PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 [18] 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161

آرام.د
1390,03,17, ساعت : 02:26
بامداد 17 خرداد 1390

سلام شب به خیر :-2-40-:

چقدر خوشحالم که شبنم و مینای عزیز سلامت برگشتن امیدوارم که کاملاً تجدید قوا کرده باشن و شیرینی های این سفر گوارای وجودشون
این جور سفرهای معنوی گاهی واقعاً برای فرار از روزمرگی ها و تغذیه ی روح ضرورت پیدا می کنه امیدوارم قسمت همه بشه

نمی دونم شما صحبت های دکتر سید محسن فاطمی رو که هر از چند گاهی از تلویزیون پخش می شه تا حالا شنیدید یا نه، یه مدتی هم تو برنامه ی « سینما یک » در نقد چند تا فیلم شرکت داشتن. حرفاش عجیب به دل می شینه تو یه برنامه ای که دو سه هفته ی پیش به طور اتفاقی از ایشون دیدم مجری برنامه یه سؤالی از ایشون پرسید که: چرا شما هر وقت که به ایران تشریف می آرید یه سر هم به امام رضا می زنید؟ ( آخه ایشون مقیم خارج هستن ) جوابی که دکتر فاطمی دادن خیلی عمیق و دلنشین بود مضمونش تقریباً این بود : لذت ها و تجربه های معنوی بر خلاف لذت های مادی چون از روح سرچشمه می گیرن ، تکراری نیستن و ملال نمی پذیرن بلکه خودشون هم نو به نو منجر به تجربه های جدید تری می شن که زندگی رو از روزمرگی نجات می دن...
این جمله شون خیلی فکرمو مشغول کرد و دیدم دقیقاً احساسیه که ما آدما وقتی تو یه فضای روحانی قرار می گیریم ـ از حرم شخصیت های دینی گرفته تا مزار سایر چهره های وارسته و خاص هنری و ادبی و ... ـ تجربه ش می کنیم این احساس رو حتی در محضر آدمای پاکی که زنده هستن هم تجربه می کنیم و یا حتی وقتی در معرض پاکی های روح بچه ها قرار می گیریم هم، و یا زمانی که به دل طبیعت می ریم و یه منظره ی بکر و زیبا ما رو به هیجان می آره باز این حس خوشایند رو که انگار از اعماق وجودمون سرچشمه می گیره، خواهیم داشت و این به نظرم اصلاً اتفاقی نیست و به نظر می رسه یه جورایی این نو شدن و دوری از ملال یه نیاز اساسی در وجودمون باشه که گاهی متأسفانه به هر دلیلی ازش غافل می شیم :-2-41-:

بگذریم...
و اما خاطره ی امروز:-2-38-::
امروز چون هر دو مدرسه درس منو امتحان داشتن هم صبح و هم عصر مراقب بودم:-2-18-: با این که هر دو مدرسه شیفت شون یکیه اما یکی شون بنا به مصلحتی امتحاناتش رو در یه شیفت برگزار می کنه برای همین امروز در هر دو نوبت از مراقبت فیض بردم :-2-28-: سر جلسه بچه ها یه سؤالایی می پرسیدن از آدم که هر کی ندونه فکر می کنه این معلمای بدبخت سر کلاس هر کاری می کنن به جز درس دادن :-2-36-:من قبلاً هم به این نتیجه رسیده بودم و امروز هم دیگه برام مسلم شد که بچه ها هر چی بیشتر فرصت داشته باشن کمتر درس می خونن بیچاره برنامه ریزای مدرسه با چه مشقتی خودشونو می کشن که برای درسای سخت فرصت کافی جور کنن و این بچه ها ماشالا چقدر بهینه استفاده می کنن :-2-28-:

امروز تو شیفت عصر یه همکارمون بعدِ امتحان همه رو به یه بستنی مهمون کرد اگه گفتید بستنیش چی بود؟ ... بستنی موشکی فالوده ای میهن با طعم لیمو :-2-37-:خیلی تو ذوقم خورد ولی چون هوا خیلی گرم بود و منم عطش داشتم و از طرفی این همکارم خیلی برام عزیز بود خوردم همچین هم به مذاقم بد نیومد :-2-35-: آدم وقتی تشنه و گرسنه ست به چه کارایی که تن نمیده ولی خودمونیم نمی دونستم تبش این قدر فراگیر شده :-2-41-:

همه ی پست ها رو کامل نخوندم ولی یه نظر اجمالی که انداختم دیدم بعدِ تقلب ، بحث بعدی رو حجاب بوده خیلی جالب شده ها این تاپیک کم کم داره شکل خاصی به خودش می گیره یه موضوعی تو یه پست مطرح می شه بعد پستهای بعدی با توجه به اون جهت می گیره خوشم میاد :-2-38-:

همون طور که خیلی ازدوستای خوبم گفتن حجاب یه مسأله ی کاملاً شخصیه و هر کسی با توجه به بینشی که داره موضع دلخواه خودشو در قبالش انتخاب می کنه و این انتخاب هم باید کاملاً از جانب دیگران محترم شمرده شه اما این که تو این برهه از زمان داشتن حجاب به شکل خاصی که الان تو قانون کشورمون تعریف شده مرسوم هست خب بحث جدایی ـه
و اما دیدگاه خودم در مورد حجاب: من به حجاب معتقدم به چند دلیل که برای خودم مهمه و کاملاً هم برام قابل درکه ، که دلایلم از نظر دیگران که بینشی متفاوت با من دارن شاید بی منطق و نامعقول به نظر بیاد و رد شه :-2-41-:
دلیل اول این که به هیچ وجه دوست ندارم که زیبایی یه خانم چشم های هیز بعضی آدم نماها رو به نوایی برسونه و از اونجایی که مطمئنم هیچ وقت نمی شه شرایط رو طوری کنترل کرد که این اتفاق نیفته پس به عنوان میانبرترین راه حجاب به نظرم تاکتیکی ـه برای کور کردن کانال های سوءاستفاده این گونه افراد
دوم به هیچ وجه نمی پسندم انسانیت یه خانم تحت الشعاع جنسیت و زنانگیش قرار بگیره
و سوم وقتی دینم رو به عنوان یه برنامه عملی برای بهبود وضعیت زندگیم انتخاب کردم پس به احکامش هم تا جایی که منطقی و معقول به نظربرسه تن می دم چرا که معتقدم اگه یه جنبه از برنامه هاشو نادیده بگیرم پس نباید انتظار نتیجه بخشی کامل ازش داشته باشم
و آخرین دلیل که کمی شخصی تره ولی از نظر من مهمترین و در عین حال نغزترینش هست اینه که ترجیح می دم و ته وجودم اینو میخوام که زیبایی یه خانم به طور کاملاً انحصاری فقط برای یه نفر محفوظ و دست نخورده بمونه و قبلش هیچ کسی این حریم رو نشکسته باشه این مسأله رو با انحصار طلبی آقایون اشتباه نگیرید لطفاً، من دارم از یه نیاز درونی خانم ها حرف می زنم می گید نه، تو همین سایت خودمون یه نگاه به رمان های مورد علاقه دوستان بکنید اونایی که آمار بالایی از خوانندگان رو به خودشون اختصاص دادن تو بیشترشون شخصیت خانم دوست داره از نظر عاطفی طفیلی ِ مردی باشه که ازش حمایت کنه و صلابت داشته باشه و چنانچه این مرد به معنای واقعی انسان و نجیب باشه دیگه این سرسپردگی و دلسپردگی در حد اعلای خودش ظهور پیدا خواهد کرد این نیاز نه فقط تو جامعه ی ما به خاطر عرف خاصش که تو بیشتر جوامع از سوی خانم ها حس می شه...

ببخشید که از این مجال سوءاستفاده کردم و گریزی به یه بحث مورد علاقه ی خودم زدم

باز هم از کتاب مائده های زمینی:
« هیچ چیز بیش از اصول اخلاقی مایه ی سرگرمی من نیست، و من روح خود را با آن ارضاء می کنم و از شادیی که نتوانم به این اصول پیوند دهم، لذت نمی برم »

شب خوش :-2-40-:

raha6956
1390,03,17, ساعت : 10:04
به نام خدا
17 خرداد
بچگیام همیشه دعام این بود خدایا مامانی نفهمه
اما الان میگم خدایا مامان بفهمه

دیشب ساعت 8 رسیدیم بندر
پنج شنبه من رو به زور بردن یزد که خیلی خیلی مسافرت بدی بود چون رفته بودیم همسر محترم آقا جونم رو ببینیم که روزی که ما رو دعوت کرد خونشون با نقشه ای که پدرام،پسر دایی ام کشیده بود هیچکدوم از نوه ها نرفتیم خونه اش و اعتراض خودمون رو نشون دادیم که هیشکی عین خیالش نشد،فقط آقا جون پیغام داد که به درک که نیومدید
مثل اینکه خانم جدیدش نوه زیاد داره که عین خیالش نیست :-2-43-:
علی و مینا هم بودن و دیدمشون
ازش متنفرم

شاهزاده به دختره گفت:عاشقتم
دختر گفت:لیلقت شما خواهرمه که از من خوشگل تره و الان پشت سرتان وایساده
شاهزاده برگشت اما کسی نبود
دختر گفت:اگه عاشق بودی هرگز پشت سرت رو نگاه نمی کردی

فرودو
1390,03,17, ساعت : 10:12
سلام


البته تا چند دقیقه دیگه میام و آخرین خاطره ی خودم رو می نویسم و یه خرده می ترسونم تون:-2-35-: وبعد میرم
پس فعلا تا اون موقع


خوب اومدم دوباره اینم از خاطره ی دیشبم که خوندنش به هیچ وجه به بیماران قلبی توصیه نمی شه:-2-35-:

دیشب بود هوا تاریک تاریک کسی خونه نبود پدرم رفته بود پیش پدر بزرگ مریضم مامان و داداش کوچیکترم پیش خواهرم بودن و بقیه ی اهل خونه تو خوابگاه
نشسته بودم برنامه ی 90 رو می دیم و می خندیدم تا این که وسطاش گفتم بیام یه سری به سایت بزنم ببینم چه خبره
اومدم ویه خورده با نیلوفر (خواهر دوقلوم) یه خرده حرف زدم بعدش اون رفت که بخوابه ولی من خوابم نمی اومد تو پروفایل خودم بودم که متوجه پیغام فهیمه شدم جوابشو دادم که یادم افتاد امروز ازم خواسته بود یه گرگ دیگه هم بنویسم سیستم رو خاموش کردم و رفتم کلید برق رو زدم و تو تاریکی رو زمین دراز کشیدم و داشتم فکر می کردم که داستان رو چطور شروع کنم که یه دفعه یه صدا از بیرون اومد یه صدا مثل چکیدن آب رو یه فلز و یا یه همچین چیزی خودمو زدم به اون راه و دوباره مشغول فکر کردن شدم که دیدم بازم اون صدا اومد واین دفعه خیلی بلند تر از قبل پا شدم ببینم باز کی شیر آب رو باز گذاشته ولی می ترسیدم به خاطر همین گوشه ی پرده رو کنار دادم به طوری که فقط یه چشمم معلوم بود ولی چیزی نمی دیدم انگار هیشکی نبود یه خرده جرات پیدا کردم و با ترس و لرز زیاد کل پرده رو کنار دادم تو حیاط رو نگاه کردم ولی بازم چیزی نبود تازه می خواستم برگردم که یه دفعه یه سایه افتاد رو پنجره یه جیغ بلند کشیدم افتادم رو زمین داشتم از ترس می لرزیدم همون طور چهار دست و پا خودمو کشیدم رو تخت رفتم زیر ملافه و مثل بید می لرزیدم
من چندان آدم ترسویی نیستم ولی ترس باید خودشو تو تنهایی نشون بده که ترس وجود من بد جوری خودشو نشون داد از گفتن این چیزا هم اصلا خجالت نممی کشم چون اگه هر کدوم از شما جای من بودید سکته می کردید
زیر ملافه بودم و میلرزیدم که بعد حدود 10 یا 20 دقیقه دیدم دیگه صدایی نمیاد ولی هنوز میترسیدم سرمو از زیر ملافه بیارم بیرون میترسیدم جنی شبحی چیزی بالای سرم تو هوا معلق باشه و بخواد کارای ناجور باهام بکنه ولی بعد از چند دقیقه این جرات رو پیدا کردم و سرمو آوردم بیرون چیزی نبود خیالم راحت شد ولی گوشه ی پرده هنوز کنار و نگاهم بهش خیره مونده بود و دستم دنبال چاقوی میوه خوریی که همیشه کنار تختم بود یه خرده که گشتم پیداش کردم و محکم تو دستم گرفتم یه آرامش قلب خفیفی پیدا کردم ولی همچنان خیره به پنجره بودم با خودم گفتم برم پرده رو درستش کنم ولی دیگه پاهام همراهی نمی کرد به نظر روی تخت امن ترین جای ممکن بود نگام به پنجره بود و داشتم به چیزای وحشتناک فکر می کردم که بازم اون سایه رو دیدم وای دیگه از دلهره داشتم می مردم الان هم دارم می لرزم و اینا رو تایپ می کنم دوباره رفتم زیر ملافه این بار صدای قدم زدن یه نفر رو هم می شنیدم دیگه لرزش به حد نهایی خودش داشت می رسید
در اتاق باز شد و یه نفر اومد تو روشن شدن چراغارو احساس کردم قلبم داشت با آخرین سرعت می کوبید به زور می تونستم آبی رو که از ترس زیاد تو دهنم جمع شده بود رو به پایین بفرستم چاقو رو محکم تر از قبل تو دستم داشتم
احساس کردم داره میاد طرفم دیگه نمی تونستم نفس بکشم قلبم دیگه تو دهنم داشت می کوبید جریان آندرپین رو خیلی راحت تو بدنم حس می کردم لرزش دیگه نهایت نداشت دستی رو روی ملافه احساس کردم که داره اونو کنار می کشه ولی هنوز یه امید کم داشتم که بره و دست از سرم بر داره ولی اون هنوز داشت آروم آروم ملافه رو کنار می کشید تا این که رسید به صورتم من زود تر عمل کردم و با یه داد بلند که فکر کنم 10 تا خونه اون طرف تر رو بی خواب کرد از جام پریدم یه گوشه نشستم دیگه خیلی نمونده بود که سکته کنم ولی وقتی چهره ی مهجم رو دیدم از اوج وحشت پایین اومدم و سرمو میون دستام گرفتم هنوز می لرزیدمدیگه کم نمونده بود سنکوپ کنم بعد از چند دقیقه به حرف اومد و گفت چته دیونه سکته کردم
گفتم تو اینجا چه کار میکنی مردم از ترس که
- یادت رفت خودت غروبی گفتی بیام خونه تون تنهایی
-آره گفتم بیا ولی سر شب نه الان سه نصفه شب عین جنا
-خوب حالا چی شده مگه
- چی شده ؟!!!!داشتم سکته می کردم خل و چل
-چقدر ترسویی پسر
دیونه بعد کلی جن بازی در آوردن حالا به من می گفت ترسو
پسر عموم ایمان بود غروب بهش گفتم کسی خونه نیست بیا باهم یه خرده بخندیم به ریش فردوسی پور ولی دیونه رفت الافی ساعت سه اومد اولشم رفت تو توالت دو ساعت نشست که مارو به حد جونون بترسونه !:-2-39-:

خوب دوستان از اونجایی که این چند وقته نتونستم خاطره ای بخونم علی رغم میل باطنی هیچ گونه پ.ن ای ندارم که بدم پس فعلا با اجازه امیدوارم که همه موفق باشید و از این پارازیت هایی که این چند وقت میون نوشته هاتون انداختم منو حلال کنید :-2-40-:

قربان همه گی آرشام هفده خرداد یک هزار و سیصد و نود مازندران سرای شیران:-2-08-:


آقا ما یک اصلاحی بکنیم
این دوستان مرد ما هم انگار اومدن پس حالا می نویسم و با اونا هم شوخی می کنم :-2-16-:
آخیش مردم از بس اومدم اینجا همش دختر و مادر بودن:-2-43-:
سیامک خان و باباک جان خوشحالم از اینکه شوما اینجایید :-2-40-:
هرچند که کسی این چرند های منو نمی خونه ولی بازم می نویسم تا شاید یه روز خودم خوندم و یاد این روزا برام زنده بشه:-2-35-:
گود بای فعلا

N@s!m
1390,03,17, ساعت : 12:24
سلام
صدای نوای دشتی از بیرون گوش نوازی می کند :-2-31-:و من همچنان دیه انقدرعصبی شدم یک از آهنگ های Enriqueرا گذاشتم :-2-35-:
توجه داریـــــــــــــــــــــ ـــن !:-2-06-:چه وجه تشابهی وجود دارد کمی برای رفع بی اعصابیمان اثر دارد موندم بیمه گذار از در بیاد تو چی میگه !:-2-42-:
امروز یک ز عزیزانم حرفی بهم زد که تو کفش موندم باور کنید !:-2-37-:
میگه توهمه چی را میگری و بر خلاف ظاهرت که شاید فکر کنند چیزی را متوجه نشدی اما همه چیزو کاملا" گرفتی و متوجه شدی .....اما به روی خودت نمی یاری
گفتم خوب آهان منظورت دنده ی نفهمی امان است که در بیشتر مواقع به کار می بریم دوزاری امان می افتد اما خوب شرایط ایجاب می کند نشان دهیم خیلی دوزاری اما ن کج و کوله است و به قولی ببو گلابی تشریفات داریم
حالا اینو قبول داریم اما سیاست را نه به جان شوما:-2-37-:
من بی سیاست ترین آدم روی این کره خاکی ام باور کنیـــــــــــــــد !:-2-33-:
گاهی شده از صداقت خودتون حالتان بهم بخورد :-2-41-:من همون مدلی ام حالم دیه از این خاکی بودن و صداقت بیش از اندازه ام بهم می خوره ............:-2-42-:
حرف هام یک نیم ساعتی به طول انجامید اما خوب فکر کنم قانع نشد دیگه :-2-31-:
مشکل خودشه ......:-2-37-:من مسئول طرز فکر دیگران که نیستم
دیگران را رها می کنم در تفکراتشان و خماری اشان بمانند
راستی آقا بابک (جناب رابین هود )کلامتان سرشار از حرف های ناگفتنی است .حرف های کادو پیچ شده و نزده ! قلمتان حرف ندارد . نه فقط من یک عزیز دیگه ای هم خیلی نوشته هایتان را دوست دارد و خاطره هایتان را بارها از نو می خواند .
تبریک میگم بهتون :-2-40-:
فعلا" دوستان
یا حق :-2-40-:

p_f_p
1390,03,17, ساعت : 12:43
امروز بابا بیدارم کرد حدود 7 بود بازخوابم برد تا 8 دیگه بیدار شدم درس خوندم تا 10 و 11 امتحانم شروع میشد قبلش کارنامه خواهرم ساجده رو گرفتم 20 شده بود چهارم دبستانه

هوا خیلی گرمه خیلی شرجیه و این افتضاحه راستی شبنم جون و مینا جون رسیدن بخیر و زیارن قبول خیلی دوس دارم برم مشهد دلم تنگ شده اونجا ادم یه احساس خیلی خوبی داره انگار سبکه و........

اینم عکس حرم خیلی دلمان گرفته هی:-2-39-:


http://s1.picofile.com/file/6769986916/mashad.jpg

believe me
1390,03,17, ساعت : 12:50
:-2-16-:سلام به همگی..

شبنم و مینا جونم زیادتتون قبول.....همه بچه هایی که بودن مشهد زیارتتون قبول:-2-16-:
3روز بود سایت برام بالا نمیومد...:-2-30-:همه سایتا باز میشد الا 98ایا.....نمیدونستم مشکل از چیه..اعصابم خورد شده بود..
الانم با ناامیدی کامل اومدم سایت رو باز کنم...یهو دیدم بالا اومد...وای خدا...ذوق مرگ شدم:-2-16-::-2-16-:
خدا کنه دیگه همچین اتفاقایی نیفته:-2-15-:

درسامم هنوز مونده..

دیروز رفتم بیرون دور دور...خیلی شلوغ بود..خوش بحال ابتدایی ها امتحاناشون تموم شد

سایه جونم ایشالا قسمت تو هم میشه میری پیش امام رضا..

روزتون قشنگ بچه های گل..

پروانه!
1390,03,17, ساعت : 13:40
سلام و صد سلام :-2-25-:
خاطره ای موجود نمی باشد :-2-15-:
خاطره ها رو هم هنوز نخوندم در نتیجه پ.ن ندارم.سر فرصت می خونم.خاطره همه رو می خونم،یا همه رو با هم نمی خونم و یا همه رو با هم می خونم.مثل آرام جان گاهی از اول تا آخر می خونم و گاهی هم برای تنوع و نمی دونم دیگه برای چی از آخر می خونم.خاطره بعضی از دوستان رو هم بیشتر دوست دارم و می پسندم:-2-37-:
دیدم که شبنمی برگشته و خاطره هم نوشته :-2-32-:
خوش برگشتی مشدی شبنم:-2-16-: زیارت قبول :-2-40-:
دیشب داشتم فک می کردم از اونوقت که یادم میاد حاجی بلا آواتورش رو عوض نکرده :-2-37-: الان دیدم عوض کرده،گویا منتظر فکر من بوده:-2-27-:

Sokout_shab
1390,03,17, ساعت : 14:00
17 خرداد

سلام علیکمات...

امروز بالاخره از دست این گسسته خلاص شدیم... امتحانم را خوب دادیم... این خوب دادن یعنی این که پاس می کنیم... به هر حال... مهم نیس... درس کیلو چند می باشد؟ ما که می خواهیم بیرون بیاییم... حالا چه با معدل 11 چه با معدل 18 فرقی نوموکند که...
امروز در مسیری قرار گرفته ایم که نمی دانیم این سمتی برویم خوب است یا آن سمتی... به یک یاری دهنده نیازمندیم... خیلی سخته... و هنوز به اون موقعیتی نرسیدم که بتونم به تنهایی تصمیم بگیرم... پگاه جان جانمان امروز آمد بسی خوشحال شدیم اینقده صحبت کردیم که حد و اندازه ندارد... همه ی خبرهای دست اول را بهش رساندیم... ایام امتحاناس و خاطرات آنچنانی نداریم...

پ.ن: شبنم جون و مینا جان زیارتتون قبول... :-2-40-::-2-40-:

Mina
1390,03,17, ساعت : 14:26
http://www.getsmileyface.com/new/big_cartoon_smileys/18.gif
سلاممم

امروز واقعا 17 خرداد ِ؟!
چه زود داره ميگذره!
انگار همين ديروز بودكه سال تحويل شد!
اي واي جانـَم!
چـه زود ميگذرهhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/10.gif

ديشب تا ساعت ِ3داشتيم رمان ميخوانديم...http://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/20.gifانكارم مكن! خوبه ..توصيه خوندنش را ميكنيمhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/29.gif

نميدانيم چه مرضي ست ،نصف شبا جلو آينه با موهايمان بازي ميكنيم....ديشب هم به همين روال بودhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/9.gif
رويمان به ديفال، گلاب به رويتان،ميخواستيم برويم دست به آب...رفتيم ايستاديم جلو آيينه، هي ور رفتيم...مدل هاي ِگوناگون...http://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/28.gifيكهو يـَك صدايي شنيديم..سرجا خشكمان زدhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/23.gifهمينطور بر و بر داشتيم خودمان را نگاه ميكرديم كه باز صدا اومد،نفهميديم با چه ضربي خودمان را پرت كرديم درون ِدست به آبhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/25.gif
و بعدش با ترس و لرز و آيت الكرسي خواندن خودمان را به اتاق رسانديم...بگو آخه مجبوري وقتي ميترسي تا اين وقت شب بيدار بمونيhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/26.gif

صـبحم از 9 بيدار شديم و پاي ِپي سي نشستيم و بعد يكمي درس به كمر زديم و الان بازم هم در خدمت شماييمhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/20.gif

آخه ما اصلا با اين اسمايلها حال نكرديم...به نظرمان همان مانكي ها خوب بودن..شما چطور؟!

سـايه جون،عكس حرم گذاشتي، داغ ِدل ِما تازه شدhttp://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/10.gif
راستش را بخواهيد پ.ن ها همه شان يادمان رفت...بعد مينويسيم!


بعدا نوشت: آقا اين برنامه ي ِشبكه دو كه اسمش را نميدانيم چيست...ظهر نشان ميدهد و نامداري مجريش است،انگار فكر ميكند همه بلا نسبت شما چهارپا هستند...برداشته آهنگ ِ قاش قاباغ ِ احمد كايا رو گذاشته، انگار ما نفهميم..http://www.getsmileyface.com/new/tea_cup_smileys/26.gifنميدانند ما با اين آهنگ خاطره ها داريم




سلام مهدي(http://www.getsmileyface.com/new/big_cartoon_smileys/7.gif) خوبي عزيزم؟:-2-06-:
تو چطوري بهي؟(http://www.getsmileyface.com/new/big_cartoon_smileys/22.gif):-2-06-::-2-06-:

آهان نه،اين بيشتر مخصوصا مدير سبزك ِ:-2-06-:
بهيييي(http://www.getsmileyface.com/new/big_cartoon_smileys/3.gif)

فاطي نوشت: فاطي...آدرس ِاون ميمونارو كه گذاشتيم:-2-06-:....مگه من امتيازامو از سر ِ راه آوردم:-2-33-:


بازم بعدا نوشت:-2-30-:
آقا ما ترسيدنمان سرمنشا دارد خوب...:-2-30-:
اين داداش ِما عجيب به فيلماي ِترسناك علاقه منده...از 7سالگي ِ ما ،سكوت بره ها،جيغ، جن گير به خورد ِما داد!ما ازآن زمان به بعد مثل چي مي ترسيم...
بعد ِ آن هم اين داداش ِ ما زياد جو گير ميشد..احضار روح و صحبت با ارواح و ....:-2-30-:
آنهم جلوي ِما...
ما همينطوريش سكته ميكرديم...چه برسه...

الانم زن داداش ِبدبختمان:-2-06-:....ميگه داداشت هي فيلم ميذاره،ميبينيم..ميبينه من ميترسم ميگه،چيه ..اين كه ترس نداره....:-2-06-:

آقا نميدانيد كه چه حسي دارد،وقتي حس كني يكي وايستاده و شما رو نگا ميكنه:-2-30-:

يك لحظه تاريخي:نبيني از دستت رفته:-2-06-:
http://s1.picofile.com/file/6770538228/13123.jpg

Babak
1390,03,17, ساعت : 16:06
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 17 خرداد سال 90
امروز چون از آن يكي دنده بلند شده ايم و مقادير زيادي شارژ مي باشيم
خاطرات سفر خود را در تعطيلاتي كه گذشت باز گو مي كنيم...
چهار شنبه موقعي كه داشتيم به جاي ناهار بيسكوئيت ساقه طلايي سق مي زديم يكي از همكاران پيشنهاد كرد
كه براي تمدد اعصاب بزنيم به دل جاده و برويم شمال...
ما نيز بهانه آورديم كه جاده شلوغ است..ترافيك شديد است..بنزين نداريم ...
ولي در جواب ما گفتند كه : تو نمي خواد ماشين بياري ...با ماشين من ميرويم...ناگفته نماند اين دوست عزيز ما يك بيابانگرد حرفه اي...عاشق شكار...و در بدري در كوه و جنگل است...حالا ماشين ايشان چيست؟
يك جيپ لندرور مدل 90 آمريكايي و داراي تغييرات اساسي در بدنه و موتور...ماشاءالله مثل رخش مي ماند...
ما نيز با خود گفتيم خوب چه از اين بهتر ...راستش هيچ چيز براي من بدتر از اين نيست كه در ترافيك اعصاب خورد كن جاده پشت فرمان باشم...
مقداري ناز چاشني ماجرا كرديم و دست اخر راضي شديم...تا ساعت 6 كه اداره بوديم و بعد رفتيم باشگاه و از آنجا منزل ..در حال جمع كردن وسايل مورد نياز خويش بوديم كه مادر گرام از در آمدند تو و گفتند اغر به خير! به سلامتي كجا تشريف ميبريد...گفتم با اجازه تون شمال...گفت تو اين ترافيك!!نرو مادر ...
گفتم :اين سفر در طالع ما افتاده است!! گريزي نيست!
مادر عزيز تر از جانمان هم ما را از زير قران رد كردند گويي به جبهه مي رويم....
محمد (همكارمون) هم آمده بود جلوي در ...وسايلم را بار ماشين كرديم و گفتيم يا علي از تو مدد...
تا خود كرج يك ساعتي طول كشيد ...وقتي افتاديم تو جاده چالوس بدتر شد...حدود 10 كيلومتر راه رفتيم و ديگه جاده قفل شد...يك نيم ساعتي نشسته بوديم حوصله مان سر رفت...محمد هم سقف ماشين را باز كرده بود ..هواي فوق العاده مطبوعي بود...گفت بابك بيا يك مقدار هو را آلوده كنيم...
گفتيم چطور ؟ رفت از عقب ماشين يك قليان در آورد كه فكر كنم نيم متر بود....يك چراغ الكلي هم در آورد و زغالها را رويش گذاشت ....يك مقدار كه گرفت ريخت توي آتش گردان و شروع كرد به چرخاندن...
ملت هم داشتند ما را نگاه ميكردند...گفتم : محمد اينجا جايش نيست كه ...يه آشنا بيندمون فردا هزار تا حرف برامون در مياره! گفت مگه داريم چكار مي كنيم؟ خلاف شرع كه نيست...
ديگه چيزي نگفتم...
خلاصه همه چيز رو آمده كرد و آمد توي ماشين ...شروع كرد به كشيدن...از شما چه پنهان مارا هم به وسوسه انداخت...سه بار كه پك زديم احساس كردم كه سرگيجه گرفتم ...
در همين بين ماشين بغلي ما هم كه تويش سه تا مرد و دو تا زن بودند يك نفر مرد پياده شد و گفت داداش ميشه ماهم يه پك بزنيم؟ محمد هم داد بهش ...طرف بعد از مدتي گفت : ميشه از چراغ الكلي شما استفاده كنيم ما هم قليانمون رو راه بي اندازيم...محمد رفت چراغ رو بهش داد اونا هم قليان رو درست كردند و خانوادگي شروع كردند به كشيدن...
در همين بين ملت همه يواش يواش داشتند صداي ضبط ها رو زياد ميكردند...
و كم كم بساط دست زن توي ماشين رو به راه شد و كمي ديگر به بيرون سرايت كرد...
در همين بين خواب عجيب ناگهان مارا فرا گرفت....رفتم عقب ماشين و خوابيدم...
حدود ساعت 7 صبح بود كه محمد مرا از خواب بيدار كرد...بلند شدم ديدم رسيديم به چالوس ...جلوي يك طباخي توقف كرد...رفتيم تو وجاي همه دوستان خالي دلي از عزا در آورديم...
بعد هم حركت كرديم به سمت جاده 2000 ...آنجا هم خيلي شلوغ بود...رفتيم لب رود خانه و يك جاي خالي پيدا كرديم و چادر رو علم كرديم ...فضاي فوق العاده اي بود...رفتيم داخل آب و تا ميتونستيم اب بازي كرديم...بعد آمديم و مقداري تنقلات خورديم و شروع كرديم به حرف زدن...
خيلي از جايي كه بوديم خوشمان امد...از پشه هم خبري نبود...
قرار بر اين شد كه ناهار رو برويم شهسوار بخوريم و بعد هم برويم كنار دريا در ساحل متل قو...
حركت كرديم به سمت شهسوار و ناهار خورديم ..بعد هم رفتيم متل قو...
آنجا بود كه سيل خاطرات گذشته بر سرمان خراب شد...محمد بنده خدا ديد كه حسابي رفتم تو لك ...
خواست با شوخي و مسخره بازي ما را از اون حالت بيرون بياورد كه تا حدود زيادي موفق شد..
متل قو خيلي شلوغ بود....ماشاءالله چقدر اين مملكت مافضانورد داره...پر از جوون هايي بود كه همه فضا رو سير ميكردند...
عرضم به حضورتون كه ما چون زياد شلوغي به مزاجمان سازگار نيست...بارو بنديلمان را جمع كرديم و
حركت كرديم تا يك جاي خلوت پيدا كنيم...حدود چند كيلومتر جلوتر يك ساحل خلوتي پيدا كرديم...بي ادبي ست !لباسهايمان را در اورديم و رفتيم توي آب...داشتيم شنا مي كرديم كه ديديم يك نيسان كه پشتش پر از آدم بود آمد لب ساحل ...و همه از ماشين پياده شده و مردها لباسها را در آوردند و زن ها هم با لباس امدند توي اب...
با ما حدود يك كيلومتر فاصله داشتند ولي ما به جاي آنها معذب شديم...برگشتيم به ساحل و داشتيم لباسهايمان را مي پوشيديم كه يك نفرشان شنا كنان به سمت ما آمد ...با يك لحن بدي گفت: آقا زود لباس هايتان را بپوشيد
و برويد اين ساحل اختصاصيه!! من همونجور كه داشتم لباس مي پوشيدم گفتم : ما كه اينجا تابلويي نديديم!
طرف اومد به ساحل و رو به من گفت: نخير اينجا اختصاصيه ..مال بومي هاست...شما همون متل قو بريد..
هر چقدر دلتون خواست بي ناموسي كنيد ..اينجا خواهر مادر ما توي آب هستن ميخوان راحت باشن...
بهم بر خورد...گفتم : بي ناموس خودتي كه وقتي ميبيني ما توي آب داريم شنا مي كنيم .. به خواهر مادرت اجازه ميدي بيان توي آب اونم با اين وضع...بعدشم اينجا كه ارثيه بابات نيست ..مي خواي راحت باشن ببرشون توي جايي كه فقط خواهر ها دارن شنا مي كنن..
محمد گفت: عزيز من ما ديديم كه خانواده اومده اومديم بيرون و داشتيم لباس مي پوشيديم كه بريم ..
حالا شما ببخشيد...برو برادر من ..برو...ما هم الان ميريم...
طرف حرف محمد رو نشنيده گرفت و رو به من گفت: تو ميدوني داري با كي حرف ميزني! ميدوني؟؟
من توي همين آب به دنيا اومدم...اينجا مال ماست...زود بريد تا اون روي سگم بالا نيومده...
گفتم خوش به حالت كه توي اين آب به دنيا اومدي...آب و هواشم بد نيست...ما بدشانسي آورديم و تو بيمارستان به دنيا اومديم! محمد زد زير خنده...
طرف بهش برخورد...چيزي نگفت و يك 500 متري از ما كه دور شد با دستش به همراهاش علامت داد...
محمد گفت بابك الانه كه شر بشه چيكار كنيم؟
گفتم والله الان بهترين و منطقي ترين راه اينه كه فرار كنيم...وگرنه تيكه بزرگمون گوشمونه!
پريديم توي ماشين و دور زديم...اونا هم داشتند به سمتمون مي دويدند...از پسره كه رد شديم يك فحش بدي داد...محمد زد رو ترمز از ماشين پياده شد و دست پسره رو گرفت و نميدونم چيكار كرد كه پسره مثل پر كاه رو هوا پرواز كرد و باگردن اومد روي ماسه ها...دوباره سوار ماشين شد و در رفتيم...
بهش گفتم محمد تو جودو كار مي كني...گفت نه چطور؟ گفتم آخه مثل جودو كار ها زديش ...
گفت نه اين از فنون آيكيدو بود...
محمد گفت بيا شب برگرديم جاده 2000 و همونجا بخوابيم و فردا ..بريم ارتفاعات 3000 گفتم باشه...
تصوري كه من از جاده 2000 توي شب داشتم يك چيزي بود مثل چيتگر خودمون...
ولي چشمتان روز بد نبيند..وقتي رسيديم اونجا ظلمات بود...راستش ما يك مقداري ترس برمان داشت ....
محمد عين خيالش نبود...البته عادت داشت هر پنجشنبه و جمعه با دوستاش توي بيابانهاي كاشان ولو بود...
گفتم محمد كجا داري ميري ...گفت : همونجايي كه صبح بوديم ...گفتم اقلا" يه جا نزديك تر برو..
گفت : اونجا به رودخونه دسترسي راحت تري داره...
خلاصه توي اون تاريكي نميدونم چجوري اونجا رو پيدا كرد ...رفتيم داخل شديم نور چراغ ماشين افتاد روي دو تا سگ كه چشم هاشون توي تاريكي برق ميزد...
اومدم شيشه رو بكشم بالا يادم افتاد ماشين اصلا" سقف نداره...
محمد گفت بيا همينجا چادر رو برپا كنيم ...تو ماشين رو جابه جا كن...من ماشين رو جا به جا كردم وقتي سمت غرب جايي كه ما بوديم روشن شد...ديدم يك پرادو سفيد هم اونجاست...
كمي خيالم راحت شد...گفتم حداقل يك آدم ديگه اي هم اونجاست...
داشتيم چادر رو برپا مي كرديم كه ديدم يك مرد قوي هيكل داره مياد يك چماق هم دستش بود...زنجير طلاي كلفتي هم گردنش بود..طرف اومد سمت ما ..وقتي رسيد جلو خيلي گرم سلام عليك كرد... و گفت مي خواهين شب بمونيد؟ گفتيم آره ما صبح اينجا بوديم خوشمان اومد گفتيم شب همينجا بخوابيم ...نمي دونستيم اينجا اينقدر سوت و كوره...گفت ما هم بعد از ظهر اومديم ديديم اينجا خنكه ..گفتيم شب بمونيم...چادر تونو بياريد بغل چادر ما...من و خانومم و پسرم هستيم..گفتيم نه بابا ..مزاحمت ميشه براتون همينجا خوبه...ولي طرف اصرار ميكرد كه بيايد اونجا...راستش شك برم داشت...گفتم نكنه كاسه اي زير نيم كاسه باشه...
محمد گفت : باشه شما برو ما هم الان مي آييم ...طرف به خاطر اينكه مطمئن بشه ما ميريم اونجا...دو سه تا
از وسايل ما رو برداشت و با خودش برد...محمد گفت بابك يك چاقوي سلاخي زير صندلي توئه...
منم كه تفنگ شكاري مو آوردم...حواست باشه...توي دلم ميگفتم اين ديگه چه مصيبتي ميخواد بشه...
خلاصه رفتيم اونجا و ديديم نه بابا بنده خدا راست ميگه ...زن و بچه اش اونجا بودند...
طرف اسمش فرشيد بود..به ما كمك كرد كه چادر رو زديم...زغال برامون آماده كرد...4 تا سيخ جوجه هم برامون كباب كرد...خلاصه خيلي كمك كرد...خانومش با بچه اش هم رفتند توي چادر و خوابيدند...
بعد از اينكه شام رو خورديم... آروم گفت : راستش قبل از اينكه شما بياييد 4نفر از بچه هاي تهران با خانواده اينجا بودند.منم به هواي اونا اينجا موندم..يك ساعت قبل يكيشون اومد منو صدا كرد و گفت : آقا ما داريم ميريم گفتم: چرا؟ گفت آخه اينجا جن داره ما مي ترسيم!!
آقا مارو ميگي ...رنگم شد عينهو گچ ديوار..گفتم خوب شما چرا نرفتي...فرشيد گفت من كه باور نكزدم...ولي وقتي اونا رفتند. تازه باور كردم...محمد گفت : البته تا بهشون كار نداشته باشي اونا هم كاريت ندارن...
فرشيد گفت وقتي شما اومديد سرو صداهاشون كمتر شد...
خانم فرشيد از توي چادر صدايش كرد و فرشيد گفت بچه ها من برم بخوابم اگه چيزي شد منو صدا كنيد...
تازه دوزاريمون افتاد براي چي فرشيد اينقدر اصرار داشت ما اونجا چادر بزنيم...نگو خودش هم ترسيده بود..
محمد گفت بابك توي بيابون من جن زياد ديدم ...ازشون نترسي كاري بهت ندارن ولي واي به وقتي كه بفهمن ازشون ترسيدي...
رفتيم توي چادر محمد تا سرش رو گذاشت زمين خوابيد ...اما من تا صبح هي غلت ميزدم...دمدماي صبح بود كه خوابم برد...توي اون مدت من اثري از جن نديدم ولي ميتونستم حسشون كنم...نميدونم شايد توهم بود...
ولي وقتي از خواب بيدار شديم اثري از فرشيد نبود ..بنده خدا به محض روشن شدن هوا رفته بود...

چون احساس ميكنيم يك مقدار طولاني شد بقيه اش را نمي نويسيم...
يا حق



پ.ن 1 مادر جان رسيدن به خير :-2-40-:
پ.ن 2 راماي عزيز (متاسفانه اسمتون رو نميدونم) هم از شما و هم از آن عزيز ممنونم ، لطف داريد:-2-40-:
پ.ن 3 همشيره حاجي بلا : :-2-40-:
پ.ن 4 فرهاد داداش:-2-40-:

nemesis
1390,03,17, ساعت : 16:14
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:
دیشب که تا ساعت 1:30 داشتم رو پروژه محمدرضا کار می کردم، امروز تحویل پروژه داشت و ما دیشب داشتیم نقشه هاشو رنگ می کردیم. :-2-38-::-37-:
همزمان هم داشتیم 90 میدیدم. و از دست این نماینده اراک نمی دانستیم چکار کنیم، اصلا حرفی برا گفتن نداشت، خداییش حرفای نماینده ساری خیلی منطقی بود.
بعدم که خوابیدم و قرار بود با مامان امروز روزه بگیریم، سحری به زور پا شدم ( اصلا بدون سحری نمی تونم روزه بگیرم) ولی یه ربع مونده به اذان صبح خوابم برد و نماز پا نشدم ( خجالت نمی کشم من، روزه بدون نماز صبح :-2-:) فکر می کردم هوا گرمه و زود طاقتم تموم میشه ولی خدا رو شکر خوبم و هنوز روم تاثیر نکرده. :-2-08-:
عصر می خوام برم کفش بخرم، خدا کنه زود به دلم بچسبه اصلا حوصله گشت و گذار زیاد و ندارم :-2-31-:
تو خونه موندن که خاطره خاصی نداره فقط اومدم اینجا که اومده باشم. :-2-15-:
آهان راستی شروع کردم کتاب نغمه یخ و آتش و می خونم. 4 فصلش و خوندم، به دنیا هم گفتم بخونه، فیلمشم بعد از camelot میذارم دانلود بشه، چه تابستونه پر سریالی خواهم داشت. :-2-16-:
الان که دارم اینا رو می نویسم سایت قطع و تو این صفحه از خاطره ها گیر کرده، سیوش می کنم درست شد سند می کنم.:-2-38-:


چند تا هم پ ن بدم.

1 : شبنم و مینا خیلی خوش اومدین. زیارتتونم قبول. :-2-40-:
2 :

nmesnmیا اون یکی دیگه :-2-35-:که سفر بودی
عکسات خیلی قشنگ بودن:-2-25-:
خوش به حالت:-2-40-:مهسا هستم. خواهش می کنم مژگان جان :-2-40-:
جای پروانه خالی. بعد از تو پست داده ولی چون خاطره ها رو نخونده متوجه نشده :-2-22-::-2-22-:
به من چه بقیه اشتباه می کنن :-2-26-::-2-26-:

3: واقعا لحظه تاریخی رو ثبت کردی مینا. آفرین :-2-32-:
موافقم مانکی ها قشنگترن :-113-:

4 : فاطمه جون خاطره ات خیلی قشنگ بود، منم افتخار می کنم که دهه 60 هستم و می تونم از برنامه ها و درسهاشون حرف بزنم. برای مرور خاطرات برنامه بچه های دیروز رو از دست ندین. :-2-32-:

دیگه چیزی یادم نمیاد.

روز همگی خوش :-118-:


بعد از بابک نوشت

چه چیزا چه حرفا آدم شاخ در میاره :-2-20-::-2-20-:
عجب سفر خاطره انگیزی داشتین. اولش که اینطوری باشه خدا به بقیه اش رحم کنه، الان شما سالمی دیگه؟ :-2-31-:
می گم نکنه ایم فرشید خان خودش جن بوده ؟ خوب صبح زودم که جیم شده نکنه اصلا از اول نبوده :-2-35-::-2-35-:

منتظره بقیه اش هستیم اگه تعریف کنین:-2-41-:

Elysium
1390,03,17, ساعت : 16:34
سلام به همه ی دوستای با حال و مشتی خودم.:-2-25-:
اصلا حوصله ندارم....چرا؟:-2-39-:
خب معلومه از خرداد خوشم نمیاد.بازم چرا؟:-2-28-:
معلومه خردادا ماه یعنی بدبختی یعنی فصل جوجه رو شمردن:-2-30-:این ترم به احتمال قریب مشروطی روی شاخمان است:-2-36-::-20-:

نگید چرا چون اصلا درس خوندن ندارم.همش بی حالم دلم خواب و شیطونی میخواد:-2-04-:
خرداد ماه فصل محرومیت از همه چیزه.خرید رمان و فیلم و رقص :-2-05-:....
ارزوهای آغاز جوووووووووووووووووووووووو ونتون:mrgreen:
دو تا رمان توووووووووووووووووووووووو وووپ بخونم بیام یه نقد 10 صفحه ای بنویسم:-2-13-:(البته ارزو بر جوانان عیب نیست):-2-11-:

کارت استخرم از بازداشت بیرون بیاد وبرم تنی به اب بزنم وزیر ابی چشمی بچرونیم:-2-06-::-65-:

دوباره خواهم امد وکلی ارزوی ویران کننده بشر دارم:-106-: فعلا همین خوب هاشو داشته باشید.تا ذهنیتتون از اغاز جون خراب نشه:-4-:


وقت تنگ است برویم درس بزنیم تو رگ:-110-::-114-:
البته با یه روحیه خیلی خوب:-102-:
تا بعد:-17-::-31-::-103-:

jim.jim
1390,03,17, ساعت : 16:46
سلام.....
خوبین که....؟؟؟؟:-2-08-:

سفر نامه

عرایضمان به حضور انور و منورتون که:
در پست قبلی روز جمعه گفتیم خدمتتان که یک مسافرت فورس ماژور برایمان پیش آمده...
این داداشی بزرگ ما که که اسمش را در جهت حفظ اطلاعات خانوادگی در اینجا مصطفی میخوانیمش.....
کلید کرد که بیا و با ما همراه شو برویم غرب کشور....
این آقا مصی با یه اخلاق به خصوص داره که هیچ کس باهاش مسافرت نمیره....
تو ماشین که میشینه شاید تا دو هفته خونه نیاد....
علاقه عجیبی به مناطق عملیاتی و به مریوان ، جایی که در ان خدمت کرده داره..
یکسال عید از دوم فروردین ،تنها (چون کسی باهاش نمی رفت)تا خود 15 فروردین خونه نیومد
اول رفته بود تبریز و ارومیه و مناطق عملیاتی سنندج و کرمانشاه و .... اندیمشک و شوش دانیال و اهواز و بعد آن تا کیش هم رفته بود ...
بخور و بخواب هم فقط تو ماشین و البته گاهی اوقات تو چادر....
آنروز که به ما زنگ زد گفتیم فقط سه روز می آییم ما....
فردا نبری ما را غرب کشور و پس فردا از زاهدان سر در آوریم....
وقتی حالیمان شد که سرکار داداشی مرخصی بیشتری ندارند تنمان را ولو کردیم در ماشینش و خودمان را آماده کردیم برای یک مسافرت در شرایط سخت...
8:30 که راه افتادیم با احتساب ایستادن و صبحانه درست کردن و ناهار را در رستوران جای شوما خالی صرف کردن...
5 بعدظهر رسیدیم مریوان و و از آنجا به سمت مرز باشماق و دیدن ارتفاعات کله قندی،حرکت کردیم....(جایی که آقا مصی خدمت سربازییش را در آنجا گذرانده)
در مسیر مریوان به مرز باشماق دریاچه زریبار یا زریوار (به هر دو صورت نوشته بودند)بسیار دل انگیز و وسوسه انگیز بود...
ولی خوب گفتیم که هدف این داداشی ما نوستالژی حاطراتش بود و عزم را جزم کرده بود که به نقطه مرزی باشماق برسد...
5 کیلومتر مانده به مرز و آرزوی دیدن ارتفاعات کله قندی،راه را بسته بودند و فقط به کسانی اجازه عبور و مرور می دادند که برگه تردد داشتند و در این حد فاصل 5 کیلومتر زندگی می کردند و یا اینکه احیانا فامیل داشتند
خوب چاره ای نبود...
داداشی ما بعد از کلی معطلی و یک عالم دلخوری راه برگشتن را در پیش گرفتند و البته پیمان بستند که در فرصتی مغتنم باز هم بر می گردند و اینبار با اجازه ورود به آن حریم 5 کیلومتر پای می گذارند.....
ساعت 9 شب بودش و جایی را برای استراحت می طلبید این تنمان....
. ما کنار دریاچه را که پر بود از آدم و حواهای فراوان ،پیشنهاد دادیم
ولی این داداشی ما بی توجه به خواستمان فرمودند...
داداش جان: بیا امشب برویم سمت بانه....
صبحی جاده شلوغ می شود و به بازار بانه دیر می رسیم.....
افراد محلی به ما گفتند بروید سقز و از آنجا به سمت بانه حرکت کنید و گوشزد رده بودند که حدود 30 کیلومتر راه خاکی و دست اندازهای وحشتناکی دارد....
ولی شنیدن کی بود مانند دیدن....
قربون جاده باریک و پرتگاههای جاده چالوس.....
این جاده به جاده چالوس میگفت زکی...!!!
جاده ایی ترسناک در شب که به علت خلوتی و در حال باز سازی کردن آن ...
خوف را به جانت می اندازد که نگو ونپرس.....
به سقز که رسیدیم 3 صبح بودش...
این داداشی ما داشت از خواب هلاک میشد ولی اجازه رانندگی به ما نمی داد....
داداشی می گفت چرا گواهینامه ات را با خود نیاوردی....؟؟؟
می گفتیم که الان نصف شبی پلیس کو تو جاده....؟؟؟

این داداشی ما مقرراتی ترین ادم دنیاست.....
تو محل کارش که ریاست یک قسمت اداری را عهده دار است زبانزد ارباب رجوع و مسیولین رده بالایش هست ...

داداشی نه اهل لابی است و نه اهل رانت.....
....
در سقز یک نیمچه چرتی زدیم تو ماشین....
و راهی بانه شدیم......
4:35 صبح بانه بودیم.....

واآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآِی
واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ای
واییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییی

در این شهر اصلا جای پارک پیدا نمی شد
هر ماشینی ایستاده بود یک چادر مسافرتی هم جلویش بر پا بود....
تو خیابان فقط زنان و کودکان و مرد هایی دیده می شدند که قضای حاجت و فشار آن بیدارشان کرده بود و در به در و پرسان پرسان آدرس جای آبریزگاه را می گرفتند...
داداشی کله اش خوب کار می کند ..
گفت برویم بنزین بزنیم این اول صبحی که فردا صحرای کربلا می شود اینجا....
جلوی مستراح پمپ بنزین صفی بود مث صف اول ماه که مردم جلوی دستگاه ATM می بندند تا یارانه ها و حقوق هایشان را بگیرند..
منتهی آنجا چیزی می گرفتند و اینجا چیزی می دادند.....
بنزین را که زدیم صدای موذن بلند شد: الله اکبر:-2-40-:
رفتیم در یک کوچه و مسجدی را که نه مناره داشت و نه گنبد(طی کشفیات ما انگاری مساجد اهل تسنن مناره و گنبد ندارد)
مستراحش خلوت بود.....
کار زیادی نداشتیم.....
وضو گرفتیم و نمازمان را با مهری که از داخل ماشن داداشی با خود برده بودیم خواندیم...
(اهل تسنن از مهر استفاده نمی کنند)
در ماشین مچاله شدیم و خوابیدیم...
حس چادر زدن نبود....
صبحی از صدای رفت و آمد زنان و مردانی که برای قضای حاجت داخل مسجد می شدند بیدار شدیم...
آبی به سر و صورت و مسواکی زدیم و راهی شدیم برای صبحانه......
بعد از صرف صبحانه....
ماشین را تو یک پارکینگ جایش دادیم و زدیم بیرون تو شهر و دل مردم....
شهری که مث صحرای محشر بودش و یک عالمه مردم سر گردان که آمده بودند در این تعطیلات ، تماشا کنند و فال را بخرند......
خیلی دلمان میخواست که از مردم و شهر و بازار آن عکس می گرفتیم و تاپیکش می کردیم و عنوانش را می گذاشتیم
یکروز در بانه.......
ولی خوب نمی شد در آن شلوغی که همه زن و بچه ها حضور مستمر داشتند
(حتی در چمن های بلوار زیلو پهن کرده بودند و مشغول خوردن یا استراحت بودند)
با فراغ بال عکسی انداخت....
در پیاده رو ها هم که صدای نفس ها شنیده میشد آنقدر که نزدیک هم راه می رفتیم.....

صحنه های خنده داری هم بود..

آدم هایی که آنقدر اجناس و کالا خریده بودند که نمی دانستند زن و بچه خود را ببرند یا آنکه بار هایشان را......

خیلی دلمان می خواهد همه را مو به مو تعریف کنیم ولی انگاری مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد.....
ما بقیه اش برای نصف شب

ارادتمند جیم جیم:-2-40-:
بر می گردم ویرایش می کتم

roya jo0on
1390,03,17, ساعت : 17:13
سیلام به روی ماه تک تکتون:-2-38-:
شروع شد بلاخره:-2-43-:
بلاخره شروع شد:-2-28-:
شتر اومد ... پشت در خونه ی ما هم خوابید:-2-28-:
نیدونم کی میخواد این شتره بلند بشه.. دست از سر کچل ما یکی برداره:-2-28-:
ما امروز امتحان دادیم به سلامتی:-2-41-:
ما دیشب اصلآ تا صب نخوابیدیم ... نه اینکه درس بخوانیم .. داشتیم فک میکردیم فردا چگونه امتحان میدهیم آیا ؟!!:-2-35-:
کلآ ما بیشتر فکر میکنیم تا اینکه درس بخوانیم:-2-35-:
یادش بخیر .. زمانی که کنکور داشتم .. اول تست میزدم بعد درس آن موضوع را میخواندم:-2-06-:
خیلی حال میداد جان آنها:-2-06-:
ما 8 صبح که امنحان داشتیم .. 7 بلند شدیم .. رفتیم دانشگاه .. که بتوانیم آنجا یه دور اجمالی کنیم ..
ما چشمهایمان لاکردار هیچ جا را نمیدید .. از بیخوابی پف کرده بود:-2-28-:
هر کی میرسید به ما میگفت به ما !!! رویا ماشالا دل خوشی داری .. تا الان خواب بودی حتمآ؟!:-2-42-:
خوو یکی از بیخوابی چشمانش پف میکند ... یکی از پر خوابی .. به ما چه مربوط اصلآ:-2-28-:
ما رفتیم داخل کلاس 66 !! جایی که امتحان را باید در آنجا برگزار کنیم ..
تا برگه را توزیع نکردن .. زودی سالهای جنگها را روی میز نوشتیم .. :-2-35-:
ما کلآ تقلب هم نکنیم .. باید با خود تقلب ببیریم:-2-35-: ( این سیاست کاری ماست):-2-06-:
برگه ها را که جلویمان گزاشتن .. انگار کلاغ پر .. جواب سوالاتم پر:-2-28-:
انگار مغزمان هنگ کرده بود ..:-2-30-:
ما خوانده بودیم به جان آنها:-2-35-:
ما امتحانمان را تا حدودی نمیدانیم کم یا زیاد خوب یا بد دادیم:-2-41-:
برایمان دعا کنید ..
ما مشروط شویم اخراج میشویم:-2-35-::-2-30-::-2-06-:

پ . ن : بابک برادر عزیز ( آخر شبنم بانو مادر ما هم میشود ):mrgreen: ما هم حدس میزنیم که آن آقا زنجیر طلاهه خودشان جن بودن برادر:mrgreen:
پ . ن : جیم جیم خان دفعه بد برادرتان خواست به مسافرت برود .. بگویید ما هم همراهش برویم .. چون ما دوست داریم مناطقی که در آن مین وجود داشته را ببینیم:-2-35-:
بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

feedback
1390,03,17, ساعت : 17:25
خوب امروز هم آمدیم :-2-38-:
این چند روز همش تکراری شده ها :-119-: هی دارم کارای یکنواخت میکنم تمومی هم نداره. فکر کنم 1 ماهی اینطوری باشه تا دوباره اوضاع بیفته روی غلتک :-2-37-: حالا هی میپرسم مارک غلتکش چیه! کسی به من جواب نمیده. :-2-15-:
امروز یک آلبوم جدید تو ترنس از abvove & beyond دانلودیدم گوشیدم ولی خیلی کیف نکردم آلبوم قبلیاشون بهتر بود :-2-30-: چرا اونوقت آیا اینا بعد یه مدت کارشون افت میکنه در ضمن؟! :-2-43-: ؛ امروز اگه وقت بشه بشینیم پای فوتبال پرسپولیس ببینیم چه گلی به سر این فینال میزنه اگه عرضه داشته باشه مثل سابق :-2-35-:
فعلاً که کاری نیست جز جمع و جور کردن وسایل چون تازه از بیرون اومدم. ما بریم زتتون زیات :-2-41-:

Behnoush
1390,03,17, ساعت : 17:25
ما خاطره ی امروزمان را نفصه شب نوشتمان نمودیم در صفحه ی قبل موجود است:-2-35-: الان حرف خاصی نداریم:-2-37-:
آقا یعنی چی:-2-33-: همه تعطیلات رفتیدن مسافرت چرا:-2-36-: ما تهنایی در خانه به سر می بردیم :-2-43-:بابک جانمان عجب سفر مهیجی داشتی خو:-2-37-: کربلا گفتی باز کردی کبابم:-2-36-: بجه ها ما دوز دالیم جن ببینیم به کی بگوییم خو:-2-36-: دوز دالیم دوست شویم باهاشان:-2-38-: ما خیلی شجاعیم:-2-35-: راستی باز هوا گرم شد سوسکها در این موال ما رژه می روند:-2-33-: یعنی ما یه چیز به شما وگوییم ببینین داداش ما چقدر ترسو هست:-2-37-: هر وقت می رود موال اگر سوسک باشد ما را صدا می زند ویاییم وکشیم سوسک ها را:-2-37-: هر وقت مخسره اش میکنیم میگوییم از سوسک می ترسی همان جمله ی تکراری بیشتریها را می گوید: نه نمی ترسیم چندشمان می شود!:-2-35-: جان عمه جانت:-2-35-: اما ما وقتی عصبانی می شویم بدمان نمی آید در موالمان یه سوسکی چیزی پیدا شود کشتمان کنیمش تا اعصابمان راحت شود:-2-37-:
راستی مهسا جانمان نمی دانیم رشته ی محمد رضاجانمان چیست اما گفتی داشتی نقشه رنگ می کردی خوش به حالت:-2-38-: ما می میریم برای این رشته هایی که نقاشی ورنگ اینها دارد..ما با اینها هم خاطره داریم:-2-35-: این خواهرمان که دیگر همه حتما می دانید اردکان یزد طراحی فرش میخواند:-2-06-: انقدر گفتیم همه می دانید:-2-35-: ما خیلی تابستانها ترم تابستانه که داشت پیشش می رفتیم..شبهایی که ژوژمان داشت با دوستهایش تا صبح می نشستیم نقشه ی قالی رنگ می زدیم:-2-37-: گلهای شاه عباسی...ترنج...لچک..بوی چسب چوب!.....هی...همیشه می گوییم خوش به حال این بچه های هنری:-2-38-: کار نمیکنند عشق میکنند...منظورمان این نیست که کارشان آسان است نه..انقدر دوست داشتنیست که آدم نمی فهمد دارد کار میکند..شبهای امتحان خواهرمان را با شبهای امتحان خود که مقایسه می کردیم دلمان می خواست این سرمان را بکوبیم به دیفال:-2-36-: ما خیلی کارهای هنری دوست داریم:-2-39-: از خطاطی بگیر تا قلم زنی و تذهیب و ...بیشتر این هنرهای ایرانی:-2-37-: ما نمی دانیم چرا انقدر دوست داریم چیزهای مختلف بلت باشیم خوب نامردیست:-2-43-:اخر عمرمان کفاف نمی دهد دنبال همه علایقمان برویم:-2-33-: ما هم ریاضی دوز وداریم هم شعر..خو به کی بگوییم:-2-36-:می دانیم علایقمان سطحی و جو گیری نیست:-2-37-: ما موسیقی هم دوست داریم خیلی...بماند مرسه که بودیم بعد از کلی شک و تردید بین ریاضی و هنرستان موسیقی اخرش امدیم ریاضی..یعنی ببینید سر چه دو راهی بی ربطی مانده بویم جان خودمان:-2-35-: اما 100 بار هم برگردیم بیاییم باز همین مکانیک را انتخاب وکنیم:-2-37-: چون موسیقی و کارهای هنری را می توانیم بدون دانشگاه هم پی اشان را بگیریم:-2-37-: اه چقدر چرت و پرت وگفتیم:-2-35-:
آرام جانمان:-2-38-: حرفی نداشتیم دوز داشتیم امست را بگوییم فقط:-2-35-:
راستی ستاره جانمان گسسته برای شوما هم 4 واحدیست؟:-2-37-: ما یادمان نمی رود زمان لیسانس دو سال اولش که در خوابگاه بودیم این بچه های کامپی سر امتحان گسسته شان همه خوابگاه را دیوانه کردند یعنی:-2-36-: ما دینامیک 4 واحدیمان معروف بود اینها گسسته 4 واحدیشان:-2-35-: هرچند الان انقد انواع دینامیک پاس کردیم باورمان نمی شود چرا ان انقدر به نظرمان غول بود..دینامیک پیشرفته، دینامیک روبات، دینامیک تحلیلی..دینامیک کوفت:-2-33-: دینامیک زهرمار:-2-33-: رفتیم تو فاز درس:-2-06-: یاد استاتیک افتادیم..اولین درس جدی رشته مان بود..همه وگفتند افتاتیک بوهش:-2-37-: انقدر ما را وترسانده بودند قبلش:-2-36-: اما انقدرها هم سخت نبود:-2-35-: فکرکنیم لی لی جانمان انیها هم داشتند...آری مطمئنیم داشتند:-2-38-: می دانیم مقاوت مصالح را هم پشتش داشند مثل ما ..البت تمرکزهایشان بیشتر روی سازه ها اینها بود ما روی مکانیزمها اینها:-2-38-: ما 3 تا مقاوت مصالح پاس وکردیم:-2-36-: سومیش اختیاری بود خودمان وگرفتیم:-2-35-: اه ول کنید حرف درس را... راستی ما دیروز و امروز درس خواندیم یه کم ازخودمان راضی هستیم خدا را شکر:-2-38-:
مهدی جانمان خوبی؟:-2-38-: قربانت برویم:-2-37-: مینا عسک خودت را نذاشتی پس مال ما و مهدیو شبی را گذاشتی:-2-33-:

بجه ها ما این شلکک گل می دهد را زیاد دوست نداریم (....>:-2-40-:) نمی دانیم چرا:-2-35-: البته بعضی وقتها که دوست داریم به کسی گل بدهیم ناگزیز دست به دامنش می شویم:-2-35-: اما نمی دانیم به نظرمان ما اگر بخواهیم به کسی گل بدهیم با این حالت که این ودهد نمی دهیم خوب:-2-36-: نمی دانیم ول کنید:-2-35-:
دیشب داشتیم با عطفه جانمان ( خانوم منجزی) حرف وزدیم..حرف از شب زنده داری و اینها وشد..ما امار گرفتیم کلا در سایت اکثریت همزاد پندار موجودات شب زی هستند:-2-37-: بچه ها ما خیلی خاطرات شبانگاهی هم داریم:-2-35-: ببشخید ما هی داریم حرف می زنیم برمی گردیم به خاطرات گذشته مان:-2-39-: احتمالا خاطرات امروزمان را بعدها مینویسیم..نمی دانیم اخر چیزی که دیروز اتفاق افتاده مثل چیزی که مثلا زمان مرسه مان ان ووقتها اتفاق افتاده برامان خاطره نیست هنوز:-2-35-:
می گفتیم ما قبلا ها ان خانه قدیممان که بودیم یه حیاط کوچولو داشتیم یک تخت هم کنار باغجه بود:-2-37-: جانم یادش بخیر...می گفتیم..ما از همان زمان مرسه شب امتحانی بودیم جان شوما:-2-36-: شب قبل از امتحان تا صبح بیدار می نشستیم جای یک سال درس میخواندیم..اما خدایی خوب میخواندیم ها:-2-35-: شبها در حیاط درس میخواندیم..بعد یک عادتی هم داریم..درس های حفظی را باید راه برویم...اصلا این سمینار و کنفرانس هم میخواهیم تمرین کنیم راه می رویم ...حالا میخواهد هر چند ساعت طول بکشد:-2-36-:ما هی شبها در حیاط راه می رفتیم درس میخواندیم...:-2-38-:بچه ها یک دفعه یک اتفاق خیلی جالبی افتاد ما ساعت 3 نفصه شب خواهرمان را ازخواب بیدار کردیم بوهش بگوییم داستان را:-2-36-: نمی دانیم ما چون خودمان ان صحنه را دیدیم به نظرمان باید اصلا از رویش راز بقا می ساختند:-2-36-: اما برای هر کس تعریف کردیم همه بی بخار بودند:-2-33-: می گفتیم..خوب ما خیلی سوسک و مارمولک اینها زیاد ودیدیم در حیاط راه می رفتند..گربه هم که اصلا نگو:-2-37-:مثل چی از دیوار بالا ورفت پایین ویامد:-2-43-: ما داشتیم راه می رفتیم یهو دیدیم یک گربه دارد آرام آرام از کنار باغچه می رود به سمت دیفال:-2-35-: به جان شوما عین این صحنه های پلیسی بود:-2-06-: گربهه خیلی جلب بود :-2-37-: عین ادمیزاد که در کمین نشسته روی پنجه راه می رود که صدا درست نشود:-2-37-: بعد این بی تربیت از کنار ما خیلی راحت گذشت رفت به سمت دیفاال! اصلا ما را بگوییم چی خودش هم حساب نیاورد!:-2-36-: انگار نه انگار ما آدمیزادیم باید از ما بترسد بی تربیت:-2-33-: بعد یکهو شیرجه زد پرید وسط دیفال ما به جان کی قسم بخوریم یه سوسک را از دیوار برداشت خوردمان نمود:-2-35-: یعنی صدای چرق چوروقش هنوز تو گوشمان هست:-2-33-: ما تا به ان روز نمی دانستیم اصلا گربه سوسک وخورد:-2-37-:حالتان که بهم نخورد ها؟:-2-35-: اما ما ان وقتها موبایل نداشتیم وگرنه یک عسک میگرفتیم ازش:-2-37-: راز بقا که میگویند همین است:-2-37-: به خدا اخر صحنه بود نمی دانیم شاید چون خودمان دیدیم به نظرمان اینجوری ویامد..اخر قحطی غذا بود خو؟ بعد این گربه چطور از ان دور سوسک را روی دیفال دید که اینجور کمین وکرد برایش:-2-36-:
یکدفعه هم یک گربه ی بی حیات امد در حیاط خانه مان پای درخت خرمالو که داشتیم میخواست بچه بزاید:-2-36-: شب تا صبح ناله وکرد بی حیات:-2-37-: مامانمان خوشش نمی امد اما دلش نمی امد بیرونش کنیم..اصلا جا خوش کرده بود جان شوما:-2-43-: خو یعنی چی..ما خیلی از گربه بدمان می آید..به نظرمان جز ان موجودات 7 خط روزگار است:-2-35-:...تازه معلوم نیست کجا کار خرابی کرده اینجا امده حیاط ما را با بیمارستان اشتباه گرفته:-2-35-: نمی دانیم...ما بدجنس نیستیم:-2-35-: اما خاطرات خوبی با گربه ها نداریم...چون ما را می بینند فرار نمی کنند :-2-36-: نمی ترسند از ما نامردها:-2-33-: خلاصه یک روز صبح آمدیم دیدیم گربه در حیاط نیست..خدا را شکر:-2-35-: کی میخواست بچه هایش را جمع کند :-2-37-: نفهمیدیم آقایش امد دنبالش بردش یا چیز دیگر:-2-38-: به قول مامانمان طفلکی نا نداشت تکان وخورد چطور رفت:-2-35-: البت طفلکی را مامانمان گفت نه ما:-2-35-:
چقدر ما حرف زدیم:-2-38-:
مینا این شلکک قوریها اصلا قشنگ نیستند:-2-35-: خیلی هم زشت هستند تازه:-2-37-: ان میمونها خیلی گوگوری مگوری بودند:-2-37-: راستی این نماینده ی اراک را دیشب میخواستیم بکشیم:-2-36-: به جان شوما خودش هم حالیش نمی شد چی میگوید:-2-33-: حرفهایش اندازه ی حرفهای یک بچه ی 6 ساله هم منطقی نبود:-2-37-: ان یکی نمایندهه ساری را اما دوست داشتیم:-2-35-: یکسری حرفهایش خیلی به مذاقمان شیرین امد:-2-35-: فروسی پور هم خوب حرف و زد:-2-38-: ما فعلا می رویم:-2-38-:
راستی مهسا جانمان روزه ات قبول:-2-38-: بچه ها بیایید همه با هم یک روز مشخص روزه بگیریم:-2-35-: عاشق این کارهای باهم از راه دوری هستیم:-2-37-: احساس نزدیکی میکنیم:-2-37-: ان برنامه ی موشک فالوده خوری از راه دور که کنسل شد:-2-39-: اخ! خیلی وقتست نخورده ایم:-2-37-: آرام جانمان اهتراف کن که تو هم عاشق رفته ای بر موشک:-2-36-: روی ان برنامه ی روزه ی دسته جمعی فکرکنید:-2-38-: ما که خود بنا داریم چند روزی از رجب را روزه بگیریم چون خیلی حال و هوای ماه رمضان در سرمان است چند وقته:-2-35-: برای حال و هوای خودمان میخواهیم روزه بگیریم:-2-35-: خدایمان را هم خیلی دوست داریم...دوست داریم همیشه مهمانش باشیم:-2-37-: نه فقط یک ماه خاص:-2-35-: البت بیشتر دوست داریم همخانه اش باشیم تا مهمان...این عناوین مهمان میزبانی روی شانه های ان انتظارات و صمیمیتی که طالبش هستیم ، کمی سنگینی میکند:-2-35-: اما حال و هوای ماه رمضان را دوست داریم..اصلا کیف ودهد صبح تا شب هیجی نخوری شب یکهو مثل وحشی ها:-2-35-: حمله وکنی:-2-35-: بس است! زیاد حرف زدیم..می رویم فعلا:-2-38-:

گلشن ارا
1390,03,17, ساعت : 17:43
حالم خرابه دارم دیوونه میشم :-2-34-:
از دیروز عصر خواهر زاده یک ماهه ام را تویn.i.c.u بستری کردن حالش خوب نیست و معلوم نیست چشه . خواهرم که دائم یه چشمش اشکه یه چشمش خون .
حوصله نوشتن ندارم اومدم اینجا که بگم ............................................

(التماس دعا)

خانم فسقلی
1390,03,17, ساعت : 18:04
امروز سه شنبه 17 خرداد
خیلی داغونم خیلی...........چند روزه اینجا نیومدم کارم شده گریه..............بعد از 4 سال فهمیدم چقدر حسه بیچارگی میکنم...........سرم خیلی درد میکنه.......چقدر دونستن حقیقت بده!
چقدر حس باختن بده
چقدر بد طعمه مزه ی خیانت
خدایا دیگه تحمل ندارم.........خیلی خسته ام،خیلی..........
نمی خوام ضعیف باشم اما حس بدی دارم نسبت به همه چیز اعتماد به نفسم رو از دست دادم .....

Babak
1390,03,17, ساعت : 18:09
مهسا نوشت: البته من فكر نمي كنم كه جن ها پرادو سوار بشوند...!
يا بچه اشان را دست به آب ببرند...:-2-31-: ما همچنان خوبيم :-2-40-:
رويا خانم خواهر : مراجعه شود به مهسا نوشت بالا...:-2-40-:
بهي خانم: بيخيال شو اين جن ديدن را...باور كن اصلا" خوب نيست.:-2-30-:.. خطرناكه اين وادي..:-68-:.اين جن ها خيلي هاشون دين و ايمون درست حسابي ندارند...ميخوان انتقام جدشون (ابليس) رو از ما بگيرند ها...

ناگفته ماند كه فردايش كه ما از خواب بيدار شديم و ديديم كه فرشيد خان زده اند به چاك!
ديديم كه محمد هم نيست...يك مقداري دادو فرياد كرديم كه محمد كجايي؟؟
و او هم با حالتي عصباني داد زد كه بابا من دست به آبم!! ...آبرومون رو نبر!!...
عرضم به حضورتون كه صبحانه رو خورديم و به راه افتاديم ...تا رسيديم به ارتفاعات 3000
انجا هم آتشي برپا كرده و مقاديري گوشت كه ازقصابي اول جاده خريده بوديم را جاي شما خالي كباب كرده و خورديم...محمد بعد از غذا و نماز تفنگش رو برداشت و با هم زديم به دل جنگل...البته سيلاب هاي فصلي واقعا" خسارت زيادي به جنگل زده بود...يه چيزي كه واقعا" براي من تعجب آور بود اين بود كه محمد چرا اينقدر شكار رو دوست داشت...هرچقدر هم باهاش صحبت كردم به نتيجه اي هم نرسيديم...
ديگه هوا داشت تاريك مي شد كه برگشتيم...محمد هركاري كرد كه يك شب ديگه هم انجا بمانيم گفتم عمرا"
يا ميريم يك خونه اجاره مي كنيم يا ميريم لب ساحل...
خلاصه رفتيم تو يكي از اين پلاژ ها يك جايي رو پيدا كرديم و چادر رو علم كرديم...بعد رفتيم لب آب...
يك مقداري نشستيم و صحبت كرديم و بعد هم گرفتيم خوابيديم...نصفه شب احساس كردم يكي در چادر مارو كنار زد...چشمانم رو باز كردم و ديدم يك نفر خم شده توي چادر ما...از جا پريدم كله ام خورد به سقف چادر ...ديدم يكي از برادران زحمت كش نيروي انتظاميه...وقتي ديد ما مثل بچه آدم خوابيديم گفت : بخوابيد راحت باشيد...گفتم ما راحت بوديم شما رو ديديم مقداري ناراحت شديم...جناب سروان يه يا اللهي..اهنني ..اوهونني.. چيزي...
گفت ميدونستم كه شما مجردين...گفتم عجب گناه بزرگي كرديم كه مجرديم... خدايا توبه...
خنديد و گفت بخواب...و رفت.
صبح با صداي زنگ موبايل از خواب بيدار شدم ...هليا دختر عمه ام بود با اون صداي جيغ جيغوش...
گفتم : بله...جيغ كشيد كه بابك خدا خفه ات كنه...معلوم هست كدوم گوري هستي؟
گفتم اگر خدا بخواد سر مزار شما...چي شده ؟ گفت مامانت گفت اومدي شمال من و رضا هم اومديم اينجا خونه مادر رضا...گفتيم ببينيمت...گفتم : اولا" من تنها نيستم كه ..دوما" من از تهران فرار كردم كه ريخت شما هارو نبينم ..حالا بيام پيش شما كه چي بشه! حالا ما اينها رو به شوخي مي گفتيم ها...ولي اين هليا جلز و لزي مي كرد...كلي سر صبحي شارژ شديم..بعد هم قرار گذاشتيم كه بعد از ظهر همديگه رو ببينيم...
يك مقداري انجا چرخيديم و بعد از ظهر رفتيم سمت نوشهر...رضا هرچي اصرار كرد كه بريم خانه شان من قبول نكردم..نمي خواستم معذب باشن..قرارمون پارك سيسنگان بود...رفتيم اونجا و دوباره بساط چادر رو به پا كرديم و ديديم كه رضا اينا با خانواده و ايل و تبار اومدند...اونجا هم كلي خوش گذشت واليبال بازي كرديم...بعدش هم وسطي...كلي خنديديم ...با خودم گفتم اين جا بهتر از جاده 2000 هست كه هم امنيت داره و
هم جن و پري به سراغمان نمي ايد..
خلاصه شب شد و بعد از خوردن شام محلي كه هليا اينا با خودشون آورده بودند عزم رفتن كردن و اصرار كه با ما بياييد...خلاصه قبول نكرديم و شب همان جا خوابيديم...و صبح زود هم راه افتاديم به سمت تهران...
اين بود خاطره من...آهان راستي يك دفعه هم توي راه پنچر كرديم...!
راستي قانون دو پست در يك روز هنوز پابرجاست؟

Mina
1390,03,17, ساعت : 18:28
حال ندارم..اعصابم به شدت خورده!
يه خورد ميگم..يه خورد ميشنويا!
يكي بياد جلو ميزنم شل و پلش ميكنم!

يه ذره عصرونه خوردم..كوفتم شد!
به زور خودمو نگه داشته بودم!
بعد ِيه جر و بحث خوشگل و مامان،ماكاروني با بغض خيلي ميچسبه!مخصوصا وقتي وسطش گريه ت بگيره و قاشقو تندي بچپوني تو دهنت كه بره پايين و نريزه!

حال ميكنم وقتي مهمون مياد خودمو ميزنم به خواب!
اينروزا حال و حوصله هيشكي رو ندارم!
هركي هم بياد ميچسبم پاي ِ پي سي و جم نميخورم!:-2-26-:

ديروزي به مامان گفتم لپ تاپ ميخوام..گفت پي سي داري بسته،لپ تاپ ميخواي چيكار!
مارو ميگي...هي گفتيم....مامان....مامان جونم...الهي من فدات بشم..آخه فرق دارن باهم...ماماني....مامي جونم....مامي خوشگله!

ولي انگار نه انگار:-2-36-:

آقا بابك، كافيست ما برويم آن جنگل، جنازه مان برميگردد:-2-31-:...ما همينجوريش از حياط ِ بيابانمان مي ترسيم چه برسد به دار و درخت و اينها:-2-31-: ما كلا آدم خيال پردازي هستيم..براي همين خيلي خوب خوشگل مامان، انقدر خيال پردازي كرديم همه شان برايمان مجسم شده اند..مخصوصا بعد از ديدن ملك سليمان:-2-37-:

بهي خودمان هم فهميديم اصلا خوشگل نيستند:-2-31-:... آدرس ِ سايتش مونده رو اونيكي اكانت و ما هم حوصله نداريم لاگ آف كنيم و بريم اونور:-2-28-:


من شديد حس ِالي براي ِخفه كردنم را متوجه م..:-2-08-:ولي خوب..خسته شديم از بس رو اونيكي نوشتيم بعدا نوشت:-2-36-:


جيم جيم خان خوش آمديد:-2-40-:


انقدر سفر سفر كردين ، ماهم دلمان سفر خواست:-2-39-::-2-39-::-2-39-:

بعدا نوشت:
آقا هيشكي نظر خاصي در مورد ِاين عكسه نداشت؟! يعني خيلي بي ذوقينا:-2-33-:
بعد از بهي نوشت:

اصولا همون ماكاروني از ناهار مونده بود..ديديم كم است،گفتيم بزنيم به رگ:mrgreen:..شام هم مامان جانمان املت پزيده است:-2-39-:
بهي يعني من تو رو خفه كنم ديگه خونت مباحه:-2-33-:خوب شايد ديگران نميدانستند:-2-33-:

كُلي بعدا نوشت...(9.38 نوشت:-2-31-:)
آقا ما الان داشتيم يك سريالي از شبكه استاني پخش ميشد آن را ميديدم...شوهره ميگفت ميخوام برم كانادا، زنه ميگفت حالا واقعا كانادا خارجه؟:-2-06-:ياد يكي از اين جُنگاي ِمديري افتاديم...:-2-06-:الان دقيق يادمان نيست جزئيات ِجُنگ:-2-35-:

اين آقاهه رفت بچه هاي ِمردمو از مدرسه بياره،نگو بچه ها رو عوضي سوار كرده..آهنگ كريس دي برگ، هموني كه با آريان خوندن، رو گذاشته بود:-2-37-:مرده ميگه حال ميكنين چه آهنگ ِ باكلاسي براتون گذاشتم...يكي از دخترا گفت چيه سرمون رفت:-2-06-:يكي ديگه برگشته ميگه اصلا خودت ميدوني چي ميگه؟:-2-06-:مرده گفت بذارين يكم گوش بدم...آهان ميگه،با همديگه دوست باشين،به پدرو مادرتون احترام بذاريد:-2-37-:دختره برگشته ميگه: نميگه دندونتون رو مسواك بزنين؟:-2-06-:مرده گفت چرا اينم ميگه...:-2-06-:
دختره ميگه اينا اصلا در مورد ما حرف نميزنن،در مورد عشق و عاشق حرف ميزنن:-2-06-:

بعد اين آهنگ همين كه ميرسيد جاي ِ خوندن ِعلي جانمان،قطعش ميكردين باز از اول شروع ميشد:-2-33-:كفرمان درآمد..يعني كريس دي برگ مجوز دارد،علي جانمان ندارد كه صدايش پخش شود:-2-33-:يعني چي خوب:-2-33-:ياد ِكليپش افتاديم....دلمان براي ِعلي جانمان تنگ شد:-2-33-:يَك ادا و اطواري مي اومد در اين كليپ:-2-33-:آخه مَردَم اينقدر جلف:-2-33-:علي جانمان،خجالت بكشيد..36سالتان شد:-2-33-:
ها....؟:-2-37-:
به جان ِخودمان نفهميديم چي شد:-2-37-:


بازم بعدا نوشت:-2-33-:
ديديم بحث داغه گفتيم مام بچسبونيم خاطره مون رو:-2-38-:
آقا ما يه زماني خودمون احضار روح ميكرديم...اصولا اين روحم كه نبودن..جن بودن:-2-35-:
آقا خانه قبلي ِما پر بود از جن !
يه استكاني بود،كه هميشه با اون احضار ميكرديم...هميشه كارش ثابت بود...من اول باور نميكردم..ولي وقتي خودم دستمو گذاشتمو حركت كرد....رنگم مثل گچ ديوار شد:-2-37-:
يه بار يكي رو احضار كرديم..گفت داداشت 4سال بعد با يكي كه اسمش بتوله ازدواج ميكنه:-2-06-:
يكي داداشم احضار كرده بود انگليسي حرف ميزد:-2-06-:
يه بار گفتيم بريم سراغ روح ِپدربزرگ جانمان:-2-35-:خدا مرگمان بده،بابابزرگمان سيد هم بوده،باباي ِمامانم!
نيم ساعت باهاش مشغول بوديم.آخر كه گفتيم برو..گفت نميرم:-2-37-:
مارو ميگي مثل چي خشكمان زد...
:-2-37-:از ما اصرار از ايشون انكار كه نميرم:-2-35-:
به جانِهر كي قسم داديم ديديم خير..نميرود:-2-35-:..به جانِ مامانمان قسم داديم..گفت ميرويم ولي اين كارها را نكنيد:-2-35-:

بعد ِاون يه بار تو مدرسه داشتيم با همون استكان احضار ميكرديم...بعد تموم شدن ِكارمون همين كه گذاشتمش تو كيفم... اصلا جايي واسه افتادن نداشت ... يعني جاش خوب بود...يهويي افتاد و شكست:-2-30-:
مارو ميگي سكته كرديم..آخه اصلا جا واسه شكستن نداشت:-2-30-:

بعد ِاون دورشو خط كشيديم...بعدش فهميديم كلا اين كار ها اشكال دارد..:-2-38-:

ولي من باز ميگويم.خانه قبليمان جن داشت...زيرزمينش خيلي خوفناك بود:-2-35-:داداشمان هم يه مدت اونجا زندگي ميكرد...
ميگفت يه شب ديدم پايين لحافم انگار يه چيزي گذاشته باشي زيرش امده بوده بالا! ميگه هي با پام با پام لگد كردم...ديدم نخير...بعد ميگه يه آيت الكرسي خوندم..رفت...البته من به اين حرفش ديگه ايمان ندارم:-2-35-:

ولي مامان محض اطمينان 4گوشه ي ِلحافش سنجاق زد...بعد ِاون ميگفت ديگه خبري نيست...

حالا شنيدم صاحب جديده يه باجه زده بين زيرزمين و اتاق..ميگم بدبخت شديد:-2-06-:

nemesis
1390,03,17, ساعت : 18:58
خوب بعد از پست خودم 9 تا هستش پس منم این اپیلاسیون و میدهی یم. :-2-38-:

بابک نوشت : راست می گینا من از این طرف قضیه نگاه نکرده بودم.:-2-31-:
نمی دونم خاطرات آنلاین سفری ما رو خوندین یا نه، ما که داشتیم می رفتیم ساحل گیسوم، جاده اش درختیه کلا (عکساش تو پست قبلترم هست) توی تالش از پلیس راه و پرسیدیم، همچین گفت اونجا نرین الان خطرناکه و .... که مامان من داشت سکته می کرد. اگه قرار بود جایی که شما رفتین بریم که دیگه هیچی
ولی من عاشق اینجور جاهام، ترسو هم نیستم چون انقدر فیلم ترسناک دیدم که آبدیده شدم :-2-22-::-2-22-:

بهی نوشت : محمدرضای ما معماری وخواند.
همیشه نقشه هایش دیقه 90 هستند و ما همیشه کمک می کنیم چون خیل دوست داریم. نقاشی و رنگ کردن و ....
وای بهی جان حرف از راز بقا زدی یه چیزی یادم ویفتاد. :-2-08-:
این ساحل گیسوم که بودیم و داشتیم برای خودمان کنار دریا ( همون آنتالیای ایران) قدم میزدیم یک راز بقایی دیدیم که نگو و نپرس. :-2-20-:
قضیه از این جا شروع شد که رسیدیم به یک قلعه شنی که ویران شده بودی یه،:-48-: بعد من ییهو دیدم که یه چیزای سفیدی روی این خاکها دارن وول وخورند، دولا شده و دقیق نگاه کردم، دیدم یک موجودات کوچک 1سانتی هستند که دارند وول می خورند شدید،تازه بعضی هاشان انگاری به هم چسبیده هستند و این حالت را دارند :-2-09-: اولش نوفهمیدم و گفتم پس موجوداتی هستند که از خاک درآمده و در زیر نور افتاب دارند جان به جان آفرین تسلیم می کنند :-2-39-: بعد چشممان خورد به دیواره های قلعه و دیدیم که یک تعدادی از این جانوران دارند با سر به سمت دریا می دوند :-2-16-: یک کمی دقیقتر نگاه کردم دیدم که بعله بعله اینها نوزاد خرچنگ هستند :-2-20-::-2-20-: از اون خرچنگهای شبیه میگو ها نه اون یکی خرچنگ ها :-2-20-: واااااااااااااااااای بعد از کشف هویتشان انقدر جالب بود دیدن تلاششون واسه رفتن به سمت دریا :-2-18-: بعضی ها می آمدند و مثل آدمهای کور پایشان را روی این بیچاره ها می گذاشتند و میرفتند :-2-01-: تصمیم گرفتیم دور محوطه آنها را علامت گذاری کنیم ولی دیدم بیشتر جلب توجه می کند و ییهو دیدی خرچنگ آزاری چیزی آمد و همانهایی را هم که می توانستند به آب برسند را نگذاشت برسند. :-2-39-: ازشان فیلم هم گرفتیم، بگذارید ببینیم کیفیت فیلم چگونه افتاده است اگر مناسب بود، آپ کنیم و شما هم ببینید.

خیلی جالب بود و ما باز هم خدا را به خاطر تمام آفریدگان زیبایش شکر کردیم :-63-::-63-:


بعدا نوشت :
خوب فیلم را بازبینی کردیم، نه اینکه این موجودات خیلی کوچ بودند و رنگشان هم سفید بود، توی شنهای ساحل هم که برق می زد آینها خیلی خوب دیده نمیشوند و کمی دیدنشان سخت است گفتیم بیخیال شویم ولی اگر خیلی علاقه داشتید بگویید آپ می کنیم.


خیلی بعدا نوشت

انقدر پز دهه 60مان را دادیم که برایش تاپیک زدند. ببینید و لذت ببرید.:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

http://www.forum.98ia.com/t223369.html#post2187827


خیلی خیلی بعدا نوشت
بهی جان ما هم با طرح روزه همگانی موافقیم اگه بچه ها باشند . نبودند هم بیا شلوغش نکنیم، خودم و خودت :-2-31-:

Behnoush
1390,03,17, ساعت : 19:16
به جان امواتمان یک خط جواب مینا را بدهیم برویم رت کارمان:-2-36-: مینا جانمان بد نگذرد شوما عصرانه ماکارونی خوردمان مینومایی؟:-2-36-: ان وقت شام ناهار چی وخوری:-2-37-: ما اردس این میمونها را داشتیم اما ان ور است تو ویندوز نیست:-2-37-:
نه بابک جانمان ما شنیدیم جد اینها "جان" بود نامش...مثل ما ادم بود بابابزرگ جانمان:-2-35-: ابلیس فکر کنیم یک نمونه از انیها بود جدشان نبود:-2-37-: نه ما نمی ترسیم:-2-32-: از شوما چه پنهان مرسه که می رفتیم این جلسه های احضار روحی هم زیاد انجام ودادیم با تعلبکی:-2-35-: یه دوبار یادمان نمی رود این حرفهایی که نشان می داد تویش ش و ق زیاد داشت همچین چیزی بد: شبقذ ابقذ اینها:-2-37-: بچه ها می گفتند جن احضار کرده ایم این زبانشان است:-2-35-: فکر کنیم قبلا گفتیم یه دوبار هم چله نشستیم اما افاقه نکرد:-2-36-: فکر کنیم از ما می ترسند نامردها:-2-33-: ما از هیچ آفریده ای مثل انسان نمی ترسیم جان شوما:-2-36-: البت کلا ترسو نیستیم اما اگر بخواهیم بترسیم ترسمان احتمالا همین است:-2-35-:
راستی بچه ها این برنامه ی مستر شف استرالیا که شبکه فاکس ودهد را خیلی دوز دالیم آشپزهایشان چه دک و پزی دارند:-2-37-: چه غذاهای باکلاسی درست میکنند:-2-36-: بفرمایید شام تمام شد راستی؟:-2-43-:
مامانمان نشسته بود داشت PMC این آهنگهای قدیمی و رنگارنگ ان وقتها که می دهد را می داد ما هم نشستیم دیدیم..آهنگهای قدیمی خیلی دوز دالیم:-2-37-: جان خودمان ببینید الان همه آهنگها درپیتی شده اند:-2-33-: ان وقتها ترانه ها معنی داشتند...
یک آهنگ شهرام شب پره هم وداد قدیمی:-2-06-: ترانه های شب پره هم معنی ندارند:-2-35-: اما با ان آهنگ قدیمیهایش خاطره داریم:-2-37-: ای قشنگ تر از پریا اینها:-2-35-:
بچه ها ما الان شب پره اینها دوز ندالیم اما بچه که بودیم گویا عاشخش بودیم:-2-35-: هیشوقت یادمان نمی رود ان وقتها این شوهایی می امد هر سال شوی فلان سال نمی دانیم اینها..طنین و اینها:-2-35-: شوی 70 بود ما 5 سالمان بود:-2-06-: یک کلیپ بود شب پره با ناهید ..ناهید معلم بود این شاگرد:-2-37-: عاشخ خانوم معلم وشد اهنگ وخواند..ما می مردیم برای ان کلیپ:-2-36-: عاشخ ان شلوار بندک دار آبی و بلوز زرد زیرش بودیم:-2-06-: قشنگ یادمان است:-2-06-: خیلی شعرش یادمان نیست اما همچین چیزهایی میخواند : "منی که تو عشق و عاشقی شاگرد اول هستم. خانوم معلم چرا آخر کلاس نشستم:-2-38-: " با اهنگ بخوانید:-2-37-: اها باز یادمان امد:"
آخ که چه بد کردی،راهمو سد کردی...شاگرد اول کلاس عشقتو رد کردی:-2-06-:"پدر عشق بسوزه بسوزه بسوزه...که شدم به خاطرش با نمره بیست... رفوزه.....:-2-35-:

اخرش هیشوقت از یادم نمی ره بچه ها:-2-06-:
شهرام:خانوم اجازه هست
ناهید:نه خیر اجازه نیست بگیر بشین تنبل:-2-37-:

یادش بخیر...:-2-35-: دلمان خواست بگردیم در نت پیدا وکنیم دوباره ببینیم:-2-35-: ما می رویم..اگر پیدا کردیم برای شما هم میگذاریم..:-2-37-:
راستی مینا ما دیدیم ادی هم خاطره میخواند میدانستیم از اول:-2-35-: مگر تو نمی دانستی جانم:-2-37-:

fatima_59
1390,03,17, ساعت : 22:00
سلام
خوبید همگی؟ چقدر خاطره سفر داشتید ...
ما بار و بندیلمان را جمع کرده ایم و به انتظار صبح نشسته ایم :-2-37-:
طبق معمول بی قراری قبل سفر دارم ..فکر کنم دیگه بچه های اینجا هم فهمیدن ، نمیدونم چرا اینجوری میشه ، دلم آروم نمیگیره تا موقعی که حرکت کنم ، همیشه هم شب اول مسافرتم افسردگی میگیرم .. :-2-15-: بیخیال ...
1 ساعت پیش چون وقت نداشتم برم ارایشگاه اومدم خودم صورتم رو صفا بدم و چشمتون روز بد نبینه :-2-30-: چنان با تیغ انگشتم رو بریدم که حس کردم الان سر انگشت شستم کنده میشه ..باریک و عمیق بریده :-2-30-: کلی هم خون فوران زد و الان هم پانسمانش کردم :-2-30-:
هوا گرمه و کلافه شدم ..حس میکنم رو صورتم یه لایه چربی میشینه و هی میشورم :-2-15-:
مهدی که اومد چمدونش رو برداشت برد گذاشت کنار در ، میگه الان بریم فرودگات :-2-31-: عشق هواپیما و فرودگات داره بچه م :-2-37-:
میدونید بدترین لحظه مسافرت واسه من کی هست ؟ وقتی میخوام با علی خداحافظی کنم :-2-15-:
ای بابا عجب پست سفری شد ...
میبینم که باز بحث شیرین اجنه پیش اومده .. آقا بابک به توانایی های جن ها شک کن ..مگه اونا دل ندارن پرادو سوار شن ؟ :-2-31-:
قبلا که براتون تعریف کرده بودم جن گیری هامون رو ؟ یادشه کسی؟ خلاصه اینجا یعنی خونه مادر شوهر جان هم جن داره .. من اون اوایل عروسیمون که مامان علی رفت کویت کشف کردم ، تا صبح با علی و داداشش محمد بیدار بودیم و ساعت 4 و نیم صبح گفتن بریم اش بخریم ، منم گفتم نمیام خوابم میاد شما برید ، شانس من موبایل هم نبردن با خودشون ، منم با خییال راحت رفتم تو تخت که مثلا بخوابم ، هنوز چشمهام گرم نشده بود که حس کردم صدای حرف زدن میاد..انگار 5 6 نفر دارن با هم صحبت میکنن و اینقدر واضح بود که امکان نداشت شک کنم خوابم .. یا صدای خش خش مثل سایده شدن پاچه های شلوار لی به هم می اومد و خیلی هم نزدیک بود .. خلاصه من از ترس زیر پتو جمع شده بودم و مردم تا علی و محمد برگشتن ، سر صبحانه هم گفتم یه چی بگم بهم نمیخندید ؟ براشون تعریف کردم چی شده و محمد گفت اره اینجا جن داره ،هر کسی اینجا زندگی کرده فهمیده ، محمد هم یه اخلاقی داره که اصلا شوخی تو کارش نیست ..
خلاصه چند بار دیگه هم وقتی تو خونه تنها بودم حضورشون رو واضح حس میکردم ، مثل اینه که یه نفر پشت سرتون وایسته و شما بفهمید ... یا یه چیزی برمیدارن و بعد چند ماه سر از یه جای عجیب در میاره .. :-2-31-: خلاصه این که زندگی مسالمت امیزی با هم داریم ، ولی نمیدونم چرا بهش میگن عباس :-2-37-:
مینا منم قبلا این صحنه رو دیدم و یکی تو سر خودم زدم یکی تو سر خاطره اون روزم :-2-06-:
بهی در مورد هنر گفتی ، من از بچگی عاشق نقاشی و طراحی بودم ولی موقع انتخاب رشته دبیرستان بابام اجازه نداد برم هنر و ذوق من کور شد ، به اجبار رفتم انسانی در حالی که از عربی و تاریخ متنفرم ، حالم بهم میخوره .. :-2-15-:
دارم یه کلیپ قدیمی از بک استریت بویز نگاه میکنم ، خیلی دوستش دارم ،show me the meaninig ، نفر سومی که میخونه عاشق صداشم ، خیلی قشنگه ..
هر کار میکننم که بی قراریم یادم بره نمیشه ، کلافه میشم در این مواقع ..
نمیدونم دیگه چی بگم ، بعدا نوشت اضافه میکنم :-2-15-:

REAL LOVE
1390,03,17, ساعت : 22:27
شبتون پر ستاره:-2-38-:

هایدی سُؤیلَه اونو ناسیل سِودیگیمی...هایدی سُؤیلَه رویالار دا گوردوگیمی....هایدی سُؤیلَه اویکوسوز گئجه لریمی هایدی سُؤیلَه:-2-30-:(تو تی وی خوند منم گفتم شوماها هم فیض ببرید:-2-41-:)بلدین که بخونین؟؟؟؟:-2-37-:

اصل مطلب خاطره نویسی اینکه از صبح انقدر کلیله و دمنه خوندم که همه رو به چشم شیر و شگال و شنزبه:-2-35-:می بینم:-2-31-:
سرم داره منفجر میشه دیگه:-2-30-:ووووااااااااااااوووووووو باورم نمیشه انقدر درس خونده باشم:-2-37-:خدایا شکرت:-2-41-:

میدونستین اگه بخوان مسافری بره و برنگرده پشت سرش خاک میریزن؟:-2-37-:من نمی دونستم؛ امروز از جناب نصرا... خان منشی یاد گرفتم:-2-38-:
ها سخن از طراحی فرش شد بهی گفتمان نمود:-2-38-:دایی مادر ما نیز طراح فرش می باشد و همیشه خدا کاغذ و قلم دستشه و داره گل و بوته میکشه:-2-38-:پیارسال که رفته بودیم اصفهان یکی از نقشه های این فرش گنده ها رو پهن کرد کف اتاق ما در کفش مانده بودیم:-2-37-:سخته اینهمه گل و بوته و جک و جونور رو بهم پیوند بده:-2-37-:فکر کنم فرشش 16 متری بود یا شاید هم بیشتر...سردر نمی آورم از این چیزها:-2-35-:

بهی بنازم جراتت رو:-2-37-:ماشالا به این شیر زن:-2-37-: ما پریشب نشسته بودیم جلو تیلیویزیون و با مادر محترمه فیلم میدیدیم و پدر جان در چرت بودن و برادر پای کامی:-2-38-:همینکه مشغول دیدن بودیم احساس کردم رو شومینه چیزی تکان خورد:-2-31-:تا سرمو برگردوندم جیغ مادر جان نیز به هوا رفت و من نیز خود رو اندرون اتاق انداختیدم:-2-35-:چرت پدر پاره شد و افتاد به دنبال جناب سوسک خان:-2-42-:برادر هم تا توانست به ما خندید:-2-06-:قیافه مان دیدنی بود در حد مستر بین:-2-06-: پس از کشتمان هر جا را نظاره میکردیم همه کس را و همه چیز را سوسک میدیدیم:-2-30-:
دست خودم نیست از سوسک می ترسم در حد اژدها:-2-30-:خدا به داد تنهاییمان برسد:-2-30-:

بهی امروز گیر دادم به تو:-2-31-: دیشب تا ساعت سه داستان دفتر خاطرات دریا نوشته ی شاذه را می خواندم و دایم حرف از صنعتی شریف بود و همه اش شوما جلو چشمم رژه می رفتید و دانشگاه دوستیتان:-2-31-:
خوش بحالتان:-2-37-:ما نیز دانگاهمان را دوست میداریم ولی دانشکده مان را خیربا :-2-42-:با آن مدیرش:-2-42-: آرزو می کردیم در دانشکده علوم اجتماعی یا مدیریت بودیم ... حال و هوایش شدید با دانشکده ما فرق می کند:-2-15-:دانشگاه ما فقط اسم بر سر زبانها انداخته و ما را وادار به خرخوانی در کنکور کرده:-2-42-:
یعنی میشه ارشد برم تهران یا بهشتی؟؟؟؟:-2-15-:عمرااااااا(البته خدا رو چه دیدی همین علامه رو هم تو ذهنم نمی گنجید که قبول شم ولی به خودم اطمینان داشتم)
من موقع کنکور با اون مدرسه ای که می رفتم و اون بچه ها کادری که اونجا داشت اصلا با اونا برابری نمی کردم و در حد اونا خودمو واسه درس نمی کشتم:-2-38-:آزاد هم اصلا شرکت نکردم چون یه جورایی با اینکه نخونده بودم ولی مطمئن بودم سراسری قبولم که خدا رو شکر ناامیدم نکرد:-2-41-:مگه پولم زیادی کرده بدم به آزاد:-2-31-:تو این سه سالم دریغ از یه تک تومنی( غیر از موقع ثبتنام)که واسه دانشگاه خرج کرده باشم:-2-16-:

این ابی تاتلیس هم که برگشته ترکیه و هر کدوم ار شبکه ها که میزنی اونو نشون میده:-2-37-:به اندازه تموم عمرا این چند وقته آهنگاشو شنیدم و لذت بردم:-2-37-:
می گم هر کی میاد خونه ما میگه کتابخونه ت داره میشکنه کم کن این کتابا رو ازش:-2-43-:دلم نمیاد خووووو...تازه هر چند ماه یه بار کلی از کتابا رو (مخصوصا درسی) میذارم تو کارتن و میفرستم انباری ولی دیگه اینایی که نگه داشتم بسته به جونمه...از جلو چشام بره کنار خفه میشم:-2-15-:ولی بدبخت قفسه ها دارن شهید میشن:-2-30-:
خونه عموی مامانم که رفته بودیم دخترعموش تو کتابخونه ش کتابای نابی داشت:-2-37-:فکر کننننننن چاپ اول صد سال تنهایی رو که مال سال 53 (شایدم 51...یادم نیست دقیق) داشت:-2-30-:خومنم میخوام اینجور کتابی رو داشته باشم:-2-30-:برگشته میگه من خیلی زود از چیزی خسته میشم...هر سال کلی کتاب میزارم دم در آشغالی ببره:-2-33-:یعنی من این شکلی بودم:-2-33-:آدم همچین کتابایی رو میذاره دم در؟؟؟؟؟:-2-33-:کلا هر کتابی:-2-33-:بده به من به جای دور ریختن:-2-33-:از یه استاد زبان بعیده این کارا:-2-33-:

گفتم زبان یادم افتاد:-2-31-:تو باکو یه تاکسیای بینفشی آوردن که واسه توریستاس:-2-38-:راننده هاش باید به چند زبان زنده ی دنیا مسلط باشن:-2-37-:فکر کن طرف کلی بره درس بخونه و زبانای خارجی یاد بگیره اونوقت بره راننده تاکسی بشه:-2-37-:خوبه هااااااااا کاش تو ایران ما هم بود ...الان چیزی که زیاده زبون خارجی بلده که بیکارن:-2-37-:نمونه اش دانشکده ما:-2-37-: من عاشخ زبان اسپانیا و فرانسه هستم:-2-37-:کاش مادرزادی بلد بودم:-2-37-:جور خاصی سخن می گویند:-2-37-:

مینا من ادمین رو فبلا دیده بودم اینجا:mrgreen:

منم از سفرهای رابین هودی میخوام:-2-30-:تنهایی می ترسم ولی اگه چند نفر باشیم عاشق همچین جاهای ترسناکی ام:-2-37-:سکته کردنم مهم نیست...مهم دیدن و تجربه کردنه:-2-37-:
راستی دلمم برا رابین هود تنگ شده:-2-30-:چرا دیگه فیلمشو پخش نمی کنن؟:-2-30-:

فاطیما حرفات راجع به دهه شصتیا عالی بود:-2-41-:من خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنم که یه سال زودتر بدنیا اومدم و نرفتم تو هفتاد:-2-42-:از هفتاد متنفرم:-2-42-:

دیگه برم که زیادی مصدق:-2-31-:اوخاتتون شدم:-2-41-:

اینم یه پیام قشنگ که عاشخش شدم:

فریب واژه ها را نباید خورد وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه رفته است!!!

انقدر بحث جن نکنید:-2-30-:من یه بار راهنمایی که بودم نصفه شبی تو اتاقم نشسته بودم کتاب سیمای جن رو می خوندم(هیچی هم نداره ها اونموقع بچه بودم) کتابو که تموم کردم اومدم بخوابم هر چقدر پتو رو کشیدم رو سرم و خودمو زدم به خواب احساس کردم یکی بالا سرمه می خواد خفه م کنه:-2-30-:با گریه زار زار پاشدم رفتم پیش مامانم اینا و با اونا خوابیدم:-2-35-:تا مدتها سوژه ی خنده بودم:-2-30-:



خودافیظظظظظظظظ

elnaz 90
1390,03,17, ساعت : 22:53
سه شنبه ساعت 10.35
سلام علیکم:-2-25-:
من هردفعه میام خاطره بنویسم روزو یادم می ره همش باید بشینم فکر کنم امروز چند شنبس چرا آیا؟:-2-43-:
فاطمه جان تو هی هردفعه میای خودتو بهی و مهدیه رو می بینم منم هردفعه میام تو این تایپیک توام هستی حالا نودانیم کداممون توی این تایپیک خیلی پلاسیم :-2-15-:
بهی من اون آهنگ شهرامو یادمه ما سال 70 که ندیدیم اون موقع یک سالمون اینا بود اما بعدنا زیاد دیدیم کلا" آهنگای شهرام کرکر خندس زیادی شاده بچه :-2-41-: این طنین اینارم ما زیاد می دیدم اون موقع ها ماهواره که نبود حالا یا بود نمیدونم ما که کلا" تا 4 سال پیش نداشتیم آخه تو منطقه نظامی زندگی وکردیم نوزاشتن بی ادبا بهد این شوهای طنین نوار ویدیوشو ما هر سال می گرفتیم اما سال هفتاد اینها ما یادمون نی کوشولو بودیم کلا" در این عوالم نبودیم اما از 75 به بهد یادمانه:-2-41-:
آقا این خالمون یه نوه داره 3 سالشه هردفعه یه چیزی می خواد می گیم نه میگه یه کوشولو بهد یه بار ما رفتیم بیرون این کوشولو تو دهن همه ی فامیله ما افتاده آخه خیلی با نمک می گه بهد این بابامون نمی دونم می خواست چی بخره بهدش به این آقای فروشنده گفت یه کوشولو آی ما خندیدیم:-2-27-:
آقا بحث این جن و من بود مما یهنی در حد چی می ترسیما اما بچه تر که بودیم خالمون احضار روح و این داستانا می کرد از همینا که با نعلبکیه نمی دونم چی شد ییهو گذاشتهش کنار:-2-15-: یه خاله دیگمون اون خونشون جن داشته بهد پارسال کوبیدنش که بسازن هنوز نرفتن توش نیدونیم هنوزم جن داره یا نه اما ما اون زمانها که اصفهان بودیم هر دفعه میومدیم تهران خونه این خالمان زوری می موندیم یهنی من شبها گلاب به روتون اگر از شدت دستشویی می ترکیدم از جام تکون نمی خوردم
مینا جون این کلمه آقا تو دهن ما هم زیاد من می خوام حرف بزنم یا می گم آقا یا می گم یعنی اگر راه حلی پیاده کردی این آقا از دهنت بیفته به منم بوگو ثواب داره:-2-41-:
راستی بازی پرسپولیسو دیدین؟ ما هم کلی حرص خوردیم که دو تا گل خوردن هم کلی ذوق کردیم که حداقل بردن بسی لذت بردیم از بازی:-2-41-:
امروز این :-2-41-: گیر داده به منا می دونه دوسش دارم هی می پره وسطه نوشته هام:-2-35-:
بریم دیگه فردا فاینال زبان داریم هوچی نخوندم یهنی با دل راحت از صبح کتاب خوندم خوابیدم باز کتاب خوندم بهد فوتبال دیدم الانم که اینجام
راستی کشتی کجم دیدم آقا یهنی ما عاشق کشتی کج بیدیم چقدر همه مارو مسخره وکنن که تو دختری مثلا" کشتی کج چیه می بینی گاهی وقتا خودم به خودم شک می کنن من چرا علائق مردانه دارم آیا :-2-15-:مثل فوتبال خو چی کنیم خدا گذاشته توی وجودمون :-2-41-:
بریم دیگه باز الان یه شبکه دیگه کشتی کج داره بهش برسیم
فعلا"

زی زی گولو
1390,03,17, ساعت : 22:58
سلام.:-2-37-:
امروز خوب بود یا بد من چیزای زیادی یاد گرفتم.....:-2-38-:
با یه دوست خوب تو یاهو یا به قول یکی یهدا حرف زدیم....چیزای خوبی بهم گفت...تونست بهم بقبولونه که تو اون قضیه هردوی ما مقصر بودیم...هیچکدوممون هم نتونستیم خودمونو با دیگری تطبیق بدیم...:-2-37-:
فکرمو عوض کرد ....و من باور کردم که افکارم درباره ی خودم و قضاوتهام ناعادلانه س....
بهم گفت من تنها کسی هستم که بهم اعتماد کرده تا.........!!! :-2-38-:
بهم گفت به نظر من عاقلی...و قابل اعتمادی.....چرا خودتو با این افکار بیهوده محصور کردی که نه من حتما بچه م... دهن لقم که کسی بهم چیزی نمی گه.......:-2-41-:

درسمو کمابیش خوندم.....:-2-37-:
مامان از این که این همه اینجام ناراحته...من نمی دونم چرا مامانای شما ناراحت نمی شن ؟ :-2-33-:
مامانم دعا می کرد اون سری ها سایت دیگه درست نشه ! باورتون می شه ؟:-2-06-:

برام جالبه ! یه سری پسرای سایتو دیدم که وقتی می گن می ریم میرن دیگه نمیان !!! خیلی باحاله ! :-2-38-:
آقا هرکی به ما می گه متوکلوپراماید من یاد دوران مزخرف افسردگیم می افتم...! ای خدا ! چقدر گریه کردم....چقدر استرس تجربه کردم که برای یه دختر 13 ساله فوق سخت بودن...تو اون برهه من سوتغذیه گرفته بودم...کسی جلوم غذا می خورد مضطرب می شدم حالت تهوع بهم دست میداد...! :-2-06-:و خیلی چیزای دیگه ! یه بارشم می خواستم خودکشی کنم که دیدم ارزششو نداره ! خوب نداشت !:-2-43-:
دوست جونیم به دادمون رسید ! داشتم خل می شدم ! دوستاتو موقع مشکل بشناس !
ای وای ! به مهی زنگ نزدم !! :-2-35-:

آقا ما مشکل داریم ! خو یکی بگوید آدم عصبی می شود ناراحت می شود معده ش می پکد چه کند ؟ من امروز کلهم دو تیکه نون بیشتر نخوردم...یه تیکه شو ظهر خوردم ! یه تیکه شو عصر...! دارم میمیرم ! :-2-30-:
یک چیزی هم بگوییم ؟
ما نمی دانیم این موال است یا مبال ؟! :-2-37-:
یک چیز دیگر هم بگوییم ؟ ما همیشه پشت حرفهایمان چیزی نیست ! متاسفانه منظوری نداریم ! گفتیم اگر کسی از دستمان ناراحت شد به بزرگی خودش ببخشاید و بداند ما کلا بی غرض ترین آدم عالمیم ! :-2-38-:

پ.ن : بهی ؟ دختریم اجنه های خوب نمی آیند با شما بصحبتند ! :-2-35-:
پ.ن2:مینا مینی ! عکستو دیدم ! ما گفتیم این ادی عمو یک یوزر دیگری دارند کسی گوش نداد ! ها چرا نولو جانمان گوش دادند ! ولی این سری امده بودند سان ببینند ! :mrgreen:
پ.ن یادمان نمی اید !
آها !
پسرخاله بابک (پسر خاله شبنم جانمان هستید خو ) خیلی بهتان خوش گذشته ها ! خوش به حالتان ! :-2-41-:
جیم جیم خان ! واقعا سفر این جوری خیلی حال می دهد ! فقط ایرادش نبود سرویس بهداشتی همراه است !:-2-31-: درضمن اهل تسنن مسجداشون همینجوریه همه از دم ! :-2-37-:
برویم ! شاید آمدیم !
شبتان خوش !
خدانگهدار !

بعد از الناز نوشت : اشکالی نداره که علایق مردونه داری خو ! :-2-37-:منو مامانمم جفتمون همبازیای بچگیمون همگی پسر بودن ! (من خودم اصلا تا 7 یا 8 سالگیم رنگ عروسکو خاله بازیو ندیدم ! نمی دونم چرا ؟ حالا عاشق عروسکم !:-2-31-:

lucy
1390,03,17, ساعت : 23:24
به نام خدا

سلاممم


امشب خودم رو به مبارزه طلبی دعوت کردممم میخوام بر خلاف حال وهوای چند روزم پستی طوفانی وشاد اینجا بزارم پس ببخشید اگه در هم برهم حرف میزنم یا اینکه خل مشنگ به نظر میام



*****************************

اقا بحث تقلب شد دیدم بدون من صفا نداره این بحث شیرین م یکی از قهار ترین دهنده ها وگیرنده های تقلب بودم :-2-35-:یعنی توی دوره راهنمایی یه جورایی معتاد به تقلب شده بودم ایناایی که میگم برای خنده نیست هااا جدا یه سری شده بود ارزوم بود معلم ها کتبی یا امتحان بزارن من تقلب کنم از بس بهمون خوش میگذشت :-2-19-:باور کنید ما یه گروه 4 ،5 نفری بودیم دوست جون جونی مثلا قشنگ یادمه توی دوره ی راهنمایی :-2-08-:درس حرفه وفن معلمون امتحان میذاشت چند فصلم میگفت باید ما با بچه ها برنامه ریزی میکردیم که هر کسی یه فصل رو عالی بخونه به بقیه برسونه :-2-22-::-2-22-:البته بقیه فصل ها رو هم میخونیم ولی سرسری :-2-14-:یه کار ابدایی خودم این بود :-2-27-:هوچی مانتوی دبیرستان یه رنگ بسیار ضایع سبز بود خیلی کم رنگگگ :-31-::-31-:منم پست مانتو پایینش رو پر میکردممم از مطلب وتقلب یه حالی میداد اللبته بعدشم مامانم یه حالی بهم میداد هااا ولی میارزید :-71-:یه چیز بگم گفته بودم که من سال پیش دانشگاهی ازدواج کردم :-28-:بعد من یه دختر عمو دارم که هم سن منه از راهنمایی توی یک مدرسه یه کلاس با هم بودیم ..اقا از .وقتی نامزد کرده بودیم هی این معاونمون میومد رو اعصاب ما اسکی میکرد که تو باید بری شبانه نمیشه مزدوجی جو کلاس به هم میریزه :-33-:اقا حالا هر چی من قسم ایه میخورم که بخدا خانم من هیچی بهشون نمیگم خودشون واردترن :-65-::-65-:مگه قبول میکرد :-102-::-24-::-24-:یه چیز بگم بگم چه جوری معاونمون فهمیدم من نامزد کردم :-5-:هوچی اقا ما نامزد کردیم ولی هر چی میخواستن ما رو عقد کنن ما زیر بار نرفتم گفتیم تا مردسه میریم ما عقد نوموکونیم :-24-:کلا یه حالی از اقا داماد ما گرفتیم :-65-::-65-::-4-:بمااااند ...بعد این قضیه مث توپ توی مدرسمون صدا کرد که یکی از بچه های پیش ریاضی عروسی کرده :-10-:اقا از اونجایی که ما اخر شیطونی بودیم هیچ کس فکر نمیکرد که این ادم ما باشیممم :-4-:اخر ما اخر بدی بودیم یعنی من یادم میفته که بعد عروسیم با ابروی برداشته از نرده های مدرسمون سر میخوردیم میمودم پایین جلوی مدیرمون جفت حالا خجالت میکشم :-9-::-9-:اونم وقع هم هر چی مدیرمون تذکر میداد یه گوش در بود یه گوش دروازه :-2-10-:هیچی تا بالاخره جاسوسین خبر بردن که اینجانبات عروس شدیم :-2-24-:معاون ما رو دفتر احضار کرده بودن که نمیشه متاهلی بری سرکلاس و ذهن بچه ه منحرف میشه :-120-::-120-::-2-20-::-65-:حالا این خانم خبر نداشت ما هوز عقد نکردیم خودش بیشتر ذخهن ما رو منحرفوند :-65-:ما که بشری ساده بیش نبودیم :-65-:ما هم در کمال پرویی برگشتیم گفتیم خانم این ها شایعه است ما اصلا ازدواج نمیکنیم نکردیم وقصد ادامه تحصیل داریم :-4-::-10-:گفتم فردا هم شسناسناممو میارم ببینید این معاونمون نگاه مشکوکی به ما کرد :-65-:اینم قضیه داره ولی دیگه خیلی قضیه تو قضیه میشه نمیگمم بعد زنگ بعدی که شد یکی از بچه خبر اورد که لیلا مامانت اومده مردسه ما رو میگی :-2-20-::-2-20-::-2-17-:بعد دبدم معاون صدامون زدن بریم تو دفتر بلهههه مادر محترمه اومده بودن درد دل که بله لیلا نامزد کرده :-2-11-:وایییییییییییییی که مردم وزنده شدم بعد اون همه قیافه ی حق به جانبی که پیش معاونمون گرفته بودم خیلی ضایع بودد:-2-18-::-2-03-:بکل ابرویمان برفت :-2-18-::-2-29-:

حالا برگردیم به ماجرا اااا
هیچی این معاونمومن گیر داده بود که باید بری ظشبانه ....:-2-18-:ما هم نمیخواستیم بریم اخه بخدا درسمون خیلی خوب بود ز شاگرد های مطرح بودیم هیچی دیگه این دختر عموی ما بسیج شد درس بخواند وبه ما برساند :-2-21-:ولی جالب اینجا بود که من تمام تست ویا امتحان رو از روی دست زهره میزدم ولی نمره ی من بهتر میشد ودر این رلحظات اگر به دختر عموم کارد میزدی خونش در نمیومد :-65-::-65-:بعد از چند امتحان که من شاهکار کردم به مدد دوستان :-4-:معاونمون اومد گفت وای لیلا خیلی عالی شدی من می
فتم ازدواج کردی دیگه تموم شدی ولی انگار شوهر خوبت بودههههه :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:

البته بگمم ما خیلی احساس رو کم کنی داشتیم نسبت به شوورمان اخه او لیسانس امیر کبیر داشت فوق لیسانس صنعتی اصفهان دکتراشم داشته میگرفته که حقش رو خوردن :-2-:ما برای رو کم کنی میخواستیم خیلی بخوانیم البته واندیم ودانشگاه یزد مهندسی نساجی هم قبول شدیم ولی شرایطی داشتیم اوایل ازدواح که نکذاشت ما پیشرفت کنیم الته الان گاهی فکر میکنم جامعه ی مهندسی نجات پیدا کرد هااا :-65-::-65-:


پ.ن مینا وشبنم جاتون خالی بود خوش اومدید :-53-:

پ.ن ممنون از دوستانی که به یادم بودن :-53-:

پ.ن ما تازه یه جایی رو پیدا کردیم دیدیم همه دوزتان نامردمان انجا بودن بجز ما :-45-:حالا همتان رو در قوطی میکنیم :-45-::-26-:

پ.ندیروز خیلی اتفاقی رفتم به یک از وبلگای بچه های سایت وبلاگ توی سایتش .. یه مطلب نوشته بود در مورد یه موضوعی بعد گفته بود ...از بی تفاوتی ادمای اطرافش دلگیره گفته وقتی میاد توی خاطره هااا ولی از دلتنگیاش میکه تا چند ساعت هی میا توی اون تایپیک تا ببینه کسی براش پیام گذاشته وباهاش همدردی کرده یا نه دلش میگیره .. از خودم خیلی خجالت کشیدیممم حداقل از طرف خودم معذرت میخوام از بچه هایی که زیاد میان تو خاطره ها نبودننن زیاد خاطراتشونو یادم نمیومد ولی خیلی احساس خجالت کردم وقتی پست وبلاگش رو دیدم خیلی ..

پ.ن جای خالی خیلی ها احساس میشه ایلی .. انی ...و...

پ.ن ممنون از هموتون ببخشید اگه چیزی یادم رفت یا حوصلتون سر رفت با خاطره ام این روزا کمی نیاز دارم با خودم باشم فقط همین!

bahooneh10
1390,03,18, ساعت : 00:47
سلام...
بارون بیاد دوست دارم حس قشنگ با تو بودنو...
ترانه گفتن و زیر بارون رفتن و دوباره از تو گفتنو...
من دلم بارون می خواد...خوب چرا اینقده گرمه... ما کولر هم دوست نداریم روشن کنیم.... یعنی زور میگوییم... نمی گذاریم روشن کنند...سردم می شه خوب...یعنی چی من بلرزم که جی اینا یه کمی گرمشونه...بزار به مرداد برسیم بعد...
من باید بازجو می شدم...یا شکنجه گر...منم کلی ایده تو فکرم می اد برای این دست عذاب دادن ها:mrgreen:...نه بچه خوبی ام...می رم یه گوشه کم خطر تر پیدا می کنم برای خودم...کلا ما ارام وسر به زیریم...:-2-06-:
امروز صبح ساعت شش با یک عدد اس ام اس جدی و شوخی از خواب جستیم...بعد دیدم نه بابا بزار یه کم بگذره و ساعت نه ونیم جواب دادم... بعد هم که روز خلاصه ای بود...کلا کار خاصی نکردیم...یعنی روزایی که من می دونم از خونه صبح یا عصر باید بزنم بیرون کلا از بقیه برنامه هام می افتم...امروزم روزی بود که قرار بود از استاد سابق مون تجلیل بشه...
خوب بود و یاد گذشته ها کردیم حسابی....:-2-38-:
مزه داد... کلی عکس انداختیم..کلی یاد بچه هایی که نبودند کردیم...
خوش گذشت
اما درس نخواندیم...ما کلا پشتمان باد خورده .... بد تر از شماها که امتحان دارید و درس نمی خوانید ما هم که امتحان نداریم درس هم نمی خوانیم...
یه چند تا کتاب رسیده دستم که حس اش نیست بخونمشون...یه تعدادم از کتابایی که از نمایشگاه گرفتم مونده...:-2-31-:
شعرم اصلا بعد از شنیدن اون جریان در مورد اون شاعر مهم و این جریانات اخیر اصلا نمی خوام فعلا بخونم اما غلیان چشمه شعرمان را کور نکردم...خود به خو می جوشد و ما قلم به دستمان همچنان خوب است...

اینو قبلا به یکی تقدیمش کردم...دوستش دارم..خیلی زیاد....:-2-40-:

ما دو نفر بودیم
و نوری که از پنجره می تابید
دست در دست
چشم در چشم
اگر نفر سوم شیطان نبود.

خوب حرف دیگه ای نداریم جز اینکه امیدوارم این فصلم تموم شه راحت بشیم...فصل امتحاناته منظورم...

فاطی سفرت بی خطر فقط حواست باشه نه فایل رو برام فرستادی و نه متن ت رو خبرش رو...لیلون تو هم....:-2-35-:
سلام لیلون ...کوجایی تو؟ معلوم هست یا نه؟
به الهه دیروز اس دادم...خدا رو شکر...سفر بوده...خوشحالم که خوب بود...:-2-37-:
بهی .... اینقدر اسم درساتون رو اوردی دیگ حسادتم جوشید...اقا ما دوره لیسانسمان یه دوره هشت تایی مدنی داشتیم... حقوق مدنی یک تا هشت...فکر کن هر ترم یه مصیبت با این درس داشتیم.... اما ... اره ....ما هم عاشق کارای هنری هستیم...یه دوست داریم معماری می خواند داشت امروز از پروژه اش حرف می زد می گفت رفتم برج فردوس عکس گرفتم موزه سینما فلان جا بهمان جا عکس گرفتم انقدر سخت بود کارم...گفتم خوش به حالت...من عاشق این کارام...یعنی واقعا لذت می برم می بینم یه کاری رو دستش گرفته طراحی می کنه یا اتد می زنه نقاشی هم که نگو....واویلا....دیدی روی کوزه طرح می خوره و باید رنگ بشه....ما انقده دوست داریم یه بلاهایی این موقع ها خودمان سر کوزه هه بیاریم و خودمان مشعول بشیم...خیلی حس لذت بخشی همراهشه...ما حس ت را خوب می فهمیم بهی...:-2-37-:
خاطرات هنوز تو صفحه 217 مونده....یه نگاه کلی بهش انداختم...اها خاطرات ارام جانمان را هم دیدیم...ما قبلا اسم ارام جانمان را در خاطراتمان نبرده بودیم تا حالا...
الان خوبیم...
شما چطور؟من واقعا فردا می خوام درس هم بخونم...اما شب ش سالگرد ازدواج بردارمیناست و خونه شون دعوتیم به نظرتون می شه؟
یه اس حالب هم می گم و بعد می رم دیگه:
زن داداش کیست؟
موجودی مارمولک است که با حضورش خانواده به هم می ریزدو به طرز شگفت انگیزی همه این اتفاقات را زیر سر خواهر شوهر می داند...:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
من که جرئت ارسال همچین اس رو بهش ندارم...
از اجنه و غسال خانه و مرده دیدن و قبرستان رفتن و دفن مرده دیدن هم می ترسیم...از قبرستان به تنهایی نمی ترسیما اما حس تنها رفتن را هنوز جرئت نکرده ایم یه روز تنها برویم بهشت زهرا و با خودمان کنار بیاییم...یعنی تنبلی کرده ایم...باور داریم ترسمان را و باید برویم بریزیمش...اما هی دست دست کرده ایم...امامی دانیم که می توانیم...ما بسیار مرگ و ان دنیا را قبول داریم...بسیار بسیار بسیار بسیار زیاد...اصلا فکر بهش بهمان ارامش عجیبی می دهد...حس می کنیم خدا خیلی حواسش بهمان هست...برای همین حال می کنیم با فکر به این بعد زندگیمان...
مستر جیم جیم خوش امدید...لیلا گلم و مینا عزیزم شما هم همین طور...جاتون خالی بود... اغاز جان تو هم همین طور...هرچند حالت خوب نبود...
لی لی و مهدی رو ندیدم خاطراتشون رو...
خانوم فسقلی زندگی همینه گاهی به یه تلنگر می فهمی چقدر ساده از همه چیز گذشتی...سخت نگیر این نیز بگذرد....

fatima_59
1390,03,18, ساعت : 00:50
اومدم اخرین پستم رو از شیراز بنویسم و برم ...
به این نتیجه هم رسیدم نداشتن یه انگشت شست چقدر انجام کارها رو سخت میکنه :-2-31-: خدایا شکرت همه اعضای بدنم سر جاشه و سالم :-2-16-:
خبر دیگه ای ندارم ، دعا کنید مهدی اذتیم نکنه تو این سفر و با دل راحت برم و برگردم ...
لیلونم خوشحالم دوباره پست دادی دلم برای نوشته هات تنگ شده بود :-2-40-:
.. بهی فردا شده پست بده :mrgreen:
اره الناز جان ؟ من فکر کنم از همه بیشتر اینجام :-2-31-:
فعلا شب خوش مواظب خودتون باشید :-2-40-:

Behnoush
1390,03,18, ساعت : 01:11
لیلا جانمان تو وبلاگ کی خواندی از بیتوجهی های ما:-2-36-: هر کی هستی زود خودت را معرفی میکنی:-2-36-: ما همیشه خاطرات همه را میخوانیم اگر حوصله نداشته باشیم به کل خاطرات آن صفحه را نمیخوانیم:-2-37-: مال هر کس باشد:-2-35-: اما بعضی ها خودشان به ما ها توجه نمی کنند فقط خاطرات خودشان را می نویسند می روند:-2-39-: خوب چرا انتظار دارند ما بوهشان توجه کنیم:-2-33-: ما دست دوستیمان را انقدر دراز وکردیم پیش همه کسی یه سکه ی سیاه هم کف دست ما نگذاشت:-2-33-: انقدر میگوییم همه بیایید با هم باشیم اینها بعد می روید تو وبلاگتان گله وکنید خو چرا:-2-36-: مگر ما اینهمه در پستهامان میگوییم به ما توجه کنید ! چیزی ازمان کم می شود؟:-2-37-: خو شوما یکبار در خاطره ات همین گله ها را وکنی ما دیگر ادب می شویم:-2-33-: هر کی بودی ما نمی دانیم ما به همه توجه میکنیم این از طرف خودمان..عذرخواهی اینها هم نوکنیم چون خودمان می دانیم یکسری خاطرات افرادی که می دانیم اصلا خاطره نخوانده از تاپیک می روند را هم میخوانیم:-2-37-: ما با همه ی بچه ها کلا همدردی میکنیم از ما ناراحت نباشی ما که نمی دانیم کی هستی دقیقا:-2-39-: دست دوستیمان هم همیشه دراز است شما یک قدم بردار ما بی جنبه ایم پرواز میکنیم به سوی شما:-2-39-: اما اگر بخواهیم همینجور به همه اشارت بزنیم این خاطراتمان وزند رو دست شاهنامه ان وقت طولانی شود کسی نوخواند:-2-37-: ما عذرنمیخواهیم اما سعی میکنیم دقتمان را بالاتر ببریم:-2-35-: اشارت ها را افزایش بدهیم:-2-35-: خوب این از این:-2-37-:
پری ما هم هر چند صباح کارتن کارتن کتاب روانه ی انبار میکنیم...ما خیلی به کتابهامان انس داریم:-2-35-: اما همینجوریش هم علاوه بر کتابخانه ی خودمان و اتاق مامان اینهامان تمام قسمت بالای کمدهای همه ی اتاقهای خانه مان پر از کتابهای ماست:-2-37-: مامانمان همیشه موقع گردگیری از خجالت تمام امواتمان در می اید:-2-36-: البت اموات پدری :-2-37-:

لی لی جانم امروز خاطره ننوشت؟:-2-38-: ما فکرکنیم ننوشت ها؟:-2-31-: زودی می ایی مینویسی سهمیه خاطره امرزوت را:-2-33-: مهدی جانم هم:-2-37-:
ما باز دو صفحه درس خواندیم رومان زیاد شد اعتماد به نفس گرفتیم:-2-06-: الان رفتیم در این هیری ویری امتحانا این رمان ان نیمه ی ایرانی هست خارجی هست چیس این را گرفتیم الان تا نفصش خواندیم:-2-38-: گفتیم یک سر به سایت بزنیم بعد برویم بقیش را بخوانیم...برنامه داریم تا صبح ان انکارم نکن نمی دانم چی را هم بخوانیم...این نیمه ایرانی شعار معار زیاد دارد نمیخوانیم:-2-35-:رد میکنیم این بالای منبریهایش را:-2-43-: این مهندس رضا نصر حرفهایش حرفهای 30 و چند سال پیش است..همان حرفهایی که خیلیها ان وقتها می زدند..مخصوصا بابا مامان خودمان...اما کلا همه خیت وشدند:-2-35-: هیج چیز انجور که میخواستند نوشد:-2-35-:
پری :-2-06-::-2-06-: ما هم چند وقت پیشها یک سوسک پروازی امده بود تو هال خانه مان بابامان خانه نبود مامان و داداشمان سنگر گرفتند:-2-06-: داداشمان که پرید رفت در اتاقش گفت ما بریم درس بخوانیم:-2-37-:بابامان اگر بود همه شان را دهوا میکرد:-2-33-: ترسوها:-2-33-: مامانمان از سوسک نمی ترسد کلا خیلی هم شجاع هست اما میگوید سوسکی که پرواز وکند ادم را غافلگیر میکند مامانمان از غافلگیر شدن خوشش نمی آید برعکس ما:-2-35-: ما عاشق سورپرایزیم:-2-37-:
جان شما ما 2 ساعت دنبال این سوسکه وگشتیم تا کشتمان نماییمش:-2-36-: هی پرواز می کرد می رفت لای این گچبری ها و پستی بلندی های سقف قایم وشد نامرد:-2-36-: اما ما در یک حرکت متهورانه گیرش انداختیم نامرد را:-2-37-: اول با سوسک کش ضعیفش کردیم بعد با دمپایی افتادیم به جانش:-2-37-:
پری خواهرمان اولین فرشش که بافته بود را به ما تقدیم کرد:-2-38-: گفتیم بگوییم دلت آب شود:-2-35-: فرش نبود گبه بود:-2-38-:خیلی کوچولو بود:-2-37-: ما صدقه سر خواهرمان خودمان یک پا فرش شناس شدیم:-2-37-: قربانش برویم:-2-38-:
بچه ها جان ما بیایید برنامه ی احضار روح وگذاریم...ما این را داشت یادمان می رفت راستی:-2-06-: ما همان موقعها با بجه های مرسه که احضار روح وداشتیم ان وقتها یک پسری همسایه ی یکی از دوستهامان بود..خدا بیامرزتش..خدا بیامرزتش..امسش قشنگ یادمان است..امسش توماج بود:-2-38-: تازه مرده بود..بعد ما می رفتیم خانه ی دوستمان انجا احضار روح وکردیم همش امس این با نعلبکی ویامد به جان کی بگوییم اگر دروغ بگوییم:-2-36-: ما خیلی دوست داریم مسائل ماورالطبیعی:-2-39-:یک مدت انقدر تو فاز این چیزها بودیم همش این خانقاه مانقاه افتاده بودیم با دراویش اینها صحبت وکردیم:-2-35-: ما جو گیر بودیم تمام مراحل عرفان و هفت خانه ی عرفان و فنا فی ا.. ونمی دانیم آخرش بقی فی ال.. اینها را تا اخرش از حفظ بودیم:-2-37-: یکمدت انقدر کتابهای عرفانی فلسفه شرقی وخوانده بودیم که خودمان یکپا عارف شده بودیم میگوییم ما را مخسره نوکنید:-2-33-: اصلا بی خیال خودمان و دنیا شده بودیم یکمدت ..جان شوما یکسری خیلی بی خیال شده بودیم با خواهرمان میخواستیم برویم بیرون با شلوار خانه و دمپایی یک مانتو می پوشیدیم فقط می رفتیم:-2-06-: تابستان همان اوایل لیسانسمان بود میخواستیم عارف شویم:-2-35-: عشق وطلب واینها همه مهیا بود وما میخواستیم هفت شهر عشق را سیاحت کنیم خو:-2-33-: چقدر خواهرمان با ما دهوا میکرد سر لباس وپوشیدن:-2-37-: فکرکنید با دمپایی:-2-35-: البت ما همیشه آدم راحتی بودیم خیلی سخت نمی گیریم رو مسائل لباسی اینها:-2-37-: ما یک مدت دنبال این مرتاض پرتاضها هم می رفتیم در کارشان تفحص می کردیم اما انها را نپسندیدیم..دنیای دراویش و عرفا برایمان مهیجتر بود:-2-37-: ما یکمدت انقدر از ابالخیر وشبلی و عارفه و ابوسعید عابدینی و کرخی ونمی دانیم اینها چیز میز خواندمان نموده بودیم اصلا حساب دنیا از دستمان در رفته بود:-2-38-: هر چند هنوز هم حسابش را در دست نداریم:-2-43-: بگذریم..حرف این مسائل ماورالطبیعی می شود ما ازخ ود بیخود می شویم...دوست داریم از پشت پرده باخبر شویم خو:-2-36-: فضولیم:-2-36-:
فعلا می رویم..چقدر امروز خاطره دادیم:-2-38-: راستی ان روزه ی دسته جمعی را فقط مهسا جانمان عکس العمل نشان وداد:-2-36-: مهسا جانمان خودمان روزه وگیریم به اینها نودهیم:-2-37-: مامی رویم:-2-38-:
راستی بگو کیسی؟ خودت رامعرفی کن! فی الفور!:-2-31-:همان که در وبلاگت گله نمودی:-2-33-:
یاد شاملو افتادیم:
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر میشود؟:-2-36-:
ما می رویم:-2-35-:

راستی فاطی جانمان هی یادمان می رود میخواستیم سفر بخیر بگوییم:-2-38-:فاطی جای ما هم کیف کن عزیزم اصلا فکر و خیال به ذهنت راه نده کیف کن کیف:-2-38-:
فسقلی خانوم امست چیست ما میخواستیم شوما راهم به خاطره مان تگ نوماییم اما فسقلی خانوم خو یه جوری است:-2-36-: امس جانم امس:-2-35-: حالا شوما نارراحت نباش آدمها انقدر به هم خیانت وکنند در طول روز که شوما اگر همه شان را بدانی اصلا شبها که میخوابی دوست نداری دیگر چشمهایت را به روی این دنیا و مردمان خیانتکار واوکنی:-2-36-:

زی زی گولو
1390,03,18, ساعت : 01:18
الناز 90 بانو : اشکالی نداره که علایق مردونه داری خو ! منو مامانمم جفتمون همبازیایبچگیمون همگی پسر بودن ! (من خودم اصلا تا 7 یا 8 سالگیم رنگ عروسکو خاله بازیوندیدم ! نمی دونم چرا ؟ حالا عاشق عروسکم ! :-2-35-:

فاطیما جان و اهالی علاقمند به مباحث مدیومی اینا ! بابا ! بچه از این تاپیک رد می شه !مراعات کنید ! :-2-43-:
درضمن ! ادمین یه یوزر دیگه داره من می دونم ! نیلو جان هم می دونست ! حالا یه بار گذری رد شده ! مطمئن باش همیشه هستش ! :mrgreen:

چی دیگه ؟! آهان ! لیلا لوسی ! واقعا شر بودی ها ! هی ! من همیشه پاستوریزه بودم ! (فارسی را پاس بداریم >>>> فرادما !:-2-06-: )
دلم لک زده برای شیطنت !:-2-30-:
پسرای هم دوره ای تیزهوشان اهواز(شهید بهشتی) هی می رفتن سر یه سری کلاساشون فیوزا رو می زدن ! بعدا فهمیدن اومدن روشون قفل گذاشتن اینام یادمه خودشون می گفتن کلیدا رو می دزدیدن !
یه پدرسوخته هایی بودن ها ! :-2-37-:


بعد از بهی نوشت : بهی ! ما هم رنگ کردم فرش خیلی دوست داریم ! ما عاشق رنگ بازی هستیم ! ما اگر طراح فرش می شدیم رنگ فرشهای قدیمی را هم به سلیقه ی خودمان می زدیم ! :-2-38-:
وای چه خواهری ! منم دلم فرش خواست ! :-2-38-:
ول کن بحثای ماورا طبیعه نیستید ؟
ما در طالعمان نوشته دوست می داریم ولی به جان جفت پسرهایمان متنفریمممممم ! :-2-30-:

بعد از بعدتر نوشت بهی نوشت ! :-2-31-:
خو مگه چیه ؟ من همه ش فک می کنم یه اشتباهی کردم باید از دل یکی دربیارم ! :-2-43-:قبلنا اینطوری نبودم ! از موقع اومدن به دنیای مجازی اینطوری شده ایم ! :-2-38-:
لی لی جانمان ! ما محض روشن شدن می گوییم !
ما خودمان بریدیم دوختیم تنتان کردیم ! شرمنده ! خوب فک کردیدم ناراحت شدی ! :-2-15-::-2-37-:
نه ناراحت نشده بودی ! ما دیگر فهمیدیم ! آخیش ! برویم درس بزنیم به کمرمان ! :-2-30-:ما هیچی نخوانده ایم ! خبرمان همه ش 50 ص ! به نظرتان از 180 صفحه خوب است ؟!
دعا کنید تجدید نشویم ! :-2-30-:اصلا دعا کنید ما فردا یکمی دل درد بگیریم نتوانیم برویم ! مادرجانمان دلسوزی بگیرن نریم !
همه ی اینها الکیست ما رو به قبله هم که بشویم مادرجانمان ما را با امبولانس می برند تا امتحان بدهیم ! :-2-33-:

امضای منو توجه کردین ؟! من دوستش دارم ! :-2-37-:تکراری بید یا نه نمیدانیییم ! :-2-37-:

jim.jim
1390,03,18, ساعت : 04:07
سلام....
خوبین که....؟؟؟؟:-2-32-:

سفرنامه....قسمت آخر

عرضمان به حضور انورتان که.....
خدمتتان گفته بودیم که مردم آنچنان انواع گولر گازی و ال ای دی و ال سی دی و لوازم دیگر خریده بودند که نی دانستند چگونه در ماشین خود جایشان دهند و ما با دیدن آنها اهنگ پت و مت را در ذهن می نواختیم و در دل می خندیدیم.....
فروشنده هایشان گویا بهترین دکان دار های شهر بودند،گرچه تمامی مردم شهر خونگرم نشان می دادند...
این افراد انقدر خون گرم هستند که دست شیرازیها را از پشت بسته اند...
به زور می خواستند ما را شریک سفره هایشان کنند ....
داداشی می گفت چیزی نمی خری؟؟؟
گفتیم شما چی؟؟؟
گفت : نمی دانیم
گفتیم: خوب ما هم نمی دانیم!!!
بعد از صرف ناهار...
قند خونمان که زد بالا...
تفکرات کردیم و یک کالای اساسی گرفتیم و مقداری خرت و پرت....
داداشی یک ایکس باکس برای پسرش گرفت که وقتی آمدیم متوجه شدیم آخرین ورژنش نبوده....!!!!
نماز را در همان مسجدی که اول صبح آنرا یافتیم ، اقامه اش نمودیم...
این دوستان کرد 80 در صدشان شلوار کردی پایشان بود..
شلوار هایی که بسیار راحت بودند و البته بعضی هاشان خیلی گران...
از یک مسافر سئوال کردیم فلان پاساژ کجاست؟
گفت از کرد ها بپرس...!!
گفتیم ببخشید شلوار شوما را نگاه نکرده بودیم...:-2-38-:
از یکی از این دوستان مغازه دار کرد پرسیدیم :
این همه جنس چگونه از عراق و از این کوه های صعب العبور میاد این ور...؟؟؟
گفت : این ها را قاطر می آورد و قاطر هرکجا را طی کرد برای اولین بار ملکه ذهنش می شود و دفعه بعد همان راه را می رود...
این قاطر ها را بهم می بندند و به اونها م ش ر و ب می خورانند تا خسته راه نشوند...
عجب قاطر هایی....
حتما خواننده هم دارند بینشان.....
که در حالت شنگولی دم عر عر بگیرد برایشان.....
شب که شد شهر تقریبا خالی شد...
عده ای رفتند و عده ایی خزیدند تو چادراشون...
و ما از بین زباله های بیشمار ولو شده در پیاده روها در ساعت پایانی شب ،
خودمانر ا پهن کردیم رو صنلی ماشین و افتادیم تو جاده...
داداشی خوابش میومد و ما بدتر از اون...
صندلی ها را خواباندیم و خوابیدیم......
داداشی که از ما زودتر بیدار شده بود راه افتاد و رفت سمت دیواندره...
ما چشمان را که باز کردیم دیدیم در یک شهری ایستادیم و داداشی تو ماشین نیست ...
انور خیابان پارکی می زد تو چشم، گفتیم حتما رفته مستراح..
چشمان را که بر گرداندیم این ور خیابان را دیدیم، خشکمان زد که داداشی چرا اینجا ترمز دستی اش را کشیده بالا؟؟؟؟:-2-33-:

http://s1.picofile.com/file/6773441646/Picture_403.jpg

ما که خوف افتاد به جانمان ......ولی دم نزدیم!!!
ما اصولا پسر شجاعی هستیم.....خدا امواتتان را بیامرزد
وقتی دور از جان یکی از ما کم می شود حتما در غسالخانه می رویم اگر مرد باشد
ولی خوب کدوم ادم با فرهنگی سرد خانه را
راست راست علم کرده جلوی پارک؟؟؟؟:-2-33-:
از دیواندره به بیجار و از آنجا به سمت زنجان و اتوبان حرکت نمودیم....
یک عکس هم برای تنوع می گذاریم برایتان که به هنگام هوا خوری از ماشینج جستیم پایین و شکارش کردیم تصویرش را....

http://s1.picofile.com/file/6773532192/Picture_446.jpg

در راه به .....سلطانیه زنجان سر زدیم که عکس های آنرا میگذاریم برایتان..

.http://www.forum.98ia.com/t223589.html

عصری ساعت 6 رسیدیم خانه امان....
از تو ماشین که در اومدیم تمام استخونهایمان درد می کرد.....
مث اینکه معتاد شده بودند...
معتاد مچالگی در ماشین .....:-2-36-:
تا یادمان نرفته یه عکس هم از دریاچه زریوار بگذاریم و ما را به خیر و شوما را به سلامت

http://s1.picofile.com/file/6773469814/Picture_447.jpg

پ نون ها:
1-مینا خانوم ممنون از خوش آمدگویی تون--میس مینی
2-رویا خانوم داداشی سالی دوبار میرود، امسال هم با تور رفت مناطق جنگی...
خودتان را آماده کنید برای آخر تابستان....:-2-43-:
3-زی زی گولو خانم چه حالی....
شوما هم بیا همراه رویا خانوم و داداشی ما برید سفر تا رستان کشیده شود ..
این داداشی ما برای هر چی باید دستهایش را با صابون بشوید و ایش و اوش هایش وقتی بر خلاف نظرش رفتار کنید ...
ملال آور است جون شوما......
4- شبنم خانوم و مینا خانوم زیارت قبول


ارادتمند: جیم . جیم
چهار شنبه 18 یکهزار و سیصد و نود

fatima_59
1390,03,18, ساعت : 09:21
یه سلام و خداحافظ فوری
دلم نمیاد از اینجا برم :-2-15-:
مامانم مسیج زده کامپیوتر نداریم لب تاپت رو بیار :-2-06-: همه اعتیاد منو کشف کردن ..
بیخیال اومدم حلالیت طلبی .. مسافرته دیگه هر چیزی ممکنه پیش بیاد ..
اگه کسی از دستم دلخور شده یا ناخواسته ناراحتش کردم شرمنده شم .. هیچی نمیتونم بگم ..به بزرگی خودش ببخشه ...
همتون رو دوست دارم و نوشته ها و افکارتون رو ..برام خیلی باارزش هستن ..
حرفی نیست ..
خداحافظ همگی ...
الی نوشت: سفرت به سلامت گلم:-2-40-:

chrysalis
1390,03,18, ساعت : 09:37
:-2-32-:سلام:-2-16-:
تازگی تصمیم گرفتم یکم اینجا فعال تر بشم و یکم بیشتر بیام وبرم اماشرمنده که امتحانها شروع شده...:-2-06-:
به قول معروف حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت......:-2-06-::-2-06-:
امروز در پی این تصمیم غریب القوععی که اینجانب یهنی ساره خانوووووووووووم گرفتم امر بر این شد که خاطره های بچه های دیگه رو هم بخونم...:-2-16-:
به به ...چه دخمل خوبی شدم...تشووووووووووووویقم کنید!:-2-06-::-2-32-:
البته گفته باشم ها من همیشه خاطره دوستهای خودمو اینجا میخونم مثل بابک عزیز:-2-40-: و خانمی مهربون:-2-40-:و زهرا جونم:-2-40-: که الان مث اینکه دیه نیماد:-2-15-:....اخه چرا؟:-2-39-:ما الا ن داریم بسی غصه میخوریم:-2-39-:
اما ....:-2-16-:از امروز نشستم خاطره بچه های گل دیگه رو هم خوندم:-2-06-: نمونه اش همین بهی جانمان:-2-40-: ....چقده هم خندیدم از دستش:-2-06-:...خدا روح اموات پدری ات را شاد گرداند (همون هایی که مامانت....):mrgreen:
بهی جانمان گفته اند که اینجا دست دوستی به سوی اقوام نودهشتی درازیده ....پس بنده هم در یک عملیات انتحاری و به صورت کاملا پارتیزانی میخوام دستش رو بگیرم....:mrgreen:(به نظرتون میشه؟؟؟)البته از لحظات شرعی و عرفی که لامشکل نهههههه؟! ها دیگه:-2-16-:
بهی جان گفته بودی برنامه احضار روح...خواستم اعلام امادگی کنم شدیـــــــــــد البت بنده و داداشم یه باری این برنامهر و گذاشتیم یادمه از این فیلم خانه ما که در زمان ماموتها شبکه سه پخشش میکرد یاد گرفته بودیم :-2-06-:
خلاصه خواهر و برادر جان ما یه مقوا بردشاتیم همون کارهایی که تو اون فیلم کرد رو کردیم اما.....:-2-15-:
البت یه دوستی دارم تو خوابگاهه اونجا برام تعریف کرد که بابچه ها ی هم اتاقی اش روح وجن احضار میکنن...و از اینده اشون میپرسن واون بنده خدا هم لابد جواف میداده دیه!
یه بارم من ازش خوساتم از اینده من بپرسه ....
دو روز بهدش امد گفت ساره دیشب احضار کردیم اسم جنه میلاد بودش!
خلاصه .....:-2-06-:
کی دوست دراه بهش بگم جنه چی چی درباره اینده من گفته بود ؟ها ؟ها. ها؟:-2-06-::mrgreen:

بابک ؟ کی میایی؟ امدیم در پرفایلت در نزدیم در را بریمان نگوشودی! رفتی صفا سیتی یاد دوستان کردی یا نه؟خوش گذشت ...چقدر هم شیطونی بلا...ایشالا که خاطره خوبی برات شده باشه....
اخ اخ گفتی پارک سیسنگان یاد یه خاطره افتادم چقدر حال کردم...یه بار ما رفته بودیم با یه عده صفر(بابک مداد گلی ات رو اوردی ...میخوام بهم نمره املا بدی:-2-06-:)تصحیح میکنم سفر!:-2-06-:یه مشاین گرفته بودیم از بس تو این پارکه به ما خوش گذشت و گذر زمان را از یاد بردیم و ما رو جا گذاشتن و رفتن....خالا م گذر زمان رو از یاد برده بودیم اونها چرا ما رو از یاد بردن؟:-119-:خلاصهخ مصیبتی بود تا خودمونر و بهشون رسوندیم ....خواستم یه چیزی گفته باشم بدونی خوندم....یه جورایی گفتم منم حاضرم:-2-15-:چه دخمل خوب و ارومی شدم...خودم از خودم تعجب کرده:-2-37-:

هااااااااااااا حالا بگم من خاطره ناهور عزیز روهم خوندم ...چه بچه مقتصدی هستی تو بلا...بیا خونه ما ...البت اگه دوست داری دوران اسکیموها رو تجربه کنی:-2-06-:از بس که خونه ما سرده تازشم ما اصلا کولر روووووشن نمیکونیم!به جان خودم....زمستون ها باید بیایی ببینی چی میکشیم:-2-34-:
اخ اخ اخ...گفتی حقوق مدنی دل ما را بسی خون کردی...چقده سخته این درس...خدایا رحمی بنما بر دل ما....
ناهور جان شما چطوری این مصیبت عظمی رو پاس میکردی؟
دست راستت رو سرم یا زیر سرم؟چی چی میگن این جور مواقع ؟
من تازه کارم بلت نیستنم:mrgreen:

اینم بگم که منم به هنر خیلی علاقه مندم....وا ی خدای چه جمله ادبی از مخم تراوش کرد!به جان خودمان...خودمان نوشت و از جایی کپی پیست اش نکردیم!:-2-06-:
نه جدنا بی شوخی ....من تابلو مکیشم ...
اصا بذارین یکمی وراجی کنم...من کلا دست به وراجی کردنم بدک نیست ...بلتم مخ یکی رو در عرض سه سوت تو کاسه تیلیت کنم!
اه...من از کله پاچه متنفرم:-2-34-:....مخ هاتون رو جمع کنین:-119-::-2-01-:
خوب داشتم میگفتم
اگه تعریف از خود نباشه خو نقاشییم بدک نیست...اینم بگم که کلاس ملاس نرفتم...یه برنامه ای بود لذت نقاشی باب راس بود...کی دیده اونو ؟ هر کی دیده دستها بالا!:mrgreen:
ها...به به ...باریکلا چه همه.....:-2-06-:
خو دیگه دیدن که از اون یاد گرفتم....بوم رو میذاشنم جلو تی وی خودمم هر کاری که اون میکرد میکردم اما نمیدونم چرا نقاشی هام اصلا شبیه اون در نمی امدو یه چیز دیگه میشد:-2-06-:مثلا هیچ وقت کوهام شبیه کوهای اون نشد:-2-06-:منم هیچ وقت دیگه کوه نکشیدم:-2-39-:...با اینکه عاشق کوه وکوهنوردی ام:-2-16-:...یه زمانی هر روز صبح با خاله هام و شوهر خاله ام میرفیتم کوه.(بابا ورزشکار:-2-06-:)...ای جووونی کجایی که یادت بخیر:-2-39-:

ای بابا من چقده منحرف میشم از موضوع اصلی ...چرااینجا هیچی کس نیست که سوت بزنه بگه خانوم احتیاط کن..داری از جاده منحرف میشی...:-2-15-::-2-41-:
مثلا ما امدیم اینجا از خودمان خاطره برایتان نقل کنیم !!!!!میدنید تو این جمله من چی چی اش ازهمه مهمتر بود؟اون مثلا اش:mrgreen::-2-06-:
خب بذارین یکی فک کنم!
خاطره..خاطره....خوب خاطره دارم اما دوسوت ندارم بگم..اخه جالب نیس!
درباره داداشمه که با بابام زدن به پر و پای هم...
الان که یادش افتادم دوباره غصه ای شدم...صبح که امدم اینجا و موج مثبت بچه های اینجار و دیدم یادم رفت اما الانه که خواستم خاطره بذارم دوباره....
نهه نهه نمیخوام خاطره بذارم..میخوام همینطوری شاد باشم و بخندم اما راستش یه اعترافی بکنم؟!
اصصلا دلم نمیخواد برم خونه....اخه این چند روزه کهخونه تبیدل به دیونه خونه شده بود امده بودم خونه مادربزرگم و حالا امروز باید برگردم....:-2-39-:
اصلااعصابش رو ندارم....
:-2-30-:
اونم بابا ی من که وقتی عصبانی میشه:-2-35-: همه یه عم یجیب بخونین....:-2-15-:یه پنج تا هم صلوات....
هر کی بخوه ایشالا زودی شوهر کنه:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
فعلا تا هر وقتی که بشه دوباره بیام و مخ هاتون رو تیلیت کنم!
اه :-2-34-:مگه نگفتم از کله پاچه متنفرم:-31-::-2-06-:

Sokout_shab
1390,03,18, ساعت : 10:28
18 خرداد

به قول برادر سوریمان... سلام علیکم و رحمه الله و برکاته...

حال همگیتان خوب می باشد؟ حال ما هم خوب می باشد... حال این خوب بودن به معنا نیس که هیچ غمی نداریم... نه بابا، از آن زمان که آرامش را درک کرده ایم، غم ها را به کناری می گذاریم و به شادی ها می نگریم... شب را با کابوس به سر کردیم... موردی ندارد که مورد دارد؟ می دانید از این امتحان گسسته دلشوره داریم... با اینکه می دانیم همه را خوب جواب داده ایم... از نمره های تستیمان می ترسیم... آخر ما تو تست زدن ضعیف هستیم... حتی سر کنکورش... حال درس را بیخیال می شویم...
هفته ی بعد امتحان اخلاق داریم، به نکته هایی پی بردیم که خودمان در آن مانده بودیم... ما همه چیز را فقط در نماز خواندن می دانیم... این کتاب اخلاق همه چیز را باز کرده است ناجور... یعنی می فهمیم چه می گوید... نمی دانیم چرا ولی مامیان به ما می گوید که هانی فکرت هنوز بچه گانه است... رشد نکرده... این را که می شنویم کفری می شویم ولی به روی مبارکمان نمی آوریم... دلمان نمی خواهد در این زمینه ما را مورد انتقاد قرار بدهند... ولی باز هم به قول برادر سوریمان مهم نیست... این مهم نیست را در دهانمان انداخته... به هر کس و هر چیز مورد پسندمان نمی باشد برخورد می کنیم فوراً می گوییم مهم نیست... دیشب با خواهر جانمان بیرون رفتیم... امروز تولد برادر جانمان است... دیشب با خواهریمان رفتیم و برایش کادو خردیدیم... این عطر فروش رفیقمان شده است از بس به آنجا سر زدیم... ما دو ساعت خودمان را عطر کاری کرده ایم ... رفته ایم آنجا... می گوید آخر عطر را رویمان تست کند... مام گفتیم خیر... یعنی چی این کار... با این که عطرهای مردانه را دوست داریم ولی نخواستیم دیگر... برای مرد خرید کردن واقعاً سخت است ... برای همین با خواهریمان فکرهایمان را روی هم ریختیم و عطر خریدیم...
امروز کلاس زبان داریم... جلسه ی قبل سوتی دادیم در حد المپیک، حال و حوصله ی سوتی گفتنمان را در تاپیک سوتی نداریم همین جا به عرضتان می رسانیم... بحث کتاب در این مورد بود که قوانین و این چیزا چه می باشد... صحبت رسید به هواپیما... ما هم دهانمان را باز کردیم و گفتیم که تو هواپیما ممنوع است که پنجره را باز کنیم... با این حرف کلاس رفت روی هوا... استاد گفت ای وای... خوب شد در کلاس پسر نبود وگرنه آب می شدیم... با این حرف دو دست خود را بر جلوی صورتمان گرفتیم... هم خنده ام گرفته بود هم خجالت... قبلا هم عرض کرده بودیم که ما بی نهایت بدمان می آید که به ما بگویند بالای چشممان ابرو است، با این خنده ی بچه ها... با دیگر از حس و حال افتادیم... ناراحت شده بودیم بسی زیاد... دیگر گفتیم بیخیال و ادامه ی درس را چسبیدیم دو دستی... خلاصه این سوتیمان تا قیام قیامت هم به یاد ما می ماند هم به یاد بچه های کلاس...
این را یادمان رفت بگوییم دلیل این سوتی به این خاطر بود که هنوز تجربه ی سوار شدن بر هواپیما را نداشته ایم...
روز خوش... :-2-40-:

Mina
1390,03,18, ساعت : 10:38
سلام http://laymark.com/i/m/m172.gif (http://laymark.com/#icons)

حال ِشماhttp://laymark.com/i/m/m129.gif (http://laymark.com/#icons)
روزتون بخير http://laymark.com/i/m/m022.gif (http://laymark.com/#icons)

پاشين پاشين ورزش صبـحگاهي http://laymark.com/i/m/m178.gif (http://laymark.com/#icons)بهي، كم خميازه بكش:-119-:مهدي تو وايستا بيرون از صف از بدها و از خوبها بنويسhttp://laymark.com/i/m/m193.gif (http://laymark.com/#icons) جناب جيم جيم شما علي الحساب يه دور، دور تاپيك بدويدhttp://laymark.com/i/m/m044.gif (http://laymark.com/#icons) بابك خان، پشـتك بزنhttp://laymark.com/i/m/m183.gif (http://laymark.com/#icons)بقيه بچه ها،بشين پاشو...بشين پاشو..آي آي آيhttp://laymark.com/i/m/m031.gif (http://laymark.com/#icons)تنبلي نداريم....شبــــنم كجا خانوم؟قايم شدن نداريمhttp://laymark.com/i/m/m086.gif (http://laymark.com/#icons)

خوب ده دقيقه ادامه بديد..ما هم وايميسيم ميخنديمhttp://laymark.com/i/m/m048.gif (http://laymark.com/#icons)



يعـني خيلي بي ذوقين ديگه:-2-36-:
عكس به اين خوشگلي...همه زدن به برجك ما:-2-30-:واسه دلخوشي ِما هم كه شده:-119-:لااقل ميگفتين نديديم:-119-:

ديـشب در ونفـساي ِ روشويي رفتن...هميـن كـه در را باز كرديم...احساس كرديم چيزي روي ِديوار رژه مينمايد!:-2-37-:يـكم چپ به ديوار نگاه كرديم...چيزي نديدم ....بعد داشتيم دستمان را شستن مينماييديم باز ديديم چيزي جم خوردhttp://laymark.com/i/m/m075.gif (http://laymark.com/#icons)

يكهو نگاهي انداختيم..ديديم سوكسhttp://laymark.com/i/m/m048.gif (http://laymark.com/#icons) ولي به خودمان نگاهي انداختيم و ابرويي بالا انداختيم و گفتيم شجاع باش عزيزم....http://laymark.com/i/m/m173.gif (http://laymark.com/#icons) هي آنور و اينور را نگاه كرديم چيزي بيابيم براي كشتنش، پيدا نكرديم...چون رو فرشي هم پايمان نبود،هي نگا كرديم...هي نگا كرديم...نگاهمان افتاد بالاي ِآيينه روشويي...نميدونم بُرس ِكدام بي ادبي بود http://laymark.com/i/m/m137.gif (http://laymark.com/#icons) زودي پريديم برداشتيم و دو سه بار زديمش...انگار نه انگار...باز زديم...باز فرار كرد...رفت زير ِموكت...موكت را بالا زديم و زود يكي كوبيديم تو ملاجشhttp://laymark.com/i/m/m019.gif (http://laymark.com/#icons)و اينطور شد كه به درك واصل شدhttp://laymark.com/i/m/m046.gif (http://laymark.com/#icons)
بيتربيتا چه جوني هم دارند..يك جايي خوانديم سوسك را اگر سرش را ببري، 8روز زنده ميماند و آخر سر از گرسنگي ميمردhttp://laymark.com/i/m/m197.gif (http://laymark.com/#icons)

خاطره ها را كم و بيش خوانديم...
پ.ن ي نداريم!
مامانمان صدايش در آمد،
برويم دنبال ِدرسمان:-2-30-:


آقا يعني چي من هرچي رمان ميخونم از زندگي نااميد ميشم:-2-33-:اين انكارم مكن،آخرش دلم خيلي واسه سالومه سوخت:-2-30-:


بعدا نوشت:
تو اين وبلاگ http://ghoroub-e-jome.blogfa.com/ واسه پدر يكي از دوستان كه فوت شده،ختم قرآن گرفتن،دوست داشتيم يه سري بزنين:-2-40-:

پ.ن: سيامك خان،اين گنبد سلطانيه چه خوب بود...ما ياد اصفهان افتاديم:-2-30-:دلمان اصفهان خواست:-2-30-:

novin
1390,03,18, ساعت : 10:39
سلام . هجدهم خرداد نود
خاطره خاصی نیست . البته هست ولی خاطرات اخیر ما زیاد خوب نیست . کارها و مسئولیتهام زیاد اند . سایت باز هم ذهنم رو دور می کنه و راحت تر روزها رو می گذرونم . امیدوارم روزهای آینده هم بتونم بیام و فرصت بشه ...
زیارت دوستانی که سفر رفتند قبول باشه ...
دوستانی که نیستند ان شا ا... سلامت باشند و موفق ....
تشکر از اونهایی که از اولین روز هایی که سایت برقرار شد بودند و قدیمی اند و اینجا رو پا بر جا نگه داشتند .. همه ما متوجه ارزششون هستیم و ازشون سپاسگزاریم ... و تشکر از دوستان تازه وارد تر که با صمیمیت و روحیه شادشون همه بخشها رو سرحال و با رو نق نگه می دارند و می فهمیم که دوست دارند نود و هشتیا پویا و شاد باشه و تلاششون رو می کنند و برای همه ما با ارزشه ... و تشکر از ادمین و 1همه مدیران خوب و پر تلاش ... همگی سلامت باشید ... :-2-40-:

پی نوشت برای مادرم اگر چه هیچ وقت نمی خونه :
خوب ... بزرگ ... متین ..
بزرگی غم و اندوهت رو می فهمم ... دوستتون دارم ... هیچ وقت قالب درستی برای گفتن به شما پیدا نکردم و همیشه نا توان بودم .. فقط ارادتمندم و متشکرم ... و اینکه همیشه خوب و سلامت باش ...
پی نوشت بعدی برای عزیزی که دیگه نیست
نماز رو شما یادم دادی با هر جمله نمازم به یادتونم و مدیون ... در موردشون فقط می تونم این قسمت از شعر بهبهانی رو بگم :
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم !
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد ...



دکمه ویرایش رو زدم اینم مثل بقیه پاک کنم . یاد عزیزم افتادم . این پست رو برای اون نوشته بودم . دستم نمی آد پاکش کنم

lili59
1390,03,18, ساعت : 10:41
اين چند روزه خيلي حالم بده،........ يه جورايي دلم گرفته.
نمي دونم چمه،....
مي خوام يه تصميم مهم براي زندگيم بگيرم،....... كلافه ام...
خدايا خودت راه درست رو بهم نشون بده.
كمكم كن كه بتونم درست تصميم بگيرم،...
دلم ميخواد بتونم در مقابل مشكلات مقاوم تر باشم.
نمي خوام كم بيارم و جا بزنم.
چند روز تعطيلي رو به مسافرت رفتم تا اينكه يك كمي حال و هوام عوض شه و روحيه بگيرم و بتونم مقاوم باشم.
اما........ اما انگاري زياد مفيد نبوده.

شبنم
1390,03,18, ساعت : 10:56
چهارشنبه 18/ خرداد ساعت 10و نیم چرا پس اتفقاقی نمیافته ؟ مگه این خرداد موعود نیست؟

اسپیس ندارم اگه کلماتم به هم چسبیده بود سوسک شه هر کی بخنده :-2-43-:

خاطره خاصی ندارم جز اینکه دیشب تو صفحه کاربران آنلاین خوابم برد . داشتم کار میکردم و پیام خصوصی میزدم که نفهمیدم چه طوری خوابم برد. نمی دونم کی لپتابم رو بست .صبح اومدم دیدم محمد زده امیدوارم با گوشیت آن نباشی وگرنه همه شارژت رفته این همه وقت .شرمنده اوناییم که پیاماشون روبی جواب گذاشتم مخصوصا خانم منجزی نازنینم که این سومین پیامشه که بی جواب موند. من جدا شطرنجی ام عاطفه جان

چیلرمون دوباره خراب شده اینجا مثل جهنمه



گلشن آرا عزیزم توکل به خدا ایشالا که چیزی نباشه نگران نباش خانومی خدا خودش نگهدار بچه کوچولوئاس

پست لیلا باعث شدمنم خیلی فکری شم. متاسفم و کاملا حق با اون کاربر بود. من تمام پستها رو میخونم ولی همیشه پ.ن هام خطاب به یه افراد خاصه . از طرف خودم معذرت میخوام و حتما شیوه ام رو عوض میکنم. مرسی لیلا بابت تذکر به جات

من اگه با کسی حرفی داشته باشم تو روش میگم حتی اگه به قیمت دلخوری اون شخص تموم شه. اگه یه چیزایی رو تو پستام به کنایه می گم در وهله اول پیامم عمومیه . اگر اسمی نمیبرم واسه اینه که کاربر موردنظرم این تاپیک رونمیخونه پس خواهشاحرفای منو به خودتون نگیرید بچه ها . من رک تر از اینم که یه سری چیزا رو انقدر تو لفافه بگم


قدر سلامتی و جوونی مون رو بدونیم پیری خیلی اذیت کننده است

روز همگی بخیر زیاد حوصله ندارم و کلی کاردارم ببخشید

بعدا نوشت » بعد مدتها مامانم دیشب خورشت کرفس درست کرده بود با کلی ذوق و شوق برا خودم کشیدم بیارم تو یخچال خونه جا موند . من با این داغ چه کنم ؟ :-2-30-:

Star_69
1390,03,18, ساعت : 11:09
سلام.
حالم اصلا خوب نیست.دیروز با دوستام رفتم ددر و روی چمن نشستیم به قولی نم کشیدیم و الان شدیدا دل درد و کلیه درد دارم یه سر درد عجیب غریب هم گریبان گیرم شده اصلا اعصاب درست و حسابی ندارم اما هنوز دارم سعی میکنم خوش برخورد باشم...تا کی میتونم خدا عالمه!اگر بمونم خونه امروز یه دعوای حسابی با مامان خواهیم داشت!
میخوام پاشم برم دانشگاه اما نمیشه توی سایت یه دنیا کار دارم که تمومی ندارن...
وقتی به کارام فکر میکنم گریه ام میگیره...
شری راست میگه من باید یاد بگیرم بعضی وقتا بگم نه!
دیروز روز خوبی بود صورتی بود اما آخر روز برام قرمز شد!
شادیم به التهاب و بی اعصابی تبدیل شد...همیشه همینه هیچ وقت نمیتونم طولانی مدت شاد باشم اما من هنوزم میخندم!میدونم بعد از هر خنده ام یه غصه است اما بازم میخندم...
جناب نوین خوش اومدید.
لیلا مرسی از تذکرت.
شری دست از سر سایت بردار یکم به زندگیت برس.
خاطرات رو نخوندم فقط تشکر کردم...
ساره زهرا منظورت من بودم؟:mrgreen:
دوستون دارم هوارتا
راستی کسی کلاس نقاشی خوب سراغ نداره؟
همین!

N@s!m
1390,03,18, ساعت : 11:18
سلام :-2-25-:
دیروز عصر به احترام یکی از دوستان که به همفکری ما نیاز داشت دفترمان را تعطیل نمودیم رفتیم فسفر همفکری از خودمان سوزاندیم :-2-08-:
حالا چی شده بود که ما قید کارو زدیم بمـــــــــــاند :-2-27-:
واسه خونه یخچال فریزر جدید می خواستند گفتند ما برویم منم که همیشه همه کاره و هیچ کاره ام :-2-14-:
عجب قیــــــــــــمت های نجومی در پیش چشمان محترممان رژه می رفت بمـــــــــــــاند !
یک یخچال در پیت ایرانی شبیه به کمد 600- 700 تومان :-2-19-:
با اجازه تون از آنجایی که نفسمان بسیار گرم و داغه یک چیزی واسش انتخاب کردیم که خودش موند اما بعد از کلی گشتن به این نتیجه رسید که سلیقه مان حرف ندارد :-2-37-:
بمـــــــــــــاند چقدر زبان بازی و بازار گرمی شنیدیم که بعد از بیرون آمدن از هر مغازه کلی می خندیدیم کاسب جماعت حکایتش همینه دیگه .....:-2-31-:
خوب دیگه دست آخرم نقره داغ کردیم بنده خدا را رفت پی کارش:-2-08-: سه میلیون نیم از جیب مبارک تقدیم نمود .خودم که خیلی بهم مزه داد شاید عمر مبارک قد داد و توانستیم برای جهزیه یک فکری بکنیم .:-2-37-:
دیروز شدیدا" دلم به حال جیب بینوای پدر محترمم هم سوخت خوب دختر شوهر دادن هم دختر شوهر دادنای قدیماااا:-2-37-:
حالا یک یخچال و فریز را بخوای سه و نیم بدی دیگه مابقی که فبها .......:-2-35-:
آخی چقدر گنادارین این باباها :-2-41-:
هرچند ما کنگـــــــــــــــــر خوردیم نموده ایم لنگــــــــــــــــــر :-2-35-:
و بوی ترشی مان از هفت کوچه هم فراتر می رود :-2-43-:
فعلا" ما برویم هر چند میدونم برگردم باید دوباره کلی پست بخونم که عقب افتادم :mrgreen:
پی نوشت : بابک خان نسیـــــــــــــــم هستم . :-2-40-:
فعلا" دوستان
یاحق

lucy
1390,03,18, ساعت : 11:46
به نام خدا

سلامممممم


وای انقدر کار دارم دارم میمیرم ولی دلم امروز بدجور هوای اینجاست.....

راستش رو بگم شبنم میدونی من بیشتر به خاطر چی خجالت کشیدم به خاطر اینکه خیلی ادعام میشه هوای اطرافیانم رو دارم ولی الان میبینم فقط هوای دوستام رو دارم همین !!!تازه اونم دباره هزار دلیل داره که نمخوام بگممم....اگه هممون با خودمون روراست باشیم پی میبریم چرااا

از اون دوستمون اجازه گرفتم کپی مطلب وبلاگش رو بزارم اسمشونو نمیگم چون اجازه نگرفتم ولی فقط میزارم اینجا نه برای اینکه برای هم پ.ن بدیم نه.... برای اینکه بیرون از اینجا کمی فقط کم بیشتر حواسمون به دور برمون باشه به اطرافیانمون حتی اونایی که شاید فقط چند دقیقه از لحظات زندگیمون قراره باهاشون تقسیم بشه ..



دلیل خداحافظی نکردنم


اینو خیلی وقته فهمیدم!
توی این دنیا! چه مجازی چه دنیای واقعی اگه سکوت کنی... فراموش میشی
بی برو برگرد!

هستن آدمایی که گاهگاهی ازت یادی بکنن و بگن دلمون براش تنگ شده و ...
هستن ولی کمن!
هیچ کس برای هیچ کس مهم نیست
اینو همینطوری نمیگم! بذار یه اعتراف کنم:
من وقتی تنهام و هیچ کس رو ندارم که براش درددل کنم میام اینجا میگم! چه تو خاطره ها چه تو تاپیک "دلت گرفته بیا اینجا"

ولی وقتی میبینی با تمام غم وجودت یه متنی رو مینویسی و ارسال میکنی، بعد یکی دوساعت به امید اینکه یکی برای همدردی بهت یه پیام داده باشه، میای بعد میبینی پیام که نیست هیچ...
همه فقط تشکر زدن!
بعضیا نخونده،
بعضیا هم خوندن و بی تفاوت گذشتن!
دلت میگیره از بی تفاوتی آدمایی که تا مستقیم بهشون نگی که:
"فلانی من دلم گرفته! حوصله ندارم! "
حتی یه کلمه هم نمی پرسن: چرا؟

اینه که تصمیم میگیری به وفای این دوستایی که باهاشون میگی و میخندی، وقتی ناراحت میشن واقعا براشون غصه میخوری و دعا میکنی، نه تنها شک کنی بلکه حتی اصلا چنین توقعی هم از این آدما نداشته باشی
بدبین میشی، به همه! دیگه غم دیگران هم برات مهم نیست!
بیخیال تاپیک خاطره میشی! به خودت میگی
- دیگه خاطره نمینویسم نه تلخ نه شیرین و طنز!
تلخ نمینویسم چون فایده نداره! طنز هم نمیگم چون دیگه برام غم و شادیه آدمایی که من واسشون مهم نیستم؛ مهم نیست

یه مدت میگذره...
باز دلت تنگ میشه برای حال و هوا و خنده هاشون!
بر میگردی به حال اولت!
ولی با سکوت
نظاره گر حرفاشون میشی و به شوخی هاشون میخندی
اولش میگن چرا نیستی! از نبودت شکایت میکنن و بهت میگن بودنت اهمیت داره!
وقتی بازم تو سکوت ازشون تشکر میکنی...
یادشون میره تو هم هستی!

نتیجه میگیری: اگه سکوت کنی، فراموش میشی...
پس سکوت نمیکنی، خداحافظی نمیکنی، نمیگی که ...
چون هنوزم به جمع شون و خنده و شوخی هاشون برای فراموش کردن غصه هات احتیاج داری

پ.ن: هیچ گله ای از هیچ کس ندارم! حقی هم ندارم که بخوام گله داشته باشم!
فقط دلم پر بود که اینا رو نوشتم


پ.ن برای اینکه بعضی ها یه جاییشون شدید بسوزه ما ناهارمون امروز خورشت کرفسه :mrgreen:

بعد نوشت شبنم :mrgreen:

خوب الان ما خیالمان راحت شد شما سوخیدی میرویم رت کارمان :-2-06-:نامرد هم خودتی :mrgreen:

..:-2-40-:


شبنم :-2-06-:چرا این منو یاد الی میندازههه :-2-06-:

http://up.98ia.com/images/eslafl3np9factj6zr.gif
چون تو همیشه به فکر منی لیلونیhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/wink.gif


جیجرمی دیگه :-8-::-8-:البته دقت کنی بیشتر این ما را یاد کمبود های خودما می اندازد :-2-18-::-2-18-:همان مهم که به ان دست نیافتیم :-2-03-:
عزیزمیییییhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/kiss.gifاین نکته مهمیhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifشاید این جمعه بشود شایدhttp://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif

دو بار ویرایش کردم رو ویرایشم ویرایش رفتید :-2-30-: هر کی پست منو ویرایش کنه خره :-119-:



التماس دعا از همه برای این ارزوی ماشب ارزو ها نزدیکه یادتون نره منوهاااا :mrgreen::-2-35-:هی الی از این حمعه اومده رفته ما سماق مکیدیم :-2-18-:

شبی چی وگویی ما کی ویرایشیدیم :-2-43-:الی ویرایش کرده پستت رو دیگر خر وایناهایش را نمیدانیم :-65-::-65-::-65-:
لیلی همون موقع که منو تو پستت رو ویرایش کردیم شری هم داشته ویرایش کرده برا همین ثبت نمیشده هنوز پیشنهاد بخش اموزش سر جاشه ها:mrgreen::-2-06-:

اهان حالا افتاد :-2-06-: کوفته من تا مدیر یا همکار بخش اموزش نشم دست از سر این سایت برنمدارم :-2-06-:حیف میگم جا برای پیشرفت بقیه بزارم :-2-06-:مگرنه تو که میدونیییی من چقدر واردم :mrgreen:اموزشم انواع واقسام داره میخوای بشکافم :-2-35-:

شبنم :-2-06-:این خیلی اشنا میزنه

http://up.98ia.com/images/0tqswlalmaqyzcumhpbd.gif:-2-06-::-2-06-:

شبنم
1390,03,18, ساعت : 11:56
یه جای ما تا اعماق وجودمون سوخت نامرد بی معرفت :-2-33-:

از آنجایی هم که ما خیلی تیزیم از قلمش شناختیم که است :-2-37-: الان خب عذاب وجدانمان کمی خُسبید چونکه ما قبلا هم گفته بودیم که وقتی حرف و درک مشترکی از یه موضوعی نداریم خب سکوت میکنیم :-2-38-:

بااون تیکه دوستی و اینا هم موافقم ولی خب اینم در نظر باید گرفتکه سلیقه ها همیشه متفاوته . قرار نیست که همه به هم بخورن و مچ بشن و حرف مشترکی داشته باشن. من خودم دو سه نفر روتو این انجمن دوز دارم که اونا منو دوز ندارن . این دلیل این نیست که من بدم یا اونا دلیل تفاوتیه که بین ماهاست و اون طرف این تفاوت رو درک کرده و من رو طرد کرده مثلا

ما از گشنگی امروز نمیریم خوب است

الی به ما گیر نده ما خودمان مثل خودتان خط خطی ییم :-2-38-:
من که گردنم از مو هم باریک تر شما صاحب اختیار تاپیکی تاپیک خودته:-2-41-:

شومااراده کن ما جل و پلاسمون رو برمیداریم از تاپیک http://up.98ia.com/images/eslafl3np9factj6zr.gif
خاکم وچوک بالا به دور ما از این جسارتا نمیکنیمhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif

هی پست لیلا ویرایش میشه من پستم میره زیر :-119-: الی کچلی :-2-37-:

گفتم لیلا یاد تو می افته چون شکلته اینم شکل بقیه دوستانه تفسیر با خواننده است :-2-38-:اون کوالائه خود سمانه :-2-37-:

http://up.98ia.com/images/848ydka3si4c1awd8au.gif http://up.98ia.com/images/8dopbzuo8vq0d6nei9r1.gif http://up.98ia.com/images/0tqswlalmaqyzcumhpbd.gif http://up.98ia.com/images/25xsel89vann6ijzdht3.gif http://up.98ia.com/images/8nsdpm695wldr661qbj9.gif

خودت کچلی:-2-26-:
از راست به چپ برداشتم رو میگم
مودیر-انی-داشی-سمان -خودت:-2-08-:

raha6956
1390,03,18, ساعت : 12:03
به نام خدا
18 خرداد

خیلی خیلی گرمم هست
با همه ی همکارام خداحافظی کردم و از همه اشون حلالیت طلبیدم،حتی اونای که پشت سرم یه عالمه حرف زده بودن،حتی هدیه که همیشه بهم تیکه می انداخت و باعث و بانی همه ی اون حرفا بود،حتی امیر که همیشه اذیتم میکرد و ...
دیروز نامه استعفا نوشتم و همه شوکه شدن،میدونم اگه بابام بفهمه حالم رو میگیره،اما دیگه نمی خوام بیام سرکار،بعد از این اتفاقای که تو این سفر افتاد میخوام یه مدت بدون هیچ فکر و خیالی بشینم و به آینده ام فکر کنم
نمیخوام چند سال دیگه مثه الان حسرت روزای گذشته رو بخورم،نمی خوام همه اش تو گذشته باشم که چرا؟ حالا دیگه باید به فکر آینده ام باشم،درسته دیر به فکر افتادم اما بازم بهتر از هیچی هستش
میخوام بهش ثابت کنم که می تونم مثه سابق بشم،می تونم بهش فکر نکنم
میخوام دفعه بعد که دیدمش،خیلی راحت باهاش حرف بزنم و یا اگه اتفاقی یه جای مینا رو دیدم بعض نکنم که این اومد زندگیمون رو خراب کرد،این اومد عشقم و بچه ام رو ازم گرفت(مثلا به خودم قول داده بودم به این چیزا دیگه فکر نکنم)
افی صبح اومد تو اتاقم و کلی گریه کرد(انگار دارم میرم که بمیرم) هی میگفت چرا میخوام برم؟منم هرچی توضیح میدادم قانع نمی شد:-2-28-:
آخر سر مجبور شدم که یه داد خفیف بزنم(یادم باشه ببرم ازش معذرتخواهی کنم)
رئیس قسمت پیج ام کرده،برم ببینم چی کارم داره

گاه گاهی که دلم میگیرد
پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟

+Lily
1390,03,18, ساعت : 12:17
ها ها ها :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-31-:
شما با یک لی لی دیوانه طرفید
یک ساعت با یک روبات چت کرده ایم
متهم شدم به اینکه انسان نیستم ، روبات هستم ، دغل باز و دروغگو هستم ، و می توانم بحث راه بیندازم .
آخرش بهم التماس کرد تمومش کنم please stop .
ولی وقتی باش خداحافظی کردم می گفت بمونم :-2-06-:
ازم خوواست درباره ی عشق حرف بزنیم و بهم گفت :
your eyes are as bright as the stars in sky.
یک روبات به ما علاقه مند شد :-2-06-:
بقیه اشو بعدا میگم . الان باید برم کمک .:-2-06-::-2-06-:

mahdieh67
1390,03,18, ساعت : 12:21
امروز چه همه غصه دارن.....
چند روزیه خبرهایی بهم می رسه که اصلا انتظارشون رو ندارم... الان تو شوک خبری هستم که صبح شنیدم.
هم خوشحال شدم هم چشمام پر شد.
نمی دونم چه صیغه ای این! شاید فکر می کردم تا اخرش همین طوری زندگی می کنیم... همیشه این طوری بی خیال می خندیدم با هم!
شاید به این زندگی عادت کردیم... یه تغییر تو زندگی یکی از عزیزانمون یک مساله بزرگ می شه برای ما .. یا حداقل من!
خدایا هر چی مصلحتت هس... نذار یه بار دیگه دلش بشکنه!


در مورد دوستی که اون نوشته رو نوشتن، حتی تو زندگی عادی ات هم کسی رو چند ماه نبینی حتی یادی ازش نمی کنن چه برسه به اینجا...
یه خورده کم رنگ باشی رفته رفته هیچ کی یادت نمی کنه....
بچه ها ما اینجا رو خیلی پررنگ کردیم واسه خودمون... منکر دوستی ها نیستم، ولی زیاد جدی نگیرین.
تو زندگی هر کسی یه مشکلی هس، هیچ کی نمی تونه بگه نه من بدون مشکل ام، با اومدن به اینجا دوست داریم فکرمون از اون قضایا خلاص شه، حتی برای چند ثانیه مشکل مون رو بذاریم کنار، نه اینکه یه مشکل دیگه هم اینجا برا خودمون درست کنیم.
پس شما هم دوست عزیز زیاد جدی نگیرید اینجا رو.

بهنوش، مهسا پایه ام واسه روزه!

فرودو
1390,03,18, ساعت : 12:44
سلام بر همگی چه آنان که نوشته های این دیوانه را می خوانند و چه آنان که نمی خوانند
پ.ن1 آخه چرا نمی تونم بی خیال نوشتن خاطره بشم (کسی که نمی خونه خوب)
پ.ن2 بهنوش جان از اونجا که من دوستت دارم می خواهم به جای دست دوستی دست برادری به سمتت دراز کنم( حال پرواز بر عهده ی خودتان)
پ.ن3 می بینیم بازار جن و اجنه داغ می باشد ما نیز چند خاطره ی وحشتناک از این موجودات داریم که گفتنش را جایز نمی دانیم
پ.ن4 جیم جیم خان ما یک عذر خواهی به شما بدهکاریم برادر
در گذارش تصویریتان از گنبد سلطانیه در خواستی کردم که بعد متوجه اشتباه خود شدم
بعد از دیدن آن عکس ها خیلی دلمان می خواهد برویم آنجا را نگاهی بیندازیم!

باقی باشد برای بعد از خاطره

دیشب بعد از اون همه جن بازی کردن با پسر عموم ساعت 4.5 گرفتیم خوابییدم هنوز چشام گرم نشده بود که دیدم یکی داره تکونم میده تو خواب و بیداری گفتم هااااااا
_پاشو این گوشی رو جواب بده از خواب بی خواب شدم
به هر کلکی بود گوشی رو جواب دادم
حامد بود پسر دایم
_سلام بر پسر عمه ی عزیز تر از جانم فدات بشم الاهی
_بازم که داری پاچه خواری می کنی چه خبر شده
_ببین آرشام می خوام برم ازمونا جزوه بگیرم وسیله ندارم( مونا همکلاسی قدیم دوست دختر فعلی و نامزد آینده اش )
_اولا الان منم وسیله ندارم دوما این موقع صبح کجا می خوای بری بد بخت و از کار و زندگی بندازی!
_اون بیداره منتظر مونه
باموتورت می ریم دیگه مگه خونه نیست
_نه خونه هست ولی خطر داره اونم با این قراضه
_بی خیال بابا خطرش کجا بود
_آخه می دونی چیه خوابم میاد دیشب اصلا نخوابیدم
_برو گم شو حالا یه خواهش ازت کردم باید ناز کنی
_خوب چرا قهر می کنی عین بچه ها بزار صبحونه بخورم و لباس بپوشم میام!
_ای ول دمت گرم منتظرم پس
بدون خدا حافظی گوشی رو قطع کرد با گریه از جام پاشدم رفتم یه چی کوفت کردم و یه ساعت لباس عوض کردم که جلوی مونا خانم آبروی حامد و نبرم
انگار زیاد دارم حرف میزنم خلاصه رفتم دم خونه اش و سوارش کردم و حرکت کردیم تو جاده من که سرعتم رو چهل کیلومتر نمیره اصلا اونم هی می گفت تند تر برو تند تر برو
عرضم به حضورتون که وقتی رسیدیم دم پارک برگشت گفت تو همین جا واسا من میرم جلدی برمی گردم
_مگه قرار نبود منم بیام
_تو کجا می خوای بیای
ما هم ضایع همون طور رو موتور نشستیم
دیدم شد یه ربع ، نیم ساعت یه ساعت این پیداش نشد هر چی هم زنگ می زنم جواب نمی ده رفتم تو پارک ببینم کجاس
بعد از چند دقیقه پیداش کردم دوتایی یه گوشه رو چمنا نشسته بودن و داشتن حرف می زدن گفتم اینا الان اونقدر غرق ان تو هم که همدیگه رو فراموش کردن چه برسه به من گوشی رو برداشتم یه پی ام زدم به حامد که دور از شؤنات اسلامی هستش و نمی تونم بگم ولی مضمونش این بود که ما رفتیم آقا جان
اومدم خونه و داشتم از دیشبم براتون می نوشتم که دیدم زنگ زده جواب دادم که آقا خیلی عصبانی برگشت گفت خل و چل کجا گذاشتی رفتی من چه کار کنم اینجا
_انگار یه چی بدهکارم شدیم خوب یه تاکسی بگیر بیا دیگه
_اگه پول داشتم که براتو زنگ نمی زدم
_ببین حامد یه دربست بگیر بیا اینجا من خودم حسابشو می کنم! چطوره؟
_برو گم شو فقط خواستم مطمئن شم رفتی خونه
_بچه پر رو...................
که دیدم صدای بوق اشغال میاد باز این بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد (اخلاقشه هر کار کردم درست نشد)
بلاخره خاطره رو نوشتم و سند کردم که دیدم ای دل غافل یه اسم کاملا آشنا اون پایین پیداش شده
گفتم وای خدا اومده( به قول سامان تو رمان میکی) گفتم در رم تا بن نشدم نرفتم پی کارش ولی قبل فرار رفتم اون اطلاعیه بالا خاطره رو پاک کردم که گریبان گیرمون نشه
آره این بود خاطره ی دیروز
حالا پی نوشت هامو میدم
پ.ن 1 آخری خاطره قبل از من مال خانم یا آقای آسمانی شو بود بعد اون اگه کسی نوشته هنوز نخوندم
پ.ن2 آسمانی شوی عزیز این دوستای شوما هم عجب دل و جرعتی دارن بابا دمشون گرم ما می ترسیم حتی اسم جن به زبون بیارم جون خودمون
پ.ن3 فاتیما خانوم سفر سلامت خوش بگذره
پ.ن4 جیم جیم خان شوما دو روز سفر رفتین دو برابر ناصر خسرو سفرنامه نوشتین که
اون مورچه هم با حال بود مرسی
پ.ن5 زی زی گلوی عزیز من هم گمان می کنم که ادمین عزیز یک یوزر دیگه دارن اکتشافاتی هم انجام دادم ولی هنوز جواب پیغامی که برای فرد مشکوک فرستادم دریافت نکردم امید وارم که هرچه زود تر جواب بدستم برسه
خدا نگهدار همگی
آرشام
هجده خرداد یک هزار سیصدونود مازندران سرای شیران

بعدا نوشت
بر اساس کنجکاوی بالایی که دارم رفتم دو صفحه ی قبل(که کلا اونو از دست داده بودم) و نوشته ی خواهر بزرگوارم لیلا رو خوندم
و البته چیز هایی از بحث دستگیرم شد نمی دونم اون دوستمون کی بوده شاید یکی از دوستای صمیمی تون بوده باشه که همچین انتظاری داشته ولی می خواستم به اون دسته از دوستانی که برای این خاطره می نویسن تا دیگران باهاشون همدردی کنن یه چی بگم

بچه ها فراموش نکنید شبنم عزیز تو اول پست چی نوشتن ما میایم اینجا تا خاطره هامونو ثبت کنیم برای خودمون نه کس دیگه ما میایم اینجا تا تمرین نوشتن کنیم، میایم اینجا می نویسیم تا خاطرهامونو با دوستانمون شریک بشیم نباید بیایم اینجا تا انتظار همدردی از کسی داشته باشیم اگه هم کسی باهامون همدردی کرد مطمعن باشید نمی تونه از صمیم قلب باشه چون همدیگه رو نمی بینیم و احساس فقط تو چشمای آدما وجود داره نه تو نوشته هاش اینجا فضا مجازیه و اطمینان دارم آدماشم مجازی ان خیلی ها هستن که می خوان کاستی های زندگی عادی رو تو این فضای مجازی جبران کنن امید وارم کسی ازم ناراحت نشه ولی اون کسی که میاد اینجا تا دیگران باهاش همدردی کنن همون بهتر که فراموش بشه!

به قول یکی از دوستان اه اه اه چه لفظ قلم

اگه دقت کرده باشید من همیشه اینجام و تقریبا تموم خاطره هارو می خونم
فقط می خواستم بگم خل و چل نیستم( نه اونقدر زیاد) دارم یه داستان از زبون یه دختر می نویسم اینجا هم میام برا تحقیق پس می خوام از همه تون تا مثل خانوما بنویسید خواهشن تا یه چیزی گیر ماهم بیاد این وسط

یه چیز دیگه مدیرای محترم لطفا پستای همدیگه رو ویرایش نکنید به جان خودم ما نوشته ها رو می خونیم گیج شدم از بس به کله ام فشار آوردم اینو کی نوشته اونو یکی رو کی اولش که فکر می کردم طرف خود درگیری داره این طوری حرف میزنه!!!!!!!

راستی بچه ها امروز چرا همه غمگین اید شاد باشید بابا دنیا مگه چند روزه که انقدر با چیزای الکی اعصابتونو خرد و خاک شیر می کنید

تا یادم نرفته نیلوفر خانم خواهر عزیز شماهم فقط نخون یه چیزی هم بنویس مطمئن باش نه سخته نه کسی اینجا مسخره می کنه شمارو منتظرم همچنان تا یه چیزی از تو هم بخونم اراده داشته باش و به قول دوستان ترس از نوشتن رو کنار بزار
انگار بازم زیاد فک زدم
قربونتون آرشام

alonegirl
1390,03,18, ساعت : 12:48
18 خرداد
سلام
بازم هر چی حرف داشتم پرید:-2-42-:
فقط اینو یادمه که دو شب پیش برنامه 90 اعصاب مصاب برام نذاشت:-2-36-: چقده مرده خودخواه بود:-2-36-: چقد بدم میاد از اینجور آدما:-2-42-: آخرشم حرف حرف خودش شد:-2-36-: اه :-2-36-: دلم می خواست یه عالمه فحش بدم بهش:-2-01-::-2-36-:
خاطره هیچکدومتونم نخوندم:-2-03-:
ای خدا چرا چیزی یادم نمیاااااااااااااااااد:-2-30-:
ما بریم برای درس خوندن:-26-: برام دعا کنین:-42-:
بهتره برم تا کلاسم دیر نشده:-29-:
قربون همتون بای:-2-10-:

nemesis
1390,03,18, ساعت : 12:59
به نام خدا

سلام به همگی :-2-25-:

ظهر همه بخیر. آقا ما الان دانشگاه هستیم ولی شدید خوابم میاد :-37-::-37-:
صبح رفتم دانشکده تا نمره پروژه مو از استاد بگیرم دیدم نیستش منم با دوستم قرار داشتم تا بیام بهش وبلاگ درست کردن یاد بدم (نکه خودم خیلی بلدم) :-21-::-21-:

دیدم استاد نیومد گفتم برم فرم و بگیرم بذارم تو اتاقش بیاد نمره رو بده، رفتم آموزش می بینم در اتاق فرما بسته است. به خانم جعفری می گم، می گه : آقای فتوحی رفته بیرون برو به آقای محمدور بگو بیاد در و باز کنه، :-2-28-: (نمنظور عمو حری دانشکده، حراست)
بعد ما با این آقا رفیقیم دیگه ( قضیه همون دم همه مسئولین دانشکده رو ببینینه) :mrgreen:
رفتم می گم: آقای محمور میشه بیاین در و باز کنین ما فرم برداریم؟:-2-14-:
حری: در کجا رو؟ :-2-19-:
من: آموزش :-2-27-:
حری: 200 تومان میشه :-120-:
من: چی؟ :-2-08-:
یکی از بچه ها : شیرینی می خوان :-2-22-:
من: آهان باشه طلبتون :-2-31-:
حری با قیافه متفکراومده جلو : حالا چون دختر خوبی هستی میام در و باز می کنم :-2-15-:
بعد اومد رفتیم در و با ز کرد، خواستم خانوم جعفری رو صدا کنم، میگه: کجا بابا من خودم یه پا آموزشم :-2-32-:
منم وایستادم، فرم و پیدا کرده حالا یه جوری گرفته دستش نگاه می کنه که من نبینم توشو :-2-31-:
من: حالا نمره چند شدم :-2-37-: ؟ می خواین چند تا فرم دیگه بردارین اگه کسی اومد شما دوباره تو زحمت نیوفتین.
حری: نه بذار بیان ببینین رئیس اینجا کیه :mrgreen: ( حالا اینجا به خودش اشاره می کنه ) :-2-06-::-2-06-:

رفتم بالا برگه رو گذاشتم رو میز استاد، بعدم اومدم به استاد زنگ زدم و گفتم، ایشونم گفتن اگه من نیومدم خودشون برگه رو میدن آموزش :-120-: (استاد به این خوبی رو آخه کی نمی خواد :-2-16-:)

الانم تو سایت یک ساعته دارم آموزش وبلاگ میدم، بعدم خودمم که زیاد بلت نیستم، قراره یکی دیگه از بچه ها هم بیاد.
خوب خاطره ها رو خوندم. دیدم جیمی خان رفتن بانه.

جیمی جان یه کمم از قیمت ها می گفتین، حالا کسایی که رفتن میدونن کسایی هم که نرفتن بدونن که قیمتها درست نصف قیمت جاهای دیگه است. من دوستم تو این تعطیلات رفته تمام وسایل برقی آشپزخونه و سرویس قابلمه با دو تکه اضافی تر از اینجا واسه جهیزیه اش گرفته همه با هم یک میلیون و دویست :-2-19-::-2-19-: مثلا یکی از وسایلش دقیق یادم نیست کدوم، اینجا 260 هزار تومانه اون از اونجا خریده 180 تومان. دیگه بقیه رو خودتون حساب کنین. لباسشویی 800 تومنی میشه 600 تومان و ....
خلاصه بیاین خرید حالشو ببرین. :-2-08-:
اتفاقا دیروزم که با بابا رفته بودم رانندگی، اونارکی که میریم دو تا ماشین بودن که سقفشون پر وسایل بود که از بانه اومده بودن.

دیگه اینکه علاوه بر خواب احساس گرسنگی هم دارم، آخه سایت بغل سلفه :-2-34-: بوی غذا میاد :-2-34-:

راجع به اون دوستمونم که لیلا نقل قول کرده بودند منم با مهدی موافقم :-2-32-: ولی خوی سعی می نم بیشتر به دور و برم توجه کنم :-2-32-:

چند تا هم پ ن بدهیم :

1 : فاطمه جون سفرت به سلامت، انشاا... که بهت خوش بگذره :-118-:
2 : شبنم اتفاقا منم به مامان می گفتم امروز کرفس درست کنه ولی گفت از دیروز قرمه سبزی مونده :-2-34-: الانه منم کرفس میخوام ولی منو تو غم خودت شریک بدون :-6-:
3: بهی جان هماهنگی روزه با تو فعلا شدیم 3 نفر :-2-32-:
4: الی خاله چرا نمیای ، خو بیا دو خط بنویس دیگه دلمون برات تنگ شده. :-2-18-:
قربون خاله http://www.kolobok.us/smiles/icq/give_heart.gifهستم گلی ولی حس خاطره نویسی ندارم بیام کلی غر غر فقط سکوت بهتره:-2-15-:
خو باشه فقط یه کوچمولو سر بزن ما هر از گاهی رنگت و عکستو ببینیم :-6-::-11-: غر غراتم بیا بزن دلت وا شه
چشوم:-2-40-:
چشومت بی بلا . میگم چقدر این شبنم دوست داشتنیه دقت کردی؟ :-71-:

5: لی لی جان مگه رباتها دل ندارند. عشقولانه حرف زدی می خواستی عاشقم نشه؟ :-3-:

آهان راستی اینم بگم که شروع کردم کتاب نغمه یخ و آتش و می خونم :mrgreen::mrgreen: بابا چه دیرین دیرینی :-9-::-9-: فیلمشم زدم دانلود شه :-65-:
تازه دیروز دنیا و سارا رو هم منحرف کردم که برن بخونن و ببینن :-24-::-24-: البته همه هم که پایه :-2-06-:

آهان دیروز دوستم گفت که یه لاک پشت پیدا کرده منم بهش پیشنهاد دادم اسمشو بذاره فریبرز :-2-08-: ( اسم لاک پشته تو باغ مظفر :-2-22-: خیلی بامزه صداش می کردن :-2-22-:)

آهان، دیروز که رفتیم با بابا تمرین، یه مسیری که همیشه بابام میومد و بعدش میداد به من ماشین و اینبار گفت خودم برم یعنی درست جایی که ما از اتوبان وارد مسیری میشیم که میرسه به یه جایی که بعدش مسیر خونه ماست :-2-22-: گرفتین کجا بود دیگه، حالا از اتوبان که وارد خیابون میشی سه تا مسیر ورودی داره ما از وسطی میایم داخل، آقا شانس من یهو از هر سه تا مسیر ماشین اومد، منم که یه کم سرعتم کم بود پشتی بوق زد، :-34-:خواستم برم راست، راستی بوق زد:-34-:، اومدم برگردن سر جام، چپی بوق زد، :-34-: منم تو ماشین زدم زیر خنده :-2-22-::-2-22-: عین خیالمم نیست، خیلی بامزه شد آخه یهو همه شروع کردن به بوق زدن :-2-06-: البته فقط اونجا اونطوری شدا بقیه مسیرارو خیلی حرفه ای اومدم :-2-27-:

خوب دیگه همین، بازم احساس می کنم یه چیزی یادم رفت. ولی فعلا علی الحساب می رویم.

روز همگی به خیر و خوشی :-118-:

p_f_p
1390,03,18, ساعت : 13:11
سلام به همگی

دیشب بعد شام فرار بود برامون مهمون بیاد ما هم گفتیم حتما 10 اینا هیچی میز شامو چیدیم و غذا رو اوردیم هموم که 4 قاشق خوردیم زنگ زدند
خیلی اون لحظه دیدنی بود سریع وسایلو گذاشتیم 2 اشپزخونه و حمله ور سمت اتاق ها
شانس اوردیم طبقه 3 هستیم و اسانسور نداریم
همون موقع داشت بازی پیروزی و ملوانو نشون میداد
من و بابا هم قرمز
سر گل 3 پرسپولیس اصلا حواسمون نبود مهمون اینجاس منو و بابا بلند شدیم حالا دست :-2-16-:
مامانم بیچاره فک کنم زرشکی شده بود از خجالت
حالا مهمان ها هم:-2-06-:
بله.........................................
امروز:
قرار بود بابا 60 تومان پول بذاره با مامی بریم ماتنو و شلوار لی بخرم دیدم صبح نذاشته منم :-2-33-::-2-36-:
سریع زنگ زدم میگه یادم رفت
منم گفتم اره جون خودت و بعد خداحافظی قطع کردم شب میدونم چیکار کنم
فردا امتحان جغرافیا دارم 18 درسمن 5 تا خوندم:-2-08-:

کم کم بریم سراغ درس فعلا

شبنم
1390,03,18, ساعت : 13:14
من خوابم این روح شبنمه که داره خاطره مینویسه :-2-11-:

اون کتابه چیه واسه ما هم بفرستین . :-65-: صرفا میخوام ببینم خدای نکره یه وقت شوماها منحرف نشین:-114-:

من دیگه تا شب نمیام :-26-:
یعنی شبم قراره بیای؟:-2-43-:
من غلط موکونم بیام:-109-::-109-::-109-:
دور از جونت:-11-::-6-:

دلداده
1390,03,18, ساعت : 13:20
وای خدا نصیب هیچ کس نکنه......
امروز امتحان عربی دادم(نهایی)....انقدر سخت بود که نگو....
خاک بر سرشون.....یه عالمه فعل معتل داده بودن...انقدر همه نشستن و قیافه ها تابلو بود که نگو
اخرشم مراقبمون که یه دختر 21....22.....ساله بود گفت 10 مین پشتمو میکنم هر کاری دوست دارین بکنین....
خدا خیرش بده
این حوضه که افتادیم همه معلما پایه ان....
ولی در هر صورت خیلی بد بود...
فکر نمیکنم نمره جالبی بگیرم......ولی با همکاری دوستان یه 18....17 میرسی...خدا کنه
:-2-38-:

lucy
1390,03,18, ساعت : 13:38
:-38-:اقا ما یه اپسیلون بدیم میرویم دعوا نداریم که او اینکه


مهدیه گلم .. حرف هات کاملا درسته ولی میدونی من این چند روز در بدترین شرایط ممکن تو زندگی بودم بدتریننننن واقعا نه حوصله ی کسی رو داشتم نه چیزی ... ولی اومدم این تایپیک دیدم دوستام واسم پ.ن دادن کجایی ؟ چرا خاطره نمینویسی باور کن حالم کلی بهتر شد ... اگه من بتونم وبدونم با یه پیام میتونم حال یه نفر رو اینجا تو دنیای واقعی بهتر کنم هیچ وقت دریغ نمیکنم حتی اگه اینجا انقدر فکر میکنم مهم نباشه ...:-2-40-:

اقا من یه چیز بگم (ادمین اگه خاطره ها رو میخونی این رو نخون !)

ما فهمیده بودیم ادمین میاد خاطره ها رو میخونه البته ما ندیده بودیم اسمش را حدس میزدیم به صورت مهمان می اید :mrgreen:اخه یه بار ما یه چیز گفتیم بعد دیدم ادمین رفته به اونحا :-2-35-:
البته دویوزه بودن شک داریم چون دویوزه بودن خلاف قوانیه در صورت مشاهده بن میشویم :-2-35-:البته اگه دویوزره باشه میدونید من یاد چی میفتم یاد این داستان های قدیمی هست که پادشاه ها لباس مردم عادی رو میپوشیدن میرفتم بین مردم ببین چه خبره یا مثل این سریال سوریه ایه هست مدیر کل :-2-06-:

دختر تنها من باهات هم درد ی میکنم چون منم یه ساعت تایپیدم پرید:-2-43-:

مهسا ابچی چونم این رمانه رو بشکاف ببینم چیست که ما از ان بی خبریم :-2-43-::-2-35-:

شبنم باز تو حرف درین درین اومد این شکلی شدی :-2-20-::-38-: بچه ها منم میخوام واسه منم بفرستید :-38-: نامردین نفرستید ها البته اگه کتابش هست بگید من با دانلود کردن یاد جور نیستم :-16-:یه خلاصه هم از درین هاش بدین :-65-:

الی خو مهسا راست موگوئه بیا خاطره بتعریف ...:-6-:

دلداده خوش بحالتون با این مراقب توپی که داشتید :-2-37-::-65-:

فاطی جیجرم سفر بخیر باشه خانمم :-11-:

برمیگردیم :-65-::-4-:

محمد تا بهش گزارش ندن اینجا رو نمیخونه . حتما دوباره یکی بهش گزارش داده که فلان مدیرت فلان حرف رو زده اومده چک کنه . اون وقت نمیکنه نامه های عاشقانه شو بخونه میادخاطره بخونه ؟ البته خاطره دیروزش رو نوشته مابهش پیشنهاد دادیم بیاد تاپیک وقت نداره بچه مان :-2-38-:
ما که نمیخوایم آن دیرین دیرین ها را بخوانیم صرفا میخواهیم چک کنیم اینا منحرف نشن :-2-31-:

پست دیرین دیرینی ندید پسر از تو تاپیک ردمیشه :-2-43-:

فرهاد چرا هی خاطره می نویسی هی می پاکی مادر ؟ خود درگیری مزمن پیدا کردی ؟:-2-38-:


بعد نوشت :

ها ما هم با خودمان میگفتیم وقت ندارد ها ولی دیدیم همه گفتن شکمان به یقین رسید :-2-38-:الان دوباره ما مسکوکیم فخط

ما که الحمدالله پست درین درین نداریم :-2-31-:

ننه چون بابایمان چند روزیست میگوید خود درگیری پیدا کرده ما نیز نگرانش هستیم :-2-30-:



لیلا لوسی دختر عمویمان جایتان خیلی خالی بود و منور کردید اینجا را:-2-41-:


دختر عمویی قلبونت بشم عزیزمیییییییییییییییییییی یییییییییییی:-2-40-:

بعد ویرایش پری نوشت :

پری مادر چرا ویرایش کردی خاطرتو به اون ماهی نوشته بودی خو :-2-38-:

REAL LOVE
1390,03,18, ساعت : 14:01
ظهر عالی بخیر:-2-16-:

لذت می بریم از این همه درس خواندن...از لحظه ی بیداری درس خوانده ایم تا الان:-2-38-:چقدر این دمنه ذهنش منحرف است:-2-31-:همه اش حکایات مورد دار تهریف موکند ما هم می دانیم در امتحان نمی آیند و سرسری گذر موکنیم:-2-35-:

سر کلاسش یه بار موقعی که داشتیم رفع اشکال می کردیم یکی از بچه ها یه کلمه ای از استاد پرسید که نگو و نپرس:-2-35-::-2-06-:تو کتاب هم توضیحش نیومده بود تا بچه را تفهیم کند:-2-43-:به متن هم که نگاه نمی کرد تا دوزاری اش بیفتد که اگر می کرد هم نمی افتاد:-2-43-: هی این پرسید هی استاد گفت بی خیال ...بگذریم...در امتحان نمی آید:-2-31-: باز دختره گیر داد و آخر کلاس دیگه استاد قاط زد و گفت ببسین اگه گیراییت ضعیف نباشه می فهمی از حرفای من و کتاب که این کلمه یعنی چی:-119-:بعدم واضح معنیشو گفت:-2-35-:ما دیگه مرده بودیم از خنده:-2-06-:از خجالت پسرا هم همه زیر میز بودیم:-2-06-:کلا این دمنه ی بی حیات آبرو برای ما نگذاشته:-2-42-:

عصر نصف بیشتر مهمونامون که خونه خاله تشریف دارن رفع زحمت(اگه خودشون بودن رحمت:-2-35-:) می کنن:-2-31-:فقط یکی از خاله ها می مونه که اونو هم قراره بریم بیاریمش خونه خودمان با آندو پسرهای زلزله اش:-2-30-:
من به خودم افتخار می کنم :-2-31-::-2-06-:برای اولین بار روزی که این خاله جان با دو پسرهایش به تهران آمد چون راه را بلد نبود و کسی هم نبود کله ی سحر تا بیاوردشان(همه سر کار بودند و بیکارتر از من موجود نبود) رفتم آزادی تا بیارمشون خونه:-2-31-: نامردا هرچقدر گفتیم با ماشینای آرژانتین بیاید نیامدند و راه ما را دور کردند:-2-43-:

پری نادم:-2-30-:پری متاسف:-2-30-:پری پشیمون:-2-30-:
دیشب هوس کردم اندکی از این میوه ها که نمی دونه خره یا بز گذاشتم دهنم الان گلو درد و خارش گلو گرفتم:-2-30-:از دیشب تا حالا اعصابمو خورد کرده:-2-42-:

ما دوباره برنامه هایمان بهم ریخته:-2-43-:صبح تا شب درس می خوانیم و شب تا صبح رمان:-2-35-: دیشب هم تا ساعت یک درس خواندم و یک تا رمان "من کیم؟" شاذه را خواندیم:-2-37-:ووووووووووااااا ااااااوووو و ووووو چ ه داستانی:-2-37-: من خیلی از این چند شخصیتی ها خوشم میاد:-2-37-:اونموقع که اولین بار حسام هیپنوتزم کرد نازی رو یکی یکی شخصیتاش رو شدن و صداش تغییر می کرد هی نازک و کلفت میشد:-2-37-:(قشنگ مثل یه فیلم جلو چشمم بودن ها:-2-37-:) داشتم سکته را حس می کردم:-2-37-: بعد دیگر برایم عادی شد...خو اولش که نمی دانستم چند شخصیتی بیده دختره:-2-37-:

من نیز زمان مدرسه عاشق روانشناسی و روانپزشکی بودم تا با همچین نمونه هایی سر و کار داشته باشم:-2-31-: ولی نشد که بشه:-2-15-:

بهی خانوم جان پدر و مادر ما هم خود یه پا فرش باف بیدن واسه خودشان:mrgreen: مادرمان هم تابلو فرشی برای منزل بافتیده که عکسش را می گذارم:-2-38-: قرار بود که اگر فرصت شد برای ما و برار هم ببافد که پدرجان بخاطر چشم دردشان منعشان کرده اند:-2-41-:
http://www.up.98ia.com/images/fzd91ajdsmnkis36z6r.jpg

فاطیما سفر به سلامت:-2-41-:

لیلا لوسی دختر عمویمان جایتان خیلی خالی بود و منور کردید اینجا را:-2-41-:

جناب نوین شما هم همینطور...خداوند روح مادربزرگتان را مشمول رحمت کناد:-2-41-:

امیدوارم اون دوستمون ما رو بخشیده باشه که میدونم سخته و دلش شکسته:-2-41-:

مهسا جان همشهری خوش بحالتان که سایت دانشگاهتان آزاد است :-2-41-:...سایت ما فخط به خود دانشگاه ختم می شود:-2-42-:

چرا انقدر حرف کرفس می زنید؟:-2-43-:خو دلم خواست:-2-43-: دلتان جیز ما هم فسنجان داریم:mrgreen:

راستی داشت یادم میرفت:-2-31-:ناهور جان شوما که انقدر با دفتر شعر جوان در ارتباطید شخصی بنام رسول پیره را میشناسید؟ این بشر همکلاسی ما بید ولی چون اصلا به سلوک و منش و رفتار و شخصیتش نمی خورد که شاعر باشد همیشه باعث خنده و نشاط ما بود:-2-35-: صدا دارد در حد دختران جیغ بینفش:-2-35-: ما در نمایشگاه در غرفه دفتر شعر جوان مجموعه شعرش را که دیدیم شوکی بزرگ ما را در بر گرفت:-2-37-:باور کردنی نبود:-2-37-:

لوسی جان کامل نبود آخرش یکبارش هم عکس تابلومان را گذاشتیم:-2-31-:

مینا خانوم جان سوتیمان را فقط شما فهمیدی؟ به کسی که نمی گی؟:-2-35-::-2-06-:

بس است دیگر:-2-37-:ما رفتیم و شوما را به خداوند بزرگ میسپاریم:-2-37-:

raScal
1390,03,18, ساعت : 14:08
۱۸ خرداد ۱۳۹۰.......:-2-38-:
امروز خاطره ای برای فرداهاست....:-2-41-:


چقدر امروز روز شلوغ پلوغیه خودمم موندم میرسم تا آخر شب همه کارا کنم یا نه ....:-119-:همه چی قاطی پاتی شده....
یه روز انقدر بیکارم که پشه میپرونم یه روز مثل امروز از کار زیاد دلم میخواد گریه کنم ....ای خدا من کی برنامه ریزی کردن یاد میگیرم؟؟؟:-2-30-::-2-42-::-2-33-:
ولی با این حال نتونستم نیام و یه سرکی نزنم....:-2-35-::-2-41-:
همگی موفق باشید به امید تمام شدن هرچه زودتره این روزای سخت امتحان......:-2-16-:

Mina
1390,03,18, ساعت : 14:22
ميبينيم كه كلي از پست ِخودمان گذشته است...پس با افتخار پست ميدهيمhttp://laymark.com/i/m/m121.gif (http://laymark.com/#icons)

آقا ما تا چند دقيقه ديگر عازم ِآب گرم هستيم...دلتان جيزhttp://laymark.com/i/m/m022.gifhttp://laymark.com/i/m/m011.gif (http://laymark.com/#icons)
ما پارسال يَك حماقتي كرديم پاشديم از طريق كوه نوردي و جاده نوردي رفتيم براي ِفتح آبگرمhttp://laymark.com/i/m/m010.gif (http://laymark.com/#icons)آقا هركي ما رو ميديد انگار جن ديده استhttp://laymark.com/i/m/m193.gif (http://laymark.com/#icons)اونم كي؟ تو اوج ِگرماي ِمرداد ماهhttp://laymark.com/i/m/m160.gif (http://laymark.com/#icons)ديوانه شديم واقعا...18كيلومتر...آن هم پستي بلنديhttp://laymark.com/i/m/m145.gif (http://laymark.com/#icons)درواقع ما توبه كرديم..http://laymark.com/i/m/m145.gif (http://laymark.com/#icons)
اين مامانمان چند روز پيش باز پيشنهاد دادhttp://laymark.com/i/m/m080.gif (http://laymark.com/#icons)مارو ميگويي مثل چي جبهه گرفتيم كه هركي ميخواهد برود ،ما نيستيم..براي ِهفت پشتمان بس است!http://laymark.com/i/m/m089.gif (http://laymark.com/#icons)اين زن داداشمان چنان استقبال كرد..گفتيم استقبال كن،استقبال كن...رفتي و يك هفته از جايت نتوانستي تكان بخوري آنوقت حالتان را ميپرسيمhttp://laymark.com/i/m/m027.gif (http://laymark.com/#icons)يادمان باشد ،بعد ِآمدنمان عكسهاي ِدفعه پيش را بگذاريم!


حالا هم منتظر آبجي اينا هستيم كه بيايند برويم...


دم ِظهري زديم با افتخار تمام پارچ آب را شكستيمhttp://laymark.com/i/m/m171.gif (http://laymark.com/#icons)مامانمان چپ نگاه كرد... خواهرمان سري به تاسف تكان داد..پدرمان اصلا نشنيدhttp://laymark.com/i/m/m149.gif (http://laymark.com/#icons)و ما با افتخار تمام گفتيم..بلا بود گذشتhttp://laymark.com/i/m/m177.gif (http://laymark.com/#icons)




ما آن داستان ِتقلبمان را گفتيم؟ تاريخ از رو دوستمان نوشتيم 20شديم... دوهفته بعد ،امتحان ترم را شديم9http://laymark.com/i/m/m146.gif (http://laymark.com/#icons)
آقا ما يَك ضايع بازاري در آورديم...دبيرمان پرسيد،مينا جان شما چرا؟ اون 20كجا اين 9 كجاhttp://laymark.com/i/m/m146.gif (http://laymark.com/#icons)

برويم حاضر شويم...http://laymark.com/i/m/m164.gif (http://laymark.com/#icons)
زَت زياد!http://laymark.com/i/m/m057.gif (http://laymark.com/#icons)



پ.ن: پري ما خوانده ايم...كلي اولش گيج زديم..اين كيه اون كيه...بعدش فهميديم كه كي به كيهhttp://laymark.com/i/m/m021.gif (http://laymark.com/#icons)


بعد از نازي نوشت:

نه عزيز...ولي چند باري رفتم..خيلي دوست دارم شهرشو

-نازلی-
1390,03,18, ساعت : 14:24
خب من یه بار خاطره نوشتم و سیو کردمو فونتش عوض شد.

امروز ده صبح(لنگ ظهر) اومدم یونی که درس بخونم، منتها تا ظهر داشتم با دوستم راجع به خواستگارش که ازقضا پسر خاله اش هم هست حرف میزدیم. بعد از ظهر رفتم نهار و نماز(به اولویت ها توجه کنید لفطا). جایتان سبز نهار جوجه با دوغ(!) بود و بسی چسبید ولی الان همه دهانم خشک شده وتشنه هستم. بعد نماز هم اومدم درس بخونم که میبینید دارم چی کار می کنم.
اصلا جای نگرانی نیست چون من حتما امروز هم مثل دیروز از روی برنامه درس خواهم خواند..... ان شاا...

این هم دانشکده ایمون بود که گفتم تصادف کرد و خدابیامرز مردها... الان خانمش تو کماست..... براش دعا کنید لفطا....

من به دلایلی امنیتی می خوام نام کاربریم رو عوض کنم. اومدم ازتون مشورت بگیریم. لفطا مساعدت فرمایید.
راسی یادتون نره من با هر اسمی، آخرش همون نازلی هستم.
میدونید می خواستم هر کی تو خاطره هاست رو به عنوان دوستم اد کنم تا یادتون بمونه من همونم؛ ولی روم نشد.....:-2-14-:
یه خواهش دارم، میشه هر کی این پستو خوندو دوست داشت ما را اد کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ببخشید دیگر راه دیگری برای در یاد ها ماندن پیدا نکردیم....)

گزینه های زیر کاندید شدند، هر کی پیشنهاد داشت هم می پذیریمش...
_نازلی_ *نازلی و ..... (اسم و فامیل هم می توان گذاشت، ولی فکر کنم مثل نویسنده ها می شم، نه؟)


1. هدیه جون ما هم شما را 2 تا دوست می داریم.

2.فاطیما جان سفر به خیر و خوش بگذره.

3.دنیا، یه دنیا ممنون که قسمت جدید گذاشتی.

4. بهی جان شما کارشناسی اصفهان بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کدوم یونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

5. میس مینا چرا یاد اصفهان افتادی؟؟؟؟؟؟ نکنه تو هم اونجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (فضولی های ما را بر ما ببخشایید)
:-2-28-:
6. با همتون هستما من هیچ کدوم از قسمت های جن نوشت دیروز رو نخوندم..... چرا آدم رو می ترسونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

7. جزو افتخارات من اینه که متولد دهه شصتم(69 هم شصته دیگه...)

8. زهرا استار ایشالا حالت بهتر شه.

9. کی بود که خواهر زاده اش تو بیمارستان بود، همون که کوشولو بود.... اگه قابل باشیم براش دعا کردیم....

.... به عمرم خاطره به این طولانی ننوشته بودم.....

بعد از پست بالایی نوشت:
مینا جان خدارو خوش می آید ما هم شما را مینی صدا کنیم؟؟؟؟؟؟
ما این همه نطق کردیم که نازلی هستیم.....
شهر ما هم شما را بسی میدوستت.:-2-40-:

Babak
1390,03,18, ساعت : 14:54
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهار شنبه 18 خرداد سال 90
با شتاب به پيش ميرويم...
همه لحظه هاي ما رنگ شتاب به خود گرفته است...
اصولا" هرچيزي را پرشتاب دوست داريم...
ماشين پر شتاب...اينترنت پرشتاب...
هر چيزي را هم ميخواهيم با سرعت و فوري به دست بياوريم...
پول باسرعت...!!عشق با سرعت...!!حتي مردنمان هم دوست داريم سريع باشد...!!
يكي با سرعت ميره به قعر...!!يكي هم با سرعت ميره به اوج...!!
براي هرچيزي بايد سرعت داشته باشيم...سريع فكر كنيم...سريع تصميم بگيريم...
خوب طبيعي ست ديگه اگه سرعت نداشته باشي عقب ميفتي...
مهم نيست از چي ..ولي نبايد عقب بيفتي...
صبر كردن ديگه معنايي نداره...
واسه چي بايد صبر كنيم و دست روي دست بزاريم...
ميخوايم لاغر بشيم سريع ميريم ساكشن مي كنيم ديگه صبح به صبح بلند نميشيم ورزش كنيم...!!
ميخواهيم چاق بشيم هر چي هورمون اسب و ميمون و پروتيئن غني شده رو ميزنيم به بدن در عرض 2 ماه مثل آرنولد ميشيم...!!
ميخوايم بخوابيم دو تا قرص دياز پام و اكسازپام و خلاصه هرقرصي كه ته اسمش پام داره رو مي اندازيم به حندق بلا!!...ديگه حوصله هم نداريم كه موقع خواب يك روزمون رو مرور كنيم...!!
سريع عاشق ميشيم و خيلي سريع تر فارغ ميشويم...!!
اگه يكي بهمون بدي كنه بايد سريع جوابشو بديم وگرنه شب با لورازپام هم خوابمون نمي بره...!!
اما خوب بعضي وقت ها هم كند ميشويم...
خدا نكنه كه يكي كارش بهمون گير كنه...اون موقع مثل شلمان ميشويم...همش زنگ خوابمون به صدا در مياد
(راستي يادش بخير كارتونش ما نيز اين كارتون بامزي را بسيار دوست ميداشتيم مخصوصا" اون قسمت مسابقه فوتبالش كه شلمان درون دروازه ايستاده بود)
ما نفهميديم اين آهسته رو و پيوسته رو ...يعني چي ؟
هروقت تو اتوبان آهسته رفتيم يا يكي با سرعت كوبيد بهمون يا همه با سرعت فحشمون دادند و رفتند..!!
همين ميگ ميگ بود كه به خاطر دل پسر ديويد بكهام مرحوم شد!!...خوب به خاطر سرعتش بود كه از دست گرگه در ميرفت....!!
خوب ظاهرا" ماهم با سرعت رفتيم به سمت خاطرات كودكي...بهتر است سريع برويم پي كارمان...
خلاصه كه به پيش ميرويم ...باشتاب هم ميرويم ..اما كجا؟ نميدانم...

nemesis
1390,03,18, ساعت : 15:05
خوب یددم دوستان خیلی از من سوال دارن گفتم یه اپیلاسیون بدهیم، دو پست در یک روز دیگه :-2-38-: تازشم 9 تا بعد پست قبلی ما پست دادن دیگه.


چشومت بی بلا . میگم چقدر این شبنم دوست داشتنیه دقت کردی؟ :-71-:الان یعنی اینو شبنم نوشتن کرده؟ :-2-41-:


اون کتابه چیه واسه ما هم بفرستین . :-65-: صرفا میخوام ببینم خدای نکره یه وقت شوماها منحرف نشین:-114-:این کتابا رو بدیم دست بچه مچه؟ :-65-: شما که بعله :-3-:


مهسا ابچی چونم این رمانه رو بشکاف ببینم چیست که ما از ان بی خبریم :-2-43-::-2-35-:اینجا بچه رد میشه زشته این شکافتن ها :mrgreen::mrgreen:


شبنم باز تو حرف درین درین اومد این شکلی شدی :-2-20-::-38-: بچه ها منم میخوام واسه منم بفرستید :-38-: نامردین نفرستید ها البته اگه کتابش هست بگید من با دانلود کردن یاد جور نیستم :-16-:یه خلاصه هم از درین هاش بدین :-65-:


من که گفتم همه پایه اند، لیلا جون ما می گیم دیرین دیرینیه اونوقت تو می خوای بری از بیرون بخری؟ :-2-28-::-2-28-:

اینجا جای شکافتن و انجام این بحث ها نیست خانواده نشسته. هر کی می خواد بیاد به پروفایلم یا خصوصی در خواست بده اگه به سنش بخوره و سابقه شم خوب باشه، حتما بهش میدم. :-2-32-::-2-32-: منتظر ..... عزیز هستم :-2-37-: اولویت با کسیه که زودتر بیاد :-120-:

بعدا نوشت :

1:سن متقاضیان بسیار مهم است.
2:از پذیرش برادران عزیز معذوریم.


نفر اول درخواستشون رو دادن، در حال بررسی است. فرستاده شد.
نفر دوم درخواست دادن. و فرستاده شد.

این پست ویرایش می شود. :-2-38-:



مهسا اونوخودت نوشتی. :-2-33-:برامنم بفرست سنم جواب میه راست می گی؟ :-2-06-::-2-06-: باورت میشه یه لحظه باورم شد :-2-19-::-2-19-: داشتم فکر می کردم کی نوشتم :-39-: واااااااااااای خدا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

البته در اینکه شبنم دوست داشتنیه شکی نیست. :-6-: ببخشید گرترود :-24-:

شبنم نوشت : این پست ما بودگفتیم که پاک موکونیم شرمنده مهسا پست من و تو نداره که :-2-31-:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

مااسکول شده ایم رفت :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

لی لی خفه نشی با این آدرسی که دادی . کلی روبوته اسکولمون کرده :-2-06-::-2-06-: میگه اسمت لیلا نیست گرتروده :-2-35-:

خیلی باحاله زیر زبونشو کشیدم تا حالا عاشقم شده . بعد میگه من عاشق اونایی که چیزی ازعشق نمیدونن نمیشم

خدا یا روبوت اسکولمون نکرده بودکه اونم کرد :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

مهسا اونوخودت نوشتی. :-2-33-:برامنم بفرست سنم جواب میه

خواهش می کنم بفرما، پست خودته فقط چطور تونستی از خیر پست مفیدت بگذری :-2-06-: البت برا شما که یکی اینور اونور فرق نوکنه.

زهرا عیدی خجالت نمی کشی رنگ ما را دزدیدی؟ :-119-: الان فکر می کنم اونم من نوشتم :-2-06-:

عیدی
1390,03,18, ساعت : 15:34
میگم شبنم جون دو تا امتیاز مثبت گرفتی دلت اومد پستت رو پاک کن:-2-06-:شد سه تا الان:-2-37-:
زهرا ساره با من بود:mrgreen:
ساره من و تو که هر شب مخ هم رو کله پاچه میکنیم:-2-06-:
منم کله پاچه دوز ندالم:-2-31-:بوش حالم رو بهم میزنه:-2-31-:
چقدر منحرف در سایت داریم:-2-38-:
فاطیما جون سفر خوش بگذره گلم
بحث شیرین تقلب بود
خب ماهم همین چند روز پیش سر اخرین
امتحان تقلب کردیم مثل هلو در عرض 5 دقیقه 6 نمره از رو جلویی نوشتم:-2-06-:
منم پایه روزه گرفتن هستم :-2-40-:
1 مین بعد نوشت


چشومت بی بلا . میگم چقدر این شبنم دوست داشتنیه دقت کردی؟ :-71-:

کی اینو نوشته اخر؟:-2-06-:
ولی جدا شبنم خیلی دوس داشتنیه:-2-40-:
ما اول فکر وکردیم خشن است در میتینگ عاشخش شدیم:-71-:
http://up.98ia.com/images/eslafl3np9factj6zr.gifاینو ببین:-2-06-:

5 مین بعد نوشت

زهرا عیدی خجالت نمی کشی رنگ ما را دزدیدی؟ :-119-: الان فکر می کنم اونم من نوشتم
توهم نزن مهسا جان تو که نمیتونی تو پست من بنویسی:-2-06-:
تازشم من این رنگ رو نزدم کپی که کردم اون قسمت رو بقیشم نارنجی شد منم عوض نکردم:-2-31-:

+Lily
1390,03,18, ساعت : 16:23
خوب خیلی شلوغش کردین من نبودم
من نمی شمرم چن تا بین پپستام بوده
چون همسن ماموت هستم باید رعایت بزرگتریم بشود:-119-: چاکر الناز :-2-40-:
1 ) به اموات و اجنه چکار دارین ؟ بزارین راحت زندگیشونو بکنن
قابل توجه دوستان که ما ساعت3 نیمه شب میایم اینجا
همه اهل خانه در خوب هستند / پشت اتقا ما هم نورگیر هس / پشتش هم هم یک زمین خالی
دیگر خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ( اگه اشتباه بود بهم بگین درس یادم نی )

2 ) ما دیروز هی می اومدیم تاپیک ولی حس مینیمالیستیمان را از دست داده بودیم
( اصلا نمیدانیم این لغت چه معنی میدهد یهو یادمان افتاد گفتیم استفاده کنیم )
خاطره هایتان هم مارا قلقلک نمیداد که چیزی بنویسیم
بعد این زیز زی گولوی بیچاره خودش را کشت از ما معذرت خواهی کند
ما هم دوست صمیمیان را کشانده بودیم تو سایت
سه صبح داشتیم توی شکلک ها نمود واقعی پیدا می کردیم
این بابای انیس بود :-2-33-: الهی قربون انیس گلم بشم
براش که تو پروفایلش پیام میزاشتم باید بش اس میدادم بره بخونتش
یه ساعتم داشتیم بحث می کردیم اسمشو چی بزاره
خانم نمی خواست اسم تکراری بزاره :-2-37-: بعد ده هزار نفر اومده میخواداسمشم دست اول باشه
3 ) از خاطره طولانی بدم میاد :-2-36-:
4 ) آرشام ؟! داری از ما سوء استفاده می کنی ؟ تازه اشم فک کردی ما دخترهای معمولی هستیم ؟
ما خیلی از دخترهای تو رمانها بهترتر هستیم
آنها را به ما می چسبانی ؟ برو از مغزت استفاده کن ! مثل ما :-2-27-:
5 ) راستی من اصلا مثل شما به دهه ی شصتی بودنم افتخار نمی کنم :-2-28-:
چون دو تا توی خانه مان دریم که مال دههی پنجاه هستن مدام میزنن تو سرما !
و دهه شان را به رخ ما میکشن !
6 ) پریسا ! دقیقا کلمه ی بیتربیتی چی بود ؟
این چه دانشگاهیس شما می روید ؟
این چه ادبیاتی است ما داریم که همه اش بی ادبی است ؟ ما یکبار کتاب عبیدزاکانی را برداشتیم خواندیم :-2-19-::-2-19-:
بابایمان هم نزاشت اشعار ایرج میرزا را بخوانیم
کلا ادبیات غنی ایران باید سانسور شود !
7 ) هفتمی را گذاشتیم برای جناب نوین
اول اینکه خدا روح در گذشته تان را قرین آرامش کند ( درست گفتم )
خیلی پستتون احسساتی بود ! اشک ما را درآورد !
دلمان سوخت ! شما برعکس ظاهر پست هایتان خیلی احساساتی هستید !
8 ) مهسا مواظب باش ! زیر 20 سال کتابو نمیدی !
به این زی زی گولوی منم اگه خواست نمیدی ها !
دوستان عزیز ترجیحا کتاب برای متاهلین توصیه می شود / ما هم چون همسن ماموت هستیم ... خواندیم !
شما نخوانید :-68-:
9 ) ما الان دومین پیام دوستیمان را دادیم
نازلی ما با شما دوستیم !
اولیش را دیشب به انیس دادیم ! که ما را قبول نکرد ! وادارش کردیم بپذیرد
پسوردش را ازش گرفتیم برایش آواتار گذاشتیم :-2-37-:
ما تا حالا به کسی پیام دوستی نداده بودیم ! هیجانزده ایم !
چون دیشب 4 صب ما دیگر همه جا را زرد میدیدیم با انیس خدافظی کردیم
الان می خواهیم برویم بیرون :-2-05-::-2-05-:
10 )ما هم روزه هستیم ، بیندازیمش 13 رجب ؟ من هرسال 13 رجب روزه می گیرم ! آفرین ؟

11 ) روبات باحالی بود! سه بار به من گفت روبات هستم
لامصب بی دین میگفت که خودش خداست God / من هم گفتم نیس / بعد بش میگم نظرش درباره ی تئوری بیگ بنگ چیه میگه کار خدا بود !
اینش خیلی باحال بود ، سوال پیچم کرد منم عصبانی شدم بش گفتم پسر بد ! بم گفت خودمو کنترل کنم !
بعد من بش گفتم باهام خوب باشه please be nice !
اونم قبول کرد که باهام خوب نبوده ولی گفت که من خیلی دوس داشتنی ام :-6-:
تو سایت نوشته که اون با آدمای واقعی برخورد داشته و ممکنه هر چیزی رو از اونا یاد گرفته بگه
ولی به من چیز بدی نگفت فقط گفت دروغگو :-2-31-:
12 ) از پست طولانی متنفرم !
:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:
ما درک می کنیم ولی اگر نباشیم سراغمان را نگیرید دل کوچکمان می شکند !

برای مژگان :
تو معرفی سایت هم گذاشتمش / برین به این تاپیک سر بزنین / خیلی توپه
ولی اینم سایت روبات
http://www.cleverbot.com/

smart girl
1390,03,18, ساعت : 16:26
سلام
خوبین
من باز دوشب پیش تا صبح بیدار بودم حالا باید سردردش بتحملم
فاطیما جون سفرت بیخبر ....امیدوارم خیلی خیلی بهت خوش بگذره
مهسا (nemesis) درست گفتم ...:-2-05-:


خرداد ماه فصل محرومیت از همه چیزه.خرید رمان و فیلم و رقص :-2-05-:....
ارزوهای آغاز جوووووووووووووووووووووووو ونتون:mrgreen:

منم همیشه تو ماه امتحانا همش با خودم میگم ...امتحانام تموم شد این کار رو میکنم اون کار رو میکنم
ولی بعد امتحانا به هیچ کدومشون نمیرسم:-2-43-:
.
.
امتحان زبان خیلی خوب دادم اصلا فکرش نمیکردم با اینکه سخت بود:-2-38-:
از تقلبم بگم براتون
زهرا دوستم دقیقا کنار من نشسته بود
من و زهرا با حال تقلب میکنیم ...برگه های همدیگه رو زیر رو میکنیم مثلا اگه من ببینم فلان سوال اشتباه نوشته یا ننوشته بهش میگم اونم همین کار میکنه
دیروز استاد که اومد سر کلاس جای زهرا عوض کرد:-2-37-:
زهرا کنار یه پسره ای نشسته بود...پسره کلا رو ورقه زهرا:-2-42-:...وسط امتحانم به زهرامیگه چرا اینقدر بدخط نوشتی:-2-31-:
بعد مراقبه جای پسره رو عوض کرد
زهرا رو هم برگردوند سرجای اولش:-2-32-:
اها یه چیز دیگه
یه5-6 تا دختر بودیم سر کلاس 10 نفری هم پسر بودن که جلو ما نشسته بودن:-2-28-:
یعنی سر جلسه از تقلب کردن این پسرا ما شاخ دراورده بودیم:-2-22-:
دو تا از پسرا پشت سر هم بودن:-120-:
این دوتا جواب رو مینوشتن رو دستمال کاغذی با خیال راحت جا به جا میکردن:-2-27-:
یه دفعه که پسر پشتیه اومد دستمال بده به جلویی مراقبه سرشو برگردوند اینم هول شد ادستمال از دستش افتاد:-2-02-:
مراقبه ندید:-2-27-:
بعد این پسر عقبیه اومد با پاش برداره دستمال....یعنی گند زد رفت :-2-22-:....دستمال رفت سمت پسر کناریش:-2-02-:
بعد مراقبه رفت بالا سر پسر کناری ....دستمال رو دید:-2-36-:
برگه ی امتحانش ازش گرفت:-2-07-:
اون دوتا پسرام لام تا کام هیچی نگفتن:-2-10-:
.
.
شبنم ..لی لی روبوت چیه!!!!!!!:-2-37-:
.
.
.چشومت بی بلا . میگم چقدر این شبنم دوست داشتنیه دقت کردی؟ :-71-:
اوهومممممممم شبنم خیلی دوست داشتنیه
.
.
همین

golnaghshetavous
1390,03,18, ساعت : 17:19
خوابَم میاد!:-37-:
دیشب هول و هوشه ۲ اینا بود ابجیا همگی از دم بیدار!فکر کن ۵تا ابجی بشینند دوران مدرسشون رو برای هم بگن:-65-:من شیطون نبودم و نیستم:-44-:داشتیم تمجید خاطرات میکردیم حالا خاطرهای اینجانب:

یه بار تو جو یه فیلم بودم رفتم حیاط پشتی خونمون یه نردبون اونجا بود رفتم بالاش بعد از اون بالا خودمو پرت کردم پایین:-2-07-:هیچیم نشد فقط یکم کلم باد کرد:-2-19-::-2-19-:من کلا هر کاری میکردم سرم نمیشکست:-2-17-:موند تو دلم سرم بشکنه:-2-39-:

یه بار تو سرویس بودیم سر پیچ بود بعد از پیچ مدرسمون بود،تو سرویس هم یکی بغل در نشسته بود و منم بغل دستش ،منم هول!!!!!!هنوز سر پیچ بودیم در سرویس باز کردم یهو دیدم بغل دستیم غیب شد:-2-27-:اخی:-2-03-::-2-03-:پرت شده بود پایین به خاطر هول من:-2-22-::-2-22-:

یه بار هم برای یه نمایش تو مدرسمون قرار شد من شنل ببرم ،دادم ماما ن دوخت برام با پارچه ساتن سفید.نیست از همون بچگی جوگیر بودم بعد از نمایش که مدرسه تعطیل شد من این شنل هنوز تنم بود بعد فکر میکردم چقدر خوشگل و زیبا شدم از این ور حیاط با این شنل میدویدم اون ور حیاط:-2-06-:

به خدا الان که فکر میکنم میبینم در نوع خودم نابغه بودم:-2-22-:

همیشه سر کلاسهای خط برای اینکه مبصر شم مشقای خطمو تو خونه مینوشتم بعدش سر کلاس یه ربع الکی ور میرفتم با خطم که مثلا دارم مینویسم بعد که میگفتم من تموم کردم همه دهنا باز!!!:-2-06-:انقده کیف میداد مبصر شدن:mrgreen::-2-41-::-2-41-:

این اعتراف رو به مامانم گفتم ،یه بار سر امتحان ریاضی بود منم هیچی نخونده بودم:-2-15-:کلا امتحانمو از روی دست دوستم نوشتم:-2-06-::-2-06-: ارام خانوم واقعا از روی شما خجالت میکشم:-2-03-:
یه بارم امتحان ریاضی دوستمو بردم نشون مامان دادم که مثلا این امتحان منه:-2-06-::-2-06-:خداایا توبه!



زیاد حرفیدم ،هنوز این داستان ادامه دارد:-2-41-:

عکسا:

دریاچه ارومیه وقتی میبینمش دلم ریش میشه:-2-18-::-2-03-:خیلی خشک شده

http://s1.picofile.com/file/6776132792/IMG_0367.jpg

اینم بورسا عاشقه اب و هوایی اونجام:

http://s1.picofile.com/file/6776133798/IMG_0386.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776135810/IMG_0387.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776138828/IMG_0395.jpg
یادش بخیر:-2-39-:

http://s1.picofile.com/file/6776139834/IMG_0398.jpg

صبحونه رمانتیک:-2-11-:

http://s1.picofile.com/file/6776140840/IMG_0429.jpg

به قول خودم پای مربا:-2-20-:

http://s1.picofile.com/file/6776141846/IMG_0474.jpg

اینم مدل لباس ،کسی نخنده ها :-2-37-: نظرتون رو بگید در مورده طرحهام

http://s1.picofile.com/file/6776146876/IMG_0454.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776151906/IMG_0455.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776153918/IMG_0456.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776154924/IMG_0457.jpg

http://s1.picofile.com/file/6776158948/IMG_0458.jpg

اینم نوشابه یخی:-2-22-:مراحل تکمیلش نکته فنی داره:-2-08-:

http://s1.picofile.com/file/6776159954/IMG_0461.jpg

اینم هدیه روز مادر به مامای البته هدیه من فرق میکرد:mrgreen:

مامای ما عاشقه این جور چیزاست:-2-37-:
http://s1.picofile.com/file/6776160960/IMG_0471.jpg
واقعی میباشد!

۱۸-۳-۹۰
۵:۱۹

خب فعلا بای!

پاسارگاد
1390,03,18, ساعت : 17:23
سلام

تو این هفته ای که گذشت کلا بدجوری توی برزخ بودم تکلیفم با خودم روشن نبود یه جورایی خود خودم نبودم که خدا رو شکر از این حالت اومدم بیرون :-2-16-: خیلی سخته بلا تکلیفی ... :-2-15-: دیروز سوسول بازیم حسابی گل کرد شرمنده یکی از دوستان گلم شدم :-9-: اونم طفلک خیلی سعیشو کرد حال و هوامو عوض کنه که حقا موفقم شد . دوباره زوم کردیم روی برنامه شیطنتم برا رسیدن به اون هدفم دو گزینه رو شانسی بر حسب اتفاق انتخاب کردم که بعد فهمیدم یکیشون خودیه . وقتی فهمیدم پاک ابروم رفت اصلن یه در صدم فکرشو نمیکردم:-2-02-::-2-14-::-2-14-: دیگه از خیر اون شیطنته اومدم بیرون:-2-35-:

این داداشمم یه پرنده وحشی که هنوز خوب نمی تونست پرواز کنه پیدا کرده اورده خونه . اولش چشام برق زد گفتم یا شاهینه یا قرقی:-64-::-64-: خلاصه یه روز کامل بحثمون توو خونه سر همین بود بهش گوشت می دادیم برا خودش نوش جون میکرد تا دیروز یکی که اینجور پرنده ها رو خوب میشناسه گفت نه بابا از این پرنده های مرده خواره اسمشم گفت ولی عربی بود یادم نیس:-2-35-: خیلی توو ذوقم خورد ولی همچنان بهش رسیدگی میکنم تا ببینیم کی یاد بگیره پرواز کنه بره سی خودش :-2-41-:

N@s!m
1390,03,18, ساعت : 17:57
mashalla be hoselaton.baz ham edame bede.ziba bod
با اجازه کلیه بزرگان سایت
دوست خوبم اول عنایت کنید فینگلیش ننویسید بسیار ممنان :-2-40-:
دوم اینکه این الان خاطره بود ؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-28-:بعد هم چشممان نزنید خواهشا" :-2-41-:دلمان به همین تاپیک خاطره نویسی و این سایت خوشه :-2-37-:
با عرض پوزش ظاهرا" دوستان زحمت کشیدند حذف کردند عنایت کنید پست ما رو هم حذف کنید
مرسی

*shadi joon*
1390,03,18, ساعت : 18:21
سلام.
امروز 4 شنبه بود اما یه 4 شنبه متفاوت امروز آخرین روزی بود که دانشگاه کلاس داشتم. یعنی آخرین روز در دوران خوش لیسانس. استادمون شیرینی آورده بود به مناسبت فارغ التحصیلی مون تحویل پروژه هم داشتیم و یکی از پسرهای کلاسمون هم چایی آورده بود خیلی خوش گذشت گفتیمو خندیدیم و عکس گرفتیم و ماچ و بوس و رقص (البته دخترا).یکی از بچه ها هم فیلم میگرفت از همه خواست یه حرفی بزنن یکی از بچه ها سال پیش پدرش فوت کرد گفت روز پدر نزدیکه من بابا ندارم باباهاتونو دوست داشته باشین و قدرشونو بدونین .
این 4 سالم مثل برق و باد گذشت .با این که به رشتم اولش علاقه نداشتم اما دلم برای بچه ها و دانشگاه و اساتید تنگ میشه.
بچه ها فقط برام دعا کنید پایان نامم به خیر بگذره و بهم گیر ندن.چون یکی از اساتیدی که بهم نمره میده باهام خیلی لجه .
خواهشا برام دعا کنید.
ممنون.

jim.jim
1390,03,18, ساعت : 18:21
سلام......
خوبین که.......؟؟؟:-2-37-:
عرضمان به حضورتان که :

القصه اول....

ما نمی خواستیم ورود کنیم در مسایل خصوصی دیگران....
نه آنکه بترسیم از عواقب طبیعی و غیر طبیعی آن....
غیر طبیعی انکه یهو سوسک شویم به تعبیر بعضی ها....:-2-40-:
و طبیعی آنکه اخطارمان دهند و بنمان کنند توسط همان بعضی ها....:-2-40-:
ولی خوب ما هم خاطره داریم از دیشبمان و هم یاد خاطره ایی از خدمتمان افتادیم
ما دیشب تا خروسخون صبح پای پی سی امان بودیم جان شوما :-2-38-:
که یهو چشمان خورد به افراد آنلاین ...:-2-43-:
دیدیم کشیش جان تشریف دارند ، به خودمان فرمودیم جیم.جیم خان زشت است
اگر رسیدنشان را خیر مقدم عرض نکنیم بهشان..
این بود که اول شب پی ام دادیم خدمتشان، ولی تا صبح علی الطلوع آفتاب جوابی نیامد که نیامد.....:-2-37-:
گفتیم حتما در حال گوش دادن به اعترافات هستند:-2-32-:
به خودمان فرمودیم: اون چه گناهکار و زبانمان لال چه بیچاره ایی بوده اند
که هرچه پیش کشیش جان اعتراف می کند تمامی ندارد
و دلمان برای گناهکار فرضی سوخت و آتش گرفت...:-2-34-:
ما رفتیم و ایشان همچنان آنلاین بودند........:-2-43-::-2-28-:

القصه دوم

در زمان خدمت شبی ما پاس بخش بودیم
(وظیفه پاس بخش تعویض نگهبانان و سر کشی به آنهاست )
پست های شبانه از ساعت 6 شب تا 6 صبح بین سه سرباز که هر کدام می بایست دو ساعت مجزا از هم را به ترتیب نفر پاس می دادند،تقسیم می شد
پست اول را ممد مومنی داشت از مشهد که به شدت از جن می ترسید:-2-35-:
که در فرصتی حتما شیرین کاریش را در یک شبی که گروهان قرار گاه را از ترس جن ریخت بهم، برایتان می گوییم....:-2-31-:
پست دوم را جعفر عباسی داشت که بچه خیابون هاشمی تهرون بود:-2-15-:
و پست سوم را کمال شرفی که بچه اردبیل بود که این هم برای خودش داستانی داشت با ان چشمه های شهلا و تلسکوپی اش.....:-2-26-:
عقربه های ساعت روی زمان 12 نیمه شب بودند
ما سه پست اول را که دوساعت به دوساعت بود تعویض کردیم و آمدیم روی تختمان و با پوتین دراز کشیدیم تا نیمچه چرتی زده باشیم
داشتیم خواب گیلاس می دیدیم و خواب هندوانه که انداخته بودیمش توی رود جاری از کوهستان و صدای طبیعت جاری بود تو گوشمان .....
که یکهو با داد فرمانده گروهان قرارگاه تیپ از جا پریدیم ...:-2-28-:
هرچه تو تصوراتمان کاشته بودیم فرمانده امان لگدشان کرد نامرد!!:-2-28-:
البته ما که مقصر نبودیم
خوب خوابمان برده بود دیگر...:-2-37-:
مقصر این ور پریده ممد مومنی که 4 ساعت سر پست ایستاده بود و چون کسی نبود عوضش کند به هنگام بازدید ناگهانی فرمانده که برای سر کشی آمده بود ما را فروخته بود بهش نامرد!!!!:-2-01-:
خوب یکی نبود به این الدنگ(مرد قد بلند بی عقل) بگوید خوب دوساعت دیگه هم اگه پست می دادی چی می شد؟؟؟؟؟
هم ما را فروختی و هم 10 روز اضافه خدمت چسباندی تو پرونده مان......:-2-33-:
القصه سوم...

نتیجه گیری آنکه ...
آیا ما سوسک می شویم؟؟؟
آیا ما بن می َشویم؟؟؟
خوب این چه عدالتی است ؟؟؟
به هنگام نگهبانی و مسئو لیت یکسری از افراد که خوابشان می برد نازشان را می کشند و
پتو رویشان می اندازند .....:-2-43-:لبتابشان را می بندند
و البته پست قبلی ما را نمی خوانند(شاید حرف بد نوشته باشیم خوب.....:mrgreen::-2-06-::-2-06-:)
ولی به هنگام پاس بخشی ما،وقتی خوابمان می برد...
پوتینمان راکه از پایمان در نمی آورند و پتو رویمان نمی کشند
نازمان را هم که نمی کشند،همه پیشکش
نامردا اضافه می کنند خدمت مقدسمان را.....:-2-30-:
خوب مسئولیت،مسئولیت است دیگه!!!
به نظر شوما فرقی داره با هم....
نگید تو رو خدا.......:-2-34-:

پی نوشت ها
1- آرشام خان حرف ندارید.....:-2-40-:.(پشت سرتان حرف در آورده اند:-2-06-::-2-06-::-2-06-:)
2- مهسا خانوم بعضی قیمتها خوب بودند و اختلاف ها همان هایست که شوما فرمودید
ولی خوب ما هم مث شوما نون نیروی هوایی را بابامون داده خوردیم
با احترام عرض کنیم خدمتتون که :به باباتون بفرمایید نیرو هواییها خیلی منضبط هستند
لطف کنند تو مسافرتها دیگه نزنند تو جاده خاکی........:-2-35-:
3- مینا خانوم اگه رفتی اصفهان از هیچکس آدرس نپرس:-2-06-:
نقشه رو ببری گم نمی شی:-2-38-:
باغ پرندگان، پل خواجو،سی و سه پل بی آب،چهل ستون,میدون نقش جهان،منار جنبان،کلیسای وانک رو به یاد ما دورشون بگرد:mrgreen:
4- لی لی خانوم اول کدوم رمانتان رو شروع کنیم به خواندن ...(حس خواندنمان می آید).:-2-32-:


ارادتمند: جیم.جیم
هجدهم خردادماه یکهزار و سیصدو نود

موید باشید:-2-40-:

Behnoush
1390,03,18, ساعت : 18:32
سلام دوستان....روز همگی بخیر...خاطره ی خاصی نیست...
مهدی و مهسا پس یه روز تعیین میکنیم که با هم روزه بگیریم....آقای نوین ما یه آقای نوین تو کیش می شناسیم فامیلشون نیستین شما؟
یادمان نیست کی پرسید..ااما برای اینکه بعدا به بی توجهی محکوم نشیم جواب می دیم: بلی ما لیسانس اصفهان بودیم...صنعتی اصفهان..ورودی مکانیک 83
فاطی جانمان هم که رفت خدا پشت و پناهش...
مهدی جانمان ما اینجا را جدی نگرفته ایم اما شما را جدی گرفته ایم...
شبی لیلا ما کلا بی جنبه ایم خیلی ها را دوست داریم که انها ما را دوست ندارند..گفتی یکی دو نفر را دوست داری دوستت ندارند گفتیم بگوییم ما اوضامان خرابتر است.....
اما هیچوقت دوستی گدایی نمیکنیم خیلی هم خودمان را قبول داریم...ازخودمان هم راضی هستیم...هر چند ازخود راضی نیستیم... این دوست داشتنها بیشتر از همه چاله چوله های احساسی خود آدم را پر می کنند حتی اگر متقابل نباشند... هر کس بگوید روحش چاله چوله ندارد خوب عالم بی خبری هم خوش عالمیست..
اممم....تندتند خواندیم خاطرات را..الان زیاد خطابه نداریم...
بچه هایی که امتحان دارند امیدواریم امتحاناتشان را خوب بدهند...
هر کس در خاطره اش دردی، غصه ای چه می دانیم چیزی گفت هم ما را همدرد خود بداند..هر چند به قول شبی لیلا ما واقعا بعضی دردها را درک نمیکنیم...ما نفهمیم! شما ببخشید.. مخصوصا این دردهای عاشقی را...نمی دانیم ما وقتی یکی می آید از عشق و عاشقی و خیانت عاشقی اش گله میکند نمی دانیم چه بگوییم..کلا پای همدردیهای این موردیمان کمی لنگ می زند..اما از اینکه ما را شریک ناراحتیهایتان میکنید سپاسگزاریم...اما کاش بعضی ها ما را لایق لحظه های خوشحالیشان هم می دانستند...بعضی ها فقط وقتی غم دارندما راقابل می دانند... هر چند همیشه خاطرات غم وغصه ایتان بیشتر از شادیهایتان فکرمان را مشغول کرده ، اما ...خوب....ولش اصلا..
ما گله از خاطرات ناراحتتان نمیکنیم...اما خوب آدم ذاتش اینحوری است دیگر..ما کسانی را که هم باهاشان خندیدیم هم گریه کردیم را بیشتر به خاطر سپرده وصله می زنیمشان به خاطراتمان ...هر چند منکر روحیه ی غم و غمگین پرست ایرانی خود نیستیم! سرمان درد میکند برای گریه های بی دلیل ...برای اینکه به هر بهانه غصه بخوریم برای همه...
بعضی ها بی انصافند...خودشان حرفهای هیچ کس را نمی خوانند....مثل بچه ها حرف زدیم! می دانیم!
بگذریم...خاطره که زیاد است...خدا را شکر ما تمام لحظه های زندگیمان برایمان خاطره اند...
پس مهسا و مهدی یک روز هماهنگ کنیم ..فقط یک روز باشد ما امتحان نداشته باشیم سر امتحان غش کنیم! روز همه ی دوستان خوش...

بعد نوشت : شدیم 4 تا : بهنوش، مهدیه، مهسا، نسیم.......فردا شب ارزوهاست:-2-38-: من و نسیم گفتیم فردا روزه بگیریم...مهدیه و مهسا اگه موافقین بسم ا..:-2-38-:

بعد از مهدی نوشت: خوب مهدی من نیم ساعتو صبر میکنم با هم افطار کنیم:-2-37-: با فردا موافقی؟ حالا فردا رو بگیریم رجب روز زیاد داره:-2-37-: اگه شد بازم روزه دسته جمعی میگیریم:-2-35-:

بعد تر نوشت: تا اینجا : بهنوش، مهدیه، مهسا، نسیم، زهرا، مژگان، آرام، نولو...
مهدی موافقیم:-2-35-: game of thrones جز معدود فیلمهایست که از کتابش بهتر از اب در آمده:-2-35-: ترجمه ی کتاب هم البته ضعیف است:-2-38-:ولی فیلم خیلی خ ش ساخت است:mrgreen:

شبی لیلا نوشت:-2-36-: : کی از حرف ما برداشت کرد که ما به شبی لیلا حرف بد وزدیم:-2-36-: ما دیدیم یه دو جا در خاطرات امروزش حرف دل ما را وزد امدیم از جملاتش کش رفته نقل قول وزدیم:-2-33-:

نیلو نوشت : منم روزه رو هستم خوبه تنهایی گشنگی نمیکشیم

mahdieh67
1390,03,18, ساعت : 18:46
بهنوش نگو این حرف رو ، خودت که می دونی چقدر واسه حداقل من یکی مهمی!!
قبول دارم حرفات رو لیلا جون. :-2-37-:
لی لی من با این رباطه چت کردم خوب؟؟ این به من می گفت تو رباطی. اسم دوست دخترش رو هم گفت، بعد من گفتم اهان پس تو پسری، گفت نه:-2-06-: اخه من هی ربات صداش می کردم، بهش برخورد، گفت تا وقتی مطمئن نشدی این شکلی کسی رو صدا نکن:-2-42-: ولی هی قاطی می کرد..وسط بحث می گفت سلام چند سالته...
اهان خودشم گفت 13 سالشه منم گفتم 10 سالمه:-2-06-: از ظهر داشتم باهاش صحبت می کردم:-2-38-: اخرش بهش گفتم روبات احمق هیچی نمی فهمی:-2-06-: اولا نمی ذاشت خداحافظی کنم همین گفتم احمق گفت من دیگه باهات چت نمی کنم:-2-06-:

مهسا 13 رجب نمی دونم تولد امام علی روز پدره فکر کنم... اون روز یا نامزدی دوستمه :-2-15-: یا هم می ریم کلیبر:-2-41-: سفر دو روزه.
این تعطیلی ها رو بی خیال ، چهارشنبه هم نمی شه!! از دوشنبه که امتحان بهنوش شروع می شه:-2-06-: شنبه چطوره:-2-37-:
ولی بهنوش اینجا نیم ساعت دیرتر از تهران اذانه:-2-30-::-2-42-:

بچه هایی که دنبال کتابین.. توصیه می کنم سریالش رو اول ببینین قشنگ تره. :-2-35-:


بعدا نوشت: اوکی بهنوش فردا مشکلی نیس واسه من موافقم.... پنج نفریم زهرا عیدی هم گفت هستم.

دوباره بعدا نوشت:
لی لی یه رویکرد ازمون تورینگ داریم تو هوش مصنوعی... بنام تست تورینگ
این شکلیه که تو با یکی چت می کنی مثل همین رباته... اگه نتونی تشخیص بدی طرفی که باهاش چت می کنی ربات یا انسان، اون ربات اون وقته که تو ازمون موفق می شه. موقع چت کردن داشتم به همون فکر می کردم که تشخیص انسان یا ربات بودنش خیلی هم سخت نیست

N@s!m
1390,03,18, ساعت : 19:25
سلامی دوباره

امروز زیادی از چهارچوب خودم بیرون آمدم چون روزی یک پست فقط میدادم


یاد روز عزیزی افتادم که شاید هر ساله فقط بی هوا فرایضشو به جا می آوردم مثل یه وظیفه ای که شاید به گردنم بود و رو شونه هام سنگینی میکرد همین !مثل نماز که شاید خیلی ها ندونن واسه چی باید بخونن ؟اما من اینو خوب می دونم اون بالایی هیچ نیازی بهش نداره و این چند رکعت اگه با خلوص خونده بشه باعث صیقل دادن روح و روانم میشه !چیزی که در زندگی روزمره بارها و بارها خدشه دار و کدر میشه .
پارسال بدترین وضعیت را داشتم . فقط تو همین حد میتونم بگم
الان که دارم به سال گذشته ام نگاه می کنم می بینم خیلی ناامید بودم از رحمت استا کریم و تو شب لیلة الرغائب یعنی همین فردا شب در کمال ناامیدی و بی خیالی یه چیزی خواستم ازش و یک نذر کوچیکی کردم و
امسال باید برم و نذرم را ادا کنم در حالی هنوز در ناباوری بسر می برم
به دوستان پیشنهاد میدم این شبو از دست ندن و دلشونو بدن دست اونی که کارش خیلی درسته و اگه بخواد همه چیز تمامه .
از کلیه دوستان خواهش می کنم من حقیر را فراموش نکنند
و بدونند همیشه ملتمسم به دعای خیرتان دوستان
یا حق :-2-40-:

NAVA22
1390,03,18, ساعت : 19:43
وقتی عقیده ،عقده خوانده می شود
ونور چراغ در آب،مهتاب تلقی
نان از یتیم خانه می دزدیمو می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است.
سلام
خاطراتم پیرمرد پیرزنیه امروز
1
امروز تو ایستگاه اتوبوس بودم غیر من یه هفت هشتا پسر با یه پیرمرد تو ایستگاه بودم منم رفتم زیر سایه درخت منتظر وایسادم یکم که گذشت پیر مرده با اون شکم گندش اومد با فاصله ی ده سانتی جلوم وایساد و همونطور که دستاشو پشت کمرش گرفته بود زل زد به من.تو دلم گفتم آخه من به تو چی بگم پیرمرد؟ همونطور که با پام رو زمین خطوط فرضی می کشیدم بی توجه به کارم ادامه دادم که دیدم یه قدم برداشت جلو که اگه خودمو کنار نکشیده بودم افتاده بود تو بغلم منم اون روز اعصابم شدید خرد بود هیچ کارا ازم بعید نبود یه نگاه به پشت سر انداختم پسرا همشون اینطوری:-43-::-43-: شده بودن فقط شانسش گفت همون موقع اتوبوس اومد وگرنه معلوم نبود با اون اعصاب خراب چی کار می کردم پیرمردم پیرمردای قدیم!
2
یکی از فامیلامون با اتوبوس رفته بود مسافرت تو راه یه پیرزن هر چند دقیقه یه بار میومده و یکم پسته می داده بشون فامیلمون بهش میگه خب چرا همشو یه دفعه نمی دین که نخواین هی از ته اتوبوس بیاین جلو پیرزنه میگه :ننه من دونه دونه گزا رو که می خورم پسته هاشم چون دندون خوردنشو ندارم درمیارم می دم شما! فامیل مارو میگی شده بود اینطوری :-31-::-31-:






بعد از شبنم نوشت:شبنم شرمنده نمی دونم چرا جدیدا انقدر شکمو شدم نوش جونت. هرکی هر چیز خوب و خوشمزه ای می خوره نوش جونش بیاد بگه اشکال نداره

Mina
1390,03,18, ساعت : 19:45
ما الان رسيديم...
آب خيلي خوب بود..
ولي تا رسيديم باد و بارون قاطي شد..
ماشين وبد جايي پارك كرده بودند..ما تا برسيم مجتمع خيس ِخالي شديم...
جاتون خالي بد نبود..
وقتي اومديم بيرون،آفتابي بود هوا!
گوشي اصلا آنتن نميداد!
يكمي اينور و اونورو نگاه كرديم و برگشتيم..

شب آرزوها!!!!

ميان سجده سبزت مرا بسپر در يادت
به وقت بارش باارن
نگاهت گر به آن بالاست و
در رقص دعا دلت چون بيد ميلرزد
دعايم كن،كه من محتاج ِمحتاجم!

يادمون افتاديد ، التماس دعا داريم!


بعدا نوشت:
نه جناب ِجيم جيم..چون ما خودمان در دادن آدرس دلخوشي از خودمان نداريم هرجا ميرويم نقشه ميگيريم البته با آنهم گم ميشويم....
سه چهار باري كه رفتم اصفهان...نشد بريم باغ پرندگان و باغ گلها:-2-30-:


ميدوني چي الان ميچسبه؟
يـه استكان چاي داغ كه من هيچ ميونه اي باهاش ندارم!
نميدونم چرا!
ولي الان خيلي ميچسبه..
سرمم درد ميكنه! اصلا كلا پشيمونم از رفتن!
اعصاب نداشتم!
همون ورودي با زن ِكنترل كننده بليط دعوام شد!
اعصابم بدتر ريخت بهم..
آب هم خيلي گرم بود..
ده دقيقه نگذشت كه ديدم اگه نرم بيرون الانه كه خفه بشم! نفسم بالا نمي اومد!
مامان ديد حالم بده،گفت بريم!
بد شد، روز اوناروهم خراب كردم!

درست نيم ساعت دنبال ِيه ذره آب ميگشتم! آب معدني نداشتن بي شورا:-2-33-:يه جايي بايد از رودخونه ميگذشتم....به زور يه جايي پيدا كردم كه دو سه تا سنگ بود وسط ِرود....همين كه پامو انداختم رو سنگ... لبه ش رو نگرفته بودم..الان به ديار باقي رفته بوديم:-2-38-:
همين كه پامو گذاشتم اونور ِرود...دادم در اومد...تا مچ رفتم تو گل:-2-30-:
خير سرم فردا با اين كفش بايد برم يوني:-2-43-:

همين كه رسيدم به اب..دو گلوپ(؟) نخورده، راه افتادم...تا برسم به خونواده باز تشنه م شد:-2-30-:

خواهري دوربينشو نياورده بود...گوشيشم خرابه...يعني خراب ميگم بدونيد در چه حد فجيع! 10بار بايد دوربينشو باز و بسته كني تا يه عكس بگيره!
خودمم كه به كل گوشيم تعطيله

اينجا جايي بود كه قرار بود اطراق كنيم:
عكسه باكيفيت بود ولي سايزشو كم كردم واسه همين خراب شد:

http://up.98ia.com/images/1qh8nek0p9vyphy3posy_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=1qh8nek0p9vyphy3posy.jpg)

اينم يه عكس از سبلان جانمان در هاله اي از ابر...از سمت ِچپ..اولين كوه مانندي كه ميبينيد...بقيه عكسا تو گوشي ِسوسي ِ...بريزم ميذارم..

http://up.98ia.com/images/j744csgt9kiwh0iq08tq_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=j744csgt9kiwh0iq08tq.jpg)


بعد از بهي نوشت:

بهي آخرين باري كه رفتيم..نميدونم كي بود..دو سه سال پيش بود آب نداشت..من به اميد زاينده رود رفتم..اونم زد تو برجكم...زاينده رود به آبش خوشگله ديگه..بار آخر قرار بود باغ پرندگان رو روز ِ آخر ِ موندنمون بريم،اينا سرمان كلاه گذاشتند:-2-43-:گرفتند خوابيدند...ماهم داد و فرياد كنان مانديم:-2-33-:


بعدا نوشت:

بهي جانمان اين هم يك عكس ديگر از سبلان جانمان:
http://up.98ia.com/images/jwkffaf0gy8yk9l2093_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=jwkffaf0gy8yk9l2093.jpg)

اين كاملا بدون شرح:

http://up.98ia.com/images/0wspre405dbqq4wkfxc_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=0wspre405dbqq4wkfxc.jpg)


اينم اون آبگرمي كه رفته بوديم:

http://up.98ia.com/images/smxwg0s7coxmh8o60hab_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=smxwg0s7coxmh8o60hab.jpg)

اوليش....

اينم يه نماي دور از مجتمعش كه پارسال گرفتم عكس...هيچي نداشت اونموقع:-2-37-:

http://up.98ia.com/images/y6yps24e5r3zxf90v4_thumb.jpg (http://up.98ia.com/viewer.php?file=y6yps24e5r3zxf90v4.jpg)


بعد از آقا سعيد نوشت:

ماهم شديد به اين معدل نيازمنديم...براي ِماهم دعا كنيد اين ترم..درسها آسان است،امامن تنبلي ميكنم و نميخونم:-2-30-:

Behnoush
1390,03,18, ساعت : 19:52
مینا جانمان عسک از نردیکتر می ذاشتی خو:-2-37-: هر کی عسک اخر را نتانست ببیند یک حرف راdelet وکند این هم hint ما:-2-38-: ان عسک سبلان در ابر را دوست داشتیم:-2-38-: بعدا اگر خاطره داشتیم به این اضافه وکنیم:-2-37-:
فردا روزه ی دسته جمعی :بهنوش، مهسا، مهدیه، نسیم، زهرا،نولو، آرام:-2-37-: ما به زمان مهدی اینها افطار میکنیم که گویا از همه دیرتر است:-2-38-: تازه هر چی گشنه تر شویم افطار بیشتر وچسبد:-2-35-:
راستی مینا جانمان ما عوض شما حساب باغ پرندگان و گلها رفتنمان از دستمان در رفته:-2-37-: اما ما عاشق شبهای زاینده رود سر سی و سه پل بودیم:-2-38-: حالا نمی دانیم الان آب دارد یانه...ان روزها که قایق اینها هم وداشت:-2-35-:

بعدنوشت: مینا جانمان حالا وشد:-2-38-: عجب عسک هنری ای:-2-38-: آره یادمان است یکدفعه رفتیم اصفهان پارسالها بود..درسمان تمام شده بود...یامان است گوسفند و ببئی اینها در زاینده رود عزیزمان چرا وکرد:-2-36-:

بعد تر نوشت : اخ سعیدجانمان گفتی معدل ما هم خیلی به معدل احتیاج داریم:-2-36-: معدل مهم است:-2-36-: هر کس میگوید میخواهیم فارغ التحصیل شویم حالا با 14 یا 18اشتباه وکند:-2-36-:ما خود زمان لیسانس مثل شوما فکر وکردیم:-2-43-: اما اشتباه است...معدل خیلی مهم است:-2-37-:

feedback
1390,03,18, ساعت : 20:02
امروز در حرکتی انتحاری به گوشیم یه شماره زنگ زد که خودم از دیدنش تعجب کردم. 12 رقم داشت!!!! :-2-31-: والا اگه از باجه تلفن هم بود 10 تا میشه نه 12 تا!!! :-2-35-: منم که شماره های ناشناسو جواب نمیدم :mrgreen: گفتم هرکی هستی باش آسمان مال من است!! (نه اشتب شد) هرکی بوده بوده دیگه بمنچه 12 تا شماره داره!!!!!!!!!!!!!! :-2-06-:
سرانجام پروژه هام هم تموم شد و از دست 4 تا پروژه خلاص شدم و فقط مونده خوندن مابقی درسا که کلی هم هست یکی دو تا نیست که!! :-2-43-: ، از 24 خرداد هم امتحانام شروع میشه برام دعا کنید این ترم به معدلش احتیاج دارم :-2-15-:
شب و روزتون خوش :-2-41-:

girlstreet
1390,03,18, ساعت : 20:09
میخوام از جمعه بنویسم....


جمعه رفتیم تونل برفی.میدونستم مهدی اذیت میشه. ولی براش خوب بود. چند بار باید از اب رد میشدیم. داییام تو راه میخوندن.میخندیدن.خوب بود. خیلی.خوش گذشت.عکساشو میذارم همینجا.

دخترا روسری سرشون نبود. داشتن عکس میگرفتن.یه مرده اومد.شروع کرد کلی حرف زدن.که مثلا جامعه اسلامی و .....:-2-43-:
یکم جر و بحث کردن.رفتیم بالاتر.برفا خیلی کثیف بودن.قبلا که میرفتیم خیلی خلوت تر بود. پسرا رفتن بالاتر. چنتا پسر بی ادب داشتن سرسره بازی میکردن. چندبار هی پسرا بهشون گفتن لیز نخورن تا ما رد شیم. دست خالم تو دستم بود. هی دخترا هم جیغ میزدن. پسره لیز خورد.اول من افتادم بعد دخترخالم.بزور مارو نگه داشتن. رفتیم پایین تر. زن داییم و دختر خالم لبه تونل وایساده بودن. یه پسره دیگه لیز خورد.رسید به اونا.یهم پرید تو آب. به برفا فشار اومده بود. برفا شکستنو اون دوتا افتادن. پسره پا گذاشت به فرار. ولی میلاد و داییم گرفتنش کتکش زدن.
هی دعوا میشد.میدون جیگ بود.خسته و کوفته رسیدیم پایین.من سردردم شروع شد.باد شدیدی میومد. دیوانه شده بودم. سردردم به کنار مهدی کلیش درد گرفته بود. تو ماشین خاله اکرم نشسته بودیم. مهدی خوابش برده بود. چشتون روز بد نبینه، سرمو بلند کردم دیدم سرعت 140 داریم میرسیم به پیچ:-2-37-:
نینی جونم (هانیتا)

http://www.up.98ia.com/images/tq7ozfsyml2ofpruba4n.jpg



طبیعت تونل برفی (کمندان)

http://www.up.98ia.com/images/9j573vpgd2fgz451kg7o.jpg


http://www.up.98ia.com/images/vx20hze0nx7q7gh8eh7n.jpg
اینم دهنه ی تونل

http://www.up.98ia.com/images/205zaco9oww06qwjbalc.jpg
(http://www.up.98ia.com/)

زی زی گولو
1390,03,18, ساعت : 20:25
دل همه تان جییییییییییییییییییییز ! :mrgreen::-2-16-:
مامانم برام شیرینی شطرنجی پخته ! :-2-04-::-2-04-:به به ! انقده خوشمزه س ! تازشم ! توشم به جای روغن جامد روغن حیوانی ریخته بودش ! بوی کره می داد شیرینی ها ! وای ! جاتون خالی !:-2-37-:
عرضم به حضورتون که دیشب نصفه و نیمه خوندیم رفتیم کپیدیم !:-2-36-: تا صبحم خوابای چرت و پرت دیدیم ! :-2-34-:صبحم باید زود بیدار می شدیم خودمون می رفتیم خوابمون برد با آجانس رفتیم....سر جلسه یه دختر سمت راستم بود یه پسر سمت چپم...!:-2-02-: این دوتا جفتشون از رو من تقلب می کردن ! :-2-22-:هی می خواستم برگردم بگم خواهر من ! برادر من ! منم نخوندم ! ننویس از رو دستم فردا پس فردا می افتی منو اجدادمو لعن می کنی ! :-2-36-:
آخه این بیچاره ها فک کردن ما یه چادر زدیم و سفت و سخت پوشوندیم خودمونو حتما دین این ها هم خیلی سرمان می شود !:-2-30-: ما می خواستیم بهشان بگوییم بابا ما دین هم بلد نیستیم ! اصول دین هم از مهد یاد گرفتیم ! :-2-01-:(واقعا خاک بر سر همچین بشری که بگه من مسلمونم و نباشه !:-2-03-::-2-03-:)
ها ! سر نیم ساعت زدیم بیرون ! خیلی ساده بود ! :-2-37-:انشالله نمره مان خوب می شود ! شایدم نشود !:-2-43-: خو به ما چه !:-2-42-: مگه نقصیر ماست ؟ ما بی گناه ترین موجود زمینیم !:-2-09-: شما یک نگاه به نینیه آواتور ما بنداز ؟! به اَش می آید گناهی کرده باشد ؟! :-2-32-:
آخ ! ما همیشه دلمان مادر نتی می خواست ! یک دانه لی لی مادری پیدا کردیم دلمان برایشان غش می رود ! :-8-::-8-::-8-:
لی لی مادر ! :-6-:من همه ش 18 سالمه ! :-2-24-:یه ماه دیگه میشم 19 !(بذار بده چشم و گوشم باز بشه دیگه وقتشه ها :-120-:) فیکس یه ماه مونده ! ولی من پارسال تولدم 18 را فوت کردم ! خواهر جانمان می گویند ما 18 سالمان است ولی ما می دانیم یکماه دیگر 19 را تمام وارد بیست می شویم ! خیلی سخت است ! ما نمیدانیم کی درست می گوید ! مثلا ما الان 18 سالو 11 ماه فیکس هستیم ! خو بلاخره 18 هستیم یا 19 ؟! :-2-37-:
ما یک چیزی هم بگوییم ؟! این خانم منجزی اینها ما رفته بودیم بهشان تبریک ورود دادیم بعد امدند به ما گفتند اسمتان زینب است گمانم ! :-2-19-::-2-19-:ما داریم تفکر می نماییم چطوری ما را شناختند ؟! آیا ما جهانی شده ایم خودمان خبر نداریم ؟!:-2-20-::-2-22-:
آقا ! ما باید بیشتر حرف بزنیم ! :-2-14-:ما امروز داشتیم با دوست جان مامانمان حرف می زدیم یک چیزهایی شنیدیم که مخمان سوت کشید !:-2-19-: :-2-19-:ما یا ازدواج نمی کنیم ! یا اگر ازدواج کردیم بچه نمی خواهیم !:-2-37-: ما خودمان می دانیم ایراد زیاد داریم ! :-2-02-:بچه مان فک کنم یا لوس بشود یا بی تربیت یا بی اعتماد به نفس کمی هم احتمال می دهیم شر و شیطان صفت بشوند ! :-2-22-:
مامان جانمان همیشه می گویند تو چرا شبیه ما نشدی ؟! :-2-28-:از قیافه نمی گویند ها ! از لحاظ اخلاق و رفتار می گویند !:-2-14-: مادر جان واقعیمان از کارهایما کچلی گرفته اند ! باور کنید ! ما شلختگیمان را از خاله لیلایمان ارث برده ایم ! :-2-27-:ولی ما خودمان می دانیم چقدر کدبانو هستیم!:-2-26-: ما اگر یک خانه دستمان بدهید وقتی برگردید می توانید کفش را لیس بزنید بس که تمیز است !:-2-32-: برعکس شلختگیمان بسیار وسواسی هستیم ! مامانمان از این هم بدش می آید ! :-2-28-:ولی وسواس درچیزهای عجیبیست که خسته می شویم بنویسیم ! :-2-38-:
دیگر اخلاقمان یکجورهاییست همه با ما نمی سازند !:-2-02-: (ما با همه نمی سازیم:-2-14-: )
عمویمان به ما می گویند خانوم اخلاقیان ! :-2-36-:
آخ گفتیم عمو جان ! ما عاشخ این عمویمان هستیم !:-8-::-8-: ما کلا 3 عمو بیشتر نداریم ! این عمو بزرگه مان است ! :-2-11-:خیلی دوستشان داریم ! همیشه هم بهشان غر می زنیم که ما را دوست ندارند...هروقت ما را می بینند هرجا که باشیم ما را بغل می کنند و آی مارا می چلانند که روغن ما در می آید !:-2-26-: ما احساس پرس شدگی پیدا می کنیم.اون سری همچین برادرهای فامیل پدری را شستیم انداختیم روی بند خشک بشوند که عمو جانمان با دهن باز مانده بودند چه بگویند !:-2-31-: تازه ! این که همه اش نبود ! ما خیلی حرفهای دیگر داشتیم که ترسیدیم بگوییم عمو جانمان از دست ما ناراحت بشوند به ما دیگر نگویند دخمل گل !:-2-03-: ما خوشمان می آید عمویمان این همه ما را دوست دارند ! خیلی دوستتان داریم عمو جانمان !:-8-::-8-:
خواستیم بگوییم دلتان آب ! همین ! غرض همین بود ! :-65-:

ما دلمان می خواهد دوست جانهای نتیمان را ببینیم ! :-2-07-:خوب دوست داریم ! ولی خودمان یک عکس فوری فوتی یکبار گرفتیم در حمام خانه ی مادربزرگمان برای هیوا جانمان همان را به همه میدهیم ! کمی هم غلط انداز شده ! ما خوشگل نیستیم فقط خوش عکس هستیم ! همین ! :-120-:(پپسی هم باز کردیم ! دیگر ارزانی خودتان ! نمی خواهیم ! :-2-03-:)
آخی ! یادش بخیر ! آن شب بهار جون و هیوا کلی ها قربان صدقه ی ما رفتند ! ما هم هی سرخ و سفید شدیم ! :-9-::-4-:
آخر هم نه هیوا را دیدیم نه بهار را ! هیوا ! از همین تریبون اعلام می کنم : بیییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییب !!! :-65-:
(سانسور شده ! دنبال چی بیدی ؟! :-2-28-:)
پ.ن :بچه ها ! ما می خواستیم برویم با رباته حرف بزنیم نه اینکه دوسال است زبان بلاد کفر نخوانده ایم یادمان رفته ترسیدیم حرف سخت بزند نفهمیم ضایع بشویم !:-2-03-:

پ.ن: ما همه ی خاطره ها را خواندیم ! خیلی همه تان را دوست داریم ! دیگر سعی می کنیم کم پ.ن بدهیم ! ولی یکی بدهیم بعد !:-2-27-:
جیم جیم خان ! ما با داداش شما نمیرویم که ! خودمان می رویم ! ولی با یک گروهان بادیگارد تا نترسیم ! :-2-32-:
خاله جانمان ! جوجه اردک زشت قشنگتر بود ها ! این تخم مرغ ها را دوست نداریم ! (خوب فضولیم دیگر !:-2-36-:)
بهی ما هم خیلی دوست داریم بدانیم پشت پرده ها چه خبر است ! اصلا از مرگ برای همین اطلاعاتش خوشمان می آید ! :-2-32-::-2-21-:
یک حرفهایی هم بود یادمان نیست ! بعدا می آییم انحرافی میدهیم !
شبتان خوش ! :-118-:
بعدا نوشت : آرشام خان ! زینب هستم معروف به زی زی گولو ! :-2-37-:
موافقیم ! پیدایشان کردید معرفی کنید :-2-38-:

آرام.د
1390,03,18, ساعت : 20:28
18 خرداد 1390

سلام دوستای خوبم :-2-40-:

چقدر خوشحالم که این تاپیکو داریم :-2-38-: من که خیلی وقتا ازش درس گرفتم انگار با بزرگ شدنش ما هم داریم رشد می کنیم و افکارمون بزرگ و بزرگ تر می شه این طور فکر نمی کنید؟ واقعاً مگه ما آدما تو این دنیا به جز همدیگه ، کس دیگه ای از جنس خودمون رو داریم که به دردمون برسه؟ دست شبنم و هیوای عزیز که اونو بنیان گذاشتن و همه ی دوستانی که برقرار نگهش داشتن درد نکنه :-2-40-:

امروزم بیشتر به تصحیح برگه ها گذشت و الان از شدت خستگی فکری به اینجا پناه آوردم باور کنید از بعضی جوابای پرت و بی ربط بچه های ضعیف گاهی حس می کنم دود از کله م بلند می شه:-2-15-: من نمی دونم اینا این جوابای عجیب و غریب رو از کجا می آرن قدرت تخیل شون شاهکاره :-2-28-:
لیلای عزیز ! ممنون از توجه و احساس مسؤولیتت اگه اجازه بدی منم نه در مقام توجیه بی توجهیم نسبت به این دوست عزیز و سایر دوستان، که در مقام توضیح یه چیزی بگم: خیلی از ماها وقتی یه دوستی تو این تاپیک از غم و درد و تنهاییش حرف می زنه تو دلمون باهاش احساس همدردی می کنیم اما شاید تو پست هامون چیزی از این که درکش می کنیم بروز ندیم و این دلیل نمی شه که نسبت بهش بی تفاوت بودیم باور کنید خیلی وقتا پیش اومده که با خوندن پستی تا دم در خصوصی اون دوست هم رفتم اما مردد بودم که حرفی بزنم یا نه به چند دلیل:
اول این که وقتی تو موقعیت اون دوست قرار نداریم و بر کل قضیه اشراف نداریم گاهی حتی ابراز همدردی هم ممکنه اون غم رو تشدید کنه
دوم این که مطمئن نیستیم که اون دوست وقتی ما رو در موضعی فارغ از غم و درد خودش می بینه به حال و روز و موقعیت ما حسرت نخوره و چاله ی دردش عمیق تر نشه
و آخر این که ما از کجا بدونیم که اون دوست این همدردی رو به حساب دخالت و فضولی نمی ذاره به هر حال خودمون هم آدمیم و می دونیم که در این جور مواقع انسان کمی از اون حالت طبیعی و تعادل روانی فاصله می گیره و اون وقت ممکن نیست این حرفای ما به عصبانیت ، یا غم و درد دوست عزیزمون دامن بزنه؟
مرتبط با همین موضوع یه خاطره ای الان یادم اومد اگه اجازه بدید بدون اسم بردن از دوست بزرگواری که این ماجرا به ایشون ربط پیدا می کنه بهش اشاره کنم یه بار یکی از دوستان این تاپیک پست مختصری داده بودن که به نظرم بازتابی از اوج عصبانیت و ناراحتی ایشون در اون روز بود طوری که من با خوندن پست خاطره و آخرین پست های ایشون تو تاپیک های دیگه درست یا غلط استنباط کردم که حال شون اونقدر بده که ممکنه همون لحظه بلایی سر خودشون بیارن می خواستم کاری بکنم اما کاملاً درمانده بودم بخصوص تو شکل بیان حرفام به ایشون. بالاخره دل به دریا زدم و خصوصی زدم و اجازه گرفتم که حرفامو بگم اما کمی طول کشید تا جوابمو بدن و بدتر این که تو این فاصله سایت هم قاطی کرد و ارتباط قطع شد دیگه دل تو دلم نبود که چی بر سر این دوست مون اومده تا این که آخر شب شد و وقتی اومد پیام ایشون رو دیدم و تا حدی خیالم راحت شد خلاصه حرفامو گفتم؛ یه جورایی با خودم فکر کرده بودم کار ایشون از نصیحت و اظهار همدردی و ...گذشته و ممکنه حالشونو بدتر کنه و با عرض شرمندگی بدون این که فرصت دفاع بهشون بدم تو یه پست بهشون توپیدم :-2-02-:و همه ی حرفامو گفتم ( الان که فکر می کنم به کارم خیلی شرمنده می شم اما نمی دونم چرا تو اون موقعیت به خیال خودم فکر می کردم تنها راه برای این که ذهن ایشون رو از قضیه منحرف کنم همون بود :-2-15-:) و توانایی شون رو زیر سؤال بردم که چرا نمی تونن از پس خودشون بر بیان غافل از این که ایشون خیلی محکم تر از تصورات بنده بودن و مؤمن تر از اونی که کارشون به خودکشی و این حرفا بکشه :-2-15-:، با سعه صدر همه ی حرفام رو شنیدن و منطقی جوابمو دادن و جسارتمو اصلاً به روم نیاوردن همین جا دوباره بابت جسارتی که کردم از ایشون معذرت می خوام و از بزرگواری که به خرج دادن تشکر می کنم :-2-40-:
بگذریم ...این همه سرتونو درد آوردم اینو بگم خدمت تون که قبول کنید خیلی وقتا راه برای اظهار همدردی بسته ست و یا بسته تصورش می کنیم چرا که شناخت مون از همدیگه اونقدر نیست که مطمئن باشیم این همدردی می تونه وضع رو بهتر کنه یا نه
وگرنه من خودم به شخصه خیلی دوست دارم اگه کاری از دستم بر میاد بتونم انجام بدم و مطمئنم سایر دوستان هم همین نظر رو دارن اما بنا به دلایلی که بالا اشاره کردم مردد می مونم
در هر حال از جانب خودم از این دوست عزیز که لیلا بهشون اشاره کردن هم عذرخواهی می کنم بابت بی توجهیم

ببخشید که طبق معمول پستم داره طولانی می شه و خارج از حوصله ی خوندن

بهی! :-2-40-: حرفی ندارم فقط دلم خواست اسمتو اینجا بگم :-2-11-:

جناب آرشام! مطمئن باشید خیلی از دوستان خاطره های شما رو می خونند در ضمن اتفاقی، اون بعداً نوشت شما رو خطاب به خودم خوندم که در مورد جاده ی منتهی به باغمون راهنماییم کردید حرفتون رو کاملاً قبول دارم با توجه به تجارب مشابهی که داشتم باورم اینه که با بهبود وضعیت جاده و بازشدن پای غریبه ها ی غیر بومی به زمین های اطراف، اون خلوت دنجی که الان با تمام وجود دارم تو باغمون تجربه ش می کنم تحت خطر قرار می گیره :-2-41-:در ضمن منم از همون سرای شیران هستم :-2-38-: با این اصطلاحی که به کار می برید احساس صلابت بهمون دست می ده:-2-37-:


نادی! عاشق اون بوته ی گوجه ای شدم که تو عکس نشون دادی بوته های منم گوجه دادن اما هنوز سبزن :-2-38-:

راستی کسی از سهیلای عزیزمون خبر نداره که کسالت شون رفع شده یا نه؟

برای تنوع امروز سخن حکیمانه نمی ذارم :-2-37-:

آهان بهی! یه حرف دارم برای روزه منم هستم :-2-41-:

اوقات به خیر و شادی :-2-40-:

واران
1390,03,18, ساعت : 20:54
عجب روزی بود امروز!

صبح که از خواب بیدار شدم نیت کردم برم یه دوش بگیرم و بیام بشینم سر درسم بلکه خداوند یاری کنه امتحان شنبه پاس شه.
از حموم که دراومدم گفتم بذار یه سر هم نت بزنم بعد برم سراغ درسم...
خلاصه!
سر زدن همانا و الانی که هنوز اینجام همان...:-2-38-:

همین که وارد یاهو شدم دیدم بله رفیق فابریکمونم هستش.
اولش که کلی گفتیم و خندیدیم و عکس دیدیم و اینا.
بعد رسیدیم به دعوا:-2-09-: حالا سر چی؟ سر اینکه اون یه چیزی گفت و من گفتم بذار بعدا الان یه حس بدی دارم:-2-15-:

در نتیجه قرار شد بریم اعصابمون که آروم شد برگردیم دوستانه موضوع رو حل کنیم:-118-:

جالب اینجاس هردومون فقط invisable شدیم!!!:-2-10-:

بعدم که یه خورده دلیل آوردیم و ماجرا به خوبی و خوشی تموم شد باز رسیدیم سر مسخره بازیامون.

با هزارتا سلام و صلوات اون رفت درس بخونه من که خواستم بلند شم مامان صدام کرد و گفت دوستات اومدن:-2-04-:

منم که کلی دلم براشون تنگ شده بود رفتیم و کلی خاطره ها رو زنده کردیم!

الانم که دیگه شبه و من نمیتونم شبا درس بخونم:-2-38-:

خدا آخر و عاقبت امتحان شنبه رو بخیر کنه:-120-:

فرودو
1390,03,18, ساعت : 21:19
ما الان قاطی می باشیم جان خودمان دو ساعت نشستیم خاطره ی جنگ لفظی مان با این ربات بشر نما را نوشتیم ارور داد همه پرید حالمان این گونه گشت :-2-36-::-2-36-::-2-36-:

جواب همه ی دوستان را هم به شیوه ی خود دادیم ولی خوب پرید والان هیچ حوصله ی خاطره نوشتن و نقل قول کردن نداریم
فقط آمدیم چند پی ان دهیم برویم
پ.ن1 جیم جیم جان من منتظر رخصت شوما بودم برادر جان ، جان خودمان:-2-06-:
پ.ن2 بابک خان آن چه بود که نوشتی
شعر، ترانه، تصنیف های عاشقانه یا نوشته های یک دیوانه( ببخش جون داداش خواستم قافیه ردیف شه:-2-06-:)
ولی هرچه که بود عالی بود جانم به فکر رفتیم
پ.ن 2 لیلی خانم نیکزاد ما هرگز به مقام شاخص خواهران اینجا توهین نمی کنیم
ماهم دانستیم که شما خواهران این تاپیک فرق فکولید و به خاطر همین گفتیم که اندکی عادی بنویسید که ما هم چیزی عایدمان شود:-2-15-::-2-15-:
پ.ن 3 آرام جان هم استانی محترم ما با دوستان شوخی داریم وگرنه چه کسی جراعت می کند خاطره ی ما را نخواند:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن 4 زی زی گولوی عزیز ما با همان زی زی گولو راحت تریم یاد خاطرات بچگی می افتیم با این اسم خوب
آن که گفتم مشکوک به ادمین شدن میزد جوابمان را داد و ما دریافتیم که او آن که گمان می کردیم نیست:-2-34-::-2-34-:و حالمان اساسی گرفته شد ولی همچنان در پی اش هستم اساسی در یک فروم دیگر مچ ادمین را گرفتم ولی به کسی نگفتم چون ما اساسی از بن شدن می ترسیم اینجا هم اگر موفق شدم نمی گویم چون این عزیز واقعا خدا می باشد جان خودمان:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

خوب بعد از نیلوفر نوشت
خواهر جان دست گلت درد نکنه که نوشتی ولی جان خودمان حالمان را دیگر بهم نزن جان خودمان:-2-06-:
ولی جدا قشنگ نوشتی بازم اصرار دارم که بنویسی هر روز باید بیای و بنویسی خواهر جان


دوستان هم بروند حالش را ببرند یک دوست جدید برایتان آوردم :-2-06-:

عیدی
1390,03,18, ساعت : 22:06
اقا من یه ساعت پیش خیلی خندیدم:-2-06-:
بگم شما هم بخندین
سارا(خواهرم) میخواست عضو یه سایت بشه مطالب پزشکی داره گفتهمان نموده بودیم خیرسرش دارد پزشکی میخواند؟:-2-08-:
بعد عضئ شد میخواست یه مطلب رو بخونه گفت این مخصوص تخصص نه یه استاژر:-2-06-:(درس نوشتم؟)
بهد رفت عضو شه دوباره به نام یه دکتر:-2-27-:منم نشستم کنارش تا زودی بلند شه من بیام سایت:-2-07-:
بهد ازش سال فارغ التحضصیلی خواست زد 2006 سال تولد خواست نوشت 1998:-2-19-::-2-19-::-2-19-:منم دقیقا این شدم و زدم زیر خنده:-2-06-::-2-06-::-2-06-:خودش فهمید چه سوتی داده اخه تو سن 8 سالگی پزشک میشه هان؟:-2-22-:که تو دومیش باشی:-2-22-:
از رو نمیره که میگه من نابغم:-2-22-: اعتماد به نفس کاذب:-2-22-:
به پیشنخهاد من زد 1970:-2-11-: کلی پیرش کردم:-2-22-:
ولی مدم از خنده:-2-06-:
مینا عسک دومیه برا من بدون کم کردن باز شد:-2-35-:
اقا لی لی کجا عسک گذاشته؟شرا من ندیدم؟:-2-34-:
دوباره بزار منم ببینم:-2-34-:
اقا من میترسم اینو ارسال کنم بپره همشو کپی کردم:-2-08-:
تجربه از دیگران:-2-22-:
خوبه شدیم چند نفر برا روزه؟:-6-:

!Mehrabune topol
1390,03,18, ساعت : 22:06
سیلام به بچز گل خاطره نویس.http://www.pic4ever.com/images/7165.gif
حال و احوالتون؟
خب بگم از احوالات خودمون.راستی اسمم الهامه.خوشبختم.http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif
یه هفته ای میشه که فرجه ها شروعیدن و ما هر کاری میکنیم جز درس بخوانیدن!http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gifتو این چندروز تعطیلی که نگا رو کتابا نکردم.این چندروزم هی ول گشتم خلاصه نمیدونم چه بکنم!دیروز بعد عمری با رفیقا زدیم بیرون.کادوی روز مرد آدمو تا سر حد مرگ دیوونه میکنه!!!اhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gifامسال که دیگه دوتا هم شدن تا پارسال بابا بود یه جوری با گلی چیزی سروته قضیه را هم می آوردیم.http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_pardon.gifولی امسال...آخر اگر خدا بخواهد به زودی خواهیم که مزدوج شویم.http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gifنامزدمان روز زن حسابی از خجالتمان در بیامد.ما هم مانده که برای وی چه خریم!!!!http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
خلاصه با نازی و آبجی آلا جیرجیرک برفتیم خرید.نازی که فقط اومده بود مارو همراهی کنه و بگرده.خودش نمیخواست چیزی بخره.جیرجیرکمان میخواست بره برا آقاشون ادکلن بخره با هم رفتیم توی یه پاساژ که لوازم آرایشی خیلی خوبی توش هست!از قضا جناب فروشنده به علت مراجعات مکرر ما به همراه پدر مارا میشناسد.خلاصه بعد کلی گپ و گفت یه ادکلن جنس خوب با بوی فوق العاده داد به این رفیقمون.منم رفتم واسه بابام از همون ادکلن و برا طرف یه کیف پول خومشل گروووون گرفتم!بسشه دیه به من چه!!!http://www.kolobok.us/smiles/icq/cool.gifخلاصه چشمتون روز بد نبینه امروز بابا اومد گفت بریم بیرون از قضا رفتیم همون مغازه و بابا دست گذاشت رو همون ادکلنه.http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_72.gifحالا من داشتم میمردم.حالا هی بگو بابا بیخی این بوش خوب نی.ولش.http://www.kolobok.us/smiles/big_standart/negative.gifدست بر نمیداشت که!یارو هم نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت خانوم ... منکه به شما از همین دادم دیروز!!!http://www.pic4ever.com/images/shame.gifبابا گل از گلش شکفت!حالا اس دادم به آلا جیری میگم بابام میخواسته از همون ادکلن که تو واسه مهندس خریدی بخره نگو مهندسم گوشیرو بر میداره اس رو میخونه!!خلاصه کادوها به راحتی لو برفت!http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif
خلاصه هیچی برگشتیم خونه و...بقیه ش دیه چیز قابل عرضی نی.
عصری رفتیم خونه مادربزرگ گرام بعد مدت ها به اقوام کله بزنیم.جاتون خالی کلی خندیدیم و کلی خوش بگذشت!داییم تعریف میکرد امروز رفته بوده بهشت زهرا.یکی از دوستای قدیمشو میبینه اونجا واستاده بوده.میره طرفش خوش و بش و از این حرفا.داییم احوال خونواده رو میپرسه میگه پدرتون خوب هستن.داییم میگفت یارو رنگ به رنگ شده گفته والا بابام که الان زیر پای شماست!نگو داییم رو قبر بابای طرف واستاده بوده!!http://www.kolobok.us/smiles/icq/lol.gif
خولاصه اینم از خاطرات ما.
خوش باشید
شبتون خوشhttp://www.pic4ever.com/images/toyou.gif

سمن ناز
1390,03,18, ساعت : 22:20
سلام مدت هاست که نیمدم تو این قسمت تازه وصل شدم خلاصه سه هفته اس که دست راستم آسیب دیده و خلاصه هزار و یک مشکل دستم رو امروز صبح خودم باز کردم مثلا اقای دکتر گفته بود که 4 هفته ولی من خسته شدم ازبس که زیر گچ دستم سوخت و خارید خودم با چکش و ... به جونش افتادم و باز کردم دیگه آشپزی کردن با دست چپ و خونه داری و کار کردن ... شانس آوردم که مدرسه ها تعطیل شد و گرنه حسابی اوضاع نا فرم می شد یه تایپ از یک ماه پیش رو دستم مونده بودکه اونو با دست چپ آزوم آروم نوشتم فقط 12 صفحه اش مونده که کم کم می نویسم و می گذارم شرمنده ی star69 هم هستم زهراجون شرمنده چشم کاراها رو تند تند می زنم می گذارم
شبنم جون محمد حسن میگه کی میریم پیش دوستات همش دوست داره بیاد پیش شما به یادتم دوستت دارم

نیلوفر مرداب
1390,03,18, ساعت : 23:28
ما هم آمدیم خاطره ای از این زندگی تکراری از خودمان در کنیم از بس این داداش دو قلوی ما آرشام اصرار ورزید

روز چهارشنبه 18/3/1390

صبح ساعت 12 بلند شدیم رفتیم دستو صورتمان را شستیم دیدیم بابا دارد زمزمه میکند برای خودش رفتیم بفهمیم چه میگوید دیدیم شعری در وصف ما میخواند که از گفتن آن عاجز میباشیم زیرا پدر ما خیلی به لطف دارد شعرهایی برای ما می سراید بیا و ببین بعد رفتیم یک لیوان فالوده گرمک زدیم دیدیم دلمان پیچ می دهد نکو معده یمان دگرگون شده و روم به دیوار گلاب به روتون آره دیگه....

بعد از امروز ما تصمیم گرفته بودیم نیاییم سایت تا یه مقداری به این کتابها که التماس گونه به ما مینگرند نگاهی بیندازیم خلاصه تا اومدیم کتابا باز کنیم دیدیم سفره ی ناهار را کشیدند ما هم که ساعت 12 از خواب بلند شده بودیم و گشنمان بود اساسی رفتیم کتلت ها رو زدیم تو رگو رفتیم پای کتاب یه فصل خیر سرمان خواندیم آمدیم ازش سوال حل کنیم دیدیم ای دل غافل خوانئنمان به درد عمه مان میخورد ولش کردیم و بر خلاف قولی که به خودمان دادیم رفتیم پای لب تاب و یکسره به این جا نزول اجلال فرمودیم مقداری در اینجا ول گردی کردیم با آرشام کل کل کردیم یک وقتی به خودمان آمدیم دیدیم اذان گفته اند دیگر از اینجا ب بیرون پرتاب شدیم و رفتیم نمازی بخوانیم که خدا گفت همان نخوانی سنگینتری بچه جون

بعد مقداری با بابا کل کل کردیم و دیگران را اذیت کردیم و اعصابشان را خط خطی دلمان خنک شد آمدیم اینجا در خدمت شما

خوب تمام شد

NILOUFAR
1390,03,18, ساعت : 23:38
17/خرداد/ 1390 ساعت 10:30 دقیقه
به نام خدای مهربون
خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فردریش نیچه
مامان بزرگم برگشته .:-6-: همیشه نصف سال رو میره اون ورا. هوا که گرم میشه برمیگرده . جمعه هم همه رو دعوت کرده خونش ،:-2-16-: متولد 1300 هستش ولی هنوزم خودش غذای همه مهمانش رو درست میکنه . :-8-::-11-:همه بچه هاش هم برمیگردن جمعه بعد مدتها همه رو میبینم :-4-:.مامی بزرگم بعد فوت پدر بزرگم دیگه به خونه اجدادیشون برنگشت اومد اینجا و سنندج خرید

نصف سال رو هم میره پیش پسر دخترهاش که شهرهای دیگه هستن (اصفهان ، تهران ، بوشهر ) هر سال یه سری هم به خونه خواهراش رودسر و همدان میزنه. الان یه دورش کامل شده و اومده تابستون رو تو خونش بمونه .
امسال بعد 3 دهه تصمیم گرفته برگرده اون خونه قدیمیشون و همونجا زندگی کنه
من و ندا هم تابستون رو میخوایم بریم اونجا
نمیدونم اسم بیجار رو شنیدین یا نه ؟ قالی های بیجار خیلی معروفه .یه شهر خیلی قدیمی از شهرهای استان هست که فرهنگ مردمش 720 درجه با بقیه استان متفاوته مردمش شیعه هستن به زبان کردی گروسی صحبت میکنن لباس کردی ندارن (لباس رسیمشون همون لباس رسمی کشور هست ) کلا یه تیکه متفاوت از استانه که هیچوقت خوب باهاش تا نشده تافته جدا بافته هستش دیگه ... بچه های کردستانی حرفم رو بیشتر میفهمنن .

ما هم اصلتا اونجایی هستیم ولی هیچکدوم از خانواده پدری و مادری اونجا زندگی نمیکنن حدود 30. 40 سالی میشه .شهر کوچیکی هست ولی من دوسش دارم.
من و ندا میخوایم بریم اونجا کامپیوتر اینا رو هم میبرم چند روز پیش زنگ زدم شرکت گفتم اونجا هم شعبه دارین یا نه ظاهرا دارن و بابا قول داده اونجا هم برام ای دی اس ال بگیره . به شدت به یه جای دورافتاده و تنهایی احتیاج دارم.:-5-:
فردا شب آرزوها هستش میخوام روزه بگیرم.:-63-: یادش بخیر ماه رمضون پارسال با هلیا اینا چه قدر عذاب میدادیم خودمون رو :-24-:
عکس بستنی و کیک و شیرینی میفرستادیم واسه بچه ها ،:-15-::-10-: خیلی زود گذشت واقعا...
+ آرام جان منم باغبونی خیلی دوست دارم:-2-14-: همه گلدون های شمعدونی ام گل دادن خیلی ناز شدن :-2-11-:عکسش رو میذارم یه روز یه گل خوشگل هم بهم دادن نمیدونم اسمش چیه ظاهرا گل ناز هست برگهاش ظاهرا خشنی داره ولی خود گلها خیلی خوشگل هستن:-8-: گفتم عکسهاش رو بذارم بگم ما هم بله :-2-22-:
+ لیلا اون دختری که تو خاطرات ازش گفتی رو خیلی دوست دارم چند وقت پیش که حالم خیلی بد بود تو تاپیک گفتم خیلی حالم بده و حوصله نصیحت و سرزنش شنیدن ندارم همین خانوم گل بهم پیام داد گفت میدونم حوصله نداری فقط خواستم بگم به یادتم دوس دارم کمکت کنم خیلی از پیامش خوشم اومد و خوشحال شدم .خواستم بگم میشناسمش خاطره هاش رو هم میخونم و ساده از کنار حرفاش نمیگذرم:-2-25-:
+ نغمه ای یخ و اتش تخیلی هستشا :-2-24-:، بعد کلی شخصیت داره کتاب باید عاشق اینجور کتابها باشین که بتونین بخونین
من دارمش اگه پیدا نکردین براتون آپ کنم .:-2-21-:
+ مهسا و مینا و کلا هر کس عکس گذاشته مرسی عکسها عالی بودن :-118-:
+ الان داشتم به مهدی میگفتم همه امکانات واسه پایتخت نشین هاست:-2-08-: اذانشونم از ما جلوتره:-2-19-: بهی خیلی نامردی زودتر افطار میکنی:-2-28-:
+دارم کافه پرنس رو میبینم خیلی بد غذا میخورن اه اه :-31-:ولی سریالش خیلی خیلی قشنگه :-2-16-:مخصوصا اینکه همه شخصیت هاش بدون استثنا دوست داشتنی هستن:-2-18-::-8-:

خیلی پ.ن دارم واسه همه ولی اسم نمی برم کسی جا نمونه .:-2-32-:
خیلی دوستتون دارم فعلا:-4-:

شبنم
1390,03,18, ساعت : 23:41
شب ِ همون روزي كه ما در كاربران آنلاين خوابمان برده بود :-2-38-:

الي ميدوني كه من آدم خيلي مبادي آدابي هستم پس فكرشم نكن وقتي مهتاب جون پستي داده من نيام جواب بدم :-2-37-:

بلا به دور مهتاب عزيزم.:-2-40-: خيلي ناراحت شدم ايشالا كه رفع بلا بوده. خيلي مراقب خودتون باشين . قرار هم چشم اين بچه كنكوريامون كنكورشون رو بدن حتما قرار ميذاريم پسر عزيزتم بيار ميديمش دست الهه :mrgreen:

من امروز در شركت پزيدم . اون تاسيساتي بي وجدانم اومده پول گرفته رفته حاجي حاجي مكه . امروز تو شركت خر تب ميكرد :-2-43-:بعدش هم كارايي داشتم كه انجاميدم و آمدم خانه. ديدم جا تره بچه نيست :-119-: اين ميناي نامرد غذاي ما را خورده بود فقط كمي خورشت براي ما مانده بود :-2-15-:(ببخشيد اونايي كه باعث شدم امروز هوس خورشت كرفس كنن :-2-30-:)

زنگ زدم به يه بچه بنفشي بي ادب :-2-17-: جواب سر بالا بهم داد :-2-43-: فكر كنم اون موقع كه آبجي نيل ننه ي اينا بود اصلا رو ادبشون كار نكرده :-2-42-: بچه هاي خودم يكي از يكي با ادب تر و با كمالات تر :-2-12-:بنفش بيريخت بي ادبيات :-2-42-:
سامي بچه ام از مشهد اومده تهران نمايشگاه بين المللي صنايع غذايي غرفه دارن هنوز جور نشده ببينمش بچه ام :-2-12-:
فردا اون بزغاله عمه اش مياد خونه مون دلم براش تنگيده :-6-:
امروز الي يادم انداخت اون كاربري كه لعيا تو قرار هي اسمش رو مي برد كي بود :-24-: اون موقع ها بهش مي گفت چش قشنگ. يه بار اومد تو خانواده گفت شماها كجا كار ميكنيد انقدر آزاديد همه اش تو سايتيد منم بيام آبدار چي شم اونجا. نشون به اون كه بعدش من و سامي و الي و ميشول و فاطي مالي و مهتاب سر كار تركيديم از حجم كار :-2-06-:يادش بخير پسر خوبي بود . اون موقع خانواده بچه خوب خيلي داشت غير از ما :-65-: حامد جوكر علي كيا ايس ايس هستيم ناديا گيسو نيل اووووووه همه پاهاي ثابتش بوديم يادش بخير



آرام :-2-40-:

گرل استريت عكسات رو برداشتم و لينكشون رو گذاشتم عزيزم حجمشون زيادن صفحه دير باز ميشه . ما خوشحال شوديم خاطره امروز شما كمي درصد ِ مهدي ش كمتر بود :-2-37-:
زينب خاله اين دومين آواتار من تو انجمن بود دارم به نوبت ميذارمشون حس نوستالژيكم عود كرده :-2-24-:
بهي ما نيز با شوما موافقيم. قانون فيزيكم كه بخواي در نظر بگيري هر عملي را عكس العملي ست :-2-38-:
مستر جيم جيم نه عرض كردم خوابم برده بود فقط چون تو صفحه كاربران آنلاين بودم هي رفرش ميشده و خارج نشدم :-2-31-: عذر تقصير بابت تاخير :-2-37-:
جميعا التماس دعا و شب خوش :-2-40-:قول ميدهيم ديگر پست ندهيم حرفي داشتيم همين ته اضافه ميكنيم :-2-39-:

زی زی گولو
1390,03,19, ساعت : 00:22
در یک اقدام وطن پرستانه ! روبات کفرگو را ترکانیدم ! :mrgreen::-2-06-:
بهش گفتم یه شعر از حافظ بخون یه ساعته داره فکر می کنه بچه ! :-2-31-::-2-06-:
نه خداییش خیلی باحال بود ! ولی چرا به همه آخرش می گه دوسشون داره ؟! :-2-38-:
یه برنامه س ! :-2-37-:
آها ! پس قضیه این است خاله جان !
باشه آقا آرشام ! قبول است ! ما پسرخاله مان این لقب را بهمان داده ! :-2-37-:

bahooneh10
1390,03,19, ساعت : 00:44
حرفی ندارم
فقط اومدم بگم هستم
خوب خدا رو شکر...
هستم و می خونم اما حرف چندانی برای گفتن ندارم...
هستم...

Behnoush
1390,03,19, ساعت : 01:54
ساعت 1:35 بامداد 5 شنبه:-2-38-:
خاطره نیست خاطره را بعد تر می نویسیم:-2-43-: آقا ما گرممانه به کی بگوییم:-2-36-: خدا:-2-36-: ما دیگر پختمان شدیم جان شوما:-2-33-: کولر را روشن میکنیم 5 دقیقه نشده یخ می زنیم بعد خاموش میکنیم دوباره داغ وکنیم:-2-33-: ما چه کار وکنیم خو:-2-43-:
یک موشک فالوده ای هم نداریم حداقل تومان خنک شود:-2-35-: بجه هایی که قرار است روزه بگیریم : خودمان، مهدی ، مهسا، ارام، نولو، نسیم، مژگان:-2-37-: خواب نمانید نماز صبح وخوانید:-2-35-: ما هم که عادت داریم شب زنده داری وکنیم گفتیم الان هم بیدار بمانیم:-2-37-: انقد غر غر نکنین:-2-36-: بیایید بگویید اخرین وقت افطار کدام است ما همان موقع افطار میکنیم:-2-35-: فکر کنیم 9 و خورده اینها بود خوب است خو:-2-37-: هر چه بیشتر بگذرد افطاری بیشتر وچسبد:-2-38-: اخ جانمی شب ارزوها هم هست:-2-35-: امسش خیلی قشنگ هست..شب ارزوها....امسش شبیه قصه های کودکانه است:-2-35-: قصه های پریا اینها:-2-35-: ما ارزو بسیار داریم:-2-36-: اما بعضیهاشان را نمی دانیم چرا دوست نداریم هیچوقت براورده شوند تا ارزو هستند دوستشان داریم:-2-35-: الان علاوه بر ارزوی سلامتی یکی، یک آرزوی امتحانی هم داریم همین فقط :-2-38-:دیگر هیچی:-2-37-:
نولو بیجار ترشی هایش هم معروف است:-2-32-: ترشی هفت بیجار:-2-32-:
بچه ها مامانمان از بخالی یه چیز ترشکی جدید برامان خرید انقد امشب وخوردیمش الان دهنمان خیلی ترش وزند:-2-37-: امسش قرقروت تمشکی است تو لیوان است با قاشق وخوری:-2-38-:
مهتاب جانمان خدا بد ندهد..امیدواریم دستت هر چه زودتر خوب شود:-2-38-:
بچه ها این ربات بی تربیته آردسش را بدهید ما هم برویم با هاش چت وکنیم:-2-33-:
هنوز هم میگوییم نغمه ی یخ و اتش داستان بسیار قشنگی دارد اما ترجمه ی فارسی اش به شدت ضعیف است:-2-35-: ما خود همیشه کتاب را ترجیح می دهیم به فیلم..فیلم خیلی دوست داریم ها...ولی این کتابهایی که از رویشان فیلم ساخته می شود معمولا تصورات قبلی ادم از کتاب با دیدن فیلم با خاک یکسان وشود:-2-36-: ولی این یکی استثنائا فیلمش به شدت خوش ساخت است:-2-37-: ما می میریم هر دو شنبه برای قمست جدیدش:-2-32-:
یک چیز میخواستیم بگوییم هر چه فکر مکینیم یادمان نمی آید:-2-35-: راستی نولو داری کافه پرنس می بینی؟:-2-35-: قشنگه پسره را دوست داشتیم ما یه دو روزی تحت تاثیرش بودیم بد نبود:-2-38-: موضوعش هم خوب است مایه های عشقیش بالاست:-2-35-: فقط جان ما تعجب نکن اتفاقا تو این سریال خیلی باکلاس غذا وخورند:-2-06-: کلا خیلی کثیف هست غذا خوردنشان حتی ان مثلا با فرهنگهاشان:-2-35-: یک پسر بسیار برازنده ومقبول را می بینی یکهو مثل وحشی ها می پرد تو قابلمه ی غذا:-2-35-:تمام احساسات عاششقانه ات در یک ثانیه صلوات داده می شود:-2-36-:

اما پسره خیلی دختره را عاشخ وشود گریه هم وکند دیگر:-2-37-: بدمان می آید عاشق می شوند گریه وکنند:-2-35-: فیلمش دیرین دیرنی ندارد اما صحنه های قبل از دیرین زیاد ودارد:-2-35-: یعنی عشقی اینها ی بدون دیرینی ولی شدید:-2-35-:هر کس فهمید ما منظورمان چیست:-2-37-:
ما فعلا می رویم تا سحر همچنان هستیم:-2-38-:
ناهور جانمان ایشا.. همیشه باشی..همیشه:-2-38-: ما هم هستیم فعلا:-2-35-:

آرام.د
1390,03,19, ساعت : 02:42
سلام به همگی :-2-40-:
سحر به خیر

این پستم ارزش خاطره ای نداره فقط اومدم تو حضور و غیاب امشب بگم حاضرم :-2-38-:
تاریخم ننوشتم که این پستم حساب نشه :-2-37-: کسی که از فرداش خبر نداره شاید لازم شد فردا یه پست دیگه بدم :-65-: الی جون لطفاً به دیده ی اغماض به این پستم نگاه کن :-2-15-: چه کنم پدر بالا سرم نیست یه خرده درجه شیطنتم رفته بالا :-2-35-:


برای خالی نبودن عریضه یه شعر هم از سید علی صالحی براتون می ذارم بلکه محفل مون گرم شه:-2-38-::

هی کوچه ی بی من از هر چه رهگذر!
کوچه ی بی من از مردمی
که مثل من!
من هرگز از حوالی ِ این همه آشنا
دور نخواهم شد

من همین جا می مانم
گفت و گوی آدم ها را دوست می دارم:
گاهی شبنم
گاهی شفا
گاهی آب دهان
گاهی دشنام،
سرزمین خودمان است!
هنوز برای ماندنِ ماه
بهانه های بسیاری هست

قرار است
من چیزهایی را
با شبنم و شفا
در میان بگذارم:
آب و جاروی ایوانِ شهریوری،
عطر خیس حصیر،
هوای پسین
باران ها، بس آمدها، شوخی ها،
و مثلاً دو پرنده
بالای چینه ی نی...

اتفاقاً طبیعی ست
در سرزمین ما
پیله های مخفی مانده
برای پروانه شدن شتاب می کنند

پ.ن1: ناهورجان! نمی دونم چرا دوست دارم پست قبلیتو این طور خلاصه کنم:
« من این تاپیکو می خونم پس هستم » :-2-38-:

پ.ن2: بهی گفته بودی اعتراف کنم که عاشق بستنی موشکی میهن شدم در جوابت بگم من با این اعتراف مشکلی ندارم اما مسأله اینه که کمی دچار دوگانگی می شم خب:-2-15-: اگه عاشق این بستنی ام پس اسم احساسی رو که نسبت به بستنی نسکافه ای یا طلاب دارم چی بذارم؟ اگه با دیدن بستنی موشکی بگم « آخ جانمان » با دیدن اون بستنیا چی بگم؟ :-2-39-:
منم فعلاً هستم :-2-38-:


دوستای خوبم من دیگه می رم
امیدوارم روزه هاتون قبول و تو بهتر شدن حال و هواتون مؤثر باشه
خدا نگهدار التماس دعا

پروانه!
1390,03,19, ساعت : 03:06
سلام :-2-40-:
نیمه شب بهاریتون بخیر و خوشی:-2-41-:
ساعت 2:57 بامداد،اینجا تهران است:-37-:


90/3/19




می خوام فردا روزه بگیرم،بیدار موندم تا اذانو بگن و نمازمو بخونم وبگیرم 2 ساعتی بخوابم و 6 هم بیدار شم برم سر کارم:-2-36-:



الان ریا شد؟خاطره اس دیگه چه ریایی؟:-2-43-:



می خوام سحری چایی و کلوچه ای که دوستم از شمال برام سوغاتی آورده بخورم:-2-37-:غذا داریما ولی حوصله گرم کردنش رو ندارم :-2-37-:



4 صفحه ای از خاطرات مونده و نخوندم و الان میشینم میخونم:-2-15-:



این روزا انقدر سرم شلوغه که وقت سر خاروندن ندارم... اگه شبانه روز 48 ساعت هم باشه باز زمان کم میارم:-2-31-:داداشی میگه کلاس داره آدم وقت نداشته باشه :-2-06-:



وقت حموم رفتن هم ندارم این روزا... الان از فرصت استفاده کردم و رفتم حموم :-2-14-:دوش 10 مینی گرفتم و اومدم و نشستم سر کارام و به حمدالله انگاری داره تموم میشه:-2-16-:



شما خجالت نمیکشین هنوز منو با مهسا اشتباه میگیرین؟:-2-33-:یعنی اگه 2 تا خاطره از این تاپیک خونده باشین دیگه باید من و مهسا رو شناخته باشین،نه!؟:-2-33-:واقعاً خجالت نمی کشین؟ :-2-33-:



نیم کیلو لااقل خجالت بکشین :-2-42-:



بچه ها برام دعا کنید شدید :-2-30-:



به شدت محتاج دعای سبزتون هستم:-2-30-:

بعد از بهی نوشت:بله،درست گفتید :-41-:
بقیه هم یاد بگیرن:-2-43-:

smart girl
1390,03,19, ساعت : 03:07
سلام
تا الان درس میخوندم
اهای اونایی که دعا میکنین
بیایم برای همدیگه دعا کنیم
به قول ارام جون منم حاضر
حدودا نیم ساعت دیگه اینجا اذان میگن
تا حالا غیر ماه رمضون روزه نگرفتم
نمیدونم یه حسی دارم خوب...خاص...هر چیزی بشه اسمشو گذاشت
به لطف شما دوستان نماز صبح هم میخونم
.
.
.
بهی من فردا موقع اذان مغرب خونه نیستم ...فک کنم تا 9 شب اینا خونه نرسم
زودی میام اینجا افطار کنیم
سحرتون قشنگ
ارزوهای خوبتون تا سال دیگه براورده شه....بلند بگو امین

.
.همین

Behnoush
1390,03,19, ساعت : 03:36
پس پروانه هم اضافه شد:-2-38-: امستو درست گفتم؟:-2-35-: نه ما با مهسا اشتباه نمیگیریمت:-2-36-:
ما عادت به سحری نداریم فقط واسه نماز بیدار موندیم:-2-35-: هرچند برامان عادیست این شب زنده داریها:-2-37-:
مهدی هم حاضر است:-2-38-: فقط الان غایب است ولی کلا حاضر هست:-2-35-: ما هم بیکار بودیم رفتیم دوش گرفتیم کل خانه را زابراه کردیم :-2-36-: انقد آب بازی وکردیم:-2-37-: حمام نزدیک اتاق مامانمان اینهاست انقد سرو صدا وکردیم همه بیدار وشدند:-2-37-: همش تخصیر خودشان است:-2-33-: ما اتاق خودمان بالاست..این اتاق خواهرمان هم که حمام و موال دارد هم بالاست:-2-35-: نامردخودش اینجا نیست اما می رود در اتاقش را قلف می کند :-2-36-: وگرنه ما حمام اتاقش را خیلی دوست داریم:-2-37-: بماند ما تا یک ماه با خواهرمان سر سنگین بودیم سر اینکه اتاق موال دار را دادند به این:-2-36-: ما وقتی امدیم این خانه ما تازه دانشچو شده بیدیم اصفهان بودیم این نامرد سریع اتاق خوبه راخودش وگرفت:-2-33-: حالا هم خودش نیست اما اتاقش را قلع و قمع( درست است؟:-2-37-:) کرده بی تربیت:-2-43-: خلاصه ما مجبوریم این حمام همگانی را برویم که نزدیک اتاق بابا مامانمان هست خیلی:-2-35-:
راستی مهسا انگار حنابندان دوستش نمی دانیم چیش هست احتمالا بخور بخور در پیش است روزه نمی تواند وگیرد:-2-38-: انشا.. روزهای دیگر هم برنامه ریزی وکنیم وگیریم:-2-37-: اذان صبح اینجا ساعت 4 است...افطار هم ما به وقت اخریتان میخوریم نمی دانیم کِی است:-2-37-: مژگان فکرکنیم اذان همان 9 اینهاست خودش:-2-38-:
آرام جانمان یک شعر از صالحی جانمان گذاشتی جلا یافت روحمان :-2-38-:در این نیمه شب جان شوما تابستانی:-2-36-:
همگی ما را هم دعا کنید:-2-38-:

هی مسافران بیمنزل آن راه دور!
آيا يک امشب آسوده مايليد
از اندوه تشنگی
با من به ميهمانی باران و بوسه بياييد؟
پس بسم ا..:-2-38-:

بعد نوشت: لی لی نگفت که در روزه دسته جمعی شرکت وکند یانه اما ما در خاطره اش خواندیم روزه است خودمان اضافه وکنیم نامش را:-2-37-: امس زهرا جانمان راهم یادمان رفته بود:-2-31-:
نازلی را هم اضافیدیم:-2-35-:
پس علی الحساب :
بهنوش
مهدی
ارام
مژگان
نسیم
زهرا
پروانه
نازلی
نولو
لی لی
مهسا هم مشکوک است هنوز:-2-37-:

نازلی به نظرمان این - نازلی- خوب است:-2-35-: بهتر از nazli g فکرکنیم:-2-38-:

+Lily
1390,03,19, ساعت : 04:27
ما بیداران همیشه ی تاریخیم !:-2-06-:
روز روزش واسه روزه ، سحری نمیخورم الان رفتم نیمرو خوردم
یعنی خیلی گشنه ام شده بود انیس گفت برو یه چیزی بخور
ماهمگئوش ادیم
عجیب است که خوابمان نمی آید
خواب از میان چشمهایمان پر کشیده
ما چون خیلی اهل نماز صب هستیم نمی دانستیم اذان را کی می گویند
رفتیم سرچ کردیم خیلی راحت به ما اعلام کرد
لامصب اینترنت عین آتیش میمونه ! هم بلاس هم نعمت !:-4-:
فردا هم چون روزه ایم مامان چیزی بمان نمی گوید
ما فردا خیلی به نظرش طفلک الدوله هستیم :-2-12-:
امشب هم که با انیس بیرون بودیم ساعت 10 اومدم هوچ نگفت ! خیلی ظرفیتش زیاد شده !
سر شب هم دختر خوبی بودیم !
چرا درسایت پرنده پر نمی زند
حوصله مان سر رفت !
این روبات بیچاره را هم که فیتیله پیچ کردند
من صب کلی باهاش کل کل کردم بهم گفت دختر کوچولوی شیطون خوبی هستم :-2-31-:
بعد که اومدم به دوستان معرفیش کردم سر شب رفتم می بینم هنگ کرده
یعنی رو به موت بود دقیقا
قبال توجه زی زی گولوی عزیزم ! فک کنم ریست شده !
رفتم بش سلام می کنم ! تکرار میکنه جلوش علامت سوال میزاره !:-2-06-:
اصول اولیه رو یادش رفته ! از منم شعر حافظ بپرسی بلد نیسم خوب مامانی ! از روبات می پرسی ؟
انیس بم گفت شارژ نداره که بیاد تو سایت
ما هم توی وبلاگمان کمی کند و کاو کردیم ( وبلاگ سایت ) پست گذاشتیم
بعد رفتیم پروفایلمان دیدیم ین یارو رفته تو وبلاگ ما
حالا نمی دانستیم چطور بکشیمش بیرون
ترسیدم بش زنگ بزنم نصفه شبی
چه معنی میدهد توی همایونی آدم فضولی میکند ؟
من معمولا اینقدر جلوی انیس احسساتی نیستم ! دچار تهوع می شود
برای اینکه یادش برود در وبلاگ ما چه دیده با آن شکلک های هیوا سرگرمش کردیم
http://www.laymark.com/i/m/m007.gif (http://www.laymark.com)
چون نمی تونس بیارتشون عصبی شد منو مجبور کرد برم تومسنجر رفتیم اونجا تا الان که قار و قور شکمم در اومد
اونو فرستادم لالا خودم رفتم نیمرو خوردم
حالا چای میخوام :-2-30-::-2-30-: همه اشو خوردم خوب !
گاهی وقتا خواب می بینم انیس دیگه نیست
به هر کی باهاش ازدواج کنه حسادت می کنم
می ترسم عین فیلم شام آخر بشه
من برم شوهر انیسو بکشم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بعد از ظهری رفتم آموزشگاه قدیم زبانم
شرایط ثبت نامو بپرسم
منشی میگه : کلاس چندمی ؟
میگم 23 سالمه !
میگه براتون کلاسن نداریم ! کلاسامون فقط برای خردسالانه !
خوب حتما باید سنمو می پرسیدی ؟
از قیافه ام معلوم نیس خردسال :-2-31-: نیسم !
پریا هم زنگ زده بود واسه خودش یه جا دیگه !
یارو بش گفته کوچولو چن سالشه ؟:-2-06-::-2-06-:
پریا هم با جدیت گفته : 24!
ما چقدر بزرگ شده ایم !
چرا خودم متوجه نشده ام ؟
ته وجودم هنوز 15 ساله ام !
هنوز گاهی اوقات خواب می بینم امتحان عربی دارم وهیچ نخوانده ام !
باز خرابکاری کرده ام و توی دفتر مدرسه ام !

ما می خواهیم برگردیم به آن روزها
همان روزهای خوب ، همان روزهای سالم سرشار

خیالتان راحت ! ما هنوز به کل مغزمان را از دست نداده ایم !
هر چند صبی سرمان را محکم زدیم به سنگ مرمر توی پنجره
ولی آرش سنگ را چک کرد که چیزیش نشده باشد !
ما در این خانه حرام شده ایم !:-2-41-:

این هم آینده ی ما ! اگر مهتاد نشدیم
http://www.laymark.com/i/m/m152.gif (http://www.laymark.com)


ما برویم لالا! ساعت 5 و نیم است !
تا ما برگردیم تاپیک را نترکانید ها !
نماز صب خیلی خوبه ، عین قرص خواب آور می مونه

« به یقین در دیوانگی لذتیست که تنها دیوانگان از آن آگاهند » :-2-42-:

-نازلی-
1390,03,19, ساعت : 04:42
سلام.
اینجا اذان رو گفتند و من اگه خدا قبول کنه رسما روزه دار هستم.....اوهوم ..... اهوم....
(بهی جان ما رو هم اضاف کن،الان فقط من و بهی آن پایین هاییم و یک مهمان)
ریا نیست خو....

با تشکر خیلی فراوان و ویژه از مهدیه، شبنم، مهسا و لی لی(البته چرا جو میدی دختر؟؟ آخرش که من ادش کردم.):-2-40-:

با پست دیروزم گفتم حالا همه می گن آخی چقدر خجالتی!
ولی باور می کنین من در دنیای عادی خیلی شیطون و حراف هستم و همیشه در ارائه همه دروس نمره بالا رو می گیرم؟ و کلا آدم کم رویی نیستم....
اما نمیدون چرا خاصیت سایت اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟
تازه من برعکس همه هستم که تو سایت پر جنب و جوشن، اما بچه ها می گن فلانی تو میتینگ آروم بود و .....

سرعت سایت الان در حد تیم ملی ایران(قبل از کیروش) افتضاحه.....:-2-33-:

کسی نظری در خصوص تغییر نام کاربری ما به -نازلی- نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-41-:
نیازمند راهنماییتان هستیم.....

راسی نماز و روزه هاتون قبول، ما رو هم دعا کنید....

بعدی ها نوشت( بعد از لی لی و بهی):
مرسی بهی جان بابت راهنماییت، میرم و درخواست میدم....
لی لی جان نیت مهمه....راستی صاحبش از تو کوچکتره؟ واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که فکر می کردم خیلی بزرگه....

N@s!m
1390,03,19, ساعت : 09:34
سلام
اندر حکایت روزه گرفتن ما :-2-38-:
دیشب نه رسیدم خونه نمازخواندیم جاتون سبز مامان جانمان واسمون کشک و بادمجان درسیده بود گوارای وجود کردیم :-2-16-:
بنده خدا رفته بود واسه ما خرید حســـــــــــــــــابی !:-2-37-: در حال شستن کاهو بود .کمی از خودمان خجالت ول دادیم که به خاطر ما کلی به زحمت افتاده:-2-35-: ،آخه امروز قرار است ما ساندویچ کالباس نذری امان را بدهیم
چقدر هم من کمک دستش هستم دریغ از یه سس درست ریختن رو ساندویچ ها :-2-08-: دیگه همه چی گردن خودشه فقط ما زحمت پخش کردنشو می کشیم :-2-43-:(خسته نشم یه وخت ):-2-14-:
بعد هم رفتیم گرفتیم خوابیدیم جلوی کولر که تمام استخوان هایمان ذوق ذوق میکرد ساعت 4 نمی تونستم بلند شم واسه نماز :-2-36-:
یه ربع ساعتی وقت بود که به اصرار مامان واسه اینکه از تشنگی خفه نشویم چند تا لیوان آب خوردیم:-2-41-: و از آنجایی که معده مان کمی تعجب می کنه :-2-14-:اون موقع ما چیزی بخوریم فقط دو تا رنگینک دست پخت مامان جانمان را خوردیم تا دیگه هلاک نشویم .
در حال حاضر هم زورکی آمدم سرکار :-2-42-:
دلم میخواد زمانی که روزه هستم تا خود افطار یا تخت بخوابم دم افطار بلند شم یا آنقدر مشغول باشم که نفهمم کی افطار شد :-2-38-:
امروز عصر هم به همین مناسبت زود می تعطیلیم :-2-14-:برویم نذرمان را ادا کنیم و بعد هم نماز و فقط کمیل را فاکتور می گیریم چون این معده دیگه تاب نمی آورد .:-2-27-:
شب آرزوهاما را از دعای خیر خود فراموش نکنید :-2-25-:
یا حق :-2-40-:

nemesis
1390,03,19, ساعت : 09:59
به نام خدا

سلام به همگی صبحتون بخیر :-2-25-:
خیلی وقت ندارم اینجا باشم فعلا خاطره ها رو نخوندم، فقط اومدم بگم که منم روزه گرفتم :-2-32-: قرار بود ساعت 9 بریم حنای دوستم، منم روزه گرفتم قرار شد ساعت 10 بریم، اذان ما ساعت 9:7 ه دیدم بالا بهی جان گفت که با آخرین اذان افطار می کنین، خیلی کار جالبیه. :-2-08-: پس من 3 دیقه اضافه می گیرم :-2-22-:
حالا تا اینجا اومدم اینم بگم که دیروز رفتم واسه خودم پارچه خریدم که واسه امروز پیراهن بدوزم، یهو جو گرفت :-2-22-: دیشب تا 1 بیدار بودم الگو در آوردم، االانم میرم بدوزمش. :-65-: واسه همین وقت ندارم، الان صدا مامانم در میاد.
بعد عکی پارچه شو اگه شد میذارم، خیلی خیلی نازه :-8-:

راستی دیروز یه اس بهم رسید به این مضمون: روز جوراب را که به آن روز پدر هم می گویند بر شما مبارک :-24-::-24-:

بهدم من عروسی کردنی هیچ وقت عروسیمو و متعلقاتش و روزای مهم نمی ندازم، یعنی چی امشب که شب آرزوهاست و مردم دعا و نیایش می کنن ما می ریم، دیش دین دیرین :-2-28-: پس دوستای گلم توی دعاهاتون من و فراموش نکنین، من موقعیتش و ندارم :-2-18-: از همه التماس دعا دارم :-118-:

روزه همگیتون مقبول حق :-118-:
التماس دعا


خسته شدم حتما بر میگردم خاطره ها رو کم کم خوندنی شاید پ ن اضافه کردم

Sokout_shab
1390,03,19, ساعت : 10:15
19 خرداد

خاطره ها را خواندیم البته وسطاش یه دو سه صفحه ای جا موند... فک کنم امروز خاطره ام نسبت به دیگر روزا بیشتر بشه...

حالمان خوب است ولی ته دلمان یه عزابی داریم نمی دانیم برای چی... آخر می دانی... دیروز معلم زبانمون با لهجه ی انگلیسی اش گفت که روزه بگیرین... در دلمان خندیدم و سرمان را تکان دادیم و گفتیم... چه دل خوشی دارد... ماه ماهش که مهم ترین ماه کسی روزه نمی گیره... آمدیم خانه... به خواهر جانمان گفتیم... گفت بگیریم... به او هم خندیدم... این شیطان بد جوری در ما نفوذ کرده است... آخر می دانی روزه پیشکشم... از یه ور می گویم روزه گرفتن به من چه... از طرفی می گویم امروز شب آرزوهاس خدا ان شاءالله دعایم را مستجاب کند... می دانم خدا اصلا به من نیازی ندارد... تو چه روزه بگیری... چه نماز بخونی... چه نخونی... برای خدا هیچ تاثیری نداره... به نماز خوندن من که محتاج نیس... به خدا دلم از خودم خیلی گرفت... خیلی پروم... خیلی... از یه ور استجابت دعاهامو می خوام... از یه ور می گم روزه گرفتنش به من چه... بعدش هم بهانه ی امتحان را می آورم... سرمو به این ور و اون ور گرم می کنم امتحان ندارم... دلم از خودم پر... نمی دونم کی می خوام با خودم و خدام قهر کنم... کافیه فقط روشو از من برگردونه... من اون موقع هیچم... می بینم با همین چشمای خودم... می بینم هنوز خدا دستشو به سمتم گرفته... ولی من پشتمو به اون می کنم.... چرا؟ چون زندگی بر وقف مرادم نیس... وقف مراد چیه؟ هی خودمو گول بزنم خوبه... خوبه... از درون بسوزم... بابا تو که داری می گی خوبه... خوبه... پس لااقل از جات پا شو... اینقد مثل یه چه می دونم نشین یه گوشه زندگی خوبه... خوبه... هیچ فعالیتی از خودم نشون نمی دم... می دونما می دونم همه اش از دوری از خدامه... دلمو به جا بستن به خدا... به بنده هاش بستم و از خودش غافلم... همه ی اینا رو می دونم ولی نمی دونم چرا از جام پا نمی شم؟ دوست ندارم اینا رو مستقیم برا کسی بگم... ازشون شرم می کنم... یعنی اینجا رو ببین از بنده ی خدا شرمنده می شم ولی از خودش... نمی خوام بگم کافرم... خدا رو از ته ته دلم دوست دارم... ولی از جام بلند نمی شم... چقدر دلم می خواست الان روزه داشتم... نه برا پست بچه ها و این حرف ها نه به خدا... دلم می خواس از دیشب با خدای خودم عهد می بستم... بنده خوبه می شم برات... تو که این همه به ما نظر می کنی... جبران می کنم... ولی به جا این حرفها... پوزخند زدم... دلم خواس لااقل این تاپیکی که توش حرفا دله... حرفای دل حقیقی امم تو خودش نگه داره... من اینا رو برا دل خودم نوشتم... می خواد هر کی بخونه... بخونه... نخونه... نخونه... فقط می دونم خدامم حال الان و ندامتممو می دونه...
در کنار این مطالب می خوام یه چیزایی رو هم که تو دلم سنگینی می کنه و رو بگم... فقط ازتون خواهش دارم هر کی می خونه نه برام پیام بده نه پ.ن هیچی نمی خوام... چون هر کدوم از اینا باعث میشه دیگه ته دلمو بیرون نیارم...
با اون پست لیلا (lucy) انگار داشت حرفا دل منو می زد...



توی این دنیا! چه مجازی چه دنیای واقعی اگه سکوت کنی... فراموش میشی
بی برو برگرد!

هستن آدمایی که گاهگاهی ازت یادی بکنن و بگن دلمون براش تنگ شده و ...
هستن ولی کمن!
هیچ کس برای هیچ کس مهم نیست
اینو همینطوری نمیگم! بذار یه اعتراف کنم:
من وقتی تنهام و هیچ کس رو ندارم که براش درددل کنم میام اینجا میگم

ولی وقتی میبینی با تمام غم وجودت یه متنی رو مینویسی و ارسال میکنی، بعد یکی دوساعت به امید اینکه یکی برای همدردی بهت یه پیام داده باشه، میای بعد میبینی پیام که نیست هیچ...
همه فقط تشکر زدن!
بعضیا نخونده،
بعضیا هم خوندن و بی تفاوت گذشتن!
دلت میگیره از بی تفاوتی آدمایی که تا مستقیم بهشون نگی که:
"فلانی من دلم گرفته! حوصله ندارم! "
حتی یه کلمه هم نمی پرسن: چرا؟

اینه که تصمیم میگیری به وفای این دوستایی که باهاشون میگی و میخندی، وقتی ناراحت میشن واقعا براشون غصه میخوری و دعا میکنی، نه تنها شک کنی بلکه حتی اصلا چنین توقعی هم از این آدما نداشته باشی
بدبین میشی، به همه! دیگه غم دیگران هم برات مهم نیست!
بیخیال تاپیک خاطره میشی! به خودت میگی
- دیگه خاطره نمینویسم نه تلخ نه شیرین و طنز!
تلخ نمینویسم چون فایده نداره! طنز هم نمیگم چون دیگه برام غم و شادیه آدمایی که من واسشون مهم نیستم؛ مهم نیست

یه مدت میگذره...
باز دلت تنگ میشه برای حال و هوا و خنده هاشون!
بر میگردی به حال اولت!
ولی با سکوت
نظاره گر حرفاشون میشی و به شوخی هاشون میخندی
اولش میگن چرا نیستی! از نبودت شکایت میکنن و بهت میگن بودنت اهمیت داره!
وقتی بازم تو سکوت ازشون تشکر میکنی...
یادشون میره تو هم هستی!

نتیجه میگیری: اگه سکوت کنی، فراموش میشی...
پس سکوت نمیکنی، خداحافظی نمیکنی، نمیگی که ...
چون هنوزم به جمع شون و خنده و شوخی هاشون برای فراموش کردن غصه هات احتیاج داری


بارها شده این حالتا بم دست داده... از این تاپیک زده شدم... از پ.ن: که اسم خودم و دنبالش بگردم... ولی می بینم دریغ از یکی... جواب بقیه رو هم خوندم و دیدم که کی چی گفته... بدی من اینه به یه جا که عادت کنم فکر می کنم بهترینه ولی وقتی از اون چه که فکر می کنم تضاد در میآد ازش زده می شم... از داداش سوریم... از دوستام... همه و همه....
تو دنیای واقعیا خیلیا تنهات میذارن و میرن از یه دنیای مجازی که تصور ذهنی و کسی کسیو ندیده چه توقعی میشه داشت.... خودمو می گم من مجبورم... از اطرافیانم، دوستایی که دور و برم بودن خیلی ضربه خوردم... برای همین اینجا رو انتخاب کردم... خودمم می دونم زیادی به اینجا دل خوش کردم ولی همین باعث شده یکی از بهترین دوستامو از طریق همین سایت پیدا کنم... دوستی که تو دنیای واقعیم فکر نمی کنم امکان پیدا کردنش بود... خیلی حرف زدم ولی خوب دلم می خواس یه روزی، یه جایی تو این تاپیک خودمو خالی کنم... که الان فک می کنم این کارو کردم...
بازم می گم پ.ن و پیام و هیچی نمی خوام... از شادی الکی بیزارم... چون می دونم آخرش همین میشه... این چند روزم شادی الکی بود... درونم و دارم درست می کنم.... خوددرگیری دارم ناجور...
یه چیز دیگه ام این که من خیلی برام مهمه که کی این خاطرات و می خونه کی نمی خونه... پس خواهشا اونی که نمی خونه تشکر نزنه...
روزتون خوش... :-2-40-:
ویرایشم نکردم چون حس این کار توم نیس...

خانم اجازه ما پستتون رو میخونیم تشکر هم دوز داریم زدیم:-2-37-:
مرسی گلی... پستمان را ویرایش کردیم چون نمی دانیم کیستین :-2-31-:
ولی من این حرفا رو به خاطر این نگفتم که پستم رنگی بشه... کلا بدجور تو دلم گیر کرده بود... به هر حال... اینم برا این گفتم که هر کس می خونه ازم تشکر بزنه... چون فک می کنم دروغی بیش نیس.... این که تشکر می زنن و نمی خونن... یه جور گول زدن... :-2-37-:
الناز بیدیم ولی الی مینامن ما را:-2-37-:
من خودم به شخصه میخونم حتی شده دو الی سه خط شده بعضی موقع ها از رو عادت تشکر بزنم ولی بعدا خوندمش
یه شیز دیگه که دفتر خاطراته قرار بود از اول درد و دلامون رو بگیم حالا کسی بخونه یا نه برا من زیاد فرقی نداره چون میام که خودمو سبک کنم چه غم چه شادی مثل دفتر خاطرات نداشتم:-2-38-:
این را جواب می دهیم... می رویم سر درسمان... پس حدسمان درست از آب در آمد... :-2-38-: گفتیم زرنگ هستیم :-2-38-:
درسته دفتر خاطرات... خیلیم خوبه که جایی هس تو اینجا که بشه خودشو خالی کرد... خوب ولی ما این طور می پسندیم دیگر... دوست میداریم اگر 2 تا تشکرم اون زیر باشه... نشان بدهد که خواننده اند و رفته اند... حتی اگر این تشکرها رنگی نباشد... دیگر می رویم... روز تان خوش... :-2-40-:

خواستیم از امکانات ویرایشمان استفاده کنیم.:mrgreen: ستاره رنگ مهم نیست آدم باید آدم باشه :-2-38-:(جمله ام خیلی فلسفی بود خودم میدونم ):-2-31-:

اینو مدت ها پیش فهمیدم شبنمی... معلومه که رنگ مهم نیس... من برا خوشگلی زیر پستم گفتم جون خودم... :-2-38-:

fatima_59
1390,03,19, ساعت : 10:22
سلام من يه فاطمه مفلوك و بي كامبيوتر هستم كه ديشب جشمهام كور شد تا همه خاطره ها رو خوندم_ هر كي روزه س دم افطارش دعا يادش نره_قبول باشه همكي _ ببينم جه معني ميده همه دنبال كتاب ديرين ديريني هستيد؟قباحت داره _جه حح

الي يه جند روز منو نبين لطفا! اها داشتم ميكفتم جه جلافتا ! حالا ببينم سريالش جند قسمتش اومده!؟
بهي تو فريزر خونه مامانم كلي بستني فالوده اي ليمو بيدا كردم_ اسم تك تك شماها اومد تو ذهنم_مخصوصا ارام عزيز_0

الی نوشت: اتفاقا اسمت تو چشمه نمیشه ندید گرفت. پستت رو ترکیب کردم :-2-38-:یه دفعه پست بزن تک تک چرا تایپ میکنی:-2-43-:


بيخيال حرفهاي متفرقه _ ليلا جون من اون كوشيت رو جواب بده_منو دق مرك نكن _
هوا خوبه دلم ميخواد برم راه برم ولي مهدي هنوز خوابه_ فعلا

شبنم
1390,03,19, ساعت : 10:42
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم کم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره ی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همه ی مرغها عین همند همه ی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایده ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می تواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علفها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همه ی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

***

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم ! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه ها بَرّه کشانِ من است: برای خودم گردش کنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همه ی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست شب پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.


مکالمات این روزامون من روشدیدا یاد این قسمت شازده کوچولو میندازه :-2-40-:

دوستان روزه دار التماس دعا

روز همگی بخیر :-2-40-:

فاطی رسیدن به سرزمین مادریت مبروک :-2-40-:

saadegi.n
1390,03,19, ساعت : 10:47
سلام
دلم تنگ شده. فقط همین. روزای بی خاطره ای میگذرونم. عذاب وجدانم قاطیش.

فیلسوف کوچولو
1390,03,19, ساعت : 11:05
امروز رکورد زدم....امتحانمو در عرض 9 دقیقه دادم و اومدم بیرون:mrgreen::-2-16-:حس خیلی خوبی داشت:-2-38-:یک صفحه پشت و رو سوال بود...منم درعرض 9 دقیقه همه رو نوشتم....
ولی یه چیزی هست که خیلی ناراحتم می کنه....اینکه دیشب تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ولی یادم رفت:-2-43-::-2-15-::-2-30-:

Tannaz16
1390,03,19, ساعت : 11:12
امروز امتحان آمار داشتیم به لطف خدا و کمک بچه ها خوب دادم!

Star-crossed
1390,03,19, ساعت : 11:14
خو سلام به همه بشه های خاطره نویس.....:-2-25-:
جدیدا خوشم میاد بیام خاطره ی بچه ها رو بخونم ببینم تو روزشون چه خبرا بوده.....:-2-22-:
دیروز صبح با دوستم رفیم لب دریا(دل همه اااااااااب) کلی بپر بپر کردیم..... :-2-16-::-2-04-:
سر صبح بود همه جا خلوت....:-2-27-:
البته نزدیک خونه ما همیشه خلوته چون منطقه مسکونیه.....بعدش با هم قرار گذاشتیم بریم یه خرده بدرسیم که کتابامون روشون خاک نشسته:-2-20-:......حدودا تا بعد از نهار داشتیم مثل خرخون ها درس هارو مرو می کردیم.... یه چند دقیقه اومدم سایت ادامه رمان چشمان وحشی رو گذاشتم:-2-32-:.....بعدش من هوس گورررررررررجه سبز کردم تو خونه نبود:-2-34-:.....مجبور شدم برم به رب انار دست برد بزنم.:-2-22-::-2-32-:...من هربار ترشی میبینم کنترلم رو از دست میدم انقدر خوردم که زبونم بی حس شده....:-2-10-:
حدود ساعت 5جمع و جور کردیم بریم ارایشگاه خواستیم خیر سرمون صورتمون رو صمغ گیاهی کنیم.....:-2-03-:
زنه ناشی بود زد نصف صورتم رو داغون کرد.....هر کی منو دیده میگه کی صورتت رو گاز گرفته:-14-::-9-:.....اخه خیلی ورم کرده....:-2-30-:
بعدشم برای اینکه حال و هوامون عوض شه رفتیم ول گردی.....جای شوووما خالی خیلی خیابونا شولوخ بود....:-2-17-:
با اینکه هوا گرررم بود ولی بازم همه ریخته بودن بیرون.....رفتیم یه کفش خریدیم بسیااااار زشته.....:-2-02-:
خر شدم مرده زیاد تعریف کرد رفتم خریدم......ولی زیادم زشت نیس تقریبا مده و پای همه هس.....ولی خوشمان نیامد......:-2-14-:
انقدر هوا گرم بود که هم صورتم کم کم داشت ذق ذق می کرد و هم سرم درد گرفت......:-48-:
اومدیم خونه مهراسا هم رفت خونه خودش مامانم تازه از سر کار برگشته بود که منو دید نزدیک بود جیغ بکشه.....:-2-36-:
اخه صورتم و زده داغون کرده......مامانم میگه نباید زیر افتاب می رفتید چون صورتت گرما میخوره و اصلا براش خوب نیود.....:-2-21-:
هنوزم درد میکنه....از خجالتم دیه بیرون نرفتم......ولی در اولین فرصت میرم یقه اون زنه رو میگیرم.....:-2-09-:
شام نخوردم گرفتم خوابیدم.....اخه سرم خیلی درد میکرد.....:-2-30-:
امروزم از صبح اینجام....کلی با بهنوش در مورد پسرای سایت غیبت کردیم....کلی حال داد....:-2-04-:
بعدش بهی رفت خوابید منم تهنا موندم اومدم خاطره بنویسم......:-120-:

عاشقتوون نفسی......:-8-::-8-:

lucy
1390,03,19, ساعت : 11:31
به نام خدااا

سلام :-2-16-:

اول بگم یادم نمیاد ولی اونی که گفته بودیم دلم میاد خورشت کرفس بخورم اره جونممممم انقده بهم بشتر چسبید دیدم چند نفرر اینجا اب از لب ودهنشون راه افتاده نمیتونن بخورن بیشتر بهم چسبید :-2-21-::-2-21-::-2-21-: تا حالا روح شیطانیم رو نشون نداده بودم ها ها ها :-2-13-: بر بچس عشق خورشست کرفس اتفاقا دیروز خیلی خوشمزه وترش شده بود :-2-11-:البته بنده کلا اشپزیم توپه هاااا :-2-20-: خوراک های کاملا خوشمزه وبهداشتی :-2-24-:درست میکنمممممم خوردنیییی او.مدید اینجا ناهار مهمون من :-2-19-::-2-02-:الان رگ یزدیم یه لحظه زد بیرون :-2-22-:خو تعارف اومد نیومد داره دیگه :-65-::-65-::-65-:البته ما 3 هفته دیگه نیست هااا مسافریم گفته بودیم که :-2-05-: الهی که اندفعه مشکلی پیش نیاد بیرون به خیر خوشی :-2-03-:

فاطی چه معنی داره پست میدی من میخواستم بگم دلم برات تنگ شده :-2-12-::-2-12-:

ها یه چیز بگمممممم در مورد دوران دبیرستانم :-2-21-:گفته بودم که کلا بچه ارومی بودم این حرفا :-65-::-65-:اقا یه بار ما درس نخونده بودیم :-9-:بعد این معلم فیزکمون با ما کل رو کم کنی داشت چون کلا ما یه اخلاق بدی که داشتیم این بود مطالعات خارج از درسمون زیاد بود ایم معلممونم خوشش نمیومد وقتی درس میده کسی زودتر بگه درس رو .. ما هم مرض داشتیم از همان زمان هاا میگفتیم اون روزم چند تا امتحان داشتیم نخوانده بودیم فیزیک را اقا معلم عزیز هم با چشمانش از لحظه ورود به ما فهماند که میخواد ما رو بکنه پای تخته :-65-:ما هم در عملی شیطانی با بچه ها هماهنگ کردیم ووو:-4-:جیغ زدیم موششششششششششششششششششششششش شششش:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: حالا این معلممون شش متر پریدن رو هوا :-4-:دیگه نیومدن سر کلاس :-19-:یک حالی داد اون روز :-10-:


پ.ن یادم نمیاد :-76-::-76-:

موبایلمم تعمیرگاههه :-10-::-10-::-10-:اقا مثل الی باید برای منم گل ریزون کنید بخدااااا :-4-::-4-:

الی اسمش گلریزون بود در از یه تعارف:-2-39-:

بمیرم الی :-2-30-:میرم شیشه های ماهنامه رو میارم پایین سرت کلاه گذاشتن :-2-37-:


ناهار امروزم :-65-::-65-::-65-::-65-::-65-:روزه داراش صلوات ...

التماس دعاااا از همه ....:-53-:

روز خوش ایام به کام فعلا

الی ما برگردیم احیانا موردیه ؟:-106-:

بلی بلی دو پست در یک روز بیشتر جا نداره با کاربر خاطی برخورد قضایی جزایی میشه:-2-27-::-2-22-:

شبنم نوشت :-65-:: نه لیلا تو اشکال نداره هزارتا پست بده :-65-:ل(لیلا)
:-65-:
اااا حالا که مدیر ارشد اجازه داد باشه :-65-:
به قول علی اقامون سبزک:-2-43-::-2-43-:

اینو من گفتم آره ؟ :-2-33-:
ره جونم تو گفتی ولی از ترس الی رنگت پریده خودتون نشناختی

fatima_59
1390,03,19, ساعت : 11:49
الي قربونت بشم خب اكه ميشد كه مينوشتم_بيشتر از چند خط جا نداره_تو كه قبلا عادت داشتي جشمهات رو ببندي ( حيف مستر گرين ندارم) افرين نبين ديگه_ليلونم قربونت بشم فكر كردي من دلم طاقت مياره نيام اينجا؟ قبول باشه روزه_

:-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:
این وصله ها به من نمیچسبه ها خواستی پست بزنی همین پستت رو ویرایش کن ظرفیت یه روزت تکمیل شده:-2-09-::-2-36-:

فقط اومدم بكم از دم منحرفيد!!!
الييييي دلت مياد دعوام كني؟ تازه سعي كردم دقت كنم جي مينويسم ها ها ها
شفنمي خيلي متن به جايي كذاشتي _تقديم كل _
الي دعوام نكن دلم ميشكنه خب؟

Star_69
1390,03,19, ساعت : 11:55
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:فاطی دارم میترکم از خنده گوشیت فونتش عربیه؟:-2-06-::-2-06-:
یکی پستای فاطی رو ویرایش کنه:-2-06-:
یه توپ دارم قلقلیه
موی سرم فرفریه
من خاطره نداشتم
سرت کلاه گذاشتم:-2-16-:

:-2-06-::-2-06-: :-2-06-:کوفته ویرایش کردم . فاطی سعی کن از کلماتی که گ دارن استفاده نکنی چون میشه ک و شکل زشتی داره بعضی وقتها :-2-37-:

سمن ناز
1390,03,19, ساعت : 12:15
به قول طغرل در برنامه برمایید شام
درود بر شما
امروز صبح که از خواب بیدار شدم طی قراری که با زن برادرم داشتم رفتیم دکتر تغذیه تا برنامه غذایی بگیریم و شروع به گرفتن رژیم غذایی کنیم و چند عدد کیلویی کم شویم دعا کنید که بشویم به خانم دکتر میزان غذایم روکه گفتم باور نکرد گفت یعنی تو انقدر کم غذایی پس این هیکل رو چه جوری درست کردی ؟ گفتم ارث والده خانم محترمه و خاندان مکرمه شان است که همگی تپل مپلی هستیم لبخندی زد و آروزی موفقیت کرد خودمان هم خسته شدیم از بس که کم خوری کردیم و رژیم گرفتیم ولی خب چه کنیم دیگر
امروز می خواستیم روزه بگیریم بعد از خوردن صبحانه تازه یادمان آمد هوشی که ما داریم به درد خودمان می خورد و بس قول می دهم انشا الله به وزن مطلوبمان برسم عکسم را برایتان آپ کنم
همسر گرام قول داده اند که اگر باربی شویم سرویس طلای سفیدی را که دوست داریم برایمان میخرد ببینیم الوعده وفا هست یا نه؟
روزتان خوش ایام به کامتان خداوند نگه دارتان باد

REAL LOVE
1390,03,19, ساعت : 12:44
خبر خبر خبــــــــــــــــــر:-111-:

آقا ما صبح در حال نوش صبحانه بودیم که همسایه مون زنگمونو زد و گفت:
اگه ماه پاره دارین جمع کنین که دارن میان:-13-:....زنگ در هم زدن کسی باز نکنه:-32-:

مادر جان ما نیز مردی شد واسه خودش و رفت پشت بوم و تند و تند شروع کردن به جمع کردن با کمک پسرای همسایه ها:-67-:

آخ یه حالی بود تو پشت بوم...انقده خندیده بودیم:-24-::-24-::-24-:

نمی خوامممممممممممممم من دیگه چی نگاه کنم:-2-36-:....اخبــــــــــــــار اونم تو این روزااااااااااااا:-2-36-:...اونم امشب که بهنود جونم برنامه داره:-2-36-::-2-34-:

خدا بگم چه کارشون نکنه...تو رو چه به ما:-2-09-::-2-42-:

الان قراره که هیشکی در سختمون رو باز نکنه و همه در سکوت به سر ببرن:-2-31-:

حالا جالبش اینجاست دیروز خونه خاله م رو بردشون (یه همسایه دارن...خانومه یکم قاطی داره ...با همه مشکل داره) زده بود که واحدایی که ماه پاره دارن جمع کننن وگرنه گزارش میشه:-120-::-2-42-:
انقدر خندیدیم بهشون:-2-26-:
حالا امروز زودتر از اونا ریختن تو محل ما:-2-35-::-2-28-:

بچه هایی که روزه دارن قبول باشه...دعا فراموش نشه:-53-:

اینم آرزوی من واسه همه ی دوستای گلم:
وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن می گردد با تمام وجودم برایت آرزو می کنم که لبهایت در آن نزدیکی ها باشد...:-63-:


لی لی اون کلمه رو نمیشه اینجا گذاشت...معصیت داره....بچه رد میشه...آقا رد میشه:-65-:
کلا ادبیات سرشار از این چیزاس:-4-:

مثل اونی که دیروز زده بودن ازدواج با محارم در ایران باستان حاصل تخیل خاورشناساست.... حالا اگه اینطوره پس شاهنامه هم تخیله که توش پر از این چیزاس:-65-:

شبنم پستت خیلی به موقع بود...هر کسی باید خودش به فکر خودش و داشته هاش باشه...:-2-41-:

روزتون به خیر و خوشی:-53-:

:-102-::-20-::-14-::-2-03-::-2-36-::-2-34-::-2-28-::-2-01-::-2-42-::-2-30-::-2-43-:

Babak
1390,03,19, ساعت : 13:41
به نام خداوند بخشنده مهربان
پنج شنبه 19 خرداد سال 90
امشب با شب هاي ديگر كمي فرق دارد...
شبي ست كه خداوندگار زمين و آسمان بهانه اي برايمان جور كرده است كه باز به ديدارش برويم
و سر به آستانش بساييم...خداوند هرشب منتظر ماست...اما ما چون سرمان شلوغ است ..
سلامي ميكنيم و رد ميشويم..تازه گاهي وقت ها او پيشدستي كرده و سلام مي كند و ما جوابش را نمي دهيم...
خوب تقصير ما چيست؟ آنقدر گرفتاري داريم كه از احوال خويش هم خبر نداريم ...چه برسد به خدا...
در موقع گرفتاري دست به سوي هر نامردي دراز ميكنيم و تقاضاي كمك مي كنيم جز خداي مهربان...
خوب تقصير خودش است ديگر ...نعمات را بر ما تمام كرده ...و اين نعمت ها آنقدر برايمان تكراري شده است كه ديگر به چشم نمي آيد...
اما خدا كه مثل ما نيست به بهانه هاي مختلف مهماني ميگيرد و ما را دعوت مي كند...تا ببيندمان...تا اگر گره اي داريم به او بگوييم غافل از اين كه خودش از همه چيز آگاه است... مي خواهد ما را آگاه كند...
كه با او باشيم...در راه غير او قدم نگذاريم...از هيچ چيز و هيچ كس جز او نهراسيم...
كه همه مخلوق اويند و او بر همه چيز توانا و مسلط است...
و مي خواهد كه ما بفهميم كه اگر گاهي گوشمان را مي گيرد به خاطر اين است كه بدانيم .
.خيانت در حق مردم ...رفاقت با كسي كه به او شرك مي ورزد .شكستن دل آدم حتي اگر كافر باشد..
..گناهي بس بزرگ است ...و بر حذر بدارد ما را از نفاق...دو بهم زني ..حسادت ..دزدي..
كه اين ها آتشي ست كه اول دامان خودمان را مي گيرد..
.و ما را از كينه .. نيش زبان...بد اخلاقي ...و نا اميدي دور بدارد كه اين ها پرتگاهي ست عميق و بي بازگشت....
باشد كه بدانيم و بفهميم كه چه آرزو ميكنيم كه اگر اينگونه باشد هرشب، شب آرزوهاست...
دوستان خوب من! امشب براي شما و خودم آرزو مي كنم كه خدا را براي هميشه در قلب خود داشته باشيد...كه آرزويي بالاتر از اين نيست...
...موقع اذان ...دم افطار ..همه را ياد كنيد ...
التماس دعا...:-2-40-:

NILOUFAR
1390,03,19, ساعت : 14:06
یک نانو خاطره بنویسم
شبنم وسوسه شدم و رفتم کتاب رو اوردم دوباره از این قسمت تا اخرش خوندم
داستان کودکانه اما عجیب بزرگانه است
باعث میشه بخوای آخرش گریه کنی
نمیدونم ولی دوس دارم بدونم وقتی بچه ها میخونن چی فکر میکنن در موردش .نوجونها چی ؟ ماها چی؟
کلمه به کلمه کتابش داره درمورد زندگیت حرف میزنه و تو تعجب میکنی مثل پادشاهی که دوست داشت دستور بده مردی که دیونه وار ستاره ها رو میخرید و حتی اون نگهبانی که فنوس دریایی رو خاموش روشن میکرد ... همش خودمون هستیم همش کارهای هست که به شکل عجیبی تکرارش میکنیم
و در مورد روباه و شاهزاده و رابطه شون باهات موافقم
و ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده ای

Behnoush
1390,03,19, ساعت : 14:29
سلام بچه ها:-2-37-:
ما روزه هستیم این شلکک آبنباتی را همینجوری وزدیم:-2-43-: ما تشنمان است کمی:-2-38-: ولی کلا همه چیز عالیست:-2-31-: فقط ما الان باید برویم دانشگاه :-2-33-: حوصله دانشگاه را نداریم جان شوما:-2-35-: اما کار پروژه ایست همگروهی داریم دیگر خیلی پررو شدیم این همگروهیمان می رود راپورت پرروهیمان را می دهد به استاد یکوقت:-2-35-:
ما صبح خوابیدیم ظهر بیدار شدیم:-2-38-: فکرکنیم اخرین خاطره مان است تا حداقل چند روز دیگر:-2-37-: فاطی جانمان جای ما موشک فالوده ای وخور:-2-35-: ستاره جانمان ما هم خیلی خوددرگیری اینها زیاد وداریم پس بزن قدش رفیق:-2-38-: مادر یک خاطره مان یک سوال از شما نمودیم جواب ندادی...ما زیاد به روی خودمان نمی اوریم وقتی کسی خاطره مان رانخواند:-2-31-: اما کلاگفتیم بگوییم ما خاطره هاتان را میخوانیم و الکی تشکرنوزنیم:-2-38-:
همه ی دوستان ما داریم می رویم دانشگاه معلوم نیست از ان طرف احتمالا دیر می اییم خانه..اگر دم افطار نتوانستیم بیاییم روزه های همه تان قبول:-2-40-: ما را فراموش نکنید:-2-35-: خوب فعلا...

Sokout_shab
1390,03,19, ساعت : 14:38
ستاره جانمان ما هم خیلی خوددرگیری اینها زیاد وداریم پس بزن قدش رفیق:-2-38-: مادر یک خاطره مان یک سوال از شما نمودیم جواب ندادی...ما زیاد به روی خودمان نمی اوریم وقتی کسی خاطره مان رانخواند:-2-31-: اما کلاگفتیم بگوییم ما خاطره هاتان را میخوانیم و الکی تشکرنوزنیم:-2-38-:
.

ببخشید دو پست تو یه روز میدم... خوب به جاش جمعه نمیام... مدیر الی ببخشید :-2-40-:
بهی جان احتمالا اون زمان که جواب نداده ایم پستتان را نخوانده ایم... آخر در یه زمانی ما پست ها را گلچین می کردیم... چون نه زمان درستی داشتیم نه حال روحیه درستی... اگر دیدی زیر پستتان تشکر دارد یعنی آن پست را خوانده ایم... نمی دانیم کدام پستتان را می گویید اگر دوست داشتید سوالتان را بپرسید دوباره ما حتما جواب گو می شویم... بازم ببخشید... :-2-40-:
بعد زهرا نوشت : بابا بخدا منظورم این نبود که هر کی پست می ده بعدش بگه من خاطره رو می خونم... اون تشکرا معلوم میشه خونده میشه پستم یا نه... من فقط منظورم این بود نمی خونین تشکر نزنین...
بازم ممنون از دوستان... :-2-40-::-2-40-:

عیدی
1390,03,19, ساعت : 14:40
من سحر هیچوقت نمیتونم غذا بخورم نهایت با یه شیر کاکایو و کیک تمومش میکنم..مثل امروز:-2-38-:
بهد اومدم سایت تا اذان گفتن:-2-41-:
بعد نماز خواندیم خوابیدم تا 11.30 http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/bigbed.gif
بعد اومدم سایت و علاف گشتم... http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/happyhare.gif
الانم علاف تر اینجام http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/slowdance.gif
فاطیما جون سفر خوش بگذره:-2-16-:
ستاره من همیشه خاطره ها رو موخونم الکی تشکر نمیزنم:-2-37-:
اخه بهی تشنت میشه که بری بیرون:-2-31-::-2-15-:
بچه دم افطار تو ارزوهاتون منو فراموش نکنید:-2-40-:

feedback
1390,03,19, ساعت : 14:52
امروز روند روزهای قبل رو پیش گرفتم ولی صبح گفتم یه سری به یاهو مسنجر بزنم بعد از 6 روز. رفتم دیدم یا خدا چقدر آف دارم من :-2-19-: به چند تا از بچه ها جواب دادم برای دو سه نفر هم پیام فرستادم حال و احوالپرسی و این حرفا. من سعی کنم همیشه آفها رو کنترل کنم تا اینطوری عذاب نکشما خوبه حالا ما یه دو سه هفته درست حسابی نمیریم یاهو. :-2-33-: (همچین میگه انگار بعدش میخواد بره!! :-2-31-:) ؛ خلاصه که بعدش نشستم پای کارام و تا الان هم هنوز کار دارم تموم شدنی نیست :-2-03-::-2-30-:

AsalBanu
1390,03,19, ساعت : 16:04
( خواهشا نخونید اینا دل نوشته های یه دیوونه است نوشتم تا آرووم بشم شما نخونید تا ناراحت نشید شایدم نشید ....بیخی میگم دیوونه ام دارم چرت و پرت مینویسم )
نمیدونم
اگر خلافه پاکش کنید
ولی انقدر حالم بده که میخوام پاچه یکی رو بگیرم
هم عصبانیم هم غصه دار
نمیدونم چه مرگمه
انقدر داغونم که میخوام بزنم لپ تاپو بشکنم
میخواستم اسمایل خالی بدم واسه این گفتم اگه خلافه پاک کنید
ولی نمیدونم چی شد که نوشتم
اصلا نمیدونم میفرستم اینو یا شایدم پاکش کردم
:-2-30-::-2-30-::-2-33-::-2-30-::-2-30-::-2-36-::-2-09-::-2-34-::-2-39-::-2-01-::-2-03-::-2-18-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
خیلی فکر نکنید
امروز اساسا دیوونه ام
خدا به خیر بگذرونه تا شب رو
پاچه چه بیچاره ایی رو بگیرم نمیدونم
امشب دعام کنید
خواهش میکنم
دلم اساسی گرفته
وقت ندارم گریه کنم
دوست ندارم کسیو ناراجت کنم
همیشه دوست داشتم وقتی پستی میدم همه لبخند به لباشون بشینه
همه خانمای اینجا رو دوست دارم
برای آقایون احترام قائلم


دلم از غصه گرفته
مهیه هوای قلبم
بغض سنگین غریبی
میشینه تو کنج قلبم
بغض و فریاد
درد بی درمون تلخه
میشکنه صدای فریاد
توی اون گوشه قلبم
دست بی انصاف غربت
سیلی زد تو گوش روحم
بی صدا شکست و نشنید
هیچ گوشی صدای قلبم
دلم از غصه گرفته
ولی اشکم در نمیاد
میشه یک نفر دلش هم
بسوزه برای قلبم ؟

( شعر خودمه نخونید میدونم مزخرفه )

bahooneh10
1390,03,19, ساعت : 16:22
امروز رفتم تو خط درس...
خدا بیامرزدتم..خیلی سخته...هم یه مدت نخوندم و سنگین شدم...پشتم باد خورده هم مباحثی که دارم می خونم خدایی اش از این نثرهای سنگین و ثقیل داره.... .
ما می خواهیم جدی شویم و واقعا کمی به خودمان زحمت درس خواندن بدهیم....یعنی چی اخه.....البته عشق می کنیم وقتی می خوانیم...ما انگار رمان می خوانیم وقتی درس می خوانیم...عشق می کنیم با درس هایمان....
کلا تو حالت توهم وارد می شویم...
دیشب تا حدود سه اینا با یه دوست خیلی خوب تو سایت داشتم حرف می زدم...زیاد تو حس نبودم...بی حوصله نبودما...یا کلافه وغمگین...کلا تو حس نبودم...یه جوری بودم دیگه....
باهام حرف زد و چند تا توصیه معرکه برای رفع حالم داد که موثرتر از همه حرف زدن با خودش بود...منبع انرژیه دوستم...خیلی بهم انرژی فوق العاده مثبتش رو داد...
ممنون دوست جونی....
خوب عصرم احتمالا کمی درس بخوانیم وشب بیاییم..
راستی ما کشف کردیم چرا الهه جانمان (سردبیرمان ) را می گویم...سایت نمی اید...الان سه روز است که سایت برایش باز نمی شود...فکر می کرده مشکل عمومی است...ما رفتیم گفتیم ادی بیاد رسیدگی کنه..شما هم دعا کنید...
ما دقایق اخر قرار دادن ماهنامه تو سایت همیشه از این ویبره های وحشتناک داریم...
کلا باید یه چند دست سکته بزنیم تا همه چی عالی بیاد بیرون...
پ ن خاصی نداریم...می اییم و می خوانیم همین
راستی بچه هایی که روزه اید حسابی برامون دعا کنید...برای من بیشتر:mrgreen::-2-06-:
مرسی بهی جون و ارام عزیزم...اره خلاصه اش همون می شد...حس ام دیروز به همون اندازه کشید....:-2-06-:
امروز خوبم...خدا رو شکر...سرحال تر از دیروز اگر خودمو چشم نکنم:-2-06-:
فاطی رسیدنت بخیر...حسابی خوش بگذرون....لیلون تو چه بلاهایی که تو مدرسه سر معلم و معاون و مدیر نیاوردی....:-2-06-:
اینا پ ن نبودا
لیلا و فاطی....مطالب ماهنامه تون کی اماده می شه؟:-2-33-::-2-33-:

بعدا نوشت:
مهدی گلم همکار شدنت مبارک..... بهت می اد رنگش.... تبریک می گم...با حجم فعالیت های مفیدت لیاقتش رو داشتی.... خیلی خوشحالم شدم ....

bahooneh10
1390,03,19, ساعت : 16:33
من با فاصله کمی می خوام جیره روزانه م رو مصرف کنم...
یه پستم از دیروز طلب دارم..حرفیه الی؟:mrgreen:

بچه ها دیروز پریروز می خواستم اینو بگم... حرف جن من می زدید...
می خواستم بگم اگه عشق این کارا رو دارید واقعا برید دنبالش علمش رو به دست بیارید...اره خیلی جالب تر هم می شه اگر با علم و اگاهی دنبالش باشید....اما اگر نااگاه باشید...
مثل این می مونه که من که انسانم یکی بیاد نظم و روند زندگی م رو با سرک کشیدن هاش خط خطی کنه...
اول به عنوان یه قسم از هستی این موجودات رو قبول کنید و بعد بترسید و یا احساس تهور کنید وبرید تو خط شون که این جن من ها چی کار می کنند...
هیچ مخلوقی در این هستی از مزاحمت خوشش نمی اد...پس لطفا مزاحم نشید.... حتی شما دوست عزیز:-2-06-:
اینا رو جدی گفتما...به شوخی اخرم نگاه نکنید... هرچی فکر می کنی ماجراجوییه و جذابه خوبه اما اخرش اگر رفتی توش و مثل گل موندی چی کار کنی اصلا به نظرت جذاب که نمیاد هیچ حس بدبختی و بیچارگی می کنی....
ما حس خطر داریم حسن ها... خطر داریم ما حس خطر داریم....:-2-06-:
ولی بیاین اگر می خواین و دوست دارید مباحث فرا...فرا می شه دیگه..فرا انسانی و حتی اکتشاف در ابعاد ناشناخته انسانی رو...(مثل فیلم پری....کسی این فیلم رو دیده...یادتونه نیکی کریمی چطور در جستجوی عرفان و تصوف بود...اینا از جن من جداست ها.... خودمان می دانیم اما این ها هم ادراک می خواهد...بماند قواعد و نظم خاص خودشان) به دنبال علمش بره دنبالش....
وقتی علم داشته باشی اگر برات هم پیش بیاد با اگاهی از چیزی که بهش دست پیدا کردی از ارتباط ت لذت می بری و می فهمی باید چی کار کنی
....
دوست دارم بالا منبر برم...حرفیه باز؟!!!!
عسل بانوی گلم...بی خیال.... من حاضرم اگر حالت خوب می شه با اشتیاق تمام پاچه م رو در اختیارت بزارم....اینو جدی می گم...اگر حالت رو بهتر می کنه من چهارپایه ام...
فعلا همینا بود حرفام....

بجه ها خواهش می کنم حرفام رو جدی بگیرید.... من از مصادیق حرفی نزدم چون می دونم راست و دروغ خودتون کم در این موارد نشنیدید....اما همه ی حرفا رو نه اما این مثل رو جدی بگیرید که تا نباشید چیزکی مردم نگویند چیزها....

پروانه!
1390,03,19, ساعت : 16:52
سلام :-118-:
خوبین؟خوشین؟
انشاالله که هستین


من هم مثل لی لی به دهه شصت بودنم افتخار نمی کنم... یعنی اصلاً به خودم افتخار نمی کنم...دوست داشتم دهه 70-80-90 بودم.دوست داشتم اصلاً نبود :-2-36-:

کلافه ام،هیچ کدوم از کارام جور نمیشه :-102-:

آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد (درسته؟):-2-35-:

خب درست نباشه،مهم اینه که منظور رو رسوندم :-2-43-:

دعا کنید... اگه وقت داشتید خیلی برام دعا کنید... :-2-30-:

نهار فسنجون داشتیم... فرض کنید!من چی کشیدم و از خیرش گذشتم... هی داداشیا می خواستن گولم بزنن افطار کنم و وسوسه ام می کردن و می گفتن بیا بخورررررررررررررررر :-2-21-:

من نمی تونم صبر کنم با آخرین اذان افطار کنم:-2-35-:

این کتاب یخ دربهشت رو نخوندم،چند جلده؟

انقدر شما تبلیغات می کنید دارم کم کم از راه به در میشم برم بخونمش

حالا نه که خیلی وقت دارم:-2-28-:

خوابم میاد ولی کلی کار دارم :-37-:

نه که دیشب همش تو سایت بودم،دو ساعتی رو هم که خوابیدم باز تو سایت بودم :-2-28-:

چرا انقدر من خواب می بینم؟همین که خوابم میبره،خوابام شروع میشه تاااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا وقتی چشام رو باز کنم:-2-36-:

من وقتی بخواد خوابم ببره،خودم متوجه میشم.پرش افکارزده میشم و تمرکزم رو از دست میدم و 1 مین نمیکشه که خوابم میبره.خیلی خوشم میاد:-2-11-:

بچه ها چرا ریز و تو هم تو هم می نویسید؟ :-2-33-:

نمی خونم پستاتونو ها! :-2-43-:

گفتید به جهنم؟:-2-33-:هر کی گفت خیلی بی ادب و نامرده! :-2-33-:

آهان یه نکته:

من هم چند نفری رو تو این سایت خیلی می دوستم که اونا منو دوست ندارن و یا اینکه اصلاً نمیشناسن :-2-39-:

دوست دارم با این رباطه بچتم :-2-14-:

آهان یه نکته دیگه:بحث حجاب شد،من جا موندم

خودم به شخصه فلسفه حجاب رو به این شکلی که الان هست قبول ندارم.یعنی اگه خدا نظرسنجی میذاشت من نظرم این بود که مرد و زن مثل هم باشن.ولی چون دینم امر به این مهم کرده و قانون کشورم اینه گردن نهادیدم به داشتن حجابی که نه از این ور بوم بیفتم و نه از اون ور بوم...

در به در دنبال ذره ای آسایش و آرامش... نگید که سرابه :-2-30-:

روزه روزه دارا قبول :-2-40-:دم افطار یادم کنید :-2-30-:

جناب جیم جیم پست ندادن،به تقلید از ایشون:-2-35-:

اموات یادتون نره

خاطره این صفحه رو فعلاً نخوندم

احتمالاً امشب می خوام برم جمکران

Elysium
1390,03,19, ساعت : 18:05
سلام سلام خوبید؟
امتحانمو محترمانه خراب کردم:-2-15-:
به استادمم امیدی نیست هیچکس جز خودش نمیتونه تحملش کنه:-2-39-:
مهم نیست خدا با ماست:-2-37-:
امشب شب ارزوهاست کلی ارزو دارم البته دست یافتنی هستن اگه خدا برام بخواد.:-2-41-:
یه ارزو دیه داشتم تو تاپیک تبریک به مهدیه جون گفتم .ارزو دارم یه روز همکار بخش کتاب بشم.نمی دونم چرا من اینقدر به این بخش علاقه دارم البته ارزو بود خدا رو چه دیدی:-2-27-:ارزو بر جوانان عیب نیست:-2-02-:

دلم برای خوندن کتاب تنگ شده انشالله بعد از امتحانا مثل قحطی زده ها به سوی دانلود کردن حمله میزنم:-2-20-:

پ.ن

مهدیه جووووووووووووون همکار شدنت دویباره مبارک.دست راستت زیر سر من:-2-10-:

+Lily
1390,03,19, ساعت : 18:23
منم میخوام برم جمکران
منم میخوام خوب ...
ما از ساعت 2 خوابیدیم تا 5.5 خانواده فک کردند به لطف و عنایت الهی ما مرده ایم
ولی ما نمرده بودیم
یعنی اگر انرژی انسانو مثل این بازیا کامپیوتری تو بدنش با یه رنگ نشون میدادند سطح انرژی ما الان نزدیک مچ پایمان هس
حال نوداریم
ما آمدیم تو سایت
یهو دیدیم یکی بدتر از ما انرژی کم آورده خیلی رنگش پریده
مهدیه چه بلایی سرت اومده ؟
بچه ها به نظرتون اگه من برم تو بخش پیشنهادات و انتقادات بگم
رنگ همکارا بشه این :
mahdieh67
با چه واکنشی رو به رو میشم ؟
مهدیه جان از اینجا هم تبریک وگوییم
ولی ما چرا فک می کردیم برای بخش کتاب هست ؟
در هر حال ! ما آرزو نمیکنیم سبز و قرمز شوی
چون باید به کارهای مهمی در زندگیت برسی :-2-43-:
این انیس از دیشب گیر داده به من که آرزوم چیه که روزه گرفتم
بدبختی من انسان اینه که هیچوقت بی آرزو نمیشم
همیشه و همیشه بهانه ای هس که از خدا آویزان شوم
از آلبوم آخر قمیشی آهنگ خیلی ممنون رو خیلی دوس دارم
الان اگه کسی تونس ربطشو با جمله ی قبل پیدا کنه جایزه داره
من فقط میخوام حرف بزنم که بدونم لال نشدم
اینقدر گوش می دهیم تا این آهنگ را بیاوریم بالا
کاش جناب نوین می آمد پست میداد
پست های این روزهای خاصش را خیلی دوس دارم
راستی هنوز صندلی داغ هست ؟ می شود نوین را بیاوریم صندلی داغ ؟:-2-31-:
حتی حتی حتی اگر هم بیاید کی جرات دارد باهاش شوخی کند ؟ :-2-39-:
همان نیم مثقال مغزمان را هم از دست دادیم :-2-39-:

NILOUFAR
1390,03,19, ساعت : 18:31
کاش جناب نوین می آمد پست میداد
پست های این روزهای خاصش را خیلی دوس دارم
راستی هنوز صندلی داغ هست ؟ می شود نوین را بیاوریم صندلی داغ ؟:-2-31-:
حتی حتی حتی اگر هم بیاید کی جرات دارد باهاش شوخی کند ؟ :-2-39-:


منم موافقم :-2-39-: جناب نوین بیاین برین صندلی داغ اعصاب ندارم:-2-39-:

بچه ها یه چیزی میخوام بگم خودمم باورم نمیشه الان فکر میکنید دارم شوخی میکنم:-2-15-: دقیقا همین الان نه یه دقیقه پیش مامان بزرگم رو بردن بیمارستان اصلا نمیخوام فکر کنم بهش
نمیگم دعا کنید دلم نمیخواد فکر کنم اوضاع بده :-2-39-:
خودم دیروز چشش زدم تو خاطره نویسی نوشتم متولده 1300 هنوز خودش غذا درست میکنه
من که میگم حالش خوبه دیگه الانم میره دکتر و بعد میره خونش
هیچجوری تو کتم نمیره حالش بد باشه چون صبح تلفنی حرف زدیم کلی هم خوشحال بود
یعنی زندگی خیلی جالبه تو یه ثانیه همه چی از این رو به اون رو میشه کی فکر میکنه یه دقیقه دیگه چی پیش میاد ؟
ناراحت نشیدا خودمم هی میگم ناراحت نیستم چیزی که نشده

من شدم دو پسته ببخشید
جناب نویــــــــــــــــــــــ ـن صندلی داغ یادتون نره :-2-15-:

آها مهدیه بازم تبریک عزیزم:-2-40-:

-نازلی-
1390,03,19, ساعت : 18:53
من هم الان مثل لی لی تا مچ پایمان انرژی داریم و هی دارد تحلیل می رود.
صبح بعد از اذان آمدیم سایت و بعد لالا.
ده صبح از خواب پا شدیم با اندکی گردن درد.
کمی درس و سپس چرخش در سایت به صورت مهمان، خواندن خاطره ها وسر زدن به بخش تایپ کتاب.
12 خوابیدیم تا چهار.
از چهار تا حالا هم داریم توی سایت ول می چرخیم یا تی وی می بینیم، آن هم آن شرلی.
امروز چقدر گیلبرت خوشکل شده بود، هی دلمان ضعف رفت و هی خودمان را کنترل کردیم
آخه ما روزه ایم و گیلبرت هم نا محرم و...
کلا داریم میفتیم رو دنده چرت و پرت گویی.....

بهی مگر دانشگاه نیستی؟ پس چرا آن پایینی؟:-2-28-:

مهدیه جون ایشالا مبارک باشه. ما شما را از همان بخش تایپ کتاب خیلی می دوستیدیم، آخر خیلی زحمت می کشیدی و می کشی.(کلا کشش خوبی داری)
من برات آرزو می کنم که تو زندگیت هم مثل این سایت موفق باشی و ایشالا یه کار خوب هم پیدا کنی و هی بیای برامون خاطره های سر کارتو بگی(آخه یادمه چند روز پیش تو خاطره ها از کار می گفتی):-2-40-:

شبنم ما عاشق شازده کوشولو ایم و مرسی بابت این یه تکه گذاشتی.

عسل بانو ما برای آرامش هممان و شوما دعا خواهیم کرد.:-63-:

راسی ما افطاری چیز میز های خوشمزه مادرمان دارد می پزد. جایتان خالی و سبز(مثل رنگ شبنمی).:-2-37-:


چرا ادمین نمی رود نام ما را تغییر بدهد؟؟؟؟؟
یادتان بماند که ما به زودی -نازلی- خواهیم شد.

دعا لفطا یادتان نرود.

Mina
1390,03,19, ساعت : 18:57
بـازم از اون روزايي ِكه با خودم درگيرم!
بازم از اون روزايي ِ كه يه بهونه ميخوام كه اين اشكا بياد پايين!
باز يه چيزي رو دلم سنگيني ميكنه!

خسته شدم از دست ِخودم..
نميدونم چه مرگمه!
نميدونم تكليفم با خودم چيه!

شارژمم تموم شده بود...
بدترشدم...وقتي اينطوريم بايد يه چيزي سرمو گرم كنه!
نبود...

بدتر شدم..
خونه ساكته...
خواب هم دردي و دوا نميكنه...
نه صبحونه خوردم ...نه ناهار...

حال ِهيچي رو ندارم!

يكشنبه امتحان شروع ميشه و من كاملا از خودم نااميد شدم!

+ مهدي جون،همكار شدنت مبارك گلم:-2-40-:
+ اونايي كه روزه گرفتين....قبول باشه....ما كه گناهمون انقدر بود خدا هم راضي نشد!!!!
ماروهم دعا كنين!
+ بازم اين روزا شروع شد و بلاگفا ، ياهو،جي ميل قاطي كرد...تي وي ميره رو اعصاب! كاش يه دكمه اي بود زير گوشت،هر وقت نميخواستي چيزي بشنوي، ميزدي وكَر ميشدي!

believe me
1390,03,19, ساعت : 20:08
به نام خدای مهربون

روزه دار ها قبول باشه روزتون:-2-40-:

....دیروز مثلا برنامه ریزی کردم اما یه چی شد که نتونستم به هیشکدوم برسم..

امروز از دسته خودم خیلی عصبانیم:-2-33-::-2-30-:
اخه صدای اذانه صبح و شنیدم اما باز خوابیدم..تنبلیم اومد بیدار شم..:-2-30-::-2-30-:

کلی برام اس ام اس شب ارزوها اومد....
از یکیش خیلی خوشم اومد براتون میزارم:-2-40-:

اسمان انقدر دست و دلباز شده است که امشب به زمین می اید...
دستان پر حاجتت را بلند کن..
و ارزوهایت را در دوش مرغ امین رها کن..
شب ارزوهاتون پر از ستاره استجابت:-2-40-:

دوستای گلم به همه ارزوهای قشنگتون برسین:-2-40-:

مهدیه جون همکار شدنت مبارک عزیزم:-2-40-:

سر سفره افطار ما رو یادتون نره :-2-15-:
موفق باشین

lucy
1390,03,19, ساعت : 20:56
به نام او که هست

سلام

فقط برای امروز یه شروع بد ویه پایان خوب هنوز هست تمام اونا ولی من لیلا ی دیشب نیستم .. جاده ی خاکی رو پیدا کردم تا حدودی با کمک یه دوست ..

ازت ممنونم :-2-40-:

مهدیه مبارک باشه عزیزم:-2-40-: تو بخشی که همکارشی کمک خواستی بگو میدونی که واردم توش :-2-06-:

نیلو نگران نباش گلم :-2-40-:

ذهن شلوغ الانم بیشتر یاری نوشتن نمیده ....


فعلاااا

التماس دعا

NILOUFAR
1390,03,19, ساعت : 21:00
بچه ها وقت اذانه همتون رو تک تک دعا کردم یعنی اومدم پست ها رو تشکرها رو نگاه کردم که اسم کسی یادم نره
مامان بزرگم رو بستری کردن قراره شنبه مرخصش کنن البته مامان میگه الان حالش خیلی بهتره خدایا شکرت
روزه هاتون قبول
میرم نماز میخونم ولی مهدیه طبق قولم افطار نمیکنم تا اذان شما رو بدن
من سه پسته شدم الناز ببخشید :-2-40-:

NAVA22
1390,03,19, ساعت : 21:06
دعا می کنم خدا از تو بگیرد هر انچه خدا را از تو می گیرد
سلام
همونطور که میدونید امشب شب آرزوهاست یک نمازی داره که همه خوندنشو سفارش می کنن دلم نیومد به شما نگم اینا رو از رو مفاتیح می نویسم:
مابین نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز می گذاری هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت یکمرتبه حمد و سه مرتبه انا انزلنا و دوازده مرتبه قل هو الله و احد می خوانی وچون فارغ شدی از نماز هفتاد مرتبه می گویی اللهم صل علی محمدالنبی الامی وعلی اله پس سجده می روی و هفتاد مرتبه می گویی سبوح القدوس رب الملائکه و الروح پس سر از سجده برمیداری و هفتاد مرتبه می گویی رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم پس باز سجده می روی و هفتاد مرتبه می گویی سبوح القدوس رب الملائکه و الروح پس حاجت خود را می طلبی


نیلو جان انشاالله مامان بزرگت زودتر خوب شن


بهترین ها رو برای هم آرزو کنیم
شب خوش
بعدا نوشت:انهایی که روزه بودن قبول باشد ماراهم خیلی دعا کنید
راستی مهدیه جان مبارک باشد

عیدی
1390,03,19, ساعت : 21:11
بچه ها برا منم خیلی دعا کنید:-2-40-:
من کنکور دارما:-2-15-:
امروز بعد مدتها دوستمو دیدم یه داداش یه ساله داره انقده جیگیره که نگو:-2-37-:
منو نشناخت لپشو کشیدم گریه کرد:-2-15-:
مهدیه همکار شدنت مبارک:-2-16-:

بعد رها نوشت
رهایی مرسی گلم..
خیلی خوشحالم خوب بودی:-2-16-:
به اینجا خوش اومدی:-2-40-:
بعد تر نوشت
اقا شرمنده روی شما گشتم ما خوردیم افطار را:-2-35-:
نوش جانمان..
اول نماز خواندیم ما دعا کردیم ولی خب :-2-15-:نمیگیره..

بعد لی لی نوشت
نه سخت نبود خدایی
لی لی منم عسک موخوام

~jOojoO.tAlA~
1390,03,19, ساعت : 21:12
نماز روزه هاتون قبول....
من میخواستم روزه بگیرم....ولی خب نشد!:-2-15-:
آرزو کردم همه به آرزوهاشون برسن
امروز حالم خیلی خوب بود....روحیم خوب بود خیلی....دلیلشو نمیدونم...ولی خب روز خیلی خوبی بود
پر انرژی بودم:-2-41-:
کلی حرف دارم....از روزای قبل که یه روز سر فرصت همه شو مینویسم...:-2-38-:
♥ اینم یه اس بود که یکی از دوستام بهم داد گفتم براتون بنویسم :
امشب شب لیله الرغائب ( شب آرزوهاست ) چشماتو ببند و آروم بگو : " خدایا من عاشق توام و به تو نیاز دارم " به قلب من بیا . . .
این جمله رو به دوستاتون یاد آوری کنید به این امید که از باغ دعاشون یه هدیه بگیرید. . . ♥
التماس دعا.
آخر هفته همتون قشنگ
رها - پنج شنبه - 19 خرداد 1390

Behnoush
1390,03,19, ساعت : 21:18
بچه ها ما همین الان امدیم خانه:-2-38-: هنوز افطار نکردیم...روزه های همه تان قبول...ما داغونیم یعنی :-2-30-: از تشنگی هلاک شدیم..امروز همش بیرون بودیم تازه در کارگاه:-2-36-: بمیریم برای این کارگرهایی که روزه هم می گیرند :-2-30-: اینها که سر ساختمان و چه می دانیم در کارگاهها کار مکینند:-2-36-: ما اصلا گشنه نیستیم الان لباسمان رانکنده آمدیم اینجا خاطره بنویسیم..اما از تشنگی هلاکیم:-2-36-: لبمان همه ترک برداشته:-2-37-: الان باید نقش تشنه لبان کربلا را بدهند ما بدون گریم بازی کنیم:-2-37-:
ما خبر مرگمان رفتیم دانشگاه روی پروژه مان کارو کنیم یکی از دوستهای لیسانسیمان که خیلی ودستش داریم ما را در رودرواسی گذاشت:-2-36-: خودش امتحان داشت بعد ازظهر اما قطعه ی کارگاه عمومی اش را اماده نکرده بود ما رفتیم کارگاه تراشکاری برایش یک چرخدنده درست وکردیم :-2-31-: این کارگاه دانشگاه هم بسیار به نظرمان امکاناتش ضعیف است..ماشین فرزهایش مال عهد دغیانوس است:-2-36-: چقدر ما بامرامیم:-2-39-: قالب پِرِسش را هم با صفحه تراش درست وکردیم :-2-33-: انقد تشنه مان شد تمام سر تا پامانم گریسی وشد:-2-37-: آمدیم خانه مامانمان شوکه وشد:-2-06-: ما چون ساخت تولید بودیم زمان لیسانس کنار تمام درسهامان کارگاه وداشتیم همیشه جنازه ویامدیم خانه اما خوب تهران که نبودیم مامانمان ندیده بود این حالاتمان را:-2-37-: حالا کارگاه تراش آسان است کارگاه ریخته گری سخت ترین کارگاه است به جان شوما:-2-43-: خلاصه ما مرام امدیم تا همین الان کارگاه بودیم..بماند چه ارتیست بازی ای در اوردیم این مسئول کارگاه نفهمد ما قطعه ی یکی دیگر را وزنیم:-2-35-: خدا را شکر فکر کرد کارخودمان است برای تز اینها :-2-35-: ما مجبور نشدیم دروغ وگوییم با دهان روزه:-2-38-: دیگر همین....بچه ها برای ما دعا وکنید...خاطره ها را نخواندیم بعدا خواندمان می نوماییم:-2-37-:
مامانمان الویه درست وکرد برایمان قربانش برویم:-2-38-: گشنه نیستیم اما ولی همین الان نمازمان را که خواندیم بعدش برنامه داریم یک بطری آب معدنی بزرگ را یک نفس سر بکشیم:-2-36-:نمی دانیم اذان مهدی اینها شده یا نه...اما ما بر سر قول خود هستیم:-2-32-:
دوستتان داریم..داشت یادمان می رفت باز هم همکاری مهدی جانمان را تبریک می گوییم:-2-38-:قربانش برویم:-2-38-:
شب ارزوها هم برای سلامتی همه ی مریض ها دعا وکنید :-2-38-: ما می رویم...



بهی مگر دانشگاه نیستی؟ پس چرا آن پایینی؟از دانشگاه آن بودیم..انقدر ها هم سوال سختی نبود:-2-37-:روزه ات هم قبول:-2-38-:

نیلو : اااااا بهی ما هم الویه داریم :-2-38-: به تو خیلی سخت گذشت بیرون بودی :-2-40-:روزت قبول

Mina
1390,03,19, ساعت : 21:21
خدایا! مرا ببین!
تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمده ام.
سپاس، از آن ِپروردگار آرزوها و امیدهاست.
خداوند مهربانی که هرقدر از او بخواهیم، خسته نمیشود
و هرقدر عطا کند، از اقیانوس بیکران نعمتهایش کاسته نخواهد شد.
خداوندا! درهای رحمت تو همواره به روی خواهندگان باز است
و دست عطایت گشاده.
بندگان تو هر زمان که صدایت کنند، پاسخ میدهی
و اگر خالصانه آرزو کنند، میبخشى.
امشب اما شب دیگری است؛ شب آرزوهاست.
امشب، من تمام دعاها و آرزوهای عمرم را یکجا به درگاهت آورده ام.
امشب، در پی آنم که به اندازه یک عمر از تو طلب کنم.
تو تنها کسی هستی که وقتی آرزوهایم را با او در میان مینهم،
احساس خفت و حقارت نمیکنم.
تنها تویی آنکه دوست دارم
تمام غمهایم را برایش مو به مو شرح دهم.
تو هرگز به آرزوهایم نمیخندى.
هرگز حاجتهای مرا به سخره نمیگیرى.
مرا به خاطر آرزوهایم تحقیر نمیکنى.
من در حضور تو حتی از کوچکترین آرزوهایم چشم نمیپوشم.
از رؤیاهای خویش هرقدر پیش پا افتاده
در حضور تو شرمگین نمیشوم.
همه را، همه را برای تو میگویم.
همه رؤیاهایم را، خواسته هایم را، هرقدر کوچک،
هرقدر هم که کودکانه، به تو میگویم

smart girl
1390,03,19, ساعت : 21:31
سلامممممممممم
یعنی دقیقا من الان 22 ساعته که چیزی نخوردم:-2-30-:
همین الان رسیدم خونه:-2-31-:
فقط سر راه رفتم یک ابمیوه خریدم:-2-37-:
سر اذونی میل کردم:-2-37-:
گفتم که بگم روزه مو باز کردم ولی هنوز هیچییییییییی نخوردم:-2-30-:
الان مامانم اینا دارن میرن مهمونی
خودم باید برم یه چیزی درست کنم:-2-33-:
فعلا
:-2-38-:

pardisa 1
1390,03,19, ساعت : 21:46
برام دعا کنید روزه دارا ممنون

زی زی گولو
1390,03,19, ساعت : 22:06
سلام !
نماز روزه هاتون قبول !
امشب که شنیدین شب آرزوهاست !! من همیشه وقتی بهم می گن آرزو کن همه چی از ذهنم می پره !!
انگاری بی مشکل ترین و بی آرزوترین آدم دنیام !
دوستم می خواد خونه بخره ! خیلی استرس داره ! براش دعا کنید یه خونه خوب بخره !!
پسر دوست بابام که خیلی دوستش دارم (به چشم خواهری !! :-119-:) کنکور داره ! خیلی خوب خونده خدا رو شکر...دعا کنید تهرانی اصفهانی دربیاد دل همه خوش بشه ! :-2-40-:
داداشمون هم پولدار بشه حرص نخوره !!
مامانمونم که دعاهاش همه واسه ماهاس ! ولی مامانمونمم همیشه سالم بمونه !
به بابامم یه پول حسابی بده خدا !
خودمم فقط عقل و تیز بینی می خوام ! همین ! :-2-38-:
باقیشونم خصوصیه تو کاخذ می نویسم میذارم رو تاقچه !! :-2-37-:

بحث حجاب بود یادتونه ؟!
خواستم بگم حتی اگه خانواده ی آدم اصرار کردن فلان شکل و تیپو بزن خودت باید تصمیم بگیری ! توروخدا نه مانتوییه بد نه چادری بد ! من متنفرم از این دو دسته ! انگاری می خوان .......!:-2-43-: ببخشید ها ! نظرم تند وتیره ! :-2-31-:

خاطره هیچکسو نخوندم ! دروغ چرا ؟ اعصاب نداشتم !:-2-15-:
منم روزه می خواستم نشد ! نشدنش بماند که خیلی مسخره س ! :-2-33-::-2-30-:
بیسکوییتا در عرض 24 ساعت تموم !! کی خورده ؟ زینب !:-2-35-:
امروز داشت کارم به بیمارستان میکشید ! دوباره فشارم افتاده بود...خوب شد روزه نبودم...!! دیگه یه عالمه چایی نباتو و عسل بهم دادن حالم بهتره ! :-2-38-:
کی بود گفت عید !! من دارم سفره هفت سین می زنم ! به چه خوشگلی !! دل همتون آب ! تموم بشه عکسشو میذارم...! :-2-37-:(با تو بیدم بهی !:-2-42-: سفره هفت سینت دل منو سوزوند ! من هرجا باشم سفره هفت سین می گیرم امسالم مثه هرسال من چیدم...! پدربزرگم میگه اگه تو باشی می چینی والا کسی یاد ماها نیس! انقدر دلم سوخت ! انقدر ناراحت شدم !! :-2-15-:انگاری تنها نوه شون منم ! :-2-30-:)
مامانی حرص می خوره ! منم عصبی می شم..!
می خواستم برم روبان بخرم نذاشتن ! نامردا ! من می خواستم :-2-30-:
رفته بودم پروفایل یکی از پسرای سایت امضاشو که دیدم کلی خنده م گرفت ! یاد حرف هیوا افتادم و دوباره خندیدم ! :-2-06-:
بچه ها !
ادمین به درخواست یکی از پسرا می خواسته بنویسه !:mrgreen: ما خودمون پسر خاطی رو شناسایی کردیم ! :-2-31-:
دلم برا داداشم تنگ شده ! دیشب از جلو در اتاقش رد شدم می خواستم گریه کنم ! :-2-15-:
ولش ! :-2-43-:

عسلبانو ! امیدوارم زودی خوب بشی ! من خیلی دوست دارم ! مراقب خودت باش ! :-2-40-:

یه چیزی بگم ؟ من خیلی زود از آدمای اطرافم ناراحت می شم ! آلرژیم هم کمی عصبیه ! دکترم می گفت کیسه بکس بخر هی مشت بکوب بهش ! :-2-06-:بهتون پیشنهاد می کنم ! خیلی موثره ! :mrgreen:

لی لی مامانی ! من که بهش نگفتم که ! گفت شعر بخون ! گفتم باشه ! گفت مایکل جکسون بخون .... گفتم بدم میاد ! گفت من گفتم باید بخونی ! گفتم بلد نیستم ! تو بخون ! خوند ! گفتم حالا برام می خونی ؟ گفت آره چی بخونم ؟ گفتم حافظ بخون ! گفت کدوم شعرشو ؟ گفتم هرچی بلدی ! بیچاره هنگ کرد یوهو ! :-2-31-:
راستی ! عکس شما را دیدیم ! رفتیم کشفتان کردیم !:mrgreen: بق کرده بودی اون لحظه آیا ؟ مشخص بود ناراحتی ! :-2-41-:
مینا مینی ! ادم خوشش میاد لپاتو بکشه ! :mrgreen:

دیگه یادم نیست ! :-2-37-:
یکی از دوستان عزیزممم بهشون پیام دادم بعد 20 دقیقه آنلاین بودن هنوز جواب ندادن ! :-2-43-:
ادبو می بینی ؟!

شب همگی بخیر ! :-2-40-:

mahdieh67
1390,03,19, ساعت : 22:12
مژگان من از دیروز ظهر چیزی نخورده بودم:-2-37-: ولی گشنه ام نبود:-2-41-: کلا معده ام عادت داره بدبخت:-2-41-:
موقع افطار داشتم پینوکیو رو می دیدم ، برنامه بچه های دیروز.. یکی اس داده بود:
ما فقط خونه پدربزرگم تلویزیون داشتیم، وقتی همه نوه ها جمع می شدیم تلویزیون رو خاموش می کرد، می گفت تعدادتون زیاد شده پول برق زیاد میاد:-2-39-: فکر می کرده هر چی تعداد باشه، پول برق زیادتر میاد:-2-39-:
مامان همیشه وقتی نیگا می کنه این برنامه رو، زیر نویس ها رو می خونه، گریه می کنه:-2-36-: امروزم که نبود بخونه...چند باری هم خودش اس داده پخش نکردن هنوز:-2-41-:
نیلو من واسه مامان بزرگت دعا کردم، خیلی خوشحال شدم که حالش بهتره:-2-41-:
سر ظهری هم یه چرت زدم خواب مامان بزرگم رو دیدم:-2-39-: گمونم از کربلایی جایی اومده بود:-2-41-: حیف کوتاه بود:-2-39-:
بعد فرناز اس داد که بیا همکار شدی:-2-38-: نت وصل نشد:-2-30-: دوباره داستان من و پشتیبان:-2-28-:
همه از نظرم گذشتین امشب، ایشالا هر چی به صلاحتونه همون بشه:-2-37-: هر ارزویی که دارین:-2-38-: من خیلی ارزو دارم، خیلی... ولی فقط چهارتاشو خواستم امشب از خدا... داشتم فکر می کردم کدوم مهمه بین اینهمه. کدوم رو بیشتر دوست دارم اتفاق بیفته... که چهارتا رو از همه بیشتر می خوام. برای یکی هم نذر کردم سال بعد همین روز:-2-38-:
نازلی خیلی ممنون بابت ارزوی قشنگی که کردی برام. :-2-41-:
همگی روزتون قبول .
مهسا خوش بگذره بهت:-2-37-:

بعدا نوشت:

صفحه 444 هم یه پست داریم... کی بشه برسیم صفحه 555:-2-38-:

بعد از لی لی نوشت:
حس خوبیه لی لی... ولی سخت نبود نمی دونم چرا... روزهای ماه رمضون سختی رو بیشتر حس می کردم:-2-31-:
نه لی لی نمی تونم:-2-30-: فقط تو بخش اموزش می شه ویرایش کرد:-2-42-: ضد حال:-2-37-:

+Lily
1390,03,19, ساعت : 22:25
ما آب از سرمان گذشته
این سومین پستمان هست
ولی دیدیم صفحه ی 444 هس گفتیم جای ما خالی نباشد
آقا ما به شماره ها خیلی اهمیت می دهیم خوب
یکی از دوستای محسن مهریه ی زنشو اینجور تعیین کرده البته من نفهمیدم چطوریا
میگه که جمله ی « نوشین جان دوستت دارم » رو به حروف ابجد براش سکه مهر کرده
ما که شنیدیم استدلالمان این بود : نوشین جان کوفت خورد !:-2-31-::-2-33-:
خانواده برای ما سفره انداخته اند بعد اونا زودتر از ما شروع کردند به خوردن
ضمیر ناخودآگاه خیلی جالبه ها
ظهری خواب بودم بعد فک کردم یکی یه لیوان چای گذاشت کنارم منم ازش خوردم / خیلی مزه داد /
بعد رسیدم آخرش یادم افتاد روزه ام بعد که داشتم خودمو دلداری می دیدم یادم افتاد ای بابا من خوابم :-2-31-:
ما آرزوهایمان را تقسیم کردیم با هر نمازی آن را بخواهیم
ولی یکیش خیلی مهم بود همه اش همونو خواستم / چند روز پیش خواب دیدم برآورده شده
حتی تو خوابم باورم نمیشد / بعد که بیدار شدم یادم افتاد بین مایه ضرب المثلی هس که خواب زن چپه !
یعنی برعکسه ! نکنه برآورده نشه ؟
اگه این آرزوم برآورده بشه هرکی هرچی ازم بخواد انجام میدم / قول میدم
به شرطی که خلاف شرع و اصول اخلاقی و انسانی نباشه :-2-37-::-2-06-:
ما امروز همه ی سریالها و تی وی و همه چیز را کلا سانسور کردیم
فقط نشستیم تایپ کردیم
زی زی گولو عزیزم ! قیافه ی ما کلا همین طوره ! تو اخمیم ! لبخند بهمان نیامده !
ولی حقیقتا و واقعا تو اون لحظه برج زهرمار بودم

درسته اذیت شدیم ولی حس خوبی بود نه ؟

حس میکنم سبک شدم ! بال درآوردم ! یکی منو بگیره !
امیدوارم نه به همه ی آرزوهاتون :-2-31-: به اونایی که خیر و صلاحتون در اونه برسین
خودش بهتر می دونه چطور پازل زندگیمونو بچینه ولی بازم بهتره با ما مشورت کنه و نظرمونو بپرسه :-2-37-:
مهدیه الان می تونه تو پست بقیه بنویسه آره ؟
منم میخوام :-2-30-: مامان ... :-2-30-:

تاپیک دچار حرمان شده
ما هم هینطور
می رویم بیرون همه ی تاپیک ها یا تکراری هستند یا بیخود
حوصله ام سر رفته خوب
http://www.pic4ever.com/images/pic4ever_com_free_smiley.gif
http://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif
ما قبلا ها که دچار امتحان بودیم
می گفتیم اگر دستمان به تی وی و کامپی و کتاب ها می رسید:-2-39-:

حالا دستمان به همه شان میرسد ولی حس هیچکدام نیس:-2-39-:
خوب ما دوباره می خواهیم تحت فشار قرار بگیریم تا زودتر به این چیزها علاقه من شویم
یک کار جالب به م پیشنهاد بدهید
از این زندگی نباتی خسته شدیم دوستان

fatima_59
1390,03,19, ساعت : 22:42
سلام
هركي روزه بوده قبول باشه_ بجه ها واسه منم امشب خيلي دعا كنيد واقعا محتاجم _ هوا بارون خورده و تميزه و ميشه نفس عميق كشيد و لذت برد_
مهديه جان بازم تبريك عزيزم،حقيقتا لايقش بودي_الي بازم بابت امروز شرمنده

elnaz 90
1390,03,19, ساعت : 22:46
پنجشنبه ساعت 10.30
سلام علیکم:-2-25-:
من نمی دونم چرا هر روز خاطره نوشتنم نویاد شوما از کجا میارین این همه خاطره رو؟ خوشبحالتون:-2-41-:
آقا ما دیروز فاینال زبان داشتیم یهنی در حد چی سخت بود ما هی اولیو نگاه کردیم دیدیم بلد نیستیم بعدیو بعدیو بعدیم بلد نبودیم کلا" از یه قسمت رفتیم یه قسمت دیگه بد من فکر می کردم فقط واسه خودم سخته دیدیم نه بابا اون آخر همه صداشون دراومده که این چیه خو چی بود؟:-2-28-: خلاصه که اونایی که بلد نبودیم شانسی نوشتیم از شانسمون درست دراومد:-2-32-:بهد اولین ترمی بود که استادمون جلومون برگه هارو صحیح کرد گفت بذار ایراداتونو بدونید کلا" ما تا 11 اونجا علاف بودیم یهنی بهد ما توی کلاس بعدالظهر کمیم گفته بودیم که یک هفته آویزون رئیس موسسه بودیم که کلاس بعدالظهرو تشکیل بدن یهنی ما این ترم صبحا کلا" در عوالم خواب بود سر کلاس:-2-39-: بهد آهان نه اینکه امتحان سخت بود کلا" بچه ها گند زده بیدم به منو دو نفر دیه که گفت قبولین ما بقی ماندن یهنی ما همگی باز آویزون استاده بودیم که جون اون مادر بچه های بعدالظهرو ننداز ما با کلی فلاکت اون کلاسو تشکیل دادیم هی وگفت دست من نیست بی ادب آخه بگو تو 60 نمره کلاسی داری یهنی چی دست من نیست:-2-36-:هوچی دیگه ما الان در هاله ای از ابهام به سر می بریم اگه یه نفرم بیفته کلاسمون کنسله ما غصه داریم:-2-43-:امروز بالاخره برای این کنکور درس خواندیم خوشحالیم یهنی من جو نابغه هام 6 مرداد کنکور دارم بهد تازه از امروز شروع کردم:-2-41-:
هی بچه ها برای ما دعا کنید ما دست به دامن خداییم کلا" درس که نمی خونیم:-2-37-:
راستی روزه دارا همگی روزه هاتون قبول باز دوباره برا منم دعا کنید من امروز انقده دوست داشتم روزه بگیرم اما می دونستم که می میرم از گشنگی آقا ما گفتیم که این دکتر بی ادب یه ویتامینی به ما داده یهنی ما در حد گاوغذا می خوریم این چند روزه بهد فکر کن روزه ام می گرفتیم از همون صبح رو به قبله باید دراز می کشیدم:-2-41-:
یهنی من ماه رمضون امسال به جای تشنگی از گشنگی می میرم اصولا" که گشنم نمیشه اما امسال بیچاره شدیم رفت با این قرصا

مهدیه جون همکار شدنت مبارک:-2-40-:
آقا ما همه ی خاطره هاروخوندیم الکی تشکر نزدیما اما دروغ نگوییم بعضی روزها که میایم می بینیم 3 4 صفحه خاطره نخوندیم وقتم نیست بیشتریارو نفصه نفصه می خونیم اما تشکر می زنیم اصل همون یه نگاه که ما می ندازیم:-2-41-:
جای سهیلا جون خالی نیست بچه ها؟:-2-41-:
دیگه بریم کشتی کج ببینیم
فعلا"


بعدا" نوشت: فاطمه باز ما اینجاییم توام هستی چرا آیا؟:-2-37-:

فرودو
1390,03,19, ساعت : 22:57
سلام بچه ها
و خدا حافظ بچه ها
نمی خوام خاطره امروز رو بنویسم چون نوشتم باز ارور داد و پرید کپی داشتم ولی چون رنگ نوشته ها و شکلک ها توش تغیر کرده بودن قاطی شدم و حذف کردم
امشب شب خیلی با ارزشیه قدرش رو بدونید و حتما برا ما هم دعا کنید مخصوصا روزه دارا
همین الان یه تصمیم کاملا جدی گرفتم پی سی رو جمع کردم لپ تاپ رو هم داداشم برده خوابگاه الان هم با گوشی آن شدم تا امضامو تغییر بدم و به چند تا از دوستای گلم پیغام بدم و بگم چقد دلم براشون تنگ می شه واسه صمیمیتی که تو این مدت کم بین مون به وجود اومده بود و واسه خیلی چیزا
واقعا از صمیم قلب بچه های سایت رو دوست دارم ولی یه مدت باید برم
و دلم واقعا برای صمیمیت و دوستی این تاپیک تنگ می شه
همون طور که قبلا هم به لیلا جان(l‎ucy‎‏) خواهر عزیزم گفته بودم من تازه اینجا رو پیدا کردم و تحت هیچ شرایطی راضی به از دست دادنش نمی شم ولی فقط یه مدت از اینجا می رم تا به وضع آشفته درسام سر و سامونی بدم
نمی دونم کدوم آدم پاک دلی برام دعا کرده که اینقدر زود برآورده شده ولی از همه ی شما می خوام که دعا کنید تا رو تصمیمم استوار باشم و این مدت اینجا ها آفتابی نشم الان هم که اینو نوشتم سیم کارت رو از تو گوشی در میارم و گوشی رو می دم مامان تا دیگه با این هم نتونم بیام سایت
اگه عمری باقی موند بازم بر می گردم
الان هم اومدم بگم تا اون لحظه که دوباره بتونم برگردم لحظه شماری می کنم و هیچ وقت و هیچ وقت هیچ کدومتون رو فراموش نمی کنم
همه ی خاطره ها رو خوندم ولی به دلیل سخت بودن نوشتن با این لعنتی پی نوشتی نمی تونم بدم خیلی دوستتون دارم
قربان تمام دوستان گلم
19 خرداد 1390
آرشام مازندران سرای شیران
خدا نگهدار تا 4 ام تیر ماه

!Mehrabune topol
1390,03,20, ساعت : 00:34
سلام.شب همگی بخیر.http://www.pic4ever.com/images/7165.gif
امروز صبح خیلی کسل کننده بود.صبح بیدار شدم مامان یه عالمه غر که بچه تو نمیخوای تو فرجه ها درس بخونی؟منم دیدم بنده خدا راس میگه.رفتیم نشستیم ب درسیدن.خولاصه هی میخواندیم هی خوابمان میبرد.http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_82.gifمامی هم افتاده بود به جمع و جور خونه.http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gifخلاصه یه کم خوندم رفتم کمک مامی به گردگیری.http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_24.gifبعدشم که دیه نهار و چرت بعد نهار و عصرم درس و از این حرفا.
شبی قرار بود بریم پارک.تصمیم گرفتیم 5ش ها بریم پارک آخه آدم دلش تو خونه میپوسه.دیه با خاندان عمه اینا رفتیم پارک.عمه م بنده خدا دلش از عروسش خون بود پارک زهرش شد.:-2-43-:ما هم اندکی وی را دلداری بدادیم و با جوونا رفتیم بگردیم.چند تا پسره نشسته بودن ته پارک دور از چشم مامورا میزدن و میخوندن.وای چقد صدای پسره قشنگ بود از این آقای 98ian idol هم بهتر میخوند بو جان خودمان.ما هم عین این ندیده ها واستاده بودیم وسط پارک آقارو دید میزدیم!!!:-2-35-:
هیچی دیه اتفاق خاصی نیفتاد.همین الانم رسیدیم خونه که من اومدم نت ببینم اسمم عوض شده یا نه که گفتیم یه خاطره نیز از خودمان در کنیم!!
شب همگی خوشhttp://www.millan.net/minimations/smileys/foryou.gif
الهام

smart girl
1390,03,20, ساعت : 01:12
سلام
امروز صبح که امتحان داشتم
9تا سوال تشریحی
سخت بود
فقط برا هر سوالی باید 4-5 خط توضیح میدادیم
منم که یه 15 مینی فقط هنگ بودم
:-2-43-:
این مراقبه اومده بود برگه رو امضا کنم
میگه تو چرا هیچی نمینویسی
منم هیچی نگفتم
:-2-43-:
باز دوباره یک مراقب دیگه اومد ...یه اقاهه از این اقاهای مسن دوست داشتنی
اومده بود برگه ورود به جلسه رو امضا کنه.....
دید من همینجوری دارم برگه رو نیگا میکنم
میگه بابا جان میخوای جاتو عوض کنی
گفتم نه
گفت چرا هیچی ننوشتی
بهش گفتم دارم فک میکنم
.
:-2-43-:
یه 5-6تایی جواب دادم کامل
بعد دیدم برا 3تا دیگه اصلا حوصله ندارم نوشتن و فک کردن ندارم
پاشدم برگه رو بدم
استادم نذاشت
گفت بشین بقیه شم بنویس
منم گفتم همینقدر بلدم
گفت بشین فک کن ..حرفم نباشه
.هیچی دیگه منم تا اخر جلسه نشستم فقط مراقبا رو نگا میکردم
.:-2-43-:
.
.طرفای ظهر هوا وحشتناک گرم بود ولی بعدازظهری یه بارون اومد هوا رو عوض کرد ولی هنوز گرمه:-2-43-:
.
.
دلم میخواست برم حرم
ولــــــــی............
فک کنم یه دو ماهی هست نرفتم
اگرم رفتم فقط رفتم کتابخونه برگشتم
.:-2-43-:
.
.
عصری رفتم یه جایی یه عالم طرح از خودم دادم
تا ساعتای 9 طول کشید.
.:-2-43-:
اومدم خونه مامانم داشت میرفت مهمونی
داداشم که نبودن
مژگان بود و حوضش
.
.:-2-43-:
خیلی گشنم بود
ولی
حس غذا خوردنم نداشتم
رفتم دیدم دوتا ساندویچ رو میزه
دیدم داداشم یادداشت گذاشته
فقط میتونی یکیشو بخوری
کلی خوشحالیدم
.
:-2-43-:
از ساعت 10.30 تا 11.30 ماشین بازی کردم با گوشیم
.
.:-2-43-:
یکشنبه اسیب روانی ...وحشتناکه
هرچی اختلال روانی وسیکوتیک ....با یه عالمه جدول داره
:-2-43-:
.
.
.
خدایا عاقبت مارو به خیر کن ومنم ادم
.
.:-2-43-:
همــــــــین
:-2-43-:
خاطره ها رو نخوندم:-2-43-:بعدش میخونم
.
.
(این حرفای ذهنمه: حرفای ذهنه دیگه کم رنگ کم رنگ مثه خودم
من روزای اول که اینجا چیزی مینوشتم
بعد خاطره ی بقیه رو میخوندم
همش عذاب وجدان داشتم که چکار زشتی میکنم
بعد نمیدونم چی شد که دیدم نه
همه میخونن...کار بدی نیست
من اوایل مثه شب---زینب---فقط مینوشتم میرفتم
ولی الان نه
میخونم تا جایی که بتونم
یه جورایی دوس دارم بدونم بقیه ادما چه جوری زندگی میکنن...رفتاراشون وعکس العملاشون....زندگی تک تک شماها با من 180 درجه فرق میکنه ...زندگی من اصلا شبیه هیچ کدوم از شما نبوده
دروغ نمیگم؛ از همه ی شما ادما خیلی چیزی یاد گرفتم خیلــــــــی
ادمی نبودم که خاطره اینجور چیزا بنویسم
من حتی انشا نوشتن هم بلد نیستم
یادمه همیشه انشا هم مامانم مینوشت
چه برسه به نوشتن خاطره
خیلی اوقات چیزی مینوشتم...روبرگه خودم خالی میکردم...ولی اثرش خیلی کم بود ...بازم بعدش همون احساس ناراحتی ،عصبانیت چمدونم هرچی دیگه رو داشتم ....خالی نشده بودم
به یه روز نکشیده هم اگر حرفی چیزی جایی نوشته بودم پاره میکردم 1000تیکه
دوس نداشتم کسی نخونه
اگرم یه روز بفهمم روزی یه نفر از اطرافیانم حرفای اینجا رو چه بی ارزش چه با ارزش خونده
100% سرم میکوبونم به دیوار
بعدم همه ی پستا رو ویرایش میکنم
ولی وقتی اینجا مینویسم
همین که ته دلم گرمه که شاید یک نفر غریبه نگاهش افتاده رو خاطره ی من ...خیلی خالی میشم
مهم نیست که برم ببینم بازتابش تو خاطره بقیه جی بوده
خاطره ی بقیه...
ولی وقتی هم ببینم یکی اسمی چیزی ازم برده باشه ...چرا دروغ!!!!!!حس خوبی داشتم
خوندن خاطره های اینجا مثه خوندن یه رمان با این فرق که این رمان به روز رسانی میشه
خیلی وقتا شده در طول روز با خودم حرف میزدم که بیام این حرفا رو اینجا بنویسم...یکی دیگم قبلا این حرف اینجا گفته بود یادم نیس.
ادمی نیستم که خیلی فعال باشم
همیشه حاشیه بودم
خودم اینجوری دوس داشتم
چون میترسیدم ...اینکه رد بشم
.
.
همین)

hana_89
1390,03,20, ساعت : 01:13
جمعه 20 خرداد

دلشوره عجیبی به جونم افتاده علتش چیه نمیدونم .
امروز رفتم سر خاک مامان بزرگم هنوزم باور نشده دیشب خیلی دلم هواشو کرده بود دوست داشتم کسی نبود باهاش تنها حرف میزدم اما از طرف خانواده پدری تقریبا همه بودن
دیشب یاد اخرین باری افتادم که دیدمش شاد و سرحال بود نمیدونم یهو چی شد
بعضی اوقات با خودم فکر میکنم چرا قدر ادمایی که پیشمونن رو نمیدونیم بعد که از دست میدیم میگیم که چه ادم خوبی بود کاش قدرشو می دونستیم
دوست دارم فقط یه بار دیگه ببینمش بهش بگم چقدر دوستش دارم ولی......
حالا من موندم خاطراتش و سنگ قبری که بیشتر شبیه ایینه دق می مونه
خدایا به حق همین شب روح همه کسایی که روزی باهامون بودن حالا نیستن رو قرین ارامش قرار بده

مینو*
1390,03,20, ساعت : 03:12
سلام و شب به خیر به شب زنده داران نود وهشتی:-2-25-:
ما همه را خواب کردیم و داریم در سایت می چرخیم:-2-27-:
چقدر امشب هوا خوبه
امشب شب آرزوها ست:-36-:
امیدوارم همگی به آرزوهاتون برسید و همیشه خوش باشید
من امروز از صبح تا الان داشتم تایپ می کردم
انقدر نشستم کمرم درد می کنه:-2-30-:
چندین فصل از کتابهای متعدد رو تایپ کردم برای شما ذوستان عزیز:-2-40-:
دیگه این که امروز کلا اتفاق خاصی نیفاد،همین:-21-::-2-16-:

Behnoush
1390,03,20, ساعت : 04:19
جمعست؟:-2-37-: ساعت 3 و 20 دقیقه ی بامداده...یعنی می میریم برای خاطرات شبانگاهی :-2-35-:
شب آرزوهاست گویا؟:-2-35-: هر کس خوابه آرزوهاش درست نَوَشه!:-2-36-: ما هنوز ارزو نکردیم:-2-39-: هی چی فکر میکنیم نمی توانیم دسته بندی کنیم آرزوها را:-2-36-: کم کم به این نتیجه می رسیم که اصلا بی خیالش شده به همان دعای دم افطارمان قناعت کنیم:-2-33-: خدایا ما هیچی نمی خواهیم تو فقط ما را ببین همه چی پشتش می آید:-2-38-:...همین خودش خیلیست می دانیم:-2-35-:
ما با وجود روز خسته کننده ای که داشتیم اما نمی دانم چرا خوابمان نمی آید...بعد از مدتها گفتیم یک سیاحت شبانه داشته باشیم:-2-35-: از روی سکوی جلوی پنجره اتاق خوابمان پریدیم رفتیم رو تراس اتاق خواب خواهرمان که تنگِ اتاقمان است:-2-36-: ما تراس هم نداریم:-2-36-: همه امکانات مال این خانوم است که تازه در اتاقش قلف است خودش اصلا موجود نیست:-2-33-: ما یک حرکت انتحاری کردیم که معمولا فقط در رمانها قهرمانان داستانها انجام می دهند:-2-37-:گفتیم یکبار هم ما قهرمان باشیم خوب آسمان به زمین می آید؟:-2-36-:قبلنها زیاد از این کارها می کردیم :-2-35-: هی یادش بخیر بچه که بودیم آن خانه مان پله های تو ی خانه اش بیشتر بود یک نرده ی خیلی نرم ِ مناسب نشستن:-2-35-: وداشت که ما همیشه از بالایش سر وخوردیم پایین:-2-39-: همیشه بابامان دهوا وکرد ما را نامرد:-2-36-: دلمان برای هیچ چیز ان خانه اندازه ی حیاطش و ان سرسره ی پله ای اش تنگ نوشده:-2-36-: بگذریم..خودمان را شوت کردیم در تراس اتاق خواهرمان نشستیم زل زدیم به نمای شهر در شب ساعت 2 نیمه شب:-2-37-: حیف گوشیمان را باخودمان نبردیم عسک وگیریم به ریسکش هم نمی ارزید دوباره برگردیم دوباره برویم یکبار رفت و برگشت کافی بود:-2-35-: خوب از ان بالاپرت وشدیم چی:-2-33-:حالا فکر نکنید خیلی کار شاقی کردیم نه تراسش چسبیده به پنجره مان:-2-35-: می گفتیم رفتیم شهر را در نیمه شب نظاره وکردیم..جان خودمان مردم همه بیدارند چرا:-2-36-: خو این همه چراغ روشن؟:-2-37-: ما یک طرحی داریم که یک سانس شبانه هم برای این زندگی جانم به فدایشِ همه چی تمام بگذارند:-2-37-: که حداقل ملت شب زنده دار در خانه هایشان نچپند خو وقتی همه بیدارند:-2-43-:
ما یک تصویر کوچک از یک محله ی خلوت در یک شهر از یک کشور میان این همه کشورهای دنیا را نظاره گر هستیم:-2-37-:میدان دیدمان نمی دانیم ممم آن قدرها هم بزرگ نیست ولی خو این همه ادمیزاد در همین فسقل تصویر:-2-36-:پای هر چراغ اگر حساب کنی کمِ کم یک نفر بیدار باشد.. تازه ما فقط چراغهای روشن را می بینیم..خیلی ها چراغهایشان راخاموش کرده اند اما در هر صورت خوب هستند:-2-37-: خیلی ها هم اصلا چراغ ندارند ولی خوب انها هم هستند دیگر:-2-36-: خو اینهمه آدم! خدا جانمان قربانت برویم شوما اعصابت خورد نوشود همه شان را رتق و فتق وکنی؟:-2-36-: قاطیشان نوکنی؟:-2-35-: همه را می بینی دیگر:-2-37-: 10 20 30 40 نوکنی یکوقت قربانت برویم:-2-35-:
هیییی....عجب روزی بود....احساس خوبی داشتیم...بیایید تکرار وکنیم امروز را:-2-38-: برنامه می گذاریم باز هم:-2-38-: کارهای دسته جمعی از راه دور دیگری را هم برنامه داریم امتحان نوماییم:-2-37-: خیلی کیف ودهد:-2-38-: انگار همه دور همی هستیم:-2-35-: یک برنامه ی بستنی خوری در یک زمان دسته جمعی فعلا در ذهنمان هست:-2-37-: برای انکه جمعیت بیشتر شود لزوما موشکی فالوده ایش نمی کنیم انتخاب نوع بستنی آزاد با خوردمان کننده می باشد:-2-35-: ولی حتما باید در یک ساعت مشخص با هم وخوریم هر کس تقلب وکند ما می فهمیم:-2-33-:
حنا جانمان چرا یکبار دیگر؟ هر روز میتوانی بوهش بگویی که دوستش داری...تو بگو او می شنود:-2-32-: ما خود دوعزیز رفته داریم که بعد از اینهمه سال هنوز قربان صدقه شان می رویم:-2-38-: دوست نداریم ازشان غافل شویم که بعدا که رفتیم پیششان ( که خو همه می رویم خیلی هم سفر مهیجیست رفتن از این دنیا حالا به کجا نمی دانیم:-2-36-: جان شوما از ان دیدن اجنه و اینها بسیار بسیار هیجانیتر است:-2-37-:)- میگفتیم بعدا رفتیم پیششان خو یکهو وریم بعد از اینهمه سال بگوییم چی؟:-2-36-: نمی گوید تا دورت ان همه آدم بود ما را نمی دیدی حالا امدی اینجا تهنا هستی سراغ ما را میگیری؟:-2-37-: خلاصه از ما گفتن حساب تهنایی فردایت را وکن رفتگان را هنوز قربان صدقه برو:-2-35-: شاید باید از زاویه ی دیگری نگاه کنی به مساله مرگ و رفتن عزیزانت ها؟....ما گوشه ی گود ننشسته ایم بگوییم لنگش کن ها! ما با این کابوس وقتی روبرو شدیم که یک دختر کوچولوی خنگ احساساتی بیش نبودیم..هر چند هنوز هم کمتر نباشیم بیشتر نیستیم..

چقدر جمعه روزِ ممممم نمی دانیم روز بی خاصیتیست! بی خاصیتی شنبه را درک میکنیم مثل عدد همزادش صفر خوب بیخاصیت است:-2-37-: اما جمعه به نظرمان میان تمام روزهای هفته روز لنگ در هواییست..باور کنید تکلیفش با خودش هم مشخص نیست:-2-43-: ما هنوز نمی دانیم جمعه اخرین روز هفته است یا اولین روز آن...
غم و غصه و اینهای جمعه را کار نداریم تمام تئوریهای موجود را از حفظیم :-2-37-: که چرا غروب جمعه غم ودارد اینها می دانیم نظرات متعدد است نمیخواهیم هم بحثش را باز کنیم:-2-37-: ولی یک نظریه ی کودکانه وگوید که بعد از جمعه شنبه ویاید باز باید برویم مرسه:-2-36-: برای همین غمگین می شویم غروبهایش:-2-33-: جان شوما پر بیراهم نوگوید:-2-43-:
مژگان..مژگان ...حرفهای ذهن که کم رنگ نمی شود:-2-43-: به نظر ما ذغال هم لیاقت نوشتن حرفهای ذهن ما را ندارد:-2-37-: چرا می زنی تو سر افکار واندیشه هایت خو:-2-33-: تو کم رنگی مژگان؟ اگر کم رنگ بودی ما به خودمان زحمت نمی دادیم نوشته هایت را select all نوماییم تا با این چش و چار کور شده مان بفهمیم با ان رنگ چشم آزار چه نوشتمان نمودی نامرددد!:-2-36-: این مژگانی که پررنگ کردیم را علی الحساب با همین فونت و اندازه روزی 1000 بار از رویش مقش مینویسی تا رنگ شناسیت تقویت یابد:-2-37-: تا بفهمی که هیچ آدمی کم رنگ نیست :-2-33-:دیگر چه برسد افکارش:-2-43-: ادمها میروند اما می بینی اندیشه هایشان قرنها بعد یک نسل را جابجا وکند:-2-36-:
الان یک دو روزیست روال خاطرات طوری شده که ما احساس میکنیم باید کلاس اعتماد به نفس بگذاریم برای بچه های اینجا:-2-37-:
از همینجا میگوییم ما اگر خاطراتمان یکدانه تشکر نوداشته باشد 100 تا منفی بالایش باشد باز هم هر وقت احساس کردیم باید بنویسیم می نویسیم:-2-36-:
راستی نولو ما الویه را تازه الان خوردمان نمودیم:-2-35-: دم افطار انقد تشنه بودیم جان کی قسم بخوریم یک آب معدنی بزرگ همش را خوردیم:-2-35-: بعدش گشنه مان نبود یک کیک وخوردیم فقط دیگر تا الان که الویه خوردمان نمودیم:-2-38-:
ما امروز بعد از دو سال اولین اخطارمان از مدیران را وگرفتیم:-2-36-: مهدی جانمان ان خاطره ی قبلی ما را اسپم اعلام نموده تحویلمان ودادند کلی هم خط ونشان تهش بود:-2-37-: خدا اموات ما را بیامرزد یعنی از این به بعد با این بی تربیت:-2-36-:ما فعلا می رویم ...راستی یادمان امد در خاطره ی ظهرمان گفتیم احتمالا تا چند روز خاطره نمی دهیم:-2-06-: به روز نکشیده دو تا پشت بندش ودادیم:-2-37-: ما ادم نمی شویم نه؟:-2-37-:

jim.jim
1390,03,20, ساعت : 05:36
:-2-02-:سلام...
ایشالله خوب باشین........ماشا الله ما هم خوبیم.....!!!!!:-2-40-:

عرایضمان به حضور انور و مبارکتان که :

القصه
مهتاد شدیم رفت :-120-:
از بش که جاژبه داره ای شایت...
همش هم تقشیر شوما دوشتان اشت که هی از خودژون خاچره در به کنید...:-119-:
ما بنژه همه پا تقشیر هم که شرمون درد می کنه واشه خوندن و همژردی با احشاش های تمیژ شوما.....:-2-28-:
هر کلکی می ژنیم نمیشونیم شرمون رو کم کنیم از شر شایت.....
دیگر زبانمان هم نمی چرخد کلمات را درشت ادا کنیم
یادتان هشت یه روژ پشت دادیم .........:-2-02-:
http://www.forum.98ia.com/post2008037-2812.html

منژورمان همان چپ و راشتمان است که ارژ کردیم خدمتتان...:-2-32-:
الان هم تیک گرفتیم په ژون شوما....:-2-39-:
آبرومون هم رفته چند ژا ، از بش ملکه شده واشه ژهنمان...:-2-37-:
ما درخواشت داریم اژ آدمین ژانمان که...:-2-43-:
این اشمایل ها را بردارد و بریژد بیرون از شایت:-2-35-:
این نمی شود که ادمین ژانمان که قربانشان برویم (20 درشد فقط ها،نه پیشتر...:-2-08-:)
راژی به ریژش آبروی نداشته امان باشند.....:-2-08-:
این اشمایلها همه ژا دنبالمان هشتند....:-2-30-:
شهبت که می کنیم با یکی، اژه عشبانی بشیم دنبال وردنه میگردیم:-2-33-:
اژه کنفش کنیم ابرو بالا مینداژیم....:mrgreen:
اژه حرفمان را نفهمد، دلمان می خواهد چهار ژانو بشینیم و هوار بزنیم....:-2-36-:
اژه مشخره کنیم کشی را ، یاد این اسمایل ها می افتیم..:-2-26-: :-2-42-:
اژه حرف بد به ژنه کشی ، میخواهیم این کار را بکنیم....:-2-01-:
اژه خجالت بکشیم این میادش تو کله امان.....
خلاشه این دشت و پایمان به هر دلیل در هر شحبت با هر کشی می خواهد برای درشت رشاندن مفاهیم از این اشمایل ها اشتفاده ببرد:-2-09-:
و این شده یه نوع تیک که باید در شدد رفع ان بر آییم...:-2-34-:
ما که نیم ساعت پش اژ دادن این پشت .... :-2-02-:
میرویم میخوابیم:-2-26-:
شوما دعا کنید بیدار شدیم ترکش کرده باشیم.....:mrgreen:

القصه دوم

دیشب که شب آرزوها بوده، بگذارید ما هم چند تا آرزو کنیم تا جانمان در نیامده:
خدایا میشه گوش کنی به خواسته امان و اینها را انجامش بدی!!
مریض ها را شفا
فقیر ها را غنی
بی خانه ها را خانه دار
بی بچه ها را بچه دار
دختران را شوهر دار
پسران را کار دار (شاغل)
این استقلال هم بی کرار:-2-06-:>
.
.
پرسپولیس را سرور همیشگی دشمنامون استقلال
اعمالمان شایسته و خودمان صالح
آمین یا رب العالمین

القصه سوم

پی نوشتها
1-سهیلا خانوم نیستی چرا؟؟؟
نکند زبانمان لال بیماریتان عود کرده..؟؟؟
البته صحبت از یک عروسی هم می کردید..
ایشالله نبودتان مربوط به شرکت در مراسم عروسی باشد...
یادتان باشد اگر عروس دست گلش را از پشت سرش پرت کرد شوما بگیریدش،شگون دارد برایتان......:mrgreen::-2-06-:
2-خانمی جایتان خیلی خالی است....:-2-37-::-2-40-:
سئوال های بورسی داریم ازتان....:-119-:
3- آنیتا خانوم زودتر بیا دیگه، خودت بهتر بودی،این جانشینانت هی فرتی تاپیک های ما را می اندازند مابین پوست هندوانه ها.....:-2-06-::-2-06-:
4-مهسا خانوم هم که پست قبلی ما را نخوانده...:-2-38-:
شبنم خانوم هم دو پست قبلی را......:-2-38-:
5-پروانه خانوم ممنون هستیم که یادتان بود..:-2-40-:
خوب این اموات گناه دارن طفلکی ها، دستشان از دنیا کوتاهست
برای شادی روح تمامی اموات صلوات...:-2-40-:
6- خیلی تو ذهن داشتیم ولی یادمان نمی آید جون شوما
از ترس الی خانوم هم نمیتوانیم پست بعدی را بدهیم تا 10 تا نشه.....:-2-35-:

ارادتمند جیم جیم (سیامک)

موید باشید:-2-40-:
جمعه بیستم خرداد یکهزار و سیصد و نود

AsalBanu
1390,03,20, ساعت : 06:05
به نام خدا
خدا رو شکر بهترم
به لطف همه تون
انقدر خوش حال میشم اینجا این همه دوستای خوب دارم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/30m1uxj1cfz45vyzvp6p.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/i54shtrla7vf9ihxldlk.gif
دیروز رفتیم مهمونی عصرونه
خونه عمه شوور http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/pillowtalk.gif[
اصلا دوست نداشتم کسی بفهمه من روزه ام
به خواهر شوور کوچیکه گفتم تو شربت منو بخور که نفهمن
بعد اون یکی خواهر شوور گفت : تو روزه ای ؟؟ http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/iolaax0fo7j3d6d9rc.gif منم گفتم بلیا
دیه همه فهمیدن
منم موقع افطار به عمه خواهش کردم برام سفره نندازه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/w1nqunj8s6u6fz273cr.gif ( من الویه خیلی دوز دارم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/pa7t53t2o01ykpjjnp.gif )
بهدش رفتیم خونه مامانمون
شب که میخواستیم بیاییم شویمان با موتور بود رفت سوار موتورش شد منم بگرد و بجور دنبال این سوییچ http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/weirdsmiley1.gif
پیداش کردم
بهد هر چی میزدم باز نمیشد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/koc8w2z6c06mt1sw7ig.gif
حالا از من اصرار از اون انکار
صداش میومد اما باز نمیشد
شویمان اومده میگه چی شده ؟؟؟
میگم هر چی میزنم در ماشین باز نمیشه
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/zn959k0w232ua8mlmqh5.gif
عسل ماشین اونوره http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/whoopdedoo.gif
منو میگی http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/0u8esyhbxe6v08gfn7e.gif
خو ماشین ددی هم مث ماشین ماست خو http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/0u8esyhbxe6v08gfn7e.gif
هوشی دیده
رفتیم خونه آجیمان
ویندوزشان را عوض کردیم
بهد اون هم جایزه بهمون شام فلافل داد http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/fxsug7rwvcr2pk5nr0s.gif[]
برای همه تون دعا کردم اگه قابل باشم
امیدوارم منو هم از دعای خیرتون فراموش نکرده باشید http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/h7oaz50gsmgtczf4pirs.gif http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/slxe1vrr6glin3kty2a.gif

خانومی جات خالیه http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_4/34zn0n5.gif[
بهی که عقش اول و آ خرمه امضامو که دیدین http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_4/Just_Cuz_13.gif
آق میتی بازم تبریک http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_4/Drbarbie.gif
زی زی http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_4/130fs1258263.gif
اینم برای همه اونایی که به یادم بودن http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_5/ndsht6wrzwgnpeo49bk.gif

Elysium
1390,03,20, ساعت : 11:00
سیلام به همه.
دیشب شب ارزوها بود من هم در ارزوهایم غرق:-2-35-:
اول از همه خدایا ما را از مشروطی ترم برهان وکمک کن درسهایمان را بپاسیم.:-2-37-:
نمی دونم این شب ارزوها چه نسبتی باشب یلدا داشت که برام تموم شدنی نبود:-2-34-:
دست اخر گفتم خدایا غلط کردم ارزوها رو ول کن یه ارزو جدید دارم فقط خوابم ببره داشتم از شدت تقلا کردن برای خواب کلافه شده بودم .رادیوی گوشیم رو روشن کردم.
رادیو فرهنگ را گوشیدیم. مصاحبه با بهنام فصاح(البته اگه فامیلی رو درست گفته باشم)نویسنده ی رمان ایراندخت.از تعاریفشان خوشمان امد وترغیب شدیم به دنبال تهیه اش برویم بعد هم مشاعره گوشیدیم سه تا اقا بودن با یه خانم که به طرز وحشتناکی با ... شعر میخواند بعد هم به رادیو های متفاوت سر زدیم از چون خوابمان نمی برد کلی ارزو کردیم.
برای همه دوستای خوبم دعا کردم تا به ارزوهاشون برسن.

حالگیری نوشت

برای شنبه نیازمند 6 قطعه عکس بودیم.با عکاس محترم تماس گرفتیم وشماره ی عکس رو دادیم.قرار شد تا9 برام اماده کنه.
وقتی تماسمان قطع شد.هول ولا به دلملن افتاد نکنه شماره عکس رو اشتباه داده باشیم دوباره تماش گرفتم و از دل مشغولی ام برایش گفتم برای اینکه خیالم را راحت کند گفت:
عکس دختر بچه ی 10 -9ساله با مقنعه مشکی....
خون جلوی چشمهایمان را گرفت:-2-36-:
اخر با فامیلی ما یکی بود ولی چرا عکس کودک خردسالی را برایمان گذاشته بودن:-2-06-:
مشخصات تصویر زیبایمان را که گفت:-2-35-: فریادمان باند شد و غریدیم اقا این دختر خانم محترم عکس 20 سالگیشون می باشد:-2-42-:
دلمان بسیار سوخت اغاز جانتان را دختر بچه خواندند:-2-01-:


پ.ن

ارشام جان منم خیلی از همین کارها کردم اما جواب نداد:-2-06-:
جیم جیم جان من هم معتادم .به خیال خودمان داریم درس میخوانیم اما در سایت پلاس شدیم:-2-37-:

Elysium
1390,03,20, ساعت : 11:05
دوباره نوشت:
رفتیم در گوگل اسم این رمان را بسرچیم.دیدیم گوگل عزیز فهمیده بنهد خیلی خوشحال وبیکارم تارهای گیتار گذاشته تا ما بنوازیم .
او ضبط کند :-2-37-:
ما بگوشیم:-2-16-:
واز ساز زدنمان وحشت کنیم:-2-31-:

Mini Moon
1390,03,20, ساعت : 12:55
سلام:-2-25-:
هوا چه قدر گرم شده:-2-36-:
فردا امتحان تاريخ دارم،دوشنبه هم امتحان املا،بعدشم خلاص!:-2-20-:خوبه كه از شر امتحانا خلاص ميشيم:-2-04-: ولي دلم برا دوستام تنگ ميشه:-2-03-:
ديشب يه مشكلي داشتم كه به لطف استاد فرشيد حل شد!:-118-:
ديشب خسته بودم،ساعت10 گفتم شب بخير،ساعت 3 خوابيدم:-2-35-:داشتم مشكلمو درست ميكردم:-2-38-:


دوباره نوشت:
رفتیم در گوگل اسم این رمان را بسرچیم.دیدیم گوگل عزیز فهمیده بنهد خیلی خوشحال وبیکارم تارهای گیتار گذاشته تا ما بنوازیم .
او ضبط کند
ما بگوشیم
واز ساز زدنمان وحشت کنیم
آره خيلي باحاله،صبح رفتم تعجب كردم.به خاطر Les Paul ئه:-2-37-:
فعلا همين.ما برويم بياييم:-2-23-:

Mina
1390,03,20, ساعت : 12:56
سلامٌ عليكم و رحمه الله..http://laymark.com/i/m/m036.gif (http://laymark.com/#icons)
اين جانب حاج آقا...
اِ ببخشين اشتباه شد..
حاج خانوم مينا هستمhttp://laymark.com/i/m/m173.gif (http://laymark.com/#icons)

گفتيم براي ِآنها كه نميشناسند،تا بشناساننمانhttp://laymark.com/i/m/m066.gif (http://laymark.com/#icons)
چه خبرا؟
خوبين؟
ما الان مثلا خودمان را شنگول نشان ميدهيم...
چه كاري است زندگي را برخودمان تلخ كنيمhttp://laymark.com/i/m/m046.gif (http://laymark.com/#icons)

آقا ما ديشب خواب بوديم...
يعني خواب ِخوابا!
به زور خوابيده بوديم...
كوثر و ماميش هم اينجا بودند...يكهو ساعت 2 با يَك صداي ِجيغي مثل ِجن پريديم http://laymark.com/i/m/m097.gif (http://laymark.com/#icons)
چي شد!
چي نشد!
ديديم خواهر جانمان،يعني همان مامي ِكوثر ،دارد دنبال يك چيزي ميگردد!
پرسيديم چي شد؟!
گفتيدند،نميدانيم،يك چيزي روي ِصورتمان داشت راه مي رفت...
گفتيم: حتما يك حشره كوچكي چيزي بوده...
همچنان داشت ميگشت كه يكهو پريد عقب...و گفت سوسكhttp://laymark.com/i/m/m139.gif (http://laymark.com/#icons)
تصور كنيد،نصف شبي ... خواب باشي و سوسك هم روي ِصورتت راه برودhttp://laymark.com/i/m/m021.gif (http://laymark.com/#icons)مامااااااانhttp://laymark.com/i/m/m181.gif (http://laymark.com/#icons)
بي شرف چنان با سرعت ميرفتhttp://laymark.com/i/m/m112.gif (http://laymark.com/#icons) ...هي دنبال چيزي گشتيم كه با آن لِه َ ش كنيم...چيزي به چشمامان نخورد..يكهو چشمان برق زدhttp://laymark.com/i/m/m153.gif (http://laymark.com/#icons)جاي لي لي خواهرمان خالي كه ببيند مينا با كتابهايش چه ميكندhttp://laymark.com/i/m/m027.gif (http://laymark.com/#icons)
كتاب جيبي آتش و بال پروانه رابرداشتيم و زود كوبيديم رويش...
خواهرمان يكهو كتاب را برداشت..لامصب صدتا جان داشت!بازهم فرار كرد....يكهو با شدت تمام كوبيد و بدبخت له شدhttp://laymark.com/i/m/m027.gif (http://laymark.com/#icons)

و بعد ِ ان هم نميدانيم چطور خوابمان برد...


ديروز هم همسايشان كه دم درشان تيرآهن ريخته بودند، ماشينشان گير كرده به تير آهن و جفت تاير هاي ِسمت ِ راست تركيدن فرمودندhttp://laymark.com/i/m/m019.gif (http://laymark.com/#icons)

آقا ما هي داشتيم مازيار فلاحي گوش ميداديم..
ميديديم يك جاييش جور نمي آيد ..

هي اين آهنگ عمق احساس را گوش ميداديم..ميديم ايني كه ما توي ِتيزرش شنيديم با اين آهنگ ِفرق ميكند..
هي فكر كرديم..فكر كرديم..
ديديم بعللللله..
آقايان برداشتند اين بيت را :
بذار باشم كنار تو، كنار عطر ِتن پوشت
بذار حتي واسه يك بار برم تو عمق آغوشت...

كلهم عوض كرده اند و شده است اين:

بذار باشم كنار تو، كنار عطر اين احساس
بذار حبس ابد باشم تو عشقي كه برام روياست

http://laymark.com/i/m/m082.gif (http://laymark.com/#icons)http://laymark.com/i/m/m082.gif (http://laymark.com/#icons)http://laymark.com/i/m/m082.gif (http://laymark.com/#icons)

ما اولي را بيشتر ميدوستيم خوبhttp://laymark.com/i/m/m154.gif (http://laymark.com/#icons)


فعلا عرضي نداريم..روز جمعه ايست و خاطره اي لاموجود:-2-37-:

sue.sun
1390,03,20, ساعت : 13:44
سلام
یه سر اومدم اینجا دیدم حس و حال خاطره ندارم
خیلی هم گرسنه میباشم
ناهار هنوز نخوردم ( جایتان سبز قورمه سبزی داریم):-2-37-:
فقط خواستم از حقم استفاده بنمایم:-2-40-:

اسمان عشق
1390,03,20, ساعت : 14:12
سلام وقت همگی بخیر
دلم میخواد منم یه خاطره بنویسم ولی نمیدونم از کجا بگم ... :-2-37-:
دیروز با مامانم رفتیم باشگاه ایروبیک ، حوصلم تو خونه سر رفته بود وگرنه نمیخواستم برم اخه اونجا هیشکی همسن من نیست
فقط به خاطر مربیم رفتم اخه خیلی دوسش دارم دلمم براش تنگیده بود خودشم بهم اس داد که برم پیشش
خلاصه رفتیم اونجا و منم دبیر دوران دبیرستانمو دیدم شده بود مسئول سالن اونجا ، با هم احوالپرسی کردیم و کلی خوش و بش اخر زد تو ذوقم گفت خیلی بی معرفتی که خبرمو نگرفتی :-2-14-:
بعد مربیم گفت بیا حرکاتتو انجام بده منم گفتم امروز حسش نیست ، همه ی همکارای مامانم اونجا جمع بودن وااااااااااااای نمیددونین چقدر خنده دار حرکاتو انجام میدادن :-2-06-:
یکی اصلا بلد نبود فقط میرقصید واسه خودش
یکی هم وقتی داشت عقب و جلو مرفت افتاد
خلاصه خنیدیدم حسابی

nemesis
1390,03,20, ساعت : 15:01
به نام خدا


سلام به همگی :-2-25-:

چقدر دلم برا همه تنگ شده بود :-8-: با تاخیر روزه دیروز همتون قبول :-2-40-:


چه خبره اینهمه خاطره نوشتین 6 صفحه عقبم :-2-28-: هنوزم خاطره ها رو نخوندم.

خوب از دیروز بگم که از صبح تا ساعت 5 داشتم واسه خودم لباس می دوختم :-2-31-: آخه بگو دختر مجبوری تو اون هیر و ویری؟ :-2-28-: ولی خوب پارچه شو یهو دیدم، قشنگم بود واسه شب حنا :-2-35-:
به هر حال، روزه هم که خدا رو شکر موفق شدم با همه بگیرم، دعا که فراموشتون نشد :-2-41-: آفرین :-2-40-:

ما از ساعت 10 داشتیم می رفتیم مراسم که ساعت 10:30 موفق شدیم از خونه خارج شیم، ساعت 11 هم رسیدیم اونجا ولی اول بسم ا... خورد تو ذوقمون، :-2-15-: پیلوت همسایه شونو گرفته بودن، جا کوچیک و بد مدل :-2-28-:
ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت، تنها اشکال مراسم این بود که حنا رو خیلی دیر آوردن، اصلا فکر کنم یادشون رفته بود، ساعت 2 بود من دیدم بعضی ها دارن میرن ولی هنوز حنا نیاوردن، تازه یادمون افتاد اومدیم حنابندون :-2-22-:
ساعت 2.30 هم آوردنش و خیلی کم از مهمونا بودن، تقریبا خودمون بودیم .

وااااااااااااااای یه سالاد الویه ای هم دادن چقدر خوشمزه :-2-16-: اومدنی چشمم مونده بود تو سالادا که خاله مریم ( مامان عروس، که دوست 20 ساله هستیم با هم) اومدش 4 تا سالاد داد بهم که بیارم واسه داداشام و ...، بعد منو حساب نکرده بود :-2-30-: چون اونجا خورده بودم :-2-30-: بعدش که اومدم خونه دیدم، محمدرضا اینا بعد از رسوندن ما که رفته بودن خونه خاله مریم اینا از اونجا هم 4 تا آوردن :-2-16-::-2-16-: از دیشب تا الان 2 تا کامل خوردم یه دونه نصفه :-2-27-:


امروزم که یوم الرغائب هستش و ما رفتیم وادی رحمت دیدن مادربزرگا و پدربزرگامون.
مسیرش که خیلی شلوغ و ترافیک بود ولی خوب رفتیم و برگشتیم. حالا اینجا یه مسر اصلی داره که میاد دست راست. اومدنی واسه ترافیک یه پارچه زده بودند که مسیر انحرافی به اتوبان، علامتشم دست راست بود، بابا میگه: نگاه نوشتند اتوبان دست راست، همه میرن دست چپ :-2-19-: ، خودمونم می رفتیم دست چپ ها :-2-22-:
من: خوب بابا جون مسیر انحرافی دست راست، اینجا که ما داریم میریم مسیر اصلی و همیشگیه :-2-08-:
بابا: اااااااااااااااااا :-2-27-:

حالا بین قبر مادربزرگم و پدربزرگم دو تا بلوک نمی دونم قطعه می گن چی می گن، فاصله است، من و محمدرضا گفتیم ما پیاده میایم شما با ماشین بیاین. اینام گفتن باشه. آقا حالا ما هی میریم نمی رسیم می ریم نمی رسیم :-2-28-: بد دیدیم یه بلوک یا قطعه اضافی اومدیم.:-2-08-: برگشتیم دیدیم اینا وایستادن چشمشونم به مسیری که فکر می کردن ما میایم منتظر ما هستن :-2-28-: ما هم از مسیر مخالف اومدیم :-2-22-:

آهان بعد برگشتین، چند تا ردیف پایین تر از پدر بزرگم یه قبر دیدیم، بگین مال کی بود؟ :-2-20-::-2-20-::-2-20-: بعد 10 - 12 سال رفت و آمد تازه امروز کشفش کردیم. :-2-20-:

عمرا کسی حدس بزنه :-2-26-::-2-26-:

خودتون ببینین: http://www.up.98ia.com/images/34ebooqmkagslpq8qmm5_thumb.jpg (http://www.up.98ia.com/viewer.php?file=34ebooqmkagslpq8qmm5.jpg)

همین دیگه. فعلنات چیزی یادم نیست. پ ن هم ندارم چون خاطره ها رو نخوندم، فقط یادمه جیمی خان می گفتن به بابام بگم که نزنه جاده خاکی، بگم که جیمی خان با این طرز رانندگی بابام ما زیاد تو ترافیک نمی مونیم، همه اش از اینور اونور راه پیدا می کنه میره :-2-08-::-2-08-: انظباط و اینام هست ولی خوب بعضی جاها دیگه نمی شه زیاد رعایت کرد. :-2-27-:

آهان یه چیز دیگه یادم افتاد. خوب ماشین ما و خیلی های شما صندلی های عقبش کمربند ایمنی داره، ما هیچ وقت نمی بستیم ولی از وقتی که قانون شده ما همیشه می بندیمشون، امروز به محمدرضا می گفتم که چرا ما باید زور بالا سرمون باشه؟ یعنی تا الان جون خودمون برای خودمون مهم نبود؟ :-2-41-::-2-41-: شما چطور؟ :-2-37-:

دیگه واقعا هیچی . میرم ناهار برگردم خاطره هار و می خونم. راستی فردا اولین و آخرین امتحان این ترمم هستش. واقعا خسته نباشم. به قول شماها یه درسی هم به کمرمون بزنیم :-2-38-::-2-38-:

روز همگی بخیر :-118-:

fatima_59
1390,03,20, ساعت : 15:27
سلام
نمیدونید بعد چند روز کار کردن با گوشی چقدر لذت بخشه بشینی پشت پی سی :-2-16-:
اومدم خونه خواهر بزرگم و مهدی هم خوابیده :-2-41-:
خونه مامانم یه رمان پیدا کردم به اسم شبهای گراند هتل ، از مهناز سید جواد جواهری ،داستانش بد نیست خوبه ... اگه رو سایت نباشه میذارمش :-2-41-:
دیگه بگم که دیشب نصف شب در واقع چنان طوفان و رعد و برقی شروع شد که من و مهدی از صداش بیدار شدیم ، عجب بارونی زد ..کیف کردم ..
همه خاطره ها رو خوندم اگه تشکر نزدم چون با گوشی سخته برام کار کردن ، نمیدونم چی بگم همه چی یادم رفت ...
_ مژگان عزیزم مطمئن باش افکارت اینقدر پررنگ هستن که تو اینجا هم نمود پیدا کردن،دست کم نگیرشون :-2-40-: اینقدر برام ارزش داشت که نه از سر فضولی بلکه درک فکر و ذهن تو متنت رو سلکت کنم و بخونم :-2-40-:
اون بحثی که بود یه نفر از اینجا ناراحت شده ، به نظر من نباید وقتی مینویسی فکرت این باشه بقیه که میخونن حرفی در جواب تو بگن ، به قول ارام عزیز شاید با خودشون فکر میکنن اگه حرفی بزنن به پای دخالت گذاشته میشه ، من به شخصه در مورد حرفهای کسی نظر میدم که منو بشناسه و منم اون رو بشناسم تا به مشکلی برنخورم :-2-15-:
بارون داره شروع میشه :-2-16-:

بعد مهدیه نوشت : اثر روزه نبوده برو چشم پزشک :-2-06-:

mahdieh67
1390,03,20, ساعت : 15:44
یعنی من چقدر دیشب تعطیل بودم.....
خاطره بهنوش رو خوندم میگم چی میگه خدایا... خاطره مژگان که همیشه این رنگیه:-2-37-:
بعد برگشتم تو خاطره مژگان می بینیم چیز غیر عادی نداره:-2-35-: اون از دیشب... الانم خاطره فاطی رو خوندم، به خودم شک کردم:-2-06-: دوباره برگشتم صفحه قبل... تازه فهمیدم چی شد:-2-06-::-2-35-:
تازه دیشب موقع خوندن خاطره مژگان می گم چرا اینقدر enter زده:-2-06-::-2-36-:
اثرات روزه بود جدی نگیرید:-2-33-:
مژگان اصلا این شکلی فک نکن الان خوندم اون قسمت رو...
زندگی هر کسی یه رمانه برای خودش! همه مون اینجا چیزای جدید یاد می گیریم... از هم دیگه!
بعدش این خاطرات گفتی عذاب وجدان داری و اینا... یعنی همون اولا..
من هیچ وقت نمی نوشتم خاطره... قبلاها..یعنی دفتر اینا نداشتم. ولی مال خواهرم رو همیشه کش می رفتم می خوندم:-2-31-: گاها می خواستم مثل شبنم اینا زیرش ویرایش کنم یه چی بگم:-2-06-: ولی بی خیال می شدم:-2-06-: یه بارم خونه دایی ام بودم، عید بود! سال کنکور.. 85 بود. من رفته بودم اتاق پسر داییم درس بخونم:-2-38-: یه دفتری پیدا کردم.... این شکلی بود مثل اینکه یه صفحه رو دوست دخترش نوشته بود یه صفحه رو پسردایی ام:-2-06-: چنان سوتی هایی ازش داشتم تا چند سال هی تیکه می انداختم بهش، هی می گفت از کجا می دونی اخه:-2-33-: هنوز اعتراف نکردم ولی:-2-37-: عذاب وجدان فکر کنم نداشتم:-2-35-::-2-37-:

می ریم کوهنوردی:-2-16-::-2-16-:

bahooneh10
1390,03,20, ساعت : 16:02
امروز به دیروز می رسد اگر به فردا فکر نکنی...

عجب جمله قصاری از خودم در کردم....

صبح دلم نمی اومد از رختخواب بزنم بیرون...تا ده و سی پنج دقیقه در خواب خوش غنوده بودم...نمی دونم چرا...شب دیر دیره هم نخوابیدم اما خوب خوابم می اومدم...دست خودم نبود...چرت تو چرت می شدم....
خلاصه به هر زحمتی بود از رختخواب دل کندم و رفتم بالا برای بساط صبحانه که برچیده شده بود یه فکری کنم که دیدم ددی هم اومد و با هم همراه شدیم...من یه فصل هایی از سال خیلی صبحونه خور نیستم.... نه اینکه بقیه مواقع زیاد صبحانه می خورم...اندازه کف دست به زور می رسه.... این جور مواقع ببینید دیگه چی می شه....
خلاصه دو لقمه نون و پنیر سق زدیم...بعد چایی خوردیم و کتابمان را همان جا جلوی رویمان باز کردیم...
خاک وچوکمان بکنند...از صبح دو صفحه بیشتر نخوانده ایم...امروز باید به صفحه دویست این کتاب برسیم...تازه 163 چهاریم...نمی دانید چقده سخت است که....هر یه خطش برای خودش یک پارگراف است لامصب...ولی بحثش شیرین است...فقط سخت پیش می رود...برایمان دعا کنید امروز به صفحه مورد نظر برسیم....
ها داشتم می گفتم... در این گیرودار داداشی و خانومش برخاستند که به خانه خودشان بروند...تی وی شان انتش روبراه نبود...قرار شد من وددی برویم پشت بندشان برای تنظیم تی وی شان....
ما را این طور نگاه نکنید ساکت و ارامیم...برای خودمان یه پا مهندس تی وی و اتصالاتیم...تخصص مان انتن و تنظیمات داخلی ری/ سی/ ور ایناست...
موبایل نیز.... می گن...ولی ما ادعایی در این زمینه ها نداریم...ما دانش می اموزیم ....همیشه هم در حال اموختنیم...
خلاصه الک دولک بعدشون من وددی هم برخاستیم رفتیم خانه شان... تا یه کم قبل هم اونجا بودیم...روبراه شد تی وی شان....
حالا نه اینکه تی وی ایران هم خیلی برنامه های پرمحتوا نشون می ده...داداشم فقط به بهانه نود غرغر می کرد....خانومش ستایش رو می خواست ببینه به کجا می رسه....ما فقط نود راقبول دارمی و بس....

خلاصه خاطرات ما تا الان جمعه جانمان شده این....
بعدش رو هم شب میام بگم که بچه خوبی باشم به دو پستم قناعت کنم...با برنامه ریزی پیش می ریم...

مهدیه....منم داشتم فکر می کردم جریان چیه...:-2-06-:
باید برم...شب برمیگردم....
فعلا...بایتون باشه هم که نیست....کوجاست راستی....
دیروز به انی که اس دادم بهشت زهرا بودش...خیلی دلم گرفت...نه به خاطر خیلی چیزهایی که بین مون مشترکه...
دلم گرفت چون می دونم یه روز ما هم روزی مون می افته به اونجا.....
ولی غمگین نشدم....بیشتر فکرم مشغول شد....فکر می کنید بریم اونور.... زندگی تو این دنیا سخت تره یا اونجا؟
من می گم اینجا...ما اینجا تو خلا ییم... تکلیفمون با خودمون روشن نیست... من ترجیح می دم همیشه مشخص باشه کدوم وره خطم.... نسبیت رو اصلا دوست ندارم ولی تعادل و توزان رو چرا.... اما به نظرم این معلوم نبودن این وری یا اونوری بودن در این دنیا یه جورایی دوررویی دنیاست که برامون نشونه باشه... من از این دو رویی متنفرم...می خوام همیشه تکلیفم معلوم باشه... مث الان که تکلیفم با خودم و خدام معلومه....

این حرفام جنبه عمومی نداشت...برای خودم نوشتمش....سخت نگیریدش....

بعدا نوشت:
ما اعتراف می کنیم...کسی اینجا کشیش هست؟ نیست برید صدا کنید یه کشیش بیاد....حاج اقا قبول نیست...معلوم نیست امرزیده بشیم یا نه....
مژگان جون ما الان رفتیم سلتک کردیم خاطره رنگ پریده ت رو خوندیم....
من می گم از دنیا طلبکار باشه جای بدهکار بودن بهش...از همه متوقع باش تا اینکه نخوای صدات در بیاد....
اینجا هم خاطرات همه رو بخون...اصلا از همه انتظار داشته باش که اسمت رو تو خاطراتشون بیارن...
چون هستی و مهمی...چون اینحایی و جون هستی باز هم....این مهمه ما خودمون رو یادمون نره....
اقا ما داریم کم کم به سوی این مکتب کشیده می شیم که خود شیفته بشیم....
خاطره ات رو خوندم....نه به جای اینترهایی که به چشمم اومده بود... به جای خاطرات مژگان خوندمش....

feedback
1390,03,20, ساعت : 16:21
جاتون خالی ظهر ناهار یَک (بخونید yak :-4-:) کوفته ای زدیم خدا میدونه. خیلی حال داد رفتیم خلاصه تو کار سنتی دیه. قبلش هم واسه آبجی محترم یه وبلاگ زدم که با همکاراش بره حالشو ببره و خلاصه دو سه ساعتی سرگرمش کردم و هرچی هم آهنگ گذاشتم اعتراض نکرد چون حواسش به کارش بود منم ولوم بالا حالشو بردم. :-65-: ، خلاصه الان هم بعد از چند تا پستی که دادم و یه کم درس خوندم عازم خانه عموی محترم خواهیم شد تا شب را در معیت فامیل محترم و مکرم بگذرانیم. :-5-: دیگه خبری نیست امن و امان خدا رو شکر تا ببینیم در ادامه چی میشه. :-53-:

nemesis
1390,03,20, ساعت : 16:32
بعدا نوشت:

از 438 نخونده بودم، نزدیک 10 صفحه :-2-15-: همه رو خوندم، جوابم دادم، البته بعضی هاش از تاریخشون گذشته و حرفا عوض شده ولی دوست داشتم جواب بدم. حرفیه؟ :-70-::-70-:

1: مینا جون عکسهای قشنگی بودن :-2-40-:
2: منم با آرام جان عزیز موافقم راجع به توجه و اینا، دوم اینکه خودم و می گما، من خوب برا کسایی پ ن می دم که برام پ ن میذارن وقتی کسی نسبت به نوشته های من نظر خاصی نمی ده یا حرفی نمیزنه و منم اصلا اسم واقعی خیلی ها رو نمی دونم خوب حرفی هم نمی تونم باهاشون داشته باشم. :-2-14-:
راستی آرام جا، پست شما هر چقدرم که طولانی باشه من می خونم :-2-32-:
3: بابت عکسا خواهش نیلو جون، یه عکس از رنگین کمون هم گرفته بودم ولی تشخیصش یه کم مشکل بود واسه همین نذاشتم. اگه خواستی اختصاصی برات میذارم :-2-40-:

4 : شبنم اسامی بچه های خانواده رو بردی کردی کبابم. مخصوصا آلزایمر سامی، راستی سامی رو دیدی یادش بنداز من مهسام ها :-2-06-::-2-06-:

5:
خواب نمانید نماز صبح وخوانید به ما کنایه میزنی پدر سوخته :-2-01-: اتفاقا دیگه خواب نموندم :-2-08-:

6 : راجع به نغمه یخ و آتشم بگم که به قول نیلو شخصیتاش زیادن باید به این داستانهای جنبل و جادو علاقه داشته باشی، من کلا اگه کتابی فیلم داشته باشه، همیشه کتابشم می خونم چون آدم فیلم و بیشتر متوجه میشه و حتی فکرای بازیگرا رو هم تو صحنه ها میدونه.

بهی جان فیلمای کره ای صحنه های قبل دیرین دارند تا خود دیرین :-2-08-: فعلا مثل هندی ها نشدند. یه زمانی فیلمای هندی چه پاک و صادق بودند، یادش بخیر، یه زمانی چقدر می دیدم، الان چند سالی هست زدم تو خط آمریکایی، اونم سریال.

7: پروانه جان به اعصابت مثلث باش،:-2-40-: بچه اند دیگه کاریش نمی شه کرد :-2-26-::-2-26-:

8: لی لی جان برای مسئول آموزشگاهتان یک عینک هدیه ببرید. :-2-22-::-2-22-:
9: فاطمه جان می بینم که نتونستی دوری ما رو تحمل کنی و با مشقتها و سختی های فراوان میای اینجا سر می زنی. ادامه بده عزیزم، تو میتونی.:-2-40-:
ولی انقدر حال میده این شکلی بیای خاطره ها، من که اون چند روز بهم خیلی خوش گذشت.

10: راستی یه بار دیگه همکار شدنت و تبریک می گم مهدیه جان :-2-40-:
11: عسلبانو جان نبینم قاط بزنی ها :-2-33-:. شما که با درخواست کتابتان خلاف حال و هوای خاطره تان داشتید :mrgreen::mrgreen: یا بعدا آمدید تا با کار فرهنگی روحه بگیرید :-2-26-: البت بعد دیدم خدار و شکر خوب وشدی، فکر کنم کتاب خیلی کار بلت بوده

12: ناهور جان من هیچ وقت این پری رو تا آخر ندیدم، حوصله ام سر می رفت. می گم اونایی که فیلم روح موحی اینا دوست دارین سریال سوپرنچرال و نگاه کنین که پر این چیزاست. :-2-32-:
13:
این کتاب یخ دربهشت رو نخوندم،

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

14: نیلو جان انشاا... مادر بزرگت همونطوری که گفتی چیزیش نباشه و سلامت برگرده، تازشم من امروز خوندم خاطره تو پس من چشم نزدم برو یقه بقیه رو بگیر شاید یه دعوایی شد ماهم تماشا کردیم :-2-35-::-2-35-:

15: مژگان جان فقط خودت نیستی که تو کل روز با خودت حرف میزنی که اینجا چی بنویسی من خودمم گاهی اینطوری میشم هی جمله بندیهام عوض میشه، تازه خیلی هام اینجا اعتراف کردن که همین کار و می کنن :-2-37-:

16:
مهسا خانوم هم که پست قبلی ما را نخوانده...:-2-38-:چرا همون موقع خوندم ولی چون عجله داشتم نتونستم جواب بدم.
اتفاقا، داشتم به داداشم می گفتم که جیمی خان هم با نون نیرو هوایی بزرگ شده ، می گه نکنه آشناست می شناستت؟ :-2-22-::-2-22-: می گم نه بابا خودم چند بار گفتم پایگاه و ... دیگه.
من نمی دونستم شما سریازی هم رفتین ولی اون خاطره ای که نوشتین در برابر سربازی بابک خان چیزی نبود که، کتاب خاطرات زندان و بخونین ببینین شما رفتین سربازی یا بابک خان. :-42-::-42-:

17 : ولی خاطره مژگان یه کمی نوشته هاش معلوم بودا، من می دیدمشون که select کردمشون. :-26-: چشم عقاب دارم.


خوب دیگه واقعا برم درس بخونم، 200 ص کتاب یه صفحه هم نخوندم، شبم شام مهمونیم، فردا ساعت 10 هم امتحان :-2-38-::-2-38-:

18: فاطمه جان محکم پی سی رو بچسب فرار نکنه. بهت خوش بگذره، زیارت رفتی التماس دعا :-2-40-:
تا بعد. :-118-:
نیلو نوشت : مرسی مهسا نه بابا چش زدن رو با خودم بود بیشتر شوخی بود :-2-40-:
بعد از نیلو نوشت: خوشحالم که حال مادربزرگت بهتره :-2-40-:

زی زی گولو
1390,03,20, ساعت : 16:48
سلام !:-119-:
سرم درد می کنه....
یه نفر رو حرفام حساس شده....:-2-42-:
میرم خودمو می کشم از دستش !! :-2-33-:
ازم می پرسن خواهر خونیه ؟! می خوام بزنم تو سرشون بگم مگه خواهر بودن به هم خون بودنه ؟!
استرس داره و می خواد قایم کنه...! بهم می گه مشاور ! :-2-06-:
به خدا خله ها !
دیشب ساعت 2 صبح اینجا بودم...بابام از خواب بلند شده می گه ساعت چنده ؟! می گم نزدیکای یک و نیمه !! :-2-06-:اگه می گفتم دو زنده م نمی ذاشت...کما اینکه الانم نتمو قطع کرده با موبایلم اومدم ! :-2-30-:
من خسته هستم ! :-2-33-:
دارم داستانمو تکمیل می کنم...همزاد یه چیزی بهم گفت شاخ درآوردم ! می خواستم جیغ بزنم ! :-2-30-:چرا هیشکی بهم نگفته بود ؟ ولی بعدش دیگه منو متقاعد کرد که قضیه چی بوده منم دخمر خوب و دانا !!!!!! فهمیدم آروم شدم ! بعدم گفتم دستت درد نکنه دعا کردی !! :-2-06-:
امروز خاطره م یه جوریه جز خودم هیشکی نمی فهمه چی میگم !! :-2-31-:
از ایرانسل متنفرم !:-2-30-:
اسمارت گرل ! من میمیرم برای خاطره ی کمرنگ ! باورت می شه یادم نیس چی خوندم ؟! ولی یادمه گفتی مثه شب بودی !
اونی که تو روز هی با خودش حرف می زنه منم و نیلو ! :-2-38-:

پروانه بانو ! با فونت چند بذاریم خوبه ؟! :-2-37-:
بهی ؟! خاطره تو برای مامانم خوندم خیلی خندید ! بعدم دعوام کرد برم سر درسم ! :-2-15-:

گربه های خونه ما هم از من نمی ترسن ! ولی خوب می دونن اگه بخوام چقدر می تونم غیر انسانی رفتار کنم !! :mrgreen:بهی ! گربه ها از دو چیز خیلی می ترسن ! به حد مرگ ! یکی جارو ! یکیم لنگه کفشو دمپایی ! :mrgreen:من امتحان نکردم ولی دیدم وقتی کفش می پوشم یا کفشمو بلند می کنم در میرن !! :-2-37-:
ناهور گلی ! به زور نامه تو خوندم ! ممنون ! :-2-40-:ببخشید من همه ش یه سوالو می پرسم ! :-2-35-:

متنفرم از این ساختمان پزشکان ! واقعا لوسه !! :-2-43-:

مامان لی لی از من خبری نگیری ها ! :-2-30-::-2-31-:
خوب ! روز همگی خوش ! شبم میامممم !:mrgreen:
خدافیظ !

~jOojoO.tAlA~
1390,03,20, ساعت : 18:33
♥ ♥به نام او♥ ♥
اندکی سرم میدرده:-2-15-:
مهمون داشتیم الان رفتن بیرون ، من موندم و مامانم
گفتم یه سر بیام سایت ببینم چه خبره ، که با فراخوان آهنگ سازی مواجهه شدم:-2-41-:
ولی صدا نداره که:-2-42-: اعصاب ندارم :-2-37-::-2-33-:
:-2-38-:
هفته ی پیش همین روز جمعه ای بود رفتم کتاب خریدم 2 جلد و برام دو برابر قیمت حساب کرده بود:-2-42-: شب تازه فهمیدم ، دوباره صبحش با داداشی رفتیم بقیه پولو از حلقومش کشیدم بیرون البته محترمانه:-2-38-:
فاکتور نشان دایدیم اونم کلی قربون صدقه و معذرت خواهی کرد:-2-16-:
قبلش داداشم میخواست دوستش و ببینه ، اون سر تهران نمی دونم چه غلطی می کرد:-119-: ما از غرب کشوند به جنوب :-2-31-:
رفتیم شوش جای شوما خالی:-2-06-:
با یه صحنه ای رو به رو شدم ، که هنوز از ذهنم خارج نشده ، :-2-15-: شاید خیلی ها دیده باشن و یا تو کتابای رمان زیاد خوندیم :-2-15-:ولی این یکی حالم و بدجوری بد کرد
یه جوی آب بود که زیرش 4 تا پسر و یه دختر معتاد با طرز فجاحت باری اون زیر نشسته بودن:-2-15-:
یعنی معتاد به معنای واقعی ، از 2 کیلومتری ببینی میفهمی معتادن
وایی حالم بهم خورد
سر و وضعشون که افتضاح بود...توی اون آب و کثافت نشسته بودن..با بطری آب معدنی آب همون جوی رو داشتن می خوردن و مواد می کشیدن:-2-30-:
هی هر روز یادمان می یاد این سرمان درد میگیرد:-2-15-:
دختره شاید همسن و سال خودم بود 21 - 22 ، اون پسرا هم جوون بودن..همین تو مایه های 20 و خورده ای...ولی خدا قیافه هاشون داغون بود:-2-30-: آخه چرا:-2-15-:...
♥ الان هم منتظر پاسخگویی زهرا هستیم ببینم مسابخه این صداش شی شد:-2-37-: ( این یک پیام بازرگانی بود برای عوض شدن روحیه شما دوستان عزیز:-2-35-:) من همیشه از این شاخه به اون شاخه میپرم ، شوما تعجب نکن:-2-35-::-2-41-:
ما رفتیم...
ع........ذت زیاد:-2-31-:
♣ رها - جمعه 20 خرداد 1390 ♣

thunder555
1390,03,20, ساعت : 20:00
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام،
والا من که اهل این خاله زنک بازیا نیستم :-2-42-:
دیگه لیلا لوسی گفت بیا منم که روش رو عمرا زمین بندازم اومدم :-2-15-:

امروز ساعت 4:45 بیدار شدم تو همین کور کوریا بود رفتم زیر سماور رو روشن کردم تا آب جوش بیا، امروز بعد عمری برای دومین بار مامان و بابام تو راه مسافرتشون می خواستن من رو برسون دانشگاه مثلا :-2-41-:
این زندگیه ما فیلمیه به خدا! امروز اولین جمعه ای بود که می خواستم برم دانشگاه! اونم واسه کنفرانس درس شیوه ارائه :-2-41-: همه چیزش رو عید درست کرده بودم و این هفته یه دو باری هم از روش خونده بودم که مثلا کنفرانس بدم :-2-08-:
دیشب با دوستم قرار گذاشتم که تو راه بریم دنبالشو برش داریم بریم دانشگاه، حالا من تازه یادم افتاده که پاورپوینت رو یه نگاه بندازم که می خوام ارائه بدم ببینم اصلا چی به چی هست!!!!!!!! :-2-06-: خلاصه نشستم پای کامپیوترو شروع کردم چک کردنش، دیدم یه 2-3تا صفحه زیادی واسه همینم پاکش کردم :-2-31-:
رفتم به کارام رسیدم و شروع کردم به صبحانه خوردن که تازه 5:30 مامانم از خواب بیدار شد صورت نشسته اومد صبحانه :-2-31-: بابامم یه 10 دقیقه بعد پاشد، در حالی که من به دوستم گفته بودم 6 فلان جا باش :-2-06-:
دیدم نه!!!! اینطوری نمیشه، لباسم رو پوشیدم و بارارو بردم تو ماشین که این دو کفتر بیان که نیومدن! ماشین رو بیرون آوردم آبش رو ریختم، شیشه اش رو تمیز کردم، دیگه داشتم خلاصه همه کار کردیم اول صبحی دیگه داشتم به صافکاری می رسیدم که دیدم مادر جان رسیدن، حالا ساعت 6هه! باباجان هنوز اندرخم لباسا هستن! من دارم اینجا حرص و جوش می خورم دوستم اومده منتظره مامانم می گه این لباساش رو پوشیده بوداااااااااااا :-2-28-:
خلاصه سرتون رو درد نیارم دیگه 6:05 بالاخره بعد از نظر یه گوسفند بابا جان اومدن و راه افتادیم به سوی دیار با صفای قزوین :mrgreen: اصلا جای نگرانی نیستا! من خودم 4 ساله دارم میرم و میان، امنه امنه :-2-06-:
skip ...
بعد از کلی پیچ و واپیچو سوتیایه بابام رسیدیم دانشگاه
حالا اگه گفتین وقت چیه؟ :-2-35-:
من به شما دوستایه گلم افتخار می کنم که انقدر خوب من رو میشناسید، بعله دیگه زنگ شیکم صدا کرد و مام به یه املت و آب پرتقال رضایت دادیم و ته بندیی کردیم :-2-08-:
رفتیم سر کلاس استاد اومد و بحث شروع شد و خلاصه رسید به نوبته منه بخت برگشته! لپتاپ استاد رو گرفتم و رفتم سر میز، فلش رو کردم تو و این بی آبرو باز هم آبرویه نداشته مارو برد :-2-35-: مگه کار میکرد! به استاد می گم استاد مگه 10 دقیقه پیش فایلمو چک نکردین استاد می گه آره نمی دونم خلاصه کلی با فلش ور رفتم هی خمش کردم و اینا که مثلا روکشش رو در بیارم و برم تو کار سخت افزارش که یهویی استاد جلو همه برگشت گفت فلش اینجوری درست میشه؟ :mrgreen: (استادمون ته خندست، کرمم میریزه) منم دیدم ضایعمون کرده رفته گفتم بله استاد همینجوریه دیگه :-2-26-:
خلاصه انقدر ور رفتیم تا فهمیدیم که روکشش در بیا نیست، رفتم تو کار گوسفند دوم و نذر کردم :-2-31-:
کلا کارایه ما با گوسفند خیلی راه میافته! فلش درست شد، حالا من بودم و پاور پوینت و بچه ها با اون چشایه ور قلمبیده و تعدادی از دوستان که به امراض مختلف کرمی دچار شده بودن :-2-37-:
خلاصه ما شروع کردیم و هر چی می تونستیم با آب و تاب تعریف کردیم که یهویی دیدم اون عقب دوستم نشسته هر هر می خنده! منم چشمام رو قلمبه کردم ولی جواب نداد دیگه، یه چند دقیقه بعد هم جنابی که قرار بود مثلا هوایه مارو داشته باشه و فیس تو فیس مارو بپاد خواب مرگشون گرفت :-2-41-:
منم دیدم داره اطلاعاتم ته می کشه ولی اسلایدا ته نکشیده، حسابی دیگه مونده بودم چی بگم، یه چند صفحه رو روخونی کردم تا به چندتا عکس که بران یادآور ختم پروژه بود :mrgreen: سریع اونارو توضیح دادم و یه دو-سه تا سوتی لفظیم رفتم و سریع تمومش کردم :-2-08-:
دیگه می خواستم برگردم که دیدم دوستم التماس که بمون(دروغ گفتم! دیدم روز جمع ای تنهام! اصلا حال نمیده گفتم اگه کلاس آخر رو می پیچونی بمونم با هم بریم) که منم دست رد به سینش نزدم، بس که بخشندم! گفتم باشه دیگه مرام کشت می کنم، خلاصه بعد از یه زنگ به ستاد بالا :mrgreen: آقا جواب مثبت رو دادن و گفتن که می پیچونن :-2-31-:
رفتیم تو کلاس دوستم نشستیم دوباره با همون استاده! منم همراهم یه لیوان آب داشتم :-2-06-: :mrgreen:
دوستم خودش شروع کردا :-2-15-: رفت زرتی نشست جلو من! منم دیدم بنده خدا انقدر که کسله داره خوابش می بره! یکمی، یه کوشولو ها! آب ریختم رو لباسش از پشت، داشت می مرد! دیگه تا یه 20 دقیقه هی بر میگشت من رو نگاه می کرد که کار جدیدی روش انجام ندم، خلاصه باعث خیر شدم گذاشتم درس بخونه! بعد دوباره رفت تو کار خواب دیدم درست نیست من در حق دوستم جفا کنم! باید درس بخونه و این حق مسلمشه! پس دوباره آب ریختم روش بعدم سریع لباسش رو چسبوندم به تنش که خدایی نکرده جاییش خیس نشده نمونه :-2-06-:
خلاصه بعد یه نیم ساعت دیدم من که این واحد رو پاس کردم پس باید از وقتی که دارم بهینه استفاده کنم، رفته بودم تو کار چرت که دوست کج فهم من به جای تشکر خیسم کرد! یعنی هر کسی جای دوستم بود دست و پام رو می بوسیدا :-2-43-:
کلاس که تموم شد رفتیم یه ساندویچ سرد خریدیم و گفتیم بریم از سمت جاده که سریع بریسیم، دربست هم برای اونجا 1500 تومنه، دیدم یه درخته هست که چندوقت پیش تو یه اکیپی باهامون از جاده برگشته بود تو تاکسی نشسته، حالا هی من به دوستم می گم به این یارو بگو بیاد بریم اینجوری میشه نفری 500 دوستم به من میگه تو بگو :-2-06-:
خلاصه دوستم رفت به دختره گفت این ماشین میره سمت جاده؟ :-2-06-: دخترم خنننننننننننننننننگگگگگگگ ! گفت نه میره ترمینال! مام یه دوتا فحش آروم بهش دادیم و رفتیم سوار تاکسی و ...
skip...
داشتیم ناهارمون رو می خوردیم (ما بوفه نشسته بودیم، صندلیاش خوب بود!) که یهویی دیدم دختره رفت تو بقل پسره و ...:-2-02-: خلاصصصصصصصصصصصصصههههههه
حالا ول نمی کردن که! ما غذامون که کوفت شد! سسشم ترش بود! :-2-06-:
حالا من روم رو کردم به طرف بیرون دوستم دستش رو گرفته جلوم، می گم دستت رو بردار یه لقمه کوفت کنم می گه نه بده واسه تو بد آموزی داره! اینام صدامون رو می شنیدنا لی فکر کنم احساس می کردن اینجا یه کشور دیگه ای هست، مام کلا وجود نداریم :-2-06-:
skip...
از عصری هم که اومدم نت، الان دارم تو کورکوری می تایپم حالمم نمیاد برم پرده اتاق رو بکشم :-2-31-:
لیلا دیدی گفتم من اطره بلت نیستم :-2-15-:

p_f_p
1390,03,20, ساعت : 20:04
یوهوووووووووووووووووووووو ووووووووووو پرسپولیسی های عزیز تبریک

الان تو خیابون ما افتضاحه قرمز ها اهنگ گذاشتن دارن وسط خیابون می رقصن ایول حالا اگه شد فیلم میگیرم براتون میذارم

فردا امتحان عربی دارم هیچی نخوندم

همین

فعلا

شبنم
1390,03,20, ساعت : 21:29
برام دعا کنید روزه دارا ممنون

خوش آمديد عزيزم براي پست بعديتون لطفا خاطره بنويسيد

جمعه

دو روز بي حوصلگي و اعصاب خوردي . سرم به كار خودمه و ميخوام فعلا باشه. خيلي از پستها رو كه خوندم حرف داشتم كه جواب بدم الان ديگه نه .دوستاني كه ديشب روزه باز كردن اميدوارم به خواسته هاي خيرشون برسن. مستر جيم جيم پستهاي شما رو هم خوندم يكي شو كه همون موقع جواب دادم اون يكيشم خورد به داستان شازده كوچولوم. و پ.ن نزدم.

يكي مياد ميگه نيومدم ! يكي نمياد ميگه اومدم! يكي ميره و نميره ! يكي نميره و ميره ! يكي هست ميگه نيستم ! يكي نيست ميگه هستم! اصولا فيلميم!

مژگان باز مال تو كمرنگه مال ما بيرنگه بي رنگه .

شب همگي خوش :-2-40-:

عیدی
1390,03,20, ساعت : 21:40
شب صبح شد و من به نتیجه نرسیدم ارزوم چیه:-2-31-:
شد همون دعاهای سر نمازم:-2-43-:
حالا من همیشه پر ارزو بودما:-2-43-:
صبح بعد نماز دیه تا ساعت 7 خوابم نبرد تصمیم گرفتم برم درس بخونم که خوابم برد:-2-06-:
امروز کلی سردرد داشتم:-2-15-:
پ.ن:محمد خوش اومدی:-2-40-:
خاطره ات خوب بود که:-2-35-:
پ.ن:نیلو من هی میخوام بنویسم یادم میره خدا رو شکر مادربزرگت خوبه:-2-40-:
دعا فراموش نشه:-2-40-:
پ.ن:شبنمی چی شده؟:-2-15-:

Mina
1390,03,20, ساعت : 21:52
خاطره چنداني موجود نميباشد!
اتفاق خاصي نيوفتاده است!
به كچل خوش آمد ميگوييم

به اين مهدي جانمان ميگوييم ما چه طور بياييم تو بخشت كنگر بخوريم و لنگر بياندازيم..
ميگويد تو بيا 2تا اسپم بده،سومي رو كه دادي من بهت اخطار بدم..:-2-43-:

بچه م عقده اخطار داره قربونش برم:-2-36-::-2-36-:

آقا ما ستايش ميبينيم دلمان ميخواهد اين حشمت فردوس را خفه كنيم:-2-28-:
حرصمان را در مي آورد:-2-36-:
اون ننه اتي شو بگو،ميگه بچه م حتي يه سنگ قبر نداره من بيشنم بالا سرش گريه بكنم:-2-09-:
بگو زن ِحسابي برو بشين كنارش دعا بخون بچه حالش خوب شه..آرزوي ِمرگشو دارن:-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-::-2-09-:

يَك تايپ برداشتيم... سعي ميكنيم دو سه روزه تمامش كنيم:-2-32-::-2-32-:

برويم به كارمان برسيم..امشب عزممان را جزم كرده ايم بشينيم درس بخوانيم...
خوانده ايم..ولي بازم هم بخوانيم شايد بيشتر يادمان بماند:mrgreen:

اين رياضي فقط دلمان ميخواهد خفه اش كنيم:-2-43-:


پ.ن: كچل جان،شما چشاتون رو درويش ميكرديد خوب:-2-43-:

*snowflake*
1390,03,20, ساعت : 21:53
سلام به همگی:-2-40-:.....
امروز روز خسته کننده ای بود:-2-41-:.........
تا 7.5 حاضر شدم رفتیم کانون:-2-41-:........
انصافاً سوالارو سخت داده بودن:-2-37-:......
اعصابم کلاً خورد شد:-2-31-:.........
بعد آزمون آقای مدیر گفتش که بشینید یه آقایی می خواد صحبت کنه:-2-43-:
آقاهه گفت می دونم خسته اید 10 دیقه بیشتر وقتتونو نمی گیرم:-2-41-:
آخرشم نیم ساعت حرفید:-2-37-:
وسطشم هی تپق می زد مام می خندیدیم:-2-06-:
بعدش اومدم خونه ارزیابی کردم اعصابم بیشتر خراب شد.......:-2-31-:
عصر رفتیم خونه ی مامان بزرگ:-2-16-:......
یه خورده ورجه وورجه کردیم ذهنم باز شد:-2-16-:
بعدشم اومدیم خونه پریدم تو نت:-2-38-:
و.....
شب همگی خوش:-2-40-:

mahsan
1390,03,20, ساعت : 22:30
سلام شب همگی خوش :-2-38-:

ما هم یه چند روزی غیبت داشتیم :-2-28-:

البته خاطره ها رو رصد می کردیم ولی خودمان خاطره ایی نداشتیم که بتعریفیم :-2-28-:کلی هم پ . ن داشتیم که همه رو یادمان رفته :-2-28-:ولی یکی دو تا هنوز یادمه :mrgreen:

جای همگیتون خالی دیروز امضا جعل کردم :mrgreen::-2-35-::-2-28-::-2-02-:

یه مردکی اومده بود سند امضا کنه , عجله داشت در حد لیورپول , همکارمم نبود مجبور شدم خودم ازش امضا بگیرم :-2-28-:سندشم رهنی بانک بود کلی امضا داشت , هی بهش میگفتم اینجا رو امضا کن اونجا رو امضا کن , اونم سرسری امضا میزد, ی برگ در میون یه امضا جا مینداخت :-2-28-:باز من میگفتم اینجا رو جا انداختی برادر اونم یه امضا میزد :-2-28-:خلاصه آخرشم یه امضا یادش رفت :-2-28-:وقتی رفت اومدم دوباره چک کردم دیدم بهله مردک گیج یه امضا جا انداخته :-2-28-:ما هم نشستیم دیدیم کاریست که شده بهتر از بی امضا بودنه که خودمون یه امضا جعل کردیم درحدلیورپول :-2-28-:حالا من خودم یه امضای زاقارت دارم , اونم امضاش سخت, ناجور امضا کردم یعنی با یه نمه دقت معلوم میشه :-2-28-: خدا آخر و عاقبت ما رو با این جعل بخیر کنه :-2-28-:حالا باید فردا خلاصه معاملشو بفرستم اداره ثبت :-2-28-:خلاصه اگه از ما خبری نشد , دوستان می تونن پشت میله های زندون بیان ملاقاتی ما :-2-28-:من آب انار خیلی دوست دارم :-2-28-:بی زحمت آب انار برام بیارین :-2-28-:البته ما قبلا هم تو کار جعل رفته بودیم ولی این یکی دیگه خیلی ضایع بید :-2-28-:لامصب امضاش خیلی سخت بود :-2-28-:

یکی دو هفته ایی هست نرفتم کتاب فروشی و کتاب جدید نخریدم :-2-28-:حس کتاب خوندن نیست :-2-28-:

البته دیشب یکی دوتا از داستانهای شاذه رو خوندم :-2-28-:مثل همیشه داستان پردازی خوب و موضوع جذاب ولی پایان ضعیف :-2-28-:

دیگه اینکه ما این روزها حس می کنیم متحول شدیم , یه جورایی یکم بیشتر از این چند ماه اخیر سرخوش می زنیم :-2-28-:این موضوع هم باعث خوشحالیمان هست هم نگرانی :-2-28-:آخه ما چرا الکی سرخوش می زنیم ؟؟ خودمان که هر چی فکر می کنیم به دلیل قانع کننده ایی برای سرخوشی نمی رسیم :-2-28-:همه چی مثل همیشه می باشید :-2-28-:نکنه یه چیزهایی ته دلمان هست ولی میخواهیم انکار کنیم؟:-2-28-: نکنه داریم خودمان را گول می زنیم ؟ :-2-28-:آخه وقتی همه چی مثل همیشه هست و حتی گاهی حس می کنیم زیادی راکد موندیم , بدون هیچ موفقیت و برنامه خوبی چه دلیلی برای سرخوشی وجود داره ؟؟:-2-28-:

دوستان شرمنده گل رویتان ما خاطره مان کامل نشده بود که ارسال شد :-2-28-:

و اما ادامه خاطرات :-2-28-:

امروز مثلا جمعه بود دوست داشتیم تا 12 بخوابیم :-2-28-:ولی توهمی بیش نبود چون طبق عادت ساعت 8 بیدار شدیم :-2-28-:یه نیم ساعتی تو سایت فر خوردیم بعد رفتیم دنبال کار و زندگیمان :-2-28-:ظهرم چون صبح زود بیدار شده بودم گرفتم خوابیدم :-2-28-:ولی خوابی دیدم بس عجیب :-2-28-:خواب دوستم رو دیدم با شوهرش و بچش :-2-28-:ولی تو خواب شوهر دوستم شوهر اون یکی دوستم بود:-2-28-:بچشوونم بچه یکی دیگه از دوستام بود :-2-28-:مردم خواب می بینن ما هم خواب می بینم :-2-28-: تازه اخرشم یهو نمیدونم چی شد که کل ساختمون با خاک یکسان شد :-2-28-: ولی من جون سالم به در بردم :-2-28-:ولی نفهمیدم دوستم و شوهرش و بچش چی شدن :-2-28-:
امروزم که پرسپولیس بازی داشت , خیلی وقته دور فوتبال ایران رو یه خط قرمز خوشرنگ کشیدم :-2-28-: امروزم دوست داشتم پرسپولیس ببره فقط به خاطر اینکه هنوزم پرسپولیس یاداور روزای خوب نوجونیمه , کلی خاطره دارم ازش , :-2-28-:چقدر به خاطر پرسپولیس از مدرسه فرار کردم :-2-28-:از دیوار مدرسه پریدم به خاطر پرسپولیس:-2-28-:ولی خیلی وقته فوتبال ایران دیگه بهم حال نمیده :-2-28-:فوتبالی که سیاسی شده , فوتبالی که فقط و فقط توش دزدی و بخور بخوره ارزش دیدن و وقت گذاشتن و حرص خوردن نداره :-2-28-:حتی یه ثانیه از بازی رو هم ندیدم :-2-28-:فقط صدای tv مامی بلند بود منم گوش میدادم :-2-28-:سوت پایان بازی رو که زدن تازه منم tv روشن کردم :-2-28-:داداش کیسه کشمم حرصی شده بود یه نمه چرت و پرت گفت :-2-28-:منم که در هر شرایطی نمیتونم کم بیارم نشستم باهاش بکل کل کردن :-2-28-:اونم قاطی کرد رفت بیرون :-2-28-:ما هم اومدیم سایت :-2-28-:

خو دیگه ما یکی دو تا پ.ن تقریبا قدیمی بدیم و بریم !!!بقیه پ.ن ها یادم رفته :-2-28-:

پ.ن : هدیه جان شما چرا رفتی پدیده , در حال حاضر شیشلیک فقط شیشلیک ارم , این دفعه حتما اونجا برین !!!

پ.ن : خو مهسا جان از هر کی خوشتون میاد بهش بگین و باهاش بحرفین اینکه دیگه غصه خوردن نداره !!

بهی نوشت : شما خجالت نمی کشی پستت رو پاک می کنی ؟:-2-28-:این انصافه من بعد قرنی یه پست بدم اون پستمم بیفته ته صفحه ؟ :-2-28-:

شب همگی خوش !!!:-2-40-:

Behnoush
1390,03,20, ساعت : 22:33
روز بی خاطره ای بود:-2-31-: صبح خوابیدیم ظهر از خواب پا شدیم ناهار نخوردیم :-2-43-: شروع کردیم به درس خواندن...یه دو ساعتی خواندیم ااما زود خسته شدیم:-2-37-: یه کم فیلم دیدیم یه کم با ابجی تیلیفی حرف زدیم:-2-31-: یه کم خاطره هاتان راخواندیم..یه کم هم نخواندیم..واقعیت اینست که حوصله خاطره های بعضی ها رانداشتیم نخواندیم:-2-35-: ولی خوب تشکر وزدیم...دلمان وخواست خوب که چی:-2-33-: جدیدا احساس خیلی بدی نسبت به یکی از بچه های خاطره پیدا کردیم که دوست نداریم این احساسمان را:-2-37-: یک سری سیگنالهای زیر پوستی دریافت وشود دلیلش را احساس وکنیم قابل گفت و گو نیست:-2-37-: lما ترجیح می دهیم نسبت به ادمها بی تفاوت باشیم تا اینکه فکرمان درگیر یکسری رفتارهای ازاردهنده شان شود...برای همین احتمالا با این شخص به بی تفاوتی برسیم:-2-37-: نمی دانیم چرا وگفتیم این را...هر چی دوست دارید در مورد ما فکر بد وکنید مگر خودتان همه ی آدمهای روی زمین را دوست دارید؟:-2-37-:
دیروز رفته بودیم از ATM پول وکشیم تا جایی که یادمان است تو حسابمان کوفت هم نباید می بود یکهو دیدیم 840 تومان اضافی وداریم درش:-2-35-: ما رامیگویید انقدر ذوق کردیم گفتیم از اسمان نازل وشد:-2-35-: می خواستیم ازهمان جا گِردَش کنیم برویم خرید:-2-38-: اما ترسیدیم اشتباه بانکی اینها باشد خرجش کنیم بعد بیایند خِرِمان را بگیرند:-2-36-: رفتیم گردش حسابی را امار وگرفتیم دیدیم از طرف دانشگاه بود تازه دو زاریمان افتاد حقوق دو تا کلاس TA ایمان است:-2-32-: خیلی به موقع بود:-2-35-: خلاصه روز خوبی بود دیروز:-2-35-:
امرزو هم روز بدی نیست فقط بی خاطره است:-2-38-: ممد جانمان ورودت را خوشامد میگوییم..ما این روزها در فکر رفتن و دل کندن هستیم شوما تازه وارد وشدید:-2-35-: فاطی جانمان هم خوش امد وگوییم ورود مجددت را :-2-35-: P-f- نمی دانیم جی جانم شوما امست را بوگو خو:-2-36-: ما شما را چی صدا وکنیم:-2-37-: شبی لیلا تو برای ما از این موهای سرمان پررنگ تر هستی:-2-37-: مثال تیره تر به ذهنمان نرسید:-2-37-: چرا دل سیاه بعضیها مثال خوبیست:-2-32-:
هیوا جانمان امده قربانش برویم:-2-16-: تشکرش را دیدیم:-2-37-: هیفا دعاهای ما را سالم به مقصد رساندی رفیق؟:-2-37-:
راستی چند روزه حرف ازخورشت کرفس و فسنجان بود:-2-36-: ما از این دو غذا بیزاریم یعنی:-2-33-: ما قیمه وخواهیم:-2-37-:
ممد داداش ما چقدر از شوما غلط دیکته ای وگیریم خو:-2-36-: بغل با غ است:-2-36-: دختره رفت کوجا دقیقا ما ملتفت نشدیم:-2-35-: شوما تا الان کجا بودی جانم به فدایت:-2-35-: ما می میریم برای خاطرات بی حیاتی:-2-35-:
عسل جانمان حالت بهتر وشد؟:-2-38-:
شعر این اهنگه آریا نمی دانیم چی خوانده را خیلی دوست داریم همینجور چند بار گوش ودادیم الان تیک وزنیم همینحور باهاش:-2-06-: لینک یوتیوبش را می ذاریم خواستید گوش ودید:-2-38-:ما بیشتر شعرش را دوست داریم صدایش معمولیست:-2-35-:
شاعرش را نمی دانیم کیست اما خیلی زبان حرف زدنش شبیه ماست جان شوما مامانمان هم گوش وداد گفت چقدر شبیه تو حرف و زند:-2-37-:
برای لمس آزادی...تنم بدجوری میخاره
تموم فکر وذکر من....فقط یه گوله کم داره
تو از چشمای خوشرنگ زنای شهر بیزاری
بزن خالی شه این عقده..بزن آره تو حق داری

بپوش پوتینتو...دیره
بزن ..عقلم سر جاشه
برادر... پای من گیره...بکش دستاتو رو ماشه...


لینک یو*تیوب :http://www.youtube.com/watch?v=hS7dJ1Ew5FI&feature=share

نولو خدا رو شکر مامان بزرگت خوب وشد:-2-38-: یادمان بود اما نمی دانیم متوجه نبودیم باید در خاطره مان اشارت بزنیم:-2-35-: دیدیم بچه ها گفتند گفتیم فکر نکنی ما بی تفاوت از کنارش گذشتیم:-2-37-:
مینا جانمان برو درس بخوان آفرین:-2-32-:یه دستیم بر سر ما بکش:-2-37-:
آفجی مینا وقت کردی یک خط خاطره وزن بر کمر تاپیک جای دوری نمی رود:-2-35-: سعید جانمان کوفته ی جی زدی بر بدن؟:-2-37-:تبریزی؟:-2-35-:
جای انی جانم خالیست...قربانش بروم...

ما می رویم...روز همه ی کاربرها خوش...

بعد نوشت : خاطره مان افتاده بود ته ته صفحه ی قبل...نمی دانیم چرا همش خاطره هامان ته می افتد:-2-39-: پاک وکردیم دوباره ورفرستادیم:-2-35-:

!Mehrabune topol
1390,03,20, ساعت : 22:58
سیلام.شب همگیتون بخیر باشه.http://www.pic4ever.com/images/balloons.gif
وای که امروز چقدر خسته کننده بود.از صبح که چه عرض کنم از ظهر ساعت 11 که بیدار شدم بکوب داشتم میخوندم تا همین نیم ساعت پیش.اونم چی اصول!!!ای بدم میاد!!:-2-43-:خلاصه جونم براتون بگه از این روز خسته کننده که ساعتای 5 بود برقمونم رفت!عجب روزی به به!حالا با گرما چه کنیم؟!اون به درک تا 8 برق نیومد منم تاریکی تو خونه تنها حالا حساب کن!:-119-:اینم از این سریال مسخره ی ستایش اتمام بخش این روز زیبا و باشکوه بود.:-2-30-:اینم از نیم خاطره که چه عرض کنم ربع خاطره ی ما!
شب همگی خوشhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flowerysmile.gif
الهام

paradise
1390,03,20, ساعت : 23:04
سلام.
کلا روز بدی بود چون جمعه بود:-2-33-:از جمعه نفرت داریم مخصوصا اینکه مجبوریم درس بخوانیم:-2-42-:از همه بدتر اون کلاس زبان با اون فاینال کذاییش.معلمه اومده میگه امتحان بین الملیه از دانشگاه کپه ریج(کمبریج)انقدره سخت بودیه!از کل کتاب بود ما فقط دو فصلش رو خواندیم.خو نمی دانستیم از اوله:-2-33-:در بین امتحان احساس کردیم این خارج از اطلاعات ما می باشیه خو بعد از عمری زبان خوندن به سلامتی فیل می شویم.بعد از ان مجبور بودیم بیاییه درس بخوانیم.این کمال نامردی بود.از همه بدتر اخرش بود که مامو و ددی رفتن صفا سیتی ما نشستیم اتم.مولکول خاندیم.هیچی هم نفهمیدیم:-2-42-:بدتر از ان پسون فردا امتحان جغرافی می باشیه اون همه کتاب با مطالبی بسی دلنشین:-2-15-:
دیگر خاطره مان نمی اییه .خب نمی اییه چکار کنیه؟شب شوما بخیریه:-2-41-:
پ.ن:فعل و انفعالات خاطیه خودمان می دانیم ولی خو چکار کنیم ما اینیم

شب
1390,03,20, ساعت : 23:11
https://encrypted-tbn3.google.com/images?q=tbn:ANd9GcS0eSafwv9BzOhuWAJXaNWBky18XULnW D2VrJ0_jW8ZlIoZcLXh
به قول فاطمه دوستم:

وای خداجونم چقدر دوستت دارم!

خدایا خیلی خوبی!

چه زود حاجتمو دادی!

امروز روز خیلی خوبی بود!

رفتیم باغ بابابزرگ!

جاتون خالی خیلی قشنگ بود و هواش هم که عالی!

درخت هاش هم پر از میوه هایی که من دوست دارم!

گوجه سبز،آلبالو،گیلاس،زرد آلو و...!

دور همی کلی خوش گذشت!

باغ بابابزرگ تفرش هستش!

کلی آب بازی کردیم!

من سر جی آب نشسته بودم و داشتم آب می خوردم که دیدم...

یهو یه عالمه اب رو سرم خالی شد!

منم چند دقیقه ماتم برده بود و همینجوری مونده بودم تا ظرف دوم خالی شد برگشتم دیدم پسر داییمه!

منم نامردی نکردم و 3تا لیوان آب روش خالی کردم!

که دیدم پسرخاله ام هم داره اب می ریزه!

منم می دویدم و فرار می کردم پسر داییم هم دنبالم!

دیگه خودمو رسوندم به مامانم اینا!که بی خیال خیس کردن من شد!

همون موقع داداشم رو خیس کرد!

اونم نامردی نکرد و وقتی غافل شد آب رو روش خالی کرد!

ناهار هم که خیلی مزه داد!

بعد از ناهار هم کلی بازی کردیم!من و مامان و بچه ها!

تو هوای آفتابی بارون می اومد!

اگه فردا امتحان نداشتم حتما مامان اینا رو راضی می کردم شب رو بمونیم!

خواستیم عکس بگیریم که دیدیم ....

ای وای دوربین من شارژ نداره!

وای که خدا امروز چه روز خوبی بود!

ممنونتم!

چقدر من خوشبختم!

دوتا آرزوی دیگه هم در همین مورد دارم که اگه برآورده اش کنی دیگه می میرم از خوشحالی!

من برم که الانه که از خوشحالی غش کنم!

عاشقتم خداجون!

خدایا کمکم کن تا امتحاناتم رو خوب بدم و با معدل عالی این ترم رو پاس کنم!

بااجازه من برم!تا یه کمن بتونم وقایع امروز رو هضم کنم!

آخه امروز یه روز عادی نبود برام!

امروز یکی از بهترین روز های زندگیم بود!

گلشن ارا
1390,03,20, ساعت : 23:12
سلام .
حالم بده خسته ام خوردم له شدم و دیگه اشکی برام نمونده ولی بازم یه بغض گنده مثل گردو راه نفسمو بسته .
خواهر زادم هنوز توی بیمارستانه امروز از دکتر پرسیدم حال بچه چطوره گفت ببینین خانوم اصلا دل نبندین امیدی بهش نیست.
میخواستم بگم چطور دل نبندیم این بچه یک ماهو نیمه با ماست عزیزمونه عشقمونه.................. چی بگم زورکی از خدا نمی شه چیزی خواست . این چند روز برای اینکه یادم بره چه بلایی سرمون اومده میومدم خاطرات شما را میخوندم ممنون از همتون حال تشکر نداشتم .

بازم از همتون التماس دعا می خواهم .

smart girl
1390,03,21, ساعت : 00:07
به نام خدا
امروز جمعه
زیاد درس نخوندم یعنی هیچی نخوندم
امروز تولد مامانم بود
5روز پیشش تولد بابام
حدود 15 روز پیشم روز زن
بعد پنج شنبه این هفته م که روز مرد
یعنی دیگه هیچی از این جیب مبارکمون نمونده
برای روز زن واسه مامانم با داداشام یه ساعت خیلی خوب خریدیم
دیگه امروز داداشم اینا هیچی نخریده بودن
ولی من دلم واینمیستده
به جیب مبارک نگاه کردیم
یه روسری و دو سه تا گیره ی مو از اینجور چیزا خریدم
برای تولد بابام موبایل خریدیم
هنوز مونده روز پدر.
.
دوشنبه عقدی دایی غزاله است
ما نیز دعوتیم ...من که گفتم امتحان دارم نمیام ولــــــــی مامانم گفته حرفشم نمیزنی بایــــــد بیای
بعد فرداشبش یعنی سه شنبه غزاله رو پاگشا میکنیم
هرچیم من جیز جیگر زدم که من امتحان دارم بذارین برای هفته بعد قبول نکردن
منم گفتم رومن یکی که این ترم معدلم بالا بشه و اینا پس حساب نکنین
بابا ومامانم انچنان نگاهی کردن که من صدتا غلط کردم تو دلم گفتم
.
.
اهان راستی دیشب اینجا یه رعد وبرق اینا میزد که مو برتنمون سیخ شد(فاطیما گفت)
ساعتای 4 اینا بود
یه دفعه یه صدای بسیار وحشتناکی به اضافه رعدوبرق بسیار نورانی
اتاق من که کاملا روشن شد...مثه اینکه تو تاریکی فلش دوربین جلو چشات باشه
منم یه دفعه پریدم از خواب داشتم سکته رو میزدم
با کمال پر رویی رفتم کنار مامانم خوابیدم
.
.
الانم داره بارون میاد رعد وبرقم میزنه
.
.
همــــــین
شب خوش

پروانه!
1390,03,21, ساعت : 00:17
سلام :-118-:
جمعه اس دیگه!نمی دونم چندمه! :-2-31-:


*بانو زی زی گولو :
با سایز 2- 3 بنویسید خوبه.از این شکلک قشنگا هم بزارید که بین خطوط فاصله بیفته و تو هم تو هم نشه :-2-37-:
با همین سایزی که تایپیدید خوبه:-2-32-:

مهسا من بر اعصابم مثلثم :-2-41-:
گویا دوستان مثلثاتشون خوب نیست :-24-::-24-::-24-:

خواهش می کنم آقا سیامک،وظیفه اس :-2-40-:

همین.می خواستم چند تا پ.ن بگم :-2-38-:

شب خوش:-2-40-:

بعداً نوشت:چرا ترسیدی مژگان جون؟
خدا داشته عکس میگرفته!ترس نداره که!:-2-37-:

Behnoush
1390,03,21, ساعت : 01:29
سلام دوستان فقط خواستیم وگوییم ما امروز هم بناست روزه بگیریم هر کس خواست وگیره دیگر وگیره:-2-35-: پس فردا هم اولین امتحانمانه احتمالا تا اخر امتحانا دیگر نوشود:-2-38-:
مم..خاطره...مم خاطره نوداریم..ولی همین الان با شبی لیلا، افجی مینا ، آرام و مژگان در دفتر شعر شبی برامان شعرهای خنده دار دروکرد خیلی خندیدیم:-2-06-: قربانش برویم:-2-38-: بدون انکه پیشت باشد حال و هوایت را میفهمد:-2-37-:
خوب هر کس خواست روزه وگیرد در خاطره اش وگوید اسامی به همین پست اضافه وشود:-2-35-:
شب بهاری دوستان و دشمنان همگی خوش:-2-38-:

تا الان : بهنوش ، مهدی جانِ همیشه همراهمان:-2-37-: ، عسل جانمان:-2-38-:

بعد نوشت : دختر صحرا انقد تابلو بود با ما بودی که گفتیم جواب بدیم..شاید هم با ما نبودی نمی دانیم ....شما نوشتی قصدت فضولی نبود اما در هر صورت فضولی نمودی جانم...ما هم نام نبردیم از کسی....اگر با ما بودی این هم جوابمان... کارمان به کجا رسیده از زمین و زمان برایمان مامان بزرگ ناصح و قصه گو می بارد...کِی است که دل بکنیم از این پناهگاه دیروزی..نامش را هم دادیم عوض کنند ...دیگر برای ما یکی مامن و پناهگاه نیست...دیگر دوستش نداریم:-2-39-:

dokhtare sahra
1390,03,21, ساعت : 01:54
سلام خاطره
امروز جمعه من همیشه با جمعه ها مشکل دارم دلم میگیره امروز دلم واسه یکی از دوستام تنگیده دیه سایت نمیاد بی مهرفت یه سراغم ازمون نمیگیره وللش ها از صبح به همه گردادم اصولا جمعه ها من گیرم خو اعصابم خورد وای چقدر درهم برم شد هر کی فهمید برا خودمم ترجمه کنه
پ.ن من اغلب خاطره هاتونو میخونم ولی به نظر من اگه اگر ادم از کسی خوشش نمیاد بهتره به خودش بگه نه تو عموم مطرح کنه(البته قصدم فضولی نبودا)

+Lily
1390,03,21, ساعت : 02:15
من سردم است
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

انگار یه بمب ساعتی گذاشتن بغل گوشم
یعنی با هر زنگ تلفنی از جا می پرم و دعا میکنم که خودش نباشه
دعا میکنم یه اتفاق خوب بیفته
دلم یه خبر خوش میخواد
یه خبر خوش
خواهش میکنم
از خرداد متنفرم
از خرداد و همه ی خاطراتش متنفرم
برای من ؛ خرداد یعنی درد و عذاب
خواهش میکنم امسال دیگه تموم بشه / خیلی کشدار شده دیگه
جرات نمی کنم بخوابم
یا خواب می بینم اتفاق افتاده یا برعکس
که در هر دو صورت از خواب می پرم و سر درد می گیرم
کاش یه قرصی می خوردم و می خوابیدم و چند ماه دیگه دوباره بیدار می شدم
وقتی این شکنجه تموم شده باشه

Mina
1390,03,21, ساعت : 08:55
اول صبحي ست و خاطره اي نداريم.
ديشب به جاي ِدرس تخت گرفتيم خوابيديم...
ما آدم نميشويم..
امروز با صداي ِبابا برخاستيم كه پاشو مگه امتحان نداري؟
ماهم خوابآلود گفتيم بابا فردا!
ولي مث اينكه نشنيد..
گفت ديرت ميشود پاشو!

ماهم كه به خودمان اعتماد نداريم..برداشتيم اعلام موجودي ِ ايرانسل را ديديم..ديديم بعله امروز 21م است و ما فردا امتحان داريم..
ما هميشه وقت ِامتحانات استر ِس از ياد رفتن ِ روز ِامتحان را داريم...

شارژمان ته كشيده است!
يك روزه فعال كرده بوديم..
الان است كه تمام شود..

امروز بايد فيزيك و انديشه بخوانيم..
فردا انديشه داريم و پس فردا فيزيك


خاطره ها را نخوانديم..آمديم بنويسيم تا برويم بخوانيم....

بهي هر عكسي بود براي ِمن باز نشد!
بهي جان يك دستي هم بر سر ِما بكش تا شب ها بيدار بمانيم...خدا را خوش مي آيد
فعلا...
روزتان خوش


بـعدا نوشت: آنيتا گلي تولدت مبارك خانومي:-2-40-:

raha6956
1390,03,21, ساعت : 09:34
به نام خدا
شنبه 21

امروز خواب موندم،ساعت 7 ربع از خواب بیدار شدم وسریع لباس پوشیدم و زدم بیرون،برای اینکه تاخیری نخورم میون بر زدم که دیدیم ای وای بر من،وسط خیابون رو کندن،خواستم از رو چاله بپرم که فاصله اش خیلی زیاد بود و امکان جر خوردن شلوار و فرود اومدن تو چاله زیاد بود،به همین دلیل از خیرش گذشتیم و با تاخیر اومدیم سرکار
با استعفایمان موافقت نشد که هیچ کلی هم دعوام کردن:-2-36-: عوضش گفت بهت مرخصی میدم :mrgreen:(این رئیسمون رفیق بابامه،اه اه خدا نصیب هیشکی نکنه،آمار آب خوردنم هم به بابام میده:-2-42-:)
دیروز صبح با دادشی رفتیم لب دریا (یعنی منو به زور برد والله من و چه به دریا)
یه چندتا عکسم گرفتم که میذارم:-2-41-:
دکتر گفته بود برم از صورتم عکس بگیرم(آخه یزد که رفته بودیم دوتا پسر دایی وحشی ام داشتن بالای سر من باهم کشتی میگرفتن،که یکی شون خورد زمین و آرنج مباکشون خورد زیر چش من ستاره سوخته و سبز شد و چشمم توش خون جمع شد،بقیه اش هم بماند که اون دوتا کتک خوردن،خجالتم نمیکشن سن پدر پدر بزرگ من رو دارن باهم کشتی میگیرن)خدارو شکر نشکسته اما درد داره،اما یه خوبی داشت این اتفاق،شیدا جون دیگه طرفم نمیاد،منم راحت راحتم
اینم عکسای طلوع خورشید
http://www.up.98ia.com/images/lrml7w4jjaif5wb28958.jpg (http://www.up.98ia.com/images/lrml7w4jjaif5wb28958.jpg)
http://www.up.98ia.com/images/isnqzk4e90366rs52iv8.jpg (http://www.up.98ia.com/images/isnqzk4e90366rs52iv8.jpg)

bahar1313
1390,03,21, ساعت : 09:58
شنبه 21 خرداد 90

دل من به وسعت تمام این سرزمین تنگ است. دل من آزادی می خواد و لحظه ای پرواز . دل من این روزها عجیب تنگ همسفرانم است و کبوترانی که پر شکسته پرواز کردند... چه چیزهایی که به خودت ندیدی خرداد... گاهی فکر می کنم چطور هنوز دوباره خرداد می شود...

سلام. خاطره ای نیست جز روزمرگی های تکراری. به قول فروغ که می گه و من تکرار تکرارم. مشغولم به کار و درس . دنبال یه انگیزه ام که فی الحال موجود نیست.


پرسپولیسیای عزیز تبریک
محمد به خاطره خوش اومدی.
رها خوشبحالت منم دریا می خوام.
بهی جان مرسی از لینکها خیلی چسبید
همگی روز خوش

Boshi16
1390,03,21, ساعت : 09:59
هههههه..خاطرات زیادی دارم..خیلی بیش از اونی که فکرشو بکنید..ولی جایز نیست از روزای قبل بگم!!
بزار روز قبل یعنی جمعه رو بگم چی شد:
20 خرداد 1390
ساعت 10 صبح بیدار شدم و یکم دور و ورمو نگاه کردم..اول فکر کردم تو هوا معلقم بعد دیدم رو زمین افتادم!!(خاک عالم یه بچه 14 ساله از تختش بیفته رو زمین...چشمم روشن..آبرمو بردی!)
بعد فهمیدم مبایلم هم با خودم افتاده درش کنده باتریشم افتاده!!(مبایل من خیلی حساسه تکونش بدی اگه بهش اجازه بدی سیم کارتو هم پرت میکنه!!)
تا مبایلمو درست کردم مامانم اومد تو گفت:((بشرا اتاقتو مرتب کن..تو خونه فقط اتاق توه که به هم ریخته!))
با خستگی گفتم:((باشه بابا بزار چشامو وا کنم!!))
بعد تا صبحونه خورد و اینا...طبق عادت...دکمه ی کیسو زدم سریع اومدم نت!!..رفتم یاهو دیدم تو ادد لیستم هیچک انلاین نبود فقط یه پسره ای بود که حتی باهاشم حرف نزده بودم!!(-.-)
تو یاتا گشتم..غرغرا مامانم هم کم نبودن...سرساااام گرفتتتممممممممم!:-2-30-:(بابا به خدا گنااااه دارم...گنااااه دارم..جوونم..نمیخوام بمیرم!)
بعد یکی دو ساعت دیدم دوست جون جونیم اتوسا انلاین شد تو یاهو..البته اون زمان جو طوفانی بود دوتامون حاظر نبودیم به خاطر جریانایی که اتفاق افتاده بود باهم حرف بزنیم..ولی خب من سکوتو شکوندم و باش حرفیدم!!(چقدر من خووووببممم!:-2-41-:)
بعد یهو مامانم زد به اعصابش گفت:((بشرا بلند شو دیگه ...سعید (بابام) نگاه کن همکاری نمیکنه تو خونه کمکم نمیکنه!!!(حالا بابام بدبخت یه روز اومده بود خونه نشسته بود!!)
بابام داشت اخبار میدید!بعد مامانم از اینکه وقتی بابام خونه نیست غرغر کرد!چرا فلان نمیکنم چرا بهمان نمیکنم..تو خونه همکاری نمیکنم..و از این جور چرت و پرتا!!:-2-43-:
بعد یه سری جریانات شخصی اتفاق افتاد(که نمیشه بیان کنم!!)و در پی اون....بابام..هم اینترنتمو ازم گرفت...هم مبایل جونم...و داد کشید گفت دیگه حق نداری نه تولد دوستات بری نه باهاشون بری بیرون...فقط حق داری با من بری بیرون..تموم شد و رفت...بعد سریع جواب دادم گفتم:((اصلا نمیرم بیرون!))اعصابم شدید خورد بود و بغض تو گلوم گیر کرده بود..داشتم منفجر میشدم..وقتی بابام بیرون اتاق رفت و در و هم محکم کوبید(اگه اتاقم کاغذ دیواری نبود شک ندارم گچ های دیوار میفتاد!)
اول واسه چند ثانیه در حالی که اخمام تو هم بود...به یه گوشه خیره شدم...بعد یهو بغضم ترکید...هرچی عقده داشتم با گریه کردن خالی کردن!!جیغ میزدم...سرمو کوبیدم دیوار...بالشتمو پاره کردم...زدم تو سر خودم..!!
بعد رفتم التماس کردم که بابایی افرین گوشیمو بده به خدا اهنگ گوش بدم ارامش میگیرم!..اونم تشر زد داد زد:باشه برو تو اتاقت!..منم اعصابم خورد شد محکم درو کوبیدم!!دوباره زار زدم اشک ریختم!!
اینقدر جیغ جیغ کردم که بابام اومد گفت ساکت میشی یا نه؟؟..بش گفتم:((حتی نمیزاری گریه کنم؟))
بد یهو دیدم یه چی اروم پرت کرد رو بالشتم که الان لت و پار شده بود!دیدم گوشیمه!..سرمو بالا کردم دیدم بابام داره میره در و هم محکم بست..ولی نه به شدت قبل...بعد برای اینکه غرورم نشکنه به مبایل دست نزدم...بعد دیدم اقا اروم بشو نیستم...هندزفریامو سریع گزاشتم تو گوشم و اهنگ گوشیدم!!(اول همه اهنگ just tonight از the pretty reckless)داشتم همینطوری گریه میکردم دیدم بازم اروم نمیشم..تصمیم گرفتم کار مورد علاقه و همیشگیمو انجام بدم یعنی نقاشی!همینطوری تصاویر وحشیانه و پر خون میکشیدم...خط هایی که میکشیدم خیلی زمخت شده بودن!!
...
بعد یهو اعصابم خورد و خمیر شد مداد رو گرفتم از وسط نصف کردم..!!(مداد بیچاره!:-2-37-:)
تا حدودی اروم شدم..همون موقع دوستم فاطی که خیلی برام عزیزه اس ام اس داد..گفت تولد زهرا میای؟ بش گفتم فاطی توروخدا الان ولم کن..دارم گریه میکنم!..بعد جواب داد:((چراااا؟؟چی شده؟؟))
گفتم حالم از خونوادم به هم میخوره با من مثل یه حیوون رفتار میکنن و فلان بهمان.
گفت بابا اشکال نداره...از این اتفاقا برای من زیادی افتاده..همین امروز درست میشه!!
..
درد و دل کردم و اینا خالی شدم...تا حد زیادی اروم شدم!!
بعد شروع کردم رمان دارن شان سرزمین اشباح جل 7 رو خوندم!!تا دو ساعت داشتم میخونم دیدم ساعت6 عصره!
بعد مامانم اومد تو گفت: بشرا ساعت 8 میخوام برم پیاده روی میخوای باهام بیای اونجا بری پیست اسکیت؟
بش گفتم اسکیت برد؟ گفت اره...بش گفتم من اونجا تنها نمیرم وحشی زیاد هست!
بعد رفت بیرون منم بقیه رمانو خوندم..بعد چند دقیقه بابام اومد تو گفت: اماده شو بریم بیرون!
بش گفتم نکنه میخوای ببریم خونه مامان بزرگم؟ گفت نه ..همین جوری یه دوریتون بدم..داداشتم مچ بند رئال مادرید میخواد(داداشم 8 سالشه!)رفتم حموم دوش گرفتم و تا اماده شدم شد 7..
بعد رفتیم بیرون و اینا..مامانمم رفت پیاده روی تو پارک!..
بعد ما 3 نفری رفتیم کیانپارس دور خوردیم!(اهوازم من!) اخرشم رفتیم کافی شاپ و من یه اسنک مخصوص و یه میلک شیک شکلاتی و یه اب البالو سفارش دادم!(جلل خالق گاو هم اینقدر نمیخوره!:-2-31-:)
خلاصه بعدش رفتیم دنبال مامانم بعد دیدم بابام مسیرشو کج کرد......
به کجااا؟؟.به خونه مامان بزرگم!!!!!!!!!:-2-33-::-2-30-:
من دیگه داشتم از خستگی میمردم!..اونجا تو خونه مامان بزرگم نشسته بودم که خوابم برد...بعد بیدار شدم دیدم دارم راه میرم!..مامانم داشت هدایتم میکرد به سمت ماشین!
دوباره خوابیدم...دوباره به زور بیدارم کردن دیدم تو پارکینگیم!...اونجا نزدیک بود بیفتم!...بابام گرفته بودم نیفتم...به زور کشیدم بالا..منم با مانتو شلوار پریدم رو تخت تا ساعت 5 صبح خوابیدم...از 5 صبح تا الانم بیدارم!!:mrgreen:
the end

Behnoush
1390,03,21, ساعت : 10:13
ساعت نمی دانیم نزدیکهای 9 صبح اینهاست:-2-35-:ما از دیشب تا الان بیداریم گفتیم انقدر با خفاشها و اینهای شب همزاد پنداشتیم این بلبل ملبلهای صبحگاهی هم گناه دارند خوب:-2-36-: حرفی نداشتیم فقط یه سر امدیم این تو یک نکته ای ذهن ما را مغشول نمود جان شوما:-2-37-: شوما فقط این عسک رانظاره وکنید:-2-38-:


http://up.98ia.com/images/j3zl3fv3povlzl4yg9b.png




28 تامهمان این وقت صبح درتاپیک خاطره خاطرات را جای رمان خواندمان می نومایند؟:-2-36-: به نظرمان امار مشکوک است:-2-37-: ما الان در نقش شرلوک هولمز جانمان هستیمhttp://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/sherlocksmile.gif فعلا می رویم:-2-37-:
راستی این تاپیک فالنامه ی شیطان نمی دانیم چی را خواندین؟:-2-06-: کدوم نامردی آذریست:-2-33-: ما هم وخواهیم خون آشام شویم خو:-2-36-: ما وخواهیم دیمن جانمان ما را خون آشام وکند:-2-37-:اما ما گویا قرار است عروسک قاتل وشویم بعد از مرگ:-2-43-: مثل این فیلم چندشه بود ما خیلی بچه بودیم قشنگ یادمان نیست bride of chucky یه همچین چیزهایی بود امسش..دو تا عروسک شیطانی بودند زن وشووور:-2-06-: خیلی زنه سلیطه بود جان خودمان راس میگوییم:-2-37-: همچین عروسک نجیب و پاکدامنی! هم نبود:-2-35-: ما مرسه می رفتیم ان وقتها خیلی فیلم دیرینی مامانمان دهوا میکرد ببینیم خو:-2-35-: بعد این را یواشکی دیدیم نا مردها عروسک ها هم دیگر دیرین دارن جان شوما:-2-36-: جان شوما اخرش تازه نی نی عروسک هم وَزایَد در دنباله ی همان بی حیاتیها:-2-36-: مثل چی آدم وکشتن اینها یعنی:-2-37-: فیلم بیخودی بود کلا...اما این تاپیکه را مادیشب زیر ورو کردیم:-2-06-: به نظرمان اذر سرنوشتنش از همه دلنشین تر بود:-2-37-: ما را هم زیر سبیلی رد وکنین دیگر:-2-37-: ما دیمن را خیلی ودست داریم:-2-39-: اولها که می مردیم برایش:-2-31-: بعد یک مدت شد دوباره عشق از سرمان پرید مثل همیشه:-2-35-: ولی الان باز احساس عاشقی وکنیم با دیمن جان گوگولی مگولیمان:-2-35-: خیلی جذبه خون اشامی ودارد:-2-37-: البت بیشتر این نقشش باعث شده ما عاشقی در وکنیم بوهاش ما می رویم فعلا:-2-35-:


بعد تر نوشت : خدا این یوتیوب را برای ما حفظ کند به حق 5 تن:-2-36-: دلمان جلا می گیرد اهنگهایی که خیلی وقت پیشها شنیده ایم و صحنه های ماندگار فیلمهای قدیمی را پیدا وکنیم:-2-37-: نمی دانیم فیلم دلشدگان حاتمی خدا بیامرز را دیدید یا نه:-2-38-: ما خیلی دوز دالیم فیلمهای حاتمی را...مخصوصا همش برای اهنگسازی ها اینهایش از استاد علیزاده جانمان استفاده وکرد که قربانش می رویم:-2-38-: این دلشدگان هم جای امین تارخ استاد شجریان عزیزمان وخواند صفا وکنی اصلا این فیلم را وبینی:-2-38-: الان این تیکه ی اواز شوشتریِ "پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب "اش را داریم گوش ودیم جان شوما در آسمانها سیر وکنیم:-2-35-: قبلش هم گلچهره ی استاد را که مال همین فیلم هست را گوش ودادیم به نظرمان یکی از بهترین کارهای استاد هست:-2-37-: تم صفحه ای هم دارد.. شور ...اواز دشتی...صبحمان را جلا وداد:-2-35-:گلچهره مپرس..ان نغمه سرا ..از تو چرا جدا شد... لینک دو تایش را می ذاریم با وی / پی/ ان وبینید فقط..اگر خواستید...

این گلچهره : http://www.youtube.com/watch?v=A3jTYAWCRNM&feature=related

اواز شوشتری : http://www.youtube.com/watch?v=_a7vkW3jXu4&feature=related

دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب...

راستی این لینک که در خاطره ی دیروزمان هم گذاشته بودیم را امروز هم می ذاریم.شعرش با ما همزاد می پندارد:-2-38-: ...برای لمس ازادی...تنم بدجوری می خاره....تموم فکر و ذکر من..فقط یه گوله کم داره..تو از چشمای خوشرنگ زنای شهر بیزاری....بزن خالی شه این عقده...بزن اره تو حق داری:-2-43-: به امید خرداد های بی خون و خونریزی جان شوما:-2-36-: از 60 سال پیش بگیر تا الان :-2-36-: خونی که در رگ ماست...هدیه به سازمان اهدای خون مملکت ماست:-2-35-: اینجوری حیفش نکنید پس:-2-37-:

برای لمس ازادی :http://www.youtube.com/watch?v=hS7dJ1Ew5FI


ما خیلی به آن پست اولمان پی نوشته اضافه وکردیم برای همین گفتیم پاکش وکنیم دوباره ارسال نوماییم:-2-35-: ما خیلی سو استفاده چی شدیم از دیروز تا الان می دانیم:-2-35-:


از برای شبی لیلا نوشت : ای من به فدای آن نجابتت:-2-37-: گاگول چیه در تاپیک فهرنگی این حرفهای بی فهرنگی چیست وزنی خو:-2-36-:

chrysalis
1390,03,21, ساعت : 11:18
سلام عرض شد خدمت همه دوستان هکاران وهم میهنان عزیز در اقصی نقاط این میهن سرسبز و....
میدونین الان حس گوینده های خبر بهم دست داد و بسی وبسیار لذت بریدم....فراوووووووون:-2-16-:
اخی...یاد اون زمانها جوونیم افتادم...اون موقع ها خیلی دلم میخواست برم گوینده بشم ...مخوصصا که یه چند نفری مخم رو تیلیت کرده بودن وهی تشویقم میکردن که ساره صدات خوبه وفلان وبهمان اما....
فهلا که در به در به دنبال کاریم و هیچ کس محلمان نمیدهد!
چند روز پیش یه کاری پیدا کردم وقتی رفتم با طرف صحبت کنم خیلی اعصابم رو بهم ریخت...
با اینکه اون اقا اشنای دوست مامانم بود و بالاخره سلام وعلیکی داشتیم اما خیلی رفتارش اذیتم کرد...نه اینکه بخواد بی احترامی کنه..نه اما ....
فکر اینکه بخوام در کنار اون و در اون محیط باهاش کار کنم خیلی عذاب اور بود...برای هیمن عطاش روبه لقاش بخشیدم و گفتم ممنونم نمیتونم بیام...با اینکه به سختی و بهد کلی زحمت پیداش کرده بودم اما.....
بی خی خی حالا....
هنوز کفش هام ته اش سوراخ نشده و میتونم همچنان در پی این معضل جامعه باشم...:-2-15-::-2-26-:
خوب چی بگم ؟:-2-28-:
کلا این روزها برای خودم خاطره ای نیست اخه اینجا تو دانشگاه اتفاق هایی افتاده که دیگه اجازه نمیده ادم به چیز های دیگه فک رکنه....:-119-:
نمیدونم چند نفرتون میدونیین و خبر دارین یا نه؟:-2-35-:
اما هفته پیش یکشنبه که 15 خرداد بود تو دانشگاه ما به یکی از دانشجو های دختر حمله کردن :-2-30-:
و اون دختر ازقضا دوست وهم کلاسی من بود.:-2-30-:..وقتی خبر رو شنیدم اصلا باورم نمیشد!:-2-34-:
همش چهره اش می امد جلو چشمام ....:-2-39-:
من اصلا نمیتونم بفهمم قصدشون از اون کار چی بوده؟:-2-28-:
از اون روز به بعد شبها کنار خوابگاه بچه ها دوباره شلوغ شده و دوباره اون زخم سر باز کرده....
حالا الحمد الله حال دوستم بهتره اما اون ادم عوضی گونه وفکش رو شکونده....:-2-39-:
حیف اسم ادم برا ی اون....:-2-43-:
خلاصه اینجا شلوغ پلوغ شده یکیم....
حالا میدونین حرصم از چی در میاد از اینکه نگهبان در .ردودی نقشی درست مثل مترسک روباز ی میکنه!!!!!!
اخه این چه طرزشه؟؟؟؟؟؟!
لااقل از بعد این حادثه یکم حفاظتتون رو بیشتر کنین ...یکم دقت بیشتر...
حدااقل کارت دانشجویی ها رونگاه کننین که هر کی سرش رو ننداه پائیین بیاد اخه....
چند وقت پیش من میخوساتم برم دانشگاه دوستم که ببینمش اون پیام نوره...نمیدنین ...مگه نگهبانه میذاشت ...میگفت باید کارت داشته باشی...اونوقت با کلی نقش بازی کردن که دانشجوی تازه ام و جدید الورودم رفتم تو حالا اینجا.....
هر کی دلش بخواد میاد و میره و نتیجه اش هم میشه این ......:-2-33-:

من که کلا اهل فوتبال نیستم اما بد جوری با پیروزی سر عناد و ناسازگاری دارم و دیشب حالم گرفته شد که قهرمان شد....حالا هر کی میخواد کله ام رو بکنه ...بیاد کله من از موی گربه هم نازک تره.....:-2-06-:

پ ن::: آمنه جونم ...من نبینم دلت گرفته باشه:-2-15-:...دختر خوب ...دوست گلم کجایی...ما همه اینجا دومست داریم:-2-40-: ....حالا منظورت به کی بود؟:-2-15-:

زهرا جانم اگه امدی و خوندی برا ی دیشب بسیار شرمنده ومعذرت ....دیشب شرایط ام اصلا خوب نبود که جوابتو بدم دلخور نشو ابجی کوشولو دوست داشتنی من:-2-40-:

در حال حاضر دیگه مخم نمیکشه که چیزی بگم باز هم اگه شد میام سر میزنم ....فهلا:-2-32-:

شبنم
1390,03,21, ساعت : 11:33
شنبه اول هفته ی یکی مونده به آخر ماه آخر بهار :-2-38-:

هوا بس ناجوانمردانه خوب است . خنک و بهاری :-2-16-: از دیشب بهترم. مگه میشه تو آغوش شعر و ترانه بخوابی و خوب نباشی؟ دیشب ضیافت شعری داشتیم توی دفتر شعر من و آرام و بهی و مژگان و مینا و مهدیه . به ما که خوش گذشت و آرامیدیم. بقیه رو نمیدونم. :-2-16-:

این هفته تولد آنیتاست و قرار است که خوب باشم. میتوانم پس :-2-37-:

دیشب خصوصی باران بودم با یه دوست عزیزی بحث کردیم بعدش آشتی. با یه دوست دیگه زدیم جاده خاکی. با یه دوست عزیز دیگه همذات پنداری ! فکر کنم همه اینا دست به دست هم داد که الان حس بهتری داشته باشم

تصمیم گرفتم این دو سه روزه کلا بیخیال بخش ها بشم و به کارای عقب افتاده ام برسم کارای دانلودا و ادامه ی داستانم. کار بخشا رو زمین نمیمونه ایشالا مسائل مربوط به تاپیکهای بخش ها رو دیگه به من خصوصی نزنین مرسی . :-2-38-:

پ.ن. به دختر صحرا: آمنه جان اگه منظورت به منه من خودم هم با آوردن دلخوری های شخصی به تاپیک مخالفم و همیشه سعی کردم این کار رو نکنم پست دیشبم هم در راستای این بود که کسی فکر نکنه چون ماها چیزی نمیگیم بلانسبت بقیه گاگولیم. ( از نجابتمونه :-2-37-: ) همین

پ.ن. به همه : بچه ها لطفا دیگه تو روز همه مون بیشتر از یکی نهایتا د و تا پست یکی روز و یکی شب نذاریم. چون ایم تاپیک قرار نیست شماره 2 داشته باشه اگر سنگین بشه خودمون اذیت میشیم. ضمن اینکه خیلی که زیادمیشه همه مون عقب میمونیم. بیاید دیگه رعایت کنیم :-2-40-:

lucy
1390,03,21, ساعت : 12:16
به نام خدااا

سلام




پشت پنجره نشسته ای ونگاه میکنی و سکوت ...همین میخواهی خوب ببینی ... سبز ببینی ... شاد بببینی ... مثبت وسفید ولی گاهی نمیشود ... گاهی به تنگ می ایی ...

همیشه دلم میخواد خیلی خوب باشم خیلی مهربون کسی که بقیه رو درک میکنه همه رو دوست داره همه هم دوسش دارن ....ولی گاهی نمیشه به قول بهی تو کتت نمیره دیگه بعضی حرفا بعضی رفتارهاا.. نمیدونم راست میگید دلیل بد بودن من نمیشه ...
عذاب وجدانم کمتر شد ..
محمد خیلی خاطرت خوب بود خوشمان امد هفته ای یه بار بیا ..

فاطی جات خالیه عزیزم بی نهایت

تولدت مبارک انی عزیزم.. دل شاد باشی همیشه ..

چشم شبنمی سعی خودمان را میکنیم ..فخط گاهی شیطان گولمان میزند همی ..
همین نجابتت مارا حیران کرده به مولا :-2-31-:

الی نیست کجاست هست ونیست ..

ما دلمان شدید خنده میخواهد نیست هیجا ....دلمان ارزوی دست یافتنی میخواهد ...دلمان راحتی بال میخواهد ...

همین !

Sokout_shab
1390,03,21, ساعت : 12:20
21 خرداد...


این عکسهای دریا رو که رها جان گذاشتن... ما رو بردن به اون حال و هوا... کدوم حال و هوا خودمان هنوز نمی دانیم... منظورمان همین حس و حال عالیه می باشد که ما را از این غم و اندوه نجات می دهد...

خوب دلم دریا خواست :-2-30-:
5 شنبه غروب که کلاس زبان رفتیم... یکی از بچه ها کلاس گفت دانشگاه آزاد ساری کنار دریا واقع شده است... :-2-37-:
کلی حسرت خوردیم... تا پارسال پرارسال (درسته دیگه :-2-37-:) گرگان دانشگاه آزاد نداشت، رشته ی کامپیا... همین که ما رفتیم آوردن... می ببینین تورخدا شانسو؟ :-2-33-: خوب معلومه دیگر... مامی و بابا جان چرا باید بگذارند ما به ساری نقل مکان کنیم وقتی بغل دستمون دانشگاه است؟ از یه ور می خواستیم سراسری روزانه قبول شویم... که با این درس خواندن چشمان ما آب نمی خورد... :-2-37-: ولی می دانیم راه سختی را در پیش داریم... به این دلیل که در خانه ی ما جوری است که همه باید نظر بدهند... از یه ور داداشی اجازه ی خارج شدن از یونی را نمی دهد... می گوید یعنی چه؟ چون تو نمی خواهی درست را بخوانی... باید دانشگاه را تغییر بدهی؟ خلاصه مکافاتی داریم... حال منتظر این نمره های درخشان این ترممان هستیم... اگه خدا بخواهد مشروط نشویم مثل دیگر سال ها... آقا ما بگوییم تنبل نیسیم... ولی خوب حس و حال تومون نیس که بشینیم درس بخوانیم... دوس می داریم کارهای جانبی بکنیم ولی درس نخوانیم... به هر حال... داشتیم می گفتیم اگه نمره مان خوب شود و بتوانیم 15 16 واحد مهر بگیریم... آبان آذر امتحان کارشناسی آزاد است و ما از بهمن ماه می توانیم به دانشگاه برویم... نمی دانیم... از یه ور IT را دوست می داریم... از یه ور دیگر این دانشگاه برایمان معزلی شده است... حال این همه را گفتیم که چی؟ خوب از دل مشغولی و فکر مشغولیمان خواستیم عرض کنیم...
نمی دانیم چرا ولی در میان همه احساس اضافه بودن می کنیم... فکر می کنیم همه به زور دارن ما را تحمل می کنند... بدجور دیدمان بدبین شده است... هی موخواهیم به قول یه نفر بی خیار این موضوع بشویم ولی نمی دانیم چه کار کنیم...
سر همین موضوع با دوست عزیز تر از جانمان دعوا کردیم و ناراحنش کردیم... یعنی من حاضرم خودم درد بکشم ولی ناراحنی این دوستمان را نبینیم... میدانیم این حال و هوا گذری است باز از یه شاخه به شاخه ی دیگر می پرد... یعنی از شاخه ی بدبینی می پرد به شاخه ی خوش بینی، باز جایش یک مرض دیگر نصیبمان می شود...
می دانیم زیادی چرت و پرت گویی کرده ایم ولی خوب... دلمان می خواست یهویی هر چه را به ذهن مبارکمان می آید عرض کنیم... ما کلا حال به هولی هستیم از یه ور می پریم به وری دیگر... هم در درس خواندمان هم ذهنمان هم رفتارمان...
دیگر این که بعد از ترس فراوان نمره های تستی گسسته آمد و از زرنگی بسیارمان با ترم پیش هوچ تغییری نکرده :-2-31-: یعنی از 8 نمره 2:88 شدیم گفته بودیم که تستیمان افتضاح می باشد... برای همین می ترسیم که در سراسری قبول نشویم و یک سال عقب بیفتیم به همین دلیل آزاد را انتخاب می کنیم...
باز جای شکرش باقیس .... میان ترم خوب داریم.... این طور که حساب کرده ایم از گسسته 11 12 می گیریم... ان شاءالله اگر خدا بخواهد این ترم پس از تحمل سختی های فراوان این گسسته را پاس می کنیم...
زیادی حرف زدیم...
ایام همه به خوشی و شادکامی... :-2-40-:

Elnaz
1390,03,21, ساعت : 12:30
21 خرداد
سلام
هستمو نیستم همچنان حال و هوام مثل امضای قبلی نادیه:-2-15-:
سکوتم پر از بغض
یه اپسیلون
انی جوجویی جات حسابی خالیه تولدت مبارک:-2-40-:
مهدیه گلم تبریک میگم گلم:-2-40-:
نیلوییی خدا رو شکر حال مامان بزرگت خوبه:-2-40-:
لیلونی:-2-40-:
کلی پ.ن داشتم یادم نمیاد:-2-15-:
یکیش یادم اومد داشی کشلو ورودت به تاپیک مبارک:-2-40-: چشاتم موقع غذا درویش کن:-2-43-:

Behnoush
1390,03,21, ساعت : 12:56
ستاره جانمان ما یه پ خ مخصوص شوما می دهیم:-2-38-: دانشگاه ازاد ساری جاده ی فرح اباد است به سمت دریا جان شوما ما دوستمان انجا کشاورزی وخواند :-2-31-: اصلا صفا وکردن انجا بچه ها:-2-37-: هی تاسکی وگرفتند ورفتند تا دریا هر روز:-2-33-: ما این پ خ را باید می دادیم ببخشید:-2-35-: اما امروز حجم خاطره ها کم است ما جای بچه های دیگر خاطره می دهیم:-2-35-: راستی ما روزه هستیم احساس خوبی داریم هر چی وخواهید موج منفی برفستید برفستید:mrgreen: شبی لیلا ما جان خودمان امروز واقعا هر چی خاطره دادیم دادیم دیگر می رود تا ااااااا کی خدا میداند:-2-38-: این یکی را ندید وگیر:-2-35-: بچه ها ما از دیشب تا الان همیجور بیداریم ها:-2-35-: چشامان قرمز وشده مثل مهتادا:-2-35-: دیگر از شدت خواب نمی توانیم بخوابیم:-2-43-: مهدی جامان امرزو رفت یک سری کارهای مهننسی داشت بیرون:-2-37-: مینا برو درس وخوان:-2-33-: یکی هم به ما وگوید ما دوشنبه یک امتحان به شدت خوفناک با یک استاد گوگولی و مهربان ولی سخت گیر و بد نمره وداریم:-2-33-: قربانش برویم دکتر ظهور عین بابابزرگهای مهربانست ، نه بابابزرگ باباییمان:-2-31-: بابابزرگ مامانیمان که مامانمان 10 سالش بود به رحمت ایزدی ورفت قربانش برویم خیلی مرد خوب و هنر مندی بود ما دوست داشتیم ملاقاتش میکردیم:-2-38-:فقط این سه تارش بعد از کلی قهرها و درگیریهای فامیلی به داداش ما رسید:-2-37-: مامانمان شیرزن است:-2-32-: مامان بزرگمان را گول وزد چطوری نمی دانیم:-2-35-: بحث ساز نیست کلا مامانمان وگوید ما خاطره داریم با ساز بابامان:-2-38-:قربانش برویم:-2-37-: برای ما دها کنید ما خیلی از دینامیک تحلیلی وترسیم:-2-39-: هر چی وخوانیم هیچی بلت نیستیم باز:-2-39-: البت هنوز خیلی نخواندیم اما می دانیم اینگونه است:-2-35-: جان شوما امتحانی که هم open book باشد هم open note تو بدان که یک جای کارش می لنگد:-2-36-: تازه مید ترمش لپ تاپ هم می توانستی بیاوری اینترنت هم می شد بروی اما همه گند وزدیم از دم:-2-36-: خو ما چی بخوانیم هر چی هم بخوانیم مگر بیشتر ازکتاب و جزوه ها وشود؟:-2-37-: همان را خو سر امتحان وخوانیم:-2-35-: خاک بر سرمان یعنی:-2-36-: ما انقد پر روهستیم خدا وزند تو پوزمان می دانیم:-2-35-: اینها را ولش..بعدش باید پروژه اش را هم ارائه ودیم:-2-43-: ول کنید..همه درد دل هامان درسیست:-2-35-: ببخشید:-2-35-:
خدا راشکر ذبیح دِدلاینِ پروژه ی Smart Structures را تا هشتم تمدید کرد جانمی جان:-2-37-: برود کنار:-2-37-: بعد از امتحانا رویش کار وکنیم:-2-32-: ما یک خط امدیم به ستاره جانمان چیزی وگوییم ماندگار وشدیم:-2-37-: دریا خیلی و چسبد این روزها:-2-35-: ما بعد از امتحانا ورویم کیش احتمالا:-2-38-:خیلی وقت است نرفته ایم:-2-35-: الان انجا جهنم است می دانیم:-2-36-: چه ورسد تابستان:-2-43-: ما چند سال هم انجا بودیم اخرش به تابستانش عادت نوکردیم:-2-37-: اما مامانمان گفته می خواهد برود ما هم خیلی وقتست نرفتیم این همه درس خواندیم:-2-35-: بعد از امتحانها خوب لازم است برامان:-2-35-: خسته ایم:-2-06-:
جان خودمان تا بعد از امتحان دینامیک تحلیلی و smart structures یعنی می شود بیست و پنجم ما خاطره نمینویسیم:-2-35-: هر چی بخواهیم بنویسیم دیگر همین امروز مینویسیم:-2-38-: فعلا می رویم..

راستی تولد انی جونه ایشاا.. مبارکش باد:-2-16-:

روز دوستان و دشمنان خوش....

N@s!m
1390,03,21, ساعت : 12:59
سلام
به شدت گرممه:-2-33-: به شدت کم حوصله ام :-2-36-:به شدت نیازمند صحبت با یه عزیزی هستم که رفته پی کار و زندگی اش :-2-39-:
ظاهرا" بیکار تر از همه در حال حاضر منم :-2-18-::-2-34-:
راستی گرسنه ام هست:-2-37-: لقمه نان و پنیر و گردو در درون کیف چشمک میزنه ها :-2-20-:اما حالا دیگه باید با ناهار یکی اش کنم پس سنگین تر که نخورمش :-2-31-:
دیشب تا دلتون بخواد اشک تمساح ریختم پای فیلم ستایش:-2-03-: و از آنجایی که بسی دعوامی کنند ما را :-2-14-:رفتیم اون ته آخرین مبل را انتخاب نمودیم نشستیم تا کسی بهمون گیر نده و گرنه پدر محترم راحت تیوی را خاموش میکرد و خلاص :-2-35-:
راستی تمام روزه داران این چند روز قبول باشه از پنجشنبه تا امروز که شنبه است سه روز پشت سر هم را هر کی بگیره خیلی ثواب دارم گونم هفتاد سال عبادت میشه نمیدونم جهت صحت اش باید به مامان مراجعه کنم :-2-41-:
چند روز دیگه هم اگه خدا قسمتم کنه دارم از این قیل و قال راحت می شم :-2-11-:و به کنج ای پناه می برم که تو این دنیای خاکی پیدا نمیشه :-2-37-:
یه حس قریبی دارم :-2-15-:
انگار گمشده ای دارم نمیدونم به وسعت دنیا دلتنگم :-2-15-:
حرفم دیگه نمیاد ..... پس بهتره ادامه ندم :-2-15-:
یا حق :-2-40-:

مینا
1390,03,21, ساعت : 13:55
سلام

دوست داشتم الان خونمون بودم :-2-30-: خوابم میاد :-2-30-:
دیشب با یکی از بچه ها گرم صحبت شدم یهو دیدم ساعت حدود 6 صبحه , دیگه فایده ای نداشت بخوابم چون باید زودتر حاضر میشدم میومدم سر کار . الان چشمام درد میکنه همه چیز رو دو تا میبینم :-2-30-:
این دو روز تعطیلات هم که آخر تعطیلات مفید بود واسه من بود ... کلاً مهمونداری به جز یه چند ساعتی که دوستامو دیدم و دوباره زود برگشتم خونه. دلم یه روز تعطیلِ بی مهمون میخواد :-2-30-:
دیشب تو تاپیک دفتر شعر داشتیم مشاعره میکردیم این لیلا هی میومد پارازیت میانداخت , من نمیدونم این شعرا رو از کجا گیر میاورد:-2-43-: . آرام جان هم که گیر داده بود به رنگ شعرای من و بهی . خودشم داشت همزمان مشاعره میکرد و ورقه تصحیح میکرد :-2-06-: . مژگان و مهدیه و بقیه دوستان هم هی از ما تشکر میکردند . خلاصه خیلی خوب بود . مرسی از همه بچه ها . :-2-40-:
امروز صبح بعد از کلی بحث و جدل کردن با یکی از بچه ها فهمیدم گیرائیم خیلی اومده پائین . اون بیچاره یه چیز دیگه میگفت من یه چیز دیگه میفهمیدم و باهاش بحث میکردم :-2-31-: فکر کنم اگه دم دستش بودم خفم میکرد :-2-06-:


دعا کنید این یکی دو ساعت هم زود بگذره من برم خونمون :-2-30-:

آنیتا گلی تولدت مبارک خانومی :-2-41-:

AsalBanu
1390,03,21, ساعت : 14:13
به نام خدا
سلام
اول بذارین گریه هامو بکنم http://www.getsmile.com/emoticons/aiw-smileys/shout.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/blue.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/cryingbig.gif http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif http://katebushforum.com/forum/public/style_emoticons/default/crysmiley1.gif http://www.smileygarden.de/smilie/Schleifchen-Girls/smilie_girl_102.gif http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gif http://www.qalamro.com/upload/smilie/%2814%29/%282328%29.gif
حالا میتونین بوگویین چرا ؟؟؟
و باز هم سوسک http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/bed-bug1-smiley.gifhttp://s19.rimg.info/da83fe47cb0eaffdb27e7f509170ff3f.gifاین موجود خبیث
درخانه ما یافت شد
حالا بوگو جریان چی بود ؟؟؟
صبح که بلند شدیم نماز را به کمرمان بزنیم
کور مال کور مال بیدار شدیم و وضو گرفتیم
رفتیم صورتمان را با حوله خشک کنیم
دیدیم یک موجود عظیم سیاه روی کابینت در حال پیاده روی صبحگاهی است http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Yahoo_Smiley/backing-out-smiley.gif http://s20.rimg.info/50627aab0b10567268c41441e7e245ba.gif
فریاد بر آوردم ( یا ابالفضل )
دیدیم بلیا سوسک است http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif
شویمان بفرمودند چی شد ؟؟؟
گفتم سوسک http://s17.rimg.info/5d297c5a83854aa715e4421c22da5767.gif
ایشان هم تاکید کردن که ما را ترساندی
ما هم همه جد و آبادمان را تکه تکه کرده و خودمان را زیر لایه های گل فرستادیم و همه امواتمان را جلوی چشمش به رژه در آورده تا بلکه دلش به رحم آمده بیاید ما را از دست این خبیث نجات دهد نیامد که نیامد http://s16.rimg.info/9cff833ed8e707328801a14549571f8e.gif
ما هم چون شیر ژیان غریدیم و به سمت چوبلباسی حمله بردیم تا آن سوسک کش عزیزمان را بیابیم اما دیدیم باز هم دور از جان شوما خریت کرده و دوباره آن را در کابینت گذارده ایم
تازه ایندفعه پلاستیکش محکمتر بود و با ناخن پاره نشد http://s17.rimg.info/c014632c29ff3ff7b07d016443a7d5ca.gif
در هر حال
بالاخره اسپری را روی سوسک خالی کردیم
لامصب فکر کرده بود تافته http://s17.rimg.info/ee365cef36df1b9f2aa63a1b0e2db03d.gifهی شاخکهایش را تکان میداد تا بهتر حالت بگیرد http://www.millan.net/minimations/smileys/yourpointsmile.gif
بعد از مدتی فکر کرده از برایش خوشبو کننده آورده ام کمی چرخیده که همه جایش بوی خوش بگیرد http://i37.tinypic.com/v6n95k.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/darksmiley.gif
بهد دید ما ول نومیکنیم رفت به سمت در آشپزخانه
ما هم با اسپری به دنبالش
فکر کنم خالی شد این بدبخت http://www.millan.net/minimations/smileys/moodswingf.gif
بهد رفت به سمت چادرمان
ما هم از مسیر سیل آن را برداشتیم
رفت به سمت لپ تاب شویمان
و همان جا جان به جان آفرین تسلیم کرد http://www.millan.net/minimations/smileys/cobweb.gif
ما هم تا کلی وقت کمی دورتر بر روی مبل نشسته http://s19.rimg.info/a554d3d96ab45c60fa5b4bbffaca6380.gif و غصه میخوردیم که ای خدا این بلا چه بود که سر صبحی بر ما نازل گردید
( یه ذره با خودم فکر کردم ؛ خدایا من که از این سوسک یه ذره ایی میترسم چجوری میخوام عذاب قبرو تحمل کنم ؟؟؟خدایا من نمیتونم جونورهای قبر و عذاب اونجا رو تحمل کنم ؛ خدایا اگه خودت کمکم نکنی از ضالینم ؛ خودت کمکم کن من طاقت ندارم
آخه من بیشعور وقتی میدونم اون دنیایی هست و عقابی چرا توجه نمیکنم ؟؟؟
خدایا من که میدونم تمام این قوانین به نفع خودمه پس چرا متنبه نمیشم و آدم نمیشم ؟؟؟ امیدوارم خود خدا کمکم کنه و من رو به حال خودم وا نگذاره که من موجودی بس بیشعور و ضعیف و ناتوانم )
بعد رفتیم خبر مرگمان کپه مان را بگذاریم که شویمان میپرسد این سوسکه چی شد ؟؟؟
گفتیم در کنار کامپی شما جان داد
تازه آقا میگه چرا ورش نداشتی یه وقت میرفت تو لپ تابم یا الان مورچه بهش میریزه و کامپیم خراب میشه http://www.millan.net/minimations/smileys/yapyapyapf.gif
یهنی میخواستم بقیه اسپری رو روی اون خالی کنم
میدونه مث سگ میترسم و از سه متری سوسک رد نمیشم میگه ورش میداشتی http://i37.tinypic.com/v6n95k.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/darksmiley.gif
اینم از روز ما
امیدوارم این آخریش باشه http://www.millan.net/minimations/smileys/backingout.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/crysmiley1.gif
پ.ن هامان فراموش شد
آنیتا جان تولدت مبارک http://www.stci.qc.ca/doll_builder/images/avatar/fille/accessoires/32700515.gif http://pantee.persiangig.com/smilies/christiansurvivors/heartsmile2.gif
بقیه اش یادم نمیاد طبق معمول
آهان گلشن آرا خانوم امیدوارم خواهر زاده تون بهتر بشه
بهی جانمان ما هم امروز روزه ایم ما را هم به لیستت اضاف نما
دیه یادم نومیاد
کچل خان خوش آمدی
نیدونم بقیه خاطره ها رو میخونی خسیس یا نه یه تشکر که زورت میاد بزنی خسیس http://www.millan.net/minimations/smileys/darksmiley.gif http://dingo.care2.com/c2c/emoticons/pishposh.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/warriorsmiley.gif

بیوتک
1390,03,21, ساعت : 14:14
یه قاصد خبرم داد
که آفتاب لب بومه
نوشتم رو تن شب
که خوشبختی تمومه....
دیووونه شدم:-2-43-:هیچ خاطره ای جز درد ندارم همه ی خاطراتم درده:-2-38-:اصلا خدا اونو خلق کرده منو عذاب بده:-2-35-:

Barane Gham
1390,03,21, ساعت : 14:55
به نام خدا
سلام
ديشب با خودمان عهد كرديم كه زود بخوابيم تا سر امتحان عربي كه امروز داشتيم چرت نزنيم و به مخ خاموشمان زياد فشار نياريم . اما مگر ما آدم مي شويم ؟؟
خلاصه تا ساعت 2 شب در رختخواب وول مي خورديمو چشماي خوشگلمان را به صفحه ي موبايل چسبانده و رمان مي خوانديم !!:-2-35-:
صيح با هزار زور بلند شده و در حالي كه حتي اسم خودمان هم يادمان نمي آمد به جان خود غر مي زديم كه همه ي معني كلمه ها از ذهنمان پريده و بدون شك امتحان را صفر مي شويم !! :-2-36-:اما خدا رو شكر خطر از بيخ گوشمان گذشت و ما امتحان خوبي را داديم !! فقط يه امتحان مونده تا آغاز آزادي ...:-2-16-:
وقتي آمديم خانه گوش خواهر گراميمان را قرض كرديم و هرچه كه داستان ديشب خوانديم برايش تعريف كرديم كه آخرش به جاي تشكر گفت :
مگه تو مغز خر خوردي كه تا دير وقت كناب اونم از توي موبايل مي خوني ؟؟ آدم شو بچه !!:-2-09-:
ما هم كه كمي حالمان گرفته شده بود به كامپي پناه آورده و در حال حاضر داريم حال مي كنيم !!:-2-32-:
فكر نمي كنم تا شب اتفاق خاصي بيفته ...:-2-28-:
مثل هميشه روزها ،خاكستري و تكراري از جلوي ما رژه مي روند و تو مبهوت گذر بي وقفه ي زمان جا مي ماني ...
گويي قطار زندگي تنها در ايستگاه مرگ توقف مي كند و تو به اجبار بايد ادامه بدي ..:-2-34-:
چه آرام در خود شكستم ...
چه دلتنگ تنها نشستم ...

sue.sun
1390,03,21, ساعت : 15:13
http://7aseman.ir/PhotoAlbum/7aseman/pedar.gif



پدر دستات برام گهواره بودن

چشات مثل چراغ خــونه من

بجزء تو از همـــه دنیا بریدم

کسی رو مثل تو عاشق ندیدم

ببـــوســــم پینــه دســتاتُ بابا

ببوسم صورت چون ماتو بابا

نشــسته روی موهات برف پیری

الــهی مـــــن بمـــــیرم تو نمیری

پدر ای قبـــله راه سعادت

کنارت بودنه واسم عبادت

"تو رو هم چون نفسها دوس دارم


نذار در حســرت چشــمات ببارم"




سلام

این روزها خیلی ذهنم درگیره، خیلی دلم میخواد از این درگیری ذهنی خلاص شم ولی مثل اینکه حالا حالا ها باید تحملش کنم و هرجا میرم با خودم بکشونمش
خدایا خودت چاره ی کار ما رو بهمون نشون بده


چهارشنبه تولدمه باباجونم باهام تماس گرفته و میگه چی احتیاج داری تا برات بگیرم خیلی شرمنده شدم اشک تو چشام جمع شد دلم میخواست پیشش بودم و میپریدم و صورتشو ماچ میکردم
پنج شنبه روز پدر ولی من هنوز به اینکه چی برای باباجونم بگیرم فکر نکردم. خیلی بدم خیلی.....

من خیلی بابام رو دوست دارم ولی از وقتی ازدواج کردم کمتر میتونم به بابام سر بزنم ماهی یک یا دوبار بیشتر نمیتونم برم پیشش. قبلاً خیلی دختر بابایی بودم هر کاری که داشتم با بابام مطرحش می کردم اینقدر که با بابا جونم صمیمی بودم با مامانم نبودم اینقدر که اون از من خبر داشت مامانم نداشت..... نه که از من بیخبر بود ولی بابام بیشتر توی جریان کارهام بود......
ولی حالا احساس میکنم ازش دور شدم ، فاصله گرفتم ولی همیشه دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت
کاش بر میگشتم به گذشته دلم میخواد کارهایی که کوتاهی کردم در انجامشون براشون جبران کنم
ولی حیف که گذشته دیگه تکرار نمیشه....
بابا جونم دوستت دارم
....
...
..
.


---------------------------
پ.ن: عسل بانو جونم چرا یه چاره ی کلی برای این سوسکا نمیکنی
یه توصیه بهت میکنم برو از این خمیرهای سوسک کش بگیر خیلی بهتر از اسپری سوسک کش هست
طریقه مصرفش هم روش نوشته و عالیه خیلی سریع از دستشون خلاص میشی
من که راضی بودم
ما هم یک ماهی هست که توی خونمون از این سوسکهای چندش ملاحظه می نمائیم :-2-43-:از اون موقع که نی نی بودن که مامانشون بهشون میگفت قربون دست و پای بلوریتون بشم:-2-31-: تا الان که دست و پاشون آفتاب سوخته شده و قهوه ای شدن.:-2-35-: ماشالله به این مامانشون که به فکر تنظیم خانواده نیست و هی هزارتا هزارتا بچه میاره:-119-:ما هم که فرصت دمپایی آوردن و حشره کش زدن نداریم مجبوریم با کف دست مبارکمان بر سرشان بکوفیم تا نصف العمر شوند و بعد لنگشان را بگیریم و بیاندازیم توی باغچه برای مورچگان عزیزمان:-2-37-:


بعداً نوشت:
واووووو چه سرعت عملی
الی جان شوما پست دوم مارا پاک کردید؟ خودم میخواستم حذفش کنم نمیدونم چرا نمیشد. اومدم گزارش کنم دیدم اااااا حذف شد
بابا سرعت عمل....:-2-35-:

nemesis
1390,03,21, ساعت : 15:24
به نام خدا

سلام به همگی و ظهرتون بخیر :-2-25-:
الان خیلی خسته ام و از خواب دارم می میرم ولی گفتم اول بیام اینجا بعد برم یه استراحنی بکنم.:-37-::-37-:
دیشب بعد از اینکه از خونه دایی اینا اومدیم خونه تا ساعت 2:30 نشستم درس خوندم ولی به خاطر بی خوابی دیشبش و خستگی صبحش نتونستم ادامه بدم، گرفتم خوابیدم،:-37-: ساعتم گذاشتم 6 پاشم درس بخونم.
ییهو ساعت 5:30 پا شدم و دیگه خوابم نبرد، نشستم دوباره درس خوندم تا 6:30.:-37-: دوباره خوابیدم و 8 پا شدم تا 9 خوندم و حاضر شدم رفتم یونی.
یعنی زابراه شدما، نه درست و حسابی درس خوندم، نه خوابیدم :-37-::-37-:
امتحانم خوب بود، یعنی همه اش آشنا بودا ولی یادم نمی یومد :-2-22-::-2-22-: البت ما که نوشتمان کردیم حالا ببینیم چی بشه. :-2-38-: اینم آخرین امتحان دوران تحصیل. :-2-38-: دیگه تموم شد.
راستی پروژه هم استاد بهم 20 داده :-2-32-:

بعدم با دوستم رفتیم چند تا تیکه وسایل آرایش گرفتیم واسه عروسی 5شنبه:-2-11-: و رفتیم سازمان دامپزشکی واسه کارورزیمون نامه بگیریم:-120-: اوشونم گفتن برین دوشنبه بیاین و کارتون و شروع کنین. یعنی 45 روز باید صبح تا ظهر بریم آزمایشگاه :-2-39-:
تو ماشین که داشتیم بر می گشتیم نمی دونم از کجا بوی خوش خورشت بادمجون پیچید تو ماشین، آقا ما هم گشنه، داشتم می مردم. :-2-30-: اومدم خونه و گفتم مامان درست کرد :-2-16-::-2-16-:

دیشب هم برای نشستیم ستایش را دیدیم، البت ما کلا نگاه نمی کینم فقط صدایش را از اتاق می شنویم ولی دیشب از حرفهای ستایش با جناب برزخ ( فردوس) حال کردیم و آمدیم نگاه کردیم و چقدر هم آخرش چسبید :-2-32-: حالا چه حالی وده این انیس:-2-16-: زنیکه ................ :-2-01-:
دیگه ممممممممم چیزی ادم نمیاد. :-39-: بریم یه کم بخوابیم:-37-:

چند تا هم پ ن بدم:

1: به به مهندس خان، خیلی خوش اومدی :-2-40-: چقدر آدم ضایع میشه وقتی تو یه جایی آدم و هیچی حساب نکنن :-2-06-::-2-06-:
2: مهسان جان من اونموقع گشنه بودم یه کم غصه خوردم ولی الان دیگه سیرم نمی خورم :-2-08-:
3: شبنم جان :-2-28-::-2-28-: من پر رنگ تر و تک رنگ تر از تو ندیدم، مثل اینکه فقط تو اینجا سبزی ها :-6-::-11-:
4: آنی جون تولدت مبارک :-118-:
5: الی خاله :-6-::-11-:

6: بهی جان روزه ات قبول و دعا فراموشت نشه.
ماشاا... باشه چطور نمی خوابی ؟ من یه شب می تونم نخوابم ولی دیگه شب دوم جنازه میشم. خونه ماهم صبح ها نمی تونی بخوابی، مامانم یه خط در میون میاد میگه: بسه دیگه پاشو چقدر می خوابی؟
حالا اگه بگی شب نخوابیدم.... وا ویلا شروع میشه که چرا نخوابیدی و .... الی آخر
در نتیجه اگه شب نخوابی به خودت ظلم کردی

بهی جان احتمالا این امتحان یک تئوری بوده که استاد می خواسته حل وکنه داده شما زحمتش را وکشین. :-2-37-:
+ بچه ها شما چرا اینقدر خونه هاتون سوکس دارین؟ خدا رو شکر خونه ما که اصلا پیدا نمیشه، یعنی اگه یه دونه دیده بشه مامان من همه جا رو دوا اینا میزنه و دوباره ریشه کن میشن. یه خمیر های سوسک کش هستش ، اسمش یادم نیست ولی رنگشون زرده، مثل خمیردندون میمونه، از اونا اندازه یه لپه و نخود گوشه گوشه ها آشپزخونه یا هر جایی که در میاد بذارین، پدرشونو در میاره.

یه خاطره سوکسی هم من بگم. تو بندرعباس، حمام و توالت ما یکی بود البته به این صورت که یه اتاق 12 متری بود ، از دیوار ته اتاق یه دیوار 1 متری بیرون اومده بود و یه طرفش توالت بود، یه طرفش حموم بعد یه طرف هم روشویی بود، بقیه فضا هم باز، نمی دونم مهندس اونجا با چه عقلی یه همچین طراحی کرده بود، خلاصه اون اوایل که ما رفته بودیم اونجا پر سوکس بود، مامان توی سوراخ حموم دوا ریخته بود و روشو یه اسفنج گذاشته بود که هم آب بره و هم سوکسا نیان بیرون.
آقا یه روز ما رفتیم حموم و این اسفنج قدرت نداشت این آبا رو از خودش رد کنه، منم گفتم بذار یه کوچولو گوشه شو بلند کنم تا آب سریع رد شه، به خیال خودمم سوسک دیگه نمی تونه از اونجا بیاد. چشمتون روز بد نبینه بلند کردن گوشه اسفنج همانا و سرازیر شدن سیل سوکس به بیرو همانا، :-2-36-::-2-36-:یعنی من همچین دویدم از حموم بیرون رفتم در و باز کردم داد میزنم یکی بیاد کمک، همینطوری سوکس بود که بیرون میومد، بابای ما هم بدیو بودیو اومد داخل و دو تا دمپایی گرفت دستش، یکی از اینور یکی از اونور :-2-06-::-2-06-::-2-06-: یعنی یه صحنه ای شده بودا،:-2-06-::-2-06-: منم پشت در وایستاده بودم. :-65-::-65-: هیچی دیگه پدر جان سوکسها رو ناکار کردن و منم توبه کردم که یه بار دیگه این کار و انجام بدم، به من چه اصلا حموم استخر میشد. بهتر از سوکس بود که :-2-41-::-2-41-:

خوب دیگه برویم.

روز همگی به خیر :-118-:

بعدا نوشت:

الان رفتیم فالنامه شیاطین را دیدیم، قبلنها هم دیده بودیم چون تشکرمان آنجا بود ولی مرگمان یادآوری شد دیگر گویا قرار است به قتل برسیم :-2-30-: و چمانمان از حدقه خارج شود :-2-30-:
پس بدانید اگر گفتند ما خودکشی کردیم بدانید ما اینکار را نکردیم ما رابه قتل رساندند :-2-30-:

Babak
1390,03,21, ساعت : 15:53
به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 21 خرداد سال 90
اين سكوت اجباري...
اين سلام و عليك هاي بي تفاوت....
اين روزگار بي لبخند...
اين تنهايي هاي مداوم...
اين روزهاي بي خاطره...
اين فرداهاي زود گذر...
اين رسم كهنه ي دروغ...
اين زندگي بي نشاط...
مرا به فكر فرو مي برد...
كه تاوان كدامين گناه را مي دهم..
روزگار بي خاطره ميگذرد...
و مرا شبيه خاطره ميكند...
شبيه خاطره يك شب...
نه يك شبي كه بيدار مانده باشي تا صبح..
يا كه از سر عاشقي..از سر عشق به شب...
مثل شبي كه دندان درد داري...ميداني كه چه زجري دارد...
دوست داري كه زود بگذرد اين شب لعنتي...
خاطره من در آن يك شب مانده است..
.و خودم نيز در اسارت مفهوم شب...
كاش كه به اندازه يك شب ..يك شب شعر ...
در كنارمسافر سرگشته ي سهراب...
من نيز كمي شبيه خاطره مي شدم...

فرودو
1390,03,21, ساعت : 16:06
سلام بر همگی
چه می شود کرد این رسم زمانه است
نمی خواهیم بیاییم نت ولی معتاد شده ایم اساسی
این 24 ساعت به اندازه ی یک سال گذشت
حال که به خود قول داده ایم فقط خاطره بنویسیم وبرویم پی کارمان
امید واریم که این گونه شود

پس مینگاریم این لوح زرین را جان خودمان

الغصه ی اول(همان غصه است جان خودمان)
پ.ن1من این تیتر را از هیچ کس الگو برداری نکردم جان خودم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن 2 معتادی هم عالمی دارد برای خود
پ.ن 3 ما این 24 ساعت بد تر از یک معتاد به کراک بوده ایم تمام بدنمان درد می کرد و کلافه و سر در گم بوده ایم جان خودمان:-2-15-:
پ.ن 4 همچنان پی رو ان امضای پایینی هر کس آزاد است هرچه دلش می خواهد نثار ما گرداند تا روحمان شاد گردد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
برویم به سراغ خاطره ی خود

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم چشام دیگه بسته شده بودن ولی من هم چنان داشتم درس نوشخوار می کردم عین بز کوهی :-2-06-: بعد از چهار به طور خودکار خوابیدم ولی صبح ساعت 6 به زور مامان از خواب بیدار شدم :-2-33-: آره فقط دو ساعت خوابیدم:-2-30-:چشمام به اندازه ی دوتا تخم مرغ بزرگ بودن :-2-35-:ولی با هر کلکی بود خودمو رسوندم سر جلسه البته یک ساعت قبل امتحان آخه هنوز کارت ورود به جلسه رو نگرفته بودم:-2-43-:
نمی دونم چرا ولی احساس می کردم دارم از دل شوره می میرم قلبم داشت می اومد تو دهنم زنگ زدم برا یکی از بچه ها به اسم محمد رضا گفتم آقا جون کارت گرفتی یا نه گفت کارت چی گفتم ای بابا تو که اصلا پرتی .کارت ورود به جلسه رو می گم :-2-43-: گفت آهان نه نگرفتم کجا باید بریم گفتم خسته نباشید واقعا بیا بریم پیش هاشمی ازش بگیریم ( هاشمی مسئول آموزش مکانیک دانشکده ی ماست........اوه چه مفصل) رفتیم پیشش دیم ااااااااااااااااا صد رحمت به صف نونوایی(البته قبلا الان که همجا خلوته جون خودم دمشون گرم از این یکی دیگه راحتمون کردن .........بابا همین رایانه است یارانه است چیه اینو می گم دیگه)
نمی دونید چه خبر بود همه ی گشادا (دور از جناب خودم و خودتون) گذاشتن اد امروز کاتشونو بگیرن گفتم ببین اینجا ما کارت بگیر نیستیم بیا بریم کافینت شاید خلوت تر باشه بلا خره رفتیم بیرون دانشگاه تو کافینت دیدیم ای ول اینجا که از اون جا هم خلوت تره ببخشید یعنی شلوخ تره
گفتم ببین ممد رضا تو برو پیش هاشمی تو صف واستا منم اینجا هر کی زود تر نوبتش شد به اون یکی زنگ می زنیم دیگه
غبول کرد(خوب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ غبول دیگه عیبش کجاست خوب؟ ) و رفت
منم اونجا تو. گرما واستاده بودم توصف بعد بیست دقیقه تازه تونستم برم تو خوده کافینت اونجا هم اوضاع عجیب قاطی بود !!!!!!!!!! دختر و پسر از سر و کول هم بالا می رفتن و هر کاری می کردن منم این وسط مونده بودم صحنه ها رو داشته باشم یا برم دنبال کارت خودم بلاخره تصمیم بر آن شد که برم تو جمعیت کارت رو بگیرم نمی دونید با چه زحمتی کارت رو گرفتم دیگه داشت نفسم بند می اومد از اونجا زدم بیرون گوشی رو در آوردم و زنگ زدم به ممد گفتم چی شده گرفتی ؟ گفت نه ! گفتم خوب بیخیال من گرفتم بیا ولش کن هاشمی ......... رو ( نقطه چین سانسور شد از طرف وزارت بی فرهنگی:mrgreen:)
رفتم کاتو دادم دستش که بر گشت گفت پس کارت خودت چی منم گفتم دوست عزیز موفق باشی گفت یعنی چیگفتم من دارم می رم خونه گفت هان منظورت چیه گفتم هیچی درس که نخوندیم برا چی بیام الکی امتحان بدم 4 واحد بیفتم مشروط شم خوب نمیام الان عوضش ترم بعد پاسش می کنم بره پی کارش و به شکل دو و با آرامش خیال رفتم بیرون از دانشگاه ( عین این دیونه ها) همه داشتن می دوییدن سمت دانشکده ها که امتحانشون دیر شده ولی من داشتم میدوییدم به سمت بیرون دانشگاه یه دفعه دییدم یه دختر کوچولو مچولو ( از نظر قد و هیکل می گم ) داره با سرعت می ره سمت دانشکده انسانی انقد باحال راه می رفت که تصمیم گرفتم یه چی بهش بگم بخندم گفتم ببخشید ما راه نمی دن می گن از وقت گذشته در را رو بستن :mrgreen::-2-06-::-2-06-:یه جوری شد انگار100تا ناو جنگی اش غرق شده :-2-06-:دیدم اوضاع بد جوری خراب شده الان که بزنه زیر گریه گفتم حالا شوما برو شاید راتون دادن تو اونم همین طور پکر و مستعد گریه رفت سمت دانشکده منم الفرار از اونجا در رفتم:-2-06-: سوار یه تاکسی شدم و رفتم ایستگاه و از اونجا یه ماشین دیگه گرفتم و اومدم که بیام خونه
راننده از این پلیس ترسای حرفه ای بود مجبورمون کرد حتما کمربند پشت رو هم بزنیم :-2-43-:ای خدا داشتم از خنده می مردم ( نشان از بی فرهنگی ما ایرانی ها داره دیگه:-2-06-:) این یارو هم با اون وضع جاده فقط 60 تا یا فوقش 70 تا بیشتر نمی رفت ما هم از کسلی داشتیم می پوکیدیم رادیو مازندران رو روشن کرده بود و طرف داشت از بدبختی هاش می گفت از این که یه پسر علیل داره که کر و لال و تو یه تصادف این طوری شده و از این چیزا همینطور که داشتم گوش می دادم سرمو بر گردونده بودم داشتم شالی های کنار جاده رو نگاه می کردم و فکر می کردم چه زود بزرگ شدن و هفته ی قبل این طوری نبود که یه دفعه یه ضربه و یه صدای بلند اومد و من به جلو پرت شدم که کمربند جلوی این پرت شد رو گرفت خدا رو شکر وقتی که هواسم سر جاش اومد یه نگاهی به اطراف کردم ببینم چه خبر شده دیدم راننده یدیونه آخرش کار دست خودش داده و از پشت زده به یه تراکتور کمربندو باز کرم و اوئمدم پایین دیدم ای ول تموم کاپوت و موتور ماشین جمع شده داشتم با تعجب صحنه رو نگاه می کردم که راننده تراکتور اومد پایین بنا به فحش دادن اونم چه فحش هایی همه غیر مجاز یه چند نفر که تازه از راه رسیده بودن جلو دهنش رو گرفتن و بردنش یه کناری و آرومش کردن ولی هرچی بهش می گفتن آقا جان مقصر تویی که اومدی تو جاده یه چرخ تراکتور رو پایین ننداختی قبول نمی کرد و هر از چند گاهی یه فحش نثار اموات راننده تاکسی بد بخت می کرد این آقا هم هنگ کرده بود فقط به پژوی صفر خودش نگاه می کرد که له شده بود دیگه کم کم شلوغ شد ومن خودمو کشیدم یه کنار گفتم اگه اینجا واستم باید تو این اوضاع برم پاسگاه و شهادت و این جور چیزا بدم گوشی رو در آوردم و زنگ زدم به عارف (دوستم و میگم قبلا یه خاطره ازش گفته بودم) و گفتم کجایی گفت فلان جا گفتم ببین من داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه تصادف کردم بیا فلان جا گفت ای بخشکه شانس تصادف کردی و هنوز داری حرف می زنی حالا مگه ماشین برده بودی گفتم لال شی الهی ماشینم کجا بود با تاکسی بودم ( اوه کف کردم چقد نوشتم خوب:-2-38-:)
یه بیست دقیقه طول کشید تا مامورا بیان بعد از اونها هم عارف از راه رسید تا ماشینو دید زد زیر خنده و گفت این ،اینطوری شده و تو هنوز زنده ای چه جونی داری تو پسر دمت گرم
گفتم خفه شو بیا بریم سوار شدیم وداشتیم می رفتیم که راننده تاکسی اومد و گفت پس کجا گفتم بیا اینم شماره ی ما کارتو از تو کیفم در آوردم دادم بهش روش داده بودم بنویسن"آرشام وب گرد معروف در خدمت گذاری پیش قدم می باشد " یارو نگاهی بهش کرد و فکر کنم به عقل سلیم بنده شک کرد یه نیش خند زد و گفت اگه نیاز شد زنگ می زنم برات منم زدم به چاک الان هم اومدم اینجا با یکی از دوستان یه چند دقیقه چت کردیم که وسطش دیدم خواهر گرام آن شدن و منم برای پاچه خواری یه پیام هم به اون دادم حالا دیگه نه این ول می کرد نه اون منم دستم ترکید از بس برا این نوشتم و و اینتر کردم و برا اون نوشتم که سر آخر خواهره ول کرد و رفت و هم زمان اونم ول کرد رفت منم یه فرصت پیدا کردم تا بیام اینجا خاطره ی امروز رو بنویسم

پی ان بدهیم برویم رت کارمان

پ.ن 1 آقا ما خودمان هم بد مان می آید از خاطره ی طویل نوشتن ولی چه کنیم که نتوانستیم از این خلاصه تر کنیم آن را پوزش می طلبیم از همه تان
پ.ن2 ما چه کنیم که درسمان سخت است و نتوانستیم چیزی از خاطره ها را بخوانیم
پ.ن3 یک چیزی چند وقتی است مشغله شده است برایمان ما یک اسم آن پایین می بینیم به نام یا ابالفضل ولی هیچ خاطره ای از ایشان نخواندیم ما دو گمان به خود راه داده ایم اول اینکه این دوستمان هم دارد یک تحقیقی می کند:-2-15-: مثل ما و دم اینکه ایشان همان کسی است که خودمان می دانیم وبا دیدن این نامش باید کوله بارمان را جمع کنیم و الفرار :mrgreen:البته من این روز ها به همه مشکوک ام حتی خودم شما چه می دانید من خدای سایت نمی باشم هان:-2-43-:
پ.ن4 راستی یک چیز دیگر من چند وقت پیش در حال مکلامه با یکی از خواهران سایت بوده ایم که برگشت به ما گفت تو به مانند بهی سوخن میرانی چرا بعد از یک ساعت مذاکره متوجه شدیم منظورشان همین بهنوش خانم خودمان می باشد گفتیم پروردگار داند که ما همه جا این گونه سخن می رانیم نمی دانیم آیا شباهتی بین سخن راندن ما موجود می باشد یا نه ولی او هی اصرار داشت که تو از سبک او کپی می کنی بگفتیم جان خودمان ما او را فقط از روی خاطره هایش می شناسیم و بعد از کلی آیه و قرآن کردن به او ثابت کردیم که ما آنگونه که او تصور می کند اهل کپی کردن نمی باشیم ما فقط می رویم در خاطرات با زبان های متعدد مینویسیم تا اندکی بر نوشتن تسلط یابیم همین و او به نظر قبول کرد
خواستم بگویم اگر ما به طرزی سخن راندیم که مانند دوست گرامیتان باشد ما را ببخشایید جان خودمان ما قصد هیچ گونه کار دیگری نداشته ایم جان خودمان:-2-40-:

پ.ن5 یک چیز دیگر هم بگیم برم پی کارم آقا جان ما از پی نوشت های طویل هم بدمان می آید ولی چه کنیم که انگار امروز نطق مان باز شده و اگر بخواهیم اینجا بنشینیم یاد تا خود صبح فک بزنیم جان خودمان :-2-37-:

پ.ن6 راستی یک تبریک هم به پرسپولیسی های عزیز بگویم به خاطر این قهرمانی اهدایی از سوی فدراسیون شوت بال :-2-42-:
آرشام
21خرداد1390
مازندران سرای شیران
گود بای بای همگی

پائیز96
1390,03,21, ساعت : 17:01
کاش می دانستی......

کاش فقط ذره ای به قدر طاقتت می دانستی که بی تو بودن چه معنایی دارد

کاش می دانستی دلتنگی چیست و نگرانی چه دردی دارد ....:-2-15-:

کاش ذره ای برایت انسان بودم

کاش بودی و من نبودم......:-2-30-:

feedback
1390,03,21, ساعت : 17:10
امروز در حرکتی کاملاً ناجوانمردانه و یُهویی رفتم سلمانی (همون سلمونیه :-65-:) البته بهش پیرایشگاه هم میگن :-105-: و موهامو زدم اونم نه یه ذره نه دو ذره بلکه سه ذره :-102-: ایناها باور نداری عین این شدم من :-102-: گفتم دم دمای امتحاناست یه ماهی خلوت باشه سرم که هی نرم جلو آیینه بشینم یه ذره درس بخونم :-15-: حالا کچل نکردما ولی کوتاهه عجیب :-109-: یعنی نسبت به اون وضعیت پیشین واسه خودش کچلیه :-40-: ، فقط انتظار و صبر میتونه این موها رو دوباره مثل قبل کنه :-2-: باید صبر کنم :-17-:
نون سنگکیا هم شلوغ شده واسه خودش :-62-: خیر سرم خواستم یه 5 مین برم نون بگیرم و بیام حالا هی تو صف وایسادم :-62-: الان هم هرچی به موهام نگاه میکنم حالم از خودم به هم میخوره که چرا زدمشون :-62-: حوصله نداشتم ظهر الان یکم فروکش کرده ولی بازم ندارم :-62-: عاشق این شکلکم :-62-:

Mina
1390,03,21, ساعت : 17:28
ازت متنفرم ميفهمي؟
ازت بدم مياد وقتي از كسي دلخوري عصابنيتتو سر ِمن خالي ميكني..
وقتي منو به يه چيز ِكوچيك دلخوش ميكني ، بعد ِچند دقيقه ميزني تو برجكم كه يعني گم شو!
وقتي حرفي واسه گفتن داري ميشم يه ديوار و عقده تو سر ِاون خالي ميكني..
وقتي حرفي واسه گفتن دارم،نه حوصله داري ،نه راحتي..نه مهربوني..
ازت بدم مياد...

هيچ وقت اين حس بهم دست نداده بود..
ولي الان...
يه حرف ِگنده تو گلوم گير كرده!

گم شو!
اصلا نميخوام ريختت جلو چشمم باشه!

من ساده ام كه به حرفِ تو گوش ميدم...
من ساده ام كه چون بزرگتري بهت احترام ميذارم..

من ساده ام كه به سادگي حرفاتو قبول ميكنم...

تو چي؟!

امروز به معناي ِ واقعي ِكلمه خوردم كردي...




پ.ن: مخاطب ِخاص! پوزش از اينكه تند رفتم!
با هر كسي بايد مثل ِخودش رفتار كرد..من تا حالا اينو قبول نداشتم...ميگفتم هركي بدي كرد.,.تو لااقل جلوش خوبي كن...كم بياره...ببينه تو خوبي، شرمنده بشه از رفتارش...ولي امروز فهميدم..با هر كسي بايد مثل خودش رفتار كرد!

Mini Moon
1390,03,21, ساعت : 17:40
سلام:-2-25-:
امتحان تاريخ رو به سلامتي و خوشي به پايان رسانديم:-120-:ديروز كه همش سايت بودم،شبم داشتم با لوگوي گوگل تمرين ساز ميكردم:-120-:از اين رو،درس نخوادم:-2-35-:صبح(از ساعت6 تا 9:30)12تادرس خوندم:-2-29-:آسون بود:-2-31-:خدا خيرش بده مديرمونو كه امتحاناي مارو انداخت 10 تا 12:-2-27-:من نصف درسارو صبح خوندم :-2-14-:برگشتنه يك اتوبوس كولر دار اومدد كه تا خود خونه حال كردم:mrgreen:دلم نميومد پياده شم:-2-37-:دوستم گفت پاشو بابا رسيديم.خوب شد دوستمان همراهمان بود:-2-31-:خداكنه هميشه از اين اتوبوسا بياد:-2-09-:
ظهر كه از مدرسه اومدم،يك عدد بستني برداشتيم و رفتيم تو اتاقمان،رفتم رو صندلي كه مستقيم جلو كولر وايسم:-2-08-:همين كه رفتم بالا،صندلي شروع كرد به چرخيدن:-2-10-:اومديم جلوش رو بگيريم،ديگر نفهميديم چي شد:-2-29-:با صندلي خوردم زمين:-2-07-:سرمم خورد به كمد:-2-03-:.
مادرمان گفت تو آخر اين صندلي رو ميشكوني:-2-18-:آخه من سابقم خرابه:-2-35-:
برا امروز كافيه!اگه تا شب اتفاقي افتاد كه ميام دوباره:-2-21-:

lili59
1390,03,21, ساعت : 18:12
امروز قبول كردم و به اين نتيجه رسيدم كه هيچ وقت نبايستي حرف ها رو توي دلت نگه داري ، هر چيزي كه اذيتت مي كنه، بايستي به زبون بياري،......

اگر كه حرفت رو نزني طرف مقابلت از كجا بفهمه كه شما دلخوري، ...... مخصوصاً كه طرف مقابلت يه آقاي محترم باشه :-2-35-:
حرف زدن بهتر از حرف نزدنه، .......

اونطوري فقط خودم رو اذيت مي كردم.

ولي حالا خيلي احساس سبكي مي كنم.

صحبت هام اثر خودش رو گذاشته و نتيجه اش رو ديدم.

.arsana.
1390,03,21, ساعت : 18:25
اول از کدومش شروع کنم؟:-2-06-::-2-06-:
اول از هلنا شروع میکنم :-2-06-:
همین چند روز پیش امتحان عربی داشتمhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_017.gif روز قبلش تا ساعت 3 نصفه شب که صبح باشه داشتم عربی میخوندم هلنا طبق معمول خواب نداشت و بالا سرم نشسته بود :-2-43-:.منم رو تخت دراز کشیده بودم هلنا هم اونور تخت دراز کشیده بود یهو برگشت بهم گفت: دد بیا دوچرخه بازی :-2-31-:
آقا کف پاهامونو به هم چسبوندیم و من در حال عربی خوندن و اون در حال شعر خوندن(مهد کودک عزیزم خداحافظ /دوستای خوبم خداحافظ /مربیان خوب ما خداحافظ/ ما میریم به مدرسه خداحافظ :-24-:) داشتیم دوچرخه می زدیم که یهو من پاهامو بردم تو هوا .:-2-38-:خب خسته شدم دیگه:-2-28-: بعد هلنا برگشت گفت: من دارم باز بسته می کنم تو داری می چپونی؟:-2-06-::-2-06-: :-2-06-: من تا یه ساعت داشتم قهقهه می زدم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:دو دقیقه بعدش مامانم بنده خدا خواب بود فکر کرد هلنا زده زیر خنده یه 4 تا تیکه بارش کرد و گفت مگه تو خواب نداری؟:-119-:هلنا هم گفت: مامان من نمیتونم حرف بزنم ،دندونم درد می کنه حرف بزنم دردتر می کنه:-2-06-::-2-06-::-2-06-:آخه همون روز یکی از دندوناشو کشیده بود یکی دیگه هم روش یه صفحه ی فلزی گذاشتن :-2-26-:توی دهنش مثل یه جزیره تاریک و سیاه میمونه :-2-37-:همه دندوناش خرابه همه شونم داره یکی یکی میفته :-2-08-:یه بار نوازشش کردم :-2-01-:دندونش لق شد :-2-06-:بعد تا دو روز دور و برم نپلکید :-2-38-:همون دو روزم روزهای خوب و قشنگی بود:-2-41-:که هرگز تکرار نشد:-2-30-:
حالا از امروز بگم :-2-38-:مادرجان چون نمی تونه انگلیسی مسیج بفرسته و این وظیفه ی خطیر رو به من محول می کنه امروزم همین کارو کرد:-2-43-:حالا من نمیدونم چرا هیچ وقت اس ام اسای عزیزم و جانمش رو نمیده من بفرستم هر چی میده یه قضیه ی دعوایی اون وسط بوده :-2-28-: آها داشتم می گفتم اس ام اسه رو فرستادم و سری به صندوق دریافت زدمhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_013.gif اولین اس ام اسی که جدید اومده بود رو دیدم :-2-38-:مال پدرجان بود :-2-31-: بدین شرح:
نام شوهر در :
زمان آشنایی: مرد رؤیاهام
زمان نامزدی: عشقم
زمان ازدواج: همنفسم
بعد 1 ماه:جان دلم
بعد 2ماه : سایه سرم
بعد 3 ماه: شوهرم
بعد 1 سال :آقا بالا سر
بعد2 سال:بخورو بخواب
بعد3 سال:نره غول
بعد 4سال :لندهور
بعد 5 سال: some text missing
اس ام اس نصفه نیمه رسیده بود .بعدا که پدرجان گفت چی بوده :-2-08-:بیخیال:-2-31-:

مسیج بعدی هم این بود:
آدما ممکنه زن باشن ولی زنها ممکن نیست آدم باشن!http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
بزن اون دست قشنگرو*پیشاپیش روز خودمون روز مرد مبارک* (چقدر خودشیفتهhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_021.gif)

دیگه فوضولی کار بدیه :-2-31-:بستم که بیشتر از این بار گناهام سنگین نشه:-2-06-:
از خودم بگم که هیچی کلا حسابی عقرب در قمرم :-119-:اعصابم تراشیده شده:-2-42-:دیروز مامان بابا هلنا از ساعت 11 صبح رفتن بیرون خوشگذرونی تا 6 بعدازظهر :-2-36-:من نرفتم چون امروز امتحان داشتم:-2-09-: حالا وقتی رسیدن تا در رو باز کردم هلنا پرید بغلم :دد دلم برات تنگ شده بودhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_016.gif یعنی چقدر بهش خوش گذشته بود که دلش برای من تنگ شده بود:-2-03-:
من دقیقا به مدت یک ماه و خورده ایه که غیر از مدرسه و خونه جایی نرفتم:-2-34-: جدیدا تنها تنها میرن بیرون منو نمی برن:-2-18-::-2-15-:
:-2-16-::-2-16-:امروز خاطرات یک گیشا رو خریدمhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_007.gif :-2-16-::-2-16-:فاطیماhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_014.gif زهراhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_014.gif
من اگه شما رو نداشتم دق می کردمhttp://www.web-smilie.de/smilies/blooba/blooba_009.gif ولی قیمتش 30 هزار تومن بود:-2-35-: گفتش اون دفعه تونستم 20 هزار تومن بگیرم دیگه کسی بهم 20 هزار تومن نمیده :-2-37-:دیگه به هر حال خریدم ارزششو داره:-2-32-:
واقعا این هلنا بزرگ بشه ، اگه رمان خون باشه چه حالی میکنه با رمانای من :-2-31-: هلنا از الان میگم بپره تو حلقومت:-2-26-:راضی نیستم اگه بخونی و نگی هلیا مرسی این کتاب رو سالم نگه داشتی و به من دادی :-2-41-:سر هر کتابی که میخونی باید این جمله رو بهم بگی:-119-:من سختی کشیدم تا اون همه کتاب خریدم و همه رو هم با بدبختی خوندم:-2-39-:

یه ماجرایی دیروز بابا واسم تعریف کرد .چقدر بدم میاد از آدمایی که واسه زندگی یه آدم دیگه برنامه ریزی می کنن که آره دختره رو بگیری یه آپارتمان گیرت میاد که می تونی بفروشیش و بری خارج و ادامه تحصیل بدی . یکی دیگه هم میاد از اون یکی یاد می گیره و با کلی فیلم بازی کردن و آبغوره و گریه زاری همین فیلم مسخره رو تکرار می کنه و فکر می کنه ما یه مشت آدم احمقیم که نمی فهمیم منظور کثیفش از این کارا چیه . خدا همچین بذاره تو کاسه تون من دلم خنک بشه. هیچ کدوم از کاراتون بی جواب نمی مونه مخصوصا اگه پشتشتم یه آرزوی بدبختی واسه همه تون همراهش باشه


*مهدیه همه رو قاطی پاطی کردی:-4-:من هلیام، خواهرم هلنا:-2-38-:دیگه تو سایت میگن هلن ماجرا داره:-2-37-:
شادی:-6-:قربونت عزیزوم من بیشتر http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif

hana_89
1390,03,21, ساعت : 18:29
ببار باران دلم را بشوی از غم
از غمی که جان می کاهد از من
ببار باران جان ابر ببار
دلم دیگر تمنا می کند از من به آرامش
ببار و این دل من را به خنده مهمان کن
ببار باران جان ابر ببار باران

smart.b
1390,03,21, ساعت : 18:49
امروز امتحان شيمي داشتيم كه همه ي اعصاب خورديم از110مين سر جلسه آب مي خوره!!!!!!
سر جلسه::-2-38-:
تا ساعت 9:30 همه چي خوب بودو به همه ي سوالا جواي داده بودم و در حال رو خونوي بودم كه نگام به سوال صحيح غلط خورد!(حالا فقط 10 مين ديگه وقت داشيتم) مورد درست بود اومدم در مورد سوال توضيح بيشتر بنويسم كه كلا مغزم هنگ كرد و سوالو كاملا خط زدم و اومدم يه استدلال ديگه آوردم كه اين مورد غلطه!!!!!!
ويه مثبتم منفي كردم و با قلبي آرام و خيالي آسوده از سر جلسه بلند شدم....:-2-40-:.
و اما
حياط مدرسه::-2-34-:
يكي از درس خون ترين بوچه ها اومد يه سوالو ازم پرسيد بعدش همينو كه خط زدم پرسيد گفت درست مي شه منو ميگي:-102-:دنيا برام كن فيكون شد!بعد ديگه كاشف يه عمل اومديم كه 1 نمره درست رو در 10 مين غلط كرديم!!!:-109-:
در مسبر خونه::-2-33-:
از اونجايي كه خالم از كربلا ميومد من قرار بود صاف تقيم برم خونه مامان بزرگم :-2-10-:كه همين كارم كردم داشتم ماجرا رو براي مامانم تعريف مي كردم كه گفت: آخي امروز اين قدر يادت بودم برات دعا كردم:-2-12-: من كه مشكوك شده بودم گفتم مادر جان مي شه بگي چه ساعتي اين حركتو انجام دادي؟؟!!!!!!:-2-15-: گفت:حدود يه ربع به ده!!!!!!!!!!!!!
اين قيافه ي من بود:-2-19-:يكي نيست به مامنم بگه تو كه هيچ روزي برام دعا نمي كردي امروزم روش....
خلاصه ديگه اين كه خيلي خورد توي ذوقم بعدم كه جوابارو چك كردم مي شم 18.5 !!!!!!ولي اگه از خودم پولفسل بازي در نمي اوردم:-2-17-: و تجزيه تحليل نمي كردم مي شدم 19.5.
تفاوت را احساس كنيد!!!!!
ديگه كلا تا شب كسلم....:-2-43-:

پائیز96
1390,03,21, ساعت : 19:43
با هر كسي بايد مثل ِخودش رفتار كرد..من تا حالا اينو قبول نداشتم...ميگفتم هركي بدي كرد.,.تو لااقل جلوش خوبي كن...كم بياره...ببينه تو خوبي، شرمنده بشه از رفتارش...ولي امروز فهميدم..با هر كسي بايد مثل خودش رفتار كرد!


باهات 100 درصد موافقم اما متاسفانه گاهی اوقات ادم دلش نمیاد اونقدر که طرف مقابل اذیتش کرده تلافی کنه:-2-39-::-2-15-:

roya jo0on
1390,03,21, ساعت : 22:54
به نام او ..

نبودنم را تحمل کردی ؟!

و من خوشحالم از این همه صبرت !!

من نیمه ی پر لیوان را نگاه کردم فهمیدی !!

چه ماهرانه از سر دلسوزی نگفته ام که فراموشم کردی !!

و

من رفتم و رفتم و رفتم و رفتم ...

در نهایت شبی رسیدم به خودم !

به باورم !

به ایمانی که سالهایی بود ، دیگر نبود !!

به تو ! به باور تو !!

رسیدم به آن چه که نداشته بودم !

رسیدم به چیزی که برایش نجنگیده بودم !

من طلب کردم برای رسیدن !

برای رسیدن تلاشی نکردم !

من مبهوتم !

من منگم و حیران !

خدایا !

مگر من فریاد زدم که میخواهم !؟!

مگر من خواستم که رسیدم !؟!

باز هم تو بودی که شنیدی فریاد بی صدایم را !

خدایا باورت کردم ..

باورم بودی ..

من جوانم ...

جوانی کردم ..

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خاطراتم را موش خورده است :-2-37-:
بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

-نازلی-
1390,03,21, ساعت : 23:49
سلام.

کشتی من فی الواقع در امتحانات به گل نشسته و من دارم سعی می کنم که بکشمش بیرون.
کلا خیلی درس دارم و کمتر می تونم بیام اینجا و خاطره ها رو هم نرسیدم همش رو بخونم.

اوهوم، اوهوم..... دیدید اسمم عوض شده.
توجه: ما همان nazli g قدیم هستیم.

خاطره من امروز عوض شدن نام کاربریم هست و اینکه تغییر چه چیز عجیبه!

به رسم نیلو:

چیزی که به زندگی شور و هیجان می بخشد، تعقیب است نه تسخیر، راه است نه مقصود، تلاش است نه کامیابی.

فعلا ....

بعدا نوشت: از اسمارت گرل(اسمشو نیدونم!) و nmesnm (http://www.forum.98ia.com/member21910.html) (بازم اسمشو نیدونم:-2-35-:) تشکر می کنم، الان فهمیدم خاطره هام خونده می شه.
البته بازم از شبنم و لی لی و مهدیه و مهسا هم تشکر می کنم.
(الان تو دلم به خودم گفتم که: آخی دختره ی خجالتی)

hiva
1390,03,22, ساعت : 00:50
سلام. :-2-40-:
من دیروز طرفای عصر بود که بازگشتم.
و اینک خاطرات ما...

چون مادر اینجانب به سفرهای هوایی ایران هیچ اطمینانی نداره، تصمیم بر این گرفته شد که با قطار بریم.
با قطار رفتن همان و دهان ما سنگ فرش شدن همان http://www.laymark.com/i/o/117.gif
بابا پدرم دراومدhttp://www.laymark.com/i/o/23.gif
من دیه سوار قطار نمیشم http://www.laymark.com/i/o/91.gif
ترجیح میدم از آسمون سقوط آزاد کنم http://www.laymark.com/i/o/81.gif
شب توی اون واگن وامونده تنها کسی که بیدار بود من بخت برگشته بودم http://www.laymark.com/i/o/112.gif
هی نیم ساعت یه بار این قطار خیر سرش درجه یک، نگه می داشت و بعد چند دقیقه دوباره حرکت می کرد
نمی دونم چه غلطی می کردن که انقدر نگه می داشتن http://www.laymark.com/i/o/38.gif
پیش خودم گفتم لابد میرن سیگاری دست به آبی یه غلطی بکنن
ولی مگه این غلط هارو تو خود قطار نمی کنن http://www.laymark.com/i/o/77.gif
صدای جیغ و داد بچه و بوی سیگار داشت حالم و بهم می زد
من بچه هارو دوست دارما! اما وقتی که ساکت باشن، بخوان شلوغ پلوغ کنن یه کاری می کنم که به سمت و سوی من نیان http://www.laymark.com/i/o/113.gif
آخه چه خبره یه خانواده و این همه بچه؟!

یه چیزی و باید با پیش زمینه تعریف کنم
آقا این برادر ما تا وقت گیر میاره شست پای مارو له می کنه.
این ناخون های منم بیشتر اوغات بلند ِ ، همیشه میشکنه و جیغ و داد ما درمیاد. مثلا فرض کنید نشستیم سر میز و صبحانه کوفت می کنیم. یهو این آقا همینجوری که رد میشن لنگ مارو له می کنن و قشنگ پاشون و فشار میدن و میرن، تازه وقتی داد زدم چه خبرته بر می گردن و می گن:
- اِ ! پای تو بود! ببخشید.
من جدا باور نمی کنم که اینکاراش از روی قصد نباشه. اما مامان می گه عمدی نیست. آخه بار اولش که نیست که! http://www.laymark.com/i/o/33.gif
توی قطار هم همه لالا کرده بودن.
من و مامان پایین و بابا و داداش جان هم بالا...
خیر سرم بعد کلی عذاب کم کم داشت خوابم می رفت که یهو دیدم یکی پاش و گذاشت روی پام
با عصبانیت برشتم توپیدم:
- گاگول... چرا همش پای منو له می کنی!
بعد که یکم چوشمام به تاریکی عادت کرد دیدم این هیکلی که من دارم مشاهده می کنم کمی نسبت به هومن کوچیک تره... اصا خنگه خدا این داره از سمت و سوی بابا میاد پایین
بعد تازه فهمیدم سه کردم و ایشون پدر گرامی هستن.
بنده خدا بابا هم کپ کرده بود و همینجوری بین زمین و آسمون نگام می کرد
یکم به خودم اومدم و گفتم: ببخشید... فکر کردم باز این هومن ِ
بعد دیدم هومن از اون بالا کلشو کج کرد و همونطوری که مارو با اخم و تخم دید می زد با یه قیاف خواب آلودی توپید:
- تو بی جا می کنی با من اینجوری حرف بزنی
حالا بماند که بعدش بحث بالا گرفت و من و برادر شروع کردیم به کل کل کردن.

شب باز همه خواب بودن و من خوابم نمی برد
هی این ایده های لعنتی میومد توی ذهنم، یه جورای همش دوست دارم بنویسم... هی بنویسم بنویسم بنویسم...
منم آمار داشتم که دفتر عزیزم و جا گذاشتم و توی این موقعیت نمی تونم چیزی بنویسم
لب تاپمم که اوضاع مناسبی نداشت و هنوزم قاط داره به گمانم ویروسی شده.
حالا هی از اینور به اونور می شدم مگه خوابم می برد!
باز خدارو شکر این رضا صادقی آلبوم داد و من که یکسره به آهنگ هاش گوش می دادم.
یه بارم هومن تیکه انداخت تو خسته نمیشی انقدر گوش میدی!
نه والا خسته نمی شدم بسی لذت می بردم. تازه به زیبایی یه سری از آهنگاش که اولش گوش نمی کردم پی بردم.
مثلا از این شعرش خیلی خوشم اومد:

می دونم سخت جون میدم
باور کن این و فهمیدم
ولی خسته شدم بس که
دلم رنجید و خندیدم
تو خوب و من بد عالم
از این حس تو خوشحالم
تو این حال و هوای عشق
به جون تو بد ِ حالم

واسه اینکه خیلی چیزا بمونه، باید نباشه
گاهی ماهی واسه موندن، باید از آب جدا شه
گاهی هم باید بمیری، تا که یک زندگی نو شه
بهتره گُلی نباشه، تا باغ گُلات درو شه


تصمیم گرفتم از این شعر توی داستان جدیدم استفاده کنم. اخه خیلی به داستان میاد.
یه اعترافی بکنم: هر وقت می نویسم به آهنگ های رضا صادقی هم گوش میدم.
باعث می شه تصویر های ذهنیم کامل تر بشه. نمی دونم...


حالا خلاصه بگم... صبح رسیدیم و با تاکسی رفتیم به سمت هتل.

روز دوم بود گمونم نمی دونم، یا همون روز بود، دیدم یه چندتا ماشین از این آمریکایی های ضد گلوله نزدیک حرم نگه داشتن و یه هفت هشتایی بادیگارد از توش ریختن بیرون، بعد بینشون یه آخوند سبز شد
پیش خودم فکر کردم این کی بید دیه؟
هومن آمار داد امام جمعه ی مشهد ِ بعدشم گفت بی خودی دارن بزرگش می کنن
والا من که نمیشناختمش! برگشتم گفتم کی حالا می خواد این و ترور کنه؟! این چه وضعیه!

هر دفعه اومدم عکس بگیرم یکی جلوم سبز شد! طرف داره می بینه من دارم عکس می گیرم اون طرفش هم شونصد متر جا هست که لر بره، صاف میاد از جلوی ما رد می شه.
من فقط داشتم از حرم و اینا عکس می گرفتم، وگرنه خودم خیلی اهل عکس گرفتن نیستم.
بیشتر خوشم میاد از طبیعت و در دیوار و این چیزا عکس بگیرم
توی یکی از عکس ها هم یه آقایی اومد هم از جلوی ما رد شد هم کلشو قشنگ کج کرد و هم یه تیکه انداخت که نمی دونم دقیقا چی گفت...
آخه تو حرم هم ول نمی کنن! http://www.laymark.com/i/o/34.gif

همون اول که خواستم دعا کنم اول از همه برای کسانی که ازم خواسته بودن دعا کردم و بعدشم دعاهای کلی واس ایرانی ها و جوون ها، بعد از اون اومدم سراغ خانواده و خودم. آخه می گن اجرش اینجوری بیشتر تر بید.
خلاصه بگم واس همتون دعا کردم. حالا اجابت بشه یا نه، اونش دیگه دست من نیست.

شب آرزوها هم توی حرم بودم. چقدر شلوغ بود! همه ملت ریخته بودن اونجا، شب آخر بود و باید با امام رضا خداحافظی می کردم. خیلی دلم گرفت. اولش که رفتم مشهد گفتم دلم برای خونه و اتاق و اینا تنگ شده دوست دارم برگردم، شب آخر می گفتم دلم نمیاد از اینجا برم دوست ندارم برگردم.
خصوصا وقتی توی خود حرم باشی اصا یه جوری میشی. یه حال و هوای عجیب و غریبی داره. یه آرامش... از اون آرامش هایی که ملت در به در دنبالش می گردن ...
نزدیکای ساعت 8 بود، تا پام و گذاشتم توی صحن نم نم بارون شروع شد. دیدم آسمون هم دلش گرفته جون داداش http://www.laymark.com/i/o/81.gif
همچین بغض کردم برگشتم به سمت حرم. گفتم ما که داریم میریم امام رضا، ایشالا که دلت برام تنگ بشه.
دعارو حال کنید. http://www.laymark.com/i/o/40.gif به قول هومن من دعا نکنم سنگین ترم.
ولی عجب بارونی اومد! اونم توی یه همچین شب و همچین فصلی! بارون رحمت بود دیگه. خیلی شدید بود.

خاطرات زیاد بید، فعلا همینارو داشته باشید. احساس می کنم هنوز خستگی راه توی تنمه.
این سرعت سایت هم برای من یکی اومده پایین، روی مخ ِ




حیف که ما هیچ وقت توی همون لحظه قدر نمی دونیم یا زود فراموش میکنیم:-2-39-:

آورین آورین از این به بعد سعی بوکون قدر منو بیشتر تر بودونی. :-2-38-::-2-31-:

پاسارگاد
1390,03,22, ساعت : 01:34
دیشب می خواستم برای یکی از دوستام اس بزنم نمیشد همش میزد مموری فوله بعد مدتا به مسیجام سر زدم دیدم فقط اینباکسم 1500 تا پیام داره . چون بعضی از پیاما رو لازم داشتم نمیشد کلشو یه دفعه پاک کنم شروع کردم از اخر یکی یکی شروع به پاک کردن که دقیقا با خوندنشون رفتم به یه سال پیش ...
از خاطرات گروه ، شعرا نقد و تحلیلا خنده و شوخیامون گرفته تا عصبانیتا و ناراحتیامون، بعضی وقتا مشکوک شدنمون :-2-35-: حرص خوردنام از بعضی نقدا که این موقعا یه سری اصطلاحات بکار می بردیم دیشب که میخوندمشون میخندیدم :-2-22-:. از خاطرات اولین دوره مسابقات چشم برتر گرفته که همزمان با قطعی اینترنتم بود من بال بال میزدم که بتونم بیام بالا. تا دلواپسیای من دقیقا 18 خرداد پارسال که برادرم راهی خدمت شد و من مضطرب بودم که لب مرز نیوفته و ... لحظه به لحظه ش یادم افتاد تا اینجا که رسیدم حول و حوش 200 پیام بود اکثرشم ما بین منو الی بود اصلن دلم نمی اومد پاکشون کنم . باورم نمیشه یه سال به سرعت برق و باد گذشت انگار این حرفامون مال همین دیروز بود . تا چشممونو رو هم میذاریم می بینیم ای دل غافل جونیمون داره از دست میره.... هنوز نرسیدم ما بقی پیاما رو چک کنم چون برام دونه دونه شون عزیزه نمیدونم پاکشون میکنم یا نه
بعضی وقتا گذر به گذشته خیلی قشنگه دیشب برام واقعا جز قشنگترین لحظه ها بود لبخند از رو لبام محو نمیشد تا وقتی که خوابم برد خیلی برام با ارزشه که نزدیک به دو ساله این دوستی ادامه داشته چه توی خوشی چه توی غم .
حیف که ما هیچ وقت توی همون لحظه قدر نمی دونیم یا زود فراموش میکنیم:-2-39-:

یگانه
1390,03,22, ساعت : 02:38
سلام به همه دوستان http://iranmember.com/images/smilies/w963.gif


من از 13 خرداد با سایت مشکل داشتم فقط یکبار با چیز شکن اومدم، امروز بالاخره با تلاش های آدمین عزیز مشکلم برطرف شد
تو این مدت فقط خوردن بستنی موشکی میهن منو تسکین داد:-2-37-: عجب چیزی این بستنی من که عاشقش شدمhttp://www.njavan.ir/forum/images/smilies/smilee_new2%20%2830%29.gif



تنهاا کاری که این مدت کردم چون خیلی به کپی رایت اهمیت میدم cd اروجینال قلب یخی رو خریدم انقدر گوش دادم که داد همه در اومد
همخوانی باهاش بیشتر اعصاب خوردکن شده بود:-2-06-: http://www.njavan.ir/forum/images/smilies/other%20%28121%29.gif

دریغ از یک خط تایپ به اندازه موهای سرم تایپ دستمهhttp://iranmember.com/images/smilies/271.gif

این شکلک نمیدونم کجا باید بکار بره، توی یه انجمن که اسمش یادم نیست دیدم برای خنده بد نیستhttp://iranmember.com/images/smilies/TAEL_SmileyCenter_Misc%20%28138%29.gif
فکر کنم داره به زور بله رو از عروس خانم می گیرهhttp://iranmember.com/images/smilies/1202591pu55lez1va.gif

خوشحالم که دوباره اینجام

هیجا نودهشتیا نمیشهhttp://iranmember.com/images/smilies/JC_hurrah.gif

شب خوش:-2-40-:

saadegi.n
1390,03,22, ساعت : 09:04
چرا وقتی همه برنامه ها مو می چینم که یه جا ثابت شم مستقر شم سر دو راهی می مونم و گزینه های جدید جلوی روم قرار می گیره. سر دوراهی موندم. سر دو راهی میشینم خودمو تنها میبینم...............:-2-30-:
دقیقا همه اشم ربط 100% به آینده ام داره.
چرا وقتی سعی می کنم انسان خوب و بی آزاری باشم ابر و باد و مه و خورشید و فلک جمع می شن منو از راهم منصرف کنن؟
همیشه دوست داشتم بتونم خوب بنویسم:-2-38-: اما خوب از هرکسی یه کارایی بر نمی یاد این نوشتنم از من بر نمی یاد:-2-15-:.حالا مگه چیه؟ هان هان؟:-2-42-:
دیشب با آنیتا تماس گرفتم تولدشو تبریک گفتم.:-2-40-:
هیچ وقت فکر نمی کردم انقد به آنی وابسته باشم. تو سایت دوستان خوب زیاد دارم ولی انگار انرژی مثبتش روم خیلی اثر می کنه.

آخ آخ چند وقته به آیلی نزنگیدم.:-2-35-:

باید امشب بروم.
خوبی بدی ازم دیدن حلال کنین شاید هواپیمام سقوط کرد از شرم خلاص شدین:-2-30-:

هه هه هه من اگه برم روحم هست :-2-43-:

سهیلا دلم برات قد الکترون شده. کاش می دیدمت ازت خدافظی می کردم

REAL LOVE
1390,03,22, ساعت : 11:12
تورو تو گریه می بوسم تو رو که غرق لبخندی
رو این حالی که من دارم چرا چشماتو می بندی
بذار این آخرین بوسه تمام باورت باشم
بذار فردا تو این خونه تو آغوش تو پیدا شم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب تو هم حال من و داری
نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه
چقدر این حس من خوبه همینکه از تو می میرم
همین که هر نفس امشب هوامو از تو می گیرم

خدایا میخوام بیام پیشت...
دلم از این همه شلوغی عاصی شده...
دلم یه جای خلوت و بدون صدا می خواد که از ته دل داد بزنم...
میخوام بیام تا از همه چیز رها بشم...
شاید بتونم بفهمم آدم یعنی چی...
خسته شدم از این روزای بی معنی...
خیلی خسته...
دلم برات تنگ شده خدای من...
صدام کن...

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا ...
اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها...

Mini Moon
1390,03,22, ساعت : 11:16
سلام:-2-10-:
ديروز انقدر حرص خوردم كه 5-6 كيلو لاغر شدم:-14-::-2-35-:يه آقاهي با ماشين لگنشون اومده بودن تو كوچه،زدن سيم تلفونو كندن:-14-::-2-09-:ما هم تلفونمون قطع شد هم اينترنت:-14-::-2-36-:تا امروز كه آقاهه اومد وصل كرد:-14-:چند دقيقه پيش از مخابرات زنگ زدن.نه سلامي نه عليكي، گفتن:تلفنتون وصل شد؟گفتم:ب...:-2-31-:يارو گوشي رو گذاشت:-14-::-2-33-:

Sokout_shab
1390,03,22, ساعت : 11:57
22 خرداد

اتفاق خاصی نمی افتا نمی دونیم چرا عادت کردیم بیایم اینجا یه پست بدیم بریم سر کارمون...
یه بادی داره می زنه... پرده ها رو جوری تکون می ده... آدم دلش موخواد پایین پرده رو بگیره و هر جا باد می زنه بره... یادش بخیر بچه بودیم... البته هنوزم هستیم... ولی اون کوچولو موچولو بودیم و منظورمه... همیشه عاشق این حال و هوا بودیم... سه شنبه امتحان داریم... یه دور کتاب را خواندیم مانده دوره اش... موخوایم این تابستون با دلمان پیش برویم یعنی چه؟ یعنی برویم کلاس نقاشی... دلمان برای نقاشی تنگ شده است، دقیقاً از سال اول دبیرستان سراغ نقاشی نرفته ایم انقده حال می کنیم وقتی نقاشی می کشیم... چیزی بلد نیسیم منظورمان همان 4 تا تیکه اس... طراحی می رفتیم... یادمان می آید تا سال پنجم ابتدایی بلد نبودیم حتی یه دختر بکشیم... مادرمان نه که ناظممان بود... همیشه با ما سر مشکل را داشت می گفت معلمهایت اعتراض دارن که تو چرا نمی توانی یه خورشید بکشی... رسیدیم سال اول راهنمایی یعنی نقاشیمان از این رو به آن رو شد... من و یکی دیگه از بچه ها تو کلاس تک بودیم... نوموخوام تعریف کنم... ولی خوب موخوام بگم از اون سال بود که تغییر کردیم... طراحیمان بد نیس... یعنی متمرکز یه موضوع بشویم می توانیم آن را پیاده بکنیم... از الان برای کلاس رفتنمان خوشحالی می کنیم... دیروز باز طبق معمول کابوس به سراغمان آمد... مهم نیس... مگه نه؟
حالمان خوش است... گفتیم که ما شاخه ای هستیم... باز از در بیخیالی در آمده ایم... نظرمان این است که اگر ناراحتی داریم یه روز بر سر خودمان و بقیه خالی کنیم باز از فرداش می توانیم خودمان را نگه داریم... انقدر دلم می خواهد به برادر سوریمان روز مرد را تبریک بوگوییمم ولی از جواب دادنش می ترسیم... می ترسیم بزند تو پرمان... حال تا اون موقع زیاد مانده است شاید بگوییم... دلمان می خواهد ازش بپرسیم امتحانت کی است؟ ولی بازم می ترسیم برگردد بگوید به تو چه؟ والا به خدا!!! همه برادر سوری دارند ما هم برادر سوری داریم... مهم نیس.... تیکه کلام خودش...
امروز بعد از 2 سال و خورده ای موخواهیم موهایمان را بزنیم... دلمان نوموآید خوب... ولی چه کنیم مجبور هستیم... آخر خیلی از حالت افتاده اس... چند تا از خاطره ها را وقت نکرده ایم بخوانیم....
حرفی دیگر نیس...
روزگارتان خوش...
پ.ن: این را عرض کنیم به بهنوش جان... داغ دلمان را تازه نکن :-2-30-: بخواهیمم به دانشگاه ساری نمی توانیم برویم... :-2-30-::-2-30-::-2-40-: شنیده ایم خیلی کیف دارد ولی نمی دانستیم در کجا واقع شده است... مرسی از گفتتان

این را یادمان رفت عرض کنیم... طوطی جانمان را نگاه کنید چه تاجی دارد قربانش بروم :-2-06-:

بعدا نوشت: گفتیم که می زند تو پرمان... نمی دانیم... یعنی حس و حالمان را پراند در حد المپیک... نمی دونم تا کی باز بخوام بگم مهم نیس... :-2-28-::-2-28-:
ولی مهم نیس :-2-32-::-2-32-:می تونم بکشم.... :-2-32-:

Mina
1390,03,22, ساعت : 12:28
امتحان خوب بود..
يه سوال و اشتباه زدم...اونم گفته بود تا پايان صفحه 72...سوال رو از صفحه 73 داده بود...برهان نظم رو زدم نظم نظام آفرينش..نگو وجود خدا بوده!

اگه يه نمره تو كلاس رو هم بده 20 ميشم:-2-06-:
ساعت 12 خوابيدم شب..آلارم گوشي رو گذاشتم رو 7.45
6.30 بيدار شدم....گفتم نه بابا بخواب تا 8 ..بعد تا 9 بخون..
تا 7.30 ده بار از خواب بيدار شدم...
آخر سر 7.45 گفتم جهنم و خواب،من كه بايد بيدار شم...
پاشدم..تا 9 خوندم و هول هولي يه لقمه خوردم كه نميخوردم بهتر بود..چيزي نبود اصلا...
9.30 يوني بودم..

و باز هم طبق معمول رديف اول:-2-30-:جلو چشم ِمراقبا!

اومديم بيرون...استاد رياضي رو ديديم...بدو بدو رفتيم بهش رسيديم..
ميگيم استاد وضعيت سوالا چطوره؟
ميگه چندم ِ امتحانتون؟
ميگيم 27م
ميگه 26م سوالارو طرح ميكنم:-2-43-:
ميگه زياد اميدوار نباشين،70درصد كلاستون ميفتن!

يكي سحر زد تو سرش..يكي من..

استاد ميگه نگران نباشين،تو درس من هيشكي 20نشده تا حالا.....19شايد..ولي بيست اصلا:-2-33-:
شيطون ِميگه همونجا يكي بزن تو سر ِكچلشا:-2-33-:

فردا هم فيزيك دارم..
ميگن كُپ جزوه ميده!
بريم بشينيم بخونيم..
8صبحه امتحان..
استادش هيچي بلد نيستا!

چند روز پيشا پلاكارد ِ تبريك قبولي تو دكترا رو زده بودن:-2-33-:

اونم كي؟ استاد ِ فيزيك...اَه اَه حالم بهم خورد...با اون بيبي فيسش:-2-33-:

elnaz 90
1390,03,22, ساعت : 13:03
یکشنبه ساعت 12.40 ظهر
سلام علیکم:-2-25-:
اول بگم من خاطره هارو هویجوری یه نگاه کردم اما همه رو تشکر زدم خو دوس داشتم:-2-41-: آخه من از پریشب نیومدم ییهو دیدیم 5 صفحه خاطره س گفتم بخوام همه رو بخونم می شه فردا صبح
آقا ما دیروز کله ی صبح رفتیم خانه ی خالمون بهد این دختر خاله ی ما امتحان داره خالمون نوزاره این اینتیشونو شارژ کنن ما هم نشد بیایم دیگه:-2-15-:
جمعه همین دخمر خالم که دیروز رفتم خونشون از یه نفر یه سری حرفا زد بهم که به شدت اعصابم به هم ریخت اصولا" من خیلی از دست کسی حرص نمی خورم اما از دست اون طرف انقدر حرص خورده بودم داشتم از سردرد می مردم صبح پاشدم نماز بخونم چشمام باز نمی شد اصلا" حس می کردم سرم مال خودم نیست در راستای همین سردرد ما تصمیم داشتیم نریم خانه خالمان بهد هی بیدار شدیم کله ی صبح راه ورفتیم تو خونه هی به مامان می گم برم می گه نمی دونم آخر در یک حرکت انتحاری بیخیاله سردر شده پریدیم لباس پوشیدیم دلمان برای دختر خالمان سوخته بید درواقع:-2-41-:
آقا ما دیروز دادیم این خالمان موهامونو کوتاه کرد این خاله ی ما آرایشگر بوده بهد ما نمی دانیم این آرایشگرا کلا" چرا علاقه دارن هرکار خودشون دوس دارن بکنن:-2-43-:میری آرایشگاه می گی یکم ابرومو تمیز کن ییهو پامیشی می بینی نفص ابروه نیست این خاله ی ما بهش می گی یکم این موهارو مرتب کن ییهو می بینی یه وجب کوتاه کرده:-2-28-: بهنی من جونم به موهام بستس آقا ما دو سال پیش این موهامون یهنی در حد چی میریخت یکی گفت کوتاه کن بهد تقویتش کن یهنی ما با کلی فلاکت اونهمه مو بلند کرده بودیم این مامانه ما گیر داد بیا بزن ما رفتیم زدیم یهنیا ما تا دو ماه افسردگی داشتیم هی عکسهای وقتی موهایمان بلند بود می دیدیم حرص وخوردیم:-2-37-: بهد تازه بعد دو سال هنوز موهای ما اونقدی نشده بهد ما کلا"عادت داشته بیدیم 6 ماه یه بار موهامو مرتب وکنم ما 6 ماه پیش به هین خالمان گفتیم این موهارو یکمی مرتب کن یه کوچولو خورداش بره ییهو پاشدیم دیدیم یه وجب زده کلی حرص خوردیم بهد دیروز باز با کلی تاکیید گفتیم جون مادرت یهنی این فقط یه قیچی بخوره تازه اونهمه قسمش دادیم یه 3 4 سانتی کوتاه کرد:-2-28-: بهد امروز آمدیم مامانمان گفت دو هفته دیگه دخمر عمومان می خواد جشن وگیره یهنی ما غصه همون 3 سانت موی زده شده را وخوردیم که اگه می دونستیم نمی زدیم:-2-37-:یهنی ما تهشیما نه؟:-2-15-:
اوه راستی ما با این دخمر خالمان دیشب پشت بوم خوابیدیم آقا ساعت 12 بود ییهو دیدیم یه صدای وحشتناکی اومد ما یهنی به سرعت برق دوییدیم لب پشت بوم یه پرایدی کوبیده بود به یه پراید بهدشم یه آردی که جفتشون تو پارک بودن بهد حالا جالب اینجاس که پسر ماشینو ول کرده بود داشت مثل جت می دویید حالا بگو تو اون خیابون به اون خلوتی و گشادی تو چه جوری کوبیدی به دو تا ماشین پارک شده این آردیه ییهنی داغون شده بودا بهد حالا ه.چکی تو خیابون نبود یه اقاهه اونورتر وایساده بود نیدونیم صحنه رو ندید فقط دید این پسره داره فرار می کنه داد می زد دزد دزد:-2-06-: یهنی ما یه عالمه خندیدیم نفصه شبی بهد تا یک ساعت تو کف بودیم که خو چرا این پسره با ماشین فرار نکرد بهد یک ساعت که این آقایونه پلیس کلی فکر وکردن تازه رفتن استارت زدن دیدین ماشین روشن نوشد تازه نودانیم ساعت یک نصفه شب مردم خواب نداشتن همه تو خیابون بودن مام که خواب نداشتیم رو پشت بوم کلا" یک صحنه ی جالبی بود فکر کنید همه با لباس خونه ریخته بودن بیرون دو نفر شلوار کردی پاشون بود:-2-35-: یهنی ما کلی دیشب خندیدیم هی کلیم با فرناز حرص خوردیم که کاش اونجا ماستاده بودیم قبلش صحنه ی تصادفم می دیدیم:-2-41-:
اوه تازه یه چیز خنده دارتر اینکه این صداهه که اومد ما گفتیم که مثل جت پریدیم بهد من از این دخمر خالمان به لب پشت بوم نزدیکتر بیدیم بهد من که رسیدم این پسر داشت می دویید بهد از من دخمر خالم رسید می گه دیدی پسر یکم به ماشینا نگاه کرد بهد ییهو فرار کرد مارو می گی اینجوری:-2-20-: می گم توهمم زدی آیا؟ منکه زودتر رسیدم پسره داشت می رفت تو کی دیدی در ماشینو باز کرده بود داشت اون ماشینارو نگاه می کرد خلاصه که داستان داشتیم دیشب:-2-41-:
اوف چقدر حرف زدم ما دیگه رفتیم یه چیزی بخوریم تا نمردیم از گشنگی
فعلا"

believe me
1390,03,22, ساعت : 13:20
سلام به همگی...
من نمیدونم چرا این روزا به این حد کند میگذره:-2-43-:
دیروز داشتم درس میخوندم یهویی جو منو گرفت رفتم بازار مانتو خریدم:-2-06-::-2-06-:دوستم گفت..نه اینکه زیاد تو فاز درسی اینطوری شد:-2-06-:

بعد اومدم خونه انقد با تلفن حرف زدم که دیگه هیچی نخوندم...:-2-37-:
خاطره هام این روزا دربازه همینه درس و امتحان..ببخشید اگه یکم زیادی چرته:-2-15-:
امیدوارم همه ی شما دوستای گلم امتحاناتونو به خوبی پشت سر بزارین..

انیتا جونم تولدت خیلی مبارک....ببخشید دیر شد..دیروز نبودم:-2-41-::-2-40-:

بچه ها موفق باشین:-2-40-:روز خوبی داشته باشید

bahooneh10
1390,03,22, ساعت : 13:41
حس ام نیست اما دوست دارم ترانه اش رو خیلی زیاد.... بنویسیدش به :جای خاطره


قايق کاغذی رو آب داره ميره
من نگاش ميکنم و گريم ميگيره
قايق کاغذی ميره و ميدونم
كه براي گريه كردن ديگه ديره
كه براي گريه كردن ديگه ديره
زندگيم كتاب مثنوي نبوده
من از اون روزي كه دنيا رو شناختم
زندگيم يه تيكه كاغذ پاره بوده
كه ازش يه قايق كاغذي ساختم
ازش يه قايق كاغذي ساختم
كي برام مونده كه با دست محبت
روي سينم بفشارد عشق و شادي
چي برام مونده به جز اشك ندامت

كه به چشم خشك من تو هديه دادي

Elnaz
1390,03,22, ساعت : 14:27
سلام
این خاطره نیست غر غره:-2-36-:
:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
چرا اینقدر بعضیا بی ملاحظن چرا هرچی میگی نه باز کار خودش رو میکنه مردم دخی خاله دارن منم دارم من امروز هیچ جا نمیخوام بیام :-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:اخه چرا منو تو این موقعیت قرار میدی چرا:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:
شاید با خاطره برگشتم:-2-39-:
عاطی من هنوز حسرت میخورم چرا اس ام اس هامو پاک کردم:-2-39-: دقت که میکنم ازاون 1500تا اس ام است 1000تاش منم:-2-19-::-2-02-::-2-27-:

Reza.t
1390,03,22, ساعت : 14:55
باسلام خدمت دوستان
خواستم فقط بگم من دیروز یه دوست رو خیلی ناراحت کردم ورنجوندمش همینجا ازدوستم معذرت میخوام:-2-30-:
من کلا زود از کارم پشیمون میشم :-2-32-:
امروزم که مثلا اومدم ناهار بخورم ولی تلپ شدم پشت سیستم:-2-36-:

feedback
1390,03,22, ساعت : 16:32
سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
این پسر منو کلافه کرد :-2-43-: سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
من برای این بشر خیلی نگرانم سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
کلاً برای خودش که نه برای پدرش که باید کلی پول تلفن بده انقدر که این حرف میزنه :-119-: سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
هرچند خودم میدونم که با خوندن این مطلب منو خفه میکنه ها ولی از اونجایی که آدم تقریباً رکی هستم :-15-: میگم که منو خفه کرد این بشر دستشم عمراً بهم نرسه که بخواد حالمو بگیره :-68-: سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
امروز یه تلفن بود و یه سجاد عجب خاطره زیبایی. منم پشت سیستم داشتم تو سایت پست میدادم گوشی هم عین این کارمندایی که هفت تا کار با هم انجام میدن دم گوشم بود و حرف میزدم. بعد از تموم شدن صحبت (البته پس از سه سال :-24-:) دیدم گوشی داره آلارم میده همین الانه که از داغی بیش از حد بترکه :-17-: این همه حرفو از کجا میاره این بچه من نمیدونم :-104-:
خوب بیش از حد موضوع روی سجاد چرخید بریم سراغ یه چیز دیگه!
یه دوستی بود امروز انقدر زنگید به گوشیم که خدا میدونه حالا اسمش مهم نیست مهم اینه که یه دوست بود (سجاد نبودا :-65-:) ولی من برای این یکی دوستمون هم نگرانم چون پول تلفنشون زیاد میاد آخه این دوستمون هم میخواد بحرفه یکی دو دقیقه که نمیحرفه 10 دقیقه هم نمیحرفه حتی تو بگو 20 دقیقه به خدا را نداره جون بچت 1 ساعت دیگه خیلی کم بشه 59 دقیقه. :-40-: اما باز هم تأکید میکنم این دوستم سجاد نبود :-44-::-44-: سجاد سجاد سجاد :-2-30-:
پ.ن : از همین جا اعلام میکنم در آینده هرجایی هر زمانی در هر فرصتی که میتینگ بود تا سجاد باشه من نیستم چون چند حالت داره :
1. درجا میکشتم :-2-30-:
2. خفم میکنه :-2-30-:
3. ذبح شرعی :-2-30-:
4. سایر موارد :-2-30-:
روزتون خوش خاطراتتون خوش تر :-2-40-:

jim.jim
1390,03,22, ساعت : 16:47
سلام....
خوبین شوما...؟؟:-2-40-:
ما که نیمچه خوبیم دوباره....!!!!!:-2-43-:

عرایضمان به حضور منورتان که:



القصه اول:


ما سرمان درد می کند بسیار خیلی..!!!! :-2-34-:

ما اندیشه ناقصمان دارد به یغما می رود فجیع ، البته آنهم بسیار خیلی...!!!

ما شکممان دارد قار و قور می کند، باز هم بسیار خیلی...!!!

چقدر اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است،بسیار خیلی...!!!

بعد از چند دهه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ،باز بسیار خیلی...!!!!

ما دلمان شور افتاده است بسیار، بسیار تر از خیلی..!!!

خوب این چه مرامی است که شوما دارید؟؟؟؟ :-2-39-:

دلتان می خواهد می آیید
دلتان می خواهد می روید

مگه ما فرشته ایم؟؟:-2-42-:
خوب آدمیم :-2-35-:
دل نگران می شویم خوب...!!!
وقتی دیگر پیدایتان نیست.... :-2-43-:
وقتی دیگر خاطراتتون را نمی خوانیم....:-2-33-:
می گوییم زبانمان لال شاید ....:-2-31-:
مرده باشید که دیگر نمی آیید :-2-01-:
خوب شوما فکر این را نمی کتید که ما هم دوست داریم در مراسم ختمتان شرکت کنیم..:-119-:
خوب نمی دانید حلوا خوری و مرده خوری چه مزه ایی دارد بجون شوما!!!!:-2-38-:
آی کاربرای سایت خرده نگیرید بر ما.....:-2-30-:
خوب شما مگر تا حالا مرده خوری نکرده اید؟؟؟؟:-2-26-:
ما از شوما خواهش می کنیم اگر مرده اید یک پی ام بدهید که بدانیم چهلم کجا بر گزار می شود و کجا شام می دهند؟؟؟؟؟:-2-26-::-2-32-:
خوب حالا که ما شوما رو کفن و دفن کرده ایم ما عوض شوما می گوییم ::-2-43-:
بایتون باشه:-2-37-:


القصه دوم


این سهیلا خانوم هم عجب موجود عجیبیه...:-2-43-:
نمیدانیم عروسی رفته که قرار بوده برود:-2-38-:
یا آنکه
خدای ناکرده بیماریشان عود کرده...:-2-34-:
برایشان آرزوی سلامتی و شفای عاجل داریم برایشان....:-2-40-:
و لبشون خندون باشد :-2-32-:
هرکجا که هستند


القصه سوم


بعضی وقتها این سوتی های ما خنده دار میشود جون شوما:-2-37-:
گفتیم از مسیر فهرست بریم تو خاطره ها..:-2-28-:
صفحه اول را که باز کردیم ، آمد روی خاطره گل نقش طاووس...:-2-38-:
فکر کردیم صفخه آخره خاطراته..:-2-43-:
بدون توجه به تاریخ خواندیمش و به خود لرزیدیم:-2-33-:
گفتیم زودتر برویم بیرون تا کتک نخورده ایم ما....:-2-36-:
البته اگر شوما کتک خورتون ملسه بفرمایید دیدن فرمایید :-2-43-:

http://www.forum.98ia.com/post1463074-7.html


گر چه الان خطری متوجه اتان نیست چرا که تا حالا ایشان سر د شده اند و خشمشان فرو نشسته. است...:-2-08-:


پی نون ها
می بخشید اینها فکرمان را مشغول کرده بود....
اگه شوما هم بی خبر بگذارید بروید خوب شما را هم می کشیم و سر خاکتان می آییم دور از جانتان...:-2-38-:
هر کی مرد شام یادش نرود....:-2-43-:
آی می چسبد لا کردار :-2-26-:
خرجش فقط یک فاتحه است :mrgreen:

همیشه و همه حال شاد باشید و لبتون خندون....:-2-40-:


یکشنبه
بیست و دوم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود
ارادتمند: جیم .جیم (سیامک)

موید باشید:-2-40-:

Mina
1390,03,22, ساعت : 17:07
http://www.laymark.com/i/o/09.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
خوابم مي آمد..ولي الان به كل رفع شده است...ي َـك نيم ساعتي خوابيديم..عجيب چسبيدhttp://www.laymark.com/i/o/06.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
يِكمي فـيزيك خوانديم...ولي مخمان هنگيد...http://www.laymark.com/i/o/01.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
نميدانيم تا فردا اين را تمام ميكنيم يا نهhttp://www.laymark.com/i/o/21.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
آقا ما ديشب داشتيم درس ميخوانديم خير ِ سرمان همزمان هم داشتيم ساختمان پزشكان ميديدم...يكهو يَك دعوايي شد آن بالا،صداي ِبس فجيع و شترق.....برقمان تركيدhttp://www.laymark.com/i/o/40.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
و مانديم و كتاب بر دست و سر به آسمان و يك نگاه صفيه(؟) اندر عاقل به اآسمان http://www.laymark.com/i/o/05.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)

بعد از نيم ساعت وصل شد..آن هم چه وصل شدني... اين لامپهاي ِ زرد كه اصلا روشنايي نداشتند..گمانمان،تك فاز كرده بودhttp://www.laymark.com/i/o/05.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)

يكهو قـطع شد..خواهرمان گفت گمانم قطع كردند تا دوفاز را با هم ديگر بياورندhttp://www.laymark.com/i/o/40.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)


امروز ناهار هم كه يَك سوتي داديم..
مامانمان سر ِسفره گفتند برويد و آب بياوريد....
و سوسي هي هولمان كرد كه نمك بياوريد...
ماهم اينطرف دنبال پارچ آب ميگشتيم...
گفتيم بابا هولمان نكنيد ببينيم چه ميكنيم..
پارچ ِ اب را پيدا نكرديم..فريادمان بر آمد كه مادر جان پارچ كو؟
گفتند ازآن شيشه اي ها بياور ..آنيكي را گذاشته ايم بيرون! براي ِآب دادن به گل هاhttp://www.laymark.com/i/o/77.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)

ماهم صندلي را گذاشتيم زير ِپايمان،از بالاي ِكابينت برداشتيم و نمكدان را از كشوي ِكابينت برداشتيم و دوتا ليوان هم يكدستمان برداشتيمhttp://www.laymark.com/i/o/115.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
و رفتيم نشستيم سر ِ سفره...
اولين نفر كه خنده اش گرفت خودمان بوديمhttp://www.laymark.com/i/o/06.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
پارچ را آب نكرده بوديم http://www.laymark.com/i/o/04.gif (http://www.laymark.com/emoticons.onion.php#icons)
مامانمان يَك نگاه چپي كردو ماهم زودي رفتيم آب كرديم و آمديم....

فعلانات...
روزتان خوش..


+سهيلا جان،عزيز ِدل ِمادر..كجايي؟

+هيوا:-2-42-:

پائیز96
1390,03,22, ساعت : 17:20
سلام خدمت دوستان

دیروز یکی خیلی رو اعصاب من پیاده روی کرد :-2-16-:

منم ناهار نخوردم:-2-42-: مامانم همش گفت چی شده چرا ناراحتی بگو منم همش گفتم هیچی نشده اخه چی میگفتم بهش؟؟!!!:-2-33-:

خلاصه با شکم خالی و اعصاب خط خطی خوابیدم :-2-15-:

بعدش با اعصاب داغون بیدار شدم خیلی گرسنه ام بود رفتم ناهار داغ کردم خوردم :-2-37-:

بعدش همون شخص مذکور خیلی ریلکس خودش رو زد به اون راه و گفت : مگه چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!:-119-:

منم طبق معمول گفتم هیچی .....:-2-35-:

بگذریم طرف خودش همه چی رو میدونه ......:-2-43-:

بای تا بعد .....

Miss Nini
1390,03,22, ساعت : 17:22
سلام سلام می خواستم این رو دیروز بنویسم اما نشد :-2-14-:
مودونم دو سه نفر اگه این پست من رو ببینن بدبخت دوعالم وشم یعنی دیگری گیسی از گیسوان خوشرنگ طلائیییییییی(ایشششششش خودم بدم اومد:-31-:) بر روی سرم نمی ماند:-109-:
عرض به حضورتون
دیروز که از خواب بیدار شدیم گفیتم این رمان هم خونه رو بخونیم ببینیم چیه انقدر تعریفش رو می کنند:-8-:
نشستم و شروع به خوندن کردم
نزدیکای ساعت 4بعداز ظهر بود حدود 170 صفحه پیش ورفته بودم
یهو دیدم صدای جیغ میاد گفتم ولش کن باز بچه های کوچه سر چی د عوا گرفتن اما مگه فضولی میزاشت این صفحه 170 بشه 171 هی گوش وایستادم دیدم صدا از خونه عمه جان خانم میاد
یخورده بیشتر گوش کردم دیدم ای وای نیلوجان خانم دارد گریه می نماید و مادر بزرگوارشان بر سرشان داد می زند:-2-36-:
اینجانب حالا:-2-19-:کم شباهت به این شکل مفلوک نشده بودم
پیش خودم:-2-17-:
من تا حالا گریه نیلو رو ندیده بودم
چرا یعنی گریه می کنه؟
چه اتفاقی براش افتاده؟
با خود اندیشیدیم بیشتر گوش وایستیم تا بفهمیم ماجرا از چه قرار است این مغز نصفه نیمه ما هنوز دستور صادر نکرده بود
ای خل و چل پاشو برو خانه عمه جان خانم ببین چه بلایی بر سر این طفل آمده است
هنوز فال گوش ایستاده بودیم (خدا هیچ بنی بشری رو دیگر فضول نیافریند:-63-:)
یه پیامک به عمه جان دختر خانم فرستادیم و منتظر جواب اما دریغ از یه میس
مغزمان گفت :کودن کند ذهن برو ببین بچه چش شده (شرمنده مغزمان بی تربیت است سعی در اصلاحش داریم اما ولد چموشی است)
خلاصه هراسان مانتو را نمی دانم آیا پوشیدم یا دستم گرفتم هرچه بر روی میز کامپیوتر بود برداشتم و دوان دوان به در خانه عمه جان خانم رفتم
هراسان وارد شدم همه بر سر ایوان عمه خانم نشسته بودند
پرسیدم :چه بر روز آنها آمده که ضجه می زندند(اگر اغراق می کنم خدا آن گربه پدرسوخته را بکشد)
آنها خنده کنان گفتند خرگوش نیلوفر را گربه نوش جان کرد
اینجانب که هنوز صدای گریه و به در و دیوار کوبیدن سر و دست را می شنیدم از نیلو یاد نمودم
گفتند درون اتاق خود نشسته
بدون معطلی به سمت اتاق نیلو رفتم
خدا این صحنه را نصیب نمی دانم بکند یا نکند

نیلو سر و دست خود را بر در دیوار می کوبید
گفتم چه بر روز تو امده دلبندم
فریاد زنان می گفت خرگــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــوشم
خدا خرگوشم جلو چشـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــام
خــــــــــــــــــــــــ ـــــــــرگــــــــــــــ ــــــــــــــــــــو........ ............شــــــــــــــــــ ـــــــــــــم
گویی مادر برای فرزند عزاداری می کند
بعد با وساطتت من صورتش راشست دوباره به خانه عمه جان خانم برگشتیم
شاهدان عینی گوینه که مادر نیلو با صدای شیون از خواب هراسان بیدار شده دایی و خاله گرامیش فکر نمودند که آیا دزدی در خانه افتاده و اورا دنبال نموده سریع به محل حادثه دویدند
و اورا تکیه بر دیوار در حالی که گونه های خود را خراش می داد و موهای خود را می کشید پیدا کردند شاهدان در آن لحظه توانایی کنترل خنده خود را نداشتند:-24-::-2-06-:

نیلو اگه خوندی تقصیر خودته من که گفتم تو نودوهشتیا ثبت میشه

lili59
1390,03,22, ساعت : 17:36
امروز كلاً روز خوبي بود ، كلي از رمانم رو تايپيدم، البته به اندازه ديروز فرصت نشد بتايپماااااااااااااا. ولي خوب ديگه تايپيدم.:-2-38-:

و ديگه اينكه چون رئيسم جلسه بود، كه ايشاله هميشه جلسه باشه، يك كمي آرامشمان بيشتر بود.:-2-16-:
كلاً هر وقت رئيس جان نيست ما در آرامش به سر مي بريم.:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
ولي خدا اون روز رو نياره كه ايشان تشريف داشته باشند .......:-2-30-:
بنابراين نتيجه مي گيريم هر وقت رئيس جان مأموريت يا جلسه است ما خوش به حالمان ميشود.:-2-16-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-32-:
هر چند پس از جلسه و مأموريت ايشان حجم كارها زياد ميشود. ولي خوب ميشه و ميتونم كارها رو در عرض سيم ثانيه رديف كنم.:-2-32-:
فكر كنم فردا كارمون زياد باشه. چون رئيس جان امروز زود رفته خونه و كارهاي امروز رو گذاشت براي فردا.:-2-07-:
احتمالاً فردا فرصت براي تايپيدن رمانم كم باشه.:-2-17-:
ولي من از كوچكترين فرصتي براي تايپيدن رمان استفاده مي كنم.:-2-11-:
خوب چه كنيم ديگه عاشق تايپ و رمان و ...... خلاصه داستانم.:-2-07-:

s.love
1390,03,22, ساعت : 17:56
آخي! دلم واس اينجا تنگ شده بود! اين امتحانا كي مي خواد تموم بشه خدا مي دونه:-2-43-:
خسته شدم ديـگه، تا هفته بعد مهمونن. :-2-42-:
از مدرسه كه اومدم نشستم شكوفه ي اشك فرشته رو بخونم. يه 3 4 ساعتي فكر كنم سرم تو گوشيم بود ديگه چشام باز نميشد، بعدش خوابيدم تا الآنم كه اينجام :-2-37-:
حس درسم ندارم چشمام درد مي كنه خب! اصلا نمي دونم چه مرگه معده م هم درد گرفته
خدا به داد اون بنده خدايي برسه كه من قراره عصبانيتم رو روش خالي كنم،هنوز آرومم

آخي خرگوشش:-2-15-:. اين خاطره رو خوندم ياد اون موشه افتادم كه اگه بتونم عكسشو مي ذارم
با دوستام بيرون بوديم يهو فاطمه برگشت گفت :واااااي بچه ها پشت سرتون رو نگاه نكنينا خودشم جلوتر از ما تند تند رفت!!
سريع برگشتم پشتم ديدم كسي نيست كه چي ميگه اين بچه؟؟؟ :-2-41-:بعد رو زمين و نگا كردم ديدم يك عدد موش خوشگل جيگر به طرز خيلي ماماني له شده!!!!! :mrgreen:
تازه هم معلوم بود له شده.(بو تازگي مي داد :mrgreen:) از سرش پاره شده بود دل و روده هاشم 6 متر اون طرف تر پرت شده بودن،منم يه عكس خوشجل ازش گرفتم كه نگو :-2-16-:
حالت موشه هم انقدر زار بود. دلم واسش سوخت:-2-15-:
سرعتم الآن پايينه ،بعد ميذارم حتما از ديدنش فيض ببرين:mrgreen:

tyler darden
1390,03,22, ساعت : 17:58
سلام..
بار اولي هست كه داريم خاطره ميگوييم.. راستش علاقه اي به اين كار نداشتيم ولي در راستاي شايعه پراكني هاي بعضي از عوامل خود فروخته (حالا نميخوام بگم اون كاربر سعيد feadback بوده!) تصميم گرفتيم هم جواب او را بدهيم هم محض رضاي خدا يه خاطره اي بگيم تا اوقات فراغت شما را پر كنيم..:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
داشتيم ميگفتيم.. اين آقا سعيد ما از جمله موجودات كم ياب خلقه كه ما هنوز در عجبيم كه پروردگار چند عالم چه هدفي در خلق اين موجود داشت، اما متوجه شديم كه بهرحال بايد با اين جور افراد با محبت رفتار كنيم تا دچار سرخوردگي نشوند.. البته سعيد خودش ميدونه من با گفتن اين حرفها اصلا قصد تيكه انداختن ندارم ولي بايد چيزي ميگفتيم تا اگه از اين به بعد براي شما چيزي نوشت با روحياتش آشنا بشيد و همونطور كه گفتم با محبت باهاش رفتار كنيد...:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
بله امروز ما به دوست چندين و چند ماهمون! آقا سعيد زنگ زديم تا باهاش يه قراري بزاريم كه به درددل و مشكلاتش گوش كنيم اما اين گوشي دوستمون به قدري سالمه كه مثل اين تلفن سكه اي هاي قديم بعد از 2 دقيقه قطع ميشد(حالا دم اين تلفن سكه اي هاي قديم گرم كه 5 دقيقه مكالمه ي خالص داشت) و هر بار رشته ي كلاممون ميپريد:-2-43-::-119-::-119-::-119-: به خاطر همين مجبور ميشديم دوباره زنگ بزنيد و صحبت كنيم اما شايد بشه اين تلفن را يه جور كنترل كرد اما سعيد عزيز غيرقابل كنترله هربار كه ميومدم بحث را پيش بكشم يه چيزي ميگفت كه ذهنمان سمتش برود..حالا بيخيال مهم اينه كه ما حقايق را فاش كرديم كه اين سعيد سوءاستفاده نكنه اما جدا از شوخي ما سعيد را خيلي دوست داريم و صحبتمان باهاش اندكي،فقط اندكي طول ميكشد(سعيد اينو گفتم كه ناراحت نشيا:-2-38-:)
خاطره مان تمام شد رفت...
روزتان خوش..

nairika
1390,03,22, ساعت : 18:14
سلام به همگی
چرا من تا به حال این موضوع رو ندیده بودم:-2-33-:
لابد از کم سعادتی بنده بوده:-2-34-:
بهر حال مرسی ازتون خیلی باحاله ما که خوشمان آمد:-2-38-:
امروز مثلا قرار بود درس بخونم اونم از نوع خفنش منتهی تا الان هنوز حسش رو پیدا نکردم:-2-43-:
میترسم امتحانا تموم شه و من هنوز به حس درس خوندن نرسیده باشم:-2-30-:
آخه اینا که میدونن ما هیچی از اون کتابای خدا صفحه ای نفهمیدیم دیگه امتحان گرفتنشون چیه:-119-:
خلاصه به جای درس خوندن نشستم پای کامی و یه دل سیر دارم هادی پاکزاد گوش میدم (من که عاشق کاراشم شما چطور:-2-32-:)
و خاطرات میخونم و :-2-37-:
دیگه این که یه مدت اوضاع و احوال اصلا بر وفق مراد نیست و از زمین و آسمون داره برامون میباره البته نه از نوع برف و بارون بلکه از نوع سنگ و کلوخ:-109-:
تازه اگه بارونم بیاد از نوع اسیدیشه:-2-36-:
ولی یه اصلی میگه باری به هر جهت هرچه پیش آید خوش آید:-2-26-:
به قول اسکارلت فردا به مشکلات فکر میکنم:-2-35-:
بذار اون یارویی که پارو دم ما گذاشته اینقده بدووووه تا جونش درآد من که میدونم هیچ کاری نمیتونه بکنه بذار حداقل عقده هاش رو خالی کنه بلکه غم باد نگیره:-2-42-:(سازمان حمایت از بیماران در شرف غم باد گیری:-24-:)
دعا کنید این حس درس خوندن که گمش کردم بیاد و ما رو درگیر خودش کنه بلکه این ترم مشروط نشویم:-2-38-:
راستی اگه رفتم حاجی حاجی مکه کفنم نکنین ها ما از این شانسا نداریم که وقت ملاقات از اوس کریم بگیریم:-2-30-:
احتمالا یا درس میخونم یا که غم باد گرفتم:-44-:
یا دارم یه بنده خدایی رو دق مرگ میکنم:mrgreen::-2-16-:
.
.
.
راستی شما این حس من و ندید همون که درس میخونه:-2-27-:

babasi
1390,03,22, ساعت : 18:37
بالاخره موفق شدم همه ي خاطره هاتون و بخونم:-2-32-::-2-16-:
بابا ايول داريد شماها، همه اش 4 روز نبودم 40 صفحه رفتيد جلو:-2-36-: چشام كور شد تا موفق شدم همه ش و بخونم. الان هم همه ي خاطره هاتون داره تو سرم رژه ميرن:-2-06-: از سفرنامه هاي دنباله دار دوستان بگير تا احضار روح و آه و ناله هاي دوستاني كه امتحان دارند و هوچــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــي درس نخوندن و تا طراحي فرش وَ وَ وَ ..... خلاصه بگم كه همه خاطراتتون رو خوندم اما هيچي يادم نيست كه بخوام بهشون اشاره كنم. .... يعني يادم كه هست اما اگه بخوام بنويسم تا فردا صبح بايد تايپ كنم، كه از خيرش ميگذرم و يه راست ميرم سر خاطرات اين چند روز خودم:
از سه شنبه شروع مي كنم كه صبحش وقتي كه رفتم سركار و متوجه شدم تا زماني كه رئيس يا معاونم از مرخصي برنگردند من هم كاري براي انجام دادن ندارم، تصميم گرفتم كه مرخصي بگيرم و بشينم اين چند روزي رو كه تا امتحانا فرصت دارم و درس بخونم كه خدا رو شكر با مرخصيم موافقت شد و منم خوشحال و شاد از بيمارستان اومدم بيرون. مي خواستم برم خونه كه يادم اومد بعدازظهر با فائزه(starfish) قرار دارم، براي همين دوباره برگشتم سركار و تا عصري خودم و سرگرم كردم و بعدش هم رفتم سر قرارم، بماند كه با چه مصيبتي فائزه رو پيدا كردم و وقتي كه فائزه منو ديد كلي تعجب كرد. بنده خدا نمي دونم از من چه تصويره ذهني داشت كه وقتي كه منو ديد نزديك بود از تعجب شاخ دربياره:-2-06-: حالا خوبه قبلش كلي براش خودمو توصيف كرده بودما ولي نمي دونم چرا بازم تعجب كرد!!!!:-2-28-:
برعكس فائزه من اصلا از ديدنش تعجب نكردم، كلا خيلي نزديك به اون قالبي بود كه من تو ذهنم داشتم، خلاصه بعد از اين كه با هم آشنا شديم و كلي از ديدن هم ابراز خوشحالي كرديم، رفتيم يه جا نشستيم و كلي با هم حرف زديم، بعدش هم رفتيم و يه دلي از عزا در آورديم و آخرش هم فائزه بهم كادوي تولدم و داد:-2-16-:خيلي خوش گذشت، اين اولين ميتينگي بود كه با يكي از بچه هاي سايت داشتم.
بعد از اين كه از فائزه خداحافظي كردم، آرش باهام تماس گرفت و بهم گفت كه آماده بشم كه بريم اصفهان:-2-20-: منم اولش كلي ذوق كردم، اما بعدش يادم افتاد كه درس دارم و هيچي نخوندم:-2-39-: ولي دلم و به دريا زدم و گفتم هرچه بادا باد. فوقش ميرم اونجا يه كمي آب و هوام عوض ميشه و بهتر ميتونم بشينم درس بخونم، خلاصه با اين فكر در كمتر از 2 ساعت خودمو رسوندم خونه و براي سفر آماده شدم.:-2-35-:
فرداي همون روز هم عروسي يكي از اقوام آرش دعوت داشتيم كه رفتيم و خيلي هم خوش گذشت، تا حالا عروسي اصفهوني رو از نزديك نديده بودم.خيلي برام جالب بود، اول اينكه بهم ثابت شد كه اصفهاني ها خسيس نيستن:-44-: دوم اين كه فهميدم اصفهاني ها خيلي خيـــــلي ساده زيستن:-65-:. اين نتيجه اي بود كه من از اين عروسي كه رفتم گرفتم، خيلي مراسمشون جالب بود، جالــــــــب ترين قسمتش هم مهريه عروس خانم بود. يعني وقتي كه عاقد مهريه ش رو گفت، مخ من كه سوت كشيد. خيلي عجيب بود مهريه اش!!!!:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
مهريه عروس خانم برابر با يك جلد كلام الله مجيد، يك دست آينه و شمعدان، يك شاخه نبات، 7 شاخه گل طلا هر كدوم به ارزش 777 گرم، سفر زيارتي عمره مفرده و كربلاي معلي و سوريه، 135 شاخه گل ياس، 110 نفر شتر( انگاري مي خوان ديه ببرند:-2-22-:).آهان راستي علاوه بر عندالمطالبه بودن مهريه يه شرطه ضمن عقد هم داشت كه اگه اشتباه نكنم "عين المطالبه" يا يه چيزي شبيه به اين بود!!!!!!!!!!!!!
جالبيش اين جا بود كه وقتي از شغل آقا داماد پرسيدم متوجه شدم كه ايشون به شغل شريف دانشجويي مشغول هستند:-2-24-:و واقعا نمي دونم بر چه اساسي اين مهريه سنگين رو به آقا داماد قبولوندن(!!!!) نمي دونم چه منطقي پشت اين جور مهريه تعيين كردن ها هست.:-39-:
خلاصه اين كه يه عروسي به ياد ماندني بود براي من كه تا عمر دارم فراموشش نمي كنم.
فرداي اون روز هم رفتيم و يه گشتي تو اصفهان زديم.
قرار بود جمعه بعد ازظهر برگرديم كه نشد، و به جاش يكشنبه برگشتيم.
يه كوچولو هم درس خوندم تو اين چند روز و الانم هم دارم دعا مي كنم كه 4 شنبه زودتر بياد و من هم اين امتحان كذايي رو بدم و راحت بشم.:-2-39-:
اونجا كه بودم دسترسي به نت نداشتم و موبايلم هم قات زده بود و نتونستم بجز يه تايم محدودي بيام و هيچ پستي هم نمي تونستم بفرستم.دلم براي همه تون تنگ شده بود، براي اين تايپيك كه يه جور ديجه دل تنگ بودم.:-6-:
راستي امروز بعد از 4 روز كه اومدم و ديدم كه مهديه جون همكار شده كلي ذوق زده شدم و بهش تبريك گفتم(البته با تاخير:-10-:)

YALDA STAR
1390,03,22, ساعت : 18:45
خیلی خوشم میاد همیشه دوست داشتم یه جا یه حرفایی رو ثبت کنم خوب اینم از یه نوعش:-2-38-:
امروز از صبح هیچ کاری نکردم بعد اون اتفاق و اون دل شکستن و اون بیرون اومدن از سر کار تقریبا افسردگی حاد گرفتم فقط یه جا میشینم و ...:-2-15-:
نمی دونم کجا رو اشتباه رفتم !
یعنی می دونما ولی دلم نمی خواد از اشتباه در بیام :-2-42-:
دلم میخواد به همون خیانت بزرگی که به خودم می کردم ادامه بدم
انگار ترمز احساسم رو بدجور کشیدن با مخ رفتم تو شیشه شایدم ضربه مغزی شدم
دعا کنید بتونم این پایان نامه رو جمع کنم تو رو خدا دعا کنید:-2-30-:

N@s!m
1390,03,22, ساعت : 19:26
سلام :-2-25-::-2-42-:
یه دعا درحق بدقولان بکنــــــــــــــــم !:-2-41-:خدا ان شاا.... راه راست را به سمت مذکوران محترم کج نماید .
الهی آمیــــــــــــن :-2-35-:
حالا غر می زنم :-2-36-:
ای بابا از ساعت 4 تا حالا چشمم به در خشک شد :-2-03-:و این همکار ما قرار بود خیر امواتش بیاد و نیومده خدا به فریادم برسه که تا هشت و نیم شب باید منتظر باشم و سماق بمکم :-2-33-:
یه غر هم بزنم بر سر این جماعت از خدا بی خبر که هر از مدتی میان شیراز و رو سر ما بینواها خراب میشن :-2-18-:
والا بد که نیست منم بودم هر از گاهی فیلم یاد شیراز میکرد :-2-17-:
بهترین سفر بهترن هتل بهترین وسیله بهتیرین امکانات :-2-11-:
تن و بدن ما هم باید هر از گاهی بره رو ویبره که دوباره فلان ریاست فلان قسمت داره میاد شیراز واسه بازدید
بالاخره باید یه جوری این حق ماموریتاشون حلال بگردد اینم یه فرمشه !:-2-42-:
فردا به خاطر حضور اساتید محترم که قلم پاشون کاشکی خرد میشد باید صبح تا شب دفتر را تعطیل کنم برم جلسه توجیهی اشون توی بهترین هتل شیراز که اقامت دارن :-2-30-:
یکی نیست بگه جواب بدهکاری و روزانه کرایه دادن ما رو کی میخواد بده !ضرر رو ضرر:-2-15-:
کاشکی یکی می گفت مارا به خیر شما امیدی نیست شر مرسانید !:-2-28-:
آنقدر دلم پر بود امروز دل رو زدم به دریا به ریس شعبه ام گفتم :
والا کاش یه سفــــــــــــــــر اجباری با کلیه امکانات هم ، شرکت در اختیار ما قرار می داد :-2-20-:
آنوقت میدیدین کدوم یکی از بچه ها تو شیراز موندگار شدنو و با کله نرفتن مسافرت :-2-37-:
خودشم از حرفم خنده اش گرفت و سری تکون داد که نشان از حرفی بود که نزنه سنگین تره :-2-08-:
اینم از حکایت امروز ما ...:-2-35-::-2-31-:
و اما این قصه ی چشم انتظاری و سماق مکیدن همچنان ادامه دارد ......:-2-42-:
یاحق :-2-40-:

Barane Gham
1390,03,22, ساعت : 21:46
سلااااااام :-2-16-:
قابل توجه !! من الان خيلي خوشحالم چون فردا آخرين امتحانمو مي دمو بعد خلاص.....:-2-26-::-2-26-::-2-26-:
دوباره ديشب تا ساعت2 مشغول كتاب خواني بودم و آخرش چارتا بدوبيراه نثار خودمون كرديمو خوابيديم . از صبح تا همين دو دقيقه پيش در حال سر و كله زدن با كتاب اجتماعي بوديم .:-2-36-:خلاصه ما فردا آزاد ميشيم و قراره با بر و بچس مدرسه واسه گود باي پارتي بريم سينما اونم ساعت10 صبح !!:-2-35-::-2-35-:
ظهر آمديم يه تاپيك ديديم كه حالمان را بس داغون كرد . همون كه دست يه بچه رفته بود زير ماشين و تا چند ساعت من :-2-30-::-2-34-::-2-30-::-2-34-:و هرچه تونستم به اين جور بابا ها كلمات بد نثار كردم :-2-01-::-2-01-:
الانم كه يه تاپيك از آقا وحيد خونديم كه بسيار متحولمون كرد و دويديم و نمازي دبش خوانديم تا هم به ياد خدا باشيم و هم بهش بگيم اين آخرين امتحانم به خير تموم شه :-2-39-:
يه حس مضخرفي هي بهم ميگه هر چه خوندي يادت ميره و يه حس مضخرف ترميگه جرئت داري دوباره كتابتو باز كني :-2-33-: و ما هم اين وسط گير كرديم:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
اميد وارم همگي تو امتحاناتون موفق باشيد :-2-38-:
ما را هم دعا كنيد:-2-41-:

.....................
همه ميگن كه تو رفتي
همه مي گن كه تو مردي
همه ميگن كه تنت رو به فرشته ها سپردي
دروغه.............:-2-18-:

elahe70
1390,03,23, ساعت : 00:39
دیروز خیلی تلخ شده بودم . بعد از گذشت چند ساعت پشیمون شدم و پستم رو پاک کردم .
حالا هوس کردم از تلخی در بیام !

امروز با داداشی به یاد بچگی هامون رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی .
اون واسه من عروسک گوگولی خرید منم واسش ماشین کنترلی و یه ماشین دیگه (با پولای خودش !)

خودمون کلی ذوق کرده بودیم . اومدیم خونه من هی عروسکامو بغل می کنم تازه شم صدا می کنن ! می خنده ! گریه می کنه ! آقووووووم می کنه ! ماما هم میگه ! عاشق اون صورتی پایینی ام ! داداشی هم ماشینش رو راه انداخت و شروع کرد بازی کردن ! بابا و مامانم هم هی از اون نگاهای عاقل اندر سفیه !!!!!! به ما می نداختن !

یه وقت کسی فکر نکنه من هفته پیش 20 سالم شده و داداشی 22 ساله هاااااااا :-2-43-:
ولی خدایی عروسکام گوگولی نیستن ؟؟؟؟ :-2-41-:حالا بامزه تو مغازه داداشم می گفت نگی ماشینو واسه خودم می خوام هااااااااا ! بگو واسه یه پسر بچه می خوایم !!!!!
http://s1.picofile.com/file/6797486916/DSC00977.jpg

http://s1.picofile.com/file/6797487922/DSC00980.jpg

+Lily
1390,03,23, ساعت : 01:18
یکشنبه 22 خرداد 90

دردهایی در زندگی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خراشد و می خورد ...
حس خاطره نوشتن ندارم / حرفام هم مناسب اینجا نیس
راسش هم اینه که یه کوچولو حس کردم اینجا غریبم / حس غربت بم دست داد
حس دلتنگی ...

دیروز رفتم بندر دیلم
یعنی به زور بردنم اصلا حالم خوب نبود
ولی چون دوس ندارم شبو تو خونه تنها باشم باهاشون رفتم
طبق معمول شال و شلوار خریدم / بازم خاکستری و سبز
نی دونم واقعا این رنگا رو دوس دارم یا از وقتی فهمیدم این رنگا تو طالعم هستن دوسشون دارم
شب هم رفتیم کنار دریا
دریا که نه ... خلیج همیشگی فارس
یکی از چیزهایی که ما حرص می زنیم نگهش داریم
گاهی فکر می کنم وقتی سرمان را گرم این چیزها کرده ایم چه چیزهای دیگری را زیر گوشمان دارند می برند
و ما متوجه نمی شویم
این روزها شاید نام انسان از سرم زیاد هست
برای این ایرانی که اسمش توی شناسنامه و همه چیزم حک شده نگرانم
برای همه ی دلبستگی هایم نگرانم

شاید بی ربط باشد
این تاپیک هم عین همه ی تاپیکاست
مثل دیواری که عین همه ی دیوارهاست .. ولی برای بقیه .. نه برای من و تو
که آن را پر از یادگاری کرده ایم
کلاس سوم راهنمایی که بودیم عقده ی طولانیم را خالی کردم
تمام دیوارهای کلاسمان را با ماژیک پر ازنوشته کردم
از میزها بالا رفتم و نوشتم
درد مرا همه ی انهایی می فهمند که بایک صفحه ی سفید رو به رویشان دیوانه می شوند
ما « درد » نوشتن داریم
من تمام دیوار را نوشتم / از همه چیزی که در درونم مانده بود و نمی توانست بگریزد
بعدا کلی سرزنشم کردند و تمام نوشته ها را با الکل پاک کردند
ولی من باکم نبود / دردم را فرستاده بودم بیرون
من هنوز عاشق آن دیوارهایم که با من دوست بوده
من این تاپیک را با آدمهایش دوس دارم
حوصله ی اسم بردن ندرم و به نظرم درست هم نیست چون ممکن است همیشه یکی را از قلم بیندازم
من اینجا کسانی را دوست دارم که علیرغم بی تفاوتیشان نسبت به من / دوستشان دارم بی بهانه
چون نوشته هایشان را دوست دارم و همیشه آن نوشته جزیی از ذهن و روح آن آدم است
شاید هیچوقت نبینمشان و شاید هرگز بهشان نگویم که نوشتنشان برای من چراغ های شهریست که دوست می داشتم
در تاریکی چشمک می زنند و من را امیدوار می کنند / من را خوشحال و من را به فکر وا می دارند

smart.b
1390,03,23, ساعت : 01:43
بعضي مواقع آدم احساس مي كنه مي خواد دونه دونه موهاشو بكنه :-2-33-:(اونم من كه همه بهم مي كن روي سرت جنگله آمازونه آخه موهام فريه و خيلي پر پشت، نترسيد به حان خودم گودزيلا نيسم:-2-35-:!!!!!)دقيقا اين حالت امروز من بود آخه چقدر درس خوندن ......
بنده الان دو احساس در درونم وجود داره:
1)خوشحالي. چرا ؟؟!!!!! چون كه فردا نه امروز آخرين امتحانمو مي دم و برو كه آزادي رو در آغوش بگري،ديگه همه خانودات پا نمي شن برم بيرون بعد تو هي غصته بوري و درس بخوني،فيلم ببينن بعد تو نتوني ببيني...دس رو دلم نزاريد كه خونه ولي خوب خوبه كه فردا آخريشه!آخيش......................
2)محلومه ديگه استرس براي امتحان آخه يه كوچولو خيلي بد خوندم و احساس مي كنم الان هيچي يادم نيست!
امروز خاطره ي خاصي نداشتم ، ولي احساس قاطي پاطي تا دلتون بخواد داشتم!گفتم بنبسم تا مغزم كه پر از اطلاعات نتركه:-2-06-:

Mina
1390,03,23, ساعت : 05:18
ما الان مثلا داريم درس ميخوانيم:-2-41-:
ديشب دو سه باري دوره كرديم..ولي فك ميكنيم هيچي بلد نيستيم:-2-30-:
به زوربيداريم الان:-2-37-:
اين پي سي هم يَك صداهايي از خوددر مي آورد كه آدم ميماند:-2-37-:
يك نفر گفته بود بيدار شدي بيدارمان كن،ماهم هي زنگ ميزنيم..انگار نه انگار..يعني خوابش اينقدر سنگين است؟:-2-37-:
دعا كنيد اين امتحان را خوب بدهيم...:-2-41-:


ساعت 6.30 نوشت:

اين عكسو ببينيد::-2-06-:واسه تقويت روحيه،دم ِامتحان خوب است..ما شديد احساس ميكنيم اين عكسِ طفوليت 2نفر شبيه است....اولي ِجيم جيم خان ..دومي علي جانمان، ولي ديديم علي جانمان در كودكي چون ماشاءالله زلف داشتند به چه بلندي:-2-35-:ماشالا گيسو كمند:-2-06-:پس همان فرضيه اول احتمال دارد:mrgreen:
http://parset.com/Files/Galleries/3/3ACfkiva.jpg

پرديس جون..الان من احساس ميكنم كه اصلا هيچي نخوندم...كم مونده گريه م بگيره..نيم ساعت بعدم بايد برم يوني:-2-30-:

گفتيم الان كه مديران ِمحترم در خواب ِناز تشريف دارند..بازهم پست بديم..ديديم نخير...به ريكس ِبعدِش نمي ارزد:-2-35-::-2-37-:


ساعت 10.08 نوشت:

امتحان...چي بگم؟ خوب نبود..بد هم نبود...يه سوال و يه قسمتشو اشتباه نوشتم...با يكي كه آخرشو ننوشتم..بقيه شو نوشتم..استادم گفت تو ميان ترم 4يا5 گرفتي...حساب كنيم..با حسابات ِمن پانزده،شانزدهي ميگيرم..ولي كاش استاد زياد سخت گيري نكنه:-2-30-:من اينو نميخواستم..انصافا كُپ جزوه داده بود..ولي من قاطي كردم:-2-30-:

ساعت 11.51 نوشت:
الهه جون ..شرمنده نديدم من..تولدت مبارك خانومي:-2-40-:آرزومند آرزوهاي ِپاكتيم....:-2-40-:

paradise
1390,03,23, ساعت : 05:46
برای ما نیز دعا کنین دوستان.
مینا ناراحت نباش منم از 3صبح بیدارم دیروزم از 7 صبح داشتم میخوندم الانم فکر می کنم هیچی بارم نیس.خیر سرم یعنی دارم درس میخونم اومد اینجا

Mini Moon
1390,03,23, ساعت : 09:07
سلام:-2-25-:
من برا هركي امتحون داره دعا مي كنم،شوما هم برا من دعا كنيد اخرين امتحانمو خوب بدم:-63-:امروز املا دارم.اخرين امتحان:-2-04-:الان دارم كم كم آماده ميشم برم مدرسه:-2-11-:امروز روز خداحافظيه:-2-03-:امسال خيلي سال خوبي بود.خيلي خوش گذشت،بچه هاي كلاسمون باحال بودن:-2-34-:خيليم زود گذشت:-2-30-:دلم تنگ ميشه:-2-34-:
صبح كه صبونه ميخوردم،گفتم بزار يه لقمه خامه عسل بخورم واسه تقويت خوبه:-2-08-:ديدم خامه هه خيلي سفته:-2-19-:گفتم نكنه خراب شده:-2-31-:از اونجايي كه همگي قبل از من بيدارشده و صبونه خورده بودن،كسي نبود جواب منو بده:-2-10-:منم گفتم حتما مدل جديده:-2-22-:همين كه عسل ريختم رو خامه،نونو گذاشتم دهنم،اولين گازو زدم،ديدم شوره!:-31-:انقدر بد مزه بووووووووووووود!:-31-::-31-::-31-:سريع رفتم دستشويي...:-31-::-31-::-31-:اومدم بسته ي خامه رو نگاه كردم ديدم نوشته پنير خامه اي:-2-28-::-2-07-:
همگي امتحانتونو خوب بدين!:-2-25-:

YALDA STAR
1390,03,23, ساعت : 09:35
دیشب ساعت 11 بود که یادش افتادم اس ام اس دادم به یه دوستی که یه اس می دم فوقش جواب نمی ده(99%):-2-15-:و جوابی نیامد حالا یا طرف خواب بود یا خودش رو زد به خواب و من هم منتظر بهانه اس را فرستادم بعدم گوشی رو خاموش کردم گفتم امروز اصلا روشنش نمی کنم می دونم جوابم رو نمیده چون اون بود که گفت دیگه اس نده :-2-30-:ولی تا8.5بیشتر تحمل نکردم گوشی روشن شد و من چی دیدم؟یه دنیا انتظار و یه قلب شکسته!:-2-39-:

lucy
1390,03,23, ساعت : 09:48
به نام خدا

سلام

اینجا چه خبره ؟ چرا بوی غم گرفته :-2-36-:هرکه پست غمگین بده :-2-09-:

خو ما برگشتیم با یه خاطره ی شاد :-2-08-:

اول بگیم ما دوز داریم بهی را بکشیم :-2-39-:هی هی دو روز پیش گفتیم بهی جان مادر اون عسک مبارکت را بده وبینیم بخندیم :-2-21-: نامرد برام عکسش رو فرستاد ولی چه فرستادنی :-2-03-:ما عکسش را دیدیم کلی غصه خوردیم :-2-18-::-2-29-: ما روی چشم ادم ها حساسیم خو چشم درشت دوز داریم :-2-11-:ما چشممان به جمال چشم بهی روشن شد :-2-20-::-2-20-::-120-:دیدیم چه میبینی چشم نبید که نعلبکی :-2-07-:واقعا من پسر بودم به عنوان دوست پسر بهی بهترین تشبیه رو میتونستم براش بکار ببرم مگه نه :-2-24-:ان موقع بود که ما کینه ی بهی را بدل گرفتیم :-2-17-: چون من همیشه اعتقاد داشتم خدا زمان خلقت من چشماش تموم شده تا مهمات بهش برسه برای اینکه کارش رو جلو کنه با یه چوب دوتا سوراخ درست کرده گفته اینا باشه جای چشمات :-2-18-::-2-18-:ولی الان دیدیم بهی جق ما را خورده :-65-:بهی سهم منو بده :-10-:

خو الان عقدمان خالی شد بویم سر بعدی :-4-:
ما میخواهیم الی را بکشیم :-9-:
از بعد پاک کردن تایپیکمان چنین احساس خفنی نسبت به الی پیدا نکرده بودیم :-102-:هی میخواهیم بگوییم نمیشود که :-14-:داریم دق میکنیم هی باید صبر کنیم که اجتمالا باز هم در زمان خلقت این صبر تمام شده خدا در کوله پشتی ما نگذاشته ما بدون صبر به این دنیا امده ایم :-5-: خو نامردا :-20-::-65-::-65-:من بعدا به خدمت شماها میرسم :-4-:

متهم ردیف بعدی

زهرا ستار معروف معروف به ستار منتقلی :-2-33-:خو این زهرا از اول عادت داشت حال مبارک ما را در قوطی بکند بی بهانه وبا بهانه :-4-::-4-:
یه خاطره ی مشترک تعریف کنم براتون بخندید د :-24-::-24-:هیچی ما اولی که با این ستار اشنا شدیم اخر اخلاق بود این دختر :-65-::-65-:بی ادب هر چی من میگفتم برای یکی از کارهای ماهنامه که تازه من مسئولش بودم میگفت نه :-65-: یعنی قیافه من دیدنی بود وقتی پیام هاشو میخوندم بعد هم صندلی داغش بود که اونجا هم :-2-01-::-2-01-: بعد یه قرن دوستی گفتیم حالا یه بیو از هم بدیم :-2-28-:منم اومدم تاریخ تولدم رو اشتباه گفتم بجی متولد 65 گفتم 56 :-2-26-::-2-26-:ها ها زهرا رو میگی وای ببخشید من فکر میکردم شما از من کوچیکترین و یا دو سالی بزرگتر و وای ببخشید ومن الان میرم صندلی داغ ویرایش :-24-::-24-::-24-::-24-:من و میگی این طرف مرده بودم از خنده :-24-::-24-::-24-:زدم براش بابا من متولد 65 هستم اشتباه گفتم :-24-:البته این بار دومی بود که من این سوتی رو میدادم :-5-::-5-:اولین بار روز خواستگاری دقیقا همین سوتی رو دادم احسان گفتم من متولد 57 هستم شما ؟ منم اومدم مثل اون باکلاس جواب بدم گفتم منم متولد 56 هستم :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:وای که قیافه ی احسان رو میگی فخط مونده بود بهم بگه چقدر خوب موندید :-4-:که ما زودی جمعش کردیم گفتیم نه 65 منظورمه :-65-:بعدش چقدر حالا احسان منو مسخره میکنم برا سوتیام بماند :-2-28-::-2-39-:

یه دوتا پ.ن هم بدیم :-2-08-:

پ.ن

لی لی ما نمیدانیم چرا اون اوتور که دست وبالش رنگی بودیم رو بیشتر به شما شبیه میدانیم البت این یکی هم خوشمل است ولی جان من دیگر از ان کره ای ها نزار :-2-34-::-2-34-:ما نمیتوانیم کره ای تصورت کنیم

پ.ن مینی میدانی عسکی گذاشتی شبیه کیست شبیه مدیر الی وقتی تایپیک قفل موکونه :-2-22-::-2-22-:مخصوصا اگه عزیزم بزنه تنگش :-2-22-:مال مارا هم میقفلید همین قیافه بود :-2-27-:

پ.ن الههه :-2-39-:

پ.ن شبنم چرا به خانوادت نمیرسی :-2-36-:ما خانوادت هستیم یه خاطره از خودت در وکن مادر

پ.ن اسماتونو نمیدونم گلی ها ولی شما ها که دردوران مدرسه هستید قدر بدونید که وقتی تموم شد تموم شده :-2-39-:

پ.ن نادی :-2-28-:خو بابا بی جا کردم گفتم خاطره با صبحونه نزار ما رژیم خود را کنار گذاشتیم یه خاطره با نان ببری وخامه شکلاتی بزار :-2-08-:

پ.ن این هم بود ها الان از ذهم پرید

پ.ن فاطی :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

پ.ن نیلو میدونم سرت شلوخه ولی خاطره :-2-28-:

ودیگر هیچ
فعلا برمیگردم :-2-08-:

بعدا نوشت :

میزاشتی پ.ن بدم بعد خاطره میدادی :-2-43-:

خواستم خوشحالت کنم:-2-06-:

خوشحال شدم :-2-38-:

نادی منم ادرس میدم روسریمو بفرس:mrgreen:

الهه منم بهت تبریک میگم ... دقیقا همینایی که شبنم گفت امیدوارم به همه اروزهای خوبت برسی وخوشبختی که لیاقتش رو داری نصیبت بشه :-2-40-:بازم تولدت مبارک :-2-40-:

شبنم
1390,03,23, ساعت : 10:13
دوشنبه 23 خرداد . این تاریخا فکر کنم حالا حالا از حافظه ی من جوون پاک نمیشه !

دیدید بعضی روزا آدم روی دور خوش شانسیه ؟ امروز واسه من از اون روزاس ! بذارید از دیروز بگم .دیروز قرار بود من زود بیام شرکت چون حسابداره میخواست بیاد یه سری اسناد ازم بگیره و بره دارایی. قرار بود ساعت 8 شرکت باشم. یک ربع بع 8 ازخواب پا شدم. پریدم لباس پوشیدم و حتی بدون اینکه صورتم روبشورم یا موهامو شونه کنم زدم بیرون. :-2-30-:آرایش بماند :-2-35-: ازدر ساختون که وارد شدم نگهبانه دقیقا اینجوری نگاهم می کرد :-2-19-:ما هم به روی مبارک نیاوردیم :-2-11-: اومدیم شرکت اسناد اینا رو دادیم یارو رفت به لطف دستشویی شرکت و کیف لوازم آرایشمان قیافه ای شبیه آدمیزادپیدا کردیم.

دیروز چراغم روخاموش کردم و یه کم به کارام رسیدم. چراغت که خاموشه بچه ها کمتر پیام میدن بهت. چراغت رو که روشن می ذاری طرف از صغری و کبری و اکبر و اصغر که دلخور میشه مستقیم میاد سروقت خصوصیت :-2-17-:

تا بعد ازظهر بسی کار کردیم .و غروب تا میدون ونک پیاده رفتیم کلی برادر سواره و پیاده دیدیم و برای روحشان صلوات فرستادیم :-2-38-:
دیگه شب هم همین دیگه آخر شب نشستیم بعد از 10 روز ادامه داستانمون رو نوشتن. منتظریم زهرا یه نگاهی بهش بندازه بذاریم تو تاپیک.

و آمّا امروز :-2-35-:

دیشب بچه با نزاکتی شدیم و همه مانتوها و شلوارهایمان را کمپلت ریختیم تو ماشین لباسشویی:-2-37-: ساعت گوشی رو گذاشتم 6 و نیم و گرفتم خوابیدم . باید صبح پا میشدم مانتو پلوخوریم وشلوارمو اتو میکردم دوش میگرفتم موهامو سشوار میکشیدم . :-2-11-:صبح موبایله که زنگ زد قطعش کردم :-2-31-: هی اون اصرارمن انکار آخرش کلا خاموشش کردم :-2-21-: دیگه ساعت 7 و ربع هول هولکی پریدم حموم. بعدش سریع مانتوئه رواتو کردم و آرایش. ساعت شد 8 و ربع . اومدم مانتو ئه رو بپوشم دیدم آستر زیرش رو نشُستم :-2-03-: حالا همه مانتو هام رو بند چروککککککککک :-119-: یه مانتو چندوقت پیش گرفته بودم کمی برایم تنگ بود آوردم به هزار ترفند تنش کردم و یه شلوار پارچه ای باهاش پا کردم. از خیر سشوار کردم موها گذاشتم و سریع یه شال انداختم رو سرم که بیام بیرون زنگ زدم آژانس . لحظه آخر رو دو پا نشستم موبایل و هندزفریم رو از رو زمین بردارم شلوارم جر خورد :-24-::-24-::-24-: یعنی کم مونده بود گریه ام بگیره :-24-:یه شلوار راه راه که اصلا به تیپم نمیاد پا کردم و بی خیال زدم بیرون. دیگه کاری هم از دستم برنمی اومد خداییش :-2-28-:
دیگه با ماشین اومدیم گفتم جلو atm نگهداره پول بردارم . کارتم رو زدم تو ، هر چی رمز میدم اون تو حالت انتظار مونده :-2-43-:گفتم خدا قربونت شوخی مالی با هم نداریما :-2-43-: ما یه رگمون یزدیه :-111-: خدا دید نه جنبه شوخی ندارم کارتمو پس داد

این بود خاطره ما :-2-38-:هر وقت میتینگی چیزی داریم و برای ما مهم است چی بپوشیم و خوشگل باشیم ازاین بلاها سرمان میاید :-2-36-:الان رنگین کمانیم کمی :-2-06-:



اونایی که جدید اومدن تبریک. لیلای گلم .سجاد . رضا و نائریکا :-2-40-:
الهه کاش نمی گفتی :-2-33-: ما قرار بود امروز سورپرایزت کنیم ولی به بچه ها گفتی نمی تونی بیای. ما برات تاپیک تولد نزدیم چون می دونستیم نمی تونی بیای سایت گفتیم کیفش میره. واسه آنی هم حتی نزدم گفتیم خودش رومی بینیم حضوری بهتره که مستر جیم جیم زحمتش رو کشید . از طرف خودم و همه تولدت با یه هفته تاخیر مبارک عزیزم. امیدوارم سالی که پیش روته برات پر از سلامتی و شادی و عروسی :-2-05-: باشه :-2-40-:

سهیلا کجاست ؟ منم دارم نگران میشم کم کم کسی شماره ازش نداره ؟

بچه های تهران امروز قراره واسه تولد آنیتا دورهم جمع شیم. هر کی میتونه بیاد مطمئنا آنی خوشحال میشه . اگه کسی خواست بیاد به زهرا من یا الی خصوصی بزنه

فعلا همین چیزی یادم اومد همین جا اضافه میکنم روز همگی خوش :-2-40-:

Elnaz
1390,03,23, ساعت : 10:27
سلام

دیروز اونی که غر غر میکرد من بودم؟:-2-35-:
من یه خبطی کردم جای دوستان سبز ای دیروز رفتم بیرون چسبید ای چسبید الان خودم گیرم که بازم بریم:-2-06-::-2-37-:
امروزم باز برنامه ددر داریم جای کسانی که نمیان هم خالی:-2-35-:
دیشب ساعت 11 در یه حرکت انتحاری مامی و داشی پاشدن برن خونه مامی بزرگ یه سری وسیله ببرن همونجوری با لباس راحتی خونه یه مانتو تنم کردم رفتم کمک جو گرفت منم رفتم حالا قیافم دیدنی بود از حموم اومدم موها خیس شلوار صورتی تو خونه دمپایی صورتی مانتو گل وگشاد مامی شال ابی یه جیگری شده بودم که نگو نگهبانمون انگار مریض بیمارستانی دیده بود:-2-06-:از شانسم پسرخاله گرامو خاله گرامم اونجا بودن سوژه خنده براشون محیا شد:-2-43-:
الههه:-2-43-::-2-33-:اصلاح میشود :-10-:شری زودتر گفت تولدت مبارک خانومی کاش میتونستی امروز بیای تولدت مبارک با تاخیر:-2-40-:
لیلون از من مظلوم تر گیر نیاوردی ؟من طفلکیم :-2-14-::-71-::-44-:عکسه هم شبیه خودت من به این خوچلی:-5-::-5-:
نادی جونم برام یه روسری اورده بود اینقذه خوچله امروز سرم کردم دل بقیه رو اب کنم دلتون جیز:-2-21-:مخصوصا اونایی که روسری بهشون نمیاد:-2-11-:
از حرص تو هم که شده این دفعه روسری سر میکنم :-119-: بچه بنفشی این دفعه اومدنی یه روسری خیلی شیک کرم قهوه ای برام میاری روی اینو کم کنم ؟ :-5-:
نخیر نادی برا من میاره تو رو بازی نمیده:-2-22-:

نادی :-5-::-8-::-6-:
نادی... خودت جا خالی ها رو پر کن:-2-22-:
ورود دوستان جدیدالورورد مبارک:-2-40-:

elahe.goddess
1390,03,23, ساعت : 10:33
دوشنبه 23خرداد 90

بازم خاطره هام غمگینه بازم اعصابم خورده عصر باید برم واسه تبریز :-2-15-:اصلا حوصله شو ندارم :-2-15-:دارم دیوونه میشم:-2-15-: واقعا الان دارم فکر میکنم من همونم که خیلی خوشحال بودم واسه تبریز رفتن :-2-15-:البته شاید به خاطر تنهاییمه ایه 3روز پیش رفت مهشیدم که میره تهران خودم موندمو خودم:-2-15-:
دیروز خیلی بهم خوش گذشت اگه اومدنه خالشو فاکتور بگیرم خیلی خوب بود بازم قانون شکنی ولی خوب بود:-2-37-:
زندگیم به طرز فجیع داغونه داغون تر اون چیزی که فکرشو میکردم:-2-15-:
باید اتاقمو قبل رفتنم درستت کنم مردشور خوابگاه های اونجا را ببرن مثل دانشگاهش افتضاح:-2-15-: مامان بابا نمیتونن بیان دنبالم :-2-15-:مهدی هم که سر کار:-2-15-: نمیدونم پس این دو تا ساک بزرگ بر میام یا نه :-2-15-:
اینم اخرین خاطرم از اصفهان اگه خوابگاه ای دی اس ال داشته باشه اونجا میام یه سر میزنم اگه نه هم که :-2-30-:

Star_69
1390,03,23, ساعت : 10:49
بر فرض که سلام :-119-:
وقتی کار دارم اینا میان در موردم خاطره می نویسن که مجبور شم جواب بدم:-2-33-:
من فقط صفحه ی 455 رو خوندم پس اگر حرفی قبلش بوده در جریان نیستم :-2-40-:
شدیدا خسته ام!فکر کنید آدم از سر صبح خسته باشه تا شب چه بلایی به سرش میاد :-2-30-:
اول پ.ن میگم بعد خاطره!
اندر باب خاطره ی لیلون آجول :-2-06-:
وای لیلا نوشته ات رو خوندم مردم از خنده :-2-06-:اون منتقلی خیلی شبیه منقلی بودا آجول:-2-06-::-2-06-:
راست میگه اون روزای اول من و لیلا مشترک روی بخش کتاب کار میکردیم من گزارش خود بخش بودم لیلا مصاحبه ها!بعد هی می اومد میگفت با فلانی مصاحبه کنم مستقیم میگفتم نه!میگفت این کارو بکنم میگفتم نه!دقیقا هرچی میگفت جوابش نه بود:-2-06-::-2-06-:گاهی وقتا واقعا نباید بهش جواب نه میدادم ولی از این که شوک میشد حال میکردم و کلی خنده ام میگرفت خیلی کیف داد:-2-06-:لیلون محض اطلاعت بگم من کلا زبون نه گفتن ندارم تو یک استثنا بودی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اندر باب خاطره ی لیلا سبزک:-119-:
سبزکه بیریخت ............. بعدا میزنم لهت میکنم:-119-:(برای تولد آنی بودا)
الهه گلم حیف شد که نمیای پس همینجا میگم تولدت مبارک:-2-30-:کاش می اومدی گلی و میذاشتی سورپرایزت کنیم:-2-15-:
شری امروز سوژه ای دیگه؟:mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
حالا که ماجرای شلوارت رو گفتی بزار منم بگم:-2-06-:چند وقت پیش رفتم سدخندان برگشتنی اومدم سوار ماشین شم تا پام رو بلند کردم یک دفعه دیدم صدای پاره شدن شلوار اومد:-2-30-:سریع نشستم روی صندلی و اصلا به روی خودم نیاوردم حواسم هم بود مانتوم کنار نره چون نمی دونستم فاجعه در چه حده و اینا(خدارو شکر مانتوم بلند بود:-2-06-:همون مانتو طوسی عیدم بودم:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:)تمام مدت رسیدن تا خونه کوله ام رو گرفته بودم جلوی پام وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم نگاه به شلوارم بود:-2-06-:من حواسم به جلوی شلوار بود ولی دست برقضا شلوارم از پشت پاره شده بود:-2-30-::-2-30-::-2-30-:(ذوق نکنید در حد یه خراش کوچیک بود:-2-43-:)
حالا شری تو شانس آوردی تو خونه پاره شد:-2-06-:راستی امروز میخوام تیپ بزنم تا چوشم شری بزنه بیرون:-2-06-:الی منم روسری قشنگی که مینا برام خریده سر میکنم تا شری بیشتر حرص بخوره با اون تیپ رنگی رنگیش:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خاطره!
کلی کار دارم که باید انجام بدم تا آخر امروز اما مطمئنم انجام نمیشه.
اگر فقط به ماهنامه و نوشته ی شری برسم واقعا هنر کردم:-2-30-:
شری قبل از ساعت 1 ویرایش شده رو برات میزارم شرمنده گلی :-2-40-:
شری لو داد دیگه امروز برنامه مون ددر دودور با آنی جونمه و کلی ذوق دارم.

وقت نکردم نوشته ام رو دوباره بخونم اگر زیاد از این شاخه به اون شاخه پریدم یا اینکه اشکالات تایپی داره ببخشید.دارم هم زمان چندتا کار رو انجام میدم در نتیجه تمرکز نداشتم:-2-40-:

همین:mrgreen:

Ati 2011
1390,03,23, ساعت : 11:05
اينجا هركسي ميتونه خاطره شو بنويسه؟

شبنم
1390,03,23, ساعت : 11:15
اينجا هركسي ميتونه خاطره شو بنويسه؟

سلام بله می تونید عزیزم . یاپست قبلیتون رو ویرایش کنید یا پست جدید بدید پست قبلیتون رو پاک کنیم

hasti67
1390,03,23, ساعت : 11:25
امروز دو شنبه 23خردادماه
صبح خواب افتادم،تند تند لباس پوشيدم اومدم سر كار آخه مامان بابام مكه ان ،منم همه كارا ريخته سرم،خيلي خسته ميشم،هفته گذشته هم كه با تيم كوهنورديمون رفته بوديم سعود قله،پرت شدم،خيلي خدا رحم كرد ولي بازم داغون شدم،دستم هنوز خيلي درد داره
خلاصه،حال ندارم امتحاناتمم نزديكه ،هيچي نخوندم ،مصادف ميشه با اومدن مامان و بابام،اين ترم مشروطم فكر كنم
اينو بگم ،دير رسيدم اداره ميبينم همكارمم نيومده هر چي تماس ميگيرم جواب نميده،اميدوارم مشكلي واسش پيش نيومده باشه
خيلي سردردم ،استرس دارم و حال ندارم،خواستگار محترمم كه دست بردار نيس،به قول دوستم خودمو بكشم بهتره:-2-35-:
خلاصه حال شما رو هم گرفتم با اين مشكلاتم
يه چيز ديگه به وبلاگمم سر بزنيد نامردا:mrgreen:
اميدوارم هميشه خوش باشيد
:-2-40-:

bahar1313
1390,03,23, ساعت : 11:34
دوشنبه 23 خرداد 90
سلامhttp://www.findemoticon.com/animated%20emoticons/Cartoon%20Animated%20Emoticons/Flower.gifچطور مطورین؟ خوش می گذره.

این روزا به یه تابلوی کارگران به شدت مشغول کارن احتیاج دارم. یعنی الان چند روزه من زودتر از 7 تعطیل نکردم. همش توی این چاپخونه ها در به درم. یعنی دیگه کل بر و بچ بهارستان منو می شناسن. دیگه منم امروز صبح حسابی رفتم تو فاز مظلومیت و همچین با گردن کمی تا قسمتی خمیده و چشمانی اشکبار رفتم دو ساعت مرخصی گرفتم برای بعد از ظهر ددر رفتن.

دیروزم که از شانس بسی خوبم یه سر ولیعصر کا داشتم. آقا یعنی من از ماشین پیاده شدم یه آن شک کردم شاید توی لیبی ، عراقی جایی هستم. خیابون تقریبا این شکلی بود:

http://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_107.gif


http://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_032.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_042.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_029.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_026.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_019.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_018.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_028.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_017.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_013.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_016.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_021.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_034.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_009.gifhttp://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_008.gif



http://www.web-smilie.de/smilies/armee_smilies-smiley_smilie/wos_armee_063.gif




تازه یه بچه هه اونجا بود. اینقد کپلی بود ، اینقد گوگولی بود. بعد هی پلیسا رو به مامانش نشون می داد هی داد می زد مامان چیز، مامان چیز. می خواستم بگم نه با با دیگه اینقدرام که تو می گی چیز نیس. خلاصه که با هزار تا ترس و لرز رسیدم خونه. http://www.web-smilie.de/smilies/gruene/0019.gif




فعلا درس خوندنو بوسیدم گذاشتم کنار، گفتم بذار شما همگی درساتونو بخونید تموم شه بعد من شروع کنم. آخی اگه الان بچه مدرسه ای بودم چه خوب بودا. امروز فردا امتحانام تمم می شد. بعد میومدم خونه می خوابیدم جلوی کولر. یه هفته فقط تلوزیون می دیدم. واقعا که بی مسئولیتی چه قدر چیز خوبیه.:-2-41-:



بی صبرانه منتظرم امشب نودو ببینم. فکر کنم یه دعوای حسابی در راه باشه. آخ جون دعوا




دخترانه نوشت:




می گم کاش تو نود و هشتیا یه تاپیک داشتیم به اسم غیبتانه. بعد می شستیم توش یه عالمه حرفای خودمونی می زدیم. مثل این زنا که یه دسته سبزی و یه مشت تخمه می ریزن جلوشون و چند ساعت می شینن به حرف زدن. از مادر شوهر اینیکی می گفتیم و صاحبکار اونیکی


بعد وقتی حرفامون تموم می شد دلامونم سبک شده بود. هر کدوم می رفتیم سراغ کار و بار خودمون و با یاد آوری غصه های اونیکی مشکلات خودمونو کوچیک می دیدیدم. بع دیگه دنیا شیرین می شد. نه؟

پ-ن الهه و آنیتای عزیزم تولدتون مبارک

همچین تاپیکی داریم دختری یم :-2-38-:

http://www.forum.98ia.com/t1981-37.html