PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 [112] 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160

# MiTrA.Sa #
1392,04,10, ساعت : 02:24
به نام خدا
امروز خيلي سخت گذشت واسم...
نميدونم جرا زندگي انقدر سخت شده...نميدونم ...اما دلم خيلي تنگ شده
واسه خودم...واسه ميترا ي سابق
تنها راهي كه تو اين ٢/٣ روزه شادم كرده تماشاي بازي واليبال بوده و خريد...
تو اين ١ هفته كه گذشت فقط ٣ تا مانتو خريدم و ٣ تا شلوار...تازه بعد از خريدنشم كلي غر ميزنم واسه خودم كه مگه مجبوري اخه !
روز سخت و شب سختتري بوده
تنها به اين اميد كه صبح سفيدي در انتظارمه به استقبال خواب ميرم

MoonRise
1392,04,10, ساعت : 02:29
- بهـ نــآمِ خـدآ -



واقعا زدنِ بعضی حرفا خیلیــــ سخته، ولی انگار برای من نگفتنش سخت تره....:-2-15-:
می ترسم از اینکه این خاطره رو بخونه، ولی دوست دارم بنویسم تا شاید یکم سبک بشم!!
..................
- چرا نمی فهمه بعضی حرفا اونی نیست که از ته دلِ ادم باشه؟!؟
شاید فهمیده و به روی خودش نمیاره ... شاید ..!!
اگر فهمیده ممنونم ازش که به روم نمیاره ..!! شاید اینجوری بهتر باشه برای من ...!!
-چرا براش هیچ جایگاهی ندارم؟؟!!! کـــاش یکم عزیز بودم... کــــاش یکم مهم بودم ....!! کـــآشــ.....!!
بعضی حرفاش عذابم میده.... ولی نمی فهمه... شایدم می فهمه ولی براش مهم نیست که من می سوزم!!!

عذابـ میـ کشمـ ولیـ عذابـِ منـ گنـاهـ نیستـ
وقتیـ شکنجهـ گر توییـ شکنجهـ اشتباهـ نیستـ

همش "شایدِ".... هر لحظه به این "شاید" ها فکر میکنم ولی ترجیح میدم این "شاید" ها نباشه ....
هــه.... این حرفا که برای یکی، دو روز نیست - یه هفته، دو هفته هم نیست...!! بیشتر از اینا .... خیلی بیشتر ...!!
به قولِ یکی از دوستام؛ دلِ من دل نیست که، کاروانسراس:-2-22-:
دلم میخواد بهش بگم؛ نفهم - بفهم .....!! ولی خو نمیشه بگم دیگه!! :-2-15-:

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
------------
-------------------
ممنون از دوستم محدثه که درکم میکنه؛ و برام خیلیــــ بیشتر از یه دوستهـ مجازیه و ارزش داره!!:-2-40-:
دوشنبه 10 تیر... 02:25
حالا هر کی فهمید من کیو میگم، بیاد من بهش جایزه میدم:mrgreen::-2-06-:

mahya*97
1392,04,10, ساعت : 02:33
ب نام آنکه نو آوری سنت اوست...
خاطره ی امروز: طبق روال همیشه و روزهای معمولی صبح ما نیز آغاز شد....البته لازم ب ذکر می باشد ساعت 12/30 ظهر در دیکشنری بنده اول صبحی...!!!! محسوب می شود...!( ب جان خودم من اینجور نبودم...!!)...شب قبل را ب خاطر می آورم و داستانی بسیار دل نشین از کتاب خمره اثر آقای مرادی کرمانی عزیز و بعد هم چک کردن پروفایل و....
و صبحی دیگر آغاز میشود!!! کسی ک نوک بینی ام را قلقلک میدهد...و جرات کرده وارد اتاقم شود!!!! با کتاب ها و اشعارم ور برود و هر گونه صدایی در اتاقم ایجاد کند آن هم زمانی ک من در خواب ناز فرو رفته ام...و در آخر : د پاشو د!!!!!
بله !! کسی نیست جز دایی جانمان!!!!!!!!!
خدارو 10000000000000000مرتبه شکر ک پتویم را نکشید از رویم!!! از خدا پنهان نیست شب ب قدری گرممان شد ک بجای کنار گذاشتن پتوی نرم و کلفت خودم و یا استفاده از ملحفه..شلوارک خود را از پا در آوردم و ب همان صورت خوابیدم!!!:-2-36-::-2-37-:...(تویی دیگه....:-2-28-:خودم: آخه اگه بدون پتوم باشم و البته زیرش نباشم خوابم نمی بره.....:-2-36-:...و این عادت قصه ای دراز دارد...:-2-28-:خلاصه اینکه خودم را ب خواب زدم :mrgreen:و رخصت هر گونه فضولی را ب او دادم و فقط با لبخند کج و معوجی نظاره گرش بودم....(جالبه ک خودشم تعجب کرده بود...ومن بسی ذوق مرگ ک رمز جدید گوشی ام را نتوانسته بود پیدا کند:mrgreen::-2-16-:)....خوشبختانه بعد از انجام کاری ک برایش آمده بود(ک خودمم نفهمیدم آخر وا3 چی اومده بود!!! : نون سنگک تازه گرفتم گفتم وا3 شماهم بیارم !..ک ب نظرمن اومده بود خواب منو بهم بریزه...رفت و من هم از همان زیر پتو ..!!!باهاش بای بای کردم...! و خدارو شکر بخیر گذشت... ظهر نیز دیدن تکرار هوش سیاه و کیکاووس جووون و باز رفتن ب bedroom و ofcorss رفتن ب زیر پتوی گرم و نرممان وبرخلاف دیشب :تماس امواج بسیار خنک کولر با گونه هایم و در آخر دکلمه ی زیبای کیکاووس آن هم با صدای خوش آهنگ خودش را play می کنم و.: بوی رفتن میدهی....در را باااااز میگذارم.......:-2-41-::-2-41-:(فکر کن ک خوابم نگیره...!!!!:-4-::-28-:) داداشم میگه:...های بانو بانو بانوووجان بو میدهی!!!!...در را باز میگذارم! من در این جور مواقع ::-107-::-45-::-68-: :-2-06-: و داداشم: :-21-::-71-::-16-: از دیگر اتفاقات غیرتکراری امروز تجدید دیدار با دوستان عزیزم در new term of our english class بود..:-2-41-: ک دلمان حسابی برایشان تنگیده بود...:-8-: و در آخر بازگشت از کلاس و تماشای والیبال و موسوی :-2-41-::-8-:و خرسندی و رضایت..هر چند بدون پیروزی کامل..دمتان جیز بچه های والیبال کشور :-2-40-::-41-:..در آخر هم گشودن لب تاب و سرچ 98ia.com..ادامه را هم دیگر هم خدا..خودم و خودتان بهتر میدانید!!....شبتون بخیر!!!!! قلمتان سبز و روزگارتان خوش!:-2-25-::-2-25-:
محیا-یکشنبه 9تیر 1392-ساعت 2:26 بامداد

رمانتیک...
1392,04,10, ساعت : 02:45
به نام تو!

فرقی نمیکنه کجای این دنیا باشی وقتی همه جا به گُه کشیده شده باشه...!
امروز بعد از مدت ها یاد سال ها پیش افتادم!
یاد خیلی وقت پیش!
امروز که به گذشته نگاه می کنم،می بینم اکثر جملاتم با این جمله شروع شدن!
و اکثر این جملات اضافین...و چه فرقی می کنه که در چه مقطعی از زندگی من اتفاق افتاده!
مهم اینه که برام مهم و با ارزشن.
داشتم می گفتم:یاد هفت سال پیش افتادم.
روزایی که منتظر عصرای پنج شنبه بودم و هفته هارو به شوق آخر هفته ها می گذروندم...یادتون خوش دوستان!
×کاش میشد تموم زندگیمو بدم و فقط چند ساعت به اون لحظه ها ،به
به اون روزا ها برگردم...حیف!
چقدر حس خوبی بود که می رفتیم و می نشستیم روی گود ترین جای دره و خیره می شدیم به غروب!
سنگ هایی که هر روز تعدادشون بیشتر می شد و غروبی که هر روز تماشاچیای بیشتری داشت!
×توی این لحظه از زندگیم باید بگم که کم آوردم...کاش از اول طوری این راهو میومدم که توی 23 سالگیم دست خالی نمونم!
امشب شب تولدم بود...همه بودن و یه حس خاصی داشتم...برای چند ساعت تموم غصه هامو فراموش کردم و مزه ی خوشبختی بعد از مدت ها دوباره زیر دندونم رفت.
شرمنده ی کسایی شدم که توی تاپیک تولد؛عمومی؛خصوصی بهم تبریک گفتن.
شب خاصی بودم اونم بعد از مدت ها...خدایا شکرت!
و بازم تو...
خاک بر سرت که امشبم همه رو پیچوندی!
×وای از روزی که بفهمی دوست داشتن بعضیا حماقته!
امروز رادین اومد مغازه..همش خواب بود...اینقد بامزه شده که دلم میخواست تو بغلم لِهش کنم.
خیلی دوست داشتنیه...کلا عاشق بچه هام و عاشق این یکی بیـــــشتر!
×توی زندگیتون یاد بگیرد برای هر آدمی درد و دل نکنید که بعدا حرفا چوب بشه و کوبیده بشه تو ملاجتون!
×بعضی حرفا بیخ گلوم چسبیده...نه میتونم اونارو بالا بیرم و نه می تونم فرو بدمشون...
و این برزخی برای خودش!
×وقتی خودمم هیچ غلطی نمی تونم برای خودم بکنم از دیگران توقعی ندارم!
خیلی وقته بی توقع شدم.
×مَن یِه آدم تَثبیت نَشده ام...اینو بِفَهم!

همیشه خوب باشین.
بامدادتون خوش.

نازنین68
1392,04,10, ساعت : 04:33
به نام نامی او






بعضی وقت ها سکوت می کنی،چون انقدر رنجیده ای که نمی خواهی حرف بزنی.
بعضی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری، گاه سکوت یک اعتراضـــــه، گـــــــــاهی هم انتظــــــار
گاهی هم خفقانه ، امــــا بیش تر سکوت برای اینه که، هیچ کلمه ای نمیتونه حرفایی که تو در وجودت داری توصیف کنه....:-2-15-:






سلام...
خیلی وقته خاطره ننوشتم و فقط میام خاطره هاتو میخونم و میرم...خاطره زیاده اما باشه واس بعد.:-2-08-:الان فقط اومدم که ج پ. ن. های دوستانو بدم و ی چن تام پ.ن. دارم ...

پ.ن:


امشب مهمون داشتیم.عمه اینا از بندر عباس اومدن.تا 3 صبح ساحل بودیم و امواج دریا پاهامونو نوازش میکرد.:-2-16-:خیلی خوب بود:-2-41-:
این روزا شدیدا درگیرم:-2-36-:.از همه ی دوستام عذر میخوام ک بی توجه شدم.:-2-40-: امروز خونه ی رشت رو قولنامه ش کردیم و از فردا میریم برا بستن وسایلمون:-2-38-:
صحبتام مخاطب خاصی نداره و احیانا اگرم داشته باشه,دختره و خودشم میدونه کیه.اینو برا این گفتم که دو نفر خصوصی زدن بهم و فک میکردن عاشقم یا بودم و بی اف دارم یا داشتم.در حالیکه نه عاشقم نه بودم و نه هیچ چیز دیگه:-2-08-:.مخاطب خاصمم فعلا(:-2-27-:) ی دختره فقط:-2-08-:در واقع من شکست عشقی نخوردم,بلکه شکست دوستی خوردم:-2-15-:

جمعه قراره با دایی اینا بریم آستارا:-2-16-:

دنیا(D o n Y a) ،فرشته (.Fereshteh.),ستی خل و چلم(# A Far Star #) (:-2-35-:) دلم براتون خیلی تنگیده مخصوصا شبایی که تو یاهو داشتیم:-2-39-:
سیما, سارا,نگین,نگار,آرا, دوستتون دارم و دلم برای پروف ترکونیامون تنگه:-2-41-:.
عاغا خیلی زشته بعد چن هفته بیایی و نامزدی یکی رو بتبریکی؟؟؟:-2-35-:خو من نبودم:-2-14-:.مدیونه هر کی مسخره م کنه:-2-14-:.گفته باشم:-119-:^MY HEAVEN^ عزیز(فک کنم سارا باشه اسمت:-2-35-:)با تاخیر تبریک میگم بهت عزیزم.امیدوارم خوشبخت شی:-2-40-:
مه نگارغم(ترنم) امیدوارم مامان بزرگت زودتر خوب شن و برگردن خونشون و همتون شاد شاد بشید دوباره:-2-40-:
غزال*zelzeleee و Fed Up عزیز, فوت دوستاتون رو با تاخیر تسلیت میگم:-2-40-:

در خاطره های قبل من از رقصیدن چه شخصی متحیر بودم؟ پریا فک می کنم از رقصیدن و قر دادن جالب پسره تو خیابون برای پیروزی ریاست جمهوری موردنظرش بود:-2-35-::-2-22-:.
rosa اکثرا تو خاطره هات جملات قشنگی میگی که حرف دلمه و دوسشون دارم.آهنگ تو امضاتم,آهنگ مورد علاقمه:-2-37-:
این چن روز تولد خیلیا بود, مثل ,*N!LooFaR* , باروونی(نسیم) ,رمانتیک,azade90 ,zahra_s و...که تولدشونو تبریک میگم باز:-2-40-: عاغا تا چن روز آینده هم تولد داداشم,دنی جانم,نگاری و ... موباشی اد:-2-16-::-2-37-:
همایی امیدوار زودتر مشکلت حل شه خواهری:-2-40-:


نازدونه؟؟:-2-39-:چیرا خاطره نمینویسی؟؟؟؟؟؟ما خاطره میخایم..خوشرنگ جوونم:-2-40-:بهدشم اهنگات کوجااااا رفتن؟؟:-119-::-2-35-::-2-35-:تو خاطره نویسی بودم فقط حس نوشتن نبود.:-2-14-:سعی می کنم دیگه باشم عزیزم.:-2-40-:خو آهنگ جدید آپ کردم تو امضام دیگه:-119-::-2-35-:

رز وحشی(بهار),قشنگ مینویسی:-2-41-:.کاش همیشه بنویسی مثل چندین ماه پیش که هر روز خاطره مینوشتی:-2-37-:
نگار خانمی و آوای جنوب ,امیدوارم زودتر حال ماماناتون خوب شه و مشکلی نداشته باشن:-2-40-:
سپهر زیتون گل چرا نیستی اصلا؟؟؟؟؟؟:-2-43-:
خاطره ی همه رو دوس دارم و چ کوتاه باشه,چ طولانی, چ شاد باشه و چ غمگین,میخونمشون :-2-40-: اما خاطره های صبا,بهار(nafas_me),دنیا(doni.m), آزاده 90 وعسل (# eLaHe #) و ...ی جور خاصی جذبم می کنه :-2-41-:
محبوب امیدوارم سفر خوش بگذره.:-2-40-:دنیا (< IMANA >)هوای ننه جانتو داشته باش.مهمونتونه:-2-08-:

نیکو(~ nikoO ~),عسل(# eLaHe #), خو سایز نوشته هاتونو درست کنید باوووووو.:-119-:کور شدم من موقع خوندشون:-2-30-:
تمام کنکوریا امیدوارم اندازه تلاشتون نتیجه بگیرین و از کنکورتون و نتیجه ش راضی باشین.:-2-40-:بچه هایی هم که امتحانای یونیشون تازه شروع شده,براتون آرزوی موفقیت می کنم:-2-40-:
فک کنم تموم شد:-2-35-::-2-27-: اگه کسی رو جا انداختم و جزو پ.ن.ش بودم,شرمنده:-2-40-::-2-35-::-2-35-:








از معضلات ما فروردیــنـیا همیشه این بوده که از بس خودمونو شاد و شنگول نشون دادیم بقیه فک میکنن حق نداریم بعضی وقتا بریم تو غار تنهاییمون اون گوشه ی گوشه بشیـنـیـم!!!
و جالبتر اینکه برمیگردن میگن: "باز این خودشو گرفت" ...!!!:-2-39-::-2-15-:





دنیا (D o n Y a) :-118-: ،فرشته (.Fereshteh.) ،:-118-:نگین :-118-:،صبا:-118-:،سارا:-118-:,سیما:-118-:، آرا:-118-:،سارا جونی:-118-:،هما:-118-:، نگار(N e G a R) :-118-:، ،نگار( negar-sakaki) :-118-:، دنیا(< IMANA >):-118-:،پریا:-118-:، محبوب( mahboubeh69) :-118-:,، آرزو (DREAM1989):-118-:، متین:-118-:, sadaf.a,:-118-:.eli.:-118-: و همه ی خاطره نویسا و خاطره خونا :-118-:




92/4/10
نازنین

mary yam
1392,04,10, ساعت : 04:40
نمیدونم چرا من اینجوریم یا شایدم بقیه هم اینجورین؟
هنوز بعد از سالها نتونستم رفتنش رو باور کنم.
این ک دیگه نیست و دیگه نخواهد بود.
اون رفت دنبال زندگیش و من هنوز میخکوب و تو بهت آخرین دیدارم.
و یه علامت سوال بزرگ تمام زندگیم رو در بر گرفته
اونم یه کلمه: چرااااااااااااا؟
دلم یه چیزی میخواد و این ک روزی بیاد ک دیدار آخر تکرار بشه
ولی با یه تفاوت ک من جای تو باشم.....

MoonRise
1392,04,10, ساعت : 05:12
تورو دوست دارم
مثل حس نجیب خاک غریب
تورو دوست دارم
مثل عطر شکوفه های سیب
تورو دوست دارم عجیب
تورو دوست دارم زیاد
چطور پس دلت میاد منو تنها بزاری
تورو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها
تورو دوست دارم
مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجیب
تورو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد منو تنها بزاری
توی آخرین وداع
وقتی دورم از همه
چه صبورم ای خدا
دیگه وقت رفتنه
تورو میسپرم به خاک
تورو میسپرم به عشق
برو با ستاره هــــا
تورو دوست دارم
مثل حس دوباره ی تولدت
تورو دوست دارم
وقتی میگذری همیشه ازخودت
تورو دوست دارم
مثل خواب خوب بچگی
بغلت میگیرمو میرم به سادگی
تورو دوست دارم
مثل دلتنگی های وقت سفر
تورو دوست دارم
مثل حس لطیف وقت سحر
مثل کودکی
تو رو بغلت میگیرمو
این دل غریبمو
با تو می سپرم به خاک
توی آخرین وداع
وقتی دورم از همه
چه صبورم ای خدا
دیگه وقت رفتنه
تورو میسپرم به خاک
تورو میسپرم به عشق
برو با ستاره هـــــآ

نمیدونم چرا اشب خاطرم میاد!!!:-2-35-: دلم میخواد تا خودِ صبح بنویسم...!! البته الانم صبح شده دیگه!!!
حتی اگه تا یه ساعت پیش فکر میکردم یه ذره هم براش مهمم الان فهمیدم که همون یه ذره هم مهم نیستم، ارزش ندارم...!!
خودش نمیدونه، ولی من بدجوری شکستم....
تو خاطره ی 3 ساعت پیشم همش از "شاید" ها حرف میزدم ولی الان هیچ "شاید" ی نمونده!!!
X

گــــاه دلتنگ می شــــوم!

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها...

گوشه ای می شینم و حسرت ها رو می شمارم.

و باختن هـــارو و صدای شکستن هــــا رو

نمی دونم من کدوم امید را نا امید کردم!

کدوم خواهش رو نشنیدم

و به کدوم دلتنگی خندیدم!

کــه چنین دلتنگـــــــــم.

X

تک پَرم نماندی، خیالی نیست!!

اما، دیگری پَر پرَت میکند...!!

حالا معنیه این جمله رو میفهمم!! اما خیلی زود فهمیدم... حتی فرصتِ فکر کردن به این جمله رو هم نداشتم!!!
--------------
----------------------

کاش میتونستم بهش بگم؛

X

عــزیـــزکـــم . . .

حـــالا کـــه داری مــیــروی تـــا روزهــایــت را بــدون مـ ــن ســر کــنــی ؛

بــر ســـر دو راهـــی کـــه رســـیـــدی

بـــپـــیــــچ بــــه چـــپ ،

بـــه جــــهـــنّـــم خـــتـــم مـــیـــشــــود !!!

X

:: دور باش اما نزدیک ، من از نزدیک بودن های دور میترسم ::

X

!! دست به دامن خدايم که ميشوم چيزي اهسته درون من صدا ميزند که نترس از باختنها فاصله اي نيست تا ساختنها !!

خاوردخت
1392,04,10, ساعت : 06:54
جا به جا کردن بعضی چیزا از تو زندگی خیلی سخته...خـــــــیلی سخت!!!!
.
.
.
.

.
.
.
چیه بابا؟؟؟ منظورم وسایل خونه بود!!! 20 کیلو وسیله جمع کردم خودم ورداشتم بردم پایین...یک مرد هم که پیدا نمیشه که!!!!
چند روزه ننوشتم؟؟؟ نمیدونم...فک کنم 4 روزه... به هرحال...سه روز پیش لنگ ظهر بود بیدار شدیم یازده اینا...پریدیم سر کامپیوتر..یه ذره گشتیدیم و مشرف شدیم به اشپزخانه برای میل صبحانه...:دی
حدود ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم به پاساژ!!!!! عرضم خدمتتون که تا ساعت نه و نیم شب ما تو پاساژ بودیم!!!!یعنی خرید کردیم در حد بنز!!! البته عادت خوب یا بدی که منو مادر محترمه داریم اینه که نمی ریم خرید نمیریم خرید نمیریم خرید....بعد وقتی رفتیم خرید یهویی کلی لباس میخریم...معمولا هر دوسال یه بار این واقعه رخ میدهد،بس که ما خانم های خوبی هستیم!!!!
خصوصا من که تازگیا اصلا دل و دماغ ندارم...هی مانتو کرمه ی بدبختمو می پوشم...یعنی بنده ی خدا داغون شد رفت...خلاصه اینکه خیلی خرید حال داد... خواهرای محترم اعصاب ندارین،عصبی هستین،ناراحتین، قلبتون شکسته، کلا هر مرضی که دارین برین خرید خودش خود به خود خوب میشه!!!!

دو روز پیش هم که کلا از صبح تا شب در حال تفکیک وسایل بودیم...یک خروار وسیله ریختم دور،مخصوصا کاغذ و برگه!!!! به هر حال به لطف اسباب کشی هم که شده شر کلی از وسایل به دردنخور کم شد...

امروز هم که دیگه ترکوندم...الان اتاقم به جز یکی از کشوها تماما خالیه...یه شونه هست، یه کرم مو، یه کرم دست، یه کرم لب...لاکی هستش...گل مصنوعی هام هستن...یک دست لباس و یه کیف و یک جلد مثنوی و جامدادی رو میزی هام هستن...قوطی سی دی ها هم مونده...یه خورده خنزپنز دیگه مثل خودکارو هندزفری و گل سر هم باقی مونده... پس فردا هم خونه رو باید تحویل بدیم... حالا اتاق بقیه ی اعضای خانواده دست نخورده!!! اشپزخونه هم تقریبا تموم شده...

راستشو بخواین کمی تا قسمتی میترسم...که اونچیزی که براش یک سال تموم تلاش کردم همون چیزی نباشه که میخوام... کلا گیج شدم... هیجان هم که کلا در من نیس...قبلا فکر میکردم اگه به خواستم برسم اینقدر ذوق مرگ میشم که نگو!!! ولی در حال حاضر از هیجان مورد نظر خبری نیس...حالا باید ببینیم چه میشود!!!

از دوشنبه ی اینده نت ندارم...از 16 تیر تا 31 تیر و شاید حتی بیشتر نت بی نت!!!!! باید بشینم درس بخونم که امتحان مورد نظر رو قبول شم...برام دعا کنین!!!
برنامه ریختم روزی هشت ساعت درس بخونم...به نظرتون موفق میشم؟؟؟ یا از من بعیده بتونم این همه تو یه روز درس بخونم؟؟؟ فرض میکنیم ساعت 9 صبح بیدار میشیم تا 10 شب هم بیداریم...میشه 13 ساعت...هر یک ساعتی که درس میخونم نیم ساعت استراحت میکنم...بعدش دوباره درس...یک ساعت هم باقی میمونه اگه ناهار طول کشید یا برنامه ای پیش اومد...
دو هفته فرصت دارم... یک هفته ی تموم رو میخوام ریاضی بخونم، چهار روز علوم کار میکنم و دو روز هم باقی درسا اللخصوص عربی رو... میشه 13 روز...روز اخر رو هم با ارامش سپری میکنم و یه دوره ای درسامو میکنم...خدا کنه موفق شم... البته تا حد زیادی از درسا رو حالیمه فقط باید تمرین کنم که همه چی درست درمون دستم بیاد...

امروز کارنامه رو نیگا کردم بعد امتحانامو...متوجه شدم که دو نمره بهم تو علوم کم دادن!!! گذاشتمش کنار فردایی پس فردایی با مادر جان برویم بدیم کارنامه رو درست کنن...

عرضم به حضورتون که این شعر رو از مولانا خوندم خیلی خوشم اومد:«تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم/عدم خود قابلِ هست است از آن هم نیز کم باشم» البته از این بیت توی یه مشاعره ی مجازی هم استفاده کردم...

اهان نقاشی هامم مونده باید جمعشون کنم... نقاشی رو دوست دارم شاید تابستون رفتم کلاس...برای امروز برنامه ام اینه که بشینم پای ترجمه هام...یکیشو باید تایپ کنم تحویل بدم...اون یکی روهم ترجمه اشو تموم کنم و تایپش هم بکنم....

دیدین والیبال رو بردیم!!!من همچین ذوق مرگ بودم!!! به امید موفقیت های بیشتر توی همه ی زمینه ها... میشه که واسه الپیمک بعدی کلی از تیم های ورزشیمون توی المپیک باشن؟؟؟


همینا دیگه...فعلا بببینیم واسه امروز چی پیش میاد...مخلص همتون!!!!

:-118-:

هورسان
1392,04,10, ساعت : 07:10
دیروز روز بدی نبود
اما امروز محمد میخواد بره تهران واسه چند روز
دلم خیلی براش تنگ میشه
درسته باش کل کل میکنم ولی بالاخره برادرمه
مامان بزرگم اینا هم باز میخوان بیان خونمون
نمیدونم چرا ازشون خوشم نمیاد
مهربونیاشون الکیه
ادم اصلا جلوشون راحت نیس
امید امروز فقط به میناست که میخواد بیاد خونمون
حداقل با اون میشینم راحت حرف میزنم
دلم چند وقته بد جور گرفته
نمیدونم چیکار کنم
خدایاخودت یه راهی جلوم بذار

M0B1N.PicArt
1392,04,10, ساعت : 08:56
خاطره امروزم با شعر خاطره مسعود سعیدی یکی هست...برای همین شعرش رو میزارم...

شنبه دارم از مشهد میرم...تا آخر تابستون هم فکر نکنم برگردم مشهد..


خاطره هام مال تو نیست || می برم اونجا که دیگه جای تو نیست
از این به بعد دیگه تو چشم من || خاطره ای به هوای تو نیست
گفته بودم که یه روز میام || تو قلب من دیگه جای تو نیست
قصه های ما دیگه تموم شده || جایی واسه دنیای تو نیست
بخوای و نخوای من از اینجا میرم || که جای من اینجا کنار تو نیست
یه چیزی هست که می خوام بدونی || دلم دیگه بی قرار تو نیست

.
.
خاطره هام
========

ولی چرا دروغ؟؟؟ دلم بیقرارشه.....

=============
خاطره خونها: این نصیحت من به شما..هیچ وقت توی یک رابطه مغرور نباشین.....غرور هیچ جایی توی زندگی نداره...

M0B1N.PicArt
1392,04,10, ساعت : 09:21
خاطره امروزم با شعر خاطره مسعود سعیدی یکی هست...برای همین شعرش رو میزارم...

شنبه دارم از مشهد میرم...تا آخر تابستون هم فکر نکنم برگردم مشهد..

خاطره هام مال تو نیست || می برم اونجا که دیگه جای تو نیست
از این به بعد دیگه تو چشم من || خاطره ای به هوای تو نیست
گفته بودم که یه روز میام || تو قلب من دیگه جای تو نیست
قصه های ما دیگه تموم شده || جایی واسه دنیای تو نیست
بخوای و نخوای من از اینجا میرم || که جای من اینجا کنار تو نیست
یه چیزی هست که می خوام بدونی || دلم دیگه بی قرار تو نیست


.
.
خاطره هام
========

ولی چرا دروغ؟؟؟ دلم بیقرارشه...

==========================
یک نصیحت : هیچوقت توی یک رابطه مغرور نباشین...غرور جایی نداره تو زندگی...

==========================
دیشب نشسته بودم با دوستم تو رستوران یک دفعه 2تا خانوم اومدن گفتن میشه اینجا بشینیم آخه جا نبود ..منم گفتم راحت باشین...

نشستن...بوی عطر یکیشون دقیقا همون عطری بود که عشق من میزد...عطری که 4 ماهه بوش رو دیگه حس نکرده بودم...رفتم توی فکر ...اینقدر رفتم توی فکر که اصلا یادم نبود که غذام رو خوردم و تموم شده...

وقتی خانومه از سر میز پاشد رفت...همینجور اشک از چشمام میومد....نگاهش میکردم که داره میره...کاش میتونستم بگم بشین....بشین بزار فقط با بوی عطرت خاطرات من 2 باره زنده بشه....

==========================================
گاهی وقت ها اینقدر تنهایی که هیچ چیز خوشحالت نمیکنه..هیچی...نه پول نه ماشین نه کادو نه دوستات ..هیچی...

اینجور موقع ها فقط پیاده روی با خاطراتش آرومت میکنه...هندزفری بزار تو گوشت نصف مشهد رو پیاده بری و فقط فکر کنی ...فکر .....

عاشق طبیعت
1392,04,10, ساعت : 10:38
چند تا خواستگار جدید که همه را رد کردمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif
اون چیزی که میخوام نیستند من ادم سخت گیری نیستم تنها میخوام اونجور باشه که خودم میخوام نه اینکه دیگران میخوان
مامان گیر به یکیشون داده که طلبه است میگه ثیافه اش خوبه
آخه من ادمیم که با طلبه جور شم ...نه خداییش...
هر چیم میگم نه ناراحت میشه الکی قرار گذاشتهhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gifhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif

من میخوام واسه خودم زندگی کنم
کارایی کنم که دوست دارم تا شاد و راضی باشم

{ }
1392,04,10, ساعت : 10:55
دارم داغونتر از قبل میشم!!!
امروز دیگه کاملاً بی انگیزه و بی حس و حالم!

مدتیه که ناراحتم!
از خودم ، از زندگی ، از تنهایی و ...

دیگه حتی به « شاد بودن » ، اعتماد ندارم!!!
تا چه برسه به باورداشتن به « شادی عمیق »

ذهنم نیاز به آرامش داره
اما مدام افکار مزاحم سراغش میآن

کم کم دارم به مرحله ای نزدیک میشم که دلم میخواد تنها باشم!
تنهایی و فکر
فکر به آخر و عاقبتِ داستانِ زندگیم

شاید باورتون نشه
اما اگه عاشق نبودم!!! ، تا حالا ...
ای بابا :-2-39-:
=======

از وقتی این سگ!! رو آوردند خونه!
دیگه نمیشه رفت توی حیاط قدم زد!!!
بویِ زنندهء بدنش! (به نظرم مریضه!)
و اینکه پاچه میگیره!!!!

حیات(ط) هم از زندگیم گرفته شده!!!
دیگه نمیدونم به چی باید دل خوش کرد

دیروز ، هوا ابری شده بود
از اون ابرهای دلگیری که دوس دارم
نشد برم تجربه کنم!
===========

کار گیر نمیآد
وام گرفتن هم نیاز به « ضامن کارمند رسمی بانکیِ ترجیحاً بانک دولتی » داره!
تازه نه یکی!
دو تا!

کارها رو زن ها اشغال میکنند!
دخترهایی که قصد ازدواج با پسرهایی مثِ منو!!! دارن لابد!

فرصت مطالعه کردن دارم
اما حال و حوصله اش رو ندارم
احساس آرامش نمیکنم
نمیتونم تو این وضعیت چیزی یاد بگیرم
=====================

احساس میکنم مریض شده ام تازگیا!!!
مشکلم بیخ! پیدا کرده!
اینو مدتیه حس میکنم!
روشِ زندگیم هم تغییر کرده
و این خیلی مشهوده!

حتی شما هم میتونید متوجه بشید که من اغلب ، روزها میآم سایت!!!!
========================================

دیگه تبلیغاتِ گوشهء سایت هم « حال بهم زن » شده!!!
قبلاً شرکتِ نفتی تبلیغ میکرد
حالا بیماری « هالوس والوس » :-2-15-:
======================

نمیدونم آیا
اگه من بمیرم!
کسی گریه خواهد کرد!؟ یا نه!
(مسخره ست ، خودمم میدونم که واسه خیلیا سخته!)
===============================

دلم میخواد یه « رفیق » داشته باشم!!!
واقعاً چقدر این « اکسیر » ، کم پیدا میشه تو دنیا :-2-39-:
====================================

میخواستم در مورد اینکه روزها میآم سایت حرف بزنما!
اینکه شب ها میخوابم!
برنامه ام عوض شده
شبها ، تقریباً ساعت 10:00 ، اینقدر خسته میشم که ناخواسته به خواب میرم
صبح ساعت 7:00 از خواب بیدار میشم!!!
این روزها 10 ساعت میخوابم

دلخوشی ندارم انگار
نمیشه حتی درس خوند
=============

رو به زوال تدریجی ام
کاش میشد خودم به زندگیم خاتمه بدم!

یه روزی مطمئناً شهامتش رو پیدا میکنم

Darkness Queen
1392,04,10, ساعت : 11:27
بـه نــــآم حـقــــ تـــعـــــــآلـــــیـــــ ـــ

+ چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز...!!

+ دیـروز دکـتر گفت دستت لمس میمونه اگه مـاسـآژ درمـآنی هم کمکی نکه... + چه خـبـره خوبی واقـعـا...!

+ امـروز زنگ زده میگه نـوآیی، بـآبـآ شدم..... میفهمی بـآبـآ..... اون چه ذوقی داشت و من چه اشکی میریختم! :|

+ این روزآ سـگـ محـلـی و تـلـخـی مـایه ی غرور شده انگــــآر......!

+ رگ ها ، رودهای خون ؛رودهای رنج....!

خــآطـره ایـآ:-118-: محـسن:-2-15-:

یـــــآ حـــــقــــــــ

astanehp
1392,04,10, ساعت : 11:28
سلام...از ديروز سر ظهر كلي فكركردم
...هجده سال...هس كه عزادارم...هجده سال كلي روز هس...يه عمر هست خودش...هجده سال هست كه وقتي دعا خيرم مي كنن...وقتي مي گن ..هرچي از خدا مي خواي ..خدا بهت بده...مي مونم ..حيرت زده.. من چي از خدا مي خوام؟؟...هجده ساله كه انگاري يه بادكنك رو قورت داده باشم ، با هرنفسي كه مي كشم..اون بادكنكه تو وجودم بيشتر بيشتر باد مي شه وبه سينه م فشار مي آره... از ديروز ظهر دارم فكر مي كنم...ديوونه شدي دختر خاطرات يه عمر رو بخواي زنده كني؟؟.. هست خاطره نويسي روزانه...از امروزت بنويس...و گذشته ها ؟؟؟بگذارشون ..همه شون رو ..خوب بد...با سرنرو تو انبووووهي از خاطرات گرد گرفته ، انبوهي كه هميشه انبوه تر مي شه...بيخيال شو هان؟؟؟..چطوره؟؟
..امروز دوشنبه دهم تيرهس
دلم تنگه..خيلي..انگار خدا ازم قهره..دوستم نداره..بخدا كاربدي نكردم...خب بد...خوب چرا كردم...اما اون ور قضيه خدا هست...بخشنده مهربون...بزرگ مقتدر...نمي دونم...من شايد تنها كسي باشم كه از درخونه اش ..كعبه..دست خالي برگشتم...اوج روسياهي؟؟...نميدوني تحملش چقد سخته....سخت تر ازاين مي دوني چيه؟؟؟...همه التماس دعا دارن..ازت...كه قلبت پاكه...كه بنده مقرب خدايي...بازكه رفتم توگذشته؟؟؟
امروز ازدلتنگيش كه بگذرم...خوبم...فردا بايد بابارو ببرم دكتر..تهران بزرگ..سال شصت وشش اقتصاد شهيد بهشتي قبول شدم ..ملي سابق...تهرون برام شيرين هس...يادآور بچگي ها..لي لي كردن آ...
دارم خودم رو تمرين ميدم..برا ننوشتن براش...دوستش نداشتن؟؟...نه نه زياده ..خيلي زياد...همو كه چيزي ننويسم براش...هنر كردم..خدايا شكرت...بخاطر هرچي كه دارم...دعام كنين...كه محتاجشم

samine
1392,04,10, ساعت : 12:35
سلام:-2-25-:
زندگی هنوز ادامه داره و فرصت برای جبران هست...

تویه یک کتابی خوندم "تصویری که ما به دنیای بیرونی نشان می­ دهیم، اغلب حقیقی تر از آن چیزی است که در آینه می بینیم"
"ما آنی هستیم که وانمود می کنیم هستیم" (خاطره، جوی فیلدینگ، ص313)
این افکاریه که در ذهن یک مرد می گذره، مردی که به خانواده اش تعلق خاطری نداره و میخواد اونها رو ترک کنه. ولی چون ذاتاً آدم مسئولیت پذیریه بعد از آگاهی از بیماری مرگ آور همسرش، تصمیم میگیره اینکار رو به تعویق بیندازه.
بعد یک روز همسرش بهش میگه: " من چند ماه یا حداکثر یکسال دیگه زنده ام. میخوام این مدت رو با شادی و عشق زندگی کنم. من نیازی به پرستار بچه ندارم، چیزی که نیاز دارم اینه که با کسی باشم که عاشق من باشه. اگر نمی توانی حداقل وانمود کنی که من رو دوست داری؛ نمیخوام اینجا بمونی! میتونی این کـار رو بکنی؟؟"
مرد قبول میکنه وانمود کنه یک شوهر عاشقه!
بعدِ چند ماه، یکروز مرد در دفتر کارش ناگهان متوجه میشه که چند وقته واقعا عاشق همسرشه و دیگه وانمود نمی کنه. اون کشف میکنه"مردی رو که نقشش رو بازی می کرده دوست داره" و حیرت زده میشه!!!
این یک داستان لطیف و غم انگیزه، ولی خب آموزنده هم هست.

در نظریه های روانشناسی هم دو نظریه پرداز به نام های جیمز و لانگه میگن: «ما اول دچار تغییرات بدنی شده بعد هیجان زده می شویم .» یعنی مثلا ما با دیدن خرس اول می لرزیم (تغییرات فیزیولوژِیایی ) و بعد از ان می ترسیم (ایجاد هیجان ) .

میشه اینطور گفت: طبق این نظریه اگر ما همیشه بخندیم به تدریج شادی در قلب ما حلول میکنه.
اگر مرتب قیافه ی گرفته ای داشته باشیم، نشاط از درون ما رخت برمی بنده.

در متون دینی هم این دستور رو داریم که سعی کنیم همیشه شاکر خدا باشیم و جزع و فزع نکنیم. لابد یک چیزی میدونستن که همچین توصیه ای کردن. وگرنه کی که هیچ مشکلی نداشته باشه؟؟!



اینها که خاطره حساب نمیشه،ولی من بیشتر ایجور چیزها تو ذهنم می جوشه، پس از همه ی اونهایی که وقت میگذارن فکر هامو می خونن ممنونم. :-53-:
________________________

*پ.ن1: خانم astanehp غصه نخور عزیزم، همه چیز درست میشه انشاالله. راستی هي دختر خوبي..؟؟/ تو مشكلي نداري؟؟... شما همین جا درد دل کن همه گوش میدن!!!

*پ.ن2: همینطور آقای { } که امثال من جاشو در موقعیت های کاری اشغال کرده، یک گُله جای حیاطم ازش گرفتن دیگه قدمم نمیتونه بزنه، خدا معشوقت رو برات نگه داره، که تو رو تا حالا برای دنیا نگه داشته...! کارم انشاالله پیدا میشه....اینم بگم چرخه زندگی هیج وقت بسته نمیشه!!!

DONT LOVE ME
1392,04,10, ساعت : 14:59
خاطرههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه ه:-2-08-:
دیشب داشتیم با عمم اینا میرفتیم پارک:-2-16-:
من داشتم قبلش با دوستم اس بازی میکردم:-2-37-:,اومدم بهش بدم که من دارم میرم پارک فعلا که اشتباه فرستادم واسه مزاحمیم:-2-42-:(چون اسای قشنگی میده شمارشو سیو کردم البته فک کنم یکم مشکله عقلی داره:-2-43-:)خلاصه به دو دیقه نکشید که مزاحمیه اس داد منم دارم میام حالا خنگه واسه تبریزه من داشتم میرفتم پارکه انزلی:-2-06-:
هیچی دیگه جوابشو ندادم اونم دیگه هیچ اسی نداده فک کنم بدبخت هنوز پارکه:-2-27-:
خب دیگه این بود خاطره ی من ,روزخوش:-2-25-:

Ayda_alone girl
1392,04,10, ساعت : 15:02
دلم خیلی گرفته...واقعا حوصله ام سر رفته...
از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم چی میشد که این جمله"چشم امیدت به من باشه..."یه معنی دیگه داشت؟
ولی من به همین مسخره بازی هم راضی ام...
حتی دیشب نهال از دستم خسته شد...به روی خودش نیورد ولی فهمیدم خسته شد...حق داره بیچاره به قول یه نفر دوستم نیست مسکنِ وا3 دردام...بازم حیــــف...
چرا؟بچگی و بزرگیم قاطی شده انگار تو زمان مچاله شدم از دیشب حالم بهم ریخته است...الانم دوستم داره از عشق ناکامش برام میگه...
چی بگم بهش؟؟خداییش چی بگم؟؟هــــِی...اصلا حوصله ی تایپم نمیاد...
دیشب تا صبح داشتم خوابای چرت و پرت میدیدم...چرت در حد لالیگا...صبح که بیدار شدم احساس میکردم اصلا نخوابیدم...
امروز هم یه روز خنثی دیگه...
تا درودی دیگــــر بدرود...
Ida
92/4/10
14:59
دوشنبه...:-2-15-:

ÐOҜH] JÎG@R
1392,04,10, ساعت : 16:25
{ بـهـ نـام او }

+ من بـی قـرار بـی قـراری هایـت هستـم ، بفـهـم !
+

درمیـان صدای بـاران
صداهـای دیگـری میپیـچید کـه آخرش بـه نـاله هـای من ختـم میـشد .
و چـه غـوغـایی برپـا کرده بودنـد ابـرهای خـاکستـری رنگ آسمـان !
.
.
روی زمیـن پـر از تکـه هـای غـم شده . .
روی آسمـان پـر از تکـه های ابـر بـارانی . .
ببـارید ای ابـر ها . . . !
همچـو مــن !!!
پذیـرای ِ خوبـی هستـم ؛ دستهـایـم را بـرای پذیـرش غـم هـایـتان باز گـذاشتـه ام . .
بـریـز و بــرو . . . !

| تنهـــــــا |


+ همـه دنیـا بـا من غـریبه شده !
+ این روزهـا عـادت کردم بـه دوسـت داشتـن کسـایی کـه دوسـتم نـدارن ، نمـیدونـم چـه قانـونیـه !؟
+ کـاش میـشد خـواست و مــُرد . . .
+ کــاش این کـاش هــا نبـودند و همـه چـی اتـفـاق می اُفـتاد .
+ دلـم بـرای این جملـه خیـلی تنگـه : [ مـن بـرگـشـتــم ! ]
+ جـا داره بـه بـهـترین دوست هـا یـک جهـان هـدیـه بدن !
+ انتظـارت رو میـکشم . . زود بیـــــ(!)ـا ! غیـر ممکن را ممکن کـن بـرایـم . . .
+ خـاطره خونـا × خـاطره نـویسـا × :: HeliA :: ، Moon Rise و . . . !! حق نگهـدارتـون .

~ nikoO ~
1392,04,10, ساعت : 16:43
به نـامِ او

سلـام.. روزتون شیکـ و پیکـ

مامان چند وقت کلید کرده بود که بریم النگو بخریم
بالـاخره دیروز رفتیم بعد از کلی کنکاش دو جفت النگو گرفتیم:)

تیم والیبالمونم که اون دفعه ترکوند... این دفعه ترکید :|
با این حال بازم روحانی مچکریـم :)

نمیدونم چرا جدیدنـا همه تیر ماهی شدن؟!
از اول ماه دارم تبریک تولد میگم یه بند!!
امروزم که دهمِ دیگه واویلـا...:mrgreen:
فکر کنم تولد "نیکیتا" هم هست اگر اشتباه نکنم
دوستِ خاطره نویسم تبریک :))


تولد هدیه "رمانتیک..." هم بود
اینو دیه تایپیکشو دیدم:)
دوستِ عزیزم تبریـک:))



_ قشنگ حس میکنم پلیدیِ خونم به شدت بالـا رفته!

_ خدایـا مرسی که در زمانهـای حساس اینقـد خوب حالِ منو میگیری :|

_ خیلی وقته آواتار و امضامو عوض نکردم واسه خودم نگرانم! :))



* روز خوش *

آوای جنوب
1392,04,10, ساعت : 16:48
سلام دوستــان :-118-:
بسم الله

بحمدلله حال مامانم خوبه و ما کلی خوشحال هستیم و فرداپس فردا دوباره قراره بریم اصفهان.:-2-08-:...چون ایندفعه زهره (خواهرم) هستش بیشتر خوش میگذره ،تنهایی اصن گردش حال نمیده...........بیشتر از همه دلم واسه شهرزاد تنگ شده ،جوجوی مـــــــن...عـــــاشق موهای زردشم که تو آفتــــــاب مثه طلا برق میزنه:-2-41-:...مامانم گفت تو مطب پرستارا همش از خوشگلیش تعریف میکردن و بردنش پیش خودشون تا رفتیم واسه ویزیت... بابام هم خیلی خوشحــــــــاله... :-2-16-:هیچی بهتر از این نیست که لبخندو رو لبای خانواده ت ببینی
دلم برای نودوهشتیا هم تــــــنگ میشه .........

+ خیلی از بچه های خاطره نویس نیستن..کجــــــــان؟؟؟ :-2-15-::-2-15-::-2-15-:
+ نازنین68 مرسی بابت دعــــــــات عزیزم:-2-40-:

غزال*zelzeleee
1392,04,10, ساعت : 17:47
به نام او


Ali Abdolmaleki عجب اهنگی خونده هآ

(:-2-22-:)

اینم یه تیکه از اهنگش

(دیگه نیستم موندی تنها و تک
خب به درک
خب درکــــــــــــــــ
انقدر به عکسام خیره شو
تا دق کنی
شبا تو بعد ازاین باید هق هق کنی
من کهازت گزشتم و رفتم رفیق
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شبا روزات باید با هم یکی بشه
البوم عکسامونو قیچی ممیکنم
تموم عکسامون باید تکی بشهـــــــــــــــــــــ)



آره آره آره ؛ یالا یالا یالــــــــآ بگو آرهـ
کی مثل من عاشقته دوست دآرهـ؟
کی مثل من عاشقتهـ دوست دارهـ؟

این اهنگم به تور اتوماتیک وار مجبورت میکنهـ تو جآت هی تکون تکون بخوری، اینشکلی(:-2-04-:)



دآرم بهـ این نتیجه میرسم یه اهنگ جقدر رو آدم تاثیر میزاره ، تا همین چند مین پیش داشتم یه اهنگ غمگین گوش میدادم دپرس دپرس بودم داشتم میمیردم از غم ، تآ یهـ اهنگ شاد زدم شدم اینشکلی (:-2-16-:)



شما هم اینطوری هستین آیــــــــــا؟
:-2-17-:


خدآ جونم عاشقتم
عاشقتمممممممم
از کارات میفهمم که چقدر دوسم دآری
خودتم خبر داری عشق همیشگیمی
آره آره
یالا یالا یالا
:-2-22-:



مهم اینه تو کنارمی ، هر لحظه به یادمی این روزا ، مهم اینه تو شدی گلم ، خیلی عاشقت شدم خیلی بیشتر از خودم این روزاااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااا

همه چی غیر تو برام بی اهمیته
همه ی وجودمو به دست تو میسپارم
جیـــــــــــــــــــــــ ـــغ
دوستــــــــــــــــتــــ ــــــــــــ دآآآآآآآآآآرم
جیـــــــــــــــــــــــ ــــــــغ
خیلی مهربونی
دمت گرم خدآ جونم :-2-14-:

мÁĦтдв
1392,04,10, ساعت : 18:21
توی جمع که باشم فقط بدبختیام به رخم کشیده میشن!
و من این روزا بیشتر از هرچیز نیاز دارم فرار کنم از واقعیت ...
تو تنهاییم حس آزاد بودن دارم .. رها بودن...
چون میتونم رویاهامو به شکل که دوس دارم بسازم... بدون توجه به محال بودنشون!
+وقتی آدم ی مدت طولانی رو تو رویا زندگی میکنه فراموش میکنه تو زندگی واقعیش کجاست! و من رویا دیدنو دوس دارم.. چون تو رویاهام هنوز با همیم ...
مرهم دردام شده رویاهای احمقانه ای که فقط محتاجم بهشون واسه آروم کردن بی قراری های دل لعنتیم..
هه! هنوزم قلب و مغزم سر جنگ دارن با هم :|
+دل است دیگر!
اگر شعور داشت که
برای تو تنگ نمیشد ...!:-2-28-:
بگذریم :|امروز تا صبح بیدار بودم .. ازون وقتایی که آدم حس میکنه زخمای قدیمی دوباره سر باز کردن..
فکر و فکر و فکر ... مرور یه سری خاطره .. بدون اشک!
اشک ... خیلی وقته با اشک غریبه شدم..اشکی نمونده که بریزم.. خیلی ک بیاد سه چار قطره!
+من یکی دیگر باورم شده کارم از گریه گذشته ..
زخما همه سرجاشونن.. هنوز رو تنم خودنمایی میکنن...
دیشب برگشتم به 11 سال پیش.! مثه یه فیلم قدیمی که فقط ی سری صحنه هاش فلش بک بخوره توی خاطرت...
مرتضی بود که داشت میرفت .. الان بعده 11 سال من رسیدم جایی که اون بود..
کاش نمی رفت... اگه میرفت هم لااقل مواظب خودش میبود!!
چقدر هیشکدوممون تغییر نکردیم ..! :-2-28-:
+بدم میآد از آدمایی ک میان بهم میگن منو از خودت بدون همدردیم :| لعنتی تو اصن نمیدونی درد من چی هس :|
+خدا اخلاق سگی منو نصیب کسی نکنه :| دیگه بابامم کم اورد امروز :)) :دی
+چقدر خوبه وقتی حواست نیس یکی با لبخندش داره نگات میکنه .. وقتی تو سرتو میاری بالا و توام با یه لبخند جوابشو میدی...
+بعضی وقتا یه اتفاقایی میافته تو زندگیت که چشاتو رو خیلی چیزا باز میکنه .. رو خیلی باور های احمقانت ... :-2-15-:

بعدازظهر همه دوستـــآن بخیــر :-118-:

نگار راد
1392,04,10, ساعت : 19:05
دوشنبه ده تیرماه نود و دو ساعت هفت و ده دقیقه شب


+زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش . (http://www.3ali3.com/)..
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/rj5belsv3x6akm1xxn.gif
صبح خیلی زود بیدار شدمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_96.gif...چرا؟...چون مادر و پدرم قصد رفتن کوهو داشتنhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gif...منم باید زود بیدار می شدمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_49.gif...دیروزو که نرفته بودم امروز هیچ بخششی در کار نبودhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/unknown.gif...تو مدرسه عین احمقا 32 تا پله رو رفتم بالاhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif...خیلی خجسته دیدم ای ول من اولین نفر رسیدمhttp://www.kolobok.us/smiles/standart/blum2.gif...داشتم می رفتم تو کلاس که ناظممون منو دید و گفت تو اینجا چیکار می کنی؟باید بری پایین کلاستون پایین برگزار می شهhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_44.gif...چی؟پایین؟http://www.kolobok.us/smiles/icq/shok.gifپس چرا کسی بهم نگفت که نیام بالا...همش یه روز غایب شدیما...32 تا پله رو دوباره رفتم پایین...چند تا از بچه ها اومده بودنhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/ireful3.gif...زنگ اول ریاضی داشیتمhttp://www.kolobok.us/smiles/personal/paint.gif...با معلمی که دو سال پیش معلم ریاضیمون بود و من به شدت ازش بدم میومدhttp://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash1.gif...کلی خودمو کنترل کردمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/hysteric.gif...تو کلاس کلا بهم تیکه می انداختیم...سعی کردم دیدمو عوض کنمو هیچی نگم...ولی خودش شروع کرد...گفت یکم اطلاعاتت رو به روز کن...با لحن بدی گفتhttp://www.kolobok.us/smiles/madhouse/sarcastic_hand.gif...یه لبخند دندون نما بهش زدمو به روی خودم نیاوردم:-2-27-:...به قول بچه ها گفتنی از این گوش گرفتم از اون یکی در...زنگ بعدش حل تمرین ریاضی داشتیم که یه هو دیدم نه مشاوره داریم...اون زنگم گذشت و زنگ بعدش پلی کپی حل کردیم...بعدش در مورد رمان حرف زدیم...خالکوبی و دردَمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/tender.gif...دوستم خالکوبی رو تعریف می کرد و منم دردَمو...زنگ آخر استخر داشتیم اما هیچ کدوم نرفتیم چون وسیله نداشتیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum.gif...کلی خاطره تعریف کردیم و خندیدیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_haha.gif...کلی هم بهمون گیر دادن که صداتون کلاس های دیگه رو اذیت می کنه ولی ما به روی خودمون نیاوردیمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/ireful.gif...
+دو قسمت از خاطرات خون آشام گرفتم که یکیشو دیدم...وای چقدر گریه کردم...جرمی مردhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray.gif...
+مامانم گیر داده رمان دردَمو جلوتر از اون نخونمhttp://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif...خو نمیشه...می خوام بقیه شو بخونم...تازه وقتی واسه مامانم بخونم باید بلند بلند بخونم...دهنم خشک شد...دوساعته دارم براش می خونم...:-2-43-:
+فیلم اسب حیوان نجیبی است و دیدم...بد نبود...فقط با وجود باران کوثری یکمی خنده دار شده
بود:-2-22-:

+کلی شعر حفظ کردم...تازه فردا کلاس نویسندگی هم دارم...باید یه داستان بنویسم:-2-28-:...خدا رحم کنه...تا فرداhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/bye2.gif

باروونی
1392,04,10, ساعت : 19:07
معبودا رخصتـــــــــــــــ




بچه ها سرشون خلوتـــ شده...خاطره نویسی به جنبـــ و جوش افتاده...شکـــــــــر!
عصر ِ یک روزگی منه...21 سال و یک روز...:))

و مِن بعد همه چیز باز تکراری و به روان عادی برمیگرده...

بیماری لعنتی من هرگز خوب میشه آیا؟
خودم باید در پی درمان باشم.خودم باید باهاش بسازم.تموم آینده ام در گرو همین خوب شدن یا نشدنه!
و شاید به خاطر درمانش مجبور بشم دست به کاری بزنم که هیچ علاقه ای بهش ندارم!

××××دربارش ازم سوالی نپرسین..مهم نیست!نقل یکی دو روز نیست!


"بگذریم"
ینی من اینقدر از این کلمه بَدم میاد...وقتی خودمَم این کلمه رو استفاده میکنم دلم میخواد دندونامو خُرد کنم چه رسد به دیگرون...
اونایی که میگن و میگن و میگن و تهش کم میارن(حالا به هر دلیلی)و میگن بگذریم ...
خب آدم یا بگو یا نگو!

زمزمه های یه سفر تو خونه پیچیده...سفری که مدتهاست همه منتظرشن...و من....من...

تحولات و تولد ها باید تو ذهن اتفاق بیوفته!و من امید دارم عوض بشم!سکوت کنم و اینقدر راحت از ته دلم از احساساتم حرف نزنم!کمی سنگ دلی!بی تفاوتی.لازمه!

علی؟!مردِ تنهای تمام کوچه های کوفه!
وقتی رفتم نجف به چشم دیدم که مردُم اونجا پر از کنایه و حیله و فریب اند...و علی...امیرالمومنین...چی کشیدی؟


وقتی به کوچه های خاک گرفته ش نگاه میکردی و پیش خودت متصور میشدی که علی با نعلین کهنه و قبای نازک وصله زده...با یه کیسه خرما شبونه تو کوچه ها پرسه میزنه دلت...اعماق وجودت...هرچقدر هم پر از گناه باشی،پر از بی حجابی،پر از رقص،پر از ...و باز ته دلت میگیره...میلرزه!حالی به حالی میشی!


××کم دارند کوچه های شهر ما علی و علی صفت ها رو...چه غریب مانده ای ماهِ غریبستان...علی!

طرفدار ندارن این قبیل خاطره ها...متاسفم که حوصله خوندن ندارین!یه مثبت و یه تشکر ارزش ریا نداره...تظاهر نمیکنم!فقط از همه خسته ام!

دنیای من...هست...پایدار در عین متزلزل بودن...
دنیای من...به معیت نقاشی...دوچرخه...کوه...عکس...بس تنی و نماز و رقص...هست!به بودنش مومنم:)

×این روزها تمرین میکنم که با "الهه ناز" برقصم!تا حدودی هم موفق شدم...و در واقع رقص نیست و یک جور حرکات موزونِ آرامش بخشه!

با مطالعه پشت سر هم ابراهیم ِ نبی دارم به این باور میرسم که کم کم بت های زندگی و ذهنم رو بشکنم!
خدایان دروغی که برا خودمون ساختیم!

چقـــدر چیزِ بی ارزش تو دنیا زیاده...
یــآ رَبـــــــ...میون این سنگ و کلوخ...آدمَم بگذار!

×وخداونــــد...این حالِ من بی توست!

××مـــن...میدونـــم که نمیـــدونم...
بـــد به حال اونایـــی که نمیدونن کـــه، نمیدونن!


فکر میکردم این "منم" که ثبات فکری ندارم.ثبات اخلاقی ندارم.اونقدر بلد نیستم که برا زندگیم تصمیم بگیرم ولی میبینم اوضاع خیلی ها از من بدتره!

یه جایی خوندم که "دنیای مَجازی دنیای غریبیه...با هَمه هستی و با هیچ کَس نیستی...تنها نیستی و تنهایی..."

×اجازه هست یه نصیحت کنم...دوستم،بفهم کی صَلاحتو میخواد کی کَل کَل کردن باهاتو...کی میخواد بالا ببرتت و کی میخواد تورو در حد خودش پایین بیاره!

واقعی های دور و برم از دست اینهمه درگیری مجازی که برا خودم درست کردم کلافه شدن و میگن ما برات از سکه افتادیم!باید هواشونو بیشتر داشته باشم.در مقابل آدمهایی که گرمای دستشونو و محبت نگاهشونو لمس کردم مسئولم.


منتظر ماه رمضونم...خدا منتظر منه...و من منتظر اون...و هر دو منتظر شب قدر...
تجدید عهد با مفردِ دانای ِ بی همتا!

ذهن مشوَش من نیاز به یه طبقه بندی درست و حسابی داره...باید کنار بزنم هر اونچه رو که درگیرم کرده!

ببخشید پرحرفی ها رو و اغتشاشِ بی سرکوبِ مغزم رو:(


خوشبخت باشید




یآعلــــــــــــی

.Nikita.
1392,04,10, ساعت : 19:20
بـه نـآم تو . . . خـود ِ خـود ِ خـود ِ تـو !





روی مخمل لطیف گونه هات ،
غنچه های رنگ رنگ ناز ،
برگ های تازه تازه باز می کنند ،
بهتر از تمام رنگ ها و راز ها !




کاش تموم روز های سال 10 ـُهم تیر ماه بود . . . یه روز تابستونی ، پر از نغمه و ساز ! پر از خندیدن هایش . . . پر از یاد آوری اینکه تار های صوتی من تموم اصواتشون رو مدیون زمزمه ی اسم دوست داشتنی ترینم هستن . . .




مرسی خدا به خاطر وجودش . . . شروع تازه ای شد برای یه از نفس افتاده . . .



چند ساله شدم ؟! . . . 10 تیر ماه 1390 بود که عضوی از خانواده ی دوست داشتنی نودهشتیا شدم . . . !


امروز جور عجیبی خوبم . . . ممنونم دخترک ِ تابستانی ام ! تمام این حس خوب را مدیون دهم تیر ماه شش سال پیش هستم !

در زندگیم بانوی گمشده ی پر اضطرابی هستم که انگار انتظار هیچ کس را به چشمانش نمی کشد . . . !


و ناگهان . . . چند عدد پشت سر هم و صدایش . . . کودکانه ِ پر رنگ بود ! حس می کنم امروز تیر رو با هم قدم زدیم . . . !


تنها روز خوش از تابستون 1392 ، پر از لبخند . . . تا به اینجا !



با من باش
با من بخوان
من هم مثل فریدون
دوستت دارم را
به مقصد لبخند های تو
دلاویز ترین شعر جهان میدانم !



سبز باشید



نیکیتا

رها_hd
1392,04,10, ساعت : 19:26
(اگه مدیرا اشکال نمیگیرن میخوام از پارسال بنویسم)

اون روز ،21 تیر ماه بود.مادرم نمیخواست بره بیمارستان؛میخواست تو خونه باشه.دقیقا یه هفته بود که رفته بود تو کما،بابام نمیذاشت من تو خونه باشم و همش خونه ی فامیلامون بودم.
ولی شب قبلش اومده بودم خونه،چند روزی بود که بابام کامپیوتر رو آورده بود تو اتاق من.منم که معتاد نودوهشتیا!صبح ساعت 10 بیدار شدم،در اتاقم بسته بود؛منم زیاد کنجکاوی نکردم:-2-15-:
نشستم پای کامپیوتر و اومدم سایت،بعد از چند دقیقا گشنم شد و از اتاق خارج شدم.یکی از عمو هام ،با مادر جونم(مادر مادرم)توی هال و کنار تخت مامانم بودن:-2-15-:
عمو با گریه سرش رو بالا گرفته بود ومیگفت:«خدا صبرشون بده!»
مادر جونم هم سرش پایین بود،هنوز متوجه من نشده بودن.به مامانم نگاه کردم،همون پارچه ی سفید تا زیر گردنش کشیده بودن.رو سرش هم روسری انداخته بودن و صورتش معلوم نبود:-2-39-:
عموم برگشت طرف منو گفت:«بیدار شدی عمو جان؟؟حاضر شو باید بریم جایی؟»
_کجا؟
عمو_حاضر شو عمو ...
قلبم تو دهنم بود،دستام میلرزید.با لبخند مسخره ای گفتم:«مامانم مرده؟؟»
عمو_نه عمو،این حرفا چیه؟
رفتم تو اتاقم،در رو بستم وحاضر شدم.وقتی کامل حاضر شدم در باز شد ودختر خاله هام وارد اتاق شدن.مشکی پوشیده بودن.
دختر خاله بزرگم حالت گریه داشت،پرسیدم:«چیزی شده؟؟»
سریع حالت خودش رو حفظ کرد وگفت:«نه!!»
_پس چرا گریه میکنی؟
دخترخالم_گریه نمیکنم!
لبخند مسخره ی دیگه ای رو لبم نقش بست.از بیرون صدا میومد،رفتم دم در فالگوش!
کلمه ها نا مفهوم بودن،اما میتونستم کلمه ی بهشت زهرا ... آمبولانس رو به راحتی بشنوم!پشت در زانو زدم و رو زمین ولو شدم،بغض دختر خالم شکست و گریش بلند شد :-2-30-:
ولی من نه،در رو باز کردم و بیرون رو نگاه کردم.یه آقا و خانوم بالا سر مامانم بودن،روش کامل پارچه سفیذ کشیده بودن.خانومه نگاهی بهم کرد،عقب رفتم و برگشتم تو اتاقم.به دیوار تکیه دادم و آروم لیز خوردم رو زمین،همون خانومه اومد تو اتاقم و خم شد وگفت:«شما دخترشی؟»
سرمو به علامت مثبت تکون دادم،گونمو بوسید وگفت:«تسلیت میگم دخترم!!»:-2-30-:
گریه نکردم،توی شوک بودم.خونه شلوغ شد،خانوما پایین تخت مامانم نشسته بودن وروزه میخوندن،عصبی و کلافه بالا سر مامانم ایستادم.مادر جونم گفت:«گریه کن!»
به دروغ گفتم:«گفته گریه نکنم!»
نه،گریم نمیومد ... داداشم رو تختش دراز کشیده بود و داشت گریه میکرد!
نزدیک 1ساعت گذشت،اومدن که ببرنش ... میخواستم ببینم ولی دختر خالم سرمو محکم گرفته بود ونمذاشت ببینم،تازه انگار متوجه موضوع شدم.جیغ زدم ... داد زدم .. نمیخواستم مامانم رو ببرن!
صدای داد من تو خونه میپیچید:« مـــــامـــــان .... مـــامــــان ...!»
دختر خالم هم با من داد میزد:«خــــاله .... خــاله ...!!!»
بردنش ،دیگه جونی تو تنم نمونده بود!
با کمک دختر خاله و دختر عمو از ساختمون خارج شدم،دختر خاله کوچیکم گفت:«گریه نکن دیگه،ببین من گریه دیگه نمیکنم!!»
تا رسیدن به بهشت زهرا مثل مرده ی متحرکت به بیرون از ماشین خیره شده بودم.
مثل برق گذشت،سر نماز میت ،گفتن بیا با مامانت خدافظی کن ... رفتم بالا سرش ،تنها تونستم داد بزنم:«مــــامـــان ...»:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

Ayda_alone girl
1392,04,10, ساعت : 19:38
اومدم دوباره بنویسم...
خاطره رها رو که خوندم بغضم گرفت... دیره رها جون ولی تسلیت میگم و متاسفم...
***
دوستم خونه مون بود...با مامانش اومده بود و همین الان رفت...
چقدر جالب حتی حوصله ی دوستمم ندارم...مثل اینکه زیادی حالم بده...
سعی میکنم بیخیال باشم...الان تنها دلخوشیم اینه که امشب کلا شبیه که برنامه های مورد علاقه ام پخش میشه...
ساعت 8:ملکه سوندوک داره...ساعت 9:استخوانها...ساعت 10 هم:ماجراهای مرداک...
خدایی دلخوشی رو حال میکنی؟؟؟از اون روزایی که دلم پر میکشه واسه زنگ تفریح های مدرسه و اخم کردن موقع دیدن فاطمه و مسخره بازی با نهال...
از آخر هر چیزی به شدت متنفرم...به شدت...
از تموم شدن مدرسه...از تموم شدن دوران ابتدایی...راهنمایی...
حتی ازتموم شدن یه رمان یا یه فیلم هم دلم میگیره...!!!!
از آغاز هم میترسم...
نمی دونم کی میخوام عادت کنم ولی وقتی با یه چیز خو میگیرم بهترین لحظه های زندگیم رقم میخوره...

حــــــق نگهـــدارتـــــون....
Ida
92/4/10
دوشنبه...
19:35

redwarrior
1392,04,10, ساعت : 19:51
+ رها جونم..
__________________________
بازگشت نمره بیــست بعد از 4 سال به کارنامه ام را به پدر و مادرم و تمام دوستان نزدیکان تبریک میگم:-2-40-::-2-27-::-2-35-::-2-16-:
عاقا ما خعـلی در پوستمان نمیگنجیم! ادبیات فارسی بیـــــست شدم البته قبول دارم یه جوریه ولی خوب دیگه! :-2-28-:
هنو همه نمره ها نیومده گفتم بابابزرگه رو بشونم پای کامپیوتر یه جایزه تپل ازش بگیرم که بقیه بیاد دست به دامن اساتید باید بشم نمره بگیرم پاس شم
از شانس من هی کارنامه کامل می اومد این بابابزرگ ما هم سال تا دوازده ماه چشماش خوب نمی بینه ها حالا نمره های ناپلئنی منو با چشم بصیرت میدید:-2-31-:
بابابزرگ جونم تا حالا تو خاندان هیشکی 20 نگرفته بود تو دانشگاهشا!
- صبر کن ببینم این 10 چیه؟
-چی ؟ کجا؟
- حالا چی بیست شدی؟
- ادبیات
- همون بخوانیم و بنویسیم؟
- نع اون شده فارسی! حالا اینا رو ولش کن جایزه من یادت نره!
- من به انضباط فقط جایزه میدم:-2-27-:
خو من انضباطم کجا بوده؟
این چه دنیاییه؟ حالا ما یه چی بیست شدیم اونم بعد سالها:-2-30-:هیشکی جایزه نمده بهم دلم جایزه میخواد خو:-2-36-:

گریه
1392,04,10, ساعت : 21:02
دیروز که خیلی بی هدف گذشت
شب سعی کردم با هزار تا فکر خوب که به خودم تزریق میکردم بخوابم
بالاخره ساعت 1 خوابم برد
صبحم ساعت 10.30 بلند شدم بازم نرفتم سرکار حوصله نداشتم یکم رمان خوندم و کمدم رو تمیز کردم به امید اینکه عصر بریم خونه خاله
البته بی حوصلگی تقصیر خودمه
شنیدی میکن خودم کردم که لعنت بر خودم باد
یکی از مشتریام زنگ زد سارش کارداد حالا باعث شده بشینم پای سیستم
یه عالمه اسمس بازی هم با دوست قدیمیم کردم
الانم که اینجام حالا برم یه کم به کارام برسم
از فردا باید برم سرکار
خیلی مواظب خودتون باشید.

mina91
1392,04,10, ساعت : 21:34
امروزم طبق روال هر روز ساعت 8 صبح پاورچین پاورچین جوری که بابا بیدار نشه زدم از خونه بیرون.کار هر روزمه(البته به جز مواقعی که دیرم نشده باشه.ینی بیشتر مواقع!!!!)

پیاده روی اول صبح و موزیک گوش دادن عجیب آرومم می کنه...

وقتی رسیدم موسسه هیچکی نبود.کم کم بچه ها اومدن و موسسه رو گذاشتیم رو سرمون...

بعدشم که تا 3 عرق ریختیم و کار کردیم و به خودمون فحش دادیم آخه مگه مرض روحی داشتیم واسه خودمون کار تراشیدیم با چندر غاز حقوق...به خیالمون که بمون خوش می گذره...حالا جالبیش اینجاست هر روز توی راه برگشت هر چی هوس می کنیم و می خوایم,با حسرت پشت ویترین میگیم من اینو می خوایم ستاره می گه ایشا... حقوقو که گرفتیم...دیگه این ایشا.... حقوقو که گرفتین جک شده برامون...:-2-27-:
امروز میگم ستاره یه چیزیم باید روی اون حقوق بذارم تا چیزایی رو که می خوام بخرم...کشتی مارو...:-2-28-:

حالا هر روزش حساب کتاب می کنیم کی این یه ماه لعنتی تموم شه حقوقه رو بگیریم بریم عشق و صفا...

بد عادت شدیم دیگه..نمی تونیم یه روز توی خونه بشینیم...با اینکه وقتی میام خونه جسدم,هر روز بعد از ظهرا با الهام می زنیم بیرون...

کی میشه این یه ماه تموم شه....

فرنوش عاشق
1392,04,10, ساعت : 21:56
سلام
امروز هم مثل روزهاي ديگه خدا
گذشت
و فقط چند اتفاق كوچيك توش بود
بالاخره پيشنهادي كه ميخواستم به بابام بدم و دادم
و اونم مثلا داره روش فكر ميكنه:-2-35-:
منم به اين فكر ميكنم كه قبول ميكنه يا نه؟
اما از لحنش معلوم بود كه مخالف نيست:-2-37-:
يه درس 3واحديم هنوز نمره اش نيومده و به گفته بچه هاي ترم بالايي آخر تابستون مياد:-2-30-:
چند تا از دوستام ترم تابستونه برداشتن
اما من برنداشتم
اولا كه حوصله ندارم دوما كه هوا گرمه
و سوما كه اونا اگه نميگرفتن عقب مي افتادن ولي من كه همه رو پاس كرده بودم:-2-41-:
فكر كن يه درس رو بيوفتم
مامانم و بابام اين شكلي ميشن:-2-33-:
و منم:-2-30-:
خوب تا به حال كه پيش نيومده خدا رو شكر اميدوارم پيش هم نياد
اما بعضي درسامون واقعا سخته:-2-35-:
امروز بعدازظهر هم بابام يهويي يادش افتاد كه بايد بره خبر برادر زادشو بگيره و هلك هلك ما رو هم كشوند اونجا:-2-28-:
خواهر بزرگم هم امروز يه عالمه بادمجون قرمز كرد و تنهايي خورد و به منم نداد:-2-30-:
يعني داد ولي 2تا تيكه
من كه عاشق بادمجونم بهم نداد و گفت برات بده
منم خيلي ناراحت شدم:-2-30-:
ديگر اتفاق خاصي نيفتاد
همين بود و بس

busy
1392,04,10, ساعت : 22:11
امروز و روش می تونم اسم خوب بذارم...شایدم عالی...
بعد از یک عالمه درگیری های ذهنی و قلبی بالاخره آروم گرفتم...
امروز خندیدم از ته دل...
به شکستنم خندیدم و سعی کردم محکم باشم...
از اول صبح زود با یادآوری والیبال دیشب که الکی یک امتیاز از دست داده بودیم بیدار شدم...
برای ثبت نام به مدرسه رفتیم...
دروغ چرا اما احساس می کنم یک لحظه خیلی مغرور شدم و همین جا از خدا عذر می خوام...
بعدشم که پشت این نتم...
بعد از ظهرم به یک جلسه ای به اسم مذهبی که از نظر من بیشتر فلسفی بود رفتیم و دوباره پای نتم..
زندگی جریان داره...

✘Soheyla✘
1392,04,10, ساعت : 22:27
یا الهی...


امروز بعد از دو هفته غیبت سر کلاس گیتار حاضر شدم
میگه سر خود عمل میکنی
میدونستم گیر میده این دو سه روز همش تمرین میکردم و خدا رو شکر...
یه مدت پیش تو باشگاه در حال گرم کردن دیدم بچه هایی که کلاس ژیمیناستیک دارن هی دور من حلقه میزنن و هر کار من انجام میدم اونا هم...
اول فکر کردم با مربیشون منو اشتباه گرفتن ولی دیدم نخیر
در روزهای بعدی دیدم نمیدونم به چه علت بچه ها سخت جذب من میشن
به یکی از بروبچ گفتم قیافه ی داغون من عیب و علت نهفته مونده ای داره؟؟؟
اونم با گفتن خل شدی شرمندم کرد کلا
این ماجرا ادامه دارد و من بازم علتشو نمیدونم
دیروز یکی از این دخملا که مثل عروسکای پشت ویترین هستنا از اونا اومده بود خونه مون کلا مامانشو از یاد برده بود و چسبیده بود بهم
دلم برا فنقلای باشگاهم تنگولیده خیلی با مزه ن همچین ب دلم نشسته دورم جمع میشن و میخوان سر به سرم بزارن مخصوصا یکیشون که سبزه ی بانمکه با موهای فرفری مشکی
اگه شد حتما صبح یه سری میرم...

امروز هر کی پیشواز ما رو گوش داد خیلی غمیگنه ،کلا پیشوازام خاصه چون...
این یکی رو خیلی دوست دارم زیرا...

با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه با حرفای به ظاهر شیرینم مشکلی حل...
دیروز بارون اومد...بارون تلخم میکنه مثل زهرمار...



* + * + * + *
فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد
شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما
شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبـــح ، کنـــــار تلفن زار زدن
شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم
شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی
شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام
سیدمهدی موسوی


* + * + * + *

✘Soheyla✘

desert girl
1392,04,10, ساعت : 22:37
حالم گرفته اس شدید
دلم برای روزای گذشته تنگ شده
و خود قبلی ام
و اینکه نمیدونم چرا از هر کی خوشم میاد باید فراموشش کنم؟
و چرا هر از هر دوستی که دارم باید جدا شم؟
چرا یه سریا دورویی رو امتیاز میدونن؟
ویه عالمه چرای دیگه


غـــم هایـــی کــه چشـــمهـــا را...


خیـــس نمی کننــــد...

بـــه استخـــــوان رسیــــده انــــد ...!

* Atefeh *
1392,04,10, ساعت : 22:43
به نام خدا
+ حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است...
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مُردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود، نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مُردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه «اوُوز» همراه با ویرجینیا وُولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام! همین
نه، نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند !!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوتهّ گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن
+ از حسين پناهي
+ دكلمه بالا با صداي خود شاعر (http://s3.picofile.com/file/7370100107/Hormat_Negahdar_Delam.mp3.html)
+ دارم فكر ميكنم وقتي داشته اين شعرا رو ميگفته به چي فكر ميكرده...
چي توي مغزش بوده كه حاصلش شده اين كلمات...
تك تك اين كلمات منو درگير خودشون كردن...
خواستم يه جاهاييش رو بنفش كنم ديدم كلش بنفشه....
+ چرا بعضي دردا واسه آدم كهنه نميشه؟؟هنوزم هم نميتونم به عكسش نگاه كنم...
هنوز هم با بغض بهش نگاه ميكنم...
+ مواظب خودتون باشيد...مخصوصا تو صباي خوبم....:-2-41-::-2-40-:
دوشنبه دهم تير ماه 92

Laya.Li
1392,04,10, ساعت : 23:21
انـگاری حتما باید به یه جایی ، یه مرزی از ، از دست دادن برسیـم تا قدر یه چیـزی رو بدونیم
یه چیـزایی ، مثه یه لبخند، یه نـگاه که همیشه واست عادی ان ، یه وقتای دیـگه واست میشن آرزو، حســرت!

به شخصه از خوندن خطوطی که بار و انـرژی منفی دارن بیـزارم، اصن بدم میاد به کسی حس منفی القا کنــم

ولی میخوام بـگم تو این لحظه ، یه چیـز معمولی واسم شده آرزو
دیـدن دو تا چشم قهوه ای خندون
. . .
نمیدونم چه حکمتیه که آدم تو این لحظه های اینجوری حسِ نیازش به خدا بیشتر میشه
اون سجده هایی که یه عمر از روی عادت بودن، واسش میشه نیــاز، حیات!
. . .
میـدونم که خدا انقد بزرگــه که به روی مبارک من هم نمیاره کم بودنم رو!

درجه ی هوشیاریش خیلی بیشتر شده

بله خانم! وقتشه که از خواب موقتت پا شی
این چند روزه نی نی به لالات گذاشتم ، بس بود دیـگه
کتابی که ازش بدم میومد، حتی با زور توام سر پروژه ی ادبیاتت بهش نگاه نکردم و این روزا مجبورم واست زمزمه کنم
میبیــنی؟ پاشو که حاضرم تمامِ بوتیــکارو علارقم علاقه ام ، باهات قدم رو برم
پاشو قربونت برم!

. . .
خدایا بزرگیــت و مهربونیت رو شکر

Fed Up
1392,04,10, ساعت : 23:32
به نام خدایم!

+ امروز دوباره نشستم عکسا رو دیدم. با خواهرم و مامانم... فیلما رو واسه مامان گذاشتم. هنوز باور نکردم شدیم 4 نفر!
+ رفتیم سر خاک. من و دوستم و خواهرش. دوره اما دل بیقرار که این چیزا حالیش نیس. بابا مارو برد و بعد 2،3 ساعت اومد دنبالمون. اولش رفتیم خیلی آفتاب داغ بود. دوستم چادرشو درآورد و سه تایی رفتیم زیرش. حالا خندمونم گرفته بود! بعدش با گوشیش دعای عهد گذاشت. آخه دوستم... همونی که الان اون زیره دعای عهد رو خیلی دوست داشت. هر وقت میریم سر خاک واسش میذاریم. دعای عهد رو خوندیم، یکم قران خوندیم و رفتیم نشستیم تو سایه. بعد 1 ساعت خواهرش و برادرش و باباش اومدن. مادر طفلکی رو نیاورده بودن! خواهرش افتاد رو خاک و گریه کرد. می گفت مامانی 20 روزه نخوابیده فقط دیشب با قرص خوابید. تو رو خدا امشب برو تو خوابش. می گفت امروز لباساتو جمع کردم کم کم باید همه وسایلت رو جمع کنم. می گفت دوستات تو رو تو مدرسه می دیدن. چرا الان باید این زیر ببیننت؟ می گفت تو چه جوری اون زیر طاقت میاری با این مورچه ها؟ می گفت و گریه می کرد.
+ هنوز واسم عجیبه که چرا دیگران فکر میکنن من خونسردم و از مرگ دوستم ناراحت نیستم. حتما باید های های گریه کنی و هم خودتو و هم اون بیچاره رو عذاب بدی تا بفهمن تو هم ناراحتی! چیکار کنم خب؟ مردم ظاهر بینن!
+ من از الان به خاطر 3 ماه دیگه می ترسم!
+ هنوز هم رفتنش واسم مجهوله. انقدر ناگهانی... غیر منتظره. خدا رو شکر 10 روز تو بیمارستان بود و داشت مارو آماده میکرد. اگه یه وقت در جا... حتی دلم نمی خواد بهش فکر کنم!
+ قطعا امتحانی بوده از سوی خدا و من اینو با تمام وجودم حس می کنم!


+ و البته شما را به سختی ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازمایم و بشارت و مژده آسایش از آن سختی ها صابران راست. آنان که چون به حادثه سخت و ناگواری دچار شوند صبوری پیش گرفته و گویند ما به فرمان خدا آمده و به سوی او رجوع خواهیم کرد.

( بقره - 155،156)

nina_323
1392,04,10, ساعت : 23:36
امروز تنها کار مفیدم کلاس قان قان بود:-2-42-:

فرنوش عاشق
1392,04,10, ساعت : 23:43
در يك اتفاق و يك تصميم ناگهاني
نتيجه اين شد
خداحافظي از اين سايت و در كل اينترنت
به هر حال
اينم شد آخرين خاطره
اميدوارم
كه كمي تمرين انسان بودن بكنيم
همه با هم

farizad
1392,04,11, ساعت : 00:11
سلام علیکم ...احوالات شریف دسته جمع ؟:-2-31-:
امشب رفتم تاب بازی :-2-27-:همون تابی که کل بچگیمو روش بازی کردم و الان گه گاهی بازم روش می شینم ..همچین حس باحالی داره ...وقتی اوج می گیری و نزدیکه بیوفتی ، کیف می کنم :-2-27-:
مدتی بود نمی خواستم اینحا خاطره بنویسم ، الانم نمی خوام، ولی... ولیشو نمی دونم :-2-31-:
این دوروز روزای خوبی بود ، حس بدم کم و کمتر شد و الان حس خوبی دارم:-2-37-:
استاد زبان امروز رفته بود رو مود تعریف کردن از من :-2-35-:می گف صدای خوبی داری و لهجت واسه انگلیسی صحبت کردن عالیه :-2-37-:گف بزن به تخته ، ریلکس گفتم لازم نیس :-2-22-:بعدشم گف من نمی تونم رو حرف فرزانه حرف بزنم ،نوع نگاش آدمو مجبور می کنه ازش حساب ببرم :-2-28-:پخخخخ ..کلا گیر داده بود به من امروز :-2-42-:
امسال یه سری تصیمای جدید و سخت گرفتم ///مبارزه >>شاید صفت برترینش باشه
دوستم چن وقت پیش می گه خیلی بیخیال شدی فرزانه ..برام جالبه ...پارسال اینطور نبودی ، همش می گی بیخیال
پرسیدم حالا این خوبه یا بد ، گف خوبه ولی چون یهویی اینجوری شدی واسم جالبه //بهش گفتم خیلی چیزا اتفاق افتاده ، خیلی تصمیما گرفتم و خیلی نگفته ها واسم رو شده، اینا همه باعثشه
فکر و حال و هوام دقیق با امضام یکیه ...
شاید خودشیفتگی به نظر برسه ولی می خوام بگم >>فرزانه دوستت دارم ، خودتو ، فکرتو ، عقیده هاتو :-118-:
ممنون از کسایی که دلاشون با دلای ما یکیه و خاطرات خوب و بدمونو می خونن ...ممنون از همه :-118-:
farizad

رمانتیک...
1392,04,11, ساعت : 00:33
به نام تو!

هنوز 24 ساعت از تولدم نگذشته و چند ساعتی تا یک روزه شدنم مونده!
همه ی تلاشم اینه حالا که قراره یک سال دیگه فرصت زندگی کردن داشته باشم،متفاوت باشم!
×بشم یه آدم بی توجه؛فراموشکار؛بی اعتماد،بی تفاوت...
ولی گاهی دلم از این همه سنگی شدم می گیره!
من قراره به کجا برسم؟!
جدیدا یه مرض جدیدی به جونم افتاده!اینکه دقیقا خودمم نمیدونم باید چکار کنم.
وقتی ازم سوال میکنن که چی شده؟هیچ جوابی ندارم که بهشون بدم و بدترین حالت اینه که نتونی برای دیگران توضیح بدی دقیقا چته؟!
مدتیه یه دفترچه روهمه جا با خودم حمل میکنم.
تا حس میکنم چشمه ی اَدبیم به جوشش افتاده دفترو بازم میکنم و خودکار به دست میشم!
یهو به خودم میام می بینم چند صفحه نوشتم و خیلی جاهاش خط خوردگی شده!
جالبه هر کسی دفترو دست بگیره هیچی ازش در نمیاره!
من توی زندگیم تا از طرف مقابلم مطمئن نباشم سفره ی دلمو براش باز نمیکنم اما گاهی واقعا می مونم که آدمای دنیام چطورین؟!
×سیاهن...؟
خاکسترین...؟
آبین...؟
رنگین کمونن...؟واقعا دلسوزتم یا دلشون میخواد که زمینت بزنن و ذوق دنیا نصیبشون بشه!
واقعا حیرون موندم...!
×من برای خودمم تعریف نشدم پس ازم نخواه که خودمو برات تعریف کنم!
مدت هاست که دیگه توی اتاقم نمیخوابم...صبح وقتی چشمم به قاب عکسش میوفته و اعصابم تحریک میشه...روزم میشه یه روز پر از تشویش و نگرانی!
دلم برای خودم میسوزه که خیلیا بعد از تو اومدن اما تو هنوز همون تویی برام!
هنوز گاهی وقتا توی خوابم میای...کجایی که توی واقعیت برام غیر ممکن شدی؟!
!میخوام از این به بعد غصه هامو با قاف بنویسم تا هیچوقت نشه باورشون کرد!
×اگه کسی حرفاتو نمی شنوه گوش های سنگینش بهونه ست...نمیخواد حرفاتو بشنوه و خسته ست از شنیدن!
×فهمیدن یه چیزایی توی زندگی به صلاح نیست...همیشه دونستن بهترین راه نیست!
×گاهی وقتا به جای سرزنش کردن لازمه که کمی برای خودتون وقت بذارید و قربون صدقه ی خودتون برید!
توی این دنیا کم بودن آدمایی که با اونا بتونیم خودمون باشیم نه یکی شبیه خودشون!
پس تا میتونید خودتون باشید...
دوستان برای یه بیمار قلبی دعا کنید...یه بچه ی ده ساله.
امشب بعداز شنیدن این خبر بغضم گرفت.


از نازنین 68 و nikOo به خاطر تبریکاشون ممنونم.


همیشه خوب باشین.

saha.a
1392,04,11, ساعت : 00:35
صبح ساعت 7 به زور بیدار شدم گوشیمو بدم بابام که بعد از کارش بره درست کنه،
انقد خوابم میومددددد چشام وا نمیشد وقتی میخواستم lock cod رو بنویسم تو برگه واسش،
اصن یه وضی بود،
شب مامان اینا درگیر نصب پرده بودن من شام درس کردم،
چقدر حرص خوردم،6 ساعت پا گاز بودم سیب زمینی سرخ کردم هی باید التماس کنم امیر بیا امیر امیر امیر،
خو لامصب بیا دیگه،
امیر لاغره،هم زود به دنیا اومد،هم شیر مادر نخورد،هم پر جنب و جوشه،بزاریش از دیوار راست میره بالا
خلاصه که به شدت اعصابمو خورد میکنه،گاهی دلم میخواد ولش کنم اما نمیتونم،دوس ندارم از هم سن و سالش چیزی کم داشته باشه،اونجورام نیست که جلب توجه کنه اما لاغره دیگه....انقدر سرش پی بازی و ایناست حوصله نمیکنه بشینه پا غذاش،اگه قاشق بزاری دهنش میخوره آ،اما بچه ای که داره میره چهارم دبستان که دیگه قاشق نمیزارن دهنش،
نگین با اینکه 1 سال از امیر کوچیکتره اما هم قد امیره....خداروشکر این دیگه نرماله
خیلی دوسشون دارم،درسته خیلی دعوا داریم اما حاضر نیستم یه خار تو دستشون بره...
وقتی سرشون داد میزنم انقد از خودم ناراحت میشمممم،دلم میخواد گریه کنم،
چقدر بده زود عصبی شی،خیلی بد
.
.
.
سخته واسم کنار اومدن با چیزی که اصلا انتظارشو نداشتم،
یه عکس العملی که اصلا فکرشو نمیکردم،
دو شبه کل معادلاتم به هم ریخته راجع به یه دوست،
دارم باش کنار میام اما یه چیزی این وسط جور در نمیاد.
.
.
.
نمیدونم حرفام شعاره یا نه،اما من میگم خیلی از مواقع این آدمان که تعیین میکنن ناراحت باشن یا خوشحال....
زندگی یعنی جنگ و جنگیدن،
اگه بخوای بترسی، کم بیاری،
باختی،
نمیدونم ضرب المثل کجاییه اما میگه راه برو وقتی خسته شدی بدو
یه دنیا حرف توش داره....
من شاید بغض کنم،شاید گریه کنم،شاید از خودم یا اون یا هردو بدم بیاد اما حق ندارم پا پس بکشم،
من تا اینجا رو راحت نیومدم،پس به این راحتی هدرش نمیدم تا وقتیکه نفس میکشم اونجوری که میخوام زندگی میکنم و میدونم که میتونم چون این حرف رو قبلا هم ناخودآگاه تجربه کردم....پس پیش به سوی فردایی که من میسازمش

+خدایا به خاطر داده وندادت شکر

♔ αϻἰг κнаη ♔
1392,04,11, ساعت : 00:53
: : بـــه نــآم خــُدآ : :



مَن از س یا س ت چیزی نمیدونم اصن نمیدونم سیاست با "س" دسته داره یا بی دسته ! میگن این که جدید اومده قراره خیلی کـآرا کنه :| قراره از تو کیف سامسونتش یه کلید جادوئی در بیاره و قفل تمام مشکلات رو باز کنه : | بقیه تو چهارسالشون هیچ کاری نکردند مطمئن باشید از اینم بخاری بلند نمیشه این همه شادی هنوز نخوابیده هنوز بعضی از رفیقام از این یارو جدیده تعریف میکنن ن َ جوجه رو آخر پائیز میشمرن

دلم میخواد یه چن روزی بمیرم : |
جدیدا زندگیم مثل فیلما شده اتفاقای عجیب و غریب بدون وقفه تو زندگیم میان طوری ک ِ اصن فُرصت نمیکنم بهشون بهـآ بدم :|

امروز یه دوست قدیمی خیلی قدیمی که خیلی دنبالش بودم اومده بود خونمون ، وقتی وارد هال شدم اولین چیزی که تو چشمم بود شکم برآمده اش بود ، بلند شده با تعجب میگه : اینو نیگا ستی جون هنوزم هَمون ب/ی/ش/ر/ف/ه ! منم مات به شکم برآمده اش نگاه میکردم ، باورم نمیشد تو 20 سالگیش داره مامان میشه بهش نمیخوره! برگشته میگه : هووی چشــآتو درویش کن عمرا دخترمو بهت بدم و من اولین حرفی که از تو دهنم خارج شد این بود که " دختره؟"" شروع کرد به خندیدن و گفت : هنوزم همون بیشعور دختر دوست هستی ! عوض نشده شایدم عوض شده از اون پَروآیی ک ِ کلاه کجی میذاشت و با من تو کوچه ها دنبال کلاس نقاشی میگذشت و مثل پسرا رفتار میکرد یه زن حامله با موهای رنگ شده و لباس گشاد مونده پروآیی که از لباس گشاد بدش میومد ، پروایی که یه روز بود همدم روز و شبم زیر اون همه نگام معذب بود اینو میفهمیدم بهش میگم : چه عجب ! این ورا ...متوجه نیش کلامم میشه و میگه لطف کن زبونتو از همین الان غلاف کن . ستی نمیاد تو هال میدونه خیلی حرفا و طعنه ها به این دختر بدهکارم ، میگه عوض شدی میاد جلو میگه : آی آی ابروهاتو برداشتی؟ این ورش رو نیگا خطم انداختی ک ِت / و / ل/ ه ! ن َ یه چیزش عوض نشده هنوز همون زبون دراز رو داره هنوزَم همون فحش هارو میده و زبونش نمیچرخه مثل خانوما حرف بزنه ! میگم تو این دوسال کجا بودی؟ میگه با، خان بابا تو ناف تهرون !میگم شوهر کردی؟ میگه : یادته میخواستم شوهرم هنرمند باشه از اینایی که موهاشون بلندن و موهاشون رو میبند ، اینایی که ریش مذهبی میذارن و نگاشون سنگینه به این مردی که تو ذهنم لونه کرده بود ایمان داشتم و تو مسخره ام میکردی و میگفتی آخر خودم میگیرمت ؟ الان شوهرم از همون مرداست البته موهاش بلند نیست ولی نقاشه و عکاس ، هنوز وقتی نگام میکنه یه شرم مردونه تو نگاشه ، علی من یه دختر مادر مرده یه دختر کِ باباش عشق پول درآوردن بود بلاخره خدا به اون چیزی ک ِ میخواستم رسوندم تو یه نمایشگاه نقاشی باهاش آشنا شدم ، میخندم و میگم چقدر رویایی باهات نیومده این مرد که نگاش شرم داره ،؟ میگه نَ نیومده کار داشت ! حسودی میکنم بهش ، میگم واقعا بچه ات دختره ؟ میخنده و میگه : آره به جان تو ! میخندم و میگم : خوشکل میشه البته اگه باباشم خوشکل باشه ، زبونم نمیچرخید بهش طعنه بزنم پروآ هم هنوز همون نگاه معصوم رو داره همون ک ِ از هیچ کسی محبت ندید همه یه جور چزوندش من دوستش بودم نمیخواستم با زبونم بچزونمش با حرفام بهش سیلی بزنم میگم : خوشبختی پروآ مطمئن ؟ این دفه خجالت میکشه و میگه : تو همیشه به من لطف داشتی معلومه که خوشبختم ! تو چی؟ به خونه زندگیمون اشاره میکنم و میگم : میبینی ک ِ ! بازم شُکر.میگه برا بابات متاسفم هیچ وقت باور نمیکنم اون آقاهه ی مهربون ک ِ همیشه به من و تو تذکر میداد مواظب رابطمون باشیم که کثیف نشه الان نیست ، یادته چقدر اذیتش میکردی؟ یادته میگفتی پروآ حلاله برا من ، تو دوست خوبی بودی ، میگم تو هم ! میگه کاست های هایده و حمیرا رو هنوزم داری؟ میگم اهوم دارم میگه یادت باشه بهم بدیشون ببرم البته اگه لازمشون نداری، میگم باشه خیلی حرفا زدیم و من به روی خودم نیاوردم ک ِ تا دیروز میرفتم دانشکده هنر تا این دختر بی ادب رو ببینم .. ! پروآ دختر دوست صمیمی مامانم بود یه زمانی دوست صمیمی من جدا از جنسیتش واقعا دوست خوبی بود ، مامانم همیشه آرزو داشت پروآ عروسش بشه و من به مامانم میگفتم : این حرفارو جلوی پری نزنیا ناراحت میشه ، کاش میذاشتم مامانم این حرفارو جلوش میزد دختری مثل پروآ خیلی نایابه خیلی کَمه خیلی ...

همشه تو لحظه های شادی و لذت به زمانی فک میکنم ک ِ این شادی تموم میشه کُلا همه چیز رو به خودم زهر کردم !
گـآهی وقت ها یه روز میشه یک سـآل ، گـآهی باید یه نفر باشه ک ِ تو تموم خشمتو روش خالی کنی یه سیلی بزنی تو گوشش و بگی مصبب همه ی این بدبختی ها توئی و بعد از چند ساعت یا یه روز بری ازش معذرت بخواهی و بگی ببخش دست خودم نیس! گـآهی باید یکی باشه ک ِ هق هق کُنه و تو بغلش کنی و آرومش کنی .. گـآهی میگی گور بابای هرچی حس هـآی این جوریه !
بی اعتمادم نسبت بِ همه ، نسبت به تو ، خودم ، ب ِ همه !
دماغ کوچیک پروآ هیچ وقت فراموش نمیشه اصن خیلی کوچیکه موندم چجوری نفس میکشه سر دماغش کلی مسخره اش کردم ! درباره رابطه من و پروآ هر برداشتی کردید کردید آزادید مهم اینه ک ِ من و پروآ قبول داریم فقط دوست بودیم دوتا دوست اجتماعی گرچه هرکی میرسه الان نیشخند بارم میکنه کِ دوست دخترت ازدواج کرده؟ بابا نبود دوست دخترم نبود دوستم بود دوست اجتماعی ولی اگه الان تو این سن پروآ هنوزم دوستم بود رابطمو باهاش جدی تر میکردم : ) فردا شب قراره شوهر هنرمندشو بیاره خونمون : )
تف تو روحت زندگی.
دختر خانوم تا خودت به خودت احترام نذاری هیچ رئیس جمهور و آدم و مملکتی برات احترام نمیذاره گفتم در جریان باشی!
آبجیم خطاب ب ِ مامانم میگه : مامان این علی هم ب ِ عمو رفته تو خط ازدواج نیست من میدونم راه عمو رو ادامه میده مامانم برگشته تندتند میگه : زبونت رو گاز بگیر دختر خدانکنه : ))) من خراب هردوتاشونم : )))

قَسم به ب ِ خُدآ بودَنت .. در حـآل نـآبودی ام ...

به همان سادگی / که کلاغ سالخورده / با نخستین سوت قطار / سقف واگن متروک را / ترک می گوید/ دل ، دیگر / در جای خود نیست / به همین سادگی !( حسین منزوی)




ذهنم خشکیده اما ولی اگر شاید ...


باروونیــ تولدت مُبـآرک با تـاخیر
هدیــهـ جـآن تولدشُمـآهم تبریکآت

آرزومند آرزوهـآتون !



فری دخدرم میام از بین میله هـآ میبینمت : )

پسرم جـآت خـآلی |مُحســن |

بعدتر نوشت : خستگی (http://www.mp3shabnava.biz/ahang/azimi_amir/Amir-Azimi_Khaste-(Tired).mp3)
آهنگ این روزا
از تو آغاز شدم تـآ که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
بوی زن دادم و زن داد به موی فشنم
راه رفتم کِ به بیراهه ی خود مطمئنم




یــآعلی ...

Doni.M
1392,04,11, ساعت : 01:11
بعد از تو
خیلی سخت خوابم می برد ...
مثل دیشب ...
امشب...
که هرچه تمرکز میکنم صدایت یادم بیاید ،
نمیشود ...
و
آرزو میکنم
کاش بودی
فقط
اندازه ی یک " شب بخیر " ِ کوتاه ِ الکی !
کاش بودی...


++ دلم خیلی برای اتاق و تخت خواب گرم و نرمت تنگ شده ... خیلی میلی .. خیلی ..

+ صدف زنگ می زنه می گه تا شش و ده دقیقه خونه ای بیام ؟ می خندم و میگم آره .. ساعت شش و بیست و هفت دقیقه میاد نمی گه ممکن ِ من بخوام برم بیرون .. ;) خیلی مسخره ای ...
+ یه چیز فجیع توی خونه دیدم که ذهنم هنوز قفله .. باورم نمی شد همچین آدمی باشه ... البته به خودم میگم الان همه همینن ... ولی اون باید متفاوت باشه . باید با همه فرق داشته باشه ولی ...
+ سعی می کنم به هیچی دل نبندم . آخرین چیزی که بهش دل بستم میلاد بود که .....
+ دلم برای دیدنت تنگ میشه پرنده ی خوشگلم :^ نمی دونم چه فکری کردی که به خودم صفت پرنده رو دادی میلی ولی همینو می دونم که خیلی شبیه تم .. خیلی زیاد .. با دیدن هر خاطره .. هر یادگاری که تو خونه جا گذاشتی .. از عشقت .. از دوست داشته هات .. بیشتر به این موضوع پی می برم ...
+ گاهی باید همه چیزو فراموش کرد .. فکر می کردم وقتی میام حالم خعلی داغون میشه اما به یه فراموشی ِ نسبی پناه آوردم .. سعی می کنم چیزی رو نفهمم .. از کنار حوادث بگذرم بدون این که بهشون توجهی داشته باشم ..
+ به شدت به یه مشاوره ی خوب نیاز دارم .. با کسی که این دوران رو گذرونده و می تونه به حرفام گوش بده .. نه کسی که چهار تا درس پاس کرده و .. ( بی احترامی به هیچ کس نباشه )
+ دوست دارم با حرف زدن خودمو بشناسم ... من وقتی حرفامو برای کسی می زنم بیشتر به خودم پی می برم تا وقتی که آرومم و حرف نمی زنم .. اما هیچ وقت برای این صحبت ها کسی رو پیدا نکردم ..
+ برای نوشتن یه مداد یا یه کیبورد ... به همراه یه دل ِ پر کافیه .. و من این روز ها همه ی موارد رو دارم ...
+ امروز حقوق گرفتم ... تصمیم دارم با پولم یه کار بزرگ کنم ... اما نمی دونم چه کاری براش مناسبه .. هنوز خیلی زیاد نشده . ولی می خوام پول جمع کنم ... شاید یه زمانی لازم بشه ..
+ می خوام خاطره هام شاد باشه . می خوام یه چیز خوب بنویسم .. اما هر چی می گردم چیزی نیست .. باور کنید .. :|
+ امروز شنیدم که شیوا حسابداری ثبت نام کرد ... منم باید دست به کار بشم ..
- صدف تو هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست ؟ می خوای چه کار کنی ؟ منتظری کی برات تصمیم بگیره ؟
+ باشد که پرهیزگار شویم ... ×

GODES
1392,04,11, ساعت : 02:01
ای خدا:-2-39-:
+ میخوام عوض شم.نمیشه خو:-2-15-:اصن نمیشه.
هی میخوام شروع کنم به درس خوندن،این نت لــــــــــنتی نمیذاره:-2-31-:اصن نمیشه..نچ نچ نچ.
+ خیلی وقت بود نسیم رو ندیده بودم.
همیش فکر میکردم چقدر از هم دور شدیم.اومده بود خونمون.انقدر ادای دوستا و آشناهارو در آورد که من داشتم دیوارو گاز میگرفتم:)
+ بابا،من آخر سر از کار این مهران جیز جیگر گرفته در نیاوردم..با اون حرکاتش...مخصوصا وقتی تکیه میده به دیوار..با موهای کوتاش..یقشم که همیشه ی خدا بازه...:-2-41-:نسیم گفت اصن عادم خوفی نیس البته.خخخخ.خودم میدونم!!:|
+ ینی میشه کنکور تموم بشه؟البته من هنوز اول راهم..چقدر سختمه..با خودم کنار اومدن خیلی سختمه:-2-30-:
ولی یه روزی میاد که همه چی دست میشه.
اره...
+امروز حدود 10 نفرو اسکول کردیم..وحشتـــــــــناک.با یکی از بچه های نت..با مشخصات ممد میرزا 46 ساله،سه تازن و دوتا صیغه!
و قلی قالتاق که 4 تا صیغه داره و قصد ازدواجم نداره:-2-35-:بهــله
بیچاره ها....
+ کاشکی همه چیز خوب بشه...
+ مامانم فردا باید بره دکتر...خدا..باید باهاش برم...
+ کاشکی همه ی کسایی که مریضن خوب بشن...
پ.ن:هم باید الی رو بیارم خونمون هم نسیم.یه ذره ازشون کار بکشم دلم خنک بشه:-2-08-:
پ.ن:خاطره های من ارزش خاصی ندارن.میتونین نخونده رد بشین:-2-35-:
++هی وای من،خواستم مثلن خلاقیت نشون بدم از این + ها گذاشتم!همین الان پست بالاییو دیدم!
اصن به من از این قرتی بازیا نیومده بخدا:-2-31-:

faryad(sf)
1392,04,11, ساعت : 02:02
بـ ـ ـ ـ ـه نــام خــ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـدا....
سلام
از شنبه يعني ٨ تير كلاسامون شروع شد و الان عملا من كنكوريم....:-2-27-:
از همون شنبه هي اين صفحه رو باز ميكنم ٢ خط مينويسم بعد ميبينم حال ندارم با گوشي اين همه تايپ كنم ، صفه رو مي بندم!
الانم معلوم نيست ك چقد بتونم بنويسم!
فردا امتحان ادبيات دارم و فيزيك ٣( ترمو)
شيفته ي دبير فيزيكمون شدم اصن....:-2-22-:
ميخواست حركت كند شونده تند شونده رو روي نمودار ها جابجايي- زمان توضيح بده ، شعر گفت برامون...؛:-2-06-:
"انتظار تو مثل يه سهمي ميمونه .... من ته دره كه باشم (a>٠) يا نوك قله كه باشم(a<٠) .... آمدنت كندِ و كند، رفتنِ تو تندِ و تند...":-2-06-:
يعني اگه قوانين نيوتن و اينجوري توضيح بدنا ملت ميشن فيزيكدان!:-2-22-:
بش ميگيم آقا ٤٠ تا تست بزنيم !؟ :-2-39-: ميگه ٤٠ تاااااا!؟؟؟؟:-2-35-: ميگيم : اره !!! يعني بيشترررر!؟:-2-36-: ميگه : نه بابا چه خبره!؟ ما شيرازيا ي مثل داريم كه ميگه؛ چرا عاقل كند كاري...!:-2-06-: يعني به همين كوتاهي!
فكر ميكردم سه شنبه ها تعطيليم نگو معلم نداريم، وگرنه مدرسه رو كه بايد بريم!:-2-42-: اوووف! رو خوابش حساب كرده بودم!
دبير ادبيات بعد دو سال من و ديده ميگه ااا سحر چه خانم شدي:-2-22-: سال دوم شيطون بودي:-2-28-: منه بد بخت كجا شيطنت داشتم آخه!
دبير زبان اومده ميگه تورو خيلي دوست داشتم پارسال ولي اسمت و يادم نيست!:-2-22-: يني حافظه در حد جلبك! هنوز ١ ماه نگذشته!
خوش ميگذره ، سخت بگيرم سخت ميشه، ميخوام راحت باشم... به قول شيرازيا چرا عاقل كند كاري!؟؟:-2-22-:
دلم كنسرت ميخواد... سون! خواجه اميري ... يگانه !:-2-41-:
هركي ميبينتم ،مخصوصا كنكوري هاي ٩٢ ، بهم ميگه خدا صبرت بده! خخخخ:-2-28-: ديوونه نشم خيليه! بجاي اميدواريه!
+ كاش يه چوب جادويي داشتم بعضيا رو از زمين حذف مي كردم!:-2-28-:
+ بعضيا رو كه ميبينم به خدا ميگم؛ خدايا من ميرم جهنم .... اينم ميره جهنم آخه !؟؟:-2-37-: اون موقع دلم ميخواد كلمو بكوبم تو ديوار:-2-31-:
+ ب بعضيا بايد گفت؛ ميبخشيد ، دماغ فيل چند طبقس!؟
+ حس خوبي داشتم امروز:-2-41-:
............
-من مثل شباي بي ستاره سرد و خاليم...!
-چشمامو مي بندم حتي تو بيداري........! دل تنگي ميگيره تموم دنيامو!
- ميون قلب هاي امروزيه ما نميدونم چراا نميشه پل بست....!؟
..........
شب بخير!

*ZOHAL*
1392,04,11, ساعت : 02:18
به نام خدا..
سلام..
.........
بعد از چند روز بهش زنگ زدم نمی دونم(شاید هم چند ماه!!؟)
توی این مدت همش توی ذهنم بود اما دستم نمی رفت بهش زنگ بزم و بغضم و کنترل کنم
بهش زنگ بزنم و از نی نی مرده ی تو شکمش نپرسم مگه میشه وجودش و انکار کرد
چقدر زنگ صداش هنوز توی گوشمه(زهرا رفتم امینوسنتز کردم بچه م سالمه سالمه هیچ ژن منگولی توش نیست یادمه غش غش خندیدم گفتم (ینی هیچ کروزومی از تو برنداشته و همشو از برادر بسیجیم برده)
اخه قبل از ازدواجش با اون هر وقت توی دانشگاه می دیدمش بهش می گفتم(هی نگاه کن برادر بسیجی داره میاد نیشتو ببند)
چقدر مسخره بودن اون روزا و مسخره تر نگاه ما به دنیا و ادماش
الان می دونم همه چی به دل ادما برمی گرده و هرکی نون دلشو می خوره
امروز باهاش حرف زدم اینقدر تند که نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم
قرار شد چند تا کتاب برام بفرسته خونه ی عمه ش ..
اخر سر هم تهدیدم کرد وای به حالت اگر پا شدی رفتی خونه عمه م محمد و بفرست
خیلی دوسش دارم... :)
..........
نه مدرک نه شوهر نه زن نه پول نه دماغ نه ابروهای تاتو شده نه هیچ دیگه دلیل قیافه گرفتن نیست عزیزم یاد بگیریم اینقدر با دلیل های پوشالی خودمون برای دوستامون نگیریم...
.........
دیشب مادرم به مادر افسون گفت بهشون بگو"نه"
خدا رو شکر اون جریان عاطفی باز نشده تموم شد... :)
.........
امروز اینقدر درس خوندم که چشمام مات شده این روزا خیلی بیشتر از قبلا اشک مصنوعی می طلبن بعضی اوقات دلم برای اون عینک کائوچویی بنفش تنگ میشه... :)
........
_نفیس جونم بالاخره اون برنامه رو دان کردی!؟
خیلی نوشته های روزش عالیه!!
_جات خالیه از خر شیطون بیا پایین دوست پیش فعالم... :)
.......
و هیچ...
شبتون خوش...
در پناه خدا جریان داشته باشید... :)

little-fairy
1392,04,11, ساعت : 02:28
"بسم الله الرحمن الرحیم"

دلم می خواد خاطره بنویسم ولی وقت نمی کنم. واقعا در گیر شدم.:-2-12-:
اصلا حس این که جزئیات رو بگم نیست. چقدر هم حرف داشتما:-2-15-:
فقط این که بالاخره غرور و تعصب رو تموم کردم. فیلمش رو هم دانلود کردم. عالی بود. هر دوش:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
کار های همیشگی رو انجام میدم. تابلو فرشمو می بافم. چند صفحه ترجمه کردم. کتاب میخونم. کیک شکلاتی تایپ می کنم. کلاس می رم. رمان می خونم. و هنوز کاری رو پیدا نکردم که احساس مفید بودن بهم دست بده. من هنوز خودم رو با گونی سیب زمینی برابر می دونم.:-2-39-:
کتابی که شروع کردم به نظر قشنگ می رسه. عاشقانه های یک الاغ خر...:-2-22-:
مزاحم اون شب دیگه زنگ نزد:-2-32-:نمی دونم باید بگم من خیلی خوش شانسم یا اون:-2-26-:
امروز هم تو تاکسی نشسته بودیم. دو تا دختر انقد حرف زدن من اینجوری شدم (اینجوری: حالتی که نشان دهنده کسلی ما از وضع بوجود آمده می باشد. چشم های نیمه باز. یک دسته چتری پخش شده در وسط صورتمان که فوتش می کنیم. دست زیر چانه و...)
دختره جوری حرف می زد که...
حالا منظورم اینه که یه جور خاصی حرف می زد. می خواست خودش رو خیلی اونجوری (اونجوری: حالتی شبیه به اشخاص فهیم با درک بالا که از شخصیت بالایی برخوردارند) نشون بده. ولی اونجوری که از صندلی جلو با عقب حرف می زد، و مخصوصا با بکار بردن کلمات سبکی مانند اسکــل و غیره شخصیتش کاملا آشکار شد.:-2-42-:
اِ راستی، نت ما هم بالاخره وصل شد. آخیـــش:-2-14-: فک کنم یکم سر و سامون بتونم بدم کارامو.:-2-37-:
.
.
.
.
.
.
.
خو حرفم نمیاد.:-2-15-:زوره؟:-2-35-:


:-2-02-:
پریا
92/4/11

*ما عاشق "آقای دارسی" شدیم.
*انقدر دلم می خواد اون خاطره هایی که نخوندم بخونم.:-2-41-:

baran-jooon
1392,04,11, ساعت : 02:55
و اینک باران...



تو “آدم” من “حوا”
سیبی در کار باشد یا نه
با تو،
در آغوش تو،
بهشت جاریست...
بوسه هایت طعم سیب میدهند!




# نمیخواستم امروز خاطره بنویسم اما اومدم خاطره هاتون رو خوندم دلم خواست...


## برای خودم برنامه ریخته بودم یک روزش پرید...

### روز بسیار اافتضاحی داشتم هنوز بغض گلومو گرفته و آماده گریه ام فقط جرقه میخوام

#### امروز مسابقه والیبال داشتیم ....ست دوم که رفتیم برای بازی من سرویس اولم رفت اوت برای دفعه دوم حسابی

کشیدم عقب پریدم برای سرویس ....توپ با سرعت از دستم جدا شد ...اصلا رو دستم جفت و جور نشده بود

خورد به صورت یکی از بچه ها ..... خیلی بد بود .... اون دستشو گرفته بود رو صورتش و من گریه میکردم

اونو بردن آب بزنن صورتش من گریه میکردم ... حسابی ترسیده بودم .... آخه سوریس های من به جت تو

کلاس مشهوره بچه ها به سختی میارنشون مربیمون بهم گفته بود اگه سوریسات تو صورت کسی بخوره فاتحه اش خونده است امروز تمام حرفای تمام آدما در مورد سرویسام یادم اومد خیلی روز گندی بود هنوز قلبم تند میزنه حالم خیلی بد بود تازه سوگل اومده میگه :(( وقتی خورد تو صورتش فکر کردم صورتش ترکید))

##### دیگه نمیخوام برم کلاس والیبال

تازه شهریه تمام تابستون رو دادم اما دیگه نمیخوام برم....حس ترس بچه ها از سوریس من ذهنمو بهم میریزه
این که همین مهدیه که تو به صورتش خورد کلا از توپ های من دوری کنه

تمام چیزی که یادم میومد تو اون لحظات این بود :نکنه کَر شه؟؟؟؟؟
و کلا کسی نبود که منو درک کنه همه میگفتن گریه نکن خاک تو سرت نکنن از عمد نزدی که چیزی نشده که ...
و من تمام مدت داشتم گریه میکردم

بعدش رفتیم خونه مرضیه دوستم تو کلاس والیبال
خیلی خوش گذشت اما خیلی سخت بود اینکه الکی بخندم

شاید همتون بخندید اما واقعا من امروز ترس رو حس کردم .......

دستام هنوز میلرزه




باران نوشت :

دعا کنید سوگل گیر نده برا کلاس
میگه تو نباشی من هم کلاس نمیرم تو هم باید بیای

باران نوشت 2:
فردا کلاس زبان دارم ....... کتاب ندارم
اصلا برام مهم نیست


دوستیها بی رنگ
بی کسی ها پیداست
راست گفتی سهراب
آدم اینجا تنهاست.....

عاشق طبیعت
1392,04,11, ساعت : 09:16
دوستی دارم که غمو ازدلم میبره وقتی باهاشم اینقدر میخندم و جیق میزنم که تموم انرژی های منفی خالی میشهhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/100.gif
کتاب کیمیاگری را دیروز از کتابخونه گرفتم
فکر کردم شاید مثل مستند باشه ولی یه داستان بریزیلیهhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/23.gif

azadeh3334
1392,04,11, ساعت : 10:42
به نام خدا

سلام به همگی:-2-25-:
خیلی وقت بود این تاپیکو گذاشته بودم کنار! کلا سایت و نتو گذاشتم کنار! ولی دوباره برگشتم!
شایدم نبودم حس نشد! چون حضورم مثه بودنو نبودنه!!!!(خودمم نفهمیدم چی گفتم)
یه مدت خواستم همه چیو رها کنم تا فکرم باز شه!نرفتم که نتیجه بگیرم.رفتم که خودمو از بند هرچی وابستگیه جدا کنم!حالا وابستگی به چی!خودمم نمیدونم!
*خیلی وقته که ذهنمو درگیرت نمیکنم!ولی بد رفتیو لحظاتمو تو خاطراتت جا گزاشتی!:| (نه نه...یادم نرفته که خودم خواستم بری!!!)
مثه همین رفتن یهوییم که لحظه به لحظه توش گم میشدم!چون تو همون مدت کمی که بودی، واسم دنیایی از خاطراتو ساختی! طوری که حالا هر کاری انجام میدم یکی ازون لحظات واسم تداعی میشه!
مهم نی! به قول یه نفر بیخی!:)گاهی ازین کلمه 4 حرفی بدجوووری خوشم میاد!(مخاطب خاص!)*
نخواستم این یه هفته نتیجه بگیرم .ولی نتیجه ها یکی یکی خودش روو میشد!
دوری سخته!ولی یه لذت خاصی در وصال بعدشه!(نکته مفید برای عشاق!ما که نیستیم شما بهره ببرین!)
گاهی حرف زدن هم مشکله!مثه الان...
اونقد فک کنی بخوای چی بگی بعد همه چی نه که یادت برها...دستات نخوان که یاد قلب و شاید مغزت بیارن!!
مهم نی!به قول شاعر میگه «حرفایه ناگفته زیاده»
اگه این دلارو بشکافن اونقد میشه توشون راز کشف کرد که حد نداره!
حیف که فقط خودش خبر داره!!!خود خودش و خود اون بالایی!حیف هم نشد!خود اون دوتا بدونن فک کنم بهتره!
حرفی نیست دیگر...روز به کام
موفق باشین:-2-40-:



دوســــت میدارم من این نالیدن دلســـــوز را
تا به هر نوعـــی که باشــــد بگذرانــــم روز را


شـــب همه شـــب انتــظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیســــت این صبح جهان افروز را


وه که گر من بازبینم چـــــهر مهــــــرافزای او
تا قیامـــــت شـــــکر گویم طالـــع پیــــروز را


گر من از ســـــنگ ملامــــت روی برپیچم زنم
جـــــان ســــپر کردند مردان ناوک دلــــدوز را


کامجــــویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمســــــتان صبــــــــــر باید طالب نوروز را


عاقلان خوشه چین از سر لیلـــــــــی غافلند
این کرامت نیست جز مجنـــون خرمن سوز را


عاشـــــقان دیــن و دنیـــابـــاز را خاصیتیسـت
کــــان نباشد زاهدان مـــال و جـــــاه انـدوز را


دیگـری را در کمنــــــد آور که ما خود بنده ایم
ریســمان در پای حاجت نیست دست آموز را


سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصــــــت شــــمار امروز را


*سعدی*

{ }
1392,04,11, ساعت : 11:39
واسه مدت کوتاهی! توی آشپزخونه تنها شده بودیم با هم!
فکری به ذهنم خطور کرد!
اینکه برم جلو و ببوسمش
بهش بگم : آشتی کردم باهات
:-2-15-:

اما با اینکه یک روز از اون تصورات ، نگذشته
نمیتونم عملیش کنم.
به این میگن « خجالت و غرور »
=================

رفتم توی حیاط!
دیگه داشتم از تنهایی منفجر میشدما! :-2-39-:

دیدم این سگه باز پاچه گرفت!
سعی کردم نوازشش کنم
مدتی رو باهاش باشم

اولش خیلی زیاد دنبالم میکرد
بعدش آروم شد
دیدم زبونش بیرونه!
فهمیدم « تشنه » ست!

خودمو گذاشتم به جاش!
دیدم تشنگی ، آدمو به پاچه گیری وا میداره ، تا چه رسد به این بنده خدا
براش یه ظرف آب آوردم!
نشست خورد
آروم شد

نازش کردم
بهش اطمینان دادم که من « آلفا » هستم!
امنیتی که بهش القا شد ، باعث شد که وقتی داشتم قلاده اش رو میبستم ..
بعد از ترک کردنش ...
برام زوزه بکشه!!

دیگه حسابی ، حسّ « رقصنده با گرگ » ، بهم دست داده بود!

یه نگاه کافی بود تا متوجه بشم! جسدِ پرنده هنوز توی قفسه!!!
این یعنی بعد از یک روز! یا شاید دو روز (حساب روزها از دستم در میرن)
هنوز هیچ کس پا به حیاط نگذاشته بود!!!

در رو باز کردم
تا متوجه بشن حیاط خالی شده!!!!

دیدم ملّت ، فوج فوج دارن میآن حیاط ، قدم بزنن!!!!! :-2-28-:
انگار همه منتظر ظهور یه منجی بودن! تا بیاد سگ رو قلاده بزنه! (اخلاق ما ایرانیهاست!)
=================================================

فعلاً تا همینجا بسه!
بچه ها (حیوانات باغ وحش) گرسنه اند! ، برم غذا بدم بهشون :-2-15-:

Ayda_alone girl
1392,04,11, ساعت : 12:31
*
عاقا قضیه این + چیه؟؟منم بذازم؟؟
+چقد امروز روز عجیبیه...:-2-28-:
+هم شادم هم کسل...یه جورایی هم دیگه رو خنثی میکنن و من در اوجhttp://www.forum.98ia.com/vmoods/images/Bitafavot.gifـــــــی به سر میبرم...

+این http://www.forum.98ia.com/vmoods/images/Bitafavot.gifـــــــــی رو از یکی از کاربرا یاد گرفتم...الان اسمش یادم نیست...
+بعدازظهر قراره دوستم بیاد خونه مون...کاروانسرا شده اینجا ولی من همین کاروانسرا رو هم دوست دارم...
+نمی دونم کلاس تابستونه چی رو انتخاب کنم...نظر شما چیه؟؟
+آهنگ dance again رو گوش میدم و سر جام ویبره میرم...:دی
+بعدازظهر کلاس زبان دارم...خوبه...یه انرژی مثبت از معلمش دریافت میکنم...
حالا×
×همین الان با یکی از دوستام دعوام شد...قاطی کرده حسابی...
×من تازه دارم پی میبرم 90% زندگی من دوستام ان...یه همچین آدمی ام من...
×یه وبلاگ باز کردم عینهو نقطه چین توش موندم...من و چه به وبلاگ...؟؟اصن نمی دونم چی توش بنویسم...
×یه تشکر هم از اونایی که خاطره هامو میخونن...
به قول یکی از دوستام خاطره های این روزام:
×××خواب...خوراک...
کامپیوتر...نت...فیلم....خواب...
حق نگهــــدارتون...
Ida
92/4/11
12:24
سه شنبه...

غزال*zelzeleee
1392,04,11, ساعت : 12:35
به نام خدا


دارم افسرده میشم
روزام داره همینجوری تند و تند میگذره
بدون هدف و پوچ
بیشتر از 10 ساعت و پای سیستمم
این ینی اوج اعتیاد (اوج افسردگی):-2-39-:
دوستام میگن برو کلاسی چیزی
ولی وقتی انگیزه ای برای ادامه ی زندگی ندارم کلاس رفتنم بیفایده اس
نمیدونم چرا اینطور شدم
واقعا نمیدونم:-2-39-:

یادش بخیر چقدر خوش گذشت
دیروز رو میگم
چقدر خوشحال بودم:-2-39-:

باید یه سر (عصری فک کنم) به زهرا بزنم
باهم یه برنامه ی جامع بریزیم برای تابستون.
اونم بد تر از منه
هیچ کاری نمیکنه فقط خونه اس
شاید اون افسرده تر از من باشه:-2-39-:

× یه دوستی بهم گف تو چرا همش اینجایی..؟ بهم گفت دوستانه بهت میگم مواظب با اینجا نشه تمام زندگیت...گاهی چقدر یه جمله ی ساده و کوتاه رو ادم تاثیر میزاره.

×چقدر خوبه یه نفر حواسش بهت باشه..هر چند مجازی باشه..هر چند تو نفهمی..امروز فهمیدم یه نفر تمام مدت حواسش بهم هس..تمـــــــــام مدت...واقعا ممنونشم.


یا علی

MoonRise
1392,04,11, ساعت : 12:57
- بهـ نــآمِ خــدآ -

4.11 سه شنبه

امروز بسیــــآر عالی بود..!!http://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif
از صبح بلند شدم با مادرِ عزیزم رفتم درمونگاه واکسن کزاز زدمhttp://www.kolobok.us/smiles/user/Vala_16.gif:-2-30-: انقذه دستم درد میکنه. دکتره گفت ممکنه؛ باد کنه، ورم کنه، سفت بشه و تب کنم:-2-30-:
خخخخخ انقدر کولی بازی در آوردمhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_pull-pigtails.gif:-2-22-: حالا انقدرا هم دستم درد نمیکردا فقط کِرم میریختم:-2-08-:
اوخــــی الان مامانم از دستِ من اینجوری شدهhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif
حالا از واکسنو اینا که بگذریم میرسه به قسمتِ خوبش:-2-16-:
ثبتِ نامِ مدرسمو انجام دادم:-2-16-: بالاخره بعد از کلی دوندگی که برو پرونده بگیرو ، قراردادِ خونه ببر تا مثلا نشون بدی خونت نزدیک مدرسس... از این مسخره بازیا و....
حالا بگذریم که ما خونمون نزدیکِ مدرسه نیست و آدرس خونه ی فامیلمونو دادیم با یه قراردادِ الکی بستیمhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/mocking.gif
اوخــــی مامانِ گلم بخاطرِ من چه کارا کردهhttp://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/large_mix/default/heart_eyes.gif
وایــــــــــ حالا باید بشینم درس بخونم تا 18 تیر برم آزمونِ تایین سطح بدم:-2-28-:http://www.millan.net/minimations/smileys/bokmal.gif
چقدرم که درس میخونم من:-2-35-: منم الان کمبودِ خوابِ شدید دارم میخوام برم لالا کنم خستگیم در بره:-2-27-: چقدرم که خسته شدم:-2-35-:
روز خوشـــــــــhttp://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif

Cloud_Strife
1392,04,11, ساعت : 12:59
سلام
من دیروز واسه نقد رفتم فرهنگسرای فردوس.:-2-15-:
تقریبا بیشتریا اومده بودن،به جز آقای یاکیده و آقای یاری.
من که خودم خیلی بهم برخورد واقعا،فک نمیکردم اینطوری بخان خودشونو بگیرن و نیان.مخصوصا اینکه بیشتر مردم به خاطر آقای یاکیده اومده بودن.حالا نمیدونم واقعا مشکلی داشتن که نتونستن بیان،یا از روی کلاس گذاشتن و این حرفا بود!اگه واقعا خودشونو واسه هواداراشون گرفته باشن واقعا دیگه خیلی...!:-2-39-:
خیلی خوب نبود بنظرم،مجری همش سوالای کلیشه ای میپرسید،وقتش هم خیلی کم بود واقعا.
آقای مهرداد صالح هم اومده بودن،ولی اصن نیومدن رو سن!!واقعا اصن نمیدونم،بنظرم آقای صالح حرفای بیشتری داشتن و مام سوالای بیشتری ازشون داشتیم،تا مثلن یکی مثل آقای قاسمی!!!
بنظرم باید آقای صالح هم میومد بالا و به سوالا جواب میداد.من به شخصه کلی سوال ازشون داشتم!!:-2-31-:
و اینکه به جای مجری بهتر بود مردم خودشون سوالاشونو میپرسیدن نه این سوالای کلیشه ای که ایشون پرسید و جوابای شعاری و کلیشه ای تر از اون!!:-2-43-:
ولی در کل خوش گذشت،کیف کردم که عوامل فیلم محبوبمو دیدم.:-2-38-:

پ.ن:ولی کاش مونده بودم فیلمو همونجا میدیدم،تا بعدش میرفتم به آقای آب پرور میگفتم که چی تو ذهنشون بوده که اینجوری فیلمو تموم کردن!!!

پ.ن:ولی در کل دستشون درد نکنه.به جز قسمت آخر بقیه ی قسمتا عالی بودن.خسته نباشن.

زهرا قنبري
1392,04,11, ساعت : 15:19
بسم الله الرحمن الرحيم


درست يادم نيست چه تاريخي بود ولي مال همين سال تحصيليه كه گذشت ...
سر زنگ آمار...كلاس ما ديدنيه...بچه ها همه در تلاشن.معلم هم با تيزي همه رو زير نظر داره...و در اين حين انگشت هاي حاوي آلو رو ميبينيد كه با سرعت بالاتر از نور به سمت دهان ها حركت ميكنه و سفيد با لكه هاي قهوه اي برميگرده !!!!!
و صداي باز شدن بسته ي پفك كه همه اميدواريم به گوشهاي تيز معلم نرسيده باشه...و خرت خرت...!! و دندون هايي كه وقتي به معلم لبخند ميزنن به طرز فجيعي نارنجيه!!!
و كسي كه با سرعت عين كارخونه موشك ميسازه و بين بچه ها تقسيم ميكنه و همه با هم از فرودگاه نيمكتها به آسمون آبي همراه با هواي صاف و جو موافق بالاي سر معلم پرواز ميكنن!! و كسي كه صداي خرخرش كلاس رو پر كرده و همه بوي تند خورش قورمه سبزي رو حس ميكنيم و باز هم معلم تيــــز ما...!و بعضي كه به سختي با ماشين حساباشون سر و صدا راه انداختن بلكه بتونن فعاليت كتاب رو حل كنن..و ظاهرا بعضي ها به جاي آمار برنامه ي فردا يعني كتاب پر مطلب جغرافيا رو آوردن تا سر كلاس مطالعه كنن....و صداي خنده ي بچه هاي كلاس از شنيدن جديد ترين جوك سال 2013 كه البته من از شنيدنش بي نصيب موندم...و باز هم معلم تيز ما....و هجوم نگاه ها به ساعت روي طاقچه كه ب علت عدم وجود ميخ اونجا گذاشتيمش.....و صداي زيپ كيف ها و جامدادي ها....
و نهايتا من كه سخت مشغول ثبت وقايع مهــــم زنگ آمارم ...!
وصداي معلم تيزمون كه ميگه : مرسي بچه ها خسته نباشين....

عاشق طبیعت
1392,04,11, ساعت : 16:02
من به طبیعت خیلی علاقه دارمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gifhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif
به علت سر درد ها و عدم تعادل قبل از عمل نتونستم با گروه های کوهنوردی و طبیعت گردی بپردازمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif
بهمن پارسال عمل کردم تومور مغزی به ابعاد 4*4*5
هنوز 100درصد خوب نشدم ولی خوبم شکـــــــــــــــــــرhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gifhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/100.gif
یه ماهیه که متوجه شدم عمل دیگه ای در پیش دارم.کیسته دکتر گفته ورجه وورجه نکنمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/82.gif
تنها به وبلاگ های دوستان سر میزنم مطالبشونو میخونم و از عکس هایشان لذت میبرمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif
گاهی فکر میکنم بیخیال درد و بیماری شم و بزنم به کوه ولی خانواده نمیذارندhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/87.gif
رمانی مینویسم که اونجا ازادی فکر دارم هیچ چیز نیست که بتونه منو ساکن نگه دارهhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/26.gifhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/69.gif
امیدوارم از کلیپی که ساختم خوشتون بیاد و بهم کمک کنینhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/102.gif
[[http://www.aparat.com/v/myDMY

Rehi 76
1392,04,11, ساعت : 16:13
سلام!
الان که دارم خاطره می نویسم، توی یه کافی شاپ کنار دریا نشستم و هات چاکلت و کیک شکلاتی می خورم. 2 روزی هست که اومدیم شمال و من تا الان نت نداشتم. دیگه داشتم دق می کردم. خیلی داره بهم خوش می گذره. یه هتل کنار دریا... شبا تا صبح بیدارم و بعد از اینکه مامانم نماز صبحشو می خونه با هم دوتایی میریم لب ساحل و طلوع خورشیدو می بینیم. واقعن جای همه خالی...
امروز رفتیم روستای جواهرده. یه آبشار خوشگل داشت. منم که عاشق آب... هی از سنگای آبشارش بالا می رفتم. چند بارم سر خورم که خدا رو شکر نیفتادم و چیزیم نشد. بعد از ظهر هم قراره بریم دوچرخه سواری... دیگه همین... :-118-:
روز خوش!!

SAMA@
1392,04,11, ساعت : 16:54
به نام خدا

سلاام؛خوبید خوشید؟
هم خوبم هم.....به این نتیجه رسیدم همین که احساس میکنی قراره یه روزی خوش بگذره همه اتفاقای .... تو اون روز میوفتن:-2-39-:دیگه نمیخوام ببینمش همین که اون چهره ی شادی که همیشه بهم انرژی میداد یادم بمونه بهتره:-22-:
امروز رفتم دانشگاه واسه پروژه ی برنامه نویسی!تو اتوبوس نزدیک دانشگاه که میشد پاشدم وایستادم که برم دیدم هنوز نرسیده به ایستگاه همونجا سرجام وایستادم تا وقت پیاده شدن، راننده برگشته میگه:خواهر(:-22-:)اینجا پیاده میشی؟
منم گفتم:نه جلوی دانشگاه.بعد یکم رفته تقریبا یه متری به ایستگاه مونده وایستاد!میگه پیاده نمیشید؟میگم :آقا گفتم جلوی دانشگاه:-29-:برگشته بهم میگه:خب این همه راه مونده تا ایستگاه چرا نمیشینی حواس راننده رو پرت میکنین!:-2-17-:حالا چه جوریم اخم میکنه!
!بعضیاشون تا به ایستگاه نرسن درهارو باز نمیکنن این وسط خیابون بدون اینکه کسی بهش بگه نگه دار........
حییییی خدااا اینم درگیره:-2-28-:عصری قراره بریم اتاق محمد(خواهرزاده عزیز 9ماهه) و بچینیم!شنبه ایشالله قراره تشریف فرما شه آقا!خواهرم همچین میترسه!حی میگه شاید اینجوری بشه!شاید اونجوری بشه....منم فقط میخندم!دیگه این آخریا جاش تنگ شده حی ازاین ور میره اون ور ازاون ور به این ور....شدیدا شیطونه:-8-:
به امید فراموش شدن خاطره های بد،پیدا شدن یک نفر برای کمک کردن تو نوشتن پروژه،
از یاد بردن همه ی حرفهای 2 روز پیش!
من تنها کمی متفاوتم،وقتی همه دردهای دنیا روی شانه های دخترانه ام کوه میشود به پهنای تمام کوه پایه ها لبخند میزنم!
سالم,شاد,بی غم باشید:-118-::-2-04-:

rosa
1392,04,11, ساعت : 16:57
دُروود؛


دم از بازی حکـــــــم میزنی ... !
دم از حکــم دل میزنی
پس به زبان " قمــــــــــار " برایت میگویم !
قمـــار زندگی را به کسی باختم که " تک " دل " را با " خشـــت " برید
جریمه اش " یک عمر" " حســــرت" شد!
... باخت ِ زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبندم!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!
"دل" را باید " بُــر" زد
جایش "سنگ" ریخت " که با "خشت" "تکبــُری" نکنند!

گفته بوودم که گـآهی چیزی رو می خوای فراموش کنی ولی بعضی ها از سر دلسوزی و یا هر چیزی که اسمش رو میذارن، یادت میندازن که چه حماقتی کرده بودی؟!... آره گفته بووودم!

دیرووز بــاز هم مامان صحبتـی کرد که مجبور شدم از کـــوره در برم و صدامـو بالا ببرم!.. بالاخره هم رفتـم تو اتاقـــم و اشکــ هام سرازیر شدن!
دیگه سعی نمی کنم خونسرد برخورد کنم. چند باری فحش نثارشــون کردم و آرزو کردم به رووزم بیوفته که اشکش رو ببینم!!!!
چرا باید همیشه من خوبی کنم و بزرگی کنم؟!... نـــــــــــــووچ! نمی تونم! من دیگه نیستم!
من دیگه خووب نیستم!... با هر کسی باید مثل خودش بود! همیشه هم نباید گذشت کرد و بخشید!... نباید گذشت و رفت!... ولی...
ولی من آروومم!... گذشته ها نگذشته!... ولـــی هر روز گذشته و تمــامِ خاطراتش رو زیر و رو نمی کنم و خودمو آزار نمی دم!... بر عکسِ کاری که بقیه انجام میدن!

عصن گورِ پدرِ اونـــی که رفت!... خیلـــــــی شیک و مجلسی می ریم استقبالِ اونی که داره میاد! :-5-:

امروز هم از مامان عاجزانه خواهش کردم، تمنـــا کردم که مستقیم و یا غیر مستقیم حرفی ازشون جلویِ من نزنه! اصلا اسمشون رو جلویِ من نیاره!
باشدی گفت ولی من می دونم که یکی دو روزِ دیگه یادش می ره! :|

امـرووز هم حسابی عصبـانی بود. من که گیــجِ خواب بودم و مامان مثلا خودش رو با غر زدن و حرف زدن با من خالـــی می کرد. با یک چشم باز، اسمسی که برام اومده بود رو باز کردم و با دیدنش آهم بلند شد. شهرام شکوهـــیِ عزیزم تویِ اهواز کنسرت داره و من تویِ یزدِ...!!
مامان که فهمید، پووزخندی زد و با غرولند بلند شد.
-من چی می گم و تو توی چه فکری هستی!

راستش رو بخواین!... تویِ فکـــرِ خودمم که چرا هیچ کس دردِ منو نمی فهمه و درکم نمی کنه؟!...
شـــــاید باید یاد بگیرم که خودخـــــواه باشم!

به سراغ من اگر می آیید
دستتان می بوسم، من بسی تنهایم
دیرگاهی است که در حصر تنم،
منم و غم هایم.
کاش پیدا بشود
یک نفر که از ته دل خنده کند
بدمد در دل من،
مرده را زنده کند
یک نفر، یک کس خاص
که فقط
فکر سودش نکند
این دل غمزده را راه صعودش نکند
اندکی هم بخورد، غم تنهایی من
مردمان گوش کنید:
دلم از پا افتاد.
با شمایــــم، باشید
اندکی همدم تنهایی من!
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته نیایید که شاید ترکی بردارد
چینی محکم تنهایی من!

+حیفِ این لحظه هــــــــــــــا!
+گــاهی با وجـــودِ زیبــــاییش اصلا برام جــذابیت نداره!
+خـــوشحالم که سه چهـــار تا فیلم جدید زبان اصلی دارم که ببینم!
+شهرام نـاظری گوش دادم و یــــادِ یکـــی افتادم که با یـــادش لبخند می زنـــم!
+هــرچی خوشگل تر و پول دار تر باشـــی، عزیزتری!... به عینـه دیدم که مـــی گم!
+بالاخره کلاسِ زومبا رو ثبت نــام کردم. همین طــور کلاسِ زبان رو!... از پنج شنبه شرووع می شه!

مــــــــــــــانا بــاشـید : G O L :

-Lord HellisH-
1392,04,11, ساعت : 17:51
به نام خودِ خدا :|
از بس بیکار بودم نمیدونم امروز چند شنبه اس :|
فک کنم 3 شنبه اس :|
البته همه روزا برا من یکی جمعه هستن :D
ساعت 9 صب بابام تی وی رو رشن کرد :|
بهش گفتم بابا خداوکیلی کمش کن بذا بخوابم :|
گف برو تو اتاقت بخواب :|
بهش گفتم تا برم اونجا که خوابم پریـده :|
گف چه بهتر
بلند شو اصن
دیگه خواب بی خواب :|
بهش گفتم خو باشه اصن هر چقد که میخوای صداشو بلند کن فقط بذا بخوابم :|
این شد که دیگه خوابم نبرد :d
بیدار شدم :| http://www.iran-stu.com/images/smilies/19.gif
کار خاصی انجام ندادم :|
ناهار , نت , game of throne و آهنگ های تکراری که هر روز گوششون میدم از تتلو و زانیآر و رامیـن بی باک :|
_____________________________________
کاش خدا میگفت
دیوونم کردیااااااا
بیا اینم اونی که میخواستی:|

Darkness Queen
1392,04,11, ساعت : 18:01
به نــــــآم حـقـــــ تــــعـــــآلـــــیــــ


+ تولد نام یک قتل است و دنیا قتلگاه ما و ما دلخوش به این « باید »و این دنیای پر مقتول !


+ دهـم تیر " سـآمـیـآر" چشمـآشو به این دنیـآ گشود.....! :)


+ این روزا همش تو پـله هـآی بیمـآرستـآنم... از یه طرف دسته خودم... از یه طرفم سـآمـیـآر :)


+ بوی نـوزآد ؛ صـدای نـوزاد.... ونـآگـهـآن، آرآمـش!


+ فـردا ایشـآلـآ گواهینـآمه امو پس میدن....اگه خـدا بخـواد...!


+ دیـگه وقتشه اون روی نـوآزشو ببینی رفیـق!


+ یه وقتـآیی ام هست آدم پر میشه از کـآش و ایــ کـآش .... و من الـآن از اون وقـتـآمه :|


+ غروب را اگر از جـمـعه میگرفتند... من بودم و تـو... بی دلتنگی...+ خوشحـآلم از سـر اومدن ـ دلتنگی بـرادرمـ....! :)


+ چه خوبه آدم مشوقـآی خوبی مثه سـارا، محسن، سیمـآ و همه ی اونـآیی که به من لطف دارن داشته بـآشه.... جـوهـر ـ قـلـمم روون میشه انـگـآر! :)


خــآطـره ایـآ :-118-: مـحـسـن :-118-:


یــــآ حـقـــــ

metropolis
1392,04,11, ساعت : 18:34
ميدوني بيشترين لذت دنياكي هستش ؟
بااخم:-2-43-:
باحرص:-2-36-:
بالبخندژكوند:mrgreen:
به جزوه هاي پاتولوژي زبون درازي كني وبگي فقط شانس اوردين كه پول دادم واستون وگرنه الان ريزريزبودين!:-2-33-::-2-42-:
والا بخدا
له شديم،لهمون كردن يني،عين هلوابلومونك:-2-31-:،والا
اين درسو خيلي دوس دارم ولي واقعا سرجلسه برگشتم به ورقه ام گفتم:اخه توبه روح اعتقاد داري؟:-2-37-:
خب بمن چه كه زني باسرطاني درناحيه شكم تومور چشمم داره كورم هست پاشم نفله شده :-2-28-:،خداييش خو توچجوري زنده موندي اصن كه اومدي مابيماري تو تشخيص بديم؟عزيزم اشتباه اومدي گورستون اونوريه!:-2-38-:
واصولا امتحان لامصبي بود اصنوامروز ديدم به نسبت واقعا نمره م خوب شده بود
خداروشكر،خيلي شكر،امروز يه خبرعالي ديگه هم داشتم كه خيلي خوشحالم كرد،وبازهم خداروشكر...
خب استراحت تموم شد ميريم راندبعدي غر:-2-08-:!
انگل شناسي!اخه استادعزيز ودوس داشتني وقتي يادت نمياد كه خودت خيلياروگفتي نخونيم خو توچيرا سوال اولت و٢-٣تاي ديگه رو ازنخونده هامياري؟:-2-43-:
يه سوال باحال داده بود گفته بود فلان مريض با دندون درد ميادپيشتون كه مشكوك به فلان بيماري انگليه چيكارميكنين؟
١-دندونشو درمان ميكنين ٢-ميفرستين ازمايشگاه نتيجه شوبياره ٣-به متخصص پوست ارائه ش ميكنين ٤-يادم نيس:-2-38-:
منم خيلي شيك وتميز بعدازمستفيذكردن شخص شخيص استاد تودلم گفتم:خو مريض عزيز،توچرا نميميري؟توچراتموم نميشي:-2-22-:؟(ويلاي منو ديدين؟)
...
يه حرفهايي هست كه دوس دارم تودلم بمونه،ولي يه حرفهايي رو ميگم واسه ثبت شدن،واسه اينكه حس خوبمو به هركي كه اينو ميخونه بدم،كه بگم ايمان اوردم به عشق خدا،به حكمت خدا،كه بگم باتمام وجود ايمان اوردم به اينكه پايان شب سيه سپيد است...
به اينكه بگم...
چندروز پيش به قمري وچند روز اينده به شمسي سالگرد نامزدي من وهمسريه:-2-16-:،
واقعا حس نميكنم يه سال گذشته،هرروز بزرگتر شدم،بزرگترشديم،اشتباه كرديم،دعواكرديم،روزاي ابري داشتيم اما اميد داشتيم به اينكه روزاي خوب زيادي داريم وخواهيم داشت وسعي كرديم حرف همو بفهميم وبامنطق ودليل ازروي اون مانع عبوركنيم.شاد بوديم وشيطنت كرديم و خوش گذرونديمو گاهي عين دوتا بچه كل كل كرديم:-2-08-:ولي
واقعيت اينه كه بعديك سال،هرچي فكرميكنم ميبينم اوني كه خيلي بيشتر بزرگي كرده،صبوري كرده،در اوج درس هام واسترس هام،دراوج غصه ها ودلتنگي هاي گاه وبيگاه وبي دليلم،دراوج نگراني هام ،ازبين همه حرفها وسكوت هام حرف دلمو شنيده وباهاش كنار اومده فقط خود خود نازنينش بوده...
ممنونم عزيزم
بخاطرهمه ي بودن هات،همه ي نفس هات،بخاطر اينكه هميشه بهترينِ منو ديدي،
ممنونم كه تو دنيا فقط وفقط توميتوني بابهترين حالت ممكن بهم ارامش بدي،
واخر اينكه
ممنونم كه دوستم داري...:-2-14-:
چشم به راه امدنت هستم مسافر عزيزم(ضمناً شيطوني هم نكن كمتر هم حرص بده منو:-2-22-::-2-43-:)
راستيي سلاام!:-2-25-:
&
"تقديم به نگين عزيز وهم رشته اي اين همسري ما:-2-40-:"

тαιкнoη
1392,04,11, ساعت : 21:00
L« هـُو الحـَق »


هَـوا خوبه تـواَم خوبی/ منـَم بهتر شُدم اِنگـآر ...
صُبح بآ تَنی لرزون/ چشمآی پُف کرده/ موهای ژولیده رکورد ثبت کردم جهآنی :|
همسایه خواهرم زنگ زده بود خونمون خوآهرت حالش بد شده :( صدآی فریادش اَز پُشت تلفن میمود اَصن اَعصاب برام نموند اول ِ صبحی ...
مادرم که زود رفت تحمل نکرد :| منم جتی دست به کار شدم همه جا رو مرتب کردم که مامانم زنگ زد گفت اورژانس اومده نگران نباش بهتره ِ ... یه خورده آروم شدم :( بعد شدیدا نیاز داشتم یه چیزی کوفت کنم :| دلتون نخواد یه بیسکویت شکلـاتی دَخلش اومـد اول صُبی به دست ِ من :-2-35-: بعد مامانم اومد خونه گفت تو برو پیشش اورژانس هم رفت. قرص داد بهش بخوره باید آمپولم بزنه، کمرش گرفته بود شدید. وقتی با خواهرم حرف میزدم میگفت اَصن اون لحظه دیگه میگفتم فلج میشم انقد بد بود. :( مال ِ فشار عصبی بود :|
به خیر گذشت؛ خدایا شکرت :-1-:
خیر سرم منم رفته بودم کمکش :| به قول خواهرم یکی باید به من کمک میکرد :| مشغول کمک بودم که معدم خفـَن زیرو رو شد، چشمام سیاهی رفت. همین طور پله پله اَز قـَدَم کم میشد تا اینکه محترمانه و شیک رسیدم کف زمین :| دست به دامان ِ قند و شیرینی شدم :)) خواهری خرما گذاشت دهنم بهتر شدم اومدم بلند شم که دوباره کمک کنم که دیگه اَصن نشد یعنی نمی تونستم، رفتم دراز کشیدم ... اَعصابم بدتر خورد شد من اومدم کمکش کنم اما باعث زحمت شدم :-2-15-: صورتم/ دستام/ پاهام شده بود گچ، یخ ... اَصن یه وعضی :)
موقع اومدن به خونه هی به خواهری گوشزد کن که کار ِ زیاد نکن/ فشار نیار به کمرت ... دیگه با دلشوره اومدم خونه ...:-2-15-:


جواب آزمایشم اومد. همه چی نرمال بود جز پلـاکتام که پایین ِ ... حالا پدرم بفهمه :| یعنی دیگه من میشم کف دست :| مگه بهت نگفتم قرص بخور هان؟!:-2-43-: به خواهری گفتم نگویی ها بذار شرایط نُرمال شدش بعد بگو ... :-2-35-:
داداشم آخر هفته میره مشهد :)
مشهد منُ یاد ِ روزایی میندازه که من ِ کوچیک و فینگیلی تو چادر مشکی و خوش بوی مادرم گم میشدم و هُول هولکی وارده حرم میشدم ... که یه وقت گیر ندن بدون ِ روسری :) دلم مشهد میخواد ... حرم امام رضا ... یا ضامن آهو، تا به چند سال نامت را بر زبان ها بشنومو بُغض کنم یا دیدگانم حرمت را بر قاب سرد تلویزیون تماشا کند و اَشک بریزد؟ ...
اََشک دلتنگی؛ دل تنگتم، سالهاست ... بی تاب!
حرف زیاد ست اَز خود این دل بی قرار و گرفته، اَما این من خسته ست و سکوت نقطه!
غمگینم؛ اَز تمآم ِ خآطرات خوبی که، مرا با یک من عسل هم اَز خود رآندَن ...
این روزا حال و هوای دلم بهاری ِ مث آسمون خدا ...
* خدایا شکرت :-1-:

livre
1392,04,11, ساعت : 21:19
به نام یزدان پاک


امروز سه شنبه ....11تیر 1392.....9:04 شب


به نظرم یک مدتیه روزها دارن تکرار میشن.....
چه قدر از کنار این یکنواختی بی تفاوت رد میشم....من که از تکرار متنفر بودم!!!:-2-41-:
خب کاری هم نمــــیشه کرد!!
و امـــا امــــــــروز...:-2-40-:
امتحان زبان دارم...این اولین چیزی بود که صبح وقتی از خواب بلند شدم به ذهــــنم رســـــید!!!:-2-43-:
وااااااای حسنی هم که جمعه ها می رفـــــت مدرســــــــــه تابستونا امتحان نداشت!!:-2-42-:

یه دوش باعث تمدد اعـــــصاب میشه....:-2-11-:
یه صبحــــانه ی مفصل خوردم.....بعدشــــــــم نت...:-2-15-:
امــــــــروز هم مثل بقیه ی روزهـــــــــــا کسی خونه نیــــــــست ....من و تنهایی و سکوت....:-2-03-:
البته تنهایی غم انگیز نـــــــیست....
سکوت هم در نوع خودش دوســــــــت داشــــــتنیه!!!!!!:-2-41-:
ناهار نخوردم ......:-2-39-:
وااااااااااای از این همه فکــــــــــــر که هجوم میارن و اصلا به خلوتی اعتقاد ندارن.....!!!!!
درس خوندم و بعدشم رفــــــــــــتم کلاس......:-2-38-:
چه امتحــــــــــــانی دادم ........این همه سختی مگه لازمه؟؟!!:-2-39-:
امـــــــــــــروز کــــــه سخت گذشــــــــت ....به امـــــــــید فردای بــــــــهتر خوشحـــــــال می مونم!!

arezoo.o
1392,04,11, ساعت : 21:24
نشستم پشت سیستمم

توی تاریکیه اتاقم و چراغ کوچیکی که نور انداخته رو کیبوردم

مثل همیشه موسیقی نوازشم می کنه

بازم منمو کلی حرف ...

کلی حرف ، که هرچی نگاه میکنم و میگردم توی این حروف کیبورد پیداشون نمیکنم

دوست ندارم هرچی اومد بنویسم ، میخوام نوشته هام احساس رو فریاد بزنن

آخه قلم بدست گرفتن فقط این نیست که لغت های زیبا بنویسی

دوست دارم با تموم احساسم بنویسم

انقدر دلم پر از درد و حرفه که انگار کلی اضافه وزن پیدا کردم !

همش سعی میکنم بغض هام رو حبس کنم تا کسی چیزی نفهمه

اما با حبس کردنشون ، نفس هام با وقفه میان

هرچی میخوام حرفامو توی دلم پنهون کنم سینم میگه من تَنگ اومدم ، فــریــــــاد کُـــــن...

خیلی سخته سعی کنی چیزی که توی دلته به زبون بیاری یا بنویسی

ساعت ها فکر کنی

به این که چی بنویسی که دلت یه خورده سبک بشه ، هی بنویسی و هی پاک کنی

سخت تر اینکه نخوای با خوندن نوشته هات کسی اذیت بشه

اما چیکار کنم

حرف رو باید زد ، درد رو باید گفت ...

باید گفت تا از این سنگینی دل کم بشه
نمی دونم

نمی دونم تا حالا شده انقدر توی فکر باشی

که موقع قدم زدن یهو به خودت بیای و ببینی راه رو گم کردی !

این اتفاق خیلی واسم می افته

تنها جایی که به ذهنم میرسه بیام اینجاست بعضی وقتا انقد دل هایی توی اینجا هست که سنگین تر از دل منه

ترجيح ميدم در مقابل اونا سكوت كنم گوش بدم به حرفاشون تا سبک بشن

حالا اگه شنیدن این حرفا به سنگینی دل خودم اضافه کنه ، مهم نیست

سكوت رو به لبام برچسب می زنم ، خودمو فراموش میکنم و گوش میدم به حرف دلشون ...

توی این دنیا با آدمهای رنگیش

تنها موندن ، بهتر از اینه که با هر کسی باشی و بازیچه بشی

همه چیز شده یه بازی ، یه عادت

دوست داشتن ، عشق همه اینا شده بازیچه دست دختر پسرا

چجوری اینو به دوستم بفهمونم که هرچیزی اسمش عشق نیست ساده نباش:-2-39-:

امروز همسری عمل داشت کمرش مردم بس که گریه کردم خدارو شکر بخیر گذشت خیلی خستم نمیتونمم بخوابم از 5 صبح دیروز

بیدارم فردام باز باید برم بیمارستان شبو نذاشتن بمونم:-2-39-:

11|4|92:-2-38-:

Ayda_alone girl
1392,04,11, ساعت : 21:41
حوصله ام سر رفته...ولی بازم بی تفاوتم...عاقا من مدرسه میخوام...کیو باید ببینم...!؟؟؟؟:-2-30-:
دیوونه شدم هی فرت و فرت میام خاطره مینویسم....ولی خودمونیم چقد باحاله...اصن علاقه من شدم به این کار...
یه رمان داشتم مینوستم که کامپیوتر همکارم پوکید من موندم و حوضم...یعنی همون رمانم...
خانواده جمیعا میخ شدن دارن عمارت سراب میبینن...
الان کجای بچه گلی خوشگله؟؟پسره تا قوزک پامه بش میگن چقد بزرگ شــــدی...حالا ما میایم یه حرف بزنیم میگن بچه ای برو...
پـــــــوف...
چقد حال میده تو خانواده مسخره بازی در بیاری...
این کلاس زبان هم هیچ انرژی مثبتی که نداد که هیچ انرژیم تحلیل رفت...:|
یکی از دوستام منو میبینه میگه:
خیلی نامردی...همه امیدم به عشق تو بود فقط تو تو زندگیم واقعی بودی...چرا با نسرین(اون یکی دوستم)رفتی جلو و منو گذاشتی عقب؟؟
دقیقا اینجوری شدم::-2-19-:
بهش زنگ میزنم جواب نمیده اس میده:
_تو شرایطی نیستم که بتونم صداتو بشنوم...
:-2-19-::-2-19-::-2-19-:
خدایی شما بگین من باهاش چی کار کنم؟؟میگه عاشقت شدم...:|
الان احساس میکنم خود تعریفی کردم ولی خدایی شما که نمی بینین عنده حقیقتِ...
هــــ ـــــــــی بیخی...
تا فردا...
حـــــ ــــــق نــــــ گـــــهدارتون...
Ida
92/4/11
21:38
سه شنبه....

✘Soheyla✘
1392,04,11, ساعت : 21:53
یا الهی...


امروز خوب بود به جز غروبش و تا یه کم پیش که...
خیلی وقت بود به قل قل کردن چشمه ها زل نزده بودم ...
خیلی وقت بود که کارای بچگیم یادم رفته بود اینکه انگشتمو تو فواره های کوچولو فرو میکردم تا سر دربیارم چرا اینا میجوشن..
امروز شلوغ بود خیلی شلوغ... خیلی وقت بود جمع گریز شده بودم و همه هم متعجب از حضورم .
گرچه آخر کار سرسام گرفتم از بس مخاطب این و اون قرار میگرفتم یا یکی بی هوا لپمو میکشید و می گفت... ولی خیلی خوب بود بهش نیاز داشتم تا از یه سری فکر کشنده رها بشم.
بروبچ گروه دستمو گذاشتن تو پوست گردو که راه نداره باید بیای... میرم خودمم دوستم دارم...از این به بعد لاقل هفته ای یه بار...

دوستای دنیای مجازیم شاکی هستن چون دیگه وقت زیادی رو برای این دنیا نمیزارم شاید نیم ساعت در روز ... باید بگم دوستتون دارم ولی بهتره تو واقعیت زندگی کنم بین تلخ و شیرین آدمایی که حسشون میکنم

بعضیام هستن که فکر میکنن قطب هر چیزی هستن حالا خوب یا بد...
بعضیام هستن که دنیا بهشون راه به راه لبخند نزده ولی لبخند از رو لبشون محو نمیشه اینا رو خدا بیشتر کنه تو زندگی...
بعضیام هستن که همیشه مخالف تو هستن حتی اگه موافق باهاشون باشی...
بعضیام هستن که جز هیچ بعضیایی نیستن اینا رو دوست دارم باهاشون راحتی خیلی راحت...


* + * + * + *


فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست

هر که هرگز نبوده و نشود، هر که می داند از نمی داند

هر که هر که هر آنکه و هر که... خودمان دردهایمان بس نیست؟!

گوشه ی صفحه نقطه ای گیجم! مرگ، آن سوی کاغذ کاهی

هر دو ضلعم به هیچ محدود است، هیچ چی خارج از مثلث نیست

صبح ها با امید می خوانند! بچّه گنجشک ها نمی دانند

صحنه ی جنگ بمب و موشک هاست آسمانی که مال کرکس نیست

نه عذابی برای قهر رسید، نه خدایی به داد شهر رسید

آخرین مَرد، قبل مردن گفت: هیچ چی واقعا مقدّس نیست...
سید مهدی موسوی



* + * + * + *



✘Soheyla✘

.Nikita.
1392,04,11, ساعت : 22:07
بـه نـآم تو . . . خود ِ خود ِ خود ِ تو !






اینجا

دیوانه وار پرواز می کنم
بین هزاران اتفاق نیفتاده !


این روزا هوا بس نا جوانمردانه گرم است !


امشب شنیدم ، خبری که شنیدنش دور نبود . . . دوازده ماه ِ که مخاطب هیچ کدوم از جمله و حرف هام نبوده ، حتی سلام ! هست اما نمیینمش ، هستم اما نمیبینتم . . . نمیخوایم که ببینیم شاید تا همیشه اما ؛ هستیم . . . قراره زندگی جدیدی رو شروع کنه ! با تمام دلخوری که هیچ وقت از بین نمیره ، زندگی اش پر از آرزوهای ممکن !



وقتی می نویسم ، به حرمت جوهر قلمم واژه هامو حفظ می کنم . . . مبادا به دار آویخته بشن ؛ که شدن ! می نویسم که . . . و ناگهان ؛ آرامش ! حالا آرامشی که پر از آشوبم می کنه ! که مصمم بشم که دیگه حرمت واژه هامو ناخواسته زیر سوال نبرم !


دلم یه کتاب فروشی میخواد ، نه کتاب فروشی که همیشه میرم . . . یه جای جدید ، پر از کتاب ؛ برم کتاب رو باز کنم ، سرم رو بین صفحه های کتاب فرو ببرم و عطر خوب واژه ها رو حس کنم !



آوای جدید . . . به حال و هوای این روزام ، امضام ، شدید نزدیکِ ! لبخند میزنه اما چشماش . . . !


فردا هیچ حوصله ی مهمون ندارم ، ولی خب چه کنیم ؟! مهمونن و حبیب !


قول سفر گرفتم . . . دور ِ دور ِ دور ، از این هیاهو . . .


آسمون امشب انگار کلی دلتنگی داره ، نمیدونم چرا !





سبز باشید




نیکیتا

عاشق طبیعت
1392,04,12, ساعت : 00:19
اتاقم ناجور نا ممرتبه هیچیو نمیشه توش پیدا کرد
فردا کلاس دارم و امشب تولد دختر دایی ام بود.
برا من که به این سنم دوبار تولد گرفتن برای دخترر دایی ها و پسر دایی هام هر سال http://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/43.gif
خدا شانس بدهhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/23.gif

Doni.M
1392,04,12, ساعت : 00:37
انســـان که باشــی ، عاقبـت یک جایـی ، یک وقتـی

به قول شــازده کـوچـولـو ...


دلت اهـلیـهِ یک نفر می شـود !...


و دلت ،


برای نـوازش هایـش تنـگ مـی شـود ؛ حتـی برای نوازش نکـردنـش !


تو مـی مـانـی و دلــ♥ـتنگی هـا ،


تـــو مـی مانـی و قـلــــــبی که لحظه های دیدار تند تـر می تپد ، سراسیمه می شوی ...


بی دست و پا می شوی ،


دلــ♥ـتنــگ می شوی ،


دلــ♥ـواپس می شوی ،


دلــ♥ـبسته می شوی ؛


و مـی فــهمــی ،


نمی شود " انســـان " بـود و عـاشـق نبــود ...


+ خدا رو چه دیدی ؟ شاید غصه رد شد ...
+ تو که نیستی زندگیمو زیر پای کی بریزم ؟ آهنگی که توی ماشین موقع رفتن به فرودگاه می خوندی .... حالا من هر شب می ذارمش و ..
+ سخته . سخته . وحشتناکه این که می بینم و درک می کنم . هر دو توی سنی هستیم که اگه فاصله بخواد بینمون بشینه تا آخرش از هم فراری می شیم امیر .. نذار روزی برسه که نخوایم همو نگاه هم کنیم . نذار بچه بازی های خواهر و برادری ِ پشت ِ همی بشه یه مشکل که نشه برطرفش کرد ..
+ واسه کی دلم بمیره وقتی تو نیستی عزیزم ...
+ اولین تولدی ِ که هیچ ذوقی براش ندارم .. این که دارم بزرگ می شم خوبه یا بد ؟ خودمم نمی دونم .. یه سال دیگه ... یه سال دیگه برای من .. یعنی چه اتفاقی قراره بیفته ؟
+ این که خودتو با مجازی ها پر کنی هنر نیست .. درده .. ! دردش هم برای همه ملموس نیست ... این که به جای مداد از کیبورد استفاده بشه قشنگ نیست ... فراموشی ها رو نشون می ده ..
+ شاید آدم مزخرفی باشم .. متاسفم که نمی تونم خودم رو به خاطر تو عوض کنم ..
+ بی تو عمر ِ من حرومه ...
- همه آرزوم همینه که ببینمت دوباره ..
+ شبا تو خواب همش سرفه می کنم . سرفه های خشک و مسخره .
+ یه سری هام هستن از تاریکی نمی ترسن . از تنهایی می ترسن .. ×
+ این روزا دوست دارم همیشه روز باشه . شبا دلگیره و مسخره .. دوست ندارم شب باشه ...
+ بعضی ها می گن تو فضای مجازی عاشق می شیم .. خنده م می گیره که ما تو دنیای واقعی عاشق نشدیم این چطور تو مجازی ها هم آدم مورد علاقشو پیدا کرده ×××

Marjan_manesh
1392,04,12, ساعت : 00:46
امروز نمیدونم چی شد وچطور گذشت ولی میدونم خیلی حالم گرفت......نمیدونم چرا محکومم به زندگی اجباری ......همیشه حس میکنم بود ونبودم واسه هیچکس مهم نیس؟؟؟!!! پس چرا هستم؟؟؟؟؟چرا نفس میکشم ؟؟؟؟؟نمیدونم میخام با این حرفا به چی برسم ولی میخام آروم شم.....همیشه یه سری حرفا تو دل آدما تلنبار میشه که نمیشه به هیچکس گفت ولی میشه اونا رو روی کاغذ نوشت حداقلش اینه که سبک میشم

little-fairy
1392,04,12, ساعت : 01:43
:-53-:بسم الله الرحمن الرحیم:-53-:


خخخخخخخخخخخخ:-2-06-:
ما امروز گونی پیاز و سیب زمینی رو هم توی جیبمون گذاشتیم. رسما شدیم برگ چغندر.:-2-22-::-2-06-:
از شیش و نیم دیروز که بیدار شدم تا شیش و نیم امروز فقط یک ساعت و بیست دقیقه خوابیدم.:-2-37-::-2-35-:
کلا یه رج بافتم.:-2-35-: باشگاه رفتم.:-2-37-: صبحم یه فیلم فانتزی دیدم. :-2-35-:دو صفحه کتاب خوندم. :-2-35-:بینش هم غذا خوردم.:-2-37-: شش و نیم تا نه و نیم شب خوابیدم. :-2-35-:و اینچنان بود که من پر تلاش ترین دختر خاورمیانه شناخته شدم!:-2-32-:
dance,yes
love,next
اینم جمله ی حکیمانه ای بود که افتاده تو دهنم.:-2-22-::-2-14-:
i wanna dance,and love,and dance,again:-2-04-:
اینم ادامه ی اون جمله ی حکیمانه بود.:-2-17-::-2-24-:
کاش می شد زندگی تو همین یه جمله ی حکیمانه خلاصه می شد. چه حالی میدادا.:-2-23-:
هـــعـــــی...
یکی نیست بزنه پس کله ی من بگه عوض این شعر بافتنا پاشو برو سر درس و مشخت. برو یه دستی به اون اتاق لامصب بکش. :-119-:اون چند صفحه ی کتاب لامصب تر ور ترجمه کن. :-119-:اون کتابایی که واسشون برنامه ریختی بخون. :-119-:اون یکی کتابایی که تلنبار کردی هم بخون. این داستان لامصبو تایپ کن.:-119-: چهار تا رمان بخون نگی تابستون هیچ غلطی نکردم.:-119-: پاشو، پاشو جمع کن ببینم.:-2-33-:
.
.
.
.
.
.
.
خب متاسفانه کسی به ما چیزی نگفت. :-2-41-:پس ما همچنان به راه خودمون ادامه می دیم.:-2-41-::-2-27-:
(پیام بازرگانی: کنسرت شکیرا رو دیدید؟ یه بارسلونا رو اسکل ِ خودش کرده.:-2-22-: نچ نچ نچ، شوهر خودت هیچی این بدبختا رو چرا بی آبرو می کنی! ولی خوشم میاد همه شون پایه ن:-2-06-:)
داشتم می گفتم. عاقا بذارین ما یه خاطره تعریف کنیم.:-2-16-:
یه روز من یه تهران رو سر کار گذاشتم. چجوری؟:-2-38-:
عاقا یه روز ما کلاس داشتیم و داشتیم حاضر می شدیم که بریم. :-2-41-:خلاصه حاضر شدیم و از روزای دیگه هم بیشتر به خودمون رسیدیم.:-2-35-: قرار بود ساعت چهار سرویس بیاد دنبال من. من اون جا وایساده بودم منتظر سرویس و دیر هم شده بود. :-2-42-:چهار و ده دقیقه شد و نیومد.:-2-42-: منم هندزفری تو گوشم بود و یه گوشه ایستاده بودم. :-2-38-:یهو یه پسره جلوم ایستاد. سرمو بلند کردم دیدم لباش تکون خورد. هندزفری رو از گوشم بیرون کشیدم گفتم:
_بله؟:-2-24-:
پسره ساعت رو پرسید و منم جوابشو دادم. نمی دونم پیش خودش چی فکر کرد که دوتا دیگه از دوستاشم اومدن و شروع کردن به تیکه انداختن.:-2-17-: منم عصبی شدم سرویسه هم نیومده بود برگشتم سمت خونه. به مامانمم زنگ زدم که بیا منو برسون. :-2-11-:رفتم خونه و مامانم گفت زنگ بزن به راننده سرویست. مامانمم از خواب بیدار کرده بودم و همه رو زا به را کرده بودم که دیگه زنگ زدم.:-2-41-::-2-27-: گفتم خانوم فلانی چرا نیومدید بنده خدا هم گفت نمی دونستم کلاس دارید. آخه جلسه آخر بود. :-2-41-:گفتم باشه خوب بیاید. بیچاره ده دقیقه بعد خودش رو رسوند و رفتم سوار شدم.:-2-16-: گفت من اصلا نمی دونستم و ساعت پنج هم باید خودمو به سرویس فلان مدرسه برسونم.:-2-30-: عاقا گوشیش رو به من داد که زنگ بزن ببین شاید فلانی هم کلاس داره. :-2-19-:گفتم اسمش چیه گفت صبا سیو کردم. هر چی گشتم تو کنتکت هاش صبا نبود. یه اسمی رو که شبیه صبا بود پیدا کردم و زنگ زدم. :-2-35-:یه خانومه برداشت. منم گفتم سلام من از طرف خانوم فلانی زنگ زدم و دخترتون امروز کلاس نداره؟ زنه گیج گفت کلاس؟ نه نداره. گفتم می خواستم بدونم سرویس بیاد دنبالش یا نه.:-2-08-: اونم دوباره گفت نه کلاس نداره. بعد دوباره گفت دختر من اصلا سرویس نداره!!!!:-2-29-:
منم صداشو بالا نیاورد فورا قطع کردم گفتم کلاس نداره. :-2-35-:اوضاع وقتی فجیع شد که من پنج دقیقه بعد یادم اومد کلاس امروز افتاده شنبه!!!!!!!!!!!:-2-29-::-2-29-::-2-29-:
ولی فورا ظاهرم رو حفط کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم چیزی. :-2-38-:اون بیچاره م هی داشت می گفت باید به سرویس مدرسه برسه. :-2-35-:منم دیدم تنها لطفی که میتونم بهش بکنم اینه که بگم برگشت رو خودم می رم. لطف کردم!:-2-35-::-2-28-:
من پیاده شدم و رفتم داخل آموزشگاه و فورا یه گوشه نشستم که مدیرش منو نبینه. :-2-35-:مدیر اونجا دوست بابام و پسر استادمه. یعنی آخر بدبختی بود اگه میدیدمش.:-2-35-: یه سر به کلاس زدم دیدم خالیه. می دونستم خالیه ولی خودمو زده بودم به اون راه که نمی دونم. آخه عذاب وجدان خانومه گرفته بودم.:-2-35-::-2-06-:
اومدم پایین زنگ زدم بابام که بیا من یه ملتی رو گذاشتم سر کار و الان تو آموزشگاهم. بابامم ماشین شخصی که نبرده بود. راننده ی اونم گذاشتم سر کار.:-2-22-: علاوه بر اینکه بابامم مجبور شد بیاد تا منو برسونن. نمی شد که من با یه مرد غریبه برم.:-2-22-::-2-37-::-2-08-:
خلاصه اینجوری شد که....
مامانم، خانومه، بابام، راننده، پوریا، صبا ی خیالی و مادرش، بچه های سرویس مدرسه، اراذل محل و غیره رو از زندگی انداختیم.:-2-08-::-2-41-::-2-22-::-2-37-::-2-35-::-2-06-::-2-31-:
همین...

شاد باشید:-2-40-:
پریا
92/4/12

{ }
1392,04,12, ساعت : 01:46
نمیدونم چرا از نظر مسلمونها ، سگ « نجس » شده!
شاید چون طرز زندگیش ، و ریشهء وحشیانه اش ، یه جورایی موجب ننگ بوده!
یا اون قدیمها ، ملت خودشون حموم نمیرفتن!!! ، تا چه برسه به اینکه از سگهای ولگرد ، مریضی بگیرن!

اما خب
هرچی بوده!!! ، هنوز هم هست!
مونده ام چی توی این کلمهء « نجس » ، نهفته شده!
که کلیمی و کافر و سگ و خوک و خون!!!
همه و همه رو یه جورایی از نظر ما ایرانیها ، منفور کرده!!!

نمیدونم چرا!
وقتی قراره یه حیوونی ، اینقدر کتک بخوره!!! ، چرا اصلاً میآرنش خونه!؟ :-2-15-:
چرا سعی میکنن خودشون رو « حامی حیوانات » جا بزنند ، وقتی بهترین رفتارشون با حیوون ، توسری زدنه!!!
================================================== ===========

امروز ، از صداش ، و شرارهء وحشیانهء چشمهاش ، ترسیدم
نمیدونم تا حالا با حیوون وحشی برخورد کردید یا نه!
یا جانوری که زبونتون رو به هیچ وجه ، نمیفهمه!!! (معمولاً با بچه های کوچیک ، همینطور حسی دارم!)

یه جایی ، میرسه که این حس بهتون القا میشه که : « نه!!! ، نمیشه!!! ، خیلی وحشیه بیچاره!! »
امروز حس کردم درست بشو نیست
یعنی خب، این فقط یه سگِ بیچاره و ولگرده ، که یه مدت بهش ظلم و محبتِ توأمان شده!!!
نمیتونه دلیلی برای اون محبت پیدا کنه
همونطور که مقصری برای ظلمی که بهش شده ، نمیبینه!
بیچاره ست
مث تمام موجوداتِ مفلوکی که تصادف! ، به این روزگار درشون میآره
=====================================

داشتم به « تصادف » فکر میکردم امروز!
اینکه چقدر مسخره ، خودمون رو قوی حس میکنیم!
درحالی که تمامِ « حیات » ، چیزی بالاتر از یه واقعه و یه تصادف ، نیست!
حتی نمیشه پیشامدهای خوب رو « شانس » به حساب آورد!
اونقدر متغیّر و غیرقابل پیش بینی هست که در هیچ قالبی نمیگنجه! حتی « زندگی »

داشتم به « هنر » فکر میکردم
اینکه تنها جاییه که ما آدمها ، از این دنیای تصادفی و بی رنگ ، بهش فرار میکنیم
جایی که سعی میکنیم خودمون رو لحظه ای با جون سپردن بهش ، گول بزنیم
این باور رو به خودمون القا کنیم که هر چیزی ، علّتی داره و هر جریانی ، سرچشمه ای!

فقط کافیه ، هنر رو از این دنیا حذف کنی!
دوباره میشه همون غبارِ خاکستری
کسالت بار و ناامیدکننده

جای « هنر » تو زندگیم خالیه!
گاهی حس میکنم ، نیاز به « دلخوشی » دارم
==========================

بهم گفت : شماره حسابت رو اس ام اس کن
همونطور که چند هفته پیش ، قبل از اومدنش ، گفته بود!!!!

اما این کار رو نکردم ، و نمیکنم!
چون اگه قصدش ، پول دادن بود ، وقتی پیشم بود این کارو میکرد!
این طرز برخوردش ، هم برای من تحقیر آمیزه ، و هم در جواب! ، برای اون زننده ست.

اما ، اینها که نمیفهمند!
چه سود!!!؟ :-2-39-:
==========

میگه : چرا از من دور شدی!؟
میخواستم بگم : این تویی که الآن یک هفته و نیم میشه که مدام درگیری!
من که بیست و چهارساعته ، اینجا بیکارم!!!
جایی ندارم برم!

اصلاً مگه میشه از خدا دور شد!؟ :-2-15-:
اون هم واسه دلدادهء حقیری مث من!
=====================

امروز خیلی خسته بودم
سعی میکنم بیدار باشم
روز بخوابم
بلکه برگردم به روال قبل!
آخه اون دوره ، برام یه کم ثبات داشت
من دنبال ثباتم
:-2-15-:

sadaf.a
1392,04,12, ساعت : 02:23
شایـــد تنـهـا کســـــی نیستم کـــه دوستتــــــ دارم...
امــــــا...
کـسـی هستمــــــ...
کـــه تـنهـــا تــــــو را دوستـــــــــ دارم....!

چند روزه حوصله ندارم رمانم رو آپ کنم ... خسته م نه از نظر جسمی ، از نظر روحی دلم تنوع میخواد ... دلم یه سفر طولانی میخواد ...دلم میخواد کنارت باشم ... چقدر سخته کنارش باشی ولی همش لحظه هایی رو که باقی مونده بشماری ... چقدر سخته کنارش باشی ولی نتونی بگی چه حسی داری.
آره مامان من ، من مغرورم ...بدم میاد حسم رو بگم...چکار من داری؟
امروز بعد از کلاس رفتم دو تا فیلم گرفته بودم رو پس بدم اخه پر از خش بود به مرده میگم دی وی دی ها خرابن میزاره تو کامپیترش میگه نه خانم درسته شما باید پلیِ رو بزنید یعنی میخواستم بزنم تو دهنش ... اخر سر دی وی دی ها رو برداشتم اوردم خونه مرتیکه ی پرور ، خواستم بهش بگم اگه اون قدری که من فیلم نگاه می کردم فیلم نگاه می کردی دیگه شر و ور نمی گفتی ...!
خیلی خاطره هست که نخوندم فردا باید بشینم همشون رو بخونم ..!


گﺮﻳﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺩﻟـــــﻢ
ﻫﻤﭽـــﻮﻥ ﺩﺧﺘـــﺮﮐـــﻲ ﻟﺠﺒـﺎﺯ
ﭘﺎ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻲ ﮐـــﻮﺑﺪ
ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﻣﻴـــﺨﻮﺍﻫﺪ.… ﻓﻘﻂ
ﺗـــــــــﻮ ﺭﺍ !!

baran-jooon
1392,04,12, ساعت : 03:08
و اینک باران ........

# میخواستم برم بخوابم اما اول اومدم خاطره مو بنویسم بعد برم کلا خاطره نوشتن برام شده یه عادت یه روتین اما یه عادت دوست داشتنی
## اول رفتم خاطره دیروزمو خوندم خیلی سعی کرده بودم اون صحنه هارو فراموش کنم اما الان خوندمش و همه چی دوباره تو ذهنم رژه رفت صورت سفید رنگ مهدیه که به خاطر ضربه کاملا قرمز شده بود
### سوگل مثلا لطف کرده در حقم گفته فردا نیا البته خودش هم میدونه اگه بخوام کاری رو کنم آسمون بیاد زمین زمین بره ۀسمون اصلا این دو تا با هم گل کوچیک بازی کنن من کار خودمو انجام میدم اما اونم خوب اذیتم میکنه اما دلم نمیاد بهش چیزی بگم من نمک تیمم میگه تو نباشی من غریبی میکنم سر همین اومدن و نیومدن تا حالا دوبار گریه کرده میگه والیبال رو خیلی دوست دارم اما اگه تو نیای تنها نمیرم
یه سوال برام پیش اومده زندگیِ من دارم ؟؟؟؟؟؟
#### هر شب تا 5 بیدارم از اون ور تا ده یازده امروز کلاس زبان داشتم 8 بیدار شدم یعنی خمار خواب بودم هر دوتا کلمه ای چهار تا خمیازه میکشیدم با اون معلم مسخره
##### بعدش با سوگل رفتیم کانون پیش مریم و سایه مریم رفت سوگل هم رفت پیش باباش با سایه مشتی دری وری گفتیم و ساعت یک رسیدم خونه
###### تلفن خونه مون امروز از خطر نابودی نجات یافت...قرار بود برم خونه سایه اینا....اما خدایی خیلی خوابم میومد تلفن رو از پریز کشیدم و(( دور از جون)) انگاری جنازه خوابیدم گوشیم هم رو سایلنت بود بیدار شدم 23 تا میس کال داشتم از سوگل و سایه

باران نوشت:
معلم زبانمون افتضاح و حال بهم زن بود....به من خیره میشد صورتشو تکون میداد و میگفت :باران
تو دلم تمام خانواده ی خودش،زنش و مخصوصا عمه اش رو مورد عنایت خاص قرار دادم
با بچه ها کلی مسخره اش کردیم

باران نوشت2:
ترم قبل باید تموم میکردم اما وسط امتحانا بود از معلممون هم بدم میومد ول کردم حالا یه ترم افتادم عقب اما روش درس دادنشون کاملا متفاوت مهنی هایی که میگن هم با هم فرق داره
کاملا ذهنم ریخته به هم خدا کنه یادم بیاد چه چیزایی تو امتحان میومد ترم قبل اما میدونم یادم نخواهد آمد

باران نوشت 3:
برادرم چند روز آینده می یاد
ما چشم به راه سوغاتی های خویش هستیم

باران نوشت 4:
little-fairy عزیز
خاطره هاتو همیشه میخونم و کیک شکلاتی رو هم دنبال میکنم
نثر و قلم شیوایی داری
موفق باشی

باران (نمیدونم چندمه فکر میکنم یازدهم باشه )
11/4/1392



یا حق.....

حنانه 14 ساله
1392,04,12, ساعت : 03:53
به نام تك نوازنده گيتار عشق...:-2-40-:
سلام.:-2-39-: شرمنده م...:-2-39-: ميام دردامو ميگمو ميرم...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
امروز رفتم پياده روي... :-2-42-:موبايلم زنگ خورد...:-2-42-::-2-42-::-2-42-: شماره ناشناس بود...:-2-43-::-2-43-::-2-43-:ولي جواب دادم...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
خودش بود..:-2-30-::-2-30-::-2-30-:.يه ماه زجر آور منتظر همين تماس بودم... :-2-39-::-2-39-::-2-39-:در كمال نا باوري گفت:
-سلام.فك نميكردم انقد نامرد باشي كه يهو بزني زير همه جي...:-2-39-: چي برات كم گذاشتم؟؟:-2-39-: من لياقتتو نداشتم ميدونم... :-2-39-:درهرصورت اميدوارم با اوني كه تازه باش آشنا شدي خوشحال باشي ولياقتتو داشته باشه...:-2-39-::-2-39-::-2-39-: اما حنا... :-2-15-:تن بهش نده خواهش ميكنم!!! :-2-30-::-2-30-:خدافظ...:-2-30-:
وقطع كرد!!!:-2-30-:من موندمو تلفن ويه دهن باز واشكايي كه خودشون صورتمو خيس كرده بودن... :-2-30-::-2-30-::-2-30-:نفسم بالا نميومد... :-2-15-:مخصوصا اينكه دوييده بودم...:-2-15-:دور يه پارك بزرگ...:-2-15-:خيلي حالم بد بود... :-2-39-:دوباره قلبم گرفت...:-2-39-::-2-39-::-2-39-: قرصم هم همراهم نبود... :-2-15-::-2-15-::-2-15-:فقط تونستم همون جا كه واستا بودم بشينم وبزنم زير هق هق وگريه...:-2-30-::-2-30-::-2-30-: من كي با يكي ديگه دوس شدم خودم خبر نداشتم؟؟؟ :-2-30-::-2-30-::-2-30-:يني چي؟؟؟:-2-30-: من نميفهمم...:-2-30-: نيايش كه يه چي ديگه ميگفت...:-2-30-: گيج شدم...:-2-30-:
وقتي اومدم خونه مامان وبابا نبودن... :-2-15-:مادرجون بود...:-2-15-: باز كلي قرص ريخت تو حلقم و فرستادم تو تخت... :-2-36-::-2-36-::-2-36-:يه ساعت بي حركت موندم تا بخوابه...:-2-36-:
ساعت 12پاشدم ودوباره اومدم پيش همدم هميشگيم...:-2-39-: نت... :-2-39-:ودوستاي عزيزم وياهو ونودوهشتيا... :-2-39-::-2-39-::-2-39-:همين وبس!:-2-15-:
بازم من بودم واشك وبغض و هق هق...:-2-30-: دوستم بهم زنگ زدو آرومم كرد...:-2-30-: تا ابد مديونشم...:-2-30-:
اما درحال حاضر صميمي ترين دوستمه ومجازي...:-2-30-:
بدرود وشب خوش... :-2-30-:

mobaraki
1392,04,12, ساعت : 06:04
من از همین الان که 17 سالم هست واسه تربیت بچه ام نگرانم
-------------------
یک بار به این فکر کردم که فمینیسم بهتره یا سوسیالیسم بعد ترسیدم کچل بشم هر چند که بدم نمی یاد
-------------------
خوشم نمی یاد کسی که منو نمی شناسه و تنها شناختی که از من داره حرف زدن های 5 دقیقه ای هست در مورده من نظر بده
ولی می ده و این اعصاب منو خرد می کنه تا جایی که خیلی دوست دارم هلش بدم و بگم تو حق نداری حرف بزنی پس خفه شو
-------------------
م. بازم می خوای بری ؟
ب. اره
م. می دونستم
ب. اگه می دونستی چرا پرسیدی؟
م.می خواستم خودت بدونی
-------------------
این که یه عده ای رو که دوست داری ولی احساس کنی باورت نمی کنن و اگر هم باورت دارن
فکر کنن هر چی که هستی منشا اش اونا هستن باعثایجاد چه احساسی در شما می شه؟ ها
-------------------
دوست ندارم واسه کسی که نمی فهمه توضیح بدم حتی نمی خوام باهاش حرف بزنم اوفففف
--------------------
یک کتاب خوندم هنوز نصفشو هم نخونده بودم بعد رفتم با خواهرم دعوا کردم کمی هم فیزیکی دعوا کردم
بعد مهسا بهم گفت : تو همیشه به من زور می گی چی فکر کردی ؟ خر. مگه زور داری. قلدر
بعد هم هر دو تنبیه شدیم
--------------------
پشت تلفن که با حسنا حرف می زدم بهش گفتم اگه فقط یک لحظه فکر کنی خودت نیستی و بعد دوباره سعی کنی خودت باشی
بازم فکر می کنی بیهوده است و عذاب می کشی مثله یک شکنجه ی تدریجی می مونه و وقتی بهش فکر کنی بدتر می شه
قلبت مثل این می مونه که داره تمام رگاش کنده میشه و بهش فشار می یاد نه
-----------------------
حسنا از من مهربون تر هست و معصوم هم هست گاهی
-----------------------
بی معنا ترین خوابی که دیدم جا به جا شدن قاب عکسه داییم بود:)))))
-----------------------
من برقی را در همه تو می بینم
در چشمان بی مژه ات
در لب های چند پوسته ات
در کفش سیاه براقت
و حتی در تاسی کله ات
------------------------
ناظمم : یک اخلاق بدی که داری هانیه اینه که به همه چی کار داری خب چرا به اون دست زدی اون برگه ها رو چرا نگاه
کردی مگه نگفتم نکن ها خوبه ها از این که نکته سنجی خوشم می یاد ولی اعصابمو به هم می ریزی:)))))))( دروغ می گه)
------------------------
اینقدر بی اعتنایی نسبت به بعضی ها خوبه که نگو احساس بدی پیدا می کنن
مثلا فکر می کنن خیلی .....(خودتون جای خالی را پر کنید) بعد تو بهشون اعتنای خر هم نمی کنی
خیلی بهشون بر می خوره :))))))
------------------------
نگاه خیلی ها یک بد ذاتی عمیقی درش هست که وقتی نگاشون می کنی بدون اینکه
حتی لبخند بزنن تو یک نیشخنده اعصاب خورد کن تو چشاشون می بینی و اصلا دوست نداری حتی باهاشون
رو در رو بشی

kimiya14
1392,04,12, ساعت : 09:24
دیشب با مادر محترمه ساعت 10:30 شب دو نفره رفتیم سینما فیلم اصغر جان رو ببینم.نمیگم فیلم قشنگی نبود ولی به نظرم اونقدی که بعضی از دوستان ازش تعریف میکردن فیلم فوق العاده ای نبود!اصولا من با فیلمای این بشر حال نمیکنم!!!به نظرم برف روی کاج های معادی از این خیلی قشنگ تر بود اصن بیشتر به دلم نشست!
----------
چقد وجود بعضیا به ادم ارامش میده!اصن همینکه میبینیشون همینکه میبینی هستن کلی خوشحال میشی
---------
چقد سخته ادم ساعت11بره کلاس 2برگرده اونم تو تابستون اونم با یه معلمی که خیلی احساس بامزگی میکنه
---------
از دست یکی از دوستام که خعلی دوسش داشتم خیلی ناراحتم ...کاش اینطوری نمیکرد
---------
تازگیا در مورد زندگی یکی خیلی فضولیم گل کرده اما خجالت میکشم ازش سوال بپرسم

:-2-41-:

باروونی
1392,04,12, ساعت : 11:44
معبودا رخصتـــــــــــــــ



دیروز...چه روزِ خوبی بود...مثل جمعه هایی که تکرار میشن و جای یکبار در هفته دو سه بار اتفاق می افتند نشده بود...دیروز سه شنبه بود...و واقعا هم سه شنبه بود...

رفتن به کارگاه نقاشی...بوی رنگ، بویِ تلخِ تینرِ روغنی...همشون دوست داشتنی اند...وقتی استادت میاد بالا سرتو شونه تو فشار میده و بهت میگه عالیه دخترِ تازه کارِ من...اینم عالیه!

یه ست لباس ورزشی خریدم برا کوه و دوچرخه...مارک پوما...نیم تنه سفید صدفی و شلوار سورمه ای،خیلی گرون بود ولی مردِ وقتی فهمید با پول خودم و هدیه های روز تولدم دارم خرید میکنم کلی برام تخفیف گذاشت و حتی خود به خود موقع کارت کشیدن هم یه ده تومنی قیمتو پایین آورد...حالا منتظریم برامون عصای کوهنوردی بیاره:)

چقدر در اومدن از پیله و شفیره سخته...چه دردی میکشن حشره ها و پروانه ها!
نمیدونم از این پیله که در بیام پروانه میشم یا شب پره...
دلم میخواد بد باشم...خیلی بد ولی نمیتونم!
دلم میخواد منم زیرآب بزنم...غیبت کنم...تهمت بزنم و...اما نه...هرکجا حرف حق الناس اومد وسط دست و دلم لرزیده...بی عرضه شدم!

چقدر درگیرم اما خوشم...
دیروز تو حیاط کف و آب ریختیم و سر خوردیم و با ماتحت که اومدیم زمین شروع کردیم آب بازی با دختر خاله ها...
بس که جیغ کشیدم گلوم میسوزه...مامانم میگه شماها آبرو برام نذاشتین...:|:-2-22-:

دلم میخواد بشینم روبه روی خودم...بزنم زیر گوشم بگم چی میخوای از زندگی...؟چته؟حرف حسابِ دلت چیه؟
خسته شدم از گذاشتن ها و گذشتن ها...از فرار کردن ها...از...


به یاد بچگی ها با خودکار رو ران پام نقاشی کشیدم...بعدش با ذوق دوییدم به مامان نشون دادم.بنده خدا از حرص نزدیک بود گریه اش بگیره...خخ...
کلا پیرهن که تنت کنی...اگه چین چینی باشه...اگه عین دهاتیا سفید گل گلی باشه و تا روی زانو هوس شیطونی میکنی...
دخترخانوما امتحان کنید:)
مامان بلن شد بزنتم که در رفتم...بم میگه هم سن و سالات همه شوهر کردن خجالت بکش...پکر شدم و مطمئن شدم وقتی اینجوری میگه ینی بازم ...:-2-15-:

یه روزی تو زندگیت به این واقعیت میرسی که چقدر هدر رفتی...هرز رفتی...اسراف کردی و بیخودی از خودت مایه گذاشتی و خودتو مصرف کردی..
مهم نیست تو چن سالگی به این حقیقت میرسی...17-20-24-30-40...ولی میرسی...
اونروز میفهمی که چطور قدر اونایی که باید رو ندونستی...زندگیتو پای اونایی هدر دادی که هیچ ارزشی نداشتن هیچ بلکه دارن ارزش تورو هم پایین میارن...
اونایی که اونقدر حرفه ای بدت میکنن که خودتم باورت میشه بدی...اَخی...ایشی...پی پی ای...بدبویی...

نیم ساعت دیگه باید برم دورهمی با دوستا...ناهار دستپخت دخترخاله ها...عالیه...یه سه سالی ازم بزرگترن...باید برم ازشون غذاپختن یاد بگیرم...:)

دیروز برا اولین بار ترشی انداختم(گذاشتم:|)به نظر خوشمزه میاد...بوی خوبی داره...من عاشق ترشی ام!
فردا هم بستنی درست میکنم...برای اولین بار.

سر صبحی کلی قالیچه و فرش شستم...و در واقع باز صرفِ فعلِ آب بازی...
داداشمم میرفت و میومد و اس ام اس میداد که اجرت با مامان:|

خدایا...
من چرا نمی تونم باور کنم جهنمی کنی مارو...
خدایا جهنم مال مال مردم خوراست...مال اوناییه که امام و پیغمبر کشتن و اذیت کردن...مالِ آدم کش هاست...مال ماهم هست؟
خدایا...گناه اگه میکنم دلیلش امید زیاد به رحمتته...دلیلش...چشم داشتن به شفاعت علی و حسین و ابولفضله...
خدا به اندازه کافی باورام له و لورده شده...تو دیگه مسبب مرگ باورام نشو...


×پریا دندونش لق شده...ولی پشت سر هم میره دندون پزشکی...بابا ما دندونمون لق میشد این باباییمون دهنمونو وا میکرد و میگف ببینم دختر دندونتو و بعد زرتی میزد دندونمونو در میاورد خودمونم نمیفهمیدیم..خخخ
×دلم برا ریس جمهور ِ حالِ کشورم میسوزه...بلاهایی که سرش آوردنو هیشکی خبر نداره...تاییدش نمیکنم ولی انصاف نیست بعدِ اینهمه کارِ خوب اینطوری با تیپا بندازیمش بیرون...
بیخیالِ سیاست...من از منظِر قدر شناسی میگم...یکمی قدر شناسی بد نیست...
×سفر...باید برم سفر!

خوشبخت باشید


یآعلـــــــــی

Ayda_alone girl
1392,04,12, ساعت : 12:18
~~~
چه روز باحالی...امروز و دوست دارم...
داره خوش میگذره...فقط اولش یکم سر و صدای همسایه بغلی که داره خونه میسازه اذیت میکرد که الان آهنگای rihannaرو تا ته بردم بالا و تو حال خودمم...
امروز کلا تو خونه ام به خاطر همین از اول صبحی آرامش خوبی دارم...
چرا من مثل بقیه دوست ندارم همش برم بیرون؟؟خودمم نمی دونم!
خو تو خونه احساس آرامش بیستری دارم...
راستی اون دوست عاشقم رو سر و سامون دادم...یه جورایی خورد تو ذوقش ولی خب توجیحش کردم دیگه دیوونه بازی در نیاره...
الان یه باری از رو دوشم برداشته شد...:d
چرا حرفم نمیاد؟؟
خب دیشب ساعت 12 خوابیدم که دوستم بهم گوشزد کرد یکم دست از مرغ بودن بردارم...صبح هم ساعت 11 بیدار شدم...
حالا همون دوستم ساعت 3 صبح میخوابه حداقلش 2ونیم بعدازظهر بیدار میشه(!)
خب هرچی حد و حساب داره دیگه من فوقش تا 1ونیم بیدار باشم تا 11و نیم هم بخوابم...یعنی من مرغم؟؟؟:|
اصلا نمی تونم پامو تو حیاط خونه بذارم...کارگرای ساختمون همسایه مون قشنگ دارن عینهو فیلم سینمایی حیاط خونه مونو نگاه میکنن:|
منم که وضعیت لباسام دیدنی...حوصله عوض کردن هم ندارم!
اگه شد همین امروز بازم میام مینویسم...
فعلا...
حــــــــ ــــــق نگهدارتون...
Ida
92/4/12
چهارشنبه...

Yasmin 18
1392,04,12, ساعت : 12:43
سلااااام.....این روزا خیلی بره من مسخره و گند میگذره حوصلم خیلی سر میره....آخه هم میزنمم سر میره....چیکار

کنم؟؟؟؟.......دیروز یه ایل آدم اومدن خونمون عممینا و دو تا از عمو هام با خانواده منم اون وسط داشتم چرت میزدم واقعا خوابم

میومد عمم که باز شروع کرده بود سخنرانی رفته بود رو منبر حالا یکی بیاد اینو نگه داره!!!!.........داشت به همه قضیه چنتا از

پسرهایی که رفته بودن استرالیا رو تعریف میکرد.....میگفت:. نمیدونین که چنتا از پسرای جوون از راه دریا داشتن میرفتن استرلیا

راهش خیلی خطرناکه اگه بیفتن تو اقیانوس تمساخ ها میان تیکه تیکشون میکنن!!!!!!!......من که داشتم چرت میزدم یهو پریدم

هوا این عمه من آخر سوتیه دیدم همه لب هاشون فشار میدن بلکه نخندن داداشم که قرمز شده بود عمم اصن به روی خودش

نیاورد منم که خوابم پرید سیخ نشستم بلکه سوتیای عمه جوووونمو بگیرم ولی با این حال عممو خیلی دوس دارم خیلی

مهربونه........... امروزم پا شدم از ساعت 9 تو نت دارم میچرخم سرم داره منفجر میشه ولی برام مهم نیست تو سایتم که دیگه

کتاب خوب نیست که بخونم اوفففففف........عصر هم میخوام برم پارک با دختر عمه عزیزم والیبال تمرین کنیم....همین دیگه تا

بعد..........بابای.......

1392/4/12...

redwarrior
1392,04,12, ساعت : 13:02
از دیروز تا به حال چون بید می لرزم:-42-:
یه دوستی دارم خواب که می بینه علاوه بر برعکس تعبیر شدنش به طیف عظیمی از آشنایانش!صدق می کند
زنگ زده بهم بعد از یه سال نه سلامی نه علیکی:
- سانا من خواب دیدم!
-:-2-29-::-2-20-:
- زنده ای چرا جواب نمیدی؟
- ریحان من قلبم با این باطری قلمی ها کار میکنه ها شوخی نکن!
- به جون خودم بگم بهت؟
- نع برو به یکی دیگه بگو:-2-33-:
- خواب دیدم الهام (الی رو میگه) میخواد ازدواج کنه شوهرشم انقده جای برادری!همه چی تمومـــــه:-2-41-:
- الو ریحان..شیوید ..چرا جواب نمیدی؟
و این چنین قطع کردم و سریع به الی و تمام دوستانی که احتمال میدادم خواب این بی شعور بهش بخوره هشدار دادم
و طبق نظر من و الی احتمالا تا اطلاع ثانوی از شوهر خبری نیـــــــــــــــ:-2-18-::-2-03-:
البته فف که جو یوزارسیف گرفتتش میگه : اگه میدید 7 تا شوهر لاغر 7 تا شوهر چاق رو می خورند اون وقت غمباد بگیریم
ولی خو مگه فیلم هالیوودیه که الی بیچاره 7 تا شوهر داشته باشه ؟ اسلام به خطر میافته اون وقت تازه جنایی هم میشد!
حالا همه اینا به کنار من از همکنون به انتظار مردی کچل شیکم قلمبه با یه زیگیل جایی بین دماغ و لب(البته به لب نزدیکتر بیتره:-2-35-:) واس الی ام:-2-27-:
آخــــــــــــــــــــــی دلم کباب شد براش پیشاپیش به پای هم پیر شن الهی:-2-40-:

خانم فسقلی
1392,04,12, ساعت : 13:17
به نام او



این خاطره مال دیروز...
اصن اینجا حس خاطره نوشتنم نمیاد :-119-: همه اش تقصیره صباست هی اصرار و التماس میکنه نمو تورو خدا برو برامون خاطرات خنده دار و سوتی هاتو بنویس بخونیم روحمون شاد بشه:-119-:
آمو از روز قبلش براتون بگم که هی صبا زنگ میزد بهمون هی جواب میدادیم صداش از ته چاه میومد:-2-06-::-2-06-::-2-06-: هی از اینور عر میزدم الو صدا میاد؟ صبووووووو؟ اوی؟ چرا صدا نمیدی از خودت؟ الو؟ تو روحت.... بعد قطع می کردم:-2-22-::-2-22-::-2-22-: صبو اگه می فهمید چه جملات زیبایی نثارش می کنم انقده با پشتکار زنگ نمیزد تا ارتباط برقرار بشه:-2-22-::-2-22-: خلاصه گذشت ما نتونستیم حرف بزنیم و صبا رفت بیرون و کلی دل مارو سوزوند کصافد عبضی:-2-42-: دیگه تصمیم گرفتیم روز بعدش برای تلافی دلسوزونی صبو بریم دَدَر :-2-16-: اونم تنهایی:mrgreen: این سقِ سیاه صبو ورداشت گفت گم میشی و خلاصه میخواست مارو منصرف کنه که نذاشتیم به هدف شومش برسه:-2-36-:
جاتون خالی صبح روز بعدش ما رفتیم اول میدون انقلاب آی حال می کنم با این میدون انقلاب اصفهون انقده همه چیش ارزونِ :-2-22-::-2-22-::-2-22-: واسه هرکی که ازش بدم میاد از اینجا خرید می کنم خخخخخخخخخ:-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:
تازگیا منو بهناز افتادیم تو فاز گدایی هرچی ارزون پیدا می کنیم می خریم دل همه تونم جیز! دیشب بهناز میگفت یه مانتو گرفته 6000 تومن:-2-22-::-2-22-::-2-22-: خاک تو مخم آبرو بهنازو بردم خخخخخخ:-2-22-::-2-22-::-2-22-: الان منو می کشه :-2-22-::-2-22-::-2-22-: تازه باهاش عکسم گرفته می فرسته که دل منو بسوزونه مانتو 6000 تومنی خریده :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
داشتم میگفتم صبحش که رفتیم خرید همه چی امن و امان! جاتون خالی دنبال شلوار می گشتم یعنی این سپاهانو من زیر و رو کردم خخخخخخخخ رفتم توی مغازه اش با اعتماد به نفس کاذب کلی شلوار عین عقده ایا بردم پرو کنم:-2-16-: چشمتون روز بعد نبینه بالاخره با کلی مصیبت که فروشنده میخواست لهم کنه از یکی خوشم اومد :-2-16-: یه کمربندم واسه تنبونمون انتخاب کردیم حالا موقع حساب کردن شد ( تا حالا شده قبل از ضایع شدنتون حسشو از قبل داشته باشید که الان ممکنه ضایع بشید؟) همین حسو داشتم اون موقع آمو هرچی خانمِ کارت میزد خاک بر سرش ارتباط برقرار نمی شد دیگه مغازه ای نبود که من برم توی پاساژ کارت بکشم و آخرشم یکی شون زد موجودی کافی نیست:-2-19-: انقدر سوختم انقدر سوختم از همه بدتر حس ضایع شدنم بود دیگه خلاصه جد و آباد بانکو از خجالتشون در اومدیم:-2-26-: شلوار خوشگلمو با کمربندم مجبور شدم بذارم عصر برم بخرمش خعلی حس داغونی بود خدا نصیب هیچکی نکنه حالا هرچی حساب میکنم باس صد و سی تومنی تو حسابم می بود حتی قبضای خریدمم نگه داشته بودم یه همچین آدمی شدم من اومدم اصفهون:-2-22-: خسیسم خودتی!:-2-42-::-2-43-:
اومدم خونه کلی گریه و زاری زنگ زدم به پدرجان بابااااااااااااا پول بفرست حسابم هنگ کرده... آبروم رفت شلوار خوشگلم تو مغازه ست. پدری عصر برامون پول فرستاد مام خوشحال بلند شدیم دوباره رفتیم بخریمش... حسابی از خجالت جیب پدر در اومدیم سه تا روسری ام باز واسه مامانم خرید یعنی این چمدون دیگه بسته نمی شه انگار چند قرن مامانمو ندیدم همه اش واسه اش خرید کردم:-2-28-: حالا که نگاه میکنم می بینم واسه خودم کمتر خرید کردم! اصن مادرمون انقدر مشتاق بازگشت ماست که مبهوت محبتش هستم :-2-22-:
موقع برگشت یه راننده خل مشنگی به تورمون خورد:-2-28-: آمو مارو برده یه جای دیگه هی دارم خیابونارو نیگا نیگا می کنم می بینم یا ابرفرض اینجاها آشنا نیست جان صبو اولش توهم زدم منو دزدیدن کلی دعا داشتم می خوندم :-2-30-: بعد دیدم یارو رفت تو یه خیابون آشنا کلی ذوق کردم که نمی خواد منو بدزده یعنی آماده ی حمله بهش شده بودما پیرمرد هاف هافو:-2-33-:
بعدش دیدم خیابون تموم شد گفت خواهر کجاست مسیرتون میگم من اگه بلد بودم که پول تاکسی نمی دادم پدرجان خخخخخخخخخخخ بعد گفت اِ وا! یعنی بلد نیستین؟ منم هی نیگا می کنم می بینم هیچی نمی گید. منم گفتم والا منم گفتم شما راننده هستین احتمالا باس بلد باشین! خلاصه این هی مارو چرخوند چرخوند مسیر 20 دقیقه ای رو یک ساعت دور می زدیم توی شهر البته کلی حال داد هی از اطراف زاینده رود رد می شدیم بسی دلمون شاد شد فقط اولش سکته رو زدم. کلی ام به جون صبا داشتم تو دلم غر می زدم مرده شور اون زبونتو ببرن دختره خیره سر:-2-22-:
بعد برگشتم خونه با کلی مصیبت دیگه که معذوریم از تعریف کردن اون ها دیگه آبرو واسمون نمی مونه:-2-35-:

صبو، سیموی، بهی نآز فدام بشید خخخخخخخخخخخخ :-2-22-:


روزتون خوش، خانم فسقلی همیشه در قلبتون:-2-41-:

yAsnA*19F
1392,04,12, ساعت : 14:06
"هـو المـرتاح"
این جا یه خوبـی داره..هیچ کس آدمـو نمی شناسـه...نباید مراقب باشـی الان اینو بگـم آبـروم مـی ره...یعنـی آدم مطمئنه حتّی الان اگـه من بگم من فامیلیم چیـه هیچ کس آن قـدر بـی کار که نیست که بره بگرده منو پیدا کنـه بگـه اِ!این همـونه هـا...
ولـی بازم خیلـی چیزا رو نمـی شـه گفت...!
خاطـره پـری روز:
تا شب خبـری نبود و اون روز به امیـد شب کـه یکی از دوستای خانوادگیمون مهمون کرده بود،گذروندیم...(یعنی واقعا انقدر نخورده ایم ما؟!)
رفتیـم دربند!گفتیم آخر هفته ست زیاد شلوغ نیست ولـی وضعیتـی بـود دوستـان...
جـا پارک می فـروختن!
یعنـی اوضاع به کجـا رسیـده کـه مـردم خیابونو حق و ملک خودشون مـی دونن هیچ! می فروشن!!!!!2 تومان...5 تومان..!
آدم حرصش می گیـره ولـی خب جا نبـود!!
خلاصـه به داخل رستوران رفتیم...اوّلش یه عالم گل و گلدون خوشگل بود...ولـی چـه فایده...آدم دلش می خـواد الان بو گل رو استشمام کنـه،بیش ترین بوی قابل استشمام بـوی نفیس سیگـار بـود...
محیطش خیلـی قشنگ بود...آدمـا خیلـی خوش حـال بودند...انگـار همـه خوش بختند...آدم هـر چـه قـدرم خودخـواه باشـه دیدن خوشـی آدما خوش حالش می کنـه ،ب خصوص کـه خودتم خوش باشـی!
بدبخت یکی از میزبانا چـربی داشت هیچـی نمی تونست بخـوره الّا ماهـی!نه برنج نه ماکارانی نه کباب...چون همه شون تهش می شـده چـربـی!
...شب خـوبی بود کلا خوش گذشت...
دیـروزم مثل همـه ی روزای دیگـه گذشت در تب و تاب خواستگار خواهـرم...بعـد کلی گـرفتاری اولین خواستگاریـه کـه راضی شدیم راهشون بدیم خونه...فردا میان...
جلسه دوم خواستگاری....الانم داریم دکتر فرهنگ گوش می دیم،مامانم ب خواهـرم میگـه بعضـی حـرفاش خیلی ب درد میخـوره...گـرچـه بعضیاش نـه!
اخـه می گـه قبل جلسه 2 پاشین برین آزمایش!
بابا آخـه طرف می گـه بذار من با تو حـرف بزنم ببینم ازت خوشم میاد نمیـاد...صاف پاشیم بریم آزمـایش؟؟؟؟؟؟!!!!!
هـی هـی...
بیش تر چیزا خـوبه..الحمدالله...چشم نزنیندا!
مامانم ب خوهـرم: استرس داری؟!
خواهرم: برا خواستگار....بره گم شـه بابا...!
این جور آدمیـه خواهـرم...!
دلـم برای خیلیا تنگ شده ب خصوص برای معلّما و دوستای دبستانم ک حالا از اون مدرسه رفتم...
دلم برای ناظممون از همـه بیش تر تنگ شـده....خانم ناصـری....خیلی ازش چیز یاد گرفتم اوّلیش شکایت نکردن بود!
برای اوّلین و تنها معلّم علومی کـه دوستش داشتم خانم شاه میرانی،دوم دبستان...
برای خیلی از دوستام که 5-6 ساله ندیدمشون....
و هنـوز صـداشون تغییـر نکـرده...!
الان یکی از دوستای صمیمیم هست.....قبلنا هر روز زنگ و اس و ام اس و...!
الان 4 روزه هیچ خبری ازش ندارم....چون از 8 تیر تا حالا ته دلم باهاش مشکل دارم منم نه بهش زنگ میزنم نه هیچـی...
الان حرصم گرفته!احساس میکنم غرورم خـرد شده...!:-2-22-:
بدبختی اینه بلدم نیستم با کسی سرد حرف بزنم دو سوت خـر مـی شـم!
کلا کسی زیاد محلّ نمـی ده این روزا....
بعد،بعد 10 روز اس میزنن چ بی معرفت!ما رو یادت رفته!دلم تنگ شده!
منم دوست دارم بگـم جـــــون پسـر عمّه ت!خالی بندی حدّی داره بی مروّت!!!ولی در نهاین جوابی نمیدم...
یعنی دیدین وقتی حوصله ت سر رفته ب صد نفر زنگ و اس می زنی عین صد نفر یا خاموشه یا اشغال یا کار داره یا جواب نمـ ده...
حـالا یه وقت تو سرت شلوغـه،تو مسافرتی صدجور کار داری...آقا شارژ نداری...یعنی زنگ و اس ام اسـه که بهت میدن وجوابم نـدی میگن تو چقـد بی شعـوری...عجب آدمـی هستی...:-2-28-:
بگذریم...فردا کلاس زبان دارم...روزامو برا ترم جدید عوض کردم(2 شنبه 5شنبه)...جلسه پیش اومدم تو کلاس دیدم یا خـدا!همه دخترای دانشگاهی و جوون و شدیدا نا آشنـا....
جای خالیم نیست کـه هیچ تازه اون جاهاییم ک هس مردم کیف می ذارن ک یعنی که یعنی!
چون دیر رسیدم فامیله معلمه هم نفهمیدم تهش....الان اعصابم نمونده واسم!
الان من استرس دارم....یعنی ی نفر کلا آشناست توشون ک اونم ازش خوشم نمیاد دختره ی طوریه....واقعا ی طوریه خب چ کنم....اونیم ک جل3 پیش بغلم بود قیافه ش خوب بودا ولی خیلی ماست بود....تازه داشتم ب بچه های یخ قبلیمون عادت میکـردمـا...!هی هی!
چـه قـدر حرف زدم چرت گفتم....شـرمنده!
اینم از خاطره بنـده!
آرزویم برایتان روزهایی سرشار خنده!
آرزویم عشق و دوست داشتن است...
آرزویم در زندگیتان گاهـی باختن است...
گاهـی بایـد ببازیم...
تا میسّـر شـود درسی را یاد گیریم!
*خودمم تا حالا شعر ب این چرتی نخونده بودم...!*به بزرگی خودتون ببخشیـد!*
با زیباترین آرزوهـا...!
یسنـا.غ

nazli_rezaee
1392,04,12, ساعت : 14:41
سلام.........

چهار روز خونه نبودم.... کلی حرف تو سرمه که میخوام بنویسم اما نمتونم جمله بندی کنم ... بدنم کرخت شده اصلا حوصله ندارم امروز از اون روزاس:-2-42-:
شاید برم یه دوش بگیرم بیام کلشو بنویسم:-2-38-:

نازلی....... سست و بی حوصله:-2-15-:

بیــ رنــگــ
1392,04,12, ساعت : 15:19
بـــه نـــــام خـــــدا


12 ِ تير ِ 92


حـــرمت را
بـــايد
نگـــه داشــت !

چه قدر گمم !
كَم نه ! كه بهتر بود كَم بشم ... تا گُم !

. شايد روزگاري ، لحظه اي ، نفس ِ آسودگي بكشيم كه اين روزا گذشتن ... اميدوارم بگذرن و آرزوي اون نفس ِ راحت نمونه رو دلمون .

. . از آدماي يهويي ... بدون اجازه ي قبلي ، متنفرم !

. . . جديدا روزاي تو تقويم فقط خط مي خورن !

. . . . بايد رو برخي ها كليك راست كرد و بعدشم حذف . سبكي ِ دنيا اونقدرهام دور نيس .

. . . . . فــردا ... براي فردا ... ترس دارم !


. . . . . . حرف براي گفتن زياد هست .. اما نگفتنش بِه از گفتن !




پـنــاهتـــان خـــدا

Ayda_alone girl
1392,04,12, ساعت : 15:54
****
من دوباره بیکار شدم اومدم خاطره بنویسم...
البته دیگه خاطره نیست...احساست نویسی شده...والــــا...
زنگ زدم خونه دوستم خواهرش جواب میده میگم اعظم بیداره؟؟میگه نه عین خرس خوابیده...یه همچین خواهر فهمیده ای داره دوستم...
خیر سرم میخواستم غروب باهاش برم بیرون...ولی مگه بخوابه بیدار میشه؟؟؟باید با یه لیوان آب سردِ سرد برم دم خونه شون حالیش کنم...
چشمام به طرز خیلی خیلی عجیبی روشن تر از حد معمول شده...فک کنم چون سرحالم اینجوری شده...
این چشمامم مشکل دارنا...
عاقا یه اعتراف...رمانی که داشتم مینوشتم فعلا نصفه کاره مونده جلد دومشو شروع کردم...چه کاریه آخه؟؟
بسه دیگه زیاد پرت و پلا گفتم...
از بیکاری میزنه به سرم هر دوساعت میام مینویسم و میرم...شما به دل نگیرید...
حـــــــــ ـــــــــق نگهدارتون...
Ida
92/4/12
15:51
چهارشنبه...

Nasim 13
1392,04,12, ساعت : 15:58
سلام!
خوبین دوستان؟
امروز وقتی با مامانم رفتم استخر یاد یک خاطره افتادم که مربوط میشه به 7-8 سال پیش.
اون موقع ها من هنوز مدرسه نمیرفتم.
مامانم کلاس شنا میرفت و منم وقتی تو خونه تنها میشدم گریه میکردم؛چون خیلی کوچولو بودم و بالاخره هر بچه ای از چیزایی میترسه دیگه؛منم از تنهایی و آب میترسیدم.
مامانم که نمیتونست منو تو خونه تنها بزاره و از اونور نمیتونست منو ببره تو آب.
من باهاش استخر میرفتم ولی فقط از راه دور نگاش میکردم.
یه بار که داشتم نگاش میکردم دیدم که پرید تو آب ولی ندیدم که بیاد بیرون.
منم از اونجایی که خیلی باهوش بودم فکر کردم مامانم توی استخر یه متری غرق شده و از اونجا که خیلی زرزرو بودم،زرتی زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه بکن.
یه خانومه که اونجا مسءول بود ازم پرسید چی شده.منم با گریه گفتم که مامانم غرق شده.
خانومه رفت و بعد از چند دقیقه صدای بلندگو اومد که مامانمو صدا میزد.
دیدم مامانم با اون خانومه اومد.بغلم کرد.
بعد از اینکه به خونه رفتیم،مامانم غضیه رو به خوواهرم و بابام گفت که خیلی بهم خندیدن و حرص منم حسابی دراومد

Nasim 13
1392,04,12, ساعت : 16:02
سلام!
این خاطره مربوط به سال گذشته میشه
اول از همه توضیحاتی میدم که بفهمین چرا این اتفاق افتاد
ماشین لباس شویی خونه ی ما خیلی قدیمیه.جزو ماشین لباس شویی های اولیس که تازه اختراع شده بوده
پدر بزرگم اون ماشین لباس شویی رو برای مادرش یا همون مادر بزرگ مامانم میخره و وقتی ایشون فوت میکنن مادرم ماشین لباس شویی رو میاره خونه و خلاصه اونم از خارجی خوبا بوده و تا همین پارسال هم برامون کار کرد
شاید بعدشم میتونست کار کنه اما یه اتفاق افتاد که پدر تنبل ما اراده کرد عوضش کنه
اون روز ماشین لباس شوییمون خراب شده بود و آب پس میداد
بابای من داشت تلویزیون میدید و عین خیالش نبود و من و خواهرم هم حاضر میشدیم که یه خورده دیگه بریم خونه عموی مامانم
چون من و خواهرم یه ساعت طول میکشید حاضر شیم،زودتر از بقیه اقدام میکردیم
مامان خانم هم مجبور بود که خودش یه کار کنه
ماشین لباس شوییمون چند بار دیگه هم اینجوری شده بود و مامانم میدونست چی کار باید بکنه
خلاصه ماشین لباس شویی رو از برق کشیده بود و مشغول بیرون ریختن دل و روده ی ماشین لباس شویی بود
کارش که تموم شد دوباره دل و رودشو ریخت توش
چون ماشین لباس شویی آب پس مبداد،باهاش خیس بود
از اونور هم یادش رفته بود اون یکی پریز ماشین لباس شویی رو که به سه راهی وصله بکشه و برق توی ماشین لباس شویی مونده بود
یه دفعه دیدم جیغ مامانم بلند شد
دویدم از اتاق بیرون
دیدم مامانم داره میپره بالا پایین و پایین و جیغ میزنه
از اون جیغا ها که گوش فلک رو کر میکنه
منم فکر کردم سوسک افتاده روش و شروع کردم هرهر خندیدن
بابام دویید آشپزخونه
با دستش یه دونه زد رو دست مامانم و یه چیز سفید دراز افتاد و بعدش مامانم بیهوش شد و شانس آورد بابام از پشت گرفتش
از آشپزخونه آوردیمش بیرون
هنوزم بیهوش بود
بابام گفت:
-نسیم بهوش بیاد میکشتت
-چرا؟
-مرض و چرا
-خب چرا؟
-چون مامانتو داشت برق میگرفت و تو هرهر میخندیدی
-ای وای من فکر کردم سوسک افتاده روش
-بهتره خودت مثل بچه آدم بری قایم شی تا عصبانیتش بخوابه
- راستی مگه ماشین لباس شویی رو از برق نکشیده بود؟
-احتمالا بادش رفته از اون یکی پریزه که به سه راهی وصله بکشه.
-اون چیز سفیده که ازش افتاد چی بود؟
-سیم بود دیگه.من زدم ازش افتاد
-چی شد پرت نشد؟چه طوری شده که سیم بهش چسبیده بوده؟چرا خودش جدا نکرده؟
-نمیدونم.بزار بهوش بیاد بعد
خواهرم رفت یه لیوان آب آورد ریختیم رو مامان
تا بهوش اومد شروع کرد به گریه کردن
یه لحظه مثل برق از جاش پرید
دویید دنبالم منم د برو که رفتیم
در حین دوییدن داد زد:
-میکشمت.من دارم بال بال میزنم تو میخندی
-آخه فکر کردم سوسک پریده روت
-خونه ما سوسکش کجا بود آخه.الآن یه کاری میکنم دیگه هر چی سوسکه یادت بره
دیگه مامان داشت میرسید بهم که بابا گفت:
-ولش کن دخترمو
الهی من قربون بابام برم که منو از مرگ حتمی نجات داد
مامانم رفت سمت بابام و دوباره یادش افتاد که گریه کنه
تا اومد بابامو بغل کنه بابام گفت:
-برو اونور دست و پا چلفتی
پقی زدم زیر خنده که مامان یه چشم خوره توپ رفت که یعنی:«باهم تنها میشیم دیگه»
خلاصه فهمیدم که مامانم تا میاد سیم رو بزنه به برق چون برق تو ماشین لباس شویی بوده،سیم میچسبه به دستش و پشتشم که میز بوده و پرت نشده
اونشب مامانم گفت حالش خوبه و ما هم به مهمونیمون رسیدیم
یه هفته بعدش هم بابام یه ماشین لباس شویی خرید و اون یکی رو انداخت دور
من که میگفتم بدیمش به موزه به عنوان اولین ماشین لباس شویی که آختراع شد اما مثل همیشه کسی منو آدم حساب نکرد
با تشکر از دوستانی که خاطرمو خوندن
مرسی از همه

sitatatia
1392,04,12, ساعت : 16:18
به نام خدا
سلام به همه دوستای خاطره نویس
یک هفته ای هست اردوی کارورزی شروع شده دارم از خستگی میمیرم از صبح تا شب یا سر عملیاتم یا سر کلاس شبام تا پاسی از شب یا برنامه نویسی یا گزارش کار خواب هم به میزان اندک.
چند وقتیه که میخوام برای یه مخاطب خاص نامه بنویسم البته مخاطب خاصم عضو سایت نیست یه مخاطب خاصی که حدود یه ساله که ندیدمش
ولی این روزا به خاطر تکرار عملیات ها عجیب به یادش می افتم مخاطب خاصی که نمی گم دوسش داشتم ولی برام محترم بود و دوستانه بهش علاقه داشتم .
این روزها از واژه علاقه استفاده نمی کنم چون به خودم زیاد اعتماد ندارم
سلام مخاطب خاص عزیز
نمی دونم کجایی و مشغول به چه کاری امیدوارم خوب باشی این اواخر افکار خاصی پیدا کرده بودی و با افراد خاصی می گشتی همیشه نگران این بودم که مثل اون ها زمینو زمان رو ببری زیر سوال و تمام ارزش هارو به ضد ارزشهای پوچ و تو خالی بفروشی .
خیلی زود فراموش کردی گاهی فکر می کردم بیشتر از اینها با وفا باشی الان می فهمم که اون موقع چقدر بچه بودم وتو چقدر بی جنبه که بعضی چیزها رو به پای بعضی چیزهای نا مربوط گذاشتی و آخرم فقط با یه دلخوری از هم جدا شدیم.
ولی الان می فهمم که وقتی بودی خیلی بهتر بود حتی می ارزید به تمام حرصهایی که اون موقع می خوردم لااقل اون موقع حس ارزشمند بودن داشتم حس می کردم برام ارزش قائلی بیشتر از همه رفتارتم اینو بهم نشون می داد اون ایمیل از دکتر شریعتی و اس ام اس آخری که همه چیزو تموم کرد یعنی خودم تموم کردم چون می دونستم که فقط غرور و شخصیتمو نه از قصد بلکه به خاطر هیجان بیش از حدت به باد می دی.
چقدر خاطرات شیرینی داشتیم و من چه قدر بچه بودم.بازی یه قل دوقل!
سالاد الویه
چه قدر ناراحت شدی وقتی فهمیدی می خوایم بریم دنبال یه گروه دیگه و...
بدون الان جات خیلی خالیه ولی احساسی در من برای تو وجود نداره فقط یه خاطره ازت مونده...
سیتا

MoonRise
1392,04,12, ساعت : 17:19
بِهـ نــآمِ خـُـدآ



-تو ای کهـ رفتـآرم بـآهـآت سَرد شدهـ.... بِهـ قولِـ خودت پــآچـِـهـ میـ گیــرَم؛ تقصیـرِ خودتهـ... فِکــر کُن میـ خوآم فـآصلهـ بگیــرم یهـ وقت حَــرف در نیــآرن!!:-2-27-: دَلـآیِـلِ خـآصِ خودمو دآرم..!!


-آغـآ دوستَم، دوستـآیِ قدیم....!! والا...
من بــآید از خـآطرهـ ای کهـ نوشتهـ بفهمم رفتهـ مسافرت کهـ نمیگهـ ؛ طنــآز مُردی یــآ زِندِهـ ای ؟؟!! اینم دوستهـ مــآ داریم ؟؟ :-2-15-:



-مـآمـآن صَبـآیِ گلِ مهربونــ ، مِرسیـ کهـ هستیـ:-53-:
مرا به کعبه چه حاجت:-53-:!
طواف می کنم "مادری" را که برای لمس دستانش هم:-53-:
وضو باید گرفت:-53-: ..
-آه دستم دَرد میکنهـ انقذه:-2-30-:... اِنگــآر زخمِ شمشیر خوردم !!:-2-22-: عصری میـ خوآم بِرم فُرمِ مدرسهـ بِخَرَم... کی حوصِلهـ دآرهـ تو این گَرمـآ اَز خونهـ بِره بیرون؟؟!! اَصَن حِسِش نیست!!:-2-36-:


-5 روز موندهـ تـآ تَوَلُدِ بَرادَرِ گِـرآمی...!!! مُحی اَز اَلـآن تَبریک میگم:-2-40-: هَر چَند اَز دَستِت عَصَبـآنی هَستم:-2-31-:... ولی خو مِثِ بَرادَرَمی دیگهـ چهـ کُنَم کهـ مَن اِنقَدر مِهرَبونم؟؟!!! کیهـ کهـ قَدر بِدونهـ ؟؟!! :-2-43-::-2-28-:



-یهـ شعری اُفتـآدِه تو دَهَنَم هَمَش گوش میدم و تو خونهـ بَرآی خودَم میخونم.... دیوونهـ شُدَم دیگهـ !!:-2-41-:
-شب از مهتاب سر میره
تمام ماه, تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی, جهان خوابه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن, سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه
که تو چشمات و میبندی
تو را آغوش میگیرم
تنم سر ریز رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو را آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو
به من نزدیک تر میشه
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن, تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی…
-دیگهـ هَمین... خیلی شبیهـِ خـآطِرِه نبود ولی دیگهـ مَرَضِ نِوِشتَن گِرِفتَم وِل کُن هَم نیستَم !! روز خوشـ !!:-2-27-::-2-40-:

زهرا قنبري
1392,04,12, ساعت : 17:44
براي برادر 11 سالم "حسين" وقتي كوچيكتر بود كلي داستان از خونآشام و بختك و جنوروح اين چيزا ميگفتم بعد دوتايي با هم خوابمون نميبرد....چن وقت پيش داشت به بابام ميگفت اون اتاق تاريكه نميرمتوش...بعد رفت سمت دستشويي منم وايسادم پشت سرش صرتمو از پشت يه ميليمتري سرش نگه داشتم...يه لحظه برگشت منو ديد چنان جيغي زد كه خونه لرزيد هيچي ديگه بعدهم پخش زمين شد زد زير گريه...مامانمم دست به آب قند شد...منم كه اون وسط ريسه ميرفتم...خب طبق معمولمبابام كلي دعوامكردديگه...آخه گناه من چيه؟؟؟ والله به خدا...من كه كاري نكردم...دختر به اين مظلومي ...آروم:-2-27-:ي..زورشون به بچه رسيده!!!!!1

.arsana.
1392,04,12, ساعت : 18:20
واقعا چقدر بدون درس و دانشگاه و کار زندگی مسخرست :-2-27-:
فقط میشه بخور بخواب منم که از این حرکتا متنفر!
الان میخواستم بگم که از لحظه ای که آخرین پروژه رو تحویل دادم و وارد شهر طهران شدم از خودم و بیکاریم حالم بهم میخوره:-2-27-:
حالا وایسم که کی قراره مهر بیاد :-2-27-:
کلاس اسکیس قرار بود برم این هفته که آزمون عملی ارشداست یحتمل خبرش هفته دیگه به دستم برسه:-2-42-:
فردا صبحم بیدار بشم برم باشگاه ثبت نام کنم وگرنه آبان ماه با این وضع برم دکتر تیکه بزرگم گوشمه:-2-43-:بعدشم برم موزه هنرهای معاصر رو ببینم
یه تکونی به خود بی مصرفم بدم ببینم چند مرده حلاجم:-2-36-:
نمره هامم اومد و معدلمم حساب کردم و بسی شادمان گشتم خداروشکر:-2-41-: اگه خدا بخواد بزنیم تو گوش شاگرد اولی و پدر و مادر رو بعد از یکسال در حقیقت بعد از دیدن رتبه زیبای کنکور شادمان کنیم و بگیم ما هم بله:-2-37-::mrgreen:
از اون ما هم بله ها نه از اون یکیا:mrgreen:
آره دیگه اینجوری شد که اونجوری شد :-2-27-:
شاد باشید:-2-41-:
+دلم برای بالاییا تنگ شده :-2-36-: نارجلا یه تشکر میزنن میرن :-2-36-: خب وایسین یه چاق سلامتی بکنیم بعد از 4 و اندی ماه :-2-36-:

mina91
1392,04,12, ساعت : 18:48
امروز اسمتو پایین یه پست توی فیس*بوک دیدم...


دروغ چرا؟

برای بار هزارم دلم گرفت....

мσH3η
1392,04,12, ساعت : 19:16
[ اگر چه دل به کسی داد ، جان ماست هنوز .......... به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ]


درمـان ؟ نـه هرگـز ، مثـال مـرد میـخواهـم ...
بـرای درد عـشقـت فقطـ همـدرد میخـواهمـ
[ بـانـو ] ز داغ عشـق تـو مسـتمـ ولیکـن
آز آنـ مـستی پـُر سـردرد میـخواهمـ...
تنـها نیـاز مـن تـویـی دلـدار پـُر نـاز
از اینـ زبـان تـیز تـو ؛ بـَرگـَرد میـخواهـَم
اَز دستـ چـشمـانـت دلـَمـ بدجـور داغ اَستـ
از کـوزه غمتـ کمیـ آبِ سـَرد میـخواهـَم !
بـا تـو کـه بـاشمـ دلـ خـوشیـ پـایـان نـدارَد !
بـا مـَن بـمان ، هـر آنچـه خـواهـی کـرد میـخواهـَم
اَز آتشـ دل میـپرم ، دائـم تـو گـویـی :
- سـرخـی ازآن مـَن ، چـهـره اَت را زَرد میـخواهـَم ...
بـی تـو نـدارم چـیزی اَز این عـالمـِ پـرت
از دار این دنـیا فقـط یـک فـَرد میـخواهمـ ..
[ بـا نــو ] فـرامـوشـش بکـن قـافـیه هـارا
مـن در مـیان عشـق و عـقل ، نـبرد میخـواهـَم !
.
.
.
[ سـومینـ شـعر ، اَولـین غـزل « بـرآی بـانـو » ، قـطـعا خـروجـ از وَزن و اشـتباه زیـاد داره ]
[ خـوشحـالمـ کـه بـالاخـَره تـونسـتم تـو قـالب شعری مـورد عـلاقه ام ، غـَزَل ، بنـویسـَم ؛ البـته حیـف پـست مـدرن نـیستـ ]
.
.

پـ . نـ :





مـهم اینـ نیسـت کـه دوطـرفه هـست یـا نـه ! مـهم اینـست کـه مَن هـستـم ، عـشق هسـت ، چـراغ احسـاس روشـن اسـت ... مـهم نیـست کـه مـانند اطـرافیـانـت زبـان نمیـریـزم تا بـرایمـ بمـانی ... مـن خـودم هـستـم ، خـودم و قلب خودم ، اصلا مهـم نیسـت نبیـنی مـرا و حسـم رآ...مـهم اینستـ کـه چـراغیـ روشـن کرده ایی [ بـانـو ] کـه هـر چـه بـاد همـ بیـاید ، ذره ایـی نـورش کـم نمیـشود...حـالا تـو هـِی بـه بـاد بده گیسـوانـت را....!!!



پـ . نـ :



آنـقدر مـار خـورده ام کـه افعی شـده اَم ، هر شـب میپـیچـم دور دلتـنگی ام و زهـرم را بـه شـعر میـریـزم ....!

پـ . نـ :



یه ایده رمآنی بـدجـور تـو ذهـنم جـولان میـده ؛ سبکشـ با سـبک رمان های سایت فرق داره ، رئالیـسم یا سورئالیسـمه ، ایده اش از رمان بـوف کـور ، قلعه حیواناتـ و آهنگـهای شـاهین تـو ذهنمـ شکل گرفـت ، امیدوارم خلاف قـوانیـن نشهـ و بـزارمشـ ....

پـ . نـ :

مسآفرت بودیم یه هفته ، نه خوب بود نه بد ، تقریبا از دنیای فناوری دور ....هر روز باغ ، رودخونه ، گردش .... بنظرم اگه خدایی بود و بهشتی داشت این طبیعت هایی که دیدیم جزویی از همون بهشت بود ... مخ خودم و عشقه که از کل مناظر و آدما عکس گرفتم جز خـودم !!!! یه جاهایی مردم زندگی میکردن ماشین رد نمیشد .... جاده مال رو داشت ...ولی فوق زیبا بود .... یکی از اشنا ها که مال اون دور و بر ها بود همراهمون بود میگفت تو این روستا دخترا 10 سالشون که میشه باید عروسی کنن !! برگشتن به من میگن بیا همینجا واست زن بگیریم !!! :دیـ ! خلاصه جاتون خالی سفر خوبی بود... راستی تو این سفر به زبان کردی علاقه مند شدم !!! باید یکی رو پیدا کنم یادم بده ! با خانواده هم یکم آشنا شدم ، بچه های بدی بنظر نمیرسیدن : دیـ !
پـ . نـ :



تصمیـم بـر اینـ شد بـریم سـراغ ویـالـون ، ساز قشنگـیهـ ! واسه تئاتـر هم یـه پیشنـهاد دارم ...نمیدونم برم یا نـرم ...اجراش میوفته بعد تابستون ..یکم دو دل شـدم !

پـ . نـ :



اهنگـ اینـ خـاطره : RiNg My Bells | EnriqUe ( زنگ های خانه ام را به صدا درآور ) (http://s2.picofile.com/file/7337864301/enrique_Ring_my_Bells.mp3.html)

پـ . نـ :



از اتـاق فرمان گفتن دیگه اون مدلی ننویسیـم ، ما هم ننوشـتیم ! اگه طولانی شد معذرت ....یه هفته بود ننوشته بودم !


پـ . نـ :


اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد
به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنههاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز


نیازمندی من در قلم نمیگنجد


قیاس کردم و ز اندیشهها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز
[ آقـامونـ ؛ سـعـدی ]پـ . نـ :
مامان صبـا :-118-:
امیر :-118-:
نوازش :-118-:
همه دوستانی که لطف دارن به بنده :-118-:
هم خاطره ایی هـا :-118-:

نگین
1392,04,12, ساعت : 19:33
بنام خدای عشق و امیــــــــد


سلااااااااام:-2-25-:
برای عاشقی دیره،ولی باز دست تقدیره....تا دستامون نره بالا،جایـــــی بارون نمیگیره!
:-2-05-:
دلی که دادمش دستت،دیگه از زندگیش سیره
نیومد،وقتـــی هم اومد فقط گفت که داره میره!
:-2-05-:
نگی،تو اونی که رفته خودشم غرق تقصیره...فدای اون که تو خوابم،منو تحویل نمیگیره!
:-2-16-:
نگفتم مــن خداحافظ آخه قلبم هنوز گیره
بدون این قلب دیوونه دیگه محتاج زنجیره!
:-2-05-:
بمون این زخم رو بدتر کن،عجیب محتاج شمشیره...بریزم اشکامو شاید آخه این آخرین تیره!
:-2-05-:
دست دست...عقیبااااا صدای دستااااااا نمیاد:-2-22-:
اقااااا دست دست:-2-22-:ب افتخار امید حاجیلی:-2-16-::-2-22-:
خب الان کنجکاوین که چیرا ما با امید جان خاطرمونو شروع کردیم:-2-35-::-2-22-:امید جان بما اس دادندی که ما 13 تیر کنسرت داریم در برج میلاد تیرون:-2-16-::-2-06-:
حتمنی بیااااای هاااا:-2-35-::-2-22-:
مام جواب دادیم از اون خانواده هاش نیستیم:-2-22-:
خب دیگه ما به کنسرت نرسیدیم گفتیم دور همی ی کنسرت خودمون بزنیم تازه صدامم از امید بهتره:-2-35-::-2-06-:
حیف اسلام دست مارو بسته بود وگرنه من باید به امید اس میدادم بیاد کنسرت ما در برج ایفل پاریس:-2-35-::-2-22-:
خـــــب بگوویم از روزهایی که بر ما گذشت!!:-2-38-:
طی ی عملیات انتحاری رفتیم که بریم کلاسای ارشد:-2-16-:آما هنوز کارشناسیمون تموم نشده:-2-22-:
ما چون یکمی زودتر از موعد مقرر بدنیااا امدیم کمی عجولیم:-2-35-::-2-22-:
ددی جان ما میخاستند ی جواب بما بدهند...3روز بطول انجامید...هی فکر کردن...بررسی کردند،با ما صحبت کردند...
طبق اخرین نشست با ددی جان جان 90 درصد جوابشون منفی بود!
آما ما اون 10 درصد باقی مانده را به نفع خود مثبت نموده:-2-16-::mrgreen::-2-35-::-2-22-:و نِشَست را بردیم:-2-16-::mrgreen:
طوری که ددی فرمودند دیگه خیالم راحت شد که خیلی رااحت میتونی رای منفی طرفتو مثبت کنی :-119-::mrgreen:
طوری که از اول فک میکنه جواب نهایی خودش این بوده و تو باهاش موافقی:-2-35-::-2-06-::mrgreen:
آما این 3 روز بر ما چه گذشت...حتـــی میخاستیم بریم تو کار لج نگینی:-2-35-::-2-27-:
ما حرف میزدیم ددی مارو میپیچوند رایو به نفع خودش بر میگردوند:-119-::mrgreen: ما خلع سلاح میشدیم:-2-15-:بهدش ما حرف میزدیم ددی را خلع سلاح میکردیم:-2-22-::mrgreen:
درنهااااایت ددی فرمودند چند ساعتی وقت بده جواب نهاییو بهت میدم:-2-38-:
گفتیم ددی خدای دامادتو در میاری تا بخای بهش جواب مثبت بدی:-2-22-:
رفتندی فکر کردندی و از انجایی که ما کاره خود را خوب بلدیم نِشَست بنفع ما تمام شد:-2-16-::mrgreen:
اقاااااا ما رفتیم برگه مهمان بگیریم برای ترم تابستان...
نامه از شهرمون بما رسید...برفتیم دانشکده هنر و معماری...گفتند ما 4 واحد معارف نمیدیم...عمومی بردار! حالا ما عمومی پاس کردیم:-2-28-:
گفتن برو ستاد..بگو لیست جدید برات باز کنن...رفتیم از این طبقه به اون طبقه...از اموزش به دبیرخانه:-2-43-:
در نهایت گفتیم متشکریم از اینکه مارو اینقدر تحویل گرفتین:-119-::-2-22-:
گفتند ما لیست ارائه نمیدیم...برو واحد مبدا...گفتم اخه من چطور برم واحد مبدا؟؟؟ عقل دااااااری تو؟؟:-2-43-:
برگشتیم دانشکده...میگه تو برد لیستو نگا کن...تربیت بدنی میتونی برداری:-2-38-:
تو لیست تربیت بدنی ارائه نشده بود:-2-43-:
میگه باس بری دانشکده تربیت بدنی...اخه من نمیدونم ی کار اداری اینقدر پیچیدس؟؟؟؟ی تایید میخاست..همین!:-2-28-:
بهدش گفتن کلا سایت بستش...مام گفتیم متشکر...اااصن ترم تابستون نمیخام:-2-39-::-119-:
اینگونه ترم تابستون ما ملغا شد:-2-41-::-2-22-:اخه ادم با مهمون اینطور برخورد میکنه؟؟؟:-119-:بزار خودشون مهمون شهرما میشن..تلافی میکنم:-2-35-::-2-22-:
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا...تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
:-2-05-:
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم...باشم نباشم... بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
:-2-05-:
آخه دوستت دارم منه بیچاره ...مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
میبینی دارم میمیرمو هیچ کاری باهام نداری..تو با غرور بیجات داری حرصمو در میاری!
:-2-05-:
اصن امروز رفتیم تو مود رقص و جلف بازی:-2-35-::-2-16-::-2-22-:اااصن رقص خویلی خوبه:-2-35-::-2-16-::-2-16-:
کلا ما اگه ی روز مسخره بازی و شیطونی (همون ارومی:-2-22-:) نداشته باشیم روزمون شب نمیشه:-2-22-::-2-27-:
ی فکرایی داریم که امیدوارم بتونم از عهدش بربیام...
یعنی یک فشاری ب ما میاد در طی یک سال برنامه ریزیمون که احتمالااااا هیچی ازمون نمونه:-2-22-::-2-39-:
یه شب بیا از این ورا گذر کن...دوباره این دلم رو دربدر کن
:mrgreen:
واسم این زندگی هر روز یه جوره
بیا و از گناه من حذر کن
آخه دلم هواتو کرده...یاد چشاتو کرده
راس میگی من مقصر..دل که گناه نکرده
:-2-05-:
دلم...
آخه دلم هواتو کرده..یاد چشاتو کرده
راس میگی من مقصر...دل که گناه نکرده
:-2-05-:
تو این عاشقیای بی نشونی...تو این روزای مرگ مهربونی
تو این عاشقیای بی نشونی...تو این روزای مرگ مهربونی
:-2-05-:
میدونی
میدونی
:mrgreen:
میدونی که چه احساسی به تو دارم
میدونی که هنوز خیلی دوستت دارم
میدونی که چه احساسی به تو دارم
میدونی که هنوز خیلی دوستت دارم
:-2-05-:
اصن فشار رقص خویلی فشاره:-2-22-:اصن وضعیه:-2-22-:خصوصا پا دردش:-2-15-::-2-06-:داوطلب پایه رقص داریم ایا؟؟؟:mrgreen::-2-16-:
به خاطر داشتن عشق توهه که با تموم دنیا در میفتم
تو دل من یه دنیا عشقه اما خیلیاشو هنوز بهت نگفتم
تموم زندگیمو پات می ذارم تموم عشقمو برات میارم
خیلی دلم می خواد قبولم کنی حالا که من یه دنیا دوست دارم
:-2-05-:
این اولین و آخرین باره که اینجوری قلبم به طپش میفته
این همه صادقانه هرگز کسی تو گوش تو دوست دارم نگفته
این اولین و آخرین باره که اینجوری قلبم به طپش میفته
این همه صادقانه هرگز کسی تو گوش تو دوست دارم نگفته
قلبم به طپش میفته!
:-2-05-:
اقا ما اومدیم چندتا ظرف بچینیم تو کابینت عمه جوونی...در این حین با یک عالم تشکر دخی عمه مواجه شده...
هل شدیم سرمون خورد تو کابینت:-2-30-::-2-22-:
میگم عزیز اصن از من تعریف نکن..تشکر نکن...الان چشم خودمو در میارم:-2-22-:
دخی عمه هم هی میگفت الهی بمیرم...الهی بمیرم...مارو گرفته ول نمیکنه که:-2-22-::-2-16-:
اصن محبت کردنشو دوست دارم...همش مارو بغل میکنه...بوس میکنه:-2-14-::-2-16-:دیه مام تو دربایستی بیجوابش نمیذاریم:-2-14-::-2-22-::mrgreen::-2-35-::-2-14-:
خدایی نکرده فک نکنید ما بغل و بوس دوست داشته باشیماا:-2-27-: نه ااااصن:-2-35-::-2-22-:
>>>>>>>
مخاطب خاصِ من!
دلم میخاد باهات حرف بزنم...دوست ندارم ناراحت ببینمت...
خداروشکر بُهتِ چهرمو ندیدی:-2-15-:
اصن نمیدونم چی شد...فقط خندیدم و مسخره بازی دراوردم که ناراحتیت برطرف شه!
که بهتمو نفهمی!
حتی نتونستم باهات بد حرف بزنم...
چرا؟؟؟
یادمه پارسال همین حدوداااا بخاطر ی برداشت چقدر کولی بازی دراوردم:-2-15-::-2-22-:
این دفعه واقعااا نمیدونم چی عوض شده
من؟؟ تو؟؟رابطمون؟؟
صحبت تو که اینقدر اروم بود؟؟؟
یا من که جدیدااا حس میکنم در مقابل صحبتایی که با ارومی زده میشه نمیتونم حرفی بزنم؟؟
چی عوض شد؟؟
فقط میدونم 2سال تلاش کردم که تو رابطمون اشتباهی سر نزنه...
خودتم میدونی چقدر ازت انرژی میگیرم...میدونی هیچ وقت نتونستم ازت ناراحت شم
میدونم که میدونی چقدر برام عزیزی:-2-40-:
یکسر این اتفاق شاید مقصر من بودم...
شاید نه حتمااا چیزی شد...چیزی حس کردی که منو تو بُهت فرو بردی!
نمیدونم...
فقط میدونم دوست دارم مفصل از پارسال تا اتفاق پریشبو باهات حرف بزنم...
همین!!
نمیخام اشتباه کنیم...امیدوارم بخای باهَم حرف بزنیم..!
>>>>>>>
متولد مهر سفارش سهیلای عزیزم:-2-40-:
خودت اعلام داشتی 2برابر میریزی حساب:-2-22-:4000تومن میشه:-2-22-:
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه بـا يـک کلمـه کلـی حـرف بـزنـه !
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه تـصـمـيـم هـاشـو بـا يـه بـيـخـيـال عـوض کـنـه !
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه بـا يـه آهـنـگ ِ شاد بـزنه زيـر هِـق هِـق !
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــرمی تونه باکلی درد ، بازم به درد و دلای تو گوش بده !
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــرهی چشمشو رو اشتباهاتت ببنده و فرصت دوباره بده !
>>>>
یه مهر ماهی ، هیچی از رفاقت واسه اطرافیانش کم نمی زاره ...
به جای یه قدم ، چند قدم واسشون بر می داره
تو یه دعوا ، با ارامش از دوستش می خواد به جای داد زدن ، با صحبت مشکلشونو حل کنن
اگه خودش کاره خطایی انجام داده باشه :
همه جوره رفع و رجوع می کنه
اگه طرفش کاره بدی انجام داده باشه :
چشمشو روی اشتباهاتشون می بنده
سوء تفاهمارو حل می کنه
به طرفش فرصت جبران می ده
زمان می ده ...
مهلت می ده ...
اما اگه اون فرصت جبرانو از دست دادی ... ازت بد دلگیر می شه !
دلش بد می شکنه ! قیدتو واسه همیشه می زنه !کینه ای نیست ! ولی دورتو یه خط قرمز می کشـــــه !
>>>>
ویژگی های مثبت :
همکار و همیار است.... پاکدل و صمیمی است
هنرمند و معاشرتی است... جذاب و خوش بیان است
اهل مذاکره چانه زنی است...
دارای نیروی رهبری فوق العاده قوی است... دارای عشق و عواطف غنی است...
تمایل به اصلاح و به سازی است...
دارای ایمان و اعتقاد راسخ است...
واسطه ای عالی و مناسب در امور است...در به کار بردن هوش خود در عمل توانست..!
>>>>>>>
یه ♥ آذر ماهی ♥
ﮐﺴﯽ رو ﮐﻪ دوست ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
ﺣﺘــــﯽ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﺝِ ﺍﺧـﺘﻼﻑ
ﻧﻪ ﻣــــﯿﺮﻩ ﻧﻪ ﻣﯿــﺬﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑــــﺮﯼ!
عجیب درسته!:-2-41-:
>>>>>>>
اگر مي خواهي بروي، بي بهانه برو

وقتي بهانه اي براي رفتن باشد،

يعني مي شود

بهانه اي براي نرفتن هم يافت و ماند!



پ ن:
سهیلااا جووونی خداروشکر پروسه درمان مادر رضایت بخش بوده:-2-40-:امیدوارم هرچه زودتر خوبِ خوب شن:-2-40-:
دوستای همخاطره ایم چیرا نیستین؟؟؟ :-2-15-:میترسم اسم کسیو جا بذارم و شرمنده شم:-2-40-:منتظر خاطره هاتون هستم:-2-40-:


+نگین خودتو خاطراتتو عشق است!تو چجور وقت میکنی این طومارو بنویسی خدا میدونه!راستی خارج خوش میگذره؟یه دعوت نامه هم واسه ما بفرست فدای تو دنیا گلی من:-2-40-:والا خودمم نمیدونم چطور میشه ی طومار:-2-22-:ما شروع میکنیم مینویسیم بخودمون میایم میبینیم ا 2جلد شده:-2-06-:
فدای تو..جات خالی..اصن لب دریااا فازیه:mrgreen::-2-22-:شما دعوت نامه نمیخای..برو سفارت بگو فامیل نیگینم،با اولین پرواز میفرستنت:-2-06-:

+ ارشيتكت نيگين: به طرز عجيبي براي ما نوستالوژي داري...من رو ياد دوران دانشجويي خواهرم ميندازي... خواهرم هميشه ميگه:پروسه پلات گرفتن از طرح به اندازه كار روي خود طرح انرژي ميگيره.... (پروسه استعاره از گم شدن فلش،هنگ كردن سيستم،خراب شدن موس،باز نشدن كد و هزاران بدبختي ديگر..*Atefeh : فدایت دوست گلم:-2-40-:خواهرت کاملاا درست میگفته...من این ترم برا تحویل بروژه تا سی سی یو رفتم و برگشتم:-2-30-::-2-22-:
یوک عالم با کد و فلش و ایناااا بلا بر ما نازل شد:-2-22-:


تو خاطره نویسی بودم فقط حس نوشتن نبود.سعی می کنم دیگه باشم عزیزم.خو آهنگ جدید آپ کردم تو امضام دیگه فدات نازدونه...بلی باش..ما دوسِت داریم:-2-16-:مرسی:-2-40-:


ی بار یادم باشه از نگین بوس سفت رو بپرسم چجوریه دقیقا؟؟ و بگه دقیقا کجاهاااااااااااا کاربرد دارهخاله ریحان ما بدون مایه تیله بکسی راهکار نمیدیم:-2-22-:
آما چون خاطرتون واسه ما خویلی عزیزه باید بشما بگوویم تشخیص حرکت بوس سفت به عهده خود دانشجو میباشد:-2-06-:
بوس سفت یعنی طرفو میگیری ول نمیکنی...طوری که حس خورد شدن دندانها در دهان به او دست دهد و با ی تیپ پا شما رو از خودش جدا نماید:-2-06-:
و تقریبا تمام جاهایی که میخاهید لوس شوید و حرف خود را ب کرسی نشانده برای بدست اوردن دل طــــرف این حرکت سَخیف را میزنید:mrgreen::-2-06-:
آما خوده ما هنگام خوشحالی و برای بروز احساساتمان از این حرکت جنجال برانگیز استفاده میکنیم:-2-14-::-2-22-:
ااااامیدوارم توضیحات ما واضح و روشن بوده باشد:-2-22-:


همه دوست جووونام:-2-40-:مخاطب خاصِ من:-2-40-::-2-40-:روز خوش:-2-40-:

گل صبا
1392,04,12, ساعت : 19:43
.:هُوالرَحمان:.
اومدم اینجا از حس دلتنگیم بنویسم الآن میفهمم اینا که کسی و دوست دارن و ندارنش چه احساسی دارن من از دیشب که برادرم رفت برای دانشگاه فارابی یه بغضی تو گلومه دیشب قبل خواب خیلی اشک ریختم تو اتاقم با در بسته هیچکس حتی خودشم فکر نمکنم بدونِ که چقدر واسم عزیزه !نمیدونم این رفتنش که دیگه حضور همیشگیشو ازم گرفت چند ساله ولی دیگه مطمئنم اون روزایی که با هم میرفتیم خرید یا اون شبایی که میومد کنارم دراز میکشید از دخترایی که ولش نمیکردن میگفت و در اخر این حرفاش میگفت اصلا دختر خوب دیگه نیس و منم در ی جبهه گیری سریع میگفتم پس من چی؟!!! یا اون شبایی که دوتایی میرفتیم دوردور دیگه تکرار نشه یا یکبار در سال تکرار بشه! واقعا نمیدونم چطوری سر کنم این همه نبودن و...


+من هیچ بابا و مامانمو با رفتنش خیلی تنها شدن دلم واسشون کبابه مامانم میگه دیگه نرو تو اتاق اینقدر با کامی ور نرو یه خورده بیا پیشم تا باهم حرف بزنیم ...
+ خیلی دوستش دارم خدا کنه یه روز بفهمه چقدر واسم عزیزه...

+اون اومد ولی من موندم تو خاطرات تموم نشدنیش...
+ قدر همدیگه رو بدونید!

.گلِصبای ِ تنها

# eLaHe #
1392,04,12, ساعت : 20:16
ب نام خدا


این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این (نمایش)


یه چند روزی نبودم ... درگیرِ این شیمی آلی بودم :| امروز امتحانشو دادم خلاص ... آسون بود ب نظر :|
*دوشنبه امتحان زبان دادیم ... شبِش استادِ نمره ها رو گذاشتِ بود تو سایت :| ولی من امروز فهمیدم ... همه همون شب دیده بودن .. یه نمره ی افتضاحی داده بِهم ... اخه استادِ من :دی چی بگم من بِهِت ؟ چه جوری اون همه ورقه رو تا ساعت 9 شب تونستی تصحیح کنی ؟ o_ O بابا جان من انتظارِ 17 رو داشتم حداقلش :دی
** پای بابا خوبه ... خدایا شکرت
***دلم واسه دوستِ ساده ام میسوزه :( نمیتونم بهش بگم این کارو نکن :| نمیتونم خو ... فکرای احمقانه میکنه :| مثلا فک میکنه دارم بهش حسودی میکنم :| هر چی هم بهم بیاد این حسودی بهم نمیاد :| اینو با قاطعیت میگم :|
****چند روز پیش بزرگترا یه جایی شام دعوت بودن :| ما کوچیکترام رفتیم خونه خالم اینا :| ... دخترخاله یه شامی درست کرد انگشتاتم باهاش میخوردی :| البته سیب زمینی هاشو من سرخ کردم :دی
نیما پسرخالمم اومده بود .... چقدر این پسر دوست داشتنیه ... اصن ساده و بی شیله پیله ... هم سن مهساس گفته بودم که خواهر برادر شیری ان ... یه عده خیلی کوچیکترم اومده بودن .. که صداشون گوشِ فلکو کر میکرد :| مهد کودکی شده بودا
دخترخاله کوچیکه امسال میره کلاس اول :دی .. بعد دندونای جلوییش همه در اومدن به جز یکیش .. اون روز .. عینهو نخ از دهنش اویزون بود .. هر چی میم دخترجان بیا اونو بکشم .. حالم بد شد عین جادوگرا شدی :)))) خواستم مثلا بترسه بیاد دندونو در بیارم :دی .... نه که نه ... عینهو پاندولِ ساعت میرفت و میومد دندونه
دخترخاله بزرگه هم اعصاب مصاب تعطیل :| من خودمم اعصاب مصاب تعطیل :| اصن یه وضی
*****5 روز دیگه امتحان دارم :| برنامه ریزی کردم .. هر روز 20 صفحه بخونم ... حالا من میدونم قسمت نمیشه این برنامه ریزیمون عملی شه ... همه ی 80 تا صفحه میمونه واس شبِ امتحان :|
******دیروز به دخترخاله میگم خوابتو دیدم ... میگه چی دیدی ؟ میگم :نشسته بودیم جلو دانشگاه تخمه میشکوندیم :|
میگه :خواب هات هم مثل خودت ادان :| مگه من چمه :| خو خوابِ دستِ خودم نیس که فدات شم :|
*****امروز تو اتوبوس خانوم جلویی همش برمیگشت پشت نگام میکرد .. بعدش برمیگشت به بغل دستیش یه چیزی میگف .. اونم برمیگشت نیگام میکرد :| بعد سهیلا برگشته میگه :توطئه ای در راه است :)))
چند لحظه بعدش که نگاهاشون تموم شد ! و مشورت کردن و سبک سنگین به نظر خودشون :|
خانومه برگشته میگه : دخترم چند سالته ؟ :|
دیگه خودت تا تهِش برو :)))
بعد اخرش برگشته میگه : خود دانی ولی جای خوبی بود اگه میرفتی :| پسرِ پولدارِ :| مثلا خواس خرم کنه با پول :|
اخه هم اتوبوسیِ من :| چی بگم بهت الان ؟:)))) پیرِزن عقده ای :|
****الان مهسا هندونه اورد بخورم :| اصن هنگ کردم یه لحظه o-O نمیدونم این دفعه چی میخواد ازم :|
من برم اهنگ گوش کنم ... دلم وا شه :دی
قربون همتون :-118-:
خداحافظ :-2-25-:
عسل92.4.11

livre
1392,04,12, ساعت : 20:39
هو المحبوب

امروز چهار شنبه....12تیر......1392
.....

من و من...دوتایی
ساعت 9:30 از خواب پاشدم..ولی بازم خوابم می اومد:-2-41-:

یه صبحانه مفصل خوردم ....چای-شیر-آبمیوه....نان و پنیر.....کره عسل....فقط میز و نخوردم!!!!:-2-41-:

USB مو زدم به تلویزیون و موزیک گوش کردم....امروز تصمیم گرفته بودم فقط شاد گوش کنم...بعد از مدت ها ای بد نبود
ولی با روحیه ی جدی من سازگار نبود ...و البته یه کم خنده دار!!!:-2-22-:

درس خوندم و درس خوندم و درس.....من با این شعار آنتی شعار کتاب دوست تنهایی هاست به شدت موافقم!!:-2-41-:

کتاب شازده کوچولو امروز ترجمش تموم شد.......چه قدر طول کشید!!!:-2-39-:

ترجمه ی کتاب دزیره رو امروز شروع کردم......خوبه ..هم جالبه هم به زبانم کمک می کنه.....:-2-41-:

چه زود وقت ناهار شد.....ناگت می خوریم....هر چند ناهار و تنهایی جور در نمیاد ولی خب باید جواب این بی هنر پیچ پیچ رو هم داد....

2ساعت خواب خیلی چسبید...!!!!!:-2-41-:

ساعت 7 بعد از ظهر.....شنا کردن یه چیز دیگست!!!!:mrgreen:

امروز هم تموم شد و من و من دوتایی خوش گذروندیم!!!:-2-41-::-2-41-:

samine
1392,04,12, ساعت : 20:50
سلام به همگی:-2-25-:(الکی، وگرنه اصلش اینه::-2-39-:)

این روز ها خیلی نگرانم...
شاید پیش پا افتاده به نظر بیاد، اما این یک واقعیت زندگی منه...."انجام کار این پایان نامه برام واقعا سخته! از همه چیزش می ترسم...! یک چیزی فراتر از سختی کار برای همه...طوری که به خاطر این اجتنابم، منفعل شدم و زمان رو از دست میدم.



اگر این مراحل رو بگذرونم...شاید همه چیز بهتر بشه....تحمل تنش برام خیلی سخته....!
برام دعا کنید.
برای خوشبختی و آرامش همتون دعا می کنم.:-53-:
--------------------
پ.ن :
وقت بخیر
خوشحالم که خوشحالید....لااقل میسازید. انشالله آرامش حقیقی رو به همین زودی ها تجربه کنید. خاطره هاتون رو که میبینم خیلی خوشحال میشم.

پاینده باشید.

رهگذر13
1392,04,12, ساعت : 21:51
سلـــــــــــام....



لبخندهایمان هم نقاشی است

حواست باشد

گریه کنی خنده هایت پاک میشون






خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا...الان دیدم آخرین خاطرم مربوط به سال 91 بود..
چقدر زود گذشت.. آخرین برگ دفتر 91
(http://www.forum.98ia.com/post9157114-25018.html)میخوندم خاطره هارو این مدت...
خیلی وقتا دلم میخواست بنویسم...اما....حتی حوصله نوشتن رو هم نداشتم...
شایدم از ثبت لحظه های سخت میترسیدم...
نمیدونم چرا بیشتر وقتی دلم میگیره میام مینویسم...
بهم آرامش میده..
نمیدونم چه حکمتیه گاهی اونقدر تنهایی که حس میکنی خودتم خودتو تنها گذاشتی!!!...اما دقیقا توی همین لحظه ها اجازه نمیدی کسی بهت نزدیک شه...حال این روزای منه...:-2-41-:
چقدر صبور شدم جدیدا!!!...رو اعصابمه!!!...گاهی از این همه صبوری خودم خسته میشم...:-2-15-:





از بعد از انتخابات روحیه مردم بهتر شده...
چهره ها شاد شده...
امیدها زنده شده...
امیدوارم ماندگار باشه این اوضاع...




هنگ کردم...
اصلا نمیتونم حرفامو جمع و جور کنم ...
چقدر افکارم پریشونه...
شاید بیام ویرایشش کنم...

+ضرغامی چقدر باحال حرفید تو اخبار...کلی حال کردم...:-2-37-:







میدانی ,یک وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تعطیل" است وبچسبانی پشت شیشه افکارت.

باید به خودت استراحت بدهی,دراز بکشی و دستهایت را زیر سرت بگذاری.

به آسمان خیره بشوی و بیخیال سوت بزنی,در دلت بخندی به افکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند..........








روی قبـــرم بنویسید:

" موریانه ها زهرمارتان باد "

این تـَـن کــه می خورید پـُـر از حسرتهای شیرین بود ...:-2-15-:








نگار





92/4/12

عاشق طبیعت
1392,04,12, ساعت : 23:04
امروز برای اولین بار تنهایی رانندگی کردم همیشه بابا و مامان بودند ولی امروز تنها بودم از ساعت 3.45بعد از ظهر تا6.30
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRjhk0iDGur3_ailO-Qgp2ZIxPDQWYD84Pqq2ULW0XWa43-EkbL
بعدش رفتم تالار هنر نمایش "شوخی جنا میم" را دیدم
پسر ملت چه تیپایی دارند اکثرا هنری بود متفاوت تر بقیه
از دیروز جشنواره تئاتر کمدی شروع شده رایگانم هست شلوغ میشه عجیب با این حال من ردیف سوم نشستمhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif

Rehi 76
1392,04,12, ساعت : 23:16
به نام خدای من!
چهارشنبه!
سلام!
امروزم عالی بود. خیلی عالی... تا صبح بیدار بودم و رمان "زن نبود، شعله بود، سوزاند" رو می خوندم. صبحم طبق معمول با مادر جان رفتیم لب ساحل و طلوع خورشید خانوم رو دیدیم! بعد که بر گشتیم هتل رفتیم چرتی بزنیم اما تا چشمام گرم شد پدر خان بیدارم کرد و با زور بردم که صبحونه بخورم. بعد از صبحونه راه افتادیم به سمت خارج از رامسر. راستی پدرم دیروز این جا همکارش رو پیدا کرده. 3 ساعت با هم حرف می زدن و من و مامانم هم برای خالی نبودن عریضه هر از گاهی کلمونو تکون می دادیم که خانوم شهبازی (خانوم همکار پدر خان) یه وقت خدایی نکرده فکر نکنه ما به حرفاش گوش نمی دیم!:-2-27-:
بله!! این جناب همکار خان یه روستایی و معرفی کردن که امروز پدر خان مارو برد اونجا. جای خوبی بود فقط زیادی بوی گاو و گوسفند میداد. :-2-31-: تا عصر اونجا بودیم و غذای محلی خوردیم. اسمش "خورش واش" بود. البته اگه اشتباه نکنم. خوشمزه بود. بعد برگشتیم رامسر و رفتیم تله کابین. تله کابین رو جدید ساخته بودن و بالاش چیز زیادی نداشت. فقط پول حروم کردیم.... والـــــا!!:-2-28-: اومدیم هتل اسراحت کردیم و ساعت 8 رفتیم دوچرخه ی دوتایی سوار شدیم با مامانم. اخ اینقده کیف داد... هی تعادلمون بهم می خورد و نزدیک بود چپ کنیم... چه قدر من و مامانم خندیدم... بعدشم که قدم زدن کنار ساحل و بعدشم که من اومدم کافی شاپ تا بیام اینجا و پدر و مادر رفتین استراحت کنن! روز خیلی خوبی بود!!
خدا جونم ممنونم به خاطر همه چی!!

همین!
11:11 شب!
ریحانه!

پ.ن:
.::مخاطب حاص::.

طنازی عزیزم ازم ناراحت نشو گلم!! مسافرتمون خیلی یهویی شد... یهو بعد از مدرسه اومدم خونه دیدم مامانم میگه وسایلتو جمع کن بریم مسافرت. شارژم نداشتم که زنگ بزنم. هنوزم شارژ نخریدم... یادم میره اصن..
ببخش گلم!!

خاوردخت
1392,04,12, ساعت : 23:40
سلام خدمت همگی!!!!!

دوباره چند روز بین خاطره های من فاصله افتاد...

فردا صبح خونه رو تحویل میدیم...دیگه فقط شونه و دوتا از کرم هام باقی مونده که اونا رو هم فردا صبح میگیرم دستم و از این خونه با تمام خاطرات خوب و بدش خدافظی میکنم...البته نه خیلی درست درمون چون داریم میریم طبقه ی پایین همین خونه...

تازگی ها از هرچه ضربه است خسته شده ام،میخواد از جانب آدم ها باشد یا مال قلبم...(فاطمه.خ)

دیروز صبح واقعا واسه یه لحظه اینطوری حس کردم...واقعا خدا رو به خاطر محکم بودن و نشکستنم شکر میکنم...شکرت خدا،شکر!!!!

یادمه یه زمانی مادرم بهم گفت دنیای آدم بزرگ دنیای قشنگی نیست.... و من حالا به این نتیجه رسیدم که چـرا!!! دنیای آدم بزرگ ها دنیای قشنگیه، دنیای کشف کردن خودت، دنیای ارزوهای بزرگ و رنگاورانگ، دنیای فهم دنیای اطرافت... فقط بعضی اوقات این خود آدم بزرگا هستن که دنیای به این قشنگی رو ویروون میکنن...

من متولد فروردینم.... زندگی ام را از اول می سازم، همانطور که هر فروردین سال را از نو می سازد...(فاطمه.خ)

بله!!!! قصد دارم زندگی رو از اول بسازم...قصد دارم پایه هاشو محکم کنم،قصد دارم اون اجر کجه ی این زندگی رو پیدا کنم ودوباره از اول دیوار رو بچینم!!!!!!! و اینکار رو میکنم!!!!شاید طول بکشه،شاید خسته کننده باشه اما میتونم چون نتیجه ی بعدش خوبه،شادیه...

گاهی اوقات از اینده می ترسم...باور دارم که همونطور که زندگی یه روزی اروم و شاد و خوش بود دوباره به اون حالت برمیگرده و همه چی خوب میشه و فقط باید صبر و حوصله به خرج داد اما گاهی...گاهی اوقات میترسم که اینجوری نشه...

من عادت کرده ام هر وقت که زخم خوردم نه به روی خود بیاورم نه به روی دیگران (فاطمه.خ)

بله و حالا از این عادت کمی می ترسم...که نکنه یه وقت قلبم هم زخمی بشه...

تازگی ها تنها چیزی که از ته قلب بغل میکنم یک عروسک است(فاطمه .خ)

گاهی اوقات به قول سارا توی تراکم تنهایی حرف ها پشت لب ها تلنبار شده و ادم میترسد از وقتی که سرریز شوند...

باید برم طبقه ی پایین رو گردگیری کنم...

یه مقدار بهم ریختم اما من تصمیم رو گرفتم!!!! هیچ سنگ دیگری روی الماس خش نمی اندازد و سنگ ماه من الماس است!!! و بله همونطور که گفتم قصد دارم بلند شوم محکم بایستم وزندگی رو از نو بسازم...

سرم شلوغه...اخرای تیر یه امتحان دارم که هنوز چیز زیادی براش نخوندم.... تا جمعه باید دوتا فصل رو تحویل بدم که خدا رو شکر یکیشو ترجمه کردم و باید تایپ کنم و اون یکی4 صفحه ی اخرش مونده و همینطور تایپش...

5 تا فصل دیگه رو هم باید تا چهارشنبه ی هفته ی بعد ترجمه کنم چون بعدش نه نت دارم که بفرستمشون و نه وقت دارم که ترجمشون کنم...یک فصل دیگه هم هست که خودم ترجیح میدم تا چهارشنبه تموم بشه تا یک هفته ی اخر رو با خیال اسوده بشینم درس بخونم...

5 تا فصل رو هم باید تایپ کنم...البته اون اجباری نداره و میتونم اول مرداد هم تحویلش بدم... ولی بازم یه فشاری داره....

4 تا فصل دیگه رو هم باید تا 15 مرداد تحویل بدم...

و از چهارشنبه ی هفته ی دیگه باید بشینم بکوب ریاضی و علوم و عربی بخونم...فقط خدا کنه برسم کارامو انجام بدم...

عرضم به حضورتون که از خانواده ای که جای ما میاد اینجا خوشم میاد...دخترش از من کوچیکتره چندسالی ولی بانمکه...

دلم برای رفقام تنگ شده...خیـــــــــلی زیاد!!!!

راستشو بخواین جرات نمی کنم برم ببینم پدر اون فردی که گفتم حالش بهتر شد یا نه...میترسم...خیلی!

فک کنم راجع به همه چی حرف زدم... برام دعا کنین...

ممنون از همگیتون!:-118-:

.هانا.
1392,04,12, ساعت : 23:46
سلام امروز چهارشنبه 1392/4/12.
خیلی وقت بود درست حسابی نیومده بودم سایت وخیلی وقته که اینجا خاطره ای ننوشتم.
بیخیال حالا چطورین؟ خوش میگذره؟ امیدوارم که بگذره.
روزای تابستونم عادی میگذره کلا کاره خاصی نمیکنم, بعد مدت ها این تابستون و بدون فکر کردن به کنکور میگذرونم شاید واسه همینه که زیاد واسه پر کردن وقتم تلاشی نمیکنم...شاید..

چقدر هوا گرمه :-119-:
به نظرم خیلی خوب میشد به جای اینکه 3ماه یه جور هوا رو تجربه کنم, یه روز درمیون یه هوای متفاوت و تجربه میکردم. اینجوری همیشه یه چیزی بود که سورپرازم کنه. نه مثل الان که همه چیم یکنواخت.البته سرش گله ای از کسی ندارم خودم خواستم.. هر چی شد خودم با خودم کردم......

ممکنه یه چند روزی با خانوادم بریم گردش.. البته بیشتر از همه چیز دلم یه خرید درست حسابی میخواد, هیچوقت ازش سیر نمیشم :-2-22-: حس خوبی داره خداییش..

خوش باشید
تا خاطره بعدیم :-2-25-:

.هانا.
1392,04,12, ساعت : 23:47
سلام امروز چهارشنبه 1392/4/12.
خیلی وقت بود درست حسابی نیومده بودم سایت وخیلی وقته که اینجا خاطره ای ننوشتم.
بیخیال حالا چطورین؟ خوش میگذره؟ امیدوارم که بگذره.
روزای تابستونم عادی میگذره کلا کاره خاصی نمیکنم, بعد مدت ها این تابستون و بدون فکر کردن به کنکور میگذرونم شاید واسه همینه که زیاد واسه پر کردن وقتم تلاشی نمیکنم...شاید..

چقدر هوا گرمه :-119-:
به نظرم خیلی خوب میشد به جای اینکه 3ماه یه جور هوا رو تجربه کنم, یه روز درمیون یه هوای متفاوت و تجربه میکردم. اینجوری همیشه یه چیزی بود که سورپرازم کنه. نه مثل الان که همه چیم یکنواخت.البته سرش گله ای از کسی ندارم خودم خواستم.. هر چی شد خودم با خودم کردم......

ممکنه یه چند روزی با خانوادم بریم گردش.. البته بیشتر از همه چیز دلم یه خرید درست حسابی میخواد, هیچوقت ازش سیر نمیشم :-2-22-: حس خوبی داره خداییش..

خوش باشید
تا خاطره بعدیم :-2-25-:

ابی دریا
1392,04,13, ساعت : 00:35
به نام خدا
چهارشنبه 12 تیر 1392
خاطره نویسای گل سلام
الان یهو حس نوشتن تو من روییده!
بعد از ظهر یه سری خاطره خوندم.یکیش منو تو فکر فرو برد و یکی دیگه که مال بارونی بود بهم فهموند که یه همدرد دارم.:-2-41-:
بارونی یا همون نسیم خانوم گل:منم مثل شما درگیر یه بیماری ام که به اینده امم بستگی داره.اینو تو چندتا خاطره ی قبلیت خوندم متوجه شدم.راستش مشکلم قابل حله اما یخورده باید راه دور برم تا حل شه.چندساله که این مشکلو دارم.ظاهرا کسی خبردار نیس.فقط خودم و خانواده ام میدونیم.خواسته ام بدونی ماهم تو یه همچین حالی هستیم.امیدوارم مشکل جفتمون حل شه.:-2-40-:
دیروز امتحان تئوری جوشکاری بود.تستی ام بود.خیلی اسون بود.بعد مدتها بچه ها رو دیدیم خیلی چسبید.برگشتنی به یه سری از دخترا که مال گروه دو هستن گفتم ایشالله ترم بعد هیچ کدومتونو نبینم!نمیدونم چرا یه همچین شوخی کردم!:-2-37-:
انقدر از پسرایی که ادمو میبینن و سلام نمیکنن بدم میاد!دلم میخواد با ارنجم بکوبم تو فکشون طوری که تا اخر عمر لال شن!:-2-27-:
مثلا به غرورت برمیخوره یه سلام کنی؟؟؟من ابله اگه دختر نبودم و تو احمق اگه جنبه داشتی حتما خودم 69 تا ثوابو برمیداشتم و پیش قدم میشدم.تو چشم ادم زل میزنن یا خودشونو میزنن به ندیدن مبادا یه سلام خشک و خالی بگن!شخصیتم خوب چیزیه والا!:-2-28-:
فردا عقد مریم گلیه.خوشبخت بشه الهی.:-2-16-:
راستی جمعه با زندایی جدیده رفتیم ددر.خیلی عالی بود.خیلی ماهه و باشخصیت.عاشقشم.تو برخورد اول خیلی به دلم نشست.:-2-16-:
تازه قدسی هم بود.یعنی 4 تایی رفتیم.بعد دایی نامرد ما تو ماشین برامون یکم صحنات لاوه لایو به وجود اورد.ما زیر زیرکی حواسمون بود.خو یهنی چی اخه؟؟؟دوتا بچه مجرد نیشسته تو ماشین!دقیقا یه کاری که تو اف بی همه برا مخاطب خاصشون انجام میدن ما زنده دیدیم!خعلی باحال بود.همچین صحنه دارم نبودا!برداشت اشتب نکنین یه وقت!
مدیونین اگه یه درصد فکر کنین من بی جنبه اما!:-2-22-:
چشممون عالیه شکر خدا.الان بهترم میبینیم تازه!:-2-16-:
3 تا خاله ها و مادرجونی رفتن اردبیل.فردا میان.خوج به حالشون.:-2-27-:
البته من ادمیم که مسافرتو خیلی دوس ندارم.یعنی میدونین چیه عاشق اینم از 6 صبح تا 12 شب برم بیرون شهر اما واسه خواب خونه خودمون باشم.اینجا یه ارامشی دارم که جای دیگه ابدا ندارم.یعنی جای خوابم نباید عوض شه.:-2-27-:
عشقم مبینا امروز وقتی گفتم بیا بغلم دستشو برام دراز کرد و خندید.یعنی رو ابرا بودم من!:-2-16-:
عاشقتم جیگر خاله.یدونه باشی واسه همیشه باشی.:-2-16-:
و اینکه حال اینروزامون نسبتا خوبه.شکر.میگذره.:-2-27-:
_امروز بابا جلوی نوید ازم دفاع کرد سر یه قضیه ای.یعنی عاشقشم:-2-16-:
_فقط باید با این مشکل تو کنار بیایم.خیلی سخته بعضی وقتا!خدا بهمون صبر بده و مشکل تو رو هم حل کنه:-2-41-:
_ترم دو به معنای واقعی تموم شد.باورم نمیشه مهر میرم ترم3!:-2-27-:
_ماه رمضون یواش یواش داره نزدیک میشه_خدا کنه روزه هامون قبول شه:-2-41-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

.:matin:.
1392,04,13, ساعت : 02:38
بهـ نـام او.. .






زندگیمون شده مثه سریال. . .

امروز خودشو می بینیم،

فــردا تکرارشو!






نمـیدونم چـرا دیگه . . .
نمیـدونم چـی بنـویسـم. . .!
خـیلی وقت بود میـخواستـم بیـام. . . بنـویسـم. . .تـایپـیک رو بـاز میـکردم. . .
ولـی حسـش نبـود. . .
هنـوزم حـسش نیـست. . .!
ایـن روزا همـش خـوابـم. . .!
هیـچی توی ذهـنم نیـست بگـم.. .!
فقط دلـم مسـافرت میـخواد. . .یه مشهـد. . .خدایا میدونم بعد 9 سال بایـد توی حـسرت یه مشهـد بـازم بـسوزم. . .!
حـداقـل یه بـاروون. . .یه رحمت بباره. . . بقـرآن بسه. . .!
کـاش زودتـر ماه رمـضون بیـاد . . .!
دلــم شـب قـدر میـخواد. . .میـخوام پـاک بشـم. . .!
یه ساله. . . روحـم به لـجن کشـیده شد. . .!
بخـاطر عمـلم . . .محـرم خونه نشـین بودم. . .!
دلـم. . . روحـم. . .نـیاز داره. . .به خودت فقـط. . .به خودِ خودِ خودِت خــــدا. . .!

حـرفی ندارم. . .!




پ.ن:
*کـاش نـرفته بود سـفر. . .!
*دلـم یه جمـع دوستـانه میـخواد. . . یه گردش با رفـقا رو میـخواد. . .!
*مـُحـسن. . .غـَزلـت عـالی بـود . . . عآشـق [بـــآنو]شــدم. . .!
*بیـش از انـدازه خوشحـالم فـردا جمعـه اس. . .!
*کـاش باروون بیــاد. . .!










یـــا حق. . .

{ }
1392,04,13, ساعت : 02:46
بعد از یک هفته! ، مکالمهء نسبتاً طولانی داشتیم
حدود چهل دقیقه ای طول کشید!
صحبت کردیم از همهء دغدغه های اخیرمون

کمی آرومم کرد ، این همصحبتی باهاش :-2-15-:
==========================

کاش الآن یه کیسه ، تراولِ تک تومنی ، از آسمون میریخت پایین همچین! :-2-36-:
============================================

سگه رو برداشت برد!
حیاط خلوت شد
گربه ها ، حالا تا تهِ خونه! مسافرت میکنن واسه خودشون :-2-28-:
جوجوی منم سلام میرسونه :-2-22-:
====================

آفیس رو شروع کردم به مطالعه!
از 2010 شروع کردم!
البته اکثر فایلهای آموزشیم ، آفیس 2013 ست!

خیلی نرم افزار جالبیه!
=============

دیشب یه سر زدم به فورامِ « اوبونتو »
میخواستم ببینم این « لینوکس اوبونتو » چقدر بدرد میخوره!!!
دیدم 2زار نمی ارزه!!!

از فخرفروشی کاربرهای لینوکس به بقیه ، توی اون یه وجب سایتِ پیزوری!!! ، اینطور حس کردم که یه عده جوونِ از همه جا رونده و مونده!!! ، جمع شدن اونجا ، گروهی واسه خودشون خالی میبندن!!!
حس عجیبی بهم دست داد!
احساس میکنم همین « ویندوز 8 » ، بهترین سیستم عامل دنیاست!
عمراً ازش مهاجرت نمیکنم!

همهء زندگیم با همین راه میفته!
از برنامه نویسی ، تا پروژه های مختلف!

تازه ، برنامه های « نرم افزار آزاد » هم روش نصب میشن!!! (الآن مدیریت دانلود و وب نوردِ من ، هرسه تاشون ، رایگان هستن)
اما برنامه های ویندوز ، روی لینوکس نصب نمیشن! :-2-15-:
=================================

کاش میشد یه سایت بسازما!
هنوز هیچی بلد نیستم
ای بابا :-2-28-:

مونده ام یه آدم مطمئن که چیزی هم بلد باشه ، از کجا میشه پیدا کرد!
بلکه اینطور مواقع ، یه همکاری از یه دوست ، داشته باشما :-2-39-:
====================================

قانون تجارت میگه : « سود قابل توجه ، توی کیفیت توأمان با کمیّت خدمات نهفته شده ، نه کیفیتِ محض »
باید همین مسئلهء مربوطه رو در اون مسیر هم استفاده کنم!!!
امیدوارم بشه یه روزی ، سایت بسازم

کلاً دارم به برنامه نویسی علاقمند میشم!
احساس میکنم ، یه جایی ، در درونم « برنامه نویسِ درونم » ، بیدار شده :-2-35-:

گرچه هنوز، هیچی بلد نیستم
حتی الفباش رو! :-2-15-:

یاس نبی
1392,04,13, ساعت : 03:34
مجازی هستیم
اما دلمان مجازی نیست !
میشکند
حواست به تایپ کردنت باشد

خودم از خودم گله دارم...هرچی میخوام بین مجازی حقیقی فرق بزارم نمیشه..آخه دوست مجازیش هم حرمت داره....حالا صرف مجازی بودن باید به شعور آدمها توهین کرد؟؟/

موندم بعضیها رو باکمربند سیاهم نمیشه یه مانوررری روشون داد....حیف دست که بالا بره...

حالا مثلا من خونسردهستم...اما گفتم بیام بنویسم تا بعضیها لااقل حرمت آدمیت رو حفظ کنند...آخه این هم شد خاطره؟..واسه دست گرمی بد نیست...این بود خاطره امروزی که گذشت

samine
1392,04,13, ساعت : 04:15
دوباره سلام....
گفتن روزی یک خاطره دیگه....خب الانم فرداست!

زندگی واقعا سخت شده، مرتب سوء تفاهم پیش میاد!
رنجیدگی ی همه از هم دیگه
از همه بدتر دلخوری از دست خودم...!

دلم برای زندگی لک زده...واقعا خسته ام...از فشار فکری...کاش میشد کرکره ذهن رو چند وقت پایین کشید، بدون اینکه چیزی رواز دست داد.

چقدر آدم ها به هم بی توجه شدن!
چقدر بعضی چیزها کلیشه است....طوری که آدم خندهاش میگیره، خودش بخشی از اونه....
دوستان مدرسه....دوست که نه، همکلاسی
همون هایی که تا چند سال پیش کنار هم روی نیمکت ها مینشستیم....لباس هممون مانتوی گشاد سرمه ای بود، همه مون تغزیه ویفر و نون پنیر و نارنگی میخوردیم...
حالا بعد چند سال ما هم به کلیشه زنان بیکار در مهمانی های بی روح مبتلا شدیم....همه لباس های شیک و پیک میپوشیم، میزبان چند جور غذای رنگارنگ درست کرده...تکرار مکررات...خاطره های نخ نمای مدرسه رو تعریف می کنیم برای هم...همدیگر رو مسخره می کنیم....خنده های الکی!
لباس و آرایشگاه...خواهر شوهر کی چی میگه...برادرش کِی میخواد ازدواج کنه...فلان آرایشگاه کارش خوبه ولی برای نامزدی خوب نیست...!!!

هیچ از حال دل های هم نمیپرسم...اگر هم بپرسیم....اینقدر از هم دوریم که محرمی نیست...سنگین میاییم و سبک نشده هم بر می گردیم...
یک بار گفتم بچه بیایین دورهمی هامون رو بی تکلف تر و ساده تر برگزار کنیم، یه میوه شیرینی ساده، عوضش بیشتر هم رو ببینیم، از اصل حالمون بگیم، لباس خوشگل هامون باشه برای مهمونی های دیگه...غذای هفت رنگ و هنرنمایی باشه برای مهمونی های فامیلی یا رسمی تر...ما که این حرف ها رو با هم نداریم...
.
همینطور به آدم نگاه می کنن...انگار من فقط حسم خوب نیست...!
.
دلم یه دوست قدیمی میخواد که فقط دلامون با هم حرف بزنه، بی دلخوری، بی تشریفات،...
یه دختر خاله هم نداریم:-2-39-:....میگن خوباش خیلی منحصر بفرد و عالیه!


چرا سرنوشت آدم های این قرن "تنهایی" است؟؟؟
هر کس یک جور

-------------------------------
پ.ن: یک دنیا محبت تقدیم همه ی پسران و مردانی که با عشق چیز کوچکی می خرند تا فقط دختر یا زنی را خوشحال کنند. اما هر شب که به خانه می آیند چیزی در دستشان است!
یک دسته گل، یک بطری ذلستر استوایی، یک بسته اولویه، بستنی شکلاتی، بیسکوییت شکری پرتقالی!!! :-2-20-:
به افتخار تمام مردانی که میدانند بانو های خانه چه دوست دارند.:-41-:


به افتخار پدر و برادر نازنین و مهربان خودم::-41-::-8-:

زندگی همین دلخوشی های کوچک است...من آنها را بیشتر از هدیه های بزرگِ بی روح دوست دارم.
-------------------------

اینم برای اینکه فکر نکنین چشمم رو به همه زیبایی های دنیا بستم.

little-fairy
1392,04,13, ساعت : 09:11
"بسم الله الرحمن الرحیم"

!hello every body
خخخخخخخخخخخخخ
اثرات دیروز هنوز روی من مونده.:-2-22-:
دیروز رفتم آموزشگاه و بعد ِ کلاس آقای ایکس (ما از بردن نام معذورم. طرف آشنا در میاد آبرومون میره:-2-31-:) گفت بیا برای سرویست هماهنگ کن.http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif منم گفتم دوشنبه چهارتا هفت که سرویس نیست. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifمیگم مامان بیاره و ببرم. http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifگفت خب پس بیا من برات آژانس بگیرم. http://www.iran30t.com/images/smilies/doh.gifحالا هرچی من بال بال می زنم بذا بگم مامانم بیاد میگه نه. :-2-31-:خلاصه من زنگ زدم مامی و گفتم خودت بیا.:mrgreen: گوشی رو ازم گرفت گفت خودم می فرستمش. :-2-31-:ولی خو آخرشم مامانم خودش اومد.http://www.pic4ever.com/images/rollingf.gif
دیگه گفت باشه و گفت پریا زنگ بزن بابات کارش دارم. منم هر شماره ای رو می گرفت طبق معمول پدر جان بر نمی داشت.http://www.pic4ever.com/images/hippie7.gifhttp://www.pic4ever.com/images/no.gif
عسل دوستمم بامستر ایکس کار داشت. منو هل داد تو دفتر که برو تو حالا.:-2-31-:
خخخخخ
عاقا ما رفتیم تو دفتر. من نگا، پسره نگا، من نگا، پسره نگا:-2-22-:
اِشتوباه مکنید:-2-22-:اصلا اتفاق رومانتوکی نبود:-2-22-:من چون از رنگ چشماش خوشم میومد زل زده بودم به چشماش:-2-08-:اونم که کلا همینجوری زل زده بود تو چشمام:-2-22-:بعید هم می دونم از رنگ چشمامم خوشش اومده باشه:-2-22-:
ما همینجوری زل زده بودیم تو چیشاش اصنم یکی نبود بگه دختره ی چیش سفید زشته.ممکنه کسی فکر بد کنه. بو خدا بی منظور نگا می کردم.:-2-41-: چون طرف آشنا بود فک می کردم عیبی نداره زل بزنم تو چیشاش.:-2-22-:
خولاصه یه چن ثانیه همینجوری داشتم نگاش می کردم که هیچ کدوممونم از رو نرفتیم و رفتم نشستم و دیگه بیخیال شدم. فاصله م زیاد بود رنگ چشاش مشخص نبود:-2-22-:
خو حالا این عاقا کی بود.
می دونم اینو بخونید هشتاد درصد می گید چه دختر بی حیایی و چه جلف و و و و و...
ولی من نیتم پاک بود. دوست ندارید می تونید حرفم رو باور نکنید.:-2-41-:
قضیه از این قرار بود که...

یه روز داشتم تلق تلق با کفشام رو موزاییک های آموزشگاه می کوبیدم و می رفتم بالا که یهو آقای ایکس اومد بیرون. منو دید و گفت پریا یه دیقه بیا. و خودش رفت تو یه وجب دفتر ِ استاد. دفتر استاد من جدا از دفتر خانوم ها که طبقه پایین و دفتر آقایون که طبقه سومه است.
منم نکردم این سیم های آویزون هندفری رو مرتب کنم رفتم تو. یهو دیدم یه عاقو خارجکیه لم داده رو صندلی استاد. به جرات می تونم بگم جزو آدم های جذاب حساب می شد. باز هم می گم منظور من رو بد نگیرید.
من به خاطر حجب و حیا نمی تونم زیبایی دیگران رو تایید نکنم و بگم اصنشم خوشگل نبود. خیلی هم زشت بود.
این یه حقیقته و من، شاید اسمش رو بشه گذاشت دو رویی، دو رو نیستم. اون عاقو واقعا جذاب بود.
ایکس گفت پریا می دونی ایشون کی هستن؟
خواستم بگم خو لابد دوستته من چه بدونم. گفت پسر ِ آقای فلانی.
آقای فلانی آدم بزرگی بودن. خدا رحمتشون کنه. با فوت ایشون پسرشون برگشت ایران. خب هر انسان دیگه ای بود (نه من ِ ماست!) دست کم ذوق می کرد که پسر فلانی رو دیده. ولی از اونجایی که من زیاد به احساساتم جواب نمی دم و مامانم همیشه میگه سنگ از تو احساسش بیشتره لبخند زدم و اظهار خوشبختی کردم. فقط عین خنگا هل شدم و سیم هندزفری رو یواش یواش از گوشم کشیدم پایین.
بعد ایکس گفت ایگرگ می دونی ایشون کیه (من!) اونم گفت نه. گفت دختر آقای فلانی. عاقو ما یهو دیدیم دو متر قد پرید بالا:-2-06-:
بو خدا فکر نکنید می خوام بگم من کیم. اکثرا به خاطر لطفی که بابام دارن به من هم احترام میذارن. انقده خجالت کشیدم. دلم میخواست گیسای نداشته ی ایکس رو بکشم که این چه کاری بود.
خب زشت بود با دو برابر سن من یه عاقویی که می شد گفت خیلی مهم بود اونجا، برای من از جاش بلند شه.
خلاصه که برداشت کلی من از این ماجرا این بود که:
1-آقای ایکس اصلا ملاحظه نمی کنه.
2-اون عاقوی جوون بسیار شبیه بازیگران دهه ی نود فیلم های آمریکایی بود. و من فکر کردم باید یه کادیلاک یا بنز قدیمی داشته باشه. و اینکه رنگ چشماش قشنگ بود. فکر می کنم اقیانوسی. بین سبز و آبی پررنگ.
حالا ما دیگه نمی گیم رفتیم خونه چجوری با هیجان واسه مامان و پوریا تعریف کردیم و چقد خجالت کشیدم وقتی بابام که فکر می کردم خونه نیست گفت اِ توام دیدیش!



حالا...
داشتم می گفتم.http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif عاقا ما نشسته بودیم و هیچی دیگه. فهمیدم بیشتر از این نگاه کنم مامانش که میشه گفت مدیر اونجاست ممکنه اشتباه فکر کنه.http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/1gofwvk2s3q53q45z43l.gif
عسل دوستم از اون موجوداتیه که به پشه ی مذکر هم رحم نمی کنه. :-2-35-::-2-22-:بهش گفتم که اون عاقو کیه. http://www.pic4ever.com/images/character0144.gifچون حواسم بود که داشت زیر چشمی می پاییدش.http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif جوری که مثلا براش مهم نیست و طرف رو نپسندیده گفت: اِ؟ اینه؟:-2-43-:http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif
منم تایید کردم.http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
هیچی نگفت.:-2-08-: یهو برگشت با همون ظاهر قبلی گفت: زنم داره؟http://www.pic4ever.com/images/money1.gif
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
مرده بودم. گفتم نه. :mrgreen:گفت آره خب کی به این زن میده http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_crazy.gif:-2-06-:ینی خوشم میاد ظاهر رو حفظ می کردا:-2-06-:مدیونید فکر کنید عسل از بی توجهی پسره ناراحت شده بود:-2-06-:
در همین حین یه عاقای خارجکی یهو اومد تو که...
...hellllllooooo

http://www.pic4ever.com/images/17.gifhttp://www.pic4ever.com/images/17.gifhttp://www.pic4ever.com/images/17.gif

اومده بود با همون اوشون صحبت کنه.:-2-08-: عسلم یه بند سوال می پرسید. :-119-:منم هی می گفتم ساکت بذا بفهمم چی میگه.:-2-42-: خیلی حال میده کسی فکر کنه حرفاشونو نمی فهمی و توام خیلی ریلکس گوش بدی.:-2-06-:
نتایج حاصل از فال گوش ما این بود:
1-عاقوی خارجی ریشاشو زده بود و حلقه به دست کرده بود. یعنی ازدواج کرده.http://www.kolobok.us/smiles/madhouse/girl_crazy.gif
2-عاقوی ایگرگ برای مدتی ایران موندگارن.http://www.iran30t.com/images/smilies/k.gif
عسل گیس بریده نذاشت بفهمم کارش اینجا چیه. http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif
ما عاقوی خارجکی را جلف پنداشتیم.http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif با دست کم پنجاه سال سن یقه ش تا رو شکمش باز بود.http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif اییی اون کلاه شاپو اش که دیگه هوچی.http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_impossible.gif
به ما چه اصن.:-2-31-: دلش خواست اونجوری تیپ بزنه مرتیکه جبف:-2-22-::-2-37-::-2-35-:
حالا این دوتا با اون خارجکی حرف زدنشون آموزشگاه رو روی سرشون گذاشته بودنhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif :-2-42-:منم خندم گرفته بود.:-2-27-:
خب...
همه ی اینا به کنار. می خواستم به این برسم که اومدم واسه مامی تعریف کردم. :-2-08-:
مامانم گفت چرا سلام احوال پرسی نکردی. منم گفتم ممکن بود مامانش فکر بد بد کنه. خودشم بعید می دونستم منو یادش بیاد. همچین اعجوبه ایم من:-2-22-:سلام نمی کنم به جاش زل می زنم تو چیشای مردم:-2-22-:http://www.pic4ever.com/images/127fs1601347.gif
من خیلی پراکنده حرف می زنم. :-2-35-:از عسل گفتم. از کلاس گفتم. از دفتر گفتم. دوباره از عسل گفتم. از مانتو های تو مغازه گفتم. از ترافیک گفتم. دوباره از کلاس گفتم.یهو سکوت شد. دیدم این تیکه ش جا مونده گفتم راستی ایگرگ برای یه مدتی ایرانه.
مامانم زد زیر خنده. گفت خوشت اومده ها.:-2-22-:http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
هعی...

نمی دونم بعضی هاتون (همه تون نه:-2-40-:) چه فکری می کنید در مورد حرفام. شاید قبول نکنید اما، من همیشه آدم های اطرافم رو با جنبه دیدم و براشون از حس واقعیم نسبت به هر چیزی گفتم. هر چند که همیشه نود درصد بهم انگ و تهمت زدن.:-2-15-:
تعریف منم از این عاقو به اینکه مثل دختر بچه ها تو یه نگاه دل و دینم رو از دست دادم وعاشقش شدم ربط ندید. من فقط ازشون تعریف کردم.:-2-41-:


خلاصه که ما امروز ساعت چهار از خواب پریدیم. http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gifاز جام تکون نخورم نشستم خاطره ی بچه ها رو خوندم.
یهو ساعت هفت کمین کردم پشت در. پریدم جلو پوریا با اون موهای پریشون گفتم: مچتو گرفتم. فیلم ترسناک داری:-2-06-:
فکر می کنید کجا بود؟ از سرویس بهداشتی داشت بیرون میومد.:-2-22-:
بیچاره چشاش گرد شد. دست منو گرفته می بره طرف دسشویی بلکه اثرات دیوانگیم بپره:-2-22-:
.
.
.
پایان
92/4/12
پریا




اعتراف می کنم تو خواب و بیداری تو خاطره ی یکی از دوستا من دنبال ثباتم رو خوندم من دنبال...
خب:-2-15-:ثباتم رو خوندم لباتم :-2-06-::-2-35-:





little-fairy عزیز
خاطره هاتو همیشه میخونم و کیک شکلاتی رو هم دنبال میکنم
نثر و قلم شیوایی داری
موفق باشی


*baran-jooon ِ گلم،
از لطفی که بهم داری ممنونم. امیدوارم واقعا لیاقت تعریفت رو داشته باشم.http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif شاد باشی.:-2-40-:




داوطلب پایه رقص داریم ایا؟؟؟:mrgreen::-2-06-:



*من هستم نگین. بیا وسط.
اگه بدونی چجوری با سر رفتم تو دیفال. فهمیدم کنسرت امید حاجیلیه با ذوق به دوستم اس دادم. :-2-16-:بعد فهمیدم امروز سیزدهمه:-2-28-:جاهایی هم که مونده بود به درد نمی خورد.:-2-39-:

*با حرف یکی از دوستان در مورد صحبت آقای ضرغامی موافقم. http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes2.gifبا اینکه همیشه زیاد نسبت بهشون احساس خوبی نداشتم ولی حرفشون راست بود:-2-41-:

غزال*zelzeleee
1392,04,13, ساعت : 09:37
به نام خُـــــــدآ


از پیادهـ روی برگشتم
حسرت به دل موندم یه بار تو این پیاده روی ها یه چیزی هم برای ما دربیاد(منظورم جوایز هستنhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif)

دلَم میخوآد یکی با گوش کوب محکم بکوبهـ تو سرم تا انقدر حسود نبآشم
آخرش این حسودی های بی مورد کآر دستم میدهـ
وقتی گقت نتم شارژ شدهـ احساس کردم کل دنیآ اوار شد ریخت رو سر منِ بدبختhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif
آخهـ به تو چه دخدرhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif
به تو هیچ ربطی ندآره که براش ...http://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif
اینکهـ انقدر به فکرشهـ اینکه انقدر خره اینکه انقدر ....
اینا هیچ دخلی به تو ندآرهـhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif
ندارهـ بفهم
http://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif


اون موقع ها حتی تو رویاهامم ، تو رویاهای شیرین دخدرانه ام هم راش نمیدادم
فقط میخواستم حواسش به من باشهـ همین
میدونم خیلی خودخواهم
خیلی خیلی خیـــــــــــلی خودخواه
ولی خب من همینمhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif

حالا کهـ انقدر از خودش توجه نشون میدهـ دلم میخواد بزنم بچسبه به دیوار http://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif

هنوز چشماش هرزه
خیلی اینور اونور میچرخهـ
هنوزم همونهـhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/23519_frustratedf.gif


×دلم میخوآد دوباره بیاد سمتم تا اینبار با قدرت بیشتری پَسِش بزنم اینجوری اعصابم راحت تره

×دلم یه دوچرخه سواری دِبش میخوآد ، مامانم قول داده تو این هفته برام یه دوچرخه جدید بگیره این خیلی برام کوچیک شده

×کاش امروز بارون بباره ، دلم شدید هواش رو کرده دلم هوای با خدا بودن رو کرده دلم هوای خیس شدن کرده کاش بارون بباره کـــــــــــــاشhttp://www.dostanforumes.ir/images/smilies/hanghead.gif

*بانو*
1392,04,13, ساعت : 10:08
خاطره مربوط به دوشنبه این هفته..نمی دونم چندم:-2-31-:
رفته بودیم مدرسه..توی جلسه ی مشاوره سلمانی(دبیر فیزیک)به بچه ها گفته بود که فیزیک 1بخش آینه ها امتحانه
مام که نصف اندر نصف نرفته بودیم مشاوره خبر مبریختی
گفت هرکی بلده بیاد امتحان بده!!
فقط 4نفرموندن تو کلاس:-2-31-:
بقیه رفتیم توحیاط
دراین اثنا باقری بهم گفت بریم من این پول ثبت نام رو واریز کنم رسیدشو بیارم براشون
گفتم باش!
به صورت ژان گولری از مدرسه خارج شدیم:-2-31-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
به صورت آلن دلونی رفتیم بانک ملی:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
عاقو دوساعت توصف بودیم..دراین حین یه مرده اومده کرولال بود..دمپایی پاش بود و قیافه و لباس روستایی ای داشت
عکس بچه هاشو زده بود روی یه برگه و یه چیزاییدرموردشون نوشته بود که افتاده سرش شکسته..واسه این لباس و اینا پول لازم داره..باقری گفت که همه ی پولم رو دارم میدم واسه ثبت نام
حالا مرده گیرداد به من..یه اقای کت و شلواری کنار ما وایساده بود بهش گفت اذیت نکن خانومو..چه کاریه که میکنه لابد پول همراش نیست..برو دیگه...اون مرده روستاییه هم ناراحت شد خواست از بانک بره بیرون
حالا من اشک توی چشمام جمع شده بود..پول داشتم..کرایه هم که لازم نداشتم زنگ میزدم کی میومد دنبالم دیگه...
درآن انبوه جعیت میگم آقا آقا وایسا...مگه وای میستاد!چقدر خنگم من×خب کرولال بود نمیشنید
رفتم بهش پول دادمو برگشتم...نزدیک بود وسط بانک به اون بزرگی بزنم زیر گریه...اصن اشکم کامل توی چشمام بود..خیلی هنر کردم که گریه نکردم..خیلی:-2-30-:

رها_hd
1392,04,13, ساعت : 10:15
(ادامه ی پست (لینک مستقیم (http://www.forum.98ia.com/t119094-2780.html#post10341889)) )

بردنش و من ناظر رفتن مامانم بودم ...
یه هفته گذشت و هفتم مامانم هم نیز!ولی جای خالیش هیچوقت تو خونه از بین نرفت :-2-39-:
خدایا،فردا سالشه ... خدایا من چه جوری این راه رو ادامه بدم؟؟
خدا حتی تو خوابمم نیومد،خدا اینقد اونجا جاش خوبه که یادی از دخترش نمیکنه؟؟
خدا چرا دنیات اینقد بی رحمه؟؟خدایا چرا اینقد زود مامانم رو ازم گرفتی؟
چرا وقتی یادش میوفتم چیزی جز اشک نسیبم نمیشه؟؟:-2-30-:
خدا از دستم راضی نیست؟؟؟خدا بدی کردم بهش؟؟خدا چرا ساکتی و جوابم رو نمیدی؟؟:-2-34-:
سنگ قبرش ، عکس روش ... عمو میگه:«انگار زندست!!!»
ولی خدا زنده نیست:-2-30-:خدا مردش ... خدا رفت!
من دلم برای آغوشش تنگ شده ... برای یه سرپناه!
برای یه شونه که موقع ی گریه باهام باشه ...
مامان؟؟؟مگه نگفتی نمیمیری؟؟مگه خودت اون روز نگفتی گریه نکن من نمیمیرم؟؟
مامان پس چی شد؟؟؟قولت رو فراموش کردی؟؟مامان نگو دخترت رو فراموش کردی؟؟؟میگن تو خواب لباست سفیده ... میگن جات خوبه ... مامان به فکر این دخترت که اصلا هم جاش خوب نیست هستی؟:-2-34-:
مامان کی اشکام رو پاک کنه؟؟؟کی موهام رو ببافه؟؟کی بغلم کنه و موهام رونوازش کنه؟؟؟مامان تو هم شدی مثل خدا؟؟دیگه جوابم رو نمیدی؟؟:-2-30-:
مامان صبح که پاشدم به قاب عکست نگاه کردم ... وسعت دل تنگیم چیزی فرا تر از نوشتنه ،فقط همینو ازت میخوام:
مــــامــــان ... بیا منو با خودت ببر :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-34-:

روانراد
1392,04,13, ساعت : 10:15
سلام

امشب به قصه دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
«هوشنگ ابتهاج»

تو این سالها با غزل های ابتهاج خیلی دمخورم هر وقت که تنها شدم ، دلگیر شدم ، درد داشتم با خودم زمزمه میکردم

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش میکنی

یه موقع هایی اینقدر از خودم دور میوفتم که فاصله اش به وسعت آسمان و زمینی میشه
یه موقع اینقدر خماری روزای گذشته رو میکشم که حال و آینده برام میشن سراب
آره خمارم ، خمار روزهای روشن گذشته ، روزهای آبی بودن ، روزهای سبز عاشقی ، افتادم تو یک دوره تسلسل و سر خودگشتگی
یک اضمحلال تدریجی ، یک سادگی رنگارنگ و پیچیده و یک اختلاط امزاج همه زندگیم را اشباع کرده
کاش درختی بودم سر به فلک کشیده و شکننده ، کاش شمعی بودم سوزنده و سوزاننده ، کاش کوهی بودم استوار و فرو ریزنده ، کاش کتابی بودم فرزانه و مسخ کننده
کاش نوری بودم امید دهنده و کور کننده ، کاش مخلوطی بودم از هر چیز و هیچ چیز

دنیایی پر آشوبم ، پر از افکار شنیده و ناشنیده ، خوانده و ناخوانده ، گفته و ناگفته ، کرده و ناکرده
نمادی هستم از یک بیگانگی ، یک تلألو کمرنگ از وجود ، یک انعکاس از خاطره ها ، یک فراموشی بلند و تکرار شونده

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

در پناه حق

.Nikita.
1392,04,13, ساعت : 11:17
به امیـد تو . . . خود ِ خود ِ خود ِ تو







ته ِ این ترانه ها میخوام صدامو گم کنم

عطرت از سرم بره ، خاطره هامو گم کنم
نمیاد ، نه نمیاد ، دیگه بارون نمیاد
دیگه عطر نفسات از این خیابون نمیاد






نعمت ِ خداییه ! صدای روزبه برام مثل یه مسکن دردآور میمونه ، عجیب پر بغض میشم !



سخته ! سخت ، خیلی سخت تر از اینکه معنای دردش تو وآژه بگنجه ! میگه حالش خوب نیست . . . حتی من ُ ، من ُ یادش نمیاد ! زنگ میزنم ، با تردید جوابمو میده ! سخته !
احوال این روزاش خوب نیست . . . امروز صبح با شنیدن اوضاعش ثانیه هام متشنج شدن . . . حتی اگه شده ساعت ها تو راه باشم اما میخوام امروز ببینمش . . . نمیخوام دیر برسم ، میدونم که خوب میشه ، میدونم که میتونه دوباره رو پاهاش بایسته و با من کل تهران ُ قدم بزنه ! چقدر از این" میدونم " های پر تردید متنفرم . . . !



هشت سال پیش دیر رسیدم . . . دیر رسیدم . . . و سوختم ! سوختم وقتی اجازه ندادن وارد خونه بشم ، وقتی پرده های اتاقمو کنار زده دیدم ، وقتی اون همه چشم سرخ رو از پشت پنجره ی اتاقم دیدم ! چقدر دیدن اشک های یه مَرد دردناک ِ ، سوختم وقتی اشکاشو دیدم !




نمیشه که نشه ، نمیشه که ننویسم . . . نمیشه که به وسوسه انگشتام برای نوشتن جواب منفی بدم ! فقط می خوام نخونه . . . اونی که باید ، میدونم ممکن ِ بازم واژه هام به دار اویخته بشن . . . اما از مرگ هراسی نیست !





یکی از گذشته ها میگه بارون نمیاد

من کویرم ای خدا ، دیگه بارون نمیاد !





سبز باشید

نیکیتا

Darkness Queen
1392,04,13, ساعت : 11:32
به نـآمــــــ حـقـــــــــ تـــــعــــــــآلـــیــــ ــــــ

+ خواستم اشک هایم را بشویم ،آب هم بر صورتم سیلی زد !


+ امـروز فیش ـ حـقـوقـمو اشبـآه بـرا ی نفر دیگه زده بودن! :|


+ روز پر اتفــآقی بود؛ شـآگـردمـ رفـته بود یه داستـآن پشت سرم گفته بود.... X بچه ام بچه هـآی قـدیـم....! :|


+ دچـآر بیـمـآری لـآعـلـآج ـ " د لـ تــ نــ گــــ یــــ" شدم این روزهـآ!


+ یه امتحـان سخت در پیش دارم؛ تو مـآیه هـای کنکور؛ خـدا کنه از پسش بـر بیـآم:)


+ مـحـکومــ شدن به کـآر ـ نـکـرده مثه مرگــ ـ تدریجیه....!


+ طـعـم ـ شـور زنـدگی کور کرده است مـرآ، هـراس به خـود راه مـده....!


خـآطـره ایـآ :-118-: محـسـن :-118-: همه ی دوستـانـم:-118-:

یـــــــــآ حـــقـــــــــ

عاشق طبیعت
1392,04,13, ساعت : 13:12
انگار زمان داره زود میگذره
نصفه بیشتر کتاب کیمیاگر رو خوندم
گاهی فکر میکنم چرا باید حجاب داشته باشیم؟
من دوست دارم زیبا باشم حجاب جلوی این زیبایی را میبنده
گاهی فکر میکنم چرا باید به حرف اخوندا در مورد این مسائل اطمینان داشته باشیم؟
اونا از کجا میدونن که نظریه میدند؟
اگه یکی از مراجع میگه دختر از 13 سالگی به تکلیف میرسه و بقیه اشون میگن 9 سالگی احتمال داره بقیه حرفاشونم همین طور باشه نه؟
اصلا کجا نوشته چند سالگی به تکلیف میرسن!!!!!!!!

Ayda_alone girl
1392,04,13, ساعت : 13:30
×××
هیچی دیگه...امروز کلاhttp://www.forum.98ia.com/vmoods/images/Khoshhal.gifـــــــــــــم....
تنها چیزی که یکم حالمو میگیره غروب جمعه ست که هرچی بدبختی غم درد بیچارگی دارم همه شون یادم میفته...:-2-36-:
چرا انقد غروب جمعه دلگیره؟؟خیلی سوال شده واسه ام...:-2-28-:
من یه چیزی کشف کردم...خیلی به rihannaعلاقه مند شدم...مخصوصا آهنگ Rihanna ft. Calvin Harris - We Found Love...:-2-16-:
بالانس میزنم باهاش یه جو خاصی میده بهم...:-2-16-:
این ایرانسل هم گیر اورده ما رو دم به دقه اس میده...:-119-:
واااای دیشب با دوستم رفته بودم دَدَر...:-2-31-:
آخرشم مجبور شدم با چک و لگد بیدارش کنم...:-2-06-:همسایه مونه به خاطر همین همیشه عملیات بیدار کردنش رو متحمل میشم...:-2-41-:
بخشی از مکالمه ها:
_اعظم بیدار شو...
_هووووم؟ولم کن بکپم...
_پاشو...
_ااااه نمیخوام...
_اهه مگه با تو نیستم...؟؟
_برو گمشوووو...
یه لگد زدم بهش که داد زد:
_به دست بریده ی امام حسین میکشمت آیدا...کصافطط...
:-2-22-::-2-22-::-2-22-:
دیگه بقیه اش عملیات فرار بود...:-2-35-:
نیست که رفیقم کنکوریه(اعظم) دیروز مدرسه هم بود به شدت خوابش افزوده شده بود...
بازم شاید بیام...
حــــــــــــ ــــــق نگهدارتون...
Ida
92/4/13
13:25
پنجشنبه...

بیــ رنــگــ
1392,04,13, ساعت : 15:07
بـــه نــــام خــــدا


13 ِ تيـــر ِ 92





زنـــدگـــي يــــادم نيـــست !




[ ايـــن هـــوا آلـــوده س ! ]




. مـــادرم؛ سنش به چهره اش نمي خوره ... جوان تر به نظر مي رسه ... و به چشم غريبه ها ، اين به نظر مي رسه كه من بچه ي بزرگشم! نه پرستو !
چهره ي من ، برابر ِ چهره ي مادرم!
به جز چشم هام .
شايد محبت ِ بيش از حد ِ پدر بزرگ هم به خاطر همين بود كه كودكي هاي مادرم رو براش يادآور ميشدم ... به هر حال ! چهره ي تقريبا جوان مادرم يك طرف ، چشم هاش يك طرف... پر ِ حرف !
وقتي چشم چپش رو عمل كرد ، شب ها تا صبح گريه مي كردم ... كه دلم تنگ شده و امان از اين باند ِ سفيد !
و خوب شد ... زود ِ زود !
بگذريـــم ... [ معذرت بارووني ! مي دونم از اين كلمه بدت مياد ... اما اينجا بايد بگذريم رو ذكر مي كردم ... ! اين كلمه خوب نيست ... من هيچوقت از هيچ چيز نگذشتم ! فقط زباني گفتم !!! ]
وقتي ترانه ي كُردي ميخونه ... با وجود اينكه بيشتر كلماتش رو نمي فهمم و تو اصل ِ برخي لغات كُردي هنوزم مشكل دارم، آسوده ميشم ... يه جور سبكي ِ خاص ... نمي تونم اسمي براي اون حس اختصاص بدم ... اما اونقدري آرام ميشم كه براي چند لحظه هر چي فكر تو ذهنم دارم، ميندازم دور ... فقط چند لحظه!

. . وقتشه ... كه پدرم ، با همه ي اين سختي ها، آسوده زندگي كنه ... خدايا! دلش رو آرام كن ... آرامش بهش بده ...

. . . هنوز هم از غروب ِ امروز مي ترسم ! واهمه از اونچه كه قراره اتفاق بيافته . اميد دارم ... خوب بشه . همين !

. . . . بي تاب ِ دويدنم ! بي حس ِ تعلق !

. . . . . بلخره زنگ زدم ! بهش گفتم ... و بعدشم به رعنا ! رعنا ميگه كه جرئت داري ... بي پروايي ! شايد راست ميگه ... اما خودم اصلا اين حس رو ندارم !

. . . . . . شب ها ، خوابم نمي بره ... روزها، حوصله ي غذا خوردن ندارم ... فقط و فقط براي آسودگي ِ مادرم ميخورم و مي خوابم ! مي فهمه ! اين رو ميفهمم! تظاهر هم خوب نيست ... مي دونم ! اما در حال حاضر چاره اي ندارم !

. . . . . . . از تفهيم ِ خودم به ديگران ، از طريق جمله و كلمه خوشحالم! از آدمايي كه خودشونو تو ترازوي ماديات ميذارن و به بقيه مي فهمونن ، بيزارم ! حتي تو بيان ِ مهارتشون با غرور ... ! اين آدما زيادن ... اما من چشمامو مي بندم و گوشامو ميگيرم ... كَر و لال ميشم ... مادر زاد!

. . . . . . . . خدايا ! هوا بس پس ِ ! محبتت رو زمين، ريشه اش خشك شده ... اينه كه شبا آسمون ِ سياه رو با دقت نگاه مي كنم ... خيره خيره ! حس ميكنم سكوت ، از توئه ...

. . . . . . . . گُم شدم ... گُم ِ گُم ! بين اين همه كجا و نا كجا !



چه بـــلا تكـــليـــفم !



| بيــرنــگــ ، مبهوت ِ تير ِ سرد ِ اوهـــام ! |


پنـــاهـــتان خـــدا

ساحلی
1392,04,13, ساعت : 16:12
دلم انقدر پر بود که اومدم این جا بنویسم. دلم از زمونه گرفت
پدر یکی از بهترین دوستام دیروز فوت کرد. امروز رفتیم بهشت زهرا، که کنار دوستمون باشیم، که تنهاش نذار. که بگیم اگر بابات رفت و دیگه کسی رو نداری، ما هستیم
اما بمیرم براش. خدایا چقدر سخته داغ پدر ببینی. که دا بزنی پناهم رفت. همدمم رفت. همه کسم رفت. جیگرم کباب شد امروز. حالم انقدر بد شد و تنگی نفس و قلب درد گرفتم دوستام منو از اون فضا بردن بیرون تا کمی بهتر بشم. نگران من بودن. اما من نگران دوستم بودم. گریه می کرد و از داغ دلش می گفت. می گفت خدایا حالا که ازم گرفتی مراقبش باش. وای که چقدر سخته. خدایا خودت بهش صبر بده. هیچ حرفی نمی تونه از داغ دلش کم کنه.
وای که وقتی خاک ریختن رو سرش که به قولی خاک مرده میگن سرده، دیوونه شد گفت نریزین. نریزین. وای خدا فقط گریه می کردیم و دلداری می دادیم. اصلا تو حال خوش نبود. حق داشت. کم نبود داغ پدر که تنها کسش بود.
اومدم این جا ازتون خواسته ی دوستم رو بخوام
به ما گفت بچه ها برای بابام دعا کنین
حالا من اومدم بگم، بچه ها برای باباش دعا کنین
باباش خیلی خیلی خوب بود. خیلی. مرد به تمام معنا که وقتی باهام اون طور با احترام و مهربون حرف میزد آدم کیف می کرد
براش دعا کنین بچه ها. دعا کنین خدا به اون یکی یه دونه دختر که حالا بی پدر و تنها شده کمک کنه


پ.ن ک سلام یادم رفته یود
سلام و ایشالا همیشه شاد باشید و به شادی بگذرونین روزتون رو

N@s!m
1392,04,13, ساعت : 17:11
سلام
ماه رمضون داره میادا؟
صرفا" جهت آلارم بودن اینو گفتم واینکه امروزم قسمت کرد و تونستم یک روز دیگه روزه بگیرم ؛اما خیلی می ترسم اینکه این ماه عزیز هم بیاد وبره و من همچنان اندرخم یک کوچه باشم ......
امروز یک مشتری آمد دم ظهر اعصابمو له و لورده کرد و رفت .....
منم بعد که در را بستم یه دل سیر نشستم گریه کردم انگار تو این چند ماهه حال گریه کردن هم ازم گرفته شد ه بود.........
صرفا" جهت سبک شدن روح گاهی اوقات انگار لازمه
این روزها درگیر اظهارنامه کوفت شده دارایی هستم که اعصاب و روان واسمون نذاشته .....
والا موندم ما یه چیزی هم باید بهمون برگردونن ........اما باید بترسیم تو این اظهارنامه کذایی چی بزنیم که بعد دوروز دیگه صاحبخانه که پول خون پدرش ازمون اجاره می گیره نیاد وادعا کنه که برگ مالیات واسم امده یا از جریمه ها هنگفت اینا تنمون رو ویبره باشه ......
فعلا" شدید خسته امه و خوابم میاد منتظر هستم سریع اذان بشه افطار کنم و برم یک سر راحت اگه خدابخواد رو زمین بذارم
اینجایی را که رهن کردم اگه هیچی هیچی که نداشته باشه لااقل ظهرها می تونم دررو ببندم و خودم باشم و خودم ویه استراحتی داشته باشم و نخوام تو این آفتاب و لنگ ظهر برم خونه واز گرما له له بزنم ؛خصوصا" باب ماه رمضون هست
ان شاا... به حق این پنجشنبه آخر ماه شعبان استاکریم هرچی خیرجمیلش هست واسه بنده هاش رقم بزنه
یاحق

✘Soheyla✘
1392,04,13, ساعت : 17:27
یا الهی...


فرداشب عقد کنون پسر عمه جان می باشد،حس رفتنش نیس ابدا ولی چاره چیه به دلیل پاره ای از مسایل امنیتی باید رفت
یادش بخیر اولین نفری که بهم اس اونجوری داد این بنده خدا بود. منم نه برداشتم نه گذاشتم یه فحش مفهومی براش نوشتم و دیگه هیچ وقت جوابشو ندادم. امروز که یادش می افتم خندم میگیره. صبحم موقع خرید حلقه خیلی اتفاقی بهشون برخوردم... ایشالا همه خوشبخت بشن

میگه چشماتو ببند آدمو دیوانه میکنه :/

این روزا خوبه اگه ... برخلاف نظرمه راضی نیستم... خدایا نزار بگم فراموشم کردی،اوکی؟

به بابا میگم موتور سواری یادم میدی؟ سکوت عمیقی در جوابم کرد و بعد از گذر دقایق بس طولانی فرمود:شما خیلی میخوای همت کنی برو رانندگی یاد بگیر لازم نکرده موتور برا من سوار بشی... یعنی واقعا فکر کرد منم از فردا با موتور میرم تو خیابونا ویراژ دادن؟؟؟ حال که میده ولی خب ...

مربی کلاس خیاطیم امروز میگه وااااای نه به خواهرت که انقد آرومه نه به تو،چرا انقد شر و شیطونی بشین سرجات!!!
البته بنده خدا فهمید نرود میخ آهنین در سنگ ولم کرد به امون خودم!

تو تیپ زدن برا این مراسم عقد کنون موندیم ،خودم که یه تیپ مشکی انتخاب کردم مامان میگه ها همین مونده این تیپو بزنی بگن نرفتیم دخترشونو بگیریم چه عزا گرفتن... الان یه تیپ سرخ سرخ تو ذهنمه که قشنگ خلافشو به عمه ی عزیزم ثابت کنیم،بله یه همچین سیاستی داریم ما...

یه بنده خدایی بود هر چی بهش میگفتم میگفت چرت نگو،الان که خاطرمو خوندم میبینم پر بیراهم نمی گفت (فراموشم نمیشه) پس... چرت و پرتای منو به دیده ی مبارکتون ببخشید...


* + * + * + *

بعد پایان زمستان هم زمستان می رسد

«سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت»

نیست، اما گاه گاهی تکه ای نان می رسد!

«کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی»

سیل، بعد از عشقبازی زیر باران می رسد

«آسمان، سرسبز دارد میوه های خام را»

باز «کاکا رستم ِ» قصّه به «مرجان» می رسد


* + * + * + *


✘Soheyla✘

ویرا وروجک
1392,04,13, ساعت : 17:36
دو چیز آرومم میکنه یکی اینکه یه چیزی باعث خندیدنم بشه یکی هم اینکه وقتی عصبانیم ، ناراحتم بشینم بنویسم .

الآن هم از تنهایی دارم مینویسم . من که مثل خیلیا نمیتونم جمله خیلی خاص بنویسم ولی خب حرف میزنم . موندم تو این دو راهی چیکا کنم . هر وقت یکی می بینتم میگه بشین درستو بخون .

ولی از زور شنیدن بدم میاد . لجبازم لجبازی میکنم . خسته شدم از پوچی روز و شبم شده یه سیستم که پشتش می شینم و خودمو از این دنیای واقعی میندازم تو دنیای مجازی ولی خب تا کِی اینجوری باشم .

هـــــــی شب و صبح کردن صبح و شب کردن خستم کرده . ای کاش یه هدفی داشتم . خســــــــــــــــتم از این تنهایی .

-Lord HellisH-
1392,04,13, ساعت : 17:50
به نام خدا
5 شنبه :|
*دیشب جاتون خالی با یکی از رفقا رفته بودیم پیزا پیزا :|
رفیقم حواسش نبود و دستش خورد به نوشابه و نوشابه افتاد رو زمین :|
در جا من بطری رو پرت کردم و دیدم افتاد رو کفش یه دختری :|http://www.iran-stu.com/images/smilies/19.gif
در جا به رفیقم گفتم واویلا :|
دختره زیر پوستی بهم فحش داد :|
منم خدارو شکر کردم که دختره به فحش بسنده کرد :دی
*دیشب رفتم دانشگاه که اشتغال به تحصیل بگیرم :|
4 ساعت معطل شدم آخر سر هم بهم ندادن لامصبا :|
همه استادا رو دیدم
یکی بهم گفت علی جان یکم بیشتر درس بخون :|
نمره های کلاس بین 10 تا 14 بود :|
من 10 بودم :دی
بهش گفتم استاد از ترم بعد ایشالا http://www.iran-eng.com/images/smilies/funny/w02.gif
برگشتم خونه :|
امروز خبر خاصی نبود
فقط تو فیس بوک بودم که یه جمله رو دیدم و خوشم اومد :

حمـــاقت یعنی صداقـــــت داشتــــن با کســـــی که سیــــــاست دارد !

*tina
1392,04,13, ساعت : 18:39
سلام بعد از 100سال!!
دقیق یادم نیست آخرین باری ک اینجا خاطره نوشتم کی بود؟!
اما هروقت خیلی داغون یا خیلی خوشال بودم میومدم...
و الان کمی ب داغونی نزدیکم...!!

عاقا اصن ی وضعیه...
هی همه ب بنده گیر میدن!
کلا ی جوری رو عصابِ من رژه میرن...
از اون محمدرضای فسقل گرفته...تا مادربزرگ گرامی!
بعد حالا وقتی کارشون گیرم باشه میشه دخدر خوبه...!

دیگه بریدم...
دیگه نمیتونم تحملشون کنم...
نمیدونم یهو چرا اینجوری شدم؟!
اما دیگه زدم ب سیم آخر...
هی خودم رو لعنت میکنم ک چرا پیشنهاد پویا (پسرعمم!) رو برای ادامه تحصیل تو خارج رو رد کردم...
گفته بود اگه من قبول کنم بابا رو راضی میکنه!
منم ک قبول نکردم...

ولی الان هرجور شده میخوام از مامانم اینا
و کلا از خانواده دور باشم...
ب جونِ خودم اگه خوابگاه مدرسه رام میدادن میرفتم!
میگم کاش برم ی صحبتی بکنم...
بگم من ک درسم خوبه بزارین من بیام خوابگاه!
خونه نمیتونم درس بخونم!!!
ولی چون میدونم آموزش پرورش نمیذاره نمیرم بگم...

ایران مدرسه ی شبانه روزی نداره عایآ ؟؟!! :دیــ :|
(انقدر GEM TV نیگا کردم توهم زدم...!)

آهـــا! از همه بدتر اینکه مادرگرامی نزاشت رشته ی مورد علاقم رو انتخاب کنم...
ینی من برم بمیرم با این زندگیم...
فهلنات...


تینا _ 14

Afsoon*
1392,04,13, ساعت : 18:46
امشب شب عشقه
قراره امشب پسرعمم بره خواستگاری دخترداییم
حالا موندم که این دوتا چطوری همدیگه رو شناختن :-2-43-: خیلی مشکوک می زنن :mrgreen:
ولی خب دوتاشونو دوست دارم
مادرم با خواهر داماد که میشه زن داداشم رفتن آبادان ازم خواستن باشون برم ولی قبول نکردم حسش نبود ولی تازه که دخترداییم زنگ زد و با التماس ازم خواست که برم پشیمون شدم که چرا نرفتم آخه اینقدر از اونور سرصدا بود که حیفم اومد تو اون جمع نباشم :-2-39-:
ولی کلی هم خندیدم بهش گفتم آخه دختر درست حسابی الان با این مهمونایی که دعوت کردی داماد با خودش چی فکر می کنه :-2-06-:
الب اینجاست که پسرعمم فقط به پدرم و عموم گفته با دوتا عموهاش کلا میشن 4 خانواده
اونوقت دخترداییم کسی تو طایفه نمونده که دعوتش نکرده باشه
بهش گفتم آبروداری کن الان خونه عمم با خودشون فکر می کنن که خونواده ی مادریمون بی کلاسن و یا چه می دونم شوهر ندیدن که قشون کشی کردن :-2-06-: :-2-06-:
ولی از این حرفا گذشته دعا کنید که جلسه ی خواستگاری امشب خوب پیش بره چون دوتایشون خوبن و بهم می یان:-2-41-:

غزال*zelzeleee
1392,04,13, ساعت : 19:26
به نام خُدآ


لوسیل: «زندون برات جهنم بود مارو؛ این‏بار حبس ابد می‏گیری.»

مارو: «جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی و حتی ندونی چرا زنده‏ ای:-2-15-:





واقعا همینهـ
جهنم اینهـ کهـ هرر روز از خوآب پآشی و حتی ندونی چرا زنده ای
چقدر درناکهـ :-2-39-:





بیآ
بیآ نزدیک
دوبآرهـ بیآ
میخوآهم با قدرت بیشتری هُلِت بدم ، با قدرت بیشتری پَسِت بزنم ، هنوز انقدرآ دلم خنک نشدهـ بآزم بیآ ، بیـــــــــــــــــــــــ ــــآ




نمیدونم چرآ تو زندگی من هــــــِــــــی نمیشه (مهران مدیری)


واقعا چرآ؟


!

سپید و سیاه
1392,04,13, ساعت : 19:41
به نام خدا...
سلام...


یه مرحله گذشته و من تازه دارم می فهمم تصمیمی که گرفتم خیلی سخت تر از چیزی که فکر می کردم....
نمی دونم چرا اما دلم روشن....
امیدوارم بتونم از پسش بر بیام....
این مرحله برام مهمه...خیلی مهمه.....
لطفا دعام کنید....


خاطره خیلی از دوستان رو خوندم و خیلی ها رو نه....
ولی تشکرم پای هیچکدومشون ثبت نشد.... این برای من که همیشه تشکر رو می زنم یه حرکت جدیده.....بعدا ، سر فرصت میام و جبران می کنم....

لبخند حتی اگه ظاهری هم باشه خوبه....حالا به هر دلیلی....مردم ما این حق رو دارن که لبخندشون رو حفظ کنن......بذاریم مثبت و پر امید به آینده نگاه کنیم......!!!

این جمله رو خیلی خیلی قبول دارم....:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت.....
ولی بی معرفت ها...... من اینطور آدمی نیستم....!!!

+ دوستای خوبم......روز و روزگارتون خوش.....!
+ نگین ، خانوم فسقلی ، باروونی ، سهیلا ، شادان ، بهاره و خیلی از دوستای خوب دیگه ام که اسمی از من می برن و تشکراشون پای خاطراتم....:-2-40-::-2-40-:

Fed Up
1392,04,13, ساعت : 19:59
من از تو دل نمی بُرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی
منِ شکست داده را خودت برنده می کنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

(رفیقِ خوبــ . محسن چاوشی)



+ دلم خیلی واست تنگ شده رفیـــق ...!

mobaraki
1392,04,13, ساعت : 20:37
عکس دیروز شاید از همه صفحه های بوف کوربهتر بود هانی
حرف می زدیم راجع به فکر های پشت سرم راجع به سایه هایی که پشت سر تو هستن و تو ازشون می ترسی
راجع پاهای تو که تا مسکو می رن تو اونجا پالتو زرد می پوشی
------------------------
طناز با همین سه خطی که اون بالا براتون نوشتم منو خوشحال کرد
خوشحال شدم که هنوز یادش هست بهش گفتم دوست دارم برم سیبری یا یک جایی مثل مسکو
و اونجا پالتو ی زرد بپوشم چون فکر می کردم اگه همه جا سفید باشه پالتوی زرد خیلی بهم می یاد
حواسش هست که به سایه های پشته سرم فکر می کنم و ازشون می ترسم و طناز این ترس منو می دونه چون
من فکر های پشته سرشو می دونم (ممنون طناز بانو)
-------------------------
منم قبل از این براش نوشته بودم به چی فکر می کنی به پشته سرت یا جامعه ی مرد سالاری یا.....
و بازم خوشحال شدم که طناز خوشش اومد و فهمید
------------------------
طناز از من خیلی بامعرفت تر و با مسئولیت تر هست
-------------------------
من واقعا می خوام برسه به هر جایی که تا به حال بهش فکر کرده و به من هم گاهی گفته
طنازی که به عشق اعتقاد داره و احساساتش همیشه زیبا بوده
--------------------------
مامان می گه : تو بچه ی اولی پس طبیعیه اومدنت یه تغییر بزرگ خوب تو زندگیمون ایجاد کنه بیشتر از خواهرت (چقدر خوشحال شدم)
-------------------------
پس هانیه امروز روز خوبی داشته:))))))

# eLaHe #
1392,04,13, ساعت : 21:30
ب نام خدا



بی قانون بودن,بهترین قانون برای شاد و بهتر زیستن است.



* صبای عزیز کاش میدونستم چرا یهو این همه تغییر کردی ؟ ...باورم نمیشه همون دوستِ صمیمی و دوست داشتنیِ خودمی ... یعنی فاصله و دوری این همه ادما رو تغییر میده ؟ ... پس چرا من عوض نشدم ؟ شایدم عوض شدمو حالیم نیس
**امروز بعدِ نهار مامان یه بحثی راه انداخت و یه حرفی زد حالا بماند چی :| اشک هممون در اومده بود از خنده ... بابای اخمو و مثلا مغرورم به زور خودشو کنترل کرده بود که نخنده ... و اخرشم پاشد با لبخند رفت سمتِ اتاق
خو پدرِ من بخند ... اسمون ب زمین نمیاد که اخه
خدا رو شکر مامانِ شوخ و شاد و پرانرژی دارم ... اصن نمیزاره ب آدم بد بگذره ... یه حرفایی میزنه .. یه خاطراتی تعریف میکنه که ریسه میریم از خنده
برعکس .. بابام خشک و مغرور و اخمو :|
ولی خو معلومه بابا هم این انرژی و شادیِ مامانو دوست داره ... چون اگه یه روز مامان خونه نباشه ... بابا کلافه و عصبی همش تو خونه راه میره و میگه :پس مامانت کِی میااااد ؟ :|
*** 19 همین ماه میشم 19 ساله ... دوستان هی پیام میدن که بندازیم هفدهم تولدتو بریم بیرون پیتزا بخر بخوریم :| نفری یه دونه :| تو رو خدا نیگا .. تولدِ منِ ... یه چن تومنی هم باید پیاده شم ...
البته من پیشنهاد های بهتری هم داشتم ... مثلا یه دونه پیتزا میخرم 5 نفری میخوریم :-2-35-:.. هر کدوم یه برش ... اون یه دونه برشِ باقی موندِ رو هم خودم میخورم چون تولده منه بالاخره :دی
پیشنهادِ بعدی : میریم ائل گلی واس هر کدوم یه پیاله اش دوغ میخرم میخورن :|
بعدیش : میریم ائل گلی واس هرکدومشون یه پیاله آش دوغ نمیخرم بخورن :|
دیگه پیشنهادِ دیگه ای ب ذهنم نمیرسه
.... بودجه صفرِ :-2-35-: .. فکرِ جیبِ منو نمیکنن که :| ب بابا بگم میده ... ولی دلم نمیاد خرجش کنم خو :-2-35-:
میخوام قطره قطره جمعش کنم وانگهی به یه چیزی تبدیلش کنم :-2-35-:.. دوستان اجازه نمیدن :| هر سِری به یه بهانه ای منو پیاده میکنن :|
مدیونید اگه فکر کنید خسیسم :-2-35-:
هیچ جورِ هم نمیشه پیچوندشون ... فکرِ همه جاشم کردن .. انداختن هفدهم که به ماه رمضون نخوره
چون اگه به ماه رمضان بخوره .... باید شب بریم بیرون که پدرِ بنده اجازه نمیده :-2-22-:
****بابا اون روز رفته بود کتاب فروشی ....یه بوستان سعدی خریده .... شبا میشینم میخونمش :دی
*****دیگه همش سلامتی


تنهایی با ارزشه ...چون خالی از انسان های بی ارزشه

قربون همتون :-118-:
خداحافظِ شما
عسل 92.4.12

Fatemehss72
1392,04,13, ساعت : 22:29
آخرین بارکه اینجا خاطره نوشتم ماه رمصون پارسال بود اما باز امشب دلو زدم به دریا...:-2-38-:
به نام خدا...
دلم یه چیزی میخواد که فک نکنم وجود خارجی داشته باشه...:-2-28-:
یه دوست،یه رفیق،یه همراه...
یکی که همیشه کنارم باشه تاکید میکنم(همیشه)...:-2-12-:
یکی که به حرفم،رویاهام،آرزو هام نخنده و وختی باهاش حرف میزنم بهم پوزخند نزنه...:-71-::-78-:
یکی که آغوشش بهم آرامش بده وشونه هاش جای امنی واسه گریه کردن باشه...:-2-03-:
یکی که تمام رازهامو بدونه وتمام راز هاشو بدونم...:-32-:
یکی که هرروز خونمون باشه وهرروز خونشون باشم...:-2-13-:
یکی که ازم جلو ببقیه دفاع کنه،به خاطرم حتی جلوکسایی که دوستشون داره وایسه...:-2-09-:
یکی که به سلیقم وعلایقم(درسته آیا؟:-2-35-: )احترام بذاره...:-2-41-:
یکی که معنی مرام رو بفهمه و یه ذره معرفت داشته باشه...:-2-43-:
یکی که قیافه وظاهر ودرس واسش اهمیتی نداشته باشه...:-2-11-:
یکی که...
یکی که...
یکی که...
دلم،ذهنم ورویاهام پرشدن از این(یکی که...)ها...:-2-39-:
من فقط یه همراه همیشگی میخوام...:-2-15-:
یه دوست خوب...(البته مونث)
به نظر شما همچین آدمی وجود خارجی داره آیا؟؟؟:-2-28-:
من که تاحالا 30،40تا دوست(هه دوست...:-2-39-:) داشتم ولی تا حالا همچین آدمی بینشون ندیدم که انتخابش کنم واسه همیشه...:-2-36-:
خوش باشید:-53-:

عاشق طبیعت
1392,04,13, ساعت : 22:42
امروز یه نمایش خیابونی که در مورد خشم بود و یه تئاتر به اسم "پری" دیدم
وقتی منتظر بودم که تئاتر شروع بشه یکی از دوستان راههنمایی ام را دیدم.الان رشته موسیقیه.گفت بدترین روزهای زندگیش دوران راهنماییش بوده.
همون کسی بود که دیروز توی تئاتر"شوخی جناب میم" تار میزد.
نامزدشم دیدم.
در موزد اینکه چطور باید وارد گروه های تئاتر شم پرسیدم و بهم راه را نشون داد
بیشتر کتاب کیمیاگر را خوندم
یه سایت مدلینگ ایرانی دیدم .از کجا میشه فهمید مجوز دارن یا نه؟

Laya.Li
1392,04,13, ساعت : 22:56
گاهی میترسم از جوابِ این سوال که نکند ما بنــده ی اتفاق های اطرافمان باشیــم
که گاهی غیر منتظره رونــد زندگیت را به آنی عوض میکنند!

امـروز با یلدا رفتم سینمـا، فیـلم گذشته
در صورتی که مودمــان شبیه مودِ همیشگی سینما رفتن نبود

بعد یک ساعت بی دلیل با یلدا قدم زدم
در صورتی که نه حـال قدم زدن داشتم ، نه هوا هـوای قدم زدن بود

بعد به طور اتفاقی یک کافه چشمک زد به جفــتمان
روی دیــوار بغل هر میـز یک تختـه بود پر از کاغذهای خط خطی
ما هم که در این چیـزها کم نمی آوریم!
انقد نوشتیم روی کاغذ و چسباندیــم که آقای صاحاب کافه بهمان گفت لطفا جا واسه آدمهای بعدی هم بذارید :-2-28-:
و به قول یلدا ، بی کلاسیــمونو باید به همه نشون بــدیم آیا؟


یک سری معدودات در زندگیت هست که دلت به آنها خوش است مثل همین سینما رفتن ها و قدم زدن ها
و وای به آن روزی که دلت با این معدودات هم خوش نشود!

بعدتـرش رفتم کلاس زبانم نمره ام رو ببیـنم ، میتونستم تو سایت هم ببیــنم
ولی انقد به افتادنم مطمئن بودم که گفتم بــرم اعتراض بدم شاید پاسم کردن!
و در کمالِ تعجب اسمم رو دیدم که تــوی جدول هایلایت شده بود
و در این که نمره ی بالای کلاس رو هایلایت رو میکنن که شکی نیست . . .!
یک عدد لبخند بــزرگ و ملیـح

بــماند که کل روز گوشم منتظر زنــگ تلفتم بود تا شاید خبری دهند
خبری مثــل اتــفاقِ باز بودن چشــمانت

اصن یکی از افتخاراتم ایــنه که همه زر زرایی که این روزا نوشتم و میـنویسم رو وقتی پاشدی بــرات بخونم
و توام مثه همیشه این احساساتی بودنم رو تو سرم بــزنی و بــگی بیخود نیست کسی نمیاد بگیرتت!

دیــشب مامانت بیرونم کرد از بیــمارستان ، میــخندید و میـگفت این پرستارا پشت سرتون حرف در میــاران (تئوری تمایلات)
و من بعد چند روز یه دل سیــر خندیدم! ایــده آلای توی خــانوم کجا و من ِ خانباجی کــجا :-2-41-:


ایــن همه دستایی که منتظر بارونه
یکی اون بالا نشــسته که خــودش میــدونه
میــدونه کاریه که فقط خودش میــتونه
دستای خالی رو خالی برنمیــگردونه

صُراحی
1392,04,13, ساعت : 23:09
++ امروز بارون اومد...

+++ خیر سرم کمی درس خوندم...معلوم نیست چ حکمتیه همینطوری کتاب میخونی,خسته نمیشی,همین ک اسم امتحان میاد,هر صفحه ده تا خمیازه میکشی,انگار داری بیستون میکنی!!!! اونم بدون انگیزه ای مثل شیرین!!!

+++ رفتم دانشگاه...دایره امتحانات و آموزش...اعتراض برگه داشتم!!!نمیدونم چرا بعضی دانشجوا اعتقاد راسخ دارن ما میتونیم معجزه کنیم مثلا برگه سفید رو چجوری نمره قبولی بدم؟!!!
نوشته: حافظ شاعر قصیده سرای قرن چهارم!!!!من ب چی نمره بدم؟:|

++نمیدونم چرا همیشه فاصله در دانشکده تا درب اصلی واسم نیم ساعت طول میکشه....باید ی بار بشمارم چند بار سلام میکنم یا جواب سلام میدم:)))

++ رفتم موسسه واسه کار شیرین حساب کتاب...واریزی مغایرت داشت!!! تازه باید بری اعتراض تا یادشون بیفته کلاسای سه هفته رو یادمون!!!!رفته ثبت کنیم!!! خدا همه رو ب راه راست هدایت کنه!

++ برنامه ویژه تابستانی گذاشتن,زنگ زدن بیا...ب همه گفتم تابستون کار نمیکنم... ن تجدیدی,ن تقویتی,ن کنکور...

+++ شنیدم هرکی کنکورم نداده,بازم میتونه بره دانشگاه!! نمی فهمم چ کاریه "تحصیل کرده بیسواد" تولید کنیم...مثلا یکی با لیسانس بره مسافرکشی یا با ارشد بره پشت دخل وایسه...شاخص چیمون میره بالا!!!!!!!با همون دیپلم 4 ساله جلو میافته دیگه...

+++ میگن بیا بریم قشم و کیش...تو این گرما؟؟؟؟؟تازه بعدش غر بشنو ک تو چرا ب شمال چسبیدی!! آخه الان فصل سفر ب جنوبه!!!! خدایا دو جو منطق...

++ در ب در موضوع واسه مقاله هستم...همیشه انتخاب موضوع دوماه طول میکشه...نگارشش دو هفته!!!

++ بعضی وقتا از خدا شکایت میکنی,بعدش مشکلات بقیه رو میشنوی... نمیدونم ...ته دلت میگی خدایا شکرت,همه مشکل دارن!!! عجب موجوداتی هستیم ما....


++++ میدونم خیلی غر زدم ولی خب...

azade90
1392,04,13, ساعت : 23:13
درودhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flowerysmile.gif

امروز به معنی واقعی کلمه خرمگس بودنو با پوست و استخونم درک کردمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
خیلیم خوبhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
حامد،پریچهرو دوس داره
قرار بود امروز بیاد پریچهرو ببینه
پری به من گفت آزی توام بیا که نتونه چیزی بگه
و اینگونه بود که ما خرمگس معرکه شدیم:-2-22-:
خدا داند چند بار نفرین خوردیم:-2-35-:


امروز دوباره بحثم شد
نمیدونم چراhttp://www.pic4ever.com/images/au.gif
انگار جدی جدی باورش شده من هَووشمhttp://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif


امشب که شام پختم
هیچ اتفاق خاصی نیفتادhttp://www.millan.net/minimations/smileys/begging.gif
اصلا چند وقته وقتی غذا میپزم هیچ سوزشی اتفاق نمیفته
اصلا زندگیم از هیجان افتاده:-2-38-:http://www.millan.net/minimations/smileys/evilsmile.gif


چرا!!!
واقعا چرا!!!
سوالیه که چندوقته ذهنمو مشغول کرده و اصن نمیدونم چی چرا:-2-37-:



پریچهر برگشت به والا گفت وجدانت کجا رفته
والا خیلی جدی شروع کرده به گشتن جیباش
ما همینجوری داریم نگاش میکنیمhttp://www.pic4ever.com/images/297.gif
یهو برگشته میگه آخ!آخ! دیروز دادمش به محمد
مارو میگیhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
ینی خنده ترین موجودیه که تا حالا با چشم غیر مسلح توسط نوع بشر رؤیت شدهhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
نمیذاره یه کلمه رو زمین بمونهhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif



+یکی از جدیدترین فانتزیام اینه که:
برم آمریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم.
همین وسطای جلسه گوشی GlX ام زنگ بزنه،
منم بگم sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم
و در حالی که بقیه دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه،
ولی هر کاری کنه گوشی جدید apple اش از جیبش در نیاد.
منم پوزخند بزنم


+وَ چـہ احــ ــسـاس قَشَـ ـنگیــســت
ڪہ در خَـلـوت خــود
یــ ــاد یڪ دوسـت تــ ـو را غَـ ـرق تَمــ ـاشــ ـا ســ ــازَد ....


+حسرت به دلت میذارم
شک نکن

ته نوشت:زهرا جونمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/foryou.gif
هم خاطره ایاhttp://www.pic4ever.com/images/toyou.gif
شب خوشhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif

Armaghan*
1392,04,13, ساعت : 23:37
سلامhttp://www.freesmile.ir/smiles/179219_studsmatta.gif
بهترین اهنگی که این چند وقت شنیدم اهنگ مرتضی پاشایی - جاده یه طرفه بود.الانم برای بار n ام رو ریپیته که دیگه داره بهم احساس غلیان درونی دست میدهhttp://www.freesmile.ir/smiles/786619_runaround.gif
امروز با تورای مسافرتی یه روزه، رفتیم اخلمد.ممکنه الان برای بعضیا سوال بشه اخلمد کجاست؟؟:-2-08-:یه منطقه تفریحی نزدیکای مشهد با اب های روان و درخت های سبز تو در تو که مثه سقف منطقه رو سایه میکنن.http://www.freesmile.ir/smiles/667919_treeswing.gif
خیلی خوبه تو یه گروه شخصیتای بلور داشته باشی.بلور نمکو عرض نمودیم.:-2-22-:
یه اقایی بود با 77 سال سن ماشالله فک و دهن واسه ما نذاشت دیگه از بس 150 نفر ادمو خندوند.:-2-38-:اصن بی دنگ میدنگید.جالبیش این بود خانومشم پا به پاش میخندید.http://www.freesmile.ir/smiles/292319_tooth.gifاونجا به این نتیجه رسیدم زندگی با این مدل افراد خیلی سخته.:-2-37-:من که نمیتونم تحمل کنم همچین شخصیتیو.مرد خوبه مررررد باشه و به قول مامانم اسم مرد باید دهن ادمو پر کنه و شیک و مجلسی و ساکت بشینه بیخ دل خودتhttp://www.freesmile.ir/smiles/121019_omsmileyf[1].gif
نشسته بودم تو حال و احوال خودم دیدم به به ه ه.10 تا از هم کلاسیام پسر دختری اومدن بیرون باهم.http://www.freesmile.ir/smiles/533919_nutssmiley.gifاونم با چه لباسا و ارایشا و مدلا...http://www.freesmile.ir/smiles/380419_mindblowing.gifحالا من که با خانواده بودم مشکلی نبود ولی اونا که منو دیدن خورد تو حالشون.مثه یه نیروی لو دهنده براشون بودم و بهم نگاه میکردن.http://www.freesmile.ir/smiles/441619_laugh1.gif
هنوز یکم داشتم رفتاراو جلف بازیای اونا رو انالیز میکردم:-2-28-:،سر برگردوندم دیدم ههه یکی دیگه از بچه های هم کلاسیمم سمت چپم نشسته و اونم ماشالله...:-2-22-: داشتم نگاش میکردم یه دفه دیدم یا حضرت عباس رفت وسط جلو 150 نفر ادم غریبه شروع کرد رقصیدن حالا قر نده کی بده:-2-22-:
داشتم هنوز با خودم فکر میکردم که خدایا مارو با کیا تو مهندسی پزشکی ورودی 90، کردی 150 نفر؟ عایا؟:-2-22-:سرمو برگردوندم در قسمت شمال کله مبارک که میشه پشت سرم دیدم یکی از دوستای کلاس موسیقیم با اهل بیت و خاندان نشستن.http://www.freesmile.ir/smiles/88219_teaparty.gif
اصن اوضاعی بود اون وسط.و جالبیش این بود تو هیچ کدوم ازین اشناییت ها ، طرفین به روی مبارک خود نیاورده و در کوچه علی چپ سیر میکردیم
خلاصه با همه قشنگیاشو تحمل بوهای ناشی از جنابان الاغ که برای حمل و نقل درطول مسیر استفاده میشد ومسخره بازیای هم کلاسیام که این اخریا دیگه داشتن جلو جمع باهم تانگو میرقصیدن :-2-28-:و...ساعت 6 اخلمدو به قصد مشهد ترک نمودیم
وسطای راه گوشیمو چک کردم یهو دیدم هف هش ده تا پیام پشت هم اومد.چون اونجا انتن نمیداد یه دفه همش باهم رسید.
4تا تماس از دست رفته با پیش شماره منزل و متن و پیامی از فردی به نام حمیده به شرح این که ارمغان جون هروقت برات مقدور بود بگو باهات تماس بگیرم .http://www.freesmile.ir/smiles/60879_wha[1].gif
هرچی فکر کردم یادم نیومد حمیده کیه.من که تو دوستام حمیده ندارم.پس چرا اسمش سیوه؟.وسطای سرچ کردن اسم دوستای دانشگاهم تو ذهنم، فهمیدم حمیده کسی نیست جز دختر عموم.:-2-28-:بله الان کاملا مشخص شد ما چه قدر باهم رابطه داریم.:-2-41-:فهمیدم حتما کارم داشت وگرنه ادمی نیست معرفتی زنگ بزنه.
رسیدم خونه باهاش تماس گرفتم ببینم چی شده بعد n سال یادش اومده ارمغانیم هست.
گوشیو جواب داد و بعد کلی هندوانه رد و بدل کردن کاملا الکی ،قضیه ازین قرار بود که من تو دبیرستان یه هم کلاسی داشتم به اسم پریسا ولی رابطمون سلام علیک بود و کنکورم که دادیم اون دندون مشهد قبول شد و رابطه ماهم کمپلت قطع شد.:-2-08-:
تا امشب که حمیده گفت واسه پسر خانوم دکتر(خواهر شوهر حمیده) که پزشکی میخونه رفتن خواستگاری و اون فرد هم کسی نیست جز پریسا و گویا خیلی ناز میکنن و اگر من باهاش دوستم و ارتباط دارم باهاش ، برم باهاش بحرفم ببینم اصن پسره رو دوس داره یانه و این ناز کردناش واسه چیه همش؟http://www.freesmile.ir/smiles/24721_Laie_92B.gif
ماهم گفتیم والا ما حتی شمارشم نداریم بعد بریم بگیم ببخشید من فلانی تو فلان سالم تحصیلیتمو این خواستگار اخریت فلان؟؟:-2-37-::-2-22-:
و اینجوری شد که منتفی شد ولی جالب بود واسم مشهد به این بزرگی چه جوری بعضی وقتا اینقدرررر کوچیک میشهhttp://www.freesmile.ir/smiles/592019_twzonesmiley.gif

هنوز عرق تنمون خشک نشده فردا میریم گلمکان.والا من که جون ندارم.http://www.freesmile.ir/smiles/702619_mornincoffee.gifنه به این که سال و ماه میره و ما جایی نمیریم نه الان که دوتا پشت سر هم.http://www.freesmile.ir/smiles/438819_hasmiley.gif

پ.ن:آغا ما نفهمیدیم این مخاطب خاص اجی نگین کی بود:-2-15-:
پ.ن 2 : اغا ما سر هر درس ویولنمون اشکامون میریزه رو زمین.http://www.freesmile.ir/smiles/6691_connie_wimpering.gif.فقط به خودم تلقین کنم که ارمغان تو میتونی و دلسرد نشو و ادامه بده
پ.ن 3:دلمون واسه بعضیا تنگیده:-2-15-:

شبتون قشنگ

http://www.freesmile.ir/smiles/746319_rvsn11zrmkk3rjew.gif

ابی دریا
1392,04,13, ساعت : 23:41
به نام خدا
پنج شنبه 13 تیر 1392
خاطره نویسای محترم سلام
این اهنگ سیروان خسروی که تو رالی ایرانی خونده نه نرو تنهام نزار چقدر قشنگه!:-2-16-:
مال البومیه که چندماه پیش داده بود بیرون اما نمیدونم چرا رغبتی به گوش دادن اهنگاش نداشتم.همچنان داره پلی میشه.دیوونه اش شدم.الانم زنگ گوشیمه.:-2-16-:
امروز از صبح پاچه ی همه رو چند دوری مورد عنایت قرار دادم.تازه خوب شده بودما.دوباره عصبی بودنم شدت پیدا کرد.من کلا ادم عصبیم اما یه مدتی خیلی شدید بود و خیلی وقت بود اروم شده بودم نسبت به قبلترا!:-2-27-:
دوباره شدم همون پاچینه ای که نوید و ریحانه میگن.:-2-27-:
بعد از ظهر عزیز دلم با موهای دوگوشیش و اون لباس نازش اومد خونمون دیوونه اش شدم.الان تو 7 ماهه اما موهاشو دوگوشی میبندیم.وای خدا خوردنیه یعنی.:-2-16-:
کلی عکس گرفتم اما گوشی لعنتیم بی دلیل هنگ کرده و سیوشون نکرد کصافططططططططط.:-2-36-:
مبینا یه روز دور از چشم همه میخورمت.:mrgreen:
الانم در حالت خواب و با فیگور پیشی مانند رفت.:-2-08-:
دیشب بی خوابی زده بود به سرم.داشتم روانی میشدم.:-2-36-:
محمود دایی ناهار اینجا بود به علت نبود مادرجونی.بهش گفتم زندایی خوبه؟؟؟خندید گفت :اره.:-2-22-:
تازه یه رینگ ساده هم دستشه جدیدا که ما حدسیجات زدیم کار مریم جونیه.بیچاره میدونه گرگ زیاد شده خواسته احتیاط کنه.:-2-22-:اخه میدونین که رسمه واسه بله برون فقط واسه عروس نشون میبرن و به داماد چیزی نمیدن.:-2-08-:
دیشب تو اف بی مستر ملکی همکلاسیمون ما رو خفت کرده که چرا ورقه اتو زود دادی؟؟؟کلی هم سعی کرد ما عذاب وجدان بگیریم اما موفق نشد.ما خودخواه تر از اونیم که بدونین!ما و عذاب وجدان؟؟؟عمرا!:-2-22-:
ولی جدا از شوخی بنده ی خدا تو وضعیت بدیه و نخونده بود.منم خیلی ناخداگاه ورقه امو زود دادم بدون توجه به اون.:-2-35-:
بعدم سر قضیه ای قرار شد ترم بعد یه هفته ماشینش دست من باشه!:-2-22-:حالا چقدر سر حرفش بمونه خدا داند.:-2-35-:
من کلا داشتم شوخی میکردم ولی فکر کنم اون بنده خدا جدی گرفت!:-2-22-:
حالا چه شوخی چه جدی ما ماشین دوس میداریم واسه دور دور.:mrgreen:
_راستی امروز نمره های دو ترممو به ددی نشون دادم و کلی تحسینم کرد.عاچقشم.:-2-16-:
_روز بیخودی بود.بیشتر پای کامی بودم و تی وی:-2-08-:
_راستی ما نیز صحبت مستر ضرغامی رو شنیدیم و خوچحال شدیم.خعلی حرفاش منطقی بود و امیدوارم اونایی که باید بشنون شنیده باشن و هزار جور برداشت بیخود نکنن!:-2-42-:
_یه عزیز دلی که تو گذشته مامی و ددی خیلی واسش کار کردن و الانم یه کار تقریبا بزرگ براش کردن میخواد خوبی های اونا رو جبران کنه اما روشش به دل ما بچه ها نمیشینه.یه حس بدی داریم.البته اون عزیز دل که تک دل همه هم هسن نیتش واقعا خیره.:-2-27-:
_مبینا رو نشوندم پشت کامی همچین با دستش حرفه ای ضربه میزد به کیبرد که یکی ندونه حس میکنه بچه ام یا دکترای ای تی داره یا 20 ساله تایپیسته!.فدا مداش بشم من.:-2-16-:
_هلیا:چطور مطوری دوست گلم؟؟؟دانشگاه خوب بود؟؟؟:-2-38-:
دوستون دارم یه دریا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
فاطمه

تو رو رنجوندم با حرفهام
چقدر حس می کنم تنهام
چه احساس بدی دارم
از این احساس بیزارم

نه نرو، تنهام نذار ، من عاشقتم ، دیوونه وار
نه نه نه نرو ، تنهام نذار ، من عاشقتم ، دیوونه وار

چی شد چشهات رو رد کردم
چی شد من با تو بد کردم
نمی دونی ، نمی دونم
ولی بد جور ، پشیمونم

نه نرو ،تنهام نذار ، من عاشقتم ، دیوونه وار
نه نه نه نرو ، تنهام نذار، من عاشقتم ، دیوونه وار

صدامو میشنوی یا نه؟
صدای خستگی هامو
دلم خیلی واست تنگه
ببین دستهای تنهامو

نه نرو ،تنهام نذار ، من عاشقتم ، دیوونه وار
نه نه نه نرو ، تنهام نذار، من عاشقتم ، دیوونه وار

baran-jooon
1392,04,13, ساعت : 23:51
و اینک باران...



این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این (نمایش)




# امروز خیلی بهم خوش گذشت رفت تو خاطراتیم که دوست دارم دوباره تکرار شه

## صبح طبق معمول دیر از خواب بلند شدم آخه دیشب تا اخر شب داشتم پرنده خارزار رو میخوندم پرنده خارزار جلد یکش داره نفس های آخرش رو میکشه حدود بیست صفحه ای مونده که زود تموم میشه

همه کانون بودن تا آماده بشم شد 11 سوگل دستم دو تا کارت شارژ داشت خونه شون نزدیکمونه سر راه کانون حوصله ام نمیشد بهش اس کنم رفتم دادم مامانش دیگه مامانش نزاشت برم گفت سوگل تنهاست بیا پیشش و دیگه ما موندگار شدیم
نزدیکای یک و نیم دیگه رفتم خونه
بابام امروز کاملا خونه نبود برا همین مامانم غذا درست نکرده بود یکی نیست بگه فقط شوهر شما تو این خونه آدمه ؟؟؟؟ اون نباشه بقیه غذا نمیخوان
من رسیدم مامان غذاش رو خورده بود و خوابیده ( بابا سرعت عمل ..!!!!)
دیگه منم نیمرو درست کردم و نوش جون کردم خیلی خوب شده بود
دل همتون سوز.....

هیچی دیگه بعد ساعت دو نفس اس داد میای بریم پارک؟؟؟
من گفتم آره
اما بجه ها همه خواب بودن
فقط موندیم من و نفس و سوگل و میترا دوست نفس
هیچی دیگه قرار شد نفس و سوگل بیان خونه ما بعد ما سه تا بریم پارک پیش میترا
اونا اومدن
بعد که اومدن من گفتم چه کاریه بریم پارک همینجا تو خونه ی ما میمونیم
اونا هم از خدا خواسته خونه ما رو اشغال کردن البته پایتخت اتاق من بود که تقریبا نابود شد
به میترا هم اس داد نفس گفت برنامه کنسل شد
بیچاره تو ذوقی بدی خوردگفت من آماده بودم میخواستم راه بیفتم
پول گذاشتیم رو هم و سوگل رفت همبر خرید با نون ساندویچی و نوشابه و مخلفات
در همون حین پسر خاله ام هم اومد تا من مشقای زبانش رو بهش بگم
هیچی دیگه
من و نفس و سوگل
با آهنگ بندری با ته صدای کامپیوتر در حال رقصیدن
جناب پسر خاله هم کنار مادر در حال چرت و پرت گفتن
دلم براش سوخت
مامانم همبرا رو سرخ کرد پسر خاله هم مشقاش رو نوشت و ساندویچش رو هم خورد و رفت کلاس
کلا دقیقه نودِ
آخرش هم گفت : هر وقت پارتی داشتید منو هم خبر کنید
بچه پررو
ولی خیلی حال داد
همش داشتیم می رقصیدیم و آکادمی گوگوش که تو کام من بود نگاه میکردیم و میخندیدیم
روز خیلی خوبی بود

باران نوشت :
فردا نمیتونم برم کوه ... همیشه با عمو م میرم چون مینی بوس جلو خونه نمیاد و سر خیابون وایمیسه عمو هم میاد دنبالم دلم نمیاد مامان یا بابا تو زحمت بیفتن
برا همین نمیرم

باران نوشت 2:
دوستم به هیچ وجه نمیخواد کسی رو که دوست داره فراموش کنه و این خیلی یده
من هر روز دارم باهاش میحرفم اما حرف حرف خودشه میگه نه
میگم این بازی مسخره که هر دو طرفش چوب دوسر باخته برای تو چه جوری میخوای تمومش کنی؟؟؟
میگه نمیخوام تموم بشه من با یادش هم راضیم
تازه امروز به من میگه بیا بهش ایمیل بده بگو من بیمارستانم ببین چیکار میکنه
این نقشه هست ملت میکشن؟؟

باران نوشت 3:
برنامه درسی برای خودم چیدم اما اصلا وقت نمیکنم عمل کنم بهش
حسابی اعصابم خورده




ساده ی ســــاده ...

از دست مـــی روند ..!


همـــه ی آن چیز ها کـــه .....


سختِ سخت ... بـــه دست آمدند ....!




یا حق...
13/4/1392
یا به عبارتی تا دقایقی دگر:
14/4/1392


یاحق....

Doni.M
1392,04,14, ساعت : 02:00
نــــه اهــــل دودم ...
نــــه مشــــروب میخورم ...
نــــه ولــــگردم ...
نـــــه اهــــل پارتــــی و مهمونیــــــم ...
نـــــه اهــــل رفیــــق بازیـــــم و نه دوست پسر دارم...

خدایــا هــــدفت از خلق من چــــی بوده دقیقــــا !؟

قــــراره بـــه پیامبــــری منـــصوب بشــــم!؟

+ آدم ها تو رو دوست ندارن .. بلکه خودشون رو دوست دارند .. اونا تو رو به میزان نزدیکی به خودشون می خوان ... پس در مرحله ی اول خودشون رو دوست دارن ...
+ اگه جشنی می گرفتم و کیک و شمعی بود .. آرزوم فقط تو بودی ... فقط آرزوی اومدن تو رو داشتم ... فقط آرزوی خوشبختی ِ تو .. ! فقط و فقط تو و بعد سلامتی مامان و بابا .. ! خدایا توی روز تولد بدون کیک و شمع هم آرزو ها رو برآورده می کنی ؟
+ عمو افشین و صدف اومدن دنبالم .. بعدش رفتیم دنبال خاله و رفتیم پیتزا ... پیتزا هاتی .. خوشمزه بود .. بعدش هم یکم گشتیم و در آخر بستنی نعمت ... تا همین الانم خونه ی اونا بودم .. در کل شب خوبی رو داشتم ..
+ بعضی هام هستن که انتظار این که کسی تولدشونو تبریک بگه ندارن .. فقط می خوان ببینن کیا به فکرشن ... کدوم یکی از اون دوستا که همیشه روی لبشون خنده می آورد ، روز تولدش رو به خاطر دارن ..
+ مرسی از همه ی دوستای گل ِ نودهشتی که بهم تبریک گفتن .. × همتون رو دوست دارم .. با وجود همه ی مجازی بودن ها و دیوار های بینمون ، لبخند به لب آدم میارین و باعث شادی یه نفر می شید ... مرسی
+
مردانگی ات رابا شکستن دل دختری
که دیوانه ی توست
ثابت نکن

مردانگی ات را با غرور بی اندازه ات
به دختری که عاشق توست
ثابت نکن

مردانگی رازمانی میتوانی نشان دهی
که دختری با تمام تنهایی اش
به تو تکیه کرده

وبا تکیه به غرور توبه قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی قدم بر میدارد..

+ این روزا که می خندی .. × امیر فرجام × ×
+ امروز دبیر قبلیمون اومده بود سر کلاس ... مثه این که دبیرمون یه مشکلی براش پیش اومد اینو فرستاد ... وای اصلا بلد نیست درس بده .. اصلا اون کارایی که باید می کرد رو انجام نداد .. از اول تا آخر ورک بوک حل می کردیم ... ×
+ ولی خوبیش این بود ده مین ِ آخرو پیچیدیم به بازی .. ×
+ قصه ی یه جوون ِ معتاد ِ محبت ... ××
+ یکی مثه ما دیدی تعجب نکن .. × میگم عین ِ ایران ایرم می ترسن بام بپرن .. × یهنی عاشقتم ..
+ باید مسیر رو تموم کنم .. این حسی که واسه الهه دارم رو واسه هیچ رمانی نداشتم .. ×
+ امروز خونه صدف اینا عکس بچگیامون رو دیدیم .. فیلم تولد صدف رو هم گذاشتیم ... یکم از فکر های اقتصادیم واسه صدف گفتم ولی کیه که قدر بدونه .. اما خب صدف تو که می دونی من یه روز کاری که می خوام رو انجام می دم .. اون نشد یکی بزرگترشو .. یا یکم کوچیکترشو .. ×
+ دلم درد می کنه ... × به این فکر می کنم که امیر امسال تولدمو بهم تبریک می گه یا نه .. پارسال یادش نبود و با هم قهر بودیم .. × تا امسال چه شود ..

♔ αϻἰг κнаη ♔
1392,04,14, ساعت : 04:11
: :بــــه نـــآم خــُدا : :



گــآهی اوقات باید وایستی ، از جنگیدن دست برداری سرتو بندازی پائین و بگی : خب جناب زندگی ببین من دست برداشتم ، کوتاه اومدم شما به کارت برس ببینم به کُجا میرسی : )

اومدیم ساری تولد دعوت بودیم : | موندم یه پسر 26ساله تولد میخواد؟ والآ تا جائی ک ِ من یادمه ننه و بابامون روز تولدمون رو اصن یادشون نیس چه برسه به اینکه برامون جشن بگیرن روز تولدم از بابای خدابیامرزم پرسیدم : بابا امروز چه روزیه ؟ برگشت گفت روز درختکاریه : | پدر دوستم خیلی اصرار داشت من به این مهمونی بیام وگرنه من از اون سر دنیا نمیکوبیدم بیام واسه خاطر یه بچه ننه : | 26سالشه هنوز دستش تو جیب باباشه : | من به احترام باباش اومدم ، اونم چون شاید بعدا به دردم بخوره : )) چیه عزیزم؟ آدم باید در هر شرایطی به منفعت خودش فکر کنه ینی در برابر این آدما باید فکر منفعت خودت باشی، تازه برگشته با یه حالتی میگه شنیدم واسه فلان شرکت کار میکنی ؟ میگم بله با اجازتون ، میگه چرا با غریبه ها ؟ چرا نیومدی پیش خودم : | میخواستم بکوبم تو دهنشو بگم : دِ عمه قربون وقتی ک ِ کار لازم بودم وقتی عین چی دنبال کار بودم همین شما نگفتی برو مدرک بگیر بعد؟ ما قرار بود با ننه آرام بریم تولد : | چن روز قبل از اینکه بیام ساری بهش میگم کجائی آرام؟ میگه تهرانم. خورد تو ذوقمون میخواستیم یکی از دوستامون رو که کپی شخصیت یکی از داستان های آرامه بهش معرفی کنم : | به عماد ، همون دوستم میگم شانس نداری ها ، ننه ام تهرانه ! بچم کُلا دپ شد : | جواب ننه باباشو کی میده ؟ کی جوابگوئه ؟ کلا من قراره این ننه آراممو با خیلیا آشنا کُنم : ) اولین باره تو مسـآفرتام باخودم لپ تـآپ میارم : |

من نه از کسی میرنجم ، نه کسی میتونه ناراحتم کنه ، نه عصبانیم کنه کلا به بی تفاوتی رسیدم این واقعه تلخ بارم به طرز غمگینی باور دارم

مـآ امروز نتونستیم بریم دریا : | ینی وقت نشد : | انشالله فردا هم برمیگردیم میمونه برا سفر بعدی : |

خسته ام دخدر خوب میفهمی؟؟ ن َ تو خیلی وقته من رو نمیفهمی : )

من تا جائی کِ بتونم در توآنم باشه جواب دوستای مجـازیمو میدم و تو مشکلاتشون بهشون کمک میکنم : ) ولی وقتی مجازی ها واقعی میشن ینی میان تو دنیای واقعی یه حد و مرزی میذارم ک ِ به دوطرف ینی من و طرف مقابل آسیب وارد نشه : )

امشب باید اعتراف کنم ، خیلی خنده داره یه چیزائی رو به خودتم اعتراف نکنی :| امشب اعتراف میکنم دلم برای روزائی ک ِ با ، بابام میرفتیم دنبال مامانم سرکارش تنگ شده و من چقدر حرص میخوردم ک ِ مامان و بابام شاغلن و وقتی برای من ندارن گرچه مامانم وقتی دختراش به دنیا اومدن دیگه کار کردن رو گذاشت کنار و خودشو بازنشسته کرد: )
من به این جا رسیدم .. به اینجا کِ باور دارم هیچکی ، هیچ احد والناسی جز اون بالایی هوامو نداره

به من میگن چــاق شدی : | میگن بزرگ شدی : | میگم آره بزرگ شدم گذشت اون دوران ک ِ موهام رو مامانم شونه میکرد : )

دخترکم : این خنده های کج و گـآه و بیگـآهم را بگذار به حسـاب تمام کینه های ک ِقده 4 سال دارند خاک میخورند ، ببخش .. ببخش ک ِ نمیتوانم در قهقه هایت شریک بـآشم ..

از ادم های مجازی بیشتر متنفرم...تظاهر به دوستی هم بلد نیستند...
راحت تر خط خطی ات می کنند...

هرچند قشنگ بنویسم ، وقتی تو زشت بخونی ینی زشت نوشتم ...

از شنبه تا چهارشنبه ، ساعت 8 باید سرکار باشم اما من همیشه ینی این یه هفته ساعت 7/30 پشت میزم بودم . ساعت دوازده باید شرکت رو ترک کنیم اما من ساعت تقریبا دو میزنم بیرون ، من سخت کار کردن و غرق شدن تو کارو به زندگیم ترجیح میدم : )

همه چی آرومه خوشبختانه تابستان امسال 92بار از سال های قبل مهربون تر شده

الان ک ِ به پیراهنم نگاه میکنم میبینم بوی ادکلن و سیگارمیده ، کجاست بوی بچگی هام؟دوست داشتم یه بار دیگه هم همون پسربچه ی شروری باشم ک ِ همه رو اذیت میکرد. وقتی مامانم میرفت سرکار منو میذاشت خونه مامانبزرگم تا وقتی ک ِ مامان و بابام میومدن دنبالم من هزارتا آتیش میسوزوندم اول اینکه جوجه های مامانبزرگمو خفه میکردم نمیدونم چرا انقد علاقه داشتم جوجه هارو خفه کنم ، بهشون راه رفتن یاد میدادم ، یادمه یه بار یه سرنگ تو حیاط افتاده بود برداشتمش اینو پر از آب میکردم میرفتم مرغ های مامانبزرگم رو آمپول میزدم روز بعدش این مرغا تخم میذاشتن : ))نابغه بودم من . بزرگ شدن تاوان سختــی داره ..! الان همون مامانبزرگم هر وقت منو میبینه میگه تو ملحد شدی خدا آخرو عاقبتتو به خیر کنه شنیدم با کـآفرا میگردی : ) ما چن تا دوست داریم ک ِ مسلمون نیستن مامانبزرگم بهشون میگه کـآفر ..! نمیدونم شاید منم کـافر شدم

کَمی نـآمهربـآن میشویم زین پَس دنیا چنین میخوآهد

توصیــه کــتــآب !






جان ِ شيفته
رومن رولان
ترجمه: م.ا.به آذين
کــتابش جالبه این کتآب کُشت وزنده کرد !



یــآعلی ....

فرانک7
1392,04,14, ساعت : 06:05
صبحم عالي شروع شد!با زنك تلفن!!!
قبل از جواب دادن قطع شد و بدتر عصبيم كرد تا شب هيج اتفاق خاصي نيوفتاد شب ساعت هفت با مامانم رفتيم بيرون خيلي از خاطراتم برام زنده شد
كفته بود امشب مياد خو منم اومدم اولش خوب بود حرفاي معمولي و تبادل اطلاعات دوستانه ولي همه جيز عوض شد اميدوارم دوباره به حالت اول بركرده طاقت ندارم يكي ديكه از دوستامو از دست بدم

Az@de
1392,04,14, ساعت : 06:33
درود...
اصلا اینجارو یادم رفته بود!:دی
دیروز در راستای بد شدن حالم و این ک چهارشنبه موسسه نرفتم و امتحان پایانیم پیچیده شد....دیدم ی شماره ناشناس زنگ زده حالا هیچ وقت زنگ نمیزنم ببینم کیه ها زنگ زدم دیدم استادمه میگه پاشو بیا امتحانتو بده!من امروز تا 4 موسسه م.. مام ک هیچی نخونده بودیم زنگ زدم به دوستم میگم سوالا چی بود اونم ک یادش نبود فقط گفت از کدوم مبحثا سوال اومده...خلاصه استرس گرفتیم و در نهایت دیدم خیلی زشته نرم !رفتم و بنده خدا استاد اول سوالا را توضیح داد هی م رفت اومد گفت سوالی نداری؟!منم که از خدا خواسته هی معنی وربارو میپرسیدم!ی گندی زدم و آخرم برگه رو دادم و گفتم میشه الان تصحیحش کنید؟اونم گفت بیا اصلا جلو خودت تصحیح میکنم و اشتباهاتتم میگم صحیح کردو شدم 4!:دی همون 10 خودمون!:دی بعدم نمره قبلیام و نگا کرد دید 3 و 4 ِ گفت ک میخواد چهار بده بم برا این ترم منم اصرار ک نمیتونم برا تابستون ثبت نام کنم در اون صورت چون اولویت با یک و دو هاس....در نهایت قبول کرد 3 بده و منم خوشحال و خندان شدم!:دی!حالا اگه داداشم بفهمه کلی تو سرم میزنه که وقتی میرفت این موسسه همیشه تاپ اشتودنت بوده و این که من فقط پاس میکنم و با زور سه میگیرم و....!:دی به عمه مم که زنگ زده بودم و گفته بودم دارم میرم امتحان بدم نمیام دوباره زنگ زدم و رفتم ی سر خونشون دخترعمه پسر عمه مم دیدم ی کم و اومدم خونه... قرار بود با دوستمم برم بیرون ک گفت حالش بده و اونم کنسل شد...
امروزم میرم بهشت زهرا...اصلا یکی از کارای آرامش بخش این دوره م همینه!تنهایی رفتن بهشت زهرا...خالی میشه آدم...اصلا مثل ابی ک میگه:مـــن خالی از عاطفه و خشم!:دی...عاشق این آهنگم!
روز خوش...

Iris7
1392,04,14, ساعت : 11:42
هواللطيفــــ

اين خاطره ديروزه.يني پنج شنبه!
* ديروز تولدش بود. تولد يه موجود مهربون .به قول بابا زيباي رنج كشيده.ديروز چشاش قد يه دريا اشك ريخت.ديروز بيش ازپيش به اين نتيجه رسيدم يه سري حيوونن در لباس آدميزاد!البته باز حيوون شرف داره بهشون.اين ديروز لعنتي وبه ياد موندني بيشتر اميدوارم كرد به روز جزآ.آي قراره بسوزي.آي قراره بسوزي..
* قبلا معتقد بودم تحصيلات براي ما نه شعور مياره نه انسانيت !!! بهم گفتن زيآد شعار ميدي.ثابت كردم اهل شعار نيستم.ثابت كردم اگرچه گاهي حرفام بوي شعار ميده ولي بهشون عمل ميكنم. ديروز ايمان آوردم انسان كه از نعمت فهم و شعور بي بهره باشه با تحصيلات عاليه و كلي افتخارات ملي آدم نميشه!!!هرچقدرم كه با لبخند مليح ومكش مرگ ما ،تو برنامه هاي تلويزيوني ظاهربشه وبشينه ملت رو نصيحت كنه.
آي بانو!!!كآش جاي اينهمه تظاهر به ديانت و انسانيت و ،يكم اصول اسلام رو مطالعه ميكردي.باالفباش غريبه اي!!!!
* بيزارم از متظاهرين دينمداري
* اون دنيا فقط حق الناسه گيرمون ميندازه.فقط حق الناس.مواظب حرفاو حركاتمون باشيم كآش
* ديروز حلمآ خيلي گريه كرد.يه آفت بزرگ زده تو دهنش بچم.گريه ميكرد ميگفت تو اندازه درخته مامان.طفلي هيچي نخورد:|
* جاتون خآلي رفتيم يه كيك بزرگ بي بي ،ازين شكلاتي خوشمزه هاش خريديم برا زيباي رنج كشيدمون.دورش جمع شديم بلكه يكم قلبش شاد بشه.يه تولد براش گرفتيم شآد.گرچه قلبش شآدنبود.گرچه ثانيه به ثانيه دخترش جلو چشاش بود.گرچه ١٦سآل زندگيشو سوزوندن ورآحت بهش گفتن حقي نداشتي.بهش گفتن ميخواستي محبت نكني!!گفتن ازت نميگذريم.اينا كادوهاي تولدش بود بايه لبخند.نه !نيشخند!!!
اوففف بگذريم.كلي باحلمآ براش رقصيديم و رقص چاقو و....:)
* آقا كف دست راستمون مدتهاست ميخاره!:| ميگن قراره پول به دستم برسه.پس كوششششش؟؟؟بااين وضع قراره تريلياردر بشيم گويا:)
* همچنان سكوت نيمه شبهاس كه سرشاره از آرامش.اين روزها به شدت بي خوابيم:)
* چندروزي بود كه ازيه رفيقي خبر نداشتيم.ديروز بالاخره ازش خبردارشديم:)
* روزسه شنبه باچندتا ازدوستاي مجازي حقيقيمون رفتيم ددر.جاتون خالي خيلي خوش گذشت.خيلي دوسشون دارم.خيلييييييي.اين اميرحسام پسر ريحان هم بالاخره به عشقش نسبت به ما اعتراف كرد:) گفت من عاهشقتم:) ماهم ك هلآك:))) عاشق چشاشم فندقي خاله


جمعه خوبي داشته باشيد...

.Nikita.
1392,04,14, ساعت : 11:43
به امیـد تو . . . خود ِ خود ِ خود ِ تو








نام حیات بخش تو را نازم

که پادزهر هر تلخی و ویرانی است
زیرا که چشم های تو ایرانی است .





شُکر ، حالش بهتره . . . همین برای من کافیه ! اما میدونم خودشم داره عذاب می کشه ! کاش یه کم آروم بگیره . . . !



دخترک تابستونی من با باباش رفته بود شهربازی . . . اومد خونه با چند باکس بستنی ! بابا خیلی بسیار زیاد یواشکی بهمون گفت که کیانا اونجا با یه دختره دعواش شده و بعد به زور با این بستنی ها آروم گرفته ! دخترک تابستونی من هم اومد جلو و خیلی جدی گفت : نیکی بهم گفته بودیا ، ولی یادم رفت که مشت بزنم تو دماغش . . . دفعه ی بعد یادم می مونه ! =))
لبخند هایش . . . زندگی می دهد !



نمیدونم چه مخدری تو موزیک و ترانه هست که من اینجوری بهش اعتیاد دارم ! تمام این ها رو هم مدیون اولین استاد موسیقیم هستم که منو با لبخند یوهان سباستین وقت نوشتن " واریاسون گلدبرگ " و دنیای مرگ آور " سمفونی شماره پنج " لودویگ فون و یا تمام احساسش برای نوشتن قطعه ی " برای الیزه " آشنا کرد . . .



وضع چشام کم کم داره بدتر میشه . . . اینو حس می کنم ! تاریکی پشت پلکام خوابیده !


رو چشم افراد حساسیت خاصی دارم . . . !









لبخند توست پاسخ هر چیز

با طنز هوشیارش
تیمار اضطراب و پریشانی است
ژرفای چشم های تو ایرانی است .





سبز باشید




نیکیتا

rose22
1392,04,14, ساعت : 11:45
وای دیروز یعنی درست پنج شنبه یک سوتی دادم در حد لالیگا!!!!!!!!!!!!!!!رفتم کفشفروشی کفش انتخاب کردم طرف میگه خانوم قیمتش با تخفیف ...(خیلی زیادبود.........اینا صفراشه............)منم دهنم مثل اسب ابی باز!!!!!! نه راه پیش داشتم نه پس!!!!!!!!!!حالا نمیدونم مرده تو مسابقات سریع بسته بندی کنیم طلا داش برنز داش در عرض سیم ثانیه برام بسته بندی کرد؟؟؟؟؟؟؟/فشار خون و قند و کبد و کلیم همه باهم بالا پایین میشدن!!!!!!!!منم مغز جلبکیم هنگ کرده بود به تته پته افتادم !!!!!!سریع گوشیمو دراوردم کفتم الو مامان کجایی شما(الکی داشتم حرف میزدم) من می خوام کفش بگیرم نظر شما برام مهمه اهان 2 ساعت دیگه میای !!!!!خوب خوب پس صبر کنم شما ببینی؟؟؟؟؟دیگه مام خالی بستیم که بعدا میام و ... ولی مرده خفن فهمید ما مایه کم داریم اخه میمرد عشوه الاغی نمی اومد یا حداقل رو کفشاش اتیکت میزد!!!!!!!!!!:-2-31-::-2-33-::-119-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

N e G a R
1392,04,14, ساعت : 12:21
به نام خدایم
14 تیر 1392 خورشیدی ساعت12:10 ظهر

درود

بعد 14 روز برگشتم ..انگار برگشتم " وطن " :-2-22-: در یک حرکت انتحاری، انطحاری ، انتهاری،انطهاری :-2-35-: تصمصیم کگرفتم که برگردم ... خوشحالم از برگشتنم :-2-27-:

خیر سرم جمعه س ..نمیتونم مثل ِ آدم تا لنگ ِ ظهر بخوابم ..دیشب ساعت 4 صبح خوابیدم ..میدیونید فکر کنید من اس ام اس بازی میکردم :-2-35-: خیر سرم قرار بود تا ساعت 1 بخوابم ولی از ساعت 10 دارم جون میدم .. منی که کمبود خواب دارم 6 ساعت والا به غرعان کمه برام :-2-09-:

دیروز که شرکت اومدم ..رفتم خونه شیدا .. یه ماهی میشد ندیده بودمش .. کلی غیبت کردیم ..مسخره کردیم ..اذیت کردیم ..خندیدم .عاغا اینا منو اخفال (اغفال) میکنن که شیطون بشم ..نکن خواهرم..نکن عزیزم .. زشته بخدا :-119-: نیست منم اصن شیطتنت نمیکنم :-2-06-::mrgreen:


عاغا ما دیروز تو چیز بوق دنبال یه نفر میگشتیم که نبود ..چرا مسئولین پاسخگو نیستن:-119-:

سه شنبه اشکان با منشی ِ دیدم .. چند دیقه تو شوک بودم .. چـــی ؟اشکان با این دخدره س؟
کلی تعجب کردم .. نامرد .. دیگه کلاساش نمیرم کصافطو :-2-30-: البته نه در این حدم ..یه جلسه بیشتر نمونده ..ولی نمیرم :-2-30-: بیشور :-119-:

سه شنبه ماه رمضون ِ حس خوبی بهم دست میده :-2-41-:

رفتم آموزشگاه رانندگی ..شهریه رو پرسیدم خانم ِ : 214.500 من نمیفهم اون 500 تومن اون وسط چیه خب رندش کن دیگه :-2-36-: تا هفته دیگه سنم کامل باشه نمیتونم برم ... بازم سنم کامل بشه نمیتونم برم ..چون پول ندارم ..تا آخر ماه صبر میکنم واسه حقوق:-2-36-: اصلا این مسئولین پاسخگو نیستن ..دیگه دارم عصبانی میشم :-2-33-:

نمیدونم واسه م جای تعجب داره ..نمیدونم نخود تو دهنم خیس نمیخوره یا واقعا من حرفی نزدم ...ولی فکر کنم حرفی نزدم.. یکی به گوش یه چیزایی رسونده بعیدم نیست پسر عمه های فضولش باشن :-2-37-:

دیروز یه روز خوبی بود ..روز جرقه ..جرقه آشنایی .. ولی بهش توجهی نکردم ..خودمو سرگرم کردم:-2-41-:

دیشب داییم نبود ..رفته بود اصفهان ..نشد باهاش مسخره بازی در بیارم بخندم :-2-35-:


فکر کنم آدم مهمی شدم .کابرای پررنگ ...رنگی میان تو پروفم :-2-22-:

دلم برای بعضی ها تنگ شده ... منحرفیدا :-119-: دلم برای نازنین و دنیا تنگیده خیلی خیلی وقته باهاشون درست درمون نحرفیدم :-2-15-: آخ چقد دلم واسه مداد رنگیامون تنگ شده :-2-15-:

خب دیگه بیشتر از این نوشتنم نمیاد

همه خاطره خونا خاطره نویسا :-118-:

همیشه خوش باشین :-118-:

zahra.rad
1392,04,14, ساعت : 13:06
به نام خدا

با سلام:-2-22-:

صبح ساعت 7:30 زهره بیدارم کرد حاضر شدیم
اون رفت بیرون منم رفتم خونه ی فائزه اینا :-2-37-:کله ی صبح:-2-37-:

سامان زنگ زد 30 دقیقه حرف زدیم:-2-15-: ولیی دلم واسه صداش و ادا دراوردناش و اینجوری درد و دل کردنش تنگ شده بود.....
انگار حرفاش راجب بچه های رووم تو دولش باد کرده بود....اخه اون موقع ها همیشه هر چی میشد به هم میگفتیم کلی هوای هم داشتیم......حالا....معلوم بود که تنهاس....:-2-15-:
البته واسه اون اصلا مهم نیستااا.... اینا همه نگاه های منه به قضیه...سامان همون ادمی بود که گفت دوستیه من و تو مثل نیم باز اومدنمونه میگی بهم بزنیم خب که چی؟ مثلا بهم بزنیم که چی شه؟ دقیقا مثل این که نیم باز نیایم که چی؟ نیایم که چی کار کنیم؟......خب این یعنی یکی بهتر از تو پیدا شد تو تمومی دیگه مگه نه؟:-2-39-:

بچه ها امروز میتینگ داشتن ساعت 2....سامان به خاطر من انداخت ساعت 2 وگرنه همه میخواستن عصر برن...
خلاصه با فائزه رفتیم
سامان.سروش.وحید.سعید.نیما.ک وان.شایان.پیمان.علیرضا.احس ن احمق. فاطمه.پریوش. بهار.یاسمین و یاسمن....
اینا بودن
رفتیم چیتگر قلیون
وای وقتی قلیون میکشیدیم دلم میخواس مثل دفعه های پیش تو بغل سامان بودم:-2-39-:
خودم کردم که لعنت بر خودم:-2-41-:

ولی اصلا بهم حال نداد فضا خیلی سنگین بود فائزه هم همین گفت گرچه سامان میگفت از همیشه بهتر بود ایندفعه
یجوری بودم .... خلاصه ما زود برگشتیم
رفتنی ماسک امین گذاشته بودم سوژه ملت شدم:-2-35-: یعنی مردم نگامون میکردن ای میخندیدنااااااا
یه دختره میرفتم سمتش میترسید و اقعا:-2-06-::-2-06-:
خلاصه که اینجوری گذشت.....
اما سری پیش با فائزه اینا 3تایی رفتیم خیلی بهتر بود:-2-41-:بیشتر خوش گذشت....
تصمیم گرفتم جدی جدی دیگه نرم نیم....حداقل یه مدت....
وای چقد از این پیمان و علیرضا و احسان بدم اومده......:-2-28-::-2-36-:
امیدوارم بتونم که نرم............:-2-37-:
برگشتنی با فائزه یه دعوای کوچیگ کردیم:-2-22-: اما اون احمق مگه قهرم حالیشه؟:-2-37-:
یعنی عاششششششقشم:-2-06-:


خوش باشید:-2-40-:

Ayda_alone girl
1392,04,14, ساعت : 13:26
***
من چقد از پــَـــ نـــَـــ پــــَــــ بدم میاد...اووووف....
امروز ساعت 11 و نیم بیدار شدم...!
تا حالا داشتم "جریــــــکو" میدیدم...!البته فک کنم سریال باشه...خیلی زیاده!دیشب سفارش فیلم دادم مامی رفت خرید!بعدش "سرباز جهانی4" می بینم...و بعدش دیگه فیلم ندارم میشینم مگس میپرونم!کار ارزشمندیه!:دی
دوستم 2 دقیقه پیش اس داد:
"صبــــح دل انگیزت به خیر"(!)
ساعت:13:12:|
لاکپشتم داره رو دستم کله ملق میزنه...بتسی داره غذا میخوره...فنچ هام دارن بالا پایین میپرن...اصن منم و دنیام و حیوونام!
حیوونایی که دوست دارم داشته باشم و ندارم:
"خرگوش"(مامانم میگه بتسی یه بلایی سرشون میاره!)
"همستر"(مامانم میگه شبیه موشه بابام هم همین نظر و داره)
"مرغ و خروس و جوجه"(نگهداریشون سخته!)
"اسب و گاو و گوسفند"(:دی)
"سنجاب"(نمی دونم چه کسی تو گوش بابام خوند که اگه گاز بگیرن هاری میگیرم)
"گربه"(با حظور بتسی اصلا و ابدا)
و....(الان حظور ذهن ندارم:دی)
مرغ مینا هم الان دارم رو مخ خانواده گرام اسکی میرم که زودتر ترتیبشو بدن!
همین الان دارم غصه ی غروب و میخورم:|
Ida
13:22
92/4/14
جمعــــه
حــــــــــ ـــــــق نگهدارتون!

sara_n
1392,04,14, ساعت : 14:03
هرگز کسی که بیشتر از هر فرد دیگری درکتان میکند را ترک نکنید

سخت در اشتباهی، اگر فکر میکنی این روزها زود می گذرد...

به باور های غلطی رسیده ای، اگر فکر میکنی که دلتنگی اسان است...

چه عقاید پلیدی داری، اگر فکر می کنی دلم برایت تنگ نمی شود...



این هفته , هفته ی خیلی خوبی بود و به شدت سرم شلوغ بود

اوایل هفته که با خواهری کار داشتم ...

چهارشنبه هم که تولدم بود هم عروسیه دوست مشترک من و دختر خالم بود

تا شب قبلش من اصلا نمیدونستم چی میخواستم بپوشم:-2-22-: خیلی خجستم یعنی:-2-22-:

فرداییش رفتم خونه منصوره اینا ... بعدازظهرش رفتیم ارایشگاه

بعدش ارمین زنگ زد من که دارم میرم عروسی شمام اماده شین میام دنبالتون

خیلی خوج گذشت . ساعت 1 شب مجلس تموم شد ارمین میگه سارا رو ول کنی تا صبح اون وسط میرقصه:-2-22-:

گفتم ارمین این همه رقصیدم هنوز خالی نشدم جا دارم هنوز

دیروز با مهسا بیرون بودم کلاس زبان ثبت نام کردیم طلسمش شکست بالاخره




کسی که میتوانید با او درباره هرچیزی صحبت کنید ...


کسی که حتی با وجود رفتار نامعقول شما همیشه کنارتان می ماند


کسی که جزء جزء شما را می پذیرد و دوست میدارد قدرش را بدانید




پ . ن
نیلوفر و بهار بابت تایپیک تولد ممنون دوست جونیام:-2-16-:

همه ی دوست جونیایی که تولدمو تبریک گفتن خیلی خیلی خیلی زیاد تشکر میکنم:-2ت کند

-40-:


14 . 4 . 92

Regalo
1392,04,14, ساعت : 14:09
امرو خانومه شیشه رو کشید پایین گفت عرفان کجاست !؟

حالا من ! : عرفــــآن کیه ؟ :-13-:

خانومه : :-22-: بیمارستان !!!

:-65-: به سرعت نور ترک کردیم اونجارو . . . اما آخه چه وضعه سوال کردن بوووود !!! ؟

human being
1392,04,14, ساعت : 14:19
بالاخره از فشار کارهام کم شد 2روز بی وقفه خوابیدم اونقدر که تاریخ و ساعتو گم کردم گرسنگی امونمو بریده اما اصلا حال ندارم چیزی درست کنم . بعد از ظهر مهمون دارم اما خونه مثل بازار شامه آخه من عادت به مهمون و کلا آدم ها ندارم این هم از بدی تنهاییه بین آدم ها احساس غریبگی می کنم . :-118-:

little-fairy
1392,04,14, ساعت : 14:27
"بسم الله الرحمن الرحیم"


خخخخخخخخخخ
بعد مدتها دیروز عصبانی شدم:-2-35-: از اون مدل هاپویی ها:-2-22-:
شده گاهی انقدر عصبی شید که نگران حرف هاتون باشید.:-2-15-: انقدر که هر چقدر هم نخواید حرف بدی بزنید آخرش یه چیزی از زبونتون بیرون میاد! امروز واقعا اینجوری بود:-2-15-:
بزرگترم بود. نمی خواستم پشت سرش حرف بزنم. ولی کاری کرد که من، منی که عصبی هم شم تمام سعیم رو می کنم به کسی توهین کنم دق دلیمو خالی کردم. دِ آخه شما که بزرگتری، شما که ادعای دین و ایمانت میشه. ایـــــــــــــــن بود اون همه شعار. همه ی غیرتت همیـــــن بود! متاسفم.
متاسفم که نذاشتی جلوی زبونمو بگیرم:-2-15-:
قبلش هم اعصابم خورد بود. سه ساعت واسه دانلود کردن یه فیلم زحمت کشیده بودم. انقدر مزخرف بود وسطاش ریختمش دور. اون کارگردانش موندم با خودش چی فکر کرده:-2-33-:به بهانه ی فیلم غلطی نمونده بود که تو این فیلم نکنه.:-2-42-::-119-:مسخره:-2-36-:دیوانه!
.
.
.
امروز داشتم می گشتم این ورا و همینجوری پیام جواب میدادم.http://www.millan.net/minimations/smileys/putersmile1.gif یه دیقه عقبکی ولو شدم رو تخت. دِ برو که رفتیم. خوابم برد:-2-35-::-2-22-:
وقتی پا شدم انگار سر صبح بود. از جام بلند شدم رفتم بیرون. ساعت هفت صبح بود.:-2-37-: کسی هم خونه نبود. فکر کردم مامان رفته. آخه واسه مامان بزرگم یه مشکلی پیش اومده. بعد اومدم تو اتاقم فهمید هفت عصره. آخه مامانه قرار بود بره. مامان بزرگم از پله افتاده و استخونش شکسته. دکتر گفته عملش نمی کنم. خودش هنوز خبر نداره خب بشو نیست. بمیرم براش با این سن استخونش جوش نمی خوره. خیلی خیلی سختشه. خدایا خودت کمک کن.:-2-15-:
کلا من دیروز بازهم الاف بودم. ولی خب، نسبتا حس بدی نداشتم به این الافی. مثه روزای دیگه نبودم.http://www.millan.net/minimations/smileys/peppiokay.gif


همممم...

امروز پارت B قسمت چهار twilight رو دیدم. من اصلا از این فیلم خوشم نیومد از اولشم ولی تا آخرشو دیدم.http://www.millan.net/minimations/smileys/laugh2.gif کل چهار پنج قسمتش یه طرف. این بیست دیقه ی آخر که می جنگند یه طرف. یعنی عـــــــالی بود.:-2-16-: این سرشو که از تنش جدا می کرد من اینجوری می شدم.:-2-20-::-2-20-::-2-20-:



زیاد فیلم اکشن نگا نمی کنم که خشانت خونم بیشتر از این نشه ولی این بیست دیقه ی آخر چسبید.http://www.millan.net/minimations/smileys/evilsmile.gif وااای من عاشق خواهر ادوارد و پسره که باهاش بود بودم تو کل فیلم.http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile3.gif وای وای وای اون اولش که یهو سر پسره رو کند می خواستم کارگردانه رو خفه کنم یهنی.http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/hysteric.gif فقط این زوج رو خیلی دوست داشتم.

اون یه تیکه ش که دستشو می کنه تو دهن یارو یهو کله شو می کنه یاد نقی افتادم. عاقا من الان دس می ندازم این دهنمه جر میدم.:-2-22-:
قرار شده یه فیلم ترسناک دان کنم به شرطی که پوریا باهام ببینتش.:-2-37-: راجع به روح و جنه.:-2-43-: نمی ترسم از فیلم ترسناک ولی موقع دیدنش باید یکی کنارم باشه.:-2-35-: آخه من شبا تهنام. برای اینکه بقیه اذیت نشن همه ی چراغا رو هم خاموش می کنم.http://www.pic4ever.com/images/connie_26.gif
.
.
.
ما دو دقیقه ی آخر غرور و تعصب رو هم خعلی دوز داریم. جزو رمانتیک ترین صحنه هاییه که دیدم.http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove2.gif
آخه ما از صحنه های رمانتیک منزجر می شویم همیشه.http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_mad.gif هیشکس باورش نمیشه ولی مخصوصا تو این فیلم ایرانیا، عشوه که میان میرم شبکه رو عبض می کنم. احساسات دروغی حالم رو بهم میزنه.http://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif فیلم خارجکیام که آدم چندشش میشه. حالم بد میشه اینا رو نگاه می کنم.
ولی بعضی صحنه ها واقعا رمانتیک و احساسی ان.اون موقع است که یه دعا به جون کارگردانش می کنم.http://www.pic4ever.com/images/7.gif


هر وقت از صحنه های مثلا رمانتیک تو فیلمت چندشم میشه مامانه به من میگه تو با این احساسات فوران کرده ت چطوری داستان عاشقانه می نویسی. خخخخخ
ما را مسخره موکوند میگوید احساساتت با احساساتت سنگ برابری می کنهhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
.
.
.
نگین جون دستت درد نکنه واسه طالع مهر، سهیلا جون باهات حساب میکنه.http://www.pic4ever.com/images/studsmatta.gif


فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه بـا يـک کلمـه کلـی حـرف بـزنـه ! ( http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_haha.gif)
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه تـصـمـيـم هـاشـو بـا يـه بـيـخـيـال عـوض کـنـه ! (کاملا در مورد من صدق می کنهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_drink1.gif)
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــر مـيـتـونـه بـا يـه آهـنـگ ِ شاد بـزنه زيـر هِـق هِـق ! (اِ! پس من دیوونه نیستم؟ بگو پس... فکر می کردم فقط خودم قاطی دارم. نگو تاثیر بخت و طالعه:-2-22-:)
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــرمی تونه باکلی درد ، بازم به درد و دلای تو گوش بده! (http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray3.gif )
فـقـط يک متولد ماه مـــــهـــــرهی چشمشو رو اشتباهاتت ببنده و فرصت دوباره بده ! (هعی:-2-15-:)
>>>>
یه مهر ماهی ، هیچی از رفاقت واسه اطرافیانش کم نمی زاره ... (بلیو بلیو:-2-41-:)
به جای یه قدم ، چند قدم واسشون بر می داره (کاریه که از دستمون بر میادhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_in_love.gif)
تو یه دعوا ، با ارامش از دوستش می خواد به جای داد زدن ، با صحبت مشکلشونو حل کنن (ولی کو گوش شنوا:-2-15-:)
اگه خودش کاره خطایی انجام داده باشه :
همه جوره رفع و رجوع می کنه (بله بله:-2-41-:)
اگه طرفش کاره بدی انجام داده باشه :
چشمشو روی اشتباهاتشون می بنده
سوء تفاهمارو حل می کنه
به طرفش فرصت جبران می ده
زمان می ده ...
مهلت می ده ...
اما اگه اون فرصت جبرانو از دست دادی ... ازت بد دلگیر می شه ! دلش بد می شکنه ! قیدتو واسه همیشه می زنه !کینه ای نیست ! ولی دورتو یه خط قرمز می کشـــــه! (حالا زیادم نه، ولی دلگیر می شیمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/phoneysmile.gif)
>>>>
ویژگی های مثبت :
همکار و همیار است.... پاکدل و صمیمی است (واقعا؟!:-2-37-:)
هنرمند و معاشرتی است... جذاب و خوش بیان است (قربون شوماhttp://www.pic4ever.com/images/2i1d1co.gif)
اهل مذاکره چانه زنی است... (تــــــا دلت بخواد:-2-22-:)
دارای نیروی رهبری فوق العاده قوی است... دارای عشق و عواطف غنی است... (:دی)
تمایل به اصلاح و به سازی است... (:-2-41-:)
دارای ایمان و اعتقاد راسخ است... (بله بله کاملاhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/curtsey.gif)
واسطه ای عالی و مناسب در امور است...در به کار بردن هوش خود در عمل توانست..! (این آخری رو شک دارم:-2-22-:)
.
.
.
یه کلمه مفید تو این خاطره نبود یهنی:-2-35-:
بریم دیگه تا مختونو نخوردم.http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif




http://www.pic4ever.com/images/143fs503525.gif
پریا
92/4/13

بیــ رنــگــ
1392,04,14, ساعت : 14:30
بــــه نــــام خــــدا



14 ِ تيــــر ِ 92




جايـــي ؛ كســــي ؛ خودش را گُم كرده ... !
حوالي ِ همين مــــن !


مدتي خوب بودم !
اونقدري كه لبخندام يكي در ميون نبود ! بود ... مداوم !
اما امروز ِ روز ... نــــه !
لبخند ! پوزخند زدم رو اين كلمه ... قدِ 2 سالي كه حقيقت ِ خام ِ همه چي رو فهميدم ! و دلم تنگ شد ... براي هر چيزي كه بقيه ميخندن و لبخـــند مي زنن !

لبخندم قد ِ همون روزا ، بلكه بيشتر (!) قشنگه ! اما ديگه رنگ نداره ... بي رنگه بيرنگ !


. امروز كلا خوب نيست ... حوصله شونو ندارم و باز مجبورم ! كاش جايي بود ، سرمو ميذاشتم و يكي ، دو سال خواب ! بيدار نشدمم نشدم ! والله ! فقط چشمامو ببندم و بگذره ... بگذره و عادت كنم !

. . وقتي حوصله ي كاري رو ندارم ، كامپيوتر پيرمو روشن ميكنم و فايل هاي قديمي و آهنگ . يه لحظه از ذهنم گذشت اگه شخصيت ِ يه ترانه تو يه آهنگ بودم ، چي ميشدم ؟

. . . دلم براي دستهاش ... براي حياط بزرگ خونه و پياده روي هاي چند ساعته + يه عالمه كوهنوردي تنگ شده ... سنش زياد بود ... اما همپاي بچگي هاي من مي اومد ! موهاي بلندم رو تو دستاش مي گرفت و ميخنديد . چين مي افتاد كنار چشما و رو گونه ها و كنار لبش ... پير بود ... و پير رفت . شايد منم همون روز رفتم ! گم شدم بين ِ اين همه حقيقت كه گند زد به زندگيم .

. . . . از كلمه ي " اس " بيزارم .

. . . . . قدش كوتاهه ... تقريبا ! اما دستاشو دراز ميكنه و از پشت سر ، چشمامو مي گيره . چرا اينقدر اين بچه بوي خدا مي ده ؟

. . . . . . شايد اگه با دوستام دوره داشتم و بيرون و خريد و هزار تا كوفت ديگه ، الان بي غل و غش بودم و با يه لغت نامه از اسم ِ غير مجاز ِ فرهنگم !
اما نشد ... از جهتي خوشحالم كه اين همه فرصت داشتم ... براي فكر ، از جهتي فكر ميكنم چرا شبيه هيچ كس نيستم ! هيچوقت به چيزي براي تفريح فكر نكردم ... داشتم اما نه از جنس بقيه ! مثلا دوچرخه سواري هاي غروب رو دوست داشتم بيشتر از هر چيزي ... پياده روي رو سنگ فرش پياده رو ها ... خصوصا محله هاي قديمي ! ... بعدشم كه كتاب خوندم ... بدون هيچ تشويقي نوشتم و هيچكس خبر نداره ! موسيقي رو براي گوش دادن انتخاب كردم ... با برخي هاشون زندگي كردم ... اما قصد ِ تصرف ِ قوانينش رو نداشتم !
هيچوقت نتونستم خودمو قانع كنم رو ميز غذا بخورم ... تو سلف دانشكده هم هميشه عزا ميگرفتم و يه بهانه ميخواستم كه كلاسام تشكيل نشه موقع نهار ! واسه همين بابا دو ماه بعد ِ خريد اون ميز قهوه اي و صندلي هاش ، منتقلش كرد انباري !

. . . . . . . ديروز گذشت ... دلم نيومد ... نيومد كه نبوسمش ... اين دختر با اين چادر ِ سرش خيلي زيباست ...!


. . . . . . . . وقتي بوف كور رو خوندم ، خط به خطش رو گذاشتم كنار و به صادق فكر كردم ... كه چرا اين همه كلمه داشت ، ولي ... خودش رو نداشت ! كتاب رو بخشيدم به دوستم ... كه دوست داشت براي هميشه يه نسخه رو داشته باشه ...



. . . . . . . . . بلاخره كتابام سرو سامان گرفتن ... وقتي چشمم به دختر كشيش افتاد ، صفحه هاشو بو كشيدم ! 2 ماهي ميشه كه نصفه مونده ... حس ميكنم داره از تو كتابخانه بد بهم نگاه ميكنه !


. . . . . . . . . . اگه برگردم به گذشته ، حتما بازم همه ي نقاشي هاي تك خطي ِهديه هاي آسماني - كتاب كارش - رو دوباره رنگ ميزنم !



. . . . . . . . . . . من عكسي از اوهام ِ دو ساله ندارم ! الان پشيمونم كه چرا ندارم !




بخدا زندگـــي نيــــست ! فلش بـــك ـه !


پنـــاهتـــان خــــدا

عاشق طبیعت
1392,04,14, ساعت : 14:42
امروز جمعه است
از صبح رفتیم پارک
چون دیشب دیر خوابیده بودم تو پارک خوابیدم همش
کیمیاگر رو به اخره تقریبا 50 صفحه دیگه مونده
مامان میخواد بریم موزه حیات وحش استانداری من میخوام برم تئاتر تالار هنر خواهرم میخواد بره پارک لاله.....
حالا کجا بریم؟
فردا هم با دوستم میرم تئاتر با زهرا
تو اخبار دیدم مترو قم از سال 90 شروع شده الان دیگه اخراشه اون وقت از اصفهان هیچ تغییری نکرده
این پولا کجا میره که مترو رو هنوز درست نکردن با حرفای الکی هم مردم میخواان گول بزنن

MoonRise
1392,04,14, ساعت : 16:00
بِهـ نـآمِ خُـدآ





بِهـ نامِ اون خُـدآیی که واسهـ همهـ دنیــا نفسهـ

کاشکیـ کهـ فردا نَرسهـ

شبای هیچ بنده خُـدآ نباشهـ مثلِ شب ما

به آسمون نگاه کنه تا صبح دُعـآ دُعـآ کنهـ

کهـ کاشکیـ شب سحر نشهـ

-دیروز تا ساعت 3 خواب بودم...!! بَعدَم بلند شُدَم هَمرآهِ مــآدرِ گِرآمی بـآر و بندیلمو جمع کَردم اومدیم منزِلِ مـآدَربزرگِ عزیزم!!!

دِلمو صـآبون زده بودم میــآم اینجـآ ، ریحــآنهـ کهـ شب برگشت میبینمش... ولی خو اَز شـآنسِ خوبهـ مَن نَدیدمش....
هــــی.... اومدیم خونهـ ی مــآدَر بُزرگ منم کهـ فوضول رفتم سرِ کمداشون!!!
یهـ سِری لِبـــآســآیِ پِدَر بزرگمو پیدآ کَردَم...
چِقَدر دِلَم برایِ اون سویی شِرتِ سَبزِش تنگ شُدِه بود!! یــآدَمهـ سالایِ اَوَل خالم شبــآ اون سویی شِرت رو تنش میکرد و میخوابید!!! مَن تنهــآ چیزی کهـ یادگاری ازش بَرداشتم یهـ کت و شلوار بود!!!

خستگی هامو بگیرید غم چشمامو بگیرید

درد و از تنم بگیرید بذارین برم از اینجا

جنگ من با تن تمومهـ بردن و باختن تمومهـ

بذارین برم از اینجا موندن و رفتن تمومهـ

نمیخوام و نمیتونم به لبم رسیده جونم

نذارین اینجا بمونم بذارین برم از اینجا



کلا یهو سَگ شدم دیگهـ از ظهر تا حالـآ !!

-حالم خوبه!
مثل بابا بزرگ که میگفت خوبه، ولی مُرد....


یهـ مدتیهـ هر کی بهـ من میرسهـ میگهـ بی احساسیـ ، سنگدلی !!! سنگدل نیستم، بی احساس هم نیستم ولی بعضی وقتا لازمِ بی احساس بشم!!!


-کَمی نـآمهربـآن میشویم زین پَس دنیا چنین میخوآهد.


اوخِی خالهـ ی مهربونم بعد از اینکهـ یکم دلداریم داد رفت سرِ کار.... حداقل کـآش ریحانهـ بود، دِلم نمیاد مامانمو ناراحت کنم... دوست ندارم دلش بگیره از این که بابابزرگم نیست!!
دیشب بهـ شوخی بهـ مادربزرگم میگفتیم؛ صورتت چروک شده هی حرص و جوش میخوری و از خودت کار میکشی، یکم بهـ خودت بِرس اگهـ اینجوری بخوای ادامه بدی شوهرت میدیمــآ !!
منو مادر بزرگم فقط میخندیدم !!گفتم، از این خندهات معلومه دلت شوهر میخوایآ !!
مادر بزرگمم فقط گفتم؛ علی رضا همیشه میگفت، میترسم من بمیرم و ناهید با یکی دیگه ازدواج کنهـ !!
هـــی چقدر زود میگذره، انگار همین دیروز بود کهـ شب دورِ هم جمع شده بودیم و من ادایِ بابا بزرگمو در میاوردم!!! بابابزرگمم فقط میخندید!! بعدش همه چی تموم شد...!! به صبح هم نرسید اون شب و راهیه بیمارستان شد و 2 روز بعدش با من خدافظی کرد!!!
الان کهـ فکر میکنم میبینم من چهـ جرئتی داشتم بچگیم با اون همهـ ابهتِ بابابزرگم اذیتش میکردم!! خب دیگه نوه ی اولش بودم و عزیز دردونهـ !!
پـآیـآن.
مخاطبِ خاص؛
-ریحانهـ ی گلم منوتو کهـ این حرفا رو نداریم... تو کهـ منو میشناسی .... امیدوارم بهت حسابی خوش گذشتهـ باشهـ !!! همدیگه رو ببینیم یکم منو اصلاح کنی....!! دوست دآرم خیلیـــــ زیـــآد..!!!
مرسی محدثه ی گل.:-2-40-:
مامان صبـآی مهربون و آزاده ی عزیزم:-2-40-:

ÐOҜH] JÎG@R
1392,04,14, ساعت : 16:29
| سلـــام |

گـرم تر از خـورشیـد بـه شمـا !
+ چـند روزی بـود که خـاطره ننوشـته بودم ؛ دلـم برای تـاپیـک پـر از خنـده ، شـآدی ، غـم و دلتنگـی تنـگ شده بـود .
+ نـــــبـودنـش همـــه جــا را گــرفتـــــه . .طــوری کــه دیــگــه جــایـی بــرای بــودنـش نیــست !
+ روز بـه روز به بـی قراری هـام اضـافه میـشه و اون نمیـاد . . . :-2-15-:
+ یـک عـالمه خـاطره بـا او
+ بـودن یـا نبـودن ، مسئلـه این است !!!
+ ایـن کاملـا درسـته :


واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛


" اشـــــــــــتـــیــــاق " است ..


مشتاقش که باشی ، حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است .!
+ پس کجـایی ؟!

~parmida~
1392,04,14, ساعت : 16:40
سلام:-2-25-: بر دوستان خاطره نویس عزیز...چه طورید؟!!! :-2-41-:دینگ من تازه میخوام اولین خاطرم اینجا بذارم:-2-16-: اهم اهم.... هفته پیش با دوستان رفته بودیم شهربازی البته قبلش رستوران بودیم کلی تو این شکمامون چیز میز رختیم خلاصه سطل اشغالی رو پر کردیم:-2-37-:... عاقا گفتیم این شکما بدجور افتاده پایین بریم شهربازی هم نیشمون باز بشه هم این شکمامون درس شه بره سر جاش... خلاصه رسیدیم اونجاااااااااااا وووووووووییییییی اگه بدونین چی شد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!! هاااااااااا هیچی نشد ...منم که عاشق این وسیله هایی که همش ادم چپه راسته میکنن کلا پانکراست تو حلقت اویزون میکنن ادرنالین خونت به کف پات میرسونن.... به بچه ها گفتم بریم سوار چلنجر شیم :mrgreen: یعنی قیافه هاشون دیدن داشتا:-2-22-: شبیه بزغاله های سرگردان شده بودن اما خو کو روی مقابله با من:-2-27-: سوار شدیم حالا اونجا به چیز خوردن افتاده بودیم کلا اون بنده خداها که یه پا حنجرشون مهستی شده بودن چهچهه میزدن که اقا شکر خوردیم این نگه دار عاقا فلان خلاصه روح جد و اباد من اون مرد رو به فیض رسوندن.... و اما من:-2-35-: باید بگم جای معدم تو حلقم بود ... پشتمون پسر بودن برای بار سوم که وارون شدیم کلا ما دخترا چهره های بردپیتی پسرا رو مزیین فرمودیم:-2-35-::-2-06-::-2-06-:یعنی تو عمرم نوحیم اینقد قرمز نکرده بودم اینقد خجالت نکشیدم که اونجا کشیدم.......:-2-14-: حالا بعد که پیاده شده بودیم وای چه وعضی بود ما داشتیم میپوکیدیم از خنده اونا رسما سوت قطار میکشیدن....:-2-33-::-119-: حالا مگه ول کن بودن میگفتم ما رو باید ببرید برامون لباس بخرید:-2-43-:حالایه خانواده اونجا بودن .پیرزن اومده بود میگفت خو ننه جان این چه وعضشه خوب شما مریضین اینقدر میلمبونین که بعد گند بزنین خو اخه مگه بلانسبت خرین رفتین سوار این ابو قراضه شدین...وای دوره ی اخرزمونه شده وای ننه فلان وای ننه .... وای اگه بدونینن چه طوری راضیشون کردیم رسما خالیمون کردن نفری 50 تومن جیبمون زدن که برن لباس بگیرن خو اخه نامردا اون لباس زاقارتتون که خوشکشویی هم میسابه دیه:-2-42-:اما جاتون خالی اینقدخوش گذشتتتتتتت بعدش بازم از رو نرفتیم باز بستنی زدیم تو رگ باز سوار ترن شدیم اونا هم با اون قیافه های کتلتشوم مث جوجه اردک زشت دنبال ما بودن مردم شهر بازی رو یه دل سیر خندوندیم:-2-06-:.... حالا اون پلیسا هم مگه ول کنن بودن دیکه پشت دستمون اب پز کردیم که از این شکرا نخوریم.... اما از اونجاییکه ما خیلییییییییی گلیم و جدا ناپذیریم امشبم میخوایم بریم ووووییییییی چه شود:mrgreen:هــــــــــــــــ ــــه هیچی نمیشود چون خانواده هامون باهامونن و یعنی قطعا عیشمون منقشاااااااآ.... (درست گفتم:-2-35-:؟؟؟!!).... خو زیاد حرف زدم این انگشتای نازنینم اخ و اوخشون در اومد دیه....:-2-37-: بایییییییییییییی:-2-16-::-2-25-:

Rehi 76
1392,04,14, ساعت : 17:54
به نام مهربون خدای من!
سههلام!
دیشب نزدیکای ساعت 1:30 رسیدیم خونه. البته من و خواهرم که همش خواب بودیم و چیزی نفهمیدیم که چه جوری رسیدیم. این قدر خسته بودم که بدون اینکه لباسام رو عوض کنم رفتم خوابیدم. امروزم ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدم اما هنوزم خوابم میاد. نه اینکه من تو طول راه همش بیدار بودم و مواظب بودم پدر خان خوابش نبره و هر چی می خواد بهش بدم، واسه همین هنوز دلم می خواد بخوابم!:mrgreen: ( اره جون عمه ام!!)
وقتی که ناهارمون رور خوردیم قسمت جدید "ویلای من" رو دیدیم. چه قدر لوس شده! ایــش...!
بازم اومدیم خونه و من بیکار شدم. دوباره باید بشینم تکرار روزام و بشمرم....اه...
ولی خیلی مسافرت خوبی بود. حیف زود تموم شد!:-2-15-::-2-39-:
خدا جونم ممنون!
.
.
.
همین!
5:53 بعد از ظهر!
ریحانه!

# eLaHe #
1392,04,14, ساعت : 18:21
ب نام خدا



بغض ها را گاهی باید قورت داد.. عاشقانه ها را از پنجره تُف کرد...
و در ها را به روی همه بست..
گاهی
هیـــــــــــــچـــــــــ ـــــکـــــس
ارزش دچار شدن ندارد!


***


قرار بر این بود که برنامه ریزی کنم و هر روز 20 صفحه بخونم که این جزوه ی کوفتی تموم شه :| دیروزِ من که حیف شد و نتونستم بخونم ... یعنی نشد که بشه :| امـــا امروز 26 صفحه درس خوندم :-5-:... خلاصه نویسی هم کردم شده یه صفحه :-5-:
**من هنوزم درگیرِ اینم که چه جوری ب دوستم بگم دست از این سادِگیو تصمیمی که گرفته برداره :| سخته ب خدا :-2-30-: آدمِ رُکی هستم ولی ...
***هوا ب شدت گرمِ و منم شدید کلافه ...
****ساعت پنج و نیمِ و من هنوز نهار نخوردم :| بابا کار داشت ...زنگ زد گفت دیر میام ..اهل بیرون غذا خوردنم نیست ... صبر کردم با ، بابا نهارمو بخورم ... نهار که چه عرض کنم عصرونه... الانا دیگه پیداش میشه
***** جمعه استو مراسمِ شوهر عمه ی مامان ... بازم مامان گفت که ما میریم مسجد ..پاشین آماده شین ... شمام برین خونه خاله دخترخاله ات تنها نمونه
من ب چه زبونی به مامان بگم که وقتی میرم و جای خالی عاطفه رو میبینم ... وقت چشمم میافته به قاب عکسش رو دیوار با یه نوارِ مشکی .... وقتی شوهرش میاد تا خاله رو ببینه ... چشای اشکیشو میبینم ... وقتی یادِ خاطراتمون تو اون خونه میافتم
دیوونه میشم ...نمیتونم ...مادرِ من .... من نمیتونم ... تحمل ندارم دیگه ... مامان فقط به فکرِ اینِ که خواهرزاده اش...خواهر عاطفه با هزارتا فکرو خیال خونه تنها نمونه ... اما به فکرِ منِ بدبخت نیست .... هیشکی بفکرِ من نیست :|

***

گاهی دلم
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ
تنگ می شود
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﯼ
قلبم میگیرد
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺩﻟﯽ ﻧﺒﻮﺩ
...تا تنگ شود
ﺗﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﺑﺸﮑﻨﺪ...


***

من برم اهنگ گوش کنم
قربون همتون:-118-:
خداحافظِ شما
عسل 92.4.14

нαиιγе
1392,04,14, ساعت : 19:31
حذفش كردم

عاشق طبیعت
1392,04,14, ساعت : 19:42
امروز برای دیدن تئئاتر یا نمایشگاه بین المللی بیرون نرفتم

به جاش رفتم حمام.انگار رشد موهایم معجزه ایه.بعد از عمل این درومین باری بود که موهامو کوتاه کردم
هر چند دیگران میترسند که خودشون موهاشونو کوتاه کنند ولی من همیشه اینکار رو میکنم.میتونم مدلی که دوست دارم کوتاه کنم و پولی هم نمیدهم.هیچوقتم خراب نشده و.تا حالا کلاس ارابشگری نرفتم حتی کتاب هاشم نخوندم هیچ کس نمیفهمه که خودم کوتاه میکنم به جز خونواده امhttp://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/71.gif

کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88_%DA%A9%D9%88% D8%A6%DB%8C%D9%84%D9%88) نویسنده بریزیلی تموم شد.خیلی ساده نوشته بود و زیاد تصویر پردازی نکرده بود ولی اخر داستان http://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif را بر لبهام نشوند و نور امید را روشن کرد.بخاطر همینه که خیلی فروش دارشته

چند روز صبح خوابی دیدم.سه پسر ناشناس از من خوششون میومد ولی من نه.در اخر سگ سیهی دونبالم کرد که نتونست منو بگیره.چه معنی ای میده؟

برای جواب از http://www.forum.98ia.com/data:image/png;base64,iVBORw0KGgoAAAANSUhEUgAAABAAAAAQCAIAAAC QkWg2AAAB90lEQVQokWNgoBAYS3K2Ogv2ewl0uvOX2wnoSXLhU 60vzjHFR2BWuNCMcKFJQYJtnvz5NryqYpw4NUzz4p8XLtTpyd/mxd/mJdjiLVLiIBSmz4dTQ5stz/Zp1U+2dZ6YXZBrL1LoLJHlophsIcDCzIRdQ3+Y9PcXNz8emfZ0 V+/FFXX3t3S8u392TqICTg35rvLvTi19dWbVtwvLvl1Y/urMqndnl1X5KuNwECOzmKrTshzjH2dmf7+y7vuVdd/OL1lbbCyr6crAxIqhmomFXdZZ2n33lUdfVlT5Lq/yWV7ls6LK99C1z9Kue9llnNH1sEjay3kfvvbk2+In/wuv/M84+T9p//+4rf/rD/w/ev2bnMcRFkkHBkaYT3glDZ2DO1ed+DP94v+c4//S9/1L3vEvdsO/iOX/guf/rdz2v37FP0f/dn4ZY6iG05VqrzaVT567KX7b/6St/xM2/otZ/S9iyb+guX99p/1z6vnf2Lf77fbawwXqUA0XqtXf7WwMT53XvOtr1Or/kcv/hS38FzT7X8ii//7z/pev/eEZu/j97qaTpRpQDSk+xifLlOPimkzi9yXs+JcIQwk7/iXs+KfssSE9vuREpXZOkDnC09wcrJycnEL6WVIWvfKOixSclys 4LpOzXSBtPkHSopGTk4ubAzNkiQMAmufWV5vRAEMAAAAASUVOR K5CYII= استفاده کنین

Nelson
1392,04,14, ساعت : 19:51
به نامِ او

از سفر برگشتم. واقعا هوا گرم بود
ولی همدان بی نهایت دیدنی بود.
جاهایی که رفتیم:
آرامگاه بوعلی سینا/ آرامگاه باباطاهر/ هگمتانه/ گنجنامه/ گنبد علویان/ مسجد جامع/ لالجین (یه شهره تو حومه ی همدان... مرکز سفاله)/ غار علیصدر/ بقعه ی استر و مرده خای/ کلیسای گریگوری (اسم کاملش یادم نیست)/ برج قربان/ شیر سنگی/ موزه ی هگمتانه و...
البته دوبار هم جریمه شدیم:))))))
البته از بس میدون داشت دیگه میدون زده شدم!!!!
خیلی خوش گذشت ولی اگه....
بی خی...

از شنبه کار و زندگیم شروع میشه. الآنشم کلی لا منگنه قرار دارم.
دیگه کم کم میرم سراغ زندگی عادیم.
آخـــــــــــــــــی... دوباره میبینمش... دلم کلی براش تنگ شده...

خبری نیست... خاطره ایی نیست.
شنبه خانواده میرن مهمونی... من نمیرم
حوصله ی این مهمونی های مضحک رو ندارم

الآن بچه های همسایه دارن تو حیاط پشتیشون بازی میکنن
که دقیقا میشه زیر شیشه ی اتاق من
میخوام خفشون کنم!!!!

دیگه کمتر میام خاطره
خاطره ها رو هم دیگه نمیرسم بخونم... به جز چند نفر مثل نگین و سیاه و سپید عزیز و بهار بانو
اگه تشکرم زیر خاطرتون بود یعنی خوندمتون
واقعا معذرت میخوام که دیگه نمیتونم مثل سابق باهاتون همراه باشم

التماس دعا شدید
که کمی توی این ماهها عوض شم شاید کمی زندگی بهتر شه
خدایان نگهدارتان

shadi.A
1392,04,14, ساعت : 20:25
به نام او

سلام
من اصلا اهل خاطره نویسی نیستم ولی الان ب شدت حوصلم سر رفته....ن کسی اس میده ن کسی میزنگه هیچ کسم نیست برم بیرون ...اصن ی وضعی....نمیدونم چرا انقدر تابستون حوصلم سر میره....حس میکنم بی برنامم وقت و هدر میدم...هر کی میتونه ی پیشنهاد خوب برا تابستون بده لطفا پ.خ بده
نمیدونم از امسال ک تازه دارم میرم دوم شروع کنم ب خوندن واسه کنکور یا ن در این رابطه هم کسی تونست کمکم کنه بازم لطفا پ.خ بده
دیگه اینکه حس میکنم مفید نیستم از بس ک تو مدارس درس خوندم الان ک بیکارم انگار ی مشکلی دارم
تازه از مسافرت اومدم ولی دلم بازم اصفهان میخواد شب زنده داری با دخترای فامیل و خنده های بلند من ولی کو تا سفر بعد ماه رمضون ...دیگه همین حرف زدن سبکم کرد

پ.ن:واقعا این ...(نمیدونم اس ام اس ...کلام کسیه یا هرچیز دیگه ای)درسته
زندگی انسان در دو بخش خلاصه میشه:قسمتی در انتظار اینده و قسمتی دیگر در حسرت گذشته
حس الان من دقیقا همین

فرنوش عاشق
1392,04,14, ساعت : 21:51
سلام
تغيير را به وضوح حس ميكنم
بعد يه ساعت فك زدن با دايي گرامم بالاخره منو قانع كرد
هميشه همين طور بوده
فقط وفقط اون بوده كه ميتونسته منو قانع كنه
و تنها كسي بوده كه من جلوش كوتاه ميومدم
حالا
ميخوام تغيير كنم
ميخوام
آدم بشم
يه آدم آدم

livre
1392,04,14, ساعت : 22:04
به نام او.....

امروز جمعه...14تیر....ساعت 9:40 شب


امروز با خوشحالی از خواب بلند شدم...چون خیلی خوب شروع شد...:-2-41-:

مثل همیشه صبحانه ی کامل خوردم ...:-2-41-:

بعد از صبحانه یه موزیک ملایم و آرامش صبحگاهی.....:-2-41-:

امروز با عموم تصمیم گرفتیم بریم سوارکاری ....خدایی خیلی خوش گذشت..کیف کردم:-2-41-:

بعضی وقت ها چیز های کوچیک می تونه ثابت کنه به راحتی هم میشه خوشحال شد....:-2-41-:

بعدشم یه ناهار دونفره ....از اونجایی که هیچ وقت ناهار نمی خورم یه جورایی چسبید..:-2-14-:

بعد هم خونه و نت و کتاب....همون رفقای قدیمی که تنهایی هامو پر می کنن....:-2-41-:

الانم که خاطره نویسی و نوشتن گذر این عمر که به قول بزرگان عجب می گذرد!!!:-2-41-:




خوبه که یه وقتایی از تکرارهای همیشگی هرچند دوست داشتنی فاصله بگیریم!:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

rosa
1392,04,14, ساعت : 22:05
دُروود؛

همه ما وارثیـــم!
وارثِ عذابِ عشـــق!
سهمِ اون کس بیشتـــره
کــه میشه خرابِ عشـــــــق!

امرووز رویِ زبونم افتاده و مرتب تکرارش می کنم. داشتم با صدایِ آرووم زیر لب زمزمه می کردم که زنداداش گفت:
-باریکلا! دیگه چیا بلدی؟! : ))

از دیروز ظهر سردرد ولم نمی کنه. از کلاس که برگشتم. نهار رو خوردم و رفتم تویِ اتاق مامان و بابا. اتاق اونا هم خنک تره و هم دنج تر!
کتاب زبانمو برداشتم تا بخونم که بابا اومد و از اتاق انداختم بیرون! :|
رفتم تویِ اتاق خودم و یه فیلم گذاشتم و اون وسطاش خوابم برد. بعد از ظهر با صدایِ مامان که گوشیم رو آورده بود، بیدار شدم. با دیدن اسم رویِ گوشیم تعجب کردم ولی انقدر خوابم میومد و سر درد داشتم که توجهی نکردم و باز چشمام رو بستم. بعد از ظهر که بیدار شدم یه اس دادم بهش. گفت میخواست احوالم رو بپرسه!
دوباره پرسید: ازدواج کردی؟!
گفتم:نه!
گفت: قصدشو داری؟!
با پررویی گفتم: آره!
خلاصه زنگ زد و آمار برادرش رو داد و امروز مامانش زنگ زد و قرار گذاشتن :|
نمی دونم خوشحـــال باشم یا ناراحت؟!

+تمامِ برنامه هام بهم می ریزن!... ولی مامان دست بردار نیست!
+سردرد لعنتی ول کن نیست!


مـــانا باشـــــــید :X

melodeee
1392,04,15, ساعت : 00:08
سلاممم

شب بخيري

من خوبم و خوبي براي همه خواهانم،شب در ارامش مطلق صبح بشود براي تك تك چشم هاي بيدار

اين روز ها بيشتر از هروقت ديگه خواهانشم

بيشتراز هروقت ديگه ارزوشو دارم

بوي حرفم نه از عشق نه از حسرت دور شدن

طعم حرفم يك ارزوي از كودكي كه بهش نرسيدم و الان بيشتر از هر وقت ديگه ارزومند اين ارزويم

يك خواهر
گاهي دلم ميگيره كه چرا براي خيلي ها هست وبراي من نيست

از بچگي هميشه بهترين اتاق و وسايل بود هميشه بزرگترين اتاق بود يك چيز نبود

اينكه ارزو داشتم يك تخت ديگه گوشه موازي بتختم بود صاحب اون يك دختر باشه كه من بهش بگم خواهر

كسي كه صبح تا شب هرجايي باشيم و مشغول اما شب كه شد تو يك اتاق من بگم اون بگه من گوش كنم اون گوش كنه من دردو دل كنم اون درد دل كنه


اما يك ارزو بود،كه هيچ وقت نبود

كوچيكتر كه بودم عروسكم كنارم ميخوابوندم حتي اگر پتوي مربعيم براي خودم كافي بود اون زيرش جا ميدادم سهم پتوم با جون دل بهش ميدادم وتا جاي گردنش بالا ميكشيدم

كه يك وقت سردش نشه،حواسم به بينيش بود كه يك وقت نفسش تو تار پود پتو نگيره

براش ميگفتم حرف ميزدم بهش گوش ميدادم،من از حمام سخت مامان ميگفتم اون از مژه هايي كه امروز تو حموم ازش ريخت سر بي دقتي من


اما الان

خيلي وقت فهميدم اون عروسك من بودم و من

نياز دارم به يك عروسك كه باشه اما من نباشم با من
من باشم اون

فك ميكردم بزگ بشم اين خواسته كمتر ميشه

امان از بزرگي كه خواسته هاش بزرگتر پاكبوندناش براي رسيدن بهش بيشتر

خواستم بخوابم،اما باز چشمم افتاد بگوشه اي از اتاقم كه خالي بود هميشه،اما هميشه دوست داشت پرباشه،دوست داشته لا بلاي نفس خودم نفس يكي ديگه هم باشه



اهاي خواهر دارا برادر دارا
قدرررررررر بدونيد مراقب باشيد چون

شما نعمتي داريد كه يكي ديگه لياقت داشتنش نداشته

شب همه بخير وخوشي
از طرف من خواهراتون ببوسيد

آلتینا
1392,04,15, ساعت : 00:08
به نام بهترینـــــــــــــــــــ ــ
زندگی خالی نیست...مهربانی هست ...سیب هست ...ایمان هست...!(سهراب)
اووووم روزا خوبه...
آرومه...
عوامل امید زیاده...
دلخوشی ها کم نیست...!
جمعه مث همیشه مزخرف بود...ولی شب خوب بود...رفتیم پارک و پیاده روی سلامت...ی جاده ک به شهرک میخوره رو پیاده روی سلامتش کردن و قبلش پارکه...سر آجیل خوردنم داستانی داشتیم با فائزه و ابوالفضل...
با فائزه جوگیر شدیم بریم پیاده روی...ابوالفضل تنبلم نیومد...
همینجوری راه میرفتیم که یهو نوید مثل جن جلومون ظاهر شد:-2-19-:....از ماشین پیاده شد و تک و تنها اومده بود پیاده روی...:-2-19-:
سی سالشه عذب قلی ! اولی! (دقیق نیدونم چیه!!:-2-27-:) مونده...:-2-28-:
خو استاد جان این همه هوادار داری چشمون واموندت یکیو بگیره دیگههههههه...ای خدا...:-2-03-:
حالا بگذریم...عاغا من اووووووووف!! خوشحالللللللللللل....همیجور ی پشتش میرفتیم ببینیم تا کجا ادامه میده...:-4-:
این فائزه خل و چلم هی دستمو میکشید بریم صاف پشتش را بریم...
دیگه یکم رفتیم خسته شدیم نویدم یهو گم و گور شد...رفتیم شام...
............................
سه چهار روزه کلی فیلم قشنگ جمع کردم از صب تا شب جلو تی وی...:-2-11-:
یک پذیرایی ساده و میگرن فوق العاده بود....
این مسابقه رالی ایرانی ک مسخره بازی...فقط از سیروان خسروی خوشم اومد بینشون....همه چیش رو اعصابه کصافططط :)))
دیروز عصر با ساناز رفتیم پارک...ی قضیه ای رو تعریف کرد که کلی خوشحال شدم از ته دل...یه امیدواری فوق العاده...:-2-32-:
فقط خدا کنه همه چی درست شه....
...........................
دلم یه استخر روباز آب سرد میخواد....سه چهار ساعت فقط شنا کنی توش....
بعدشم بری یه گلاسه شکلاتی بزنی جیگرت حال بیاد....
یا یک پارتنر بدمینتون پیدا کنی و صبح زود بری بدمینتون بزنی بر بدن! و بعدم یه لیوان چای داغ ...
...........................

روح من بیکار است،قطره های باران،در درز آجر میشمرد....!

Darkness Queen
1392,04,15, ساعت : 00:30
به نـــــآم حـــقــــــ تعــــــــآلــــــــیــــ ـــ

+ پشت گردنم ،نفس می کشی ... حلق آویز می شوم !

+ امروز داشتم پوشک ـ سـامیـآرو عوض میکردم که.....:))

+ فـردا مهمونی داریم... بهتره بگم سـامیـآر تمـآشـآ:)

+ بـآز دو سه روزه دستم لمس شده؛ حـتمـآ زیادی ازش کآر کشیدم:|

+ یه موقعی ام هست...آدم از فـرط ـ دلتنگی؛ روزی هـزار بـآر آرزوی زندگی میکنه....!

+ قندیلهای دلم ، انتظار می کشند تو را،هوس آب کردن نکرده ای ؟

خـآطـره ایـآ:-118-: محسن:-118-: همه ی دوسـتـانم:-118-:

یـآ حـقــــــ

niloo aysen
1392,04,15, ساعت : 00:34
خدایا شکرت

N-berjis
1392,04,15, ساعت : 01:21
بنام خدا

روزا داره پشت سرهم میگذره......کار خاصی نمیکنم اما این روزا زیادی شنگولم!!!!
امروز ی اهنگ هندی دانلود کردم ازبس باهاش خوندمو رقصیدم فک کنم امشب خواب ببینم با شاهرخ خان میرقصم:-2-06-:

خودم ازینکه کسی نقدم کنه متنفررررررم:-119-: اما همیشه بقیه رو مورد انتقادای شدییییید قرار میدم!!!!!!بخاطر همین فکر میکنم آقای...از دستم ناراحت شده باشه.پوزش میخوام امیدوارم اگه میلتون کشید ببخشیم!!!!!:-2-14-:

چند وقت پیش عروسی پسرعمم بود همه از رقصم تعریف کردن امروز فیلمشو دیدم...واقعا مردم چقد بد سلیقه هستن!!! تنها یک بار نگاه کردم و همونم شد اولینو آخرین بار.....همینو بگم که میگ میگو تو جیبم گذاشتم!:-2-22-:
امروز یکی از دوستام اومده بود خونمون بهم گفت:راستی نرگس اون فاله چی بود بچه رو تعیین جنسیت میکردی واسم انجامش میدی؟؟منم سریع واسش انجام دادم دو بچه اولش دختر شد..وااااای فقط کتکم نزد!!!!حالا انگار من مقصرم!!سریع گفتش که اینا همش دروغه و....منم انگار که اختراع خودم بوده باشه!! سریع واسه مامانمو مامانش انجام دادم دید که درسته منو فحش میداد!!! آخه به من چه؟؟؟؟؟؟مامان و بابام دعوام کردن که دیگه واسه بقیه انجامش ندم حالا انگار که خودشون نمیتونن این کارو انجام بدن:-2-28-:
چرا بعضی ها تبعیض جنسیتی قائلن.بچه دختر باشه یا پسر چه فرقی میکنه؟؟مهم اینه سالم باشه و بزرگ شد چیز خوبی از آب دراد!!!!:-2-31-:
درسته دردسر پسرا بیشتره و فقط تا 6 سالگی دوست داشتنین!!!!!!!:-2-27-:ولی خب بازم بچه فرقی نمیکنه چی باشه....
نمیدونم تابستونا چرا همیشه تا 3 شب به بعد نمیتونم بخوابم؟؟ دوستامم که پایه ی اس بازی نیستن..فقط ی پسرعمو داشتیم که پایه بود اونم دیگه پایه هاش شکستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:-2-30-:

اینروزا حوصله رمان خوندنو ندارم اینکه بشینم ی رمانو از اول شروع کنم به خوندنش!!مدتیه میخوام رمان یکی از کاربرا رو بخونم ولی چون دو صفحه اولش به دلم نمیشینه دیگه دوست ندارم ادامشو بخونم!!!!تصمیم گرفتم از آخرین تاپیکاش شروع کنم..هروقت تصمیم به کاری بگیرم تا انجامش ندم آروم نمیگیرم!!:-2-36-::-2-37-:
فک میکنم چشام به لبتاب حساسیت گرفته باشه:-2-41-: آخه بعد از نیم ساعت چشام درد میگیره مثل الان که دیگه نمیتونم چشامو باز نگه دارم پس:

پایان

βαhαr
1392,04,15, ساعت : 01:23
××××××××××××××××××××به نام خــــــــــــدا
×از سر بی خاطر ه گی اومدم اینجا
×هرشب میام خاطره هارو میخونم .چیزی ندارم بنویسم که قابل خوندن باشه
×این روزهام تکراری شده
چن روزه بیمارستان نرفتم.رفتنش چه فایده وقتی نمیذارن برم پیشش.هروز میریم خونه اقاجونم . فامیل دوست و اشنا میان عیادت هر کسی هم که میاد یاد تصادف هایی که خودش کرده یا دیده میوفته وتعریف میکنه :-2-28-:
×داییم چن روز پیش که رفته بود بیمارستان میگفت یه دختر اورده بودن ضربه مغزی شده بود.خانوادش میگفتند تو حیاط راه میرفته ودرس میخونده پاش گیر کرده به چی رو نمیدونم فقط میدونم خورده زمین سرش خورده به بلوک های کنار باغچه وبعد...
×حال مامان بزرگه خداروشکر فعلا خوبه.میگم فعلا چون فردا یه عمل دیگه داره اینده قابل پیش بینی نیست.
×اون حسه بود که میگفتم برگشته .اونقدر کم محلی بهش کردم که داره از رو میره.
×نمیدونم چرا ولی حس خوبی به این تابستون ندارم.
×یادم رفته اول خاطره ام بنویسم سلام اینجا مینویسم *سلام*
×به دختر خاله کوچیکم میگم یه اسم عجیب بگو یه کم فکر کرده میگه* قلب پو کیده*
×امشب گوشی یه دختر 7 ساله رو با کسب اجازه زیرورو کردم اکثر اهنگاش خارجی بودن تازه همشونم حفظ بود میگم تو چیزیم از اینا میفهمی همچین نگام کرد که فک کردم سوالم اشتباه بوده.
×هنوزم میگم هی روزگار عادته دیگه ترکش یه کم سخته .
×حس میکنم باید بشینم واسه کنکور 93 درس بخونم.فقط نمیدونم چطور راضیشون کنم باز کنکور انسانی بدم.(رشته ی دبیرستانم به اصرار مامانم تجربی بود هنوز وقتی یاد شب امتحان های فیزیک میوفتم دلم میخواد گریه کنم.)
×دختر خاله ام یه هفته اس رفته تهران حتی یه تک هم رو خطم نمیزنه زنگ پیش کش.منم مثل خودش رفتار کردم.ولی میدونم وقتی بیاد طلب کاره.کلا طلبکار بون عادتشه.
×خوبه نمی خواستم چیزی بنویسم. چی کار کنم پرحرفم .
×من نمیدونم چرا این باباها هر چقدر هم اخبار گوش کنن سیر نمیشن چرا واقعا؟؟؟
×شباتون پر ستاره******

{ }
1392,04,15, ساعت : 01:31
عجیبه به خدا

ذهنم گیرکرده واسه یه مدت!!!
هنگ کرده ام

راستش
ذهنِ انسان ، مثِ یه اتاق می مونه!
بعضی آدمها ، مدام ، اتاقِ ذهنشون بزرگتر میشه
چراغهای ذهنشون روشن تر میشه

بعضی آدمها هم مدام ، اتاق ذهنشون کوچیکتر میشه!!

مونده ام ، چی میشه گفت به اون « قارچ های سمّی » که ذهنِ جوونها رو شستشو میدن
چه باید کرد با نسل آینده ای که اصلاً قدرتِ فکرش رو از دست داده و فقط یه مشت توهمِ ترسناک تو ذهنشه!!!

منصفانه نیست :-2-39-:
============

میخواستم خاطره بنویسما!!
اما به خدا ذهنم گیر کرده ...
ببخشید

:-2-15-:

حنانه 14 ساله
1392,04,15, ساعت : 03:52
به نام خدا...:-2-40-:
امروز خيلي قلبم درد ميكرد... :-2-39-::-2-39-:خيلي خيلي...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
خيلي بده كه صميمي ترين دوستت مجازي باشه ها... :-2-15-::-2-15-:خيلي بد...:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
امروز با بدجنسي تموم با دوستم كه قطعه رابطه كرده بودم آشتي كردم...:-2-39-::-2-39-: فقط واسه انتقامي كه وجودمو پر كرده...:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
هه!بهش گفتم با يكي آشنا شدم وپسر خوبيه...:-2-42-::-2-42-:ميخوام باهاش رابطه داشته باشم...:-2-36-::-2-36-:
اونم خنديدو برام گفت... :-2-09-:از رفاقتش با عشقم!:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
يه قول صميمي ترين دوسته مجازيم::-2-39-:
چه خيانت قشنگي!!!:-2-15-:تهيه كننده:دوستم،:-2-15-:كارگردان:عشقم...:-2-30-:
منم خنديدمو همراهيش كردم...:-2-30-: اما قلبم... :-2-30-:خب... دكتر گفت ارثيه..:-2-30-:.هه!مثه خاله زهرام...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
اونم ناراحتي قلبي داشت وتو16سالگي فوت كرد...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
امشب ناراحتي ها وگريه هاي صميمي ترين دوسته مجازيم بيشتر قلبمو درد آورد...:-2-15-::-2-15-::-2-30-:
مرگمو نزديك حس ميكنم...:-2-41-:خيلي خيلي نزديك وبدي ماجرا اينه كه با يكي ديگه از دووستاي نزديك مجازيم دعواي بدي داشتم....:-2-15-::-2-39-:كاش رابطم باهاش شكرآب نبودو ازش حلاليت ميخواستم... :-2-39-::-2-15-:كاش...:-2-30-:
برام دعا كنين...:-2-15-: شب خوش...:-2-15-:

mobaraki
1392,04,15, ساعت : 04:45
امروز 6 نفرو از لیست دوستام پاک کردم خوب کاری هم کردم افرین به خودم
-------------------------------------------------
فردا قراره برم ثبت نام هنوز کارنامه ی درخشانمو به مامان نشون ندادم گفتم هنوز بهم ندادن :)))))
-------------------------------------------------
نمی دونم موهامو پسرونه بزنم یا نه شاید گذاشتم یه مدت اینجوری که تا بالای شونه ام هست بمونه بعد
از ته بزنم مثل موهای عموم فکر کنم بهم بیاد شایدم نیاد فعلا تو شکم طناز که می گه می یاد
ولی یکم حیفمم می شه
------------------------------------------------
داشتم با حسنا تلفنی حرف می زدم
بعد من گفتم من طبیعی به دنیا می یارم
حسنا: نه من سزارین طبیعی درد داره
من: نه این درد همیشگیه طبیعی فقط یه بار درد می کشی
حسنا: خفه شو به خدا می میریم
اخر هم به این نتیجه رسیدیم که بریم یک سر به یتیم خونه بزنیم
لازم به ذکر هست من و حسنا سال دیگه می ریم پیش و این بحث ها برای اینده دور بود:))))))
---------------------------------------------------
داشتم با طناز تلفنی حرف می زدم
طناز: تو خجالت نمی کشی ساعت یک نصفه شب زنگ می زنی خونه مردم
من: بی شرف مگه تو وقتی ساعت چهار صب زنگ می زنی من چیزی می گی یا وقتی ساعت 8 صب بیدارم می کنی ابله
طناز: خوبی حالا:)))))
---------------------------------------------------
وقتی مامان رانندگی می کنه خیلی غر می زنه اعصاب ادم داغون می شه پس ترجیح می دم بیشتر با بابا
برم بیرون حتی خریدم با بابا بهتره کاش بابا زود بیاد خداییش دلم براش تنگ شده به روی خودم نمی یارم
---------------------------------------------------
فکر می کنم موی پسرونه به صورت های استخونی می یاد :)))) پس به من یا می یاد یا نمی یاد
دوست دارم قدرت اینو که فکر دیگرانو بخونمو داشته باشم اینجوری خیلی خوب می شه قول می دم تو کنکور نفر اول شم :))))

.Nikita.
1392,04,15, ساعت : 10:36
با نام تو . . . خود ِ خود ِ خود ِ تو











شامگاه باران

قاب خاکستری ِ سر در
در فضا آویزان :
| کافه ی گمشدگان دریا |










انگار تو تک تک اشعار " سپانلو " یه کوچه باغ بی انتها وجود داره که تک تک سلول های ذهنت رو وقت عصر ، حوالی بارون به یه پیاده روی بی انتها دعوت می کند . . .



منُ | نیکیتام | صدا می کنه . . . غرق لذت ، لبخند می زنم ! چقدر داشتنت حس خوب به جانم می ریزد . . . بانوی کوچکم !



دیروز اولین جمعه ی خوبی بود که گذروندم ، غروبش . . . دلتنگی نکردم ! برای اولین بار از اینکه عینکی شدم احساس ناراحتی نکردم ! بعد مدت ها بین دیگران بودم ، هاکی و فوتبال بازی کردیم ! :)



صبح ، با چشمای غرق خواب پای تی وی والیبال نگاه کردم . . . هیچ امیدی به پیروزی نداشتم اما . . . مرسی والیبالیست ها !




همه نگران حالش هستیم . . . خدایا این نگرانی ها ، دل آشوبی ها . . . ؟! کمکم کن ، کمکش کن ! دیگه حتی نمیتونم از پشت تلفن هم صداشو بشنوم !



احساس می کنم صبح ها نوشتن خاطره حس دیگه ای داره ! خیلی هم خوب ، خیلی هم عالی . . . ! منم که بدجور بهش عادت کردم ! :)









بوی نفت فانوس

خال خال از گل سرخ .









سبز باشید




نیکیتا

yase_sefid
1392,04,15, ساعت : 11:06
دیروز با دایی هام رفته بودیم پیک نیک آغا ما عوارضی خرم آباد بود ایستادیم و با یک صحنه ی فوق العاده عجیب و من غش روبرو شدیم یه ماشین عروس با یه اتوبوس ایستادن خیلی شیک همه ی اونایی که تواتوبوس بودن پیدا شدن و حالا برقش کی نرقص:-2-06-:
فک کن تو عوارضیییییییییی ماشالله با کلاس هتل استقلال برگزار میشد خخخخخخخ:))))))))
بابام یه دو تا عکس توپ گرفت واسه اف بیش که لایک خوره مطمئنم!
فقط یه سوال ذهن من رو به خودش مشغول کرد ساعت چند عروس رفته بود آرایشگاه؟!
یه سوالی بود عجیب.
آخه ما ساعت 7 صبح اونا رو دیدیم.
این از اتفاق اول
خلاصه ما گرم شدیم یکی از دایی هام که عقب تر میمود گفت لاستیک ترکوندم حالا نکته ی قابل توجه این بود که زاپاسشم پاره بود:-2-06-:
خلاصه اون یکی داییم زاپاس داشت و بردن براش
اتفاق دوم
رسیدیم به محل مورد نظر اولش طبیعت فوق العاده و زمین آسفالت ولی جا برای نشستن نبود وقتی افتادیم توی جاده خاکی چشمتان روز بد نبود دل و روده ی مان درآمد اینقدر روی این سنگ ها بالا و پایین رفتیم لاستیک نموند عملا برامون دیگه تا یه حدی که رفتیم دیدیم بابا ضایع است نمیشه رفت دیگه مجبور شدیم برگردیم از اون جایی که همش سنگ بود و ما مظلوم واقع شدیم پیاده شروع به قدم زدن کردیم چون ماشین کصافطططططططططط نمیتونست بکشه ما رو خلاصه جونمون در اومد برگشتیمو وسط راه یه جای خالی پیدا کردیم که همین یه جوی آب از کارمون رد میشد هم اینکه خیلی هم با صفا بود شانس رو میبینی فقط میخواستن ما رو اذیت کنن.خلاصه ناهار در یک فضای ضمیمی صرف شد به همراه شوخی و خنده.
اتفاق سوم.
وقتی برگشتیم توی راه دیگه ساعت 5 شده بود توی یه پارک نشستیم و جای شما خالی چای و میوه هنوز نیم ساعت نگذشته بود دور و برمون شلوغ شد بزن و بکوب عروس و داماد هم پیاده شدن!!!!!!!
کلا هر جا میرفتیم عروسی بود:-2-06-:
البته به یه نتیجه ای هم رسیدم انگار فقط ما توی تالار جشن میگیریم آخه پارک هم جای عروسیه!!!!!!!!!
خلاصه مردم دور برمون یرقصن ما هم نشسته بودیم وسط و هی میخندیدیم.
خلاصه خوش گذشت و پرماجرا بود.
روزتون خوش

na KISS a
1392,04,15, ساعت : 11:59
دروووووووود
:-2-25-::-2-25-::-2-25-:
وای خیلی وقت بود نیومده بودم خاطره نویسی دلم براش تنگ شده بود
:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
هی دوستم می گفت نکیسا پس چرا دیگه خاطره نمی نویسی؟
:-119-::-119-::-119-:
هی من میگفتم:
:-2-43-::-2-43-::-2-43-:
حسش نیست.
:-37-::-37-::-37-:
.
.
.
حالا برگشتم
دست و جیغ و هوراااا
:-41-::-2-04-::-41-::-2-04-::-41-:
.
.
.
دیروز با بچه های یونی رفته بودیم کوه
:-2-26-::-2-26-::-2-26-:

اسامی دوستانی که همراهمون بودن
دختران: الهام. مرجان. غزاله. نسیم. رعنا.الهه. مهرناز
پسر ها: محمد. علی. علی. علی اکبر. سینا. حبیب. مهرداد. خانی. حامد. محمد و یه دو سه تا دیگه که یادم نمیاد
:-2-27-::-2-35-::-2-22-::-2-27-::-2-35-::-2-22-::-2-27-::-2-35-::-2-22-:

از بساط معروف عرق. ورق. زرورق و قلیون موارد پایین موجود بود.
ورق به تعداد 4 دست. زرورق برای چاق کردن قلیون. قلیون به تعداد 5 عدد (البته ما جلوی خودمان را گرفتیم و به قلیون ها دست نزدیم)
http://upload7.ir/images/23729089385573642617.gif
با هم بطری بازی کردیم و کلی امار هم رو در آوردیم و به هم خندیدیم
:mrgreen::mrgreen::mrgreen:

بعد پانتومیم بازی کردیم
پسره ی بی شعور به من میگه توالت فرنگی رو بگو
http://upload7.ir/images/46672276832349006767.gif
ما نیز گفتیم اصلا و ابدا
:-45-::-45-::-45-:
مجازاتمان کردن که شماره ی مان رو بهشان بدهیم
فکر کردن خیلی برام مهمه
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ما نیز چون آنها در بازی حقیقت و صداقت (جرئت رو حذف کردیم) لقبمان را لو ندادند مجازاتشان کردیم که برند در انظار عمومی به یک غریبه ابراز عشق کنند
:-24-::-24-::-24-::-65-::-65-::-65-:
کلا کلی خوش گذشت و خیلی اتفاق ها افتاد که حسش نیست تعریف کنیم

غزال*zelzeleee
1392,04,15, ساعت : 12:36
به نام خدآ


خیلی روزا از سر لجبآزی
چترم رو جآ میزآرم تو خونه
دوست دآرم مریض بشم تو بآرون
شآید حآلم تو رو برگردونه

دیشب از دهات برگشتیم ..! حتی نشد پشت صحنه ی هوش سیآه رو ببینم..! البته تا نصفه هآش دیدم..! ولی خب چهـ فآیدهـ آقای یاکیدهـ رو ندیدم ...!
تآ رسیدیم خونهـ ولو شدم کف خونهـ حتی نشد به مامانیم کمک کنم تو جابه جآ کردن وسائل !

صبح کهـ بیدآر شدم کل خونهـ رو تمیز کردم ..الآن دارهـ از تمیزی برق میزنهـ البته در نظر من.. چون مامانم کهـ برسهـ کلی اشکال درمیآره ..مثلا وایمیسهـ گوشهـ ی خونه میگهـ زهرا تو زاویه ی 80 درجه ی اجاق گاز یه لک مونده ...!(:-2-43-:)

خیلی وخته تو خودم کز کردم خیلی وخته زندگیم دلگیره این روزا حس میکنم احساسم دیگه کم کم داره از دست میره..!(روزای بآرونی محمدچناری)

خیلی وخته دلم یه روز بارونی میخواد ولی خدا دلش نمیخوآد...!

خدافظی کردم ازش ..به نفع هر دومونِ ..آخ که چقدر اون روز گریه کردم ...حتی دلیل گریه هامم نمیدونم..!
اون شب بدترین شب زندگیم بود درست روز 13/4/1392.. هیج وقت این روز رو یادم نمیره ..هیچ وقت...!
من دوسش ندآرم پس ازش دور باشم بهتره این به نفع خودشه یه ذره هم به نفع من..!
نمیخوآم دوباره گریه کنم ..نمیخوام...و موفق هم میشم ...این به نفعه هردومونه...بهتره فک کنم داره گولم میزنه ...بهتره فک کنم همه چی دروغه..آره اینجوری بهتره ..خیلی بهتره ...!


بعضی وقتا باید نفهمیگاهی بفهمی نفهمی ، اوج فهم است .!


یا حق

ثـمیـن
1392,04,15, ساعت : 12:38
سلـام
مسافرت 5 روزه خیلی خوبــی بود، حسابی حال و هوامـو عوض کرد
کلی خریـد کردیــم
کلـی آثـار باستانی دیدیم
کلی گشـتیم
کلی خـندیدیم ...
و کلــی عکس گرفتیم | خانواده خودشیفتگــان | :-2-35-:
اول از همه که راه اُفتـادیم به سـمـت گیلـان در کله مسیر تهـران تا گیلـان انقدر صدای گوگوش تو مُخم بود که نزدیک بود بزنم ضبطو از جا در بیارم تو سره خودم خورد کـنم :-2-35-:
دقـت کردید از وقـتی روحـانی رئیس جمهور شـده مسـافرتم خیلی بیشتر خوش میگذره ؟ :-2-22-:
روحـانی متشکریـــم :-2-22-:
القصــه، ما از گیلـان به سمـت آستارا حرکـت کردیم و بعد از اینکه یه شب اونجـا مونـدیم و کلی خرید کردیم | چند نمونه از خریدام : 2 تا تاپ، یه شلوارک، شلوار سمبادی مشکی و ... همه هم جنسای ترکیه ای! :-2-22-: |
به سمــت سرعین حرکـت کردیم!
آقـا عجـب شهریـه هـا :-2-37-:
خیلی بـاحـاله :-2-37-:
اصـن یه وضـیـه :-2-37-:
آش دوغ خوردیــم :-2-16-:خیلی دوز دارم آش دوغ :-2-16-:
وقـتی داشتیم از گردنه حیران رد میشدیم رو ابرا بودیم تقریباً :-2-41-: همه جا مه بود درخـتای سر سبز :-2-41-:
وآآی خدا بهترین چیز تو دنـیـا واسه من :-2-41-: وقـتی که نفس میکشی و کلــی هوای تازه توی ریه ت پر میشه :-2-41-:
حس خیلی خوبیــه :-2-41-:
بعد برای اولیــن به شهر تبریــز رفتیم، خیلی شهره خوبـی بود شبش پیاده سه تـا یی (مـن و ثمـره و مامانم) توی خیابون قدم زدیم زیره بارون :-2-41-:
از هتل تــا مرکز خریـد
خیلی خوب بود ...
با اینکه شهر شلوغـی بود امـا آرامش عجیبی واسم داشــت
خیلی خوشم اومـد
روزه بعدش هم رفتیم ائِل گُلــی (کلی کشتم خودمو تلفظ کنم این کلمه رو اونجـا )
اینم عکسی که خودم گرفـتم از اونجـا :
کلیک (http://s4.picofile.com/file/7833178602/2013_07_04_12_17_46.jpg)| کلیک (http://s2.picofile.com/file/7833187204/2013_07_04_14_54_54.jpg)| کلیک (http://s1.picofile.com/file/7833195050/2013_07_04_11_54_17.jpg)| کلیک (http://s3.picofile.com/file/7833203759/2013_07_04_14_53_53.jpg)

تازه قایقرانی هم داشـت من و بابام رفتیم سوار شدیم انقدر حال داد :-2-16-:
بعدم از این مسیر رفتیم توی رستوران که وسط آب بود

طبقه ی بالاش کافی شاپ بود طقه پایینش رستوران
خیلی ویو قشنگـی داشت
.
.
.
بعد از تبریز دیگه راه افتـادیم به سمـت وطـن :-2-22-: تقریبا اگه اشتباه نکنم 7-8 ساعتی تبریز تا تهران راه بود
البته ما از آزاد راه اومـدیم
توی راه یه سر به آثار باستانی و موزه های زنجان زدیم و رفتیم موزه مردان نمکی
خیلی جالب بود عقد نامه ها و وصیت نامه های مردم توی دوران هخامنشیان و ساسانیان روی دیوارا نصب بود و سکه ها و ظروف و سفال های کشف شده از اون زمــان
توی آخرین سالن موزه میرسیدیم به مردان نمکی که چند تا تیکه استخون بودن که به طرز وحشتناکی مرده بودن و توی شیشه بودن یکی از اسکلت ها جمجمه ی کوچیکی داشت که معلـوم بود کم سال بوده و مُـرده بیچـاره . . . !
بیچاره ها رو اونجوری تو شیشه کرده بودن به نظر من باید خاکشون کنن درسته که آثار باستانی هســتن ولی خُب بیچاره ها انسانن باید یه فرقــی بیـن انسـان و ظروف سفالــی باشه یـا نـه ؟ ! :-2-15-:
نمی ذاشــتن عکس بگیریم وگرنه عکس میگرفتم که ببینید چجوری اون وسط بودن بیچاره هـا

توی مسیر به شهر سلطانیه رسیدیم که اونجـا بزرگتریــن بنای آجریِ دنیـا ساخته شده، گنید سلطانیه!
خیلی با عظمـت بود واقعـا عـالی بود کلی توریسـت اونجـا اومـده بودن !
بیشنهاد می کنم حتما برید ببینید کلی آدم از اونور دنیـا پا میش میان تا این بنای تاریخـی عظیم رو ببینن :-2-37-:
شاید تو عکس معلوم نباشه ولی واقعا خیلی بزرگ بود
کلیک (http://s4.picofile.com/file/7833232361/2013_07_05_11_58_36.jpg)| کلیک (http://s1.picofile.com/file/7833227739/2013_07_05_11_55_46.jpg)

به قول مامانم توی زمانای خیلی قدیم اونموقع که ایرانیا داشتن این بنا رو میساخــتن آمریکایی ها داشـتن سرخ پوستـا رو میکشـتن! :-2-37-:بعد الآن موندن که ایرانیا چطور یه همچین چیزی ساخــتن :-2-37-:
بیرون هوا گرم بود بعد رفتیم توش انقدر توش خنک بــود :-2-38-:
بعدم که راه افتـادیم و رسیدیم خونمون :-2-27-:

خُب این بود سفرنامه ی مــن :-2-27-:
انصافـا خیلی خوش گـذشــت هیچ وقـت با ماشین میرفتیم مسافرت بهم خوش نمی گذشــت ولی این دفعه خوش گذشــت :-2-27-:

پـایـــان.

Qazalll
1392,04,15, ساعت : 12:40
سلام :-2-25-:خوبید؟:-118-:خیلی وقت بود نیومده بودم (یه ماه و چند روز) خب امتحانامو گند زدم!معدلم شد 19.78:-2-30-:!تا چند روز دپرس بودم یادم میومد گریه می کردم!با اینکه در حقم اجحاف شد ولی اعتراض ندادم مدرسم رو هم عوض کردم!یه تصمیماتی گرفتم که درس بخونم ولی مگه میشه ؟؟؟!!!:-2-30-:دعا کنید مشکلاتم حل بشه داره این مشکلات داره داغونم میکنه!بی خیال یه تصمیم گرفتم باحال!میخوام رمان بنویسم البته با دخی خاله گرام!راستش یه چیزایی نوشتیم ولی حسابی احتیاج به راهنمایی داریم و منم نمیدونم باید از کی راهنمایی بگیرم که واقعا بتونه کمکم کنه(خودش داوطــــــلب بشه:-2-27-:) نمیدونم چون هر دو کاربر عادی هستیم کسی میاد بخونه یا نه و از طرفی اگه قطعی بشه تا اولا شهریور یا اخراش تمومش میکنیم حتی نمی دونم نوشته هام ارزش داره یا نه؟؟!:-2-39-:کلا دچار دوگانگی شدم!برادرم بعد 3 سال میخواد بیاد ایران تو شهریور!:-2-16-:خیلی دلم براش تنگ شده و از طرفی دعا میکنم اول شهریور بیاد که واسه تولدم یه کادو خوب بگیرم:-2-27-:!دعا کنید اون هم بیاد!
مغــــــــــــسی تا خاطرات بعدی فعلا:-2-25-:

paezzi
1392,04,15, ساعت : 15:36
درود:-2-40-:

امروز یکی از سخت ترین و پراز استرس ترین روزهای عمرم بود:-2-39-:
قرار بود امروز ساعت 7 صبحی مامانم رو بستری کنند به خاطر جراحی چشمش .:-2-15-:
خیلی بده یکی از عزیزترین اعضای خانواده بیمار باشه و پشت درهای اتاق عمل نشسته باشی و به جز صبر کردن و دعا خوندن هیچ کاری از دستت ساخته نباشه :-2-39-:
با اینکه گفته بودن دکترش خوبه از همون اول صبحی ساعت پنج و خورده که با صدای الله اکبر گفتن و نماز خوندن مامانم بیدار شدم دلم مثل چی استرس داشت این همه دست پاچه بودم که حتی یادم رفت صدقه بندازم تو صندوق و همه اون لحظات تو ماشین به خاطر این فراموشی خودم می ترسیدم اتفاق بدی بیفته:-2-39-:
اما مثل همیشه وقتی اون ارامش مامانم رو می دیدم که برخلاف ظاهر من نگاهش به درخت چه گل حیاط بیمارستان بود و می گفت از این همین گل ها رو هم برای حیاط خونمون کاشتیم ارامش عجیبی پیدا می کردم . :-2-41-:خداییش خیلی سخته انتظار کشیدن و ندونی اون تو چی می گذره :-2-15-:واقعا خیلی بده خودت رو تو اون لحظه تنها حس کنی با اینکه همه کنارتند اما خودت رو تنها بدونی :-2-15-:بلاخره ظهری با چشم های بسته مامانم رو اوردن به بخش و من تونستم یه نفس راحت بکشم که سالمه و می تونم دوباره صبحا با صدای نماز خوندنش از خواب بیدار بشم :-2-15-: امیدوارم به حق این ماه عزیزی که توراهه هیچ عزیزی به خصوص مادرای گل و عزیز روی تخت های بیمارستان نباشند:-2-40-:

~yekta~
1392,04,15, ساعت : 17:31
الهی به امید تو
باز بعد از مدت ها سلام من ماهی یه بار به اینجا میام ولی همیشه همه خاطره ها رو می خونم. همه خاطره هاشون جالبه ، مال همه رو دوست دارم.
امروز برای اولین بار که نه ولی شاید سومین بار بود دامن پوشیدم چون مهمون داشتیم به قولا می خواستیم خانوم باشم پدرم در اومد دیگه من بمیرم و دامن بپوشم! اخه به قیافم دامن و خانومانه بودن میاد؟
این تابستون دیگر اخرین روزای نت داشتن منه بعدش میشم یه دانش اموزسوم و کنکوری! البته این روزا هم روزی یک ساعت نت میام بقیش درس می خونم ولی دیگه می خوام اخرین رمانم رو بنویسم و بعد برم .
اینقد اینجا دوستای خوب پیدا کردم که دوست ندارم یه لحظه ازشون دل بکنم من اگه بخوام خاطره روزانه بگم باید کل خاطره های توی سایت رو بگم چون توی دنیای غیر مجازی کار خاصی جز درس خوندن نمی کنم
راستی یه چیزی جالب وقتی امتحان ادبیات داشتم رفتم پیش دبیرم گفتم مثل همیشه راهنماییم کنه واسه کتاب خوندن و رمان و این چیزا خیلی خانوم خوبیه ازش پرسیدم خانوم بوف کور صادق هدایت چطوریه ؟می خوام بخونمش چشم خانوممون رفت توی کله سرش گفت کی بهت گفته بخونیش برا سنت خوب نیست یعنی فقط نزد تو گوشم منم سر دق دلش امروز دانلودش کردم که برم بخونمش
کـ ــاش « آدم »

« هیچــوقـ ـت » نفهـــ ـمــه

یـ ـه حـ ـرفـایی « دروغ » بـ ـوده ...
امروز یه حرفی رو فهمیدم دروغه صبح تا حالا دارم اتیش می گیرم

بای دوستای گلم

FEDY
1392,04,15, ساعت : 17:57
امروز بابام واسه جراحیش رفت ی شهر دیگه ولی من نتونستم کنارش باشم چون باید از خواهرزاده کوچیکم مراقبت میکردم

خیلی ناراحت شدم

واقعا دلم میخواست کنار بابام باشم...

[Ghazal]
1392,04,15, ساعت : 18:40
"به نام او"


نمیـدونم چرا روزا انقـدر تکراری شـده
صبح بلند میشـم از خـواب یکم میگـذره میام نـت و تا شـب
گوشیـم خاموش بود تا الآن
بی هیـچ مزاحـــمی فقط فکر میکـردم
دیشـب پارک بودم
خستـه بودم صبح دیر از خواب بلند شـدم
صبحونه هم نخـوردم
کاش یکــی بود یکم باهام حرف مـیزد
فقط یــکم(!)
خواسته ی زیادی نیـس به جان خـودم
نه که الـکی گوش کنه میخـوام با تموم وجـود درکم کنه میخـوام روبه روم باشه حرفامـو از تو چشمـام بخونــه
همیـن و بس

× بعضـی ها بویی از شعـور نبردن
×دلم میخواد یه مشـت حواله ی اون بعضـیا کنم
×به بعضیا بایـد گفت بى زحمـت دست به دست خودتـو گـم وگور کن نبینمـــت
×یه نفر تو سایـت هست خیلی آدم با ادب و با شخصیتیــه آفریـن به شعورش
×جای بعضیـا خالی (!) دله دیگه (!) تنگ میـشه (!) :(( :'(
×تمــام

دستـم از دستت جداسـت ايــن تمــام ماجــراست

homa90
1392,04,15, ساعت : 18:51
بعد از مدتها دوری سلام
خوبین خوشین؟؟؟سلامتین؟؟؟دماغتون چاقه؟؟؟کیفتون کوکه؟؟؟
جاتون خالی دیروز رفته بودیم الموت...الموت که نه دریاچه اوان حدودا 70 کیلومتری قزوینه....خیلی خوشگله حتمل برین...
ما که داشتیم میرفتیم چون اولین بارمون بود خیلی ترسیدیم ...پیچای وحشتناکی داشت....جاده باریک پیچای خفن....
حالا اینا هیچی یه ماشین جلو چشممون چپ کرد رفت تو دره البته هیچ کس اتفاقی واسش نیفتاد حتی خونم از دماغ کسی نیومد...(خدارو شکر)...
با کمک مردم ماشینم سالم در اومد و همشهریای گلمون سالم به مقصد رسیدن.....
حرف خاصی ندارم همین بود.....:-2-27-:

پ.ن:دنیا جونم دلم واست اندازه نخود شده!!!!:-2-30-:
پ.ن:نگار خانوم مگه زن رئیس جمهوری که اینقد کار داری؟؟؟پاشو بیا بینم:-2-36-:
پ.ن:محبوب چن وقتی هس پیشم نمیای...هرجاهستی موفق باشی:-2-37-:
پ.ن:نازنین جان ازت ممنونم که تو همه شرایط باهام بودی....:-2-40-:
پ.ن:فری جون؟؟؟؟؟:-2-35-:کم پیدایی:-2-31-:
پ.ن:نازدونه دفعه آخرت باشه با فری من اینجوری حرف میزنیا...:-2-33-:
پ.ن:مرسی از همه که خوندن
پ.ن:تموم شد

هما
92/4/15

mary yam
1392,04,15, ساعت : 22:28
بخش ما یه جورایی میشه گفت بهترین بخش یه بیمارستانه. بخشی که در اکثر موارد با تولد همراهه. و مادرا و پدرایی رو می بینی که خیلی از تولد نی نی شون خوشحالن.
و گاها داریم اونایی که بچه از دست دادن و بی نهایت ناراحتن. امروز از اوم روزایی بود
که هم خوب بود و هم بد. یه مریض از OR تحویل گرفتیم که از درد جیغ می کشید. واسش
از دفتر مخدر گرفتیم و 7_8 دقیقه بعد از تزریق مرفین همراه مریض اومد گفت:مریضم
رفت کمک کنین.رفتیم بالا سر مریض مریض هرچی صداش کردیم جواب نداد.کد CPR
زدیم. هیچ احدی به دادمون نرسید. 3 بار به پزشک اورژانس زنگ زدیم که بیاد.تا پزشک برسه
فشار گرفتیم اکسیژن گذاشتیم.تازه میخواستیم ECG بگیریم که پزشک رسید.
خدا ب دادمون رسید که سوپروایرزم اومد. از اون طرفم ب جراح زنگ زدیم سریعتر خودت رو برسون
تا به امروز تو محل کار همچین استرسی بهم وارد نشده بود.هر کی منو دیده
بود میگفت مثل ارواح شده بودی.خدا باهامون بود ک مریض برگشت و من سکته نکردم.یکی از
مریضا میگفت من شما رو ک دیدم حالم بد شد گفتم مریض چی شده که شما
قیافت اینطوری شده.
از اون طرفم هرچی به شوهر مریض میگیم برو بیرون بذار ما کارمون رو بکنیم
بر و بر ذل زده ب من و نمیره. حیف که ........ بود وگرنه میدونستم چیکارش کنم. مرتیکه ی...
جلوی دست و پا نمیزاشت ما کارمون رو انجام بدیم. خوشم اومد نگهبان اومد
بیرونشون کرد.هر چی هم گفت خانومم اینجاس و حالش بده.نگهبان گفت : مسئول بخش گفتن
باید برید بیرون. بعدش که حال خانومش خوب شد صداش کردیم که بیاد ببینه
همسر محترمش رو.
خدایا ممنونم ازت ........
کاش الان یکی بود که بغلم کنه و بگه بخیر گذشت بیخیال بابا.تنهایی زندگی کردنم خیلی بده ها

عاشق طبیعت
1392,04,15, ساعت : 22:36
امروز شنبه 15 تیره.هوا خیلی گرمه
اتاقمو کمی مرتب کردم
با دوستم زهرا وعده کردیم بریم تئاتر.
امروزی "کمدی ارتفاعات" و" هچل" را دیدم
زهرا دلش پر ود من تئاتر خیابونی اخرین خشمگینیو دیده بودم برای همین گذاشتم زهرا هر چی تو دلش خالی کنه
اضطراب داشت
به نظرم "هچل "خیلی باحال بود کلی خندیدم
فردا اخرین روزه .امروز خیلی شلوغ بود

.:BahaR:.
1392,04,16, ساعت : 00:01
بنامِ خدا
×رفتم کاشان.خیلی خوش گذشت.مخصوصا مغازه گردی و خرید و خرج کردن رو هوا و خریدنِ ده بیستا لاک و مهم تر از همه رفتن به فین و کشیدنِ قلیون و ضایع کردنِ حضاری که فکر میکردن توش فوت میکنم :|
×روزِ اخر فقط دلتنگِ مامان و عزیز بودن!
×گریه کردن
×خراب شدنِ ماشینِ بابا واسه اومدنِ دنبالِ من
×بازم گریه کردنِ من بخاطرِ بدقولیشون که گفتن ظهر میان اما نیومدن و زنگ زدن به اینکه بهار یک شنبه با زهره بیا
×بازم گریه کردنِ زیادِ من که دیگه تحملِ دوریِ زیاد از مامان رو نداشتم
×شاید کسی که بخونه بگه خیلی لوسِ.اما اینکه بری بگردی اما دلت بلرزه که ساعتِ دوازده بابات میاد و یه زنِ میانسال و یه پیرِزنی که مریض شده تو خونه ی به اون بزرگی تا اون وقت تنها باشن....هرچی خوشیِ کوفتت میکنه.....
×مخصوصا وقتی مامانت زنگ بزنه و بگه جایِ مردِ خونم خیلی خالیه...تماما داغون میشی که با وجودِ دختر بچه بودنت واسه یه زنِ مهربون مردِ خونه حساب میشی.....
×سیر بغل کردنِ مامان.خندیدن و اذیت کردنِ بابا....بغضِ زهره از رفتنِ من....
اینا همه یه تجربه ی جدید بود.در حدی که از خیرِ زدنِ دانشگاه راهِ دور گذشتم.نمیتونم از یه کیلومتریِ این موجودِ عزیز دورتر بشم..نمیتونم...
×اس بازی با اتنا و خندیدن به حرفامون :))
×اومدنِ خونه و شکارِ یه مارمولکِ چاق و چله و اویزون کردنش از دم و دنبالِ مامان دویدن:)) من از سوسک چندشم میشه و مامان از مارمولک.ولی من عاشقِ مارمولکم...عاشقا...عاشق... البته این خیلی گنده بود وقتی دیدمش خودم دو دقیقه جیغِ بنفش میکشیدم ولی عادی که شد با هزار دردسر گرفتمش....خیلی فرز بود لامصب.
×رو اعصاب رفتن واسه ثبتِ نامِ رانندگی.
×نزدیک بودنِ دزدیدنِ ماشینِ بابا از چهارِ صبح قبل تر و خبر دادن به ما و اینکه در ماشین بازِ موقعِ چهارِ صبح و کج شدنِ در ماشینِ بابا
×بردنِ ماشین به تهران و خاموش شدنِ ماشینِ بابا موقعی که به تهران رسیده و با هزار دردسر خبرِ درست شدنِ ماشینش به ما رسیدن
×اینکه دیگه این ماشین ماشین نمیشه واسه ما !
×احساسِ بطالت...
×و در اخر فهمیدنِ اینکه پرویز یه دخترِ اهلِ غربِ تهرانِ........
×تا حالا اینهمه احساس رو با هم یه جا نداشتم...
هفته ی پر حرفی بود واسم...خیلی پر حرف.....مخصوصا موقعِ اس دادن به پرویز خانوم و اینکه خواستارِ اومدن تو کار و کاسبیش شدم و وقتی اس هایی که بهم میداد رو میخوندم داغون شدم...داغون....
یـــا عـــلی

Doni.M
1392,04,16, ساعت : 00:27
+ اونی که می خواستم تولدمو تبریک نگفت ...
+ دیشب ساعت هشت و نیم بود که مامان گفت آماده شو بریم بیرون ... منم اول با بی حوصلگی شروع کردم به آماده شدن اما بعدش نظرم عوض شد و اومدم چهار تا آهنگ گذاشتم و به آماده شدن ادامه دادم .. شلوار گشادمو پوشیدم با مانتو کیمونو مشکی ِ و کیف و شال قرمز ... واسه خودم سیر آرایش کردم و کفش پاشنه بلندامو هم پوشیدم .. وقتی خواستم از خونه برم بیرون فرح گفت کجا می خوای بری که این همه به خودت رسیدی منم گفتم تولدمه هیچ کس خب بهمون محل نمی ده گفتم به خودم برسم .. اونم خندید و هیچی نگفت .. رفتیم خاطره کیک گرفتیم ... بعدشم رفتیم آفتاب تا چند تا پیتزا بگیریم بیاریم خونه ... تو راه مامان زنگ زد به خاله ثریا که گفت نمیام ولی سارا اومد .. البته بعد از شام .. صدف اینا هم که بودن .. نیم ساعت بعد از شام کیک گذاشتیم و یه تولد کوچیک گرفتیم .. خاله سارا هم تولدش بود .. یکم عکس گرفتیم و بعد هم مشغول حرف و اینا شدیم .. کلا شب ِ خوبی بود .. آخر شب هم صدف گفت که می مونم و تا صبح یه بند حرف زدیم و غیبت کردیم ... دیگه ساعت شیش چشمام قلوچ شده بود از خواب .. دو تامون رو تخت ِ یه نفره خوابمون برد .. ولی صدف رفت کنار دیوار که نیفته پایین ... خیلی چسبید و اصلا اذیت نشدیم ولی دیگه ساعت دو ظهر بود که بلند شدم و رفتم تو اتاق مهمان خوابیدم .. ساعت چهار هم صدف بیدارم کرد .. اومد چراغا رو باز کرد و رفت .. این یعنی بلند شو ! خلاصه بلند شدم و ناهار خوردیم .. بعدم تا ده فیلم می دیدیم و رفتیم خونه اونا .. تا همین الان اون جا بودم ... خواستم تاپیک رمان بزنم که سایت خراب شد .. صدف هی می گفت فکر کن سایت واسه همیشه خراب بشه و اینا .. بعدم می گفت که تو نحسی و این حرفا .. خلاصه کلی اذیت کرد ..
+ بعضی ها شعورشون تو شلوارشونه × د ِ آخه بی شعور من با شخصیتم و میام عروسی پسرت تو باید بگی مگه عروسی من بچه بازی ِ ؟ مگه من و صدف و امیر بچه بودیم که این طور میگی ؟ وقتی مادر من عزا داره و شما بدون هیچ احترام گذاشتنی عروسی می گیرید در حالی که عمه تون مُرده چه انتظاری دارید ؟ به جز این که مادر ِ من واسه ناراحت نشدن ِ شما من و امیر رو می فرسته ؟
+ حق نداری راجع به من و برادرام حرف بزنی .. از بچه های معتاد و خ**را**ب تو بهتریم .. اون قدر از بچه هات می دونم که اگه حرف بزنم خودکشی کنی ××
+ دیگه پامو خونه هیچ کدومتون نمی ذارم . گور ِ پدر هر چی فامیل ِ دور و نزدیک .. والا .. ×

Fed Up
1392,04,16, ساعت : 00:51
بازم... به نام خودت!

+ نمی فهمم... نمی فهمم روزام چطوری میگذرن... روزا با ناباوری و شبا با غصه و باور!
+ من از این روزا بدم میاد... من از این تابستون بدم میاد... من از این سال 92 بدم میاد...
+ حتی نموند کارنامشو ببینه...
+ دوست دارم برم پیشش...
+ رفیق روزهای خوب! رفیق خوب روزها!
+ داغم خــــــدا... داغ...
+ خب من... فقط دلم واسش تنگ شده.. همین!
+ من دیگه عکس نمی گیرم... عکس 4 نفره به درد من نمی خوره... من 5 دوست دارم!
+حتی تو خوابمم نمیای بی انصاف؟
+ یادته همیشه میگفتم اون ناخوناتو کوتاه کن رو اعصابن؟ حالا ناخونای خودم رفته رو اعصاب!
+ هیچ چیز دست خودم نیست... گاهی فکر میکنم دیوونه شدم...
+ دلم فراموشی میخواد... دلم آرامبخش میخواد...
+ وقتی باهات حرف میزنم میشنوی نه؟
+ خیلی سخته... سخت تر از سخت...
+ خدایا هوامونو داری... مگه نه؟

♔ αϻἰг κнаη ♔
1392,04,16, ساعت : 01:00
: :بـــه نــآم خــُدآ : :



عشق آل استار پوشیدنه میگه از طرف خدا مامورم ک ِ آل استار بپوشم ، یه عالمه لاک داره نزدیک صدو اندی : ) بش میگم بچه ای یکم بزرگ شو ، میگه بچه نیستم چسبیدم به دنیای بچگی هـآم میدونی ک ِ از دنیای آدم بزرگا نفرت دارم ، میترسم ..
گاهی میخواهی معامله کنی ... معامله با خدا... میخواهی یکبار هم که شده با تمام وجود به او اعتماد کنی ... برای یکبار هم که شده احساست را زیر پا بگذاری ... یکبار هم که شده آدم باشی .. آدم ... با خودش حرف میزنی... حرف دل .... به خودش میگویی : غلط کردم ! شکر خوردم ! تو که آقایی .. تو که بزرگی ... تو که یه دونه ای ... هوامو داشته باش ..

نیازمند عشق 19سالگیمم ، نیازمند خریت 20 سالگی و چاقو خوردنم ، نیازمند دختر همسایه ام ک ِوقتی 19 ساله ام بود فک میکردم عاشقشم ، فک میکردم هم عاشق اونم هم عاشق دختر همسایه باخوم میگفتم بده آدم دوتا عشق داشته باشه ؟ درک درستی از عشق نداشتم :) برای پسرا این سنین خاصه |17، 18 ،19،20| برا مَن ک ِ خـآص بود دغدغه های کوچیک خریت های بزرگ : |

دنیا یه تخته اش کمه شایدم بیشتر از یه تخته اش : |

زندگیم خلاصه شده به رفتن سرکار و اومدن به خونه و خوابیدن : | گاهی با ماشین خودم میرم گاهی هم کِ حسش نیس ماشینو از حیاط بیارم بیرون مثل امروز صب باتاکسی میرم :) تو شرکت خیلی تحویلمون میگیرن فضای شرکت رو دوست دارم :)از کارکردن لذت میبرم .
بم میگه منتظر بودی چهل بابات تموم بشه ک ِ بری پی گند کاریات آره؟ در برابر این آدما سکوت میکنم ، من خیلی وقته گند کاری ندارم : | میگه خیلی بی خیالی انگار نه انگار باباتو از دست دادی ماشالله به تو ، در یک کلام بش گفتم : به تو چه مردک ؟ نظرات و حرفات رو تو دهن خودت نگه دار !
من یک شوخی کاملا جدی ام ...

جدیدا از خودم میترسم خیلی خشن شدم خیلی بد خلق شدم ، نیازمند کَمی تا اندکی تغییر هستم بیا و تغییرم بده گفتم تو دنیایی واقعی پیدات میکنم بـآنوی خیالی : ) )

میگه اسمت علیه ؟ بعد روبه ایمان میگه : نگفته بودی عزیزم ، عزیزم رو میکشه به ایمان بدبخت نگاه میکنم و میگم نَ اسمم اَمیــره !
یک بلیط برای جهنم لطفا : |

همیشه باید یه اتفاقی بیفته تا اطرافیانتو دقیقتر بشناسی

بعد میگن چاق شدی : | ده بار به ستی جان میگم شام یه چیز سبک درست کن : | ده بار گفتم انقد شیرینی و کیک درست نکن ، ده بار گفتم غذای محلی درست نکن :| میدونه من شکموام :| بازم درست میکنه این هیکل مارو هدف گرفته که خرابش کنه :) همینجوری خراب هس والا :|
این "بلامسر " از دهنم نمی افته هرجا برم فورا میفهمن شمالی ام :|
ستی غر میزنه برو بخواب وگرنه حرف زیاده

دلم تنگ ِ برات خاموش مَن : ))

مدت هاست گم شده ام اما عابران میگذرند

از یک ویرآستـآر خواهشمندم مـَرآ هم ویرایش کُنَد



شب خوش

یا علی

girl1995
1392,04,16, ساعت : 01:30
معبودا با تو هستم...



دارم میرم دنبال گرفتن گواهینامه..

آقا داداش می فرماین:عمرا بذارم سوار ماشین شی..|:
من نمی دونم نقشش چیه..؟
امروز رفتم کلاس زبان..این مدت بخاطر کنکور نرفتم...
گوشیمم گم کردم..|:
دلم گوشیمو میخواد...خیلی شیک گم شد...!!

این روزا رو می گذرونم فقط بخاطر بقیه..می خندم بخاطر دل مامانم...
اما آشوبم...

دلم واسه اون شمال خاص و اون آدم بد اخلاق تنگ شده..
واسه اون نگاه ها و حرف ها...

دلم هیچ چیز نمی خواد و همه چیز می خواد...|:

نمیشد شهر ما هم دریا می داشت؟
دلم الان عجیب صدای دریا می خواد...

چقدر خوبه که آدمای اطرافت رو بشناسی و به اندازه شعورش بهشون محبت کنی...
اینقدر مهربون بودم که حالا باید به خیلیا ثابت کنم من احمق نیستم...وصف حال منه...!!!!

حرف خیلی دارم اما یک چیزی مانع نوشتم میشه...

معبودا ما را دریاب...

خسته ام...


/بامدادتون خوش/

.:matin:.
1392,04,16, ساعت : 02:29
بهـ نام او. . .




آدم ها می آیند ؛زندگـی می کنند ؛ می میرند و میروند. . .!
امـا. . .؛
فاجـعهـ زنـدگی تو آن هنـگام آغاز میشـود؛
کهـ آدمـی می رود. . . امـا. .. نمی میـرد. . .!
مـی ماند و نـبودنـش در بـودن تـو. . . چـنان تهـ نشـین میـشود. . .
کهـ تـو میـمیری در حـالی کهـ . . . زنده ای!

زهـرا جان(*star) تسلیـت میـگم. . .!:-118-:




تـوی این یهـ سالی کهـ گذشت. . . دقیـقا از تیـر پـارسال. . . خیلی اتفـاق ها افتـاد. . .خیلی سخـتی کشیدم. . .!
یهـ درس بـزرگ گـرفتم:
توی زنـدگی...خیلی سختی ها هسـت. . . باید بسـپری دست خـودش. . .!
تـوی زنـدگی. . . یه اتـفاق هـای میـوفته کهـ نباید دنبـال دلـیـلش بگـردی. . .!
چـون بـدتر دآغونـت میـکنهـ. . .!
توی زنـدگی یهـ اتفـاق هایی میـوفتهـ که ممکنه. . . تا آخر عمـرت هـم دلیـلش رو نفهـمی. . .!
از زنـدگیـت لذت ببـر. . .!
بـا زنـدگی گـاهی بـاید کنـار اومد. . . گـاهی بـاید جنـگید. . .اگه میخوای تـوی زنـدگی موفـق باشی. . .بـاید وقت این دوتـا رو از هـم تشـخیص بـدی. . .!
توی زنـدگی همـه این روزایی کهـ میـگذره. . . در آینده برات خـاطره میـشه. . .!
همـه این سخـتی ها. . . تجـربه میـشه. . . !
زنـدگی. . . فقط یه واژه سـاده پـنج حـرفی نیـست. . .!
مهـم زنده بـودن و گذرونـدنـش نیـست. . . مهـم چجـوری گذرونـدنشه. . .!
مهـم اینهـ کهـ روزات مثـل هـم نبـاشه. . .مهم اینه که توی روزت حداقل یه کار مفید انجام بدی. . .!




عـرضی نیـست دیگه!




پ.ن:
*یه تصمیـمات مهـم گـرفتم. . .ایشـاالله به زودی عمـلیش میکنم!
*فـردا می بیـنمش. . .!
*ایشاالله خـدا به هممون لیـاقت بنـده خـوبش بودن رو بــده!





شهید مطهری:
*بــدترین درد ؛ بی دردیـست.*




بچــه ها 3 روز آخر شعـبان رو از دست ندین!
این 3 روز مونده تا ماه رمضـون رو اگهـ روزه بـگیرین ثواب چند سال روزه رو داره!
هـرکسی روزه گـرفت برای ما هم دعـا بکنـه!:-118-:





حــق نگــهدارتون. . .!

نازنین68
1392,04,16, ساعت : 03:17
ب نام خدا



سلام ...:-2-16-:
دیروزقرار بود بریم خلخال و آستارا. :-2-16-:قرار بود دایی اینا بیان خونمون که با هم بریم.:-2-16-:عاغا ساعت 6 بود دیدیم گوشیمون میزنگه و داییه.بابا خان گوشیشو خاموشیده بود,داییمونم با ناجوانمردی زنگید ب ما:-2-09-:.فک کــــــن من تازه 3 و خرده ای خوابم برده بود:-2-33-:. قبل رفتن اومدم سایت.ی موردی رو چک کردم و بعد چن وقت بی خبری دیدم مث همیشه اونوقتا, موقع اذان آن شده:-2-16-:.کلی انرژی گرفتم قبل رفتن:-2-16-:.ممنون رفیق قدرنشناسم که دیروز بودی:-2-40-:.اینکه باشین و با من نباشین مهم نیست:-2-15-:.اما اینکه اصلا نیستین و برین تو انزوا,اذیتم می کنه:-2-15-:
خلاصه دایی اینا اومدن و حرکت کردیم به سمت خلخال:-2-16-:.وای جاده ش در عین اینکه پر پیچ و خم و شیبدار بود,ولی معرکه بودا.:-2-16-::-2-16-:عکساشو ندارم,انقد خطرناک بود جاده ش که فقط آهنگ میگوشیدم و حواسم کلا ب جاده بود فقط:-2-37-:.اما ندا و بابا و ژاله کلی عکس گرفتن.حالا سر فرصت ازشون میگیرم و قشنگاشو آپ می کنم براتون.:-2-16-:عاغا هر چی ب این سارای بوشورمون گفتم عکس بگیر تو هم جای من. ناز میکرد.یعنی دلم میخواست کلشو بکنما:-2-09-:.هی میگفت سرده و دستم یخ کرده و نمی تونم:-2-42-:
وقتی خلخال رسیدیم دایی جانمون اومد پیشونیمونو بوسید و کلی قربون صدقه مون رفت:-2-14-:.یعنی من عاشق داییمم.:-2-16-:
تو پارک خلخال سرسره سواری کردیم و دکمه ی مانتوی نازنینمون گیر کرد زیر پامون(همه ش تقصیر این ژاله ی اغفالگره:-119-:)بعدشم الکلنگ سوار شدیم(:-2-14-::-2-35-:) و بابا هم هی عکس میگرفت ازمون, که محمد زنگید ب ژاله ک خوش میگذره و اینا؟؟؟؟؟بعدشم گیر داده بود منم دارم با 4 تا دوس دخترم میام پیشتون:-2-22-:.گیر آورده بود ما رو بوشور:-119-:.ب قول ژاله خیلی وقته دور دوس دختر بازی و این چیزا رو خط قرمز کشیده:-2-08-:جای جواد و سپید هم واقعا خالی بود.:-2-39-: جواد خیلی خوش سفره اما سپید جانمان امتحان داشت و اینا نتونستن بیان:-2-42-:
بعدشم رفتیم آبگرم خلخال و بزرگترامون رفتن آب گرم و مام زیر نور خورشید خانم, هی جلز و ولز نمودیم تا صورت جان هامون ب سرخی گراییدن گرفتن.:-2-09-::-2-22-:
بعدشم رفتیم سمت اردبیل ک از اونورم بریم آستارا.یعنی تا ساعت 5 ما تو راه بودیم.:-2-22-:سخت بود برا من ولی خوش گذشت.:-2-37-:
http://uploadtak.com/images/n674_20130505470.jpg
http://uploadtak.com/images/i8973_20130505476.jpg
http://uploadtak.com/images/b5455_20130505471.jpg
عاغا ی جا دیدیم ژاله تو ماشین دایی اینا خوابیده و سرش کج شده(یعنی ملت از دست ما آسایش ندارن حتی تو ماشین خودشون :دی).بعد دیدیم خاندان خودمونم همه خوابن و ما خیلی طفلکی موباشیم.:-2-09-: :-2-22-:ضبطو خاموشیدیم و داد زدیم: من خوابم میاد بیدار شین ببینم.:-2-33-::mrgreen:بعدشم ک مرضمونو ریختیم(:mrgreen:) و همه رو از خواب ناز بیدارشون کردیم.:-2-22-:دیدیم اصلا درست نیست ما بیدارم و ژاله خواب باشه:mrgreen::-2-06-:.آهنگ گذاشتیم و از شانسمون رفت رو آهنگای شاد.:-2-16-:ولومو ب اوج رسوندیم و شروع کردیم ب جیغ جیغ کردن و ندا و سارام شروع کردن ب دس زدن و جیغ جیغ.:-2-16-:(قبلنا مامان خانمم پایه بود اما از فوت سحر ب بعد ...:-2-39-:)بعد هی از دایی اینا سبقت میگرفتیم و جیغامونو ب اوجش میرسوندیم:mrgreen::-2-16-:.خلاصه اونا رو هم ب جوش و خروش آوردیم و ژاله جانمونم بهش تفهیم شد که حق خوابیدن نداره تا وقتی ما بیداریم:دی.:-119-::-2-06-: بابا و ننه مونم دیگه ب خل بازیامون عادت کردن:-2-35-::-2-22-:.یعنی ما خوابمون بیاد موقع رانندگی,بابامون حاضره خودش واسمون بندری برقصه که ما خوابمون بپره.:mrgreen::-2-06-:(ما این قسمتای خاطره مونو که میتعریفیما.مث چی از روی سارا خانمی جانمان شرمنده ایم.خخخخخخخ:-2-14-::-2-22-:)
آهان تو اردبیل سربازه نگهم داشت.بعد دایی اینا فک کرده بودن برا جیغ جیغا و شیطنتامونه.:-2-22-:نمی دونستن ما پلیسو از یه فرسخی بینیم خیلی مودب و سر به راه و خانم میشیم اصن ی وضی:mrgreen::-2-06-:. خلاصه سربازه که نگهم داشت و دیدم دایی اینا دارن میرن با حالت غر دستمو تکون دادم و گفتم اد باید به من گیر بدی تو؟؟؟!!!!!:-119-: فک کنم متوجه شد. :-2-35-: من که ندیدم اما ندا اینا میگن خندید:-2-22-:. خلاصه رفتیم پایین دیدیم ب ترکی ی چیزایی میگه ما فقط یه خوش گرفتیم از حرفاش و یه یخچیدی :دی:-2-27-:. بعدش رفتیم مدارکمونو از کیفمون که تو صندوق عقب بود در بیاریم.سربازه رو ب بابا خندید و گفت؛ خانم رانندگی می کنه؟! خانما رانندگیشون ضعیفه.:-2-22-:(:-2-28-::-2-09-::-2-42-: )بابای مام گفت این؟؟؟؟ این منو تا مشهدو همه جا برده. یه دفعه ای سربازه گفت برین:-2-31-:.حالا ما مدارکو اصن درنیاورده بودیما:-2-22-:.دم سربازای اردبیل گرم :دی:-2-40-::-2-22-:
عاغا ی جا رفتیم تو تونل و ما هی بوق میزدیم:-2-16-:.دیدیم پدر جانمون میگه مررررررض.:-119-:گفتیم بابا با مایی آیا؟؟؟؟؟؟:-2-31-:بچه م کلی شرمنده شد.گفت ااااا تویی بابایی:-2-31-:.خو نزن:-2-14-::-2-22-:.بعد برا دایی اینامون ک میتعریفیدیم کلی خندیدن و دایی گفت بوقش خراب بوده وگرنه همراهیمون میکرده.:-2-16-:یعنی همچین دایی پایه ای داریم ما.خخخخ
نزدیکای آستارا رسیده بودیم.یه پیکان و پراید تصادف کرده بودن:-2-15-:.آقای خونواده بیهوش شده بود:-2-39-:.وای خیلی بد بود.فک کن جلوی بدنه ی پیکان کاملا نابود بود:-2-15-:.دیگه پراید ک معلومه بدتر میشه وضعش.:-2-30-:جلوی پراید نابود بود و هر دو تا سرنشین جلو گیر کرده بودنا.:-2-30-: اما بچه ها و خانمه وضع خودشونو فراموش کرده بودن و چنان جیغایی واس مرده میکشیدن ک دل آدم کباب میشد.:-2-03-:شانسی ک آوردن یه 500 متر اونورتر, از این امدادا بود و آمبولانس زود رسید.:-2-40-:ولی تا یکی دو ساعت همه مون پکر بودیم.:-2-15-:قبل اینکه آمبولانس بیاد, من دست ژاله رو گرفته بودم و میگفتم بیا بریم. تو باید کمکشون کنی :-119-:.نا سلامتی پرستاری و چن روز دیگه دفاع ارشدته:-2-33-:.اون میگفت مامانم نمیذاره و میگه بابات دعوا می کنه :-2-42-:.بعدا تو رستوران مامان اینا واس بابا و دایی تعریف کردن و هی به ما و حرکتمون خندیدن:-2-42-::-2-09-:.اونام گفتن نه چرا دعوا؟؟؟ما خودمونم کمکشون کردیم دیگه:-2-41-:.قربون هر دوتاییشون برم من:-118-:
خلاصه می کنم دیگه وگرنه انقد خاطره هست از دیروز که بخوام بگم جا نمیشه.:-2-22-: رسیدیم آستارا, همون اوایلش یه رستوران دیدیم ب اسم روحی. رفتیم و همه برگ سفارش دادیم و تناول نمودیم :دی.دست ما بود که دوس داشتیم تو ی فست فودی پیتزا میل کنیم ولی چ کنیم که رای 1 ب 9 بود:-2-42-: حالا ساعت 5 بود ما میخواستیم نهار بخوریم تازه:-2-22-: تو رستوران زن دایی میگفت تو اگه پسر بودی, من خودم ژاله رو از خدا خواسته تقدیمت میکردم و منم کلی ژاله رو اذیت کردم راجع ب مهریه و اینامون :دی. هر چند کلی هم دعا کردم که کاش حرف زن دایی ی شوخی ساده باشه و مربوط به اون یکی 21 فروردینی عزیزش نشه.:-2-27-:از اینکه روابط فامیلیمون فامیلی تر بشه اصلا خوشم نمیاد.:-2-27-:بعدشم ی کم تو آستارا گشتیم و تو پارکش شام خوردیم و لاله جانمون خیلی تلاش کرد همه رو گول بزنه که ی ساعت بخوابیم تا من استراحت کنم:-2-22-:.اما از اونجا که بابا و دایی با من سفرای زیادی اومدن و می دونن تو جاده خوابم نمیبره,گول لاله رو نخوردن: دی. بعدشم کلی قرارای مختلف گذاشتیم که عمرا اگه یکیش جور بشه:-2-22-:و با بدبختی و خواب فراوونی که داشتم برگشتیم خونه. :-2-37-:

این خاطره مربوط به دو روز پیش بود.دیروز نوشتمش.موقع ارسال که شد متاسفانه 98 شروع کرد ب ارور دادن.:-2-28-:
واقعا بابت دیروز از مامان و دایی ممنونم که شیطنتامونو و جیغامونو تحمل کردن و تازه برا اینکه بهمون خوش بگذره بیخیال عزادار بودن شدن و ی جاهای زیادی همکاری کردن باهامون:-2-40-:
امروز تولد دنی جانمانه.:-2-16-:ما امشب باید میرفتیم رشت خونه ی جدیدو ب کمک بابا تا حدودی بچینیم. :-2-37-:از چن ماه پیش ک چ عرض کنم از دو سال پیش قرار بود تاپیک تولدش با من باشه:-2-27-:اما خب کارمون تو رشت, ی کم طول کشید و با اینکه کلی سرعت و سبقت غیرمجاز داشتم و شامم نخوردم که زودی بیام تاپیکشو بزنم,بازم نشد:-2-15-: و زحمت تاپیک افتاد گردن نگاری:-2-40-:بازم از دنیای عزیزم عذر میخوام:-2-15-: :-118-:و از نگار بابت لطفش ممنونم:-118-:



:-2-16-:تولدت مبارک عشقم:-2-16-:



آهان فرشته جانمونم امشب برمیگرده و قراره از فردا در خدمتمون باشه:mrgreen::-2-22-:
خاطره م زیاد شد وگرنه کلی پ.ن. دارم و دلتنگی. همه تونو دوس دارم دیگه.خودتون می دونید که:mrgreen::-2-40-:
آهان این پ.ن. رو هم بگم که گیر کرده تو گلو جانمان.:-2-22-:خدا بگم این آمپرو خوشبخت کنه با این گروهش:-119-:. (مدیونید اگه فک کنید میخواستم چیز دیگه بگم:-2-22-:)عاغا این تاس یه تاپیک داره ب اسم وقتی. یعنی انقد اونجا وقتی دادما, تمام تفکرات تو سرمم همشون وقتی دارن :دی :-2-35-::-2-06-:



92/4/15
نازنین

TAWNY
1392,04,16, ساعت : 05:05
به نام خدایی که از شدت حضور ناپیداست




◄ این روزا چرا کم نمیارم؟ همینطور خنثی دارم زنده بودنو ادامه می دم . . .
هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم زندگی کردن چه شکلیه ؟؟! اگه بتونم به جوابش برسم . . . هـــمـــ . . .
◄ بعضیا زیادی غرور و اعتماد به نفس دارن . .. خیلیـــ . . . موندم چجوری تحمل می کنن ! . . . سنگین نیست براشون؟؟
یکی باید بهشون بگه آهای آقا ... خانم ... بذار زمین اون بارتو . . . از اون برج عاجت بیا پایین بلکه بتونی بقیرم ببینی ...

◄ گاهی لازمه که ماها زندگیمونو از بالا نگاه کنیم . . . جایی نزدیک ماه . . . کره خاکی رو از دور ببینیم . . . آدماشو . . . آدمایی که قرار بوده اشرف مخلوقات باشن . . . باید ببینیم کجا ایستادیم تا بتونیم با خیلی چیزا کنار بیایم . . .

◄ این چند روزه هر کسی رو که دیدم تو نگاش یه جور بلاتکلیفی بوده . . . شادیهای ظاهری . . . خنده های مصنوعی .. .
من از این نگاها می ترسم . . . این سرما رو دوست ندارم . . . از این زلزله های گاه و بی گاه حقیقی و مجازی . . . که زمین و دل منو می لرزونن می ترسم . . . از تموم شدن زندگی نباتیم . . . مــیــــ تــــرســـــمــــ . . . .




میشه نوازشم کنی، وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو، آخه شکسته بالم
می فهمی چی میگم بهت، می بینی خستگیمو
میشه بذارم پیش تو چن روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشمو یه شعر برام بخونی
امشب یه کم تنها شدم میشه پیشم بمونی؟



خــــــــدایــــــــا . . . . . مـــیـــشــــهــــ ؟؟؟


► اون به نام خدای اولو از یه کتابی نوشتم، فکر کنم اسمش " خداوند اسکار می دهد" بود
► دوستان خاطره نویسی :-2-40-:

~yekta~
1392,04,16, ساعت : 09:22
به نام خدا
سلام دوستای عزیز خاطره نویس و خاطره خون
*امروز ازمون ایه های تمدن دارم فاز درس خوندن ندارم ولی همه درس هامو قبلا خوندم
*دیروز همرا داداشم رفتیم بانک داداشم سربازه بچه کوچولو ها دورش جمع شدن هی می گفتن سلام عمو پلیسه
یکی دیگه اش می گفت عمو پلیسه راسته شبا که ما می خوابیم شما بیدارید ؟یکی دیگه اش می گفت عمو دزد ها چه شکلین
بنظرم داداشم توی اون لحظه حس ادمای مشهور بهش القا شده بود
*چند روز پیش با دختر خاله هامو دایی هام نشستیم بازی صداقت کنیم من و دختر داییم از همه بزرگتر بودیم بقیه زیر 12سال سن داشتن من هر سوالی می پرسیدم درباره درس بود پسر خالم 10 سالشه می گفت اسم دوست پسرت چیه؟اینده اینا می خوان چی بشن

*دیروز بعضی از بچه ها سایتو و فامیلمون رو اذیت کردم برای یه اهنگ پسر عموم که دیوانه شد یه اهنگ بود قبلا توی پی ام سی دیده بودم هر چی فکر کردم یادم نمی اومد که از کیه شعرشم خلاصه سه بیتش روتوی یک بیت گنجونده بودم خیلی جالب بود دیگه دیشب توی یه شبکه نشونش داد منم سریع ضبطش کردم خیلی جالب بود

*چند روزیه منم می خوام مثل بقیه دوستام بشم همه اونا عاشق یه نفرن وقتی من میگم کسی رو دوست ندارم می زنن زیر خنده و می گن خودت رو خر کن یعنی میشه منم عاشق بشم تا روی اونا رو کم کنم؟
*از بزرگ تر شدن می ترسم از یه طرف دوست دارم زود تر بزرگ شم برم دانشگاه از یه طرف دوست دارم همینقد بمونم یه دختر16 ساله کاش می شد .......
*چند شب پیش کل عروسکام رو جمع کردم و گذاشتم توی کارتون می خوام بدم به دختر داداشم ولی دیشب منصرف شدم دلم براشون تنگ میشه
*من صبح ها خاطره می نویسم یعنی خاطره روز قبل رو می نویسم
*دیروز که رفتم بازار من هیچ وقت ارایش نمی کنم حوصله شو ندارم دیروز جو گی شدیم و برق لب رو روی لبام خالی کردم و رژگونه زدیم رفتیم بیرون داداشم میگه مگه ظهر ماکارانی داشتیم؟میگم نه واسه چی؟میگه انگار ماکارونی خوردی هنوز چربیش رو لبت مونده توی دلم گفتم ارایش هم به ما نیومده سریع پاکش کردم



روز خوش

عاشق طبیعت
1392,04,16, ساعت : 10:09
وقتی میخواستم گواهینامه بگیرم واسه این بود که همچین ماشین هایی سوار شم
فرقی نداره ایران باشه یا نباشه بالاخره روزی میرسه که افکار به تحقق میرسه
این کلیپ هم خودم درست کردم چون حجمش زیاد بود دو قسمتیش کردم
نظر بدین هر جاش خوب و بد بود
http://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/post/329

غزال*zelzeleee
1392,04,16, ساعت : 11:43
به نآم خدا


چشای هر دوتامون گریه داره
شاید یه روزی بازم همدیگه رو دیدیم دوباره

نه با فکر من اروم میشه دنیات نه با فکر تو اروم میشه قلبم پس هیـــــــــــــــــس
هنوز دوچرخه نگرفتم ایشالا تو این هفته دیگه میگیرمش
ویرا هم مثل خودمه تنهاس ولی تظاهر به شادی میکنه
خیلی تکراری شده زندگیم خیلی یه زندگی کسالت بار به قول یه خاطره نویسی (♔ αϻἰг κнаη ♔ (http://www.forum.98ia.com/member201814.html)) یه بلیط برای جهنم لطفا..!
دلم یه تغییر بزرگ میخواد انقدر بزرگ که دیگه هیچ اثری از این منِ کسل باقی نمونه.. !


یا حق

astanehp
1392,04,16, ساعت : 11:52
سلام...خوبين؟..منم خوبم...ديشب..يعني صبحي ساعت پنچ رسيديم خونه...تهران بودم..برا چك كردن وضعيت بابام...خوبه..من هستم يه پدر هشتاد ساله ويه مادر هفتاد وهشت ساله..ويه داداش بيمار..اما مي دوني بعد هر نمازم خدا شكر مي كنم برا داشتنشون..؟؟ خدا رو شكر مي كنم كه هستن..امروز ديرتر اومدم سر كار مرخصي ساعتي گرفتم يه ساعت اول رو..همه چي خوبه... فقط دلم تنگه ..خيلي..خيلي..ته دلم مور مور مي شه...انگاري از يه شيب تند با ماشين باسرعت بيام پايين ...يعني..انگاري دارم نفس كم ميآرم....همه آدم آي قصه وروياهام رفتن..رفتن دنبال سرنوشتشون، حالا منم واين قصه كه ته نداره.....مي خوام غم وغصه هام رو نقاشي كنم ..سبز آبي زرد نارنجي....تازندگي ...زندگي شاد هيچ وقت از خاطرم نره....دلم مي خواد بگم خدا ...ديگه بسم نيست؟؟؟ دلم مي خوام تا كفش آم رو درآرم...مي خوام ديگه جايي آرووم بگيرم... .. آرزوهام پير شدن...؟؟؟...امروز شانزدهم تير نود ودو..من ..مني كه طاقت يه لحظه بي خبري رو نداشتم...دوازده روز هست...كه چشمام رو بستم..خيلي سخته ..خيلي..دعام كنين ..كه محتاجشم

love-lora
1392,04,16, ساعت : 12:28
زمین همچنان میگردد و من در پی آن میدوم تا ناکجا آباد ......
هیچکس نمیداند مرا ...همه فکر میکنند من خوبم ولی نیستم....همه فکر میکنند فراموش کرده ام که چه شده ولی نکرده ام ....
نمیدانم این جمله درست است یا نه که انسان ها تغییر میکنند یا نمیکنند؟...
این چه اخلاقی است که دارم که در عین حال که حالم خوش نیست باز هم تظاهر به خوب بودن میکنم و باز هم لبخند میزنم و باز هم فکر میکنند که از همه بهترم و باز هم تنها میمانم و باز هم لبخند میزنم ولی درونم غوغایی است ...خود را پشت درختان پنهان کرده ام که از اتفاقات فرار کنم ولی نمیشود و من این را میدانستم
بعضی اوقات میگوبم چرا آسمان برای برخی آبی تر است ؟....آیا میشود بر بال باد نشست و همگام با پرنده ها به دور دست ها بال گشود؟.........آیا میشود فقط خود بود و دیگری نبود؟........
میخواهم اشعه های خورشید برای من باشد ......چرا همه چیز میخواهم و هیچ نمیخواهم؟.........
میخواهم با باد بخوانم و با برگ ها سبز شوم
چرا گاهی فراموش میکنیم که چه بودیم؟.........چرا از قفس آزاد نمیشویم؟.......
و من میدانم که عاقبت مانند باران بر گلبرگ ها و درختان و همه و همه خواهم بارید و رنگین کمانی خواهم آفرید و اشعه های خورشید برای من خواهد شد.......و چه انتقام شیرینی خواهد شد زمانی که زمین به فرمان آدمیان خواهد چرخید و باز باران با ترانه خواهد بارید

دیروز از مسافرت برگشتیم انقدر خسته ام که نگو :-2-39-:.........تازه به قدری تشنه م بود که کم مونده بود با لوله ی قوری چای بخورم:-2-06-:
بعضیا جوری رفتار میکنن که دلم میخواد انقدر بزنمشون که صدای بز بدن:-2-43-::-2-28-:والا به خدا شوخی هم ندارم
دوستم یه حرفی زد منم دنبالش کردم برگشت آدامسشو از دهنش در آورد گفت جرئت داری اینو بخور :-2-19-:منم در کمال آرامش آدامس رو گرفتم گذاشتم دهنم:-2-22-::mrgreen::-2-06-::-2-06-:قیافه دوستم در اون لحظه:-2-20-::-2-19-::-2-35-: قیافه من در اون لحظه:-2-06-:-2-06-:mrgreen::::mrgreen::mrgreen::mrgreen::-2-22-::-2خیلی کیف کردم دهنش مثل اسب آبی باز مونده بود:-2-06-:
تو راهنمایی یه بار با دوستام صندوق صدقات مدرسه رو از جا در آوردیم زدیم به چاک :-2-35-::-2-22-: معاون مدرسه مون هم دنبالمون داشت میدویید اصلا یه وضی:-2-06-:
یه سوتی گنده دادم نمیدونم طرف فهمید یا نه خدا کنه نفهمیده باشه ولی خودمو زدم به اون راه:-2-06-:خدایا کمککک:-2-06-:آخه فک کردم رفته سرمو بالا نیاوردم نگو هنوز اونجاس اه برو دیگه کاری نداری مرض داری نمیذاری حرفمو بزنم؟:-2-06-::-2-08-::-2-09-:

paezzi
1392,04,16, ساعت : 12:43
درود:-2-40-:

امروز یه روز متفاوت بود برام :-2-06-:

بعد از اذان که بیدار شدم دیگه نخوابیدم نه اینکه استرس داشتم اخه دیگه همه کارهای خونه به عهده خودمه :mrgreen:
از صبح تا حالا کلی کار انجام دادم :-2-14-:
مهم ترینشون این بود که برای ظهری قیمه پلودرست کردم :-2-35-:
نمی دونم خوب شده یا نه از ترس شور شدن هنوز بهش نمک نزدم گذاشتم سر غذا هر کس دوست داشت نمک بزنه:-2-35-: این جوری کسی ایراد نمی گیره :-2-35-: برنج رو هم اب کشی درست کردم :-2-35-: خدا کنه خوب شده باشه الان دو سه ساعتی هست روی گازه خاموش نکردم تا خوب جا بیفته صبحی زودی گذاشتم تا اگه خراب شد فرصت باشه یه چیز دیگه درست کنم :-2-35-: هر ده دقیقه یه بار نگاهک می ندازم اتفاقی براشون نیفتاده باشه :-2-06-:
فکر کنم ساعت 1 خاموش کنم خوب باشه یعنی برای اولین بار دست پختم خوب می شه یا همه ته دیگ می شه:-2-06-::-2-06-: :-2-16-:
خدا رو شکر امروز صبحی مهمان کسی نیومد همه تلفنی بود :-2-35-:
خداییش خیلی بده ها یه دونه ای خونه باشی تو این موقعیت ها:-2-28-:
مامانم صبحی بانداز چشماش رو باز کرد بعد از تمیزکاری داروهاش رو خورد و الان هم داره استراحت می کنه :-2-41-:
چند بار به خاطر خراب کاری من خواست بلند شه بیاد ببینه تو اشپزخانه چه خبره :-2-35-:
بهش اظمینان دادم که همه چیز خوبه و ناهار هم سالمه :-2-35-:
چه روزهای هست این روزا :-2-15-:
پسر کوچولوی همسایه مون هنوز خونشون صبحونه نخورده یه راست اومده رفته سراغ فریز دنبال بستنی :-2-09-:
سهمیه های من رو همه نوش جان می کنه یه اب هم روش :-2-09-:
ای خدا یکی من رو از دست این فسقلی نجات بده:-2-36-:
برم یه نگاه به غذاهه بندازم :-2-35-:
تا بعد :-2-40-:

Darkness Queen
1392,04,16, ساعت : 12:59
به نــــــآمــــــــ حـــــقـــــــــــ تعــــــــآلــــــیــــــ ــ

+ نامه را گشودم ، نوشته بود : ... عزیز تو مرده .خواندم : ... عزیز تو مَرده .

+ یه روز صـدای نـوزآد.... یه روزمــ صـدآی لـآ الـله الـی الله.....!

+ هـر دمـ از این بـاغ بری میرسد..... چـرا من؟!؟!

+ مهـمونی ـ سـآمیـآر به خـوبی انجـآمـ شد....دیگه از کـمـر و پـآ افتـآدم:|

+ این روزهـآ قـلمـمــــــ سرفه میکند، سـل گرفته است انـگـآر .... آخـر خـون بـآلـآ میـآورد جـآی جـوهـر..!!!

+ خـدا جـون واستآدی بـالا سر ـ من عـزیزآمـو دونه دونه میگیری؟!

خـآطـره ایـــآ :-118-: همه ی دوستـانم:-118-: مـحـسن:-118-:

یــــآ حـقــــــــ

little-fairy
1392,04,16, ساعت : 12:59
بسم الله الرحمن الرحیم


یک ساعت خاطره نوشتم پرید:-2-36-:

من دیشب یکمی قاطی بودم برای همین این ورا پیدام نشد:-2-35-: گفتم نیام مخ شما رو هم بخورم.:-2-41-:
پوریا رو دیوونه کردم بسه.:-2-35-:
هعی...
من الان مغزم خالیه. اون موقع پر بود:-2-30-:
دیشب داشتیم صحبت می کردیم تو یه گروهی، وسط بحث کتاب ما دستور پخت قرمه سبزی می پرسیم!
در این حد فرهیخته م من. اصن چند روزه عینک فرهیختگیمو نمی زنم بدجوری از مرحله پرت شدم. والا!http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gif
(این والا! جزو تکه کلام های شخصیت محترم داستانه که افتاده تو دهن ما:-2-28-:)
ساعت پنج صبح با کلی ذوووق و شوووق نشستم پای تلوزیون بازی ایران-کوبا رو ببینم...
ما دریا هم که می ریم بعله...
دو ست که علافمون کردن دیگه ست سوم شروع شد رفتم خوابیدم. گفتم بذرا من پای تلوزیون نباشم بچه ها راحت بازیشونو انجام بدن. والا!:-2-43-:
من امروز صبحونه دلم نیمرو می خواست.:-2-42-: ولی پدر جان یه لقمه پنیر گردوی قطور قد ِ تنه ی درخت به من دادن که کلا پشیمون شدیم.
من چجوری بهش بگم از پنیر زیره بدم میاد؟:-2-15-: یا چجوری بگم قطر لقمه هاش خیلی زیاده؟:-2-15-: آخه با کلی ذوق واسه ما لقمه درست می کنه زشته بزنم تو ذوقش!:-2-15-:
نمی گه خجالت بکش با این سن من برات لقمه می گیرم؟ می گه؟ نمی گه؟:-2-35-:
هعی...
به مامانه اس ام اس دادم ساعت سازده زنگ بزن خونه منو بیدار کن.http://www.millan.net/minimations/smileys/rastaman2.gif
بعله...
ما با تکنوتلوژی غریبه ایم. به سبک باستانی عمل می کنیمhttp://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif
پاشدم ناهار بپزم.http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif الان مثلا دارم آشپزی می کنم.http://smilys.net/haushalt_garten_smilies/smiley4488.gif چیکار کنم این قوم عجوج ناهار می خوان:-119-:
خونه رو هم نسبتا مرتب کردم.:-2-08-:
اوه اوه نمی دونم چی درست کردم. سبزی ها رو که ریختم بعد آبش رو اضافه کردم این سبزی ها معلق شد. اون لوبیا هام اون وسط شنا می کردن. چه کردم!:-2-35-::-2-08-:
وااای خــــدا! حالا من چجوری ظرف بشورم؟http://smilys.net/haushalt_garten_smilies/smiley5036.gif قابلمه شستن حالم رو بد می کنه.:-2-35-: واقعا نمی تونم. چند بار سعی کردم به خودم تلقین کنم اونقدرام که نشون می ده حال بهم زن نیست ولی نمی تونم. چرا چرا، یه بار چشمامو بستم انقدر به خودم تلقین کردم بالاخره یه قابلمه شستم.:-2-16-: مهمون داشتیم نمی شد بپیچونم!:-2-35-::-2-08-:
اییی...
فقط یه نفر می دونه من انقدر از قابلمه شستن حالم بهم میخوره و نمی ذاره بشورم. الان کجایی دیفوونـــــه!
فقط قابلمه و استکان چایی ها. با بقیه ظرفا مشکلی ندارم. ولی این دوتا...:-2-36-:
اصلا هم وسواسی نیستم.:-2-42-: ولی ریختشون حالمو بهم می زنه. دستامم از الان دو تا ظرف شستم پوست پوست شد:-2-15-:. مخسره. آفرین دستای خوبم پوست پوست نشید تا من بتونم ازتون کار بکشم.http://www.pic4ever.com/images/clap.gif



من اصلا خـــوب نیستم.:-2-15-: حالم خوب نیست. خودم می دونم چمه اما...
کاری ازم بر نمیاد.http://www.pic4ever.com/images/shame.gif


برای شادی روح ِ پدر ِ زهرای عزیزم (*star) صلوات بفرستید لدفن:-118-:
الان خونه ساکته. حال میده پاتو بندازی رو پات یه دل سیر کیک شکلاتی تایپ کنی.http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cakesmileyn.gif
ولی نمیشه که واسه ناهار نون تو عشق تیلیت کرد.:-2-43-:
مامانی دلم برات تنگ شده. من چیزی نگفتم خودت چرا نفهمیدی؟:-2-15-:
ناخونام دلشون لاک می خواد!http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif
بعضی آدم ها هستن...
بیخیال، ترجیح میدم اصلا راجع بشون صحبت نکنم!:-2-41-:


http://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif
شــــــــــــــــاد باشید
پریا
92/4/16

گل ارکیده
1392,04,16, ساعت : 13:00
به نام خدای خوبیها

سلام به همه دوستان عزیز
صبح ساعت 6 و خرده ی بود که برقامون رفتن نیومدن تا ساعت 8:-119-:
بعد از ساعت 10 و خرده ی رفتن تا الان که اومدن:-119-:
اونم تو خوزستان که از آسمونش آتیش می باره:-2-09-:
بدبختی خوزستانیا همینه پشت سیستم بودم که برقا رفتن بعدش بلند شدم رفتم تو حیاط نشستم که شاید فرجی شد و یه بادی از آسمون رد بشه خنک بشیم البته از نوع آتیشی:-2-22-:
نذاشتم مامانم بره تو آشپزخونه گفتم گرمش میشه بخواد غذا درست بکنه:-2-39-:
داداش محمدم اومد دنبال بابام بردش خونه خودشون چون اونا برق داشتن هر کاری کرد ما نرفتیم :-2-37-:
بهش گفتم بذار نهار درست بکنم میایم .غذا رو زودی آماده کردم رفتم یه دوش گرفتم داشتم موهام رو شونه میزدم که خدا زد پشت سر سازمان و پایه برق رو که آتیش گرفته بود درست کردن و برقا اومدن:-2-27-:
الان هم به برکت وجود کولر پشت سیستم نشستم دارم مینویسم و باد خنک میخورم:-2-14-:
فقط از عزیزانی که قصد سفر به استان خوزستان رو دارن
خواهشمندم از تصمیم خود برگردند چون اومدن اونا مواجه شدن با بدبختیشونه:-2-22-:

عاشق طبیعت
1392,04,16, ساعت : 14:25
وقتی میخواستم گواهینامه بگیرم واسه این بود که همچین ماشین هایی سوار شم
فرقی نداره ایران باشه یا نباشه بالاخره روزی میرسه که افکار به تحقق میرسه
این کلیپ هم خودم درست کردم چون حجمش زیاد بود دو قسمتیش کردم
نظر بدین هر جاش خوب و بد بود
http://sherafatitamarkoz.mihanblog.com/



ارباب ذهنت باش نه برده ی آن

کتاب "میتوانم پس خواهم توانست" نوشته "ویل ادواردز" را دیروز شروع به خوندن کردم صبح تموم شد
در مورد ذهن بود اینکه افکار واقعیت پیدا میکنند وقتی باورشون داشته باشیم چه مثبت باشه چه منفی

# eLaHe #
1392,04,16, ساعت : 15:06
ب نام خدا




هیشکی بعدِ هیشکی نمُرده
ولی
خیلیا بعدِ خیلیا دیگه زندگی نکردن...




بدبختی یعنی این که تو 2 روز 40 صفحه درس بخونی اونم به زور .... بعد که با دوستت حرف میزنی ... یهو بفهمی که هرچی خوندی حذفه ... امتحان میان ترمی که استاد گرفته بود حذفی بوده و بعله :| بعد 1 روز وقت داشته باشی تا 40 صفحه ی اصلیو بخونی با بدبختی :| ... الان من مثه یه حیوون زحمت کشی تو گِل گیر کردم :|
ب بابا میگم .. میگه : چرا باید دوستت بدونه که اون 40 صفحه حذفن و تو ندونی ؟ حواسِت کجا بود دختر ؟
چرا من نمیدونستم ؟ ... راستی چرااااااااا ؟ :-2-36-:
ای بابا ... حالا روزنامه وار خوندم 10 صفحه ام مونده ..پر از اسمامی عجیبِ قارچ و جلبکه :-2-30-:ای کاش امتحان تستی باشه :-2-35-:
** قدیما که میرفتیم خونه خالم .... تابستوناش .... تخمه ی خربزه و طالبی میشستن ....نمک میریختن .. بعد میزاشتن زیرِ نورِ افتاب خشک شه ...خشک که میشد .... اینقده خوش مزه میشد ... یه لحظه دلم خواست ... یا زردالو ها رو که میخوردیم زودی میرفتیم حیاط خونه خاله دنبالِ سنگ که هسته اشو بشکونیم و بادامِ توشو بخوریم .... چقدر اون روزا شیرین و دوست داشتنی بودن
یه سِری بابا چند کیلو زرد الو خریده بود که مامان مربا درست کنه ... منو مهسام هسته ی همشونو دراوردیم و باداماشونو خوردیم ....همه ی زردالوهارم ریختیم دور :)))) صورتِ مامان از حرص و عصبانیت کبود شده بود ... کوچولو بودیم دیگه ... خیلی کوچیک
***یه عده چه زود کم رنگ میشن :|
****اصن حسِ درس خوندن نیست ...
***واسه عمه خواستگار قرار بود بیاد ... بابا و عمه قهرن ... همشم تقصیرِ اخلاقِ گندِ عمه است ...
طرف گاوداری داره :| عمو با...بابا حرف زده که چی میگی ؟ بگیم بیان ؟ بابا هیچی نگفته ... رفته واسه تحقیق ... و دونسته که آدم درستی نیستن ...به عمو گفته طرف شبیه اوناییِ که دستِ بزن دارن :-24-::-24-: اخه پدرِ من چه جوری فهمیدی دستِ بزنو جانِ من ؟ :-24-::-24-:
و هیچیش به ما نمیخوره :|
خلاصه لغو شد ...
عمه ی خوشگلی دارم ... ولی اخلاقش دوزارم نمی ارزه :|
**کلی دیر شد نشسته ام پای خاطره :))) برم جلبکو قارچ حفظ کنم :|
قربونِ شما :-118-:
خداحافظ
عسل 92.4.16

آیدا***
1392,04,16, ساعت : 15:56
ب نام خدایمان
همین الان گندی زدیم آنسرش ناپیدا:-2-35-:
عاقا گشنمان بود رفتیم غذا بخوریم خیر سرمان در قابلمه را برداشتیم مدهوش از بوی خوش غذا،دستو پایمان شل گشته و دلمان ضعف رفت ناگهان در قابلمه از دستمان به صورت ناخود آگاه سرخورد و به زمین اصابت کرد و ما هم چنان مدهوش ناگهان چشمانمان را آوردیم پایین اندکی رویت شد در قابلمه هزار تیکه گشته و دیگر نمیتوان از هیچ یک از قسمت های آن استفاده بهینه برد!:-2-35-:
بله جارو ب دست شروع ب پاک کردن آثار و آلات جرم کرده و تمام خرده شیشه هارا در آشغال ریخته وحلقه ی در قابلمه ی بی شیشه را به زیر کابینت ها شوت کرده و از آن مکان گریخته و....!:-2-27-:
و ما این کارا به حساب تلافی شیربرنجی که مادرمان دیشب به جای ریختن شکر در آن نمک ریخته بود:-2-35-: میگذاریم!:mrgreen:
حالمان خراب است!:-2-39-:
جودی ابوتمان تمام گشته!بدجور دلتنگ جرویس(بابا لنگ دراز)گشته ایم :-2-14-:بدجور بی کاریم و مگس میپرانیم!
فردا باید برویم مدرسه!:-2-15-:
فردا امتحان فیزیک داریم!:-2-28-:
فردا باید ساعت شیش صب از خواب بیدار گردیم!:-119-:
فردا روز سختی را در پیش داریم:-2-41-:
نمیدانم والیبالمان برد عایا؟:-2-41-:
چرا باید تابستان برویم مدرسه عاخر؟:-2-36-:
ای کاش تیزهوشان قبول نمیشدیم که تابستان برویم مدرسه تازه امتحان هم بدهیم!:-2-36-:
له لهیم....داغونیم.....نابود گشتیم
دلمان هیجان میخواد:-2-20-:.....عروسی....تفلد:-2-04-:....ددر دودور.....پارک....و دیگر هیچ!
این بود خاطریمان

#فیروزه#
1392,04,16, ساعت : 15:57
من دیروز وقت نکردم بیام تایپیک خاطره ،
اقا چشت روز بد نبینه ،دیروز رفته بودم کلاس زبان ،اتاق ما طبقه سومه بعد یه منظره سرسبز خوشمل داره ....پنجره رو هم باز میکنیم باد خنک بخوریم!
یهو وسط کلاس این تیچر ما داشت درس میداد .... یک جیــــغ بلندی کشید که هفت جد و باد من اومد جلو چشم :-2-22-: بعدم یه چیز زرد شبیه زنبور و دیدم که نزدیک بود بره تو چشم من :-2-35-:
بعد اقا سر مونو بردیم اونور وقتی اوضاع اروم شد برگشتم ،؛ دیدم تیچرمون صاف زل زده به بَگ بنده ، بعدنی با صدای لرزونی گفت :
- ایتس آن یور بَگ شهرزاد:-2-28-:
منم یه نگاه به کیف انداختم سوسک درختی رو دیدم این هوا ....
شدید جا خورده بودم .... ولی انقده مغرورم صدامو در نیاوردم که ترسیدم ... .مطمئنا اگه تو خونه سوسک درختی رو میدیدم .وصل میشدم به لوستر خونه!:-2-35-:
عین یک میس شجاع ، کیفمو اَد گذاشتم وسط کلاس !:-2-08-:
بعدنی همه جیغ میکشیدن دور میشدن ... ایش ایش !:-2-28-:
منم کیفو گرفتم کوبوندم به دیوار .... گفتم بلکم بترسه پرواز کنه بره :-2-22-:
ولی لا مصب داشت میرفت تو کیفم ... اگه میرفتا ، من خودمو میکشتم به خدا ....اخه حوله استخرم توش بود
یه انیسا داریم اون داد زد :
- شهرزاد با خودکار بندازش پایین ...
منم که به ذهنم نرسیده بود با ماژیک تیچر انداختمش پایین ... بعد هی میشنیدم این تیچر ما میگه شهرزاد شهرزاد !
اعصاب واسم نزاشت کصافط!
منم اخر سر داد زدم :
- وِیت اِ مینیت تیچر بابا ....:-2-22-:
بعد انیسا اومد بزنه این سوکسَ رو له کنه حس سازمان یونسکویی منو گرفت :
- دلت میاد انیسا؟ بزار با دستمال کاغذی میندازمش بیرون
اری ... و با کمال خونسرد سوک را انداختیم بیرون ...
و تیچر رفت اب قند مِیل نمود!
انقده ترسیده بود ... :-2-35-:انگار هیولا دیده ... :-2-28-: والا بخدا ...
من تو عمرم از دو چیز ترسیدم :
- از ارتفاع ، از خدا ...
لامصب ارتفاع خیلی ترسناکه ... من سرگیجه میگیرم رو پل ...:-2-35-: والا ...
ی بارم سر زلزله اولی تبریز قفل کردم :-2-35-: بعد پاهام شروع کرد به لرزیدن ... :-2-37-:
بله دیگه ... این بود ماجرای من و سوسک درختی !

ÐOҜH] JÎG@R
1392,04,16, ساعت : 16:03
{ بـهـ نـام او }

✓ فـراموش کـردن تـو ، از تـرک اعتیـاد هم سخت تـر است . . . !!
✓ دارم تمـرین فـراموشی میکـنم ، عـذاب آورده بـه شدت ؛ بــــــــــرو . . .
✓ برنگرد !
خاطراتت را سوزانده ام !
دیگر اثری از تو در دلم نمیبینم !
جوابت " نــــه " است !
برو ! خوش باش با همان دلایلی که روزی به خاطرشان از کنارم رفتی !
برنگرد ! تمام شده ای برایم ...
✓ امـروز ایـن پیج عـزیز خـاطره نویـسی هم رفـته بـود رو اعصـاب خط خطی ام ! البـته یکمـی تخسیـر خودمم بـود ، یـک عالـمه حرف نوشتـه بودم توی صفحـه پـاسخ به موضـوع امـا با یـک کلیـک " × " دود شدن .
✓بهـارم دلتنـگت شدم ، چرا نمیـای ؟! چـرا نگفتـی یـه مدتی که نمیـای یعنـی چنـد روز ؟؟:-2-15-:
✓ حـرف زدن با بعضـی از دوستـان و بچـه ها میتونـه خیـلی بهتـر از حرف زدن بـا تـو باشه .
✓ سعـی میکنم دیگـه تکرارت نکنـم مخـاطب خـاص !
✓ من وقتـی یـک مدت اینجـا نمیـام (خاطره نویسی ) ، دفترچـه خاطرات ـَم پـر میشـه ! اینجا نصـف حرفایی کـه میخوام بزنـم رو بعضـی از بچـه ها میـگن و ایـن آرومم میکـنه .
✓ یک مدت تصمیـم گرفتـه بودم که خـاطره نویسـی نیام امـا خوندن بعضـی از خـاطره ها خصوصـا - نـوازش ، آیدین ، طنـاز ، متین و چند نفر مورد نظر دیگـه ام - اصلـا نمیذاره که از اینجـا دل کـند . . .
✓ یـکی از دوسـتان عزیز و مهربونم میگـه : [ بهـش محل نـذار ] !!
دارم همیـن کارو میکنم ، فراموش میکنم . . . امـا سخـــت تریـــن کــار دنیـــابی محـــلی کردن بــه کسیـــه ، کــــه بی نهایــــت دوستـــــش داری ...
✓ الـفـــاتحـــ ه ...
✓ خاطـره خونـا + خـاطره نویسـا + نوازش + طنـاز + آیدین + متیـن =:-2-40-:
✓ حق نگهـدارتون

.Nikita.
1392,04,16, ساعت : 16:19
بـه امید تو . . . خود ِ خود ِ خود ِ تو







بو می کشم تو رو از شال قرمزم
دنبالتم هنوز تو فال حافظم
ساعت مریضه یا این شب نمی گذره
خوابت نمی بره ، خوابم نمی بره







تو این تابستون کلافه ، رویای بارون هم خوبه . . . !



حالش . . . حالمو بد میکنه ! دیگه حرف نمیزنه ، دیگه برام ترانه نمیخونه . . . دیگه نمی تونه ! . . . نوشتم کاش بتونیم کل تهران رو دوباره با هم قدم بزنیم . . . شد یه آرزوی محال ! فقط می خوام باشه ، نفس بکشه . . . همین کافیه !



دوباره نوشتم . . . کسی لابه لای شهر جیوه اندود رو قدم زدم . . . نوشتم که قلمم سرفه می کنه ، از جوهر سیاهش نوشتم . . . و حالا پشیمون شدم ! چند بار قصاص نفس ؟! واژه هام دیگه نفس ندارند . . . مامور تاریکی رو به کدوم باور برسونم ؟! چه فایده که از واژه ها بگم وقتی چشم ها رو می بندن برای ندیدن ، وقتی گوش ها رو میگیرن برای نشنیدن . . . وقتی زل می زنند به من و خیره خیره برایم قصه می گویند . . . !



بازم طعم پیروزی . . . چه خوبه که مدام باید بگیم : مرسی والیبالیست ها !



دیروز رفتم خرید . . . واقعا هیچ چیز مثل خرید ، برام مثل یه مسکن قوی عمل نمی کنه ! طعم حس خوبش مثل طعم شکلات دوباو وگاله ی فرانسویه ! =)



خاطره هایی که چند وقت ِ اینجا می نویسم . . . تک تکشون رو مینویسم برای وقتی که دنیام تاریک شد ، اونوقت از بانوی کوچیکم می خوام که این خاطرات رو بلند بلند برام بخونه تا روشنی دنیای چشمام رو یاد آور بشه . . . !







یه چیزایی تو دنیا هست

که اسمش رسم تقدیره
کسی که دوستش داری
همیشه بی خبر میره . . .






سبز باشید


نیکیتا

{ }
1392,04,16, ساعت : 17:08
سال 88 بود
هنوز دانشگاه میرفتم ، اما دیگه قضیهء « انصراف » ، قطعی شده بود
اساتید ، نیازِ شدیدی به کمکهای جنسی و نقدی داشتن ، و من ، شاید غرورم اجازه نمیداد قوانین رو دور بزنم!!!
گاهی به خودم میگم : شاید اگه بیست هزارتومن به استاد میدادم!!! ، الآن لیسانسم رو هم گرفته بودم! ، داشتم واسه فوق میخوندم!!!
اما خب ...

یه دوستی داشتم اون دوران!
بچهء کردستان بود
پسر خیلی خوبی بود!
یادمه همیشه وقتی تو سالن میدیدمش ، بلند میگفتم : « زنده باد کردستانِ آزاد » :-2-22-:
تا یه مدّت میخندیدیم و حال میکردیم

یه بار ، بهش از تصمیمم گفتم
و اینکه میخواستم بعد از انصراف از دانشگاه ، دوباره واسه کنکور دولتی بخونم
(** البته اون زمان ، شرایط سلامتی مامانم هم خیلی بحرانی بود!
بعضی وقتها ، حس میکردم مامانم رو راستی راستی دارم از دست میدم!!!!
یادمه اولین بار که سکته کرد ، خیلی شوک زده شدم! آخه میدیدم داره جلو چشمهام جون میکنه
خیلی وحشتناکه وقتی میبینی مامانت داره جلو چشمهات جون میده ، امیدوارم کسی اینو تجربه نکنه :-2-15-: **)
به دوستم گفتم میخوام روی « علم » کار کنم
همیشه دوس داشتم عالم بشم ، نه دانشمند!
نمیخواستم توی یه رشتهء خاص ، دانشمند باشم ، بلکه دوس داشتم همهء علمها رو تجربه کنم
به نظرم زندگی اونقدر کوتاه بود که نمیشد دل به یه خط و رشته بسپاری
گفته بودم که میخوام مسیرِ « خداشناسی » رو پی بگیرم!

یادمه اون دوران ، روی « مهدویّت » خیلی حساس شده بودم و تحقیقاتِ گسترده ای در موردش میکردم
باقی مذاهب رو از نظر میگذروندم ، به ویژه حساسیت خاصی روی باورهای مذهبی یهودگری و مسیحی گری ، پیدا کرده بودم
یادش بخیر
دورانِ سختی بود
که با « عشق ناکام » ، سخت تر و سخت تر شد
از یه طرف فشار خانواده ، و از یه طرف کمبودِ شدیدِ انگیزه و انرژی
دیگه کامل ، به اینترنت اعتیاد پیدا کرده بودم

حالا که به اون چند سالِ سختِ زندگیم نگاه میکنم ، میبینم خیلی از فرصتها رو از دست دادم
فرصتهایی که شاید حتی اطلاعی ازشون نداشتم!

اون دوران ، همیشه دنبالِ یه پیر و مرشد میگشتم
کسی که راه و چاه رو بهم نشون بده
حالا ست که میفهمم زندگی ، چیزیه که فقط نیاز به « صبر و گذشت و پشتکار » داره
هیچکس همراهِ آدم نیست! (** به قول همراه اول!**)
همه تنهاییم :-2-39-:

love-lora
1392,04,16, ساعت : 17:57
زمین همچنان میگردد و من در پی آن میدوم تا ناکجا آباد ......
هیچکس نمیداند مرا ...همه فکر میکنند من خوبم ولی نیستم....همه فکر میکنند فراموش کرده ام که چه شده ولی نکرده ام ....
نمیدانم این جمله درست است یا نه که انسان ها تغییر میکنند یا نمیکنند؟...
این چه اخلاقی است که دارم که در عین حال که حالم خوش نیست باز هم تظاهر به خوب بودن میکنم و باز هم لبخند میزنم و باز هم فکر میکنند که از همه بهترم و باز هم تنها میمانم و باز هم لبخند میزنم ولی درونم غوغایی است ...خود را پشت درختان پنهان کرده ام که از اتفاقات فرار کنم ولی نمیشود و من این را میدانستم
بعضی اوقات میگوبم چرا آسمان برای برخی آبی تر است ؟....آیا میشود بر بال باد نشست و همگام با پرنده ها به دور دست ها بال گشود؟.........آیا میشود فقط خود بود و دیگری نبود؟........
میخواهم اشعه های خورشید برای من باشد ......چرا همه چیز میخواهم و هیچ نمیخواهم؟.........
میخواهم با باد بخوانم و با برگ ها سبز شوم
چرا گاهی فراموش میکنیم که چه بودیم؟.........چرا از قفس آزاد نمیشویم؟.......
و من میدانم که عاقبت مانند باران بر گلبرگ ها و درختان و همه و همه خواهم بارید و رنگین کمانی خواهم آفرید و اشعه های خورشید برای من خواهد شد.......و چه انتقام شیرینی خواهد شد زمانی که زمین به فرمان آدمیان خواهد چرخید و باز باران با ترانه خواهد بارید

دیروز از مسافرت برگشتیم انقدر خسته ام که نگو :-2-28-:.........تازه به قدری تشنه م بود که کم مونده بود با لوله ی قوری چای بخورم:-2-22-:
بعضیا جوری رفتار میکنن که دلم میخواد انقدر بزنمشون که صدای بز بدن والا به خدا شوخی هم ندارم:-2-28-::-2-43-:
دوستم یه حرفی زد منم دنبالش کردم برگشت آدامسشو از دهنش در آورد گفت جرئت داری اینو بخور:-2-35-: منم در کمال آرامش آدامس رو گرفتم گذاشتم دهنم:-2-26-: قیافه دوستم در اون لحظه :-2-35-::-2-19-::-2-20-:قیافه من در اون لحظه :mrgreen::-2-06-::-2-37-::-2-21-:خیلی کیف کردم دهنش مثل اسب آبی باز مونده بود:-2-06-:
تو راهنمایی یه بار با دوستام صندوق صدقات مدرسه رو از جا در آوردیم زدیم به چاک :-2-23-::mrgreen: معاون مدرسه مون هم دنبالمون داشت میدویید اصلا یه وضی:-2-06-::-2-06-:
یه سوتی گنده دادم نمیدونم طرف فهمید یا نه :-2-35-:خدا کنه نفهمیده باشه :-2-31-:ولی خودمو زدم به اون راه خدایا کمککک:-2-06-: آخه فک کردم رفته سرمو بالا نیاوردم نگو هنوز اونجاس اه برو دیگه کاری نداری مرض داری نمیذاری حرفمو بزنم؟:-2-06-::-2-22-:

رهگذر13
1392,04,16, ساعت : 18:05
دیشب خدارو دیدم...
گوشه ای آرام میگریست...
من هم کنارش رفتم و گریستم...
هر دو یک درد داشتیم ...
" آدم ها...."
عجب از آدمایی، که نشانههایت را میبینند و انکارت میکند ...
و عجب از تو که انکارشان را میبینی و مهربانی میکنی:-2-41-:




سلــــــــــــام:-2-25-:







من حالم خوبه الان...کلا حالم ثبات نداره این روزا...هی خوب و بد میشه..
داشتم خاطره هارو میخوندم نیلو اومده میگه بازم خاطره..:-2-35-:



آغا من صبح بیدار شدم مثلا بازیو ببینم..
اول زنگ زدم به گوشی کل اعضای خانواده همه رو بیدار کردم به جز مامان...دلم نیومد...عجب تبعیضی:-2-35-:
بعد همه نشستیم بازی دیدم خودم آخر ست دوم خوابم برد:-2-06-:یه همچین آدم باحالیم من...:-2-35-:
دمشون گرم بازم گل کاشتن:-2-08-:
ماشاله صدا و سیما چقدر تمرین کرده تو این چند روز برای سانسورینگ:-2-06-:یعنی این همه تمیرینو بچه های تیم میکردن الان اول گروه بودیم:-2-06-: والا...
اون شب بازی با ایتالیا کنترلو گرفته بودم دستم صحنه مورد دارا رو میزدم 1شبکه دیگه:-2-06-:والا بقرعان عادت نداشتیم از این چیزا ببینیم تو تی.وی:-2-06-:یه همچین آدم پاستوریزه ایم من:-2-35-::-2-27-:




یه آدمایی هستن که فکر می کنن ما رو خــر کردن،

عیب نداره...

بذار به این بهونه هم که شده گاهــی فکر کنن!:-2-27-:






آقا من میخام برم فال قهوه فردا...:-2-35-:اصلا اعتقاد ندارم..دختر داییم میخواد بره منم میرم محض خنده ببینم چطوریاس:-2-35-:
میخوام اگه گفت قراره شاهزاده برسه به مامان بگم خودشونو آماده کنن:-2-06-:
خاک تو سرش نمیاد که...اومد بهش میگم کصافط چند ساله رو نردبون ترقی نشستم منتظرت، کدوم گوری بودی تا الان:-2-06-:
حالا میرم میگه دو روز دیگه میمیری:-2-06-:والا اگه شانس منه...
تنها استرسم واسه اینه برم اونجا خندم بگیرهه:-2-35-::-2-06-:


+آغا تولد امیرحسینمونه مدیونید اگه نیاید تبریک بگید:-119-:لینکش تو امضام هست..
تازه واسش زنم میخوایم بگیریم تو همون تاپیک...بیاید شاید مشتری شدید:-2-06-:
+تولد داداش محسن ( (http://www.forum.98ia.com/member206925.html)мσH3η (http://www.forum.98ia.com/member206925.html)) (http://www.forum.98ia.com/member206925.html)گلمم هست:-2-16-:کلی تبریک:-2-40-:

.................................................. .................................................. .................................................. .................................................. .................................................. .................................................. ..........................................



یه وقتایی دلم میخواد خیلی چیزا اینجا بنویسم.
ولی تقریبا به این نتیجه رسیدم اینجاهم یه وقتایی باید ساکت بود.
مثل همه جا.یه چیزایی رو نمیشه گفت
.نه به دوست.نه به آشنا.نه حتی به خانواده.یه چیزایی باید انقدر تو دلت بمونن که باهات دفن بشن.
اره دوست عزیز.من حتی اینجام نمیتونم حرف دلمو بزنم.
خوشبحال خیلیا که راحت میان اینجاو حرف میزنن تا خالی بشن.
حیف... !!

__________________
خـدایـــآ حسـش نیست...

خـودت جــریـانـو مــی دونــی دیـگه؟

آمیــــن!:-2-41-:



92/4/16
نگــار

HEX!07
1392,04,16, ساعت : 18:45
خیلی اتفاقی گذرم به اینجا خورد
یه چندماه خاطرات یه عزیزی رو اینجا خوندم.خاطرات اون روزا که فرصت سر خواروندن نداشتم و نمیتونستم اینجا بیام.حسم خوبه فکر کنم

امروز نصف یه اتفاق خوب افتاد و امیدوارم توی نصف دیگش هم همونطور خوب پیش بره.یعنی میشه خدا ؟
بعد از چند روز که خالص خوش گذروندم،پریروزش که روز آخر بود،واقعن کم آورده بودم.طبیعت من طوری تنظیم شده که بیش از اکثر مردم نیاز دارم که با خودم خلوت کنم و توی اون چند روز که اصن فرصت این کار نبود.چون وقتی با دوستات باشی نمیذارن یه لحظه پی خودت باشی و چون فکر میکنن وقتی توی خودتی پس حالت ناخوشه،میان کنارت و هرجور شده از اون حال درت میارن
یکی نیس بگه آقا یه نصفه روزو بیخیال ما شین،قول میدم زیاد معطلتون نکنم و بشم همون که ازم انتظار میره..
ساری خیلی خوش گذشت.
بذار اینطوری بگم که از بیست خرداد و روز آخر که تحویل پروژه بود،روزای خوبی رو پشت سر گذاشتم تا امروز.البت مطمئنن اگه روی همون روال پیش میرفت، درست نتیجه عکس میداد و روزای خوبی برام نمیشد.من برای یه خوش گذرون مداوم ساخته نشدم!
درک نمیکنم چطور یه عده وجود دارن که همیشه دوس دارن بگن و بخندن و جنگولک بازی در بیارن؟ همیشه رو میگما.همیشه این غیر ممکنه.نیس؟
شده همه چی روی برنامتون پیش بره اما باز حس خوبی نداشته باشین؟ خب این یعنی خلأ.یعنی یه چیزی کمه.شده نتونین هیچ جوره اون خلأ و پر کنین؟ خب تبریک میگم چون میتونین من رو درک کنین !
یه عالمه شعر و داستان نیمه کاره دارم که نمیدونم چرا پایانی ندارن؟ دست مثل همین حالم که با وجود به ظاهر روبراه بودن همه چیز اما یه جاییش میلنگه.
پارسال همین موقع داشتیم برای عروسی دخترخاله آماده میشدیم.حس مرور کردن اون روزا رو ندارم
حوصله بازبینی روزایی که تهش به بنبست خوردن رو ندارم.حوصله شروع مقدمه ای واسه شکست رو ندارم.
پر شدم از بی اعتمادی.انقدر چوپان دروغگو به پستم خورد که حتی الان به خودمم بی اعتمادم.
اینه که نمیتونم مستقل ببینم خودم رو.روو هوا و معلق !
درست مثل یه قاصدک که از ترس گیر افتادن همیشه روی هوا اینور و اونور میره
امیدوارم فردا خبرایی که دوس دارم بشنوم ! دلم واسه یه کار درست درمون حسابی لک زده !

فرنوش عاشق
1392,04,16, ساعت : 18:49
سلام
فرداشب تولد خواهرمه و من هنوز نميدونم چي براش بگيرم
اونقدر كه سخت پسنده....
با خودم گفتم فردا ميرم بازار و يه چيزي مي خرم
از بد شانسي فردا بايد برم دانشگاه
بعدش هم كه دوستام برنامه چيدن بريم دور بزنيم خدا كنه بتونم راضيشون بكنم بريم بازار
و گرنه مجبور ميشم بي خيال باهم بود بشم
خبر مهم تر اينكه معدلم 18.36 شد
و من خيلي خوشحالم كه 17 نشد
و هنوز معلوم نيست كي شاگرد اول شده
فردا هم كه ميرم يوني فكر نكنم معلوم بشه
آخه جواب درست و حسابي كه نميدن
من از طريق شوهر دوست آبجيم كه تو آموزش كار ميكرد آمار در مياوردم
خداييش چقدر پررو هستم من
و اون الان رفته مسافرت و يه ماه ديگه مياد
به اين ميگن آخر بد شانسي
كلي بايد صبر كني نمره ها بياد حالا هم بايد صبر كني آقا بياد
بيچاره مرد خوبي هست الان هم رفته پاش رو عمل كنه
خدا كنه زود خوب بشه بياد بگه اون پسره زشتوكه اول شده يا من
واي چقدر بدجنس شدم جديدا...

داشتيم خونوادگي فيلم ميديدم كه خاله ناتني مامانم هم خونمون بود
سنش خيلي خيلي زياده
سمعك و عينك و ... همه حس هاش از كار افتاده فقط قلبش كار ميكنه
اي خدا به تو چه فرنوش
واي واي ببخشيد
خوب ادامه داشتيم يه فيلم از تي وي ميديدم كه يهو تصوير پريد
خاله مامانم هم كه كنار تلويزيون بود بلند شد و شروع كرد به زدن تو سر ال سي دي بيچاره مون:-2-06-::-2-06-:
من كه بي خيال مهمون هامون شدم و بلند زدم زير خنده
حالا نخند پس كي بخند
آخر سر دخترش گفت:مامان بسه اين با تلويزيون قديميه تو فرق داره:-2-06-:
خلاصه اونقدر زد تا تصوير اومد و ول كن سيستم بيچاره ما شد
ولي كلي روح و روانمان را شاد كرد
خدا پدر مادرشو بيامرزه
فعلا همين بود

Az@de
1392,04,16, ساعت : 19:42
این روزا فقط ی پا استرسم ک ی کم آزاده از این ور اونورش زده بیرون!:دی
گاهی کم و زیاد میشه ولی دائم با ماست!با این ک از امید داشتنم دیگه میترسم ولی فقط امیدوارم کارا جور شه!
امروزم رفتم ی سر ختم بابابزرگ دوستم...به یکی از بچه ها میگم نصف زندگیم دیگه حول مرده ها میگذره!
امیدوارم خانوادش ب صبر برسن!همین!

داییمم اینجا بود ...اینقدم ک من سر ب سر این دایی بزرگم میذارم امروز از جائی می اومد مدارکش همراش بود بنده خدا آورده میگه بیا نشونت بدم باورت شه!این لیسانس ساختمانمه اینم ارشد بهداشتو محیط!میگم اینارو چ جوری دادن بهت؟!:دی

این آهنگ بی کلام on the wire فوق العادس هر سری گوش میدمش انگار سری اولمه!

گاهیم اینقد کار داری ک نمیدونی از کجا شروع کنی و در نهایت هیچ کاری نمیکنی!:دی

دیروزم تو آموزشگا با یکی از مسولامون داشتم وارد ساختمون میشدم هی تعارف کردم ک اول شما!گفت دامه ایست سو اقست!ی همچین چیزایی!همین لیدیز فرست خودمون!:دی مرد اصن یعنی این والا!:دی

اینقدم ک از استرس سوالای تکراری از داداشم پرسیدم فک کنم حرصش گرفته!هنوز ایمیل دیروزمو جواب نداده!:دی

چقدر پراکنده نوشتم!:دی

بدرود...

samine
1392,04,16, ساعت : 19:51
سلام به همگی اونهایی که نوشته های من رومیخونن!
دنبال یک لقمه آرامش هر روز آواره ی یک جاییم و هر روز کار جدیدی را امتحان می کنیم....
و این بار خداحافظی!

نزدیک شدن به ماه مهمانی خدا را به همه تبریک میگم.
امیدوارم همه دردمند ها و دلشکسته ها به آرامش و به مراد دلشون برسن و خوشبختی رو با همه سلول هاشون تجربه کنن.
فکر نمی کنم کسی نگران من بشه ولی به حرمت محبت هایی که جریان پیدا کرد میخوام از همه ی اونهایی که در مدت حضورم در سایت به نوعی به من کمک کردن، راهنماییم کردن، دلگرمی دادن و شادم کردن؛ تشکر کنم.

شاید این رفتن بازگشتی هم داشته باشه و شاید هم نه.
از همه اونهایی که ناخواسته باعث رنجش اونها شدم عذر میخوام و حلالیت.

در اینجا دوست دارم از چند نفر نام ببرم و براشون بطور ویژه آرزوی شادی و آرامش بکنم:
امیدوار نویسنده "طواف و عشق" و "فرصتی دیگر"، خانوم باروونی، آقای binaha، خانم ها zarpari و رستگار شده، و آقای ali.matin که با خاطره ها و نوشته هاشون ما رو با دنیای خودشون آشنا کردن و چیزهای زیادی به من یاد دادن.
خیلی های دیگه هم بودن که توی این مدت به من لطف داشتن و از نوشتهاشون لذت بردم مثل آقای satiris و خانم ها shadow_das و Mahsa Zahiri .

برای همه آرزوی بهترین ها رو دارم و از همه مهمتر آرامش.
مخصوصا همه بچه های خاطره نویس

خدانگهدار همتون باشه.

✘Soheyla✘
1392,04,16, ساعت : 21:02
یا الهی...


حسم خوش نیست ولی حالم خوبه...

گاهی وقتا اگه یکی بپرسه چطوری جوابی براش نداری چون خودتم نمیدونی دقیقا فازت چیه

امیرعلی اومده بود،همیشه به محض رسیدن لپامو با بوس تف مالی میکنه. اون روز دیدم هم خیلی دلش میخواد بره آتیش بسوزونه هم دلش نمیاد بقیه رو بی روبوسی ول کنه به امان خدا... سر انگشت سبابه و شصتمو بوس کردم و با تلنگر فرستادم سمتش.بچه م انقد ذوق زده بود که بالاخره عمه خانومش راه گشا شده هی راه بهراه برا ملت بوس می فرستاد...
مامانش میگه تو پایه شی هر کاری میخواد می کنه نمی تونم مهارش کنم... والا من کاری ندارم همش یه چند تا جیغ بنفش کشیدن و دنبال هم دوئیدنه دیگه... نمیزارن بچه گیمونو بکنیم ،اینا دیگه کی هستن...

رمضان... و این بار شرمنده تر از گذشته هایی که گذشت... خدایا نمیگم ببخش روم نمیشه ولی با هام قهر نباش،باشه؟

معرفت مرده تو این دنیا، ازت توقعی ندارم،خوش باشی هر جا که هستی...

دیروز همینجوری دیوان حافظ رو برداشتم و گفتم حس میکنم عمرم به دنیا نیست حافظ جون تو ردش کن یا تائید،اومد:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
تمام شد ،حسش بهم دست داده دیشب یه خواب عجیبم دیدم ... ترس داشت...



* + * + * + *
مردم از درد نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت وعشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیم گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
رهی معیری

* + * + * + *

✘Soheyla✘

Qazalll
1392,04,16, ساعت : 21:17
سلام!خوبید؟
داشتم خاطرات دوستان رو می خوندم که یکی از دوستان "ببار ای بارون" استاد شجریان رو یادآوری کردن!یلدا 91 یکی از فامیل ها این اهنگ رو با حس خیلی زیبایی برامون خوند که با روشن کردن شمع و میزی که میزبان چیده بود خاطره ای شد فراموش نشدنی!
دیشب خواستگاری بودیم و حکم معرف داشتیم من از اونجایی که مجبور بودم تو آشپزخونه بمونم اصن قیافه خواستگاره ندیدم!ولی بعد کلی شرایط و تحلیل کردم حال داد!کلا با تحلیل زندگی حال می کنم!
بگذریم امروز رفتم دانشگاه فردوسی کلی کار اداری انجام دادم با وجود اینکه خیلی خسته شدم ولی تجربه ی جدیدی بود و یه حسی بهم القا شد که میتونم به تنهایی کلی کار انجام بدم!خنده داره ولی برای من که سنم کمه و 2 سال دیگه وارد دانشگاه میشم خودش کلی بود! از اداره پست که بر میگشتم انقدر شرایط و با گوشی توضیح دادم که موقع پیاده شدم آرانندهه هی میگفت موفق باشید:-2-06-:!

DREAM1989
1392,04,16, ساعت : 21:19
سلام:-2-40-:
یعنیا انقدر خستم که به قول یکی ::-2-39-:

اندوه که از حد بگذرد

جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن !

دیگر مهم نیست..

بودن یا نبودن ؛

دوست داشتن یا نـداشتن ...

آنچه اهمیت دارد

کشداری رخوتناک از حسی است...

که دیگر تـو را به واکنش نمیکشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی

و نگاه میکنی و نگاه و نـگــــــــــاه...

زندگی من هم الان همین طوری شده :-2-15-:. خودمم نمیدونم چی میخوام .نمیدونم قرار با زندگیم چیکار کنم . بعضی وقتا خودمو راضی میکنم که ازدواج کنم همین که موقعیتش پیش میاد میزنم زیر همه چی :-2-35-:
یعنی 1 وضعیا :-2-36-:
دلم میخواد یکی که حرفامو میفهمه کنارم باشه احتیاج دارم با یکی که باهاش راحتم ساعت ها بشینم حرف بزنم . اون چیزی نگه فقط گوش کنه :-2-43-:
خیلی از خدا میخوام که امسال کمکم کنه دانشگاه آزاد شهرستان قبول شم یعنی هیچ چی بیشتر از این نمیخوام :-2-30-:. این ارشد قبول شدنم معضلیه برای خودش :-2-28-:
فکر کن اگر شمال قبول شم . به به . بوی دریا و صدای موج ها و گیتار و.....:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
یعنی میشه ؟ برام دعا کنید لطفا
ولی میگم خوبه اینجا هستا آدم میاد حرفاشو میزنه اینجا هم نبود فکر کنم میترکیدم :-2-37-::-2-37-:
شب خوبی داشته باشین :-2-25-:
شاد باشین همیشه :-2-41-::-2-41-:

حنانه 14 ساله
1392,04,16, ساعت : 21:30
به نام خدا...:-2-40-:
نميدونم تو اين موقعيت ها چي بايد گفت! :-2-15-::-2-15-:اصلا چي ميشه گفت!:-2-39-::-2-39-: بعد از رفتن نيايش...:-2-39-::-2-15-::-2-39-: صميمي ترين دوستم يه مجازي شد...:-2-15-::-2-15-: يه تهراني...:-2-39-: من بابل...:-2-39-: اون تهران...:-2-30-::-2-30-:هه...:-2-30-:
دردم ميدونين چيه؟؟؟:-2-15-::-2-15-: اينه كه يكيديگه از دوستاي صميميش امروز برگشته بهم گفته حلالت نميكنم!:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
دوستم بهش گفته ما ميتونيم سه تايي باهم باشيم ميگه نه!:-2-30-::-2-30-:حنانه رقيبمه!!:-2-30-::-2-30-::-2-30-:
جونه من لغت ونيگا!:-2-39-:ما هرسه تامون دختريم! :-2-15-::-2-15-:اينجا رقيب چه معني داره؟؟؟:-2-36-::-2-36-:
من به خاطر اخلاقايي كه دارم نميتونم ناراحتي هيچ كيو ببينم... :-2-15-::-2-15-:امروز خيلي گريه كردم...:-2-39-::-2-39-:
پروفم هم بستم...:-2-39-::-2-39-: يه مدت بسته باشه بهتره...:-2-15-::-2-15-::-2-15-:
همه دلايل مرگم حاضر وآماده ست...:-2-39-::-2-15-::-2-39-:
الان فقط يه تيغ كم دارم...:-2-39-::-2-39-::-2-39-:
تيغ...:-2-41-: رگ...:-2-41-: خون...:-2-41-: مرگ...:-2-41-:
بدرود...:-2-41-:

astanehp
1392,04,16, ساعت : 21:33
سلام...خوبین..؟؟ ......دارم به این فکر می کنم...که اگه...آب دریا رو خالی می کردیم...بعدددد...توش رو ..می اومدیم...پر گل نرگس می کردیم...چی می شد؟؟....تو گل آنرگس شنا می کردیم؟؟..یاحتا غرق می شدیم؟؟..نه...نه...فقط ..می شه گفت...اون موقع هرکی به آب می زد...تنش بو نرگس می گرفت...نه؟...دلتنگی ..داره به جسمم فشار می آره...دارم می شم یه آدم خسته..که حتا نمی تونه..بعضی شب آ..حتا... حفظ ظاهر کنه...ورو پا نماز بخونه....بعضی وقت آ..آدم زانوهاش می لرزه..اونقدرکه...از دست خودش...ضعفش...رنجور بودنش...ناتوانیش.. دلش می خواد .دادبزنه...هوار.......بیخیال؟؟. .خوبم...فقط دلم تنگه...خیلی احمقم..؟؟ می دونم...نمیدونم..دوبار نوشتن تو یه روز..می شه قانون شکنی ؟...متاسفم...اگه نمی نوشتمشون...میل شون می کردم..به آدرس دیگه ای..واین... خوب نیست...

*R I R A*
1392,04,16, ساعت : 21:42
به نام خدا
دیشب برگشتیم، یه مسافرت پنج روزه با خاله ام و بچه هاش! مسافرتی که مثل همیشه مقصدمون یه جای تکراری بود که هرسال و شایدم سالی دو بار می ریم ولی این دفعه یه جورایی متفاوت بود!
سه تا ماشین بودیم که تو راه باهم بودیم، صبح زود روز سه شنبه راه افتادیم، صبحانه رفتیم یه جا تو شهر قزوین حلیم خوردیم و بعد هم ساعت ده بود که رسیدیم نزدیکیای رشت، ویلایی که میخواستیم بریم یه جایی همون دور و ورا بود، نزدیک جنگل و خوش آب و هوا!
البته روز اول هوا خیلی گرم بود و شرجی که با بارونی که شبش اومد هوای روز بعدش، همین طور روزهای دیگه خیلی خوب شد!
این که میگم متفاوت بود به این دلیل بود که با افرادی همسفر بودم که هر کدوم شخصیت خاص خودشون و داشتن:-2-37-: یه سال از پارسال که رفته بودیم اونجا بزرگ تر شده بودن و قطعا یه سری از اخلاقاشون عوض شده بود.
پسر هجده ساله ای که تازه از بحران کنکور دراومده بود و یه جورایی میخواست تخلیه انرژی داشته باشه! چقد دوس داشت با همه کَل کَل کنه، مخصوصا من و منم سعی می کردم زیاد سربه سرش نذارم! البته یه بار که آب سرد یخچال و روم خالی کرد نتونستم هیچی نگم و منم همون موقع تلافیش و بد سرش دراوردم :دی
دختر دوازده ساله ی ناز و مهربونی که خیلی دوستش دارم، مث مامانش که دخترخالمه و اگه اون و خل و چل بازیاش نبود بهمون خوش نمی گذشت. دخترش تو سن حساسیه و تشنه ی محبت! از کنار من جُم نمی خورد، شبا هم باید پیش من میخوابید!
آهان از شبا بگم که به دلایلی منو خوف برمی داشت (نمیگم چون ممکنه بهم بخندین:-2-35-:) و چقد خودمو برای باباییم لوس می کردم، و ازش ممنونم که پیشم بود و منو تنها نذاشت:-2-41-:
از یه پسر بچه ی سه ساله ی خوش زبون بگم تو این چند روز با شیرین کاریاش هممون و سرکار گذاشته بود، بهم میگفت خاله فرشته و بعضی موقع ها یادش می رفت منم یه جورایی خاله اش میشم و به همون فرشته اکتفا می کرد و هرچی مامانش می گفت فرشته نه، بگو خاله فرشته، ابرو مینداخت بالا و میگفت نه!
البته مواقعی که دلش انگری بردز و گوشیم و میخواست خاله فرشته جون هم می شدم:-2-22-:
سه تا فوش یاد گرفته بود و هی تکرار می کرد:-2-08-:
وای چقد وقتی با اون صدای نازش حرف می زد و حرص می خورد و فوش میداد از دستش میخندیدیم:-2-06-:
باباش نیومده بود باهامون و شب که میشد دلش هواشو میکرد و انقد گریه می کرد تا می خوابید :(
ورق و شطرنج هم بازی می کردیم و من گاهی مجبور می شدم بشینم با دختر دخترخالم منچ هم بازی کنم :دی از بس که همیشه حوصلش سررفته بود!
یه شب هم کوچیک و بزرگ از این بیست سوالی ها بازی کردیم که کاغذ و میچسبونن رو پیشونی طرف!
واسه منو نوشته بودن اینترنت :-2-22-:
هر روز می رفتیم بیرون و میگشتیم! البته تو ویلا هم که بودیم همش تو تراس بودیم و فقط شبا که پشه ها حمله می کردن می رفتیم تو، ولی بازم از دست این پشه های پدرسوخته در امان نبودیم و من الان با دست و پایی پر از پشه خوردگی برگشتم!
بعد از پنج روز دیگه دیروز واقعا خسته شده بودم و دوس داشتم هرچه زودتر برگردم خونه، دلم واسه نت و دوستام یه ذره شده بود، میخواستیم شب راه بیفتیم ولی بعدازظهر اومدیم و ساعت یازده رسیدیم خونه، تو راه خیلی وایستادیم، یه جا تو منجیل زدیم کنار و پیاده شدیم انقد باد می اومد که پشیمون شدیم:-2-31-:
وقتی رسیدیم خیلی خسته بودم و زود خوابیدم!
+ تو این چند روز که ما نبودیم همسایه جدید اومده تو آپارتمانمون و الان متوجه شدیم که چهار تا پسر دارن، فقط همینا رو دیدیم، چند تا دیگه بچه دارن خدا می دونه:-2-35-:
+ چقد خوشحالم که ماه رمضون داره میاد:-2-37-: ماه رمضون که میشه مهمونی های ماهم شروع میشه:-2-41-:
+ فردا شاید برم سر یه قراری که خیلی برام تازگی داره، دفعه بعد حتما در موردش می نویسم:-2-38-:
من برم دیگه
شبتون بخیر:-2-40-:

غزال*zelzeleee
1392,04,16, ساعت : 23:37
به نآم خدا



هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته ،هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته ، چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه ، هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته ، هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته ..... !! (محسن یگآنهـ )




بآزم دوچرخه کنسل شد!
امروز خوب بود کلی خوش گذشت زری بم گفت شبیه توریستا شدی با این کلاه و شلوآر سفیدت خودتم که کوچولو با اون چشمای رنگیت! :-2-22-:

فاطمه خواهر دوستم بهم میگه چقدر عوض شدی دخدر پس کوش اون دخی شیطون که صدای خنده هاش کل خیابون رو پر میکرد بهش میگم دیگه بزرگ شدم..!




خیلی استرس دآره واس نتیجه ی کنکور..!






ماه رمضون دیگه داره میرسه

عاشق این ماهم فوق العاده اس یه حس ناب و خالصی داره ..!




یا حق

°Hal¡¥aS°
1392,04,16, ساعت : 23:38
به نام خدا
سلام
دقیقا از 5 تیر تاحالا نیومدم اینجا
داشت دردسر میشد واسم
هرکی تو خصوصی یه نظری راجع به خاطرمون داد...
منم بوسیدمش گذاشتمش تو طاقچه :))

######

خب کنکورمو دادم
بسیار سخت بود منم سخت باهاش برخورد کردم ولی راستشو بگم متوسط دادم
بعنی اصلا نمیدونم چه غلطی کردم
هرچی خدا بخواد

######

سر جلسه بغل دستیم یه خانم متاهل بود میگه شما پزشکی میخواین میگم نه دارو میخوام میگه ولی من پزشکی میخوام گفتم موفق باشین
بعد امتحان 8 شروع شد خانمه زارت پاسخنامشو ساعت 9:30 داد
تو دلم گفتم پزشکی حق هرکسی نباشه حق تو یکی هست ....
اینم از کنکور ما :)

######

میرم باشگاه میخوام از سوراخ کلید رد بشم
مربیم یه دختر بسیار خوشگله دیگه شورشو در آوورده از زیبایی ...
دختره ی نکبت...

######

دیروز یه اتفاق فوق العاده افتاد
رفتم دیدن باران و دخترش
الهی قربونش برم عاشق معصومیت چشمای دخترش شدم
خیلی خندیدیم
خیلی خوش گذشت....
شیطونی کردیم تازه باران مامانم و رفیقشم دید :))))
باران دووووست دارم :)

######

امروز بعد باشگاه دستم ماهیچه اش گرفت به داداشم میگم بیا واسم پماد بمال یه دستمو زده اون دستمو که بهش دادم میگه عه تو دوتا دست داری؟گفتم ن پ جانبازم
گفت خداروشکر که هشت پا نیسی
گفتم راست میگیا چه باحال
اونم خندید گفت کودن هشت پا که دست نداره همش پا داره
....
خدایا منو از این خانواده نگیر که افسرده میشن

######

حسن یوسفم خیلی لوس شده یه کوچولو بهش آب ندم سریع برگاش خم میشه....
حس میکنم اونم خاطر خوام شده
جیگرمه

######

من نمیدونم مامانم چقدر کار رو دسش مونده بود ادل گذاشت من کنکورمو بدم همشو بندازه رو دوشه من....

######

رژیم غذایی دارم خدا میان وعده فقط یه بیسکوییت ساقه طلایی آخه این کجای معده ی منو میگیره ؟
:((((

######

من آدم چاقیم
* مراجعه شود به امضام

######

نمیگم آدم مورد علاقم میگم هم بازیه دوران بچگیم....کاش مثه گذشته پاک بودی....
انقدر نسبت به پول بی جنبه بودی؟
کاش نفستو نگه میداشتی....

######
امشب شب تولد پسرمه
داره میشه 17 سالش :)
دست پدر و مادرش درد نکنه که همچین گلی تربیت کردن
عزیزم همینجا میگم تولدت شادباش
آرزو مند آرزوهای قشنگتم
عزیزه منی
عزیزه منم میمونی
######

*باران تو بهترینی

*محسن دیدی تو عکسا کم آووردی ؟ ما اینیم دیگه :))

*ماهرخ - سیما - نازنین خاطرتونو میخوام شدید

* آزاده - طناز گلای منین

*ارادت داریم خدمت خاطره خونا و خاطره نویسا :)

ایام به کام

zahra.rad
1392,04,16, ساعت : 23:47
به نام خدای مهربوووون


امروز با خانم ملکندی و اقای مبشر رفتیم بیرون.....رفتیم پارک پردیسان....
ای خوش گذشت
یه عالمه خندیدیم:-2-08-:
چقد خانم ملکندی چاق شده بود:-2-19-:
وای خدا من چقدر این موجود رو دوست میدارم:-2-41-:چقدر ناز و دوست داشتنیه:-2-41-: چقد خوووووووووووووووووووووووو ووووبه اخه:-2-36-::-2-35-:
ساعت 9:15 رسیدم خونه:-2-35-:
خوبه ماه رمضون شد مامان اینا رفتن:-2-35-::-2-22-:
به زهره میگم خب ابجی فردا کجایی:-2-22-: میگه زوج و فردش کردی میگم پ ن پ:-2-22-: میگه تو غلط کردی هر روز میخوای بری بیرون:-2-22-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:

وای فهمیدی چی شد؟:-2-30-:کیف پولم گم کردم:-22-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:یه عالمه توش پول بود:-2-30-: میتونسم باش برم بیرون:-2-30-:



دلم عجیب مخاطبه خاصم میخواد:-2-15-:
سامانم:-2-15-:
اما دیگه من دوست نداره :-2-15-:
دیروز یه حرفی زد که خنجری شد و رفت تو قلبم:-2-39-:
گوشیم بدم فلش کنن دیگه نمی نمیریزم.......
دیگه بسه باید بچسبم به زندگیم اینجوری اخرش میخوام به کجا برسم واقعا؟
دیگه واسه هیچ کسم مهم نیستم..........
اینا همش تقصیر خودمه


اه خسته شدم انقدر که همه چی تکراریه و انگیزه و هدفی ندارم:-2-36-::-2-36-:

پ.ن:
کاش دستی گره بغض مرا وا میکرد
دل بیمار مرا کاش مداوا میکرد
کاش وقتی ز نگاهم تب او میبارید
بود و احساس مرا سیر تماشا میکرد
آنکه میدوخت بر سرو قدش جامه ی ناز
کاش اندیشه ای از بر دل ما میکرد
اگر این عشق حرام است چرا خالق من
از ازل فتنه ی این غائله بر پا میکرد
کاش چشمی غم پنهان مرا میفهمید
کاش دستی گره بغض مرا وا میکرد





M

+پ.ن: حنانه جونی اینا همش اقتضای سنه ادم به خاطر همچین موضوعی که خودش نمیکشه:-2-35-:
+پ.ن: فرشته پس قسمت خاص مسافرت چی شد؟:mrgreen:

mobaraki
1392,04,17, ساعت : 00:02
رفتم کانون خیلی خوب بود فقط به دختر مربی کانون که اسمش ارام بود گفتم یواش خانم حالشون چه طوره:))))) خیلی خوب گفتم نه
--------------------------
وقتی تو اون دبیرستانی که می خواستم قبول نشدم خیلی ناراحت شدم و پیش خودم شرمنده بودم
بعد از یه مدت که فهمیدم یه عده از همکلاسی هام که خیلی از من درسشون ضعیف تر بود یا تا حدودی مثل من بودند قبول شدند
احساس یک ادم بی دست و پای به شدت بی اراده بهم دست داد چون فکر می کردم چون درست نخوندم قبول نشدم
ولی حالا همه ی اون شرمندگی هایی که پیش خودم داشتم بر طرف شد هر چند که نمی شه با فامیل کاری کرد
و می بینم تو اون زمان اگر بهترین کلاس هم بودم قبولم نمی کردند در واقع مدرسه راهنمایی خودش یک عده رو اسم نوشته
بود که برن اون دبیرستان مد نظر و اون امتحانی که ما دادیم الکی بود یعنی همه چیز از پیش تعیین شده بود
خوب می دونم چرا اسم من جز اون لیست نبود چون یک بار شاید هم چند بار جوابه ناظممو دادم و زیاد باهاش ساز مخالفت زدم
حتی از سر دق ودلی انضباط منو هم کم کرد و دلیلش این بود ناخنت بلند بوده مبارکی.....
----------------------------------
پس اگه خیلی از بچه ها وقتی معلم شونو می بینن حاضر نیستن حتی باهاشون سلام کنن شاید دلیل خیلی محکمی داره
من حتی حاضر نیستم با مدیر و ناظم راهنماییم برخوردی داشته باشم چه برسه به سلام اونا با اینده ی من و خیلی های دیگه که
فرصت داشتن بازی کردن هر چند که من حالا و در حالا حاضر در همون دبیرستان مد نظرم درس می خونم هر چند با یک سال تاخیر
ولی خیلی ها نیومدن دوباره امتحان بدن
به هر حال شعور نداشتن یک انسان اینجوری اینده ی خیلی ها رو به خطر می ندازه
-------------
بالاخره بابا از سفر امد:))) و دخترش شادمان شد

rosa
1392,04,17, ساعت : 00:28
دُروود؛

دیرووز با تربچه دعوام شد!... با یه بچه فینقیلیِ ده مــاهه!
فسقلی موهایِ منو می کشه و وقتی اخم می کنم بهش می گه: عهههههه!
و چنان با جذبه نگاهم می کنه که نمی دونم بخندم یا سفت بغلش کنم و بخورمش؟!!!!

داداشــی همش نگرانِ که وقتی تربچه بزرگــ تر بشه، چطــوری از هر گونه تنش و اصطکاکــی بین ما دو تا جلوگیری کنه!:دی
از حالا میگه:
-بابایـــی بیا اینور تا با عمه دعوات نشه که من عصـــــــلا حوصله ندارم!!!! :|

بالاخره خواستگارا اومدن! :-2-22-: این شکلک لازم بود! :|
از کت و کول افتادم این دو رووزه! همش بشور و بساب و تمیز کـــاری! همش واسه یک ربع! :|
وقتی اومدن من روبروی تربچه نشسته بودم و براش شکلکـ در می آوردم:| یا اینکه همش در حال پذیرایی بودم و فکر نکنم اصلا منو دیده باشن! :|
من می دونم که زنگ نمی زنن!... اگــر هم زنگ زدن، به مامان گفتم که جواب من منفیــه! :|

فقط می خواستم مامــان بفهمه که عـــادم من باید خاص تر از اینا باشه! :|


+بـــاز هم تابستونُ پشـــه کورهُ خــــارش!... لعنتــــی!
+برایِ ادامه تحصیل و اهــــواز رفتن مصــرتر از قبلـــم!
+امــروز کتابخونه رو تمیز کردم و کتـــاب ها رو دوره کردم!
+برایِ تربچه سهراب سپهـــری می خوندم و غش غش می خندیــد!... بچـــم! :|
+میگويم نمیشود يک شب بخوابی وُ
صبحِ زود
يکی بيايد و بگويد
هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟

مــــــــــــانا باشـــید :X

بیــ رنــگــ
1392,04,17, ساعت : 00:35
بـه نــــام خــــــدا

18 ِ تــــير ِ 92



تشويش .. اضطراب ... اوهام ِ وقايع در تيري سرد و غير معمول ،
تمام ِ حال ِ من و اين كلمات ... در روزهاي اخير !



چه قدر حرف دارم ... به اندازه ي 10 تاي بچگي و يك عالم ِ نوجواني ...... و تك جمله ي حالا هاي عمرم !
و تفكر ِ ذهنم ، خاموش ... نگفتنم بِه !


. چقدر امشب طولاني شده و فردا دور ! ترس ِ وقايع ِ نيافتاده ي فردا ، چنگ مي زنه به دلم .

. . براي جمع سه نفره مان ... پت و مت و جت
يا هر چي كه رعنا ميگه ، تنگ شده ... كاش روزها زودتر بگذرن و اين عادت ها ، عادي تر بشن !

. . . آتش ميباره اينجا ... هواي گرم ِ منظقه ي كوهستانيم ... عذابه برام ! عـــذاب !

. . . . مامان مي پرسه :چته ؟ حق داره ؟داره كه بپرسه ...منم حق دارم كه نگم ... نگم و دلش غصه نگيره !



شهر خواب ،
خانه ها خواب ،
خيابان ها خواب ،
من اما بيدار ِ مدهوش ... !
لبخند مي زنم بر اين سكوت ِ ارزاني شده ...


پنــــاهتـــان خدا

мσH3η
1392,04,17, ساعت : 00:46
[ مـَرا خـود بـا تـو چیـزیـ در میـان اَسـت / و گـر نـه روی زیبـا در جهـان هســت ..........بجز پیشـت نخـواهـَم سـَر نهادن / اَگـَر بـالیـن نبـاشـَد آسـتات هسـت ]


هی شـور میـدهـی مـرا ، مسـت و خـراب میـروم
بــانـی خـیر میـشویــ ، بــی تـو عـذابـ مـیـشوم
ایـن شـعر جـایـ تـو نبـود ، یـک گـوشـه ایی پیـاده شـو
[ بــانــو ] تـو را طــی مـی کــنمـ ، راهـ سـراب میـروم...
تــو عـشقـ را حـوالـه کـن ، اینـجا دلـی پـژمـرده اسـت
جـان تـو و جـانـ غـزل ، مََشـکی از آبـ میـشوم
یـک گـوشـه چشـمی بنـما ، بـَر دل پـار پـارهـ اَم
مـن اَز نـگاه خیــره اَت ، مَســت شـَرابـ میـشومـ ..
روزه عـشق میـگـیردَتـ ، دلـ در تمـام طـول روز
هـر شبــ بـه یـادت تا سحـر ، راه صواب میـروم !
اَمـن اسـت اَندر دلـ شـعر ، جای تـو [ بــانــو ] مـاه مــن
اینـست کـه بـا یــاد تــو مـَن ، هـر شـب بـه خـواب مـیرومـ
لـَبـخند بـَر لـَب تـو و مـِهـرَت بـر دل مـَن اَسـتـ
تـا خـَنده مـیـزَنـی بـه مـن ، بـاده نــاب میـشوم ...
هـِی اشکـ مـیشوی مـَرا ، هـی عـشق مـیشوم تـرا
از بیـم چشمـ مـَردمان ، بـَر تـو نـقـابـ میشـوم
تــو میـپـرسی زمـن ، کـجـاسـت پـایـان عـشقمـان
مـن جـان مـیدهـم تـو را ، [ بــانــو ] جـوابـ میشـوم ...
.
.
[ چـهارمیـن شـعر ، بـرای عالیـجـنابـ شعـرهـایمـ ....]
.
.

پــ . نــ :

گیسـو بـه همـ بـریـز و جـهـانـی را ز هـم بپـاشـ / مـعشـوقـه بودن اَستـ و « بـریـز و بپـاش » هـا ....


[ داستـان مـن و مـستی بـه حلقهـ های گیسـویت را کـه یاد داری ؟ :) ]
پــ . نــ :


مـَن حـَرَمـسرایـی دارَم اَز دَرد ..... و تــو : سـوگـلی : آنـ هـَســتـیـ ....

پــ . نــ :


مَـن عـاشـق تـو بـاشمـ یـا تو عاشق مـن ! چـه فـرقیـ میـکند رنگیـن کمـان از کـدام سمـتش آغـاز شـود ؟


پــ . نــ :



ولی هانیه خانوم خودمونیما
ما بالاخره نفهمیدیم از چی چیه این مرتیکه خوشت اومده!
يعنی... یعنی ميتونی؟ يعنی ميشه؟
با اونم همون جاهايی رو بری كه با من رفتی؟
همون غذاهايی رو بخوری كه با من خوردی؟
همون... همون كارايی رو بكنی كه با من هم كردی؟
سنتوری - داریوش مهرجویی

پــ . نــ :
درسـت سـَرِ سـاعـت 10 فـردا صـبح یـه فـصل جـَدید شـروع میشـه .... فصـل فـعلی بد نبود ... طـعم یـه حـس جـدید و نـو .... طـعم یـه حسـ یـک طرفـه ... خـیلی هـا گفتـن فـرامـوشی ... امـا بـودن اینـ حسـ مقدسـه .... فرامـوشی نـه .... یـه فصـل جـدید با آدمـهای قـدیمـ .... زنـدگیـ مـا آدمـ هـا چیـز جدیـدی نـداره ... همـمون پـایـان یـه ترآژدی هسـتیم .... بـه اینـ فکـر میکـنم کـه شـاید اگـه کـفی نبـودنمـ بـه بودنمـ سنگیـنی میکـرد بـهتـر بود ... نـا شـُکـری نیسـت ... بـه اُمیـد فصـل خـوب ... اُمیـد ...
رد : بذار یه چیزی رو برات روشن کنم، رفیق. امید چیز خطرناکیه

می تونه یه مرد رو دیوونه کنه.

اندی دوفرِین : یادت باشه “رد”

امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزها، و چیزهای خوب هیچ وقت نمی میرن....!
[ رستـگاری در شـاوشنگ ( زیبـاتـرین فیلمـ تاریـخ سینمـا ) ]

پــ . نــ :


گـفتیمـ تـایـپیـک نـزنـن ، تـایپـیکی کـه زدن رو همـ گفتـیم پاک کـردنـ .... اینـجوری بـهـتره .... :)

پــ . نــ :
چـند وقتـیه خـاطره نـویسـی شلـوغ شـده ... اینـ عالیـه اما دوستـان گاهی دو خـط سـه خـط مـینویسـن و اِرسـال پسـت رو میـزننـ ، خـوب اگـه خیـلی کـمه ننـویسید ... بـعضی از دوسـتان هم روزیـ چـند تـا میـنویسـن ... خوبـ بزاریـد آخـر شبـ .... ایـنجـوری بـهتره ... نیست ؟


مـامـان صبـا :-118-: نـوازشـ عـزیز :-118-: سیمـا :-118-: مـتینـ :-118-:نگـار ( رهگذر):-118-:




همـه دوسـتانـی کـه لطفـ داشتـن :-118-:
هـم خـاطـره ایـی هـا :-118-:

MoonRise
1392,04,17, ساعت : 01:12
بِهـ نـآمِ خُـدآ




-این دو روزِ گُذَشتِهـ خیلیـ عــآلـی بود...!! خیلیـ بِهِم خوش گذشت!!
بَعد اَز دو،سهـ هفتهـ ریحـآنهـ رو دیدیم!!! انقذه دِلَم برآش تنگ شُدِهـ بـود...!!

دیشَب بـا رِیحـانِهـ نِشَستِهـ بودیم حرف میزدیم و دوستِ عَزیزَم هم تو گوشِ "خَر" روضه میخوند!! منم عینِ یهـ دُختَرِ خوب گوش میدادم!!! هَمون موقِع یکی تو یاهو بهم پیآم دآد «چَند وقتیهـ مُخَم آب روغن عَوَض کَردِه» بَرآیِ ریحی جونم هم خوندم اونم حرفشو تایید کَرد!!! هــــی دوستَم وقتی تایید میکنهـ ینی دیگهـ درستهـ ، درستهـ !!! البتِهـ چند وقتیهـ همهـ بِهِم میگن...!!

این روزا همهـ چی بـآهَم قـآطی شُدِهـ !!! اَصن اعصاب ندآرَم، کلا قـاطی کَردَم شدید!!!
اِسترِسِ آزمونم اَز دلایلشهـ!!! کلا دآرَم دیوونهـ میشَم..!!


و اَز یهـ طَرَف هم بعضی ها کور شدن و نمی بین... نمی فهمن..!! شاید هم خودشونو زدن بهـ اون رآه ولی کـآش اِنقَدر بی انصاف نبـآشَن... کـآش چشمـآشونو بـآز کنن !!

+ صداي بي تفاوتي هايت آزارم ميي دهد....

آرام تر سكوت كن...!


+ من ؛
از این منـی
که هر لحظه دلتنگِ توست …
مُتنفـــــــــرم !
+ اگه میخوای کسی رو از دست بدی...فقط کافیه دوستش داشته باشی
همین کافیه...


+ شکستن دل کسی که عاشق توست کارِ ساده ایست...!
اگر راست میگویی دل کسی را بشکن که عاشقش هستی...


+ نه.. نه!
گریه نمی کنم یک چیزی رفته توی چشمم!
به گمانم ...
یک خاطره است
مسافر، مسافر است
وقت استقبال هم می دانی
که یک روز باید بدرقه اش کنی ...
دل نبند ...

Fed Up
1392,04,17, ساعت : 01:23
به نام خودت...!

+ امروز باز کلاس داشتم... هیچی نفهمیدم... هیچی... نه تمرکز درست و حسابی داشتم و نه هوشیاری کامل! خوابم میومد شدید و وقتی خوابم بیاد هیچی حالیم نیس... حتی اگه با کسی حرف بزنم ممکنه یه وقت چرت و پرت هم بگم!
مثل امروز که تو کلاس چندتا از دوستای دوره ی دبستان رو دیدم و خیلی خشک و ساده سلام و احوالپرسی کردم... مطمئنا اگه خوابم نمیومد رفتارم بهتر می بود! هر چند که از دیدنشون خوشحال نشدم! خیلی برام معمولی بود! شاید هم من کلا بی احساسم! نمی دونم...
+ ساعت 8 و نیم رفتیم خونه ی مونا... دعوتمون کرده بود... ما بودیم و نورا اینا... چقدر خوب بود که جمعیت کم بود... اصلا حوصله ی شلوغی رو ندارم! اینم به اصرار مامان و برای جلوگیری از غرغر شنیدن رفتم... ماکارونی درست کرده بود و کوکو! خوشمزه بود... 12 و نیم برگشتیم...
+ از کسایی که تو کار آدم دخالت میکنن به شدت متنفرم!
+ امروز صبح باز دوباره آمپر چسبوندم و نزدیک بود بزنم درو بشکونم... انقدر مشت کوبیدم بهش... تقصیر خودشونه که هی آدمو حرصی میکنن...
+ امروز زنگ زدم به شیرین... چقدر دلش پر بود...! طفلکی...
+ بعضی چیزا واقعا عصبیم میکنه... جدیدا بیشتر عصبی میشم و خودم هم به اخلاق گندم پی بردم...گاهی اوقات از دست خودمم عصبانیم!


+
دلـَم یـک تـَصـادُف جـدی می خواهـد!
پُـر سـر و صـدا،
آمبـولانـس ها سـَراسیـمه شـوند و
کــار اَز کــار بـــَــگـذَرَد…!

♔ αϻἰг κнаη ♔
1392,04,17, ساعت : 01:42
: : بـــه نـــآم خــُدآ : :



هیچی نمیتونه مثل آلبوم : هیچ هیچ هیچ " شاهین من رو آروم کنه

زندگی من همش مقدمه است : |
هیچ چیزی دَر " مـَن " رضـآیت تورا جَلب نمیکند پَس بیخود زور نَزن !
وقتی کِ امشب به طرز عجیبی میخواهی بری سراغ الکل ولی یادت میاد ماه رمضون نزدیکه : | وقتی امشب میخواهی سیگار بکشی و از چشم های مادرت وحشت داری ، امشب بد خرابم بَــد ... امشب ، این شب بد سیلی زد تو گوشم .... امشـَب دستم به جای بند نیست !
تو زندگیت وقتی داری هی جلو میری یه لحظه وایستا استپ بزن برگرد پشت سرتو نگاه کن بعد بشین رو برگه از خودت بنویس از اون چیزائی ک ِ پشت سرت بود !

با هیچ قهوه ی داغی ، دیگر دلم گرم نمیشود ..
امروز دخترکم هی لبش را گاز گرفت تا گریه نکند ، هی تحمل کرد آخر دوام نیاورد و زد زیر گریه ، هق هقش قلبم را لرزاند دم گوشش آرام گفتم : ببین تو مجبوری به سکوت باید تحمل کنی ...
سرم به شدت درد میکنه : | بـی حواس شدم ...

قشنگـترین اتفاق امروز این بود ک ِ بعد ازظهر میخواستم بخوابم آیلی لپ تابمو برداشت آورد گذاشت رو پاهاش و گفت : برام برنامه کودک بزار ! براش برنامه کودک گذاشتم نمیدونم اسمش چی بود بالهای جادوئی ؟ گمونم همین بود . سرش رو گذاشته رو بازوم لپ تابم رو پاهاش با خیال راحت داره برنامشو نگاه میکنه ، بش میگم : نمیبینی میخوام بخوابم . میگه الان به خاطر من نخواب بغلتو که نمیخورم یه بار اومدم بغلت برنامه کودک ببینم چه داداشی هستی تو .. ! میخندم میگم هدفون رو میزه بردار صدای این وامونده رو قطع کن . من خوابیدم این برنامه کودکش رو نگاه کرده لپ تاب رو جمع کرده دوباره اومده بغلم گرفته خوابیده وقتی بیدار شدم میبینم تو بغلم مچاله شده انقد بهش خندیدم کلی هم عکس ازش گرفتم ! بچگی های آیلی قشنگه دنیاش قشنگه : ) بدجور به من وابسته است تحمل نداره اصلا باهاش جدی حرف بزنم. الان اشتباهی که میکنه سرش داد بزنم یا یکم باهاش بد باشم شروع میکنه به گریه کردن ، نه اینکه هق هق کنه جیغ جیغ کنه ن َ میره به دیوار تکیه میده یه جای خلوت بعد بدون اینکه چهره اش تغییر کنه بی صدا اشک میریزه . قشنگی گریه های آیلی هم به اینه ک ِ بی صدائن ...

از جیغ کشیدم سیم های زمخت گیتار الکترونیک لذت میبرم ، دستم رو کشیدم به سیم هاش صدای جیغش در اومد به یاد روزائی ک ِ تو آموزشگاه بودی .. بَد کردی بهم رفیق

یک تشویش در " مـَن " در جریان است

فکــرم دَرد داره ..

تو این روزا ک ِ همه میخوان خاص باشن و متفاوت ، تو این روزا ک ِهمه تز میدن چن نفر ک ِساده و معمولی باشن و از همه مهمتر خودشون باشند بیشتر به چشم میان

امروز با آیلی داشتم بستنی میخوردم ، بعد برگشته میگه داداش خیلی بد مزه بود دیگه از این بستنی ها نگیر برا من : | وقتائی ک ِ عصبی باشم آیلی یه چی میپرونه کِ من رو به حرف بگیره همچین خواهر فهمیده ای داریم ما بهش میگم بد مزه بود ک ِ ته کاسه رو هم لیس زدی ؟؟ چپ چپ نگام میکنه و میگه دیگه جواب کوچیکتر از خودت رو نده دلش میشکنه : )) وسط راه برگشته میگه : علی دیگه به این گربه غذا ندیم ، میگم چرا تو که تا دیروز عاشقش بودی ؟ میگه : امروز انقد جلوم عشوه اومد ناز کرد میخواستم نازش کنم چنگ زد به دستم :| بهش میگم چن بار گفتم به گربه دست نزن میخواهی همه حیوناتو جمع کنم ببرم خونه مادر جون ؟ میگه : نه دیگه به گربه دست نمیزنم بهش محبتم نمیکنم بهش غذا هم نمیدم تنبیه بشه میگم کجای دستتو چنگ زده بیا نشونم بده ...روزائی که با آیلی باشم خوش میگذره اصلا نمیدونم چجوری میگذره ..
امروز از جلوی یه آپارتمان رد میشدم دختربچه سرشو آورده بیرون داد میزنه : مامانم رفته حموم ... مامانم رفته حموم .... شرافت رو لولو برد : |

یه رفیق دارم بهش میگم بیا بریم استخر .. میگه والا پریروز حموم بودم بزا آخر هفته دیگه بریم ک ِ من همونجا دوش بگیرم . رفیقای سناتوری داریم مـآ : |

اصلا امشب خوب نیستم و دستم به نوشتن نمیره...
میگه تو ترکمنی : )) میگم : مـَن نَ بابا : )) میگه چرا قیافتن شبیه ترکمنائی ؟ میگم : دو رگه ام : )) میگه میگم ترکمنی میگم نیستم : | من مامانم ترکمنه خودم ک ِ نیستم : »




یــآعلی

ELAHE444
1392,04,17, ساعت : 02:18
به نام خالق

اولین بارمه میخوام اینجا مطلب ،خاطره یا هرچی که اسمشو بذاری بنویسم
یعنی چرا مینویسم ها ولی تا حالا اینجا ننوشتم،نمیدونم چرا ولی هر روز باید بنویسم
به آرامش میرسم؟شاید
امروز پنجمین سررسید از عمر 25 ساله مو تموم کردم،درست از 20 سالگی شروع کردم به نوشتن.آره خوب یادمه دقیقا از همون روزی که اون اتفاق افتاد که منو شکست که پژمرده ام کرد،که یاد گرفتم دلمو پس بگیرمو دورشو یه حصار چند لایه بگیرم که مبادا سرپیچی کنه ،که مطیعم باشه،که هرز نره،دل من تا ابد باید جاش همینجا باشه ،سمت چپ سینه ام،الان خوبم
خوب خوب،مخاطب خاص بدون که الان دارم زندگی میکنم عالی،نمیگم که عین بچه ها تلافی کنم نه،الان دیگه بزرگم،خیلی بزرگ،دیگه پژمرده نیستم،آبیاری کردم دلمو
ولی فراموشت نکردم،هر روز فکر میکنم بهت هر روز
به خودت ،به دخترکت که عین خودته،به همه ی اونچه اتفاق افتاده ولی انگار که نیفتاده،و اینکه چرا افتاده ؟ واگه افتاده بود چرا الان اینجا ایستادیم؟
امروز هم مثل هر روز وقتی چشم باز کردم از جام تکون نخوردم،فکر کردمو فکر وبازم فکر
فردا امتحان دارم،یه امتحان خیلی خییلی مهم که شاید زندگیمو عوض کنه،دعا کنین واسم
هر چند امروز اصلا از خودم راضی نبودم،قشنگ نخوندم،باید بیشتر میخوندم،ولی خوب من یه پارتی دارم، خدا با منه
خدا هستی دیگه؟

βαhαr
1392,04,17, ساعت : 02:19
به نام خدا

سلامــــــــــ
×تازه از راه رسیدم رفته بودم دیدن مامان بزرگه.وقتی دیدمش فهمیدم چقدر دلم واسش تنگ شده
× اوردنش بخش ویژه. خاله ام اونجا موند اما به من اجازه نداندبمونم.
×هنوزم نفس کم میاره.درد داشت هم دستاش هم پاش.
×تصویر این تصادف لعنتی از ذهنم پاک نمیشه.
×فردا قراره دوباره عملش کنند.وقتی برگه های رضایت نامه اوردن گفتن ممکنه به هوش نیاد.خدانکنه حتی فکر کردنم بهش عذابه.
×ماه رمضون نزدیکه.هرسال واسه افطار هر چی میپخت سهم ماهارو کنار میذاشت..ولی امسال.........
×امشب وقتی میگفت اگه زنده موندم اشک تو چشمام جمع میشد.خیلی سعی کردم گریه نکنم اما چشمام خیس شده بود
×اگه میشه گوشه ای از خلوتتون واسه مامان بزرگمم دعا کنید.
×××××××××××××××××××
×دختر خالهه زنگ زد همون طور که پیش بینی کرده بودم طلبکار بود.
×صب به دوستم پیام دادم عصر میای بریم بیرون.نیم ساعت پیش جواب داه نه نمیتونم بیام
×میخواستم امشب خاطره ی دیشبو بنویسم ولی حسش نیست.
×این خاطره رو تقریبا ساعت 12:30نوشتم .
الان ساعت 2:18دقیقه ی بامدادمیخوام ارسالش کنم.


بامَنـ لَج نَکنـ بُغض نَفهمــ
اینکه خودتـ را گوشه ی گلو قایِمـ کنیـ
چیزیـ را دُرستـ نمیـ کُـند
بالاخـره یا اَشکـ میشویـ در چشمانَمـ ــ
یا عقده در دلـ ــ ــ م

شب خوش

آلتینا
1392,04,17, ساعت : 04:21
به نام بهترینـــــــــــــــــــ ـــــــــ
در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت ابلیس مانده بودو خدا مانده بودو من...
الان ..همین الان ...یه ربع به 4 صبح...یه حال غریب دارم....صدای اذون میاد...همین الان!
بیدارم! چون وقتی مام خونه نیست از همه کم خواب تر من و امین ایم...سرمون درد میکنه که تا 4 و 5 فیلم ببینیم یا من نت بچرخم و اون ورزش تی وی رو بالا و پایین کنه...! مهسا میگه معتاد فیلم شدی...خوب من فکر مکنم از اعتیاد ب رمان و نت بهتره! یعنی خیلی بهتره!:-2-37-:
تازگی خیالات کم شده... فکرای مزخرف کم شده...مدیون یکیم و بعدش خیلیا...!
موجی هم ایزن!...بعضی وقتا شدیدا کم حرف و بعضی وقتا آن شرلی دوم!:-2-37-:
و بازم تازگیا حس میکنم با امینو و ایمان میشه کلی هیجانو تجربه کرد...حس اینکه بزرگ شدن و میشه دو کلمه باهاشون حرف حساب زد! میشه باهاشون تفریح کرد...اونقدی ک وقتی سه تایی تنها میشیم بساط فست فود 12 شب و فیلم تا 4 صبحمون به راهه!
سعی میکنیم تا حد ممکن تفریح کنم اونم تو زمانای غیر عادی..!:-2-16-:
...............
صبح ده منو دمم یعنی ساناز! رفتیم ارایشگاه ....و 2 ساعت کامل ما رو اسکل کرد برا ی ابرو فقط....:-2-28-:
یه ساعت فیکس منتظر بود تا ارایشگر مخصوصش بیاد ابروهاشو برداره مردم چه باکلاسناا:-2-37-:...ولی خوب ی ساعتش همچی بدم نبود چون سالن مدم بود...یه عروس بود با 11 تا همراه...! هر کدوم یه مدل عجق وجق...:-2-37-:
دو سه تا عروسم دیدم ک بامزه بود..اوخی طفلکیا ...گناهیااا...خودم بوشوورم بیشتر طفلکیم البته! خدایا کی بشه مام بریم ارایشگاه برا عروسیمون....!:-2-31-:
عصرم دوباره منو دمم! ساناز!(البته اون اعتقاد داره من دمشم! اما خوب من نظرم متفاوته!:-2-22-:) و سارا و مریم رفتیم بیرونو از اونجایی ک یه کافی شاپ مخصوص گیر اوردیم قبل از بازار همیشه میریم اونجا...و چون ارزونه ی بار رفت میریم یه بار برگشت:)))
مریم جانم ک شده نی قلیان!! رفتیم مانتو فروشی شیصدتا تنش کرد همه به تنش زار میزد...همه شیصدتا رو پرو کرد اخرم حرص همه رو در اورد هیچی نخرید!:-2-42-:
...............................
امشب ما قبل از خونه اومدن ادای این زنای خونه دارو در اوردیم نون و گوجه فرنگی خریدیم...اومدیم خونه دیدیم هر دوشو داریم:-2-39-: خو ینی ک چی؟!:-2-39-: خو دو نایلون پر گوجه خراب میشه که:-2-39-: مام یه نایلونو برداشتیم شستیدیم رندیدیم و املت درستیدیم...:-2-31-: چون در این خونه 2 تا ارانگوتان موجوده ک همشو تا ته خوردن!
..............................
هفته دیگه یه هفته متفاوته ... یکم فکرم مشغولشه!! دلم میخواد بترکونیم...البته از الان مشخصه که ترکونده خواهد شد..! به وسیله من و دمم! و نگین و ریحانه پروداکشن :))) البته هدف اصلی مقاله و دیدن شرکت پتروشیمی تهرانه ها...!:-2-27-:

چرا الان من اصلااا خوابم نمیاد؟!:-2-36-:
...............................
الان ک 4.20 صدا اس اومد:-2-19-:...یعنی کی میتونه باشه!!!:-2-31-: ینی کله پوک تر از مام تو بیخوای هست؟!
خوف دیه ما بریم نمازو والیبال و اینا...شمام پاشین نمازه قضا نشه...!:-2-31-:
................................
در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصلضرب تردید و کبریت میترسم...!
-سهراب-

.:matin:.
1392,04,17, ساعت : 04:45
بهـ نام او. . .







اينايي که تو پارک تنها يه گوشه ميشينن و هندزفري تو گوششونه !

اينايي که تو خيابون هميشه سرشونو پايين ميندازن و راه ميرن ....

اينايي که تو تاکسي هميشه خودشونو ميچسبوونن به در که کناريشون معذب نباشه !

اينايي که دلشون واسه هيشکي تنگ نميشه .... اينا ... اينا ....

اينا رو خيـــــــــــــــــــلي مواظبشون باشين !

اينا هيچي واسه از دست دادن ندارن ...

قبلاً يه نفر هر چي داشتن رو ازشون گرفته ... !!!











زنـدگیم شده شبـیه نمودار تـابع سـینوسی. . .!
دلـم میخـوآد یه قـَدر مطـلَق بذارم کنـارش. . .بـرای همـیشه. . .!
شمـآ هم شنـیدین ناامیدی از رحـمته خـدا کفـره؟!
مـن به رحـمتـش ایـمان دارم. . .!
هـرچـقدر به مآه رمـضون نـزدیک میـشیم . . . شـوق من برای رسیـدنش بیـشتر میـشه. . .!
هنـوز اون سـی تآ حـدیـث رو تـایپ نـکردم. . .!
دقـت کـردین که سـآعت چقـدر جـدیداً زود میـگذره؟!
حـساب زمـآن از دسـتم خـارج شـده. . .!
جـدیداً ذهـنم درگـیر ایـن تصـمیم جدیدم شده. . .!
خـیلی دلـم میخـواد بـرم کآرنامه ام رو بـگیرم. . .ولی قسـمت نمـیشه. . .!
خـیلی دوست دآرم یه بـرنامه ثـابت و منـظم برای زنـدگـیم تنـظیم بـکنم. . .!
ایـشالله زودتـر زنـدگـیم هدفمند بشـه. . .!
شآرژ گوشـیمم تـموم شده. . .امآن از این ایـرانسـل. . .شآرژ ما رو خورد. . .!


عـرضی دیگه نیسـت. . .!





پ.ن:
*دیـروز دیدمـش. . .!
*به طرز غـیر قابـل بآوری آرومم. . .!
*حـس میـکنم صـبرم داره زیـاد مـیشه. . .!
*هیـچ تصـوری از آینده نـدارم. . .!
*خـدایا. . . یه بـارون. . .!
*کـاش زودتـر جمعـه بیـاد. . .!
*عجیـب به آخـر هفته علاقه منـدم. . .!




ماه رمـضون نـزدیـکه. . .یادمـون نـره در حـق هم دعـا بکـنیم. . .!
بـرای اومـدنـش دعـا بـکنیم. . .!






حـق نگـهدارتون. . .!

zizi.m
1392,04,17, ساعت : 05:00
امروز5 صبح کمی دلم گرفته باهاش حرف زدم گفت نه اخیییی عیب نداره میگذره دیگه
خدایا چرا دلم اینجوری شد؟؟؟؟من همونم ها همون که الکی الکی میخنده و شاده و هیچ غمی نداره و دلش به رمان خوشه هاا منتظره مدارسه هااا که درس بخونه هاا اورین اره منم:-2-22-::-2-25-:خواستم بگم عاشقتم:-118-:مثه همیشه باهام باش

eirsa delpiero
1392,04,17, ساعت : 08:42
از خرداد ماه تا الآن ارزو دارم شب بخوابم ولی خوابم نمیبره بجاش از ساعت 9 صبح می خوابم تا 9 شب دعا کنید تنظیم خوابم درست بشه :-2-30-:
دیشب با رفیقا نشسته بودیم داشتیم عکس میدیدیم که عکس محمدرضا فروتن اومد یکی از بچه ها گفت خیلی دوسش داره و از بچگی طرفدارش بوده منم گفتم بازیگر خوبیه که یهو رفیقم گفت اینکه خواننده بود چطور بازیگر شد همه کپ کرده بودیم:-2-31-:
پریشب خونه خالم بودم دیدم دختر خالم داره جیغ میزنه میگم چته میگه لپ تاپ رو بیار از اتاق بیرون میگم چرا میگه سوسک داخل اتاقه رفتم سوسک رو کشتم اومدم از اتاق بیرون دیدم دوباره صدا جیغ میاد گفتم دیگه چته گفت یه سوسک دیگه اونم کشتم تا خوابید شب خودم اومدم بخوابم دیدم بالاسرم یه سوسک هست عصبی شدم ساعت 6 صبح اومدم خونمون :-2-30-:

mary yam
1392,04,17, ساعت : 09:30
2 هفته پشت هم رفتم مرخصی و الان حس میکنم دیگه حس و حال کار کردن ندارم. دلم میخواد برم خونه و واسه مدت مدیدی بخوابم
یه خواب بی دغدغه و اروم.

دلم یه تغییر میخواد یه تغییر خوب و مفید. دارم تو روزمرگی غرق میشم و از بد روزگار شنا هم بلد نیستم غریق نجاتی هم نیس.

اگه بگم دلم مامانم رو میخواد خیلی بچگونه اس؟بد جور دلم تنگه خونه اس. چه خریتی کردم که این جا رو واسه کار انتخاب کردم.


حس نوشتنم میاد ولی باید برم پیش رئیس برای درخواست انتقالی. خدایا یه نگاه به ما هم بنداز

~yekta~
1392,04,17, ساعت : 09:49
به نام خدایی که در این نزدیکی است
_دیروز امتحان آیه های تمدن دادم 70 تا سوال بود من توی نیم ساعت همشو زدم البته کلا 39تا شو جواب دادم اونایی که اطمینان داشتم نگاهی به اطرافم کردم همه داشتن بستنی هاشونو می خورد کسی اصلا نمی نوشت
دیروز برای اولین بار توی عمرم سوار تاکسی عبوری شدم خودم تنها!یه پیرزنه بود گفت من زودتر پیاده میشم منو کنار یه پسر جوون نشوند تا وقتی رسیدم من خودم جمع می کردم و هی موچوله می کردم که پسره بهم نخوره پسره هم پاهاشو باز کرده بود هی می اومد طرف ما دیگه من باشم و سوار تاکسی عبوری بشم !
دیروز توی ایه های تمدن دوستامو دیدم همه شون ابروهاشونو برداشتن فقط من موندم !پدر گرام هم میگه تا بری دانشگاه بعدش !یکی از دوستامم دماغشو عمل کرده وای خیلی وحشتناک شده بود حداقل خدارو شکر دماغمون درسته !
امسال می خوایم بریم شمال دو ساله که نرفتیم ولی خدا کنم هم سفرمون دوستای بابام نباشن !
_


خدایا منم تنهام...

تو هم تنهایی...

میای با هم دوست بشیم...؟؟!
_وای الان باید برم ظرف بشورم جارو کنم گازو تمیز کنم درسم بخونم خدایا چی میشد مامانم خانه دار بود ؟!
_دیشب داشتم به این فکر می کردم یه روزی بابام بفهمه من می خوام نویسنده بشم چیکار می کنه بابام اینقد بدش میاد که من بنویسم ولی خودم جدیدا معتاد نوشتن شدم ولی بابام مخالف صد در صد میگه دختر باید فقط درس بخونه یه کلام!
_حــآلـَґ گــرفــتـِــﮧ

ازیــלּ شــﻬ ـر

کـــﮧ آدґ هـآیـشـ

هــَمچـُوלּ هـَوآیــشـ نــآ پـآیـבآرלּ

گــآهـ آنــقــَבر پــآکـ کـــﮧ بــآورتـ نمــے شــَوב

گــآهـ چــنــآלּ بــے مــَعرفــَتـ کـــــﮧ نــَفـَسـت میگیــرב...

روز خوش

^MY HEAVEN^
1392,04,17, ساعت : 09:54
سهـــــــــــــــــــــــ ـــلـــام به همگی شوماهااااااااااااااااا:-2-35-::-2-31-:

ببخشید نیستم چندوقتیه ونمیخونم چیزی برای همین مثبت نمیزنم :-2-39-:

عاغا ماهمش درگیریم باهمسر بهم میگه باید کم کم غذا درست کنی :-2-30-::-2-30-:منم میگم نوموخام ولی عاشق اینم برم خونمون
براش غذاهایی که دوست داره درست کنم ومیز خوشکل بچینم بخوره عاشقم بشه اخه مردا عاشق غذا هستن

:mrgreen::-2-06-::-2-06-:

جدیدا افسردگی گرفتم وقت کمی داریم برای باهم بودن :-2-15-:

دیشب در یه حمله انتحاری رفتم سوسیس بندری درست کردم واقعا خودم کیف کردم اینقدر خوشمزه بود:-2-14-::-2-14-:

دیشبم نشستم تا 2 بعد خوابم برد حالام از 7 صبح بیدارم ازبس این روزا همش برق میره اعصابم خورده :-2-30-:

خبر خاصیی نیست بیشتر به روزمرگی میگذره :-2-38-:

همتونو دوست دارم ببخشید اگر کسی قبلا توی خاطرش چیزی نوشته ج ندادم من حافظه خوبی ندارم :-2-39-:

روزتون بخیر:-2-16-::-2-40-:



هیج توضیحی ندارم! باید رفت...و من میرم!
منو ببخشید هیچ پیام خصوصیو باز نکردم و جواب ندادم!تمام دوستامو عاشقانه دوست دارم
خـــــــــــدا نگهدار!!




نگین کجا میری؟دلم خیلی گرفت:-2-15-::-2-39-::-2-39-:

غزال*zelzeleee
1392,04,17, ساعت : 10:24
به نام خدا

الان صبحه ساعت 10 و ربع تا حالا نشده بود صبح خاطره بنویسم..!
کل شب رو زور زدم تا از ذهنم خارجش کنم بعد صبح زود اومدم پای سیستم آن شدم دیدم بعله ....!
وقتایی که دیگه داره کامل از ذهنم خارج میزنه به زود خودش و تو ذهنم جا میکنه نمیدونم این چه عادتیه که داره ..!
خیلی احمقم اونم احمقه اصن همه احمقن..:-2-43-:!
مِهدی میخوآد بره کلآس فوتبال ..نمیدونم باید بگم کلاس فوتبال یا تمرین فوتبال یه کلا بگم فوتبال خالی!
این جمله مال امضای یکی از بچه هاس(کَمی نـآمهربـآن میشویم زین پَس دنیا چنین میخوآهد) واقعن که چقدر قشنگ و بامفهومه
مآه رمضون دیگه داره میرسه هیچ ماهی به زیبایی این ماه نیست..هیچ ماهی !
این ماه یه زیبایی ناب یه حس نابی دآره کلا همه چیش ناب و خالصهـ..!
اگه بشه اگه بزارن اگه بازم ...میخوام کل مآه رمضون رو روزهـ بگیرم همش رو..!
ماه پیشم همین تصمیم رو داشتم و بیشتر از یک هفته نتونستم بگیرم بقیش رو یا تنبلی کردم یا دوستم نزاشت بگیرم..!

دیروز با زری چسب زخم گرفتیم رفتیم شهرک اونجا نسبت به بقیه ی جاها خلوت تره و یکی یکی چسبوندیم رو زنگ مردم ؛ خیلی کیف داد یاد بچگی هام افتادم وقتی رسیدم خونه بغض کردم ، نمیدونم چرا از اون بغضایی که خودتم نمیدونی دلیلش رو از همون دردای بی درمون..اره از همونا..!


یا حق