PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 [15] 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147

believe me
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون...

سلام به روی ماهه همتون....

با اینکه امتحانات نزدیک است و در چند قدمی:-2-35-:به روی خودمان نمیاوریم....شتر دیدی ندیدی:mrgreen:

الان دقیقا 7 بار دارم اهنگ حسین تهی و کامیار و گوش میدم :-2-35-::-2-35-:دیگه گوشام عادت کرد و چیزی نمیشنفه
یه خبر خوش شنیدم...:-2-16-::-2-16-:
امروز کلاسمم نرفتم....چون حوصله نداشتم....خوابمم میومد اما نمیدونم چرا خوابم نمیبرد:-2-31-::-2-31-:
الانم از دکتر برگشتم.....بازم انواع اقسام کرم :-2-43-::mrgreen:
کمدم داروخانه شد.....:-2-06-:دارو جدید خواستین بیاین پیش خودم..همه رقم موجود هست..

ایرانسل هم ما رو گیر اورد با این فال های روزانش!!:-2-33-:
پ.ن:
سهیلا جون عالم بچگی یه عالمه خیلی شیرینیه که دیه نمیاد..رفت که رفت:-2-15-:
شبنم جون زیاد خودتو ناراحت نکن عزیزم...یه بار 10.11 زیاد مهم نیس:-2-40-:

روز همگی قشنگ...موفق باشین

brain storm
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ بعد از ظهر
سلام...
خب امروز بلاخره شر این امتحانای نهایی کنده شد با دیفرانسیل...
سر جلسه ی امتحان انقده خسته بودم که حوصله نداشتم فکر کنم...ولی شکر خدا امتحان آسونی بود...
اومدیم خونه و نشستیم پای کامپیوتر...از بیکاری داشتم تو کامپیوترم می گشتم یه چیز به درد بخور پیدا کنم ...
رمان هام ته کشیده بود... مودم هم دست پدر گرامی بود و اینترنت هم تعطیل...
بعد از ناهار یه دلی از عزا درآوردم و سه ساعتی خوابیدم ...
امروز می خواستم یه سروسامونی به اتاقم بدم...شتر با بارش دیگه جا نمی شه تو اتاقم...
دوشنبه امتحان زبان رو بدیم دیگه مدرسه نمی ریم... کلاسای کنکورمون هم تموم شده...
باید این یه ماه آخری رو لااقل درست درس بخونم...
خب من سعی می کنم توی این یه ماه واقعا تمام کارهای متفرقه م و رمان و آهنگ و فیلم رو بیخیال شم...
قراره با دختر خالم یه روز هماهنگ کنیم بریم مدرسه ی راهنماییمون سر بزنیم آخه جفتمون توی یه مدرسه بودیم... دلم برای معلما و مدرسه مون تنگ شده...
البته مطمئنم راجع به دبیرستانمون سالهای بعد این دلتنگی خیلی بیشتره... بهترین سالهای عمرم سالهای دبیرستان بوده تا الآن...
دیروز یه بنده ی خدایی به بابام اس ام اس داده بود و بعد از یه سری مقدمه چینی راجع به اومدن بهار و گل و بلبل سال نو رو پیشاپیش تبریک گفته بود!!!:-2-35-::-2-06-:
خب ما هم دلمون می خواد چند تا از این پ.ن ها بگیم...:-2-35-:
پ.ن:
شبنم جون: ما هم امتحانامون رو به زیبایی شما دادیم... اصلا هم از خودمون خجالت نکشیدیم:-2-35-:
عسل جون: تایید می کنیم که دلمون وا شد...:-2-40-:
خوش باشین دوستان...:-2-40-:

+Lily
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۳ بعد از ظهر
موفق شدم خاطره ها رو بخونم
ها راستی سلام ! من برگشتم !
یک عالمه خاطره دارم ولی لپ تاپم الان اینجا نیس دارم با سیستم خونه کار می کنم
اعصابمو خراف کرده
آرش دستور داده بود تا 24 ساعت از اینترنت استفاده نکنم
مثلا تو ترکم
ولی از ساعت 4 تا حالا اینجا پلاسم
ولی الان میخوام برم گم گشته رو بخونم بهدا میام خاطرهخ های خشنگ خشنگ تعریف می کنم
اگه مامانم سرمو نبره میام
تازه امشب آش رشته داریم ! من و این همه خوشبختی محاله !
بهدا میام اصل حالمو با تفصیل می گم
بای بای !

asal
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر
شنبه 31 اردیبهشت 90
چقدر سخته خرید کادو. اونم برای مامانت وقتی میخوای بهترینارو بخری در حالی که میدونی هیچ هدیه ای ارزش زحمات و محبتهای مادر رو نداره. از صحبت های کلیشه ای که بگذریم:-2-35-: کاش مامانا یه دو سه هفته مونده به روز مادر یه لیست از علاقمندی هاشون تهیه میکردن و کار مارو راحت میکردن نه اینکه کلی به مغزت فشار بیاری کلی بگردی آخرشم یه چیزی بخری که به درد نخوره!:-2-30-:
امروز عصر به دوستم رفتیم خرید. اون مشخص کرده بود چی میخواد بخره ولی من نمی دونستم. کلی مغازه ها رو زیر رو رو کردیم. باز خوبه مغازه دارا خوش اخلاق بودن و با صبر و حوصله توضیح میدادن . از بس از این مغازه به اون مغازه رفتم سردردگم شدم و نتونستم تصمیم بگیرم چی بخرم. کاش توی خرید هدیه انقدر مشکل پسند نبودم:-2-30-:دیگه وقت چندانی هم نیست باید تو همین یکی دو روز آینده یه فکری کنم. بس که راه رفتیم از خستگی نا نداشتم. کلا یه جوری هستم که زود خسته میشم. حالا دوستم خیلی راحت و ریلکس راه میرفت ولی من به زور قدم برمیداشتم. همیشه همینجوری بودم و فکر نکنم دیگه خوب بشم:-2-30-: با دوستم خداحافظی کردم و پریدم تو تاکسی . هم خیلی خسته بودم هم ذهنم به شدت درگیر که بالاخره چکار کنم؟! اصلا حواسم به دور و برم نبود. غرق در افکارم بودم که آقایی که بغل دستم نشسته بود خیلی مودبانه!!! پرسید ببخشید اینجا حافظیه است؟! منم یه نگاهی به اطراف انداختم و گفتم: نه!
- خیلی مونده؟
خواستم بهش بگم خب از راننده سوال کن به من چه؟! مثل اینکه فکرمو خوند و گفت من اینجا مسافرم ببین نقشه شیراز رو هم گرفتم ولی خب باز ناواردم دیگه!
خواستم بگم پس توقع داری بنده بشم تورلیدر جنابعالی! ولی جلو خودمو گرفتم و گفتم نه دیگه کم کم میرسیم.
صداشو آورد پایین و گفت: شمام همونجا پیاده میشین؟
- نه
- میشه چند لحظه بیاین؟؟
دیدم دیگه داره خیلی خودمونی میشه رومو کردم و اونور و محل نذاشتم. باز ادامه داد خب بعدا چطور؟
خواستم بگم برادر محترم از این امامزاده معجزه ای برنمیاد برو بساطت رو جای دیگه پهن کن! ولی باز جلو خودمو گرفتم. :-2-30-: و سعی کردم حواسمو پرت کنم تا نشنوم چی میگه؟ اعصابم خرد شده بود چون اون لحظه ای که غرق در تفکرات خودم بودم یه لحظه احساس کردم دوربینش رو آورد جلو و عکس گرفت. ولی از اونجا که خیلی مظلوم و بی زبون هستم چیزی نگفتم. هرچند که به دردشم نمیخوره ولی باز با این وجود از دست خودم لجم گرفته ... خیلی ساده هستم:-2-30-:
الانم خیلی خسته هستم و فکر کادوی روز مادر ذهنمو همچنان درگیر کرده:-2-15-:

roya jo0on
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
ووییییییییییییییییییییییی ییییییییی :-2-16-:
بشه ها بشه ها به منم پ.ن دادن :-2-16-::-2-16-:
پ.ن میسی بازباران عسیسم:-2-40-:
آره من کلآ خیلی دخمله قانعی هستم:-2-35-:
چرا اونجوری نگاه موکونه اون شکلکه :-2-42-:
مگه راست میگم !!... میگم قانعه ام دیگه!!:-2-35-:
باز این اینجوری نگاه کرد:-2-28-::-2-06-:
امروز 4 کلاس جبرانی داشتم...
توو این گرما... زیر این برف و بوران !!:-2-35-: راهی شدم به سمت یونی !
رفتیم سر کلاس...:-2-35-:
برقا خاموش بود... :-2-35-:
در زدم...:-2-35-:
دیدم کسی جواب نمیده:-2-35-:
یه صداهایی میومد از توو اتاق:-2-35-:
یه سایه افتاده بوود روو دیوار... که خیلی قدش بلند بود:-2-35-:
دوباره در زدم:-2-35-:
ها این پرت و پلاها چیه که من میگم:-2-06-:
فک کنم اثرات درس خوندن کممه:-2-06-:
ها کجا بودیم:-2-38-:
کلاسمون تشکیل نشد:-2-28-:
عژب استادای بی فکری هستن:-2-28-:
فکر منه دانشجورو نوموکونن توو این گرما خدایی نکرده سرما بوخورم!!!:-2-35-:
نمدونم چرا امروز این شکلکه :-2-35-: گیر داده به من با اون چشماش:-2-43-::-2-06-:
فک کنم میخواد بیاد منو بگیره:-2-06-:
بعد یکم از نت مفت دانشگاه استفاده کردیمو اومدم 98 ایا... آخه من کجا رو دارم برم:-2-38-:
بعدش با نگین اومدیم سمت خونه...
جای پارک ملت غرفه هایی زدن که آثار بچه های معلول و ناشنوا .... تووش بود...
رفتیم دیدیم و بسیار لذت بردیم از توانمندیشون:-2-41-:
دلم یه جوری شد اونجا...:-2-41-:
هــــــــی:-2-41-:
اومدیم رفتیم کافی شاپ یه چیزی بوخوریم...
سفارش دادیم .. امس نمیبرم که تبلیغ نشه:-2-06-:
چندتا صندلی اونورتر یه اکیپ پسر نشسته بودن... انقده سر و صدا کردن که :-2-36-:
دیدم یکیشون اومد سمت ما پرسید حرم چجوری میرن؟:-2-38-:
منم نکه کلآ خوراکم آدرس دادنه:-2-06-: گفتم نمیدونم!:-2-35-:
نگین آقا رو راهنمایی کن:-2-08-: ( بیتلفیت دمس توو دماخت موکونی جلو اینایی که خاطره موخونن):-2-06-:
نگین آدرس داد و پسره یکم خوشمزه بازی دراورد .. منم که غیرتی:-2-06-:
ولی بره اولین بار بود که هوچی نثارشون نکردم و خانووم بودم.. آخه ما خودمون ناسوسیم:-2-06-::-2-41-:
بعد پسره گفت: ما از تهران اومدیم... همونجا گفتم: نگین بلندشو بریم دیر شده ... اینام برن تا حرمو نبستن:-2-06-:
بلند شدیم اومدیم بیرون:-2-06-::-2-06-::-2-06-: یه چیز باحال ... یادمون رفت پولشو حساب کنیم:-2-06-::-2-06-:
خوشحال پاشدیم اومدیم بیرون:-2-06-: منم ژست مغرورا رو گرفته بودم واسه پسرای غریبه حواسم از پولش نبود:-2-06-:
دیدم آقاهه اومده بیرون از کافی داره هموجور با حالت تعجب نگا موکونه:-2-06-:
به نگین میگم: چرا این آقاهه اینجوری نگاه موکونه...
دیدم یه دفعه نگین برق همه فاز از کلش پرید و گفت خاک بر سرشون:-2-06-:
گفتم از خودشون مایه بزار :-2-06-:
گفت رویا پولو حساب نکردیم:-2-06-:
یعنی داشتم میترکیدم دیگه:-2-06-:
بعد با شرمندگیه تمام برگشتیمو با کلی معذرت خواهی و پیر شدیمو درسا پیرمون کرده و اینا ماست مالی کردیم سوتیمونو:-2-06-:
ها همینا بود دیگه:-2-28-:
ها چیه منتظر سوتیایه دیگمون هستید:-2-28-:
پ.ن کلآ مخلصیم:-2-06-::-2-40-:

مینا
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۵ بعد از ظهر
سلام

امروز از اون روزای بسیار بسیار خسته کننده بود .
یه سمیناری تو مرکز همایشهای صدا و سیما برگزار شده بود باید میرفتم اونجا . با چند تا از همکارام رفتیم خیلی هم دیر رسیدیم . بعد طبق برنامه ای که از پیش اعلام شده بود وزیر نفت باید میومد صحبت میکرد که خدا رو شکر به دلیل اینکه ایشون در حال حاضر نقش خرزو خان رو بازی میکنن این آقای رحیمی محترم (معاون اول بعضیا ) اومد سخنرانی کرد . منم اصلاً نفهمیدم چی گفت .
خلاصه همش سخنرانی و این چیزا بود تا وقت ناهار که ملت هجوم بردن به سمت غذاها . آهان داشتیم میرفتیم سمت رستوران که یه سری آدم که هیکل هر کدوم 5 برابر من بود یه دفعه حمله کردن افراد رو زدن اینو و اونور تا این آقای رحیمی رد بشه . قیافۀ این خارجیا دقیقاً اینجوری بود :-2-19-::-2-19-:
یه اتفاقای خنده داری هم افتاد . یه همکار دارم اسمش آقایه الیاسیه . یکی اومدگرفت چند تا ماچ از لپای این همکار ما کرد بعد یه نگاه به کارت شناسائی الیاسی کرد دوباره چند تا دیگه ماچش کرد آخرشم گفت : ایشالا شما همون الیاسی رفیق ما باشی ...:-2-19-:
بعد از ناهار رفتیم دوباره به سمت سالن . ما چون صبح دیر رسیده بودیم توی بالکن به ما جا داده بودن که بعداً فهمیدیم چه جای اکازیونی داریم . فکر کنم حدود 1 ساعت شیرین خوابیدم . من که خوبم یکی دیگه خر و پف هم میکرد :-2-06-:
بعد اومدم خونه وقتی آنلاین شدم دیدم زهرا خانم حسابی شیرین کاری کردن در پروفایلم :-2-28-:

زهراااااااا :-2-33-::-2-33-::-2-33-:

بازباران
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
پ ن به مهسا گل.فکر میکنم .بهترین وانسانی ترین زمان حیات دوره بچگیه.....
پ ن به رویاجون .من اونجوری نگاه نمیکنم.چشام از بچگی اونجوری بوده.در ضمن ما یه چیزی پروندیم .تو چرا شدمدل افتخاربرات .هی قانعم قانعم.گاهی مواقع توقعم بایدداشته باشی.عزیزدل ما
فغلا بایتون باشه

roya jo0on
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر
پ.ن بازباران عسیس :-2-40-: راست میگی... قانع بودن به اندازش قشنگه...
منم فقط تو پ.ن قانع ام:-2-06-:
ولی حرفتو 100 در 100 قبول دارم... اونم تو زمونه ی الان که ..... ( نمیشه چیزی گفت ):-2-41-:

Sonetto
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام:-2-40-:
امروز اخرین روز اردیبهشته
امتحانای ما هم مثل بقیه از امروز شروع شده:-2-41-:
دیشب که نشد خاطره بنویسم داشتم درس می خوتدم تا ساعت 2:-2-37-:صبح هم ساعت 7/30 بیدار شدم تا ساعت 10 خوندم..رفتیم مدرسه و امتحان ریاضی:-2-43-: برگشتم ساعت 1 شده بود..
بعد از ناهار کمی به استراحت پرداختیم ولی خوابم نبرد..هی مامی می گه خسته ای بخواب منم نمی خوابم:-2-43-:
دفتر زیست دوستم رو گرفته بودم که جاهایی که نبودم رو بنویسم..تا ساعت 5 مغشول بودم و بعدشم کلاس زیبان:-2-38-: به دوستم می گم وایسا دفترتو بدم م یگه هستم..برگشتم دیدم رفته:-2-43-:زنگ زد می گم چرا رفتی؟:-2-43-:می گه اومدن دنبالمون مجبور شد:-2-43-:حالا فردا باید برم خونشون پس بدم:-2-43-:
اومدیم خونه پریدم تو حموم:-2-16-:سرحال شدم و الا در خدمت 98یای محترم می باشیم:-2-38-:

شبتان زیبا
غزل:-2-40-:

پ.ن:مرسی مهسان جون:-2-40-:
پ.ن:امیر شانس اوردی تو فرصت نداری:-2-06-:وگرنه چه می کردی:-119-:اتوبوس خیلی باحال بود ایول:-2-06-:
پ.ن:مامی مهسا جونم و مهرسای گلم خوش اومدین به تاپیک:-2-16-:
پ.ن:رویا از این به بعد با پ.خ در خدمتیم:-2-35-:
پ.ن:نادی جون اون عکس رنگه خیلی قشنگ بود:-2-16-:
پ.ن:کاش ادما قدرت درک کردن بقیه رو کمی فقط کمی بیشتر کنن

Star_69
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
سلام :-2-16-:

امروز از اون روزا بود که کلی آتیش سوزوندم کلی هم کیف کردم:-2-16-:
از صبح که آنلاین شدم کار کردم تا وقتی آف شدم ساعت 1:30 دقیقه بود آف شدم رفتم دوش گرفتم بعد مقاله هام رو که دانلود کرده بودم ریختم روی فلش و دوباره اومدم سایت یه سر کوچیک زدم و رفتم خدمات کامپیوتری مقاله ها رو پرینت گرفتم و همونطور که داشتم می خوندمشون رفتم به سمت دانشگاه.با 10 دقیقه تاخیر رسیدم دیدم استاد نیومده برنامه ای که استاد جلسه ی پیش ریخته بود روی سیستم رو ریختم توی فلشم و نشستیم به آتیش سوزوندن تا 3:30 منتظر موندیم استاد نیومد با زهره و فاطمه رفتیم بیرون و کلی خوراکی خریدیم و رفتیم پارک و نشستیم به حرف زدن و خوراکی خوردن و بعد برگشتیم دانشگاه رفتیم سر کلاس ادبیات و هی چرت و پرت گفتیم دیگه نزدیک بود استاد شوتمون کنه بیرون که ساکت شدیم وقتی از دانشگاه اومدیم بیرون واقعا سرحال بودم با اینکه خسته شده بودم و کلافه از نیومدن استاد کارگاه اما به خاطر اینکه روز خوبی بود و خوش گذشته بود خوشحال بودم.
دلم هوای حرف زدن با این مدیر ارشد مسخره رو کرده بود اما بهش زنگ نزدم...عادت زیاد خوب نیست.
کاربری مینا رو هم صبح ترکونده بودم کلی لذت داشت.
از این به بعد کسی با من کار داشت بره کاربری مینا برام پیام بزنه من و مینا نداره که :-2-06-:
همیشه خوشم می اومد یکی اسمم رو کشدار صدا کنه حتی اگر با این لحن مینا باشه:-2-06-:
تازه یه مارک خوب شامپو هم بهم معرفی شده که معجزه میکنه:-2-06-:

همین:-2-06-:

مینا
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
از این به بعد کسی با من کار داشت بره کاربری مینا برام پیام بزنه من و مینا نداره که :-2-06-:
همیشه خوشم می اومد یکی با اسمم رو کشدار صدا کنه حتی اگر با این لحن مینا باشه:-2-06-:


من شدیداً تکذیب میکنم. هر کی بیاد خونش پای خودش :-2-28-::-2-28-:

mahsan
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
سلام به همگی ! :-2-10-:

امروزم یه روز دیگه مثل همیشه ولی با این تفاوت که یه ضربه هم تو ملاجم خورد :-2-41-:

جریان از این قرار بود که تو دفتر طبق معمول همیشه داشتم با موشک:-2-35-: نامه نگاری می کردم برای همکارم که یکی از موشک ها فرود ناموفی داشت و رفت زیر میز :-2-28-: و منم در جستجوی موشک رفتم زیر میز :-2-37-: ولی متاسفانه در مسیر برگشت در محاسبات کمی اشتباه کردم و سرم با برخورد به میز از چندین جا تَرَک برداشت :-44-: :-2-35-:حالا تَرَک برنداشت ولی خب خیلی درد گرفت :-2-18-: هنوزم درد موکونه :-2-42-:

جای همگیتون خالی امروز صبحونه دلمه :mrgreen: :-2-26-: داشتیم و تا ظهر هر نیم ساعت یه بار به مدت چند دقیقه ناپدید میشدم و می رفتم آبدرخونه و با لُپ های باد کرده بر میگشتم :-2-08-:با وجود سردرد خیلی حال داد , سفارش چند روز پیش خودم به ذبیح بود :-2-27-:

ظهرم بعد اتمام ساعت کاری به جای رفتن به خونه رفتم طبقه بالا :-2-28-::-2-36-:از امروز دو شغله شدم :-2-41-::-2-30-:

جریان از این قرار بید که خاله خانم یه موسسه فرهنگی آموزشی داشته بیدن :-2-38-:

دوسال پیش به خاطر مشکلات روحی که بعد از مرگ پسر 13 سالش براش پیش اومد :-2-34-:موسسه رو اجاره داد به گروهی و خودش خونه نشین شد !

اون گروه هم تا تونستن گند زدن به آبروی چندین و چند ساله موسسه :-2-43-:

حالا امسال خاله جان تصمیم گرفتن که موسسه رو دوباره خودشون اداره کنن و برای شروع این کار نیاز مبرمی به وجود اینجانب که مدت ها توی موسسه نقشی پررنگ داشتم احساس شد :-2-28-:و ما دعوت به همکاری شدیم :-2-28-:

و اینگونه شد که از امروز به مدت نامعلومی :-2-34-:( حداقل تا زمان جا افتادن دوباره موسسه ) دو شغله شدم ! :-2-38-:

اوضاع بالا بسیار نابسامان بود . خاله جان نزدیک ساعت 5 تشریف آوردن , تا اون موقع ما هم با اینترنت پسرخاله جان حسابی در دنیای اینترنت سیر و سیاحت کردیم :-2-32-:

خانمی هم که گند زده بودن به موسسه تشریف آوردن و نزدیک بود کار به زد و خورد برسه که ما جلوگیری کردیم از دعوای بیشتر :-2-41-:

و بعد از اون ساعت 6:30 خاله جان رو پیچوندیم و رهسپار خونه شدیم :-2-04-:و کمی استراحت کردیم و بعد ساعت 9 تازه ناهار خوردیم :-2-20-:

پ.ن : پریس من که تا به حال دل ناگرون رو نشنیده بودم البته توی چند تا کتاب خونده بودم , شایدم من زیاد اصیل نیستم :-2-27-:

مهسان آدم به برار بزرگترش نمی خنده:-2-43-::-2-35-:مخصوصا برار لیورپولیش:-2-31-: آخ وقتی نوشته هاتو میخونم صدات و لحن حرف زدنت تو گوشمه:-2-16-:



آره میشناسمت , تو اصلا اهل این برنامه ها نیستی :-2-43-: تازه تقصیر خودش بود , خودش گفت بیا بخندیم , منم تا تونستم بهش خندیدم :-2-31-:

پریس پس چقدر سخته وقتی نوشته هامو می خونی :-2-41-:

شب همگیتان خوش خوشان :-53-:

Star_69
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
من شدیداً تکذیب میکنم. هر کی بیاد خونش پای خودش :-2-28-::-2-28-:

:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:
پ.ن:نزدیک مینا نشید خطرناکه وصف چوشماش رو که شنیدید؟منم انتی چشم دارم باهاش همکلام میشم:-2-35-:

الان رفته بودم اتاق فکر!:-2-06-:یادم اومد مهم ترین قسمت خاطره ام رو فراموش کردم:-2-06-:
امروز انقدر دیر از خونه زدم بیرون که همه ی کارام هول هولکی شد و یادم رفت شلوار خونه ام رو عوض کنم در نتیجه امروز با شلوار خونه رفتم دانشگاه.جلوی در دانشگاه هم متوجه شلوارم شدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم:-2-06-:خودم که مدام معذب بودم اما خدارو شکر کسی متوجه نشد و برای اولین بار از ته دل خوشحال شدم که شلوار خونه هام همشون مشکی هستن:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

همین:-2-35-:

sama33
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
شنبه اول هفته 90/2/31
ایول زهرا جون خیلی جالب بود معلومه فکرت خیلی مشغوله ولی به چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من امروز ،روز شلوغی داشتم ولی خوب همشون گذشت پس فردا مهمان دارم عصرانه که دارم براش برنامه ریزی می کنم .مشکلات را دوست دارم چون برای حلشون باید درگیرشون بشی و مبارزه کنی امیدوارم هر مشکلی که پیش میاد حتما یه راه حل داشته باشه حالا مهم نیست راهش آسون باشه یا سخته :-2-38-:

REAL LOVE
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
ای خدااااا زودتر این روزا رو ردشون کن برن که کم کم داره دیوونه کننده میشه:-2-15-:

شبتون بخیر...

امروز خیلی روز خوبی بود:-2-35-:صبح که کلاس اول رو نرفتم:-2-16-:عصر هم کلاس آخر رو نموندم و اومدم خونه:-2-16-: چه حالی میدهههههههههه:-2-31-:
فردا هم دوباره کلاس اول رو نمیرم:-2-16-:حوصله ندارم برم فیلم ببینم:-2-16-:
امروز بالاخره رفتم کتاب واسه انقلاب گرفتم و تا هفته دیگه باید بشینم خلاصه ش کنم:-2-42-:

پس فردا پدربزرگ و مادربزرگ و یکی از خاله ها میان تهران:-2-16-::-2-30-:گریه ش واسه اینه که موقع امتحانا خونه شلوغ میشه:-2-30-:
الانم اندکی با پدرجان نشستیم به بررسی اخبار مملکت و شیطانیا:-2-35-:و گروهکاشون... یکم حرص خوردیم از این اوضاع که مجلس همه کاره الان شده هیچ کاره:-2-42-:

مهسان یکی از این شغلاتو مرحمت کن پست کن واسه من:-2-37-:منم کار موخوام:-2-42-:
رویا جانم دخترم کمبود محبت گرفتی:-2-31-::-6-:ناسیییییییی به بچه خواهرت میگم بیاد پیشت محبت کنه بهت:-2-06-:

لی لی قصه گو خوش اومدی....آرزو رو خوندم فوق العاده بود:-41-:من اونموقع ها که فقط بخاطر تو رو خوندم عاشق تیام شده بودم:-65-:


نزدیک مینا نشید خطرناکه وصف چوشماش رو که شنیدید؟منم انتی چشم دارم باهاش همکلام میشم:-2-35-:


دروخ موگه هیچم خشانت نداره خان جون:-2-37-::-6-:
سلامت باشید:-53-:

مینو*
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
سلام و شب بخیر:-2-40-:
امروز روز خوبی بود چون ما کلی رفتیم چرخیدیم خرید کردیم
خرید خوبه ،خانمها هم که عاشق خرید کردن:-2-32-:
میمیرم واسه بیرون رفتن و دست پر برگشتن،:-113-:
البته همین اندازه که من از خرید خوشم میاد مطمئنا همسر جانممممممممممممم دوست نداره :-45-:
میدونید که چرااااااااااااااااااااااا اااا؟:-14-:
دیگه اینکه مهمانی عزیز برایمان آمده:-4-:
راستی امروز پسر عزیزم بهم گفت می خواد پیراهن عروس قرمز برام بگیره برای روز مادر:-2-06-:
خوب نی نیم پنج سالشه:-8-:

پروانه!
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
31/2/90
سلام :-118-:
خوبین همگی؟

امروز روز آخر اردیبهشت بود و فصل گرما شروع شده :-102-:
روز زن نزدیکه و ذوق زده ام :-2-16-:کاش ذوقم نمیره:-2-39-:
روز مرد هم آخر خرداده و تولد کتی و یکی دیگه از دختر خاله هام هم تو این ماهه. ورشکست نشم خوبه :-2-43-:
این روزا همچین زیاد حس و حال خوبی ندارم... مخصوصاً دیروز... همش فکرم درگیر 30 ام اردیبهشت سال 89 بود... چه روزی بود... پارسال کجا بودم و امسال کجا...
مامی مادربزگی داره که 120-130 سالشه.دیروز آوردنش خونه ما و الان هم اینجاست... بنده خدا 10 ساله اسیر رختخوابه.نمی تونه راه بره و یه کم چشماش کم سوئه... حافظه بسیار قوی ای داره و خیلی باهوشه،خیلی هم مظلومه.بهش میگیم ننه
انقدر اعصابم خورده... دیدمش کلی روحیمو از دست دادم... نگاهش می کنم اشکم سرازیر میشه:-2-03-:
خیلی دوسش دارم :-8-:ولی متأسفانه من اصلاً حوصله خودمو ندارم چه برسه به اطرافیانم و انقد غرق خودمو مشکلاتمم که فرصتی برای بقیه ندارم و از خودم حرصی ام:-2-33-:دوست داره یه سره کسی بشینه پیشش و باهاش صحبت کنه.یه کم میشینم باهاش حرف میزنم ولی آخه حرفی هم پیدا نمی کنم بگم:-2-01-:خونمون یه سره مهمون میاد:-2-36-:میان برای دیدنش
مامی دیروز خیلی ناراخت بود. دیروز کلاً پروژه ای بود خونمونا:-2-34-:مامی انقد گریه کرد. می گفت نمی دونم خدا داره ما رو امتحان می کنه یا این بنده خدارو...
چقدر از آخر و عاقبتم می ترسم:-2-30-:
خدایا هیچ کس رو اینطوری از دست و پا ننداز... خدایا عمر باعزت بهمون بده... خدایا بنده هات رو به غیر از خودت محتاج کسی نکن :-63-:

هر کی از سوسک و خاطره سوسکی بدش میاد نخونه :-2-31-:

یه برادر دارم سن بابابزرگمو داره و دو متر و نیم قد،از یه سوسک 4-5 سانتی به شکل بسیار وحشتناک ومضحکی می ترسه!منم می ترسم ولی نه مثل اون.دیشب سر ظرفشویی ایستاده بود،مهمون هم داشتیم،داشت یه لیوان رو پر آب می کرد که یهو دیدم لیوانو پرت کرد تو ظرفشویی و اول نیم متر پرید بالا وبعد با رنگ و روی زرد دویید اومد بیرون. همه مونده بودن چی شده :-2-19-:گفت سوسک اومده:-2-30-:منو خالم و دختر خالم زمین نشسته بودیم و حکم بازی میکردیم و 1 کیلومتر با سوسکه فاصله داشتیم ولی همگی پریدیم رو مبلا:-42-:شوهر خالم رفت کشتتش و یه نگاه عاقل اندر سفیه به برادرم کرد و گفت مرد گنده خجالت نمی کشی؟داداشی هم که بیچاره خجالتی... بمیرم براش... فک کنم کلی خجالت کشید.شوهر خالم به مامی گفت: حتماً اینو بفرستین بره سربازی.منم گفتم سربازی روی برادرای من تأثیر نداره،اون یکی هم که رفته سربازی می ترسه:-2-22-:
خونه ما خدایی نکرده اگه در و پنجره ای باز باشه و سوسک بیاد هیشکی پیدا نمیشه بکشتش و همه در میرن! حالا خدا رو شکر زیاد سوسک نمیاد وگرنه:-2-07-:
فصل گرما شروع شده و این مشکلات هم هست دیگه:-119-:
این اتفاق که افتاد داداشی یاد بدترین خاطره ای که از سوسک داره افتاد و برای هزار و یکمین بار تعریف کرد :-2-36-:ما هم همگی به این شکل بودیم:-31-::-31-::-31-: خودش از همه بدتر!
پارسال داداشی تو خیابون بوده،داشته قدم زنان می رفته که حس می کنه یه چیزی از پاهاش داره میاد بالا و همونجا کپ می کنه و میشینه... می گفت یه لحظه از ترسم می خواستم شلوارم رو در بیارم:-2-06-: شلوارش جین بوده و تنگ. با دستش از روی شلوار سوسکه رو که به زانوش رسیده بود له می کنه:-31-:میگفت آب سوسکه پاشید رو پام و از حس چندش و ترس از جام نمی تونستم تکون بخورم.
اومد خونه،گریش گرفته بود.سریع رفت حموم.دیگه هم اون شلوارش رو نپوشید...


* از دیشب تا حالا چقدر خاطره نوشتین :-2-33-:هنوز خاطره ها رو نخوندم،وقت نداشتم:-2-15-:
* هر کی ریز بنویسه و چشای من اینطوری بشه::-43-::-43-:خب؟!ایشالا بره WC و آب قطع بشه:-2-26-:
*بسی دلتنگیم :-2-18-:
*هفته خوبی داشته باشید:-2-41-:

sue.sun
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ قبل از ظهر
سلام
اولین خاطره ی امروز نصیب ما شد:-2-41-:
وای از دست امروز:-2-43-:
زور زورکی میخوان منو بفرستن اداره بیمه خدمات درمانی برای بازنشسته ها
اینقدر بدم میاد از این ماموریت های اداری:-2-43-:
ایششششششششش.................
دو روز دیگه روز زن و روز مادره از الان به همه ی مامانا و خانومای سایت این روز رو تبریک میگم:-2-40-:
نمیدونم برای مادر همسری چه هدیه ای بگیرم. هرچند مادر همسری قانعه هرچی براش بگیرم بی نهایت خوشحال میشه ولی باز هم نمیدونم چی بگیرم:-2-41-:
از ده روز پیش شمارش معکوس به همسری دارم اعلام روز زن میکنم:-2-35-: و هر روز بهش میگم ده روز دیگه، نه روز دیگه، هشت روز دیگه ..... امروزم برم خونه و اعلام دو روز دیگه رو به اطلاعشون برسونم:-2-35-: پارسال ادکلن مورد علاقه ام رو با چاشنی کمی غر غر تهیه کرد از بس که گرونه:-2-43-:
امسال نیدونم چی میخواد واسم بگیره :-2-37-:دعا کنید همون چیزی که قبلاً قولش رو ازش گرفته بودم برام بگیره:-63-:



پ . ن : nmesnm (http://www.forum.98ia.com/member21910.html) پروانه خانم (درست گفتم اسمتون رو که؟) اولاً سوسک 4، 5 سانت نیست و 3 سانته مگر اینگه پدر بزرگ سوسکا باشه که اینقدر بزرگ باشه
ثانیاً آخه سوسک به این مظلومی ترس داره آخه. برو تمرین کن تا بتونی سوسک رو نه با دمپایی بله با کف دست مبارک بکشی:-2-35-: جدی میگم ها شوخی ندارم به ترس خودت غلبه کن

من دبستانی که بودم از جیرجیرک میترسیدم اینقدر به خودم انرژی مثبت دادم و هی گفتم من نمیترسم که بعد از اون این جیرجیرکها رو از دو تا پا میگیرم و میندازم بیرون.:-2-35-:

یه خاطره ی دیگه هم یادم اومد
چند روز پیش با همسری رفتم کتابفروشی یه کتابی دیدم که برش داشتم تا برم پای صندوق حساب کنم، همینجوری که داشتم بقیه ی کتابا رو دید میزدم تلفن همراهم زنگ خورد جواب دادم داداشی گلم بود:-2-40-: همینجور که داشتم حرف میزدم اومدم بیرون همسری هم دنبالم تا رسیدم سر کوچه و تلفن رو قطع کردم، بعد همسری به من میگه پول این کتابه که تو دستته حساب کردی :-2-35-:
منم اینجوری:-13-::-2-02-:شوک بهم وارد شد یه عالمه غرغر به همسری:-119-:که چرا همونجا نگفتی... :-119-:خلاصه برگشتم کتابفروشی با نهایت پر روئی رفتم جلوی صندوق و کتاب رو گذاشتم تا برام فاکتور کنه:-5-: به روی مبارک هم نیاوردم:-2-10-: حالا همسری آبروی چندین ساله مان رو برده:-2-33-:جوی خواهر و برادر و پدر عزیزمان میگوید که ما دزدی نمودیم آنهم از کتابفروشی فلان که این همه سر تا پایمان را چک میکنند:-2-33-: میگوید ببینید این چقدر خبره و کار کشته است که کتابفروشی فلان چیزی نفهمیدند از بردن کتاب:-2-33-:خوب به ما چه آنها گیج میزدند و مارا در حین بردن کتاب ندیدند:-2-37-:ولی حسابی خجالت کشیدم:-2-14-::-2-15-::-2-39-::-2-36-:

10:40 AM

Mina
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
حالمان متعادل هست..نه زياد خوبيم..نه زياد بديم...
و هيچ شوقي هم نداريم...
اسم امتحان كه مي آيد با دست به كله مي كوبيم و عزا ميگيرم...

حـال و حـوصله سـايت را هـم نداريم...
كلـا حال و حوصله اينتـي را نداريم...
حال دانـشگاه...
خـونه..
بيـرون...

و كلا حالِزندگي را نداريم..
اشتبـاه نكنيد!

من اصلا الان در مود دپـرسي نمي باشم...

گـاهي احساس پوچـي به آدم دست مي دهد!

sanaz14
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
سلام همگـــــــــی..!!
من که از ساعت 2 بیدارم چون امروز امتحان دینی داشتم و داشتم به شدت ( به شدت!!) خر میزدم تا 20 شم که فکر کنم میشم.:-2-32-:
خیلی خیلی برای اینکه یه چیزی تو سایت بنویسم دلم تنگ شده بود و الان کلی ذوق مرگم یعنی:-2-37-:
همین الان یه عالمه احساس دلتنگی برای دوستای نتیم بهم دست داد
پس فردا امتحان هندسه دارم ای خدا....!! من که تجربیم هندسه به چه دردم میخوره آخه؟ من هندسه خیلی دوست دارم و نخونده هم نمره هام همیشه بالاست..ولی از قضیه ها حالم به هم میخوره. وقتی یه چیزی ثابت شده و ما میتونیم خیلی راحت از نتیجش استفاده کنیم خب چرا باید اثباتشم یاد بگیری؟! هان هان هان؟!
و اینکه گشنمه..برم یه چیزی پیدا کنم بخورم و دوباره بیام پای نت

nemesis
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

امروز به خاطر یه امتحانی که فکر می کردم ساعت 12 ظهره کلاس نرفتم و همه برنامه های امروزم به هم ریخت.
این آزمون یک مسابقه اس که برنده هاشو می برند مشهد :-2-20-::-2-20-: من فکر می کردم ازمون ساعت 12 برا همین کلاس ساعت 10 و نرفتم تا جزوه شو بخونم. :-120-: ولی الان از دوستم پرسیدم گفت آزمون ساعت 6 عصره :-2-28-: هیچی دیگه، کلاسم که پر زد :-2-35-:، بعدش می خواستم برم پیش استادم پروژه تایپیم و بدم ببینه که اونم از دستم پرید :-2-36-: بعدم می خواستم برم آزمایشگاه میکروب کار کنم که اونم پر شد :-2-08-::-2-08-:عصر می خواستم برم واسه کتم دکمه بخرم که دیگه نمی تونم برم :-2-15-: هیچی دیگه برنامه ام کلا نابود شد :-2-22-::-2-22-:
بچه ها برام دعا کنین که قبول بشم برم مشهد من خیلی وقته پابوس امام رضا (ع) نرفتم :-2-34-: از همه التماس دعا دارم. :-63-::-63-::-63-:

یه چیز دیگه هم بگم :-2-35-: دیشب جوابای ارشد اعلام شد و من قبول نشدم :-2-34-::-2-34-: تا رتبه 28 مجاز میشد منم حدودای 100 رتبه آوردم :-2-27-::-2-27-: با اینکه می دونستمم قبول نمیشم ولی دیشب که نتایج و دیدم یهو روم تاثیر کرد و خیلی ناراحت شدم :-2-30-::-2-30-: الان دارم افسوس می خورم که چرا سهل انگاری کردم :-2-39-::-2-39-: من الان از دست خودم خیلی شاکیم :-2-36-:

بچه ها دیگه مون نسبت به رشته شون که آسونتر بود چند نفری قبول شدن ولی رشته من خیلی سخت بود از کل کلاسمون فقط من این رشته امتحان دادم و .... :-2-34-::-2-34-::-2-34-:

امیدوارم مهدیه جان و آیلی عزیز قبول شده باشند و با خوشحالی بیان تاپیک :-63-:

دیگه همین، چیزی یادم نمیاد. فقط دعا فراموشتون نشه :-118-:

روز همگی بخیر :-118-:


بعدا نوشت

منم روز مادر و زن رو پیشاپیش به همه خانومای گل نود و هشتی و مادراشون و مادر شوهراشون تبریک می گم. :-2-40-: دختر خانوما هم انشاا... سال دیگه برا شما هم روز زن باشه ( دم بختا رو گفتما بچه مدرسه ای ها برن اون ور)

یه پ . ن هم الان یادم افتاد: لیلا (لوسی) جان چند روزه فقط میای تشکر می کنی. زندگی پرخاطره شما چرا ییهو اینقدر بی خاطره شده؟
یکی دیگه هم الان یادم افتاد: لی لی جان خیلی خوش اومدی. امیدوارم سفر خوش گذشته باشه. منتظر خاطره های قشنگت هستم. جات خالی این فقط به خاطر تو رو هم تو غیبتت خوندم. :-2-40-:

arnavaz
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
خاطره خاصی ندارم!
فقط دلتنگ حرف زدنم!

امروز یوزرنیمم عوض شد! قبلا SHADOW25 بودم! امیدوارم فراموشم نکرده باشین!!!

امروز امتحان دین و زندگی داشتم!
خوب دادم!

بعدم رفتم ثبت احوال شناسنامه م رو گرفتم!
داشتم نگاهش میکردم رسیدم به صفحه آخر...
یه حس غریب...
این برگه کی پر میشه؟؟
خیلی دوست داشتم همون موقع تموم شه زندگیم...
ینی همون حسی که خیلی وقته دارمش!
خیلی وقته که هیچ دلبستگی ای به این دنیا ندارم!
خیلی کنجکاوم بدونم کیا بعد از مردنم ناراحت میشن کیا خوشحال؟؟؟
کاش میشد بفهمم

گوشیم خاموش بود! دوستم زنگ زده بهم:
- سلام، چرا گوشیت خاموشه؟؟
- حوصله هیشکیو نداشتم
- نگرانت شدم...
- نیشخند میزنم... آره ... نترس بادمجون بم آفت نداره!
- سایه جون واسم یه کاری میکنی؟ اون فایلهایی رو که میخوام برات میریزم رو فلشو ...

- من توی دلم:
آهان پس بگو چرا نگرانم شدی!! تعجب کردم که چرا بهم زنگ زدی! مگه اینکه کاری داشته باشی...
دلم شکست! هیچکس منو بخاطر خودم نمیخواد، و از اون دوست مثلا صمیمی متنفر شدم!!!

پ.ن: پیشاپیش روز مادر به همه مادرای سایت مبارک!
کاش منم میتونستم...

Sokout_shab
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۷ بعد از ظهر
1 خرداد....

سلام و صد سلام، حال و احوال؟ خوبين خوشين؟ معلومه خوشيم نه؟
از اين 4 تا كتاب، 3 تاش كه ميان ترم داره، عالي داديم... يكي شديم 5/5 يكي 6 و ديگري ميشويم 4/5، نسبت به ترم قبل يعني عالــــــــــــــــــــــ ــــــــــي...
هيچ خبري از ايشان نداريم، نمي دانيم دل تنگش هستيم يا نه، ديشب خواب بسي خوبي ديديم... نمي دانيم تعبيرش چه مي باشد...
اين ترم را انشاءالله خوب بدهيم، با معدل بالا قبول بشويم و 20 واحد برداريم، ديگر از اين يوني خلاص ميشويم...
حالمان خوب است فقط به خاطر امتحانا، زندگي را آن طور كه مي خواهيم احساس نمي كنيم، مهم نيس، چرا بايد هي بگوييم اين طور مي شد كاش، كاش آن طور مي شد، وقتي همين است خوب همين است ديگر...
24 روز تا آمدن عزيزمان به اينجا نمي باشد، ديشب داشتيم صحبت مي كرديم، و كلي هم خنديديم و ياد پارسالمان افتاديم كه هنوز با هم صميمي نبوديم... قرار است به ايران آمد به ما زنگ بزند و نصفه شبي در گوشمان فوت بكند... :-2-43-: دلمان زودتر اون روزها را مي خواهد، مطمئن هستيم كه با آمدنش حال و هوايمان را عوض مي كند پس به اميد آن روز...
روز خوش... :-2-40-:

بعدا نوشت: فراموش در وكرديم...
منم روز مادر و اولا به مامي خودم، بعد به همه ي مادران عزيز تبريك مي گم... ان شاءالله تا عمر دارن در كنار خونواده اشون، موفق و خوش و خرم باشن... :-2-40-:

بیوتک
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
سلاممممممممممم:-2-16-:خوبین؟؟؟؟؟اگه خوبین که خدا رو شکر اگه خوب نیستین امیدوارم زود خوب شین:-2-16-::-2-16-:من که خوب نبودم نیستم و نخواهم شد زیرا از این ویروس های جدید و مرد افکن گرفته ایم:-2-34-::-2-34-:(خدا به دادمان برسد)از 4شنبه هفته ی پیش تا کنون تب داشته سرفه های با اصوات نا هنجار میکنیم :-2-30-::-2-29-:دارو نیز بر ما اثر ندارد :-2-34-::-20-:بدبختی اینجاست که از اول تا اخر هفته امتحان داریم :-2-34-::-2-34-:ای خدااااااا:-2-28-:علاوه بر همه ی این ها عذاب وجدان نیز داریم زیرا خواستیم خودمان را در این حال مریض برای مامیمان لوس کنیم این طوری :-2-12-:چسبیدیم به مامی و ویروس را منتقل کردیم:-2-28-::-2-21-::-2-21-:حال او نیز حال خوشی ندارد :-2-34-:از خاطره هم که چه بگویم تمام اخر هفته ناله میزدیم از مریضی :-2-03-:امروز نیز امتحان شیمی الی داشتیم :-2-32-::-2-32-:خوب دادیم ولی استاد نا مرد 5تا سوال داده بود 100 نمره :-2-33-::-2-33-::-2-33-:فردا نیز امتحان فیزیک عمومی داریم :-2-43-:خداوند از مسبب این امتحان ها در این هفته نگذرد :-2-09-:راستی ما با همه ی بد حالیمان جمعه ددی را مجبور کردیم ما را به نمایشگاه گل و گیاه ببرد وکلی خرج روی دستش گذاشتیم زیرا هر گلدانی را مامی می دید دلش می خواست بخرد بابای ما هم که دل رحم:-2-26-::-2-42-::-2-42-:کلی گل وگلدان خریدیم بسی عکس هم گرفتیم.98iaدوزتت دارم:-2-32-:اگه امتحانامو خوب دادم میام بازم خاطره مینویسم:-2-40-:بدرود

پائیز96
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۳ بعد از ظهر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

+Lily
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
یکشنبه اول خرداد 90

دو ماه از سال 90 می گذره من هنوز تاریخ می زنم 89
امروز خیلی عصبانی شدم و گریه کردم / بی خیال
همیشه موقع نتایج کنکور میشه همین آش و همین کاسه
قبلا فقط کنکور سراسری بود حالا ارشدم اضافه شده
من نمیدونم چکار باید بکنم تا اونی باشم که مامانم میخواد :-2-43-:
شایدم نصف ناراحتیم به خاطر بد خوابی دیشب یا فیلم هیچ بود که ظهر دیدم
خلاصه اعصابم خراف بود نرفتم خونه محسن لپ تاپمو بیارم / انگار زبون این سیستمو نمی فهمم:-2-43-:

از اول مسافرت میگم ؛ ساعت 10 بود که محسن و زن داداشم لپ تاپمو بردن منم که کاری نداشتم بکنم رفتم سراغ کتابام /
یه کتاب برداشتم به اسم شوهر مدرسه ای چند صفحه اشو که خوندم فهمیدم فیلم نان و عشق و موتور هزار رو از روی این ساختن / هیچی دیگه حوصله ام نشد بخونم / یه کارایی کردم که اینجا نمیشه گفت:-2-41-:
راستش اینه که فک می کردم دیگه زنده برنمی گردم:-2-30-: / اون شب فک می کردم آخرین باریه که اومدم تو سایت / به مژگان هم گفتم خیلی از جاده ای که می خوایم ازش بریم می ترسم :-2-30-:/ من چن بار از از جاده یاسوج رفتم اصفهان و ازش به حد مرگ می ترسیدم :-2-30-:/ یعنی اگه منو چن بار تو این جاده ببری و بیاری به همه ی گناهایی که تو زندگیم کردم و حتی بیشتر اعتراف می کنم حتی حاضرم تمام جنایت های القاعده و آمریکا رو هم به گردن بگیرم:-2-38-:
خلاصه تو دلم اتفاقات وحشتناکی افتاده بود ولی نیازی نبود وصیت نامه بنویسم / از تمام کتابای من فقط سری هری پاتر و آنی شرلی مال خودمه ( بقیه اشو به زور برای آرش امانت نگه داشتم ) قبلا گفته بودم کتابا و لپ تاپمو هم بزارن تو قبرم که حوصله ام سر نره دیگه داشتم حساب کتاب می کردم جواب نکیر و منکرو چی بدم:-2-38-: که خوابم برد ساعت 7 بیدار شدم راه افتادیم جاده رو عوض کرده بودن:-2-37-: همه اشو تونل زده بود ن :-2-37-:انقدر خوب و ملایم شده بود :-2-37-: منم عشق تونل :-2-37-: یکیشون حدود 2 کیلومتر بود :-2-37-: چن سال پیش با شوهر خاله ام رفتیم مسافرت خیلی پایه اس گفت بچه تونل من بوق میزنم شما جیغ ! منم که میدون پیدا کرده بودم از ته دل جیغ میزدم هیچی دیگه از تونل که اومدیم بیرون پلیس عزیز نگهمون داشت و دهوامون کرد :-119-:
خلاصه نفهمیدیم کی رسیدیم یاسوج فک نکنم گذارتون افتاده باشه / حتما یه سر بزنین به استان چهار فصل ک.ب
حتی سر در اداره هاشون هم نوشته استان ک. ب منم می گفتم استان ک.گ. ب
تو دلمون جشن و سرور برپا بود که پرت نشدیم ته جاده / رفتیم به مامانه کمک کنیم تلپ لیوان از دستم افتاد رو موکت هال ( یه سوییت داشتیم ) هیچی دیگه از این لیوان فرانسویا بود که تبدیل به 1001 تکه میشن / سه نفری جمعش کردیم تازه بابام رف جاروبرقی آورد منو دهوا کردن که هیچ کاری ازم برنمیاد منم قهر کردم:-2-30-:
بهد از ظهر رفتیم آبشار یاسوج که اصلا هم قشنگ نبود اینقدر تعریفشو می کردن:-2-43-: اون ته تها تو کوه یه آبشار کوچولویی بود همه اشو لوله کشی کرده بودن منم دفه ی قبل که اومده بودم اینجا فنچ بودم هیچی از قدیمش یادم نمی اومد
ولی خیلی سرد و خوب بود من و خواهری هم که مریض بودیم دو تا لباس پوشیده بودیم رفتیم زیرپتو پنجره رو هم بستیم
فرداش رفتیم سی سخت جاده ی مرگ بود :-2-30-: هی دور کوه پیچ می خوردیم می رفتیم بالا :-2-30-:فلج شده بودم :-2-30-:قلبم گرمپ گرمپ می زد اینا بهم می خندیدن باور کنید می ترسیدم ! عین بید می لرزیدم :-2-30-:! وقتی تو شهر نگه داشتن پیاده شدیم تا چن ثانیه نمی توانستم راه برم ! پاهام می لرزید به هرچی جاذبه ی گردشگری بود فحش میدادم! نمی تونستن رو زمین کفی زندگی کنن ؟:-2-43-: وایسادیم دم یه مغازه ای بستنی اینا بخریم ! ما تا حالا ازگیل ندیده بودیم! نخندین خوب ! تو شهر ما اصلا نمیارن ! بعد به یارو میگیم اینا مال کجاست میگه جنوب :-2-19-::-2-19-: ما : کجای جنوب ؟ میگه : بهبهان :-2-19-::-2-19-:
یهنی همه امون با هم پوکیدیم از خنده ! وقتی بش گفتیم از بهبهان اومدیم تا حالا هم همچین چیزی ندیدیم طفلک:-2-31-:
می گفتن دو سال پیش یه روز دمای هوا 21 درجه زیر صفر بوده که دستگیره ی درا باز نمیشده مردم زندانی شدن تو خونه !
ما تمام سلولهامان دچار ویبره شده بودن اینا هم یه جاهایی رو پیشنهاد می دان که همش تو ارتفاع بود ! دلم می خواس همونجا خودمو از کوه پرت کنم پایین خلاص بشم بمیرم :-2-30-:
رفتیم چشمه میشی ! کلی راه کوبیدیم رفتیم یه جویی بود از ذوب برفا اومده بود پایین ! هیچی بهد بهونه گرفتن برن سرچشمه رفتیم کوه گل ! خیلی خشنگتر بود ! بعد یه جونوری اینجا بود ، ایشون :
http://www.up.98ia.com/images/wbikw5zmiq29aewhk7gl.jpg (http://www.up.98ia.com/images/wbikw5zmiq29aewhk7gl.jpg)

یه حوض بزرگ آب بود ( آب چشمه ) نوشته بودن کثیفش نکنید من به مریم گفتم توش تف کنیم :-2-31-:
بهد این یارو با صاحابش اومده دستشو توش می شوره / خدایی حرکاتش با مزه بود / داشت آدامس می جوید خیلی بامزه بود
مامانم یه آب نبات نعنایی بش داد / خودش دوید اونورتر بازش کرد بخوره / من گفتم الان تفش میکنه ولی خوردش / منم دیدم الان پوست آب نبات میفته تو حوض کثیفش می کنه دستمو دراز کردم پوسته رو برداشتم / محکم زد رو دستم :-2-36-: منم جیغ زدم : عوضی
هرکی اونجا بود بم خندید :-2-01-:
بهدش رفتیم پایینتر زیر آلاچیق تا نهار بخوریم من رفتم زیر پتو ( سردم بود ) مامانم غرغر کرد ( برنامه روزانه )
منم به روی مبارک خودم نیاوردم / بهدش خواستیم نهار بخوریم مامان نمک نیاورده بود بهد آرش هم که کلا مخالف نمک هس خیلی هم راضی بود بهد میگه این( من ) یه کم نمک میریزه خوب میشه ! به من میگن یه کم مزه بریز ! منم که هنوز تو مود قهر بودم محلشون نزاشتم نهار خوردیم برگشتیم طرف سی سخت ! جاده ی برگشت:-2-30-: هی وای من:-2-30-: ! دیگه نتونسم تحمل کنم :-2-30-:وقتی سرچشمه نگه داشتن من جامو با مریم عوض کردم :-2-30-:داشتم سکته می زدم :-2-30-:

پارسالم که تو سنندج رفتیم پارک آبیدر دنیا رو گذاشتم رو سرم که من بالاتر نمیام بابام می گفت پیاده بیا ! منم می گفتم میام :-2-30-:نشستم تو همون پارک اولش ( تمام سنندج معلوم بود ) گفتم دیگه نمیام ولی مجبورم کردن برم قلبم اومد تو حلقم :-2-30-:

حالا داشتیم از سی سخت برمی گشتیم من از اون بالا جاده ها رو کنترل می کردم یکیش خیلی وضعیت وخیمی داشت من دیدم از یه جایی رفتیم که به اون نمی خورد:-2-35-: بهد دیدم هی وای من:-2-30-: یه دهات پیدا کردن میخوان برن از همون جاده هه میره مامانم میگه جزو یکی از زیباترین جاهای یاسوجه هیچی دیگه رفتیم دهاته ! خیلی خشنگ بود همه جاش سبز بود ! درخت انگور و گل رز وحشی ! و درخت انار ! ولی ما قهر بودیم هی تک و تنها می گشتیم :
http://www.up.98ia.com/images/6fkbm0ohutdlrxw4tm0j.jpgا (http://www.up.98ia.com/images/6fkbm0ohutdlrxw4tm0j.jpgا)
اونی که سبز پوشیده من بدبخت فلک زده ی بی ستاره ی گرفتارم !

دیگه میخواستم وقتی مردم به خدا بگم خیلی بی رحمی کرده که جاهای قشنگ دنیاش تو کوه و کمره ! اصلا هم حوصله فلسفه بافی نداشتم و لی تو ذهنم داشتم می گفتم بهشت هم همین جوریه ها ! با بدبختی میرسی اونجا که خیلی قشنگه !

تا آخرشو خوندی ؟ هزاران آفرین 100 بارک الله !
چه جوری تونستی اینهمه رو بخونی ؟:-41-:

Sonetto
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام
هی..چه قدر خلوته اینجا
امروز بیدار شدیم ..یه خبر شدید بد شنیدم..ناصر حجازی فوت کرد..با این خبر بابا که از نت خوند اشکام جاری شد
بعد فهیمیدم هنوز زندست ولی تو کماست:-2-30-:
خدایا به بزرگیت قسم شفاش بده:-63-:
بعد هم رفتم رمان دان کردم بخونم..دیگر نرفتم خونه ی دوستم دفترشو بدم..اومد گرفت..بد هم
مشغول تماشای فیلم شدم...الانم دارم ستاره عای سربی رو می بینم که یارو زنشو کشت:-2-31-:
خاطره ی خاصی نداریم
شبتان اروم
غزل:-2-40-:

پ.ن:تورو خدا برا ناصر حجازی دعا کنید
پ.ن:لی لی جون خوش بیامدی:-2-40-:

بازباران
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
خوبین
امروزمان به کارواسترس واز شدت استرس به معده درد شدیدو3تارانیتدین و...گذشت
ولی هنوز معتقدیم زندگی باید هیجان داشته باشد:-2-35-:
از روز مرگی متنفریم:-2-43-:
خوب الحمدا...امروزمان روزمرگی نبود.از هیجان صورتمون شد عینهو گوجه فرنگی .اونقدر خوشگل شده بودم:-2-40-:
پ ن به رویاجون .دوستتون داریم
پ ن به لوسی.چیکارکردی؟
پ ن به شبنم .دلمون برای آنیتا تنگ شده .بسمونه.شما کجایی خانمی؟
فعلا بایتون باشه

mahdieh67
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
یک خرداد!! اخرین ماه بهار!
یادش بخیر روزایی که می ترسیدیم از روزهای اول خرداد! که همیشه امتحان بینش داشتیم روز اول خرداد! که جدیدا شده دین و زندگی! همیشه سختی ها مال قدیمیا است!
دیشب شبی بود برام غیر قابل توصیف ولی نه از خوشی! چقدر لحظه شماری کرده بودم برای اون لحظه!
شاید لرزش دست و پام رو دیشب دیگه هیچ وقت تجربه نکنم، یا شاید از این سخت تر هم لحظاتی باشه! نمی دونم.
ولی نشد ..... اونی که می خواستم نشد! شاید تا حالا چیزی رو تا این حد نخواسته بودم ولی.....
برعکس تصورم خیلی راحت قبول کردم! تنها فکری که کردم این بود: یه سال دیگه! دوباره همون لحظات رو یه سال دیگه باید دوباره تجربه کنم. چیزی که قبلش حتی یک لحظه بهش فکر نکرده بود. نمی خواستم فکر کنم. نمی خواستم قبول کنم.
یه سال دیگه ، با تلاش بیشتر، با وقت کافی.
ولی چیزی که هست باید شکست رو قبول کرد و دوباره از اول! و من قبول کردم! سخت بود..... خیلی... هنوزم هست.
الان که دارم به گذشته ام فکر می کنم می بینم اولین شکستمه تو زندگی که خودم باعث شدم. چه جوری باعث شدم نمی دونم. کم کاری؟! نه. نمی دونم..
دیشب چقدر ارزو می کردم که تنها باشم! ولی تا اخر شب بدون اینکه اجازه بدم کسی پی به اشوب دلم ببره، با فرار از این گوشه به اون گوشه..... سرگرم کردن خودم... ولی نصفه شب که دیگه راه فرار نداری...که کلی فکر به ذهنت هجوم می یاره......
بچه ها تسلی نمی خوام! عیب نداره نمی خوام! از این حرف ها نزنین چون همه رو می دونم. گفتم که قبولش کردم ولی.....

شب
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQOezYbtcmz0BO7l8eE3z1HIS18xBYu0 h2qQZBB_MEB71mcU85GMA
بلاخره باید یه فرقی داشته باشه عنوان پستام دیگه!اینم یه جورشه!

امروز یه روز عادی بی هیچ اتفاق خاصی بود!

ساعت ۱۲بلاخره دل ا جای گرم و نرم نم و از خواب بیدار شدم!

اومدم یه سر زدم به وبلاگم دیدم خبری نیست و کامنتی هم کسی نگذاشته!

یه نگاه به گوشیم انداختم دیدیم :

برخلاف همیشه خبری نیست و نه کسی زنگی زده و نه پیامی آمده!

خب دوشب پیش من گوشیم رو خونه ی مامان بزرگ اینا جا گذاشته بودم!دیشب که رفتم با تماس های بی پاسخ زیادی رو به رو شدم!

منم به هیچ کدومشون نه زنگ زدم و نه جواب پیام هاشون رو دادم!

چرا؟!

خب چون گوشیم که درست شد همه ی شماره ها از تو گوشی پاک شده و من شماره ی هیچکس رو ندارم!

خب این پست رو قرار بود دیروز بزنم!اما خب امروز اتفاقات دو روز رو می نویسم!

دیروز داشتم پست رو می نوشتم که دیدم مامانم گفت:

که اگه می خوای بری خونه ی مامان بزرگ آماده شو.

ما هم آماده شدیم و گفتیم خونه ی مامان بزرگ تکمیلش می کنم!

وقتی رسیدم !

مطابق معمول دخترخاله ی مامانم من رو گرفت بغلش و ماچ کرد.(آخه همه می گن من خیلی شبیه دخترشم)

بعد من رو برد تو اتاق و ازم خواست که به خاله جون بگم بریم حرم باهم!

من بدبخت هم تو رودربایستی گیر کردم و گفتم:

باش!

اونم تأکید کرد که مامان نفهمه من بهت گفته بودم ها؟!

ما هم باز گفتیم:

چشم!

خلاصه زنگ زدیم تاکسی تلفنی!10دقیقه گذشت!منم از خداخواسته اومدم زنگ بزنم بگم دیر کردین تاکسی نمی خوایم که دیدیم:

تاکسی اومد!

همان لحظه دایی رسید!

گفت:

چی شده؟!

منم درحالی که کفشام رو می پوشیدم!با حالت ماتم زده ای گفتم:

دارم با خاله جون می رم حرم!

نه اینکه حرم رو دوست نداشته باشم ها!نه!اتفاقا خیلی هم دوست دارم!اما نه با خاله ی مامانم و اون موقع!

حالا رسیدیم حرم!

زیارت نامه آوردم!یکیش رو دادم خاله جون !یکیش هم خودم!

خاله جون گفت:

خاله بخون بلند منم باهات بخونم!

ماهم از اول شروع کردیم!هر زیارتی رو تموم می کردیم خاله جون می گفت:

بعدیش!خلاصه من بدبخت رو مجبور کرد کل زیارت نامه رو براش بخونم!هر دقیقه هم می گفت:

خاله بلند بخون سر و صدا زیاده صدات رو نمی شنوم!

ماهم دست اخر عصبی شدیم و صدایمان را انداختیم روی سرمان و شروع به خواندن نمودیم!

بعد نوبت قرآن شد!

حالا ما هر یه جمله می خواندیم خاله جون تشویق می کرد که چقدر خوب می خونی و ...!

یه عذابی بود!گلوم درد گرفت!

فکرکنم مستر خودشیفته به خاطر اینکه این همه ازش بد می گم نفرینم کرده بود که این بلا سرم اومد!

وقتی گفت برگردیم مردم از خوشحالی!و از خوشحالی به این حالت دراومدم

برگشتیم خونه !من و دختر دایی حسابی گرسنه بودیم و افتادیم به جون غذاها و مثل اینایی که از قحطی اومدن دوتا بشقاب خوردم!

بعدشم کتاب را باز نموده و شروع به مطالعه کردیم تا مادر بیاید دنبالمان و بازگردیم به خانه!

صبح هم بدو بدو دنبال وسایلمان که برویم دانشگاه!

یاد شعر سلیمان بابا سلیمان افتادم!

درباره ی یه بچه ی بی انظباط که همیشه دیر به کلاس درس می رسید چون شبا دیر می خوابید!

این بخشش مربوط به من بود اونم امروز!

سلیمان هراسان پرید از خواب

دوید این ور

دوید اون ور

کتابم کو

مدادم کو

جورابم کو

دقیقا من امروز اینجوری بودم!

رفتیم دانشگاه!

از منطق که بگذریم!

بریم سراغ روانشناسی!

امروز من شدم مامان!دخترا هم شدن بچه ی من!

هی این یکی می گفت مامان!هی اون یکی می گفت مامان!

نمی دونستم باید به کدومشون برسم!

یه بادبزن هم دستمان بود هی اون جوجو رو باد می زدی این یکی گرمش می شد و...

بعدش مریم کف اقدامی رو درآورد و باهاش فوتبال بازی کردیم سرکلاس و من یه گل به دخملکم (مریم)زدم و نشون دادم دود از کنده بلند می شه!

کرکر خنده ی ما امروز سر کلاس به راه بود!

یه درد دل کنم:

آقا من نمی دونم چرا هرچیزی خونه ی مامان بزرگ اینا گم می شه من و پسرخاله ام(سیدامیر)رو مقصر می دونند!؟!

تلفن گم می شه!

مامان بزرگ می گه زیینب تلفن کو!

در باز می مونه می گن زینب در رو باز گذاشته!

کنترل tvگم می شه زینب چی کارش کردی؟

خلاصه امشب داد من بدبخت رو درآوردن!

ما هم داد کشیدیم:

به من چه مربوطه!مگه دست من بوده!

من که از وقتی میام پای لب تابم!

یه بحث دیگه سر لب تاب هستش!

من و سید امیر از لب تاب استفاده می کنیم خب!

بعدش من هروقت استفاده می کنم بعدش می ذارمش سرجاش اما سیدامیر چون شبا می مونه می بره با خودش پایین و بعد بابابزرگ می گه تو برداشتی!

اینم از ماجرای امروز!ما دیگه رفتیم!

دلمان بسی خون است!

گر چیزی نمی گوییم دلیل بر شاد بودنمان نیست!

فردا دوم خرداده!بدترین روز زندگی من!

ولش کن بابا!

آهان امروز فاطمه به مسخره بهم گفت:

تو تعادل روانی نداری یه روز شادی یه روز ناراحت!

اتفاقا تو اون تستی که استاد ازمون گرفت من فکر می کردمبگه خانم شما عادل روانی ندارید اما در کمال تعجب دیدم که نرمال بودم!

آخ اون روز ضایع شدم!چرا؟

خب چون استاد گفت هرکس برای ورقه ی خودش رمز بذاره!

ماهم رمزمان را گذاشتیم:ادعونی استجب لکم!

حالا برگه رو هم یکی از هم کلاسی های پسرمان تقسیم کرده بود!

ما هم می ترسیدیم بریم بگیریم!با دست لرزان رفتیم سمت استاد که قسمتی که پسرها نشسته بودند نشسته بود و گفتیم:

استاد اگه ممکنه ورقه ی ما رو بدین؟!

که دیدیم چندتا از پسرا با هم برگشتن گفتند:

ادعونی استجب لکم؟

ما هم در حالی که برای اولین بار رنگ عوض می کردیم از ترس گفتیم :

بله!

آخر می ترسیدیم که فهمیده باشند که ما نرمال نیستیم!

دست آخر هم یکی از پسرها به ما گفت:

که خانم مهریان نرمالید و

ما یک نفس راحت کشیدیم!

این شد که با اطمینان از نرمال بودنمان امروز رو به فاطمه محکم گفتیم:

تازه می شم مثل تو!

هرکی پیام می ده ما برایش می نویسیم:

شما؟

خب شماره ها پاک شده!و با فحش های دوستان رو به رو می شیم که فلان فلان شده من رو نمی شناسی!من فلانی هستم!

امروز هم با بچه ها از بی ناهاری رفتیم باما!البته این بار جمعیتمون کم بود و به راحتی جا شدیم تو ماشین چون مونا،زینب کاظمی و خورشید نیومده بودند.حدود 8نفر بودیم!

موقع برگشتن باید کارت دانشجویی می دادیم که دیدیم اقدامی کارت نداره و من چون اون و مریم جلو نشسسته بودند کارت خودم رو دادم و مرضیه روی پای من نشسته بود که سارا و مرضیه سرمن رو هل دادن پایین که من که کارت نداشتم دیده نشم!جاتون خالی داشتم از گرما تنگی جا خفه می شدم.

همیشه که نمی شه قبل از خداحافظی یه چیزی گفت !یه وقتایی هم مزه اش به اینه که آدم بی مقدمه خداحافظی کنه!مثل الان!

always alone
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
امروز:اول اردیبهشت سال نود:-2-02-:
زمان:تا آخر نوشته م مسلماً نیم ساعتی عوض می شه،ساعت مچیم که دستم نیست اینم از عجایب روزگاره که ساعتم دستم نباشه!معمولاً موقع خواب هم بازش نمی کنم،چون نصفه شب از رو کنجکاوی بیدار میشم ساعتو نگاه می کنم:-2-31-:به هر حال ساعت نه و چهل و دو،سه دقیقه ست.
روز خوبی بود امروز برام،مثل همه ی روزا.کلاً شادم انگار!:-2-16-:این همه امروز حرص خوردم باز انقدر سر به سر خواهرم گذاشتم و براش سوسن خانوم!!!!:-2-06-:گذاشتم که تموم حرص خوردنام یادم رفت!:-2-08-:از صبح یکی زدم تو سر خودم یکی زدم تو سر کتاب فیزیک پیش که هیچی ازش بلد نیستم.:-2-33-:خدا استادمون رو لعنت کنه با اون همه افاده و طاقچه بالا ما رو به این روز انداخت.:-2-28-:هر چی فیزیک می خونم انگار آب می کوبم تو هاون.:-2-34-:آخرش دست به دامن خواهرم شدم بیاد بهم یاد بده.:-2-08-:بعدم اومدم اینجا.اصلاً حافظه م قد نمی ده آخرین بار کی اومده بودم!ماشاا... به حافظه ی ماهی!:-2-26-:بعد مسمومیت شدیدی که با خوردن جوجه کباب اونم تو رستوران(شانسو می بینین؟دلمونو خوش کردیم ساندویچ نمی گیریم که مسموم نشیم!:-2-06-:)مامانم موافق نیست برم کتابخونه فعلاً.طفلکیا بدجوری ترسیده بودن.این دکتر رفتن ما هم حکایتی داره.از در اتاق دکتر که وارد شدیم،دکتره گفت:چی شده؟منم مختصر و مفید گفتم:مسمومیت غذایی.:-2-28-:یه نگاه چپی بهم کرد یعنی تو که می دونی واسه چی اومدی دکتر!:-2-31-:منم تو اون موقعیت فکر این بودم که چقدر حلقه ی دکتره زشت بود!دکتر مملکت هم انقدر بی سلیقه می شه آخه!:-2-43-:خلاصه دکتره چهار تا آمپول نوشت.:-2-34-:بعدازظهر رفتم آرایشگاه پیش دخترعموم.داشت وسیله های آرایشگاه رو جمع می کرد که اسباب کشی کنن.از شانسم دفتر خاطره ی اون آرایشگره که خیلی بداخلاقه رو پیدا کردم.:mrgreen:یه جاش نوشته بود:حیف که نمی تونم ازت بگذرم وگرنه مثل آب خوردن خودمو می کشتم.:-2-29-:دهنم باز مونده بود.حتی یه درصد هم احتمال نمی دادم این نوشته ها رو اون آدم نوشته باشه.می دونستم تو زندگی ش مشکل داره ولی نه دیگه انقدر.:-2-15-:دفترو نخوندم.همون چند خط که اتفاقی چشمم بهش افتاد حسابی حالمو گرفت.:-2-39-:بعدش هم یه سوتی خیلی خیلی بد دادم!:-2-02-:اینا تو آرایشگاه قاب عکسای عروسی عروس هاشون رو می ذارن من یکی شون رو برداشتم دختره بد نبود ولی پسره اصلاً قیافه ش جالب نبود.خیلی قیافه ش تخس بود.:-2-28-:گفتم:وای!این پسره چقدر قیافه ش ضایعه.یهو دیدم بغلیم گفت:هوی؟شوهر منه ها!:-2-33-:گفتم:هان؟!:-2-29-::-2-19-:اون دختره یکی از شاگردای آرایشگاهه.گفتم ببخشید ولی دیگه خیلی ضایع شده بود!:-2-36-:خواهرم طفلی از دانشگاه که میاد خیلی خسته س با این حال متن ادبی ای که نوشته بودم براش خوندم.هم خواهرم،هم دختر عموم می گن چاپشون کن ولی راستش خودم فکر نمی کنم به درد چاپ بخورن.:-2-15-:خیلی دلم می خواد تو گروه ترجمه ی فاطیما خانوم باشم ولی کنکور داره خفه م میکنه.:-2-39-:ماهنامه ی نود و هشتی ها هم از گروه حذفم کردن.:-2-30-:حق دارن،منم یه طومار ازشون معذرت خواهی کرده بودم.با این حال دلم برای ماهنامه تنگ شده.:-2-15-:گاهی که وقت می کنم می رم می خونمش.از رمان رخساره ی استار 69 یه پاراگراف خوندم قشنگ بود :-2-40-:بعد کنکور حتماً می خونمش.از رمان فردین202 هم سه خط و نیم!یه دو سه گیگ رمان دانلود کردم بعد کنکور بخونم.:-2-41-:رمان هوای باران شبنم خانوم رو خواهرم برام تعریف می کنه:-2-16-: قشنگه ولی نه که ما خودمون یه مدت روح احظار می کردیم خوف و وحشت نکردیم!:-2-08-:البته بعدا که فهمیدیم گناهه و البته بعد از احظار یه جن پررو که نمی رفت ولش کردیم!:-2-26-:شدیداً منتظر ادامه ش هستیم:-2-40-:نیم ساعت اولی فکر کنم یه ساعت شد!:-2-06-:سرم درد می کنه،و باید برم شام بخورم وگرنه این نوشته حتماً طومار میشد!:-2-26-:تااطلاع ثانوی فعلاً.:-2-38-:

asal
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
یکشنبه 1 خرداد 90
منم دیشب مثل بقیه بچه ها نتیجه کنکورم رو دیدم. اگرچه جدی نخونده بودم ولی بازم فکر نمی کردم انقدر بد بشه. بلکل ناامید شدم رفت.:-2-30-: خشکم زده بود پای کامپیوتر. وقتی نامردا بدون اطلاع قبلی تعداد سوالا ت هر درس رو از 8 تا به 6 کاهش میدن همینه دیگه. یه دونه اشتباه بزنی میشه فاجعه... وقتی نتیجه آزمون یکی از دوستام رو فهمیدم شوکه شدم. این دختر یک سال تموم زحمت کشید. واقعا خوند. از صبح ساعت 6 میرفت کتابخونه تا 10 شب اونجا بود. نه شیطنتی نه تفریحی هیچی... ولی رتبه اش خیلی ناجور بود. خدایی واسه اون خیلی بیشتر از خودم ناراحت شدم. فکر میکنم با این وضعیت هرچی هم بخونی نتیجه نمیگیری:-2-30-:شایدم الان جوگیر شدم به قول دوستام.:-2-30-:
چقدرم بده هرکی از راه میرسه گیر سه پیچ میده که رتبه ات رو بگو. نمی دونم چه جوری باید به ملت فهموند که رتبه یه چیز شخصیه... وقتی یکی نمیگه حتما ازش راضی نیست ...
خلاصه اینکه مهدیه جان قصد دلداری و تسلی نداشتم.خیلیا دیشب همین حالو داشتن...
اولین بارم بود کنکور ارشد میدادم ولی واقعا فهمیدم خیلی سطحش بالاتر از اون چیزی هست که فکر میکنی. شوخی بردار نیست . بدیش به اینه که معدلم تاثیر داره. منم که نه دانشگاه خوبی بودم و نه معدل جالبی دارم:-2-35-:

roya jo0on
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
هی سیلاااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااام:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
اوووووووووووووووووووف چه روز ی بود امروز:-2-31-:
ماشالا هموجور زده بودم توو فاز اکتیوی:-2-35-:( کلآ ما دانشجویای زرنگ روزای آخر.. نزدیک امتحانا میزنیم توو فاز اکتیویو ... تند تند جزوه گیر اوردن و نوشتن و امثالهم) خدا قوتمون بده:-2-06-:
امروز 10 کلاس داشتم... متآسفانه باید میرفتم سر کلاس. .. چون غیبتام فوول شده بود:-2-30-::-2-06-:
امروز از وختی که بیدار شدم تیریپم ... تیریپه پاچه گیری بود:-2-43-:
مگه چیه؟ تا حالا خودتون مگه اینجوری نشدید؟:-2-28-:
البته هیچ نگران نباشید الان در سلامت کامل بسر میبرم ... نترسید بیاید جلو :-2-06-:
رفتم سر کلاس ی جورایی نشاط روزای پیش رو نداشتم ... سرمو گذاشتم روو صندلیم و رفتیم خوابای رنگارنگ ببینیم :-2-06-: که در این هنگام بود که یکی گفت : رویا رویا :-2-31-:
منم چشام باز نمیشد گفتم: کوفت رویا:-2-28-:
گفت: بفرمایید:-2-35-: چشامو به اندازه ی یه میلی باز کردم:-2-06-:
دیدم یکی از پسرای کلاسمونه ... میگی بفرمایید بستنی:-2-28-::-2-06-:
جریان بستنی : وختی من داشتم خوابای رنگارنگ میدیدم:-2-35-: بچه ها داشتن میگفتن که کی ارشد قبول شده ( نتیجشو دیشب زدن .. منم قبول شدماااااا:-2-35-: البته این توهمو توو خواب رنگیم زده بودم):-2-06-:
ها بعدی 2تا از پسرامون رتبه ی 1 رقمی اورده بودن:-2-38-: خومش بحالشون:-2-41-:
همون موقع دخترا چتراشون باز کردن و گفتن ما بستنی میخوایم یالا ! یالا ! یالا ! یالا:-2-06-:
اونام که بچه های ساده رفتن زیر چتر دخترا و کلی رفته توو جیبشون:-2-06-:
ها بعدی منم که خوابم برده بود ... اون پسرم که سیریش:-2-28-:
حالا ما بستنی نمیخواستیم کی رو باید میدیدم هان:-2-28-:
طفلی خبر نداشت که ویتامین پاچه گیریم اومده پایین:-2-06-:
با حالت طلبکارانه ازش گرفتم.. رفت ته کلاس
گفتم : هی جو:-2-06-::-2-06-::-2-06-: من اینو اینجوری صداش میکنم:-2-06-:
من زعفرونی نمیخورم... یه طعمه دیگه بده:-2-28-:
دیدم بستنیه خودشو نگاه کرد .. گفت : از من توت فرنگیه .. بیا ماله تو:-2-41-:
گفتم : بشین بریم باووو بوخور من همینو میخورم .. تریپ بخشش بره من نیا:-2-28-::-2-41-:
دلمان سوخت ازین حرکتمان:-2-15-: ( ولی عادت داشت به حرکتام .. به دل نگرفت):-2-06-:
بعد که کلاسم تیموم شد ... رفتم دیگه توو کار جزوه نویسی ... آیییییییی دستم :-2-30-::-2-30-:
فک کنم تا 3.30 هموجور جزوه نوشتم:-2-15-: ( شبه ایجاد نشود ... ناهارمان را خواندیم .. نمازمان را هم خوردیم !!:-2-35-: سایتمان را هم آمدیم در حین جزوه نوشتن ):-2-38-:
4 م کلاس داشتم:-2-41-: دوباره جزوه نویسی ... اجداد دستمان در آمد امروز انقد ازش کار گرفتم:-2-28-:
ای خدااااااااااااااااااااااا اااا:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
ای بی کسی:-2-30-::-2-30-:
ای تنهایی:-2-30-::-2-30-:
ای بی شوهری:-2-30-::-2-30-::-2-35-::-2-35-: ها اشتب شد:-2-35-:
ای بی خواهری:-2-30-::-2-30-:
امروز تصمیم داشتم برم خرید روز مادر:-2-41-: دیدم همه ی دوستام با خواهراشون قرار گذاشتن برن:-2-41-:
منم مجبور شدم خودم تهنایی برم .. دلم خیلی گرفت .. همیشه میگفتم ازینکه خواهر ندارم اصلآ ناراحت نیستم ولی امروز یکم دلم گرفت:-2-41-:
بگذریم:-2-38-:
این خان داداشای من .. ماشالاشون باشه ... بزرگه دیشب بهم سفارش داده رویا .. فردا دسته خالی بره مامی بیای خونه ... اصلآ نیاااا:-2-28-:
گفتم : برو بیشین اونورتر:-2-28-: من که هدیمو خریدم.. شومام برید یه فکری بحاله خودتون بکنید:mrgreen:
بازم دلم طاقت نیوردو بهد یونی رفتم بازار:-2-41-:
این روزا همه جا .. تو ماشین .. تو خیابون .. صحبت از روز مادر و هدیه و ایناست ...
خیلی برام جالب بود بیشتر از اونی که به فکر هدیه ی معنوی باشیم رفتیم توو فکر مادیات ... دنبال گرون ترین فلان جنسیم .. که بفهمونیم ارادتمونم به همون اندازه ی قیمته هدیمونه ! .. ولی حیف که نمیدونیم مادر .. اون فرشته ی زمینی.. دنبال قیمته انسانیتمونه و فرزند صالح بودنمونه:-2-41-:
بگذریم:-2-38-:
حالا یه هدیه ای از طرف برار بزگمون خریدیم با خستگیه تمام:-2-28-:
که برار کوچیکمان ( البت از خودمان بزرگتر است):-2-37-: زنگید که ای رویا نامرد ! چرا فرق میگذاری از طرف ما ه باید چیزی بخری و بیاوری تا آن را تقدیم مادر خود کنیم:-2-28-:
اصلآ من کوزت نیستمااا:-2-28-: کلآ من عاشق خرید کردنم:-2-35-:
رفتم بره اونم چیزی خریدمو .. سوار ماشین شدم !
نمیدونم چرا اون لحظه افتاده بودم توو دنده ی فکر کردن:-2-38-:
از وختی که سوار تاکسی شدم تا وختی که رسیدم به طوره رگباری به فکر فرو رفتم:-2-38-:
وختی از ماشین پیاده شدم .. به خلقت خدا که من باشم پی بردم:-2-37-:
آخه هرچی فک کردم یادم نیومد توو ماشین داشتم به چی فک میکردم:-2-06-:
منم همینو گفتم:-2-28-: خدا شفام بده:-2-06-:
اومدم خونه اونم ساعت 9:-2-28-:
رفتم خریدا رو گذاشتم جلوشون و گفتم حق الزحمه ی من بدید میخوام برم:-2-28-:
پرروااااااااا میگن:-2-28-: این موقع شب کجا بودی تا حالا:-2-28-:
واقعآ سنگ پا جلوی این برارای من عرق شرم میرزه طفلکی:-2-06-:
ها برار بزرگه گفت: برو هدیه ها رو بده ! گفتم : زود نیست:-2-37-: بزار یه نفسی بکشن بدبختا .. تازه از راه رسیدن:-2-06-:
ها مامیه ما چون خیلی تب هیجانیش بالاست و امکان داشت تا صب خوابش نبره از هیجان:-2-06-: به ناچار هدیه ی گهربار که با زحمت اینجانب بدست آمده بود را به آن رفیق روزهای خوشیمو ناخوشیمو .. رفیق همه ی روزای زندگیم با تمام احترام فراوان ( جمله بندیم نمیاد):-2-06-: دادم دیگه:-2-06-:
الهی قوربونش بلم ... انقده حالید با هدیه هامون !!! هامونو حال کنید .. خودمو انداختم وسط:mrgreen:
همشو به نام خودم کردم:mrgreen:
آخیییییییییییییششششششششش چه خاطره ی طولانی از خودمان دروکردیم:-2-41-:
پ.ن مخلصیم:-2-41-:
بدرود تا درودی دوباره ... :-2-38-:

فیلسوف کوچولو
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
امروز عسل اومده بود خونمون که باهم درس بخونیم،منم داداشمو فرستادم برامون شیرکاکائو و کیک بخره...
من عاشق شیرکاکائو هستم...عسلم می دونه....بعد نامرد بی مروت شرکاکائومو گرفتو خورد:-2-30-:من شیرکاکائو می خوااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااام:-2-30-:

hana_89
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ بعد از ظهر
سلاااااااااااااااااام شب همگی خوش :-2-25-:
یک شنبه یک خرداد 90 ساعت 22:45:-110-:


صبح طبق معمول دیر از خواب بیدار شدم:-2-14-: در صورتی که باید زود بیدار میشدم :-2-27-:
اول رفتم حموم تا خواب از سرم بپره بعدش ناهار و کمی استراحت بعدش چند تا کار داشتم انجام دادم خستم شد:-2-39-: برای رفع خستگی گفتم بیام نت:-2-35-: اولین خبری که به چشمم خورد خبر فوت حجازی :-2-30-:
شوک شدم:-2-29-: خیلی ناراحت شدم :-2-18-:که خدا رو شکر فهمیدم شایعه ست :-2-32-:
بعدشم تا تونستم تاپیک انحراف کردم:-2-35-: بعدش مامی اومد و گفت این نیم ساعتی بود که گفتی؟:-2-28-:
مجبوری رفتم سراغ کارام :-2-42-:وقت شام رسید به بهونه استراحت بعد شام باز اومدم نت:-2-37-:
سه شنبه امتحان دارم گاومم دوقلو زاییده نیازمند دعای خیرتون هستم :-2-02-:
برام دعا کنید ساعت 6 صبح میرم تا 5 بعد ظهر باید 10 تا کار تحویل بدم اخه این انصافه از جوون مملکت اینقدر کار میکشن:-2-43-::-2-43-:

*GolDeN*
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
سلام :-2-40-:
خوبی خوشین:-2-37-:ایشالا که سالم و سلامت باشین و اوضاع بر وفق مرادتون باشه:-2-41-:
اولین باره که میخوام خاطره بنویسم :-2-35-:همیشه انشام افتضاح بوده:-2-30-:
دیشب نتیجه ی ارشد اومد قبول نشدم:-2-30-:کلی غصه خوردم :-2-41-:امروزم امتحان کامپیوتر داشتم مراقبه بس که کشیک منو داد کلی هول کردم اونم خراب کردم :-2-30-:البته فکر کنم:-2-15-: بعد از امتحانمم یه مزاحمه زنگید منم بعد از دو ماه صبر و تحمل جواب دادم کلی قاط زدم :-2-36-:امیدوارم دیگه نزنگه,محکم ایشالا:-2-27-:
جمعه هم آزمون استخدامی دارم دعا کنید قبول شم:-77-:
خلاصه اینکه امروز کلی جوگیر شدم برا ارشد سال بعد برنامه ریزی کردم:-2-32-:
خوش باشید و موفق:-53-::-53-::-53-:

Mina
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۹ بعد از ظهر
داشــتم يـه وبلاگ ميخوندم..نـظراتشـو باز كردم...
از خيلي وقت پيشدارم وبلاگشو ميخونم...
تو نـظراتش فـك كنم اونيكه دوسش داره واسه ش كامنت ميذاره..
حرفاش اينطوري به آدم مفهوم ميكنه...

مثل من خوددرگيري داره با خودش...

دوس ندارم احساساتِتو يه جا بنويسي كه كسي كه ميخوايش يا دوسش داري يا هرچي...بدونه و بياد بخونه...

بعضـي حرفـا هيچوقت نميشـه گفت.....فـقط ميمونه بيـن خودت و خداي ِخودت...
ولي اين نگـفته ها خفـه ت ميكنه...

و يه جايي ميخواي كه خاليش كني..
واسه همين ميگم..يه جاي ِخلوت باشه...

كـسي هم نشـناست ِت..

پ.ن: سوسي دوازده هزار آورده....مجاز نيست..خودشم ميدونست..ولي باز غر غراي ِبابا..دست بردار نيست...

پ.ن:(!) جـونم يهو اس زده كه ميني جونم خيلي دوست دارم...:-2-38-:..بچه م محبتش به قول خودش قلنبه شده...:-2-16-:من بيشتر(!) جونم:-2-16-:

پ.ن:راستــی خــدایا،
مــن اگــر نبودم ایــن همه غم را چـه میکــردی ؟!!

پ.ن: بازم ماه امتحان...:-2-15-:يه نيگا به امضا هم بندازيد:-2-06-:

+Lily
۱ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
iما بیکالیم ! دوس دالیم هی انحلاف بدیم ! مهمان دالیم ! چپیدیم تو اتاق ! ولی رفتم یه دقه منو تو پلاس نگاه کنم ! زل زده بودم به مجریا ! گفتم الان آقاهه فک می کنه من از پسره خوشم میاد ! ای دل غافل ! که من داشتم دختره رو نیگا می کردم ! بهد درباره ی آهنگای جدید بود که آهنگ بازنده از رضایا رو گذاش ! مگه رضایا هم از ایران رف ؟ دوسش داشتم ! اون تتلو و طعمه که شورشو درآوردن ! نمی دونم طعمه با خودش چکار کرده این شکلی شده ! ما الان نه می تونیم تشکر کنیم نه می تونیم شکلک بزاریم ! تاریخ عقد مامانم با روز مادر یکی شده ولی خیال خام که بابام حواسش به هیچکدوم اینا باشه ! کلا به نظر بابام اینا همه اش جلافته ! برای تولد خودشم که شیرینی می خریم با تعجب نگه میکنه ! زن همسایه مون برا مامانم کادو گرفته بود ! واسه روز مادر ! ما هم ( البته مریم ) برا مامانم پارچه چادر گرفتیم یعنی خودش خرید ما گذاشتیم به حساب خودمون ما فردا قراره بریم کلاس کارآفرینی ! استرس دارم دوباره بشینم سر کلاس ! اگه از خودم خیلی کوچیکتر باشن مجبورم قیافه بگیرم ! خیلی خوشحالیم که دانشجو نیسیم و امتحان نداریم ! چن بار تو این ماه مزخرف من حالم بد شد و بردنم بیمارستان ! خیلی فس فسو بودم گرما زده میشدم استرس امتحانم داشتم می بردنم سرم ازم آویزون می کردن دیگه آرش دهوام کرد گفت اینقدر سرم نزن ! حالا همین آقا برا من دارو تجویز کرده بخورم که اگه بخوام امسال ارشد بدم مثل کنکور لیسانس اونطوری استرس نگیردتم و داغون نشم ارزشی نداره بخوام توضیح بدم واسه کنکور نبود ! حالا که داستان آرزو رو نوشتم بچه ها میگن رفتار مرضیه غیر قابل قبوله ! اگه منو می دیدن چی می گفتن ؟ اگه دخاطرات سال 85 رو بزارم اینجا همه شاخ درمیارن که یه نفر چقد می تونه بی منطق و خودخواه باشه ! ولی نمیزارم ! نمیخوام وجهه خودمو خراب کنم مینا جان ! اگه خاطراتت ته افسردگی هم باشه من میخونم ! خیلی تریپ خاطراتت باحاله ! فونتشو دوس دارم ! شکل و قیافه اش خاصه ! آواتارت هم خوشگله ! هرچند عمر زیادی نمی کنه !

jeneral
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
سلام من 2روز نبودم امروزم زیادخاطره ندارم فقط یه صحنه ی خنده دار برام پیش اومد اومدم اونو بگم و برم!

امروز اومدم نت دیدم خبر فوت ناصرخان رو زدن خیلی ناراحن شدم ولی یه حسی بهم می گفت شایعه ست! از بچه ها پرسیدم شبنم یه خبر آورد که اینطوری نیست و... بعد من با ناراحنی گفتم که اگه می شه تاپیک رو قفل کنید که شبنم اومد حال و هوا رو عوض کرد با یه شعر همه دیه رفتن تو فاز دعا کردن که هرچی زودتر سلامتی ش رو بدست بیاره یه دفعه یه کاربر پرید وسط گفت خدا بیامرزتش:-2-34-:

من انقدر شاکی شدم فاز غم گرفته بودم داشتم تازه فازم رو عوض می کردم این اینطوری گفت بعد اومدم جواب بدم یه دفعه شبنم زد :-2-19-:خدا رفتگان شما رو بیامرزه عزیزم الان واسه سلامتیش دعا کن:-2-06-:

یه دفعه من ولوووووووو شدم رو زمین :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: به شبنم گفتم بهش بگو غذای این هئیت تموم شده برو هیئت بغلی:-2-06-:( از این دوست عزیز عذر می خوام ناراحن نشی ها)

فردا امتحان زبان دارم هوچی نخوندنم امیدوارم بغل دستیم و استادم یه چیزایی بارشون باشه!:-2-35-:

فعلآ بایتان باشد:-2-40-:

girlstreet
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
مهدی نیومد پیشم.پارسا رفت شمال. تنها شده بودم.میترسیم عین چی. هرچی التماس مهدی رو کردم گوش نداد. اشتباه از من بود میدونم. ولی اصلا دست خودم نبود.یهو از دهنم پرید. من تا حالا از گل کمتر به مهدی نگفتم که....... .
دیگه بازم بحث کرد،بحث کرد.هرچی من میگفتم بسه گوش نمیداد.ناهار درست کردم نخورد.منم عصبی شدم گوشیمو پرت کردم تو در کمد.از هم جدا شد.داشتم داغون میشدم.حالا من حالم بد.سحر زنگ زده یک ساعت حرف زد.سحر هی میگفت برو طرفش. نذار امتحاناتون خراب شه و.......
دیگه خودش اومد سراغم.ولی فقط چند دقیقه.قهر 7 ساعت باعث شده بود از درس عقب بیوفته.شبم من تو هال بودم که حواسش پرت نشه.اومد سرشو گذاشت رو پام خوابش برد.:-2-41-:
امتحانشو بد نداده بود.بهش میگم چقد از وقتتو میخوای استراحت کنی؟؟

- همشو......!!!!!!!!!!!!

- من چی؟؟؟دلم برا خودم سوخت.شکست عشقی خوردم............

- خیانت کردی؟ها؟ها؟

بغلم کرد بردم سر میز ناهار......:-2-02-::-2-14-:

الانم بچم خوابیده.:-2-12-:

ni ni
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
سلام بر همگی
منم مثل بیه بچه ها که ارشد قبول نشدن امروز حال خوبی ندارم:-2-34-::-2-34-::-2-34-: اخه منم قبول نشدم. البته زیادم نخونده بودم چون تا سه ماه قبل آزمون در گیر کارای دانشگاه بودم اما وقتی نتایج بقیه بچه ها رو دیدم باور کنید که نزدیک بود قالب تهی کنم آخه بندگان خدا خیلی زحمت کشیده بودن:-2-03-::-2-03-::-2-03-: ولی خداییش هم خیلی سخته به این آسونی ها هم نیست. خدایا یه رحمی به جونیه ما کن:-2-18-::-2-18-:
ولی تصمیم گرفتم که امسال بیشتر تلاش کنم. بچه مطمءن باشید که ما میتونیم:-2-32-::-2-32-::-2-32-:
به امید موفقیت همه. فعلا بای

elahe.goddess
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ قبل از ظهر
شنبه 1 خرداد 1390

صبح : درس یه سر هم به نت زدم ولی چند تاتاپیک بیشتر ندیدم
ظهر: مامان اینا رفتن تنهاشدم ولی فقط یه نگاه به کتابام انداختم ناهار را خوردم و یه سر رفتم سایت دانشگاه دیدم باز نمیشه بیخیالش شدم رفتم خوابیدم چون میدونستم شب میخوام بیدار بمونم
عصر: ساعت 6:30 بیدار شدم مامان به خیال اینکه سر درسم بودم صدام میزد بیا بالا خسته شدی یه چیزی بخور نیمساعتی صبر کردم پف چشمام بخوابه رفتم پیش مامی جاتون خالی کلی الوچه ( گوجه سبز ) خوردم خیلی چسبید بعدش دیدم سارا آنه بهش پی ام دادم کلی با هم حرف زدیم خیلی به حرفاش احتیاج داشتم ولی نه همش :-2-15-: اونم میگه نه بدتر خواهرم میگه اینا
الانم دارم اعصاب خودمو اونو میریزم به هم:-2-15-: ولی بیخیال
پسر عموم آن شد کلی اذیت کردیم همو الان اخرش مجبورم کرد کوتاه بیام چون کار داشتم ولی ایشالا بعدا تلافی میکنم ولی سارا چیزا باحالی میگفت که کسی بهم نگفته بود بعضیاش واقعا خوشحال کننده بود :-2-16-:پریسا هم بود ولی جوابمو نداد باید فردا بهش اس بدم ببینم چی شده :-2-15-:

sue.sun
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ قبل از ظهر
سلام

وای بازم بیمه بازم مصیبت های وارده:-2-33-:
آخه چرا کارشون رو درست انجام نمیدن که من هی برم اونجا مغایرت هاشون رو درست کنم؟:-2-43-:

میرم و بر میگردم
فعلاً

8:46 AM

خانومی
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۰ قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

2 اردیبهشته 90

سلاملکم


بفرما چایی؟ :-2-41-:صبحونه شیر خوردم الان هم چایی میچسبه :-2-41-: بفرما ؟:-2-35-:
یاد یه خاطره افتادم:-2-06-: ابدارچیمون لیوانم از دستش افتاده بود و شکسته بود ازم خواست یه لیوان نو بخرم و منم برای اینکه تنبیهش کنم رفتم یه لیوان جادویی خریدم که وقتی چایی داغ توش میریختی عکس یه دختر و پسر جوون با حالت عشقولانه روش ظاهر میشد و زمانی که چایی سرد میشد عکس اون دو تا هم ناپدید میشد :-2-06-: خلاصه ما هم لیوان رو با عکس مخفیش دادیم بهش :-2-35-:وقتی برام چایی اورد گفت وای خدا ی من این چیه ؟:-2-06-:زشته خانوم :-2-35-: گفتم ای بابا من که خبر نداشتم وقتی داغ میشه اینجوری میشه :-2-06-:خلاصه خودم رو زدم به اون در بی خبری :-2-35-:بعدش دیدم غیرتش گل کرده رفته یه ظرف اب گرم گذاشته لیوان بد بخت منم کرده توش بعد یه هو انداختش توی اب سرد و به هزا ربد بختی این لایه روش که عکس عشاق بوده از روش در اورده و لیوان بی نام و نشون رو اورده پیشم میگه بفرما درستش کردم :-2-28-: خداییش حال کردم به زحمت انداختمش :-2-06-:تا دوباره مواظب باشه اخه این دومین لیوانی بود از من که میشکست :-119-:
بگذریم ،دیرو پاس گرفتیم رفتیم خانه و تا 5 یه کتاب رو تموم کردیم و رفتیم سراغ بعدی :-2-38-:
امروز صبح هم خواهری اب این ماهی قرمزون رو عوض نکرد :-2-42-: من نمیدونم چه جونی داره این بشر که نمیمیره :-2-06-:اصلا ماهی قرمز دوز نمیدارم :-2-33-:من کلا با نگه داشتن ماهی در تنگ و پرنده در قفس مخالفم دلم میگیره :-2-42-: بدم میاد توی دستم وول میخوره رفتم با ملاقه گرفتمش پرتش کردم اونوری :-2-06-:

راستی دیروز یه کشف جدید کردم ها :-2-35-:
زبان مسج گوشیتون رو بکنید اردو :-2-35-: بعد اینقده پیامک نوشتنش خوشکل میشه ها :-2-41-: یه جورایی به نستعلیق خودمون شبیه :-2-41-:دیروز خیلی ها رو اینجوری اذیت کردم :-2-06-:گفتم یه فونت جدیده باید بیارید توی گوشیتون بریزم :-2-06-:اونها هم باورشون میشد :mrgreen:به کسی نگین ها :-2-35-:


*سوسن جون به اعصاب خودت مثلث باش (خدا رفتگان رو هم بیامرزه)
*عسلبانو بیشتر بنویس دلمون پکید
*و .......برا ی همه کسانی که نیستن ولی در یادمون موندگارن



شانس اسم مستعار خداست
انجا که نمیخواهد امضایش پای داده هایش باشد.......:-2-41-:



ارادتمند ،خانومی

*هاناز*
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ قبل از ظهر
سلام .من تازه امدم تو اين بخش .خاطره كه ندارم اما كاراي روزمرمو مينويسم براتون.امروز رئيسمون بهم گفت برو موجودي بانك رو بگير كه شديدا لازم داريم :-2-43-:منم با سرعت تمام رفتمو روي يك كاغذ تميز و مرتب يه طرف با خودكار مشكي شماره حساب نوشتمو يه طرف ديگه هم مانده حساب رو با چه قر و فري و .....:-2-38-: نوشتم بردم دادم دستش يه نگا انداخت گفت نه اينا نيست :-2-43-:اينا چيه :-119-:منم گفتم از خودم كه ننوشتم:-2-30-: تو سيستم اينطوري بود ديگه:-2-33-: .... خلاصه ميخاستم سرشو بكوبم به ديفار :-2-01-:كه اول صبح وقت نازنينمو گرفت و منو هم مسخره كرد....:-2-42-:

raha6956
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
امروز 2 خرداد 90

دیشب شیدا جون با اینکه باهام قهر بود خونه ما خوابید(خوشگل خاله،حسود تشریف داره،من رزی رو بوس کردم به خانم بر خورد و باهام قهر کرد اونم چه قهری،باهام حرف میزد،بازی میکرد،دست به وسایلم میزد، از سر و کولم بالا میرفت، اما میگفت قهرم) خیلی بهمون خوش گذشت،تا ساعت 2 چرت و پرت گفتیم خندیدیم و بازی کردیم، بچه پررو به من میگه:عالا من قصد ازدواج دارم:-2-37-:
منم گفتم با کی؟
میگه من دایی رو خیلی دوس دارم(یادم باشه امروز به سپهر بگم که بچه مون رو چش انتظار نذاره و بره خواستگاریش)
آخر سر هم داد همه در اومد و مامان اومد بردش تو اتاق خودشون تا خوابش کنه(البته دو سه تا چش غره هم نصیب من کرد)
خدارو شکر صبح زود بیدار نشد و با خیال راحت اومدم سرکار،عصر قراره برم براش کادوی تولد بخرم (10 خرداد تولدشه اما کچلم کرده هر روز ازم کادوش رو میخواد و کلی گریه میکنه که کادوش رو بدم)
روشا میگه شیدا رو ببر خودش انتخاب کنه،منم گفتم نه هوا گرمه(امروز 45 درجه) گرمازده میشه( منم بدبخت میشم،باید کل بازار رو بخرم تا خانم راضی بشه)
حالم خیلی بهتره، روانشناسه گفته دیگه پیشش نرم،یه مدت قرص بخورم تا اعصابم آروم بشه بعد جلسه های مشاوره رو شروع میکنه،دیروز باز شیطون گولم زد،زنگ زدم به پدرام و آمار اونا رو گرفتم(خیلی کار بدی کردم)،دارن زندگیشون رو میکنن، هنوزم دلم نمیاد نفرینش کنم........
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد که یک نفر را کشف کن،زیبایی هایش را بیرون بکشد،تلخی هایش را صبر کند،آدم های امروز دوستی های کنسروی میخواهند،یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگویید حق با توست......

Babak
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوشنبه 2 خرداد سال 90
بي خودي پرسه زديم صبحمان شب بشود...
بيخودي حرص زديم سهممان كم نشود...
ما خدارا ، باخود...سر دعوا برديم و قسم ها خورديم(گاه به دروغ)
ما به هم بد گفتيم ...ما به هم بد كرديم...
ما حقيقت ها را زير پا له كرديم ...
وچقدر حظ برديم كه ، زرنگي كرديم...
روي هر حادثه اي حرفي از پول زديم...
از خودم مي پرسم ما كه را گول زديم؟
ما كه هر كس كه زياد تر دارد بيشتر احترامش ميگذاريم...
ما كه هر كس كه ندارد ..پست و حقير مي شماريمش...
ز چه رو ما خود را برتر و بهتر مي دانيم؟...به چه مي باليم؟
به زيبايي مان؟ به ثروتمان؟ به تحصيلاتمان؟ به چه مي باليم؟
دقيقا" به همان چيزهايي كه خداوند نهي كرده افتخار مي كنيم...
بر گريه هاي همنوعمان ميخنديم...چه ساده دل ميشكنيم..
چه ساده دل مي بازيم...
به روحي كه خداوند در وجود ما به امانت گذاشته است نيز رحم نمي كنيم...
به آساني به شيطان مي فروشيم...
آدمي را چه جاي فخر است كه از نطفه اي گنديده آمده و به گوري سرد مي لغزد.
واي بر ما كه اگر روزي عدالت برقرار شود...
شايد پست ترين نقطه اين خاك حقمان باشد...

AsalBanu
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
به نام او که هستم از اوست
سلام http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Bye.gif
خیلی حالم بده
آخه منم قبول نشدم
اصلا انتظارشو نداشتم
من .....قبول نشم ؟؟؟؟ http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Hate.gif
خیلی بد شد .....
نمیدونم شاید اگه یه ذره کمتر میومدم سایت
یه ذره بیشتر میخوندم
یه ذره مهمونی کمتر میرفتم
شاید اگه اصلا شرکت میکردم قبول میشدم http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Tata.gif خو من اصلا شرکت نکرده بودم http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Character.gif میگم چرا اسمم نبود
خوب بی خیال
این چند وقت پیش بود که گوش درد کردیم http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Sad.gif حالا اون یکی گوشمان خودش را برای ما لوی کرده http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Considering.gif
چطور اون یکی تو را جون به سرکند ما نکنیم
پریشب تا صبح از درد گوش نخوابیدیم
پا شدیم اومدیم سایت http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Hello.gif ماهانا جان گفت که روغن داغ کن بریز تو گوشت خوب میشه http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Thinking.gif ما هم گوش دادیم
الان هم از همان کوره راه ور آمدیم
گوشمان کیپ شده ....درام روانی میشم جان خودمان http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Sad.gif
خو بذگریم
امروز هم مهمان داریم
همان خاله شوور که چند وقت یکبار بر سرشان آوار میشویم دارند می آیند خانه ما http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Hello.gif
تلافی میکنند http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Hurt.gif
البته یه عصری میایند که اماده شوند از برای عروسی
ما هم باید خانه را تمیز کنیم با جازه تان نشستیم اینجا http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Hurt.gif
خو بی خیال http://msnsmileys.net/t/smileys/Tlen/Jezyk.gif
گفتم هر کی تایید نکنه منو دیده دلش وا شده نامرده
فقط
brain storm جانمان تایید کرد



همتون نامردین
این خاطره رو هم واسه دل خانومی جانمان نوشتیم که ما را در پ.ن شان یاد کرده بودند
مخلصیم خانومی http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20%2858%29.gif

خو دیه من برم به کار و زندگانیم برسم
روز همتون خوش
در ضمن always alone جان خانومی رو که میبینی توی تاریخ یه روز و اینا اشتباه میکنه
شوما دیگه خیلی باحالی
1 خرداد نه 1 اردیبهشت http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20%28159%29.gif
بهدم
شب جان منم گوشیمو عوض کردم کلی فوش خورم ملس شده که بووووووووووووووووق ......منو یادت رفته ؟؟؟ http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20%2867%29.gif
من فلانی ام http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20%28270%29.gif
راستی عسک لی لی جان نشون نداد ها http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_6/1%20%2883%29.gif

شبنم
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
دوشنبه 2 خرداد :-2-38-:

خرداد ماه خاطرات بد :-2-33-: البته شکر که اردیبهشت تموم شد چند سالیه این اردیبهشت همه اش خبر مرگ و میر می شنوم صدقه در آوردم:-2-37-:

روزهای پر از کار ، تنش ، کلافگی ولی خب می گذره دیگه اینم یه مقطعیه که باید سپری شه. اونایی که فکر میکنن من دارم درس میخونم بی نهایت اشتباه میکنن. حالا کو تا امتحانا :-2-38-:

این روزها مثل اون موقعا ساعت کم میارم . دیشب راس ساعت 12 خوابیدم مثل یه دختر خوب و خانوم:-2-11-:

خانومی جات خالی ما دیروز یه دختر دیدیم شلوار کردی پوشیده بود:-2-07-: فقط حیف اون پایین پاچه اش کش نداشت تا بعضیا باشن دیگه از ما بک گراند نگیرن:-15-:

دیروز رسیدیم خونه دیدیم این بز بز ما اومده خونه مون یک جیگری شده واسه خودش .:-6-::-11-: تا می اومدم عکس ازش بندازم یه اخمی می کرد به دوربین مثل این بچه تخسای بی ادب :-102-:به باباش رفته یه فسقل بچه در عرض نیم ساعت هم لپتاب منو داغون کرد هم مال مینا رو.:-24-: داداش بیچاره ام نوبتی اینا رو درست میکرد.

http://up.98ia.com/images/zaebd4zyf0kta83rw98g.jpg

دیشب به مامانش میگم میخوام بذارمش فیس* بوک بچه ات معروف شد رفت :-71-:زمان ما که از این چیزا نبود:-2-39-:هیشکی عکسمونو هیش جا نذاشت:-2-39-: . یه عمه با ذوقم نداشتیم :-2-43-:نه خداییش یه عمه با ذوقی داریم کلی آرایشگره خدا حفظش کنه:-2-34-::-2-30-:
ما به اون خوشگلی:-5-:
این فیس فیس هم چیز با حالیه ها.:-2-41-: خیلی وقت بود دنبال یه دوست قدیمی می گشتم. البته دوست صمیمی ِ یه دوست خیلی صمیمی ام بود . از اونجایی که با اون دوست خیلی صمیمی ام به هم زدم می خواستم از طریق این به طور غیر مستقیم یه آماری از اون بگیرم. ( چه پیچیده شد :-18-:)
رفتم اسمش رو سرچ کردم یه اسم بی نهایت مشابه بهش آورد عکسی هم که از خودش گذاشته بود 90 درصد شکل خودش بود ولی چون هم عکس دور بود هم من 5 ساله اون شخص رو ندیدم گفتم شاید اشتباه میکنم و اون نباشه. بهش pm زدم که ببخشید شما منو می شناسی:-4-: ؟ اون بیچاره هم از همه جا بی خبر زد از کجا باید بشناسم شما که تمام اطلاعاتتون مخفیه:-39-: . دیدم راست میگه خب . گفتم هیچی پس نمی شناسی چون اونکه مد نظر من بود اگه اسمم رو می دید میشناختم. بعد توضیح دادم دنبال یه دوستم که اسمش شبیه شماست. بعد مشخصاتش رو گفت خیلییییییییی جالب بود اون دوست من مهندسی شیمی دانشگاه شیراز میخوند. این شیمی کاربردی یکی از شهرستانهای اطراف شیراز . اون سال 82 ازدواج کرده بود اینم .. خلاصه اون نبود ولی بینهایت بهش شبیه بود . جالب بود برام. بهش گفتم اشتباه کردم شما اون شخص نیستید ولی خب از این همه تشابه واقعا ذوق کردم/ اسم. فامیل. عکس. رشته تحصیلی و ...:-105-:

دنیا خیلی کوچیکه خیلی:-2-15-:

فردا روز مادر. این روز رو به همه ی مامانای سایت تبریک می گم .:-2-40-: و از همه بیشتر مامانای تاپیک اعظم عزیزم:-118-: آنیتای گلم:-118-: . آرام نازنینم .:-118-: سما خانوم گل با اون پسر آتیش پاره اش:-118-: هدیه ی دوست داشتنی :-118-:مهتاب نامی گلم:-118-: اشرف جان :-118-:و بقیه مامانای عزیز و دوست داشتنی سایت :-118-:خدا بهتون تن سالم و دل شاد و صد سال عمر با عزت بده که در کنار خانواده تون باشین:-2-16-::-2-16-:
مامانای بعد از این هم دست به کار شین دیگه ما دوست داریم عکس بچه های نازنازیتون رو ببینیما :-2-21-:سوسن :-65-:

به مامان خودمان هم حضوری تبریک میگیم. :-71-:البته ما از اون بچه هاییم که بلت نیستیم خیلی احساسات نشون بدیم :-2-31-:مامانمون همین جوری بارمون آورده مثل خودش جدی و بی احساسیم :-46-:قربان مادر خوشگلمان:-11-::-8-: برای کادو ما که تصیم گرفتیم اگه جور بشه با خودم ببرمشون ددر:-2-38-:

چند روزی بود اینجا پست نداده بودم ؟:-2-37-:

لیلی خوش برگشتی نامرد چرا عکستو برداشتی من ندیدم:-2-09-:

بقیه پ. ن. ها هم زیادن اومدم میگم دوباره:-2-38-:

فقط یه پ.ن. به کیمیا :( خداییش از دست من ناراحت نشیا ولی اگه نگم می ترکم :-2-39-:) یعنی من موندم تو خاطره ای غیر مهدی نداری؟:-102-: مهدی اومد . مهدی رفت. مهدی امتحان داره. مهدی ناراحته. مهدی تو قیافه است پس خودت چی بابا ؟ :-2-36-:تو زندگی نداری ؟ درس و مدرسه و امتحان و دغدغه نداری؟ بی خیال . طرف بچه پیغمبر هم باشه ارزش نداره انقدر خودت رو درگیرش کنی. شوهرته که هست . تو اول آدمی بعد زن ِ اون ببخشید فضولی بودا ولی خب عاشقی واسه آدم نون و آب نمیشه تو این دور و زمونه . مواظب کلاهت باش:-2-40-:

ما خیلی حرف زدیم اگر دوست داشتیم دوباره برمیگردیم این روزها خیلی ساکت بوده ایم یک وقت ممکن است غمباد بگیریم:-2-39-::-105-::-5-:

*مینا استایل جدیدت رو دوست دارم از قالبش خارج نشو:-2-32-:

* همین الان دیدم خبر فوت ناصر حجازی تایید شد. روحش شاد و یادش گرامی :-2-39-:

* خوبه که نرفتم ارشد بدم وگرنه منم الان ناراحت بودم :-2-26-:

nemesis
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

امروز رفتم لام های این استاد عقده ای رو تحویل دادم و مثلا امتحان دادم. رواااااااااااااااانی :-2-36-: یه سوالای چرت و پرت می پرسید. بر گشته می گه وقتی می خواین برین نمونه بر دارین اولین کاری که می کنین چیه؟
یکی از بچه ها گفت فرمالین بر میداریم، اون یکی هم همینطور و .... بعد آخرش برگشته می گه وسایل نمونه برداری بر نمیدارین؟ :-2-28-: منم گفتم : بستگی به کارشناسش داره، یکی اول وسایل بر میداره، یکی فرمالین، تازه اونجایی که می ریم واسه نمونه برداری همه وسایل تشریح هست :-2-27-::-2-27-: واسه همچین سوالی اینطوری هم باید جواب بدی دیگه. :-2-09-:
هیچی دیگه حالگیری کرد اساسی. :-2-43-:

بچه ها من الان سر دوراهی واسه انتخاب رشته ارشد گیر کردم. این رشته ای که من امتحان دادم خیلی سخته که حتی از کلاسمون فقط من دادم، الان می بینم که بقیه رشته های آسونت و شاید آینده کمتر دار و قبول شدن.:-2-08-:

حالا موندم سر دو راهی که این رشته سخته رو بخونم که آینده خوبی داره ولی قبول شدنش خیلی سخته یا مثل بقیه یه رشته اسونتر و بخونم که اینده شم معلوم نیست خوب بشه یا بد؟:-2-38-: چیکار کنم؟ :-2-30-::-2-30-:

چند تا هم پ ن بزنم:

پ . ن 1 : لی لی جان همونطور که عسل گفت منم عسکتو ندیدم.

پ . ن 2 : عسل جان منم از دیدنت دلم وا شد مخصوصا با این شکلکات. خیلی نازن :-8-::-8-: منم می خوام :-2-14-:
پ . ن 3 : بابک خان نوشته هاتون خیلی زیبا هستن واقعا از خوندنشون لذت می برم.
از خودم مي پرسم ما كه را گول زديم؟ واقعا !!!!!! :-2-02-:

روز همگی خوش :-118-:

بعدا نوشت

شبنم این جیگرت چه بد نگات می کنه، سهمش و خوردی یا پولشو بالا کشیدی؟ :-2-22-::-2-22-:

خانومی من زبان اردو گوشیم نداره :-2-: منم می خوااااااااام

armin gerrard
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ بعد از ظهر
دوشنبه 2 خرداد

من الان تو اداره ام چشم رئيس اداره يا همون پدر گرامي رو دور ديدمو به جاي رسيدگي به پرونده ها اومدم تو سايت نود هشتيا.:-109-::-2-35-:
از ارديبهشته كه ديگه دل و دماغ كار كردن ندارم از سرم افتاده اين بابام هي زور مي كنه خدا نكنه كه باباي آدم رئيس ادارشم باشه.هي..هي.. .:-2-39-:
الان رفتم تو سايت علي رسا دارم كيليپاشو مي بينم خيلي باحاله و خنده داره:-24-:
:-24-:
ديروزم با رفقا رفتيم گردش خيلي حال داد .دلم واسه دخترا مي سوزه كه از اين گردشاي دوستانه محرومن :-19-::-19-:
امروز عموم از اتريش مياد الان تو راهه اين عمو خيلي دستو دل بازه يني وختي مياد ايران من و خواهرم از چيزايي كه واسمون مياره حال مي كنيم البته يه وخت فك نكنين نديد پديديما.:-68-::-68-:
اين مامانم از ديروز گير داده بايد بري كارشناسي ارشد بخوني آخه يكي نيس كه بگه مامان جان من كار مي كنم ديگه واسه چي الكي درس بخونم تا همين جاشم به زور اومديم.:-14-::-2-33-:
خب ديگه خيلي حرفيدم.واسه خودم آرزوي موفقيت مي كنم:mrgreen::-15-:
خدافظ تا خاطره ي بعدي:-2-05-::-103-::-2-25-:

alonegirl
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر
سلام
دلم نت گردی خونگی می خواد ولی نمی دونم تا کی باید ازش دور باشم...:-2-15-:
کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی نمی تونم بگم...
الان از کافی نت آن شدم:-2-15-:
نمی دونم این چه مدله که به نت وصل میشم ولی هیچ سایتی باز نمیشه... هر کاری کردم هیچ فرقی نکرد... نمی دونم تا کی قراره اینجوری باشه...:-2-30-:
دیگه چی بگم آخه...؟:-2-:

راستی فردا میتینگ داریم... جاتون خالی ایشالله بهمون خوش بگذره:-2-40-: :-2-35-:


آخی همین الان تو پست شبنم خبر فوت ناصر حجازی رو دیدم.... خدا رحمتش کنه... رفت و بیشتر از این زجر نکشید... روحش شاد:-2-15-:

خداحافظ تا نمی دونم کی....

Mina
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
ديروزم با رفقا رفتيم گردش خيلي حال داد .دلم واسه دخترا مي سوزه كه از اين گردشاي دوستانه محرومن :-19-::-19-:



اينو ديدم ياد يه چيزي افتادم..گفتم بگم بد نيست:-2-31-:
چند روز پيشا يعني همون 23ارديبهشت:-2-06-:قرار شد بريم بيرون...
من بودم و سوسي و زي زي و رعنا...
پياده داشتيم خيابونو پايين ميرفتيم....اين طرف خيابون من وسوسي بوديم و اونطرف رعنا و زي زي ...يهو يه 206 مشكي نگه داشت و از اينا آدرس پرسيد..گردششون هم مجردي بود:-2-33-:
آدرس آبگرم از طرف ِ خونه ما خيلي پيچ در پيچه...ولي ازفلكه يه راست مستقيم بري مي رسي:-2-31-:...
اينا اومدن از طرف ِخونه آدرس دادن:-2-06-:
سوسي گفت بخدا اينا پيدا نميكنن برگردني خودمونو خفه ميكنن:-2-06-:
راه افتاديم ... وقتي به فلكه رسيديم يه نيگا به خيابون خونه مون انداختم ديدم دارن برميگردن:-2-06-:
زود پريدم و كشيدمشون تو پياده رو و گفتم اومدن:-2-35-:
زي زي كه شخص اصلي آدرس دهنده بود روشو كرده بود سمت ِديوار:-2-06-:رعنا هم مثلا داشت چادرشو درس ميكرد:-2-06-:من وسوسي هم زل زده بوديم به خيابون:-2-06-:
وقتي از كنارمون گذشتن يه نيگاه ِچپي كردن كه ما ولو شديم از خنده:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

يه بار پسر خاله م به يه بدبختي چنان آدرس داد كه بعد ِكلي گشتن باز برميگشت جاي ِاولش:-2-06-:

بر مردم آزار لعنت:-2-06-::-2-06-:

كوفتشون بشه پسرا اين گردشاي ِمجردي:-119-::-119-::-119-::-119-:

Star_69
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ بعد از ظهر
سلام :-2-16-:

حرفی برای گفتن ندارم یا در اصل خاطره ای ندارم اما تازگیا دیدم هی عکس بچه های فامیلتون رو میزارید دل مارو آب میکنید؟:-119-:من عکس نانا جیگر عمه رو برای 1 ساعت میزارم ببینید و حالش رو ببرید :-2-16-:
این عکس رو توی عروسی داییش انداخته:-2-16-:
ویرایش شد :-2-16-:
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
همین :mrgreen:

AsalBanu
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
آقا یه انحراف و خلاص
داشتم رمان آرزوی لی لی جان رو میخوندم
گفت که مهرداد داشت دیگ رو میشست ....ما هم چند تا عکس برای مدرک برداشتیم
منم به هوای خاطرات گفتم کاش عکساشو میذاشت ما هم میدیدیم :-2-06-:

Andy Hug
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
اولا سلام و دوما کلام ... :mrgreen:
.
.
خوب میریم سر خاطرات روزانه خودمون . . . البته این خاطره مال دیروز بووودا ولی دیگه بزار بگم که خیالم راحت بشه .
خوب بزار ببینم از کجا شروع کنم , آهان از اونجاااااایی شروع میکنم که ماشین پدر ارجمندمان را برداشتیم که بریم یه خورده دور بزنیم مثلااااااااااااا :-2-35-:
یواشکی سویچ ماشین و برداشتم و رفتم که ماشین و روشن کنم یکی مثل دیو 2 سر جلوی من ظاهر شد :-2-31-:
کی بوددددددد ؟؟؟؟ :-2-37-: الان میگم هولم نکنیدددددددد ... نوک زبونم هاااااااااااااااااااااااا اا ... ااا هولم نکنید :-2-06-:
خوب دیگه دیدم سلطان حاج آقا قشنگه یا همون پدر بزرگ ارجمند جلوی ماشین ایستاده و بنده پیاده شدم و رو بوسی و نوه گلم و این حرفااااااااااا ... تو دلم گفتم بیخیال من یکی بشو برو بالااااااا سر جدت :-2-43-:
هیچی قشنگ آمار از ما گرفت و هدایتش کردم به سمت راه پله ها که بره ... هیچی سریع رفتم سوار بشم که استارت زدم و رفتم :mrgreen:
هیچی دیگه رفتیم طرف های اوین و درکه و این حرفاااااااااا تا یه گشت حسابی بزنیم ... در عین رانندگی بنده به یک شیطنت بسیار بسیار بدی دست زدم که مسافر سوار کردم :-2-37-:
مسافرشم یک دخمل خانوم تریپ و توروپ بود که اومد جلو هم نشست , دیدم شروع کرد به صحبت کردن و این حرفاااااااااااااااااااااا ا .. گفت من دانشچو هستم و 19 سالمه و از اینجووووووووور چیزااااااااااااا :-2-16-:
هیچی دیگه منم صحبت کردم و این حرفاااااااااااااا .. ولی خدایی خجالت می کشیدماااااااا :-2-38-:
گفت من میرم درکه ... دوست داری باهم بریممممممممممم ... من و میگی 2 تا شاخ پلاستیکی در آوردم :-2-19-:
هیچی دیگه ما گفتیم چشممممممم ... بریم ببینیم چه خبره . .. . :mrgreen:
رفتیم و این حرفاااااااااااااااااااااا دیدم دوستاش منتظرش بودن و همشون هم خوش تیپ و آنکارد کرده :-2-35-:
هیچی دیگه داشت معرفی میکرد یه دفعه گفت اینم دوست پسر منه ... من و میگی اینطوری شدم ؟؟؟؟؟
:-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:
زبونم بند اومد و من گفتم که اگر امری نیست من برم و کار دارم ... گفت وایساااااااااا :-2-37-:
گفتم چراااااا ؟؟؟؟ گفت پسر خوبی هستی دوست دارم پیشمون باشی جون پسرا اینجا اذیت می کنند . منم فکر کردم گفتم باشه ... اینطوری بهتره :-2-38-:
تا ساعت 7 اونجا بودیم و مهمونمونم کردن که رسید به قلیون که من گفتن ورزشکارم و این حرفااااااا نکشیدم.
گفتن چه ورزش که من گفتم رزمی ی ی .. همشون خوششون اومد :-2-41-:
خیلی خوب بودن و واقعا باورم نمی شد اینطوری راحت و دوستانه باشن .... ساعت 7 دیگه داشتن همه میرفتن که گفت من و میرسونی تا نزدیکای خونمون ... من هرچی باشه کرایه میدم . گفتم باشه :-2-43-:
خانوم و طرف های صادقیه رسوندم و رفتم که داشتم میرفتم گفت من تنهام و به هرکسی اینطوری نیستم و چون دیدم پسر خوب و با شخصیتی هستی اینطوری باهات راحت صحبت کردی و تو مثل داداشمی و از این حرفااااااااااااااااا ... منم خجالت کشیدم و گفتم منم مثل شما آدم اونطوری نیستم . :-2-35-:
هیچی دیگه شمارشون و دادند و ما هم برفتیم ... حالا فهمیدیم که پدر ایشووووووون یکی از نماینده های فعال مجلس شورای اسلامی هستند که من دیگه شوکه شدم خفن .... حالا دیگه ببینیم در آینده چه پیش خواهد آمد . :-2-41-:
خدا به جوووووووونیمون رحم کنه .... :-2-06-:
این بود دیگه خاطره من ..... یه وقت پیش خودتون فکر بد نکنیداااااااااا ... من 1 ماهه شکست عشقی خوردم بد جووووووووووور و رو این حساب خیلی افسرده شدم ... این برخورد و ارتباط هم مثل یه خواهر و برادرانه بود . همین و بس .... فکرای منحرف نداشته باشیداااااااااااااا :mrgreen:من پسمل خوبیمممممممممم و پر احساسممممممم
اوکی ی :-2-41-:
سرتونم به درد آوردم .... خسته شدم دیگه .. :-2-40-:
بای :mrgreen::-2-40-:

خانومی
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
ببخشید من اومدم چند تا ستاره بزارم و برم:-2-38-:


*شبنم جون شلوار کردیش چه رنگی بود :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
*عسلبانو ی عزیز دوباره تولدت مبارک :-2-16-:فقط اومدم هم به شما و همه به همه پشت کنکوریهای عزیز بگم که ارشد اونقدر ها هم که فکر میکنید سخت نیست قبولیش ،یادتون باشه هر چقدر زحمت بکشید نتیجش رو میبینید ،همه که نباید دانشگاه ملی برن ، با توجه به وقت خودتون و هدفتون برنامه ریزی کنید تا به همه کارهاتون برسید ،باور کنین خوده من پارسال اینقد رنا امید بودم که اصلا نرفتم سایت سنجش نتیجه ها رو نیگا کنم و اگه به گوشیم مسج نمی اومد که شما قبول شدین اصلا حتی نمیرفتم نگاه هم نمیکردم
کافیه تصمیم جدی بگیرید و مفید بخونید نه اینکه کتاب از صبح تا شب روی پاتون باشه و از همه خوشیهاتون بگذرید اما اخرش بی نتیجه باشه

امیدوارم سال دیگه خبر قبولی همتون خوشحال کنه موفق باشید :-2-40-:

-نازلی-
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
چند روزه نیومدم خاطره ها دلم حسابی تنگولیده.
الانم از تو یونی یواشکی دارم اینا رو می نویسم.

بچه هایی که ارشد قبول شدن تبریک.:-2-40-:
بقیه هم ایشالا سال دیگه, نا امید نشید.

تنها مرز آشنا پست جدیدش رو شهرناز گذاشته، دل تو دلم نیست که برم بخونمش.
دیروز هم طی یه عملیات استشهادی(!)از صبح تا ظهر خشم و سکوت رو خوندم(با وجود حجم بالای دروس).

امروز عصر هم داریم با بچه ها میریم توت خوری. جایتان خالیست بسی.

AsalBanu
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
آقا من یه چیزی میگم بهدش میام پستمو پاک میکنم
اول اینکه خانومی گلم ممنون از تبریکت عزیزم
دوم اینکه باو این خاطرات مارو به دق بخونین
شاید اگه اصلا شرکت میکردم قبول میشدم http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Tata.gif خو من اصلا شرکت نکرده بودم http://msnsmileys.net/n/smileys/Neferti/Character.gif میگم چرا اسمم نبود من اصلا شرکت نکرده بودم :-2-35-:
مقداری مزاح نمودیم تا ادخال سرور شود :-2-35-:
فوش ندینا :-2-35-:
بعدا میام میپاکم پستمو
فخط گفتم اینجا که ملتفتیات بشن
شبنم :-2-33-:
پشت سر پست من پست دادی تایید نکردی دلت برام یه ذره شده بود ؟؟؟؟:-2-42-:


شبنم نوشت : من این روزا انقدر خودم کمرنگم دلم ییهو هی برای خودم تنگ میشه :-2-22-:

ما را از غم فراق شما زخمی در دل و خنجری در چشم و آهی جانسوز در سینه بود :-2-03-:

**sevdayi **
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
خاطره اي سحر صبحي موجود نيست!!!!!!!!!!!!!!!!!! شب ميام ميگم!:-2-40-:

Mina
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
*مینا استایل جدیدت رو دوست دارم از قالبش خارج نشو:-2-32-:شـبنم.....مـنظورت ِ كدوم ميناست؟:-2-06-:معـذرت...رفـع انـحراف..

فـردا سالگرد ِ ورودمان به سايت است:-2-32-::-2-32-::mrgreen:همين كه يادمان افتاد تولد عسل جانما ن هست فردا..زودي پريديم پروفايل نيلو و زودي تاييديه گرفتيم و زودي هم تاپيك زديم ديگران از ما جلو نيوفتند:-2-37-:

شبنم نوشت : بلی با شوما بودیم این قالب شیطون خیلی بهت بیشتر میاد :-2-16-:

lucy
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
به نام خدا سیلام علیکم ورحمه الله


دیروز یه اس ام اس از ایلی بهم رسید دلم بدجور براش تنگ شده امیدوارم هر جا هست شاد وموفق باشه :-2-40-:

جونم واستون بگه امروز تایپیک مسابقه نقاشی فاطی رو دیدم یاد یه خاطره ای افتادم شدید :-2-06-::-2-06-:اقا من اون اولا که تازه ازدواج کرده بودم نمیدونم یهو خون به مغزم نمیرسید چی میشد که میرفتم تو کار نقاشی یک ساعت با دقت تمام عکس 24 سالگی :mrgreen:عمق خودمو میکشیدم شب که با احسان برای سرکشی میرفتیم محل کارش میزاشتم تو کشو میزش یا میزاشتم تو ماشینش تا نقاشیمو ببینه :-2-06-::-2-06-:کلا خلی بودم برای خودم :-2-06-:هیچی بعد برادر شوهرم با شوهرم با هم یه جا کار میکنن :-2-06-:احسان هم میمود میگفت نکن لیلا یهو میبینه زشته :-2-06-:منم درس عبرت شد برام از اون به بعد میزارم تو جیب بلوز یا شلوارش :-2-06-:دیروز بعد از خیلی وقت یاد اون اولا افتادم ورفتم تو کار طراحی :-2-06-::-2-06-:گذاشتم تو جیبش :-2-06-:حالا باید ظهر بیاد ببینیم نظرش در مورد هنر بنده چیه :mrgreen::-2-06-:ولی اون اولا که میزاشتم تو جیبش بیچاره انقدر با احتیاط دست تو جیبش میکنه میخواد چیزی از چیبش بیاره بیرون :-2-06-:قابل توجه بعضیا فکر کننننن پشت برگه ی نقاشی من بخواد شماره بده به کسی :-2-06-::-2-06-:

پ.ن فاطی رمانت رو تند تند بزار رمانی که خودت مینویسی رو میگم دلمون اب نشه ها :-2-16-:

پ.ن شبنم مادر من کمی خنگم این جیگری که عکسش رو گذاشتی دختره یا پسر؟:-2-37-:

پ.ن امروز با نادی کلی خندیدیم نقشه های شیطانی کشیدیم :mrgreen:

پ.ن ممنون از همه دوستانی که پ.ن دادن برام مهسا پرنیا باز باران جیمی مینا سوسن و...هر کسی که احیانا از قلم افتاد .:-2-40-:

پ.ن عسل شدید دلتنگت بودم :-2-40-:تولدت هم مبارک

پ.ن مینا ورودت به سایت مبارک :-2-40-:

پ.ن رویا جان ما بیشتر مخلصیم :-2-41-:

پ.ن تازو واردا ودوستای که نبودن اومدن خوش اومدید

پ.ن قابل توجه متقاضیان عزیز هنوز یه باکس اک مونده تو خونمون ما فروشنده ایم :-2-35-:البته من چند تا ازمایش انجام دادم با اون باکس قبلیه ببینمم مزنه چه جوریاست برای صبح وظهر وشب وبعد ناهر وقبل ناهار و.... به زودی اطلاع رسانی میشه ....کاملا هم اب های موجحودمون بهداشتیه :-2-35-:


فعلا ...روز خوش برمیگردیم :-2-40-:

شبنم
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
خدا بر ما ببخشاد ما امروز خیلی خندیدیم. البته به هم نخندیدیم با هم خندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

عسل من تو رو میکشم با این امضات :-2-43-::-2-06-:

لیلا خب معلومه پسره دختر انقدر زشت میشه :-2-09-:

محمد رضا این دفعه اومدی اون ورا بیا ما رو هم سوار کن ببر :-35-:ما همیشه تو زندگیمون آروزی ماشین سواری و دربند و درکه و دختر توپ اونم تریپ خواهر برادری داشتیم :-105-: خدا از برادری کمت نکنه حاجی :-2-31-:

چه دخترایی پیدا میشنا خدا به دور :-65-:

خانومی شلوارش مشکلی بود البته تو آفتاب تغییر رنگ میداد :-2-02-:

ما رفتیم پی زندگیمان :-2-38-:

lucy
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
خدا بر ما ببخشاد ما امروز خیلی خندیدیم. البته به هم نخندیدیم با هم خندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

عسل من تو رو میکشم با این امضات :-2-43-::-2-06-:

لیلا خب معلومه پسره دختر انقدر زشت میشه :-2-09-:

محمد رضا این دفعه اومدی اون ورا بیا ما رو هم سوار کن ببر :-35-:ما همیشه تو زندگیمون آروزی ماشین سواری و دربند و درکه و دختر توپ اونم تریپ خواهر برادری داشتیم :-105-: خدا از برادری کمت نکنه حاجی :-2-31-:

چه دخترایی پیدا میشنا خدا به دور :-65-:

خانومی شلوارش مشکلی بود البته تو آفتاب تغییر رنگ میداد :-2-02-:

ما رفتیم پی زندگیمان :-2-38-:

انشاالله همیشه بخندییییییییییییییییییییی ی:-2-40-:

خو پس از اون ژیگولاس :mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-06-:برای گردن بندش موگویم :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-: برای همین شک کردم دیگه :-2-38-::-2-37-: دلت میاد بگی زشته نمکی خیلیییییییییییییییییییییی یی اسفندش دود کن حتما :-2-40-:

Star_69
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
انشاالله همیشه بخندییییییییییییییییییییی ی:-2-40-:

خو پس از اون ژیگولاس :mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-06-:برای گردن بندش موگویم :mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-: برای همین شک کردم دیگه :-2-38-::-2-37-: دلت میاد بگی زشته نمکی خیلیییییییییییییییییییییی یی اسفندش دود کن حتما :-2-40-:

:-2-31-::-2-31-::-2-31-::-2-31-:به عمه اش رفته لیلا ماشالا یه گوله نمکه:-2-40-:

عیدی
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
خاطره ندارم...
هیچی ندارم..
فقط حالم بده..
بچه ها ترو خدا دعا کنید:-2-30-:حال یکی از دوستام خیلی بده خیلی:-2-30-:دعا کنید:-2-30-:

sue.sun
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۸ بعد از ظهر
دوباره سلام
خواستم پست قبلی ادامه بدم دیدم هنوز جا دارم گفتم یکی دیگه بدم:-2-41-:
صبح از اینجا با آژانس رفتم بیمه توی راه دیدم که یه پرایدی چپ شده
نمیدونم چرا این چشمای باباقوریشون رو باز نمیکنن . بگو بابا شما که میدونید این خیابون سر سه راهی مشکل داره چرا حواس پرتتون رو جمع نمیکنید که اینقدر ماشینای بیچارتون چپ نشن:-2-43-:
خوب بگذریم
رفتیم بیمه پیش آقای فلانی گفتیم آقای فلانی اومدم گیس و گیس کشی ( البته مؤدبانه گفتم ها :-2-35-:) که گفت برق سیستم مرکزی قطع شده ما هم علاف نشستیم تا دو ساعت دیگه
منم اینجوری:-2-33-: البته کمی ملایم تر اینجوری:-119-: نه از این هم ملایم تر اینجوری:-2-43-:( به جون عزیزتون دیگه ملایمترش نمیکنم ها) خوب خلاصه گفتیم آقا حالا من چیکار کنم کار دارم گفت باید منتظر باشی ( آقاهه خیلی مهربون بود اینقده ملایم و مامانم اینایی حرف میزد به چشم برادری:-2-35-:) خلاصه نشستم کارهایی رو که نیاز به سیسمشون نداشت رو با اینترنت کار داشت رو انجام دادم تا سیستم وصل شد
خلاصه کارمون تموم شد میخواستیم بیاییم سرکارخودمان و گفتیم که برایمان آژانس خبر کنن که این آقا مهربونه برایمان تاکسی بیسیم گرفتند و خود محترمشون هم رفت دم در تا وقتی اومد منو خبر کنه ( چه احترامی خوشمان آمد:-2-35-:) تا حالا ندیده بودیم:-2-35-:
خلاصه بعد از سه ساعت برگشتیم
اومدیم میبینیم که به تغذیه مان ( همان ناهارمان) یخ نموده و نشستم و ناهار یخ خوردم:-2-37-: جایتان سبز


پ.ن: خانومی چرا خودت لیوان میخری چشمشان کور خودشان بخرند برایت من اینجا اگر لیوانم را شکستند که تا حالا چهار یا پنج بار شکستند خودشان هم زحمت گرفتن لیوان جدید را می کشند:-2-31-:

پ.ن: شبنمی :-2-37-: دلت کتک میخواد:-2-37-: نه گناه داری چون دوستت میدارم فقط بوست مینمایم:-11-: ما فعلاً قصد مامان شدن نداریم . اگر دوست داری عکس نی نی ما را ببینی عکس خودمان را که داری عکس همسری را نیز برایت ارسال مینمایم خودت آنها را تلفیق کن تا عکس نی نی عزیز نا را ببینی:-2-31-:

پ.ن: لیلی جان ما خودمان در خانه دستگاه تصفیه آب داریم و منبع آن 20 لیتری میباشد هر وقت آب قطع بشود از آن استفاده می نمائیم روی ما حساب نکن ما خریدار نیستیم:-2-35-: البته اگه میخوای بفروشی بذار موقعی که آب قطع میشه گرونتر بفروش:-2-21-:


14:25 PM

Andy Hug
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
خدا بر ما ببخشاد ما امروز خیلی خندیدیم. البته به هم نخندیدیم با هم خندیدیم:-2-06-::-2-06-::-2-06-:

عسل من تو رو میکشم با این امضات :-2-43-::-2-06-:

لیلا خب معلومه پسره دختر انقدر زشت میشه :-2-09-:

محمد رضا این دفعه اومدی اون ورا بیا ما رو هم سوار کن ببر :-35-:ما همیشه تو زندگیمون آروزی ماشین سواری و دربند و درکه و دختر توپ اونم تریپ خواهر برادری داشتیم خدا از برادری کمت نکنه حاجی :-2-31-:

چه دخترایی پیدا میشنا خدا به دور

خانومی شلوارش مشکلی بود البته تو آفتاب تغییر رنگ میداد :-2-02-:

ما رفتیم پی زندگیمان :-2-38-:
ای روزگااااااااااار !!!!!!!!!!
چیکار کنیمممم دیگه ... چشم و گوش بچه مردم و باز می کنن . پسر به این خوبی رو میبینن دیگه :-65-:

Elnaz
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:
خدایا توبه:-77-::-35-:
سلام
امروز از اون روزا بودا بعد این همه کار خاطرات رو خوندم دلم شاد شد
لیلا اگه به دختر شماره میداد که حل بود:-2-11-::-2-06-::-2-06-:
یه تاپیک هم تو بش اموزش زده بودن هنوز دارم فکر میکنم فرشید یا محمد میدیدن چه عکسالعملی نشون میدادن:-2-21-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شری خاکم وچوک تو به شلوار دختر مردم چقدر زل زدی که تغییر رنگشم دیدی:-2-37-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:
این هفته یه هفته فوق العاده خوبه 4 تا تولد دخی خاله ها و خاله ها دارم همشونم تو یه خونن:-2-37-:
برا مامی چی بگیرم هنوز در حال دو دوتا چهارتام:-120-:
کادوی تولد داشی وزن داشی رو هنوز ندادم برا داشی رو که هنوز نگرفتم اوه اوه خوب شد یادم اومد برم زنگ بزنم امروز بود تبریک بگم:-2-02-:دخی خاله هم امروزه:-2-02-:
روز مادر رو به همه مادرای این تاپیک تبریک میگم:-2-40-:پون:فاطی من هنوز نفهمیدم چقدر اونشب فکرکردی اون اس رو زدی:-2-22-:
سوسن یه هوارتا دوست دارم بگو:-2-15-:
ستار:-2-43-:
عسل بانو تولدت مبارک خانومی:-2-40-:

خانومی
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر
اقا من یه انحراف کوشولو بدم تقصیر اینهاست ها :-2-35-:

*میدونم عسل خانوم
عسل گیسو
عسل چشم

همین جوری بهانه ای شد که بگم اخه همه تو خاطراتشون یه رد پایی از ارشد بود بعدشم تو انجمن گفتگو نوشتن اونهایی که مجا زنشدن بیان تو ما هم خواستیم دلداری بدیم :-2-35-:


* ای سوسن جون دلت خوشه باز برن یه لیوان بخرن بعدش بگن ما برات فلان کارو کردیم و ..... اصلا حوصله ندارم حالا مگه یه لیوان چنده ؟ اما دیگه از اون روز به بعد هیچی لیوان نشکسته :-2-06-:

*شبنم :-2-06-::-2-06-:
*مهسا جان :-2-28-:خو گوشیتو بده خروس بخر خو :-2-33-:وقتی اردو نداره :-2-43-:

دیگه بر نمیگردم :-2-35-:

sue.sun
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۴ بعد از ظهر
شری خاکم وچوک تو به شلوار دختر مردم چقدر زل زدی که تغییر رنگشم دیدی:-2-37-::-2-43-::-2-06-::-2-06-:

سوسن یه هوارتا دوست دارم بگو:-2-15-:

عسل بانو تولدت مبارک خانومی:-2-40-:

ببشخید ها شفنمی این الی راست میگه تو چقدر به این شلوار بدبخت زل زدی که تغییر رنگشم دیدی؟ ها؟ ها؟ ها؟:-2-35-:
شفنمی این مال تو
جوجو (http://www.up.98ia.com/images/7m6lerm4u7gipoaxjt1w.jpg)

الیییییییی دوست دارم هوارتا به اضافه ی ده تا:-2-40-: بوس بخل ماچچچچچچ:-11-::-6-::-8-::-11-:
عسل بانو جون مگه تولدته؟:-2-04-:تولدت مبارک:-2-40-:

یه چیزی یادم رفت
به نظرتون همسری میخواد منو ببره به میل خودم هدیه روز زن بخرم تا زیر 400 هزار چی بخرم؟:-2-27-: وسیله خونه نباشه ها چون اونا رو چه روز زن باشه چه نباشه اگه بخوام میخرم:-2-27-:

این را هم اضافه بنمائیم
خانومی جون لیوان ارزشی نداره ولی حقشونه باید جریمه بدن:-2-35-: تازه ما هم گوشیمان زبان اردو دارد :-2-37-: خانومی برای ما هم اس بفرست دلمان اس شمارا میخواهد همانها که به زبان اردو میباشد:-2-37-:

+Lily
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
ما خیلی با سیستم مشکل داریم / اینتر می زنیم نمی رود خط بعد/ بین جمله هام فاصله نیس / ما رفتیم کلاس کارآفرینی / یعنی اول که بیدار شدیم دو ساعت دنبال این مقنعه ی بیچاره که فقط اینجورجاها استفاده می شود گشتیم ! چند بار تو معده گاو نشخوار شده بود / بعد اومدیم سایت دیدیم این شیطان پنهان قسمت جدید گذاشته اول نشستیم اونو بخونیم / خلاصه جوراب نپوشیدم دکمه های مانتومم تو خیابون بستم/ تو راه شرو کردم به اس فرستادن فهمید بابابزرگ غزولی فوت کرده ! خیلی واسه دختریم ناراحت شدم رسیدم تو موسسه منشیه داره باهام حرف میزنه من شماره دوستمو گرفتم از غزولی خبر بگیرم بیچاره منشیه مونده بود این کیه ! / بعد بم میگه برو تو آقای مهندس بیان ! من تو لیستش فضولی کردم اول لیست یه اسم بسی آشنا دیدم ! این یارو از دوم دبیرستان همکلاسی من بود نوه ی خاله ی مامان هم هس پسر دایی بنده رو هم تور کرد دیروزم مامانم میگه رتبه ارشد رضوان خوب شده ! یاد بگیر من یا خودمو میکشم یا رضوانو تا خلاص بشم یه نفس راحت بکشم به منشیه میگم مطمئنی این میاد ؟ آخه این الان تهرانه ! خونه ی داییم جفت خونه ی ماس از همه چیشون خبر داریم ( دو طرفه اس البته ) رفتم سر کلاس ! یه جا خالی بود با کیفم محکم خوردم به دختره، برگشتم معذرت خواهی بکنم ! هی وای من ! می بینم شیماس ! نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من کی از دست شما خلاص میشم ؟ با شیما دبیرستان همکلاس بودم ! کلاس زبان با هم بودیم یه انشگاه هم درس می خوندیم ! کلا خیلی اتفاقی پیش هم میفتیم همیشه دیگه منم دوستمو پیدا کردم مگه ساکت میشدم ! مهندس اومد با کراوات ! آقا ما تا کراواتشو دیدیم خندیدیم ! ما را دید ! تا آخرش ولم نکرد ! اول میگه تو چرا اینقدر حرف میزنی ؟ منم دیدم شیما بدش اومد این به ما گیر داد ساکت شدم ! بعد میگه تو چرا ساکت و اخمویی ؟ بعد یه عالمه سوال ازم کرد ! برامون شربت آوردن من نخوردم میگه چرا نخوردی ؟ منم بش گفتم آب برداشتم ! حالا تو این لیوان پلاستیکی این یخا اینقدر صدا می دادن ! شیما از خنده قرمز شده بود ! برگشته میگه تو چرا باهاش همکاری می کنی که حالا خجالت بکشی ؟ بعد میگه بچه ها کی می دونه پنگوئنا چطور بچه هاشونو خبر می کنن ؟ منم گفتم خیلی راحت ! اسمشونو صدا می زنن ! میگه تو اینقدر درگیر حاشیه ای که حواست به من نیست ! به من می گفت حاشیه ساز ! داشتیم با شیما بحث می کردیم دماغشو عمل کرده یانه ! به بچه ها گفت چراغا رو خاموش کنن ! من که برگشتم دیدم حواسش به منه ! اصلا خجالت نکشیدم به این نتیجه رسیدم قیافه اش تو تاریکی بهتره ! آها راستی رضوان نیمود ! اون اسم عمه اش بود هردوشون اسمشون تو شناسنامه فاطمه اس ! هیچی دیگه رفتم با فامیلمون سلام علیک کنم مربیمون دیدمون گفتم الان میگه تو همه ی دوستات و فامیلتو جم کردی ( همش 12 نفر بودیم ) پ.ن : واقعا برای نمرگ حجازی متاسف شدم ! من نه اهل فوتبالم و نه البته تیم استقلال ولی... دلم گرفت ! خدا بیامرزتش ! پ.ن : من عکسو برنداشتم ! چجون سیستم مشکل داره مجبور شدم متنو ببرم تو نت پد وقتی دوباره گذاشتمش دیدم اینطور شده ! بهتر البته ! مطمئن باشین دیدنی نیسم !

bahar1313
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر
دوشنبه 2 خرداد 90

سلام. همگی خوبین؟

روز مادر به همه اونایی که مامانن ، قراره مامان بشن ، دوست دارن مامان بشن ، تصمیم دارن که مامان بشن ، مامان بزرگا و همه ی اونای که مادر نشدن ولی حق مادری گردنمون دارن تبریک می گم.

امروز از دارم اندازه ی سه نفر کار می کنم. منشی محترمه و همکار محترمه مرخصین:-2-42-: ، بنده جور اونهارم می کشم. عوضش امروز سر برجه و حقوق گیرون. :-2-16-:تازه پاداشم گرفتم بابت پذیرایی از مهمانان . می خواست بگم جون داداش من راضیم اینا ماهی یه بار بیان تازه پاداشم نمی خوام فقط من کار نداشته باشم:-2-41-:
واسه مامان جونیمم گل سفارش دادم و شیرینی، کادوم بلاخره یه عینک دودی خیلی عوچگل خریدم. بهشم سفارش کردم شام نپزه ببرمش بیرون ولی اینقد که کار دارم فکر نکنم وقت کنم . هم گلا پلاسیده می شه، هم شیرینیا بیات:-2-15-:هم ما گشنه می مونیم

و دیگر هیچ.

پ.ن 1- شبنم ، به چی می خندی؟ بگو ماهم بخندیم. ما هم دلمان خنده می خواهد:-2-33-::-2-30-:
پ.ن2- عسل جون تولدت مبارک. کاشکی که صد ساله شی ، نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیس سال کمه همیشه زنده باشی.
پ.ن 3 - الی احتمالا جیبت درد نمی کنه با اینهمه کادو؟
پ.ن 4- عیدی جان غصه نخور ایشالا خدا شفای خیر بده.
پ.ن 5- بچه هایی که ارشد قبول نشدین، فدای سرتون. ایشالا سال دیگه همگی شریف و امیر کبیر و ا زاین دانشگاها قبول می شن.
پ.ن 6 - سوسن جون توصیه ی ما به شما یک عدد تبلت یا یک دست کامل لباس خوجگل
پ.ن 7 - شادی جون اینترنتت چیه؟ ممکنه مشکل از connection باشه ؟ با مرورگرای مختلف تست کردی؟ دقیق بگو مشکلت چیه.
پ.ن8- دوباره شبنم جانمان چه جوری می شود رنگ یک شلوار کردی تغییر کند آیا؟
پ.ن 9- زهرا خاطره هات خیلی تلگرافی شده ها.
پ.ن 10 - مینا سالگرد ورودت به سایت گلباران

اینم به رسم قشنگ خانومی جانمان که گفتن یه جمله ی قشنگ بنویسید:

مرد آمد و دردی به دل عالم شد
از روز ازل قسمت زن ها غم شد
در دفتر خاطرات حوا خواندم
جانم به لبم رسید تا آدم شد

روز خوش

شبنم
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر
ما خیلی با سیستم مشکل داریم / اینتر می زنیم نمی رود خط بعد/ بین جمله هام فاصله نیس / ما رفتیم کلاس کارآفرینی / یعنی اول که بیدار شدیم دو ساعت دنبال این مقنعه ی بیچاره که فقط اینجورجاها استفاده می شود گشتیم ! چند بار تو معده گاو نشخوار شده بود / بعد اومدیم سایت دیدیم این شیطان پنهان قسمت جدید گذاشته اول نشستیم اونو بخونیم / خلاصه جوراب نپوشیدم دکمه های مانتومم تو خیابون بستم/ تو راه شرو کردم به اس فرستادن فهمید بابابزرگ غزولی فوت کرده ! خیلی واسه دختریم ناراحت شدم رسیدم تو موسسه منشیه داره باهام حرف میزنه من شماره دوستمو گرفتم از غزولی خبر بگیرم بیچاره منشیه مونده بود این کیه ! / بعد بم میگه برو تو آقای مهندس بیان ! من تو لیستش فضولی کردم اول لیست یه اسم بسی آشنا دیدم ! این یارو از دوم دبیرستان همکلاسی من بود نوه ی خاله ی مامان هم هس پسر دایی بنده رو هم تور کرد دیروزم مامانم میگه رتبه ارشد رضوان خوب شده ! یاد بگیر من یا خودمو میکشم یا رضوانو تا خلاص بشم یه نفس راحت بکشم به منشیه میگم مطمئنی این میاد ؟ آخه این الان تهرانه ! خونه ی داییم جفت خونه ی ماس از همه چیشون خبر داریم ( دو طرفه اس البته ) رفتم سر کلاس ! یه جا خالی بود با کیفم محکم خوردم به دختره، برگشتم معذرت خواهی بکنم ! هی وای من ! می بینم شیماس ! نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من کی از دست شما خلاص میشم ؟ با شیما دبیرستان همکلاس بودم ! کلاس زبان با هم بودیم یه انشگاه هم درس می خوندیم ! کلا خیلی اتفاقی پیش هم میفتیم همیشه دیگه منم دوستمو پیدا کردم مگه ساکت میشدم ! مهندس اومد با کراوات ! آقا ما تا کراواتشو دیدیم خندیدیم ! ما را دید ! تا آخرش ولم نکرد ! اول میگه تو چرا اینقدر حرف میزنی ؟ منم دیدم شیما بدش اومد این به ما گیر داد ساکت شدم ! بعد میگه تو چرا ساکت و اخمویی ؟ بعد یه عالمه سوال ازم کرد ! برامون شربت آوردن من نخوردم میگه چرا نخوردی ؟ منم بش گفتم آب برداشتم ! حالا تو این لیوان پلاستیکی این یخا اینقدر صدا می دادن ! شیما از خنده قرمز شده بود ! برگشته میگه تو چرا باهاش همکاری می کنی که حالا خجالت بکشی ؟ بعد میگه بچه ها کی می دونه پنگوئنا چطور بچه هاشونو خبر می کنن ؟ منم گفتم خیلی راحت ! اسمشونو صدا می زنن ! مرتیکه بی شعور میگه تو اینقدر درگیر حاشیه ای که حواست به من نیست ! به من می گفت حاشیه ساز ! داشتیم با شیما بحث می کردیم دماغشو عمل کرده یانه ! به بچه ها گفت چراغا رو خاموش کنن ! من که برگشتم دیدم حواسش به منه ! اصلا خجالت نکشیدم به این نتیجه رسیدم قیافه اش تو تاریکی بهتره ! آها راستی رضوان نیمود ! اون اسم عمه اش بود هردوشون اسمشون تو شناسنامه فاطمه اس ! هیچی دیگه رفتم با فامیلمون سلام علیک کنم مربیمون دیدمون گفتم الان میگه تو همه ی دوستات و فامیلتو جم کردی ( همش 12 نفر بودیم ) پ.ن : واقعا برای نمرگ حجازی متاسف شدم ! من نه اهل فوتبالم و نه البته تیم استقلال ولی... دلم گرفت ! خدا بیامرزتش ! پ.ن : من عکسو برنداشتم ! چجون سیستم مشکل داره مجبور شدم متنو ببرم تو نت پد وقتی دوباره گذاشتمش دیدم اینطور شده ! بهتر البته ! مطمئن باشین دیدنی نیسم !


یه بار کش مروگرت رو پاک کن درست میشه

من دیدمت :-2-16-::-2-16-::-2-16-: چون کپی کرده بودی یه l آخر آدرست اضافه اومده بود . چه جای قشنگی بود . خودت ولی دور بودی دوز داشتیم :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

مامان سوسنی :-119-: تو باز بین من و الی فرق گذاشتی ؟ :-2-33-: مرسی جوجوئه رو خیلی دوست دارم. عکس آقاتون بده ما عسک نینیتون رو تخمین بزنیم . :-2-37-::-2-06-:

من دیگه پست نمیدم البته قول هم نمی دم :-2-38-:

پ.ن8- دوباره شبنم جانمان چه جوری می شود رنگ یک شلوار کردی تغییر کند آیا؟

اگر شلوار نازک باشد در آفتاب رنگش عوض میشود مدرک آن موجود است :-2-38-::-2-06-:

Star_69
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ بعد از ظهر
دوست دارم پست بدم :-2-33-:

اول رفع ابهام کنم:-2-06-: پ.ن که برای لیلا لوسی زده بودم که بچه با نمکه جمله اش ایهام داشت خودتون برید ببینید ایهامش چی بود الی رو که توجیح کردم :-2-06-:راهنمایی هم اینه که گوله و نمک رو از هم جدا حساب کنید :-2-06-:
پ.ن:لی لی منم دیدمت:-119-:یکم دورتر عکس میگرفتی بهتر بودا کاملا دیده میشدی اونوقت :-119-: فضاش خیلی قشنگ بود اما:-2-16-:3 ثانیه وقت داری لی لی که خودت رو به ما بنمایی :-2-33-:



پ.ن:بهار گلی تلگرافی دوز دالم :-2-16-:

sue.sun
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
اومدم یه چیز دیگه برم و برم :-2-35-:
شبنمی من که دیگه فرق نمیذارم که :-2-35-: الی و فاطمه گلی و تو رو دوست دارم هوارتا به اضافه ی ده تا:-2-40-:بوس بخل ماچچچچچچ:-11-::-6-::-8-::-11-: فقط جوجوئه مال خودت تنهاییه :-2-37-:
ممنون bahar1313 شرمنده اسم شریفتون رو نمیدونم:-2-40-:
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:وایییییییییییییی همین الان رئیس جونم ( همون رئیس جونه که قبلاً هم گفته بودم ها) به ما یعنی من و همکارا هدیه روز زن داد .......از همون کادو تپلا که روز معلم داد :-2-16-::-2-16-: .... دلتون لواشکککککککککک:-2-37-:
اضافه کنم به اون 400 هزار تومن :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:چقدر ولخرجی خوبه :-2-16-::-2-16-:مگه نه شفنمی:-2-35-::-2-16-::-2-16-:


خوب شادی بسه دیگه بای تا یه روز دیگه

15:40 PM

mahdieh67
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
الان پست خانومی رو خوندم فکر کنم یه سوتفاهمی شده!!! من ارشد قبول شدم:-2-41-: رتبه ام هم خوب شده! ولی نه اونقدری که خودم فکر می کردم ! به هر حال هر چی خدا بخواد!!

چون نوشته بودن نمی خواد از صبح تا شب کتاب بگیرید دستتون و اینا احساس کردم خطاب به من بود! ولی وقتی دو ماه بیشتر وقت نداری که 19 تا کتاب حداقل 400 صفحه ای بخونی مجبوری صبح تا شب کتاب دستت باشه! به هر حال شرایط و ادما متفاوتن!

بعدا نوشت:
بچه ها اینم نگفتم که بهم تبریک بگین! چون اونی نیس که خودم می خوام و راضی باشم! فقط یه حس بدی بود همین!

Elnaz
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۵ بعد از ظهر
پ.ن 3 - الی احتمالا جیبت درد نمی کنه با اینهمه کادو؟راستشو بگم؟بگــــــم؟ نه چون برا اینایی که میخوام کادو بگیرم عاشقشونمممممم:-2-16-:
امروز برا داشی اس اومد تولدت مبارک هدیه بهش اینترنت دادن اونوقت منی که جیب اینا رو پر کردم تو این چند ماه فقط تبریک گفتن:-2-33-::-2-33-::-2-06-:
خاله سوسننننننن ولی منو بیشتر دوز داری مگه نه:-15-:منم دوستت دارم هوارتا به توان 2:-6-::-8-:
شری مدرکشو داری بزار همون که انگشتش معلوم بود رو بزار اگه راست میگی:-65-:عکس بک گراند هم دوز داریم:-5-:
زهرا چقدر اواتور عوض میکنی ثبات داشته باش:-2-43-::-65-:
یکی از دوستام تبریک گفته روز مادررو بهم میگم هنوز مامان نشدم میگه تو برا خودت بابا هم هستی مامان که پیشکش:-2-06-:
خیلی وقته نبودم جاش امروز پستام یه کوشولو زیاد شد:-2-35-:

Behnoush
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
دوم خرداد است گویا:-2-37-:
با سلام ما دو خط می گوییم بعد می رویم رتِ بدبختیهایمان:-2-31-: خاطرات این صفحه را خواندیم اما بقیه را نه..حالا نمی دانیم جریان شلوار ولیلا و اینها چیست:-2-35-: هر کس تمایل دارد بعدا ما را در جریان بگذارد سپاسگوذار می شویم:-2-38-: خاطره زیاد داریم اما کمی کرخت و تنبل هستیم الان حس تایپ کردن نداریم:-2-35-: همینجور اتفاقی تاپیک را باز کردیم دیدیم امسمان خیلی وقت است در تاپیک پست نداده حسودیمان شد کمی:-2-35-: همین دیگر حس حرف زدنمان نیست خوابمان می اید:-2-43-: همه خوبید دیگر:-2-31-: ما ناهار نداشتیم باز هم:-2-37-: املت داد بوهمان مامان نامرد:-2-30-:اما قول داده شام خوشمزه درست وکند جایش:-2-37-: دلمان بستنی موشکی میهن وخواهد خیلی:-2-03-: هر چی به مامانمان وگوییم برو بخالی بخر نمی رود:-2-36-: ان هفته 16 تا خرید بوهمان گفت بگیر کوفت وکن ما 6 تایش را دلمان سوختید دادیم داداشمان:-2-03-: داداشمان هم یکی را داد به بابامان! خوب شد اخرهای بستنیهامان بود چون بابامان خوشش امده بود نامرد باز وخواست :-2-37-: ما که نمی شد به بابای خانواده ندهیم:-2-10-:اما همه را خوردمان نموده بودیم از قبل عذاب وجدان نداشتیم دیگر:-2-38-: خیلی خوشمزست به جان خودمان نخوردید اگر بخورید خو:-2-36-: بستنی یخی است چون..ما خیلی بستنی یخی دوست داریم...فقط اگر توهش فالوده نداشت دگر نمونه بود یعنی:-2-37-: اما چون یخ لیموییش را دوز دالیم رشته های فالوده را تحمل می کنیم:-2-35-: وخواهیم گروه بستنی فالوده ای میهن بزنیم مهدی جانمان اولین عضوش است چون او هم دوست دارد:-2-35-: همه تان را دعوات میکنیم...خیلی حال ودهد وقتی یک ساعتی بگذاریم همه با هم بستنی خوردمان نماییم:-2-35-: احساس خوبی ودهد انگار داریم دور هم وخوریم:-2-35-:
راستی یکی از استادهامان کلاس های این هفته اش تشکیل نمی شود رفته خارجه، ما کلاس دیگر امروزمان را هم پیچاندیم .به قولی کلا دانشگاه را صلوات دادیم امروز!:-2-37-:
دیگر حرفی نداریم فقط خواستیم ابراز وجود نوماییم:-2-31-: ممممممم.....فوت ناصر خان جان جانمان را هم تسلیت می گوییم..ما استقلالی هستیم قبول..هر ادمی که بمیرد دلمان می گیرد قبول..اما ناصر خان را در مقایسه با خیلی از آدمهای دور و ورش بسیار قبول داشتیم..مرد بود..نه که فکر کنید چون مُرد داریم می گویییم...نه ما خود از این مرده پرستی ها بیزاریم:-2-36-: زنده بود هم می گفتیم..اما راحت شد..روحش شاد... دختر خاله مان کسری پرستار است..می گفت غلغله بود امروز...الوند راکه شنیدیم زدن بستن نمی دانیم... خدا بیامرز نمی گوییم که در اندیشه ی ما وقتی کسی می میرد یعنی خدا او را امرزیده که از دار این زندگانی مرخصش نموده! خدا ما را بیامرزد...

ما بستنی می خواهیم این حرفها را ولش:-2-37-: دلمان برای خودمان می سوزد که این همه خاطره هاتان را نخوانده ایم اخر ماه پوستمان کندست وقتی وخواهیم نود وهشتی باجی بنویسیم:-2-31-: باید دو روز بگذاریم فقط خاطره وخوانیم:-2-33-: مراعات کنید خو:-2-03-: کمتر بنویسید:-2-36-:
مهدی جانمان هم که جوابش امد ما می خواهیم یک حرف بزنیم می ترسیم گاز بگیرد ما را واا!:-2-37-:انقد هی گفت دلداری ندهید نمی دانیم حرفش را نزنید..ما اصلا گیچ شدیم آخرش چه کار وکنیم خو:-2-36-: تازه الان وگوید تبریک هم نگویید:-2-31-: خو ما برویم ومیریم شوما اجازه ودهید؟:-2-33-: جان شوما دوز دالیم تبریک بگوییم کی می خواهد ما را دهوا کند:-2-37-: دوز دالیم دلداری بدهیم الان مثلا چه کار وکنی؟:-2-37-:
ممم...ما فعلا می رویم حالا بعدا کی می آییم نمی دانیم...تازه دیگر هم اسم هیشکدامتان را یاد نمی کنیم! چه معنی دارد:-2-31-: همینجور را براه همه تان را داریم در سایت ، در تاپیکهای مختلف میبینیم دیگر:-2-35-:
خو ما رفتیم..زت زیاد:-2-31-:

بعد نوشت : تولد تمامی دوستان که نمی دانیم و عسل جانمان که می دانیم تبریکات... تولد مامان جان مهدی جانمان تبریکات...کیک تولد هم کوفت مهدی جانمان شود به حق 5 تن!:-2-36-:وقتی ما کیک نمی خوریم چه معنی دارد تو کیک بخوری خو بی تربیت:-2-37-:

M mehrane
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
2 خرداد
هوراااااااااااااااااااااا اااااااااااااا:-2-16-: امروز تولدمه 22 ساله شدم . خودم هم باورم نمیشه جقدر زود گذشت . حتی این یه سال اخر به اندازه چشم به هم زدن . اولین کسی که بهم تبریک گقت دوست پسر دوستم بود:-2-06-: خودم که ندارم . :-2-06-: مثل هر سال که بچه مدرسه ای بودم و امتحان داشتم حالا هم که دانشگاه میام میان ترم دارم . اونم مطبوعات که خدا رحم کرد زیاد سخت نداده بود . در کل امروز خیلی روز خوبیه:-2-16-::-2-16-:دلم می خواست خونه بودم..........

asal_cheshmak
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
دوشنبه دوم خرداد :-2-41-:

سلام به بر و بچ محله ی خاطرات :-2-31-:
ما تمامی خاطراتتان را الان خواندیم ... :-2-37-: ( ای واییییییی یادم رفت تشکر کنم :-2-02-::-2-02-::-2-02-:)
از اونجا که بسیار بسیار وقت شناسم و هیچ کاری رو برای دقیقه ی 90 نمیذارم ، امروز و در دقیقه ی 96 :-2-19-::-2-19-::-2-19-: تصمیم گرفتم تحقیق ورزشم رو انجام بدم و فردا هم که حتما باید برم یونی تحویل بدم ... :-2-27-:
جالبه استاد به من فرمودند چون کلا سر کلاس نمیای یه تحقیق اساسی بنویس که 2 نمره ی حضورت را هم بهت بدم :-2-07-:
خلاصه بنده امروز تمام امیدم به اینترنت بود که خدایی ما را دست خالی برنگردوند ... :-2-20-:
تحقیقمو درست کردم و الان سپردم برادر پای پرینترم وایسته و همشو پرینت بگیره چون ما حوصله نداشتیم :-2-28-:

چون عکس داشت کادر انتهایی خیلی از صفحات نیفتاد و ما به شدت ناراحتیم :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
فصل امتحاناته ، دلم میخواد هر چه سریعتر این روزا بگذره ... :-2-28-:

پ . ن : عسل جون بازم تولدت مبارک :-2-40-:

+Lily
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
ها این پست الان غلط نامه است !
ما در پست قبلیمان به یک آقای محترمی یک حرف بدی زده بودیم ! نگردید که ویرایشش کردیم ! بعد که رفتیم تفکرات کردیم / وجدانمان را قاضی کردیم دیدیم خیلی کار بدی کردیم این حرف را زدیم ! چون اولا از ما بزرگتر است دوما دارد به ما چیز یاد می دهد سوما می خواستیم برویم ازش بپرسیم درباره ی ارشد راهنماییمان کند / یاد چن وقت پیش افتادیم که یکی از بچه ها در پستش یک حرفی زده بود که البته بد بود ! بعد یکی دیگر از بچه ها که واکنش نشان داد من فکر کردم از من ناراحت شده ! بعد که قضیه را برای ما باز کرد دوباره بهش گفتیم منظور اون هم با شما نبوده بعد که تفکرات کردیم دیدیم ای بابا چه حرفی زدیم ! ا
و هم به خودش نگرفته فقط مخالف این توهین بوده حالا من هم حرف بدی زدم که به قول بچه ها از همین تریبون از همه عذرخواهی می کنم

چرا کسی به عسل چشمک نگفت امروز دوم خرداد هست ؟ آنهم روز به این مهمی !
بقیه ی سفر ...
از اون جاده ی وحشتناک که برگشتیم یاسوج رفتیم بازار و من پامو زدم زمین تا برام آش سبزی بخرن :-2-30-: عین بچه ها گرفتمش تو دستم تا خونه :-2-06-:
فرداش از یه جاده ی خیلی خیلی خشنگ رفتیم مارگون ! اینو به همه توصیه می کنم برین ! مخصوصا تو این فصل ! بیش از حد قشنگه !

عکسشو بهدا میزارم ! یه تیم خارجی هم اومده بودن اینا رو دیروزشم تو کوه گل دیده بودیم
بعد خانمه منو دیده یه لبخند گل و گشاد زده به من میگه سلام !:-2-06-: جوری سلام می کرد انگار همین یه کلمه کل زبان فارسیه و اون یاد گرفته !
پدر گرامی فکر کردن 14 سالشونه از درخت رفتن بالا !:-2-37-:
از اونجا هم رفتیم سپیدان و بعد رفتیم شیراز ! تو شیراز یک ساعت ونیم معطل شدیم ! تا از بلوار چمران رد شدیم رفتیم خیابان زند
بیش از حد شلوغ بود ! راهو هم بلد نبودیم دیگه 1 نزدیک بود تصادفم بکنیم !
بعد که رفتیم هتل گیر دادن بریم بیرون ساعت 9.5 زدیم بیرون :-2-31-:
قرار شد من فرداش برم پیش مریمی که شیراز ارشد می خونه ! اون گفت تو بیا ملا صدرا منم که ترسیدم تو شهر غریب گم بشم صب بش زنگ زدم گفتم تو بیا ! ویسادم سر خیابون انوری منتظر تا مریم بیاد ! یه خانمی هم وایساده کنارم ! بعد یهو شنیدم یکی بلند صدا میزنه : مییییییییینا !
یه آقایی تو پراید ، منم دو دل بودم جوابشو بدم یا نه ! ( آخه اسم منم میناس :-2-31-: ) بهد فهمیدم با من نیس! با اون خانمه بود که سرپایی خوابش برده بود صدای شوهرشو نشنیده بود !
خیلی بم متلک انداخته بودن ، یهو یکی دستشو گذاش رو چشمم خواستم فحش بدم بعد خودمو کنترل کردم : مریم ! لوس بازی در نیار !
پیاده رفتیم ! همینجور فک می زدم که یک سری قیافه آشنا دیدم یه ده دقیقه ای فک کردم تا یادم افتاد اینا خانواده ام هستن :-2-31-:
منو به زور از پله برقی بردن ! اخه از پله برقی هم می ترسم ! قبلا گفتم دیگه ، میلاد نور و پله برقی و ...
رفتیم بازار وکیل ! من که داشتم مخ مریمو می خوردم نفهمیدم توش چه خبر بود :-2-31-:
قرار شد من با مریم برم ملا صدرا ! بابام میگه مریم اینو با خودت ببر تا آخر مسافرت ما پیشت باشه که حوصله مونو سر برده :-2-33-:
منم باهاشون قهر کردم :-2-42-: اول رفتیم بانک مریم پول خوابگاهشو واریز کنه ! من تا حالا نرفته بودم بانک که از این فیشا بگیرم :-2-37-:
بعد دوباره نشستیم به حرف زدن ( ما سه سال هم اتاق بودیم خوب / کلی حرف داشتیم بزنیم ) شماره فیش ما 345 بود من دیدم شماره ها رفته تا 347 :-2-37-: ما اصلا حواسمون نبود / تازه نزدیک بود فیشو هم جا بزاریم
رفتیم کتابفروشی من کتاب بگیرم ! خیابون ملاصدرا خیلی شلوغ بود میگه مریم مواظب من باش ! من دستت امانتم ! دیدی که چقدر سفارشمو بهت کردن :-2-37-:
رفتیم خوابگاه مریم اینا ! لپ تاپ :-2-16-: اینترنت :-2-16-: اومدم سایت ولی فقط فرصت کردم جواب پیامو رو بدم
IE مریم مشکل داشت نصب نمیشد ! می گفت با فایرفاکس هم نمی تونه یاهو رو باز کنه ! من که نفهمیدم چیه ! اومدیم تو سایت مشکل مریمو نوشتیم ! من گفتم بچه ها جوابتو میدن ! دیروز رفتم می بینم helpax نوشته تو که فایرفاکس داری از همون استفاده کن
می خواستم بگم این IE میخواد خوب ! بعد گفتم الان میگن به تو چه !
بهد از ظهرشم رفتیم ملاصدرا و پارمونت ، مانتو و کفش خریدیم ! بعد مریم برگشت خوابگاه :-2-30-: دوباره دلم گرفت :-2-30-: ای تو روح این دانشگاه که آدمو وابسته میکنه به یه نفر بعد میگه تموم :-2-30-: مریمی :-2-30-: من عبدو می خوام :-2-30-:

خاله مان آمده خانه مان به مناسبت روز مادر ! هی مانتوهای ما را که شیراز خریدیم می پوشد :-2-33-:
روز مادرو تبریک می گم! اینم کل کل:

انواع روش های خودکشی : مرگ موش ، طناب دار ، قرص خواب ، پرش از بلندی ، رفتن زیر قطار ، اما همه ما زن گرفتن را انتخاب کردیم ، مرگی آرام ، مطمئن ، تضمینی و تدریجی ( اینو برادرمان فرستاد )
زن عشق می کارد و کینه درو می کند / او میزاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی / او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد / او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی / او مادر می شود و همه جا می پرسند : نام پدر ( اینم دوست متاهلم فرستاد )

دارم جبران نبودنمو می کنم :-2-33-:

brain storm
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
سلام...
امروز آخرین روز دبیرستان بود...
امروز آخرین صف عمرمون رو بستیم...
باورش سخته ولی دیگه تموم شد...
امروز از موقعی که اومدم داشتم عکسا و فیلم های سال های قبلمون رو می دیدم...چقدر دلم تنگ شد واسه ی اون موقع ها...
امروز فقط خاطراتمون رو نبش قبر کردم...
از امتحان کنسل کردن هامون گرفته تا دعوا هامون...جشن ها و غم و غصه هامون...
یاد یکی از دوستام که پارسال از بین ما رفت و ما چه آسون یادش رو به خاطره ها سپردیم...
یاد اون روزایی که نون تازه می گرفتیم و بچه ها وسایل صبحونه رو میاوردن مدرسه و با هم صبحونه می خوردیم...
فقط به دنبال بهونه ای برای دور هم بودن می گشتیم...
یاد شیطنت هامون...اذیت هامون....ای کاش تموم نمی شد....
امروز بعد از امتحانمون همه تو حیاط جمع شدیم و همه مدلی عکس انداختیم...
یه عکس توی دروازه انداختیم که از همه خنده دارتر بود...
به ردیف توی دروازه وایستادیم و دستامون گرفتیم به بالای دروازه...می تونین تصور کنین چی می شه دیگه...
دلم می خواست گریه کنم ولی دوستام نزاشتن...گفتن گریه بی گریه... انقد از این مدل خداحافظی بدم میاد...همش می مونه رو دل آدم...
خب امروز فقط به فکر این چهار سالی بودم که مثه برق گذشت...
کاش بیشتر قدر لحظه ها و با هم بودنا رو بدونیم...
خوش باشین دوستان...:-2-40-:

Mina
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر
الان از تولد كوثر جانمان مي آييم..
بچـه مان 30يا30محض هسـتا يعـني....
دوم خـ.ردادي:-2-37-:...
3.30 بود بـا سوسـي قصـد كرديم بـرويم كادو بگيريم و از آنور من بروم يوني و اوشون بـروند خـانه آبجي...
يـهو بـه سرمان زد..مشـورتي كرديم..ديديم امرروز جلـسه آخر نيسـت..گفـتيم كلاس را بپيچانيم كـه پـيچانديم بـه حول و قوه الهي:-2-37-:

رفـتيم يـَك كادويي گـرفتيم كه بـچه تا باز كرد خـوف كرد:-2-06-:

اين از كيكش:
http://s1.picofile.com/file/6702149894/DSC02896.jpg

اينم از كادوش كه من و سوسي گرفته بوديم:

http://s1.picofile.com/file/6702152912/DSC02912.jpg

بقيـه شو فردا كه عكساشو آوردن ميگم..فعلا حوصله ندارم...عكسا برسه مي رسم خدمتتون...

دو روز ديه ميد ترم رياضي و من هنوز لاشم باز نكردم:-2-30-:

بازباران
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
نیومدم خاطره بگم .با اجازه النلزخانم فقط اومدم به هم خاطره هام پ ن بزنم
پ ن به همه مادران وخانمهای محترم این تایپیک.روزتون مبارک
البته همه تواداره میگن .ما خودمون خودمون وداریم تحویل میگیریم وهی داریم بهم تبریک میگیم
خوب اینم عالمیه .که در زن بودن مشترکیم وباید بهش ببالیم .
پ ن به شیرین ترین فرد سایت.من چی میخواستم بگم.آهان تولدت مبارک
پ ن به رویاجون دوستتان داریم
پ ن به ...مارو می بینی وروت ومیکنی اونور. برای مهم نیست ولی چرا؟(این واز خودت بپرس)چون از شخصیتت بدوره
الناز جون موجه امون کن .بخدا مادرهمسایه مون مریض بود
فعلا بایتون باشه

مینا
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
سلام

امروز خاطره خاصی ندارم . بیشترش روزمرگیهای همیشگی بود . فقط نزدیکهای ظهر که خبر فوت حجازی رو شنیدم چون محل کارم به بیمارستان کسری نزدیکه تصمیم گرفتم برم یه سر اونجا .
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که مرگ حقه ولی کاش خدا به همۀ ما مرگ با عزت بده . اصلاً مهم نیست که این آدمو یه سری قبول نداشتند مهم اینه که مردمش دوستش داشتند . این اشکی که من امروز تو چشمای این مردم دیدم فقط از روی عشق بود نه چیز دیگه ای .
خدا عاقبت همۀ ما رو بخیر کنه ...

شب
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
آخ آخ اگه بدونید!سوتی دادم در حد لالیگا!

دوست بابام زنگ زد!منم داشتم یه کامنت خنده دار می خوندم!از طرفی هم خودم یه وقتایی جو گیر می شم و با لحن عربی حرف می زنم!

خلاصه اونم برگشت گفت:

سلام علیکم!

منم با لحن غلظ تر گفتم:و رحمة الله!

ولی به خدا اصلا هم حواسم نبود که بااین لحن حرف نزنم!

دیدم یارو زد تو خط عربی!فکر کردم من بابام هستم چون اسم اخوی و...بود

منم گوشی رو گذاشتم درحالی غش کرده بودم از خنده!

فعلا بای

خانومی
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۰۱ بعد از ظهر
ببخشید من دوباره برگشتم :-2-35-:
سوسن جون جریمش این بود که کمی از خودش خلاقیت به خرج بده و اون عکس دختر /پسره رو برداره از روی لیوان :-2-06-: که زحمتش خیلی بیشتر از خریدنشه

اردو دوز میداری ؟ باشه برات میفرستیم :-2-32-:





الان پست خانومی رو خوندم فکر کنم یه سوتفاهمی شده!!! من ارشد قبول شدم:-2-41-: رتبه ام هم خوب شده! ولی نه اونقدری که خودم فکر می کردم ! به هر حال هر چی خدا بخواد!!

چون نوشته بودن نمی خواد از صبح تا شب کتاب بگیرید دستتون و اینا احساس کردم خطاب به من بود! ولی وقتی دو ماه بیشتر وقت نداری که 19 تا کتاب حداقل 400 صفحه ای بخونی مجبوری صبح تا شب کتاب دستت باشه! به هر حال شرایط و ادما متفاوتن!

بعدا نوشت:
بچه ها اینم نگفتم که بهم تبریک بگین! چون اونی نیس که خودم می خوام و راضی باشم! فقط یه حس بدی بود همین!


ای بابا مهدیه جان شما چرا ؟

من اخه میترسم دیگه حرف بزنم
کی گفته منظور من شما بودی ؟ دیدم همه جا تب و تاب ارشده گفتم یه چی بگم محیط عوض بشه
من خودم از جمله کسانی بودم که از صب تا شب کتاب روی پام بود از خوشی هام زدم فکر میکردم چون لیسانس دانشگاه ملی هستم فوقمم باید ملی باشه ولی هر کاری کردم نشد یه سال تموم مهمونی نرفتم شادی نکردم همش درس و درس ،البته بدون تمرکز و مجاز هم شدم اما رتبه خوبی نیاوردم و قبول نشدم
بعدش گفتم چرا منی که سر کار هم هستم اینقدر به خودم سخت بگیرم ده روز مرخصی گرفتم نشستم خوندم بعدشم اینقدر نا امید بودم که نرفتم نگا کنم قبول شدم یا نه !تا اینکه مسج برام اومد (پیام نور قبول شدم)

من اصلا منظورم شما نبودی
بد برداشت کردی فدات شم
منظوزم این بود که دانشگاههای دیگه هم هست و بچه ها نباید نا امید بشن

عذر میخوام ببخشید انشا الله که همیشه موفق باشی عزیزم


*آخه شما به شلوار کُردی مردم چیکار دارین ؟:-2-06-:
لا اله الا الله :-2-28-:
*راستی امروز برای اولین بار صدای خنده انی رو شنیدم و خوشحالم که خدا بهشون صبر میده و دوباره میتونن گاهی لبخند بزنن :-2-40-:

*بهار جون مخلصیم :-2-32-:

roya jo0on
۲ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
سیلاااام به تمام خاطره بازای 98 یی:-2-25-::-2-25-:
منم امروز خاطره ای نداشتم ... مشقامو خوب نوشتم:-2-06-:
رفتم کلاسو .. . در به در دنبال جزوه گیر اوردنم این روزا:-2-39-:
استادمونم یه روحیه ی مشتی داد به بچه ها امروز:-2-35-: گفت : فک کنم 2 نفر از توو این کلاس از دست من جوون سالم به در کنن:-2-28-: ( یعنی هممون آخر ترم فرتیم):-2-28-:
بهدشم رفتیم بستنی موشکی میل کردیم ... که از دلم دریارم ... آخه از حرف استادمون یکم دلم ناناحن شد:-2-35-:
هــــــــــی روزگار:-2-15-:
مرگ حقه ... میدونم ...
مرگ بره همه هست .. میدونم ...
مرگ آخر دنیا نیست ... میدونم ...
مرگ زندگیه دوبارست ... میدونم ...
خدا صبرشو میده ... میدونم ...
جالبه که میدونم این چیزا رو ولی بازم انگار نمیدونم:-2-41-:
روحش شاد ... :-2-18-:
به مامی گفتم : الان تنها چیزی که دوست دارم اینه که ، یه بلیط طیاره بهم بدن برم تهران ... توو مراسم تدفین اسطورم شرکت کنم :-2-41-:
مامی گفت : کاش میتونستم خوشحالت کنم ! :-2-14-:
گفتم : خیلی ماهی بخدا !:-2-14-:
گفت: جو دادم ... زیاد جدی نگیر !:-2-28-:
بریم سراغ پ . ن جووووووووووووووونم:-2-06-:
پ . ن بازبارن : ما بند کفشتیم همشیره:-2-24-:
پ . ن بهی جوون: بستنی موشکی میهن سلاام مخصوص بهت رسوند:-2-06-:
پ . ن کلآ : مخلصیــــــــــــــم:-2-40-:
بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

mahsan
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
سلام به شب زنده داران و بعدا خان های نود و هشتیا :-2-38-:

امروزم روزی بود برای خودش :-2-41-:

تو دفتر بودم , نمیدونم چرا به سرم زد بیام سایت :-2-18-: کلا تو محل کارم زیاد آن نمیشم , سایت جاذبیت خاصی داره , یهو میام سایت جو گیر میشم دیگه رئیس مئیسم حالیم نمیشه :-2-35-:

یه بار غرق در یه تایپیک بودم , رئیسم دو بار صدام زد برگشتم گفتم ها ؟ :-2-22-::-9-:

ولی امروز سرم خلوت بود هوس سایت به سرم زد و اومدم سایت که کاش نمیومدم :-2-15-: تا اومدم سایت اولین چیزی که دیدم خبر ناصر حجازی بود :-2-39-: یکم امید داشتم که شاید شایعه باشه ولی نبود :-2-15-: اینقدر حالم گرفته شد که به جز دادن یه پیام کاری نتونستم بکنم و بیخیال سایت شدم و رفتم پی کارم :-2-41-:

بعد ازظهر خونه پسرخاله جان دعوت بودیم :-2-28-: پسرخاله جان تازه رفته خونه خودش ( تازه عروس , دوماد بیدن :-2-16-:)

خونه رو چیده بودن قرار بود بریم فضولی :-2-26-: برای همون شغل دوم رو پیچوندم و رفتم خونه :-2-32-:

به محض رسیدن به خونه با قیافه سرخ و باد کرده مامی روبرو شدم :-2-39-: میدونستم به خاطر ناصر خان این شکلی شده ولی چون نمیدونستم چه جوری باید سر بحث رو باز کنم گفتم چی شده ؟ :-2-35-:

اونم شروع کرد به گریه کردن و از ناصر خان گفتن :-2-15-: چقد بده این جور مواقع , واقعا نمیدونستم چی باید بگم و چه جوری مامی رو دلداری بدم :-2-15-: ناهار که کلهم کوفتمان شد :-2-15-:

وضع تا بعدازظهرم به همین منوال بود , هر کار می کردم مامی بیخیال نمیشد و هر چند لحظه می زد زیر گریه , منم مونده بودم چی بگم :-2-41-:

داشتیم می رفتیم خونه پسرخاله جان که دیدیم دوباره مامی داره از خاطرات جونویش و اون زمانی که ناصرخان دروازه بان بوده تعریف می کنه :-2-41-: منم گفتم یه چیزی بگم بلکه مامی ذهنش منحرف بشه , گفتم مامی این خاطراتی که تعریف موکونی رو یادم نمیاد ولی اون بازی که ناصرخان مربی اس اس بود و پرسپولیس 3 تا بهش زد رو خوب یادم میاد :mrgreen::-2-26-:

تا اینو گفتم مامی قاط زد و گفت من اینو یادم نمیاد لنگی :-2-43-::-2-28-: ما هم دیدیم بهله زدیم وسط خال :-2-32-:گفتیم مشکل از پیری بید کیسه کش :-2-43-: پیرشدی حافظت نم کشیده :-2-26-:

و اینگونه شد که بحث زیبا و خواستنی و منحرف کننده لنگ و کیسه تا منزل پسرخاله جان ادامه داشت :-2-08-:

خونه پسرخاله جان بسی زیبا بود , خانم پسرخاله جان تا نشستیم گفت چه زیبا شدی امروز :-2-20-: و ما هم کلی ذوق مرگ شدیم :-2-05-:

جای دوستان خالی کلی خوش گذشت :-2-11-: فقط حیف که ما خیلی صاف و ساده و اسپرت رفتیم , ما هم دوست داشتیم از اون شلوارای زن داداش عروس خاله جان بپوشیم :-2-41-:آخه یه شلوار لی ساده و تی شرت اسپرت هم شد لباس مهمانی :-2-28-:آخه چرا ما گاهی اینقدر ضایع می رویم مهمانی :-2-28-:

در مسیر بازگشت به مامی گفتیم شما برای فردا چه کادویی دوست داری ؟ :-2-27-::-2-02-:

مامی گفت ما چیزی لازم نداریم , شما فرزند صالح باش ما توقع دیگه نداریم :-2-17-:

ما هم گفتیم صالح بودن رو که هستیم :-5-:ولی خواهشا توقع داشته باشید, چون ما هم به مناسبت های مختلف از شما توقع داریم , پس ما رو با این بی توقعیتان در معذوریت اخلاقی قرار ندهید :-2-28-::-2-37-:

خیلی سعی کردم مامی رو بخوابونم تا 90 نبینه ولی نخوابید و الانم سردرد شده و خوابش نمی بره :-2-: تصاویر واقعا دردناک بود :-2-03-: واقعا چی میشه گفت ؟ ؟ هیچی !!!

پ.ن : تبریک به همه مادرا و خانم ها و دختر خانم های عزیز نود و هشتیا :-53-:

روح ناصر حجازی شاد و یادش گرامی !!!!

شب خوش !!

فراموش شده نوشت :-2-28-:: عسل عزیز تولدت مبارک :-2-40-:

پروانه!
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ قبل از ظهر
سلام :-2-40-:

این روزا از اون روزای دور تنده

فرصتی برای نفس کشیدن هم ندارم :-2-15-:

امشب برای مامی جشن گرفته بودیم :-2-04-:همه هدیشون رو دادن به غیر از من:-2-35-:

تا فرصتی پیدا کردم که سر کامپی بشینم ننه جان صدام کرد. گفت بیا برات قصه بگم:-2-28-:قصه خیلی خوبه،صحبته یه طرفه اس دیگه.نیازی نیست من بگردم دنبال حرف:-2-37-:قصه اشو گفت.ولی هر کاری کردم نتونستم تمرکز کنم و بفهمم چی میگه:-2-02-:هی فکرم پر می کشید به سمت فردا که روز زنه:-2-16-:یه کمی بگی نگی وجدان درد گرفتم:-2-14-:آخرش پرسید خوشت اومد؟منم گفتم بله و حالا قول داده فردا شب هم برام قصه بگه... فردا شب ان شاالله با دقت میشینم پای صحبتاش :-2-41-:

خیلی ذوق دارم:-2-16-:شاید هم به خودم تلقین می کنم که ذوق دارم :-2-39-:

*عسل بانو جان تولدت مبارک :-2-40-:

*خردادیا تولدتون مبارک:-2-40-:

*روز زن رو به همۀ مادرا و خانمهای ایران زمین تبریک میگم:-2-40-:ایشالا سال خوبی داشته باشید:-2-06-:

*این اس ام اس رو هم دوستی فرستاده: :-2-35-:

مرد آمد و دردی به دل آدم شد

از روز ازل قسمت زنها غم شد

در دفتر خاطرات حوا خواندم

جانم به لبم رسید تا آدم شد

روز زن را به همه زجرکشان عالم هستی که جان و روح خود را برای تعلیم موجودات ناشناخته ای به نام مرد نثار می کنند تبریک می گویم :-2-40-::-2-06-::-2-35-:

*10 صفحه ای از خاطرات مونده و نخوندم،در اولین فرصت می خونم :-2-32-:

*چند روز دیگه تولد یکی از دوستانه و قصد خرید رمان دارم،بسی خوشحال میشم اگر رمان قشنگ معرفی کنید :-2-37-:

خودم گیلدا یا انتهای سادگی مد نظرمه

*نمی دونم شرا تشکرام میپره:-2-30-: آخه یعنی چی؟:-2-33-:واسه شما هم میپره؟:-2-18-:


بعداًنوشت ها:


* طی عملیاتی قهرمانانه تا این ساعت از شب بیدار بودم و تمامی خاطرات تلنبار شده خونده نشده رو خوندم :-43-::-37-:

* خانم سوسن خوشبختانه اسمم رو درست گفتید،تبریک :-53-::-37-:احتمالاً من هم اسمتون رو درست گفتم :-37-:

با این موجود چهارپا خصومت آبا اجدادی داریم،جراتمان نمی شود با مگس کش بکشیمش چه برسد با دست:-13-::-37-:

سوسکای محل ما 4-5 سانتی ان :-2-27-::-37-:

* خب عسل بانو جان ما همون اول که خاطرتون رو خوندیم،متوجه مزاح شما شدیم:-2-06-:توضیح جوک بود؟:-37-:

* زهرا جان و لی لی جان اینهمه تبعیض؟اینهمه...............؟ما هم دل داشتیم و هم چشم برای دیدن :-37-:

*میس مینی پیارسال خوش اومدی به سایت :-2-40-:

*وای شبنمییییییییییییییی :-2-20-:جوجوتون چه نازه و چه اخمی:-2-06-:راستش رو بگو چی کارش کردین که اینطوری اخمیده بچه؟:-2-35-::-2-22-:

*ساعت چنده؟03:08:-37-:ساعت 5:30 باید بیدار شم:-2-28-:

شب و صبحتون به خیر:-37-:

+Lily
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۷ قبل از ظهر
مادر نشده ام ولی تصمیم هم ندارم بشوم ...
چرا می گویند سخت ترین کار دنیا را کارگر معدن دارد ؟
سخت ترین کار دنیا را مادر من دارد
ظاهرت از سنگ باشد و دلت از شیشه
بشکنی در خودت و اینقدر سنگ و سخت باشی که هیچکس صدایش را نشنود ...
من هیچوقت به مادرم روزش را تبریک نگفته ام
هیچوقت برایش هدیه ای نگرفتم
و امروز با صدای گریه اش از خواب بیدار شدم
من هم گریه کردم
ولی همدیگر را که دیدیم به روی خودمان نیاوردیم ...
کاش اونی که اون بالا هس به فکر مامانم بود
فقط کاش ...

sue.sun
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
* خانم سوسن خوشبختانه اسمم رو درست گفتید،تبریک :-53-::-37-:احتمالاً من هم اسمتون رو درست گفتم :-37-:

با این موجود چهارپا خصومت آبا اجدادی داریم،جراتمان نمی شود با مگس کش بکشیمش چه برسد با دست:-13-::-37-:

سوسکای محل ما 4-5 سانتی ان :-2-27-::-37-:





خدا رو شکر که درست گفتم بله شما هم درست گفتی:-2-40-:
واووووووووو چه سوسک های پدر مادر داری هستند این سوسکای محله ی شما:-2-31-:
عزیزم میخوای بیا یه دوره آموزش غلبه بر ترس خود نسبت به حشرات موذی رو برات بذارم تا خصومتت از بین بره :-2-27-: بابت حق الزحمه هم اون امتیازات رو تقدیم کنی کافیه :-2-27-:

خانومی:-2-35-: شما که شماره ی ما را ندارید چطور میخواهید برای ما اس اردو بفرستید؟:-2-35-:


****************
خوب خاطره خودمان
دیروز وقتی خبر فوت ناصر حجازی رو شنیدم خیلی دلم گرفت نشستم و براش گریه کردم با اینکه فوتبال نگاه نمیکنم ولی از این ناصر حجازی خوشم میومد مرد بزرگی بود خدا رحمتش کنه و روحش شاد:-2-39-:

امروز از زیر کار در رفتم میخوام به خودم کمی استراحت بدم آخه امروز مثلاً روزمونه
صبح هم کمی دیر اومدم سر کار ( خواب نموندم رفته بودم بانک:-119-:) بعدش هم اومدم دیدم مسئول شماره سومم نیستش و منم از فرصت استفاده کردم و یه تماس با دوست نود هشتیم گرفتم و نشستیم حرف زدیم و کمی هم غیبت کردیم و بعدش الان اومدم ببینم اینجا چه خبره
امروز عصر هم میخوام برم برای خودم و مامان همسری کادوی روز زن و مادر بگیرم :-2-40-: کماکان هنوز نمیدونم چی بگیرم:-2-28-:

هی یادش بخیر یاد قدیما افتادم که میرفتم برای مامانم کادوی روز مادر میخریدم
یادمه بچه بودم کلاس دوم دبستان ، پول تو جیبیهامو جمع کرده بودم برای روز مادر
رفتم خرازی سر کوچمون و برای مامانم 6 جفت جوراب خریدم دو تا دو تا کادو کردم و از طرف خودمو خواهرمو داداشم ( آخه اونا پول تو جیبیهاشون رو هله هوله میخوردن) دادم به مامانم :-2-39-::-2-39-:

Star_69
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۳ قبل از ظهر
سلام خاطره دارم در حد لالیگا :-2-06-:

دیروز که اومدم سایت داشتم با ذوق فکر میکردم چقدر سرم خلوته که تاپیک فوت ناصر حجازی زده شد هم غمگین شدم هم پوستم کنده شد تا به قول مهسان از بحث لنگ و کیسه دور نگهش دارم :-2-30-:
بعد دیگه تا شب کار کردیم در حد حمار!:-2-06-:
بعد فاطیما زنگید و ذوق مرگ شدم و حرفیدیم.تازه داشت حرفامون گل مینداخت که خواهرم اینا اومدن و سرو صدا شد و فاطیما بهش حس مزاحمت دست داد و خداحافظی کرد:-2-15-:دوز داشتم بیشتر حرف بزنیم خو:-2-15-:
بعد داشتم تو سایت ولگردی میکردم برای خودم که یک دفعه گوشیم هنگید(من با گوشی میام سایت مثل مینا) خلاصه گوشی هنگید خاموش کردم دوباره روشن کنم دیگه روشن نشد:-2-30-:دکمه اش گویا خراب شده حالا ظهر می برمش پیش دکتر گوشی:-2-31-:

خلاصه ما داشتیم با آه و زاری با گوشیمان ور میرفتیم که زن داداش جانمان که رفته بود دنبال شوورش برگشت و دید و دلش سوزید و یکی از گوشیهایش را وعده داد به ما.
تا ساعت 10 منت امید رو کشیدم که بره برام بیاره:-2-43-:آورد و ذوق مرگ شدم وصلش کردم به کامپی ارور داد هنوزم که هنوزه نتونستم درستش کنم در نتیجه با دایل آپ هستم خدمتتون:-2-31-:

جشن روز مادر:-2-31-:
ما دیشب کادوهای مامی رو دادیم در اصل یه کادو بود امسال.گفتیم با هم خرید کنیم و در نتیجه فکر طلا زد به سرمان که حماقتی بود در نوع خودش بی نظیر!یه آویز برای مامان خریدیم و با گل و شیرینی و اینا خداروشکر ددی خونه نبود.یکم حسودی میکنه بچه مون.برای همین ما هیچ وقت جلوی ددی کادو مامان رو بهش نمی دیم خلاصه ددی نبود و ما جشنمون رو گرفتیم و کادو دادیم و اینا بعد زنگیدم ددی کوشی پس؟گفت تو راهم میام الان.1 ساعت از تماسمون گذشت ددی پیدا نشد دوباره زنگیدم جواب نداد 20 دقیقه بعد دوباره زنگیدم گفت الان میرسم تعریف موکونم چی شد.
خلاصه بالاخره ددی رسید با این توصیف که توی راه تصادف کرده و یکی از پشت زده به ماشینش و ددی هم زد به پشت ماشین جلویی.ماشین جلویی رفته ماشین پشتی هم در رفته.خلاصه که ماشین ناز ددیم داغون شد.
دیگه کلی سعی کردیم به ددی دلداری بدیم و بعد دسته جمعی قهوه ی تلخ دیدیم(تفریح سالم به این میگن):-2-06-:
بعد از بیرون کردن مهمونها رفتیم برای استراحت:-2-16-:

در خواب شیرین بودم که یک دفعه دیدم یکی زنگ خونه رو زد ددی هول کرد مامی پرید ما سکته کردیم.یکی هم تو کوچه داد میزد منم فقط میشنیدم مامانم میگفت نه مال ما نیست بعد یکی داد میزد خانم...آب بدید....باز مامان میگفت نه مال ما نیست:-2-06-:
قضیه از این قرار بود که ماشین همسایه کناری آتیش میگیره.بیچاره اول صبح(5:30) ماشینش رو روشن میکنه دخترش رو ببره دانشگاه که یک دفعه آتیش میگیره اونم تو در ما ماشین رو پارک میکنه و زنگ میزنه که آب بگیره برای خاموش کردن ماشین مامان ما هم هول کرده بود هی میگفت نه مال ما نیست:-2-06-:خلاصه ددی پا برهنه دوید تو حیاط و شیلنگ آب رو از زیر در داد بیرون(در حیاط ما شبا قفله)رضا هم دوید در رو باز کرد حالا در این بین هنوز مامان داره داد میزنه مال ما نیست:-2-06-: من رفتم مقنعه سرم کردم وایسادم پشت شیشه دارم حیاط رو نگاه میکنم فاطمه مانتو پوشیده روی لباس خوابش داره از آیفون کوچه رو نگاه میکنه:-2-06-:یعنی آخر سوتی بود کارامون:-2-06-:
خلاصه موفق میشن و ماشین رو خاموش میکنن.رضا که اومد تو پرسیدم خاموش شد؟میگه آره یه همسایه ی دیگه هم اومده بود کمک کارش خیلی باحال بود کپسول ضد حریق آورده بود اما جای اینکه بگیره جلوی ماشین توی هوا میزد کل کوچه رو مه گرفته بود:-2-06-::-2-06-:

نتیجه گیری من و فاطمه:آرامش در این طور مواقع بهترین کاره...مردا آرامش بیشتری نسبت به زنها دارن...من و فاطمه کلا یه تختمون کمه مثل فرش پاتریس:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

همین:mrgreen:


بعدا نوشت:-2-16-:
پ.ن:مهسا دیر اقدام کردی برای دیدن عکس برش داشتم :-2-42-:
پ.ن:واقعا مینا راست میگی تخصیر خودمونه :-2-30-:

Mina
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۵ قبل از ظهر
صـبح تـو خواب بودم كه بابا تي وي رو روشن كرد..البته خواب و بيدار بودم..قرار بوديكي رو واسه يه ساعت مشخصي بيدار كنم...
واسه همين از 8صـبح خواب و بيدار بودم..
بابا كه تي وي رو روشن كرد...طبق معمول:-2-31-:اخبار:-2-36-:
يهو شنيديم كه در فلان جا تگرگ هايي بـه اندازه تخم مرغ باريده است:-2-37-:...و ما در عجب مانديم كه چرا ما چشممان به جمالشان روشن نشده است:-2-28-:
نـگو اين حوادث در خارج از شهر اتفاق افتاده است و ما براي ِهمين بي خبر مانده ايم...

وقـتي داشـتيم مي رفتيم تولد ِجوجويمان... در كوچه اوشون يـك عدد مـنظره جالبـي هست كـه يـك عدد شآخه روي ِسيم بـرق خشـكيده ست..
ببينيد:
http://s1.picofile.com/file/6704255530/Copy_of_DSC02893.jpg

آن سـياهي درون ِعكسو گـوشه سـمت ِراست پآيين را كه ميبيـنيد..همـان ابراي ِسياه ِپليدي هسـتند كه اين تگـرگها را بـر سرمان باريدندوندند:-2-06-:

بـعد ِبيدار شدن از خواب...يَـك ماچ ِآبدار ازلپ ِمامانمان گرفتيم و روزش را هـم تبـريك گفتيم:-2-32-:

خـود شـيفتگـيمان گل كرده است و از وقـتي پاي ِنتـيم بـه تاپيكاهاي ِ خودمان در بـخش ِ مورد علاقه مان را از اول داريم نظـاره ميكـنيم..
رسـيديم بـه تاپيك ِرمان گـيسو..هـركي نخـوانده است بـخواند...جالب است و رمانـش:

http://www.forum.98ia.com/t10736.html

(من با گوشی میام سایت مثل مینا)زهرا از بـس اين طرف و آن طرف تعريفشو كرديم كـه ايرانسل نـامرد زد پوليش كرد:-119-::-2-06-:

عیدی
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر
هی وای مینا زهرا نگین از اینترنت میزنم ایرانسل رو شل و پل میکنم..:-2-36-::-2-09-::-2-01-:
جی پی ار اس سرعت در حد مورچه ما هم خر شدیم وایمکس گرفتیم..:-2-41-:
روزی 300 تا الکی کم میکنه!!!!!!!!!:-2-15-:
ما هیچ کاری نمیکنیم اون زرت زرت کم میکنه استفاده کنیم چه شود..:-2-31-:
بچه ها دعا یادتون نره:-2-30-:
راستی دیشب کادوی مامانمونم دادیم سه تایی:-2-40-:
روزتون مبارک:-2-40-:

شبنم
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
صبح سه شنبه 3 خرداد. روز ولادت بی بی دو عالم و روز فتح خرمشهر :-2-41-:

دیروز خونه که رفتم مهمون داشتیم. به مناسبت روز مادر . بعد رفتنشون شبکه 3 داشت یه برنامه در مورد ناصر حجازی میداد . کلی گریه کردم خیلی غمناک بود. :-2-30-: برای اولین بار تو نظرسنجی نود شرکت کردم. شاید خنده داره من این آدم رو اصلا نمی شناختم ولی دیشب از ته دل براش غمگین بودم و اشک می ریختم. ماها عادت داریم به مرده پرستی. هر چند عادت بدی هم نیست ! اصلا حواسم نبود که آرایشم رو پاک نکردم. دراز کشیده بودم پای سیستم زل زده بودم به تلویزیون نگو تو صورتم چند تا رد سیاه راه افتاده زیر چشمم. مامانم اومده میگه لیلا چی شده چرا گریه میکنی؟ ( من چه میدونستم صورتم انقدر ضایع اس ) گفتم گریه نمیکنم شما هم گیر میدیا. گفت جون مامان واسه چی گریه کردی. یه غری زدم پا شدم برم دستشویی که مثلا جلو چشمش نباشم از دیدن قیافه خودم تو آینه خنده ام گرفت انقدر زشت شده بودم :-2-28-: خدا بیامرزدش و روحش رو قرین رحمت کنه. به خانواده اش صبر بده خیلی سخته :-2-39-:

همه اونایی که تو این جمع مادرشون رو از دست دادن هم روحشون شاد. براشون از همین جا فاتحه می خونیم. :-2-40-:

خدا پدر و مادر بقیه رو براشون حفظ کنه و بهشون سلامتی و طول عمر بده :-2-40-:

دیشب چند نفر تو انجمن به من روز مادر رو تبریک گفتن که تو هم یه جورایی مامان بچه هایی کلی از خودمان ذوق کردیم :-2-35-:

برا من روز دلتنگیه امروز ایشالا واسه شماها شاد باشه :-2-16-:

ما رفتیم پی کارمان :-2-38-:

lucy
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر
به نام خدا

سلام

امروز خاطره زیاده یه عالمه چیز میخوام واستون تعریف کنم ولی الان وقت ندارم بعد میام میگم فقط اومدم اینجا تا به همه روز زن ومادر وتبریک بگم مخصوصا بچه های این تایپیک روزتون مبارک :-2-40-:

پ.ن مرسی شبنمی خیلی حال داد وقتی دیشب دیدم بازم ممنون به خاطر تبریکت :-2-40-:

پ.ن نیلو روزی دودفعه میرم مطلب وبلاگت رو میخونم مرسی عزیزم عالی بود :-2-40-:بیا خاطره تعریف کن جیجر :-2-41-:

پ.ن تبریک به همه مادران بازم :-2-40-:

روز همگی خوش

فرودو
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
امروز روز فوق العاده ای بود و فکر کنم باشه چون صبح ساعت 6 با چک و لقد:-119-: مادر جان مهربان بیدار شدم تا مثلا برم کلاس ولی بعد یه ساعت چک وچونه کردن قبول کرد که من اصلا امروز کلاس ندارم
هنوز دو دقیقه از رفتن مامان نگذشته بود که دوستم کاوه زنگ زد تازه داشت خواب می برد گوشی رو ور داشتم که گفت کجایی پسر دانشگاه نمیای مگه دیگه گریه ام:-2-30-: گرفته بود گفتم نه! اگه بذاری می خوام بخوابم. گفت مطمئنی گفتم آره بابا کلاس ندارم امروز اونم گوشی رو قطع کرد و ما هم گرفتیم خوابیدیم:-2-07-:ساعت ده از خواب بیدار شدم نمی دونم چرا یه دفعه به دلم شک افتاد نکنه واقعا کلاس داشتم و خودم خبر نداشتم اینا که همین طور الکی یه چیزی نمی گفتن رفتم سر برنامه ام که دیدم ای داد بی داد امروز میان ترم معادلات داشتم یه دل سیر گریه کردم :-2-34-:که ای کاش بیدار می شدم و می رفتم شاید یه تقلبی چیزی میزدم لااقل از 5 نمره یک می شدم :-2-19-:ولی در کل فکر کنم امروز باید فوق العاده باشه:-2-20-:

nemesis
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

من الان اعصابم خورده در حد تیم ملی :-2-36-: نمی دونم چرا یه یه هفته ای میشه که همه اش بد شانسی میارم یعنی هیچ کاریم جور در نمیاد. الانم از حرصم اومدم سایت تا یه کم سرم گرم بشه :-2-15-:
چند تا مطلب جا مونده از چند روز پیش دارم اونا رو می گم : :-2-08-::-2-08-:

آهان، اونروز میگفتم یه عکس خوشگل از یونی گرفتم گوشیم وصل نشد بذارم الان درست شد. ( الان با خودتون می گین چقدر عکس از یونی میذارم من!!! آخه این روزا که بارون میاد درختا هم رنگ برگاشون به قول داداشم سبز جوونه آدم خوشش میاد)

http://www.up.98ia.com/images/exagkz3gk9ym9feq0uqw.jpg

پریروز بود رفتم آزمون واسه مشهد یادتونه که؟ دعا کردین قبول شم ؟ :-2-28-::-2-28-: ، خوب دانشگاه یه سالن آزمون داره که آزمونهای ارشد و دکترا و ... ( به جز امتحانای روتین) اونجا برگزار میشه. حالا ببینین تابلوی سالن به اون بزرگی رو تو دانشگاه به اون بزرگی :

http://www.up.98ia.com/images/db78lnludxby1mm0fd.jpg
:-2-22-: :-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-: توری شده بیچاره

دیگه هیچی دیگه، خاطره خاصی نیست فقط:

منم روز زن رو به همه خانومای 98ای بخصوص خانومای این تاپیک تبریک می گم. دختر خانوما انشاا... سال دیگه برا شما هم روز زن باشه آقاتون براتون کادو بگیره :-118-:
پ . ن 1 : شبنم ای مادر بچه های سایت، روزت مبارک :-118-: :-2-27-:
پ . ن 2 : پ.ن:مهسا دیر اقدام کردی برای دیدن عکس برش داشتم :-2-42-:من عکس و دیدم آجی، اون که ندیده پروانه مونه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:


روز همگی خوش :-118-:

عشق یعنی مادر
صبر یعنی زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هر چه هستی، عشق یا صبر، مهر یا نور، روزت مبارک :-2-40-:

پدیده
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
سلام میکنیم!:-2-40-:
صبح نزدیک بود از سرویسمان جا بمانیم...صبح رفتیم به این پهلو چرخش به آن پهلو...گفتیم چه جالب،هوا روشنه من هنوز خوابیدم:-2-22-:
ولی بلند که شدیم دیدیم ساعت 6 و ربع است و فقط 5 دیقه وقت داریم...حتی صورتمان را هم نشستیم!:-2-30-:
وارد مدرسه که شدیم هیچ کس نبود،منم خو خوابم میومد،خوابیدم.:-2-35-:اما بعد یخ زدم داشتم با کتاب جغرافی خودم را گرم مینمودم:-2-43-:
بعد دوستان اومدن.وقتی شقایق جان جاری آمد،همدیگرو بغل کردیم و کمی اشک راه انداختیم.:-2-34-:
بعد آن یکی آمد،ما هم ناراحت گریه کردیم.(البته من مثل اونا عر نمیزدم....عادت ندارم،فقط اشک ریختم)
سر جلسه امتحان هم که یک سوال را نمیدانستیم....هر چیم زنگ زدیم به امداد غیبی،نرسید که نرسید!:-2-36-:آخر سر از خودمان نوشتیم!:-2-15-:
موقع برگشت به ناظمان بیشعورمان تبریک گفتیم روز زن را....خندیدن و گفتن:ایشالا نصیب توئم بشه!:-118-:
من تشکر کردم...اما بعد هنگ کردم:-2-19-::-2-17-:مگه سفر حج عمره س؟!:-2-17-::-2-19-:
تو راهم کله م خورد به آرنج یه آقاهه خیلی درد گرفت،همه خانوما بهم خندیدن....احساسات ندارن دیه:-2-42-:
به مادر گرام هم یادم رفت تبریک عرض کنم...ولی مورد نداره،پدر گرام خودش به اندازه منم عرض میکنه:-2-02-:
حالا گشنه ئمان است....اما کو غذا؟؟اگه میخواین ناهار بخورین،یا ناهار دارین....قدرشو بدونین.:-2-34-:
روز زنان و مادران بسیار گرانقدر مبارک...صد سال به این سال ها!:-2-04-:
شاید برگشتیم...اگر نه...لاو یو:-2-14-:

خانومی
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

3 خرداد 90

سلاملکم :-2-41-:

تقدیم به بانوی دو عالم :


زندگی یعنی همین لبخند تو
عشق یعنی یک نفر مانند تو
مرحبا بر عشق ،تفسیرش تویی
آفرین بر آسمان ،ماهش تویی

دیروز هیچی نخوندم :-2-43-: داشتیم واسه مامی تدارک میدیدیم
هر کاری که میذارم دقیقه نود و بی خیالش هستم همیشه بهتر میشه :-2-06-: خداییش امسال عین خیالم نبود ها ولی خیلی خوب بود همه چیز درست از اب در اومد الان به این نتیجه پی بردم که خدا واسه ادم بیکار از اون بالا نون ریزه میکنه یعنی چی :-2-06-:
فروشنده پسرکی بود با چشمهای سبز و زبونی داشت هفت متر :-2-37-: همش هم داشت منو نیگا میکرد :-2-06-:بابام عصبانی شد گفت میخوای بریم یه جای دیگه :-2-43-:گفت نه تو رو خدا ا زهمینجا بخریم بریم دیگه با این ترافیک خداییش حوصله نداشتم :-2-35-:پسرک ها ی چشم رنگی دوز نداریم :-2-28-:

خلاصه امروز هم که از ساعت 8 صبج گزارش رادیویی داشتیم و بعدشم که باید گزارش ماهانه رو اماده میکردم همین الان تموم شد :-2-34-:یعنی بیش از سه ساعت وقتم رو گرفت .صبح فقط تونستم تند تند گزارشات بخش رو رسیدگی کنم و بعدشم رفتم سراغ تاپیک مرجع که به پیشنهاد بچه ها دارم درستش میکنم دیدینش ؟
اینهاش :

http://www.forum.98ia.com/t213117.html

صرفا جهت اطلاع بید :-2-35-:

اقا ما نمیدونیم با این مشکلمون چه کنیم ؟:-2-15-:دیوانه شده ایم :-2-28-: خدایا هر چی خودت صلاح میدونی :-2-41-:

*شبنم بانو روز مادر مبارک :-2-06-:پس شما هم باید روز کودک رو به کاربران نود و هشتی تبریک بگویی جیجه :-2-41-:


سبدی هست در اندیشه من
که پر از گل بدهم هدیه به تو
غافل از انکه تو خود ناب تری
یک جهان گل بخورد غبطه به تو

روز زن و روز مادر بر همه مبارک :-2-40-:





ارادتمند ،خانومی

elnaz 90
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
سه شنبه ساعت 13.25 ظهر
امروز اعصابم خورده اون دو راهیه که گیر کرده بودم توشا هنوز گیرم امروز مامانمم بهم گیر داد سر همون موضوع گریم گرفت شدیدا" به یه نفر احتیاج دارم که درد و دل کنم و راهنماییم کنه
خیلی بده که آدم ندونه راه درست کدومه و یه عده ام یکسره روش فشار بیارن دلم می خواد تصمیم گیریمو بندازم گردنه یکی دیگه،دلشوره دارم حالت تهوع گرفتم سرم درد می کنه اصلا" همه چی مزخرفه
اصلا" دوست ندارم خاطره دپرسی بنویسم اما حرف دیگه ای ندارم که بزنم یه اتفاق خوب و خنده دارم نمیفته بیام بتعریفم
راستی روز مادرو به همه ی مادرای سایت تبریک می گم:-2-40-:
فعلا"

raha6956
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
به نام خدا
3 خرداد
اول روز مادر و زن به همه ی مادران و بانوان نود و هشتی تبریک میگم:-2-40-:
تازه از جلسه اومدم،اونجا دوست قدیم ام رو دیدم،خیلی خوشحال شدم(یه جوجو ام داشت)
کل جلسه رو باهم حرف زدیم(دو بار هم بهمون تذکر دادن)
لا به لای حرفاش در مورد همسایه اشون گفت که فهمیدم که دوس کلاس چهارم ابتدایی ام هست،حالا قرار شد یه روز برم خونشون تا اون دوستم رو هم ببینم:-2-16-:
امروز صبح از سر بیکاری رفتم ایمیل هام رو چک کردم،نصف بیشترش چرت و پرت بود از دوستای زمان جاهلیتم
یکی اش از طرف روانشناسه بود(اون موقع که ایمیل رو گرفت،گفت هر روز بهم ایمیل میزنم اما باور نکردم)

سلام،منم مثه تو یه بنده ی خدام،اومدم یه چیزی رو بهت در گوشی بگم و برم
امروز صبح وقتی از خواب پاشدی،خدا ازت ناراحت شد اما بازم دوست داره
نمیدونی چرا؟
فکر کن
باشه من بهت میگم
امروز صبح وقتی بیدار شدی به موهات بیشتر از خدا اهمیت دادی
امروز صبح به مدل مانتو شلوارت بیشتر از خدا اهمیت دادی
امروز صبح به شکمت بیشتر از خدا اهمیت دادی
امروز صبح به پوست بیشتر از خدا اهمیت دادی
و.......
اما وقتی واست یه اتفاقی میوفته سریع سراغ خدا رو میگیری میگی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رها ایمانت رو قوی کن
مطمئن باش که به آرامش میرسی
موندم این روانشناسه چطوری فهمیده من چند وقته نماز نمیخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-37-:
البته توبه کردم و از همین حالا بچه ی خوبی شدم و به خدا قول دادم که خوب بشم و همه نمازام رو بخونم

AsalBanu
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ بعد از ظهر
به نام او که یادش آرامش بخش دلهاست
سلام
تولدم مبارک http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd9.gif
چه از خود متشکرم من http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zd6.gif
بذگریم
همه بهم تبریک گفتن
منم هی ذوق زدم http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidgirl.gif
تولد یکی دیگه هم بود
دیروز گفت
الان اسمش یادم نیست
تولدت مبارک http://s17.rimg.info/b6c1cbcfa8b46bc860c592bfe5ff33a9.gif
بعد
دیشب کلی رفتم تو تاپیک تولدم جلافت بازی و اینا http://s17.rimg.info/a5ff4f44f1d5461835726814f91b89ed.gif http://sl.glitter-graphics.net/pub/2408/2408903k0ei74f1c1.gif http://s17.rimg.info/82afd06327a0cdd3e517d2807c6d833b.gif
بهدش رفتیم کتاب آرزو رو خوندیم http://kay.smiley.free.fr/images/7122.gif
خیی خوشمل بود http://kay.smiley.free.fr/images/6257.gif
دستت درد نکنه لی لی جان http://s17.rimg.info/c9956132272703f489b964435b527661.gif
بعدش از اونجایی که نصفه شب بود کبود شدیم تا جلوی خودمان را بگیریم به بعضی جاهاش نخندیم http://67.228.56.241/pub/2822/2822967qt4ddv1dqc.gif
بهدش گفتیم بیدار بمانیم نماز مان را بخوانیم تا خواب نمانیم
حالش رو نداشتیم بریم تو تی وی ببینیم اذون گفتن یا نه
رفتیم خانواده دیدیم یه جماعت علاف تر از خودمان آنجا نشسته اند
ما هم پرسیدیم اذان گفته اند یا نه ؟؟؟
گفتند بلیا
ما هم بدیو بدیو نمازمان را خواندیم
بعد رفتیم خسبیدیم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard31.gif
بعدش
تا لنگ ظهر خوابیدیم
خاله شوور که با بچه هاشان امدند تولدمان را بتبریکن خواب بودیم http://www.millan.net/minimations/smileys/innocentsmily.gif
خو دیه
برای ناهار هم ماهی درست کردیم http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_prepare_fish.gif
اما زنگ زدیم دیدیم شویمان از برای ناهار تشریف نمیآوردند http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/hysteric.gif
خو دیه
فعلا بای
آهان راستی
شبنم جان
انقذه ما دوست داریم پستمان را ویرایش کنی پشتش برامون چیزی بنویسی
خیلی باحال است
در ضمن بالای خاطره ات نوشتی روز 3 خرداد روز زن و مادر و روز آزاد سازی خرمشهر
اصل کاری یادت رفتها
روز به این مهمی
تولد من http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_haha.gif
روز مادر و زن به همه بانوان نود و هشتی مبارک http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_78.gif

Babak
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سه شنبه 3 خرداد سال 90

يكي با خنده آمد از پس راه...
يكي با گريه اي مغموم گم شد...
دراين آشفته بازار و هياهو...
حقيقت، گم... و نا امني عيان شد...
يكي دست نياز دراز كرد سوي خلق...
يكي از مرحمت كردگار لبريز شد...
يكي هر روز ناله مي كرد سوي الله...
غافل از اين كه كردار خود باعث شد كه اينچنين شد...
يكي سوداي آه در سينه نهان داشت...
يكي با فرياد خود ويران شد...حقير شد...


خاطره اي نيست..جز تكرار...

روز مادر و زن را به همه بانوان محترم تبريك ميگم، سربلند باشيد:-2-40-:

بیوتک
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر
سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام:-2-06-::-2-06-::-2-06-:روز زن :-53-:روز مادر :-53-:روز بزرگداشت عشق :-53-:مبارک:-2-40-:چی بگم؟؟؟؟؟؟؟امروز واقعا غافل گیر شدم:-2-35-:صبح که امتحان از گیاه شناسی داشتیم که به شیوه ی ایستگاهی برگزار شد :-2-31-::-2-31-:(برای کسانی که نمی دانند)امتحان ایستگاهی ازمایشگاه این طوریه که یه سری میکروسکپو میچینن کنارهم بغل هر کدومم یه سری سوال میزارن:-2-38-:یه ورقه a4میدن دستت میگن بسم الله.......:-2-37-:خلاصه ما یه همچین امتحانی رو دادیم:-2-26-:وسطای امتحان بود که دیدیم یه صدا های میاد نگو جشنههههههههههههه:-2-40-::-2-40-:عرضم به حضورتون که بنده الزهرا درس میخونم چون اسم یونی مان اسم حضرت فاطمه است و این حرفا ...مسئولین یونی یه جشن خفن گرفتن واسمون:-2-16-::-2-16-:مجری برنامه فرزاد جمشیدی بود(مجری برنامه های سحر ماه رمضان)حاج اقا نقویان هم برای سخنرانی اومده بود:-2-40-:حاج مرتضی طاهری هم یه سری مولودی خواند سرتونو درد نیارم ما یه محوطه ای تو یونی داریم بهش میگیم چمن :-2-35-:بعد مراسم رفتیم اونجا دیدیم میوه وشیرینی و شربت جهت پذیرای از ما اماده اس:-2-42-::-2-42-:نفری یه بادکنکم دادن بهمون که همزمان همه با هم بفرستیم هوااااتو بادکنکا گاز پر کرده بودن:-2-43-:بادکنکا رو فرستادیم اسمون ناگهان متوجه شدیم با استفاده از امکانات پیشرفته ی یونی دارن رو سرمون گل میریزن:-53-::-53-::-53-:حالا سر صبحی نفری یه شاخه گل بهمون داده بودنااااا ولی باز شرمنده امون کردن:-2-26-::-2-26-:وقت پذیرای که شد دیدیم دانشجویان با فرهنگ این مرز و بوم به شیرینی و شربت حمله ور شدن :-2-33-::-2-01-:میوه ها که ظرف 3ثانیه ناپدید شد:-2-42-:شربتم به ما بی عرضه هاااااا نرسید:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:خلاصه الان که قلم نه ببخشید کیبرد:-2-32-:در دست گرفته و خاطره مینویسم بسی خوشحالم:-103-: بازم روز زن ومادر و به همی مامانهای 98ia تبریک میگم:-53-::-53-:من برم دیگههههههه:-2-06-:چند جا دیگه جشن دعوتم کردن:-2-06-::-2-06-:واسه مامی و مامی بزرگ هم کادو نخریدم هنوز:-2-34-::-2-34-:تا خاطره ای دیگر بدرود:-2-32-:فاطیما از نوادگان مندل (میشناسینش؟؟؟؟؟؟؟؟)

brain storm
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۱۴ بعد از ظهر
سلام...
دلم گرفته ولی دوس ندارم امروز از روزگار گله کنم...
خاطره ای نیست فقط می خواستم امروز رو به همه ی مادرهای عزیز و خانوم ها تبریک بگم:-2-40-:
کاش قدر این فرشته های زمینی رو بیشتر بدونیم...
خوش باشین...

siba12
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۱۶ بعد از ظهر
سه شنبه 3/3/1390
سلام .:-2-40-:
من گاهی به این تاپیک سر می زنم اما تا حالا خاطره ننوشتم .:-2-38-:
امروز روز خوبی برام بود یک اتفاق خوب برای من وهمسرم افتاد که همش لطف خدا بود و هست .
تا آخر خرداد میرم ایران:-2-16-: برای همین چند روزی هست که مشغول خرید سوغاتی هستم هنوز کلی از چیزهایی که ملت سفارش دادن مونده که بخرم :-2-43-:امروز هم سه تا کیف برای مامانم و خواهرم و خودم ودو جفت کفش هم برای پسرم خریدم .
راستی روز مادر رو به همه ی مامانای گل نود و هشتی تبریک میگم .:-2-40-:

REAL LOVE
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
فخط اومدم بگم جام خالی نباشه:-2-30-:
من از همه چی دور موندم این چند روزه:-2-30-: از این به بعدم دور میمونم:-2-30-:
دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده:-2-41-:
خدا این ماه رو از تو تقویم حذفش کنه:-2-42-:

حرفی یادم نمیاد بگم جز این که کلی مهمون داریم و وقت درس خوندن هم نداریم:-2-42-:خدا به داد امتحانام برسه:-2-15-:
دلم براتون تنگ میشه....دوستون دارم و به خدای بزرگ میسپارمتون:-2-41-:

راستی روز خانوم گلا هم مبارک باشه:-2-16-:

خودافیظظظظظظظظظظظظ

asal_cheshmak
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۱ بعد از ظهر
سه شنبه 3 خرداد :-2-37-:
سلام سلام :-2-16-:

اولا این روز عزیز رو به تمامی مادران خصوصا مادران نمونه ی نودهشتی :-2-32-:( از هوش بالام حدس زدم باید نمونه باشن خب مگه چیه ! :-2-42-:) تبریک عرض می نمایم :-16-::-16-::-16-:

دیشب یکی به من تبریک گفت گفتم اشتباه گرفتی ننه جان :-2-06-: اما غافلگیرم کرد :-105-:
در راستای تحقیق دیروزمان ، امروز صبح زود پاشدم فهرستشو زدم و با سرعت جت حاضر شدم برم دانشگاه :-2-28-:
خلاصه تحقیقو بردم تحویل استاد دادم یه نگاه به من کرد یه نگاه به تحقیق :-26-: بعد انگار داره چیزی وزن میکنه تحقیقو تو دستش سبک سنگین کرد و گفت اما 2 نمره حضور در کلاستو نمی دما :-40-:
انقدر حرص خوردم ... انگار تحقیقو کیلویی نمره میدن ... مطمئنم حتی فهرستشم نگاه نمیکنه :-47-:
بعد رفتم سوالات امتحانامو گرفتم از استادا ، حالا یه روزم که مثل آدم رفتم دانشگاه ، مامی زنگ زده چرا نمیای پس ؟ :-45-::-45-::-45-: شوکه شدیم ...........:-66-::-66-::-104-:
آمدیم خانه و سایتو برنامه بفرمایید شام :-2-06-::-4-::-10-::-65-:و دوباره همچنان سایت :-105-::-105-::-105-:

پ . ن1 : چقدر شکلکا یاهو باحالن :-71-::-71-::-71-:
پ . ن 2 : قصد اصلی ما از پست دادن همان تبریک ولادت بود و بس ! :-8-::-8-::-8-:

Star_69
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
دوست دارم پست بدم :-2-16-:
پ.ن:روز مادر مبارک من تو وبلاگم تبریک گفتم دیگه اینجا تبریک نزدم :-2-31-:ولی الان اینجا هم میگم مادرای گل روزتون مبارک :-2-16-:
پ.ن:مهسا-پروانه دوز دارم جابه جا بگم اسماتون رو :-2-42-:
پ.ن:گوشیم درست شد 10 تومن ناقابل تو گلوش مونده بود:-2-16-:

پائیز96
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر
سلام

امروز همکارم نیومد همه کارها افتاد گردن من شانس من هم یه خانم چاق اومده بود ازمایش بده مگه رگ اش پیدا می شد:-2-33-: به هر زوری بود بعد از 5 بار سوزن زدن خونی ازش گرفتیم چپاندیم توی لوله :-2-16-: یکی هم نوزاد اورده بود واسه تست هایپوتیروئیدی که دست به سرش کردم:-2-42-:

کلا امروز همش رو پا بودم :-2-31-: نصف کارها هم مونده واسه فردا:-2-37-: ......

خدا کنه فردا دیگه خلوت باشه البته که نیست:-2-15-:

**sevdayi **
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
آقا امروز بهترين روز زندگيم بود ، شب دير خوابيده بودم حدود ساعت 2:30 ، چي كار كنم؟!:-2-28-: اين عربي هم واس ما معضلي شده ها!!!!!!!!:-2-08-: فك كن امتحان عربي دارم نشستم تستاي كنكورشو حل ميكنم !!!!:-2-20-::-2-16-: ديوونم نه؟!:-2-27-: گفتم واسه 2 سال بعد كنكور آماده شم!!:-2-04-: حالا بي خيال همين كارا رو كردم كه عربي نصفه خونده بودم ساعت هم 2 نيمه شب ،امروز ساعت 11 هم امتحان داشتم ! با زور كتك مامان و داد و هوارش خوابيدم . تازه ساعت 6 صبح بلند شدم چشمام وا نميشد بدجور خواب زده بود به سرم:-2-03-::-2-18-: ياد اون كارتون تام و جري افتادم كه پلكاشو با چوب كبريت نگه داشته بود خوابش نبره ! حالا به زور خوندم !! با چه اضطراب و چه تندخواني كه بتمومم بماند!:-2-29-::-2-24-:مامانم ميگه سئودا من نمي دونم تو چجوريه كه خرداد زياد درس نمي خوني شاگرد اول ميشي!:-2-12-: ميگم منم نمي دونم!:-2-07-::-2-06-: حالا ساعت 9:30 شده بنده چون مهربون و خاله رويا رو خيلي دوست دارم نشستم با خواهر كوچيكم نيگا كردم! فك كن ساعت 10 هم سرويسم مياد:-2-22-::-2-06-: بعد دقيقه ي 90 پاشدم لباس پوشيدم داشتم مقنعه ام رو سرم مي كردم كه ديدم يكي بي هوا دستشو گذاشته رو زنگ آيفونو برداشتم ميگم كيه؟!:-2-13-: دوستم داد مي زنه گمشو بيا ديگه!! منم ميگم نرفتين؟! بعد خودم گفتم حق نداشتين برين پوستتونو با اون راننده مي كنم سرويس هم شخصيه ماهي 50 تومن پول ميديم. دوستم داد مي زنه: چقدر زر مي زني ، بدو ديگه :-2-21-: منم عين خيالم ني ! عين خانم بزرگا رفتم نشستم ماشين!:-2-11-: عين خيالم هم ني دير كردم ... به قول خاله قزي رلكس رلكس رلكس تر ...:-2-06-::-2-06-:موقع رفتن هم دو ساعت به خواهر بيچاره ام كه كوچيكه سفارش كردم روزه ماماناس هاااااا خونه رو تميز كن تا مامان مياد، يه نقاشي هم بكش واسش، من رفتم:-2-05-:درست كنار مدرسه هم يه پاركي هس كه ما روي چمنا مي شينيم با بروبچ تا موقع شروع شدن امتحان :-2-26-:فك كن همه توي اضطراب و استرس! من اروم واسه خودم مي خوندن( آهنگااا):-2-25-::-2-06-: چه قدر بي خيالم ، هي ميگم اين نيز بگذرد !!! ديگه ديدم بچه ها بدجور نيگام مي كنن يه كم ديگه خوندم! (درسا):-2-32-::-2-28-: بازم موقعي كه دراي سالن رو مي بستن رسيدم جزو آخرين نفرات ، با كارت ميذاشتن داخل! بچه ها اكثرا كارتاشونو نياورده بودن :-2-02-: من كه كارتمو در آوردم بچه با تعجب نيگام مي كنن ! :-2-19-: ميگم چيه؟ يه بارم آدم شديم. :-2-14-::-2-42-::-119-: رفتم تو خدا بگم اين معلممونو چي كار كنه انقدر فونت نوشته هاي ورقه كوچيك بود جاهم نذاشته بود قاطي پاتي شد!:-2-35-: بيچاره مراقبمون كه معلم فيزيك بود ميگه نميشه مرتب بنويسي!:-2-17-: گفتم نه ! اين فونتشو ببين خانم اخه:-120-: ورقه نيس كه! سعيده هم ( شاگرد دوم كلاسمون كه بدجور رقابت با هم داريم!:-2-09-:) داشت انگار اتم كشف مي كرد تا دقيقه ي اخر نشست منم به حرص اون نشستم . معاونمون شيريني مي داد ، قيافه هامون شده بود اينجوري:-2-19-::-2-07-:خلاصه تا جايي كه جواباي درستو داشتيم مي گفتيم ، غلط نداشتم:-2-20-::-2-04-:فك كنم 20 بشم:-2-14-: رسيدم خونه تا ساعت 5:30 جلوي تلويزيون بودم :-2-25-: بعد هم از اون موقع تا الان جلوي اينو مبايلو ... شام قراره بريم خونه ي مامان جونم اينا(مامان بزرگ) دارم ميرم لباس بپوشم و به صورتم يه صفايي بدم :-2-04-::-2-11-: كادو هم مثل هرسال اصلا نمي خرم فقط مامانمو مي بوسم:-118-: نه ، چرا دروغ؟! يه بار دمپايي خريدم واسش ... يه هفته مونده دادم :-2-16-: پس فردا امتحان اقتصاد داريم ، دعا كنين! منم واسه ي شما دعا ميكنم:-77-::-77-: فك كنم زياد نوشتم حوصله ام سر رفتيد:-2-23-: باباي
نكته 1 : پنگول و مهربان رو ببينيد خيلي دوستشون دارم من با خواهر 8 ساله ام مي بينم :-2-20-::-2-41-: استدعا دارم (تكه كلام پنگول) :-2-06-:
نكته 2 : من انجمن هاي زيادي ثبت نام كردم ولي هيچ كدوم بيشتر از يه هفته نرفتم ! فقط 98ia:-2-41-::-2-32-::-2-32-: تازگي ها يه روز نيام دق ميكنم !!!!:-2-36-: به افتخار 98ia :-36-::-36-::-2-20-::-2-10-:

یاشمین
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
امروز بعد اظهر رفتم بازار واسه مامان کادو بگیرم آخرش به این نتیجه رسیدم که سکه پارسیان بگیرم رفتم سکه رو خریدم برگشتنی با اجولی رفتیم کافی شاپ جاتون خالی همش دختر و پسر بودن پسرا میخواستن زودی سفارشی رو که داده بودن رو بخورن ولی دخترا هی با ناز قاشق میکردن داخل لیوان و هم میزدن و نمیخودن پسرا هم مجبورکی منتظر دخترا مونده بودن بازار شلوغ بود
پ.ن : روز مادر مبارک :-2-40-:

بازباران
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
دیروز عضویه گروه باحال شدم .گروه طرفداران بستنی موشکی میهن.
امروز با بی حوصلگی وارد اداره شدم .چه میزی چیده بودن با انواع واقسام شیرینی وآبمیوه.20 نفر آقاهم دورش جمع بودن.دولپی میخوردن .
تا وارد شدن همه برگشتن وروز زن وتبریک گفتن وبفرمازدن.ولی باهرتبریک شیرینی میریخت بیرون.(صبحونه نخورده بودن بیچاره ها)
منم بادست اشاره کردم وگفتم شما فعلا بفرمائید وقت زیاده
ما فال روزانه رو دیدیم .گفت شاکرباش تا خداازت نعمتاش ودریغ نکنه .جون خودم گفتم .ما که شاکریم .ولی کو نعمت خان
به ظهر نرسیده دیدم .از طرف مدیرعامل برای همه خانمها یه دسته گل ویه کارت هدیه 100 تومنی ارسال شده
ای عسل بانو دمت گرم.(راستی من به تو تولدت وتبریک گفتم؟)
ظرف یه ساعت رفتم خرید وبرای مامانم ایناوآبجی اینام خرید کردم.
ولی ازاونجا که امروز وفورنعمت بود .کادو بارون شدیم
یه شمایل وسکه از باباجانم اینا....
ولی شام همشون چتربازی کردن ومای مفلس ومفلس تر کردن
نامردای .گرون خر .هیچی نخور نایب ونشون کرده بودن.ای بر بدذاتا لعنت.
پ ن به رویاجون .دوستتون داریم .اما...بند کفشم ومخاطی کردی ایشششششششششششششش
فعلا بایتون باشه

یگانه
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
سلام دوستان
خاطره ای ندارم
فقط اومدم روز زن رو به خانم ها و مامانهای گل نودهشتی تبریک بگم

روزتون مبارک:-2-40-::-2-40-:

شب خوش:-2-40-:

Mina
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
مداد هست و ورق تا دلت بخواهد هست
بهانه ای که دلم بی هوا ببارد هست
« بنان» بخواند و من نیز هم صدا با او
و نم نمی که غمم را کمی بکاهد هست
تفالی که بگوید وصال نزدیک است
و حافظی که مدام این غزل سراید هست
نه اینکه فکر کنی دل غبار آلود است
کسی که با غزلی غصه را زداید هست
دفی و تاری و مردی که مینوازد باز
کسی که تخم جنون در دلم بکارد هست
هنوز حال و هوایم شمیم دل دارد
هنوز حال و هوایم همان که باید هست
تمام خاطره ها را ببر ،برو،بدرود
خدای خوب و عزیزی که عدل دارد هست

asal
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
3 خرداد 90
دیروز با دوستم قرار گذاشتیم ظهر بریم کتابخونه بعدشم بریم خرید. ظهر بهم اس داد که برام کار پیش اومده همون ساعت 5:30 برای خرید میتونم بیام. منم از خدا خواسته! چون شدیدا عاشق چرت بعد از ظهرم
ساعت 3:30 در اوج خواب دیدم یکی زنگ زد به موبایل و زود قطع کرد. 3-4 بار تکرار شد. نگاه کردم دیدم یکی از دوستامه. منم بهش میس دادم 3-4 بار:-2-22-: زنگ زده میگه کجایی؟ میگم کجا باید باشم؟ خونه! :-2-08-:میگه مگه قرار نبود بیاین کتابخونه؟ سرکاری بود؟
- نه فاطمه کار داشت. منم حوصلم نشد بیام.
- خیلی نامردین. خب یه خبر به منم میدادین تو این گرما نیام و گله گذاریش شروع شد.
حالا هرچی بهش میگم بابا من خبر نداشتم تو هم میخوای بیای! فکر میکردم فقط من و فاطمه هستیم قانع نشد. آخرشم با دلخوری خداحافظی کرد.:-2-39-:
عصری که فاطمه رو دیدم میگه زنگ زده کلی بهم گله کرده و گفته میخواستم نفرینتون کنم که منو گذاشتین سرکار! حالم بهم خورده تو گرما. تقصیر شما دوتاس!:-2-19-:
میگم : خب به من چه! من اگه میدونستم اونم هست میرفتم (شاید:-2-35-:) تو که قول دادی باید حواست رو جمع میکردی.
بعدم رفتیم خرید برای مامانهای عزیزمون. بالاخره اون چیزی که فکر میکردم مامانم خوشش میاد رو خریدم (نمیگم چی؟!:-2-22-:) توی راه یه دستفروشی بود آلوچه و لواشک و از اینا داشت منم دهنم آب افتاد و خریدم هرچی به فاطمه هم اصرار کردم نخورد. بس که پاستوریزه است:-2-37-:
شب هم برادران گرامی اومدن و مراسم اهدای هدیه ها انجام شد. محمد هم تا تونست بهشون ناخنک زد. خوراکی نبودنا ولی کلا هرچیزی که هست باید اول توسط ایشون تست بشه تا از کارایی و دوامش اطمینان حاصل بشه:-2-35-: اینجا همه دارن عکس بچه های فامیل رو میذارن منم دارم وسوسه میشم به مدت 15 دقیقه عکس محمدگلی رو بذارم بعدم زود ویرایش کنم:-2-31-:
دیشب هم تا صبح مردم:-2-03-: نمی دونم نفرین دوستم اشتباهی بجای اینکه فاطمه رو بزنه چرا اومد منو زد؟!:-2-43-: شایدم بخاطرم آلوچه هایی بود که خوردم. توی این دو سه هفته دفعه سومیه که اوضاع معده ام بهم میریزه. امروزم هرچی هم مامان بابا میگن بریم دکتر من میگم نه:-2-35-: از آزمایش و دوا و درمون بدم میاد.

راستی این روز فرخنده به همه خانمها و مامانهای گل مبارک باشه:-2-40-:

patrin
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
سه شنبه 3 خرداد 1390

روز زن به همه خانومای گل نودوهشتی مبارک.:-2-40-:
یه تبریک مخصوص ترم خدمت مامانای گل سایت.:-2-40-:
مامان شبنم تبریک:-2-40-::-2-06-:

تکراری بر تکرارها. از این روزای تکراری خسته شدم ولی بازم انگار هر روز تو دل خودش یه چیزی داره که متفاوتش کنه. امروز منم با خرید گل روز مادری متفاوت شد.

قرار بود ساعت 5 خونه باشم که داداش جان رو برسونم کلاس زبان و خودم و مادر خانومی هم بریم خونه مادربزرگ برای عرض تبریک.:-2-41-: حالا منم کلی کارام تو دانشگاه طول کشید و به زور دیگه 4 رو ربع زدم بیرون. رفتم طرف گل فروشی دم دانشگاه که گل روز مادری بخرم. :-2-37-:
حالا یه گل باید برا مامان می خریدم یکی مادربزرگ یکیم برا خالم که اومده بود تهران و خونه مادربزرگم بود. :-2-31-: هیچی دیگه وارد گل فروشی شدم و با سرعت تمام گلا رو انتخاب کردم رفتم که برام ببندتش که با یه صف طویل از آقایون مواجه شدم.:-2-35-: کلی حرص خوردم که دیر شد چی کار کنم تا بالاخره نوبتم شده گلا رو دادم دست فروشنده و مدل پیچیدنشم مشخص کردم بعد اومدم در کیفم رو باز کردن که پول درآرم کیف پولم پیدا نمیشه. :-2-30-:
مغازه غوغا جای سوزن انداختن نیست کیف منم پر:-2-15-:. آخرش به این نتیجه رسیدم که کیف پول جا مونده تو دانشگا :-2-30-:سریع زنگ زدم به بچه ها که نگا کنید کیف من اونجاست که جواب نه بود.:-2-30-: حالا به استرس دیر شدن استرس کیف پول گم شدمم اضافه شده. :-2-30-::-2-30-:
بعد نوبت کارت پولم بود که حداقل پول گلا رو حساب کنم بیام بیرون که اونم پیدا نشد که هیچ زیپ کیفمم در رفت و کم مونده بود همه وسایلم ولو شه زمین.:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
دوباره تماس به بچه ها که تو رو خدا یکیتون زود به من پول برسونید.:-2-37-: خودمم به زور در حال بستن کیفم که چشمم خورد به کارتم که سر جای همیشگیشه. :-2-31-: دیگه با زحمت فراوان پول رو حساب کردم و سه تا دسته گل و کیف بدون زیپم رو دستم گرفتم و از مغازه زدم بیرون:-2-38-:. حالا این وسط باید به دوستان محترمه هم که معلوم نبود کجا گیر کردند :-119-:خبر میدادم که دیگه نیاز نیست بیاید. :-2-43-:
بالاخره با فضاحت تمام خودمو رسوندم به ماشین و با تحمل سختی فراوان که از اثرات باد شدید بود گلا رو گذاشتم تو ماشین. :-2-41-:
تو ماشین اومدم کیفم و جمع کنم و درش رو ببندم که کیف پولم رو دیدم که در یکی از جیبها و پشت تعدادی از وسایل پنهان شده بود.:-2-28-:

jeneral
۳ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ بعد از ظهر
سیلام علیکم:-2-25-:

خوو من دیروز خاطره م رو تعریف نکردم امروز یه گذری اشاره موکونم!:-2-38-: دیروز امتحان زبان داشتیم من لای کتابم باز نکرده بودم رفتم برم دانشگاه که اونجا بخونم ساعت 10 دانشگاه بودم 2هم امتحان داشتم شروع کردم یه ذره خوندم و 3-4تا از بچه ها اومدن گفتن الان بی تربیت بدنی دارن گفتم دلم تنگیده واسه ش بزارید منم بیام!:-2-16-: نشون به این نشون که رفتم و با همون تیپ غیر ورزشی رفتم تو زمین و یه توپ انداختن وسط 10 نفر دنبالش می دوییدیم تا بفرستیمش تو یه چارچوب:-2-43-:بعد ساعت رو نگاه کردم دیدم 11:30 می باشید:-2-31-: گفتم خووو زبانمونم خوندیم بریم امتحان بدیم رفتیم سر جلسه شروع کردیم امتحان دادن تا آخرای جلسه نفر جلوییم برگشت گفت هرچی زدی به منم بگو:-2-08-:گفتم همه رو از خودم زدما ولی بزن 1می شه c و 2 می شه ... یه دفعه یه مراقب اومد برگم رو برداشت:-2-06-: بلند شدم گفتم 2تا دونه مونده بزار اونا رو بزنم بعد ببر گفت نه نمی زارم گفتم باووو 2تا گزینه b خودت بزن من برم!:-2-38-: بعد گفت سوال چنده؟ گفتم نمی دونم هرچی خالی هست بزن b درست در میاد:-2-26-::-2-06-: بعد اومدم بیرون استادم رو دیدم تو سالن 50-60تا دانشجو وایستاده بودن یکی اومد گفت استتاااااااااااد من بعضی تستارو یه نقطه بغلش گذاشتم استادمون گفت باشه ایراد نداره حلش موکونم!:-2-35-: بعد من رفتم جلو گفتم استااااااااااااد:-2-35-: گفت بهله؟ گفتم من بعضی سوالارو 3تا گزینه رو علامت زدم خودتون حواست باشه که هر کدومش درست بود علامت بزنی:-2-06-:(یه دفعه سالن منفجر شد!:-2-43-:همه فضولا داشتن گوش می دادن به حرفای من و استاد!:-2-35-:) بعد استاده گفت برو پررو بازی درنیار!:-2-42-: گفتم استاد فقط یه چیزی بگم و برم من شانسم خیلی بده احتمال داره تو بعضی سوالا 3تا گزینه ی اشتباه رو علامت زده باشم حواست باشه که اون تستارو من جوابای غلط رو علامت زدم و درست رو خالی گذاشتم:-2-06-:بی جنبه شروع کرد گفت حذفت موکونم و... گفتم استاد پس دو جلسه باقی مونده رو نمیام:mrgreen:گفت باشه برو!:-2-16-:

امروزم رفتم از دخترایی که نشون کرده بودم جزوه م رو بگیرم که یه درس دیه رو هم حل کرده باشم رفتم سرکلاس استاد تا اسمم رو خوند من و نگاه کرد و جفتمون داشتیم همینطوری می خندیدیم آخه رکورد شیکوندم و از 16جلسه 2جلسه فقط زفتم سر کلاس:-2-16-: بعد جزوه م رو گرفتم و بهش گفتم استاد دیه هفته های باقی مونده رو بای بای مارو پذیرا باش گفت مگه تا الان میومدی؟:-2-06-: اونم حرفیدم که دیه نرم:-2-16-:

پ.ن: روز مادر مبارکتون باشه مادرای عزیز:-2-40-:

jim.jim
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۴۲ قبل از ظهر
سلام....

خسته ایم....
خسته جسمی و فکری...
خیلی دلمان میخواست که در این چند روز خاطره هامو بنویسیم ولی خوب نشد
یعنی همون خستگی نگذاشت هیچی ندار....
هی خواستیم افکارمان را متمرکز کنیم حسش را بگیریم....
نشد که نشد....
این چند روزه فشار کاریمان زیاد شده..
خیلی فک زدیم در محل کارمان (امان از دست شوما خانم ها)
کولر گازیمان خراب بود چند روزی.....
حسابی عرق ریختیم ....:-2-30-:
حتی حس خواندن خاطرات شوما دوستان هم نداشتیم ....
اگر هم آمدیم سایت همون حس اعتیادمان بود.....
یه روزی تمامی نخوانده هاتون را میخوانیم اساسی اساسی...
الان ازتون تشکر می کنیم ولی بعدا دگمه تشکر پست + تون را می فشاریم:mrgreen:
.........

دیروز یه خانمی خیلی تحویل گرفت ما مرد ها رو....
صحبت روز زن شد و ما تبریک گفتیم و فرق زن و مرد و ارزش گذاری بین این دو در این ور آب و اون ور آب شد...
ایشون هم کلی اطلاعاتشون را به رخ کشیدن و گفتن اون ور آب ....
.(غالبآ تو اروپا که چند تا فامیل دارن ایشون)....
ارزش گذاریها به ترتیب زیر است......
اول ... زن
دوم...بچه
سوم...سگ
چهارم...مرد
ما که جنبه امان بالاست کلا....
سیب زمینی بی رگیم بجون شوما....
خودمان که با چشم خودمان نرفته ایم اروپا و ندیده ایم که بخواهیم در باره اش اظهار فضل کنیم .....
اون یه کشور هم که رفته ایم ...
از این در پیتی های جدا شده از شوروی سابق بوده که اونجا هم به چشممان ندیدیم در اون 15 روز بخور و بخوابمان......
......................................
اگر دیر شد ببخشید.....
مادران عزیز
دختران گرامی....
روزتان گرامی باد.....:-2-40-:
مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم



ارادتمند....
سیامک:-2-40-:
چهارم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود- چهار شنبه

nemesis
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۰۱ قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

اعتیاد خیلی چیزه بدیه، می دونستین؟ :-2-08-: من الان این شکلیم :-37-::-37-:ولی انگار مجبورم که حتما باید بیام سایت :-4-:
دیشب در راستای جشن نامزدی دختر عموم خونه اونا بودیم برا انجام کارهای امروز و تزئین اتاق، از کت و کول افتادم :-2-31-:
نارمردا هیچ کاری نمی کردنا فقط من و علیرضا داشتیم کار می کردیم :-2-15-:
داماد خیلی باحال بود، اصلا از اونایی که تازه وارد یه خانواده میشن و خجالت می کشن و سه ساعت طول میکشه تا زبونشون باز بشه، نبود. خیلی راحت خودمونی شد و کار و شروع کرد. اونم چه کاری می نشست عقب نظر میداد، بعد که می گفتی بابا یکی پا شه فلان کار و بکنه پا مید وسایل و می گرفت دستش انقدر دور خودش می چرخید و چیکار کنم چیکار کنم می کرد که آخرش خودمون انجام می دادیم :-2-22-::-2-22-:
دیشب ساعت 3:30 خوابیدم و از ساعت 8 هم بیدارم. :-37-: ساعت 11 هم بریم خونه عموم اینا واسه بقیه کارها که تا 3 باید تموم شن.

برم به کارهام برسم.:-2-15-: غرض سلام عرض کردن بود که بحمدا... حاصل شد :-2-27-:


روز همگی خوش :-118-:

Sokout_shab
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ قبل از ظهر
4 خرداد (چقذه من از خرداد بدم مي آد... :-2-41-:)

سلام عليكمات، چطوري هستين؟ خوب و خوش؟
هي موخوام سعي كنم از اين تاپيك دور نيفتم، ولي...
از بس خاطره ها زياده مجبورم گل چين بخونم...
حتما فك مي كنين من سرم شلوغه؟ نه جانم، شلوغم كجا بود؟
مشغولم... مشغول چي؟ خودمم نمي دونم... صبح از خواب پا ميشيم مي ريم نت، مي گرديم، ناهار درست مي كنيم، مي خوريم، تو نت مي گرديم، مي خوابيم، بس...
امتحان داريم مثلا ما، امروز به پگاه گفتيم نيايد كه مثلا بشينم درس بخوانيم، ولي دريغ از يه كلمه، امروز امتحان مين ترم زبان موسسه رو دارم، ان شاءالله خوب مي دهيم، حال عجله اي نيس، كو تا ساعت 6:30
ديشب تصميم گرفتيم رمان آرزو برا لي لي جان را بخوانيم، ساعت 10 شروع كرديم، و تا خود 5 بيدار بوديم، وقتي قيافه مان را در آينه ديديم گفتيم اين ما هستيم؟؟ اينقذه چشمام قرمز شده بود... ولي بايد كتاب را تمام مي كرديم، كتاب خوبي بود... خوشمان آمد... تبريك موگوييم به لي لي جان...
براي همه آرزوي سلامتي و شادكامي موكونيم...

پ.ن : ديروز زنگ زده بوديم به موسسه براي شماره حساب بانك، ما نكه دقيقه 90 اي هستيم، شماره حساب را فراموش كرده بوديم اي موسسه هم صبح ها تعطيل مي باشد گفتيم چه كنيم چه نكنيم، كه تصميم گرفتيم غروب زنگ بزنيم كه اگه دستي مي توانيم ، پول را دستي بدهيم، زنگ زده ام موگويم من فلاني هسم، حال من بايد مثل يه دختر خانم و سنگين و رنگين با الفاظي رسمي صحبت مي كرديم، گفتم: خانم فلاني نمي شه پولو دستي بيارم كلك كارو همين جا بكنيم؟ بعد از صحبتمان مادرمان گفت كلك كار را بكنيم يعني چه؟ منم حساسسسسسسس هي فكرمان مشغول بود، جاي ديگر پيش يكي از همكلاسيهايمان آن هم از نوع پسر گفتيم الاف داريم مي چرخيم تا كلاس تشكيل بشه، نومودانيم چرا نمي توانيم اينطوري صحبت نكنيم، مادرجانمان مي گويد آخه دختر زشته، چرا لوتي حرف مي زني؟ نومودانيم ديگر... چه پ.ن شد... :-2-35-:

تا روزي ديگر شايد هم شبي ديگر... :-2-40-:

فیلسوف کوچولو
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ قبل از ظهر
سلام
این خاطره م بیشتر شبیه سوتیه ولی خب واسه خودش خاطره ست دیگه
یه بار خونه تنها بودم...مامانم و داداشام رفته بودن بیرون،منم داشتم درس می خوندم
بعد یکی زنگ آیفون رو زد و منم سریع رفتم ببینم کیه....قیافه ش زیاد پیدا نبود...
گفت از کلانتری فلان اومدم..شما آقای فلانی رو می شناسید
اون آقا هم پسر همسایه ما بود....
من از این چیزا خیلی می ترسم و تو یه لحظه تصمیم گرفتم هرچی که می دونم بگم...آخه کسی هم نبود که ازش مشورت بخوام...
خلاصه گفت چجور ادمیه؟؟
منم مثل خیار فروختمش:-2-15-::-2-06-:
به جان خودم انقدر هول شده بودم که دست و پام می لرزید...خیلی از پلیس بازی می ترسم...
خلاصه که گفت خیلی ممنون و رفت...
چند وقت بعدش فهمیدم پلیس نبوده...یکی از دوستای خود اون ابله بوده...:-2-06-::-2-30-:

smart girl
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ قبل از ظهر
من چی بپوشم؟:-2-04-:
معرفی میکنم خواهر شوهر هستم:-2-22-:
به افتخارم بزن کف قشنگه رو :-41-::-41-:
خواهر شوهر به این گلی دیدین:-2-27-::-5-::-5-:بگو ماشالله:-2-28-: (نصیب گرگ بیابون نشه:-2-06-::-2-19-:)
.
.
.
یحتمل نامزدی برادرمان 11 یا 17 اینا هستش:-2-02-:
من بدبخت ....بیچاره ...هفدهم امتحانامه:-2-30-:
فرصت سرخاروندن ندارم:-2-18-:
چه برسه درس خوندن:-2-29-:
اونم این ترم
با 23 واحد درس

.
.
.توجه کردین وقتی دنبال لباسی ....قحطیه لباس میاد ...همه جا رو زیر پا میذاری دریغ از یک لباس قشنگ وشیک:-2-33-::-2-33-:
.
.
.
لی لی اون عکس دومیت دیده نشد.
.
.یه چیز دیگه
نمیدونم منظورتون به من بود یا نه ....من یه جا نوشته بودم نویسنده فلان کتاب خ.ن.ک(khonak) بوود! بعد یک روز دیدم نوشتم خ.ن.گ (kheng)!!!!ویرایش نکردم چون فک کردم کسی برنمیگرده دوباره بخونه.....
به خاطر توهین ناخواسته ام معذرت میخوام.
.
.
.حالا شما بگین من چی بپوشم؟:-2-:
اموز مهمون داریم
از این مهمون بازیای مسخره حالم بهم میخوره:-2-36-:
ا.
.
همین
:-2-05-:

هدیه
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
سلام به همه دوستان
عیدتون مبارک :-118-:روزتون مبارک (مخصوص خانمها) :-118-:
میدونم این چند وقته کم پیدا شدم :-2-14-: فقط میام بخش نقد کتاب بعضی پستها رو می خونم، جواب نامه ها و سئوالات دوستان رو میدم و میرم :-2-25-: والبته دلیلش موجه موجه است:-3-: چون آقای همسر عزیز :-8-:(بعد از 29 روز دوری )تشریف دارند و ما خوشحالیم :-2-04-:همه اش هم داریم میریم گردش و تفریح :-2-27-: خلاصه که : همه چي آرومه ..... ..... اين چقدر خوبه كه تو كنارم هستي ...... پيشم هستي حالا ... به خودم مي بالم ..... تو به من دل بستي از چشات معلومه . . .:-2-04-:
دو روز قبل رفتیم قمصر کاشان گل و گلابگیری سنتی را ببینیم. اینم عکسهاش

http://s1.picofile.com/file/6708678068/IMG_4976.jpg
http://s1.picofile.com/file/6708681086/IMG_4977.jpg

جای همه خالی شهر بسیار زیبایی بود هوا هم عالی ، بساط منقلی به پا کردیم و کبابی نوش جان کردیم و برگشتیم حالا رسیدیم دم عوارضی کاشان - قم ، می بینیم در داشبورد ماشین گیر کرده و باز نمیشه (:-119-:دست ایران خودرو درد نکنه با این ماشین درست کردنش که ماشین نو داشبوردش قفل شده و باز نمیشه :-2-33-::-2-36-:)ما هم هر چی پول توی کیفمان بود داده بودیم عرقیات و گلاب خریده بودیم ،مونده بود پول توی داشبورد ماشین !خلاصه هر چی جیبها و کیفمان را می گشتیم حتی 600 تا تک تومنی پیدا نمی کردیم که پول عوارض اتوبان را بدهیم:-2-34-:
دوباره برگشتیم توی کاشان دنبال عابر بانک !!! از اونجا که همون روز یارانه ها رو می دادند همه عابر بانکها یه صف طویلی داشتند که حوصله مون رو سر می برد ولی چاره ای نبود :-46-:با هر زحمتی بود پول رو گرفتیم حالا نگاه می کنیم می بینیم به جای اتوبان از جاده قدیم کاشان سر در آوریدم که اصلا نه عوارضی دارد ونه پولی می خواهد!!! یعنی هر چی الکی توی کاشان دنبال عابر بانک چرخیدم و توی گرما توی صف ایستادیم بیخود بیخود بود :-18-:
این مدت هیچ کتابی نخوندم . و طبیعتا هیچ نقدی ننوشتم . حتی خاطرات روزانه بچه ها رو هم نخوندم . تا دوباره حال و هوای خوندن و نقد به سرمان بزند کمتر پست می زنم .

fatima_59
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
سلام
اومدم به یک روز تاخیر روز زن و مادر رو به همه خانوم های نازنین اینجا تبریک بگم.. مخصوصا اونهایی که مادر هم هستن :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ولی یه تبریک شخصی هم میخوام ببه لیلای عزیزم بگم :

روزت مبارک همسر و مادر مهربون http://www.millan.net/minimations/smileys/momflowersmile.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/no1mom.gif

Mina
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر
خيلي دوس داشتم تو فصل گلاب گيري تو كاشان باشم...
ولي حيف هيچ وقت پيش نمياد..

استاد 15تا تمرين واسه يه مبحث داده و 9تا هم واسه يكي..و گفته همه شون هم شبه امتحانن..

فردا هم رياضي..
آسونه ولي...من از ازل با اين يك به يك و پوشا مشكل داشتم...


پ.ن1:
ديروز يه ساعت تمام داشتم رو قالب كار ميكردم..بعدِ هشت نه تا اين به دلم نشست ، نميدونم خوب شد يا نه..به هر حال زدم رو وبلاگ:
http://s1.picofile.com/file/6709158948/lk.jpg
زهرا نوشت: زهرايي،ببخشيد حال خصوصي نبود..ميشه دروس ِ كنكور كارداني به كارشناسي رو واسه م بفرستي؟ يادم نمياد كجا نوشتم:-2-40-:

پ.ن2:
بیخودی به دست آمده بودی
بیخودی از دست رفتی
نفهمیدم از کدام آسمان
صاف افتادی توی دامنم
نه دامن من تو را یاد چیزی می اندازد مِن بعد
نه آسمان مرا یاد کسی
نفهمیدم آمدنت را حیران بنگرم
یا رفتنت را مات بگریم
باد آورده را باد می برد؟ قبول
دلم را که باد نیاورده بود!

مهدیه لطیفی

+Lily
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
چهارشنبه 4 خرداد 90
اینقدر تاریخ اینطوری دوس دارم / همه 4 شنبه اس هم 4

دارم داستان فقط به خاطر تو رو ویرایش می کنم / خداییش وضعش خراب بود / کسی رغبت نمی کرد بخوندش
یاد اون روزا افتادم با اینکه 9 ماه تو سایت عضو بودم هیچ کاری نکرده بودم
پدرم در می اومد تا پستو بفرستم / چون من از word کپی می کردم یه کدای عجیبی می اومد 2 ساعت باید پاکشون می کردم که گاهی هم از دستم در می رفت / اون موقع هم روم نمیشد از کسی بپرسم
فک می کردم واسه همه همین جوریه :-2-15-: ( برادر دوست آرش کم بینا بود هیچ کس خبر نداشت / چون فک می کرد بقیه هم همینطوری می بینن ! تا وقتی که رفت کلاس اول )
بعدش یکی از کاربرای خوب :-2-41-: بهم پیام داد که اول ببرمش تو نت پد بعد بزارمش ! اون موقع کتاب « امشب » سیمین شیردل رو تایپ می کرد اسم کاربریش این بود soheilam الان خواستم بگردم پیداش کنم ، تو لیست کتابا که « امشب » نبود ، فک کردم اسم کاربریشو هم عوض کرده که اصلا نمی بینمش :-2-39-:
خلاصه دیشب 2 صبح بود به شبنم پیام دادم برام بازش کنه :-118-: اینقدر زورم میاد وقتی یکی به مدیرا یه چیزی میگه
اولش خجالت می کشیدم / چون شبنم چن وقت نوشته بود پیام خصوصی ندین ولی آخرش فرستادم / مرسی شبنمی :-118-:
به کسایی هم که «فقط به خاطر تو » رو دوس داشتن ! ( با توام مهدیه ) یه خبر بدم که ممکنه آخراش یه چیزایی اضافه بشه :-65-:
البته به احتمال 85.5 % :-2-31-:

دیروز پامو گذاشتم تو کلاس ، این یارو هم اومده میگه دوستا نشینن پیش هم ( با من و شیما بود )
ما هم به رو خودمون نیاوردیم تازه من برگشتم عقب میگم با کیه ؟
بعدش یهو میگه یه جمله ی قشنگ بگین ، انگشت اشاره اشو هم گرفت طرف من !:-2-33-:
منم خیلی چیزا به ذهنم می رسید ولی هیچکدومش قشنگ نبود :-2-42-::-2-33-:
گیر داده بود اول تو باید بگی ! اینقدر از این کارا بدم میاد !
تمام دوران مدرسه ام نرفتم انشاهامو بخونم ! همیشه انشای کلاسیم صفر بودم ولی چون عزیز بودم :-2-27-: آخرش بم بیست میدادن
فقط یه بار رفتم خوندم اونم از کتاب داستان پیامبران موسوی گرمارودی کپ زده بودم :-2-19-::-2-22-: با اعتماد به نفس ! یه بچه 13 ساله همچین چیزی می نویسه اخه خنگ خدا :-2-33-:
هیچی دیگه دیدم این برادر محترم دست بردار نیست ، یه جمله گفتم ، تنها چیزی که به ذهنم می رسید
بعد یه عالمه حرف زد ، منم اون روی سگم بالا اومد یه چیزایی گفتم / یه 10 دقیقه ای حرف می زدم :-119-:، بعد انرژیم تموم شد
تا آخرش ساکت بودم / کلاس که تموم شد رفتم درباره ی ارشد ازش بپرسم ( MBA خونده / بازاریابی ) بهم میگه برا این کار باید روحیه انرژی داشته باشی :-2-33-:
منم گفتم بقیه گرایشا :-2-35-:
گفت با منشیم صحبت کن ببین کی وقت دارم
آی از این جمله بدم میاد / مگه 5 دقه بیشتر وقت می گرفت ؟:-2-43-::-2-42-:
گفتم ممنون و اومدم بیرون :-2-42-:
بعد از ظهرش باید می رفتم مدارکمو می داد بهشون ! خوب من روزا ریخت آدمیزاد میرم ! کلاسه دیگه ! خانمانه میرم !
بعد از ظهر که رفتم مانتوم کوتاه بود / شالم پوشیده بودم / حالا یک باد شدیدی هم می اومد با یه دست مانتومو گرفته بودم ، با اون دستم شالمو ! چقد خودمو لعنت کردم بماند
رفتم بالا / همه اشون اینطوری شدن :-2-19-::-2-19-:
آره بابا من همونم :-2-28-::-2-28-:
بعد منشیه میگه امضا کن ! منم امضا کردم ! میگه ستاره اس ؟ :-2-28-::-2-33-:
به امضای آدمم گیر میدن ! :-2-43-:خوب مال من یه H هس که اون خط افقی وسطشو می کشم بالاش فامیلمو می نویسم پایینش تاریخ
یادگاری از دوران طفولیت هس که تمام روزمو درباره ی سرنوشت هری پاتر بیچاره فک می کردم
کل دوران نوجوونی من با هری پاتر گذشت از 13 تا 19 سالگی
امضامو عوض نمی کنم :-2-33-:

پ.ن : مژگان ! منم نفهمیدم شبنم و زهرا چطور دیدنش ؟
پ.ن2 : شمیم 74 :-2-06-::-2-06-::-2-06-: دم پسر همسایه اتون گرم ! حالا چی گفته بودی ؟

AsalBanu
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
به نام و یاد او
سلام
به به سلام عسل خانوم http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif
جواب سلام واجبه ها http://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gif
خو بذگریم
اگه یه نفر دیگه
فقط یه نفر دیگه ......نه فقط یه نفر دیگه بگه از خرداد بدم میاد و چه ماه بدی و چه روز نحسی و http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/boumschwatioush.gif http://www.pic4ever.com/images/desertsmile.gifبا من طرفه http://www.millan.net/minimations/smileys/axesmileyf.gif
ماه به این خوبی http://www.pic4ever.com/images/earthhug.gifhttp://www.pic4ever.com/images/chase.gif
چی از این بهتر که تولد منه
باید برای همتون مبارک و میمون باشه این ماه http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif
خو بذگریم
از دیشب بگم که تولد بود
شام خونه مادر شوور بودیم http://www.pic4ever.com/images/mocantina.gif
بهد
کیکو آوردن
دو تا بود
یکی مال من یکی مال مادر شوور که روز ش بود
کادوهای اونو که ول کن http://www.pic4ever.com/images/no.gif
بریم سراخ کادوهای خودم
میخوایید عسکاشو بذارم ؟؟؟
http://www.pic4ever.com/images/photosmile.gif
نومیذارم
از بس هی گفتین خرداد بده http://www.pic4ever.com/images/kar.gif
اصلا هم نومیگم کادو چی گرفتم
فقط یکیشو نشونتون میدم http://www.pic4ever.com/images/3120.gif
اگر بچه های خوبی بودین و اصرار کردین عسکاشو واستون میذارم http://www.freesmileys.org/smileys/smiley-fc/bubbles.gif http://www.pic4ever.com/images/626gdau.gif
فعلا اینو داشته باشین تا بعد
http://up.98ia.com/images/2lm6nmcbfu9zpanprqer.jpg
این یکی از کادوهای خواهر شوورم بود


صبح که خواب بودم خواب دیدم مهمونی هستم
داشتیم ناهار میخوردیم http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard5.gif
آش بود
هر چی میخوردم تموم نمیشد http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif
حالم داشت به هم میخورد از بس غذام زیاد بود
الان انگار هنوز غذا تو گلومه http://sheklak-khanoomi.persiangig.com/smiles/zard22.gif
حالم داره به هم میخوره از سیری http://s17.rimg.info/3f78f39085fb5bd65a3b3d2fd02fd275.gif

Star_69
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
دوز دارم فقط پ.ن بزنم اونم یه دونه :-2-31-:

پ.ن:لی لی اون فوت کوزه گریه که فقط من و شبنم بلت بودیم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پ.ن:منم فقط به خاطر تورو دوز داشتم ویرایشش تموم شد خبر کن برم بخونم :-2-16-:

lucy
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
به نام خدا
سلام


فقط اومدم یه پ.ن بدم وبرم :-2-41-:

فاطیمای گلم نمیدونم چرا از هزار تا اس ام اسی که برات میفرستم فقط یکیش بهت میرسه ...:-2-15-:

منم این روز رو به تو مادر مهربون وهمسر فداکار وصبور به طور ویژژژژژژه تبریک میگم همیشه دلت شاد باشه عزیزم :-2-40-:روزت مبارک :-2-40-:

باز بارا ن عزیزم تولدت مبارک :-2-40-:

عیدی
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
فقط یه نفر دیگه ......نه فقط یه نفر دیگه بگه از خرداد بدم میاد و چه ماه بدی و چه روز نحسی و http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/boumschwatioush.gif http://www.pic4ever.com/images/desertsmile.gifبا من طرفه http://www.millan.net/minimations/smileys/axesmileyf.gif

سلام
شرمنده عسلیا:-2-02-: خرداد خیلی ماهه بدیه:-2-02-:

هان خاطره..
هیشی صبح بلند شدیم رفتیم امتحان دادیم زبان داشتیم امدیم..همین..:-2-15-:
تکرار زندگی تعریف کردن نداره..
بشه ها دعا مکینین که واسه دوستم که مریضه نه؟:-2-31-::-2-30-:

**sevdayi **
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ بعد از ظهر
سلام امروز روز بسيار چرتيه!!!! فقط بايد خرخوني كنم تا شايد اين اقتصاد تموم شه!!!!! اه حالم به هم مي خوره!!:-2-43-:
پ.ن 1 : پنگول رو ببينيد ،يادتوتن نره! شبكه ي تهران ساعت 2 :-2-41-:

mahdieh67
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
4 خرداد 90!

بهار داره تموم می شه:-2-37-:
من دیروز تو فاز منفی بودم نمی دونم چرا حوصله نداشتم برم بیرون واسه کادو:-2-31-: همیشه وقتی اینجور مناسبت ها هست قبلا معمولا کادوش رو تهیه می کنم چون اون روز زورم میاد برم بیرون:-2-37-: بعدازظهر که مامان و خواهرم رفتن بیرون که خواهرم کادوش رو بگیره گفتم یا علی بگم منم برم ، زنگ زدم دوستم... گفت مهمونم:-2-28-: منم کلا بی خیال شدم. چون گل ام می خواستم بگیرم و می دونستم خیلی شلوغ می شن گل فروشی ها نرفتم:-2-31-: شبم کلی شرمنده شدم:-2-34-: چون دیروز تولد مامانم بود کلی مهمونم داشتیم هی ازم می پرسیدن تو چی گرفتی:-2-35-:
صبح رفتم باشگاه بعدش رفتم گل بگیرم، با دوستم بودیم! یه جایی هست خیلی خوشگل درست می کنه! با اینکه رو مسیرم نبودم ولی رفتم اونجا! ساعت 10.30 بود گفت تازه گلها رو برامون اوردن هنوز بسته رو باز نکردیم برین یه نیم ساعت دیگه بیاین.:-2-28-: بی خیال شدیم اومدیم از یه خیابون این ور تر از خونه مون گرفتیم:-2-34-:
چند تا پرنده بهشتی هم برداشتم .. دقیقا یاد رمان پرنده بهشتی افتاده بودیم! و صحنه دختره( اسمش یادم نی) با شاهین تو گل فروشی:-2-37-: و قضیه خواستگاری:-2-37-:
مامانم کلی ذوق کرد:-2-16-: خیلی دوسِت دارم!:-2-16-: تولدت و روزت مبارک!
نیم ساعت پیش مامی زنگ زد که با میای بیرون واسه نهار یا بیاریم برات خونه!:-2-37-: دیدم تریپ مجردی رفتن من واسه چی برم سرخر که نمی خوان! گفتم نه بیارین خونه:-2-31-: الانم منتظرم نهار برسه!:-2-28-:
لی لی ویرایش کردی خبر بده بخونم!! :-2-40-: راستی می خوام بغض رو هم بخونم با اینکه گفتی نخونم:-2-37-:
خانومی:-2-40-:
عسل بازم تولدت مبارک!:-2-40-:

+Lily
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر
ما هم تنمان می خارد
می خواستیم تو تایپ داستان بهنوش پست بدیم :
زودتر بزار :-2-40-::-2-33-:
بعد دیدیم از سن و سال و سابقه ی ما بعید هس :-2-42-:
ما از این داستانا دوس داریم
تو دانشگاه و کل کل و پسرای نیس در جهان :-2-31-:
رویمان نمی شود اینجا به بهنوش چیز بگوییم / توی امضاش هم نوشته که اعصابش خراف است
تو که درس داری خوب نزار :-2-33-:
مگه تابستونو ازت گرفتن ؟ :-119-:
حالا این بیچاره های بخش کتاب هی باید گوش به زنگ باشن ملت هی میان پست میدن : زودتر بزار :-2-30-:
ما الان فهمیدیم چن ماه یه بار داستانمان را می گذاشتیم ملت چه می کشیدن بیچاره ها
خوب من که نمی تونم صبر کنم تموم بشه بعد بخونم
کلا این داستانا خوراک بچه های سایته ! منم چن تا دارم ! اگه همه چیز امن و امان باشه میزارم :-2-35-:
ما بعد از ظهر باید بریم کلاس !
به قول شیما خر اون ساعت تو گرما تب میکنه / به قول من شتر دنبال سایه می گرده
ما الان بر سر دوراهی موندیم چای بخوریم یا بستنی ؟ مسئله این است !
خوب دلم میخواد پست بدم سر مردم گرم بشه !
دیروز تو وبلاگا زدم پست تصادفی یه چیز باحالی اومد کلی خندیدم
نه یادم هس اسم وبلاگ چی بود نه نویسنده اش کی بود
خودتون برین پیداش کنین بخونین :-2-42-:
درباره ی چنتا دودره باز بود که به استادشون دروغکی گفتن ماشینشون پنچر شده و اینا :-2-31-:

ما داریم این آهنگو گوش میدیم / شنیدم خود یگانه هم موقع کنسرتاش گریه اش می گیره ! مرض داری مگه ؟

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم ، چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد :-2-30-:

بعدا نوشت : ما فهمیدیم از اول اومده بودیم واسه چی خاطره بگیم :-2-15-:
اگه قسمت آخر داستان بهنوش رو خونده باشین درباره ی شب شعره / یاد خودم افتاد
ما یکبار رفتیم جلسه ی انجمن ادبی
بعد پسره که رف شعر بخونه خیلی آشنا بود :-4-:
آقای پاپیون ورودی 84 بودن از هر وردودی تو هر رشته ای ( خیلی میشه ) از یکی خواستگاری کرده بودن
یعنی من خودم تو دوستام چن نفرو داشتم که مورد خواستگاری آقای پاپیون قرار گرفته بودن
بعد شعر گفته : دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین / به خدا عشق من آن بالایی ست ! :-2-19-::-2-19-:
منم پوکیدم از خنده ! صدام تو آمفی تئاتر پیچید ! همه برگشتن طرفم
بعد چون آقای پاپیون خیلی ما را می شناختند یک چشم غره به ما انداختند ما هم سنگین رنگین دممان را گذاشتیم رو کولمان آمدیم بیرون
ولی شعرش را یادداشت کردیم برای همه خواندیم :-2-06-:
پارسالم که رفته بودم قم تو حرم حضرت معصومه دیدمش :-2-19-:
سریع به دوستان اس دادیم حدس بزنین کیو دیدم ! جواب بلااستثنا درس بود : پی پی ! ( مخفف فامیلشه بی تربیت :-119-:)
دیروزم این استادمون مثال میزنه «پژی » هر روز میره خواستگاری
منم یاد پژی خودمون افتادم منفجر شدم از خنده :-2-06-:استاده دوباه بهم گیر داد :-2-42-:

شبنم
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
چرا فقط با تو میتوانم به شعری وارد شوم؟
پیر شده ام آیا؟
چه بلایی بر سرم آمده است، خدایا؟
با طعمی تلخ در دهان
طعم نان روزانه.
بیش از یک انسان توقع دارم
که بدانم یا کاری کنم؟

راه گور را جستجو میکنم؟
یا معبر گهواره را؟
زمانی برای ظهور می جویم یا فرصتی برای وداع؟
حالا که پس از سالها
آنقدر نزدیکی که فقط کافی است
دستم را به سویت دراز کنم
آنقدر نزدیک
که فقط با کودکان میتوان چنین بود.

از سر قدرت است یا ضعف؟
یا از ابتذال جهان است
که به مقصدی جز من روانه است؟
اما من همین ام
و جهان نیز همان که بود،
که هیچ آرامشی در آن نمی یابم.

عاشقی
بخت رنج کشیدن است.
بخت تحمل خطر
چون قماربازی که شکست می خورد.
و نه برآوردن مخفیگاهی بر زمین
که صدای هیچ گریه ای به آن نمیرسد.

میلان روفوس- ترجمه ی محسن عمادی

پ.ن. سهیلا عزیزم تولدت مبارک :-2-40-:
پ.ن.2. عسل چشمکی خانومی تولد تو هم مبارک :-2-40-:
پ.ن.3. لی لی گفتم که آدرس رو که باز میکنن باید اون l آخر رو از آدرس بار بردارن تا عکس با ز شه . من چون اجازه نگرفته بودم نذارشتمش خواستی بگو بذارم لینک درستش رو .
پ.ن4. خواجه داره به زور واسه ما میتینگ هماهنگ میکنه :-2-35-: از رو نیت فکر کن :-2-38-:
پ.ن.5 ما در فیســـبوک اگر بی ادبیم ندید بگیرید آنجا خودمانیم :-2-38-:

روز همگی بخیر :-2-40-:

Mina
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
خـوابم ميـاد...
خيـلي خيـلي زيـاد..
نـاهارم كـه بخوري ديه فـقط دلت ميـخواد بخوابي...

ولي درس:-2-15-:...
از 29صفحـه 27تاشـو خوندم..دو صفـحه ش مونده...زورم مياد:-2-15-:

اين هفـته هم تموم شـه ازشـنبه بشـينيم سر ِدرسامون...
بـدبختيه ها...

اگـه اين تـرم الف نشـم...مجـبورم ترم تابستوني بردارم..
چون 5ترمـه ست...

ميـخوام 4ترمه تموم شه...از اونور واسه كنكور كارداني به كارشناسي عقب نيوفتم...
فردا بايد برم ببينم ترم تابستاني اختصاصي ميدن يا نه..

الي گفته 6واحد ميدن..ولي بريم بپرسيم محض ِاطمينان ديه...

پ.ن: عسـلي جونم..فـعلا پيش پيش تولدت مبارك..
پ.ن: لي لي جانمان..ما هم آن عكس را مشاهده كرده ايم:-2-41-:

بعـدا نوشـت: يـه شماره اي اس داده...منم هي دارم فك ميكنم كيه كه آدرس ِيه وبلاگ رو داده...اونم جزوات ِعمران..هي فكر و فكر و فكر...آخرشم فهميدم شماره لي لي ِ..خواهرمون:-2-41-:

هركي منابع كارداني به كارشناسي نرم افزار رو داره ميشه به من برسونه؟:-2-15-:سرچ كردم هركي يه چيزي نوشته

مـيشه به اين تاپيكم سر بزنين؟:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:

http://www.forum.98ia.com/t215217.html

Babak
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۸ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهارشنبه 4 خرداد سال 90
بعضي وقت ها ...بعضي فيلم ها...بعضي جمله ها..بعضي موقعيت ها...


:نه عزيز من .. اگه يه مجتهد هم دزدي كنه خوب دزديه ديگه..اگه راست ميگي تو بگو توي اون كيف چيه؟
:من هميشه به تو راستشو گفتم ...آره توي اين كيف پوله...همشم دزديه....ولي اين كار فرق ميكنه با عملي شدن ..انگل بودن...اين پول ميتونه اين خونه رو بخره و همه رو از شر اين عباس آقا راحت كنه...ميتونه پول تحصيل چند تا جوون رو بده..واسه چي مثل بختك افتادي توي جوون ها ...تو همون سيدي ؟ نه باور نمي كنم..

:ديشب اصغر مواد فروشه رو كشتم!! چه التماسي مي كرد.چه كيفي داشت....حقش بود..اونم چند تا مثل من رو كشته بود...

قدرت!!! بيا بيرون!!...خوب اگه بياي بيرون چي ميشه؟ نهايتش مي برنت حبس...حداقل هستي!!
:سيد تو دخالت نكن برو بيرون!!
:مياي يا بيام؟؟ ميايي....يا بيام.....
سيد بي محابا دويد ..گلوله خورد به كتفش...با زحمت و تلو تلو خوران ،رفت تو ..قدرت با اون چشمهاي براقش نگاهش كرد...
: مگه بهت نگفتم دخالت نكن...
:نه بابا تو مثل اينكه حاليت نيست...خونمه!اختيارش رو دارم!...دوست داشتم بيام تو...خيلي دوست داشتم يه جوري سرراست كلكم كنده بشه...اينجوري درسته...حداقل مي گن گلوله خورد و مرد ...نميگن تو جوب از خماري مرد....

:حاج اقا ما قصدمون ازدواجه ها!!
:به سلامتي مباركه...
:ولي هنوز خونواده هامون نميدونند!!
:بچه جون منكه چيزي نگفتم ..خيالت راحت من دهانم قرصه!!
:دست شما درد نكنه حاج آقا ..معلوم شد در مورد ما چه فكري ميكنيد...
:عزيز من ..من اصلا" در مورد تو فكر نميكنم!!..
حاج آقا من هر چي فكر ميكنم مي بينم كه خدا منو دوست نداره!!
من 10 دفعه دست خودمو سوزوندم كه سيگار نكشم ..اما بازم ميكشم!
سر نماز فكرم به همه جا ميره الا به خدا! حاج آقا من صورتمو با تيغ ميزنم!
اصلا" خود خدا هم نمي خواد كه من آدم بشم!
: بچه جون خريت خودتو گردن خدا نيانداز!! ببين منو تو هنوز جووني!
من به نمايندگي از طرف خدا در اين محله و تمامي محلات به شما ميگم كه خدا شما رو بخشيد..
برو حالش رو ببر ...اما مواظب باش اسراف نكني!!

:حاج آقا با اين زخم كه روي پيشوني تونه وضو گرفتن درسته؟؟
:اصلا" به اين حرف ها نيست كه بچه! آدم بايد ذاتش درست باشه!

:آقا غلامعلي شما سوره عنكبوت رو حفظ كردي؟...چند روز ديگه مسابقات سراسري قرآن شروع ميشه..
:من تو مسابقات شركت نميكنم..اصلا" كي گفته كه من بايد روحاني بشم!!
:حاج آقا شما يه چيزي بهش بگين...
: شمام ديگه اينقدر گير نده به اين جوونا ...بهشت كه زوركي نميشه..اينقدر هلش ميدي تو بهشت كه از ته جهنم ميزنه بيرون!!!
:بايد فكري به حال اهلي بودن آدما كرد!

:سلام آقاي دزد!...شريك نازنينم دزد از كار در اومده!!
:اين حرف ها چيه!! ...دزد كدومه!!...اينا پولهاي شركته!! ...دست تو چيكار ميكنه؟؟
:اون كليد ها رو از كجا آوردي ؟؟
ميشناسم اون كليدها رو!! فقط دوتا از اون ها هست ..يكي مال منه يكي هم مال زنم!....
برق تيغه چا قو رو تو دست هاي شريك نازنينش ديد...
: از اين دنيا كه شماها توش زندگي مي كنيد بدم مياد...اهل درگيري نيستم ...اما با تو هستم...منم گناه هايي كردم...پس بهتره كه تو من رو بكشي تا پاك شم...از كثافتي مثل تو رد شم...لياقت شما ..هم تو هم اون اينه كه تو آفتابه زندگي كنيد!!...تيغه چاقو تا دسته در قلبش نشست...
:حسادت همه جونمو خورد...واسه زندگيت...واسه خوشبختيت...
:زني كه من رو ول ميكنه واسه پول...واسه تو ...واسه قلبت هيچ ...نمي خوره!
قلبي كه واسه خودش صدا نداره مي خواي واسه تو چه صدايي داشته باشه؟؟
خدا كنه درست زده باشي...چون اگه زنده بمونم ...بلايي سر تو و اون ميارم كه براي يك بار ديگه هم كه شده
سر و كله غيرت پيدا بشه!!....

Elnaz
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
دل بدی بازیچه ی دنیا میشی

دل بکنی درست مثل ما میشی

به زندگی فکر کنی جا می خوری

به عاشقی فکر کنی رسوا میشی



به هرکسی که می شناسی رو بزن

خسته شدی خودت رو چاقو بزن

اگه می خوای اسیر دریا نشی

تا اونجا که جا داری پارو بزن


بچگیتو بذار رو تاب هل بده

به هرکسی که می شناسی گل بده

دیکته ی ننوشته رو امضا نکن

قسم نمی خواد بخوری قول بده


دل داری انگاری که بی دل خوشی

خدا بزرگه واسه ی دلخوشی

زمونه جون میده واسه زندگی

زندگی جون می ده واسه خودکشی


قسمت آدما به هم می خوره

اونجوری که می خوای رقم می خوره

عشق فقط نوشتنش قشنگه

حالت از این عشق به هم می خوره



خدا یه نقاشه فقط می کشه

کفره ولی داره غلط می کشه

اگه همه بهشتی ین پس چرا

پای جهنمو وسط می کشه

-مجید صالحی


دیروز نیومدم شرکت امروز کادو روز زن گرفتم:-2-32-:ولی تبریک اصلی و کادو روز اصلی مهره تولد حضرت معصومه :-2-14-::-120-:
پ.ن:روز زن بازم مبارک:-2-40-:
عسلی گلم تولدت مبارک:-2-40-:
سهیلا گلم تولدت مبارک :-2-40-:
لیلون و فاطی چه لاوی میترکونین:-2-37-:

elnaz 90
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
چهارشنبه ساعت 5.15 بعدالظهر
سلام علیکم:-2-25-:
امروزو دوست دارم اول به خاطر اینکه فردا 5شنبه س و بعدم جمعه دو روز صبح می خوابم با خیاله راحت :-2-16-:البته فردا می خوام با دوستم برم بیرون اما خوب کله صبح پا نمی شم، بعدش به خاطر اینکه امروز خونه در آرامشه مامانم حرفی در مورد تصمیمی که باید بگیرم نزده منم با خیاله راحت اصلا" بهش فکر نمی کنم:-2-41-:
دیروز سر کلاس زبان فقط نیم دقیقه فارسی حرف زدم داشتم یه چیزیرو برای بغل دستیم توضیح می دادم استادمون دید گفت فردا شکلات می خری میای خو به من چه اون سوال پرسید:-2-15-: منم همون دیروز رفتم رامتین خریدیم بهدش گذاشتم تو اتاقم مامانم دیده میگه حراج کرده بودن اینارو:-2-28-: هوچی دیگه امروز بردم بچه ها می گن به چه مناسبت گفتم فارسی حرفیدم دیروز می گن چه خوب بازم فارسی حرف بزن :-2-43-:
آقا من گفته بودم یه مزاحم بی تربیت دارما شمارشو دادم به یکی کل آمارشو واسم درآورد بهدم گفتم پسرخالم باهاش حرفیدم همون اسمو ایناشو بهش گفت یه سریم خالی بست که شکایت میکنیم این پسر بدبخت به غلط کردن افتاد یه اس ام اس داد یه دنیا معذرت خواهی کرد بهدم دیگه هیچ خبری ازش نشد یه حالی داد:-2-11-:مزاحم دارین بگید سه سوته حلش می کنم براتون:-2-32-:
صبح داشتم یه کتاب می خوندم انقدر مزخرف بود حرصم گرفته بود همه چی رویایی خواننده رو دورازجون خر فرض کرده بود هم داستانش مزخرف بود هم لحن نوشتنش اصلا" خوشم نیومد اما تا ظهر خوندم تموم شد
برای نهار مامانم سالاد ماکارانی درست کرده بعد ماکارانیاشو زود برداشته بود هنوز خام بود زیر دندون صدا می داد بهدش من عاشق سالاد ماکارانیم بیشتر بهخاطره کالباساش دوسش دالم:-2-37-:بابام می گه به الناز یه هفته پشت سره هم سوسیس کالباس بدن صداش در نمیاد:mrgreen: با یک مشقتی ما اینو خوردیم یعنی، گفتم حیف این کالباسا که تو اینه بزور دادیم رفت پایین اما هنوز صدای اون ماکارانی نپخته هارو زیر دندونم حس می کنم:-2-43-:
دیگه هین دیگه آهان پ.ن هام داشت یادم میرفت باز
پ.ن عسل چشمکی تفلدت موبارک:-2-40-:
پ.ن سهیلا جون تفلد توام مبارک:-2-40-:
پ.ن عسل جون تفلد توام با تاخیر مبارک :-2-40-:هی میومدم بگم یادم میرفت تو پستای قبلیم
فعلا"

lucy
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
لیلون و فاطی چه لاوی میترکونین:-2-37-:

میتونیم میترکونیم میتونی بترکون :-2-31-:

توو شری مشکوکین با این شعر در وکردنتون :-2-43-:

شبنم مادر یعنی الان اینجا متفاوتی ایا ؟ مودب اینا منظورمه :-2-35-:

ما که خودمانیم همینطور بی تربیت در همه جا چه در دنیای مجازی چه دنیای حقیقی :-2-35-::-2-41-:


اینا رو گفتم که بیام این پ.ن رو بدم :-2-06-:

پ.ن عسلی تولدت مبارک جیگرررررررررررررررر م :-2-40-:

پ.ن فاطی عاشقتمممممممممممممممم(الی حرفیه ؟>:-2-35-:)

پ.ن از بس من دلفم گنجیشکه :-2-15-:الیییییی عاشقتمممممممممممممممم :-2-40-:

NILOUFAR
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون
چهار شنبه 4 / خرداد / 1390 (قانون احتمالات یادت نرود ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله . )
سلام :-6-:
این چند روز همش میخواستم خاطره بنویسم وقت نمیشد .الانم کل خاطره این هفته از مغزم پریده . دیروز روز مادر بودش . به همه مادرهای گل ، خانوم های گل نودهشتی تبریک میگم.:-8-::-11-:
اول یه خاطره دردناکی از خرید هدیه بگم .:-2-18-: عصر دوشنبه با ندا حاضر شدیم بریم خرید. حدودا ساعت های 6 اینا بود. هیچی اول رفتیم نقره فروشی که به سفارش یکی از بچه ها سرویس های نقره خوب دیدیم واسه هدیه بخریم. مغازه کلی شلوغ بودش سرویس های هم که به پول ما میخورد زیاد قشنگ نبود اونایی هم که قشنگ بود همه گرون بود سه تا نقره فروشی رفتیم بیخیال شدیم. ندا گفت بیا بریم بازم ربع سکه قیمت کنیم شاید پولمون برسه رفتیم قیمت کردیم دیدم میتونیم بخریم:-38-: کلی ذوق و... ، فقط اونجا شانس اوردم مغازه شلوغ بود وگرنه آبرومون میرفت :-2-:. ندا گفت بریم یه جای دیگه سر راهم یه عابربانک تقریبا خلوت بود گفت اول پول بگیریم هیچی اومدیم ندا کیفش رو میگرده میگه کارت ملتم نیست :-22-:بعد یادمون افتاد کارت ملت خودش و من تو کیف پول منه که خونه هستش:-29-: کارت سینا پیشش بود. گفتم حالا بنداز ببین چه قدر توش داری نگاه کردیم کم بود. منم رسید رو گرفتم و اومدیم. یه ماشین دربست گرفتیم که سریع بریم خونه کیف پول رو بیاریم .حالا نشستیم تو ماشین ندا هی غر میزنه همزمان دنبال کارت ملتش میگرده . میگه حالا کارت سینا رو بده .:-22-:منم گفتم دادم خودت . :-47-:اونم هی میگه ندادی :-106-:من تو عابر بانک زده بودم( اعلام موجودی )اول رسید داده بود منم برحسب همیشه که اول کارت میده بعد رسید فکر میکردم کارت رو برداشتم . :-2-18-:ولی تو اعلام موجودی رسید میده بعد میگه انجام عملیات جدید یعنی کارت رو نمیده :-2-03-:.هیچی دیدم کارت جا مونده :-62-:تو اون هیری ویری هم راننده هی پرسیده بود از کجا برم ما جواب نداده بودیم ما رو دو کوچه پایینتر پیاده کرد هی گفتیم آقا برو اون کوچه پایینی اونم قاط زده بود من هی پرسیدم شما جواب ندادید:-102-: بعد ندا داره میگرده کلید نداره :-14-:یعنی واقعا میخواستم جیغ بکشم:-14-: شانس آوردم بابا خونه بود رفتم کیف پولم رو برداشتم اومدم به ندا گفتم تو برو بخر منم میرم سراغ عابر بانک:-2-41-: .اون بیچاره گفت خب کارتها رو بده:-2-35-: گفتم نه کیفم رو ببر دیگه :-2-30-:رفتم اونجا ساعت 7 اینا شده بود دیگه در بانک باز بودولی این نرده اس چیه اون کشیده بودن یه ذره کباز بود مثل این دزدا از بین میله ها خودم رو رد کردم:-17-: تا در بزنم .مطمئن نبودم اونجا باشن . ولی خود رئیس شعبه بود و معاون فقط . گفتم کارتم جا مونده کسی نیاورده حالا میگه کارت شناسایی بده :-2-28-:. ندا هم کیف ها دستش . :-2-30-:زنگ زدم برگرد بیا کارتت رو نشون بده :-70-:
با بدبختی کارت رو گرفتیم و هدیه رو خریدیم بعد نوبت گل خریدن بود که اون هم کلی جریان داشت .:-43-:دیگه وقتی نموند کتاب اینا بخریم و برگتیم .:-23-: این بود جریان پت و متی ما :-2-39-:
من و خواهرم خودمون رو کشتیم که روز مادر امسال براش خاطره انگیز باشه همه کارهای خونه رو انجام دادیم به بابا گفتیم دو نفری برین صفا سیتی که به مامان خوش بگذره . هرچند مامان همش میگفت شما دو تا هم بیایین ولی خب ما نرفتیم . نمیدونم موفق شدیم اونقدری که فکر میکردیم مامان رو خوشحال کنیم یا نه.
دیروز عصری نشستم درس خوندم طبق همون برنامه ریزی کذایی امیدی به قبول شدن تو کنکور سراسری ندارم تهش غیر انتفاعی هست که اینجا غیر انتفاعی نداره نزدیکترین شهر میشه زنجان . نمیدونم میتونم برم یا نه راستش الان پشیمونم که چرا فراگیر پیام نور شرکت نکردم و مهلتش تموم شد قبلنا دانشگاه آزاد دو بار تو سال کنکر کارشناس ناپیوسته داشت جدیدا فقط ترم بهمن قبول میکنن . امسال همه دوستام درسشون تموم میشه و لیسانس میگیرن من هنوز اینجام . البته ناشکر نیستم شاید اینجوری واسه ی من بهتر بوده .
از دیشب سرم ناجور درد میکنه درد که نه انگار وقتی راه میرم مغزم میخوره به در و دیواره کاسه سرم. دیشب ساعت 10 اینا خوابیدم بلکه سردردم خوب بشه ولی صبح دردش چند برابر شده بود . خیلی کم پیش میاد سرم درد بگیره ولی درد بگیره هم ول نمی کنه .
دلم برای الینا خیلی تنگ شده . :-2-39-:هنوزم شک دارم چه سریالی بخرم شاید سوپر نچرال رو خریدم و یه سریال کره ای چیزی خلاصه های کره ای رو خوندم از کافه پرنس خوشم اومد حسابی معتاد شدیم .
پرنیا دیدی خرید مارو ؟ وضع ما بدتر بودش یا تو ؟:-2-06-::-2-06-:

راستی مژگان جان شنیدم روانشناسی میخونی من چند تا سوال در مورد رشته ات داشتم همش میگم بیام ازت کمک بگیرم هی یادم میره .:-2-38-:
عسل خانومی تولدت مبارک عزیزم:-2-16-:
واقعا جای آنیتا خالیه خدا کنه امروز فردا برگرده همچنین جای جناب نوین ،فرشید هم که خیلی وقته خاطره نگفته:-2-39-:
بهنوش هم اون شب ما رو سورپرایز کرد و. داره رمان مینویسه خیلی عالیه واقعا :-2-32-:
من دیگه داستان شبنم رو نمیخونم چون تو کف میمونم منتظرم تموم بشه بعد بخونم :-2-26-:میدونستین کتابش آمار بالای تشکر رو داره ؟ اول کتاب شبنمه با 88 امتیاز مثبت بعد اریکا (واقعا ترکونده کتاب بعدیش رو هم رو سایت بذاره منم شبنم رو میترکونم :-2-01-:)
مرسی لیلا تو خیلی لطف داری خوشحالم که از نوشته ام خوشت اومده بود :-2-40-:..خیلی نامردی ما رو تو کف گذاشتی گفتی میام خاطره خواستگاری میگی دیگه نگفتی .:-2-36-:
تابستون داره میاد ، انجمن بازم شلوغ میشه ، هم خوشحالم هم ناراحت یه جورایی به این روزهای آروم انجمن عادت کردم و البته دلتنگ شلوغی های تابستون هم هستم .
این تاپیک برای من بهترین خاطره ای که از سایت دارم خیلی دوسش دارم باهاش خندیدم گریه کردم امیدوارم همیشه همینجور بمونه .

این خاطره رو ساعت 11 نوشتم وقت نشد سند کنم خاطره الانم اینه که چشام داره در میاد اونقدر سرم دردمیکنه :-2-30-:گوشام هم سوت میکشه اگه تشنجی ، سکته مغزی ، چیزی کردم حلالم کنید
رنگین کموندوز دارم :-2-08-:

بعدا نوشت : ببخشید جواب پیام خیلی ها رو ندادم به خدا نمیخوام کلاس بذارم ولی اصلا نمیرسم چون کم میام سایت :-2-30-:شرمندتونم به خدا یه روز که بیکار باشم کلا میشینم فقط پیام جواب میدم بازم به بزرگی خودتون ببخشید:-2-40-:

DataBus
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر
سلام.

خیلی شاکی هستم.

از خودم.
از دانشگاه
از هم کلاسی ها.
از استاد ها ...

حوصله ی دانشگاه رو ندارم.

هنوز یه سال دیگه مونده.

کاش این قدر به فکر این دانشگاه رفتن نبودم.
کاش لااقل دنبال یک کار می گشتم.
این طوری زندگی م لااقل یه معنی پیدا می کرد.
شاید یه هدفی تووش به وجود می اومد.

در حال حاضر، پوچ ِ پوچم ...
به همین راحتی ...

alizee
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
این داشنگام شده واسه ما آینه دغ !

با این اتفاقاییم که هر روز میافته انگیزه دانشگاه رفتنه ما کم می شه !

سازمان سنجش که شب می خوابن صبح پا می شن تصمیم جدید می گیرن امروز داشت می گفت چون بیکار تو رشته جامعه شناسی و حقوق و روانشناسی زیاده می خوان امسال این 3 تا رشته رو از تو دفترچه حذف کنن :-2-30-:من فقط به عشق روانشناسی دارم درس می خونم این همه بی کار خوب مام روش مگه واسه بقیه کاری کردن که به ما رسیده می گن می خوایم حذفش کنیم

دانشگاه شهید بهشتیم از ترم دیگه کلاساشو می خواد جدا کنه !:-2-15-: نمی دونم اینا چرا تا نوبت به ما رسید یهو همه این تصمیمارو باهم گرفتن

فقط 38 روز مونده تا کنکور سراسری ! این همه ذوق و شوق واسه رفتن به دانشگاه بعد که آدم می ره توش می بینه هیچ خبری نیست !

کاشکی این نظام آموزشی رو خراب کنن از اول بسازن ولی حیف که کاشکی رو کاشتن سبز نشد !

roya jo0on
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
سیلاااااااااااااااااااااا م:-2-25-::-2-25-:
خونه دار و بچه دار ... خاطرتو روو کن بیاد:-2-06-::-2-06-:
خب از کجا بگم براتوون :-2-38-:
دیروز خاطره از خودم درنوکردم ... زیرا حال و حس نداشته بیدم:-2-41-:
ولی اینو بگم باحال بید ...
دیشب مامی جانمان گفت : عزیز دل مادر (ها با من بودااااااااااااااا):-2-14-: حاضرشو بریم خونه مادر جوون .. همه اونجان واسه تبریک عید:-2-41-:
منم با اینکه دلمان پر از غم و اندوهای زودگذر روزانه بود ... راهی شدم ..
خونه ی مادر جونم طبقه ی پایین خونه ی خالم ایناست:-2-41-:
دختر خالمو دومستاش طبقه ی بالا بودن و ما همگی طبقه ی پایین ... :-2-35-:
ناگهان :-2-35-:
صدای مهیب جیغ بنفشی تمام خانه را فرا گرفت:-2-35-:
همه به هم نگاه کردیم و ترسی در دلهایمان جاری شد:-2-35-:
آنگاه بود که به اتاقی پناه بردم و لباس خود را تعویض کردم :-2-35-:
و سپس به نزد جمع آمدم و گفتم نگران نباشید زورو وارد میشود:-2-06-:
ها بعدی رفتم طبقه ی بالا ... دیدم دخی خاله و دومستانش در حالتی که اشک گونه هایشان را پوشانده بود:-2-35-:
گفتم : چه شده است ای فرزندان من:-2-35-:
با حالت گنگی سمتی را نشان می دادند:-2-31-:
گفتم : با شما هم ... مگر نمیشنوید ! چه شده است آیا؟:-2-43-:
دیدم یکی از دومستان تآحیر زده !!!! میگوید نرو نرو !!! نرو به سمت آشپزخانه .. او آنجاست !!:-2-35-:
گفتم : یالا می گویم نگران نباش:-2-06-:
نفس ها در سینه حبس شده بود ! من به طرف آشپزخانه به راه افتادم ... گفتم شما بروید ... اگر اتفاقی برایم پیش آمد ... به پسرم بگویید ... پدرش !!! با افتخار مرد:-2-35-::-2-06-:
روانه شدیم .. اطراف را نگاه کردیم و ناگهان دادی زدیمو گفتیم : یافتم ! یافتم !:mrgreen:
بهله من آن ملخ را یافتم .. ملخی که اشک هزاران کمتر ! دختری را در آورده بود !
با گفتن کلمه ی یافتم ... دختران دوباره جیغی سر دادن:-2-28-:
من مانده بودم بین دوراهی !:-2-15-:
که ملخ را از پایش بگیرم یا از سرش:-2-35-:
در نهایت موفق شدم این ملخ بی چشم و رو را بگیرم که وارد حریم خصوصی دختران دم بخت ! شده بود:-2-06-:
ملخ را گرفتم و با سرعت باد به سمت دختران رفتم و همه از دستم فرار کردن:-2-06-::-2-06-:
این از خاطره ی دیشبمان و ملخ بی چشم و رو:-2-06-:
امروزم که امتحان تربیت بدنی داشتم ... من رشتم فوتساله:-2-41-:
چون فوتسال کار میکردم ... امتحانشو زیاد جدی نگرفتم:-2-41-:
ولی :-2-30-::-2-30-: نومودونم چرا امروز ضربات آخرم توو گل نمیرفت:-2-15-:
پس بیست گرفتن = فرت میباشید:-2-15-:
اومدم بیرون از سالن ... داشتم میومدم سمت سرویسای دانشگاه ... دیدم از کنارم یه ماشین پرنده داره پرواز موکونه:-2-35-:
هموجور مات و مبهوت موندمو میلیمیتری از بغلم رد شد ..
رفت توو پیاده رو ...
باز با همون سرعت اومد زد به ماشینای بدبختی که توو پارک بودن و از آخرم فهمید جای پارک مناسبی نیست اونجا زد به درخت و رفت توو جدول پارک کرد ماشینشو :-2-35-: ولی در همین حین خسارات زیادی به ماشینش وارد شد:-2-35-:
هر کی اونجا بود .. به جرآت میتونم بگم .. حدود 1 دقیقه مثل این مانکنا ثابت واستاده بودن و داشتن صحنه رو میدیدن .. جای تخمه آفتاب گردونش خالی بود:-2-06-:
ها بعدی رانندش اومد پایین .. آقایون دیدن خانومه !!!
گفتن : آهان پس که اینطور:-2-35-::-2-28-:
بعد نگو دخمل خانومه ... با سرعت زیاد از سرعت گیر میگذره ... بعد میخواد بزنه به یه ماشینه ... بحساب خودش میخواد ترمز بگیره .. پاشو میزاره روو گاز !!!:-2-35-::-2-02-: و بقیه ی ماجرا!!:-2-29-:

ساعت 4 ام کیلاش جبرانی داشتیم ... با خستگی رفتم سر کیلاس ...
عسیسم بهم زنگید ... رفتم توو محوطه که بحرفم .... یهو دیدم نگینم اومده بیرون ... رفتم سمتش که اینجا چکار میکنی !
بهدی خواستیم بریم توو دانشکده .. که دیدیم در دانشکده بستس:-2-31-:
ما هم مثل این دیوانگان مجنون زده ... شروع کردیم به در زدن و داد و هوار ... آقا آقا در بازکنید .. ما پشت در موندیم:-2-06-: داد میزدیمااااااااااااااااااا ا:-2-06-:
به قول نگین : رویا خدای فیلم بازی کردنی:-2-06-:
دوباره جو دادم میگفتم : اقا اقا در باز کنید :-2-06-:
نگهبان مونده بود .. هاج و واج ( آخه نا سلامتی ما دانشجوییم خدایی نکرده ):-2-35-:
ها از آخر فهمیدیم .. فردا آزمونه .. از ساعت 4 اگه کسی بره بیرون دیگه نمیتونه بیاد توو ..:-2-43-:
ولی خیلی حال داد .. داد زدیم صدایمان کمی باز شد:-2-38-:
ها همین بود ...
پ .ن مخلصیــــــــــــــم:-2-41-:
بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

nemesis
۴ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:

امروز خیلی خوش گذشت. :-2-16-: جشن نامزدی دختر عموم بود، انشاا... قسمت همه شمام بشه. :-63-:
تزئین اتاقی که دیشب کردیم و میزی که امروز چیدم و همه خوششون اومد کلی ازم تشکر کردن قراره از این به بعد برم تو خطش پول در بیارم :-2-22-::-2-22-:
تعریف از خود نباشد، :-2-19-: گویا امروز ما خیلی خوشگل شده بودیم، البته ما خوشگل هستیم، خوشگلتر شده بودیم ( آخر خود شیفتگی :-2-22-::-2-22-:) آخر هر کی به ما می رسید می گفت: بزنم به تخته امروز یه جور دیگه ناز شدی، نور بالا می زنی. :-2-40-: ولی ما هی نگاه کردیم شاید نوری ببینیم ولی چزی ندیدیم :-2-08-:
چند نفر هم پشت سرمان از ما تعریف کردند ولی ما شنیدیم :-2-22-::-2-22-: ( خودم به اندازه کافی نوشابه باز کردم شما زحمت نکشین :-2-27-:)

اه اه این مادر داماد پدر ما را در آورد، انقدر که دستور میداد توی تمام سینی هایی که پذیرایی می کردیم گل بگذاریم، دیگر داشتیم توی گل ها خفه می شدیم :-2-36-: بعدم ، بعد از رفتن داماد رفته نشسته ور دل عروس نگذاشت هیچ کس دیگر بشیند، فقط خودش و خواهرش نشستند، انگار ما جوانها آونجا چغندر بودیم دو تا خانوم پیر ور دل عروس نشسته بودند، آی همه با هم غر زدیم، آی غر زدیم :-65-::-65-: ولی نمی شد که چیز گفت . یکبار مادر داماد رفت، عروس زندایی اش را کنار خودش نشاند، دو دیقه نشده بود مادر شوهر جان بلندشان کردند :-2-01-:

یکبار هم پذیرایی کردنی احساس کردم دامنم از پشت بالا رفته در حین راه رفتن برگشتم پشتم و نگاه کردم، نزدیک بود بیفتم زمین اونم با سینی که دستم بود :-2-19-::-2-19-: فکر کن چقدر دل ملت شاد میشد من میافتادم :-2-06-::-2-06-: تصمیم گرفتم حتی اگه واقعا دامنم بالا رفته بود وسط جمعیت بر نگردم پشتم :-2-08-:
دیگه اتفاق خاصی نیفتاد مثل همه مجلسا بود ولی خیلی خوش گذشت. :-2-16-: حالا از فامیل پدری من ماندم و دو تا دختر عمه. همه دخترها عروس شدند :-2-39-: از خانواده مادری هم باز من ماندم و دختر داییم :-2-39-: ( البته عروس امروزی هم سن دختر دایی من است) کلا من در همه فامیل نقش دارم :-2-22-::-2-22-:

می گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم میرسه همینه ها : یکی از دایی های داماد امروزی همکلاسی بابا از کار در اومد، دیشب نشستند کلی از خودشان خاطره در وکردند.
امروز هم توی مجلس مامان جانمان یکی از دوستان قدیمی محله مادر بزرگمان را پیدا کردند به اینصورت که دختر دوست مامانم شده عروس خواهر زن عموی من :-2-19-: ( گرفتین چی شد دیگه؟)

با اینکه خیلی خسته ام اومدم خاطره هاتونو خوندم، چی شده همه شعر میذارن تو خاطره هاشون آیا؟ :-2-35-: مد بیده؟ :-2-31-: خیلی جالب بود. منم شعرا رو برا خودم کپی کردم. الانم تصمیم گرفتم بروم چند صفحه قبل خاطره بابک خان بود یهش شعری که حرف از این بود که ما به کی دروغ می گوییم و از این حرفا، می رویم آنرا هم کپی کنیم، شاید سر راه شعرهای بقیه تان را هم کپی کردیم :-120-:

چند تا هم پ . ن داشتم که یادم نمیاد، این وقفه ای که بین خوندن خاطره ها و شام خوردنم افتاد همه رو از یادم برد. :-2-08-:
فقط یه چیزی : منم با توضیحاتی که شبنم داد تونستم عکس لی لی جان رو ببینم :-2-37-:
لی لی جان بعد از ویرایش داستانت امضات و عوض کن بریم بخونیمش. :-2-38-:

بچه ها چقد داستان از خودتون گذاشتین؟ (شبنم، زهرا و ....) من ندیدمشون (مخصوصا محصول مشترکا رو). به جز این چندتایی که تو اینجا تعریف کردم. داستانای قبلیتونو برا موبایل هم بذارین دیگه، منم بخونم. مثلا رمان اریکا موبایلشو نداره :-119-:

آهان دو تا هم تولد داشتیم که منم از همین جا به عسل چشمک عزیز و باز باران جان تبریک می گم. انشاا... امسال به همه آرزوهای قشنگتون برسین. :-118-:
بابک خان خاطره هاتون خیلی جالب شده، شده شبیه کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم. این مدلی دوست دارم آدم کلا تو کفه :-2-22-::-2-22-:

می گم خوب شد این وقفه افتاد یادم رفت حرفام وگرنه چقدر دیگه می خواستم حرف بزنم :-2-26-::-2-26-:

آهان اینم بگم که امروز اینجا بارون میومد شدید بعد عصر ما برگشتنی یک رنگین کمان بزرگ توی آسمون دیدیم که تا ما برسیم خونه تو دیدمان بود و ما کلی حظ ( درسته دیگه؟) کردیم. همه اش هم یاد کارتون خرس های مهربون می افتادیم، من عاشق اون کارتون هستم. ( تصمیم گرفتم به برنامه بچه های دیروز اس بزنم بگم پخشش کنن :-2-32-:)
بعد چون ما از اتوبان خانه می آمدیم به دلیل بارندگی راه بندان شده بود و نیم ساعت هم لاک پشتی حرکت می کردیم و حوصله مان سرید، بعد این ماشین های بزرگ هستند ( کانتینرها) این خارجی ها فقط از سمت راست جاده حرکت می کردند، مادر جان گفتند: انقدر خوشم میاد این ماشین بزرگا از سمت راست این ور نمیان، داداشمم گفت: اینا خارجی اند واسه همین.
خیلی که رفتیم یه کامیو از سمت چی جاده پشت سر ما ظاهر شد، داداشم گفت: بیا اینم کامیون ایرانی که اینور جاده است :-2-22-::-2-22-:

عکس رنگین کمان را هم گرفتیم ولی حوصله نداریم گوشی را وصل کنیم. بعدا یادم بیفته حتما میذارم ببینین. مخصوصا نیلو جان. :-2-40-:

نیلویی سوپرنچرال و بگیر ببین. پشیمون نمیشی بهت قول میدم. :-2-32-:
خوب برم. دیگه. کاری ندارین؟ داشته باشینم کی که انجام بده :-2-26-:

شب همگی به خیر و خوشی :-118-:
خوابای رنگی رنگی ببینین.

N@s!m
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۲۷ قبل از ظهر
سلام به همگــــــــــــــــــی :-2-25-:
از اول صبح آنقدر بی حال و حوصله از خواب بیدارشدم بعد هم به زور خودمو راضی کردم بیام سرکار:-2-28-:
آخه از وضع مفتضح این بازار حرف و سخنی پیش نیاد بهتره :-2-36-:
کجای دلم بذارم آخه ؟؟؟:-2-03-:نمی دونم چرا هروقت همه چی رو غلطک می افته یکی میاد گند میزنه به همه چی میره پی کارش :-2-17-:
این چند روز از بیکاری دارم رو به موت میشم :-2-14-: باور نمی کنید !:-2-37-:
امروز بازهم مصاحبه ای شکل گرفت در خصوص اعتراضات افزایش دیه :-2-33-:
کاش زودتر مجلس جواب هیت بزرگان بیمه را درست و حسابی بده :-2-15-:
تو این چند روز فقط دارم دعا می کنم :-63-:
قیمت هر شتر شد 90 تومان حالا 100 تا شتر بهش اضافه کنی میشه دیه در ماه عادی قیمت شتر اینه !:-2-08-:گاهی با خودم میگم خوب قیمت واقعی ما آدم ها چنده !:-2-41-:
آخه به هرکی نرخ میدم و واسش توضیح میدم از همون دم در عقب گرد می کنه و پشیمون میشه :-2-35-:
نمیدونم چرا اینقدر به کار وابسته شدم انگار اگه کار نباشه منم نیست و نابود میشم :-2-42-:
کاش یه اتفاق خوشایند در زندگی ام می افتاد که من اینقدر احساس تکراری بودن لحظات را نکنم :-2-43-:
یا حــــــق :-2-40-:

بازباران
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ قبل از ظهر
سلام به همگــــــــــــــــــی :-2-25-:
از اول صبح آنقدر بی حال و حوصله از خواب بیدارشدم بعد هم به زور خودمو راضی کردم بیام سرکار:-2-28-:
آخه از وضع مفتضح این بازار حرف و سخنی پیش نیاد بهتره :-2-36-:
کجای دلم بذارم آخه ؟؟؟:-2-03-:نمی دونم چرا هروقت همه چی رو غلطک می افته یکی میاد گند میزنه به همه چی میره پی کارش :-2-17-:
این چند روز از بیکاری دارم رو به موت میشم :-2-14-: باور نمی کنید !:-2-37-:
امروز بازهم مصاحبه ای شکل گرفت در خصوص اعتراضات افزایش دیه :-2-33-:
کاش زودتر مجلس جواب هیت بزرگان بیمه را درست و حسابی بده :-2-15-:
تو این چند روز فقط دارم دعا می کنم :-63-:
قیمت هر شتر شد 90 تومان حالا 100 تا شتر بهش اضافه کنی میشه دیه در ماه عادی قیمت شتر اینه !:-2-08-:گاهی با خودم میگم خوب قیمت واقعی ما آدم ها چنده !:-2-41-:
آخه به هرکی نرخ میدم و واسش توضیح میدم از همون دم در عقب گرد می کنه و پشیمون میشه :-2-35-:
نمیدونم چرا اینقدر به کار وابسته شدم انگار اگه کار نباشه منم نیست و نابود میشم :-2-42-:
کاش یه اتفاق خوشایند در زندگی ام می افتاد که من اینقدر احساس تکراری بودن لحظات را نکنم :-2-43-:
یا حــــــق :-2-40-:
سلام .راما داري تو كدوم بازار ميگردي
كي گفته قيمت هرنفرشتر90تومنه.بره اش الان 250تومنه.
اسب مسابقه فروش رفته 350ميليون تومن.(اندازه سه تا ونصفي مردوتيكه تيكه كني)
فكرنميكني با اين طرز كار داري اسكروج ميشي
خاطره نبود .غم بادبود
فعلا بايتون باشه

Mina
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ قبل از ظهر
الان هـوارتا كار ريخته سرم..
نميدونم چيكار كنم..
ميان ترم رياضي رو نگرفت...
عوض يه نمونه سوالايي داد كه يعني هر چي بلد بوديم بخوره تو سرمون...

الان نميدونم كدوم كارو اول انجام بدم...
خوابمم مياد...

مامان باز ناهار آبگوشت پخته...
منم كه حالم بهم ميخوره ازش...
پس بي ناهار ميمونيم...

فعلا بايد بگم كه اعصاب مصاب يوخْ

p_f_p
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
سلام به همه دوستای گلم

امروز امتحان تاریخ داشتم البته این ی هفته ای که امتحانام شروع شده کمتر میام یعنی نمیذارن:-2-43-:

امتحان خوب بود البته به چند تا از بچه ها تقلب دادم :-2-27-:

الان دایی و نامزدش اینجان بسی خوش میگذره

امروزم ساعت چهار و نیم کلاس ریاضی دارم

خیلی خوابم میاد از 6 بیدارم درس میخوندیم:-2-38-:

هوس عروسی کردم :-2-05-:
همه دخترای فامیل ترشیدن حالا بهونه شون اینه ک درس میخونن

خب من برم یه چرخی 2 سایت بزنم دلمان تنگ شد

موفق باشید:-2-40-:

brain storm
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر
سلام...
امروز صبح رفتیم کتابخانه ثبت نام کردم لااقل این یه ماه آخر رو عین آدم درس بخونیم....
بعد رفتیم عکس انداختم برای شناسنامه...گذاشتیم دقیقه 90...
قرار بود با دختر خالم بریم به مدرسه ی راهنمایی مون سر بزنیم...
ما از عکاسی رفتیم جلوی مدرسه...دختر خالم هم از مدرسه اومد اونجا...
رفته بودیم دو تا از معلم هامون رو ببینیم که هیچ کدوم نبودن...ولی ناظم و مدیر و چند تا دیگه از معلم ها رو دیدیم....گرچه خیلی هاشون جدید بودن و من نمی شناختمشون...
دلم واسه ی کوچه ی مدرسه مون خیلی تنگ شده بود...کلی خاطره داشتیم اونجا...
از اونجا رفتیم پسرخالم رو از مهدکودک آوردیم و اومدیم خونه ی ما...
فعلا همین....
پ.ن: شبنم جون ممنون از توجه و مهربونیتون:-2-40-:
روز همگی خوش...:-2-40-:

پائیز96
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام

امروز جلسه بودیم :-2-15-:

من نمی دونم چرا بعضیا اینقدر بی نزاکت هستن که دیر میان توی جلسه حتما باید زور بالای سرشون باشه یا چوب تر:-2-33-:

خلاصه بعد از اینکه کلی الاف بشدیم بالاخره نزول اجلال کردن:-2-43-:

یکی توی جلسه بود که روی اعصاب من بالانس میزد :-2-16-: همش وسط حرف رئیس جلسه می پرید مگه میگذاشتش حرفش رو بزنه ما زودتر بریم به کارمون برسیم:-2-31-:

از این مردهای که همش دنبال جلب توجه اند خلاصه به یه زوری جلسه رو تموم کردیم رفت:-2-38-:

کلا روز بی خودی بود....:-2-37-:

عوض اش امشب میریم مهمونی :mrgreen: .....

فیلسوف کوچولو
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
سلام عیکم
امروز امتحان ریاضی داشتم
ما ریاضیمون دو قسمته....یعنی کتابو نصف کردن،یکیش می شه ریاضی الف و یکی ریاضی ب
صفحه اول ریاضی ب بود...همه رو نوشتم...آسون بود....یعنی آسونم نبوداا ولی خب کار کرده بودم تونستم جواب بدم....
خلاصه که رفتیم صفحه دوم...یعنی ریاضی الف
نمی دونم چرا یهو هرچی بلد بودن نم کشید....
اصا هیچی تو ذهنم نبود...
یه سوال ساده رو برداشته بودم واسش قضیه کسینوس ها نوشته بودم....دبیر اومد بالا سرم دیدم دوتا چشم که داشت،دو تا دیگه هم قرض گرفت و به برگه من نگاه کرد..اینطوری:-2-19-::-2-20-:
منم که سربه زیر....گفتم چی شد خانوم؟:-2-18-:اشتباهه؟:-2-03-::-2-03-:
خلاصه که گفت از این قضیه نباید استفاده کنی...باید از تعریف فلان بری...
حالا هرچی فکر می کردم تعریف رو یادم نمیومد....عجله هم داشتم باید زودتر برگه رو می دادم و می رفتم پژوهش سرا یکی دوتا فرم تحویل بدم...
خلاصه که حس کردم اعتماد به سقفم رسیده به کف و همچینی داره می ره زیرزمین....شروع کردم سوالای بعدی رو حل کردم و یه کم روحیه گرفتم....رسیدم به یه معادله مثلثاتی که نوشته بود نقاط صفر را پیدا کنید...باید y رو مساوی صفر می ذاشم ولی هرچی فکر می کردم به ذهنم نمی رسید....دوباره فرشته نجاتم،قربونش برم الهی بلند اعلام کرد که منظور از این سوال اینه که عبارت رو مساوی صفر بذارید....:-2-05-:
یه سوال دیگه داشتم که می خواستم بپرسم ولی دبیر عزیزم رفته بود پشت دیوار و نمی تونست منو ببینه ....
همینطوری داشتم رو هوا رو نگاه می کردم که یهو عجل معلق(ناظممون) فریاد زد:
شمییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییم؟ ؟؟؟؟؟؟
یا پاشو برگه تو بده یا اینکه حل کن...چرا رو هوا رو نگاه می کنی؟:-2-33-:
منم مظلووووووووووم:-2-15-::-2-27-::-2-10-:
قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:-2-17-:
منتظر خانوم قطبی هستم که بیان و سوالمو جواب بدن...
اونم اینطوری شد:-2-10-::-2-27-:
آخه هیچکی اطرافم نبود که بتونم تقلب کنم...هوار الکی راه انداخته...:-2-03-:
خلاصه که برگه مو بدون اینکه سوال بپرسم تحویل دادم و فلفور اومدم بیرون...:-2-16-:
بعدشم رفتم پژوهش سرا و الانم اینجام:-2-37-:
شنبه هم امتحان هماهنگ کشوری دارم...زبان فارسی!!
می گن بسیار بسیار بسیار سخت می خوان بگیرن...منم تا حالا لای ترم دومو باز نکردم....:-2-37-:
الانم کاسه چه کنم چه کنم گرفتم تو سرم...

nemesis
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۰ بعد از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:
بازم امروز پنج شنبه است و خاطره همیشگی من، مزار شهدا ولی با این تفاوت که بچه های نامرد هیچکدوم نیومده بودن و قبلش هم نگفته بودن که می خوان صبح برن،:-2-09-: در نتیجه فقط من و دوستم بودیم. :-2-15-:

اتفاق خاصی هم نیفتاد جز اینکه یه سخنرانی خیلی خوب رو از دست دادم اونم به خاطر اینکه صبح اومدم سایت و نیم ساعت دیر از ونه در اومدم در نتیجه نیم ساعت دیر رسیدم و فقط آخرای سخنرانی رسیدم. :-2-39-:
بچه ها هم نیومده بودن حوصله ام نکشید تنها برم ناهار بخورم برگشتم خونه. :-2-08-:

بچه ها اینم عکسای رنگین کمون. تقدیم به نیلویی که رنگین کمان دوست داره.:-2-40-:
این مال دیروزه، هنوز داره بارون میاد: http://www.up.98ia.com/images/0hbo4briz1yb460gxekw.jpg

اینم چند وقته پیش از بالکن خونه گرفتم، بارون تموم شده
http://www.up.98ia.com/images/r2p1p520dn748oc0c1qx.jpg

اینم یه عکس دیگه از یونی، :-2-27-:اسم این درخت صورتی، درخت گز هستش.خیلی خوشگلن. ( بغل دانشکده مونه )

http://www.up.98ia.com/images/abdyzgu7gknsvnizr7t2.jpg


آخر هفته خوب و خوشی داشته باشین. :-118-: فعلنات.

*شایلی*
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۸ بعد از ظهر
سلاااااااااااااام خوبین؟؟؟:-2-25-:ظهرتونم بخیییییییییییر...
واااااااااااییی:-2-36-:چقد دلم واسه اینجا تنگولیده بوووووووووود!!:-2-34-:
این چن روزه همش میرم افتحان....یه عالمه خاطره مونده تو گلوم!!!:-2-15-:
امرو امتحان شیمی داشتیم....ینی امتحان ک چه عرض کنم خدایی سوالاش از سوالای لیگمون سخت تر بود...:-119-:
فک نکنم کسی نمره کامل بگیره:-2-30-:نمیدونم چرا اخه اون شکلی داده بود سوالا رو....یه چیم ک ازش میپرسیدی جونش بالا میومد تا جواب بده:-2-43-:یه سوال بود تقریبا همه 20 مین بعد امتحان تازه فهمیدیم منظورش چی بوده!!!!
اینا بخشی از احساسات و خاطره های امروز من بود....اگه ادامه بدم سیستم و فروم همهههههههه چی نیست و نابود میشه....!!!:-2-01-::-2-09-::-2-34-::-2-39-::-2-30-::-2-33-::-2-42-::-2-35-::-2-31-::-2-43-:
پس الان میرم ایشاا... بعد امتحانا با یه پست پر میترکونم اینجا رو.....
:-2-05-:خوش باشییییییییییییین بایییی:-2-05-:

N@s!m
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر
سلام .راما داري تو كدوم بازار ميگردي
كي گفته قيمت هرنفرشتر90تومنه.بره اش الان 250تومنه.
اسب مسابقه فروش رفته 350ميليون تومن.(اندازه سه تا ونصفي مردوتيكه تيكه كني)
فكرنميكني با اين طرز كار داري اسكروج ميشي
خاطره نبود .غم بادبود
فعلا بايتون باشه


سلام سهیلا جان
اولا" تولدت مبارک ان شاا.... صد سال زنده باشی :-2-40-:
دوم اینکه نسیم هستم مخلصیــــم دربست :-2-41-:
سوم اینکه آخ نگـــــــــــــــــــــــ و غم باد رو که من چند روزه بهش مبتلا شدم ازبس هر کس هرچیزی گفت خودمم نمی دونم چی کاره حَسنـم :-2-37-: با اینکه میگن الان نرخ شتر خیلی وقته هیچ تغییری نکرده :-2-35-:حالا این افزایش دوبرابر از کجا آمده الله اعلمات :-2-28-:
چهارم اینکه الان من به یک نکته بسیار موهوم دست پیدا کردم :-2-42-:و اونم اینه که حتی نرخ گوشت هم میتونه چه تاثیری رو زندگی بذاره :-2-31-:خودمانیم ها دیگه من کالبد شکافی نمی کنم :-2-08-:
پنجم هم هـــــــــــــــــی روزگار یه هفت سالی میشه تو باتلاق بازار بیمه فرو رفتیم :-2-15-:و سال به سال هم باید تن محترممان بلرزد که الان اعلام میشه دیه زیاد شده چــــــــــــــــــرا؟؟؟؟ ؟؟:-2-36-:چون نرخ شتر زیاد شده :-2-41-:به عبارتی ضرب در 100تا که بشه میدهد نرخ آدمیزاد حالا بماند که حق خانم ها بازهم له و لورده شده دیه خانم ها نصف آقایونه :mrgreen:اینو هم ما این مدلی محاسبه می کنیم هر یک نفر شتر »بین 900 تا یک میلیون - 100در 900 میدهد 900 میلیون ریال :-2-31-:
حالا منِ طفلی باید هر سال پیــدا کنم پرتغال فروش را :-2-42-:
یا حق :-2-40-:

+Lily
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر
پنج شنبه 5 خرداد 90

عسلبانو عزیزم با همه ی علاقه ای که بهت دارم منم از این ماه خیلی بدم میاد :-2-27-:
البته تا پارسال بیشتر ! الان که همه چیز برام یکیه !

چن تا از پستامو پاک کردم ! :-2-39-: تو قسمت تایپ « فقط به خاطر تو » ! فک می کردم مال خودمه هی پست داده بودم
بعد چن وقت پیشم یکی از بچه ها از حرفام تو همون پست برداشت اشتباه کرده بود ، فک کرده بود من شکست عشقی خوردم !
البته من اون موقع خیلی خل بودم ( هنوزم هستم ) ولی خوب شکست نخوردم :-2-27-: بگذریم که اون مدت چقدر مغز انیسو خوردم با گریه هام و حرفام :-2-30-: با همه ای اون احوال 8 آبان 88 به خاطر وجود اون بهم خیلی خوش گذشت :-2-39-::-2-39-: همه ی اون دیوونگی ها چقدر خوب بود :-2-19-::-2-19-::-2-34-:
چقدر خنده دار بودم / شبنم هم یه بار پستمو نقل قول کرده بود : که تاپیک خودمو منحرف می کنم
بهنوش هم یه بار گفته بود : زودتر بزار ، می دونم درس داری ، کی نداره ؟
هی ، بهی جون ! گهی پشت به زین گهی زین به پشت !

من تازه فهمیدم چطور می تونم پستمو حذف کنم :-2-35-:
دلم میخواد پستای بقیه رو هم حذف کنم :-2-35-:
هر وخ می بینم یکی تو بخش اشتباه پست داده دلم میخواد پست بدم بعد یادم میفته فایده نداره که
دوباره یه مدیری ، همکاری باید بیاد پست هردومونو با هم حذف کنه / واسه اونم میشه کار دوباره
تازه طرف نگا میکنه می بینه که اینم عین خودم کاربر معمولیه به اخطارم توجه نمی کنه :-2-39-: پس منم میرم گزارش میکنم
امروز با شیما نشستیم ته کلاس ! استاده زیاد بم گیر نداد فقط اخرش اومد گفت من نمی دونم شما دو تا اون ته چی می کنین ؟
منم دستمو گذاشتم رو دفترم ! توش گل کشیده بودم :-2-37-:

استادمون میگه برای اینکه یه چیزی بگیری باید یه چیزی بدی !
این اصل تجارته ! داد و ستد یعنی این !
نمی دونم درباره ی خدا هم همینطوریه / من اگه چیزی بخوام هم باید چیزی بدم ؟
البته من چیزی ندارم که به خدا تقدیم کنم ولی می تونم گناه نکنم
گناه گناه گناه
من بیش از حد در برابر خدا شرمنده ام ... گناهی که فقط اون ازش خبر داره و این روزا داره منو دیوونه می کنه
اگه همین لحظه بمیرم چه جوابی دارم به اون بدم ؟
اینکه فقط خواستم ؟ فقط دستمو گرفتم جلوش ؟ گاهی وقتا حس میکنم هیچ نقطه ی روشنی تو شخصیتم نیس
حس می کنم تباه شدم ، پر از سیاهی و گناه
وقتی به دنیا میایم تو گوشمون اذان می خونن وقتی میمیریم رو جنازه مون نماز !
زندگی چیزیه بیشتر از فاصله ی اذان تا نماز ؟

امروز جیم جیم ( آقا سیامک ) هیچ خاطره ای نداد / پس به جای اون : اموات یادتون نره

Mina
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۲۹ بعد از ظهر
الان كلا من خط خطيم...
جزوه مو دادم به الي..
بي شور نياورده...
تموم ِدار و ندارمم اون توئه..
اعصابم ريخته بهم اصن...
شماره شم عوض كرده...
بايد زنگ بزنم خونه شون...

حاالا من نميدونم تا دوشنبه چه خاكي به سرم بكنم ..
مثلا برنامه ريزي كرده بودم از شنبه كه ديه تعطيله بشينم درس بخونم...

سوسي م كشت ما رو با اين آهنگ ِگريه كن ...بدتر اعصاب نميذاره واسه ما ..حال ِخودمون خيلي خوبه..با اين آهنگشم بدتر ميره رو اعصابمون...از صبح تا شب...هزار بار گوش ميده...

الان من ميخوام يكي رو خفه كنم...هركي داوطلبه با پاي ِخودش بياد..

تو اين گيرو دار هم سوار تاكسي شدم..يه حاج خانومه برگشته ميگه تو اين گرما چرا اين مانتو رو پوشيدي..(مانتوم مشكي كتان بود)...ديگه داشتم منفجر ميشدم:-2-36-:

آخه من دردمو به كي بگم....24تا برنامه روبدون جزوه چطوري بنويسم آخه:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

nemesis
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
بالاخره حرف آخر و زدم و خلاص

دلش شکست

دل منم شکست

فکر می کنه فقط اونه که ضربه خورده ولی ضربه اصلی رو من خوردم

به خدا گفتن اون حرفا از شنیدنشون سخت تر بود

به خاطر خودم و خودش اینکار و کردم وگرنه هیچوقت بعضی چیزها رو نمی فهمید

گفت هیچوقت نمی بخشتمت

گفت داغونش کردم

ولی نفهمید اونکه داغونتره منم

ولی من بخشیدمش، همیشه بخشیدمش، چون می دونم، نمی دونه اون چیزی رو که من میدونم.

امیدوارم بفهمه

امیدوارم راه و پیدا کنه

اونوقت اگه دیر نشده باشه شاید دوباره با هم باشیم.

الان نمی دونم تو چه حالیه ولی امیدوارم باهاش کنار بیاد و درست فکر کنه

خدایا بازم به خاطر تو ازش گذشتم پس تو هم تنهام نذار

خدایا حسابشونو داری دیگه، یادته بار چندمه دیگه، دیگه تمومش کن، من طاقتش و ندارم، دیگه خسته شدم، دیگه بریدم.

بذار این اتفاق بار آخر باشه خدایا منکه آخرش تو رو انتخاب کردم

خدایا بازم فقط به خاطر تو

zb7373
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
شنبه 5 خرداد

دیشب تو خواب یکی باهام حرف زد.نمی دونم کی بود.:-2-35-:شایدم اصلا خواب نبود.نمی تونستم صداشو تشخیص بدم چون اصلا صداشو نمی شنیدم.فقط حرفاش مدام تو ذهنم تکرار می شد.جالب اینجاست که وقتی صبح پا شدم اصلا حرفاشو یادم نبود حتی یه کلمه:-2-35-:...فک کنم دوباره خل شده بودم.:-2-31-:
به هرحال ما صبح زود پا شدیم رفتیم مدرسه امتحان بدیم.امتحان آمار داشتیم.امتحانه بد نبود.وقتی بار دوم شروع کردم جوابامو بخونم یدفعه دیدم یه سوال دونمره ای جا انداختم.خوف کردم.:-2-35-:آخه ماشا... اینقد توهم توهم تایپ کرده بود که چشم مودی چشم باباقوری هم نمی تونست تشخیص بده چه برسه به چشم نا چیز ما:-2-38-:.خلاصه امتحانو دادم و بعدش رفتم سر یه امتحان دیگه...بهداشت.:-2-43-:تموم که شد بدو اومدم خونه که بگیرم بخوابم.آخه شنبه امتحان زبان فارسی کشوری دارم و منم تنها درسی که تو طول سال یه نگاه خشک و خالیم بهش نکردم زبان فارسیه:-2-37-:.اومدم خونه و تا ظهر خوابیدم.بعدش که پاشدم درس بخونم دیدم حسش نیس.دوباره خوابیدم:-2-42-:.به قوال داداشم میگه تو خرداد یا تو خوابی یا تو نودهشتیایی.:-2-31-:بالاخره بعد مدتها بیدار شدم و رفتم سراغ کتاب.یه 7،8 تا درس زدم به بدن و بعدش رفتم پای تلویزیون.یه مدت پای اون نشسته بودم .بعدش رفتم پای کامی.در پایان کار هم دوباره رفتم سر درسم.:-2-31-:
واقعا چه روز پر مخاطره ای داشتم.:-2-37-:
ولی هنوز تو فکرم که اون صداهه چی بود؟؟؟

خانومی
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

سلاملکم

پنجشنبه 5 خرداد

دیشب مادربزرگم تصادف کرد
دستش از چند ناحیه شکسته
امیدوارم پلاتین نخواد :-2-34-:
امروز رفتم ملاقاتش دلم کباب شد :-2-15-:اخه خودم رسوندمش مسجد که از خیابون شلوغ رد نشه ولی در برگشت یه ماشینه خلاف می اومده اونم دنده عقب و مادربزرگ منو ندیده :-2-30-:و..........

شرمنده نرسیدم خاطره هاتون رو بخونم

ناراحتم و دیگر هیچ :-2-15-:

بای

p_f_p
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
امروز از کلاس برای اولین بار یه مسیر زیادو با غزل پیاده اومدم

چون کلاسام نزدیکه

3 تا پسر سیریش .دهاتی .از سر خیابون دنبالمون بودن داشتیم می مردیم اگه بابای من یا بابای غزی می دیدند دیگه.............

به ما چه خوب؟؟
هی می رفتیم اینور و اونور

از پشت صداشونو میشنیدیم میگفت اه دهنمونو سرویس کردی وایسا دیه مانتو طوسی

دیگه سریع اومدیم خونه درو بستیم .
اولین بارمون نبود ولی اینا خیلی................................بودن
خلاصه تا 2 ساعت تو پارکینگ نشسته بودیم قیافه هامون تابلو بود حالا منم فشارم افتاده بود.
تا شبم بیکار تو سایتم
راستی غزل دوست صمیمی.همکلاسی و همسایه ام

Mina
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
سرم بدجور درد ميكنه..
ولي حوصله استراحت هم ندارم...
نشستم پاي ِپي سي وب گردي ميكنم و عكس سرچ ميكنم..
يكي منو بلند كنه از اينجا...

اعصابم شديد ريخته بهم..يه جرقه ميخواد كه فقط دادم بره هوا...
كم مونده گريه م بگيره...

صداي ِ تي وي انقدر بلنده كه رو اعصابه...

يه نفر هم نيست كه آدم و درك كنه...
چرا آخه؟

كوثرم با جيغ و دادش بدتر...

همين يه فسـقل بچه واسه چند ساعت اعصاب خوردي بسـه..

+ خانومي ايشالا هرچه زودتر حال مامان بزرگت خوب ميشه ....

+ يـه روز..
يـه جـايي..
.
.
.
صـبر داشته باش...

Elysium
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر
این روزا اصلا حالم خوب نیست تنها دلم خوشیم شده سایت ورمان خوندن.
چند روز دیگه امتحان پایان ترمم شروع میشه.
دلشوره دارم.خیلی برای مامانم دعا کنید.مدتی تو بیمارستانه.منم واسه اینکه از پا نیفتم میام سایت ورمان میخونم تا روحیه ام خراب نشه.
اصولا دخت مقاومی هستم.کمپوت روحیه ام اما این روزا حال خوشی ندارم.:-2-30-:

عیدی
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
پ.ن:مینا ببخش تو خودت امروز اعصاب نداشتی منم هی..:-2-15-:
پ.ن:خانومی ایشالله چیزی نمیشه:-2-40-:
پ.ن:حال دوستم هنوز مثل قبله براش دعا کنید:-2-30-:

*star
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
سلام:-2-10-:
منم اومدم به جمع خاطره نویس ها بپیوندم
به قول بازباران
سلام خاطره منم اومدم
خوب حالا خاطره:
از پریروز تا حالا به خاطر تولد سهیلا ذوق مرگ بودم .:-2-05-:

دیشب هم ساعت12خوابیدم 2بنلد شدم
درس خوندم وای که چقدر بد بود
خوابم میومد ولی باید میخوندم دیگه

قیافم اینجوری بود:-17-::-37-:
ولی به هر زحمتی بود خوندم

صبح هم که رفتیم و امتحان دادیم ولی برای برگشت نیم ساعت تو مدرسه الاف بودم
حالا چرا؟
خوب من با همسایمون میرم میام بعد این دختره به خاطر دوست صمیمیش به خواهرش گفت یک ساعت دیرتر بیاد منم که داشتم کافه میشدم هیچی نگفتم
حالا دوست همسایه سر ساعت رفت و ما نیم ساعت معطل شدیم هی ساره«همسایه» میگفت :حوصلم سر رفت حوصم سر رفت

منم شده بودم اینجوری :-2-28-::-2-28-:
اینقدر اعصابم رو بهم ریخته بود :-2-33-:
بعدشم برگشتیم خونه و اومدیم اینجا دوباره رفتیم و اومدیم
خلاصه امروز در رفت و امد بودیم
دیگه چیزی یادم نمیاد تا فردا خدافظ
راستی از باز باران عزیزم هم تشکر میکنم که به من قوت قلب داد و اعتماد به نفس که بیام و اینجا بنویسم


میدانم نمیشود معنی کرد
زندگی زیباست اگر چه سخت است
جاده ای هموار اگر چه پر پیچ و خم است
دفتری کوچک اگر چه پر معناست
اسمانی است ابی اگر چ گاهی بارانی
خاطراتش زیباست اگر چه با معناست
و در اخر
دریایی است طوفانی که ساحلش ارام و قرار ندارد

believe me
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
به نام خدای مهربون.....
سلام..
گاهی وقتا دلم میخاد جیغ بزنم.اما نمیتونم چون همه فک میکنن دیوونم..ادم عاقل که جیغ نمیزنه میزنه؟مهسا خجالت بکش..جیغ ماله بچه هاس..دیوونه ای دختر..
جوابای مختلفی که میشنوم..
کاش هیچوقت حرف های دیگران برام مهم نبودن..کاشکی ی روز شده به حرف خودم گوش بدم...
اهنگ سلام اخر خواجه امیری این روزا خیلی بهم ارامش میده.....
سلام ای غم لحظه های جدایی....خداحافظ ای شعر شبهای روشن....
خداحافظ ای شعر شبهای روشن..خداحافظ ای قصهی عاشقانه....
خداحافظ ای ابی روشنه عشق....خداحافظ ای عطر شعر شبانه

نمیدونم اسم اهنگشو درست نوشتم یا نه....

خانومی مهربون امیدوارم حال
مادر بزرگت زودی خوب شه:-2-40-:
موفق باشین

*shakiba*
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
امروز امتحان ادبيات داشتيم.واي واي واي مگر من اين طراح سوالو نبينم.الهي بره زير ماشين تا اونو تعمير كنه.آخه اين چه سوالايي بود انگار واسه ي تيزهوشان بود:-2-33-:قبل از امتحان يه خبر خوب شنيدم كه شماره ي 1 رو به 20000316 بفرستين به خاطر اينكه چون هندسه خيلي سخت بوده اگه نمره به حد نصاب رسيده باشه،دو نمره لطف ميكنن ميبرن بالا.بعد سوال آخرم حذف شده.نمرش تقسيم ميشه.(بيا به اين ميگن امتحان):-2-04-:خب امتحانو داديمو اينا.ميخواستيم بريم مدسه ي خودمون كه ناظممونو ببينيم ولي نشد.(خيلي خيلي دلم واسه خانم كياني تنگ شده.با همه ي آزار و اذيتاش،صد تا خيلي دوسش دارم:-118-:)وقتي اومدم خونه قهوه تلخو ديدم و يه خورده رمان خوندم...و بعد دوباره من و دوستم راهي راه پر خطير بعثت شديم.اصلا حوصله ي گوش دادنو نداشتم.فقط مينوشتم.يييهو استاد گفت بعضي ها رو ميبينم مثل خنگا اول اينجوريند:-1-:بعد اينجوري :-22-: يواش يواش به اين حالت:-2-19-:و اين حالت :-2-29-: تبديل ميشن.اينقدر كورشده قشنگ درميورد اداها رو كه كلاس همه خنديدند.بعد داشت ميگفت كه سر كلاس بوديم.گفتم بچه ها اين تمرينو حل كنيد.همه ساكت بدند.يكي دستشو بلند كرد.خوشحال انگشتمو بهش اشاره كردم گفتم بله.بگوووو.گفت آقا اجازه ميشه بريم دستشويي و اينقدر خنده دار تعريف ميكرد كه ديگه كلاس تركيده بود از خنده.اصلا هم خنده ي بچه ها قطع نميشد.خود استاد كه يه لبخند هم نزد.درست مثل برادرش كه اون فيزيك محبت ميكنه به بچه ها درس ميدهبعد داشت يه مثال حساباني ميادرو كه مثلا اين سيبو ميدم به شما شما بايد قسمت كنيد.هي ميگفت دوباره قسمت كنيد.آخر من يواش گفتم اصلا كوفتم شد نميخورم.بيا همش واسه ي تو.بدبخت سيب نخورده.:-2-42-:ييهو صهبا زد زير خنده.خدا رو شكر استاد متوجه نشد.خلاصه ساعت 7 شد و تموم شد در راه اومدن هم لكي حرف و اينا زديم و با دوستان خنديديم.البن=ته بيشتر اونا ميخنديدند.دو تا الاف هم اومده بودند كه سوال اول كدام يك از شما قصد ازدواج دارين؟گزينه ي 1)خاكستري 2)دو رنگ 3)مشكي.ما هم اصلا اعتنا نكرديم و بدبختا سنگ روي يخ شدند.ولي تا ديدم رفتند به بچه ها گفتم آخ آخ آخ چرا رفتند.آقا آقا به گزينه ديگه نداره يكي كمه ها.مثلا هر سه مورد.ييهو بچه ها خنديدن و بهم گفتن الان ميشنوه فكر ميكنه تو داري راست راستكي ميگي.خلاصه با خنده و شوخي گذشت .قصه ي ما به سر رسيد.منم به خونه رسيدم.الانم ميخوام شام نوش جان كنم كه اگه يه دقيقه ديگه دير برم كتك پلو ميخورم.بدرود:-2-10-:
ود

jeneral
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
سیلام علیکم به همگی من جدیدآ خاطراتم رو دو روز درمیون می گم(حالا خوبه کلآ خودم جدیدآ اومدم:-2-35-:)

از دیروز می گم رفتم دانشگاه که دیه جزوه هارو جمع و جور کنیم و دخترایی که نشون کرده بودیم رو با سنگ بزنیم:-2-35-: رفتم جلو یکی از دخترا با رفیقم بودم رفیقم گفت داری کجا میری؟ من به فاصله ی 20 متری دختره بودم گفتم دارم میرم از جوزانی جزوه رو بگیرم بعد دختره برگشت گفتم اوه چه گوشای تیزی داره:-2-35-: رفتم جلو گفتم سلام خانوم جوزانی من جزوه ی سازمان ها رو می خواستم گفت باشه باهات بعدآ تماس می گیرم!:-2-19-:من یه نگاه رفیقم رو دیدم یه نگاه اونو گفتم جاااااااااااان؟:-2-19-: بعد گوشیش رو آورد بالا و دکمه ی قطع رو زد:-2-06-:داشت با هندزفری می حرفید!:-2-06-: بعد که این سوء تفاوت برطرف شد جزوه رو داد و منم رفتم کپی گرفتم و رفتم سر کلاس!:-2-35-: شادترین کلاسی که تو زندگیم رفته بودم و تا حالا اون همه آدم رو یه جا نخندونده بودم!:-2-06-: تو کلاس یه ساعت التماس استاده کردیم که یا حذف کنه یا سوال بده که می گفت من شمرم من ظالمم من ... سوال نمی دم و... بعد یه پسره اومد کنفرانس بده استادمون گفت این از الان استاده منم دانشجو خودشم اومد جلو من نشست قاطی دانشجوها!:-2-31-:
من خوابم میومد شدید هی می خوابیدم بلند می شدم می دیدم خبری نیست می خوابیدم :-2-08-:پسره اومد کنفرانس بده من بلند شدم که یه چیزی یاد بگیرم مثلآ!:-2-43-: این شروع کرد و کلاس خشک خشک داشت پیش می رفت استاده گفت یه ذره از بچه ها سوال کن اینطوری منم خوابم گرفت بعد از یکی از مخای کلاس سوال پرسید مخه برگشت گفت سوال بپرسی سوال پیچت می کنما!:-119-: همینطورم شد!:-2-06-: بنده خدا پای تخته هنگ کرده بود:-2-06-: 15 دقیقه از کلاس گذشته بود که من دستم رو آوردم بالا به استاد واقعیمون گفتم سوال دارم گفت از اوشون بپرس من الان دانشجوام!:-2-35-: گفتم باشه! بعد گفتم استاد ببخشید؟ دانشجو گفت بله؟ گفتم می شه حضوریه مارو بزنی من برم؟:-2-06-::-2-06-: بعد همه بچه ها شروع کردن تیکه انداختن و جو کلاس با یه جمله بهم خورد:-2-16-: دو مین بعد از من سوال پرسید گفتم استاد یه دانشجوی مخ داریم از اون همه سوالارو بپرس گفت کیه؟ گفتم اوناهاش جلو نشسته (استاد واقعیمون بود):-2-06-: بعد پسره همینطور سوال پیچ شد و شروع کرد عرق ریختن استاد یه کاغذ دستمالی داد بهش که عرقش رو خشک کنه من شروع کردم دست زدن کل کلاسم دست زدن استاد گفت چرا اینطوری می کنید؟:-2-28-: گفتم استاد خیلی صحنه ی رمانتیک و انسان دوستانه ایی بود نتونستم جلو خودم رو بگیرم!:-2-06-::-2-06-: این استادمون سر کلاسش هرکی حرف بزنه می فزسته بیرون خوراکی برای کلاس بگیره!:-2-35-: یه صحنه پسره داشت کنفرانس می داد استاد برگشت با یه دختره حرف زد دستم و بردم بالا گفتم استااااااد گفت بهله گفتم این دانشجوئه حرف زد بفرستش بره برای کل بچه ها بستی بگیره استادمون از خجالت بنده خدا آب شد!:-2-06-: یه جا استاده رفت در گوش پسره گفت یه ذره باهاشون بد صحبت کن که کلاس از دستت در نره بعد اونم با همه آروم صحبت می کرد و چیزی نمی گفت استاده قاطی کرد گفت مگه نمی گم یه ذره گیر بده بهشون که کلاس از دستت در نره؟:-2-43-: یکی از دخترا گفت استاد خب استاد مهربونیه دیه چیکارش داری؟:-2-35-: من گفتم خووو راست می گه دیه استاد فکر کردی عین شماست 1ساعت التماس کنیم که سوال بدی و آخرش هیچی؟ وایستا ببین آخر کلاس چه قدر حذفیات ازش می گیریم!:-2-06-:خلاصه رو دور افتاده بودم و شر و ورا همینجوری میومد جوری که آخر کلاس استادمون برگشت گفت تو دعا کن با من کنفرانس نداشته باشی بیچاره ت می کنم:-2-06-: یه ربع آخر کلاس اومد خودش درس بده! من سرم رو گذاشتم رو میز و بخوابم گفت مثلآ این سوال منو الان امیر حسین(البته فامیلیم رو صدا زدا) جواب میده(مثلآ می خواست من نخوابم:-2-38-:) با همون حالت سرمو از میزم برنداشتم گفتم آقای دکیا(اونی که کنفرانس داد)انرژی کل کلاس + امیر حسین رو گرفت جوابم نمیاد استاد:-2-06-: خلاصه کلاسم تموم شد و برگشتم تهران که درسش رو بخونم که امروز امتحان داشتم باهاش!:-2-38-:

حالا امروز!

ساعت 5 صبح بلند شدم که بشینم تو اتوبوس دس استادمون رو بخونم چون دیشب خوابم میومد زود خوابیدم دیه تو خونه نخوندم! صبح 30 نفر به گوشیم داشتن زنگ می زدن تا از خواب بیدار شم:-2-43-: بعد رفتم تو اتوبوس کتاب رو درآوردم شروع کردم بخونم دیدم هنگه هنگم کتاب رو دادم به رفیقم گفتم یه نگاهی بهش بنداز واسه ت خوبه خودم خوابیدم تا خود قم:-2-06-: رسیدیم قم 1ساعت از کلاس گذشته بود امتحان رو هم گرفته بود:-2-16-: اومدم تو کلاس استادمون گفت چرا الان اومدی؟ گفتم آخه استاد اون ساعت کلاسه داری؟ دیروز تا 6بعدازظهر نگه داشتی مارو اینجا تا برسیم خونه 12 شد دیه نتونستیم امروز زود برسونیم خودمونو:-2-35-: گفت امتحان دادن بچه ها:-2-16-: گفتم ااااااااا استاد یه هفته خودمو بدبخت کردم خواب و خوراک نداشتم درست رو خوندم حالا از من امتحان نگرفتی؟:-119-::-2-16-: گفت نه الان ازت می گیرم گفتم عمرآ تنهایی امتحان بدم:mrgreen: اگه می خوایی ازم بپرس:-2-28-: بعد شروع کرد 2-3تا سوال بپرسه گفتم تازه رسیدم آخر کلاس بپرس الان نمی تونم ج بدم :-2-26-: این وسط اومد یه موضوعی رو توضیح داد در مورد واجب عینی!:-2-43-: بعد از هرکی پرسید نتونست بگه واجب عینی چی می شه! از یه آقایی تو کلاشمون پرسید حدود 50 سالش بود! اون برگشت گفت واجبات چند نوعه:-2-38-:استادمون گفت آها ماشالا بعد آقاهه گفت مثلآ یکی از واجبات همین واجب عینی ه!:-2-37-: بعد قفل کرد:-2-06-::-2-06-::-2-06-: استادمون گفت ادامه ش؟:-2-43-:گفت تا همین جاشو بلدم!:-2-06-: آخر خودش توضیح داد و آخر این واجب عینیه قرار شد هرکسی استاد و کلاس استاد رو توو طول ترم نقد کنه! گفت فقط واسه من تریپ بر ندارید همش مثبت بنویسیدا سعی کنید نقداتون منفی باشه!:-2-35-: گفتم استاد چه نوشابه باز می کنی واسه خودت سرتاپا کلاس نقد منفی بوده ماهم که رودر بایستی نداریم می خوایی همین الان برات بشمرم؟:-2-06-: گفت لازم نکرده تو رو برگه بنویس هفته ی دیه برام بیار:-2-06-: آخر کلاسم یادش رفت ازم بپرسه امتحان میان ترم رو به راحتیه هرچه تمام تر پیچوندم :-2-16-:

پ.ن: خدا همه مریضارو شفا بده از جمله دوست زهرارو!:-2-40-:
پ.ن: تولد همه ی دوستای گل مبارک باشه:-2-40-:
پ.ن: اگه جمله بندی هام اشتباه بود یا غلط املایی داشتم ببشید دیه هم متن زیاد بود هم وقت کم!:-2-38-:
پ.ن: آشغال هارو 9 نزارید جلو در نمیان ببرن حدود 11 بزارید چون اون موقع ها سر کله شون پیدا موشه!:-2-31-:

roya jo0on
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
سلام...:-2-41-:
خیلی خستم ...


از کجا آمدم که ...
بعد از یک عمر رسیدم به هیچ کجا؟،
ودر کف انقباض دستان لطیف و آغوش گرمی که مرا در بر گیرد...
تا رها شوم...
رها از دست توهم آمیزشی ...
رها از جنون یک رنگی خواب ...
رها از تار دوگانگیمان ...
زجری نهاده بر وجودم که هدفم را کور کرده،
و تنها یاد توست که می تواند رویای یگانگیمان را به حقیقت تبدیل کند.
تنها تو می توانی رهايم کنی.

بدرورد تا درودی دوباره:-2-38-:

REAL LOVE
۵ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
به جستجوی ورقپاره- نامه ای دیروز
چو روزهای دگر عمر خود هبا کردم

ز روزگار قدیم آنچه کهنه- کاغذ بود
گشودم از هم و آنسان که بود تا کردم

از آن میان قطعاتی ز نظم و نثر لطیف
که یادگار بد از دوستان جدا کردم

همه مدارک تحصیلی و اداری را
ردیف و جمع به ترتیب سالها کردم

کتابها که به گرد اندرون نهان شده بود
به پیش روی برافکنده لا به لا کردم

میان خرمن اوراقی اینچنین ناگاه
به بحر فکر درافتادم و شنا کردم

به هر ورق خطی از عمر رفته برخواندم
به هر قدم نگه خشم بر قفا کردم

نگاه کردم و دیدم که نقد هستی خویش
چگونه صرف به بازار ناروا کردم

چگونه در سر بی ارج و نارواکاری
به خیره عمر عزیز گرانبها کردم

دریغ و درد که چشم اوفتاده بود از کار
به کار خویشتن آن دم که چشم واکردم

یرادران و عزیزان شما چنین مکنید
که من به عمر چنیم کردم و خطا کردم..و

"حبیب یغمایی"

سلام :-2-41-:
دلم تنگ شده بود دیگه دست از کتابا کشیدم و اومدم اینجا:-2-15-: اینم از کتاب ادبیات معاصرمون نوشتم:-2-38-:

خبری نیست جز تقلید کردن از اون حیوون معروف که تو این ماه خیلیا اسمشو به دوش میکشن:-2-42-:
دلم میخواد چشم رو هم بذارم و این یه ماه و چند روز بدون هیچ نگرانی بگذره:-2-41-:
دلم برا خاطره هاتون تنگ شده:-2-41-:

خودافیظظظظظظظظظظ

mahsan
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
سلام ! :-2-41-:

خاطره خاصی ندارم ولی دوست دارم چند کلوم حرف بزنم :-2-43-: مشکلیه ؟ ؟ :-2-43-:

دوست دارم اعتراف کنم ....

اعتراف کنم که امروز روز خوبی بود برام, خیلی خوب ....

اعتراف کنم به اینکه بعد از مدت ها حال خوبی داشتم .....

دوست دارم اعتراف کنم ....

اعتراف کنم مدت ها بود از دوستای مجازیم دور شده بودم ....

نمیدونم یه جورایی تو این چند ماه یه سری اتفاقات پشت سر هم میفتاد که هر روز و هر روز دورترم می کرد ازشون و منم راضی بودم از این دور بودن , البته هنوزم .....

کم کم دیگه داشتم بی اعتقاد میشدم به دوستی البته از نوع مجازیش ....

ولی خب امشب یه کوچولو نظرم عوض شد ....

حس می کنم هنوز میشه دوستای خوب داشت ....

هنوزم میشه دوست خوبی بود ....

شاید اگه گاهی به هزار و یک دلیل حس کردم دوست خوبی ندارم به خاطر این بوده که خودم خوب نبودم ....

شاید اشکال از توقع بی جای من بوده ....

شاید باید بپذیزم که دلیل نداره همه اخلاقشون مثل خودم باشه و همون کارایی رو بکنن که من میکنم ....

همه ی حس خوب امروز و امشبم رو مدیون یه دوستم ...

دوستی که پارسالم همین موقع یه حال اساسی بهم داد و الفبای دوستی رو با محبت بی ریاش برام معنی کرد ...

و امسال یه بار دیگه توی روزایی که از خیلی چیزا و خیلی کسا ناراحت بودم و غمگین و ناامید....

یه بار دیگه امید بهم داد و دوستی رو برام معنا کرد و بهم نشون داد هنوزم هستن کسایی که برای دوستی ارزش قائلن اونم بدون هیچ توقع و منتی ....

کاش می تونستم محبتش رو جبران کنم ولی میدونم هیچ جوری نمیتونم .....

دلم هوس این تیکه از آهنگ قدیمی ستار رو داشت . یه حال خوبی بهم میده وقتی گوش میدمش !!!!!!

باز میگم تو زندگی با غم دل می شه ساخت , باز میگم تو این قمار هنوزم میشه نباخت !!!!!

شب خوش :-2-40-:

-نازلی-
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
سلام به همگی.
چند روزی نبودم(به بهونه درس). نمی دونم قراره کی آدم بشم؟ آخه امروز هم صبح تا ظهر به کتاب خوانی گذشت، رویای واریا.

داشتم خاطره روزهای قبل رو می خوندم.
لی لی، تو به چه دلیلی وقتی رمانت رو ویرایش می کنی که من برای بار دوم همین هفته پیش خوندمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-119-:
ولی بازم مهم نیست، از بس فقط به خاطر تو رو دوست دارم دوباره می خونمش.

نبودم که روز مادر رو تبریک بگم. اما دلم می خواد از این تریبون به هدیه جون بگم که روزش، با تاخیر کلی مبارک.:-2-40-:

امیدوارم که فردا روز خوبی برای درس خوندن باشه(یاد فیلم مرگ جویان افتادم. اون دیالوگ آخرش. کسی دیده؟)

.arsana.
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
امتحان ادبیات دادم امروز و در عرض نیم ساعت برگه رو تحویل دادم و بعد اومدم بیرون زدم تو سر خودم دیدم یه نمره ای غلط دارم:-2-31-:آقا تو این یارو کتابه نوشته بود هفت مرحله ی دشوار ننوشته بود هفت مرحله ی عرفان :-2-42-:گِل بگیرن هر چی آدم بدشانس مثل من رو :-119-:همون بهتر زندگی نکنم با این زندگی کردنم:-2-37-:یاد بابام افتادم دو سه هفته پیش تصادف کرده بود روز بعدش که اومد خونه گفت من هنوز باور نمی کنم زنده ام گفتم بابا روحته نیگا من الان ازت رد میشم :-2-26-:بعدش درسته رفتیم تو شکم پدرجان گفتم اِ بابا تو که هستی:-2-06-:
از حوزه بگم:-2-31-:چیزیه واسه خودش:-2-38-: یعنی وقتی ما امتحان میدیم بالا سرمون راهنمایی ها امتحان میدن بالا سرش ابتدایی ها:mrgreen:پریروزم یه سری از بچه های مدرسه ی دیگه وسط حیاط درازکشیده بودن این آقاهه سرایداره عصبانی اومد گفت چیه لش شدی وسط حیاط برو بیرون ببینم ...داشت کلی داد می کشید که از مدرسه زدیم بیرون ولی خیلی بدجور و ترسناک بود :-2-35-:قلبمان ترکید:-119-:
راستی سمت انقلابه :-2-30-:
یعنی نمیدونین من چی می کشم وقتی از جلوی کتابفروشی ها رد میشم:-2-36-:رمان ها رو می بینم و آهی پر سوز و گداز میکشم از ته دل:-2-34-:تا الان که 3 تا امتحان دادم 80 هزار تومن خرج کردم:-2-02-:43 تومن دادم شومیز واسه مادرجانم خریدم:-2-05-: 8 تومن پول دسته گل شد:-2-37-: 4.5 پول کارت پستال و جعبه ی تزیینی :-2-38-:250 تک تومنی پول کاغذ کادو :-2-31-:به هلنامونم قول داده بودیم واسش سی دی بخریم دو تا خریدم ولی یکیش خراب بود قرار بود امروز عوضش کنم که مغازه هه بسته بود:-2-43-:(بدشانسی من به وفور دیده میشه) یه فیلمم واسه خودم خریدم shutter island:-109-: بعدا کازابلانکا و water for elephants رو هم میخرم:-2-32-: یه جاسوییچی خوشگل مامانی ناز خریدم :-2-38-:خیلی باحاله :-2-26-:یه اسکلته چشم بنفشه که یه قلب دستشه :-2-37-:اینم 1500 تومن شد :-2-32-:

فکر کنم مامانم کلا از اینکه متحول شده و گذاشته من خودم بیام خونه واقعا پشیمون شده:-32-:
هی میخوام خاک شیرم در مسیر بخرم هی با خودم میگم دفعه ی بعد زیاد خرج کردی :-2-37-:
امروزم حوصله ی اتوبوس نداشتم تاکسی گرفتم .:-2-08-:بعدشم اومدم خونه و مادرجان گفت رنگت چرا انقدر سفید شده ؟ من کلا از دیروز عصر هیچی نخورده بودم دیگه میت شده بودم :-2-31-:جای شما خالی یه نون و ماست و خیار زدیم به رگ :-48-:خیلی چسبید نونشم تازه بود هلنا هم خواب بود و نیومد کنارم بشینه و نصفشو اون بخوره:-15-:

الان هم یه فصل حسابان رو تموم کردم و برم بقیه شو بخونم :-23-:

شبنم
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
بامداد جمعه

هفته اي كه گذشت زياد هفته ي خوبي نبود لا اقل واسه من. شكر كه تموم شد به اميد روزاي بهتر

خستگي و كلافگي هنوز هست. ديشب رفتم سراغ يه دوست ديدم اون اوضاعش از منم خراب تره احساس كردم نميخواد حرف بزنه تنهاش گذاشتم صبح اومدم فيس.بوك رو باز كردم ديدم كليييييييييي كامنت گذاشته. يه چيزي حدود 150 تا. اون فكر كنم حالش از من خراب تر بود . خودشم خنده اش گرفته بود مي گفت انگشتام قلنج كرده ! بعضي وقتها فقط بايد بذاري بگذره. خوب يا بد. سخت يا راحت. آخرين پست وبلاگ بهي ديشب همه مون رو تحت تاثير قرار داد. چيزي كه از دل بر بياد مستقيم مياد به دل ميشينه . آفرين به اين قلم بهي .سمان هم رفت مشهد اميدوارم يه تغيير روحيه براش باشه. امروز هي از سايت پرت ميشدم بيرون تا ظهر. چقدر پراكنده نوشتم !

پستها رو سرسري خوندم راستش براي همين نميتونم پ.ن بدم

اميدوارم فردا و هفته ي پيش رو ، براي همه مون پ از شادي و سلامتي باشه .شب خوش

jim.jim
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۲۰ قبل از ظهر
سلام...
خوبین شوما.....؟؟؟
ما که خوب نبودیم....:-2-30-:

عرایضمان به حضور مبارکتان که.....
بابا ما یه غلطی کرده ایم...
شوما چرا نیشتر به ما می زنید خوب....
جان شوما نباشه...
جان مبارک خودمان...
خوب ما هم خواهر و مادر داریم...
ناموس داریم....
تازه شوماها هم ناموس ما هستید ...(چقدر فامیل داریم ما)
تو پرانتز بگوییم که تو سربازی اسلحه هم ناموس ما بوده(تو سربازی به همه سرباز ها اینو یاد می دهند که اسلحه ناموس توست تا چهار چشمی مواظبش باشه...:-2-35-::-2-02-::-2-02-:)
خوب دیگه ......
داشتیم خرده فرمایش می کردیم که....
ما برگشتیم به کودک درونمان...
به ذوقمان در دیدن عکس های جالب...
در یک سایتی , عکسی نظرمان را جلب کرد و تاپیکش کردیم با عنوانی که کاش دستهایمان , اندیشه امان , سیستم بدنیمان ...
آن لحظه هنگ مینمود و آنرا نمی آوردیم جلوی دیدگان مبارک شوما...


http://www.forum.98ia.com/t214348.html

این تاپیک ...
به نوعی سوء تفاهم بوده برای همون ناموس های ما.....
تو تنمان مار مولک برود اگر خدای ناکرده قصدمان توهین بوده باشد...
ما حاضریم کفش هایتان را واکس بزنیم ..
و ظرفهای خانه اتان را یک نوبت بشوریم....
دستشویی و حمامتان هم به هکذا....(البته اگر بی هوش نشویم آنجا......:-2-18-::-2-18-:)
ولی قربانتان برود ناموس های واقعیتان.....:-105-:
چرا تا پیک ما را بردید پیش پست های بی ارزش...
خوب همون فحش را می دادید بسمان بود دیگه....
نفرین مان می کردید ...
مث چند سال قبل ,در حین پیاده روی در پیاده رو....
کله امان محکم بخورد به لوله گاز....(وای چه دردی داشت)
یا انکه...
ابرویمان پیش جمع برود...
مث یکسال پیش که امدیم از یه بلندی بپریم و بعد صدای ...
جر شلوارمان......:-109-::-109-:
.
.
سر مبارکتان را درد نیاوریم..
ما همین جا اعلام می کنیم که...
درد و مرضمان از زدن این تاپیک جسارت نبوده خدای ناکرده...
جان ناموس ها یمان( که خیلی زیادین :-120-:)ذوق کودک درونمان بوده از دیدن بعضی عکس ها....
شوما به بزرگواریتان ببخشید ما را.....
پستمان را هم بی ارزش نکنید لطفا....
همان دری و وری را بگویید بسمان است خوب.....:-118-:
قول می دهیم جبران مافات نماییم و احساس پسزانه ا را هم بگذاریم اینجا.....
شما ببخشید..
ما غلط زیادی کردیم اونجا ....:-2-35-:

پ نونها.....
1-لی لی خانوم خیلی دلمان میخواد داستانتان را بخوانیم...
ولی این مشکل مائه که اوقات کمی را میگذاریم واسه خواندن...
پرینتر هم نداریم, از روی پی سی هم برایمان لذت بخش نیست...
باید برویم کافی نت بگیم برایمان پرینت بگیره.....شایدهم به خاطر داستان بچه ها یه پرینتر بیفته گردنمان
در ضمن اگر احساس گناه می کنید کشیش خوبی را می شناسم واسه اعتراف..
دستش شفا بخشه , پول ویزیت هم نمی گیره...:-2-06-:
2- خانمی انشاء الله حال مادربزرگمون خوب می شود...
مادر بزرگ دوستانمان مادر بزرگ ما هم هست
برای سلامتیشون دعا می کنیم....:-2-40-:
3-امیر حسین خوب شلوغ نکن خو....
استاده می پیچونته تو کنفرانس بعد نمیای اینجا تعریف کنی ..
بعد ما چه جوری بخندیم به اون پیچوندن شما توسط استاد......:-2-26-:
4- شبنم خانم نصف اون افراد مجتمع را که حق داشتن به گردن ما....
بگو ییم بیایند شرکتتون...
شما هم یه همکاری بفرمایید دیگه....:-2-26-:
همه اشان که تو دستشویی خونه ما جا نمی شن که......:-2-33-:
5- وبلاگ بهنوش خانوم هم سر بزنید.از این جور احساسات پاک که ما را تکان دهد
کم تو زندگیمان پیش می آید......
این صحنه های واقعی که ایشان نقل کرده اند منقلبتان می کند و شما را به تفکر وا می دارد که شاکر باشید برای چیزهای با ارزش داشته اتان.....
6-اموات رو یادتون نره.....:-2-43-:
موید باشید...
ارادتمند سیامک-جیم جیم
جمعه ششم خرداد ماه یکهزار و سیصد و نود

+Lily
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
جمعه 6 خرداد 90

دوس دارم خاطره هامو پاک کنم !:-2-42-:
خاطرات سفرمو براتون تعریف می کنم
جمعه رفتیم باغ عفیف آباد / من تا حالا مبل قارچی ندیده بودم که بحمدالله دیدیم
طبقه ی پایینشو بسته بودن اتاق خواباشونم قفل بود ! راه پله ها رو هم زنجیر گذاشته بودن :-119-:
ولی یه شیشه داره خیلی باحاله ! واسه دیده بانیه ! از اون ته می تونی ورودی قصرو ببینی /
یه بچه هه رو دیدیم عربی / انگلیسی حرف می زد باباش باهاش فارسی :-2-19-::-2-19-:
باباهه برامون توضیح داد که جاستین ( جاسم) از سه ماه پیش که اومدن ایران ( از کانادا ) با فامیلاش گشته عربی یاد گرفته وگرنه فقط انگلیسی بلد بوده
بعد از ظهر جمعه مغز ما در حال انفجار بود / کلی بهونه گرفتیم و خودمونو زدیم به موش مردگی باهاشون نرفتیم بیرون
رفتن شاه چراغ و یه عالمه کتاب خریدن / البته قرآن و کتاب دعا ( مامانم واسه جایی خریده بود ) آرشم کتاب جسدهای شیشیه ای از کیمیایی رو خریده بود :-2-31-:
ساعت 9 شب اومدن گفتن بریم حافظ ! منم که رفته بودم حمام ریشارژ شده بودم رفتم
تا حالا حافظو این شکلی ندیده بودم
http://www.up.98ia.com/images/8vqf8bvqbhm9y9q0ddg.jpg (http://www.up.98ia.com/images/8vqf8bvqbhm9y9q0ddg.jpg)
شبش خیلی باحال بود ولی خیلی هم شلوغ بود
به قول آرش برای شاعرانه شدن محیط چراغم توش روشن نبود
4 تا عکس درست و حسابی نتونسیم بگیریم:-119-:
این عکس داستان داره
اون آقایی که گوشه ی سمت راست عکس نشسته تو دیوان حافظش غرق شده بود / بعد من و مریمم ستون این وریش نشسته بودیم بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم / بعد مریم به این گفت کتابشو بده به ما / من 10 تا فال گرفتم / از طرف خودم و همه ی دوستام
کتابشو که پس دادیم رفت غیب شد !از دسمون فرار کرد
اون بچه هه هم که کنار سنگ حافظ هس ، چند بار محکم زد تو سر حافظ بیچاره :-2-19-::-2-19-:
تازه برده بودنش قطعه ی هنرمندان ! بالا سر هر قبری که می رفت چن بار می زد تو سر سنگ !
http://www.up.98ia.com/images/4n714qag03t8wzq0uu4.jpg
مشخصه که من عکسو گرفتم نه ؟ تار شده ! حجمشو کم کردم زود آپ بشه
فرداشم برگشتیم / قرار بود از یه جاده ی بیخطر بریم ( با ضرب و زور و خواهش و التماس من )
ولی کاشف به عمل اومد که دورم زدن / بهم دروغ گفته بودن
از تنگ ابوالحیات رفتیم / گیر کرده بویم پشت یه وانت مزدا
آرش اومد این سمت ببینه می تونه سبقت بگیره که :-2-37-: ماشین محترم پلیس رو دید:-2-10-:
پلیس محترم هم گفت بزن کنار ! هرچی آرش گفته بود من که سبقت نگرفتم پلیسم گفته بود اونجا خط ممتده ! فکرشم نباید میکردی
جریمه شدیم ولی می خواست گواهینامه آرشو بگیره که نگرفته بود
بعد اومدیم جلوتر پلیس نگهمون داش ، باز چی شده :-2-28-: گفتن یه بار ترافیکی داره میاد
آرش گف لابد دارن دکل های حفاری رو جابه جا میکنن / دیدیم نه بابا یک موجود گنده ای رو گذاشته بودن رو یه ماشین
( یه چیزی بود مثل لوله خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ ) مجبورشدیم بزنیم جاده خاکی تا اون رد بشه !
نمی دونم تو تنگ بوالحیات چکارش کردن
جلوتر که اومدیم یه بیشعوری سبقت گرفت آرش هم رفت عقب تا بش جا بده / نزدیک بود 4 تا ماشین بخورن به هم
پلیس به اونم گفت بزن کنار / من و مامانم :-2-04-::-2-04-:
تازه من واسه پلیسه دستمو تکون دادم و موافقتمو بش نشون دادم :-2-25-::-2-25-:
بعدشم اومدیم خونه امون دیگه ! بفرمایید نهار !


معلمه از دانش آموزش می پرسه با « اشکال » جمله بساز !
طرف میگه : خواهرتو بیار ببوسم !
میگه این که اشکال نداش
- خوب مادرتم بیار !:-2-35-::-2-06-:

بازباران
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
سلام وصدسلام خاطره
خوبی ؟
پ ن.ستاره .حرف نداری.عالی خاطره نوشتی.مخصوصا انتخاب شعرت حرف نداشت
پ ن رویاجون .یکی میگه مخلصیم چاکریم .اون یکی میگه وظیفه اته.ولی ماوظیفه امون وانجام میدیم(البته بدون مخاط بینی)
پ ن خانومی.روزگارسختی داری.ماهم دعا میکنیم که زودترسلامتیشون برگرده
پ ن به همه دوستان .ممنون خیلی قشنگ کردین برام اون روزو.همه صفحاتم پرینت گرفتم نگه داشتم(مخصوصااز جیم جیم آبروبر)
حالا بریم سر خاطره
دیروز ما ساعت 9رفتیم اداره .طبقه مالی هیچکی نیومده بود وهمه چراغا خاموش وما تنها.یه ریزه خوف افتادبه جونمون.شروع کردیم به خودمون .ای خر ،خوب تو هم دیرتر میومدی.کارت در نمیرفت....مشغول بودیم وهی توی دل صلوات میفرستادیم .صدای تلق تلق از بایگانی اومد.از درنگاه کردیم .دیدیم چراغ خاموشه .ولی صدامیاد .زود درو بستیم .وقفل کردیم که درامان باشیم .....:mrgreen:ولی ای دل غافل .تمام اتاق پاراوانه .وبه اندازه یک متر از سقف بازه....چه محکم کاری ؟:-2-06-:
خلاصه مدت نیم ساعت چشم از دروبالای پاراوان برنداشتیم تا صدای ملکوتی رئیس اومد.که صدا میکرد خانم ...صورتجلسه رو برای شنبه آماده کردین.دویدیم طرف در سلام بلند بالایی کردیم وگفتیم نه.
رئیس فرشته نمایمان که وحشت وآویزون از صورتمون دید .فهمید وخندید ورفت.وای چه خنده شیرینی داره این رئیس امروز:-8-:(فکر به خطا موقوف.ما درعالم معنوی گفتیم.):-2-21-:
ولی کلا دیروزمون به خوف رفت.
شب ساعت 10 زنگ وزدن میگم کیه ؟صدای دورگه ای میگه بازکن .(مشغول خوندن تایپیک ماساژدرمانی بودیم .که آقاهه برای ماسازدرمانی میرفته منزل ...)ما در اون هوای زبل بازی وعدم حماقت بودیم .گفتم شما؟
اقاهه گفت مسخره بازی درنیاردروبازکن...منم بدون بازکردن گوشی رو گذاشتم.
که دیدم دوباره زنگ میزنن.تا برداشتم فحش بدم .دیدم یکی فریاد زد:خل وچل منم حمید.....
حمید دایی کوچیکه هستش که بدبختانه خروسک گرفته بود.
ولی تروخدا ازاین تایپیکای وحشتناک نذارین .
فعلا بایتون باشه

Mina
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
در عجبم اونايي كه تا 12ميخوابن چه طور ميخوابن:-2-41-:
من كه بيشتر از 9.30 نميتونم بخوابم:-2-37-:صـبح از شدت گشنگي از خواب پاشديم..
رفتيم صبحونه خورديم..اومديم باز بخوابيم..نشد:-2-43-:

بعد ديديم برايمان اس ام اس آمده..ديديم مهدي جانمان گفته كه بپر بزن كانال 3ببين منو مي بيني:-2-35-:...ماهم پريديم...بگو آخه مهدي..بين اونهمه آدم من تو رو از كجا ببينم آخه:-2-43-::-2-06-:

حالا ما نفهميديم اين ببين منو ميبيني سوالي بود يا امري:-2-06-:مهدي..راهنمايي كن:-2-06-:

من چرا يه رمان ِخوب پيدا نميكنم بخونم:-2-33-::-2-01-:


آقا من عشق مازيار فلاحي شدم:-2-30-:خيلي خوشگل ميخونه بي شور:-2-30-:مخصوصا اين آهنگ دروغه:-2-30-:

asal_cheshmak
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
جمعه 6 خرداد :-2-37-:
سلام صبح جمعه ی همگی بخیر :-2-41-:

پارسال همچین روزی adsl من وصل شد و از شر دیال آپ بعد از 6 سال رها شدم :-2-16-:
الان با اینکه تا 10 خوابیدم بازم شدیدن خستم و خواب ما را فرا گرفته :-37-::-37-::-37-::-37-:
دیشب مهمون داشتیم ، دو تا داییام و خالم واسه تولدم اومدن ... :-2-16-: مایه دار شدم :mrgreen::mrgreen::mrgreen:
عکس کیکمم چون به عسلبانو جونم قول دادم میذارمش :-4-::-65-: فقط نخندیدا ... سلیقه ی این داداشمه :-65-::-65-::-65-:
مامانم اول ساده سفارش داده بود ، بعد سهیل رفت سفارش یه الاغ :-2-19-::-2-20-::-2-21-::-2-27-: داد :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
گفتم آخه خجالت نکشیدی من که روم نمیشه :-2-30-::-2-03-:
بعد دیدم نه همه خوششون اومد ... :-2-28-: گفتن تنوعیه دیگه ... :-2-31-: اما داییم کلی تیکه انداخت به الاغ نازنینم :-2-06-::-2-27-::-2-22-:
http://up.98ia.com/images/8ki4teohm8jfb1gzo5t.jpg
مخ پدرجانمان را زدیم هفته ی آینده سفر مجردی برویم با دختر عمه جان :-120-: خدا کنه جور بشه :-2-32-: قبل از امتحانات می چسبه ... :-2-11-:
خب فعلا خاطرات ما همین بود ... :-2-26-:

آرام.د
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر
6 خرداد 1390

سلام دوستای خوبم :-2-40-:

روزتون به خیر و شادی
خسته نباشید از گذران زندگی

یه « خسته نباشید » ویژه هم خدمت دوستای گلی که این روزا درگیر امتحانات هستن: خدا قوت!
یادش به خیر ! چقدر روزای امتحانو دوست داشتم فکر نکنید خیلی درس می خوندم نه اتفاقاً اصلاً یادم نمیاد کتابی رو تا ته خونده باشم و برم سر جلسه ی امتحان ، البته شاگرد بدی نبودم به برکت این که سر کلاس خوب گوش می دادم به درس، نمره هام خوب می شد و من تا دیپلم بگیرم به جز دو سال همه ی سالها شاگرد اول بودم اما اینو می خوام بگم که اگه درس می خوندم دیگه چه نور علی نوری می شد :-2-41-:
به نظرم پشتکار داشتن خیلی با ارزش تر از باهوش بودنه قبول دارید اینو؟ چون تو اولی جوهر خود آدمه که هنرنمایی می کنه اما دومی با این که نعمت خداست و جای شکر داره اما فقط یه وسیله ست برای بروز دادن اون جوهره

چقدر هم این تب امتحانا تُنده و گاهی چه عمیق زندگیا رو تحت الشعاع قرار می ده؛ خواهرم اینا یکی دو روزه از تهران اومده بودن که من به پسرشون درس بدم دیروز من و خواهرزاده م از صبح تا شب تو قرنطینه بودیم :-2-30-:
تازه آخر هفته ی بعد هم قراره بیان که اون یکی خواهرم که دبیر ریاضیه اشکالات ریاضی شو برطرف کنه :-2-28-:

راستی منم اون آزمونو که قبلاً در موردش گفته بودم دادم و اصلاً راضی نبودم :-2-15-: فقط درس اختصاصی خودمو خوب جواب دادم از عمومی ها فقط یکی رو خونده بودم که همه شو زدم اما بقیه رو نه، آخه ماشالا اونقدر تعداد کتاباش زیاد بود که نرسیدم تو اون زمان محدود بخونم از حق نگذرم خودم هم خیلی کاهلی کردم و بی علاقگی به اون درسا هم مزید بر علت شد و نتیجه این شد که الان امید چندانی به قبولیم ندارم
حالا اگر از روی شانس تو مرحله علمی قبول شم تازه می رسم به مصاحبه و شش خوان بعدیش :-2-38-:

بگذریم...
چقدر روزای تعطیل رو دوست دارم با این که خودم دیگه عملاً سر کار نمی رم اما روز جمعه یه چیز دیگه ست؛ هزار تا کار هم که داشته باشی باز این برچسب تعطیلی که روشه یه جور فراغت خاطر به دنبال داره
روزای دیگه اگه فعالیت مفیدی نداشته باشی عذاب وجدان می گیری اما جمعه ها اگه صبح تا شب هم علافی کنی اصلاً معذب نیستی من که این جوری ام:-2-38-: جمعه ها بر خلاف روزای دیگه خودمو اصلاً مجبور به انجام کاری نمی کنم روزای دیگه معمولاً صبح یه لیستی از کارهایی رو که باید انجام بدم رو کاغذ می نویسم جزئی ِ جزئی؛ از کارهای خیلی مهم و اساسی بگیر تا کارهای روتینی که باید حتماً انجام شه به عنوان مثال حتی شونه زدن مو و مرتب کردن تخت و ... همه رو می نویسم به این صورت که: زمان رو به بازه های خیلی کوچک مثلاً نیم یا یک ساعت تقسیم می کنم و کارها رو با انتظاری که از توانایی خودم دارم و همین طور با توجه به اولویتی که دارن می نویسم بعد که انجام شون دادم روش خط می کشم اونقدر از این خط کشیدن کیف می کنم که نگو وقتی می بینم کلی کار مفید انجام دادم احساس خوبی بهم دست می ده حالا نه این که فکر کنید همه ی کارهایی رو که نوشتم انجام می شه ها ، نه خیلی روزا تا شب خیلی از مواردی که نوشتم فقط و فقط به خاطر کاهلی خودم خط نمی خورن اما در هر صورت نتیجه راضیم می کنه ضمن این که چون اولویت ها رو در نظر می گیرم بخصوص روزای پر مشغله، بابت این که شاید کاری از قلم بیفته و انجام نشه ، دچار استرس و اضطراب نمی شم

نوبتی هم که باشه نوبت « پ.ن » هاست:-2-38-::

پ.ن1: من این روزا تو سایت احساس یه بچه یتیم رو دارم:-2-15-: بابام ( آیلی ) که بنا به اقتضائی گذاشته رفته :-2-39-:، مامان نازم رو هم که به خاطر امتحان و همینطور مشغله ای که به خاطر نبودن آنیتای عزیز گریبانشو گرفته، کم می بینم :-2-41-:خب از همچین بچه ای که به حال خودش رها شده هیچ بعید نیست که به انحراف کشیده شه اگه یه وقت دیدید رفتم تو یه تاپیکی انحراف دادم چندان تعجب نکنید :-2-35-:


پ.ن2: شبنم عزیز! منم در مورد اون پُست وبلاگ بهی باهات موافقم گاهی به این نتیجه می رسم که اگر برای یه آدم، همه چیز تو این دنیا به سر و سامون برسه و همه ی آرزوهای شخصی محقق بشه باز یه چیز می مونه که نمی ذاره اون طور که باید از زندگیش لذت ببره و؛ اونم دیدن غم و دردِ همنوعشه
اما چه می شه کرد ؛ ما از همون زمانی که به دنیا میایم انگار یه قرارداد نانوشته رو امضاء می کنیم که با به دست آوردن و داشتن یه نعمت، به طور ضمنی از دست دادنش رو هم جزو لوازم لاینفک اون نعمت بپذیریم و انگار طبیعت نعمات دنیایی همینه، یقینی که همه ی ما داریم اما دلمون بهش رضا نیست

پ.ن3: با تأخیر روز زن رو به همه ی خانم های گل سایت تبریک عرض می کنم
امیدوارم علی رغم شرایط سختی که جامعه و یا خیلی وقتا خودشون ـ متأثر از جریان غالب دنیای امروز ـ به خودشون تحمیل کردن ، موفق بشن با مدد گرفتن از اون لطافت ها و ظرافت هایی که خدای مهربون تو وجودشون به ودیعه گذاشته، « زیبایی کشف کنند » و « زیبایی خلق کنند » که به نظرم همین دو رسالت ، به تنهایی برای معنا بخشیدن به زندگی کفایت خواهد کرد :-2-41-:

«... اکنون در کدام غرفه ی این قصر
قصه گوی تنهایی و سترونی ِ خویشی؟
گهواره ی عهد را
بر عهده گیر
مادر مقدّر!
که دست و آغوش تو
معجزه گر است
آسیمه سر برخیز
رودت را برگیر... »

روز خوش :-2-40-:

brain storm
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر
سلام...
ما بعد از یه قرنی تصمیم گرفتیم درس بخونیم حالا مگه میشه...
دیروز که پسرخالم رو از مهدکودک آوردیم که انقد شیطونی کرد می خواستم موهامو از ته بکنم...
اومدیم یه ساعت بخوابیم مثلا اومد بالا سرم یه ریز صدا زد نیلوفرررررر...کل خونه رو گذاشته بود رو سرش منم دیگه مجبور شدم پا شم...
حالا شانس آوردم دختر خالم کلاس داشت و زود رفتن...با اینکه خیلی دوسش دارم ولی وقتی خیلی شیطونی می کنه دیوانم می کنه... تازه هنوز سه سالش نشده...بزرگ شه خدا به فریاد ما برسه...
شب خالم آلبالو پلو درست کرده بود و چون می دونست من خیلی دوست دارم یه ظرف هم واسه من آورد... با اینکه خونشون دور بود ولی به خاطر من اون همه راه اومده بود واقعا نمی دونستم چی باید بگم واسه ی تشکر...
امروز هم دو تا عموهام به همراه خانواده تشریف آوردن منزل ما...
منم واسه اینکه مثلا از روز جمعه م بهترین استفاده رو بکنم ساعت 7 بیدار شدم تا قبل از اینکه مهمونامون بیان یه کم درس بخونم...
ولی اول مجبور شدم اتاق بسیار مرتبم رو جمع کنم بعدش هم کمک کنم خونه رو مرتب کنیم...
کمی هم الکی دور خودمون چرخیدیم تا مهمونامون از راه رسیدن...
هشت نفر آدم محو تماشای پسرعموی کوچولوی من بودن...هنوز یه سالش نشده...انقده تپله آدم دوس داره لپاشو بکنه...
خلاصه یه کم باهاش بازی کردیم تا خوابید...بعدش واسه ی دختر عموم کلی آهنگ و کلیپ ریختم تو فلش...
بعد هم ناهار خوردیم و الآن همه در چرت بعد از ناهار به سر می برن ماهم اومدیم از فرصت استفاده کنیم و کمی پای کامپیوتر نشستیم....
روز همگی خوش...:-2-40-:

roya jo0on
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ بعد از ظهر
سیلاااااااااااااااااااااا اااااااااااااااام:-2-25-:

اول میخوام قانون شکنی کنم .. پ . ن رو اول بگم:mrgreen:
پ . ن سهیلای عزیز : مخلصم انجام وظیفه نکردم .. یه ارادت خالصانه بود:-2-41-:
پ . ن مهسان گلی : خوشالم یه روز خوب رو سپری کردی ..
خوشالم که یک نفر بهت فهموند هنوز میشه دوره یه سفره ی خالی نشست .. ولی بازم گفت: خدا رو شکر خیلی نعمتت خوشمزه بود:-2-41-:
پ . ن کلآ : مخلصیم:-2-40-:

هفته ی خوبی برام نبود ... ولی بازم خدا رو شکر ...

برارمان واسه همایش اومده تهران ... منم از فرصت استفاده کردم .... دیشب چترمو توو اتاقش باز کردم:-2-08-:
همیشه دومس داشتم اتاق اون ماله من باشه:-2-18-: آخه پنجرش روو به خیابونه !!:-2-35-: منم راحتر موتونم به حس کنجکاوبه خود برسم:-2-35-:
پنجرشو تا آخر باز کردم .:-2-13-:.. آخخخخخخخ که چه نسیمی میومد ... کلی بهمان حال داد نسیم جان !!:-2-35-:
صب بیدار شدم با صدای گریه ی پسره همسایه:-2-28-:
هی داد میزد ... هی میگفت: منم میام .. منم میام:-2-28-: ساعتو نگاه کردم دیدم 8 !!!:-2-17-:
آخه چه معنی داره یه بچه ساعت 8 صب بیدار شه:-2-28-::-2-35-:
در همان حال بود که خدا را سپاس گفتیم ... که اتاقمان این نبود:-2-02-:
وگرنه هم خودمان را به رگبار میبستیم .. هم آن پسره (....):-2-28-:
البت نوع رگبارمان همان غرولندهای زیرلبی هست ... زیاد خسارت جانی ندارد:-65-:
چه حلال زادست ... تووپش هم اکنون افتاد در حیاتمان .. آخخخ جاااان:-2-21-::-2-06-:

امروز خونه ی مادر جونم مهمونیه ...
منم گفتم درس دارم .. موقع شکمم میام:-2-35-:
ولی اینا بهونه بود ... چون کلآ حسش نبود برم:-2-41-:
زنگیدم به مامی ! که منو منتفی کنید! نمیام !
چرا نمیای؟ چیزی شده؟ حالت خوب نیست؟ اتفاقی افتاده؟چرا صدات اینجوریه؟ چرا زیر چشات گوده!!!:-2-35-:
گفتم: یه نفس بگیر بعد دویاره حرکت کن:-2-28-:
گفتم: درس دارم:-2-31-:
دیدم داد زد! رویا درس داره نمیاد:-2-28-:
طفلی آرزوش این بود به بار من جایی نباشم... اونا بگن رویا چرا نیومده؟! مامیم بگه: آخه داشت درس میخوند:-2-06-:
گفتم: تابلو بزار بپرسن ازت بعد کلاس بزار:-2-06-:

خدا وکیلی اینم شد خاطره!!!:-2-41-:
قشنگیه خاطره به اینه که با حس و حوصله تعریف بشه:-2-41-:
همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد


زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد


زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه یك پنجره می خوانند


آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من


آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می كارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
كوچه ای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچه ای هست كه قلب من آن را
از محله های كودكیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
و بدینسانست
كه كسی می میرد
و كسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

بدرود تا درودی دوباره:-2-38-:

یگانه
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر
سلام به همگی

اومدم فقط 2 تا پ.ن بدم و برم

پ.ن1: خانومی جون امیدوارم مادربزرگتون زودتر سلامتی شون رو بدست بیارن:-63-::-63-:
من چرا يه رمان ِخوب پيدا نميكنم بخونم:-2-33-::-2-01-:
پ.ن2: مینا جان اگر امکانشو داری کتاب علائم حیاتی یک زن رو تهیه و بخون پشیممون نمی شی به نظر من عالیه

عصر جمعه خوبی داشته باشید:-2-40-:

عیدی
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
امروزم گذشت مثل روزای قبل
فقط عصر یه خبر خوب شنیدم..
حال دوستم یه کم بهتر شده ولی اونی که باید بشه نشده..
دعا کنید تو رو خدا

بلوط
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
سلام به همگی
چند روزی بود نتونسته بودم بیام خاطره بنویسم البته خاطره قابل عرضی هم نبود همون زندگی روزمره همیشگی...البته این هفته چند تا تنوع مثبت و منفی داشتم دومیش رو اول میگم که مثبت بود اونم روز مادر بود...که همگی خونه مادربزرگم جمع بودیم و کلی صحبت و گل و کادو وکیک و شیرینی و...صد البته زیارت فامیل محترم پس از مدت ها...:-2-27-:
اما اتفاق اول رو که قرار بود دوم بگم و تنوع در جهت منفی بود...بازم مقالمو از مجله واسه اصلاح فرستادن...البته گوش شیطون کر ایراداش خیلی جزئی بود...ولی واقعا کفر منو درآورد...:-2-28-:
دیگه اینکه الان عصبانی هستم خیلییییییییییییی زیاد یه عوضی ناشناس یه پیام چرت و پرت توی فیس بوک واسم فرستاده...حیف که دستم بهش نمیرسه و نمیشناسمش وگرنه قطعا میکشتمش...:-2-09-:
از همه بچه ها معذرت می خوام ولی واقعا بعضی از این هموطن های گلمون (افعل معکوسه)خیلی بی جنبه هستن...:-2-36-:
دیگه همین بیشتر از این هم وقت شریف دوستان رو نمیگیرم
موید باشید:-2-05-:

پ.ن:
آقا سیامک من الان اون تاپیکتون رو دیدم و مقادیری به خانوم ها حق دادم...ببخشید:-14-:

پائیز96
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
شب است و در سکوت شب نشسته ام به خاطرت

و دلخوشم به این دلی که بسته ام به خاطرت

ببین چگونه مهربان طلسم کرده ای مرا

که از تمام قبله ها گسسته ام به خاطرت .

*************************************

در مکتب ما رسم فراموشی نیست ،

در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست ،

مهر تو اگر به هستی ما افتد ،

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست .:-2-15-:

شب
۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
سلام

بسی حوصله امان سر رفته!

چرا؟

نمی دونم!

اولین شب جمعه ای هستش که تنهاییم!خانواده ی خاله ها و دایی هام نیستن!

دیشب کوچولو ها رو برداشتم بردم پارک!

داداش کوچیکم!ریحانه دخترداییم،سید عباس پسرخاله و سید محسن پسر داییم!

نشسته بودم روی صندلی و داشتم با خودم فکر می کردم که دیدم...

بچه ها از اون طرف پارک داد می زنند ابجی!آبجی و انگار یه تیکه گوشت دستشونه!که به زور دارن حملش می کنند!

وقتی به من رسیدند!

سید محسن اومده می گه:

آبجی این کوچولوئه مامانشو گم کرده!

بهش می گم:

از کجا می دونی که گم شده؟!

می گه:آخه وسط خیابون بود!

می گم:

مگه هر کی وسط خیابون بود گم شده؟!

می گه :

نه خودش گفت مامانم رو گم کردم و نزدیک بود ماشین بهش بزنه!

بچه رو که گذاشت زمین!دیدم یه دختر بچه است!

با تاپ قهوه ای و دامن چین چینی قهوه ای!موهای لخت و پوست سفید!

انقدر ناز و تو دل برو بود که حد نداشت!

یه تیکه نون هم دستش بود و با ولع می خوردش!

بهش گفتم:

مامانت کو خوشگلم؟

می گه:

خاله من گم شدم!و می خنده!

می گم :

اسمت چیه؟

می گه:

فرشته!

هر خانم چادری که رد می شد این جیغ می کشید :

ماما!ماما و می رفت!

من و بچه ها هم دنبالش!

سید محسن می گفت:

ابجی ببریمش خونه برای خودمون!

بقیه اشون هم تأیید می کردن!

که مامانش با چشمای گریون رسید!

بچه رو بغل کرد و هی می بوسید!

می دونید یاد چی افتادم؟

مامانم اینا می گفتن من بچه که بودم انگاری یه بار تو حرم امام رضا گم می شم!

بابام اینامی رن سمت بچه های گم شده!هنوز داخل نشدن می فهمن که من اونجا هستم!

حالا بگید از کجا؟!

نخندین ها!

همه ی بچه ها اونجا گریه می کردن و مامانشون رو صدا می زدن!

اما من...

بگید کی رو صدا می زدم؟!

مامان بزرگم!

تعجب نکنید !آخه من خیلی به مامان بزرگم وابسته بودم اون موقع!

دایییم می گفت:

دهمه صدا می زدند مامان یهو شنیدیم یکی صدا می زنه مامان بزرگ!

فهمیدیم که خودتی!

به بابات گفتم:زینبه!

باید برم سفره پهن کنم!بای بای!

کابوک
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۷ قبل از ظهر
سلام

منم این هفته آخرین هفته ای که دانشگاه می رم دیگه امتحانات نزدیکه و می خواهم کمتر سایت بیام این روزها مشغول درس خواندن هستم

می خواهم چند جمله بگم
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم در باره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفش های او راه برم

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود به او گفتم تو کیستی گفت غم فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد ولی بعدها فهمیدم که من عروسکی هستم در دست او

زندگی آن قدر ابدی نیست که خوبتر بودن را برای فردا بگذاری

خانومی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۹ قبل از ظهر
به نام او که هر چه دارم از اوست

شنبه هفتم خرداد ماه 90

سلام


این یک خاطره نیست ،یه خداحافظیه
کمی گرفتارم به علاوه اینکه امتحاناتم نزدیکه و خواستم چند روزی مرخصی بگیرم و به درسم برسم و تا اخر خرداد غایب خواهم بود و اگه عمری باقی باشه بر میگردم.
ممنونم از دلداری هاتون .آدم توی زندگی هیچی نداشته باشه اما دوستان خوبی مثل شما کنارش باشند
مواظب خودتون باشید ،دیگه حرفی برای گفتن نیست .......


به خدا میسپارمتون


دوری پایان محبت نیست
انگار لطیف ترین غم دنیاست
ازتون دورم اما ،بیادتون هستم :-53-:



ارادتمند ،خانومی

N@s!m
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ قبل از ظهر
سلام
بیش از پیش منتظر فراررسیدن تولد حضرت علی هستم
نه فقط به خاطر روز پدر و مرد چون رسیدنش را باید جانانه به پدرم تبریک بگم به خاطر یه مسئله دیگه
رسیدن مراسم پرفیض اعتکاف
اون بالایی می دونه چقدر بهاش قول و قرار گذاشتم پس امیدوارم قسمتم کنه
خیلی دوست دارم حداقل اجازه میده سه روز فقط مال خودِخودم باشم جدا از دغدغه های روزمره ،سوت و کــــــــــــــور
نیاز به فکر کردن تو این سه روز بیداد می کنه !برم درست و حسابی فکر کنم ببینم واقعا" تو این یک سال چه گلی به سر استاکریم که چه عرض کنم خودم زدم .
جالب اینجاست وقتی رفتی دل کندن و بیرون آمدن از اون محیط واست خیلی سخت میشه و دیگه به سختی می تونی خودتو مجدد با شرایط بیرون وفق بدی .
چندین سال پیاپی خدا قسمتم کرده هرچند مامان تیکه می اندازه که از دوران مجــــــــــــردی ات خوب استفاده کن که شاید اون بنده خدایی که باهم ازدواج کردین دیگه نخواد تو بری چنین مراسم هایی یا اگه بخواد هم فرصت نمی شه
امیدوارم امسال هم خدا قسمتم کنه و برم و بتونم نهایت استفاده را ببرم و مقبول اون بالایی بشه که کارش خیلی درسته
یا حق

Mina
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ قبل از ظهر
از ديروز نشستم سر ِ برنامه ها،با هزار اعصاب خوردكني 4تاشو نوشتم...2تاش مشكل داره جواب نميده..
امروز يه 5،6تا ديه هم بنويسيم..ببينم خاك كجا توسرمون ميشينه...

اعصاب خوردكني شده واسه كه حد نداره...
از بس حرص خوردم ديروز.... كلا همه چي رو بستم، كامپيوتر رو هم خاموش كردم رفتم نشستم يه گوشه...

دلم داشت ميتركيد...خيلي دلگير بود هوا...بي حوصله بي حوصله بودم..هوا هم بد بود نميشد رفت بيرون...

اميدمون به فاطي بود كه با ماشين بياد بريم بيرون.اونم با آژانس اومد...
رفتيم يه كم با زن داداش توپ بازي حياط..اونم كوثر زهرمارمون كرد...

يه ساعت بعد كه هوا يكم نرمال بود...پاشدم گفتم من اگه نرم بيرون ميميرم..زن داداشمم بدتر از من...سوسي رو هم به زوربرديم...

حالا تو خونه گير دادن كه كجا!
يه توضيح سر سري داديم و زديم بيرون....

هوا زيادي ساكن بود...اصلن يه نسيم كوچولو هم نبود كه دلتو خوش كن....

مثل هواي ِ شمال،شرجي شده بود...

رفتيم يه كم ويترين مغازه هايي كه باز بود و ديديم و برگشتني...پياده برگشتيم كه سر ِراهمون يه پارك بود رفتيم اونجا...

بارون زده بود..خوشگل شده بود..ولي هم جايِنشستن نبود...هم اينكه من از اين پاركه شديد خوف دارم...
يكي واسه اينكه زيادي دار و درخت داره...
دومي واسه اينكه به علت دليل بالايي زيادي كلاغ داره بالا درختاش...منم اصولن از كلاغ نفرت دارم...

اينم يه عكس از وروديش:
http://s1.picofile.com/file/6722091546/DSC02924.jpg

(زياد عكس گرفته بودم ولي چون گوشي سوسي خراب شده،همه شون تار افتاده بود)

اومدني هم اونقدر خنديديم كه عينك ِزن داداش افتاد و شيشه ش شكست...اينم كه اصولن كوره...عينك نباشه دور رو نمي بينه..:-2-06-:عزا گرفته بود كه چطور ميخواد ستايش ببينه...

وقت پخش ستايش هم تتقريبا كم مونده بود بره تو تي وي:-2-35-:

آهان دليل سوم ترس از اين پاركه يادم رفت..
يكي هم قبلنا اينجا خودش رو دار زده بود:-2-35-:

شبا هم خيلي وحشتناك ميشه...

پ.ن: مامان حنابندون خواهرمون رو درست تو روز انداخته كه من فرداش امتحان رياضي دارم:-2-15-:حالا من عزا گرفتم:-2-30-:

خـاطره هارو نخوندم ..واسه همين پ.ن ندارم

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
تموم شد دیه از شر مدرسه خلاص شدم:-2-31-:
دیه امتحانی ندارم که براش حرص بخورم و استرس داشته باشم:-2-37-:حالا کنکور دارم:-2-30-:
دیروز که اصلا حس درس خوندن نبود یه کوچولو خوندم گفتم بیخیال:-2-35-:
شب به مامانم گفتم ساعت 5 بیدارم کن http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/nightf.gif اومدم بیدارم کرد بش گفتم ساعت 6 بیا خوابم میاد(خیلی درس خونده بودم هی بیدار شدنم به تعویق مینداختم:-2-42-:)به زور ساعت 6 بیدار شدم یه روخونی کردم از رو گل واژه دو تا نمونه سوال حل کردم بیخیال شدم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_nea.gif اماده شدم و رفتم دم خونه دستم تا اومد http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/piscess.gif دو ساعت منو کاشت تا بیاد:-119-:
رفتیم دیه مدرسه و هی ناظممون غر میزد بدیوین دیه الان درو میبندم:-119-:منم هی دنبال خودکار و کارتم میگردم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_cray2.gif بدیو بدیو رفتیم سرجلسه http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/1055246z99lj5uafv.gif بلند گفتم مژگان که یهو دوستم گفت پشت من نیستی صندلی تکی باید بشینی http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_cray.gif حالا من چه خاکی تو سرم بکنم هیچی نخوندم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_cray.gif مهسا دومس صمیمیم شاگرد زرنگ کلاسه http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/good.gif دو تا نیمکت پشتش خالی بود http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/105.gif مراقب اومد گفتم خانم من نمیتونم رو صندلی تکی امتحان بدم اون پشت دو تا نیمکت خالیه برم اونجا؟ http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/gnomesmileyf.gif گفت باشه برو http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/hapydancsmil.gif کلی بش سفارش کردم دستتو باز بزار http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/unknown.gif شانس بد من معلمه صاف جلومون بود چشم تو چشم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/39.gif حالا شی کار کنم؟ http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/65.gif که وسطای امتحان از جاش تکون خورد راه افتاد اخر کلاس منم تند تند از رو مهسا دو تا سوال نوشتم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/crazy.gif اخ حال داد تازه به علت کمبود وقت فاکتور گرفتم از جواب کامل http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_boy_cleanglasses.gif شمردم دیدم قبول میشم حتما http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/rainbowf.gif برگه رو دادم اومدم بیرون http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/boredom.gif بهدم از هم خدافظی کردیم و از مدیر و ناظم و اینا http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/Laie_69.gif دم در جزوه پاره کردیم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girl_flag_of_truce.gif ریخیتم زمین(تو رو خدا بی فرهنگا رو نگاه کن http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/connie_cat_in_the_hat.gif ) اومدم خونه تا شب میخوام استراحت کنم http://smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_1/girlpowersmiley.gif

حال دوستم هنوز همون جوره دعا کنید:-2-15-::-2-30-:

smart girl
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ قبل از ظهر
سلام
هفته ی خوبی بود و تموم شد
پنج شنبه شد برای غزاله انگشتر بردیم
کلا عمه وعمو وخاله ودایی خونه شون دعوت داشتیم
صبح پنج شنبه مامانم با خالم رفته بودن انگشتر خریده بودن
مامانم برا خودشون هم یک انگشتر خریده بودن
بعد براشون کوچیک بود ...شب قرار بود طلا فروشه بفرسته در خونه
هیچی دیگه شب قبل از اینکه بریم خونه غزال اینا فرستاد به همراه یک انگشتر دیگه
بعد انگشتر غزاله با اونی که جدید فرستاده بود گذاشتیم کنار هم:-2-41-:
داداشم گفت اینی که الان فرستاده قشنگتره:-2-32-:
منم که از انگشتر اولیه خیلی خوشم اومده بود:-2-38-:....با کمی اصرار :-2-35-:بابام راضی شد که اولی رو من بردارم برا خودم:-2-16-:
هیچی دیگه اونشب دوباره به صورت نمایشی کاغذ امضا کردن (اخه بابام اینا قبلا قرارشون گذاشته بودن اینم فرمالیته بود فقط جلوی فامیلای دو طرف.....برای احترام از این حرفا)
بعدم شام ...
باقلوا...
جاتون خالی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت:-2-04-:
یه عالمه با غزال عکس گرفتیم:-2-05-:
به داداشم گفتم بسوز عکسا رو نمیتونی ببینی :-2-10-::-2-22-:
چون موقع شام اقایون رفتن طبقه بالا
غزال هم اون موقع اومد کلیم تیپ زده بود....انقده ناز و جیگر شده بود...بیا وببین....البته داداشم خیلی سرتره و صدالبته خوشگلتر:-2-31-::-2-27-:
خداروشکر مادرجونم و عمه ام اینا از غزال و خونواده شون خوششون اومد ....خیال مامانم از حرف و حدیث این چیزا راحت شد...همش نگران بود مادرجونم اینا چیزی بگن:-2-39-: !!!!!!!!
دیروز صبح مامان غزال زنگید که براتون ناهار میاریم(از اونجایی که خیلی راحتیم باهشون)
ظهری بابای غزال غذاها رو اورد:-2-28-:
داداشم با بابام رفتن ظرف غذاها رو بیارن که داداشم دسته گل عظیمی جلو پدرزنش! به اب داد:-2-06-::-24-::-24-::-24-::-24-:.
دیسی که توش ماهی +جوجه کباب بودرو میذاره رو در صندوق عقب ماشین:-5-: ،دیس پلو رو برمیداره میاد اینطرف که بیاد تو خونه
یه دفعه میبینه بابام میگه وای الان میافته:-2-02-:
که تمام جوجه ها و اینا میرزن رو زمین:-24-::-24-:
شانس داداشم ظرفش نمیشکنه:-4-:
بعد داداشم میاد از پله های ورودی خونه بیاد بالا :-65-::-65-:
که یه دفعه کله پا میشه و تمام پلو ها هم پخش میشن رو پله ها:-24-::-24-::-24-:
داداش من یعنی اینجوری:-2-18-::-2-34-::-2-30-::-2-30-::-2-29-::-2-29-:
بابام اینجوری:-2-36-::-2-36-:
بابای عزال اینجوری:-2-19-::-2-19-::-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-:
یعنی قشنگ ابروش جلو پدرزن !!!میره:-24-::-21-::-21-:
ای بهش خندیدیم...خندیدیم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بعد برمیگرده که بره ظرف خورشت از بابام بگیره که بابام نمیذاره دیگه:-119-::-2-22-::-35-:
طفلی یه عالمه خجالت میکشه :-102-::-21-::-4-::-24-::-24-::-2-06-::-2-06-:
.
.
.حالا این اتفاقا یه طرف :-2-43-::-2-43-:
من یه نیم ساعت بعد حاضر میشم:-2-43-::-2-43-: که با بابام بریم یه سر به مادرجونم بزنیم
بابام حاضر میشه میره بیرون
(جلو در خونمون 6تا پله است:-2-39-: )
منم پشت سر بابام میرم بیرون:-2-18-:
که
یه دفعه احساس کردم پاهام با جلو تر از خودم دارن میرن:-63-:
بعد دیدم پاهام رو هوان ....خودم شدم توپ قل قلی:-42-::-2-42-::-2-42-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
.
6تا پله رو قشنگ قل میخورم میرم پایین:-2-18-::-2-18-::-2-03-:
از جیغ بنفش من هرکی تو خیابون بود میاد بالا سر من
فقط خداروشکر جاییم نشکست تو این هیری ویری
الانم یه طرف بدنم درد میکنه:-2-18-::-2-18-::-2-18-:
بعدش داداشم اومده میگه ...اااا اینجا چرب بود ...چرا جلو پاتو نیگا نکردی:-2-36-:
.
.
.چهارشنبه نامزدیه
من هنوز لباس نخریدم:-2-30-::-2-30-::-119-:
.
.
.همین!!:-2-05-:

raScal
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ قبل از ظهر
۰۷ خرداد ۱۳۹۰.........:-2-38-:
امروز خاطره ای برای فرداهاست.......:-2-41-:
سلااااااااااام قد یه دنیا دلم تنگ شده بود واسه اینجا:-2-16-: نمیدونم کامپیوترم چه مرگش شده دیگه نمیتونم پست بدم :-2-33-:الان هم اومدم دانشگاه دارم از اینجا واستون مینبیسم.....:-2-37-:
از کجای خاطره ها بگم کلی زندگیم این چند روزه در هم بر هم بوده و تو اوج شادی هام بازم یه غم گوشه ی دلم خونه کرده بود .....:-2-15-:
یه هفتس بیخیاله درس و زندگی شدم از خونه ی این خاله به اون خاله و از اونجام به خونه ی مامان بزرگم دیگه کلی سرگرم بودم ....:-2-16-:
امیدوارم زودتر نتم درست بشه:-119-: تا بازم بتونم به آغوش خانواده برگردم..........:-2-41-:

فیلسوف کوچولو
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
پنجشنبه و جمعه روزای خوبی نبودن واسم...:-2-15-:
پر از استرس پر از تنش....اه اه:-2-31-:
آخه تا کی باید تحمل کنم؟
داشتم با خودم حرف می زدم،خواستم بگم خدایا دیگه خسته شدم طاقت ندارم ولی اصلا یه کلام از زبونم خارج نشد...نتونستم جتی یه گله کوچولو بکنم و بگم خدایا من خسته شدم دیگه....بسه...!!:-2-30-::-2-30-:
ولی درعوض این همه گله و شکایت که می خواستم به خدا بکنم،فقط یه کلام به زبونم اومد...خدایا شکرت!:-2-15-::-2-30-:
خدایا شاید همه این اتفاقای بدی که داره میفته به صلاح باشه،ولی حس می کنم کمرم داره زیر بار این اتفاقات له می شه....
دارم ذره ذره خورد می شم و دم نمی زنم...آخه تا کی باید نقاب بی خیالی بزنم و بگم اصلا برام اهمیتی نداره؟؟تا کی باید همه تو چشام نگاه کنن و بگن شمیم چرا قیافه ت این شکلی شده؟چرا انقدر ناراحتی؟چیزی شده؟
منم با بی خیالش شونه بالا بندازم و بگم نه چیزی نشده...فقط یه کم توی فکر بودم
داداشم....وای....باید از اونا هم مراقبت به عمل بیاد:-2-35-:آخه مثلا من بچه اولم و باید به اونا هم دلداری بدم....:-2-43-:
من نمی خوام اصلا بچه اول باشم؟زوره؟:-2-33-:
آره زوره.........:-2-42-::-2-15-:
همه می گن شمیم انقدر خودتو نباز...تو الان باید به داداشاتم دلداری بدی...باید یه طوری باشی که اونا هم ضربه نخورن...مامانت گناه داره
مگه من گناه ندارم؟مگه من چند سالمه؟چند ساله که دارم این اتفاقا رو تحمل می کنم و دم نمی زنم؟آخه چرا هیچکی نمی گه بسه دیگه....بابا شمیمم آدمه...داره زندگی می کنه...می خواد از زنده بودنش استفاده کنه...دغش (دق) دادید بسه دیگه...:-2-30-:
تو رو خدا منو ببینید و انقدر نگید شایان رادمان مامان بابا....باباجان منم این وسط دارم له می شم....دارم یواش یواش آب می شم....یکی هم بیاد و بگه بخاطر شمیم....بسه دیگه...تمومش کنید:-2-30-:

nemesis
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
سلام به همگی :-2-25-:
دیدین بالاخره این اعتیاد کار دستم داد :-2-27-: آخرش مامانم ببرا اومدن به سایت اولتیماتوم داد :-2-01-: الان تا ساعت 11 وقت دارم اینجا باشم :-2-22-::-2-18-: هرچند کار خاصی هم سایت ندارما ولی همین که اینجا می چرخم راحتم :-2-08-:
امروزم تولد محمدرضاست و مهمون داریم، باید برم گردگیری کنم. بعدم باید منتظر باشم تا علیرضا بیاد بریم کادو و کیک بگیریم. خدا کنه داییم اینا هم بیان آخه انگار امروز مهمون دارند و قراره اگه تونستن اونا رو بپیچونن :-2-35-:
محمدرضا واسه تولدش لپ تاب گرفته و کسی هم نمی دونه، حالا من یه نقشه باحال کشیدم که کادو شو جوری بدیم که کسی نفهمه چیه، چون همه می دونن شاید براش لپ تاب بگیریم. البته به جز پیراهنی کخ امروز قراره براش بخریم :-2-41-:
واسه تولد علیرضا کلی جعبه کادو کردیم و گداشتیم تو هم دیگه، چند تا هم جدا دادیم، یه ساعت فقط جعبه خالی باز می کرد :-2-26-:
واسه محمدرضا می خوام جعبه ها رو تو جاهای مختلف مثل کابینت، زیر مبل، بالکن و خلاصه جاهای دیگه بذاریم که واسه یافتنش دور خونه بچرخه، هر چند میدونه کادوش چیه ولی واسه یافتنش یکم بگرده دیگه :-2-31-: جالبه به نظرتون؟ :-2-08-:
10دیقه از وقتم مونده برم یه کمم بگردم ببینم چه خبره.

پ . ن 1 : خانومی جون انشاا... حال مادر بزرگتون هر چه سریعتر خوب بشه و امتحاناتون و خوب بدین و با خوشی برگردین.:-2-38-:
پ . ن 2 : عیدی عزیز انشاا... حال دوستتون هر چه زودتر خوب بشه :-63-:
پ . ن 3 : بچه ها چرا همه اش میاین خاطره ها رو می خونین ولی چیزی نمی نویسین؟ دلم برا حرفاتون تنگ شده :-2-03-: ( شبنم؛ الی، لوسی و .... )
پ . ن 4 : لی لی جان این چندمین باریه که خاطره تو ویرایش می کنی و من شانسی می بینمش، داشتم صفحه رو بالا پایین می کردم ببین تا کجا خوندم، دیدم پست تو رو تشکر کردم و پست زیریتم همینطور ولی خاطره رو انگار نخوندم، دیدم بعله بازم ویرائیدی :-2-28-: تو نمی گی شاید این خاطره ها از دستمون در بره :-2-09-:
پ . ن 4 : جیمی خان :-2-01-: خیلی کم حرف اونجا شنیده بودین که لینک تاپیک و اینجا هم گداشتین تا کسایی که ندیده بودن ببینن :-2-22-::-2-22-:

هیچی دیگه. برم، شاید برگشتم. شاید که نه، حتما برا خوندن خاطره ها میام، لطفا از خودتان خاطره در وکنین :-119-:

اول هفته است، امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنین و به پایان ببرین. دوستتون دارم :-8-:

روز همگی بخیر :-118-:

**sevdayi **
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
امروز امتحان هماهنگي زبان فارسي داديم ... آسون بود ولي مزخرف!! هركي واسه هرچي يه جوابي مي داد منم شانسا:-2-06-: 0/25 صدم غلط دارم اونم توي شمارش واج!!! خداييش گيجم ديگه:-2-30-:آخه چرا؟؟ چرا؟؟ خسته شديم از اين امتحاناي مزخرف درپيت:-2-15-: كي تموم ميشه بريم تابستونو حال كنيم؟؟ نه خير مثل اين كه خلاصي نداريم! سال بعد نهاييه مامانم هي ميگه كلاس كنكور ثبت نام ميكنم ، تقويتي ، فوق برنامه، معدلت كم تر از 19/50 بشه مي كشمت مثل ترم اول بايد شاگرد اول شي و.... !! خسته شدم:-2-30-: چرا نميريم دانشگاه؟؟ خودمم نمي دونم از زندگي چي مي خوام !! :-2-37-:خاطره هم اين هفته فقط بيخوابي كشيدم...:-2-35-: ولي انصافا خيلي حال ميده شبا بيدار بموني ....:-2-06-:با چراغ مبايل درس بخوني و....! بازم خاطره اس ديه. نبايد ناليد. به قول شاعر:
چه بايد نازش و نالش بر اقبالي و ادباري
كه تا بر هم زني ديده نه اين بيني نه آن بيني

شب ميام خاطراتمو ميگم الان فقط قاطي كردم:-2-06-::mrgreen::mrgreen:

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
یه تیکه از خاطره امروز جا موند
داشتیم میومدیم خونه یه پسره بود چشممون رو در اورد پشت پسره یه سری از بچه های اول بودن که دوستمون هستن پسره برگشت بره تو مغازه رو به دختره بود یهو دختر اولیه واسه ما بوس فرستاد پسره موند همینجور منو دوستم که مردیم از خنده:-2-06-:من که رومو برگردوندم زدم زیر خنده وسط خیابون:-2-06-:پسره برگشت ما رو دید داریم به اونا علامت دیدیم فهمید با اون نبوده:-2-06-:یعنی تا خود خونه شد سوژمون:-2-06-:
پ.ن:ممنونnemesis (http://www.forum.98ia.com/member7975.html) عزیز ببخشید امستو نمیدونستم:-2-15-:

fatima_59
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
سلام

دلم برای اینجا حرف زدن تنگ شده بود ..
الان شدیدا نیاز به همفکری دارم ، از اون وقتهایی که یه راه جلوی پات میذارن و تو باید هزار و یک مسئله رو بررسی کنی تا جواب بدی .. موقعیت خیلی بدیه ..
نمیدونم از کی کمک بگیرم ..کاش پیش بابام بودم ..
راستش این چند ماه اخیر بیکاری و علافی زیادی بهم فشار اورده بود تا جایی که علی پیشنهاد کرد برم سر کار ، منم دو دستی این پیشنهاد رو چسبیدم ، حالا که کار پیدا شده من موندم چه تصمیمی بگیرم .. اگه قبول کنم ، رسما 15 ساله آینده زندگیم یک شکل میشه و امکان جا زدن هم ندارم ، اگه رفتم باید تا تهش برم .. خسته شدم و نمیخوام نداره .. حقوقش نمیدونم بگم خوبه یا نه چون سر رشته ای از حقوق ندارم .. مزایا داره .. بیمه داره .. ماهی 4 روز هم مرخصی داره...
ولی خب محیطش جو خاص خودش رو داره و ضوابط خاص و نوع پوشش از پیش تعیین شده :-2-15-:
علی راضیه از این کار .. میگه برات خوبه .. نمیدونم چه کار کنم ..ساعت کاریش هم از 8 و نیم صبح تا 2 و نیم ظهره .. با سرویس رفت و برگشت ...
خانومهای شاغل و ترجیحا متاهل شما بودید چه کارم یکردی؟ الان چه کار میکنید؟ کار کردن براتون سخت نیست ؟
لطفا هر کس هر نظری به ذهنش میرسه بگه منو از این سردرگمی نجات بده .. :-2-15-:

پ. ن برای بچه مدرسه ایها : شماها که امسال درستون تو مدرسه تموم شد و کنکور دارید ، مطمئن باشید چند سال دیگه شدیدا دلتنگ محیط مدرسه و دوستهاش و خاطراتش میشد :-2-41-:
12 سال تو یه محیط بودن به این راحتی از ذهن پاک نمیشه ...

_ کسی میدونه این اموزش زبان های نصرت چه جوریه ؟ :-2-35-:

chrysalis
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
سلام
میگن سلام سلامتی میاره!
میگن سلام طول عم میاره
پس چرا من ندیدم؟
چرا هر چی سلام میکنیم دور تر میشم ؟
چرا هرچی به یکی بیشتر نزدیک میشی دور تر میشی؟
امروز یکی از دوستهام بهم گفت میخوای چشمها یدنیا رو کو کنم
گفتم اره کورش کن...
کورش کن تا دیگه منو نبینه...دیگه ساره رو نبینه و پیدام نکنه...دیگه نیمخوام به هیچکی سلام کنم...دیگه نمیخوام چیزی رو شروع کنم
دیگه نمیخوام اغاز گر یه حس باشم....
دیگه نمیخوام اصلا باشم....
خواستم ادای ادمهای محکم رو دربیارم و بسپرم به خدا و از اون کمک بخوام تونستم...شد اما اعصابم خورده...تنم داغه..تب دارم و گیجم....
قاعده بازی دنیا رو نیمتونم بفهمم...تسلیم بودن رو نمیتونم کامل هضم کنم
اینا یه خاطره است..واقعا یه خاطره است...
اما برا ی شماها که میخوندیش نه برای من ...که برای من یه گذشته است ....یه راه که طی شده و تموم شده و الان نقطه پایانشه!
من اخر خطم!
خسته...گیج ...گم شده...دنبال یه کور سوی امید!
کسی امید رو دیده ؟
کسی اونر و واقعا دیده؟

AsalBanu
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر
به نام هستی بخش هر آنچه هست
سلام http://www.pic4ever.com/images/2chw5mg.gif
احوالات ؟؟؟
یه تاپیک محض رضای خدا نمیابیم که برویم منحرفش کنیم کمی دلمان آرام گیرد http://www.pic4ever.com/images/www_MyEmoticons_com__smokelots.gif بدنمان درد گرفته از بس انحراف نداده ایم http://www.pic4ever.com/images/bad_boys_20.gif
تا حالا شده خواب فیلم ترسناک ببینید ؟؟؟
وای چه خوابی بود http://www.pic4ever.com/images/292.gif
خواب دیدم با سه نفر دیگه گیر یه بنده خدایی افتادیم که قصد جونمونو کرده
فرار کرده بودیم تو یه دخمه نشسته بودیم تا ما رو نبینه http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_98.gif
بعد اومد http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_43.gif
یه ظرفی آورده بود میگفت توش انگشت بکشید http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_36.gif
ما انگشت میکشیدیم تا طالعمونو ببینه http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_39.gif
یکیمون سمانه بود http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_57.gifهمین سمانه 7 :-2-06-:
بعد از توی ظرف داشت اسکلت درست میکرد که طالعمونو نشون بده http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_37.gif
بعد اسکلت من سالم بود
یعنی زنده میمونم http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_28.gif
اما اسکلت اون یکی شکست http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_16.gif
یهنی میمرد
تو فیلم ترسناکا معمولا یه نفر زنده میمونه
قرار بود اون من باشم http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_42.gif
خوب شانس آوردم بیدار شدم
چون حوصله تنهایی نداشتم
http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_141.gif
حوصله پ .ن ندارم
لوسی چرا نمیایی خاطره بگی ؟؟؟
فاطیما جان جوابمو ندادی گلی ؛ نگرانتم http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_45.gif
شبنمی بیشتر بیا
از آنی جون خبر دارین ؟؟/ نمیاد ؟؟؟دلم براش تنگیده http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/mother_goose/MG_73.gif

alonegirl
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
سلام ببخشین خاطره م ناراحت کننده س ولی دلم گرفته اینجوری یکم سبک میشم...3 روزه مادربزرگم بیمارستان بستریه... دور از جون همه تون... سکته مغزی کرده... حالش خیلی بده... تا دیروز قبل از اینکه برم ملاقاتش بی تفاوت بودم ولی... بعد از ملاقات... حتی وقتی تو حیاط بیمارستان دختر عمه مو دیدم که داره گریه می کنه، با خودم گفتم"چه خبره اینارو هی بی خود گریه می کنن...!" ولی همچین که وارد اتاقش شدم... هواش سنگین بود... تا چشمم بهش افتاد و چشمای گریون بقیه رو دیدم...... فکر نمی کردم به این زودی اشکم دربیاد...... خدایا..... چرا اونطوری شده بودم... بغض تو گلوم گیر کرده بود... منتظر بود همه رو ببینه... خدایا خودت رحم کن........ پ.ن: بچه ها از خاطرات همه تون غافل شدم. آخه نتم هنوز درست نشده...

Babak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ بعد از ظهر
به نام خداوند بخشنده مهربان
شنبه 7 خرداد سال 90

پنجشنبه رفته بودم توي باشگاه داشتم تمرين مي كردم...
مهران هم اومده بود...جلوي آينه داشتم واسه خودم تمرين مي كردم
كه مهران اومد سمتم...سلام كرد جوابش رو دادم...
گفت: جريان تو و مادرم چي بوده؟
اعصابم به هم ريخت ...طلبكارانه صحبت ميكرد...
گفتم : اولا" تو نه شما! دوما" توي كار بزرگترها دخالت نكن به تو ربطي نداره...
سوما" اينجا جاي اين صحبت ها نيست...حالا هم برو سر تمرينت...
گفت: ببين آقا بابك!....(تا ديروز دايي بابك بوديم حالا شديم آقا بابك)
نذاشتم حرفش رو تموم كنه ...گفتم : بچه جون يك بار بهت گفتم تو كار بزرگتر ها دخالت نكن...
برو سر تمرينت...
زل زد تو چشمام و گفت : من بچه نيستم...بچه تو قنداقه ...
برگشتم سمتش و گفتم: بچه جون...تو هنوز دهنت بوي شير ميده...مجبورم نكن ادبي كه پدر و مادرت بهت ياد ندادن رو من تو چند دقيقه حسابي حاليت كنم ...برو گم شو سر تمرينت...
چيزي نگفت و رفت...استاد ملكي اومد سمتم و گفت چيزي شد بابك..اخمات بد جوري تو هم رفته!!
گفتم چيزي نيست استاد...
گفت :بابك فردا صبح بيكاري؟ گفتم بله استاد...گفت : راستش من دوتا شاگرد خصوصي دارم ...كه دختر هستند..جفتشونم كمربند مشكي دارند ..هفته بعد مسابقه دارند ...اگه بيكاري بيا فردا با هم بريم يك مقدار باهاشون تمرين كن و مبارزه كنيد تا يك مقدار راه بيوفتند...
گفتم استاد چند وقته دارن كار مي كنند؟
خنديد و گفت نترس نمي زننت..دو سه سالي هست دارند كار ميكنند!!
گفتم نه بحث ترس نيست...فقط برام تعجب آوره كه چه جوري در عرض دو سه سال كمربند مشكي گرفتند!
پوزخندي زد و گفت : اين روز ها پول رو روي جنازه بزاري ...واست عربي ميرقصه ...
توي دلم گفتم : شما هم بد نمي رقصي ها!!!
گفتم باشه استاد مشكلي نيست...گفت: پس آدرس رو بعد از تمرين بهت ميدم ساعت 7 صبح اونجا باش...
بعد از تمرين رفتم خونه...يه دوش گرفتم ...اومدم بيرون ...بابا داشت فيلم نگاه ميكرد...
بهش گفتم : بابا به دخترت بگو جلوي بچه اش رو بگيره...اين دفعه به خاطر شما چيزي بهش نگفتم ولي دفعه بعدي رو تضمين نميكنم كه سالم بره خونشون...
بابا گفت : مگه چي شده ؟ چيكار كرده؟؟ جريان رو براش تعريف كردم...ناراحت شد و گفت باشه باهاشون صحبت ميكنم...
مامان گفت: بابك جان بچه است ديگه ! حالا يك حرفي زده...تو گذشت كن...
گفتم : همين الكي گذشت كردنامونه كه وضعمون اينه..
صبح ساعت 6 بلند شدم و در حالي كه به خودم ناسزا مي گفتم كه چرا رختخواب گرم و نرم رو ول كردم و قبول كردم كه برم ...حاضر شدم و رفتم پاركينگ ديدم كه ماشين جعفر آقا جلوي ماشين منه...
شماره پسرش رو گرفتم و گفتم به باباش بگه بياد ماشينش رو برداره...
جعفر آقا خواب آلود در حالي كه زير شلواري راه راهش رو پوشيده بود و خواب موهاش برعكس شده بود ..
آمد پايين ...گفت : بابك جمعه ها اموات هم تعطيلن ...كجا مي خواي بري؟ مارو از خواب بيدار كردي...
گفتم : ميخوام برم نون بگيرم...گفت: خوب برو بگير حتما" بايد با ماشين بري؟ گفتم آخه سر راه نفت هم بايد بگيرم! گفت: نفت واسه چي ؟ گفتم :كپسول گازمون تموم شده بايد نفت بگيرم بريزم توش!
فهميد كه رفته سر كار ...زير لب داشت غر غر ميكرد...فكر كنم بزرگترين آرزوش توي اون لحظه اين بود كه
من پسرش باشم ...اونوقت حسابي حقم رو كف دستم ميگذاشت!
آدرس مال طرفاي نياوران بود ...رسيدم جلوي در خونه...با موبايل زنگ زدم به استاد ملكي ...
گفت داره مياد ...چند دقيقه بعد رسيد ...زنگ زديم ..در باز شد...يك حياط بسيار بزرگ و خونه اي ويلايي...
با ماشين رفتيم تو ..واقعيتش هنگ كردم...يك خيابان درست كرده بودن ...دو طرفش هم باغچه فوق العاده قشنگي بود...ماشينها رو پارك كرديم.ساختمان روهم به سبك بسيار زيبايي درست كرده بودند...
دوتا دختر خانم اومدند بيرون و سلام كردند...استاد ما رو بهم معرفي كرد...
از آشنايي هم خوشوقت شديم و رفتيم به حياط پشت ساختمان ....يك محيط حدودا" 500تري رو با گچ ها ي پيش ساخته درست كرده بودند...از در رفتيم تو دهنم باز موند..
مدرن ترين تجهيزات ورزشي اونجا بود...يك هواكش بزرگ و دو تا كولر گازي ...هم دماي محيط رو به حد مطلوب ميرسوند...قاب عكس هاي بزرگ از رشته هاي مختلف رزمي..و كف سالن هم از تاتامي بسيار مرغوبي پوشيده بود...گوشه سالن هم يك رينگ مسابقه درست كرده بودند كه باوجود اينكه كمي كوچك بود ولي در حد استاندارد مسابقات كشوري بود...4 تا تردميل..2 تا دوچرخه ثابت...انواع وزنه... انواع آدمك چوبي و كيسه بوكس...و.....
با خودم گفتم نصف بچه هاي باشگاه آرزوشون اينه كه در يك همچين جايي ورزش كنند...
يك رختكن كوچك هم داشت...دختر ها لباس پوشيده و آماده بودند..من و استاد ملكي لباس ها رو تعويض كرديم..دخترها يكيشون اسمش فرناز بود و يكشون فرنوش..
اول اونها رفتند رو ي ترد ميل و شروع كردند به دويدن ...من هم شروع كردم به طناب زدن...
بعد به دستور استاد يك مقدار تمرينات كششي كار كرديم..و بعد شروع كرديم به حركات سرعتي تا بدنمون گرم شد...يك مقدار مرور تكنيك كرديم ...بعد رفتيم داخل رينگ...فرناز اومد داخل رينگ...
استاد ملكي شروع كرد به فرناز نحوه مسابقه دادن رو حركاتي كه بايد داخل رينگ انجام بده...
طرف كمربند مشگي داره ولي آزمون نداده!
اونوقت ما براي گرفتن كمربند مشكي بايد با هفت نفر مسابقه ميداديم اگه خوششون مي اومد بهمون ميدادند..
خود من سه دفعه تو امتحان رد شدم...
بچه هاي خوبي بودند...بدون غرور ...مقداري با هم مبارزه كرديم...از لحاظ تكنيك در سطح بالايي بودند..خوب استاد ملكي از نظر من توي اين رشته يكي از بهترين هاست...ولي روي مبارزه هاشون زياد كار نكرده بود...بيشتر ضرباتشون نمايشي بود...اينو به خودشون هم گفتم ..ولي يك مقدار رويايي فكر ميكردند...
دوست داشتند حركات جت لي و جكي چان رو انجام بدهند..
ولي اين پول چه كار ها كه نمي كنه...متوجه شدم كه اين ها 3 دفعه مسابقات برون مرزي رفتند!!
به اسم تيم ملي!!.اونوقت كسي مثل علي...كه آنقدر توي اين ورزش حرفه اي هست و تفكر بسيار بالايي توي مبارزه داره تا جايي كه بهش لقب اي كيو سان دادند ...به خاطر فقر مالي هر دفعه به تيم ملي دعوت ميشه ولي خط مي خوره...
توي راه برگشت جلوي در ماشين به استاد گفتم : اينا كه اصلا" مبارزه بلد نيستند...چه جوري فرستاديشون مسابقه؟ گفت پول ..عزيز من پول..
نميدونم چرا تازگي ها با هركي حرف ميزني يه سر قضيه به پول ختم ميشه!

مهسا خانم::-2-40-:

lucy
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۰ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام


هستم ونیستم، نیستم وهستم . فعلا به علت درگیری شدید فکری زیاد حوصله نت ندارم ونیستم زیاد یعنی هستم زیر پوستی هستم :-2-31-:

خاطره چندانی هم نداریم فقط اینکه پسرمان بعد 5 سال سن تازه یادش اومده که میخواد دختر باشه :-2-31-:از لاک ورژلب بگبر تا دستبند وگردن بند رو برداشته برده تو اتاقش که بزرگ که شد دختر شد استفاده بکنه :-2-37-:اخه من به این جوجه چی بگم :-2-41-: تازه من که رژ لب میزنم به زور میاد بوسم میکنه که لبش رنگی بشه :-2-35-::-2-06-:از اون قرتی هام هست فقط رژ قرمز دوز داره :mrgreen::-2-06-:لاک رو که خدا روشکر زده :-2-43-:البته خوشکله بچه ام (قضیه سوسکه ):-2-35-:شکل دخترا هستا ولی خوب دههههههه:-2-33-:

پ.ن دلم امروز شدید هوای انی رو کرد اونم هست ونیست ...!!!!!!!!!!!!!1

پ.ن فاطی گلی امیدوارم درست ترین تصمیم رو بگیری عزیزم :-2-40-:

پ.ن مهسا وعسل فخط به خاطر شما ها نوشتم ها :-2-41-:این روزا حوصله ام نمیاد ولی خاطرات رو میخونم :-2-15-:

پ.ن الی دلم برات نخود شده :-2-15-:

پ.ن الههههههههههههههههه:mrgreen: خبریه ؟:mrgreen:

پ.ن نادی یه خاطره بگی چی میشه :-2-42-:

پ.ن ناهور هم کم پیداست :-2-37-:

پ.ن شبنم امیداورم این هفته هفتهی خوبی برات باشه :-2-41-:

پ.ن حرف فاطی تایید میشه قدر این دوران رو بدونید بچه ها :-2-41-:

پ.ن ایلییییییییییییی خیلی جات خالیه خیلی :-2-15-:

پ.ن باز باران :mrgreen::-2-06-:

پ.ن رویا جوننننن ما بیشتر مخلصیممممم:-2-40-:

پ.ن زهرا ستار :-2-15-::-2-15-:برو تا بی نهایت

پ.ن بهی وای به حالت اون اب معدنی ها گیر کردن احسان رو بیاری تو تو ماهنامه :-2-33-:

پ.ن نیلو کجاست که نیست زیاد :-2-15-:

پ.ن چقدر پ.ن داشتم هنوزم دارم یادم نمیاد

روز همگی خوش هفته ی خوبی داشته باشید :-2-40-:



بعد نوشت


نمیدونم چرا پستم نصفه اومد به هر حال ویرایش شد :-2-31-:

شبنم
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
شنبه 7 خرداد 90 سر ظهر

حس خوبی دارم :-2-41-: دیشب ریسک کردم و یه کاری کردم که نتیجه اش خیلی برام رضایت بخش بود . بعد از 6 سال به یه نفر گفتم که کینه ای ازش به دل ندارم و بخشیدمش . فکر میکرد نفرینش کردم و بعد از این همه سال رفتم سراغش که نتیجه ی نفرینم رو ببینم ولی اینجور نبود ... خیلی حرف زدیم. 6 سال زندگی رو توی 2 ساعت خلاصه کردن کار سختیه ... حس خوبی بود خیلی خوب ... دقیقا رسیدم به این جمله که : در عفو لذتی هست ...بعدش هم خداحافظی و هر کی رفت سی خودش

یه سری چیزا همیشه یه گوشه ی زندگیت محفوظ می مونن . حتی اگه تموم بشن. حتی اگه بمیرن. حتی اگه خراب بشن. برات مقدسن. نه اون شخص و نه اون دوستی و نه اون برهه از زندگی! تاثیری که توی زندگیت میذاره تا ابد باهاته . خوشحالم که ریسک کردم. خوشحالم که فهمیدم یه دوست قدیمی شرایطش از اونی که فکر میکردم بهتره
. بعد از خداحافظی باهاش تا ساعتها داشتم به چراغ خاموش آی دی یاهوش نگاه میکردم. کلی خاطره اومد جلوی چشمم . کلی خاطره از روزای جوونی و بچگی. یهو به خودم اومدم دیدم ساعت یک ربع به چهاره . نیاز داشتم به این ریکاوری . حس خیلی خوبی دارم که دوست داشتم باهاتون قسمت کنم :-2-16-: اگه یه کار ناتموم دارین که مدتهاست عقبش میندازین ، شاید امروز همون روزیه که باید انجامش بدین . :-2-37-:

مرسی از همه ی اونایی که توی این روزا حالم رو پرسیدن. مرسی از آق بیوک مهربون که یه شب سر زده اومد دم خونه مون و همه شکستنی ها و ریختنی ها و گرفتنی ها رو برد . خیلی مردی آق بیوک :-2-31-:

اگر کسی پیامی داده و جواب ندادم شرمنده اگر کارش فوریه که بفرسته سریع جواب میدم اگه نه تا آخر شب همه اش رو جواب میدم :-2-38-:

بابک خان چه جاهای توپی شوما راه پیدا میکنی :-2-37-: اون فرنوش و اینا داداش نداشتن ؟ :-2-35-: بچه مایه دار دوز داریم :-2-38-: (حالا ما یه چی گفتیم الان همه شون میان اول صف که مام شوهر میخوایم:-2-33-:)

فاطی یه چیزی تو مدیرت داریم به اسم " هزینه ی فرصت" . برای به دست آوردن یه چیز همیشه باید مزایای اون رو پرداخت. اگه دوست داری شاغل بشی خب باید از یه چیزایی بزنی. اینکه علی اینجا رو قبول داره و بهش اعتماد داره خودش یه پوون مثبته. بعدشم ساعتش خیلی خوبه . نصف روزت آزاده و میتونی به زندگیت برسی. من فکر میکنم تصمیم خوبیه اگر بپذیریش یه شیفت بزرگ تو زندگیت میشه

آرام مادر قربون تنهاییت .:-2-40-: اسپم اینا ندیا :-2-28-: اون بابات دو قرون خرجی هم نذاشته رفته پی خوش خوشان خودش :-2-43-:

دیگه نمیدونم کی چی گفته بود آلزایمر موضعی داریم ما شرمنده :-2-31-:

خانومی خدا به همرات ایشالا حال مامان بزرگتون هم به زودی خوب میشه عزیز. امتحانات رو خوب بدیا :-2-38-:

ما آخر هفته داریم میریم ددر. هر کار فوری فوتی دارید قبلش بگین که سه روزی اینا نیستیم :-2-16-:

فهلا :-2-37-:

مهم نوشت: دختر رشتی گرفته نبینمت . توکل به خدا ایشالا زودی حالشون خوب میشه :-2-40-:

+Lily
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر
شنبه 7 خرداد 90

الان من واقعا متاسفم / ولی هیچ فایده ای نداره
با اون همه ادعا کاری کردم که اگه کسی با خودم این کارو بکنه سریع ازش متنفر میشم
تو این کلاسی که میریم ، استاده میگه اونم باید از ما چیز یاد بگیره / ما هم باید یه خبر ، یه حرف قشنگ یه چیزی خلاصه براش ببریم / امروز یکی از بچه ها شروع کرد با اطمینان یه چیزی بگه من و پریا فورا پریدیم جونش
بیچاره اومد حرف بزنه منم دوباره گفتم بابا این که سرکاریه / همه هم می دونن
خدا می دونه چقدر خجالت کشیدم بعدش ! دختره ساکت شد هرچی معماری ( استاد ) بش گفت ادامه بده جواب نداد
با اینکه همون موقع معذرت خواهی کردم دوباره بعد کلاس رفتم پیشش گفت که دلگیر نیست ولی من واقعا متاسف بودم
همیشه از آدمایی که فک می کنن علامه دهرن و د هر موردی نظر میدن متنفر بودم / حالا می بینم خودمم از همونام
گاهی اوقات از این نعمت « زبان » شدیدا ناراضیم / بگذریم که خدا کنارش نعمت عقل و فکر رو هم داده که انگار مال من داره خاک می خوره / واقعا حرکتم زشت و بد بود / خیلی پشیمونم

برای تبریک روز زن هم رفتیم خونه ی عمه ام چن شب پیش ! کلا فاز خانواده ی ما از اونا جداس و سال تا سال همدیگه رو نمی بینیم / حرف هم نداشتیم بزنیم سر به سر بابام گذاشتیم که چن سال پیش ما مشهد بودیم اون خونه بود / زنگ زده بود که زنبور نیشم زده و خیلی آه و ناله می کرد
کلی اون شب ازش خندیدیم حالا امروز ظهر که از کلاس برگشتم یه زنبور پای منو نیش زد :-2-30-: بابام :mrgreen::-2-16-:
واقعا گاهی اوقات اختیار زبونمو ندارم / هنوز هم شرمنده ی یکی از استادام هستم که طفلک 5 سال ازم بزرگتر بود خیلی مراعاتمو می کرد و من تا تونستم بش متلک انداختم / شاید به این خاطر که خیلی تحویلم می گرفت و همیشه ازم انتظر داشت بهترین نمره رو بیارم و هر سوالی که داشت جوابمو می داد و هیچوقت باهام بد تا نکرد پررو شده بودم
می خواستم بعد از فارغ التحصیلی واسه اش یه دیوان حافظ بگیرم ولی از اونجا که با شوهر ندا هم اتاق بود ترسیدم به گوش بچه ها برسه / اینقدر مغرور بودم که نمی خواستم کسی بفهمه واسه معذرت خواهیه / انقدر هم آدم ملایم و بخشنده ای بود که گفتم لابد خودشم فراموش کرده
چن روز پیش تصمیم گرفتم حداقل برش یه میل بفرستم بگم چقدر چقدر پشیمونم بازم نتونستم ! خیلی پسر خوبی بود / عین برادرم بود / کاش منو بخشیده باشه / خیلی بش ظلم کردم :-2-15-:
خیلی تو روش بش حرف زدیم ولی خدا می دونه که پشت سرش همیشه دعاشو کردم / وقتی فهمیدم می خواد زن بگیره بیش از حد خوشحال شدم / ولی چون یه بار سر کلاس گفت من فقط از خانم فلانی ( پروانه ) راضیم به من برخورد / اون روز تمام کلاس با ندا نشستیم به حرف زدن و متلک انداختن / بیچاره صد بار نگام کرد شاید خفه بشم ولی من دیدم مثل بقیه به من کاری نداره به جای اینکه کوتاه بیام خرابترش کردم / نمی فهمیدم که داره بهم لطف می کنه / وقتی فکر میکنم چقدر به آدما بدهکارم دیوونه میشم

شبنم من واقعا نمی دونم چکار کنم تا بچه ها دیگه پست ندن
ببخشید هی تاپیک «فقط به خاطر تو » میاد بالا

p_f_p
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
سلام
فردا امتحان ریاضی دارم خیر سرم الان تو سایتم

راستی الانم شدم کاربر نیمه حرفه ای

دیگه خبری نیست جز یه سوتی که تو تایپیکش گذاشتم

مواظب خودتون باشید
فعلا

Mina
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
همچنان با برنامه ها درگيرم....هركاري ميكنم درست از آب درنمياد... كم مونده گريه م بگيره...گريه واقعي ها...اصن نميدونم چيكار كنم..
باز رفتم تو مد دِپ...نميدونم چرا...ولي يه چيزي شديد رودلم سنگيني ميكنه...راه ِگلوموگرفته...
نفس كشيدن واسه م سخته...
من كي آدم بشـم...نميدونم...:-2-15-:

صـبحي زنگ زدم به سحر، گفتم شماره الي رو بده...اونم گفت الان واست از خونه زنگ ميزنم..
10دقيقه ديگه الي خودش از خونه شون زنگ زد...
تو پارك ِنزديك خونه مون قرار گذاشتيم برم بگيرم..
حالا من ده دقيقه نشستم،زنگ زده كه دارم كُپي ميگيرم..الان ميام...
يه ده دقيقه ديگه اومد...

گرفتم و اومدم خونه....باز چندتاشو نوشتم..ولي موندم توش...خيلي عجيب غريبه..

پ.ن: فاطي جوني اين نسخه موبايل شيطان پنهان رو نميخواين بذارين؟:-2-37-:
پ.ن: شبنمي ما يك پيامي داشتيم...تا آخر شب منتظر ميمانيم:-2-35-:
پ.ن: بابک خان چه جاهای توپی شوما راه پیدا میکنی :-2-37-: اون فرنوش و اینا داداش نداشتن ؟ :-2-35-: بچه مایه دار دوز داریم :-2-38-: (حالا ما یه چی گفتیم الان همه شون میان اول صف :-2-33-:) دوم خودمم:-2-06-:

Mina
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
به ترتیب سن هم که باشه تو فعلا اون ته تهای صفی :-2-43-::-2-26-:

خـير آقا...به ترتيب ِاولويت ِ خوندن ِپست ِبابك خانِ:-2-06-::-2-37-:

انحراف نبود؟ بود؟:-2-37-:نوش..نبود:-2-42-:

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
به ترتیب سن هم که باشه تو فعلا اون ته تهای صفی :-2-43-::-2-26-:

منم هستما:-2-43-:

lucy
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
بابا صد دفعه گفتم من قبل از همتون رفتم تو نوبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتت:-2-33-:شبنم بیا بابا :mrgreen:

بچه ها الی تصمیم گرفته از این به بعد خاطرات رو به صورت تصویری در بیاره :-2-06-:هر که تونست بگه اینمال کدوم خاطره است :-2-06-::-2-06-:
http://www.forum.98ia.com/t216939.html#post2131707

Babak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
با سلام
بعد از قريب به 6 ماه نخستين انحرافمان را در اين تاپيك ميدهيم...:-2-35-:دوستان بر ما ببخشايند..
شبنم خانم عرضم به حضورتان كه ما آنقدر به خودمان فشار آورديم تا هيجانمان را از بابت آن همه مايه تيله كنترل كنيم و سوتي
ندهيم كه گلاب به رويتان ..رويم به ديوارآخرش به موال(مبال) احتياج مبرمي پيدا كرديم.شرايط سختي بود:-2-30-:..راستش يك پورشه زرد رنگ هم آنجا ديديم كه عاشقش شديم فكر مي كنيم حدود 500 ميليون تومان مي ارزد..البته نشد كه كامل نگاهي بهش بي اندازيم فقط زير چشمي نگاه مي كرديم:-2-39-:.ديگر خجالت مي كشيديم سوار ماشين خودمان شويم.تازه هنوز هم در ماشين را كه از تصادف قبلي غر شده است را درست نكرديم..يعني اگر ميدانستيم كه با چنين
موقعيتي رو به رو ميشويم ماشين را 10 تا كوچه پايين تر پارك مي كرديم ...نه اينكه با اعتماد به نفس كامل برويم داخل پاركينگ خانه آن بزرگواران..:-65-:.نمي دانم كه آيا آن دو نوگل نا شكفته برادري دارند يا خير ...ولي علي الحساب صف را تشكيل بنماييد تا اخبار تكميلي را فردا به سمع و نظر دوستان برسانيم...:-2-40-:

lucy
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر
ما همسن شوما بودیم اینجور موقعا از خجالت تو صد تا سوراخ قایم می شدیم :-45-::-45-::-45-::-45-::-45-:



بابا تو یکی داری بیا برو راه رو واسه جوونا باز کن :-2-31-:


شبنم جونیم باید کار رو سپرد به کاردون دود از کنده بلند میشه ها :mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

بنظرتون الانقیافه ی الی چه شکلیه :-2-35-:

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر
ما همسن شوما بودیم اینجور موقعا از خجالت تو صد تا سوراخ قایم می شدیم :-45-::-45-::-45-::-45-::-45-:



بد زمونه ای شده:-65-:

ولي علي الحساب صف را تشكيل بنماييد تا اخبار تكميلي را فردا به سمع و نظر دوستان برسانيم...:-2-40-:


اول:-2-16-:

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۲ بعد از ظهر
شما تا زمان روشن شدن تکلیف برادران آن نوگلان نوشکوفته بن می شوید :-2-38-: باشد که بنیشینید درس بخواین برای کنکور :-2-32-:



شبنم:-2-30-:
به جون خودمان از فردا کم میام:-2-30-:
ببین من خودم داغونم داری اذیت میکنی:-2-30-:

فکر کنم از اینکه داریم تو بخشش انحراف میدیم خیلی خوشحاله :-2-11-::-2-11-::-2-11-:


:-2-06-:

چرا آدمو تو این موقعیت قرار می دید :-2-30-::-2-30-::-2-30-: حالا موالش ( گلاب به روتون) راه دست بود ؟ :-2-35-:

ما صف را تشکیل دادیم بی زحمت برادرانش زیاد باشد . برادر نشد پسرعمویی عمه ای دایی خاله ای چیزی :-2-33-: دیگه دست خالی از اینجا نریم دیگه . ما به 50 میلیونیشم قانعیم :-2-29-:

راس میگه:-2-35-:

bahar1313
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر
سلااااااااااااااام.

ما خاطره تعریف نکرده میریم سر اصل مطلب. وخت نداریم خاطره تعریف کنیم فقط وقت داریم خاطره تحریف کنیم. ایضا میترسیم صف طولانی شود. شبنم جون شما که خبر داری ما تازگی یک شکست عشقی خورده ایم به چه گندگی :-2-30-:راضی نباش این بار هم بی یار و یاور بمانیم. این زنبیل ما را بذار پشت سر خودت:-2-35-:

مینا
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۸ بعد از ظهر
بنگاه ازدواجه ؟ :-2-35-:
لیلا تو باز داری تجدید فراش میکنی ؟ عجب مادر دل گنده ای گیر ما اومده :-119-::-119-:

پاشین برین درستونو بخونین . تا اسم پسر میاد همشون صف میکشن :-119-:

الی اینا اول انحراف دادنا :-2-37-:

lucy
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۱۷ بعد از ظهر
بنگاه ازدواجه ؟ :-2-35-:
لیلا تو باز داری تجدید فراش میکنی ؟ عجب مادر دل گنده ای گیر ما اومده :-119-::-119-:

پاشین برین درستونو بخونین . تا اسم پسر میاد همشون صف میکشن :-119-:

الی اینا اول انحراف دادنا :-2-37-:


مینا تو اینجا چیکار میکنی مادر این جا بی حیاتیه چشم هاتو ببندد :-2-33-::-2-33-:
اقا ی رابین هود جلو بچه مراعات کنید لطفا :-2-28-::-2-28-::-2-28-:

مادر این رو دارم واسه روز مبادا نگه میدارم ادم که از فرداش خبر نداره بزار دوزار کاسب باشیم مادر :-2-43-:صد دفعه گفتم تو جمع صداتو رو من بلند نکن :-2-09-:

وقتی ننه جون شبنم داره تجدید فراش میکنه من چیم کمتره :-2-35-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

مینا اجازه ما درس نداریم همینجا تو صف بشینیم :-2-37-:

الی تخصیر شبنمه همه رو اغفال کرد :-2-37-::-2-37-::-2-37-:گفتم اینجا ضوفر مفتی میدن همه ریختن تو تایپیک :-2-38-:

Mina
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
ما صف را تشکیل دادیم بی زحمت برادرانش زیاد باشد . برادر نشد پسرعمویی عمه ای دایی خاله ای چیزی :-2-33-: دیگه دست خالی از اینجا نریم دیگه . ما به 50 میلیونیشم قانعیم :-2-29-:پـسر همسـايه اي چيزي هم شد عيب ندارد:-2-30-:نوه يِ مادربزرگي...:-2-30-:
آره...ما خيلي قانعيم..:-2-30-::-2-30-::-2-30-:.فقط داش بابك اون پورشه رو كش برويد ..ما ديگر واقع قانع ميشويم:-2-30-::-2-30-:
ما را هم زير سبيلي از زير ِدر رد كنيد:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

Babak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
فژ


چرا آدمو تو این موقعیت قرار می دید :-2-30-::-2-30-::-2-30-: حالا موالش ( گلاب به روتون) راه دست بود ؟ :-2-35-:

ما صف را تشکیل دادیم بی زحمت برادرانش زیاد باشد . برادر نشد پسرعمویی عمه ای دایی خاله ای چیزی :-2-33-: دیگه دست خالی از اینجا نریم دیگه . ما به 50 میلیونیشم قانعیم :-2-29-: ما بعد از كلي رنگ به رنگ شدن مطلب مورد نياز را به استاد انتقال داديم و ايشان هم ما را هنمايي كردند..فقط مشكل كوچكي در اين ميان پيش آمد و آن هم اينكه دستشويي اشان فرنگي بود:-2-30-:
ما سعي خود را خواهيم كرد .باشد كه دعاي خير دوستان بدرقه راهمان باشد...هرچي قسمت باشد همان مي شود...بايد اميد داشت...فقط فردا پس فردا اگر بعد از اينكه به اميد خدا وصلت شد ...و فرد مورد نظر (برادر ..پسر دايي..عمو..عمه ...خاله) به آن دوست خوشبخت گفت بالاي چشمت ابروست ..خواهشا" فحش هاي ركيك و نفرين هاي ابدار پشت سر ما ندهند..و خواهشا" بدانند كه نيت ما خير بود ولاغير...ما نميدانستيم كه طرف معتاد است...دست بزن دارد...سر و گوشش مثل منار جنبان مي جنبد..:-2-15-:

Elnaz
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
الی داره یه جا دیگه شیطونی میکنه:mrgreen: راحت باشین شوما جون شری تعارف نکنید:-2-43-::-2-06-:
سلام
خاطره ای ندارم دارما ولی تلخه نگم بهتره هستم خاله مهسا:-2-40-:
لیلون عاشقتمم:-2-06-::-2-06-:
نفر دوم تو صف حودمم برا جایگاه سوم تلاش کنید:-2-43-:

ما بعد از كلي رنگ به رنگ شدن مطلب مورد نياز را به استاد انتقال داديم و ايشان هم ما را هنمايي كردند..فقط مشكل كوچكي در اين ميان پيش آمد و آن هم اينكه دستشويي اشان فرنگي بود:-2-30-:یاد فیلم نانو عشق وموتور هزار میافتم :-2-06-::-2-06-:
:-2-06-:لیلی زدی تو خال:-2-06-:چرا هی پستتو پاک میکنی:-2-43-:

Mina
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۷ بعد از ظهر
نفر دوم تو صف حودمم برا جایگاه سوم تلاش کنید:-2-43-:

من قبل ِالي و بعد ِشبنم....تو جايگاه ِ 1.5 :-2-06-:پا در هوا وايستادم:-2-06-:...دوستان تحمه ،چيپس..پفك ميل داشتين اصلن تعارف نكنين:-2-06-:


ما رفتيم پي ِدرسمان...انحراف بس است:-2-37-:

AsalBanu
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
من خوابم :-28-::-28-::-28-:

دیدیم خیلی همه تون از فراقمان دپرس و پژمرده و نالان و اینایید گفتیم بیایم روحیه بدیم بهتون :-2-37-: نوشابه میل دارید ؟ :-2-37-:


:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
نمیری تو بهار. بخت مثل ماهیه مادر غفلت کنی اینم مثل اون یکی از دستت پریده :-2-37-:




منم مثل لیلا درس ندارم :-2-43-: بقیه برن سر درسشون :-2-33-:



ننه جون شبنمت یه عمر سر بچه هاش بابا نبوده :-2-39-: من اینا رو با حقوق مدیر ارشدی بزرگ کردم . خون دل خوردم کاربر بن کردم اسپم پاک کردم شیر خشک خریدم ریختم تو حلق اون سمان و فرهاد :-2-30-::-2-30-::-2-30-:

من اسپم ندادم که خواستم جو عوض شه

دیگه رفتیم پی کارمان

دوستان نظم را رعایت کنید :-2-38-:
ببینا خودش انحرافاشو میده اونوقت میگه دوستان نظمو رعایت کنید :-2-01-:
دیدم صف بسی طولانی شد
گفتیم اگه یه لشکرم پسر داشته باشن به ما که نومیرسه :-2-39-:
پس بریم سراغ همون خ0انومای با شخصیت برای شویمان خواستگاری کنیم
احیانا قصد ازدواج ندارن ؟؟؟ http://foolstown.com/sm/rev.gif
ما هم به شویمان میگوییم نصف نصف http://foolstown.com/sm/val.gif
تازه میتواینم به صورت مسالمت آمیز با هم زندگانی بنماییم
با هم سوار پورشه میشویم ایرادی ندارد که http://foolstown.com/sm/nzd.gif
http://foolstown.com/sm/pri.gif برویم ؟؟؟

smart girl
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
اقا اجازه :-30-:
ما واجدمان از همه ی شوماها شرایط تر است
ما از اول از همان قدیم ها دوست داشتیم خواهر شوهههرمان رزمی کار و اینا باشد:-44-:
.ما را بی نصیب نفرمائئئد:-63-:
و یک نکته ای را فهمیدیم
پیش خودمون بمونه
اینا شغلشون اینه که یا تو آزانس کار میکنن یا سر خط مسافر کشی
اخه پورشه شون زرده
.
.
اب و هوایی بسیار خوبی است اینجا

+Lily
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
عسلی عزیزم
بی گدار به آب نزن ! اینا کمربند مشکی دارن
فردا هیچی دستتو نمی گیره تازه شوورتم قاپ می زنن / شل و پلتم می کنن

خوبه حالا پورشه مثلا واسه خواستگار دخترا باشه !

دختر هم دخترای قدیم !:-2-10-:
اسم شوهر که می اومد رنگ به رنگ می شدن
اینا صف کشیدن
اونم واسه یه پورشه ناقابل !:-2-31-:
که هزار تاش تو خیابون ریخته :-2-42-:
تازه اونم زرد قناری
همین گلزار خودمون یه ماشین همین رنگی داره حالا مال اون آیودی بود
چه فرقی می کنه !
آبرومونو پیش پسر همسایه بردین !

elnaz به چن دلیل پستمو پاک کردم : :-2-38-:
1 ) تازه یاد گرفتم:-2-31-:
2 ) دیدم اینجا حرف شوهر هس گفتم زشته پست من بین این بی تربیتیا باشه
3 ) چون شبنم گف بچه های خوبی باشین ! منم که حرف گوش کن
4 ) من پورشه زرد دوس ندارم :-2-42-: خیلیم گربه دسش به گوشت می رسه !
5 ) آبرومون رفت ! اصلا من اینجا نبودم !

AsalBanu
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر
عسلی عزیزم
بی گدار به آب نزن ! اینا کمربند مشکی دارن
فردا هیچی دستتو نمی گیره تازه شوورتم قاپ می زنن / شل و پلتم می کنن

خوبه حالا پورشه مثلا واسه خواستگار دخترا باشه !
آقا اولش شرط میذارم براش :-2-06-:
نیست طرف ترشیده :-2-06-:
منتظره ما بریم سراغش تازه واسش شرطم بذاریم :-2-06-:

*شایلی*
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۵ بعد از ظهر
من مانده اام تهنای تهناااااااااااااااااااااا ااااااا من مانده ام تهنا!!!!!!!!!
زنگ تفریح بود ....زاحت باشین...ادامه بدین شما:-2-16-:
اها راسی یکی از دوسام عروس شده گفتم تا بحث داغه بگم...:-2-16-:
هیچی غرض با عرض معذرت مرض بود ک رفع شد....
:-2-05-:بایییییییی:-2-05-:

farhad_0
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۵ بعد از ظهر
ننه جون شبنمت یه عمر سر بچه هاش بابا نبوده :-2-39-: من اینا رو با حقوق مدیر ارشدی بزرگ کردم . خون دل خوردم کاربر بن کردم اسپم پاک کردم شیر خشک خریدم ریختم تو حلق اون سمان و فرهاد :-2-30-::-2-30-::-2-30-:

من اسپم ندادم که خواستم جو عوض شه


ما صف را تشکیل دادیم بی زحمت برادرانش زیاد باشد . برادر نشد پسرعمویی عمه ای دایی خاله ای چیزی :-2-33-: دیگه دست خالی از اینجا نریم دیگه . ما به 50 میلیونیشم قانعیم :-2-29-:

مامان جان !!!!!!!!!!!!!!!!

اينجا چه خبر مامان جان

:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:همچنان كنترل نامحسوس مي زنم دنبالتونااااااااااا......فكر نكنيد چون نيستم حواسم بهتون نيستااااااااااا

توضيح بديد صف چي بستيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! .........نذاريد خون و خونريزي شه

بابك جون از تو انتظار نداشتم :-2-09-::-2-09-:

roya jo0on
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
سیلاااااااااااااااااااااا اااام :-2-37-:
ها به ما گزارش دادن اینجا صفی میبندن:-2-37-:
و به هر نفر ک داخل صف ایستاده .. کیسو ساندیس میدهند:-2-37-:
آیا این سزاوار است ک تک خوری کنید آیا ؟!:-2-37-:

Behnoush
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر
ما حرفی نداریم فقط دو نکته می ماند:-2-37-: یک : شوما چشم الی جانمان را دور دید ه اید اینجا چت روم وانموده اید آیا:-2-36-:دو : تمام این بی حیاتی ها و چش سفیدیهایتان زیر ذره بین ماست:-2-37-:یک آشی بپزیم براتان:-2-31-: یعنی آخر ماه رسواتان وکنیم:-2-35-: همه وفهمن شوما دنبال شوور وگردین:-2-37-: این بحثهای بی تربیتی را دوز دالیم مطالعه نوماییم ادامه ودهید:-2-37-:

jim.jim
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر
سلام
خوبین شوما... ما هم خوبیم

خدمتتان عرض کنیم که....
جیم جیم هم عروسی دوست دارد .....
گمانتان نرود که ما هم زنبیل می خواهیم بگذاریم برای فرنوش و فرناز ها....
مگر ما تنمان می خارد که خانم بالا سر پولدار داشته باشیم...
که چه بشود؟؟؟
سگ با خود بیاورد تو خانه ....
سگش را عزیزتر از ما دوست بدارد...؟؟
روز مرد را تبریک نگوید...؟؟
قورمه سبزی رستوران را بخوریم وقتی دلمان هوس کرد...؟؟
گوشه رینگ زندگی ولو باشیم و ناک دان باشیم....
چون همسرمان( حریفمان) پول دارد و داور پول گرفته تا حکم به نفع او کند..
راستی پورشه را با کدام پ می نویسند...؟؟؟
ما دلمان برای غروسی تنگ شده...
شما یک عروسی بگیرید ...
ما هم با شادی شما شاد شویم... :-2-40-:

.
.
.
. ما تفکراتمان را کردیم...
آدرس بدهید شاید ما هم زنبیل گذاشتیم
فعلا که تو آقایان کسی درخواست نداده.....:-2-35-:

ارادتمند سیامک
7 خرداد یکهزار و سیصد و نود
شنبه
آی مسیحی های سایت امواتتون یادتون نره...
مال ما پنج شنبه شب هاست.....:-2-35-:

Babak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
بار خدايا ما را ببخش و بيامرز...فرهاد اومد..:-63-:
شبنم خانم چرا به من نگفته بودي كه پسرت كيه؟شبنم خانم تو رو خدا ما را هم به فرزندي قبول كن..چون شنيده ام فرهاد با برادر هايش مهربان است..ثواب دارد به خدا..بنده اي را از مرگ مي رهانيد..:-2-30-:
فرهادجون شما قبلا" زماني كه ميخواستي بيايي قبلش پيغام ميدادي..ما خودمان را جمع و جور مي كرديم...:-2-35-:
فرهاد جون عرضم به حضورت كه من هيچكاره ام..به جون خودم..:-2-38-:
ما يك پستي داديم و از يك خونه اي تعريف كرديم كه دو تا نوگل نوشكفته در آن بودند..با خود گفتيم شايد كسي براي ما دل بسوزاند و براي ما آستين ها را بالا بزند...ولي ييهو قضيه برعكس شد..ظاهرا" ما بايد آستين كوتاه بپوشيم چون ما هر چي لباس داشتيم استين هايش را بالا زديم ولي باز كم آورديم...:-2-31-:
بهي خانم ما اولين بارمان است ها...!!

+Lily
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
ما رفتیم تفکرات کردیم
به این نتیجه رسیدیم حق با شبنم است
چون او اول از همه و خیلی صادقانه مطرح کرد ( همان بحث شیر است فرهاد جان خاله )
دوما مدیر ارشد است و می تواند کاسه کوزه هماه مان را به هم بریزد
سوما از آن مینا که بزرگتر است :-119-: مینا فک کردیت افسردگیت با پورشه درمون میشه ؟
نه مادر ! زرد رنگ نفرته ! غم و غصه با خودش میاره !
شبنم جان هروقت به سلامتی رفتین خانه بخت تو دوستای اقای مایه دار یه سرچی کن ، بیا اینجا عنوان کن ماهم انتخاب کنیم
بالاخره ما مقدمات ازدواج شما را فراهم کردیم

می ماند فرنوش و فرناز که ما هم دوتا دسته گل داریم ؛ آقا بابک وسیامک خان
برای فرهاد شما کاری نمی توانیم بکنیم چون با ازدواج شما ، آنها می شوند عمه هایش

از این به بعد هرکس تو هر خانه ای رفت واسه کار ، خوب گوشه هایش را نگاه کند که چیزی را از قلم نیندازد بیاید اینجا بگوید
این آقا بابک بسکه سر به زیر است هیچی ندیده :-2-37-:
بهی جان عزیزم اینها را داری خواب می بینی !
ما هیچ کاری نکرده ایم / اصلا هم نمی خواهیم شوهر بکنیم
ما فقط داریم درباره تفاوت طبقاتی بحث می کنیم

اگر کسی قرار است دهوا شود ؛ ما بگوییم که همه اش زیر سر آقا بابک و شبنم و میس مینی بود :-2-10-:

bahar1313
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
-1الی جون ما این دومین پستمان است هاااااا. ما منحرف نیستیم اینا هستن.

2-نمیری تو بهار. بخت مثل ماهیه مادر غفلت کنی اینم مثل اون یکی از دستت پریده :-2-37-:
پس هوای کارو داشته باش دیگه شبنمی. ما که مثل اینا نیستیم. 1000 جور پارتی دارن. توی این سایت بی کس و کاریم. نه مادری نه خواهری . بی زحمت خودت چشت به این زنبیل من باشه.

3-لی لی راست میگه. ما اینجا همه قصد ازدواج نداریم. داریم ادامه تحصیل میدیم.

4-بابک خان رنگ به رنگ شدن نداه که. این یک عمر کاملا طبیعیست. میگم شما مطمئنید از شیر آب اونجا آب معدنی نمییومد؟:mrgreen: خب وقتی لیلا 2 باکس 2 باکس میخری لابد اونا مستقیما به چشمه ساران وصلن دیگه

5-فرهاد خان برادر، غلافش کنhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-303.gif (http://www.amoooly.com/)

6- البته برای همه ی خانومای نود و هشتی فقط معنویات مهمه. فقططططططططططططططططططططططط طططط

7- بهنوش جان گاهی اوقات آدم لازمه چشمامو ببنده و یه چیزایی رو نبینه. حالا این وسط یه حق الزحمه ی موشکییم بگیره

fatima_59
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیلی باحالید از دم ،دختر هم دخترهای قدیم ..اسم شوهر و خواستگار میومد هفت رنگ میشدن جرئت نمیکردن سرشون رو بلند کنن و اخر کار هم تو حجله اقا داماد رو میدیدن :-2-43-:
چه صفی هم بستن .. :-119-:
شوهر اصلا چیز خوبی نیست خیالتون راحت :mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-: برید دنبال زندگیتون :-2-06-:

lucy
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خیلی باحالید از دم ،دختر هم دخترهای قدیم ..اسم شوهر و خواستگار میومد هفت رنگ میشدن جرئت نمیکردن سرشون رو بلند کنن و اخر کار هم تو حجله اقا داماد رو میدیدن :-2-43-:
چه صفی هم بستن .. :-119-:
شوهر اصلا چیز خوبی نیست خیالتون راحت :mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-: برید دنبال زندگیتون :-2-06-:

فاطییییییییییی:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::mrgreen::mrgreen:چرا سر کارشون میزاری :-2-35-::-2-06-::-2-06-:خیلی هم چیز خوبیست :mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:میخواین دوباره یه گریز بزنم به پست های قبلی همین تایپیک :-2-31-::mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:ها ....:-2-26-::-2-26-::-2-26-:

خو خاطره اینکه کلی الان احساس سبکی میکنیم نمیدونم چرا ولی خوب حس خوبی یه نوع خلا :-2-37-:


بهی فخط میخوام اسمی از من بیاری حقوق بی حقوق این شماره :-2-28-::-2-28-::-2-28-::-2-28-:

فرهاد بابا :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:

بهار :-2-06-::-2-06-::-2-06-:اره والله من کلاسم به اینا میخوره من رفتم اول صف :mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:من جز مرفه ی بی درد جامعه هستم :mrgreen::-2-06-::-2-26-:

لی لی :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:یه حالی میده این پست پاک کردن :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

:-2-08-::-2-08-::-2-08-::-2-08-:خوش باشیدددددد

فقط حق الناس نیفته بگردنتون نوبت رو رعایت کنید :-2-26-::-2-35-:

مسافر كوچولو
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۵۶ بعد از ظهر
سلاممممممم
با اجازه شبنم خانم مدیر ارشد و اقا بابک ( ایجاد کننده صف و انحراف در این تاپیک )
میخواستم اگه میشه خاطره آخر هفته ای که گذشت رو بنویسم :-2-38-:
و با اجازه از خانمایی که تو صف نشستین البته
(میتونین این وسط خاطره منو هم بخونین واسه رفع خستگی ایستادن تو صف مفیده :-2-06-:)

ما تو خونه نشسته بودیم و داشتیم با یکی از نود و هشتی ها میحرفیدیم که یکی به اقای همسر زنگید و ما هم همچنان در حال نوشتن به حرفای همسری هم گوش میدادیم
به قول اقا فرهاد کنترل نامحسوس میکردیم :-2-35-:
بعد دیدم همسری گفتن : نه .. نمیتونم بیام ما دیگه متاهل شدیم از این برنامه ها واسه من نذارین
ما هم آنتن حواسمون رو کاملا زوم کردیم رو آقای همسر :-2-31-:
دوستای مجرد همسری میخواستن برن ددر دودور
از اون طرف هی اصرار و از این طرف هی انکار
بعد ما فداکاری کردیم گفتیم : خوب برو اشکال نداره ما که برنامه ای نداریم
بعد آقای همسر یک فکری به ذهنش رسید گفت با دو تا دیگه از دوستاش که اونا هم ازدواج کردن هماهنگ میکنه تا بشه همه با هم بریم

ما هم از هولمان بدون خداحافظی لب تاب رو انداختیم و بدو بدو آماده شدیم
جای همگی خالی رفتیم کوه .. یک ساعت و نیم از شهر دور بود
عالیییییییییییییییی بود ..... عالی :-2-16-::-2-16-:
یه چادر بیشتر نداشتن که اونم ما خانما تصاحبش کردیم :mrgreen:
لحظه غروب و افقش خیلی خیلی قشنگ بود
یه کم با خانما قدم زدیم و دور و اطرافمون رو نگاه کردیم
بعد آتیش روشن کردن و یه عالمه سیب زمینی ریختن توش

یه کم که گذشت یکی از بچه ها که صدای خیلی خوبی داشت برامون آواز خوند
انصافا قشنگ میخوند
طلفکی زن نداره و دربه در دنبال کیس مناسب میگرده (پورشه هم نداره :-2-06-:)
خلاصه کلی اواز خوند
بعدش چایی رو آتیش درست کردن که من دوس نداشتم نخوردم
بعدشم با کمترین امکانات موجود جوجه کباب درست کردن ( البته اسمش جوجه کباب بود ):-2-06-:

جدای از همه بخور بخورها و شیطنتهایی که کردیم
طبیعت واقعا روح آدم رو آروم میکنه
به من که خیلی آرامش داد
انگاری خستگی چند وقته رو از رو دوشم برداشتن
حالا میفهمم که چرا بعضیها عشقشون کوهه
به همه دوستان پیشنهاد میکنم اگه از همه چی خسته شدن به کوه پناه ببرن
اونجا حتی به خدا هم نزدیکتر شده بودم و این حس خوبی رو بهم القا میکرد

hiva
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
داشتم فکر می کردم که بین همدردی و دلسوزی چقدر فاصله س؟http://laymark.com/i/m/m190.gif
اصلا مثل هم هستن یا با هم متفاوتن؟ http://laymark.com/i/m/m082.gif
از دلسوزی بدم میاد، اما وقتی کلمه ی همدردی و میشنوم... خب خیلی احساس بدی بهم دست نمیده. در واقع یه جورایی خوبه. http://laymark.com/i/m/m083.gif
نمی دونم واس خاطر کلمه ش هست یا کلا احساسی که پشت هر دوی این کلماته؟!
چون از دلسوزی بدم میاد همیشه سعی می کنم برای کسی دل نسوزونم، همیشه سعی می کنم نقش همون همدرد و داشته باشم. اگه واقعا ناراحتم، ناراحتیم و بروز میدم. اگه هم نه که کم پیش میاد نباشم، خب نیستم دیگه، کاری نمی کنم.
وقتی به کلمه ی دلسوزی فکر می کنم پشت بندش این میاد توی ذهنم: آخی!
اما برای همدردی: نگران نباش درست می شه.
شاید خیلی هم فرق نمی کنن، البته فقط شاید....
بعضی وقت ها انقدر سوالای بی جواب توی ذهنم هست که احساس می کنم الانه س مغزم منفجر بشه و همش بریزه بیرون. http://laymark.com/i/m/m181.gif
جدی می گم، اگه مثل من باشی درکم می کنی، نمی دونم شما هم از اون دسته افرادی هستید که به هر چیزی که نگاه می کنید دوست دارید اونو بشکافید و مورد تحلیل و برسی قرار بدید و حتی یه سولاخ هم جا نذارید که ندیده باشید؟ در واقع به قولی دستتونو توی هر سولاخی که گیر میارید می کنید و ... اینا. http://laymark.com/i/m/m193.gif:-2-08-:
بعضی ها می گن فضولی و یه سری های دیگه هم عرض می کنن جمع آوری اطلاعات. اما در کل برای من یکی هیچ کدوم از اینا نیست. فقط دوست دارم بدونم. حالا هر کی هر اسمی که می خواد روش بذاره.
ما می گیم دانش. http://laymark.com/i/m/m123.gif
همین الان داشتم به عسل می گفتم آخه چی می شد من یه چیزی اختراع کنم و یه دانشمند و مخترع و چیزی بشم. http://laymark.com/i/m/m158.gif مگه ما چیمون از دانشمندای دیگه کمتره؟ والا هیچی، فقط کمی تنبل هستیم.
الان توی دلتون دارید به من چی می گید؟ بداش برای خودتون خوباش برای من. http://laymark.com/i/m/m011.gif

خاطره ای ندارم جز اینکه چند هفته ای می شه سرما خوردم اما نمی دونم چه مرضیه که خوب نمیشم.http://laymark.com/i/m/m006.gif
اگه به من باشه همینجوری هی تایپ می کنم، هی تایپ می کنم، می تونم انقدر فک بزنم و از این انگشت ها و کیبورد استفاده کنم که نه فقط مخ خودم مخ باقی بروبچه های سایت چه کسانی که می خونن و چه اونایی که نمی خونن هنگ کنه. http://laymark.com/i/m/m025.gif
اما خیلی جلوی خودم و می گیرم کم بنویسم و زیاد حرف نزنم.http://laymark.com/i/m/m021.gif
چون هر چقدر بیشتر بگی، بیشتر خودت و نشون میدی. من همون شخصیت مرموزی که بچه ها اسمش و روم گذاشتن دومس می دارم. بسی کیف میده مرموز باشی. http://laymark.com/i/m/m114.gif

فعلا زت زیاد. http://laymark.com/i/m/m160.gif

+Lily
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
هی ... هی ... هی ... فاطیما ! کی گفته شوهر خوب نیس ؟
یه وجب بیا پایین خاطره ی آرام رو بخون ، جگرمونو آتیش زد :-2-30-:
اصلا از این به بعد سر تاپیک می زنیم : ورود متاهل اکیدا ممنوع !
آرام جان ! صدای اون دوست آقاتونو ضبط کن بفرس ! خدا رو چه دیدی ؟
بدون پورشه هم میشه زندگی کرد ! باور کن ...

از شوخی گذشته !
دیشب این منو تو روان منو پاک به هم ریخت
این فیلم «گیلانه » رو هزار بار پخش کرد
بابا من به این فیلم آلرژی دارم ! اصلا تمام مغزمو به هم می ریزه
فقط کافیه یه صحنه رادان رو ببینم با اون حالش دلم میخواد دنیا رو به هم بریزم
انقدر جیغ بزنم تا بمیرم
امروز تو کلاس یکی از پسرا گف دوسش خودکشی کرده / داییش فهمیده
جرئت نمی کرده به کسی بگه یه از اون بالا بیاردش پایین ( خودش دار زده بوده )
به دوستش میگه بیا با من بریم خونه / بعد میگه برو تو اتاق / طرف میره چراغو روشن می کنه جنازه رو می بینه :-2-39-:
باید همسن و سالای من بوده باشه دیگه
به قول فروغ :
نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته
ایمانست !

امروز داشتم فک می کردم خیلی چیزا نعمتن که قدرشو نمی دونیم
مادربزرگم 8شتاد سالشه نه سواد داره و نه چش و چار حسابی
البته خدا رو شکر سرپاس و سالمه
تمام روزشو فقط زنده گی می کنی
نه می تونه کتاب بخونه نه مثل من تو نت بچرخه و نه تی وی ببینه
بیچاره اگه چیزی هم بپرسه میزارن به حساب فضولی ! بازم خدا رو شکر !

هیوا جان ! ناراحت نشیا ولی این یه جور بیماریه !
یعنی برادرم به من گف مریضم ! گفت شما ها که اینقدر وارد جزئیات میشین و ول نمی کنین مرض دارین !
یه اسمی هم گفت که من نفهمیدم ! میگه این پسره «مایکل» تو فرار از زندن هم مرض داره !
البته من و محسن یه بار نشستیم کتابا روان آرش رو خوندیم
هزار تا مرض تو خودمون پیدا کردیم :-2-35-:

خیلی بهدا : به حوری مذکر میگن قلمان !:-2-06-: اسمش که این است خدا خودش را به خیر کند
ما ترجیح می دهیم با یک چیزی عوضش کنیم / حتی بی پورشه

دخترم سودا جان !اینا اسپم نیس ! اینا برا خلاصی از یه سری تراوشات حاد ذهنی بود
دخترم شما 16 سالته درد ما رو نمی فهمی
راستی بعید می دونم هیتلر می تونسته به ناپلئون نامه بنویسه جانم !

بهی !:-2-43-:
خانواده تو تاپیک داستانت رد میشه !
ما رو اون امیر حساب باز کردیم ! می خوایم دخترمونو شوهر بدیم بش
بعد تو عسکشو با شلوارک در انظار عموم عنوان می کنی ؟

Behnoush
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر
یک خط اپیلاسون:-2-33-: لی لی ما امروز نزدیک بود تیلویز را از پنجره شوت وکنیم بیرون:-2-33-: ما هم همین موشکل شوما را داشتیدیم:-2-36-:یعنی بر امواتشان صلوات :-2-36-: فک کنیم دیروز غروب تا الان 100 دفعه این را نشان ودادند اصلا فیلمش همش غم غصه ایست:-2-43-: ما خود کم غصه داریم وا..:-2-10-:
راستی ما هم عمومان که درس دکتری وخواند ما مرسه می رفتیم یکبار رفتیم سراغ کتابهایش تا یک ماه ما فکر وکردیم تومور مغزی وداریم:-2-36-:مخسره نوکنید اما وصیت نامه هم نوشتمان نموده بودیم:-2-37-: کلا ما این مجلات در پیتی را هم که وخوانیم علایم بسیاری از این بیماریهای روحی روانی و جسمی همه را دارا وباشیم :-2-37-:
لیلا فقط بشین ببین چه میکنیم ما با خاطراتت:-120-:ما را تهدید مالی وکنی؟:-2-10-: ما برای ثوابش کار وکنیم وگرنه این آب باریکه که چرک کف دسته وا..!:-2-35-:
هیفا خواهر ما هم الان دو هفته است سرماخورده خوب نمی شود پیشمان هم نیست مامانمان نگران است وگوید مرض جدید نباشد:-2-36-:راستی بیا با هم یک چیز خوب اختراع وکنیم ما ایده هایی داریم ها:mrgreen: چیزهای بی حیاتی هم تو ایده های اختراعیمان پیدا وشود:-2-35-:
هیفا جانم شوما هنوز نمی دانی نباید دستت را تو هر سولاخی که میبینی وکنی؟:-2-35-: خو زشت است جانم:-2-35-: بچه ای مگر:-2-35-: ما بعضی وقتها از خیابان که میگذریم بعضی آخایان را می بینیم بسیار متشخص و شیکان پیکان هستند پشت ماشین:-2-35-: اما یکهو دستشان را وارد یک سولاخهایی میکنند تمام تصورات ما را دود وکنند رود هوا!:-2-37-:
راستی آن شلککهای میمونی خیلی ما را درگیر کردند:-2-38-: فکر کنیم داریم عاشقشان می شویم:-2-38-: علی الحساب همه اپیل شدید ما می رویم:-2-31-:راستی لی لی جانمان هیفا جانمان از شوما کوچکتر است:-2-38-:

هیفانوشت: راستی ما نمی دانیم چند کیلومتر فاصله اینها است بین دلسوزیو همدردی:-2-37-: اما ما ار دلسوزی بیزاریم:-2-36-: تازه از همدردی هم بعضی وقتها اعصابمان خورد وشود:-2-33-: ما کلا بعضی وقتها خیلی ادم غد و لجباز و خیره سری می شویم جان شوما:-2-36-:

asal_cheshmak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر
مهم نیست چندم !!!:-2-33-:

همراه اول امروز پیام زد تولدمو تبریک گفت :-2-33-: 50 تا هم اس بهم هدیه داد :-2-33-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-33-:

صبحها یا خونمون ساکت نیست یا کوچمون :-2-33-: خلاصه یه بار نشد من به میل خودم بیدار بشم ... :-2-42-::-2-33-:
کله سحر ساعت 10 آمدیم کمی سایت و حرص خوردیم و کار کردیم و نقد کردیم :-2-33-:
آخه ببخشیدا خیلیا از نقد چی میدونند ؟ چرا به یه رمان غمگین فوری انگ بیخودی میزنن ؟ :-2-33-:من وقتی نقد یه جرعه آب رو خوندم از خریدش پشیمون شدم ... اما بعد دیدم بالاخره حالا که خریدم ببینم چیه ! تا صفحه ی 600 رمان از دستم نیفتاد :-2-28-:

بعدشم دیدم چشمام نمیبینه مجبوری آخرشو یه دید زدم تا سر فرصت بخونم بقیشو ... :-2-41-::-2-33-:

خیلی خیلی خوشم اومد ! بالاخره یکی پیدا شد جز عشقای بی سر و ته چندتا حرف حسابی بزنه :-2-31-:

الانم بعد مدتها داشتم با هیوا فک میزدم یه چیزی بهم گفت از خودش ، شاخام دراومد :-2-33-: خیلی بدی هیوا :-2-33-: چرا تا حالا نگفته بودی :-2-33-: حالا باج بده تا لو ندم :-2-33-:
خداییش مرموزترین عضو سایته ... بعد ِ دوسال دوستی هنوزم هیچی ازش نمیدونم :-2-33-:
ما میخوایم بریم مسافرت :-2-33-: بابامم گفت برو :-2-33-: پس میرویم ... :-2-33-:البته آخر هفته :-2-33-:

حنجره مان پاره شد ... :-2-33-:
تا درودی دیگر بدرود :-2-32-:

پ . ن : هیوا فک بزن که خوب فک میزنی ... خصوصا وقتی مریض باشی و قاطی :-2-33-:

**sevdayi **
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر
والا اين چه وضعشه ؟!!! تايپيك پر اسپمه ، حالا اگه ما يه خطايي كنيم همون دقيقه يا مديرا اخطار ميدن يا تايپيكمون حذف مي كنن ... راستي يه سوال : مديراي ارشد حقوق مي گيرن؟؟؟ واقعا؟:-2-37-:

Behnoush
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۴ بعد از ظهر
والا اين چه وضعشه ؟!!! تايپيك پر اسپمه ، حالا اگه ما يه خطايي كنيم همون دقيقه يا مديرا اخطار ميدن يا تايپيكمون حذف مي كنن ... راستي يه سوال : مديراي ارشد حقوق مي گيرن؟؟؟ واقعا؟:-2-37-:

چون بحث حقوق شد ما شستمان نداد داد که شوما پست ما را وگویی اسپم:-2-33-: ببین ما خاطرات دکتری عمومان و مالیخولیای تومور مغزی داشتن خودمان را در پست بالایی تعریف کردیم:-2-37-: اسپم نیست پس خو:-2-36-: این همه خاطره:-2-43-: راستی این مدیران بیشاره ها حقوقشان کجا بود:-2-43-: همه فی سبیل ا.. کار میکنند:-2-37-: الان یک چیز وگوییم این یکی هم برچسب اسپمی نخورد:-2-38-: ممم:-2-38-: راستی امروز 2 تا موشک فالوده ای خوردمان نمودیم:-2-37-: دل همه جیز:-2-38-: خاطره بود دیگر..موشک خوردیم امروز:-2-37-: خاطره از این مهمتر؟:-2-35-: بهشت زمینی ماست موشک فالوده ای:-2-38-: بهشت آسمانی هم که وگویند چیزی شبیه حوری هست برای آقایان . خوب؟مشابه اش برای ما کنار گذاشته اند آن دنیا!امسش یادمان رفت:-2-37-:راستی راستی عسل جانمان.ما این یک جرعه اب یک جرعه نمی دانیم چی را خریدیم این نقدها را خواندیم همه گفتن کفتر مرده ایست ما شوتش کردیم ان ور:-2-35-: تازه غصه ی 20 تومانمان را هم خوردیم در این بی پولی:-2-36-:خدایی دو صفحه خواندیم نویسنده یه کم انشایش به دلمان ننشست:-2-39-: دو ر وریهامان هم رمان خوان نیست کسی ما این را کادو تولدی چیزی بوهش بدهیم رتش کنیم یک جور:-2-36-: ما کتابهای جدی خیلی دوس وداریم اما این یکجوری بود قلمش:-2-39-: کی تولدش نزدیک است ما این را کادو تولد بودهیم بوهش:-2-37-:

asal_cheshmak
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
والا اين چه وضعشه ؟!!! تايپيك پر اسپمه ، حالا اگه ما يه خطايي كنيم همون دقيقه يا مديرا اخطار ميدن يا تايپيكمون حذف مي كنن ... راستي يه سوال : مديراي ارشد حقوق مي گيرن؟؟؟ واقعا؟:-2-37-:
الان این منظورش مدیران سایته ؟ :-2-38-::-2-38-::-2-38-:

والا اینجا یه چیزی هم دستی میدن تا کار کنند :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

چون بحث حقوق شد ما شستمان نداد داد که شوما پست ما را وگویی اسپم:-2-33-: ببین ما خاطرات دکتری عمومان و مالخولیای تومور مغزی داشتن خودمان را در پست بالایی تعریف کردیم:-2-37-: اسپم نیست پس خو:-2-36-: این همه خاطره:-2-43-: راستی این مدیران بیشاره ها حقوقشان کجا بود:-2-43-: همه فی سبیل ا.. کار میکنند:-2-37-: الان یک چیز وگوییم این یکی هم برچسب اسپمی نخورد:-2-38-: ممم:-2-38-: راستی امروز 2 تا موشک فالوده ای خوردمان نمودیم:-2-37-: دل همه جیز:-2-38-: خاطره بود دیگر..موشک خوردیم امروز:-2-37-: راستی راستی عسل جانمان.ما این یک جرعه اب یم جرعه نمی دانیم چی را خریدیم این نقدها را خواندیم همه گفتن کفتر مرده ایست ما شوتش کردیم ان ور:-2-35-: تازه غصه ی 20 تومانمان را هم خرودیم در این بیپ ولی:-2-36-:خدایی دو صفحه خواندیم نویسنده یه کم انشایش به دلمان ننشست:-2-39-: دو ر وریهامان هم رمان خوان نیست کسی ما این را کادو تولدی چیزی بوهش بدهیم رتش کنیم یک جور:-2-36-: ما کتابهای جدی خیلی دوس وداریم اما این یکجوری بود قلمش:-2-39-: کی تلدش نزدیک است ما این را کادو تولد بودهیم بوهش:-2-37-:

اما من خوشم اومد بهی ... ایراد داشت اما نه اونقدر که درجا بگیم به درد نمیخوره ... من موضوعش رو دوست داشتم ... قلمشم زیاد بد نبود ... ساده بود ... :-2-15-: حالا بازم همیشه میگم رمان سلیقه ایه :-2-31-:

من حالا حالاها جا دارم اسپم بدم :-2-33-: نشون به اون که زنبیل نذاشتم واسه یه چیزایی :mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

زی زی گولو
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
سلام !
خسته ایم ! حالمان گرفته ! نمی دانیم چرا...!:-2-15-: مامان جانمان دارند کچل می شوند ! نمی دانیم بخندیم ؟ گریه کنیم ؟
هیووول ! ما همدردی را دوست می داریم ولی فک می کنیم با دل سوزی فرقی نداشته بید ! :-2-35-:
اگر صفی است ما درکنار خاله شبنم جانمان هستیم ! :-2-42-:همین که گفتیم ! :-2-33-:ما شوهر نمی خواهیم ! باور کنید !
(آقا بابک ! بیا برادر ما بشو ما هم خواهرتان می شویم ! ما برای شما شما برای ما آستین بالا می زنیم ! :-2-31-:>>>عرضم به حضورتون اگه نشد ما یه سه قلوی خرپول درنظر داریم : حسن ، حسین ، محسن ! بچه های اخر یک حاجی پولدار فرش فروش ! این سه تا آخری نفری یک کمری ؟ بنز اینها زیر پایشان است...یکسالی هم از ما بزرگترند...اتفاقا دنبال یک دختر خوش برو رو و محجبه (مثله من:-2-31-:) می گردند ! نپرسید پس چرا تو هنوز مجردی ! چون این سه برادر سه خواهر سه قلو می خواهند ! :-2-42-::-2-30-:به دونفر دختر شبیه خودمان نیازمندیم ! :mrgreen:)
امروز کلاس شمع بودم...خیلی خوش اینها گذشت....دوست مامانمان مربیش بود ....ما نیز هی حالشان را می گرفتیم ! :mrgreen:بهمان شمع بستنی یاد داد....خیلی باحال شد ولی من دوست نداشتم ! خو دوست نداشتم ! :-119-:بهش گفتم حالش گرفته شد ! :mrgreen:شاید فردا پس فردا عکسش را بگذاریم....:-2-38-:
همچنان به درس نخواندن ادامه می دهیم !:-2-42-:
خاله بانو بیا ما را بن کن شاید درس بخوانیم ! :-2-30-:یک پیشنهادی هم داریم !!! این اقا بابک را نمی خواهید ویجه کنید ؟! :-2-37-:به نظر ما رنگ بنفش خیلی بهشان می آید !:mrgreen:
حال حرفیدن با هیچکس را نداریم !:-2-15-:
لی لی جان ! ممنونم ! :-2-40-:>>>>درضمن حرص نخور ! گاهی این اتفاقا پیش میاد....فقط باید خودتو ببخشی ! همین !(البته قول بدی که دیگه تکرار نشه ! :-2-41-:)<<<ببخچید من فضولی می کنم ها ! :-2-35-:
لی لی جان ! آرام خواهر ما بید ! بخواهد صدا اینها بضبطط اول برای ما می ضبطط ! :-2-31-:

Behnoush
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۰ بعد از ظهر
بهی !:-2-43-:
خانواده تو تاپیک داستانت رد میشه !
ما رو اون امیر حساب باز کردیم ! می خوایم دخترمونو شوهر بدیم بش
بعد تو عسکشو با شلوارک در انظار عموم عنوان می کنی ؟خو ما نمی دانیم شوما همه فکر کردین پسرهای خوب رمانها باید همیشه کت شلوار کراوات تنشان باشد:-2-33-: بعد از ان ور دیرین دیرین برایش می ذارید بد نیست؟:-2-31-: خو لی لی با لباس شنا می کرد؟:-2-37-: مردا با شلوارک شنا میکنن خو:-2-35-: هنوز رو امیرمان حساب کن لی لی:-2-30-: این تفکراتتان را باید عوض کنید :-2-33-: نمی توانیم پسره بیچاره را با پتو وارد آب نماییم :-2-31-: اما شخصیت اینهایش درست است dont worry:-2-37-: از این پسر شل ول بی غرورها نیست:-2-37-: اما مثل تمام مردان زمین وقتی شنا میکند شلوارک وپوشد:-2-37-:
الان ما یک چیز وگویییم اسپم نشود:-2-31-: ما داریم شام درست میکنیم خیلی هنرمند هستیم ما:-2-35-: مامانمان گفت گوشت چرخ کرده را اماده کن ماکارونی درست کنیم ما تا الان دو سری پیاز داغ سوزاندیم قابلمه شستیم:-2-35-:از دست شوما حواس ما را پرت میکنید:-2-33-:مامان ما تازه ساعت 9 شب یادش امد اصولا باید شبها قبل از خواب شامی هم به شکممان بزنیم:-2-37-:

عیدی
۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
صف رو ریختین بهما:-2-01-:
من اول
شبنم و الی و مینا دوم بقیه تو صف به ترتیب حروف الفبا:-2-33-:
ما یه خبر خوب شنیدیم..
حال دوستم داره بهتره میشه هوشیاریش بیشتر شده:-2-32-::-2-16-:
همچنان دعا کنید تا خوب شه:-2-41-:
پ.ن:بهی تولد من نزدیکه 7 اذر:-2-35-:
پ.ن:ماهم بستنی موشکی خوردیم دلتون جیز:-2-37-:
پ.ن:عسل پنجاه تا اس الکیه بابا هر اس �و 6 دفه میفرسته میگه پنجاه تا تموم شد:-2-41-:
پ.ن:بهی جان ما هم مریضی زیادی در خود یافت کردیم به لطف خواهرمان که خیر سرش پزشکی میخونه:-2-36-:
فکر کنم هفته دیه منو راهی قبرستون میکنه:-2-09-:
پ.ن:زی زی جون من قل دوم دنبال سومی بگرد:-2-32-:
بعدا نوشت:فاطیما جون من غصه تموم شدن مدرسه ها رو دو هفته پیش خوردم گریه شم کردم