرنه دلم میترکه .. به علی خیلی وقتها حرفی نمیزنم که احساس عذاب وجدان نداشته باشه ، سرخورده نشه ، جلوی من که همسرش هستم کوچیک نشه ، به مامانم نمیگم که نشینه دور از من غصه بخوره و فکر و خیال کنه که دخترش تو تنهایی چی میکشه ...
پریروز بابام سر یه بحث بهم گفت این زندگی رو خودت انتخاب کردی ، خودت خواستی ،منم گفتم من کی از علی شکایت کردم ، کی گفتم از زندگیم ناراضی ام ؟ اره خودم خواستمش و برای به دست اوردنش جلوی همه ایستادم ، و حالا نتیجه همین خواستن من اینه که همه فامیل میگن فاطمه خوشبخت ترینه ، همسرش یه مرد نمونه س و من افتخار میکنم به خواستنم ...


ببخشید اگه تند رفتم ، سر همون دلشوره که بهتون گفتم اعصابم خط خطیه ... سرما هم خوردم و بیشتر کلافه میشم ...

لیلا هنوز گوشیت درست نشده ؟

nafas_z
28 خرد 1390, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
امروز صبح دیر از خواب بلند شدم تند تند صبحانه خوردم و ناهار بخودم رسیدم تا بیام سر کار حسابی کلافه ام از دوستم خبری نیست قرار بود بره پیش عشقش و با اون باشه ازش خبری نشده براش نگرانم هر چی هم زنگ میزنم خاموشه خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه:-63-:

+Lily
28 خرد 1390, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
جیمی خان نیستند چرا اونوقت؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) نکنه بازم حق الناسی به گردنشون افتاده دارن ادا می کنن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])





منم از اینا میخوام ... چقدر اون اولیه بامزه اس ! دوسشون دارم !
جونم براتون بگه من چون تازه اینجا عضو شدم خیلی اطلاعات ندارم و به محیط آشنا نیسم
نمی دونم بعضی چیزا رو کجا بگم !
ما دیشب تا پنج صب داشتیم آخر فقط به خاطر تو رو - که به لطف مهران در حال زندانی بودن در اتاق نوشته بودیم- تایپ می کردیم / دیگه چش و چارمان هیچ جا را نمی دید
ظهرم اومدیم ، دیگه بقیه رو به صورت آن لاین تایپ کردیم ، یعنی خیلی غریزی هر چی به ذهنمون رسید نوشتمان کردیم ، تا خط آخر را نوشتیم ، پیام دادیم به شبنم که لطف کنن قفولش کنند ما از شرش خلاص شیم
رفتیم نهار اینا خوردیم برگشتیم دیدیم ، ای بابا چقد وسطش غلط املایی داریم ، ایناش جهنم ، مثلا « می خواستمو » نوشتم « نمی خواستم » ! از همه بدتر « یاالله » رو نوشتم « یا الهه » :-2-19-::-2-22-:
دیگه عمرا روم میشد به شبنم بگم بازش کن ما یه دستی به سر و روش بکشیم که آبرومان رفت :-2-08-:
رفتیم توی پروفایلمان ، این شکلی شدیم :-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
قبلش امتیازمون 91 و خرده ای بود یهو دیدیم شده 94 و خرده ای
رفتیم آمار لحظه به لحظه ، دیدیم 2787 امتیاز ریختن تو صندوقمون ! حالا نمی دانستیم این از کجا امده ! نمی دانستیم از کی بپرسیم !
بعد رفتیم لالا کردیم حالا دوباره آمدیم دیدیم 2180 ازمان کم شده ! خوب چرا میدین ؟ چرا بعدش می گیرین ؟
فکر قلب ما را نمی کنید که با یک نخ وصل است ؟
ما حرفی نداریم بزنیم ! تصمیم گرفتیم دیگر هم نخواهیم کسی را نصیحت کنیم ! چون اولا به سن و سال ما نمی آید ! چون دوما به ما مربوط نیس ! چون سوما شاید طرف خوشش نیاد ! چون چهارما مطمئنیم بعضیها خوششان نمی آید !
اگر فقط به خاطر تو را خواندید یادتان باشد آن « یدا » ها منظور « آیدا » هس
تو خونه اینطور صداش می کنن ! اسم خودمونیشه !:-2-37-::-2-27-:

# مرسی آفرودیت عزیز ( اسمتو نمی دونم ) آدرسشو میدونستم ! نمیخوام دانلود کنم :-2-30-: یعنی مشکل من همین بود ! فعلا ممنوع الدانلودم :-2-30-:
من با انجمن مشکل دارم خوب !
یه پستو می فرستم میگه این دومین پست مشابهی که تو 5 دقیقه اخیر فرستادین ولی جای پست تو تاپیک خالیه :-2-31-:
دیروز رفته بودم تو تی وی ! آوا ، ارباب حلقه ا رو گذاشته بود
من این فیلمو زبان اصلیشو دارم ، با دوبله هم از رو تی وی ضبط کردم ولی هربار می بینم ! بازم میخوامش !
من و انیس عاشق لگولاس بودیم ( یه الفه ) همون که موهای بلند طلایی داشت ، صداش قشنگ بود ، خیلی جیگر بود :-105-::-105-::-105-: ما هم اون موقع 14 سالمون بود خوب ، بعدا خود اورلاندو بلوم رو که دیدیم :-2-19-::-2-19-: فهمیدیم کلاه گشادی رفته سرمان ! یه تیکه تو فیلم هس، آراگون و لگولاس به زبون الفی حرف میزنن ! ما اینو حفظ کرده بودیم ، بین هم کلاسی های من با انیس اون جوری حرف ی زدیم دوستامو گیج می کردیم :-2-22-::-2-22-:
این مکان همیشه در حال ویرایش است !

کابوک
28 خرد 1390, ساعت : 05:14 بعد از ظهر
سلامی به گرمی آفتاب
نمی خواستم خاطره بگم دیشب تا ساعت سه صبح داشتم درس می خواندم:-2-38-: بعد آمدم بعد از چند روزی خاطره ها را خواندم البته بعضی ها را همه را نتوانستم بخوانم وبعدش چون خسته بودم رفتم خوابیدم


می خوا م بگم یکی از مشکلات و رنج زیاد یعنی مبتلاشدن بچه ی دوساله ات به یه بیماری سخت و بردنش اوایل هقته ای چهار بار به بیمارستان محک و شب تا صبح تمام چهارروز را در بیمارستان ماندن ورنج زیادتربرای پدر ومادردیدن بچه هایی که با پای خودشون به بیمارستان می آیند ولی ممکن است سالم بر نگردند:-2-30-:وفکر اینکه نکنه بچه ی خودشون هم سالم بر نگرده ،رنج یعنی پدر ومادر ببینن که بچه ی خود شون موی سرش کم کم داره می ریز ه وهیچ کاری از دستشو ن برنمی آد :-2-30-:،و همیشه پدر ومادر باید مراقب باشند بچه ی خودشون زمین نخوره و سرش خون نیاد چون ممکنه براثر زمین خوردن به خاطر بیماریش جانشو از دست بده ،و مادر از وقتی که بچه ی خودش بیمار شده دیگه طاقت رفتن به آرامگاه را نداره واز اول آرامگاه برای همه فاتحه می فرسته ،چون فکر اینکه یه روزی بچه ی خودشو از دست بده اونو نابود می کنه و وقتی بچه اش سرما می خوره نگران از اینکه نکنه مربوط به بیماریش باشه به دکتر سریع مراجعه می کند واز شب تا صبح همراه بچه شون بیدار می مانند

این چیزهایی که گفتم مربوط به یکی از فامیل های نزدیکمه که من خلاصه ای ازش گفتم واقعا سلامتی بزرگترین نعمته که ما باید همیشه خدا را به خاطر داشتنش شاکر باشیم واقعا یکی از مشکلات بزرگ اینی که گفتم هستند مشکلاتی که نمی تونیم خودمون حلش کنیم و واقعا رنج آوره

پ.ن:مینا جون من خاطره ات را نخواندم ولی امیدوارم هر چه زودتر مشکلت حل بشه
پ.ن:فاطیما جون دیشب از خواندن خاطره هایت ناراحت شدم دوست ندارم هیچ وقت غمگین ببینمت ،امیدوارم هر چه زودتر مشکلت حل بشه،برایم خیلی عزیزی:-2-40-:

armin gerrard
28 خرد 1390, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
امروز شنبه ست:-2-28-::-2-: من از اداره اومدم خونه امروز قرار بود اونجا باشم ولي ديگه بابامو راضي كردم گفت برو يه نفر ديگه رو بجات ميذارم. منم كه خوشحال اومدم خونه :mrgreen::-15-:.
من رو حرفاي مادرم فكر كردم:-2-38-::-2-17-: كه واسه كارشناسي ارشدم بشينم و درس :-26-::-2-32-:بخونم آخه الان كارگراي كارخونمونم ليسانسن:-2-37-::-17-: بعد ما و با اونا هم رديف مي گيرن اوناام حاضر نيستن كه از حرفاي پيروي كنن چون اونا سطحم:-2-30-::-2-: اينجوري شد كه تصميم گرفتم به تحصيلاتم ادامه بدم.
الان دارم با پسر داييم كه تو آلمان تو فيس بوك باهاش چت مي كنم :-70-::-2-43-:فارسي زياد بلد نيس من مجبورم باهاش آلماني صحبت كنم:-2-33-:.
دوست دارم كارشناسي ارشدمو كه خوندم واسه كار و زندگي برم:-2-26-::-10-: آلمان يه زن آلملنيه خوشكله خشنم بگيرمو ديگه حسابي باحال ميشه:mrgreen::-15-:.
الان داشتم يه تو يوتويوب يه كيليپ نگاه مي كردم عجب دوستاي نامردي پيدا مي شن شلوار رفيقشو آتيش زد بد بخت رفيقش خوابم بود خيلي قافلگير شد:-119-::-2-21-:.
خوب ديگه ما بريم با پسر داييمون به گفتگو ادامه بديم:-2-25-::-103-:

پدیده
28 خرد 1390, ساعت : 05:31 بعد از ظهر
سلام.
فک کنم یه هفته هس نیومدم:-2-35-:حالا که اومدم یوهو همه چی فرق کرده،گروه ها رو دارم میگما:-2-38-:
هفته خیلی بدی داشتم....به این نتیجه رسیدم که خاطره چیز خوبی نیس.شیرین ترین خاطرات بعد از رفتن طرف،به تلخ ترین ها تبدیل میشن.:-2-15-:فهمیدم خیلی خوب میشه اگه آدم خودش سریع تو همون اوایل زندگیش بمیره.:-2-41-:
این چند روزه کارم شده دعا کردن و غصه خوردن.:-2-35-:خدا به کسی غم نده...صبرشم بده بازم آدم میسوزه،همون غم نده خیلی بهتره:-2-37-:به نظرتون یه نفر که میمیره چی سر روحش یا بدنش میاد؟بازم میتونه آدمای دور و ورش رو ببینه؟روحش چجوری از بدنش جدا میشه؟:-2-38-:
هنوز نتونستم تابستونو حسش کنم...امیدوارم هر چه سریعتر تابستون منم شروع بشه.:-2-16-:
توی همین یه هفته عاشق چند نفر شدم که هس دوس دارم محکم بغلشون کنم و فشارشون بدم...مهربونی واقعا چیز خوبیه:-2-40-:

دختر عمه م گیر داده من خانوم شیرزاد تویه ساختمون پزشکانم.انقد گفت دیه منم مثه خانوم شیرزاد حرف میزنم:-119-:
پایان نامه به نظرتون قشنگه؟:-2-38-:
رمان نقاب عشق رو خوندین؟؟اگه نخوندین نصف عمرتون بر فناس!:-2-41-:توصیفاش خیلی خوبه از نظر من!:-2-31-:

لاو یو آل بیبز!:-2-40-:
پ.ن:خودم یادم نمیاد چی نوشتم...اگه از این شاخه به اون یکی درخت جهش زده شده به بزرگی نویسندگیتون ببخشین!

nairika
28 خرد 1390, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
:-2-30-::-2-34-::-2-30-:یک عالمه خاطره تایپیدم یهو همش پرید رفت آخه نمیدونم چراااااااا:-2-28-::-2-43-::-2-28-:
خلاصه مجبورم دوباره همه رو بگم :-2-31-: جونم براتون بگه که دیروز عزم مان را جزم کردیم واسه درس خوندن که خاله جان با دوقلوهای عزیز تر از جانمان خراب شدن بر سرمان :-2-16-: منم مجبور شدم عطای درس خوندن رو به لقاش ببخشم و برم مهمونداری کنم :-2-42-: ولی جاتون خالی مردیم از خنده از دست این نی نی قلوها آخه همش 13ماهشونه و کلی سرتق و شیطونن :-2-35-: خیلی جالب بود سر خوردن غذا چنان تو کله هم دیگه میزدن :-2-01-: انگار از قحطی اومدن نه اینکه گشنشون باشه ها فقط واسه خاطر لجبازی با همدیگه :-2-09-: انگار اینا هم فهمیدن دنیا شده مثل جنگل و نخوری میخورنت بعد از رفتن مهمونا هم که دیگه وقت تمیز کردن خونه بود و خواب پس بازم درس تعطیل تا اطلاع ثانوی :mrgreen::-2-35-:
راستی از سه تار و گیتار حرفیده بودید منم یه خاطره یا تجربه با حال از دنیای هنر دارم :-2-15-: آقا من تازه 19 سالم بود و فوق دیپلمم رو گرفته بودم که هوس کردم تو دنیای موسیقی پا بذارم چه کنم و چکار کنم دیدم که از بچگی عشق ویولن داشته و دارم پس تصمیم گرفتم حالا که بزرگ شدم و مثلا عقلم میرسه برم یاد بگیرم :-2-38-:منتهی باباهه گفت که هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد :-2-36-:یعنی این که بالام جان من پول این قرطی بازی ها رو نمیدم :-2-28-:منم که تریپ بچه مستقل و زرنگ پاشدم رفتم سر کار و بعد از 6 ماه مفت کاری تو این جامعه درندشت با عزم راسخ رفتم واسه آموزش و یادگیری جالب :-2-38-:اینجاست که موقع خرید ساز عالم و آدم گیر دادن که بابا تو که از ساز چیزی نمیدونی حداقل از آسوناش شروع کن ولی کو گوش شنوا :-2-31-: دیگه جونم براتون بگه که دار و ندار و دادیم به ساز عزیز تر از جانمان رفتیم که یه هنرمند بزرگ تحویل جامعه بدیم :-2-41-:آمـــــــــــــــــــــا دریغ از یه ارزن استعداد :-2-30-: ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])هیچی دیگه هرچی استاد خودش و به در و دیوار زد تا من سلفژ رو یاد بگیرم :-2-01-:انگار نه انگار آخر سرهم فرمودن شما به جامعه هنر شر مرسان :-119-:ما را به خیر شما امیدی نیست :-2-33-:منم بیخیال شدم تازه بعد از اون بازم با کمال پر رویی رفتم پیش دایی بزرگوار :-2-31-: که مثلا گیتار یاد بگیرم :-2-16-:بعد از دو جلسه میگه با گوشی که صدای فلوت رو از چنگ تشخیص نمیده بهتره بری سراغ یه هنر دیگه ولی وجدانا بیخیال ساز و آواز شو
:-2-43-::-2-28-:
و اینگونه شد که ما هنرمند نشدیم:-2-42-::-2-26-:
بعدا نوشت: وای فقط به خاطر تو قشنگ بود قشنگ تر هم شد مرســــــــــــــــی لی لی جون
لی لی و تیام و آیدا دوستتون دارم هوارتا:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:آخ جون استعدادم کشف شد من باید میرفتم سراغ شاعری نه نوازندگی:-2-32-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-32-:

Mini Moon
28 خرد 1390, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
سلام:-2-39-:
خيلي خستم:-29-:فردا امتحان زبان دارم(مؤسسه):-2-03-:درس نخوندم:-2-18-:خيلي زياده:-2-34-:فك كنم اين ترم ردم:-2-35-:از بس كه درس خوندم:-2-37-:واي اگه رد بشم..............:-2-29-:خودكشي ميكنم:-2-07-:حوصله ندارم دوباره اين ترمو بخونم:-2-09-:همه ي موسسه ها حد نساب قبوليشون 50-60 ئه،موسسه ما 75:-2-36-:اكشالي نداره.2 ترم ديگه تمومه:-2-04-:البته اگه رد نشم:-2-34-:خيلي نگرانم:-2-39-:برام دعا كنيد امتحانمو خوب بدم،معلمم لطف كنه منو نندازه:-2-34-:هم اكنون به دعاي شما نيازمنديم:-2-08-:
گفتم خيلي نگرانم:-2-39-:نه فقط به خاطر امتحان،نميدونم چرا و براي چي،ولي خيلي نگرانم:-2-39-:بعضي وقتا اينجوري ميشم:-2-36-:
برم يه ذره درس بخونم:-2-38-:
پ.ن:اين جمله رو خيلي دوس دارم:
امروز همان فردايي است كه ديروز نگرانش بوديد.:-2-37-:

feedback
28 خرد 1390, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
الان دقیقاً این شکلی ام :-2-31-:
خرخون دیدی؟! بیا منو ببین. :-2-31-: بچه مگه مجبوری یه ریز بخونی اونوقت کلت بترکه؟! خیر سرم 1 ساعت پیش رفتم نون سنگک بخرم یه هوایی به این کله بخوره انقدر گرم بود که فقط فحش دادم به خودم که چرا اومدم بیرون. الان هم زیر باد کولر نشستم جزوه جلو روم بازه تو سایت هم پست میدم. چه کاریه!! خوب یا درس بخون یا پست بده. فردا هم امتحان درس تاپیک زیر رو دارم. :-2-38-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
انقدر واسه این تاپیک پست زدم و مطالب گذاشتم حالا گریبان خودمو گرفته آخر ترمی. فردا امتحان فولاد 2 دارم دعام کنید درس طراحیه سنگینه به تاپیکش نگاه نکنید به مسائلش تو کتاب نگاه کنید. تاپیکش فقط آئین نامست گول زنندست :-2-30-:
47 هزار ساعته به زهرا پیام دادم که مطلب ماهنامه رو ویرایش کنه ولی انگار اونم نیست. به نیلو هم پیام دادم اونم جواب نداده. :-2-30-: هیشکی منو دوس نداره. :-2-30-: امان از درد بی قراری :-2-30-:
از دیشب هم یه کم حالمان بهتر گشته است نقطه زین پس زدیم تو خط بیخیالی هرچه پیش آید خوش آید :-2-38-: مرام رفقا رو عشقه :-2-16-: (یه تشکر ویژه هم از سجاد دارم خودش میدونه چه کرد :-2-40-:)
روزتان خوش
خاطرتان خوش تر
سعید 28 خرداد 90 ساعت 18:49

Mini Moon
28 خرد 1390, ساعت : 06:51 بعد از ظهر
منم از اینا میخوام ... چقدر اون اولیه بامزه اس ! دوسشون دارم!
برو اينجا دان كن.تولباره:-2-37-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

paradise
28 خرد 1390, ساعت : 07:02 بعد از ظهر
سلام دوز جونا:-2-38-:
واقعا من چطور بعد یه سال تازه اینجا رو پیدا کردم؟خب......خودم بوده(جای خالی با گزینه ای کاملا مودبانه پر شود:-119-:)راستش این چند وقته حالم خیلی بد بود تقریبا میشه گفت یه بحران روحی بود که گذشت!وخدا رو شکر!انرژی منفی واقعا بد چیزیه:-2-15-:امروز که داشتم خاطرات بچه ها رو میخوندم یه تلنگر بود برام که به خودم بیام.که چیزهایی که فراموش کرده بودم رو به یاد بیارم.مخصوصا حرف های بهی رو یه جمله اش عجیب من رو به خودم اورد و واقعا ازتون ممنونم:-2-40-:
پ.ن:نمی دونم اصلا کسی خاطره منو میخونه یا نه؟ولی اگرم کسی نمی خونه حداقل خوب جاییه که ادم خودشو خالی کنه
پ.ن2:من دربه در دنبال رمان خاطرات یک گیشا می گردم.همه جارم گشتم ولی پیدا نمی شه کسی هست که بتونه کمکم کنه کتابخونه ی خاصی رو بشناسه یا حتی کتابفروشی که این کتاب رو داشته باشه؟ممنون:-2-40-:

NILOUFAR
28 خرد 1390, ساعت : 08:05 بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
شنبه 28/خرداد /1390 ساعت 19:45
شکست نتیجه خودداری از انجام عملی ( مثلاٌ یک تلفن زدن ، یک کیلومتر راه رفتن یا اظهار عشق و محبت) است.
ما به هدیه دادن تو خانواده خیلی اعتقاد داریم حتی اگه خیلی کوچیک باشه. یا فقط گل باشه. واسه همه مناسبت های ریز و درشت هدیه میدیم .یه خوبی دیگه هم داره اینه که مامی کارمنده و هر هدیه ای واسه بابا بخریم نمیشه گفت از پول خودش بوده (استقلال خانم ها از هر نظر خیلی مهمه مخصوصا از نظر مالی ) این اخلاق خانواده ام رو خیلی دوست دارم . نه به خاطر هدیه گرفتن.
به خاطری اینکه یه سری قانون داریم که بچه بودم ازشون متنفر بودم .
مثلا تا بابا نمی اومد ما نهار یا شام نمی خوردیم .هیچکس حق نداشت تنهایی غذا بخوره . در صورتی که دوستام میرفتن تو اتاق خودشون درشون رو هم می بستن با آرامش غذا میخوردن . البته بعدها به خاطر ساعات دانشگاه و اینا این قانون فقط برای شام اجرا میشد.یه قانون دیگه هم داریم مامان به هیچ وجه بدون بابا جایی نمیره. منظورم مسافرت ایناست بابا با این قضیه تنها رفتن مشکل نداره. ولی مامان خودش دلش نمیاد. این باعث میشد بعضی وقتا که شرایطی فراهم بود ما سه نفری بریم مسافرت نرفتیم . مامان میگفت تو و ندا برین ولی جز اردوهای دانشگاهی و مدرسه ای و چند مورد سفر دو سه روزه بدون مامان بابا جایی نرفتیم بهمون خوش نمیگذره .
چند روز قبل دختر دوست مامان به ما گفت شما ها اصلا مستقل نیستین و تو زندگی آینده به مشکل میخورین ولی خودم این شکلی فکر نمیکنم .ما تنها نمیریم نه به خاطر اینکه بلد نیستیم کارهامون رو بکنیم کلا چون حس خوبی نداریم ولی نمیدونم شایدم واقعا خیلی وابسته هستیم


جدیدا با ندا خاطره ها رو میخونیم خیلی خوشش میاد بیشتر تون رو هم میشناسه. خیلی خاطره داشتم ولی یادم نمیاد



بچه ها من از 26 خرداد خاطره نخونده بودم همه رو خوندم و چون حرف داشتم با خاطره هاتون پستم خیلی زیاد شد. فکر نکنم حس خوندش باشه . در هر صورت من نوشتم هر چند اگه اونایی که مخاطب قرار دادم نخونن .


+ فاطی جونم (داداشی خودم رو منظورمه ) با تموم دلت تصمیم بگیر. ببین ما همه یه اشتباهی کردیم به بازار کار و این چیزا فکر کردیم. ولی واقعا کار نه به مدرکه نه رشته. پس اون چیزی رو که دوست داری انتخاب کن. البته این توصیه ام فقط واسه دخترا هستش .
ما نمی تونیم مثل مردا فردا بریم دنبال یه کاری که فقط از نظر مالی تامینمون کنه . ما باید بریم دنبال یه چیزی که عاشقش هستیم تو همون حوزه کار کنیم. چون احساسات ما اینجوریه (البته اگه کار خیلی برات مهمه که بحثش جداست ) فلسفه هم خوبه این کارهای جنایی هم چند ساله تو کشور رشته هاش اومده و خوبه . تو هم که ریاضی خوندی میتونی رشته های ادبیات و تجربی رو بزنی (البته منظورم این نیست چیزی رو انتخاب کنی که اصلا اصلا به درد نمیخوره ) چیزی رو انتخاب کن که در وهله اول دوسش داری ، دوم با عرف جامعه مشکل نداره سوم در آینده بتونی ازش استفاده کنی .

ناهور :

با اینکه کلی غر غر می کنم
به خاطر ارامشی که دارم به خاطر نفس راحتی که دارم می کشم به خاطر خانواده ای که دارم به خاطر همه چیز ممنونتم...
من لحظه ای به حال خودم رها نکن که بدجور با سر با زمین می خورم...
مرسی که حواست بهم هست
مرسی که بیشتر از همه به یادمی
مرسی که دوستم داری
بیشتر از همه
و ممنونم برای این زندگی تکراری و یکنواخت بدون هیجان....
من و این آرامش به هم پیوند خوردیم...دوستت دارم خدا جون...خیلی زیاد...مرسی که با منی و همراهمی....مرسی که غرغرام رو از این روزمرگی می شنوی و لبخند می زنی....من عاشق این لبخند زدناتم.... می دونم که می دونی....
مرسی ناهور این پستت خیلی قشنگ بود واقعا به خاطر همه چیز خدایا شکرت.
+ پریسا فکر کنم در مورد ماه درست میگی و زمین واقعا میچرخه :دی ولی در مورد ابراها به باد بیشتر موافقم .

midnight girl ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) عزیزم این حرفت خیلی درست بود

دارن چیزایی که ممنوع نیست رو هم ممنوع می کنن!
همینه که وارد ورود ممنوعایی می شیم که معلوم نیست توش چی انتظارمونو می کشه.ورود ممنوعایی که واقعا" ورود ممنوعن و استثنایی هم ندارن!
یادمه منم یه وقتایی وارد ورود ممنوع ها شدم. سرم به سنگ خورد و برگشتم.

نمیدونم شاید با گفتن این حرف خیلیا نظرشون نسبت به من عوض بشه. چون یه چیزایی رو عرف جامعه هیچوقت قبول نمیکنه.
من دبیرستان که بودم سیگار می کشیدم این هم به دلیل این بود که دبیرستان ما بر خلاف اسمش (غیر انتفاعی بود فقط واسه فرهنگیان هم بود ) خیلی خلاف بود. همه بچه هایی بودن که همه چی داشتن دنبال تجربه های تازه بودن منم 16/17 سالم بود و تجربه کردم
نه به خاطر این که بگم شجاعم ، نه . چون واقعا میخواستم ببینم چه جوریه. یه بار کشیدم و دیدم چیزی نشد بعد ادامه دادم با دوستام به نظرمون خلاف نبود اعتیادی هم در کار نبود همیشه می گفتیم مگه چیه این همه ادم سیگار میکشن قلیون میکشن چرا باید به زنها گیر بدن چرا یه زن که سیگار میکشه اینقدر در نظر دیگران آدم بدی جلوه میکنه ؟!
ولی خب یه چیزی باعث شد برای همیشه این چیزا رو کنار بذارم خیلی ممنونم که خدا راه رو بهم نشون داد.
این تجربه میتونست خیلی بدتر از اینا هم باشه . ناراحت نیستم چون اگه این تجربه رو نداشتم هیچوقت خیلی از مسائل رو درک نمیکردم . بازم از خدا ممنونم که ته خلافم همین بود و تو اوج بچگی نخواستم چیزای دیگه ای رو تجربه کنم خدایا شکر که تجربه ای بود که راه برگشتی داشت
از گفتنش هم ناراحت نمیشم واسه بچه هایی که منو میبینن میگن تو خیلی مثبتی ما نمیتونیم مثل تو باشیم
بهشون میگم من شاید اون چیزی نبودم که الان هستم . می تونین ولی خودتون باید بهش برسین جدا از همه باید ها و نباید هایی که بهتون تحمیل میکنن البته نه از راه تجربه که اشتباهه ولی خیلی راه های دیگه هست که باید پیداش کنن ...


+ لی لی جون فکر کنم من یه برنامه کودک دیدم بچگی ها شیر، سلطان کمد جادو یه همچین چیزی بود چون اسم اصلان یادم بود الان فکر کردم باید اون رو بگی. چند تا بچه میرن تو یه کمد قایم میشن ولی پشت کمد یه سرزمینی هست که طلسم شده و اون شیر پادشاه رو اینا باید نجات بدن تا زمستون بره
من و ندا عاشق این سریال بودیم من اسم کتابهای نارنیا رو شنیده بودم ولی هیچوقت فکر نمیکردم در مورد همون سریال باشه در اولین فرصت میخونمشون .
+مهسا جون من رقص آذری و شمالی خیلی دوست دارم.
به نظرم رقص کردی حرکات تکراریش خیلی زیاده. ولی رقص آذری و ارمنی نه کلا خیلی دوست دارم یاد بگیرم . چه باحال که عروس هم آذری رقصیده
+ ای جانم هلن من عاشق هلناتونم. به خدا خیلی باحاله . خیلی خوبه که انقدر خواهر خوبی هستی .کارایی که اون شب کردی تحسین برانگیر بود جدا میگم . مخصوصا که آدم نصفه شبی خوابش هم بیاد
خدایی خواهر داشتن خیلی عالیه نه ؟ منم عاشق خواهرمم
+ فاطمه عاشق این شعر فروغم
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
خانومی این نیز بگذرد ..
+بهار69 عزیزم متنت خیلی قشنگ بود.


برای باتو بودن تو را میخوام همیشگی ، خود را می خواهم صبور ، غم را می خواهم کوچک ، شادی میخواهم بی پایان و ... + زهرا با این حرفت در مورد بچه های دانشگاه موافقم. چون من خودم همه شیطونهام رو تو دبیرستان کرده بودم. خدا رو شکر تو دانشگاه اشتباهات گذشته ام رو تکرار نکردم. کل وقتم رو با دوستم سحر می گذروندم با بعضی از دخترا هم دوست بودم ولی با سحر کسی رو پیدا نکردیم که اخلاقش به ما شبیه باشه. اکثر بچه ها تو یه جو هستن یا زیادی راحتن یا زیادی مذهبی ان برای همین من و سحر کل وقتمون رو با هم بودیم. ساعت های بیکاری بین کلاس ها رو هم می رفتیم کتابخونه و مجتمع فرهنگی اونموقع ها تو سایت فقط می اومدم واسه دانلود. بیشتر کتاب ار کتابخونه می گرفتیم . خیلی دوران خوبی بود خیلی خیلی از رفتارم راضی هستم. تنها برهه ی زمانی تو زندگیم هست که رفتار خیلی معقولی داشتیم و از احترامی که دیگران به خاطر این رفتارمون بهمون میذاشتن هم خیلی خوشحال می شدیم .

+ مینا شاید از اون حس حال دیروز در اومده باشی واقعا خوشحالم. این حرفا رو به تو نمیگم که راهنماییت کنم فقط با اون حرفت یاد زندگی خودم افتادم
جو تاپیک متشنج نشد ولی یه روی زندگی بقیه دوستام رو دیدم یه روی دیگه شخصیتهاشون رو که باعث شد بهشون نزدیکتر بشم.
بازم به قول بهنوش شاید من و خیلیای دیگه منظور اصلیت رو نفهمیدیدم. منم میدونم دغدغه اصلی تو اون دو تا وسیله نبود اونا یه مثال بود ولی منم از همون مثال ها کمک می گیرم.
منم خیلی این جور چیزا رو دوست داشتم ولی بهشون نرسیدم چرا ؟ یه چیزی یه جای دیگه مشکل داشت حالا برای تو اونجوری برای من اینجوری .من حتی یه وقتی رسید که مامان بابا آرزوشون این بود من فقط از خونه برم بیرون
هر جا شده هر کلاسی شده فقط برم
ولی نتونستم چون زندگیم از حالت عادیش خارج شده بود . دنبال خیلی چیزای دیگه هم نرفتم مثل داستان نویسی ، مثل نقاشی مثل شعر که شاید استعداش رو هم داشتم ..
می رفتیم مسافرت دختر خاله و ندا اینا یه سری کارها میکردن مثل ، از درختا بالا رفتن و رفتن رو سقف شیرونی ویلا ... یا از رو یه پل خیلی باریک رد میشدن همش به خاطر هیجان و لذتش ولی من نمیرفتم به خاطر همن مشکلم
خب منم الان دارم نگاه میکنم می بینم عقبم خیلی عقبم از دوستام. که تجربه نکردم اون روزای خوب و شیطنت رو.
ولی هنوزم دیر نیست هنوزم میشه این کار ها رو کرد
بعضی وقتا فکر میکنم دیگران در مورد من چی فکر میکنن. (همین بچه های تاپیک) اینکه همیشه تو اینترنتم خاطره هام هم فقط از خوردن و خوابیدنه . هیچ هنری ندارم نه زبانم خوبه ، کتابی ترجمه کنم نه میتونم تابلویی بکشم نه 1000 تا کار دیگه. شاید چند تا از بچه ها یه کم در مورد زندگی واقعیم بدونن .در مورد درس خوندم یا کارهای دیگه ام .اینکه الان باید مثل بقیه اینجا نبودم همه دوستام دارن مدرک میگیرن و ... ولی باور کنید جز بعضی روزها که قاطی میکنم (که این روزها خیلی هم زیادن :دی ) بقیه وقتم رو مثبت فکر میکنم میگم اینم یه جورایی خوبه که باعث میشه اینجا باشم .
.(اینا شعار نیست چون خودم تجربه شون کردم . این حرفا رو هم به خاطر پستت نمیزنم تقریبا یه خطاب به خودم بود)



raha6956 وای اسم لاک پشتت لاکی گلی؟ آخه منم لاکپشتم اسمش لاکی بود ولی مثل لاکی تو نبود آکواریومی بود تو تعطیلات عید مهمونامون خیلی سیگار کشیده بودن دود چشماش رو کور کرد بعدشم مرد حتی بردمش دام پزشکی ولی خوب نشد
من عاشق همه حیونا هستم الان که خاطره ات رو دیدم دلم خواست برم یکی دیگه بخرم ولی چون خیلی بهشون وابسته میشن میترسم اینم زود بمیره یه چند وقتی هم به خاطر این دپسرده بشم .:-2-39-:
+ لی لی عالی بود بچه ها از همتون ممنون که اینقدر جمله های قشنگی میذارید واقعا تک تک جمله هاش رو من تاثیر گذاشت

بدان خدایی که گنج های آسمان در دست اوست ، به تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را به عهده گرفته است ، تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند ، درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند بین تو وخودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند و تو را مجبور نکرده که به واسطه ای پناه ببری و اگر گناه کردی ، در توبه را نبسته ، در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر نو عیب نگرفته ، در آنجایی که رسوایی سزاوار توست ، رسوایت نکرده و برای بازگشت به سوی خود شرایط سنگینی مطرح نکرده است . ببخشید خیلی زیاد بود پستم این یه شعر به جبران همه اون نیایش ها و متنهای قشنگتون.


گاهی فکر می کنم
خدا چقدر تنهاست
او هم دوست دارد کنار ما در کافه بنشیند
و همینطور که سیگار می کشد
سرش را خم کند
و با صدایی آرام
حرف های سیاسی بزند

عزیز می گوید:
خدا می تواند
در ایستگاه همیشگی از اتوبوس پیاده شود
و به ساعتش نگاه کند
وقتی قلبش مثل گنجشک می زند
با بچه گربه ای از خیابان عبور کند
و نفس عمیقی بکشد
می تواند
وسط یک جلسه ی مهم
وارد اتاق شود
و تصمیم های عجیبی بگیرد
یا برای پرنده ها و درخت ها
نامه بنویسد
و دلداریشان بدهد
می تواند...

گاهی فکر می کنم
تنها خداست
که از عاقبت این شعر خبر دارد!

Mina
28 خرد 1390, ساعت : 08:38 بعد از ظهر
چقدر مونده تا اذان؟ من الان جنازه م:-2-31-:
ازتشـنگي دارم پر پر ميزنم...

طرفاي ِ نميدونم ساعت چند بود:-2-31-:فاطي زنگ زد ،گفت زنگ زده به دفتر وكيلي كه دنبال ِ منشي ميگشته...وكيله گفته بياين!
حالا ما رفتيم...نيم ساعت منتظر وكيله بوديم..اومده ازمن تست ميگيره:-2-43-:شيطونه ميگه ....:-2-33-:
بعد گفت كارت خوبه..فقط تحقيق كنم خبر بدم:-119-:

اومدم خونه...

سوسي و مامان از ظهر خونه نيستين..من نتونستم برم مسجد..ولي اونا رفتن..از قبل ِاذان رفتن!...منم امتحان داشتم..ام ِداوود هم اعمالش بعد ِاذان بود:-2-15-:نشد برم...

الان خونه نيستن..

آها داشتم ميگفتم...اومدم خونه..داشتم با تل ميحرفيدم:-2-37-:تل ِخونه زنگيد... بابا اومده بود..گوشي رو برداشته از چاپخونه زنگ زده بودند:-2-37-: بابا هم گير داده كه امروزرفته بودين چاپخونه؟ گفتم نه رفتم پيش ِ وكيله...حالا بدبخت اونور تل گوشي نگه داشته بود:-2-37-:منم داشتم با ددي مي حرفيدم...:-2-37-:ديدم ددي حرفش طولانيه ،گفتم بعدا زنگ بزن!

ددي فرمودن وكيله كيه شرايطش چطوره..ماهم شرح داديم..گفت وكيله بهتره..ولي زنه يا مرد؟
ماهم گفتيم مرد..گفت زن بود بهتر بود..

فك كنم راضي نيست:-2-37-:راستش را بخواهيد،خودمان هم ديگر دلمان نميخواهد:-2-37-:

به فاطي زنگيدم..گفت آره چاپخونه خوب نيست...وكيله رو هم ميام با بابا حرف ميزنم..

آخه چاپخونه چي ميگفت از 8تا1 و از 4تا 8...ولي وكيله ميگفت از 9تا2:-2-37-:

حالا ببينيم چي ميشه:-2-37-:


نيلو...كي گفته خواهر داشتن خوبه:-2-33-:به نظر ِمن كه اصلا خوب نيست:-2-33-::-2-37-:
خو ما هميشه با خواهرمان سر ِجنگ داريم:-2-35-:ولي وقتي يه روز نميبينيمش ميتركيم ازغصه:-2-30-:

هلن جاي ِتو هم بودم، چون اعصاب مصاب ندارم..ميزدم نصف شبي لهش ميكردم كه چرا از خواب بيدارم كردي:-2-37-:ولي نه....خوشم مياد خواهر ِخوبي هستي:-2-38-:


+ مرسي نيلويي....مرسي:-2-40-:
+ روز خوبي بود...شنيدن صداي ِكسي كه ...... :-2-37-:اونم بمدت يك ساعت و نيم:-2-16-:
+ آهان يادمان رفت...نولويي منم عشق ِرقص آذريم..دي وي دي آموزششم گرفته بودم..ولي از وقتي پام گرفت ديگه از اون به بعد هميشه درد ميكنه..نشد ...رقص آذري هم كه همه ش رقص ِپاست:-2-31-:


بعد از زهرا نوشت:


نه میگم ولی با یه لحنی که خودم هم حالم بد میشه!مثلا جدی به صورت اون آدم خیره میشم و میگم دوسش دارم و به ثانیه نکشیده بحث رو عوض میکنم.

منم همچينم زهرا...نميدونم چرا...:-2-35-:

Star_69
28 خرد 1390, ساعت : 08:42 بعد از ظهر
دوباره سلام!
امروز عجیب دوست دارم حرف بزنم.حرفای بی سرو ته!:-2-15-:

یه حرفایی آدم رو سوق میده به گذشته :-2-15-:
بچه که بودم خالی از هر احساسی بودم.محبت کردن بلد نبودم هرچند الان هم محبت کردن بلد نیستم.آدم خشکی نیستم(شاید هم باشم و خودم خبر ندارم) ولی خجالت میکشم از اینکه به کسی بگم دوسش دارم چه دختر چه پسر!نه اینکه فکر کنید نمی گما!نه میگم ولی با یه لحنی که خودم هم حالم بد میشه!مثلا جدی به صورت اون آدم خیره میشم و میگم دوسش دارم و به ثانیه نکشیده بحث رو عوض میکنم.
همیشه نوشتن برام راحت تر بوده.از وقتی با نودهشتیا آشنا شدم زیاد می نویسم و زیاد به آدما میگم دوسشون دارم حس خوبی به آدم میده حالا میخوام به نیلو بگم!نیلو دوست دارم و الان از ته دلم آرزو داشتم تهران بودی و می اومدم پیشت و محکم بغلت میکردم...(این نوشته ها صحنه دار است لطفا کودکان زیر 20 سال نخوانند:-2-31-:)
پست بلندت رو دوست داشتم نیلو!
کم پیش میاد خاطره ها رو بخونم نه برای اینکه دوست ندارم نه اتفاقا دوست دارم ولی وقتش رو ندارم.فقط سعی میکنم از همه ی پستا تشکر کنم و از هر پستی یک جمله رو بخونم تا بفهمم چه خبره و اگر لازم شد در جریان باشم و سوتی ندم :-2-31-:
اما الان پست بلند نیلو رو خوندم و حس خوبی بهم داد.
نیلو من خیلی دوست دارم سیگار بکشم!تا امروز پاستوریزه زندگی کردم میخوام از امروز یه جور دیگه زندگی کنم :mrgreen:

امروز امتحان داشتیم و من هیچی نخونده بودم وقتی میگم هیچی یعنی هیچیا!تا وقتی رفتم سرکلاس حتی جزوه رو ندیده بودم:-2-06-: با 15 دقیقه تاخیر امتحان برگزار شد و از اونجایی که من خوش شانسم استاد دوتا سوال متفاوت داد برای حل کردن و سوال من فوق العاده سخت بود اول سوال دوم رو حل کردم برای زهره که چشمش به دست من بود و بعد مشغول حل کردن سوال خودم شدم(پطرسم دیگه!) کلی با برنامه کلنجار رفتم تا درست شد و به استاد گفتم ببینه اینم یه عادتی داره ذوق مرگ میشه اگر دانشجو سوال رو حل نکنه و این بتونه تحقیرش کنه وقتی دید حل کردم داشت سکته میکرد بدبخت!سوال رو فقط من تونستم حل کنم و یکی از پسرا!
کل سوال رو زیر و رو کرد تا یک اشکال پیدا کنه نشد.خلاصه نمره رو گرفتم از کلاس اومدم بیرون یکی از پسرا تا درو باز کردم گفت خانم ... امتحان چه جوری بود منم مثل همیشه لبخند زدم یه دفعه همگی با هم گفتن نمره کامل؟
گفتم آره فکر کنم.دوباره پرسیدن کدوم سوال بودی و اینا بعد یکی دیگه جای من گفت سوال سخته دیگه!وگرنه تا الان سرکلاس نمی موند خلاصه کلی در مورد من حرف زدن و این که می میرم جواب بدم و جای هرچیزی لبخند میزنم :-2-06-:لبخند زدن رو دوست دارم تازگیا یه عادت جدید پیدا کردم و قبل از حرف زدن به جوابم فکر میکنم.علتش هم این بود که حدود یک سال پیش داشتم پای کامپیوتر متن ادبی می خوندم داداشم صدام کرد جای جواب همون تیکه ی متن رو بلند خوندم"عاشقانه میگوبم بلی" کل خانواده بهم خندیدن و من تصمیم گرفتم اول فکر کنم بعد جواب بدم این لبخند هم شده راه حل مشکل یعنی اول لبخند میزنم و به خودم فرصت فکر کردن میدم!
رفتم امور مالی فیش واریز رو هم تحویل دادم و با زهره و فاطمه زدیم بیرون بریم درس بخونیم یکی از پسرا اومد از زهره جزوه گرفت یکم باهاش شوخی کردیم و بازم از لحن مودبانه ی پسرا حین صحبت با خودمون لذت بردم!خودشیفتگی نیست شاید اگر شما هم برخوردهای 180 درجه ی اونا رو ببینید ناخودآگاه بگید چه دخترای خوبی که انقدر خوب باهاشون برخورد میشه!
رفتیم پراک و هروی هم اومد جزوه رو داد و یکم حرف زد و بعد رفت ما هم به اصطلاح نشستیم به درس خوندن اما در باطن داشتیم غیبت میکردیم :-2-35-:
در این بین زنگ کوتاهی به شری زدم و با کمال وقاحت خواستم بهم زنگ بزنه چون شارج نداشتم اونم نامردی نکرد و زنگید :-2-16-:سوالم رو پرسیدم و بعد دوباره با بچه ها نشستیم به حرف زدن یه بستنی یخی فالوده ای موشکی میهن هم خوردیم و کلی کیف کردیم و بعد راه افتادیم به سمت خونه:-2-16-:
امروز یه تیپ متفاوت زده بودم!موهام رو سشوار کشیدم و پشت سرم باز گذاشتم تا از زیر مقنعه بیرون باشه میخواستم ببینم چه حسی به دخترایی که این کارو میکنن دست میده!برای من که سراسر عذاب بود خودم رو رسوندم خونه و سریع جمعشون کردم!
برای اینجور رفتارا ساخته نشدم ...

داشتیم از دانشگاه می اومدیم بیرون دوتا از ترم بالایی ها نشسته بودن توی گلخونه(همون حیاط دانشگاه) یکیشون به اون یکی گفت این همون دختره است که توی امور مالی دیدیما!چقدر خوشگله!اون یکی گفت آره خیلی نازه موهاش هم خیلی خوشگله البته دوستش هم به نازی خودشه ها اولی گفت نه خودش یه چیز دیگه است چشماش یه جوریه!
داشتم یواشکی و با کنجکاوی به مکالمه شون گوش میدادم و همینجا بود که بحثشون عوض شد یه حسی پیدا کردم.یه حس عجیب!آدما از اینکه تحسین بشن خوششون میاد حتی اگر این جمله ها تکراری باشه و بارها شنیده باشن...یا حتی واقعا شایسته ی شنیدنش نباشن!

فکر کنم همین!:-2-38-:

پ.ن:الان از سعید فیدبک باج گرفتم وای که چقدر کیف داد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

.arsana.
28 خرد 1390, ساعت : 08:51 بعد از ظهر
میدونید دارم به چی فکر میکنم؟
به اینکه دنیا چقدر میتونه بی رحم باشه
دنیای وارونه نتونستی شادیمو ببینی
چقدر تو حسود بودی
تو یه ساعت فقط یه ساعت بدحالمو گرفتی

دیگه هیچی نمیگم
دیشب چه شعارایی دادم
و امشب به چه زندگی فلاکت باری افتادم

من یه آدم سستم
شما نباشین


اصلا ولش کنید .
خداحافظ همگی
البته این تصمیم الان نبود دیگه انقدر سست نیستم تصمیم یه ساله

یگانه
28 خرد 1390, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
سلام

امروز یه اتفاقی افتاد که یاد یه خاطره سوم ابتداییم افتادم ، سوم ابتدایی بودم امتحان ثلث آخر ریاضی داشتم با عجله رفتم مدرسه تو حیاط مدرسه دیدم با دمپایی روفرشی اومدم:-2-35-::-2-06-: خونه نزدیک بود سریع برگشتم خونه کفش پوشیدم، ناظممون متوجه شده بود برگشتم ازم پرسید چیزی جا گذاشته بودی برگشتی گفتم آره....:-2-14-: متوجه اصل ماجرا نشده بود:-2-06-:
حالا امروزم با دمپایی رو فرشی داشتم می رفتم سر کار البته امروز شانس آوردم دم در حیاط متوجه شدم:-2-37-:

شب خوش:-2-40-:


مخصوص نوشت:
فقط اینکه بگی دلتنگی کافی نیست گاهی با یه تلفن هم می شه حال دوست رو پرسید، همین

شبنم
28 خرد 1390, ساعت : 09:31 بعد از ظهر
شنبه 28 خرداد ساعت 9 شب

امروز از آسمون رسما آتيش مي باريد . بي نهايت كلافه و عصبيم كرده بود. تهويه هاي شركت هم اصلا جواب نميداد. خدا بهمون رحم كنه خودش .برگشتني با يه آژانس اومدم آقائه انقدر حرف زد كلافه ام كرد . از پول بنزين شروع كرد رسيد به برف باريدن 30 سال پيش تهران ، تا فيلم سلطان قلبها و .. منم كلافه و اعصاب خورد هي با تكون دادن سر تاييد ميكردم هي كشش ميداد. بعضيا واقعا چونه شون گرمه

امروز فراخوان بادبادك باز رو زهرا شروع كرد. عاشق قلم نويسنده شم موقع درست كردن لينكا دوباره نشستم يه 100 صفحه ايشو سرسري خوندم. بعضيا واقعا شاهكارن .

ويرايش شد !!!

منم تصميم گرفتم ديگه خطاب به كسي چيزي ننويسم و نه نصيحت كنم و نه منبر. تا حالا هر چي گفتم كافي بوده از اين به بعدش فكر كنم باعث سوء تفاهم ميشه - اگه تا الان نشده باشه - 100 % همه ما خودمون بهتر مي ديم چي به صلاحمونه . بابت دخالتهايي هم كه احتمالا تا الان كردم معذرت ميخوام .

هلي :-2-40-:

شب همگي بخير و شادي :-2-40-:

REAL LOVE
28 خرد 1390, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
سلام علیکم:-119-:
باز من دو روز نبودم شماها چه کار کردید اینجا:-119-: بچه بداااااااااااا:-119-:
خب خالی شدم بریم سر اصل مطلب:-2-31-:
امروز اولین امتحان که غزلیات شمس باشه رو فرتش کردیم رفت پی زندگیش:-2-16-:عاشقتمممممممم جلالی:-2-16-:
اولش رفتیم دیدیم دانشگاه کلی واسه خودش مد اختراع کرده:-2-42-:کیفا رو می گرفتن و نمی ذاشتن کسی کیف ببره سر جلسه:-2-42-: دو روز دیگه وسیله کسی گم شد کی میخواد جوابگو باشه:-2-33-:
رفتیم دیدیم جناب وفایی داره تو سالن می چرخه...اندکی تعجب کردیم چون از وقتی رییس دانشکده شده کم پیدا شده...جلو دانشجوها آفتابی نمی شه:-2-31-:
امتحان شروع شد و جلالی جون برگه ها رو توزیع کرد و دیدیم به به سه صفحهههههههههههههه:-2-33-:برگشت گفت دو ساعت کامل فرصت دارید اگه بیشترم خواستین در خدمتم:-2-37-:گفتیم پس استاد فاتحه مون خونده ست دیگه:-2-30-:یعنی انقدر سخته؟:-2-30-:
ولی به لطف ایزد منان سوالا رو که دیدیم مثل آب روان جوابا رو برگه جاری شدن:-2-38-: البت سوالا سخت بود در حد خود مولانا ها ولی ماها کتاب رو جویده بودیم در حد یَن یَن(آدامس):-2-37-:
در عرض نیم ساعت همه رو جواب دادم و خیالم راحت شد:-2-16-:
در حین امتحان دیدیم یَک حاج آقایی همراه وفایی وارد سالن شد و همه آماده باش شدند و احترام و پاچه...:-2-43-: نشناختم کیه ولی بعد از امتحان کاشف به عمل اومد که جناب شریعتی رییس دانشگاه بیدن:-2-43-:
از جلالی هم بدم اومد بهش نمی خورد این کاره باشه ولی همچین افتاد به دست و پاش که انگار چه خبره:-2-43-:بدم میاد از این تحویلگیریای الکی:-2-42-:(پشت سرش هیچ کس ازش راضی نیست...از شریعتی ها:-2-43-:)
هه سوال آخر رو اختیاری داده بود که یکیش این بود که یکی از غزلای مولانا رو از حفظ بنویسید:-2-31-:یاد مردسه افتادم:-2-31-:
حالا هرچه قدر آهنگای جناب استاد ناظری رو زیر و رو کردم دیدم همه شعرا نصفه است و باقی بیتا یادم نمیاد...بی خیالش شدم و گزینه بعدی رو جواب دادم:-2-38-:

توجه: برخورد با بد حجابا از خواسته های مردم است:-2-41-:(دروغ سیزدهشون عقب افتاده)

دیگه اینکه فردا هم قرائت عربی دارم و کلی هم التماس دعا دارم ازتون:-2-30-:یادتوونه که قراره از یه جزوه دیگه سوال بده؟:-2-30-:نامرد:-2-33-:از الان حال فردامو میتونم تصور کنم:-2-15-:

یه بحثی یادتون بدم یکم راجع بهش نظر بدین ببینم نظر شما چیه:-2-38-:
مولانا میگه انسان همون خداست و خدا در انسان متجلی شده ... اینکه به ملائک فرمود تا بر آدم سجده کنن دلیلش اینه که خود خدا بوده(انسان) و شیطان هم در حقیقت بخاطر سجده نکردن بر خداوند رانده شده:-2-41-:
مبحث جالبیه ...خوشحال میشم بدونم نظر شما اندیشمندان چیه:-2-37-:

پس فردا سه تا امتحان دارم:-2-30-:خدا به دادم برسه:-2-30-:

دیگه اینکه اگه این نگم می ترکم... :-2-35-:مینا منم مثل تو تقریبا هیچکدوم از این ویژگیا رو ندارم و هیچوقت هم نخواستم داشته باشم...چون بدون اونا هم زندگیم با آرامش داره میگذره و احتیاجی بهشون ندارم:-2-41-:

دیگه برم بازم یه دور دیگه جزوه مو بخونم تا حداقل از این بابت استرسی نداشته باشم...شوما را به خیر و ما را به سلامت:-2-41-:

شب خوش:-2-41-:

Barane Gham
28 خرد 1390, ساعت : 09:52 بعد از ظهر
....
چرا انقدر غم ؟... چرا همه ناراحتن ؟... چرا هيچ كي حوصله نداره ؟...:-2-39-:
اصلا اين روزا چرا اين جورين ؟..:-2-39-:.
خيلي ناراحت شدم وقتي خاطره هاي اين چند روز رو خوندم :-2-39-:
منم حوصله ندارم و همش بهونه مي گيرم . آخه چون تعطيل شدم هيچ كاري ندارم كه بكنم و هرچي واسه ي تابستونم برنامه داشتم دود شد و به بقيه ي محوشدگان پيوست...:-2-39-:
چرا ما آدما فقط بلديم غصه بخوريم ؟....:-2-39-:
يكي نيست به من بگه آخه بچه وقتي خودت حالت بده چرا مي آي پست مي دي كه حال بقيه رو هم بد كني؟؟؟
تنها راهي كه ما آدما داريم اينه كه همه چي رو ساده بگيريم و به اين باور برسيم كه ما واسه ي هدف بزرگي به اين دنيا اومديم پس نبايد خودمونو با فكر و خيال و غصه تباه كنيم ...:-2-39-:
فكر كنم زيادي حرف زدم :-2-39-:واسه همه روزهاي شاد و بي دغدغه آرزو دارم:-2-39-:
اين شعر سهراب رو خيلي دوست دارم :

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هرچه تلاش،
او به من مي خندد
نقش هايي كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيداشد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها پا ها در قير شب است...:-2-39-:
اميدوارم ديگه بوي غم لابه لاي حرفاي بچه ها لونه نكنه :-2-39-:
شب همتون خوش :-2-39-:

Star_69
28 خرد 1390, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
میزنم از دم شل و پلتون میکنما
خاطره ی من این همه شاد بود بعد هی میزنید چقدر غمگین؟
جای اینکه پیگیر اونا باشید پیگیر پست من بشید و هی نگید وای چه غمگین :-119-::-2-33-:
الی دوست داشتم پست بدم :-119-:

+Lily
28 خرد 1390, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
یه بحثی یادتون بدم یکم راجع بهش نظر بدین ببینم نظر شما چیه:-2-38-:
مولانا میگه انسان همون خداست و خدا در انسان متجلی شده ... اینکه به ملائک فرمود تا بر آدم سجده کنن دلیلش اینه که خود خدا بوده(انسان) و شیطان هم در حقیقت بخاطر سجده نکردن بر خداوند رانده شده:-2-41-:
مبحث جالبیه ...خوشحال میشم بدونم نظر شما اندیشمندان چیه:-2-37-:



مبحث جالبیه پریسا جان
1- ولی بحث مذهبی در انجمن ممنوعه :-2-22-:
2- عقل ما تا این حد قد نمیده
3 - یه بنده خدایی رو به این دلیل کشتمان کردند
منصور حلاج رو وقتی رفت رو منبر و گفت « انا هو» دست و پاشو قط کردند تا مرد
4 - این اعتقاد به این خاطره که خدا روحشو تو انسان دمیده و ما جزیی از خدا هستیم یعنی یه قطره از دریا
بعدا پاکش میکنم اینو
شبنم عاشقتم :-2-40-: خدمتتون می رسیم :-2-22-:

اینو یادم رف بگم
خاله م اومده بود خونه امون ، من تو حیاط بودم
اومدم بالا دیدم داره واسه مامانم تعریف می کنه : آره دیگه ، خودش و دختره که همدیگه رو می خواستن ، پسره که از زندان در اومد :-2-19-::-2-19-:
خشکم زد ، با تعجب خواهرمو نیگاه کردم : کی ؟
خواهرم خندید : داره ستایشو میگه !
ما ستایشو نیگا نمی کنیم / خیلی اعصاب داریم بشینیم اینو نیگاه کنیم ؟ ما همین الان داریم عاصی رو می بینیم کلی به اصلان حرف زدیم
راستی پست من تو صفحه ی قبل ، پست اولی بود حالا که برگشتم ویرایشش کنم دیدم شده پست دومی !
چطوری آیا ؟

moosio sezar
28 خرد 1390, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
دقیقا حس آدم ابولبشر رو دارم،وقتی از بهشت انداختنش بیرون؛تازه دارم عمق قضیه رو می فهمم،امروز یکی از دوستانم که از قضیه خبر نداشت زنگ زد تا ببینه قضیه چیه چون از واکنش بقیه وقتی حرف از من اومده تعجب کرده بود! حالا خدا رو شکر اون دلایل منو شنید و درکم کرد،کاش بقیه هم می شنیدن دلایلم رو.... آدم راحت تر از من بوده از کارش،اون باید رحیم ترین موجود رو راضی می کرد،ولی من حتی نمیدونم کیا از این قضیه خبر دارن.... امروز یه مطلب خوندم تو یه مجله که دلم خیلی گرفت،اگه وقت کنم تایپش می کنم می زارم تو وبلاگم.... همه پست شد حرفای دلم،چون جدا امروز خاطره خاصی نداشت.... پی نوشت:مطلبو تایپ کردم و گذاشتم. پی نوشت2:من اینا رو نگفتم که برای کارم دلیل بیارم،تو احماقانه بودن کار من هیچ شکی نیست،ولی هیچ کس نمی دونه وضعیت من تو اون روز از این هم احمقانه تر بود،همه فقط اتفاقات شب و می دونن...

nemesis
28 خرد 1390, ساعت : 10:30 بعد از ظهر
خوب ما هم الان خاطره ای برایمان اتفاق افتاد . انحراف نمی دهیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

اول این و بگم که ارسانا جان، خداحافظ همگی یعنی چی؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

بهدم پیرو حرفای آجی ستار جونم. خاطره به این باحالی نوشته یه کم روحیه تون شاد شه، د بیا یه کمم خودتون به خودتون روحیه بدین.
خاطره منم که خوف بود. بخندین تا دنیا به روتون بخنده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

شبنم جان می گما، اگه می خوای روی منبر نری خو نرو ولی اگه یه جایی دیدی که من به تلنگر نیاز دارم تا یه چیزایی یادم بیادف حتما بهم یادآوری کن. من منبر دوست دارم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

نیلویی خیلی خاطره قشنگ بود. اینجا الان سه سالی میشه مد شده همه عروسا میرن رقص اذری یاد می گیرن و تو عروسی می رقصن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

واااااااااااااااااااااااا اااای اینجا الان بدجور باد شده و خیلی هم سرده . منم جلوی در بالکن نشستم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


پریسا جان منم با لی لی موافقم، که چون روح خداوند در ما دمیده شده ما جزیی از خدا هستیم.

خاطره مان را هم بگوییم: اینکه همین الان نازی جانمان از مشهد به ما زنگ زدند. در حرم بودند و یاد ما افتاده بودند. صدای مداح می آمد و ما خیلی دلمان هوایی شد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

ما دیشب خواب می دیدیم که با نازی جانمان و مادرانمان با هم به مشهد می رویم، صیح بهش اس زدیم، وگفت که آنها الان در مشهد هستند و اینکه دیشب او هم خواب ما را می دیده. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

خلاصه اینکه با صدای مداح حرم امام رضا (ع) دلمان مشهد می خواهد. تا اواسط تیر باید صبر کنیم.


آهان یک خسته نباشید دیگر هم به لی لی جانمان بگوییم بابت داستان فقط به خاطر تو. خیلی خوب بود. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
آهان دیروز پریروز بود یکی می گفت: شکلکی می خواد که مغزش در حال پختن اینا باشه. این چطوره؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


شب همگی بخیر [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

چشم گلي اگه چيزي به ذهنم رسيد حتما بهت خصوصي ميزنم خيالت تخت :-2-40-:
([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

*شایلی*
28 خرد 1390, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
بازم سلااااااااااام...
عصری یه لحظه فروم ترکید ینی کلا نت ترکید رفتیدم از اینا ::-2-05-:نتونسم بذارم عذاب وجدان گرفته بودم...!!
اومدم ادامه ی خاطرات و بگم گفتم اگه قبلی رو ویرایش کنم ک نمیشه!!!!!از اول اومدم....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
دیشب برای اولین بار پس از سال ها(سال ک نه ولی جدا اخرین فیلمی ک دیده بودم یادم نی چی بوده)اومدم فیلم ببینم اونم ستایش!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]نشستم پای تلویزیون و مشغول دیدن....زد اق طاهر افتادن مردن!!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]خونه ترکید از خنده...مامانم میگف پاشو برو تا کلا از درس کدن فیلم پشیمون نشدن!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]امرو داشم تو خیابون را میرفتم ییهو یه صدای بوق اومد دقیقا 7 متر پریدم هوا!!!!گفتم لابد ماشین ترانزیتی از این گنده هایی چیزیه!برگشتم شاید باورتون نشه ولی دیدم یه موتوره!!![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
من دوباره میرم ایشاا... فردا برگردم خاطره نویسی!!!
دوستون دارم....[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
:-2-05-:فعلا بایییییییی:-2-05-:
شرمنده ها!!!!ولی یکی بهم میگه تو محک چه خبره؟؟؟تا حالا خیلی خواستم برم ببینم چه خبره ولی نشده!!!ینی تا حدودی میدونم چه خبره ها!!!ولی توضیح بیشتر موخوام لفطا!!!
مرسییییییییییییی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

lucy
28 خرد 1390, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
به نام خدا
سلام

ما دوکلام مینویسیم میرویم رت کارمان به قول بهی :-2-31-::-2-38-:


پ.ن مهسا اره خیلی مزه داد :-10-:

پ.ن زهرا متروپلیس :-2-28-::-2-28-:حالا خاطرات گرانمایه ما در مورد ازدواجمون سوزه ی خنده است :-2-36-:بزنم نصف کنم خودم رو :-2-22-:ها به جون خودم نمیدونم کجاست یعنی یه بار پرنیا واسم داد ولی پاک کردم خصوصی رو نمیتونم پیداش کنم تو همین تایپیک خاطراته اگه پیدا کردی خبرم کن میخوام بپاکمشون :-2-27-:
پ.ن فاطیما :-2-25-::-2-25-:

پ.ن پدیده نه فیلم رو دیدم نه کتابه رو خوندم شرمنده :-2-08-:

پ.ن پارادایس جان ما خاطراتتان را میخوانیم جیجرم :-2-04-:

پ.شبنم

اول اینکه دفعه ی اخرتون باشه بچه ها ویرایش میکنید دهه یعنی چی ما اینجا از فضولی بمیریم خوبه :-2-18-::-2-18-::-2-18-:

در مورد تصمیم این دیگه در اختیار خودته ولی من حداقل تا امروز فکر میکردم چیزی که اینجا رو خاص کرده همین دخالت هاست همین بالای منبر هاست چه برم بالای منبر چه کسی برام بره من دوست دارم اینکه بهم توجه کنیم ارزش داره اینکه دوستمون رو انقدر دوست داشته باشیم که بدونیم حتی ممکنه از حرف ما برداشت اشتباه کنه ولی حداقل ما زحمت خودمونو برای فهموندن بهش در مورد چیزی که فکر میکنیم درسته کشیدیم ... من این توجه ها رو دوست دارم یادمه خودتم یه بار توی این تایپیک همین جمله رو گفتی .... نمیدونم قضیه چیه /. ولی فکر میکنم اگه ادما بخوان انقدر زود جای خالی بدن پس ... کجاست .... شایدم من اشتباه میکنم شاید این تایپیک مثل بقیه تایپیک هاست با یه کد ولینکه ویه استارتر وچند تا کاربر که توش پست میدن شاید من اشتباه میکنم که توی این تایپیک زندگی در جریانه ... اره مثل اینکه من اشتباه میکنم

اینکه من باهاتون زندگی میکنم اینکه وقتی اینجا یه خبری میشه منتظر فردا هستم تا بیام ببینم چی شد مشکل رفع شد یا نه اینکه شبا بجای فکر کردن به خودم به بچه های اینجا فکر میکنم به کسایی که شاید تا اخر عمرم نبینمشون ولی از خیلی از ادمایی که دارم باهاشون زندگی میکنم بیشتر میشناسمشون وباهاشون احساس نزدیکی میکنم ..اینکه واقعا احساس میکنم تو این تایپیک دارم زندگی میکنم ...خوب همه اشتباه میکنم منم روی بقیه

میدونی حتی وقتی من کسی گله میکنه که پ.ن نداره یا .... بحثایی که بود ته دلم خوشحال میشم اینکه اینجا مثل یه خانواده است که همه میخوان عضو ش باشن ... ولی اشتباه میکردم

ولی یه خواهش در مقام یه دوست که تو براش خیلی خیلی عزیزی گاهی لازم دیدی برای من منبر بری برو حتی اگه مطمئنی من ناراحت میشم یا بد برداشت میکنم ... من لذت میبردم همیشه وقتی پستات مخاطب خاص داشت جتی اگه توبیخ بود پون حداقل حداقلش توجهتو نشون میداد فکر میکردم تو با بقیه فرق داری ...
متاسفم ...
پ.ن دختر عمویی

مبحث سختیه فعلا دارم فقط روی سوالت فکر میکنم ببینم فهمیدم یانه /؟


امروز با ایلی حرفیدم خیلی حس خوبی بود دلم براش تنگ شده

احسا ن رفت دکتر گفت مسمویته بیچاره از سر شب تا حالا یه پارچ ا ار اس خورده :-2-21-:ولی ابمون متاسفانه هنوز قطع نشده :-2-03-:

جدا بعد پست شبنم حتی دلم نخواد خودم رو به لودگی بزنم معذرت میخوام نمیتونم بنویسم

شب خوش

من نميخواستم تو ناراحت شي ليلا ببخشيد فكر كنم يه مدت بهترين كاره . از من دلخور نشيا :-2-37-:


من ناراحت نیستم بیشتر عصبانیم چرا نمیدونم .. هیچی بیخیال به تصمیمات ایمان دارم امیدوارم بهترین تصمیم باشه

گاهی نمیشه جلوی چیزی که داره اتفاق میفته رو گرفت !حتی اگه اراده ات از جنس فولاد باشه !تاریخ این رو ثابت کرده

:-2-40-:

AsalBanu
28 خرد 1390, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
نیلو من خیلی دوست دارم سیگار بکشم!تا امروز پاستوریزه زندگی کردم میخوام از امروز یه جور دیگه زندگی کنم :mrgreen:همینو میخواستی نیلو ؟؟؟:-2-01-:
این بچه جنبه نداره:-2-09-:
دو تا حرف میزنی زرتی منحرف میشه
صد دفعه بهت گفتم اینجا بچه رد میشه حرفای منحرفی نزن :-2-33-:

ره خیلی نازه موهاش هم خیلی خوشگله البته دوستش هم به نازی خودشه ها اولی گفت نه خودش یه چیز دیگه است چشماش یه جوریه!یخده نوشابه :-2-28-:

پ.ن:الان از سعید فیدبک باج گرفتم وای که چقدر کیف داد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:منم باج دوز دارم :-2-34-:یکی به من باج بده :-2-30-:
آرسانا جان دلم گرفت ...غصه نخور خانومی
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ...از الان شروع کن :-2-32-:

- اگه تا الان نشده باشه - 100 % همه ما خودمون بهتر مي ديم چي به صلاحمونه . بابت دخالتهايي هم كه احتمالا تا الان كردم معذرت ميخوام .
انقذه بدم میاد از این جوابیه ها :-2-36-:
شرمنده ( از کودکان زیر 18 خواهشمند است به این قسمت نوشته توجه نفرمایند بد آموزی دارد ) تو بیجا میکنی :-2-43-:شما ....میکنی .....شما شکر خورده ایی :-2-33-:شما .....( چون میدونم بچه های زیر 18 شدیدا فضول تشریف دارن مجبور شدم سانسور کنم :-2-28-:)
تو مجبوری برای خاطره های من جوابیه صادر کنی
دخالت کنی
امر بنمایی
منبر بری :-2-33-:
به جان جفت بچه هام نه ...این دفعه به جان خودم :-2-39-: راست میگم گلم
میدونم که خیلی ها ؛ اعم از خودم اینجا خاطره مینویسیم تا وقتی غصه داریم بیان بهمون جوابیه بدن
دخالت کنن
بگن صبور باش
بگن غصه نخور میگذره
حتی بگن عسل :-2-40-:
این یعنی یه عالمه دوست که بیادتن
حتی زیر پستت تشکر ببینی
امتیاز ببینی
یهنی عسل تو غیر از خدا اینجا یه عالمه دوست داری که به یادتن
که وقتی تو ناراحتی غصه میخورن
باور کن شبنم
من خودم به شخصه وقتی تو برا پیغام میذاری یه دیا معنی داره
با این همه مشغله به فکرم بودی
برات مهم بودم
حتی اون دوستام که کمتر میبینمشون
بابا اعصاب ندارم تو باید خطابیه بدی و دیگر هیچ :-2-33-:
فعلا اینو داشته باشین با بقیه جوابیه ها هم میام
ما هنوز ارادتمند اون سیبیل الی جانمانیم :-2-35-:
به سیبیل من چی کار داری:-2-43-:

عسل :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

samane7
28 خرد 1390, ساعت : 11:26 بعد از ظهر
سلام
واییییییییییییییی که چقدر راحت شدم:-2-16-:
داشتم میترکیدم
شاید فقط سکوت کردم و اون حرف زد اما الان راحت ترم انگار که منم حرف زدم
همه مخالف بودن با این کارم,اما تو این شرایط و حداقل تا کنکورم اینجچوری برام بهتره:-2-41-:
می دونم الان شبنم و زهرا میان وردنه رو میزنن تو سرم:-2-35-:

بیخیال بریم سر خاطرات
ما خیر سرمان امروز کلاس جمع بندیه فیزیک داشتیم اما از نتایج مبارکه بالا منبر رفتن دیشبمان صبح خواب موندیم و وقتی بیدار شدیم ترجیح دادیم نریم کلاس اما جناب محمد کچل خان ما را به زور روانه کلاس کردندی که خدا پدشان را بیامرزد چون خیلی مفید بود برام:-2-40-:
بعد اون اومدم یکم تو سایت ول گشتم بعدم چون دیشب بد خوابیده بودم گرفتم خوابیدم:-28-:
اما مگه نگ تلفن گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونقدر زنگ خورد که دلم میخواست همون لحظه تلفنو پرت کنم تو حیات آخه کسی خونه نبود که جواب بده
تو همین کشمکشا بودم که شبنم زنگید به موبایلم منم تو عالم خواب فک کردم همون کسیه مه زنگیده به خونم کلی خودمو آماده کرده بودم که سرش داد بزنم که دیدم شبنمه و شانس آوردم به موقع جلو خودمو گرفتم
بعدش نشستم یکم فیلم دیدم اما دلم داشت میترکید,حسابی هواش طوفانی بود کلا این مدت دلم بین پاییز و زمسوتن گیر کرده نمی دونم کی بهار دلم میرسه و دلم شادب و سر حال میشه:-2-15-:
بعد از فیلم اومدم اینجا و یکم تخلیه روانی شدم:-2-37-:
اما خب الان بازم حالم گرفته است آخه اصلا درس نخوندم:-2-30-:
کی این کنکور تموم میشه راحت شیم ازش:-2-43-:
بعد از کنکورم به کاربرای این تاپیک سه تا پست اسپم تو همین تاپیک شیرینی میدم:-2-41-:
اینم سرگذشت امروز ما بود:-2-38-:

زهر انار :-119-:

تو چرا اومدی تو پست من:-2-43-:
دیگه پستامونم تو این سایت امنیت نداره,باید درشونو قفل کنم:-2-42-:

چش سفيد :-2-43-:

ارثیه مامانمه:-2-42-:

اگه به مامانت رفته بودي كه غم نداشتم :-2-43-:

صد در صد که به مامان واقعیم رفتم,اما تو سایت بیشتر ژن تورو به ارث بردم:-2-37-:

fatima_59
28 خرد 1390, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
سلام _ فقط اومدم تو جمع از شبنم عذرخواهي كنم_لحن حرفهاي من اصلا درست نبود _ خودت ميدوني بودنت، دوستيت و حرفهات تا جه حد براي من با ارزشه_ ولي قسم ميخورم ثانيه اي هم از حرفهات ناراحت نشدم_ اين تابيك و ما رو از فكر باز و حرفهاي خوبت محروم نكن_ بكو منو بخشيدي البته از ته دل تا بدون عذاب وجدان بخوابم

عجب بساطي داريما . من ازت ناراحت نشدم و حرفم هم فقط واسه اين بود كه دقيقا خودت ببيني من به عنوان ناظر چه حسي در مورد شرايطت و پستات دارم نه چيز ديگه اي . من ناراحت نشدم برو بخواب بابا . ما يه چيزي گفتيم انقدر كشش نديد دخترا ، تاپيك خاطره نويسيه ها فردا الي مياد همه تون رو ميكنه تو قوطي :-2-38-:

farshid23
28 خرد 1390, ساعت : 11:54 بعد از ظهر
شنبه 28 خرداد
صبح از خواب بيدار شديم طبق معمول هميشگي بعد از يه دوش و صبحونه گفتم بشينم پاي درس ولي گفتم قبلش يه چك بزنم سايتو بعد بشينم پاي درس سايت باز كردن و چك كردن همانا شد من كامپيوتر روشن كرد ويندوز همايوني بالا نيومد اعصابم حسابي بهم ريخت كامپيوتر خاموش كردن روشن كردم ارور هايي با مشخصات سخت افزاري ميداد كه دليلشو نفهميدم خلاصه با مصيبت ويندوز را اورديم بالا ديديم اين فايده نمي كنه از safe mood رفتم يه سري فايلامو برداشتم و برگشتم و خلاصه ويندوزو يه ري استور كردم و تازه يادم افتاد كه فيالامو يه سريشو با اكانت ادمين ويندوز قبليم encrypt كرده بودم و از اينجا سرايل امروزمون شروع شد . وقتي فايلو با اكانت ادمين ويندوزي كه الان داريش اينكريپت مي كني اگر ويندوز عوض كني كلا بايد با اون فيالا خدا حافظي كني . خلاصه ما هم يه سه ساعتي افتاديم دنبال راه حل و از سايت ماكروسافت اينا هر سوراخ و سمه اي رو بگيد گشتيم و نتيجه اي نداشت تا تو يه سايت روسي يه نرم افزار پيدا كرديم كه تونستيم با اون كل فايلامونو برگردونيم و descrypt كنيم و نگاه كرديم ديديم ساعت 12 شده و اومدم سايتو يه خورده اينور اونور و كارامو كردم و ناهار خوردم رفتم سر كار تا ساعت 10 كه برگشتم خونه و دوش گرفتم و اومدم سايت يعني واقعا برنامه درس خوندني داشتم امروز براي خودم چجي شد واسه خودش يه كلمه هم نشد بخونيم .
نتيجه گيزي روزانه :كله صبح كامپيوترو روشن نكن برادر من بشين درستو بخون (اين نتيجه گيري شخصي بود كلا :-2-06-:)

abhi
29 خرد 1390, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
خيلي وقته خاطراتتون ميخونم قلم بعضي ها لبريز از حس اين حس انتقال پيدا ميكنه شناخت نسبي بد ست مياد
من خيلي مي نو يسم براي خودم . از بچگي كلا تو زند گيم از حسهام فكرام گفتن برام هم اسون بوده هم نبوده ظاهر يات واضح ميگم و لي هميشه بك قسمت خصوصي براي خودم فقط خودم . بيشتر دوست دارم بشنوم شنونده خوبي هستم و اين شنيداري به خوندن تبد يل كرذدم از هوون بچگي كه خوندن ياد گر فتم به تابلو و تيكه روز نامه خيابان هم ترك نكردم البنه شايد برام سخته بنو يسم فكر ميكنم از شما بزر گتر باشم چند سال .........ما مال دهه نسل مرده ها هستيم

و لي ميخوام از بعضي رويداد ها بنو يسم اينجا رو خيلي دوست دارم البته بيشتر تو ييتر .در تو ييتر يك هنر مند خار جي هست كه من عاشقشم وقتي ميگم عاشقشم به معناي واقعي .. قلمش جادو ميكنه .......با اينكه زبان قوي نيست و لي انگار فهميدن نوشته هاش زبان قوي نميخواد سر شار از احساس خوب هر چي باشه تو خون خانو اده اش ار ثيه . پدر بزر گش
بزر گترين شاعر كشورش و قاره از بر ترين هاست ........نيكلاس اسپار كس هم هست عاشق اين نويسنده هستم مني كه ادعاي نو يسند گي دارم بهش در حد لاليگا حسودي ميكنم ........اسپار كس تقر يبا اگه خونه باشه هر شب مي نو يسه .شيفته اشم
حالا ميخوام اينجا هم از خاطرات روزانه بنو يسم نو شتن بهم ارامش ميده از اين تنهايي و خلا در ميام خوبه اينجا قسمتي از خر فهام بنو يسم و از همه مبخونم وافعا ميكم عالي مي نو يسيد بعضي ها تك تر ند
ممنون از همه شما

patrin
29 خرد 1390, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
28 خرداد 90

چند روزیه بعد از همه کارام تاپیک رو باز می کنم که خاطره های اون روز و بخونم وسط خوندن خاطره ها با خودم میگم امروز دیگه روز نوشتنه...ولی نمی دونم چرا بازم تهش دست و دلم به نوشتن نمی ره...

سال 90 برام از اولش بد بود...توی این 3 ماه به انداره کل زندگیم خبر مرگ شنیدم...نمی خواد تموم شه؟!!

فردا کله صب امتحان دارم ولی امروز دریغ از یه درس خوندن درست و حسابی...صب مثل هر روز رفتم دانشگا که درس بخونم ولی بیشتر از 5 6 ساعت داشتم با یه نفر حرف می زدم...

حرفی که شروع شد تا یه راه حل برای یه مشکل پیدا شه ولی بعدش همش شد درد و دل...شد حرف از مشکلات...آدمی که وقتی می بینیش فکر می کنی اصلا هیچ مشکلی نمی تونه داشته باشه...به اندازه 6 ساعت با کلی سانسور از مشکلاتش می گفت...

حال و روز خوبی ندارم...حرفای این آدم با دانسته های خودم قاطی شده...فقط امیدوارم این اطلاعات جدید ازم یه آدمی گندتر از اونی که بودم نسازه...

شب همگی خوش!:-2-40-:

smart girl
29 خرد 1390, ساعت : 01:02 قبل از ظهر
سلام

خوبین
[QUOTE=farshid23;2245904]شنبه 28 خرداد
قبلش يه چك بزنم سايتو بعد بشينم پاي درس سايت باز كردن و چك كردن همانا شد من كامپيوتر روشن كرد ويندوز همايوني بالا نيومد اعصابم حسابي بهم ريخت كامپيوتر خاموش كردن روشن كردم ارور هايي با مشخصات سخت افزاري ميداد كه دليلشو نفهميدم خلاصه با مصيبت ويندوز را اورديم بالا ديديم اين فايده نمي كنه از safe mood رفتم يه سري فايلامو برداشتم و برگشتم و خلاصه ويندوزو يه ري استور كردم و تازه يادم افتاد كه فيالامو يه سريشو با اكانت ادمين ويندوز قبليم encrypt كرده بودم و از اينجا سرايل امروزمون شروع شد . وقتي فايلو با اكانت ادمين ويندوزي كه الان داريش اينكريپت مي كني اگر ويندوز عوض كني كلا بايد با اون فيالا خدا حافظي كني . خلاصه ما هم يه سه ساعتي افتاديم دنبال راه حل و از سايت ماكروسافت اينا هر سوراخ و سمه اي رو بگيد گشتيم و نتيجه اي نداشت تا تو يه سايت روسي يه نرم افزار پيدا كرديم كه تونستيم با اون كل فايلامونو برگردونيم و descrypt كنيم و نگاه كرديمQUOTE]

به این میگن خاطره :-2-35-:....چه همه کلمه قلمبه سلمبه داره:-2-38-:..نفهمیدم با اكانت ادمين ويندوز قبلي encrypt رفتن کجا!!! که بعدش رفتن مایکروسافت بعد safe mood شده .....:-2-31-::-2-19-::-2-22-:
.
.
تا همین یه نیم ساعت پیش حالم خوب بودم:-2-15-:
ولی وقتی اوضاع بابامو دیدم:-2-39-:
نمیدونم تا حالا به اداره دارایی و مالیات اینجور جاها رفتین یا نه:-2-36-:....فقط بهتون بگم از حساب کتاب قیامت نترسین ولی از این ادما بترسین:-2-28-:....فقط بیچاره میکنن ادما رو...به اسم بیت المال ...که انشاا... درشو تخته کنن..ببینین که چیکار میکنن:-2-39-::-2-15-:
قیافه ی بابام باید میدیدین امشب کبود شده بود:-2-30-: وقتی داشت از رفتارشون ومنش و روش شون میگفت
فقط میگم خدایا این همه صبر از کجا؟!!
هر لحظه میترسیدم که بابام سکته کنه:-2-30-::-2-15-::-2-15-:
نمیدونم شاید یکی از پدرها یا شاید همسر اتون یا یکی از اشناهاتون تو این اداره باشه
به خاطر همین هیچی نمیگم
ولی بذارین یه چیزی رو بگم ...مال چند سال پیشه....یه ادمی شد مالیات دهنده نمونه...تقدیر وتشکرو از اینجور برنامه ها....اخر همون سال به جرم ندادن مالیات هزار کوفت و زهرمار دیگه مالیات براش اومده بود چند میلیارد که از سالهای پیش نداده بود میخواستن بندازنش زندان....خیلی جالبه !!!؟؟؟نه ؟؟چه سیستم دقیقی.......
.
.
.


دیشب که بهی نوشته بود میخواد روزه بگیره .منم تصمیم گرفتم بگیرم:-2-32-:

هوا خیلی گرمه خیلی..... از تابستون و گرماش متنفرم:-2-36-:

تا حالا رفتین جلو کولر ابی واستین:-2-16-:..بعد یک نفس عمیق بکشین...یه بوی خوبی میده ...بوی خونه ی مادربزرگم\ مامان مامانم/بوی اتاق کناری رو میده.خونه مامان بزرگم سه تا اتاق داشت ...ما واسه هرکدومش یه اسم گذاشته بودیم اتاق کوچیکه.اتاق وسطی.اتاق کناری....چقدر دلم برای مامان بزرگم تنگیده:-2-39-:...واسه لمس کردن گونه هاش:-2-39-:...باورتون میشه همیشه پوست براق داشت و صاف....من عادت داشتم همیشه گونه هاش لمس میکردم...حیف که نیست

امتحان امروز خیلی خوب دادم ....فکرشم نمیکردم:-2-32-:

فردا روانشناسی جنایی دارم....یه فصلش انحراف های ج.ن.س.ی. وقتی میخونی حالت تهوع بهت دست میده..مخصوصا مثال هم میاره...:-2-01-::-2-09-:

دیشب چنتا اهنگ از تو سایت دانلود کردم ...معرکه ان .یکیش secret‎ ‎garden...اون یکیش playing‎ ‎by‎ ‎heart

اهنگاش فوق العاده ان:-2-32-:

.

.

فردا امتحان دارن دوشنبه امتحان دارم سه شنبه دو تا امتحان دارم:-2-35-:

اصلا دوس ندارم تابستون بیاد:-2-28-:

یه تصمیمی گرفتم

ولی نمیتونم عملیش کنم...هی منو وسوسه میکنن:-2-35-:

من امتحانم بدم میام از تک تکتون مشاوره میگرم:-2-37-:

همین
شبتون قشنگ
.
.

Behnoush
29 خرد 1390, ساعت : 01:03 قبل از ظهر
سلام بچه ها:-2-37-: ما جاتان خالی انقد بعد از افطار خندمان نمودیم دیگر دل درد وگرفتیم:-2-36-: فقط دو خط می نویسیم حاضری وخوریم وگرنه حوصله ی تایپ وکردن نداریم:-2-35-: پری جانمان ما پایه ی این بحثها هستیم یعنی جان کی بگوییم:-2-37-: یک زمان ما می مردیم برای این ایدئولوژیهای مولانا :-2-37-: کلا یک زمانها خیلی در خط عرفان بودیم این بحثها زیادو کردیم:-2-38-:اصلا تو مراحل عرفان یکی از کراماتی که به ان می رسی که نزدیک مراحل اخر است درک همین هست که تو با خدا یکی هستی..ما به ان نرسیدیم اما تمام حالاتش را از حفظیم چون دوست داشتیم:-2-38-: البت منظور درک واقعیست ها..وگرنه که خوب بیشتریا می دانند خدا ازخودش در ما دمیده و در واقعا دوتامان یکیم و اینها...نه حرف نه..کلا در مراحل آخر عرفان وگویند واقعا داری غذا که وخوری حرف که وزنی انگار کس دیگری دارد این کارها را وکند..اینجوری که می شود در این مرحله خود جدا می شوی وان خودیت و منیت اینها می رود کنار:-2-37-: در واقعا امسش هست فنا فی الل..بعد از ان مرحله ی اخر درک همین ایده ی مولاناست.درک یکی بودن با خدا..همان بقا فی الل..:-2-37-:که گویند خیلیها به ان رسیدند البت مولانا خود به ان نرسید ...اما حلاج و شبلی و بعضیها را می دانیم:-2-38-: این رسیدن هم کار بسیار پر مرارت و خطرناکیست..در طی راه آدم به یکسری کرامات و قدرتهایی می رسد که اگر اهلش نباشی ره به خطا وبری:-2-37-:به این راحتیها نیست...برای همین همه مان فقط می دانیم که اینگونه است اما نمی دانیم حسش چگونه است:-2-35-: ما عاشق این ایده های مهیج هستیم:-2-35-: خوب وگذریم:-2-37-:
ما نمی دانیم چرا بچه ها اینجا دست به تیکه پرانیهایشان حرف ندارد:-2-36-:این را نمی گفتیم خفه می شدیم:-2-37-: تظاهر به مهربانی می کنند اما کلی تیکه بارت می کنند کلا گفتیم فکر نکنید ما نوفهمیم:-2-37-:
مهدی جان و مینا جان و مهسا جانمان روزه هاتان قبول بچه ها جونیم:-2-38-: ما افطار نوداشتیم داداشمان ورفت بوف دوتیکه وگرفت برامان:-2-35-: دوتاش رون بید:-2-35-: انقد دوز دالیم:-2-38-: خیلی وقت بود نخورده بودیم:-2-35-:
در ضمن ما کسی را نصیحت نکردیم ما فقط خواستیم دوستمان را در ان احساس سر گردانی و ناتوانی ای که وداشت و ما را هم این حالش اذیت وکرد تنها نگذاریم...مطمئنا ندانسته همه می دانید که خیلی بیشتر از خیلیهاتان می شناسیمش:-2-37-: خودش درک وکند همین کافیست...ما چون خودمان آدم نصیحت پذیری نیستیم خودمان هم برای همین کسی را نصیحت نمی کنیم..حرفهامان هم بیشتر به جای امیدواریهای الکی و گول زنک تلنگری بود بر خودش که آری حرفش درست است اما این حالاتش خوب ره به جایی نبرد:-2-37-: بگذریم...
دیروز راستی ورفتیم دوچرخه سواری دور جزیره:-2-38-: جای بعضیهاتان خالی بود..همه تان نه:-2-38-: دیروز میخواستیم خاطره اش را تعریف کنیم اما تلسم وشد برنامه داشتیم کلی مفصل با جزئئیات وگوییم اما نشد:-2-35-: هیچی خلاصه اش اینست ساعت نزدیکهای 2 راه افتادیم 5 نفر بودیم دو تا از دوستهامان دادشمان و داداش دوستمان...بماند این داداش دوستمان فسقلی چقد تند ورفت اصلا توقف نوکرد نامرد:-2-36-: شام هم وسط راه وخوردیم در کلبه ی هور :-2-38-: خیلی دیروز هوا خوب بود ...تقریبا خوب بود:-2-35-: نزدیکهای 10 اینها بود که برگشتیم خانه:-2-37-: قیافه هامان شبیه اسرای جنگی بود:-2-36-: انگار شیر اب وا کرده بودند رومان:-2-36-: خیس عرق بودیم:-2-37-:مهدی جانمان هم دیروز رفته بود کوه ...
نسیم جانمان اعتکاف تمام وشد قربانت برویم برای ما دعا وکردی دیگر:-2-38-: منتظر خاطره هایت هستیم:-2-38-: راستی این داش فرشید خیلی مشکوک است بعضی وقتهای خاص در تاپیک پیدایش وشود فقط:-2-35-: ما الان در نقش خانوم مارپلیم:-2-35-: کشفیات هم داریم تازه:-2-35-: بی خیال اما:-2-35-: چاکر داش فرشید:-2-38-: ممد کچلو هم امد یه خاطره ی بی حیاتی نوشت دیگر سر و کله اش پیدا نشد:-2-36-:
راستی فاطی جانمان دیرزو تقصیر شوما نبود ما خاطره مان راننوشتیم کلا حسش پریده بود میخواستیم بگوییم قبلا یادمان رفت:-2-38-:عذاب وجدان نداشته باش:-2-38-:قربانت برویم....
ما همچنان پ ن می دهیم اما کمی صبر وتحملمان ته کشیده است اعتراف میکنیم که حوصله ی بعضیها و ادعاها و تیکه های زیرپوستیشان رانداریم:-2-37-:

پری جانمان سه تا امتحان در یک روز داری؟:-2-33-: ما یکبار درعمرمان این حالت پیش ویامد هیچ وقت یادمان نمی رود هر سه را ری..مان نمودیم:-2-35-:بی حیات ها:-2-37-: می گفتیم...یادمان نمی رود یعنی..ریاضی 2 ، 8 صبح متون 11 صبح...عملیات حرارتی ساعت 2 بعد از ظهر:-2-36-: شانس گند ما...همیشه امتحان عمومی ها ساعت 11 صبح بود...اختصاصیها و پایه ها یا 8 صبح یا 2 بعد از ظهر...شانس گند ما در یک روز هر 3 مدلش را داشتیم:-2-36-:
زهرا جانمان شوما هم رفتی تو کار پپسی ها:-2-35-:
شبی لیلا چت وکنی در خاطرات؟:-2-37-: ما چهارشنبه بعد از ظهر امتحان داریم..هنوز برنامه ای برای برگشت نداریم اما:-2-35-: بابامان فردا بر می گردد مامان و محمد اما هستند :-2-35-: داداشمان امروز رفته بود اسکی رو آی خوش به حالش:-2-39-: ما خیلی دوس داریم اسکی رو آب برویم تا حالا نرفتیم...با مانتو نمی دانیم شال اینها سخت است به جان شوما:-2-38-: هی ویفتی توی اب خو همه زارو زندگی خیس وشود سنگین وشود کی وخواد بکشدشان:-2-43-: اما جت اسکی چند بار رفتیم خیلی دوز دالیم هیجان ودارد:-2-38-:
دیروز یکی به ما پ خ وداد گفت ما امتحانمان دیرتر شروع وشده بود الان تموم وشده شوما واقعا امتحانت هنوز تمام نشده چرا ان سوگند را ادامه نمی دهی؟:-2-36-: جان شوما ما دروغ وداریم مگر:-2-37-: برای سوگند اما برنامه داریم ایده وزد به سرمان:-2-35-: خیلیها به ما پ خ ودادند تقدیر وکردند ما باورمان نوشد اصلا چرت و پرت ما را کسی تعریف وکند:-2-35-: دست همه تان درد نوکند:-2-38-:
صبحی بیدار بودیم داشتیم تصنیفهای ماندگار صبحگاهی گوش ودادیم:-2-38-:داشتیم ببار بارونِ استاد شجریان را گوش ودادیم:-2-37-: ما خیلی با این آهنگ خاطره ی خفنی وداریم جان شوما:-2-35-: نمی دانیم وگوییم نگوییم:-2-35-: نمی دانیم فکر کنیم شاید یه کم خط قرمزها را وزند نودانیم:-2-35-: ما زمان لیسانس تو انجمن اسلامی دانشگاه عضو بودیم..نمی دانیم احتمالا دوستانی که دانشگاه ورفتند ودادند انجمن اسلامی دانشگاها یه تشکل دانشجوییست که هدف اصلیش گرفتن حقوق دانشجویان است:-2-32-: کلا با شورای صنفی و نهادی اینها اشتب نوگیرید :-2-35-: ما الان خبر نداریم..اما اگر یادتان باشد همان چند سال پیشها اینها برنامه ریخته بودند انجمن اسلامی تمام دانشگاها را جمع وکنند..خلاصه هی هر روز بچه ها راو گرفتند به بهانه های مختلف معلق وکردند واینها:-2-43-: دانشگاه ما هم بی نصیب نبود...یکسری که دو نفر از پسرها را معلق وکردند برای دو ترم ما اعتصاب وکرده بودیم و کلی بر نامه وداشتیم:-2-37-: جان شوما ایده ای نوین وداشتیم ...انجمن پایین دانشکده عمران بود..ما دمش حجله وذاشتیم خرما ودادیم این آهنگ استاد را وذاشتیم بعد همه جا کاغذ وزدیم : آزادی مُرد:-2-37-: این هم مراسم ختمش بود ما وگرفتیم:-2-35-: این اهنگ را هر وقت گوش ودهیم یاد ان زمان می افیتم...بماند چه بساطی پیش امد بعدش هم کلا انجمن را منحل کردند...بابامان انقد دهوامان کرد:-2-38-: بابا مامانمان خودشان خیلی تو این کارها بودندهمسن ما بودند ..اصلا اشناییشان به همین جریانات سیاسی قبل از انقلابی وربگردد..فکر کنیم قبلا در یک تاپیکی تعریف وکردیم تاپیک آشنایی نمی دانیم چی که بهارک زده بود:-2-35-: برای همین بابامان همیشه ما را خیلی در تنگنا وگذارد :-2-36-:خودش هر کار وکند به ما وگوید شما نکنید:-2-36-: می گفتیم..حالا بی خیال خاطرات ما...این لینک یوتیوبش را می ذاریم گوش ودید صفا وکنید..ببخشید پرنیا جانمان آندفعه به ما گفت لینک شولتر نذار ما وی پی نداریم اما سرعتمان پایین است نمی شود آپ کنیم:-2-38-: جان امواتمان اتیش از اسمان می بارید امروز اینجا...اخبار وگوید قرار است بدتر شود:-2-36-: واقعا ای بارون ببار:-2-36-:

تصنیف بارون در شور...آهنگسازی جان شوما فوق العاده ی کیهان کلهر..جان خودمان حالا بحث تار و موسیقی و پیانو نندازین وسط..هر کس بخواهد با موسیقی واین چیزها پز ودهد بدانید خیلی سطح اندیشه هایش پایین است:-2-43-:اما اگر بگوید دوست دارد موسیقی را و ساز هم می زند فکر نکنیم کسی حق داشته باشد گردنش را بزند:-2-37-: ... اهنگ گوش ودین:-2-37-: : [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
یاد ناهور افتادم:-2-38-:

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون...



ما فعلا می رویم مواظب خودتان باشید:-2-38-: شب دوستان و دشمنان خوش...

دو خط وشد دو هزار خط:-2-37-:

مژگان نوشت: ای جان مژگان جانمان ما نمی دانستیم روزه بودی قبول باشه نگفتیم:-2-38-: الان دیدیم گفتی..قبول باشه :-2-38-:

metropolis
29 خرد 1390, ساعت : 01:57 قبل از ظهر
سسسسسسسسسسسیییلام:-2-25-:

هه هه مامی جان عزیزتر از جان خوتو اگه مارا ارشاد نوکردی ما چوگونه

متنبه شویم؟:-2-35-::-2-35-: گرچه اگر هم بکنی ماگمان اصلاحمان نمیرود بی هیچ

عنوان:-2-35-::-2-35-::-2-32-::-2-32-:خو بشه صادقه دیه چرا وزنی؟:-2-15-::-2-15-:
خوپست ماراهم ویرایش فرما بسی خشنود شویم ما ویرایش وخواهیم:-2-27-:

راستی هه هه اولمان برای اینجا بود مامی جون ولی حال پاکیدن نبید

هه هه مامی جانما خوماکه وفهمیدیم شمانوخواستی دیگر زیاد ونویسی

ها ای ی بهانه ات بود اما نوتانی مارا با سبز خوشملت رنگ بنمایی زیرا ما

قرنی را در رنگرزی گذرانده ایممممم:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen: :-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:

به قول سما جان دس پز خودتیم دیه:-2-32-::-2-32-: راستی سما جان نیلوجانمان نوشته بید که زیر18ساله هانخوانن خووخواستی نوخوانی اغفال

نوشی :-2-27-::-2-27-:برو اول بیاموزاصطرث رابا کدام س نویسند بعد.خاطرت که میباشد پست میتینگ:-2-22-::-2-22-:

نیلوجان ما خو خواهرخواهیم خوووووووووووووووو:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

زهراجان راست وگویی کسی انگارپست های کودکانه مارا هم در شاد کردن حساب نمیاولد:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:

لوسی جان ما خیال فرمودی:mrgreen::mrgreen::mrgreen:ما خاطرات سوتیهای عروسیت را یافتیم به توخواهیم گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زهی خیل باطل:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-21-::-2-21-: راستی مامی دکتل ما هرگاه موال نیاز شدید وشویم هرچه سیر در خانه موجود اس با کیلویی ماست به زور وارد خندق بلایمان میکند:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-29-::-2-29-::-2-29-::-2-02-::-2-02-:تا3 روز کسی نزدیکمان نمیشود عوضش

موالمان نفس راحتی میکشد:-2-35-::-2-35-:

ها راستی عسلبانوجانمان افرین کمی این مامی ما را دهوا کن شاید دیه

حرفای بدبد نزند:-119-::-2-33-:اجازه استفاده از هر گونه سلاح گرم-نرم-سرد-

ضخیم و........... را هم داری:mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

خو ورویم سراغ خاطراتمان:ایییییییییییی داااااااااااااد ای هوااااااااااااااار :-2-33-::-2-33-::-119-::-119-:مادیه قلبی درونمان حس نوکنیم چون بعد 3بار

سکته قلب از کار ویفتد واینتی وایرلس ما 4بارسکته مان داد بی انصاف:-2-01-::-2-09-::-2-09-::-2-36-::-2-36-::-2-33-::-119-::-119-:
هنوزشیطان وسوسه مان مینماید:برووووووووووودرب وداغانش کن:mrgreen::mrgreen:

ما از 12وپانزده درحال نوشتنیم وخواستیم زود وخسبیم که توفیق نداد:-2-35-:

نکته ته مطلبی :من فردا فقط میام تایپمو تموم میکنم وتا10 روز از روده

درازی ما راحتید یعنی تاکنکول.البت گمان باطلی ست رهایی کامل از ما

:mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:
میدونم تازه واردم ودلبستگی خاصی به من ندارین اما من همه تونو بینهایت

دوس دارم:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

یه چی دیه منو از یاد نبرید که مزاحم تلفنی مخ هاتان خواهم شد

شایدم مجبور بشم زنگ در قلبتونو محکم تر بزنم شاید در را باز کنید

از خودم بود شب خوش تا 10 روزه دیه

بعدبهی جون نوشت:ما ابدا به خودمان نوگرفتیم چون ما صریح میباشیم:-2-32-::-2-32-:خومادر حوصله داری ها ما که قبلا فرموده بوییم خواب مشوش اثر مهمی در تصمیمات دانشگاه ها دارد خووووووو:mrgreen::-2-27-:مادر ما دردانشگاه مشهدسفیدپوشان است خواهیم پرسید دارند یا نه

پروانه!
29 خرد 1390, ساعت : 02:13 قبل از ظهر
28/3/90
سلام و شب بخیر :-2-25-:


اون زمانی که بچه مدرسه ای بودم فک می کردم درس و امتحانام که تموم بشه دیگه هیچ غصه ای نخواهم داشت... فک می کردم همین که آدم امتحان نداشته باشه خوشبخت ترین آدم روی زمینه... چه خوش خیال بودم...
واقعاً اینطوری فک می کردما!هیچ دردی رو غیر از درس و امتحان و کنکور درد نمی دونستم...
شاید باید فکر می کردم که امتحان واقعی تا دم مرگ تمومی نداره... پس زهی خوشبختی:-2-39-:
بدترین روزا برام روزای امتحان بود... از ماه دی و خرداد بیزار بودم... اسمشون که میومد چار ستون بدنم می لرزید...
فصل امتحانا که می شد انقدر به خودم سخت می گرفتم و انقدر خرخونی می کردم که نگو و نپرس
اضطراب و استرس وحشتناک میفتاد تو جونم که نکنه معدلم کم بشه...نکنه شاگرد اول نشم...نکنه خواب بمونم و به امتحانم نرسم و نکنه های بیشماری بود اون زمان ها
اوج بدبختیهام و فلاکتم سال سوم راهنمایی بود که نمی دونم چرا نسبت به سالهای قبل و حتی نسبت به سالهای بعدش اضطراب و استرسم وحشتناک تر بود.به یه روزی افتادما!
برای هر امتحان دعای توسل می خوندم... رفتم زیر سرم... کارم گریه بود و گریه... غذا نمی خوردم... نمی خوابیدم... دیوونه ای بودم عجیب غریب...
بیچاره مامی فصل امتحانای من می شد عزا می گرفت...
الان که فک می کنم چقدر دلم به حال خانوادم می سوزه
خونمون حکومت نظامی می شد کسی حق نداشت تی وی روشن کنه... بلند حرف بزنه... صدای قدماش بیاد... صدای نفسش بیاد... غوغا می کردم
چقدر رعایت حالم رو می کردن
امتحانام که تموم می شد داداشیا و مامی و بابا هم همراه من نفس راحتی می کشیدن...
از کنکور و روزای بعدش که هیچی نگم بهتره!:-2-36-:
چه روزای وحشتناکی بود
الان که به اون روزا فک می کنم از دست خودم حرصم میگیره و میگم چی بهت دادن؟انقدر به خودت سخت گرفتی به کجا رسیدی؟17 با بیست چه فرقی داره؟تو کجای زندگیت به دردت خورد اون ریاضت کشدینا و بیستا!
واقعاً که بچه بودم
این برنامه رنج و عذاب تو دوره دانشگاه و امتحانای دانشگاهیم هم برقرار بود ولی به نسبت قبل خیلی خیلی بهتر شده بودم
فقط سر امتحان حسابداری صنعتی نزدیک بود سکته کنم و فلج بشم... صنعتی برام کابوس بود انقدر که می خواستم حذفش کنم...
خیلی خونده بودم و فول بودم... ولی مگه اضطراب و استرس ولم می کرد؟!
شبِ روزی که امتحان داشتم نخوابیدم و نذاشتم مامی هم بخوابه. سمت چپ بدنم از درد داشت فلج می شد ولی به روی خودم نمی آوردم... مامی نصف شب گل گاو زبون دم کرد داد به خوردم ... نصیحتم کرد... دعا خوند برام...ولی مگه حالم خوب می شد؟تا رفتم دانشگاه و دوستام رو دیدم یه کم روبراه شدم و دیدم هر کی هر سوالی می پرسه بلدم... قبل امتحان مامی و بابا زنگ زدن دلداریم دادن... هر چی دوست و آشنا بود اون روز صبح بهم زنگ زدن... همسری که زنگ زد دیگه امتحان یادم رفت و نزدیک بود جا بمونم از امتحان درس شیرین صنعتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادش بخیر... چه امتحانی هم دادم...
چقدر بچه بودم!چه رنجای الکی که به خودم و خانوادم ندادم
الان که فصل امتحاناست و خاطره ها رو می خونم یاد اون روزای خودم میفتم...
چه روزای لعنتی و شیرینی بودن... الان که گذشته شیرینه... زمان خودش فاجعه بود...
امشب تو دلم و خونمون بزمی به پا بود چون بعد از سه روز مامی جونم اومد و وقتی دیدمش فهمیدم دلتنگ تر از اونی بودم که فکر می کردم...
خدایا عمر با عزت و طولانی بده به مادرا
جوجو طلایی و بابایی بعد از اذان مغرب رفتن دنبال مامی.منم به کارام رسیدم ..کتی ظهر اومده بود خونمون و من که اومدم خونه دیدم جوجو و کتی هم هستن و خیلی ذوقیدم:-2-16-:. می خواستم شام درست کنم و از کتی خواستم شام بمونن، انقدر ذوق کرد:-2-16-:خودش زحمت کشید و قیمه بادمجون گذاشت:-2-16-:خدا خیرش بده... دو تا اذون شنید این قیمهه:-38-:چه قیمه ای شد،جاتون خالی :-2-37-:
مامی تا اومد و روبوسی کردیم شروع کرد... چی شده؟چرا چشمات قرمزه؟دوباره دیشب دیر خوابیدی؟ :-2-28-:
گفتم مادر من یه برس بعد شورو کن،رفته بودم حموم و چشمام سرخ شده... قربون این نگرانیهاش بشم من :-8-:
عصری کتی رفت بیرون و هر کاری کردم جوجه باهاش بره،نرفت که نرفت وگفت آخه تهنا می مونی.نگران تهنایی من نبودا! نشسته بود سر کامپی و داشت بازی می کرد و دل نمی کند :-2-31-:
منم می خواستم برم حموم و می خواستم یه جوری کله اش کنم که آخر خودم کله شدم ایشون به بازیشون ادامه دادن و منم نشستم سر ترجمه ها:-2-38-:
حوصله اش سر رفت اومد نشست پیشم و نذاشت به کارام برسم و منم نشستم سر کامپی و اومدم سایت و تاپیک خاطره ها...
جوجو هم نشسته بود روی پام
شکلک ها رو که دید انقدر ذوق کرد... انقدر خوشش اومده بود و برای هر کدوم داستان می ساخت و هی از من می پرسید این چیه؟اون چیه؟
جوجومون هم از شکلکای مهسا خوشش اومده بود وقتی دیدشون غش کرده بود از خنده مخصوصاً خورشیده!
این شکلکه (:-2-01-:)رو که دید گفت این چیه؟گفتم این داره این یکی رو می زنه؟گفت چرا؟گفتم چون کار بد کرده گفت چی کار کرده؟ منم یکی از شاهکارای خودشو گفتم.گفتم رفته از روی اپن پریده پایین :-2-21-:
کپ کرده بود، انقدر ناراحت شد.:-2-18-:گفت بگو نزنتش،بچه است دیگه:-2-18-:
گفتم این که بچه است نباید بزنیش رو می دونی ولی نمی دونی نباید کارای خطرناک کنی؟
آخی طفلکی هی می گفت بگو نزنتش... می گفت این که داره میزنتش کیش میشه؟
آخی!طفلک ملوسم :-2-12-:
وقتی با لحن شیرین و بچگونه اش حرف میزنه ها می خوام بخورمش:-11-:
خیلی از دستش خندیدم... واقعاً وقتی می بینمش روحیه ام از این رو به اون رو میشه... بچه خودم بیاد ببین دیگه چی میشم!:-2-35-:

* هر چی به ذهنم رسید نوشتم دیگه!ببخشید طولانی شد و شاخه ای! :-2-14-:
* دوباره پست ویرایش کردین؟ :-2-28-::-2-34-:
* شبنمی با نظر لوسی و عسل بانو موافقم... به نظرم اون چیزی که این تاپیک رو متفاوت از دفتر خاطراتمون کرده همین به نظر شما دخالتها و به نظر من دلسوزیهاست... ما منبر خیلی دوست داریم:-2-38-:لطفاً همگی بالای منبر برید:-2-41-:
* پریسا چون من دست و پامو دوست دارم در این باره نظری نمیدم :-2-22-:
* چرا بعضیا میان تشکر می کنن و پست نمیدن؟:-7-:
*خاطره دو صفحه آخر رو کامل نخوندم هنوز:-2-11-:
بعداً نوشت:خوندمشون.دیگه برم لالا کنم:-37-:
شب خوش :-53-:
:-103-:

jim.jim
29 خرد 1390, ساعت : 05:09 قبل از ظهر
سلام بر شوما که خویبد...!!!! کسی جانمونده باشه....:-2-38-:

و اما بعد... عرایضمان به حضور انورتان که....


القصه اول

اول چند تا پ.نون بدهیم خدمتتان:
1- شوما جملگی چقدر تو این دو سه روزه حرف داشتید:-2-33-:
2-پدر صاحاب چشمایمان در امد از بس خواندیم خاطره هایتان را, انگشت اشاره راستمان هم به هکذا واسه تشکر کردن...:-119-:
3-زهرا استار ما نمی دانستیم که شوما به زبان غرب وحشی ، گانگستر
و به زبان خودمان زورگیر هستید:-2-43-:
شوما ان امتیاز ها را که از سعید اخاذی کرده اید از صدقه سر ما دارید:-2-35-:یا نصفش را به ما بدهید یا انکه یک روز رسوایتان می کنیم:mrgreen:شما الان دارید از رانت مدیریت استفاده می فرمایید:-2-06-:یک روز می رسد که ما هم ادمینی بهمان ارث میرسد؛ آنوقت ما هیچ کس را به یاد نخواهیم آورد.....:-120-:
تا یادمان نرفته است بگوییم اگر یک بار دیگر آرزوی سیگار کشیدن داشته باشید خانه اتان را یاد می گیریم به بابایتان می گوییم تا گوشمالیتان دهد:-2-01-:
4- فاطیما خانوم به نظر ما همه پست های شوما پست مفید بود.این تاپیک واسه خالی شدن درددلهای ماست. اگه گوشهای ما نتواند دردل را بشنود همان بهتر که برود لای دل و قلوه گاو که از آن ،الان کبابی ها کوبیده می دهند دست خلق الله:-2-37-:کسی که به شما اعتراض نکرده ؟؟ کرده؟؟؟:-2-02-::-2-02-:
5-میس مینی کار ها ی هنری و تفریحات در این عالم آنقدر بسیار هستند که همه
نمی توانند هر کدام از این موارد را تجربه کنند.شما بطور حتم استعدادهای دیگری دارید که شاید هر کدام از ما حسرتش را میخوریم.میس مینی ما دلمان میخواهد شوما افق های بالاتری را در زندگی شخصیتان جستجو فرمایید.:-2-38-:
مثلا ما یه روز میخواستیم حرفه ایی شویم وبعد الان میگوییم بنفش شویم و فردا هم دلمان میخواهد جا ادمین بنشینیم....:mrgreen::-2-06-:

القصه دوم . این قصه را اگر پاستوریزه نیستید بخوانید

ما نمی دانیم این زرد الو را کی اختراع کرد....:-2-43-:
کشک بادمجان را هم به همچنین:-2-39-:
راستی رانی هلو و بستنی را هم یادمان رفت بگذاریم بغلشان....:-2-31-:
وگرنه این عقلمان که درست عین ساعت کار می کند و پاره سنگ بر نمی دارد.
جایتان خالی حالا که زرد الو ارزان شده , یک کارتن 10 کیلویی از یک باغ سر راه خریدیم و افتادیم به جانش...:mrgreen:
حالا نخور و کی بخور....
فکر عاقبتمان را که نکرده بودیم ، یک ساعت بعد هم دلتان بخواد یا نخواد کشک بادمجانی را بقول پدربزرگ خدا بیامرزمان زدیم تو رگ ،که فقط نمونه اش را در چهار باغ اصفهان خورده بودیم.....:-2-43-:
تا اینجا زیاد خبر و مطلب خاصی نبود گرچه در قسمت گوارشی بعضی انفعالات شیمیایی و غیر شیمیایی در حال انجام بود و گاها سر و صدایش به گوش می رسید:-120-::-2-02-::-2-02-:
هوا بس ناجوانمردانه گرم شده بود .
گفتیم بزنیم بیرون و رفتیم پارک......
بسنتی های سنتی بد جوری چشمک میزد ، رانی هلو هم جایش در سیستم گوارشیمان جایش حسابی خالی بود.:-2-08-:
معده امان ویار کرده بود.نگذاشتیم حسرت به دل بماند .
خریدیمشان و چپاندیمشان در معده امان....:-2-16-:
دقایقی که گذشت انقلابی بزرگ درونمان داشت به وقوع می پیوست.
سر و صداهایش به شدت به گوش می رسید انگاری توپ و ترقه...:-109-:
در می کردنند کنار گوشها یمان.
انقلاب به حرکت افتاده بود .جنبش و خروشی داشت به اوج خود می رسید و ما داشتیم دنبال جایی می گشتیم که این انقلاب را مهارش کنیم لا کردار رو....:-2-36-:
مکانش را که پیدا کردیم انقلاب را فرستادیم حیاط خلوت.....
با آسودگی خیال و قلبی مالامال از شادی و سبکی وجود....:-120-:
فیلمان یاد هندوستان کرد و اوضاع چند لحظه قبلمان را یادمان رفت:-2-43-:
رفتیم سفینه سوار شدیم.....
و هی چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم....
و هی چرخاندنمان، چرخاندنمان و چرخاندنمان
پایین که امدیم باز هم صدای انقلاب به گوش می رسید
ولی این دفعه هم بالایمان انقلاب بود و هم پایینمان.....
رانی و بستنی را در گلویمان احساس می کردیم
نمی خواستیم از دستشان بدهیم، آخر پول زیادی بالایشان داده بودیم,ما از این جور حیف و میل ها خوشمان نمی اید..
شوما بگویید اگر جای ما بودید چکار می کردید؟؟؟
آن یکی انقلاب را به همان ترتیب بالا از شرش خلاص شدیم....:mrgreen::-2-27-:
و این انقلاب بالایمان را آنقدر حواسمان را پرت کردیم و نفس های نصفه و نیمه کشیدیم که توانستیم مهارش کنیم
حداقل بستنی و رانی را پیش خودمان حفظکردیم تا پولمان هدر نرفته باشد...:-2-26-:
حالا بخاطر همین مسایل است که شاکی هستیم بجون شوما....
از ما به شوما نصیحت..
زرد الو و کشک بادمجان را اگر خوردید باعث انقلابی عظیم و خفته در وجودتان خواهید شد..:mrgreen:
و بستنی و رانی این انقلاب را بیدار خواهد کرد..
راستی الان هم که داریم برای شوما تایپ می کنیم خاطراتمان را...
سر و صداهای انقلاب یه گوش می رسد..
ما احساس می کنیم انقلاب به حرکت افتاده است...:-120-::-2-02-:
و ما با اجازه شوما برویم انقلاب را مهار کنیم
فعلا بای...

ارادتمند : سیامک جیم .جیم
بیست و نهم خردادماه یکهزار و سیصد و نود
موید باشید:-2-40-:

Behnoush
29 خرد 1390, ساعت : 05:59 قبل از ظهر
سلام بچه ها..ساعت 4 و ده دقیقه بامداد یکشنبه....

باز همه خوابین:-2-39-: بین این خاطره و خاطره ی قبلیمان فقط سه خاطره فاصلست:-2-31-: بچه ها بیدار شین خوب:-2-37-: ما باز خل شدیم:-2-37-: ما موشک میخواهیم چی کار وکنیم:-2-31-: چرا همه شبها می خوابند:-2-36-:
اصلا نمی دانیم برای چی امدیم داریم پست جدید ودهیم...حرفی نداریم:-2-39-: گفتیم یه کم تایپ کنیم انگشتهامان ورزش کنند فکرمان هم برای دمی برود مرخصی :-2-38-: سر شبی خیلی زردآلو وخوردیم جان شوما دلمان درد وکند:-2-37-: گوشتکوب نداشتیم تخمهایش را بشکنیم بچه ها آمدیم تمخش را وذاشتیم زیر پایه صندلی رویش ونشستیم نشکست نامرد:-2-36-: سنگ بود تمخش:-2-36-:
هوا چقدر گرم شده...تیلویز میگفت همه جاییست ها؟
حرفی نداریم چرا..دلمان میخواهد همینجا این پست جلومان وا باشد تویش سکوت وکنیم فقط:-2-37-: اما سکوتش که نمی آید در خاطره مان:-2-37-:
عطسه مان گرفت صبر امد:-2-37-: بیکار بودیم همه هم خوابن یه کم درس خواندیم...نفصه شبی دیدیم سرعت اینتی یکهو خیلی خوب وشده سریع چند تا فیلم گذاشتیم دانلود وشود که ترافیک اینتیمان هدر نرود ما که نیستیم همیشه:-2-35-:
بچه ها ما دلمان آلاسکا می خواهد:-2-37-: خیلی وقتست امسش را نشنیده ایم:-2-38-: زمان بچگیهای ما بود نمی دانیم شما شنیده اید یا نه:-2-37-: همین موشک جانمان نوه ی آلاسکا جانمان است:-2-35-: بچه بودیم مامانمان هم درست می کرد برامان..از این ظرف آلاسکاییهای 6 تایی داشتیم انقد خوشگل بود:-2-35-: بچه ها ما بچه که بودیم 4 سالمان یا 5 اینهامان که بود در محله قدیمیمان یک پسره بود همش یه دانه از این یخچال یونولیتی ها گردنش بود آلاسکا وفروخت:-2-38-:بهش وگفتن ممد خله:-2-39-: یه کم عقب افتاده بود گناهی...ما هر روز می رفتیم ازش آلاسکا می گرفتیم..الان دیگر در خیابانها از این چیزها نمی بینیم:-2-37-: ما از همان اول خل بودیم...آرزوی شغلهای کودکیمان جوک فامیل است جان شوما:-2-36-: ما خیلی خنگ بودیم آرزو مان این بود که آلاسکا شویم:-2-35-: اصلا معنی دارد جان شوما؟:-2-36-: انگار آدم آلاسکا می شود:-2-36-: ما پیش خودمان چه فکری کردیم واقعا که همچین ارزوی آیکُیو پایینی داشتیم ها:-2-37-: ما خنگ ترین بچه ی 4 ساله ی روی زمین بودیم:-2-35-: هنوزم که هنوز است دخترخاله مان این آرزوی ما را به رویمان می اورد میخندد نامرد بی تربیت:-2-33-: تازه این اولش است بعد از الاسکا عاشق پفک شدیم:-2-37-: اصلامی مردیم برایش...شام و ناهار نمی خوردیم پفک میخوردیم:-2-38-: تا مدتها حسرت می بردیم به حال این سوپریها ..فکر میکردیم خوش به حالشان چقدر پفک میتوانند بخورند:-2-36-: اصلا تعجب میکردیم می دیدیم اینها هیچ عکس العملی در برابر این همه پفک در مغازه شان نشان نمی دهند:-2-37-: همان زمان به خودمان قول دادیم بزرگ که شدیم سوپر واکنیم فقط هم پفک در ان بفروشیم:-2-31-: نمی دانیم یادمان نیست چه شد که سوپری نشدیم کلا این آرزومان نفهمیدیم چه بر سرش امد...8 سالمان که بود یک تابستان یک مرضی گرفتیم یک هفته در بیمارستان بستری بودیم..یک پرستار خیلی خیلی بد اخلاق در بیمارستان بود:-2-36-: کابوس شبهای ما بود یعنی نامرد:-2-36-: ما به خودمان قول دادیم دکتر شویم تمام پرستارها را همینجور دهوا کنیم:-2-33-: باز نفهمیدیم چه شد که دکتر نشدیم...
بچه ها خاطره ی اولین صفر زندگیمان را فکر میکنیم گفتیم..ها؟ اول ابتدایی..تقلب املای درس ه دوچشم:-2-37-: میدانید ما برای ان صفر تا یکماه به خواهرمان رشوه می دادیم که به بابامان لو ندهد؟:-2-36-: نامرد:-2-36-:

ابتدایی که بودیم مامانمان در خانه شاگرد وداشت..سنتور درس وداد...یکبار داشتیم در هال توپ بازی وکردیم توپمان افتاد وسط سنتور شاگردش نفص سیمهای پایینش پاره وشد:-2-37-: مامانمان جلوی شاگردش ما را انقد وزد:-2-37-:
بچه تر که بودیم با خواهرمان و دخترخاله هامان عادت داشتیم بعد از ظهر ها تمام بالش مالشها و تشکهای تو کمد را بیرون می اوردیم توی هال روی هم جمع می کردیم از رویشان می پریدیم...مامانمان عادت به خواب بعد از ظهر دارد...همش بیدار می شد با جارو می افتاد دنبالمان..مامانمان نامرد خیلی ما را کتک زد تا به این سن:-2-37-: یکدفعه چادر نماز مامانمان را تو حیاط پهن وکردیم رویش خاله بازی وکنیم مجبورمان کرد چادر را بشوریم برایش:-2-36-:
مامانمان همیشه خوراکی باکسی وخرید برای مرسه ی ما اینها قایم وکرد در کمد اینهای آشپزخانه:-2-31-: ما تمام مخفیگاههایش را بلت بودیم بعد از ظهرها که می خوابید ما و خواهرمان و دخترخاله های همیشه خانه ی ما پلاسمان با چه کارآگاه بازی ای بی صدا ورفتیم این کابینتها را وا وکردیم:-2-35-:
دیشب با مامانمان نشستیم فیلم کازابلانکا را ودیدیم برای بار دوم ما بود بار نمی دانیم چند صدم مامانمان:-2-38-: فیلم بدی نیست..انقد همه ازش تعریف میکنند ما می ترسیم تعریف کنیم فکر کنند همینجوری یکچیزی شنیدیم وگوییم:-2-37-: مامانمان خیلی دوز دارد این فیلم را...جوان که بود در سینما دیده بود:-2-37-: البت یواشکی..مامان بزرگمان با سینما و تیلویز برای دختر مخالف بود :-2-36-: تیلویز خانه شان فقط برای اقا زاده ها مجاز بود:-2-31-: بابابزرگمان اما گل بود:-2-38-: ولی خو زود رفت:-2-37-:مامان ِ مامانمان خیلی پسر دوست است ما را هم خیلی دوست ندارد:-2-35-: خواهر اینهایش خیلی روشن فکر تر از خودش هستند این سنش بالاست اینجوریس فکر کنیم:-2-37-: اخر مامانمان اخریست..خاله بزرگمان اندازه مامان بزرگهای شماست:-2-31-: ان وقتها مامانمان همیشه یواشکی رنگارنگ اینها ودید..:-2-37-: ما چرا اینها را برای شوما وگوییم:-2-37-: اها!از سر بی کاریست:-2-37-:
هیچوقت بهتان وگفتیم چقدر بدمان می اید کسی اسممان را خلاصه وکند؟:-2-37-: نه نگفتیم...از بچگی یک دوست داشتیم آرزو بهمان می گفت بهی..همیشه باهاش دهوا داشتیم...الان میگویید خو چرا امس کاربریت بهیست:-2-37-: نمی دانیم..ان لحظه که داشتیم در اینجا عضو می شدیم بهنوش را وداشت قبول نکرد ...ما هم ان موقع فقط میخواستیم عضو شویم کتاب مورد نظر را دانلود کنیم برویم رت کارمان:-2-38-: فکر نمی کردیم ماندگار وشیم اینجا..الان هم دلمان نمی اید عوض کنیم نام کاربریمان را...کلا خیلی ادم تنوع طلبی هستیم در بعضی چیزها..اما در بعضی چیزها برعکس..ما دو سال است همین اواتار انجمنمان است..اصلا فایل اصلی اش را نداریم..از ان موقع هم لپتابمان را عوض کردیم هم 100 بار ویندوز عوض نمودیم:-2-37-:
می گفتیم..اینجا تنها جاییست که همه به ما می گویند بهی...ما از خلاصه کردن اسامی خوشمان نمی آید:-2-31-: ما دوست داریم با نامهای واقعیتان صدابزنیمتان...از وقتی امس واقعی شبی لیلا را فهمیدیم دیگر نمیتوانیم شبنم خطابش کنیم:-2-38-: خیلیهای دیگرتان هم هستید :-2-38-:
ما اولین بار 18 سالمان بود که سیگار کشیدیم نولو...سال دوم دانشگاه بودیم...یکبار دو بار هم نکشیدیم..خیلی کشیدیم..نمی دانیم...قلیان هم خیلی کشیدیم...بعد دیگر نکشیدیم ..همینجور بی دلیل..هیچککدام را هم بابامان اینها نمی دانند..بابامان اگر بداند با ما تا یکسال حرف نمی زند...کلا پیشش یک فحش مودبانه نتوانی ودهی فکر کن سیگار وکشی:-2-36-: اما خودش تا پارسال روزی یه پاکت را شیرین وکشید:-2-36-: دو بار ریه اش را عمل وکرد...کلا همش هر کار دوز دالد وکند اما در کمال خودخواهی به ما وگوید شوما نکن:-2-36-: حداقل نوگوید خودش نوکند تا الگو وشود:-2-37-: همینجور وگوید هر کار ما میکنیم شوما باید وکنی آیا؟:-2-37-:
ساعت 5 شده...ما می خواهیم آهنگ صبحگاهی گوش ودهیم...صبر کنید...

بهار دلنشین بنان..هیییییییییی....یادش بخیر..پارسال تولد بهار این را برای تولدش همه با هم خواندیم..اصلا نمی دانستیم تولدش است..از دانشگاه همه همانجور شلخ پلخ با هم ورفتیم..چقد خوش گذشت...

تا بهار دلنشین..امده سوی چمن
ای بهار ارزو....بر سر م سایه فکن
چون نسیم نوبهار..بر اشیانم کن گذر
تا که گلباران شود..کلبه ی ویران من...

الان اپ می کنیم حجمش خیلی کم است دانلود کنید گوش دهید خیلی حس خوبی ودارد:-2-38-: تازه صبحتان را با اصفهان شروع وکنید ..خیلی حس خوبی دارد...خیلی...حس نوستالژیکی دارد این آهنگهای گرام و صفحه ای..

هیییی........

بازآ ببین در حیرتم...بشکن سکوت خلوتم..
چون لاله ی تنها ببین..بر چهره داغ حسرتم...

دانلود کنین....بهار دلنشین در مایه اصفهان...استاد بنان : [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

ساعت 5 و بیست دقییقه...همه خوابین هنوز..عیب نداره عوضش من که خوابم شما بیدارین:-2-37-:
بعضی وقتها دوست داریم یکی بشیند با ما گریه کند:-2-37-: با گریه ی دسته جمعی موافقید؟:-2-37-: می میریم برای کارهای دسته جمعی...ما خیلی خلیم...
بچه ها ما خیلی بهتان گفتیم دوستتان داریم..هیچوقت فکر کردید ما الکی گفتیم...یا اینکه می خواهیم توجهتان را جلب کنیم:-2-37-: ..یا چقد ما ادم احمقی هستیم...
چون سپندم بر سر اتش نشان بنشان دمی
چون سرشکم در کنار بنشین..نشان سوز نهانممم

دنیای کثیفیست...خیلی کثیفست دنیا...از این همه چرا بیزاریم...از این قانون علت معلولی متنفریم...دلمان نمی خواهد برای کارهایمان دلیل بیاوریم...دوست نداریم..اصلا صادق باشیم...نمی دانیم...علت خیلی احساسهای شاید احمقانه و ساده لوحانه مان را نمی دانیم...:-2-37-: آهنگ را عوض کرده ایم ..دانلود این را نمی گذاریم...شما همان را گوش ودهید....

تیلویر برای خودش روشن است..ما در هالیم...داشت دعای عهد وخواند...ما دعا معا خیلی سرمان نمی شود...اما دعای عهد برایمان مثل لالایست. فقط هم با صدای فرهمند..این هم ماجرا دارد...تمام زندگی ما ماجرا دارد:-2-37-: ما انس والفت خاصی با رادیو داریم از بچگی.....یک رادیوی کوچک داشتیم همیشه شبها قصه شب هم گوش می دادیم...ما میخوابیدیم این همینجور روشن بود برای خودش...زمان کنکور لیسانس این انس و الفتمان بیشتر شده بود...چون عادت داشتیم شبها بیدار بودیم درس می خواندیم صبح زود میخوابیدیم..زمان استراحت وسطهایش رادیو گوش می دادیم....همیشه رادیو بعد از اذان دعای عهد میخواند ما با ان میخوابیدیم...عادت کردیم خوب به صدایش...1 سال تمام...الان هر وقت شبها در هال میخوابیم تیلویزمان هم طبق معمول روشن است برای خودش:-2-37-: هر وقت صدای دعای عهد ویاید خود به خود بیدار می شویم:-2-37-:
هییییییییی...ملت احساساتی.....

یاد از تو دگر نکنم...سوی تو نظرنکنم ....نکنم
تو را رها کردم با دگران....گذشتم از تو چون رهگذران...

دیگه صبح شد ...مدرسه که می رفتیم همیشه صبحا زور زوکی تو صف نگهمون می داشتن واسه نرمش صبحگاهی:-2-37-: همش از قصد دیر می رفتم صبحا...دوست داشتم همش بعد از ظهری باشیم:-2-37-: خواب صبح خیلی خوبه...اون دعای بی ربط سر صف رو دوست نداشتم...اگه به من بدن دعای صبحگاهیی بنویسم تمام اون جمله های بی ربطو ا توش در می ارم:-2-37-: این شبها حقشان بیشتراست:-2-37-:...دعای شبانگاهی ونویسیم:-2-37-: به زبان فارسی:-2-37-:

بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا

اه...................هنوز خوابین؟:-2-38-: اهنگ را عوض کنیم....ساعت نزدیک 6 است..تاپیک را قرق کرده ایم:-2-37-: هیچ کار خاصی هم نداریم از سر بیکاری...
دستی افشان..تا زسر انگشتانت صد قطره چکد...هر قطره شود خورشیدی...باشد که به صد سوزن نور...شب ما را بکند روزن روزن....
ما بی تاب و نیایش بی رنگ...از مهرت لبخندی کن...بنشان بر لب ما...باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو...
ما هسته ی پنهان تماشاییم...زتجلی ابری کن.. بفرست ، که ببارد بر سر ما ...خداجانمان...

هییی روح سهراب شاد.....لینک دانلود نیایش استاد را پیدا میکنیم می گذاریم براتان...ما می رویم ...مواظب خودتان باشید بچه ها...

دانلود نیایش :[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

الان دیدیم چقدر طولانی شد...اگر نخواندید خرده ای نیست.. حرف خاصی هم نبود...

lili59
29 خرد 1390, ساعت : 08:22 قبل از ظهر
سلام و صبح همگي بخير و خوشي

امروز رو كه با نام خدا شروع كرديم.
اميدوارم كه روز خوبي باشه، :-2-16-:
براي شما دوستان هم همينطور.

ولي سر صبحي يكي رو اعصابم راه رفت. :-2-15-:
ديدم اون راه ميره، خوب منم راه ميرم،......... البته كمي پياده روي كردم، بعد دويدم،.........بعد ورزش و نرمش،........و در آخر حسابي حال اون طرف رو جا آوردم.
بچه بداخلاقي نيستم هاااااااااااا، ولي خوب ديگه،.........:-2-15-:
تا جايي كه ميتونم سكوت ميكنم و چيزي نميگم،........:-2-41-:
ولي ديدم اگه چيزي نگمااااااااااااا، يارو خيالات بر ميداره كه يعني بله،........ ازم ترسيده.:-2-37-:
صبح كله سحر، تو اتوبوس اين اتفاق افتاد...........
ديگه حتماً خودتون ميتونيد حدس بزنيد كه جريان از چه قراره.
اين آقايون، البته بلانسبت بعضي آقايون محترم،.......... :-2-38-:
اومده سمت خانمها، تازه دوقورت و نيمش هم باقيه.:-2-33-:
خيلي پر رو بود.........:-2-42-:
روي اعصاب چند خانم ديگه هم پياده روي كرده بود.........
اونها هم شاكي بودند و حسابي حالش رو جا آوردن.:-2-33-::-119-:

بگذريم، از اين جريانات تو تاكسي، اتوبوس و مترو ......... كلاً وسيله نقليه عمومي زياد پيش مياد.:-2-41-:
خدا نكنه كه مجبور باشي از اين وسايل نقليه استفاده كني.
بايستي صبر ايوب داشته باشي.
گاهي اوقات هم صبر چاره ساز نيست و بايستي مقابله به مثل كني.
خب ديگه تا اينجا روز من كه اينطوري گذشته، خدا بقيه اش رو بخير بگذرونه.:-2-37-:

Mina
29 خرد 1390, ساعت : 09:12 قبل از ظهر
و عليك سلام و صبح همگان بخير...
بهي ما خواستيم با شما همزاد پنداري كنيم...ساعت 12.45 دقيقه مادرجانمان گوشمان را گرفت و گفت پاشو بخواب:-2-35-:..هي گفت مينا با زندگي ِخودت اينطور بازي نكن..حالا ما نصف شبي مانده بوديم نت چه ربطي به بازي با زندگي دارد؟:-2-35-:شما فهميديد حالي ِما هم بكنيد:-2-41-:

بهي من خودمان را به قول خودت كشتمان هم وكنم نميتونم بيشتر از 2ساعت بيدار باشم....عادت نكردم بهش..تو چطور از شب تا صبح بيداري بچه:-2-33-:

آهان...ببخشيد...يادمان رفت... ميخواستيم ديگر اسمت را خلاصه نگوييم...بهنوش جانمان:-2-12-:

الان هم خوابمان مي آيد..ولي خوب...ديگر بايد بيدار ميشديم:-2-36-:

الان من يك چيزي بگويم..شما ميگوييد خيلي شلخته هست نه؟ :-2-08-:ولي خوب ما با شجاعت تمام ميگوييم:-2-27-:

ما الان يك هفته است كه يك عدد شلوار لي را آنهم پشت و رو در آورديم..همانطور مانده است جلوي ِدر كُمد...:-2-32-:
مانتويمان را در آورديم همانطور انداختيم روي ِميز و همانجا مانده است:-2-04-:
جزوه مان كه همانجا جلوي ِكتابخانه براي ِخودش ولو است:-2-26-:
چي ماند ديگر...

آهان... اين كارت ِسيم كارتمان ، يك هفته پيش باهاش كار داشتيم...از همان يك هفته پيش افتاده زير ميز و مانده است همانجا:-2-37-:

كتابها و جزوه هاي ِ ديگرمان هم همه در گوشه اي ولو هستند...

كيف ِپاسپورتيمان...قسمتيش داخل كمد گير كرده و قسمتي ديگر بيرون از كمد:-2-35-:

جورابمان هم افتاده است جلوي ِ كتابخانه..

حالا شما فكر كنيد ديگر اينجا چه شلم شوربايي ست:-2-37-:

خوب چه كنيم...وقت نداريم..:-2-31-:

آقا ما فردا امتحان زبان عمومي داريم... آنهم 3 واحدي..حوصله خواندن هم نداريم...چه كنيم:-2-28-::-2-28-:

برويم صبحانه بخوريم بخوانيم ديگر...چاره اي نداريم...

مژگان جان،روزه ت قبول گلي:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
ما ديشب با شبنمي جانمان حرف زديم ... حرفي در آن مورد نداريم:-2-05-:
دوستان اگر ميبينيد من جوابي به پستهايتان نميدهم...چون نميخواهيم ديگربحث را كش بدهم...ولي ممنونم از حرفاهايتان...مرسي ..بسيار زياد...خيلي خيلي
فعلا برويم..
روز همگي تان خوش...


بعدا نوشت: بچه ها كي ميدونه قطع شدن دست ِيكي تو خواب چه تعبيري داره؟ديشب تو خواب ديدم دست ِيكي از آرنج قطع شده...تعبيرشو ميدونيد؟

باز هم بعدا نوشت:
بهي جان ،ماهم عاشق ِصداي ِفرهمنديم..الان هم دلمان خواست دعاي ِعهد گوش دهيم سي دي اش را پيدا نميكنيم... دعاي ِآل ياسين را هم خيلي خوب ميخواند...ما كلا دوست داريم صدايش را

N@s!m
29 خرد 1390, ساعت : 09:16 قبل از ظهر
یا رب نظر تو بر نگــــــــــردد
سلام
هنوز تو بهت و حیرتم
هنوز موندم چه سریع این سه روز گذشت مثل برق و باد و نمی دونم اون جور باید وشاید استفاده کردم یا نه ؟!
دیشب در راه برگشت به خونه چقدر شهر برام تازگی داشت انگار خیابونهای شهر را بکل فراموش کرده بودم و این همه تکاپو و رفت و آمد را
چه ناب بود این در خود بودن سه روزه
و چه پاک بودن خلوت من و او
جالب بود در تمام لحظه لحظه دعاهایم یاد بچه های گل نودهشتی بودم
نمی دونم چرا اما صبح که از در خونه بیرون زدم تا دوباره شروع کنم روز از نو روزی از نو را
حس می کردم تحمل این همه شلوغی را ندارم و از توانم خارجه تا خودم را دوباره وفق بدم با این اوضاع
مراسم اعتکاف هم باز مثل هر سال محشر بود محشر
امیدوارم بپذیره و مورد قبولش باشه
ضجه های خودم و معتکفین موقع دل کندن و خداحافظی هنوز در گوشم زنگ می خوره
امیدوارم قسمت شما هم بشه اما همین را می تونم بگم که اگه درست استفاده کنی کن فیکون میشی هر چند زمانش کوتاهه ، چون باز هم غرق این قیل و قال میشی اما بودنش هم غنیمته
امیدوارم خودش کمکم کنه مثل همیشه ..
یاحق :-2-40-:

Mini Moon
29 خرد 1390, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
سلام:-2-10-:
چقدر اين تاپيك خوبه:-2-17-:هنوز كله سحره:-2-35-:اتفاقي نيفتاده:-2-37-:

نتيجه گيزي روزانه :كله صبح كامپيوترو روشن نكن برادر من بشين درستو بخون (اين نتيجه گيري شخصي بود كلا :-2-06-:)
با تشكر از مستر فرشيد،فقط به جاي برادر بزارين خواهر كه ما را هم يك نصيحتي كرده باشيد:-2-31-:ساعت 6 پاشدم بشينم درس بخونم ولي دريغ از يك ص خواندن:-2-38-:آدم پي سي رو كه روشن ميكنه وسوسه ميشه:-2-31-:
هم چنين با تشكر از نيلوفر جان به خاطر صراحت كلام و خاطره ي قشنگش:-118-:

بعدا نوشت: بچه ها كي ميدونه قطع شدن دست ِيكي تو خواب چه تعبيري داره؟ديشب تو خواب ديدم دست ِيكي از آرنج قطع شده...تعبيرشو ميدونيد؟اينجا رو بخون:[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
راما جان و همه ي بچه هايي كه روضه گرفتن و يا رفتن اعتكاف،قبول باشه:-2-40-:
روز خوبي داشته باشين![فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

REAL LOVE
29 خرد 1390, ساعت : 10:54 قبل از ظهر
صبح عالی بخیر:-2-16-:

فکر نکنید من چهار ساعت دیگه امتحان دارما:-2-30-: خداییییییییییی مننننننننننننن:-2-30-:
انقدر از دیشب تا حالا این جزوه رو زیر و رو کردم یه پا عرب شدم واسه خودم:-2-43-:حالم داره بهم میخوره:-2-33-:
خدایا بخیر بگذرونش...خیلی می ترسم ازش:-2-15-:

این جزوه ما یه داستانی داره... یه مرده سه تا بچه هاشو و زنش رو میذاره میره سفر برای کار:-2-38-: اولین نامه رو که میفرسته میگن این از طرف عزیز ما اومده و بدون اینکه نامه رو باز کنن میبوسنش و میذارن تو یه جعبه ی مخملی:-2-38-:
همینجوری همه نامه ها رو باز نکرده نگه میدارن و هر از گاهی درمیارن تمیزشون میکنن و دوباره میذارن سر جاش:-2-38-:
بعد از چند سال پدره برمیگرده تا خوانواده ش پیدا کنه ولی فقط یکی از پسرهاش بوده:-2-38-: بهش میگه مادرت کو؟
میگه: مریضی سختی گرفت،ما هم پولی نداشتیم تا خرج درمانش کنیم؛ مرد.:-2-38-:
باباهه میگه: مگه نامه اولی که فرستادم و توش کلی پول بود رو نخوندین؟:-2-33-:
پسره میگه : نه!:-2-37-:
باباهه میگه: برادرت کو؟
پسره میگه: با دوستای ناباب رفیق شد و بعد از مرگ مادرمون چون کسی نبود راهنماییش کنه همراه اونا رفت:-2-38-:
باباهه میگه: مگه نامه ای که توش ازش خواسته بودم با دوستای بد نگرده نخونده؟ مگه ازش نخواستم بیاد پیش خودم؟:-2-33-:
پسره میگه: نه!:-2-37-:
باباهه میگه: خواهرت کو؟
پسره می گه: با پسری که برای ازدواج با اون با شما مشورت کرده بود ازدواج کرد و الان بدبخت شده:-2-38-:
باباهه داد میزنه: مگه نامه مو نخوند که گفتم این جوون صلاحیت اخلاقی نداره؟:-2-33-:مگه منعش نکردم از این کار؟:-2-33-:
پسره می گه: نه:-2-06-:

حالا هدفش از این داستان چی بوده؟:-2-37-: راوی میگه وای بر ما که شدیم مثل این خونواده و قرآن ، کتابی رو که خدا برامون فرستاده بدون خوندن و عمل کردن بهش تو جلد مخملین گذاشتیم تو کتابخونه:-2-41-:


دیگه اینکه کلی امروز واسه م دعا کنید:-2-30-:

بهی:mrgreen: پس چرا خودت به من میگی پری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-33-:منم دوست ندارم خووووووو....تو دنیای واقعی هم نمیذارم کسی پری صدام کنه:-2-15-: از الان به بعد حتما بهنوش میگم بهت:-2-41-:
چیزایی که گفتی رو ما تو عرفانمون گذروندیم همه رو ولی هیچوقت قانعم نکرده:-2-41-: میدونم آخرشم به جایی نمی رسم ولی نمی تونم بی خیالش بشم...:-2-15-:

لی لی و مهسا و پروانه : بحثش که مذهبی نبود...راجع به دین و آیین خاصی نبود که مشکل داشته باشه:-2-37-: بهدشم من نمی تونم خودمو با همین جوابی که همیشه بهمون دادن قانع کنم:-2-41-:

زهرا: دیروز که گفتی موهاتو از زیر مقنعه باز گذاشتی چشام دراومد:-2-37-:اصلا بهت نمیخوره این کارا:-2-37-:نمی دونم شایدم من همیشه ساده دیدمت نمی تونم اونجوری تصورت کنم:-2-41-:ولی بعد که گفتی درستشون کردی دیدم نه خودتی:-2-35-:


صد تومان از کیف من بر می داری
در جیب من می گذاری
مرا از پایین شهر
به بالای شهر می کشانی
پشت چراغ قرمز
معطل می کنی
معطل می کنی
که پیرزن گدا سر برسد
و در دستش بگذاری
ای که ....
هزار کیف داری
هزار جیب داری
دعا های مرا گم کرد ه ا ی
یا دیگر چراغ قرمز نداری ؟!



روز خوش....دعا یادتون نره:-2-41-:

elnaz 90
29 خرد 1390, ساعت : 10:57 قبل از ظهر
یکشنبه ساعت 10.30
سلام علیکم:-2-25-:
سرعت این اینتیمون در حد لاک پشت اعصابم داغونه یعنی:-2-09-: آقا ما یه دیوزو نبودیما چه همه خاطره نوشتید ییهو اومدیم دیدیم 4 5 صفحه رفتید جلو ما دیشب خسته بودیم اعصابم که نداشتیم خاطره هارو هویجوری تشکر کردیم فقط امروز اومدیم این 2 صفحه ی آخر و کامل خوندیم
یه وقتایی که کلی اتفاق برام میفته حوصله ی خاطره نوشتن ندارم یه وقتاییم هیچ اتفاقی نمیفته هی دلم وخواد یه چیز بشه بیام بنویسم کلا" منظورم این بود که این چند روز اخیر یه عالمه اتفاق افتاد که من حس نوشتنشو نداشتم:-2-15-:
اوف راستی هوا چرا انقدر گرمه؟آقا ما دیشب 10 شب اومدیم خونهم یهنی خیس عرق بودیم حالا خوبه آفتابی چیزی نبود اون ساعت چقدر مزخرفه هوا دوستش نداریم:-2-41-:
ما 5شنبه رفتیم خونه خالان این عروس خالمان یه نی نی دنیا آورده اینگده زشته آقا ما روز اول که رفتیم بیمارستان اینو دیدیم هویجوری ماندیم اخه این عروس خالمان یه دخمر داره این دنیا اومده بود اینگده ناز بود حالا این یکی پسر است هی ما وگفتیم زشته هی این دخمر خالمان که عمش می شه قربون صدقش ورفت کلا" علاقه ی وافری داشت که این یکی بچه ی داداشش پسر وشود که شد این هی قربانش وشود حالا باز الان یکمی بهتر وشده خدا وکیلی اون روز اول خیلی زشت بود بهد این هی عسکشو نگاه می کرد قربان صدقش ورفت:-2-28-:
این عسک یه روزگیشه البته یک روزم نبود بچه چند ساعت بود دنیا ویومده بود
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

بهد ما باز دیروزم رفتیم خونه ی خالمان دیدیم این بچه هی هرچی وگذره چه بانمک وشد خوشمان آمد ازش اما دیروز یادمان رفت ازش عسک وگیریم بذاریم مقایسه وکنید که چقدر تغییرات داشته بید این بچه تو یه هفته:-2-41-:
آخ راستی دیشب ما قاطی بودیم کلا" یهنیا از چهارشنبه ما به اندازه ی یه عمر حرص خوردیم 4شنبه ای به ما زنگیدن که کلاس بعدالظهرمون که اونهمه برای تشکیلش زحمت کشیدیم کنسل شده باز اونهم بعد از 3 جلسه آقا ما کلی قاطی کردیم بهد کشف کردیم که کلا" این کیش امتیازشو از این وسسه وگرفته بهد امس این موسه قراره عوض وشه تازه بی ادبا به ما که نوگفتن ما خودمون کشف کردیم :-2-41-: هوچی دیگه ما دیدیم این کیش نباشد به درد نوخورد معلوم نیست چه جوری بشود شنبه رفتیم گواهی گرفتیم بریم یه شعبه ی دیگه آقا ما سه روز تمام با این مامانمان جنگیدیم که بذارد ساعت آخر برداریم ما هی وگفتیم 9.30 دیرتر خونه باشیما اسممونو عوض وکنیم اون یکی موسسه به خانمان نزدیک بود خو ساعت آخر ور می داشتیم هیچی نوشد اما آقا ما دیشب ساعت 10 رسیدیم خونه این مامان ما هی غر زد هی غر زد خو بیچاره حقم داشت یهنی ما خودمانم ترسیدیم آخه به اتوبوس آخر رسیدیم بهد فکر کن به اون آخریم نورسیدیم اون وقت شبم کی جرات داشت با تاکسی ویاد اونم توی شهرک خارج از تهران هوچی دیگه تازه به مامانمان نگفتیم که اتوبوس آخر بود اگه نه این 16 جلسه ی باقیماندرو بیچاره دق وکنه خلاصه که درس عبرتی شد برای ما که ازین به بهد به حرف بزرگترا گوش وکنیم :-2-41-: حالا ما از الان داریم غصه ی دو ترم دیگه که ویفته تو ماه رمضونو می خووریم که چه جوری ساعت 3 ظهر پاشیم وریم کلاس خو آدم شدیم می خوایم یه ساعت زودتر برداریم البته ما اصولا" اعتقاد داری که خدا خودش صبرش را ودهر آخه ما پارسال تابستون ترم آخر دانشگامون بود بهد یه سری درسای شر و ور مونده بود یکیش تربیت بدنی بود فکر وکنید ما با زبون روزه تو اون گرما ورزش وکردیم بهد هیچیمانم نوشد ما کلا" یادان نویاد پارسال خیلی تشنه بشویم تازه همشم بیرون بودیم :-2-41-: حالا ما غصه که زیاد داریم یکی دیگش اینه که این یک ساله بقیمونده از این زبانرو چه جوری هی اینهه ره وریم بیام خو غصه داره دیگه یک ساعت و نیم خیلی راهه هی هر روز بری بیای:-2-37-:

پ.ن بهنوش ما ازین به بعد همین بهنوش وگوییم به شوما ما درک وکنیم چی وگویید خودمان هم متنفریم از اینکه اسمامان را خلاصه کنند آقا این دخمر خالمان هر وقت به ما اس ام اس می دهد هی وگوید الی ما انقدر حرص می خوریم کلا" متنفریم بهمان وگویند الی:-2-33-:
الی نوشت ولی من دوز دارم:-2-37-:
دیگه برویم
فعلا"

raha6956
29 خرد 1390, ساعت : 11:15 قبل از ظهر
به نام خدا
29 خرداد

دیروز کلاس نقاشی داشتم،خیلی هم استرس داشتم،آخه ساعت کلاسم رو عوض کردم قبلا 4 تا 6 بود که هوا خیلی خیلی گرم بود مغزم قل قل میزد تا میرسیدم کلاس
تو کلاس استادمون گفت چهره ی رو به رویم رو بکشم،بیچاره پسره فکر کرد من خیلی بلدم،خودش رو صاف صوف کرد و ذل زد به من،که استاد گفت که نیم رخ بشیه
دیگه بدتر من تا حالا نیم رخ نکشیده بود، اما به فضل و قوه ی الهی و مساعدت بغل دستیم یه چهره ی کشیدم که استادمون توش مونده بود،قیافه پسره رو شبیه اسب کشیده بودم:-2-06-:خیلی ام بهش برخورد،به من چه قیافه خودش ایراد داشت والله من نقاشیم خوبه:-2-35-:
خسته و کوفته برگشتم خونه دیدم خواهرم و شیدی اونجا هستن:-2-43-:،هرچی شیدی خانم رو صدا زدیم جواب نداد،رفتیم تو اتاقم دیدم داره رو پشت در اتاقم نقاشی میکنه:-2-36-:،بچه پررو دعواش میکنم بر میگرده به من میگه:عالا بیا باهم دست بدیدم و بهم قول بدیم که کاری به کار همدیگه نداشته باشیم و هرکی کار خودش رو انجام بده:-2-28-:
منم شوتش کردم از اتاق بیرون،حالا خانم به من قهره:-2-32-:
واسه لاکی یکی از دوستام گفت یه تیکه باغچه رو توری بزنم بذارمش اونجا،وقتی به مامان گفتم یه جوری نگام کرد که انگار بهش خدای نکرده فش دادم،بعدشم گفت لازم نکرده برو بندازش دور خیال من و خودت رو راحت کن:-2-39-:
Nilo: قابل نداره عزیزم،این بیچاره تو خونه ما اصلا طرفدار نداره،همه به خونش تشنه هستن،میخوای بدمش به تو؟
Sue.sun: مرسی عزیزم:-2-40-:

شبنم
29 خرد 1390, ساعت : 12:01 بعد از ظهر
یکشنبه 29 خرداد

میگن خدا روزی آدم رو دست آدم نوکیسه نندازه حکایت ماست. امسال از روز اولی که هوا گرم شد تا همین امروز مدام داشتم از این شکایت میکردم که چرا امسال فن ها جوابگوی ساختمون نیست و اصلا اتاقا خنک نمیشن. میگفتم شاید به خاطر کهنه شدنشه . امروز فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره. انگار بعد از عید مدیریت ساختمون افتاده دست واحد ما ! این مسئول محترم که از قضا همکار خودمون هم هست باید تشخیص بدن کی ملت گرمشونه و اجازه بدن که چیلر روشن شه . واقعا خلایق هر چه لایق. پولش رو بقیه میدن تصمیمش رو این آقا میگیره ! تمام اون سالها که نماینده ساختمون واحدهای دیگه بودن ( آدمای پولدار و چشم و دل سیر ) ، ما هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتیم. مملکتمونم بحثش همینه ! انگار همیشه باید قدرت دست آدمای شکم سیر باشه نه یه مشت گدا گشنه که تا شکم خودشون سیر نشه به فکر کسی نیفتن !

روز همگی بخیر و سلامتی :-2-40-:

Elnaz
29 خرد 1390, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند
در من هزار آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
اين من نه ، آن من ديگر
آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را
كهنه ترين قاب است
از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمامي زندانيان
در تمامي اعصار است
در گير و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه
بر مسلخ هميشگي انسان
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس جنگل پاييز
در من هواي گريه برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو ريزد
من شعر مي نويسم
تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه مي شوي
تو گريه مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ، در خويش تجربه كرده
يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني
يا با ترانآهاي من بر لب
به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي
يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه
آيا زبان متشرك اين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
آيا زبان مشترك اين نيست ؟

سلام
اصلا پستم مخاطب خاصی نداره کلیه.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
اصلا این جو رو دوست ندارم اینجا قرار نیست کسی عقاید ونظرش با هم جور باشه تو دنیای واقعیش نمیشه اینجا که جای خود داره [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
این جبهه گیری و تو لفافه حرف زدنا رو دوست ندارم اگه به عنوان یه دوست یه همراه همیدیگه رو قبول داریم پس دلیلی نمیمونه, یه دوست وقتی حس میکنه دوستش ناراحته و دلگیر سعی میکنه رفعش کنه یا اگه اشتباه راهنمایی نه انتقاد رفتارش و عقایدش متهم به ادعا داشتن[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
نظر و عقیده هر کس محترمه
تریب مامان بزرگی بود[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
شری این همه گذاشتم پای منبر بمونی که این روزا جواب بدی نه اینکه ترک منبر کنی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
لیلون توام دست به پست پاک کردن پیدا کردی نکردیا[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
رها جون لاکیت خیلی خوچل بود (نادی رها هم فریبز داره[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
لی لی کتاب فقط به خاطر تو رو قبلا خونده بودم نمیدونستم نویسندش تو بیدی اسم کاربریتون برا چی عوض میکنین ادم اشتباه میکنه :-119-:[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ارزو رو هم پنج شنبه خوندم چرا اخرشو اینقدر زود تموم کردی:-119-:ولی قلمتو دوست دارم:-2-37-:
پنج شنبه با ایلی اس بازی میکردم کادو روز مرد میخواست یکی نیست بگه سوگلی همیشه کادو میگیره کادو که نمیده:-2-43-::-2-26-:
این سیبیل منو اینقدر چش بزنین این دوتا شویدم بریزه[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
سجاد:-119-:
بعدا نوشت: تولدت مبارک رویا جان:-2-16-:

AsalBanu
29 خرد 1390, ساعت : 12:56 بعد از ظهر
بهنوش یه ذره حرف بزن :-2-36-:
بچه جون خوبه اولش میایی میگی دو خط اما تا یه صفحه رو به خودت اختصاص ندی بیخی که نومیشی

جناب فرشید
باو یخده زیر دیپلن حرف بزن ....شاید چند تا جوون بی سوات رد شدن :-2-08-:خو ما که هوشی نفهمیدیم :-2-15-:
فقط آخرشو که گفت درساتو بوخون بعد بیا رت کامپی فهمیدیم
اما هیچ وقت گوش نومیدهیم
خودمان سالها به این نتیجه رسیدیم اما کو گوش شنوا :-2-36-:

سر و صداهای انقلاب یه گوش می رسد..
ما احساس می کنیم انقلاب به حرکت افتاده است...:-120-::-2-02-:
و ما با اجازه شوما برویم انقلاب را مهار کنیم شوما مطمئنی الان زنده ایی ؟؟؟:-2-28-:
این معده اون دنیا ازت شکایت میکنه :-2-09-:
خو باو گناه داره این معده بدبخت :-2-01-:

بهنوش جانمان
خوب شد مادرت انقدر تو را کتک وزد .....وگرنه الان چه وشده بودی خدا میداند :-2-06-:
ما هم در دوران طفولیت کتک زیاد وخوردیم
با جارو بی جارو :-2-39-:

ماهم عاشق ِصداي ِفرهمنديم..الان هم دلمان خواست دعاي ِعهد گوش دهيم سي دي اش را پيدا نميكنيم..ما هم از بس صدایش را دوز داشتیم مشهد که رفته بودیم یافتیم و خریدن نومودیم :-2-41-:
اگر دعای خاصیش را میخواهی بوگو اگر توانستم برایت آپ مینمایم :-2-41-:

ِيكي تو خواب چه تعبيري داره؟ديشب تو خواب ديدم دست ِيكي از آرنج قطع شده...تعبيرشو ميدونيد؟فقط میدانم اگر در خواب خون ببینید خواب باطل است :-2-41-:

راوی میگه وای بر ما که شدیم مثل این خونواده و قرآن ، کتابی رو که خدا برامون فرستاده بدون خوندن و عمل کردن بهش تو جلد مخملین گذاشتیم تو کتابخونه:-2-41-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
راست میگه خو :-2-15-:

به سیبیل من چی کار داری:-2-43-:من عاشق سیبیلاتم خو :-2-26-:
خو برویم رت خاطره خودمان
دیروز مامیمان آش درست کرده بود
گفت از برای افطار برویم خانه شان :-2-39-:کلی پشیمان شدم که چرا به حرف شویمان گوش دادم که روزه نگرفتم
آخه یه گوگولو هم اثری از سرما خوردگی درمان نبود
نه به دیروزش که نمیتوانستیم تکان بخوریم و چک و چک عرق میریختیم
نه به دیروز که سر و مر و گنده بودیم :-2-36-:
خو ما هم رفتیم
آش ترش درست کرده بود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بهد هم خواهرمان و شویش و دخملش که روزه بودن آمدن [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]خواهر زاده مان 9 سالشه خاله قربانش ولی خیلی روزه میگیرد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
هوشی
مث همیشه کلی سر به سر شوی خواهرمان گذاشتیم که چرا همش در خانه مامی ما تلپ است
ولی او که به روی مبارک نومی آورد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
تازه زبون هم در آوردم که دید [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
هوشی دیده
الان هم کلی کار دارم
مرغ هم روی گاز بر سر و کول خود میزند تا به سراغش بروم
فعلا بای [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]
بهدا نوشت دوز دالم :-2-16-:

ميخواهي بگي چاپلوسه؟ آره من چاپلوسچاپلوس :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
آقا صد دفعه گفتم منو از کاری منع نکنین نتیجه عکس میده :-2-06-:
خو منم از جنبه بابک خان مطلع بودم گفتم شوخول کنم دور هم بخنیدیم
جنبه که داری :-42-::-42-::-42-:

ما کلی با همین کپی پیست چند روز پیشتر به جاریمان پز دادیم گفت خوشبحالت چقدر از کامپیوتر سر در میاوری :-2-06-:یعنی جای همتان خالی ما را دست بیندازید :-2-43-::-2-06-:
یه عالمه بعدتر نوشت :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
لیلوووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووون:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

paradise
29 خرد 1390, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
سهلام دوز جونا:-2-38-:
امروز خاطره ای نداریم بتعریفیم ولی دلمان می خواهد بنویسیم.خیر سرمان امروز مصاحبه زبان داریم هنوز هیچی نخوندیم:-2-37-:الان دلمان می خواهد.پ.ن دهیم فقط قبلش بگوییم ما امروز3صفحه خاطره با هم خواندیم پس اگر قدیمیه شکایت نکونین
)
پ.ن:بهنوش حونی ما نیز بدمان می اید هی اسممان را مخفف صدا می زنند.التبه مخفف که چه عرض کنیم القاب مختلف به این صورت:تا بچه بودیم پردیس خانوم بودیم و دوست مامیمان می گفت پردیس چی:-2-30-:بعد جونم واسه شوما بگه که فندق-فسقل-قودومه(ما خودمون اخر نفهمیدیم این یعنی چی)پرگل-پری(این ها مخصوص مامیمان می باشد) حالا دوستان مهرنوش-(این ربطش به فامیلیمان بیده)یک جا که می رویم برای ثبت نام باید ده هزار بار توضیح دهیم که ما پردیس هستیم نه پریسا.
هنوز که هنوز ه پدرمان با این هیکلمان به ما می گوید فندق:-2-35-:و در اخر پتروس هم بیدیم این را دوستمان به می گوییه این اخریا معلممان تندیس نیز گفته بهمان کلا همه همه جور اسمی می گویند به جز اسم خودمان:-2-43-:اخه این کلمه 5 حرفی چه سختی داره که ما را با این اسم صدا نمی زنند:-2-42-:
به قول مستر فرشید نتیجه اخلاقی روز:اقا جان اخه این اسم بود واسه ما گذاشتین :-2-37-:

Babak
29 خرد 1390, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
29 خرداد ماه سال 90
دقيقا" 2 آذر 89 بود كه تاپيك استارت خورد....
نمي دانم از اسمش بود؟ ..چون موضوع مهم شده بود؟
نميدونم خلاصه هر چيزي كه بود...همان روز اول خيلي ها آمدند براي نوشتن...
همه قديمي ها كه خيلي هاشون الان كمرنگ شدن...منم كه تازه عضو سايت شده بودم..
اوايل كه تاپيك اينجوري نبود..مثلا" مي نوشتيم امروز از خواب بيدار شديم ...صبحانه را خورديم يا نخورديم..بعد رفتيم يوني الانم اين استاده اومده مزخرفه.....يا كه من از خاطراتم با جعفر آقا مي گفتم! كه سرپارك ماشين با هم بحث مي كرديم...يه مدت اينجوري بود...همه مي اومديم خوش و خرم ...يا ناراحت و عصباني...خاطرات روزانه مون رو مينوشتيم...و بي سر و صدا ميرفتيم ...نهايتا" براي خالي نبودن عريضه يه تشكر از پست بالايي و يه تشكر از پست پاييني ميكرديم ...
بعد ديديم كه اي بابا همه چيز تكراري شد...روز هامون كه مثل هم ميگذره...پس از چي بنويسيم؟
يواش يواش لابه لاي خاطرات روزانه هم عقايد و افكارمون رو هم نوشتيم...از دلتنگي ها...شادي ها...
ناراحتي ها...احساسمون نسبت به كساني كه در دنياي واقعي مون باهاشون برخورد داشتيم...
خوب جاي خوبي بود براي نوشتن اينجور چيز ها مگر نه؟
اينجا كه ديگه كسي نبود كه به خاطر عقايدمون به خاطر احساسمون بازخواستمون كنه...
پس نوشتيم...هر چه كه دل تنگمون خواست نوشتيم...اما انگار جاي يه چيزي توي تاپيك خالي بود...
هممون احتياج داشتيم كه يكي تاييدمون كنه...يكي راهنماييمون كنه...يكي باهامون دعوا كنه...يك نفر براش مهم باشه كه توي اون لحظه ما چه حالي داريم...يك نفر آروممون كنه...
يادم نيست كه چه كسي اولين پ.ن رو نوشت...وخطاب به چه كسي نوست...اينها مهم نيست...
مهم اينه كه اون نفر احساس مسئوليت كرد...در قبال دوستانش در اين تاپيك ...و نشون داد كه برايش مهمه
كه دوستانش در حالي و چه راهي هستند...خواست فقط بهشون بگه كه نگران نباشيد ...من هستم... من خاطره تو ميخونم...من بهت فكر مي كنم...من به دنبال يه راهكار هستم ...من دوست دارم كه تو خوب باشي...
ديگه همه خاطره ها رو با دقت مينوشتيم...گاهي با زبان بي زباني مينوشتيم كه نيازمنديم...
نيازمند يه دوست...يه غريبه ...يه آشنا كه بهمون پ.ن بده...اصلا" هيچ چي نگه فقط اسممون رو بياره...
حالا همه با هم شريك بوديم...در غصه ها ...ناراحتي ها ...شادي ها...سوتي ها...
ديگه كسي احساس غربت نمي كرد...چون همه از حال هم خبر داشتند...اگه توي تاپيك نمي شد حرفي رو بزنند خصوصيش ميكردند...
دوستي هايي كه از قبل وجود داشت ...محكم تر شد...اعضاء تازه وارد مثل من هم با رويي خوش پذيرفته شدند..... تاپيك جايگاه خودش رو به دست آورد..كسي به كسي بد نمي گفت...تيكه پروني نمي كرد...اگر با هم كاري هم نداشتيم لااقل به هم احترام ميگذاشتيم...
ولي نمي دونم چي شد...البته ميدونم چي شد ها ...ولي نگم بهتره...خودمون ميدونيم چرا...
سوءتفاهم اومد وسط ...كار خودش رو كرد...توي لفافه...قاطي صحبت هامون...يه تيكه اي به يكي مي پرونديم...بعد همين تيكه ها ..همين متلك هاي به ظاهر ساده...تبديل به كينه شد...
پاي تصويه حساب هاي شخصي اومد وسط...ديگه احترام ها هم فقط ظاهري شد....
اين وسط هم پاي سوء استفاده اومد وسط...هميشه وسط دعوا كساني هم پيدا ميشن كه نرخ تعيين كنند...
وشهر هم كه شلوغ شد...قورباغه هفت تير كش ميشه ديگه...
يكي از دست مدير شاكي بود ...از دست يكي از كاربرا شاكي بود...ميومد هر چي دلش ميخواست ميگفت و يه باي باي هم ميكرد و ميرفت...
بعد اعتماد ها كمرنگ شد ديگه اگه دوست خودمون هم يه چيزي بهمون ميگفت بد برداشت مي كرديم...
خوب عزيز من ...اين تاپيك اينجوريه ...اگه خوشت نمياد كه نقد بشي خاطره ننويس...كارت دعوت برات نفرستادن كه...اگه ميخواي توي اين تاپيك بشناسنت ...نبايد بين دو تا دوست صميمي رو بهم بزني...نبايد وقتي يكي از دست يكي شاكيه كه اصلا" توي اين تاپيك نيست...فورا" به طرف خصوصي بزني كه بيا وببين فلاني در موردت چي نوشته...شايد طرف پشيمون شد و خواست كه ويرايش كنه...اصلا" تو بايد باهاش صحبت كني كه ويرايش كنه...تو بايد صلح رو برقرار كني...نه اينكه آتيش بيار معركه باشي...
نبايد وقتي ميبيني چند نفر دارن با يكي شوخي مي كنن كه از حال و هواي اون روزش درش بيارن...بياي چند تا متلك بار بقيه كني...كه شماها پاچه خواريد...
نبايد كاري كني كه كسي جرات نكنه ديگه پست بده ...چون آمار تشكر هاش از تو بيشتر ميشه و تو حسودي ميكني...براي جلب توجه كردن راه هاي ديگه اي هم هست...همه به توجه نياز داريم...هركي بگه نه دروغ گفته...ولي نبايد ديگران رو تخريب كنيم...كه همه بگن اوووووو ديدي چجوري حال مدير انجمن رو گرفت!!...شبنم رو مثال زدم چون از جنبه اش خبر دارم...خدا وكيلي چند نفر اومدن توي تاپيك و بهش حرف نامربوط زدن...خداييش چقدر صبر كرد... اگه من بودم يه شري به پا ميكردم...(ميخواهي بگي چاپلوسه؟ آره من چاپلوس...اما فقط دودقيقه به حرف هام فكر كن) خيلي هاي ديگه هم اينجا از كسان ديگر ناراحت شدن ..اماريختن توي خودشون و صبر كردن تا فضاي تاپيك متشنج نشه...تازه خيلي ها هم قدرت زيادي توي سايت دارن...ولي صبر كردند...بعضي ها هم نتونستن تحمل كنن...بي سرو صدا رفتن...
خوب ماهم يكم صبر داشته باشيم بد نيست...
ببينيد من از روز اولي كه اين تاپيك استارت خورد اينجا بودم...نه ادعاي مالكيت دارم... نه ميخوام اين تاپيك رو زيادي بزرگ كنم بالاخره اينجا يك دنياي مجازيه..شايد تموم خاطره هايي كه نوشتم تا به الان دروغ باشه..اونش مهم نيست.....من نه ميتونم بگم چي بنويسين و چي ننويسين...هر چي دوست داريد بگيد...
ولي هممون ميدونيم كه آزادي چهار چوب داره...يك سري قوانين داره كه آزادي رو معنا ميكنه...
احترام ها رو از بين نبريم...حرمت نوشته هامون رو نگه داريم...حرمت اون وقتي كه توي اين تاپيك ميزاريم رو نگه داريم...حرمت كسايي كه برامون وقت ميزارن و نوشته هامون رو حتي اگر شده سرسري ميخونن رو نگه داريم....حرمت لحظه هاي باهم بودن رو نگه داريم...
من واقعا" قصد نصيحت نداشتم چرا كه فايده اي هم ندارد!من خودم هم به 10 نفر احتياج دارم كه نصيحتم كنند... فقط دلم پر بود...چند ماهي هست كه دلم پر شده بود...در هيچ كدام از حرف هايم هم مخاطب خاصي مد نظرم نبود.چون اينجا جايي نيست كه با كسي رودر بايستي داشته باشم...اگر قرار باشه حرفم رو مستقيم به كسي بزنم ميرم توي پروفايلش مستقيم به خودش ميزنم...هدفم از نوشتن اين حرفها اين بود كه: دوست دارم به اين فكر كنيم كه الان دوباره داريم بر ميگرديم به سر جاي اولمون...يعني هركس بياد يه خاطره اي بنويسه و بره...نزاريم اين تاپيك هم به سرنوشت تاپيك هاي ديگه دچار بشه...
ما را دگر از طعنه دشمن گله اي نيست....
كان عهد كه بستيم رفيقان بشكستند...
دردا در گنجينه به ماران بگشودند....
افسوس كه بر دوست ، ره خانه ببستند...
يا علي...

Sokout_shab
29 خرد 1390, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
خسته شدم بخدا... :-2-30-: من تو عمرم این طوری درس نخوندم... آخه دلم پیش کامپیه، فکرم پیش کامپیه، ولی باید این کتاب قطوره رو بذارم جلوم... چه کاریه خوب؟ :-2-30-: این همه درس می خونیم که آخر بشیم مهندس یه کاری بگیریم، می ریم میشیم آرایشگر، قصد توهین به این رشته رو ندارما... آرایشگری خیلیم خوبه... من با اون همه سختی که می کشم برا درس خوندن منظورمه...
آخه من موندم... تشریحی میاد یا تستی... :-2-43-: نمره هامون میاد یکی از یکی بدتر... آخه منه بدبخت... 4 5 بار چک می کنم که خالی نذارم... نمرههه میاد می بینم نوشته از 29 تا 6 تا غلط اون یکیش کجا رفته خدا داند... نوشته نزده... خو این چه کاریه؟ من اصلاً رو جواب تستیاش اطمینان ندارم... معلوم نیس چطوری تصحیح می کنن... مامی می گوید بیایی بیرونم می بینیمت... از یه ور می ترسم... می ترسم حرفاشون بخوره تو سرم... مثل پتک... می ترسم بیرون از یونی اونی که می خوام نباشه... اون وقت منم و این 4 نفر... مخصوصاً داداشی و مامان... باز خواهری خودش می گه بیا بیرون...
خسته ام بخدا... اصلا درس خوندن چه فایده ای به من می رسونه... نمی دونم والا... کامپی می خونم از کامپی هیچی نمی دونم چه فایده والا... نمیاین دو کلمه عملی یاد بدن... بیام بیرون که این چیزا رو نداره... داره؟؟؟ نه والا!!! از خیلیا پرسیدم... میگن نه بابا، ما عملی داریم... شما چطور ندارین؟ برمی گردیم می گیم پیام نور :-2-28-::-2-28-:
خلاصه خسته شدم.... هنوز دو روز دیگه مونده :-2-39-::-2-39-:
دلم بیشتر از همه برای تایپ کردن تنگ شده... دیروز رفتم تایپ گرفتم فقط متنشو دیدم :-2-39-: نمی تونستم انگشتامو رو کیبرد بذارم که چی؟ درس دارم... من اصلا از تئوری خوشم نیومده... تو بگو 10 ساعت برا عملی وقت بذار، حالا هر چی... هر تخصصی من میذارم بخدا... ولی تئوری، یُخ... :-2-28-:
خاطره ماطره نداریم... دق کردیم بخدا... دلمان پر بود... اعصابمان هم خراب... آمدیم تخلیه... :-2-41-:
روزتان خوش... :-2-03-:

moosio sezar
29 خرد 1390, ساعت : 01:58 بعد از ظهر
خدا جون کنکور نزدیکه منم درخواستم رو برا تستی می کنم هر کدوم رو دوس داشتی انتخاب کن:
1-به من صبر بده.
2-کاری کن دکترا در همه موارد متخصص بشن و هی نفرستنت این اتاق و اون اتاق.
3-مرحمتی کن که مادربزرگ دوس داشتنیم کمتر به زمین و زمان بد و بیراه بگه و از وضع بیمارستان شکایت کنه.
4-همه موارد.
از اول صبح دارم تو این بیمارستان امام این ور اونور می میرم،یعنی من این بیمارستان به این عظمت رو سه بار بیشتر. بالا پایین کردم،آخرش هم هیچ کدوم هیچ کاری نکردن و گفتن برو بعد از ظهر بیا،بیچاره مادربزرگم که با این حالش باید همه جا با من میومد...
الان که دارم می نویسم لم دادم تو ماشین و ترافیک تهران رو تماشا می کنم،تازه بعد از ظهر هم باید برم یه امانتی رو برسونم دست صاحبش،اونم کسی که دیدنش میتونه همه چیو عوض می کنه.....

lucy
29 خرد 1390, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
دست دست

بیا وبرو بشین پاشو حالا بیا این وسط یکم اینور یکم اونور


قرش بده نه بابا .. بیخیال

..حبیبم رو میخوام حبیبم اگر خوابه طبیم رو میخوابم
خواب است وبیدارش کنید
مست وهوشیارش کنید

ای ایران ای مرز پر گهر ای حاکت سرچشمه ی هنر

دور از تو سر از است افق مهر خاوران

چه خوشکل شدی امشب


ها ها کلا قاطی کردم امروز از ضبح بیرون بود افتاب شدید خورده به کله ام قاطی قاطیم

وای بهنوش خیلی باحاله خاطراتت وقتی شبا خاطره مینویس دقیقا میشی مثل شخصیت ان شرلی خیلی میدوستم اینجوری :-2-16-:

عمو بابک تک بود :-2-40-:

الی ها من که پست تا حالا پاک نکردم :-2-33-:چرا سرخ ومیشی دهههه :-2-42-:ابیته :-2-35-:


عسل منم اش الوچه میخوام :-2-15-:

بهنوش راستی منم هوسم شد خاطرات ازدواحج مامان وبابام رو بگم خیلی باحاله دیگه باحال تر از من مال اوناست :-2-06-:وای بابام که تعریف میکنه ما میمیریم از خنده :-2-06-:بابام خودش یه خواستگار فرستاده واسه مامانم یعنی اخرشه ها :-2-06-:میترسم شروع کنم به تعریف کردن مثل مال خودم نیمه کاره بشه :-2-35-:

زهرا هم بیاد به سوزه خنده است :-2-43-:

ها بچه ها یه چیز من تازه فهمیدم شری اینا خیلی خواهر برادرن خوشبحالتون من همیشه حسرت میخورم که چرا فقط یه خواهر دارم وبرادر تازه منبزرگترم من عاشق برادر بزرگترم تازه 4 تا ازش داشته باشم دوتا خواهر بزرگتر ویه دونه هم کوچیگتر من همیشه دوست داشتم قدیما دنیا میومدن که هر کسی 15 تا بچه داشت منم 15 تا بچجه میاوردم من خیلی از پیری وتنهایی میترسم همش میخوام زیاد بچه داشته باشم پیر شدم تنها نشم :-2-15-:

الی عسک سبیلتو بزار ببینیم چه مدلیه قیطونیه درویشیه کم پشته پر پشته چه جوریه

راستی فاطی امروز نبودم خونه بهت نزنگیدم باشه فردا صبح میزنگن

میگم کسی بوده استیگمات باشه چشماش خوب بشه دیگه عینک نخواد فوریه هر که اطلاعات داره بده :-2-40-:

ها راستی اون یکی عسل همکار چرا خاطره نمینویسه :-2-15-:یا عسل چشمک

دلمان برای خاطرات انی جانمان تنگ شده اخه هی میومد قربان صدقه پسر های ماهش میشد من ذوق میکردم چند سال دیگه منم قربون صدقه میشم الان که فخط میزنم تو سرم از بس شیطونه :-2-43-:

اقا ما باشما روزه میشویم هی ولی نامردیست اینجا هوا گرم است خد ا باید دوتایی برای ما حساب کند :-2-35-:

یه چیزدیگر وگوییم :-2-15-: ما الان احساس میکنیم زیاد خل به نظر میرسیم :-2-15-:البته مشکلی نداریم همه بهمان میگوییند کمیخل ورز هستیم :-2-41-:ولی مهم نیست خلی هم عالمی دارد :-2-41-:ما یکی از الگوهای زندگیمان بهلول است :-2-37-:نمیشود که همه انیشتین باشند خو ما میخواهیم شکل بهلول باشیم :-2-37-:
یه چیز بی زحمت یه نفر خاطر برار فرشیدمان را به فارسی سلیس ترجمه کند :-2-33-:نامرد نکرده یه کلمه بنویسد کپی پیست ما بیاییم در موردش صحبت کنیم :-2-37-:
ما کلی با همین کپی پیست چند روز پیشتر به جاریمان پز دادیم گفت خوشبحالت چقدر از کامپیوتر سر در میاوری :-2-06-:یعنی جای همتان خالی ما را دست بیندازید :-2-43-::-2-06-:

دیگر دلمان میخواد کمی از کمرمان بگوییم بچه ها ما کم کم داریم میترسیم نکند ام اس گرفته ایم نخندید در فامیل ما زیاد است :-2-15-:به احسان گفتیم مسخرمان کرد :-2-15-:ما میترسیم از مردن :-2-15-:همیشه امید داشتیم پیر شدیم مثل مادر بزرگمان توبه میکنیم صبح تا شب شب تا صبح میرویم گوشه مسجد نماز ودعا میکنید اخر سر هم میرویم بهشت :-2-15-:الان کمی استرس دارسم :-2-35-:جدی میترسیما :-2-37-:فقط یه بار نزدیک بود بمیریم نترسیدیم ان زمان که رفته بودیم مکه جای همتان خالی محرم شده بودیم در اتوبوس به سمت مکه بودیم در لباس احرام بودیم تازه لبیک گفته بودیم احساس میکردیم مثل فرشته ها پاک گناه شدیم واینا ..یهو لاستیک اتوبوس ترکید ونزدیک بود اتوبوس کج شود در یه لحظه گفتیم خدا ما مشکلی نداریم الان بمیریم راستش داشتیم در دلمان حساب وکتاب میکردیم که الان توی لباس احرام در راه خدا خانه خدا توی رودربایسی میفتاد ما رام یفرستد بهشت البته یه ان دلمان برای پسریمان سوخید که یتیم شود گفتیم خدا اصراری هم نیست باشه یه فرصت دیگه :-2-37-:

این بود خاطره یه بار که من از مردن نترسیدم :-2-37-:

دلمان چیز ترش میخواد :-2-37-:

ما میرویم بکل دیوانه شدیم رفت :-2-37-:

برمیگردیم الی جانمان تا یه شونه به سبیلاش بزنه ما دوا پست دیگر هم میدهیم :-2-37-:

بابای

یا به قول سهیلا جانمان بایتون باشه :-2-37-:

ما نخوانیدیم روی خاطریمان را اگه غلط غلوط زیاد داشت ببخشید :-2-37-:

فکر کن با لباس احرام اگه چیزیت میشد اونایی که میومدن جمعتون کنن چه فیضی می بردن


ما الان میترسم سیاهی کیستی :-2-37-:

ها مال اقایون فیض داشته خانما که چفت وبستش بد نیست اقایونو بگو :-2-06-:راست میگی خدا دیده خیلی ضایعه است بیخیال شده :-2-35-::-2-06-:البته مال ماهم بی فیض بی فیض نبوده :-2-35-:

farhad_0
29 خرد 1390, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
سلام




قبل از هر چيزي بايد ذكر كنم همه حرف هاي كه من اينجا ميزنم همه مخاطب خودم هستم و لا غير . مگر اينكه ذكر كنم فلان شخص با شمام
ديروز هم مخاطبم كسي نبود كه ربطي به اينجا داشته باشه خطاب به كسي بود كه تو زندگي شخصيم بودش اين مي گم كه اگه سو تفاهمي بود رفع بشه
همه ما ادم ها عقايد خاص خودمون داريم كه بايد بهم احترام بذاريم
يكي تو خانواده مذهبي بزرگ شده
يكي تو خانواده بزرگ شده كه يه سري از مسائل ها براشون ارزش بوده
يكي تو خانواده كه يه سري چيزي ارزش نبوده .
همه ادم ها به واسطه شرايطشون ...اخلاق ها و رفتار هاشون با هم ديگه فرق مي كنه
ولي همه قابل احترامند

حساب كتاب هر كس هم به ما ربطي نداره كه قضاوت كنيم .......چون قاضي كسي ديگه هستش
...............................
بهترين عبادت در نزد خداوند خدمت به خلق
هنگامي كه كلم الله فرمود : خداوند اگر بر فرض محال مخلوق بودي چه مي كردي
خداوند پاسخ داد كه خدمت به خلق مي كردم
خدمت به خلق اين نيست كه من حتما پول بدم به يه فقير يا يه گرسنه اي رو سير كنم
فقط در چهار چوب جسم نيست ...درسته زندگي مادي رو شامل ميشه .....درسته كه شامل تمام خلق اعم از حيوان و گياهان و ... مي شه
ولي مهتر از اين حرفها ........غذاي روح منه........ روحم فقير و روحم گرسنه است
همه ما فقيريم هستيم
بي نياز خداوند هستند
گاهي روح تشنه من با چند تا كلمه حرف سيراب ميشه
پس غذاي روحمون رو از هم نگيريم
اگه كسي خدمت مي كنه ممنونش باشيم
.........
اول گفتم كه هر كس يه شخصيت داره .........شخصيت منم همينه كه كلامم رو اين طور بيان كنم

* بابك جان :-2-40-:
*پريسا در مورد مولانا يه سري از عرفا با همين كلامش مشكل دارند بعدا در موردش تو خصوصي برات پيام ميذارم
*مادري.........سر برج يادتون نره .....شماره كارت كه هست خدمتتون :-2-27-::-118-:
تر وخشکتو من انجام میدم پول تو جیبیشو تو میگیری:-2-43-:شری برا من بفرستیا[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


*جايي مادري جان:-2-43-: شما هميشه حق و حقوق مارو غصب مي كرديد.....ملت شاهد باشيد :-2-36-:

* ببين چطور ميزنن تو ذوق بچه بعد مي خوان پسري نمونه تحويل جامعه بدن:-119-:.....ويراشش كردم بد اموزي هاش ......خودتون مي گيد خاطره بنويس .....ديديد خاطرهام بد اموزي داشت .....پس من بي خاطره را در اين تايپيك قبول كنيد ..:-2-30-:.....:-2-15-:
* ممنون از همه شما .....:-2-40-:

شبنم نوشت : شری آه نداره با ناله بذاره لای نون بربری سق بزنه . :-2-33-:

خانومی
29 خرد 1390, ساعت : 02:52 بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

یکشنبه 29 خرداد 90

سلاملکم :-2-16-:
امروز کیفمان کوک است :-2-16-:چون یه درس چهار واحدی که فکر میکردم 2 میگیرم پاس شدم :-2-35-:پیش نیاز هم بودا :-2-41-:الهی شکر :-2-16-:
یه خرابکاری هم کردم در حد تیم ملی :-2-35-:با یه بنده خدایی دعوام شد و عکس العملم خیلی تند بود :-2-41-:البته گوشتون رو بیارید جلو (حق با من بود:-2-43-:) به کسی نگین :-2-35-:ولی خب اخرش ختم به خیر شد :-2-40-:

و حالا خاطرات سفر قسمت دوم :


در قسمت اول خواندیم که ظرف مدت 5 دقیقه خواستگاری انجام شد :-2-06-:خداییش من به قول ابجیم سوژه هستم :-2-06-:بگذریم :-2-35-: اقا ما پروازمون صبح بود افتاد برای 14 ظهر و بعدشم باسه ساعت تاخیر 17 بود که پریدیم و کتابهامون رو هم داده بودیم بار هواپیما و هیچی نداشتیم بخونیم :-2-28-: تا رسیدیم هتل و جمع و جور کردیم شد ساعت 8 شب بعدشم خسته بودیم خو :-2-37-:سعی کردیم بخوابیم از شدت خستگی تا حالا شده خوابتون نبره ؟:-2-15-:من همونجوری شده بودم :-2-42-: دیدم خوابم نمیبره ساعت ده بلند شدم تا دوازده کمی خوندم با دوستم و صبحه زود ساعت 4 بیدار شدیم و تا ساعت 10 یه کله خواندیم :-2-28-:
بعدش از اونجایی که بنده در کمال خونسردی هنوز کارت دانشجویی نداشتم زودتر رفتیم دانشگاه که حد اقل کارت ورود به جلسه رو بگیرم :-2-06-:اونجا که رفتیم اقاهه گفت کارتت یه هفته دیگه میاد:-2-39-:من گفتم بابا ساعت دو امتحان دارم :-2-43-:گفت الان میای واسه کارت ؟:-119-:چرا زودتر پیگیری نکردی ؟:-2-42-: گفتم خوب نمیشه واسه یه کارت این همه راه بیام :-2-15-: خلاصه نزدیک بود دعوامون بشه دوستم گفت بی خیال بریم منم با قول اینکه هفته دیگه کارتم امده میشه رفتم سر جلسه (یه گزاش از سایت گرفتم با همون منو راه دادن سر جلسه) اونجا چند تا خانم و اقای محترم همکلاسی را برای اولین بار رویت نمودیم :-2-35-:گفتیم اقاجان شما از کجا این جزوه ها و نمونه سوالات رو گیر میارید :-2-43-:خانومه گفت نمیدونم شوهرم برام گیر اورده :-2-28-:خداییش شما بگید همچین چیزی امکان داره ؟:-2-28-:اخه چرا بعضیا فکر میکنن ما گوشهامون مخملیه ؟:-2-28-: مگه چی ازشون کم میشه که به همنوع خودشون کمک کنن :-2-28-:یعنی توی دانشگاه به این بزرگی باورتون میشه یک نفر چپه جواب ما رو نداد ؟:-2-43-:از هر چی دانشجو و در س و استاده بیزار شدم :-2-36-:ما اگه دانشجویان شهرستانی ازمون کمک میخواستن میگفتیم شما ها نیاین این همه راه ما خودمون براتون همه کار ها رو انجام میدین اونوقت این جماعت :-2-39-:هی زندگی ......:-2-39-:خدایا کار بنده خودت رو بنده دیگری واگذار نکن :-2-39-:

امتحانه رو دادیم مشکل بود و لی از اونجایی که من درسهای خوندیم خوبه خیلی خوب از پسش بر اومدم :-2-32-:



تا اینجا داشته باشید قسمتهای بعدی هم در راه است :mrgreen:


رباید دلبر از تو دل ولی اهسته اهسته
مراد تو شود حاصل ولی اهسته اهسته
سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم
که گفتا حل شود مشکل ولی اهسته اهسته
مزن از نا امیدی دم که ان طفل دبستانی
شود دانشور کامل ولی اهسته اهسته



ارادتمند ،خانومی

شبنم
29 خرد 1390, ساعت : 03:04 بعد از ظهر
خفه نشی لیلا من قبل از زدن دکمه ی ذخیره پشیمون شدم سیوش نکردم تو چطوری دیدی؟:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

فرهاد :-2-01-:


مادري.........سر برج يادتون نره .....شماره كارت كه هست خدمتتون
:-2-27-::-118-:بشین تا پول تو جیبی بریزم تو حسابت . با مامان واقعیت که معامله ات اونه من رو احتمالا سر 40 سالگی میذاری خانه سالمندان :-2-33-: تو همون خاطره ننویس یا می نویسی حذف کن بد آموزی داری :-2-43-:

ممنون همگی :-2-40-::-2-40-::-2-40-: مرسی پسری یم :-2-38-:

آقا این الی که میگه سیبیل داره بیراه نمیگه ها :-2-37-: ما با یه دوستی رفته بودیم بیرون بعد این نشسته بود تو افتاب :-2-31-: دیگه بقیه شو خودتون حدس بزنید دیگه :-2-11-: نتیجه اش این شد که بعدش رفتیم لیزر :-65-: الی دوست داشتنی پستمو پاک کن. هدف بردن ابروی شوما بود که میسر شد :-2-21-:
کوفتهههههههههه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]بهت اخطار میدم پاک نمیکنم یه میسری نشون بدم حالا[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

تار سبیلتیم لیزر کن فنا شیم :-2-31-:
با این حساب خیلی وقته فنا شدی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

خیلی نامردی :-2-15-:
درسته سیبیل دارم ولی مرد نیستما:-2-35-: تو برا خودت یه پا مردی:mrgreen:نکته مهمی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

lucy
29 خرد 1390, ساعت : 03:35 بعد از ظهر
اقا ما با این سایت قهریم یعنی چی سرعت انقدر کم است ما هی شوت میشویم بیرون سایت :-2-33-:خو ما اعصابمان ضعیف هست :-2-36-:ما هر وقت این شکلک را میبینیم یاد بهنوش میفتیم :-2-36-:همیشه همینجوری تصورش میکنیم :-2-36-:ما برعکس شوما ها دوز داریم اسممان را نصفه بگوییند ما وقتی احسان میخواهد چیزمان بکند نه یعنی خرمان بکند :-2-31-:بشمان میگویید لی لی :-2-08-:فاطمیا همیشه به من میگویید لیلی من دوز دارم :-8-::-8-::-8-: لیلا هم دوز دارم کلا اسمم را دوز دارم :-5-:راستش ما نصف کردن اسم ها را نیز دوز داریم احساس صمیمیت بشمان میدهد :-2-38-:مثلا نیلو دوز ندارم ما سعی میکنیم بشش بگوییم نیلوفر ولی بیشتر وقت ها یادمان میرویم :-65-:

فرهاد بابا :-2-03-:بابایی ما محتاج نان شب این گوشه افتادیم تو بابا ننه جون بده بستون نون بربری میکنید :-2-18-:خیلی نامردین :-2-18-:همیشه مامانت رو بیشتر از من دوز داشتی نامرد :-2-28-::-2-15-::-2-34-:

شبنم ما اینیم دیگه :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:معمولا اینجور چیزا بهتر ثبت میشه :-24-::-24-::-24-::-65-::-65-::-65-:

از این به بعد هرکه پستش رو ویرایش کنه خره :-65-:

خو ما عصبانی میشویم میاییم حرف های نصفه شما را میخواینم کلا اخلاقمان هم یه جوریست خوشمان نمیادید بپرسیم چه نوشتن کرده بودید :-14-::-14-::-14-:

الی چاکر سیبیلاتیم :-2-31-:

ما باز میگردیم :-65-::-65-::-65-:

الی :-11-::-11-::-8-::-6-::-24-:
[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]الان اسممو نصفه گفتی میخوای چیزمان نه ببخشید خرمان کنی؟ هنوز گوشام مخملی نشده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]پست بزنی با اخطار شری به توام اخطار میدما

نه به جان شری :-65-:چیزت نه یعنی خرت بکنیم دور از جون که چه بشود :-65-:من اخطار دوز دارم یکی به من اخطار ودهد ببینیم چه شکلی است البته بعد پس بگیرد که ما اعصاب درست درمون نداریم ها :-65-:به شری اخطار ودادی :-24-::-24-::-24-::-24-:



تار سبیلتیم لیزر کن فنا شیم :-2-31-:


:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:خفه نشی شبنم

مهسا ما از این سری شکلک هات اون خجالتیه رو دوز داریم :-2-37-:

nemesis
29 خرد 1390, ساعت : 03:39 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام به همگی [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

امروز صبح تصمیم گرفتم با ددی نرم و خودم برم شاید به موقع رسیدم، البته ساعت 8:20 هم تو ایستگاه با مهین قرار داشتم، انگار تصمیم گرفته یه کم مادرشوهرش اینا رو تنبیه کنه، فعلا رفته خونه مامانش. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
خلاصه منم صبح خواب موندم، این بابای ما اگه قرار باشه ما رو ببره ساعت یه ربع به 8 میره بیرون، امروز ساعت 8 رفت بیرون، منم تازه از خواب پریدم. پا شدم سریع و سیر حاضر شدم، ساعت 8:10 بیرون بودم، تا برسم سر کوچه خط واحد اومد، دو قدم دویدم و سوار شدم. درست ساعت 8:20 راهنمایی بودم.
اون ایستگاه، ایستگاه اول یه تعدادی از BRT هاست. در نتیجه اون یکی ماشینا که از میدون بسیج میان یه کم بالا یا پایین ایستگاه نگه میدارن.مهینم تو اون ماشینا بود.

تو ایستگاه بودم، که زنگ زد من الان میرسم، منم اومدم این سر ایستگاه وایستادم، از شانس منم ماشین اون سر ایستگاه وایستاد، از اون BRT های قرمز درازم تو ایستگاه وایستاده بود تا من برم سمت ماشین دراشو بست، ولی حرکت من و که دید دوباره وایستاد در و باز کرد. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) این موارد کم پیش میاد.
خلاصه رفتیم آزمایشگاه و به حرکت بسیار دلپذیر همیشگی مشغول شدیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
بعد از یک سال هم شیرینی عروسی مهین را وگرفتیم. آن هم چی؟ رفتیم ساندویچ دانیال [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) یک ساندویچ هات داگ با پنیر و قارچی وخوردیم با سیب زمینی و سس فراوان. یک حالی وداد، مخصوصا اینکه پول از جیب ما نمی رفت و مهمان بودیم.[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

اول قرار بود مهین آیس پک مهمانمان کند، توی BRT که نشسته بودیم یک دفعه گفت بدجور هوس ساندویچ دانیال کردم، می خوای بریم اونجا؟ [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) ما هم کمی سبک سنگین کردیم، دیدیم الان ساعت 12 است ، ما هم که صبحانه نخوردیم و گرسنه هستیم، آیس پک را بعدا هم می خوریم، برویم فعلنات یک ساندویچی بزنیم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

حالا ایستگاهش را هم نمی دانستیم رد کردیم یا نه ، همون اولین ایستگاه که تصمیم گرفتیم پیاده شدیمف حالا هی برو که برسی ، یعنی 4 تا ایستگاه زود پیاده شدیم، تازه فکر می کردیم دیر پیاده شدیم، یک ایستگاه هم برگشته بودیم عقب [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) حسابی پیاده روی کردیم و گشنه شدیم و ..... [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


الان هم آمدیم خاطره هاتان را وخواندیم. بهنوش جانمان [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) هم دیشب سر صبحی هوس موشک کرده بودند، ما هم یادمان افتاد که یک موشک توی فریزر داریم، جنگی پریدیم و سوار موشک شدیم و رفتیم فضا [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

ممممممممم دیگه همین.

چند تا هم پ ن بدهیم.

1: لیلا جان آن شرلی را خیلی خوب اومدی. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

کپی پیست هم بعضی مواقع چکار ها که نمی کند [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

2: بابک خان [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

3: جیمی خان گفتیم یک اتفاقی افتاده شما نیومدید نگو انقلاب بوده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

از این انقلاب ها یک بار هم برای ما اتفاق افتاد. یک روز توی یونی با دو تا از دوستام رفتیم بوفه واسه ناهار، ساندویچ هات داگ گرفتیم و خوردیم، بعدش مریم گفت من دلم شکلات می خواد. منم که همیشه عاشق پفک موتوری، مهینم گفت منم کرانچی آتشی می خوام.
تصمیم بر این شد که هر کدوم هر چی می خوایم بگیریم و با هم بخوریم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])هیچی دیگه وسایلا رو خریدیم و رفتیم مسجد. بعد از نماز شکلات کاکائویی رو باز کردیم خوردیم( از اون توپی ها میشه توشم کاکائوی مایع) [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) یه کمی بعدم کرانچی روب از کردیم خوردیم. حالا ساعت 2 ظهره، کلاس ما هم ساعت 4.
پاش دیم رفتیم طرف دانشکده نشستیم تو چمنا، گفتیم پفکم باز کنیم هر از گاهی یه کم بخوریم. تا نصف پفک خورده بودیم که دیدیم دیگه نمی تونیم. بقیه شم موند تو دستمون. آقا تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد.

نصف شب بود که ما از صدای انقلابی که در درونمان بر پا بود بیدار شدیم. دیدیم که چشمامان 4 تا می بیند و سرمان سنگین شده، تا ما به خودمان بجنبیم و برویم انقلاب را خاموش کنیم. دیگر نتوانستیم خودمان را نگه داریم. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) از اتاق تا دم دستشویی را روی زمین خط کشی کردیم. حالا لامصب در دستشویی هم باز نمی شد. کشتی می گرفتیم باهاش. که از سر و صدای ما همه بیدار شدند و دیدند به به چه خبره [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) دیگه یه وضعی شده بود که فرش اتاقم را هم دادیم بیرون شستند [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


دیگر چیزی به خاطرمان نمی آید. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

4: لی لی جانمان دیشب خواب بودند گویا. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

5: پریسا جان ما که نگفتیم مذهبی هست. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

6: لیلا شبی جون [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

7: الی خاله [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

جان خاله[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]


خبری بود بر می گردیم.

روز همگی بخیر [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


بعدا نوشت:


مهسا ما از این سری شکلک هات اون خجالتیه رو دوز داریم :-2-37-:من هر دفعه این شکلک ها رو بالا پایین می کنم. چیزای جالبی می بینم. ولی موقع استفاده یادم یمره، خیلی هاشم به کارم نمیاد.

اینم خیلی قشنگه [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


+ من کلا اگه قرار باشه از دستام زیاد استفاده نکنم همه جای صورتم می خواره، امروز که هی نمی تونستم دستکشا رو از دستم در بیارم. این شکلی شده بودم [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) پدرم در اومد.


+ آهان امروز برا اولین بار رفتیم دستشویی بانوان توی سازمان، بغلش سالن کنفرانس بود من دیدم صدای توپ پینگ پونگ میاد، درم نیمه باز بودم، نگاه کردم دیدم صندلیهای سالن و کلا جمع کردن گذاشتن یه گوشه، بعد میز گذاشتند دارن بازی می کنن. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) (شکلک پینگ پنگ نداشت)

([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])



با این حساب خیلی وقته فنا شدی[فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]

خیلی نامردی :-2-15-:یعنی تا حالا حس فنا شدگی بهت دست نداده بود. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

+ یه چیز دیگه هم یادم افتاد: دیشب ما این سریال نابرده رنج رو می دیدم، ای دلم برا پسره می سوخت وقتی می رفت تو مغازه ها می دید سرش کلاه رفته، یعنی 170 هزار تومان و اونموقع به باد داد [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند]) چقدرم کلاس میذاشت که همه چی اصلش و خریده [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])


خیلی بعدا نوشت:


بعدآ نوشت: مهسا خانوم ما دو تا انقلاب را گذراندیم
به ما هم سخت گذشت جون شوما...:-2-06-::-2-06-:به ما هم خیلی سخت گذشت جون شما ..... [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

+ پریسا جون، خدا رو شکر که امتحانت و خوب دادی. از این به بعد بعد امتحان بیا پشت سر استاد... که بعد پشیمون نشی. [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
ما هم آذری بلت نیستشم باید برویم یاد بگیریم لازم می شود [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
+ آیلی جااااااااااااااااااااان [فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند] ([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])
([فقط اعضای میتوانند لینک ها را مشاهده کنند])

زی زی گولو
29 خرد 1390, ساعت : 03:44 بعد از ظهر
سلام.
از استرس دارم میمیرم...
نمره میان ترمم کم شده....یه فصلو نخوندم...فکرم نکنم بخونم.....خیلی ناراحتم...مامان چپ میره راست میاد می گه هنزفری...یا می گه رفتی حموم سرتو خشک نکردی !
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟!
گوشم زنگ می زنه از پنج شنبه تاحالا...دکتر می گه عصبشه....یه عالمه گریه کردم....باید عصری دوباره برم دکتر !
خیلی می ترسم...! خیلی ! :-2-30-:
دعام کنید لطفا ! :-2-15-:

Persiana
29 خرد 1390, ساعت : 03:56 بعد از ظهر
اومدم اینجا بنویسم تا یه کم از این بی حوصلگی در بیام...:-2-41-:
هم حوصله م سر رفته هم یه کم دلم گرفته...امروز دیگه آخرین یکشنبه ای هست که تعطیلم...:-2-35-:
به زودی یعنی از هفته ی دیگه ترم تابستون شروع می شه و یه عالمه کلاس...
فکر کنم دیگه فعلنا به جز روزای جمعه امروز آخرین روزی باشه که از صبح تا شب اینجام...:-2-15-:
دارم سعی می کنم یه تصمیم بگیرم...
تصمیمی که خیلی وقته درگیرشم...اما همیشه موکولش کردم به یه زمان دیگه...:-2-39-:
موکول که نه...مشکل اینه که نمی تونم حواسمو خوب روش متمرکز کنم و خوب درباره ش فکر کنم...
برای همین همیشه به تعویق افتاده...:-2-34-:
اما حس می کنم دیگه وقتشه که بشینم درست در باره ش فکر کنم و تکلیف خودمو معلوم کنم...:-2-32-:
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم...دلم تنگ شده بود برای خاطره ها...:-2-11-:
**دوستان ببخشید اگه از پستهای بالایی تشکر نکردم تشکرهام ثبت نمی شه منم حوصله ی کل کل کردن با سایت ندارم...بعدا جبران می کنم...:-2-15-:
امیدوارم همگی روز خوبی داشته باشید...:-2-12-: