PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطره نویسی روزانه



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 [109] 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158

^MY HEAVEN^
2013,06,09, ساعت : 02:38 AM
× امروز به این باور رسیدم که آرایش و خرید کردن خیلی تو روحیه ی خانم ها اثر داره... یه احساس خوبی داشتم وقتی با بابا خرید می کردم...

اره واقعا چون امروز کلی خرید کردم اصلا روحیم شاد شد اساسی جالبه مامانمم عاشق خرید خونس میگه مواد غذایی دوست دارم

بخرم :-2-06-:
هیچی دیگه امروز رفتیم خرید خیلی خرید داشتم :-2-27-:

برای داداشم یه شلوارک خوشکل خریدم ازاونجایی که داداشم هیکلیه شلوارک سایز بزرگ گرفتیم همون لحظه به پسری رسید

کفت ماشالله این چیه؟صاحب مغازه همش میخندید:-2-22-:

تعریف ازخود نباشه ولی امروز خیلی احساس خوشکلی کردم :-2-14-:

اامروز دوست بابامو دیدم راننده سرویس دبیرستانم بود خیلی مرد شوخی بود همیشه شوخی میکرد اول صبحی مارو حسابی شاد

میکرد خیلی ازدیدنش خوشحال شدم :-2-41-:

توی اوتوبوس با 3 تازن دعوامون شد دراصل یکی بود 2تا فامیلاشونم بودن چقدر مردم بی رحم شدن سر یه جایی که هممون پول دادیم

اونا کلی الم شنگه کردن منو مامانم هم حسابی جواب دادیم اخرشم واقعا ناراحت شدم مردم ما دارن به کجا میرسن ؟:-2-42-:

واقعا متاسفم :-2-39-:

یه لاک مشکی خوشکللمممممممم خریدم که بالباسم که زرد خوشکل باشه :-2-16-:


از یه دکتری توی داروخونه خیلی خوشم میاد خانومه خیلی خوبیه امروز خیلی کمکم کرد توی انتخاب وسیله هایی که میخرم :-118-:


وقتی اومدیم خونه ساعت 9ونیم بود مامانم مرغ سرخ کرده بود:-2-16-:

میگو هم خریده بود میگو هم کمکش پاک کردم وظرفارم شستم :-2-31-:

الانم نشستم 3در 4 نگاه میکنم توی لب تاب خیلی دوسش دارم :-2-22-::-2-22-:

داداشم مجله خریده بود فالش حال وروزمو توصیف کرده بود همه جمله هاش درست بود من چشام گرد شد :-2-39-:

انگار خداهم میخواد همه چیو بهم بفهمونه :-2-41-:

خوشحالم وازخدا مممنونم

خانوم فسقلی راست میگه پدر مادر یعنی حرمت یعنی ارزشی که میتونی درسایشون پیدا کنی :-2-40-::-2-40-:

خدا پدر مادرمو سالم نگه دار به همه پدر مادراهم کمک کن:-2-40-:

شب همتون خوش :-2-16-:

نازنین68
2013,06,09, ساعت : 04:02 AM
به نام نامی او ...


هیچ کس متوجه نمیشه چه عذابی رو تحمل میکنم تا خونسرد و آروم به نظر بیام ...!! :-2-15-:



سلام ...

خاطره زیاده اما اعصاب و حوصله ی نوشتن نوچ:-2-15-::-2-08-:
فقط یه سری پ.ن. میگم:

پ.ن.:


امشب رفتیم قبلی بعدیا رو با دنی بترکونیم،باز نت این دخملمون خجالتمون داد.:-2-28-: هیچکسم که الحمدالله نبود،هیچی دیگه تنهایی که مزه نمیده،بیخیال شدم ...:-2-42-:
از همه ی دوستای خوبم بابت بستن پروفم عذر میخوام،قول میدم زود بازش کنم، شرمنده ی همه تونم :)
این آهنگم تقدیم به نگین و همه گیلکا:-2-40-: ( بشو بشو---> کاوه دانش (http://s2.picofile.com/file/7780443224/Kaveh_Danesh_Booshoo_Booshoo.mp3.html) ) {نگین گیلک نیستا.:-2-35-:همینجوری تقدیم کردم بهش:-2-27-:}
بهار عزیز فقط میتونم بگم خدا رو شکر که بخیر گذشت :)

آقا مبین مطمئن باشید تا خدا نخواد،برگی از درخت نمیفته. پس امیدوار باشید :)
نگار خانمی(negar-sakaki )، خیلی وقته فقط اسمت تو تشکر کننده هاست. نمی نویسی دیگه؟؟؟:-2-15-:
فرشته ...:-2-15-:
سیما،سارا جونی،هما،فرشته(استار ...)، فائزه و ... قول میدم حالم زود خوب شه بریم پروف ترکونی:-2-41-:
نگاری نگران نباش :)

صبا جونم لحظه شماری می کنم زودتر کنکورتو عالی بدی و بیایی با من و دنی قبلی بعدیا رو بترکونیم :mrgreen::-2-37-:

آهنگای تو امضامو هم آپ کردم. جز ساحل علیرضا طلیسچی، بقیه ش جدید نیست ولی قدمتشون مال چن ماهه:-2-37-:.قشنگن.من دوسشون دارم.:-2-37-:امیدوارم خوشتون بیاد :)
همه ی خاطره خونا و خاطره نویسا:-2-40-:




یکشنبه 92/3/19
نازنین

azadeh3334
2013,06,09, ساعت : 09:19 AM
به نام او
سلام دوستان خوبم:-2-25-:
بعد مدتی خستگی طاقت فرسای حاصل از درس اومدیم خاطره بنویسیم
خوشحال کننده ترین اتفاق اخیر این بود که دیروز امتحان اخرو دادیم و خلاص:-2-16-:البته اگه ازین بگذریم که چهارشنبه باید کارنامه بگیریم:-2-39-:
درکل بازم خوشحالم که سال دوم تموم شد ولی به هرحال هرسال که به کنکور نزدیک تر میشیم سخت تره
خلاصه باید بگم در بدبختی کامل به سر می بریم....این مدت که میومدم خاطره دوستان دانشجو رو میخوندم دلم به حالشون میسوخت ..ولی الان که فک میکنم میبینم اونا حداقل کنکور دادن:-2-36-:
بگذریم....جدیدا به این پی بردم که معتاد شدم:-2-31-:
آری آری....اونم چه بد اعتیادی...البته قبلا هم داشتما ولی نه به این شدت...الان در صورت عدم مصرف خمار میشم!!:-2-35-:
خخخخ....من به همه ی دوستان پاک توصیه میکنم ازین مرض همه گیر دوری کنید!!!!اصن به نظر من باید یه کمپ تشکیل بدیم!!!والا..معتادان نت!!!:mrgreen:تعدادمونم کم نیست که!!
دیروز روز عالی بود...با دوست گرامی تشریف بردیم بیرون...جاتون خالی بستنی زدیم تو رگ...خخخخخ خعلی حال داد
البته اگه از قسمت خریدش بگذریم..:-2-28-:
عاقا من راضی نیستم به خاطر یه تولد یه عالمه پیاده شدم:-2-30-:والااااااا
کصافط خوشگلم بود!!!!!اصن کادوشو نمیدم:-2-35-:
خلاصه امروز حوصله فک زدن ندارم پس پاشم برم:-2-27-:
روزاتون آفتابی تر از دیروز:-2-40-:

lover like
2013,06,09, ساعت : 11:52 AM
میدونی دیشب چی شنیدم؟....اینکه تو عراق بین دو تا اتوبوس ایرانی بمب کار گذاشته بودن و منفجر شده..:-2-15-:...اه خدای من.....دارم سکته میکنم....9 روز دیگه میریم و من دلشوره ام شدیدتر میشه.....حالا از شانس ما که میخوایم بریم کربلا هی بمب میترکونن....هی....:-2-33-:
امروزم که فهمیدیم اخرین قسمت خاطرات یک خون اشام همونی بوده که دیمن بیچاره نفله شد.....اه....کلی منتظر بودم تا قسمت 24 بیاد و ببینم چی میشه ها...:-2-39-:..حالا باید تا پنج ماه دیگه صبر کنم تا فصل جدید بیاد....مردم رو علاف خودشون کردن....ایییش.....:-2-30-:
دیروزم که رفتم کمک خانم صادقی و خیلی شدید دوست داشتم یک پس گردنی به دختره ی زشت بزنم.....ایش.....اخه بچه رو چه به شینیون؟؟!!!مگه میشست....جونور یه دیقه اروم نگرفت که....خانم صادقی هم برای اینکه خودش راحت باشه اون رو انداخت به جون من....وای وای....بلای اسمونی بود.....:-2-31-:
و اینیم که توی مسیرم یه کفش خریدم....گالشتا.....بپوش و بدو....برای سفر در راهم خریدم تا راحت باشم....:-2-04-:
ام....گفتم مدیسا اینا اومدن؟؟....اقا ما رفتیم سر راهشون بعد دیدیم یه دختر جنازه وار داره میاد سمتم....اوه اوه....نگو مدیسا بود....از خستگی هلاک بود...خوب سی ساعت به کوب تو راه باشی همینه دیگه.....:-2-17-:
راستی بعد از کلی وقت یه عروسی دعوت شدیم و از شانس ما کربلاییم.....بله دیگه خوش شانسیم کلا....:-2-35-:

دوستان التماس دعا.....
زیر سایه حق.

Narges24
2013,06,09, ساعت : 01:03 PM
طلا
بنام خدایم..
اصلا خوشحال نیستم..اصلا این وضعیتو دوست ندارم..یعنی چی اول ی جوری بزرگمون میکنن که هرچیو بخایم راحت در اختیارمون میذارن الان ابنجور بشیم..اقا من طلا میخوام..میگم کفش میخام میگن مگه نداری|پولو باید درست خرج کرد..میگم خب واسم طلا بگیر میگه ما پول خوردن نداریم طلا میخای چکار..این برادر گرام هم واسش زن گرفتیم ادم بشه بدتر شده..روزی 10مرتبه میاد خونمون که چی شما اصلا بهم کمک نمیکنین..مگه کمک چطوریه !!زمین در اختیارش بذاری،پول غذای کارگراشو بدی،نهار خودشو خانمش اکثرا بدی!!مامان چندتا از طلاهاشو بفروشه واسش بازهم...خداروشکر داداش کوچیکه میبینه انتقاد میکنه بدش میاد ازین کاراش امیدوارم زن گرفت یکی مث بزرگه نشه..(هرچند که کلا پسر پسر دردسر)
هی روزگار اگه نبودیم داداشو خانمش مخ مامانمو میزدن که کل طلاهاشو به باد بده..
دیروز دیگه مامان عصبی شدو گفت پول ندارین سکه هاتونو بفروشین هردو بهم نگا میکنن میخندن...
مامانو بعد از چندماه راضی کردیم و ی انگشتر واسم گرفت که البته نصف پولش واسه خودم بود.زنداداش اومده با کینه بهم نگا میکنه!! داداش میگه مگه عروسی طلا جمع میکنی و نمیپوشیشون..بگو پس مث خانم تو خوبه دختر یکی یدونه فرماندار باشی و...
برگشته به من پرو پرو میگه دوتا از گوشواره هاتو بفروش واسم...بدم میاد بدم میاد ازین وضعیت به تنها چیزی که علاقه دارم جواهراته.. نه لباسی میگیرم نه لوازم ارایشی نه کفشی ولی میخان ازینم محرومم کنن بعد خواهران گرام صب تاشب تو نخ لباسو ارایشن هیچکی هیچی نمیگه...مامان میگه طلا پیداست حوصله دعوا داداشتو ندارم ای خدااااااا!!!پسر پسر دردسر
مگه مامان هم خودش عاشق طلا نیست..مگه وقتی طلاشو فروخت تا ی هفته ناراحت نبود..
میگه هروقت شوهر کردی شوهرت واست بخره..اومدیمو من ترشیدم(دور از جونم)یا چ میدونم بی پول بود مجبور شدم بفروشم نباید ذخیره داشته باشم.. ای خداااااا

faryad(sf)
2013,06,09, ساعت : 01:07 PM
به نام خداي خوبم!
٩٢/٣/١٩

خيلي وقته نيمدم اينجا!:-2-31-:
خوب در امتحانات بودم و نت قطع بود! الانم قاچا ق ي هستم ! مودم و از مامي پيچوندم!:-2-27-:

ها خرداد و تقريبا با يه نفر گذروندم!:-2-06-:
والبته اين دو سه روز اخر خيييييلي وحشتناك بود! جز بدترين روز هاي عمرم:-2-30-:
تا ٨ تير تعطيليم و بعدش كلاساي پيش شروع ميشه:-2-36-:
انقده خوشحالم كه ١ سال بيشتر نمونده تا مدرسه رفتنا تموم بشه!

ي عالمه كتاب خريدم بخونم.... خانوم ، انا كارنينا، غرب زدگي و ...
اينارو بخونم خيلي خوب ميشه!

كاميم خراب شده! خان داداش ميگه بايد ويندوز عوض كنيم!
يني اصلا خيلي باحال شده! يهو خاموش ميشه! اكسپلوره ك اصن باز نميكنه! الانم با گوشي خاطره مينويسم! بعد ٣٠ رو ز مامانم گذاشت تا ١٢ بخوابم!
يه حاليييي ميده:-2-16-:

اينجا نميشه زد بازي بنويسم پس رضا شيري مينويسم:-2-41-:
گريه كن بشين عكس عشقت و ببين.... ولي جاي گله نيست، عاشقي يعني همين!

روز خوش!:-2-25-:

*عسل چشم*
2013,06,09, ساعت : 01:11 PM
به نام خدایی که عشق را آفریدولی مرا از آن محروم ساخت....
وقتی اینجوری درباره ی خدا می گم فکر نکنید دوسش ندارما به خداوندی خودش عاشقشم اون خداست، او پادشاه عالمه ،هرچی خودش بخواد همونه وحتما هم درسته...
دوسش دارم می پرستمش عاشقشم...


توی خاطره ی اولم از تنهاییم گفتم از تنهایی بی حدوحصری که مدتهاست دامن گیرمه
از احساس تلخی که همیشه کام زندگیم رو لبریز می کنه و انگار هیچ شیرینی اون رو تسکین نمی ده حالا می خوام از دنیایی براتون بگم که هیچ عشقی نداره...


این روزها بی عشق تر ازهمیشه ام هیچ کس نیست که در اندیشه ام جای دهم هیچ کس توی خیالم نیست ...
این روزها قامت عاشقانه ام فرو ریخته وشکسته دیگر انگار حتی آرزویی عاشقانه هم ندارم ...
به این باور رسیده ام که تنها خواهم ماند
رویاهای خاموشم ،رویاهای خاموش شده ام را اکنون به نظاره نشسته ام واین تماشای بی امتداد تا ابدیت باقی است...
این روزها به آدم های عاشق زل می زنم با حسرت...
با حسرت دلداریشان می دهم دعایشان می کنم ...


انگاردیوانه شده ام دیوانه ی این تنهایی بی حدوحصر
با خودم حرف می زنم
من کیم کجا گم شدم که هنوز کسی پیدایم نکرده ؟
آره من بلد نیستم یاد نگرفتم ساز بزنم
گیتار بزنم...
اگر می نواختم شاید او صدایش را می شنید شاید می آمد
در آغوشم...در آغوشم...


این ها شعر نیست این ها واقعیت زندگی منه
به همین اذان که صدایش گوش هام را می نوازد سوگند که دروغ نمی گویم
دارم دیوانه میشوم از این همه تنهایی
روزی بیمار شدم تا پای مرگ رفتم و برگشتم
به خدای احدو واحد ازاین همه تنهایی بیمار شدم
آهای مردم من تنهاممممممممم:-2-18-:
به خدا قسم دارم دق می کنم ازتنهایی
دارم می پوسم ...:-2-18-:
آهای آدم هایی که ادعای مسلمان بودن دارید...
به خدا مسلمانی به نماز نیست
به روزه نیست
به حجاب نیست
مسلمانی یعنی دلی را به دست آوردن
مسلمانی یعنی قلبی را شاد کردن
چطور جواب خدارو خواهید داد
وقتی نمی دانید
انسانی از تنهایی دارد می میرد:-2-18-:
یاحق...

nisra
2013,06,09, ساعت : 02:06 PM
سلام
نمیدونم برای چی اومدم اینجا ؟چی میخوام بنویسم؟
اما شروع میکنم به گفتن حرفایی که دارم:
دیگه خسته شدم هر روزم تکراریه بدون هیچ کار مفیدی
فردا روزه وحشتناکیه برام یه هفته س فکرم شده دوشنبه 20 خرداد
فقط امیدوارم بخیر بگذره
امیدوارم جوابی که میگیرم رضایت بخش باشه البته بعد از یه مدت یادم میره اما استرس قبلش دیوونه کنندس
خدایا کمکم کنی باشه؟!

آدم حسابی نیستم
اشتباه زیاد دارم
کامل هم نیستم
حتی غیرمعمولی هم نیستم
بعضی وقتا دیوونم
شایدم همیشه ولی حداقل خودمم و خودم رو شبیه کسه دیگه ای نکردم …

тαιкнoη
2013,06,09, ساعت : 02:29 PM
« هـُو اللـه »


ـ سرم خیلی درد میکنه؛ اَز گریه ی زیاد/ حرفای کم عرض و دراز
ـ تو این روزا، ثانیه به ثانیه اش اِلتماس می کنم به خدا، یک جُرعه آرامش ...
ـ مقاومت روحم اومده پایین؛ جسمم هر لحظه داره یه هشدار میده ...
ـ دیروز وجودم اَز فریاد گذشته بود ... شُکر که تنها نبودم؛ وجود تک تکشون حس خوبی به حالم میداد ... خیلی گریه کردم/حرف زدم، حرف که نه هـَذیون شایدم واقعیت!...
ـ زخم پام دیروز تو بیمارستان سر باز کرد و پام/ جوراب/ کفش/ پاچه شلوار تمام خونی شده بود ... حس بدی داشتم؛ کلـافه ...
ـ تو آسانسور نزدیک ده دقیقه یه ربع همین طور بالـا پایین میرفتیم :| یعنی دیروز اَز مرز شاسگولی گـُذر کردیم :|
ـ دیروز یه دوست ِ خوبی پیدا کردم! گـچ؛ باهام دست داد گفت به جمع ما خوش اومدی رفیـق! :|
ـ هنوز آروم نشدم؛ قرمزی/ درد/ سوزش چشمام این رو تاکید میکنه بهم ...
ـ خدایا خودت میدونی/ میبینی حال و روزم را ...
دریاب مرا، قسم به این ماه عزیز ...


من برعکس همه پشت خنده هام غمِ/ تو برعکس منی شادیٌ ، غمگین میزنی ...

*marin*
2013,06,09, ساعت : 02:36 PM
امروز اولین روز تعطیلات بود...بسی خوش گذشت!!!
فرردا قرار کارنامه بدن من استرس دارم وحشتنااااااک!!!
خدا کمکم کن:-2-35-:
خاطره ای نیست یعنی کاری نکردم که بخوام بگم فقط داشتم فیلم میدیدم و رمان میخوندم:-2-42-:
هر جای دنیایی دلم اونجاست
من کعبم ودور تو میسازم
من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم
هرروز حسم تازه تر میشه
غرق تو میشم بلکه دریا شم
بیزارم از اینکه تمام عمر از روی عادت عاشقت باشم
گاهی پرستیدن عبادت نیست...
با اینکه سر رو مهر میذاری
گاهی برای دیدن عشقت باید سر از رو مهر برداری
یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود
جاااایی که افتادم به پای تو زبیا ترین جای نمازم بود:-2-15-:
هر چی به ماه رمضون نزدیک میشیم دلم یتاب تر میشه...کاش زود برسه...:-2-15-:

MOON.LIGHT
2013,06,09, ساعت : 02:49 PM
سلام دوستان
من خیلی غمگینم بی اراده شدم قدرت تصمیم گیری ندارم
امروز بعد از مدتها اومدم تو سایت...
از این همه تنهایی بیزار شدم خسته شدم منم میخوام بی تفاوت باشم اما بلد نیستم
دعای بی تفاوتی سخت است!
آن هم
نسبت به کسی که
زیباترین حس دنیا را،
با او تجربه کردی….!
اما کاش بتونم...

Afsoon*
2013,06,09, ساعت : 03:07 PM
چقدر این بخش خاطره نویسی تلخ شده
ولی من از خاطرات خوش زندگی می گم
از دوستای دوران دبیرستان که با اینکه 6 ساله از سال تحصیلی تموم شده هنوز همدیگرو فراموش نکردیم
از دوستای دوران دانشجویی که با اینکه ازدواج کردن بازم به یاد دوستاشون هستن
از فامیل های بسیار دوری که با اینکه زیاد باهم سنخیتی نداریم بازم پاشنه ی درو کندن :-2-06-: بابا بسه مهمونی چقدر می یایید
از همسایه هایی که همیشه به یاد و به فکرتن و همیشه دقیقه ی نود که یادت می یات غذات یه چیزی کم داره می پری خونشون و ازشون می بری
بابا این همه خوبی تو دنیا هست چرا همش چیزای منفی و بد زندگی رو می بینید :-119-:

غزال*zelzeleee
2013,06,09, ساعت : 03:11 PM
هوالحق




صورتم میسوزه........!!!

سمت راست صورتم درست زیر چشمم یه خراش افتاده..............!!!

میسوزه سوزشش تا اعماق قلبم نفوذ کرده..........!!!

ولی اگه بخوام واقع بینانه نگاه کنم باید بگم سوزش قلبم خیلی بیشتر از این

خراش کوچولوعه.........!!!

ازش متنفرم...............!!!

از اون مرتیکه متنفرم.............!!

از اونی که این زخم و رو صورتم کاشت متنفرم.............!!!

نمیتونه درست صحبت کنه........خیلی بد دهنه.......اصن بلد نیس حرف

بزنه.......وقتی میشینیم مثل دو تا انسان منطقی حرف بزنیم بدون اغراق از دو تا

جمله ای که میگه یکی و نصفی فحشه..........!!!

فحشایی که بهشون عادت کردم......!!

دیگه حرفاش باعث نمیشه عصبانی بشم دیگه برام اهمیتی ندارن.....!!!

بهم میگ برو نون بیار میگم بابایی پام بدجوری درد میکنه نمیتونم از جام بلند شم

خودت برو.......!!!

همین یه جمله ی من یه آشوب به پا میکنه.........!!

یه نگاه خشمگین............!!!!

یه صورت سرخ شده.......!!!

و دستی که با سرعت بالا میره و رو صورت من فرود میاد............!!!

و چه راحت تو کسری از ثانیه منو از خودش متنفر میکنه.......!!!

عینکم با شدت می اوفته روی فرش....(خوبه کف خونه پارکت نیس وگرنه

عینکم تا حالا شونصد بار شکسته بود)!!!

چشمام پر میشه ...بغض میکنم..نمیخوام گریه کنم ..نمیخوام اشکام و اون

مرتیکه ببینه...نمیخوام له شدنمو ذره ذره نابود شدنمو ببینه....!!!

ولی نمیشه

دو قطره بدون اجازه رو گونم فرد میان

سریع پاکش میکنم...........!!!

مامانم داره اونور بال بال میزنه که زهرا یه وخت چیزی نگیا بزار خودش آروم

میگیره.....!!

میخوام داد بزنم

میخوام با مشت بکوبم رو صورتش میخوام این سوزشی که من حس کردمو

اونم حس کنه...ازش نمیترسم..ولی یه نگاه به مهدی میندازم ...اون چه

تقصیری داره که باید داد و بیداد های ما باید بسازه...!!

بلند میشم با دو میرم سمت اتاق..........!!

میشینم گوشه این پناهگاه کوچولوم........!!

دوباره بغض میکنم ولی نه دیگه ایندفه نمیزام این اشکای مزاحم رو صورتم فرود

بیان.......!!

ولی با یاداوری بعضی چیزا یه لبخند خوشـــــــــگل میشینه رو لبام .......!!

یه حس خوبی بهم دست میده

یه حس خنــــــک

یه حسی که دوباره باعث میشه چشمام حالت گرگی بودنشونو نشون

بدن......!!
جوری که همیشه فاطی میگه زری چشماتو که اینشکلی میکنی میشی

عیـــــــــــن گرگ......!!

دوباره چشمام اینشکلی میشه دوباره یه لبخند مرموز میشینه رو لبام دوباره یاد

کارای اون زن می اوفتم یاد خیانتاش........!!

اصلا عشــــــــــــق میکنم بینیم اون زن چه راحت به این مرتیکه خیانت میکنه

وقتی میبینم با مردای ...میپره......!!!

عشــــــــــــــــــــق میکنم.

یه لبخند مرموز
یه حس خنک
یه آرامش دیوونه کننده
و چشمایی که حالت گرگی گرفتن.........!!
دیگه سوزش صورتم حس نمیشه.




19/3/1392

Darkness Queen
2013,06,09, ساعت : 03:17 PM
به نام حق تعالـــــــیـــــ


+ دلم مرده است.؛ شعرهایم را تشریح کنید!


+ نمیدونم کجای راه رو اشتباه رفتم که آخرش رسیدم اینجا....!


+ یه اتفاق جالبی افتاد امروز؛ یه استادم که تا سر حد مرگ از من بدش میومد... بهم 20 داده...!!


+ صدای نبودنت مته وار میکوبه تو مغزم... ولی بازم؛ سکوت؛ صدای من است... x هر چیزی به وقتش رفیق!


+ در صدد درست کردن یه بلاگ انگلیسی هستم.... برا آموزش زبان... x ماهی اگه دوس داری بیا تو هم...:)


+ کــــــاش .....!


+ یا حـــــــقـــــــ

_NoNasH_
2013,06,09, ساعت : 03:24 PM
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

عاقا ما همه اش منتظریم بشود 5شنبه ظهر تا برویم ایستگاه راه آهن به استقبال همسری....
اوف یک ماه شدها.... چه بلاها که سرمان نیامد درین یک ماه و خانواده همسر هم در کمال مهر و محبت آن ررا به نبود احسان جان ربط میدادند....
از سرماخوردگی و سوزاندن دست بگیر تا کم اشتهایی که باور بفرمایید به خاطر گرماست... مخصوصا پدرشوهر عزیز...
والا گفتیم اگر بگوییم حال ندارم شده ایم هم بعید نیست ایشان ربطش بدهد به غم و دلتنگی ما از نبودن شازده.....
خلاصه یک ماه سخت بود اما گذشت... میدانی این سه هفته گذشت این هفته آخر لعنتی نمی گذرد...
همسری می گوید در سربازی می گویند یک ماهه آخر بیشتر آدمو می کشه....
راستی در یک عملیات ضربتی (مدیونید فکر کنید از سر تنبلی بوده!!!) کنکور ارشد را پیچاندیم ، خودروی مادر را همراه با خاهر و دخترخاله،بدون حضور هیچ شوهری برداشتیم و رفتیم ددر...
خیلی هم خوب بود... اصن بعضی اقات می طلبد یادی کنی از مجردی...
دعا بفرمایید تاپنج شنبه دوام بیاوریم.....
روز خوش و بخت یارتان باد....
پ.ن : بخش خاطره نویسی خیلی تلخ شده....کاش پایان تلخی ها بود....

ÐOҜH] JÎG@R
2013,06,09, ساعت : 03:39 PM
سلــآم خآطره خونــآ و خآطره نویســآ

به طرز عجیبی حــآلم بده . . :-2-15-:

درد تنهــآیی کشیدن . . مثل ِ کشیدن ِ خط ـهــای ِ رنگی روی ِ کاغد سفید . . شـآهکاری میســآزد به نــآم دیوانگی . . . (!) - - - - > الــآن کــآملا دارم حسّش میکنــم .:-2-39-:

حــآلم به شدت بده ، فقط اومدم تــآ یه کوچولو بنویسم !

× به هیچ پیــآمی جواب ندآدم ، ببخشید . حآلم بهتر شد چشم .
× خسته ام از دنیــا حسابی ، یک دعــآیی بکنین برآم . :-118-:
× امیدوآم شمآ همیشه خوب باشین .

# eLaHe #
2013,06,09, ساعت : 03:50 PM
به نام خدا
سلام بچه ها :-2-25-:
خوبین ؟:-2-20-:
دیشب ساعت 3 بود هنو نخوابیده بودم :-2-20-: ... داشتم اهنگ دانلود میکردم :-2-20-:... اینقده خووووووب بود :-2-20-:.. رفته بودم تو این تایپیکه هس .. درخواست اهنگ و اینا ... اهنگ های درخواستی بچه ها رو دانلود میکردم گوش میدادم:-2-20-:... ولی خودم درخواست ندادم :-2-11-:
بعد خواستیم فیلم کره ای هم دانلود کنیم:-2-20-: .. نشد :| .... خلاصه جو گیر شده بودم به شدت :-2-24-:
2 هفته است از خونه بیرون نرفتم :-2-07-:.. دیروز مامان اینا رفتن خونه خاله .. هرچی گفتن پاشو حاضر شو بریم ... نرفتم ... حوصله بیرونو ندارم ... فعلا تو خونه موندن بیشتر میچسبه ... :-2-32-:
مهسا رفتنی برگشته میگه : نیام ببینم پای نتی ... قشنگ میشینی درستو میخونی :| اینم از خواهر کوچیکه ما :|
عوض این که من بهش بگم نزدیکه کنکوره مثه بچه ادم بشین درستو بخون .. عوض اینکه با مامان پاشی بری اینور اونور ...
زمونه چقدر عوض شده ننه ... :-46-:
تا همین الان داشتم اهنگایی که دانلود کردمو گوش میدادم .. 30 .. 40 تایی میشن :-16-:
یه فیلمی هست step up revolution .... بعد من این فیلمو تا حالا ندیدم :| ... دیدم خیلیا درخواست دادن که اهنگای این فیلمو بزارین .. دانلود کردم ... ایییییییی .. همش جیغ جیغیه که بابا جان:-102-:
زیاد تو فاز اهنگای ترکیه و اینا نیستم ولی دیروز یکی بود :aramazsan arama واسهgokhan ozen .. انصافا خیلی خووووووووووووووبه اهنگه :-2-20-:
.. مامان سبزی خریده بود صبح .. بعد همشو خودم خورد کردم:-2-30-: ... دلش به رحم اومد گف : چی دوس داری واسه نهار بپزم :-2-20-:
منم عشق قرمه سبزی :)) ... خلاصه الان نهار قرمه سبزیه .. بوش تموم خونه رو برداشته ... :-2-20-: :-2-13-:
دوستتون دارم :-118-:
خدافظی :-2-25-:
عسل

rain bow
2013,06,09, ساعت : 04:02 PM
سلاام و دروود دروود دروود بازم درووود....

سلام به خانوم خوشگـــــلا و گــل پسرای سایت...

به قول پرنیا خوب باشید کاش!!:-2-27-:

اووف بالاخره تموم شد!! امتحانا دیگه !! دیروز تموم شد....منم عیـــنهو عقده ای ها از ساعت تقریبا 11 تا 5 یه سره پای لپتاب بودم!!!:-2-37-: یه سوال دارم...چرا رمانا این طوری شدن؟؟اصلا ادمو جذب نمیکنن...
من اصلا نمی تونم از سایت رمان دانلود کنم...یهنی چی؟؟ شمام اینجوری هستین؟؟ خیلی سرعت نت پایینه
اصلا نمیخوام در مورد امتحانا حرف بزنم، از ترسم ریز بارما رو هم هنوز نگاه نکردم...چند تا درس رو نگاه کردم خوب بودن به نسبت...حالا یچی میشه دیگه...الان که کاری از دستم ساخته نیست،هست؟؟

آقا تا حالا شده یه چند روز پشت سر هم چیزای خوشمــزه هوس کنین؟؟ از طرفیم صبح امتحان از استرس و دلهره زیاد همش حالت تهوع داشته باشین؟؟(دقت کنین:حالت تهوع! نه خود تهوع:-2-27-:) بعد دیگه کم کم خودتونم به خودتون شک کنین بگین: نـکـنـــه؟؟؟:-2-29-::-2-29-:

:-2-02-:بله بله من دقیقا همین طوری بودم!!خب بابا تقصیر من چیه؟؟ تقصیر این صدا و سیماست دیگه با این فیلماش!! نه اصن صدا و سیما چرا؟؟ همش تقصیر این توپراک و چنار خاک بر سره ادمو منحرف میکنن!!! آخرش هم که نفهمیدیم چی شد؟؟ اصن به شعور ادم توهین می کنن...یعنی چی آخه؟؟ 180 ساعت از عمرتو بزار یه فیلم ببین بعد دقیقا همون صحنه هایی رو که تو دوست داشتی ببینی رو تو دو ثانیه نشون بدن تمومش کنن....یعنی اخه؟؟

الان امتحانا تموم شده...دیگه به جای اینکه روزی دوازده ساعت درس بخونم دوازده ساعت پای نت و رمانم...ولی ته دلم خوشحال نیست...چون دیگه کنکوری حساب میشیم...واقعا باورم نمیشه...خیلی زود گذشت...خیلی...
انگار همین دیروز بود تابستونا خوش و خرم با بچه ها میرفتیم کلاس ایروبیک،کامپیوتر... الان چی؟؟ برو مدرسه درس بخون...دوباره برو مدرسه درس بخون...اینم از تابستونمون...ولی خب اینم میگذره میره...باید به خوبی ازش استفاده کنم...دلم میخواد مامان و بابام رو شاد کنم،باعث سربلندی شون بشم...چند روز پیش دختر یکی از دوستای بابام تو تخصص قبول شد...منظورم اینه که رتبه ی خوبی اوردو رشته هایی خوبی هم میتونه قبول بشه....بابام هم خوشحال بود...حس کردم خیلی دوست داره منم دکتر بشم...ولی هیــــچی نمیگه...از بس که ماهه بابام....

فردا نوبت مشاوره دارم...دلم واسه دکترم یه ذره شده...کلی حرف دارم باهاش...باید تخلیه روانی بشم!!

دو روز پیش تو جملک یه جک خوندم:

دختر 6 ساله تو مهد از مربی میپرسه:دختر 6 ساله هم حامله میشه؟؟مربی میگه:نه،یه پسر کوچولو از ته کلاس بلند میشه میگه خیالت راحت شد بچه ننه!

خنده دار بود؟؟می خندی؟؟ من خیلی ناراحت شدم!! یعنی واقعا فکر نمیکردم اوضاع انقدر خراب باشه...حالا شایدم واقعا اتفاق نیفتاده باشه تاحالا یه همچین چیزی، اما واقعا از اینکه سطح اینجور چیزا داره میاد پایین ناراحتم...بچه ها دیگه بچه نیستن انگار...
خیلی دردناکه...این چیزا نشون دهنده ی تمدن نیست...

شاید امشب شایدم فردا میرم ریزبارما رو نگاه میکنم، اگه خبری ازم نشد بدونین همون جا سکته کردم!!:-109-::-109-:

خب ما دیگه رفتیم میخوام موهامو اتو بکشم...بعدم اگه حوصله داشتم بابلیس!!:-24-: حالم خوش نیست مثل اینکه!!

مواطب خودتون باشیـــد...بدرود:-2-25-::-2-25-:

باروونی
2013,06,09, ساعت : 05:59 PM
معبودا رخصتـــــــــــــــ



صبح خوبی رو شروع کردم ولی با عصر شدن بی حوصلگی باز هن و هن کنون خودشو به اعصاب من رسونده...
وبا افتخار...امروز برای من باز جمعه ست...:(

چند وقته بیخودی جواب صدا کردنای بقیه رو نمیدم...امروز کفر داداشم دراومد و میگه تو یا کَر شدی یا خودتو زدی به کَریت...منم فقط خندیدم...

حس میکنم گوش میدم اما قلبا نمیخوام بشنوم...دلم یه سکوت محض میخواد...حالا محض و مطلق هم نشده لااقل بدون صداهای آزاردهنده...و البته افراد آزاردهنده تر...

و من...همچنان دارم به ابراهیم فکر میکنم...

میگن ابراهیم(ع) هیچوقت عادت نداشت تنها غذا بخوره.همیشه درِ خونش برامهمون وا بود.
یه روزی وقت غذا هرچی صبر کرد کسی نیومد که باش هم سفره بشه.
رفت و گشت یه پیرمرد هیزم شکنی رو پیدا کرد و آورد با خودش هم سفره کرد.
پیرمرده تا نشست دست دراز کرد بخوره ابراهیم گفت: پدر من اینهمه از سنت میگذره هنو نمیدونی باید بسم الله بگیری...
پیرمرد عصبانی میشه...میزنه زیرِ سفره بلند میشه از جاش میگه...برو نخواستم غذاتو...چرا منت میذاری سرم.
خدا به ابراهیم میگه:این چه کاری بود کردی؟من 70 ساله دارم بهش روزی میدم نه منت سرش گذاشتم و نه توقعی داشتم.از من اینطور یاد گرفتی که توقع تشکر داشته باشی؟برو دنبالش...

این ماجرایی رو که تعریف کردم خیلی دوس دارم.
من اگه یه کدوم از کارایی که خدا برا بندش کرده رو میکردم نعوذبالله چه توقع ها که نداشتم.اصلا نمیدونم انجامش میدادم یا نه!!!
معبودا...اینو بهم یاد بده...


گاهی لازمه یه الک بگیری دستت اتفاقات زندگیتو الک کنی...ریز و درشتشو سوا کنی...ببینی اصلا هیچ چیزی تهش میمونه برات یا نه!هیچ کسی میمونه یا نه!

الان چن وقتیه الکم سوراخه...اتفاقات از دستم در میره...دستام لیز شده...موقعیت ها و آدمها از دستم لیز میخورن و میرن ولی من با بی تفاوتی درد آوری به اطراف نگاه میکنم.

فقط منتظرم تموم بشه .
مث بقیه کلی برنامه و نقشه ندارم برا بعد امتحانه...نه...
فقط و فقط میخوام برگردم به زندگی خودم.به دوچرخه سواری به کوه به نقاشی...
آخ نقاشی...بومم داره خاک میخوره تو کارگاه و چقدر دلم برا بوی رنگ تنگ شده!


بارید...بارونو میگم...دیشب از صداش بیدار شدم...پنجره ها رو وا کردم و خزیدم زیر پتو هوا فوق العاده خنک شده بود...به بیشتر اونایی که میشناختم اس دادم که بارونه...و اغلب جوابای قشنگی گرفتم!


×پریا رو بردن مدرسه ثبت نامش کنن برا کلاس اول...موقع رفتم مث بچه ها به مامانم گفتم مامان منم ببر شاید ثبت نامم کردن.
خبر رسید که وقتی بردنش مدرسه برگشته به مدیر گفته من یه خاله نسیمی دارم که میخواد بیاد کلاس اول.ثبت نامش میکنین!بچه خوبیه فقط یه کم بزرگه .در ضمن آواتارمونم پریاست...خخخ

×از شیطونیای داداشمو و پریا میشه یه کتاب نوشت...امروز مرد گنده زیاد سر به سر بچه گذاشت کفریش کرد.اومده زیر گوشم میگه:خاله نسیم این چاقو کجاست من سر دایی رو ببرم باش راحت بشم؟:/

×من که بلند درس میخونم مرغ عشقام شروع میکنن به آواز خوندن ...ساکت که میشم اونام ساکتن:|...بعد از مدتها باز جوجه آوردن...خدا کنه زنده بمونه!
×اوووف...توتیا شد استخونامون از دست این زندگی...


خوشبخت باشید


یآ علـــــــــــــی

sadaf.a
2013,06,09, ساعت : 06:55 PM
دیـدم آشــغـآلـی اندآخـتـمــت دور ...

حــآلــآ کـود شـدی فــآز مـفـید بـودن گـرفـتـی..

امروز روزی خوبی بود ...هیچ اتفاقی نبوفتاد ولی خوب بود ...
ظهر با صدای داد بیدای مامان بیدار شدم و رفتم حموم ...بعدش ناهار خوردم و نشستم فیلم نگاه کردم تا الان ... کلی اتفاق افتاد ولی حال ندارم همه ش رو بنویسم یه خلاصه می نویسم ...
+بابام امروز رفته کلاس رانندگی ثبت نامم کرده من می ترسم ...
+امیر کلی مسخره بازی در اورد کلی خندیدم
+ سه شنبه کارنامه میدن ...
+ با این که گرسنم نیست هی میرم یه چیزی میخورم ...
+ یه دفتر شعر بود که میذاشتمش حالا اون لینکه خراب شده نمی دونم چکار کنم ..
+ دنیا اومدی اهواز می برمت دور دور تا اون موقع رانندگی یاد میگرم البته فقط تو شهرک
+خب به منم که گواهینامه نمیدن چه فایده..
+هوس کردم برم بیرون ولی چکار کنم مهمان داره میاد ..


آدم باید یکیو داشته باشه
که وقتی میبینتش
دلش یه جورایی بشه

Afsoon*
2013,06,09, ساعت : 07:31 PM
امروز روز آخر ماه رجب هستش وروزه گرفتم
منم مدیر گروه عاشقای قران
اومدم اینور خم قران تو گروه گذاشتم، از ساعت 2 تا حالا توی نت موندم با زبون روزه هی باید در مورد نحوه ی ختم به بچه ها توضیح بدم انگار واقعا داشتم حرف می زدم چون بدجور دهنم خوشک شده اینور هم سردرد گرفتم
1 ساعت دیگه تا اذان مونده
خدا زود بگذره دیگه

~mehrnaz~
2013,06,09, ساعت : 07:53 PM
کاش بودی تا ببینی ما را
خسته و تنها
صدایت میکنیم در هر جا
کاش بودی تا ببینی عشق را
عشق ما کم
ولی دریا بود
سلام به همه مهمون ها و اعضای خانواده ی نودوهشتیا.
امروز درس نـ.خـ.و.نـ.د.ه بودم:| اصلا اگه تقلب نبرده بودم کوفتم نمیشد بنویسم.
حدودِ بیست تا تقلب تو برگه های کوچیک کوچیک ( حالا من میگم یه وخت بد آموزی نشه واس دوستان، دوستان چیزی که خوبه درسِ درس بخونید تقلب هرگز ما رو ببینید آینه ی عبرت کنید. نکنید تقلب نکنید ما هم نکردیما دروغ میگیم میخوایم به خاطره هیجان بدیم.) خلاصه ما تقلبا رو ورق ورق میدیدم اگه سوالی بود که اومده بود جواب میدادیم در غیرِ این صورت میچپوندیم در کیفمان. آخرین برگه در دست ما شاد سوالش تو سوالا نبود مراقب یهو گفت: شوما برگه در دست برگه را بسلف به ما.(اینجاست که ما شدیم درسِ عبرتِ شوما دوستان گل) هیچی دیگه ما هم با نیشِ باز برگه رو تحویل دادیم اونا هم اسممون رو نوشتن تازه امضا هم میخواستن من راضی نشودم گفتیم تو در و همسایه خوبیت نداره بگن حالا معروف شده خودش و میگیره امضا میده:|
اومدیم بیرون و قرار شد بریم شیرینی بخوریم شیرینی نامزدی دوستم(مدیونین فکر کنین ما اکیپی حولیما haval ما یکیمون حول بود که اونم بنده خدا ترک کرده این دوستِ ما خودش زیاد اصرار کرد)
خلاصه شیرینی رو خوریدیم که بستنی بود البته کلی هم این میان خندیدیم:))
یعنی یکی از یکی شاسگول تر هستیم ما بـــــــــــــــله:))
فردا هم امتحان دارم اما کوفتم نمیخونم خسته ام:|
مهرناز نوشت:
ŽŽ× چیزی واسه گفتن ندارم اما خوشم میاد اینطوری بذارم
× بازم هیچی ندارم بگم اما مگه من چیم کمتره که اینطوری نذارم؟
×الان دلتون میخواد برم؟
×به نظرتون فردا هم ریسک کنم تقلب کنم؟
×شماها تقلب نکنیدا.
×خدافظتون☺

Fed Up
2013,06,09, ساعت : 09:07 PM
به نام حق!

+ تازه لپ تاپمو تحویل گرفتم... می ترسم از ذوق بزنم خودمو ناقص کنم! انقدر دلم واسش تنگ شده بود! اون کامپیوتر جز جگر زده با اون مانیتور محدب سامی انقدر حرصم داد این چند روز که 10 کیلو گوشت تنم ریخت... لعنتــــــی!:-2-33-:
+ لپ تاپم بوی عطر آقاهه رو گرفته! لامصب چه عطری بوده!:-2-27-:
+ کلی نرم افزار و برنامه جدید و خوشگل واسم نصب کرده... دستش درد نکنه... اصن احساس می کنم نرم شده لپ تاپ!:-2-37-:
+ امروز خیر سرم رفتم بعد یه ماه اتاقم رو تمیز کنم اما نصفش مونده.. چیکار کنم خو؟ خسته میشم آخه!:-2-35-:
+ دارم رمان چیز هایی هم هست رو می خونم... تازه اولشم... افسردگی مزمن گرفتم!:-2-39-:
+ داشتم کشوهامو از ورقه های امتحانی پاکسازی می کردم! نمی دونم چرا دلم گرفت! تو کشوهای من همیشه همه چی پیدا میشه... از خوراکی گرفته تا دفتر و ورق و تابلو و ...! لا به لای اون همه کاغذ یه کاغذ مچاله شده پیدا کردم! نمکدون بود... با بچه ها سر کلاس دین و زندگی درست کرده بودیم...! چقدر خندیدیم اون روز! با اون چیزای مسخره ای که توش نوشتیم! گرفتم صافش کردم و برداشتمش! اینا همش خاطره س!:-2-39-::-2-41-::-2-37-::-2-27-:
+ حوصلم سر رفته! چرا هیچ کدوم از رمانایی که من میخونم آپ نمیشه؟:-119-:
+ شب همگی خوش!:-2-25-:

mahi9228
2013,06,09, ساعت : 10:04 PM
امروز شاید تکراری باشه
اما
تا اسفند سال دیگه مطمئنم تکرار نمیشه
یه ترم نمیرم دانشگاه
همش به این فکر میکنم کسی نفهمه نیستم:-2-43-:
با ذرت کلی تو حیاط گذر عمر دیدیم
نوشمک خوردیم
دیدیم بعدش چیپس ماست موسیر عجیب میچسبه!
رفتیم بزنیم به بدن دیدیم ماست موسیر ندارن
پفک نمـــــــــــــــــــــــ ـــکی خوردیم:mrgreen:
بعدش داشتیم خفه میشدیم تقریبا
از اونجایی که ذرت عاشق آب پرتقال سن ایچ مباشه!
رفتیم بخریم
بازم نداشتن(بگو دقیقا چی داشتن؟)
گفتیم ایستک لیمو
اومدیم بخوریم دیدیم ایستک آناناس داده:-2-36-:
گفتیم چه کنیم شاید بدنمون بهش نیاز داره؟!!!!!!!!!!!!!!!
خودمان را زدیم به کوچه علی آقا تا نوش جانمان شود
بلــــــــــــــــه
ما ازین آدماییم

*R I R A*
2013,06,09, ساعت : 10:09 PM
واقعا بهش احتیاج داشتم ... چقد خوب بود باهم بودنمون ... چقد دور از چشم بقیه باهم درددل کردیم ... متوجه زمان نبودیم ... یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم چند ساعته داریم باهم حرف می زنیم ... گذاشتم اون حرفاش و بزنه همه چی و بگه گریه کنه و من فقط تو سکوت به حرفاش گوش دادم و تو دلم براش دلسوزی کردم بدون این که چیزی بگم ... شاید برای آخرین بار تو دوران مجردیش بود ... کم بود ولی همینم خوب بود!
وقتی دیروز بعد از سرکارم رفتم خونه شون، زنگ زد به نامزدش و گفت امروز نمی تونم ببینمت فرشته اومده اینجا ... و ایشونم انقد که مهلا از من براش گفته اصن نپرسید این فرشته کی هست:دی فقط گفت باشه خوش بگذره بهتون ... و واقعا هم خوش گذشت ... شب نذاشتن برگردم هم اون هم مامانش ... پیششون موندم! آخرشب که نامزدش زنگ زد چقد از دستش خندیدیم ... می دونست من دارم به حرفاشون گوش می دم ... این مهلامونم که همه چی و گذاشته کف دستش ، چقد پشت تلفن شماتتم کرد که لگد زدم به بخت خودم :))
من که هنوز ندیدمش ولی با تعریف هایی که ازش شنیدم می شناسمش ... فقط امیدوارم بتونه مهلا رو خوشبخت کنه چون واقعا لایقشه!
و امروز هم مامانامون باهم یه جا دعوت بودن ... یه مهمونی با هم سن و سالاشون ... مام دو نفری واسه خودمون ناهار درست کردیم و چقد سر برنج دم کردن خندیدیم ... دو تا آشپز! واویلا چه شود :دی هر کدوم یه نظری می دادیم برای نحوه ی درست کردنش و هیچ کدوم هم حرف همدیگه رو قبول نداشتیم! آخر بهش گفتم بذار زنگ بزنم از خواهرم بپرسم اون و که قبول داری! زنگ زدم بهش و اونم نحوه ی منو گفت و اون وقت مهلا خانم مجاب شد! خودم برنج و دم کردم و وقتی مامان اینا اومدن فهمیدیم که اگه به دستور مهلا خانم برنج و دم میکردیم امروز از ناهار خبری نبود :دی
بعدازظهر یه حرفایی بینمون پیش اومد! واقعیت های تلخ زندگیش که باعث ناراحتیش شد ... خیلی واسش نگرانم امیدوارم بتونه این واقعیت ها رو تاب بیاره، همین!
تازه اومدم خونه ... با روحیه ای فِرِش شده ... درسته که آخر باهم بودنمون با بازگو شدن این واقعیت ها توسط مامانامون بد تموم شد ولی همینم غنیمت بود!
الان حالم خوبه :)
من چقد خوشحالم که دوستای خوبی تو این دنیای مجازی دارم :)
نازنین دلم برات تنگ شده:-2-41-:
آرزو جون هرچی تو بگی:-2-41-:
ماهرخ و بهناز عزیزم مرسی از پیام هاتون و نگرانی هاتون:-2-40-:
باباامیرم:-2-40-:

صُراحی
2013,06,09, ساعت : 10:37 PM
**سلام

**چقد از بلاتکلیفی بدم میاد ولی بـــــــــــد بلاتکلیفم!!!

**شدم کاربر نیمه حرفه ای!!!از نیمه بودن بدم میاد...همون فعال خووب بود دیگه!!حالا چندسال طول میکشه از نیمه بودن دربیام!!!

**سوره آل عمران رو دوست دارم عجیب...خدا مرتب میگه بعد ایمان کافر نشوید...دو خط پایین تر میگه اگر کافر بشین...توبه نمیپذیرم...همینطوری میگه میگه...تا ب جایی میرسه ک ناامید میشه و پیامبرش رو دلجویی میکنه...لاتحزنک...
دارم فکر میکنم واقعا اونا عرب جاهلیت بودن...ما امروز مسلمون جاهلیت داریم!!! واقعا اگر پیامبر الان بود,وضع ما بهتر از عرب جاهلیت بود؟؟!!!!!

**بالاخره ی کاری واسه خودم تراشیدم...همه میگن استراحت کن!تو بیکار نمیتونی بمونی!!! منم میگم: آب اگه بمونه,میگنده...بگذریم.. .ویرایش ی کتاب رو برعهده گرفتم درباره بینامتنیت!

**گفته بودم چقد خوشم میاد از تصحیح برگه...روحیم عوض میشه,خدا بچه هامو حفظ کنه!

**نمیدونم چرا بعضیا مینویسن لطفا درباره نوشته مون نظر بدین!! ب نظر من درستش اینه ک بگن "لطفا از من تعریف کنین" !!نقد ک میکنین چنان بهشون برمیخوره انگار ب اسب شاه گفتی یابو!!!
واسه یکی نقد نوشتم,میگه دوباره بخوون! !درست نفهمیدی:|انگار شرح عرفان ابن عربی بوده!!! ! واسه یکی دیگه میگم هجاهای شعرت زیاده!!میگه من خطی نوشتم:|
کلا جوابی ندارم ک بگم!!!!!

دعایم کنین...

PARI KHANUM
2013,06,09, ساعت : 10:57 PM
حقيقتي تلخ

سلام.
بعده يه ماه برگشتم دوباره به اينجا.
اين يه ماه خيلي اذيت شدم.هم روحي .هم جسمي.ولي بيشتر روحي
توزندگيم از 2 جوور ادم متنفرم.ادم حسووووووووود كه تو ذهنش حسادت رو رقابت معنا ميكنه وحتي به دوستش هم رحم نميكنه و رابطش بادوستش رو ميبره زير راديكال حسادت و آدمه دورو يي كه سياست داره
هميشه سعي ميكنم از اين ادما دوري كنم.ولي اونا از من دوري نميكنن.
خيلي بده يه عده اي بيان راجع به دوستي نظربدن توپست هايي كه ميزارن از دوستي حرف بزنن ولي خودشون حتي ندونن دوستي چي هست.
دوست رو كسي ببينن كه فقط براشون نفع داشته باشه.
اطرافيانت رو تو سختي هات تو مشكلاتت خيلي راحت ميتوني بشناسي.
و من شناختم.
وااااااااااااي برمن كه اين مدت روخواب بودم.خواب بودم ونديدم كه بعضيا دارن زيرابي ميرن
صداقت و درستي هم خودش نعمتيه.
خدايا شكرت كه حداقل وجدانم راحته.كه حداقل با اطرافيانم درستم.دلم و رفتارم همسوعن.
حالم از برخيا به هم ميخوره.....
هه!
خيلييي احمق بودم خيلي..........
ديگه هيچوقت نردبون بالارفتن كسي نميشم.
با برخي ها هم مثل خودشون رفتار ميكنم.احمق فرضشون ميكنم.و پرميشم از دروغ از ريا از دورويي.
.
.
.
مواظب دوستاي نابتون باشيد.اضافي ياروهم بزاريدشون تو حاشيه ي زندگيتون نه تو متنش.
دوستتون دارم خيلي زياد
باي

.:matin:.
2013,06,09, ساعت : 11:10 PM
بهـ نام او....

منــی که کنـارش تـــو نباشد. . .!
تــومنی نمی ارزد. . .!



سه شنبه قراره برم تولد. . .اول از همه موندم چی بخرم. . .!
دوم موندم چی بپــوشم. . .!
امروز پیشــرفت کردم. . .!یــــــــکم درس خوندم. . .!
کلا روز کسل آوری بود. . .!
میخــواستم برم کتــابخونه. . .ولی گرفتم خوابیدم....یعنی خاک تو مخـــم!
راستی بابا عمل کرد...شکر خدا عملش خوب بود. . .!



عرضی نسیت دیگه. . .!



پ.ن:
*بازم به معرفت بعضی از رفقا که یادشونه ما زنده ایم. . .!
*انقدر بدم میاد از این آدمایی که خودشون سر سوزنی معرفت ندارن بعد از دیگران توقع دارن!
*طرف جواب تک زنگ منم نمیده...بعد برگشته میگه...استغفر ا...!
*آدم توی کار بعضیا میمونه...!خدایا...کرمت رو شکر...میخوام بدونم واقعا هدفت از خلق بعضی از آدما چیه؟!
*انقدر این دلتنگی های یهوییشو میدوستـــم....یعنی میخوام جون بدم براش...!
*دو شب پیش یه حرفی زد....بگم از ذوق میخواسم غش کنم راست گفتم...!
*اصا عاشق این اعتراف های یهوییشم!:-2-41-:





اگـــه بگم خرابتـــم....قول میدی تعمیرم نکنی؟!











یـــــــــــا حق

mary yam
2013,06,09, ساعت : 11:19 PM
بعد مدتها شیفت صبح مجبور شدم برم سر کار
اصلا حس بلند شدن از رختخواب رو نداشتم و برای این ک چند دقیقه ای بیشتر بخوابم
سرویس رو از دست دادم ولی مهم نبود.
مجبور شدم با آژانس برم سرکار. وقتی رسیدم سوپروایزر محترم زنگ زده گفت باید بری سی تی اسکن
3 بیمار و یه خدمه و یه آمبولانس بهم دادن ک ببرمشون سی تی
3 ساعت علاف شدم تا سی تی انجام بشه.
از بیکاری داشتم تو کانتکت هام میچرخیدم اسم استاد راهنمام رو دیدم.
دو دل بودم بهش بزنگم یا نه؟
از بس اون بیچاره دنبال کارای منه و غصه منو میخوره من ب فکر نیستم و تلفن هاش رو ج نمیدم.
دلم رو زدم ب دریا و بهش زنگ زدم
همش فکر میکردم الانه ک بهم فحش بده و دعوام کنه ولی چقدر این استاد ماهه
اینقدر تحویلم گرفت ک نگووو
تازه فرم پروپوزالم رو خودش پر کرده اونم فرمی ک من باید پر میکردم.
ولی من پررو این فرم رو واسش ایمیل کردم و ب روی خودم نیاوردم ک من باید پر کنم.
وقتی گفت خودش پر کرده کلی ذوق کردم.
اگه جلوی روم بود حتما بغلش میکردم از خوشحالی

*Leila*
2013,06,09, ساعت : 11:40 PM
... به نام یگانه منان ...

.
.
.

امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم ... (حسین منزوی )

.
.
.

امروزم داشت خوب پیش میرفت ... تا همین یه ساعت پیش ...

چقدر یه اس ام اس میتونه احوال آدم رو عوض کنه ...

با شوخی و خنده به کجا کشیدیم ...

گند خورد به شخصیتی که ازت پیش خودم ساخته بودم ...

گند خورد به 17 سال دوستی ...

گند خورد به همه چیز و همه کس ...

آدم چقدر دیر میفهمه که اطرافیانش همونی نیستن که هستن ...

گند زدی ...

به شخصیتت ...

به شخصیتم ...

به همه چی و همه کس ...

هـــــــــــــــــ ه ...

به من دیگه هیچ ربطی نداره ... هیچی ِ هیچی ...

یه بار به طور جدی بهت گفتم بعد پشیمون شدم و عذر خواهی کردم ...

ولی الان تا آخرش رو حرفم میمونم ...

دیگه نمیتونم این اعصاب خوردی رو تحمل کنم ...

دیگه حذفت میکنم ... دیگه دورت یه دایره میکشم ... مثل خیلیایی که بودن و الان نیستن ...

.
.
.

روزگاری ست که ما را نگران میداری ... ( حافظ)

19.3.92

βαhαr
2013,06,10, ساعت : 12:27 AM
سلام
این چند روزه اصلا اوضاع خوب نیست .:-2-39-:
خونمون کلا بهم ریخته دارم دیگه دارم دیوونه میشم .:-119-:
امان از دست این مامان من میخواد اشپز خونه رو بشوره .خدابخیر کنه:-2-28-: دفعه ی قبل که اشپز خونه رو شست هودمون یه سکته ی ناقص زد اول فک کردیم سوخته ولی بعد از سه چهار روز فهمیدیم تو کما بوده .:-2-06-:
اصن یه وضعی داریما.:-2-36-:.
__________________________
خب بذارید از عروسی که پنج شنبه هفته ی قبل رفتم بگم.
از در که وارد شدیم با یه خبر عجیب روبه رو شدیم.دخترخاله ام نامزدکرده بود وبا نامزدش اومده بود نکته ی جالبش این بود که من ودخی خاله باهم خیلی جیک تو جیک بودیم از همه کار هم خبر داشتیم ولی اون شب من اخرین نفری بودم که فهمیدم :-2-43-:اگه بگم ناراحت نشدم که دروغ گفتم اصلا انتظارشو نداشتم اخرین نفر باشم که میفهمم.:-2-39-: همه فک میکردن من میدونستم :-2-15-:فقط اقاجونم(بابای مامان)قربونش برم باور کرد من نمیدونستم.
هنوز خبر سر نامزدی داغ بود که خبر اوردن پسر داییم تو محوطه ی بیرون از سالن بازی میکرده سرش شکسته بردنش بیمارستان10تابخیه خورده.:-2-39-:7 ساله شه.وقتی اومداز بس گریه کرده بودچشاش قرمز بود ولی میگفتم من مَردَم. مَردا که گریه نمیکنند.
دیگه عروسی برامون عزا شده بود.
نزدیکای اخر مجلس یکی ازدوستام اومد پیشم.فهمیدم یکی ازاشناهامون که تقریبا باهاش صمیمی ام رفته یه سری چرت وپرت از قول من به این دوستم گفته .اینم اومده بود طلبکار شده بودبعد از کلی قسم وایه حالیش کردم که من نگفتم:-2-36-:
دیگه فقط میخواستم بیام خونه.توراه برگشت پسرعموم زنگ زد ما رفتیم پارک(..)بیاید.بابای منم که عشق شب نشینی رفتیم بااینکه اول نمیخواستم برم ولی خدایی خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم.:-2-16-:
__________________________
_دعا کنید دخی خاله ام از انتخابش پشیمون نشه.اخه تجربه ی ازدواج قبلیش خیلی بد بود.اون دفعه هم با همین سرعت عمل تصمیم گرفت.
_اخر هفته بازم عروسی داریم.:-2-16-:
_گفته بودم کارگر همسایمون رو برق گرفت بردنش بیمارستان.ظاهرا چند روز بیمارستان بوده الان مرخصش کردن ولی دستش داغون شده.
_پسر عموم واسه شورای شهر کاندیدشده مارو کشته...بسکه بهمون وعده وعید میده:-2-36-:.بش گفتم اصن بهش رای نمیدم.بچه پرو.
_دیگه الانم همه رفتن خونه اقاجونم اینا من مثلا خونه موندم درس بخونم.....مثلا.:-2-35-:

SunDaughter☼
2013,06,10, ساعت : 12:39 AM
دوست میخایم چیکار؟؟؟وقتی همش نیشه؟؟؟
امشب شب گندی بود ... ی مزاحم لعنتی ... ک معلوم نیست از کجا پیداش شده اومده وسط معادلات زندگی منو بهم میگه سلامممم... میگم شما ... میگه یه دوست ... میگم هانیه تویی؟؟؟ میگه نه...
میگم لیلا ... تویی؟؟؟ میگه نه ...یه دوستم اسمم حسینه!
حیف این اسم که روی توئه...:-2-15-:
کلا حس بدبختی و تنهایی دارم این روزا ... یعنی همه ی روزا این روزا بیشتره
ازت خیلی بدم میاد آدم لجن ... ازت بیزارم ...ازت متنفرم ... ازت چندشم میشه... ازت نفرت دارم!!!
بعضیا پیش خودشون چ فکر میکنن؟؟؟
انگار فقط اونان ک امتحان دارن ... من نداشتم؟؟؟من بحث نکردم؟؟؟ من نبودم ؟؟؟
چقدر نامردن بعضیا...
چقدر راحت ادمو میذارن کنار ... یه گوشه وایمیسن نگاه میکنن ببینن خوب تو باتلاقی که تو رو توش انداختن غرق میشی یا نه ... فرو میری یا نه ...
میدونن تنهایی... همچین پا به خلوتت میذارن و همچین تو رو به قهر تنهاییت برمیگردونن که نمیفهمی یهو چی شد؟؟؟
اونی که اونقدر ادعای موندن داشت ... چقدر اومدن و حضورش طعم رفتن داشت!
از این دوستایی که ادای دوست درمیارن ... وقتی لازمشون داری نیستن ... وقتی هستن طعنه میزنن کنایه میزنن ... بدم میاد!
این دوستا فقط ادای دوست درمیارن ... هیچ وقت مثل قبل نمیشن اما کلی بوق و شیپور دستشونه... که مادوستیم!!!اما ...
میمونه یه توی نصفه و نیمه ... زیاد درگیرم نشو... من زود واسه همه تموم میشم!
پوووف... خیلی تنهام... !
همه ی دق و دلیمو سر میل بافتنی و کاموها خالی کردم هرچی رج زدم زیر زدم رو زدم ... نشد ... یا تنگ شد یا شل شد ...

گاهی آدمی در بیست یک سالگی میمیرد
در هفتاد سالگی
به خاک سپرده میشود...!


:-118-:باز من نفمیدم چ سرو تهی سر هم کردم!

♔ αϻἰг κнаη ♔
2013,06,10, ساعت : 01:05 AM
بـــــــــه نــــــــــــــآم خُـــــــــــــدآ


مجرم زنی در حال گردش در خیابان است

مجرم خیابانگرد پیری در پی ِ نان است

مجرم خس و خاشاک ِ در جریان ِ طوفان است

و آن که می بیند... که می بیند... که انسان است

با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!
{مهدی موسوی }



بـآرها بهم گُفتن خود شیفته ای ، خودخواهی ، خودتو میگیری و ... اَمــآ دادا مـَن اینجوری نَبودم ، اینجـوری شُدَم! نَ میتونی موقع دست دادن دستمو بیش از حَد فشـآر بدی نَ میتونی خیلی خودتو صَمیمی بگیری ..مَگه این ک ِ |خــآص|بــآشــی !
دِلم اشعار نوزده ســآلگی رو میخوآد، دیوونگی هــآی بیست ســآلگی . چقَد اون زَمان کله خَرآب بودم ، چقَد دغدغه هــآم کوچیک بودَند !

غَذای فس فود اصلا بهم نمیســآزه :|با بچه ها رفتیم بیرون ، دوران دانشجویی واسه همه اونایی که تجربه اش کردند خاصــه :) به یاد موندنی و تکرار نشدنی . بچه هـآی ما عادت دآرند بعد امتحـآنا برنمُسـآفرت مـاهم گاهی اوقات باهاشون میریم گاهی اوقات هم نَ امشب خیلی بهمون اصرار کردند کِ جمعه بـآهاشون بریم :))
دنیا دستهــآیم بــآلاست به نشــآنه تسلیم ...
دلم موتور غول پیکرمو میخوآد ، اصلا امشب بدجور هوس موتور ســواری کَردم . موتوری که به سال نکشیده بود یا یکی بهم میکوبوند یا به یکی میکوبوندم :) کلا به کشت میداد آدم رو !
بعد شــآم رفتیم کـــآرتینگ :)))
دوست دارم وقتی دخدر دار شدم، وقتی غرق کــآر بودم بیاد با مــآژیکاش بکشه رو آستینم و حواسمو به خودش جلب کنه :))یه نقاشی بکشه رو آستینم یه جوجه . هــه من ته تَوهمم :))
بــآید بهت بگم عزیزم خنده دآر شُدی :|
یکی از خصلت هــآی بدم کینه ای بودنمه :| میبخشم ولی فراموش نمیکنم :|
همه چیز ساده و معمولی اتفاق می افتد در کمال روز مرگی :))
اردی بهشت فقط تو اسمش بهشت داشت وگرنه ته جهنم بود

زندگی همینه اومدن و رفتن .

شب بدی بود بَد .


یــآعلی ..

farizad
2013,06,10, ساعت : 02:04 AM
سلام /امیدوارم اوضاع همتون ثبات داشته باشه و البته به خوشی
امشبم از اون شباست که نمی دونم چی می خوام بگم
ولی حس می کنم یه حس غریب دارم .نمی دونم چی ...ولی می خوام از خدا به خاطر همه ی خوبیاش تشکر کنم
امروز رفتم سره جلسه امتحان .با اینکه استرس داشتم ولی مثله همیشه چهرمو خونسرد نشون دادم، ولی خداروشکر وقتی سوالا رو یه نگاه انداختم ، دیدم نه این سری استاده معرفت نشون داده و ریلکس بشدم
بازم مسخره و دیوونه بازی با رفقا و قول و قرار گذاشتن واسه تعطیلات /و البته درس
می دونی خیلی حسه عالیه وقتی بدونی خانوادت روت به عنوان کسی که فهمیدست حساب باز کنن/
رابطم با عضو جدید خوانوادمون خوبه ، حس می کنم همو درک می کنیم و می تونیم رابطه ی خوب و صمیمی با هم داشته باشیم ، امیداروم حسم پایدار باشه.
مامانمو خیلی دوس دارم ، شخصیت حساس و مهربونی داره .یه زحمت کش واقعی
بابامم همین طور ...یه مرد احساسی و مهربون و به وقتش فوق العاده منطقی //خدا هر دوشونو حفظ کنه
دوستی خوبه که با معرفت باشه ، به وقتش و تو شرایط خاص کمک حالت باشه /درکت کنه و باهات راحت باشه /وقتی که از هم فاصله گرفتین ، فاصله فقط مکانی باشه ولی دلا به هم نزدیک
دوس ندارم به چیزای منفی فکر کنم .اونقد ازش ندارن که بخوام فکرمو مشغولشون کنم ..باید یاد بگیرم قشنگ بذارمشون تو گوشه ی ذهنم تا خاک بخورن
امشب حس شکلک گذاشتن نیس ...چون حال و هوا شکلکی نیس /
آهنگی که داره پخش می شه ، داره حال غریبمو قلقک می ده/امشب از اون شباس
فرزانه آروم باش .آروم
شاد باشین و شبتون خوش دوستان
وقتی فکرت ، حست ، گرفتاریت /روابطه
وقتی نمی دونی ، نمی خوای ، نباید /درک کنی
وقتی حس می کنی ،فکر می کنی،لمس می کنی /عوض شدی
وقتی یه ثانیه ، یه لحظه ، یه وقت / خودتو گم می کنی
باید چکار کنی ؟؟؟
میشه راحت نوازشش کنی و بگی اشکال نداره ؟
بگی آروم باش ای مَنِ عزیزم؟
میشه ؟؟؟
چرا نشه ؟!!
باید محکم باشی تا نشکننت
باید محکم باشی تا خودت ،خودتو خورد نکنی
ضربه رو بزن .به خودت ، درونت
آرومش کن تا نخوای دیگران آرومش کنن
محتاجه کی هستی ؟
کسی هس که بودنش حلال باشه ؟
نهههه...همه غلیظن عزیزم
خودتو سفت بچسب که از دستت نره
روح رفته ، شخصیت زیرپاگذاشته شده، دیگه مَن نیست
بله .همینه ...اینه زندگی /باید عادتت بشه
farizad
:-118-:

^MY HEAVEN^
2013,06,10, ساعت : 02:14 AM
سلام:-2-25-:
امروز حسابی داغون شدم :-2-30-:

همش کارکار کار اینقدر که پاهام داره ذق ذق میکنه (درست نوشتم دیکه ؟):-2-35-::-2-35-:

ظهرش که توی ناهار پلو میگو کمکش کردم ظهر همه لباسامو شستم عصررفتم ارایشگاه مدل مومو دادم وعکس مدل ارایش:-2-41-:

بعدش رفتم کلاس زبان کار داشتم :-2-37-:
یه پسری بود کوچولو خوشکل به منشی اموزشکاه زبان گفت عاشقم :-2-43-:

من ومنشی:-2-35-::-2-35-:

پسره:mrgreen:

بعد منشی گفت عاشق چی هستی ؟گفت یه ماشینی بود گفت اسمش یادم رفت خارجی بود توی مجله جلوی دستش بود:-2-06-::-2-06-:

ماهم خندمون گرفت گفتیم فکرکردیم عاشق کی هستی :-2-22-:

خیلی بچه شیرین زبونی بود ادم بدش نمیومد ازش بچه اجتماعی وفوق خوشکلی بود:-2-16-:

تا 8ونبم بودم اونجا بعدش اومدم خونه زن داداشم اومد بابچش:-2-31-:

نشستم سبزی پاک کردن کمک مامان دلم براش میسوزه اخه اگر ازدواج کنم کسیو نداره کمکش کنه :-2-30-:

بعدشم که کارتای عروسی داداشم نوشتم :-2-38-:

حالام که خاطره مینویسم حسابی خستم داغونم :-2-36-:

شبت همیگتون خوششششششششش:-118-:

GODES
2013,06,10, ساعت : 02:38 AM
جدی درگیر شدم.
هم من راست میگم،هم اون راست میگه.نمیدونم چیکار کنم.
میگه تو باید الگو باشی.آخه آقآ من نمیخوام الگو باشم.چرا من بدبخت فلک زده باید الگو باشم؟؟
بهش ک گفتم ناراحت شد رفت بیرون.خو من چیکار کنم؟؟اخه دختر تو16 سالگی الگو میشه؟اه..
خواب دیدم از پیشش رفتم.انقدر ناراحت بودم توخواب احساس میکردم دارم خفه میشم.
ولی از خواب ک بیدار شدم،هی میگفتم:نگا کن..نگا کن چقدر دوستش داری؟؟
ولی عصرش ک دوباره حرف میزد و هی تحمیل میکرد گفتم همون بهتر ک برم.پس کی میرم؟؟

پ.ن:حافظ داشتیم؟؟حافظ جون من داشتیم؟تو هم جدیدا ب من محل نمیدی:(
پ.ن.2:فکر نکنم عروسی برم...بعد ی عمر عروسی داریم و حالا من باید نرم.حالا چطور مهمونارو دستب سر کنم ک باهاتون نمیام عروسی؟؟:(
20.3.92

azade90
2013,06,10, ساعت : 03:24 AM
درووودhttp://www.millan.net/minimations/smileys/balloons.gif
تعریف از خود نباشه
شاسگول ترین آدمیم که تا حالا با چشم غیرمسلح دیدمhttp://www.pic4ever.com/images/298.gifhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
دَم دَمای آخر ترم،همه وسیله هامو از مدادرنگی گرفته تا چسب 1 2 3
بردم خونه دخترعموم گذاشتم
الان دارم با بدبختی با چسب فوم ماکتمو میسازمhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif


امشب رفتم تو تراس
یه مارمولک دیدم
اعتراف میکنم به حدی از مارمولک وحشت دارم که از شیر
دمپاییو برداشتم
دقیقا محکم زدم کنار پاشhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
فرار کرد
خدا منو خیر بده که به بنده هاش فرصت زندگی دوباره میدمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif


الهی من قربون قولت برم که گول(قول) میدی به وسالِیَم(وسایلم) دست نزنیhttp://www.millan.net/minimations/smileys/vitpuss.gif
و واسه اینکه به قولتم عمل کرده باشی پاتو محکم روی برگه پلانم میکشی
که تا مرز جر رفتن پیش میرهhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif


دیروز صب پر از استرس بود
از استرس ازین سر خونه میرفتم اون سر خونه،برمیگشتم
یه همچین آدمی شده بودم
آما
درعوضش ادامه روز خیلی خوب بود برام
شب با هرکی که حرف میزدم،همینو میگفت
یه دردسری درست شده بود براش
واقعا چرا!!!! :|


بالاخره با هر بدبختی بود سقفش دراومد
به قول یکی از دوستان:
خدایا شکرت که اینم 20 شدیمhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif


مسیر پر تردد این روزهای من در داخل خانه
از اتاقم به آشپزخانه
چرخیدن دور تا دور خانه به تعداد لازم تا تمام شدن میوه در دست
از آشپزخانه به اتاق:-2-27-:


هنوز قسمت نشده برم نمره هامو ببینم
خدا خودش رحمی به حال منِ مسکین آرَدhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif

+کنکوریای عزیز!!!http://www.millan.net/minimations/smileys/flowerysmile.gif
چشم به هم بزنین سال چهارمتونم تموم میشه
فقط سعی کنین آرامش داشته باشین،همین.....

+اسما من زن هستم و تو مرد!
اما نگران نباش
به کسی نخواهم گفت ؛
که در پس مشکلات و دردهایی که تو برایم ساختی و تحمل کردم،
در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم،
در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم،
من مردتر بودم....


+وقتی آهنگای خواجه امیریو گوش میدم
یاد یکی میفتم که نباید
واقعا چرا!!!!http://www.pic4ever.com/images/297.gif
خدا شانس بده.....




ته نوشت: دعا کنید برام تا 4شنبه رو فقط دووم بیارم:-2-40-:


شب خوشhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif

79aramis
2013,06,10, ساعت : 03:39 AM
تااون موقع همش اززندگيم پيش خداشكايت ميكردم كه چرا تمام ادماش تكرارين........
خدابه حرفام گوش دادوتوروبرام فرستاد........
ازش ممنون.........
ولي تمام نگرانيم اينه كه ميترسم بهت وابسته بشم..........
ميترسم ازاون روزي كه بخوام ازت جدابشم.........
توبابقيه فرق داشتي ...............
خوب منودرك ميكردي.......
خيلي خوب دلداريم ميدادي...........
مريض كه ميشد حتي بااينكه پيشم نبودي اما بهترازمامانم ازم مراقبت ميكردي..........
وتمام اين چيزا دارن منوبهت وابسته ميكنن.......
ومن دقيقاازهمين ميترسم..........

vesta neda
2013,06,10, ساعت : 03:46 AM
اول از همه بگم مدیونِ هر کس به خاطر غلط املائی به من بخنده،خدا سوسکِ پروازیش کنه تو اون دنیا

تصمیم گرفتم که یکشنبه ها که آخر هفته هست بیام اینجا خاطره نویسی کنم

چون حالم خوبِ معمولاً یکشنبه ها(نه که میرم خونه مامان میلمبونم ،دیگه خبری از غذا ی بیرون و دست پخت فجیع خودم نیست)

مامانم ایرانی نیست و یه ۱۵-۱۶ سالِ اصلا ایران نرفته ولی آی غذای ایرانی درست میکنه که مو به تنت سیخ میشه

بعضی وقتها ولی دست به خلاقیت های میزنه مثل لواشک ریختن تو قورمه سبزی

ولی جاتون خالی امروز جوجه کباب درست کرد حالا درسته تو فر گذاشت و خبری از ذغال نبود ,ولی توی این غربت واسه من ,همینم نوستالژیِ

(مادر بزرگم میگفت: خوب نیست هی هول شکمت و میزنی،آخه من از بچگی گشنم که میشد گریه میکردم)

مادرمون هم که در اوایلِ نوجوانی از پیشمون سفر کردن ،این شد که من غذای خونه که میبینم انگار خدا داره بهم لبخند میزنه میگه بلمبون فرزندم

خلاصه اینا رو گفتم که بگم بس که لمبوندم ,امروز مثل هر یکشنبه باز هم دل درد دارم،ولی آی شیرینِ این دل دردی که از سیریِ غذای خونه هست،آی شیرینِ

در ضمن من لاغرم و فکر کنم به خاطره سؤ تغذیه باشه که لاغر موندم وگرنه من یه هیولا دارم تو معده ام که خیلی غذا دوست داره

چون حرص میزنم همیشه برا غذا

مثل امروز برا این که فکر کردم یه موقع من سیر نمیشم بشقابم و پر کردم و بل اجبار تا تهش خوردم

خدایا این روزای یکشنبتو زیاد کن،چون من زیاد تنها بمونم از گشنگی زیر بار گشنگی خورد میشم

خانم فسقلی
2013,06,10, ساعت : 03:53 AM
به نام خدای خوبم...


آمو ما دیشب انقدر با این ورپریده ها کل کل کردیم صبا و بهی ناز و فری شته رو می گم:-2-42-: بعد اونم جناب ش... هی اس می داد و زنگ می زدیم. جونم براتون بگه ما تا خودِ صبح بیدار بودیم:-2-43-: تا ساعت 8:-2-31-: چشام دقیقا شبیه همین شکلک شد:-2-22-: خلاصه بعد از اینکه خوابیدیم، به معنای واقعی کلمه بیهوش شدیم:-2-17-: بسی شادمان بودیم که کرم زدیم به پوستمون از شوق کرم خواب به چشمون نمیومد هی واسه ی ش... تعریف می کردیم از محسناتِ کرممون! کرم ندیده خودتی:-2-42-: خیلی شیک تا ساعت پنج عصر خواب بودیم:-2-22-: بعد ما شب قبل به ایشونا گفته بودیم که خجالت نمی کشی تا لنگ ظهر می خوابی بی تربیت تنبل اه اه اه اه :-2-28-: گوشیمم خاموش کرده بودم که یه وقت موجودی به نام سیما نزنگه نصف شبی مارو زابراه کنه:-2-08-: دوستان این سیما سابقه اش خرابِ شماره ندین بهش که دیگه دکمه ی غلط کردمی وجود نداره:-2-28-: ساعت پنج بیدار شدیم گوشی رو روشن کردیم دیدیم یوهوووووووووو چقده اس ام اس و تماس از دست رفته دارم، یه لحظه شوق مهم بودن بهم دست داد البته یه لحظه بود چون وقتی اس ام اسارو باز کردم خوندم انقدر که دوستان محبت خالصانه بهم کرده بودن اشک شوق تو چشام جمع می شد لحظه به لحظه!:-2-03-:
نوآزش اون موقع شارژ نداشتم بابا نمردم که میگی ایشالله سلامت باشم:-2-20-: بسی دلمان برای خودمان خین شد که نوآ فکر کرده من واقعا مردم دیگه :-2-21-:
جواب ش... رو دادم بنده خدا گفت کجا بودی کلی چاخان کردم که امروز کلا به مامانم کمک کردم یه همچین دختر ماهی ام من تو خونه کمک مامانم می کنم:-2-11-: اون بنده خدای زودباورم فکر کرد واقعا من کمک مامان می کردم:-2-24-:
بسی کیفور شدیم گولش زدیم:-2-22-:
رفتیم پایین و کلی خوراکی خوردیم... انقدر خوردیم... انقدر خوردیم... که مردیم....
تا همین الان دلمون قیلی ویلی می رفت.... این سه تا ورپریده ام پروفایلمو ترکوندن:-2-11-: کلی در مورد دل پیچ ما فسفر سوزونده بودن:-2-23-:
ما امروز تصمیم داشتیم کلی خوشگل کنیم برنامه مونو به صباناز گفته بودیم ولی از شانسمون مهمون اومد خونه مون دایی ها و خاله جانمان:-2-28-:
یعنی اگه قیافه ی منو می دیدین! عین گداها... کثیف... اه اه....
ما تصمیم گرفتیم زین پس نسبت به همه چیز با دید مثبت نگاه کنیم...
حتی مرگ...
بدترین چیزهارو از جنبه ی خوبش ببینم و بخندیم به روی زندگی و دنیا تا انعکاس خنده هامون برگرده به طرفمون...
امیرمون امشب خل شده بود :-2-13-:
انقدر حال میده در این جور مواقع اذیتش کنی....
سفیدبرفی به من میگه سیا چطوری؟:-2-28-: شما قضاوت کنید؟ نباس همچین آدمی رو لهش کرد؟ من حق ندارم؟ یعنی بچه های گروه تاس گرد موندن چرا همیشه منو امیر در حال کل کل هستیم...
روزی شونصد بار باهم دعوا می کنیم...
بعد قهر می کنیم...
بعد کلاس می ذاریم واسه هم
بعد از کلی قیافه گرفتن و تیکه بار هم کردن
یکی مون اون یکی رو محکوم میکنه و از لیست دوستاش شوت می کنه
بعدش بچه ها میان میگن چه مرگتونه شما دو تا
دو سه روز می گذره با وساطت برو بچ آشتی می کنیم
بعد دوباره روز از نو روزی از نو
یه همچین آدمای خاصی هستیم ما:-2-02-:
آغا ما دلمون واسه خنگ بازیای امیر تنگ شده اصن تو کتمون نمی ره امیر انقدر متشخص! امیر انقدر با پرستیژ! امیر انقذه افه کلاس:-2-34-:
به جان زنش حس می کنیم بعضی وقتا دیگه این امیر رمبوی خودمون نیست... حس می کنیم خل شده دقیقا عین همین حسی که الان داریم...

:-2-07-: دوستان خوبی بدی چیزی دیدین حلال کنید احتمال اینکه بعد از این خاطره زنده نباشم زیاده!


× سیما امروز خیلی تو فکرم بودی :-2-32-: ما بعضی وقتا انقدر با سیما جیغ جیغ می کنیم کف سایت که شبا خوابشو می بینیم! هنوز در حال دعوا با سیما هستیم خعلی ام جدی تو خواب با سیما صحبت می کنیم:-2-26-:




شبتون گردالی، خانم فسقلی

little-fairy
2013,06,10, ساعت : 04:03 AM
بسم الله الرحمن الرحیم
ای خـــدا این خاطره ها چرا نصیه شبی دس از سر من بر نمیدارن¿???¿
واقعا درک نمیکنن من فردا امتحان دارم و هفتاد صفحه م مونده?¿!!!
واقعا یه خاطره انقدر بی درک و شعور?
داریم مردم¿!
من الان چیشام میسوزه...
فردام آخرین امتحانمه...
حوصله شو هم ندارم...
از معلمش هم در حد مرگ بدم میاد...
خب الان من باید چیکار کنم:-2-37-:
درسته...
درس رو بیخیال میشم و میام اینجا.:-2-27-:
امروز میتونست روز خوبی باشه ولی نشد:-2-41-:
اگر سکوت میکردم خیلی اتفاقا نمیوفتاد و روز خوبی می شد.
الان ساعت چهاره. من دو ساعت و نیم وقت دارم و هفتاد صفحه کتاب..:-2-16-:
راسی اسم تقلب اومد...
یه بار منم گرفتن خیلی بد بود.:-2-35-:
زنه گفت من برگه شمارو به دفتر تحویل میدم.
یکم فکر کردم دیدم هیچ حرفی به ذهنم نمیرسه پا شدم رفتم.
دوباره گفت صدام کنن. برگشته میگه یه غلط کردمی چیزی هم نمیگـــــی...:-2-36-:
با اینکه اصلا دوست نداشتم بهش توهین کنم ولی خیلی دلم میخواست بهش بگم عخده ای:-2-42-:
ما بریم درس بخونیم مثلا...
20/3/92

nisra
2013,06,10, ساعت : 10:32 AM
سلام
امروز خوشحالم خیلیییییییییییییییییییییی ییییییی
چون جوابی که میخواستمو گرفتم
خداجونم شکرت چاکریم
قبل گرفتنش استرس وحشتناکی داشتم تموم صورتم جوش زد
اما الان خیالم تخت تخت شده
چقد خوبه ادم هیچ غم و غصه ای نداشته باشه و فقط به چیزای خوب فک کنه

Nasim 13
2013,06,10, ساعت : 11:21 AM
سلام!
این خاطره مربوط به چند روز پیشه
اول یه توضیحاتی میدم
مامانم تا قبل از اینکه برم مدرسه دیگه منو کتک نزده
البته به نفع خودش بود چون از اونجایی که من خیلی نازنازیم خودش مجبور میشد بیاد منت کشی
البته دستش هم بهم نمیرسید چون در میرفتم و بعدش برای اینکه عصبانیت خالی شه میرفت سراغ خواهرم و اون بیچاره کتک منو نوش جان میکرد
چند روز پیش این طلسم کتک نخوردن من در این چند سال اخیر شکسته شد
مامانم میخواست ماکارانی بپزه
منم از درس خوندن خسته شدم و از اتاق زدم بیرون که یکم فوضولی کنم
رفتم تو آشپزخونه که یه چیزی بلومبونم
دیدم دو بسته ماکارانی کناره مامانمه روی کابینت
رفت سمت کابینت ببینم چیه؟مدل داره یا نه؟
تا بسته رو بلند کردم از زیرش ماکارانیا ریخت بیرون
منم سریع چسبیدم به کابینت که بقیه ماکارانی نریزه
مامانم هم از فرصت استفاده کرد و شیش هفتا زد رو کتفم
منم دیدم مامانم داغ کرده بیخیال ماکارانیا شدم و سریع از آشپزخونه زدم بیرون
مامانم مشغول جمع کردن شد منم نگاش میکردم که باعصبانیت گفت:
-خرابکاری کردی وایسادی منو نگاه میکنی؟خجالت نمیکشی کمکم نمیکنی؟
اومدم برم تو آشپرخونه که دوباره گفت:
-نمیخواد.لازم نکرده.بدتر الآن دوباره خرابکاری میکنی
آدم نمیدونه به کدوم سازش برقصه
خلاصه منم دماغ مو باد دادم.یعنی قهر کردم
تا شب مامانم هی نازم میکرد ولی همچنان به کارم ادامه دادم
شبشم ماکارانی با طعم پرز موکت و به همرا مو خوردیم
خیلی خوشمزه بود
جای همتون خالی

Ayda_alone girl
2013,06,10, ساعت : 11:51 AM
ســــــــلام...
بعد چند روز دوباره اومدم...این روزا فقط بیکاری و بیکاری...دیگه خسته شدم از این همه تکرار...
همین الان خبر درگذشت یکی از کاربرای نود و هشتیا رو شنیدم..._maxor_واقعا حالم خراب شد...وقتی حرف مرگ پیش میاد کلا حالم بد میشه چه برسه به مرگ یه دختر 15 ساله...یه بغض خیلی بدی افتاد تو گلوم...خدا بیامرزتش...فقط میتونم همینو بگم!

N@s!m
2013,06,10, ساعت : 11:53 AM
سلام
از آخرین باری که آمدم سایت 20 روزی می گذره
زمان به اندازه یک قرن گذشت واسم
خیلی اتفاقا افتاد ،خیلی
خیلی ملتمس به دعا بودم و هستم
باز هم قسمت شد تا در کنار این سایت باشم
فقط در این حد بگم از فرط خستگی روحی و روانی و جسمی کم آوردم ......
خیلی از مردم این مملکت را بازهم بیش از بیش شناختم .......
اطرافیان - آشنا- دوست نماهای اطراف
یک واحد آپارتمانی بالاخره قولنامه کردم با هزاران هزار مشکلی که داشتم و امیدوارم بالاخره تمام بشه و امیدوار باشم ریزش بیمه گذار نداشته باشم ......
فقط یه چیزی بگم به استاکریم و اونم اینکه استا کریم اینهمه فشار و سختی باور کن برای سن من باور نکردنیه پس خودت درستش کن تا حداقل بتونم بعد از این چند ماه یک شب را راحت بخوابم .....
الان دلم لک زده برای خوندن خالکوبی ......
بامن بی کس و تنهاشده یارا توبمان
یا حق

فاطمه76
2013,06,10, ساعت : 11:58 AM
به نام او

امروز روز اخر امتحانم بود
بالاخره تموم شد ومنو راحت کرد
الان خیلی حس خوبی دارم
بی عذاب وجدان اومدم پای نت
بدون نگرانی برای فردا
امروز رو دوست دارم
امیدوارم از دماغ در نیاد


روز همگی خوشگل:-2-40-:

Darkness Queen
2013,06,10, ساعت : 01:00 PM
به نام حـــــقـــــــــ تعـــــــــــــالیـــــــ ـــ


+ کمکم نکن !می خواهم به تنهایی ،برسم به اوج تنهایی...!!


+ گرد خستگی رو تک تک سلولام نشسته.... x اتاف تکونی داشتم


+ بعضیــــآم هستن، بیخود و بی جهت با آدم سرسنگینن...xمشکلت با من چیه رفیــــقـــ؟ هـــوم؟


+ ماهی من فک نکردم مردی...آروزی سلامتی بود فقط.... :)


+ نگــــــران نباش... همین من حیوون.... یه روزی... ی جایی.... !! x بهم میرسیم رفیــــــقـــــ


یا حـــــــــــــقــــــــــ ــ

asal_cheshmak
2013,06,10, ساعت : 01:38 PM
سلام :-2-10-:
روزا بدون خاطره ی خاصی می گذره! :-2-07-:
نمره های 3 تا درسامم اومد :-2-34-: 3 تای دیگه هم نیومده :-2-34-: کلا بیاد و نیاد من این ریختی ام :-2-34-:
دیروز و امروز روزه گرفتم! دیروز صبح بعد از نماز، خواب عجیبی دیدم :-120-: تعبیرش خوب بود... خواب دیدم مسجدالنبی نشسته بودم داشتم دعا می کردم... دقیقا همون چیزایی که قبلش سر نماز داشتم می گفتم!
این روزا سرگرم سایت شدم بیشتر... فیض بوق میض بوقم تعطیله :-2-34-: بالای 5 دیقه نمی تونم برم :-2-18-:
دوست دارم شاغل بشم :-2-11-: بیشترم دوست دارم معلم بشم... :-2-27-: ولی ... :-2-39-:
خیلی از بیکاری حوصله م سر میره... :-2-42-:
دیروز بعد از ظهر هم بچه گربه م گم شد :-2-39-: یعنی داشتم دق می کردما... بیشتر ناراحت مامانش بودم... غم و غصه ازش می بارید... باورم نمی شد یه حیوون، بتونه ناراحت باشه و نشون هم بده... :-2-39-: همچین کل حیاطمونو بو می کرد ببینه می تونه پیداش کنه یا نه... بابامم کل شهرک رو زیر پا گذاشت، نبود :-2-15-:
دیگه اذان مغرب شد اومدیم بالا، اصلا هیچی از گلوم پایین نمی رفت، یهو مامانم تو حیاطو از پنجره دید گفت برگشت :-2-05-: نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم پایین :-2-16-: باورم نمی شد اصلا...
حالا امروز مامانش انقدررررررر مراقبشه که نگووووووووو...:-2-12-:
کلا دنیای حیوانات خیلی جالبه... من یکی که همیشه متعجبم ازشون... :-2-35-:
ما فعلنات برویم... :-120-:
روز خوش...:-2-10-:

N-berjis
2013,06,10, ساعت : 02:01 PM
بنام خدایم...
خیلییی احساس خستگی میکنم...روزام تکراری شده..همش درس درس درس.خدایا کی این دو هفته هم بگذره کنکورمو بدم..ساعت درسیم از11 ساعت به 6ساعت رسیده:-2-39-:خیلییی نارحتم..ازمون اخر قلم چیم خوب نشد:-2-39-:
دلم واسه دخترعموم تنگ شده..2سالونیمشه ولی بیشتر به 4 سال میخوره خیلی شیرینو دوست داشتنیه ولی زشته:-2-35-: به خاطر کنکور من هیشکی خونمون نمیاد(خداروشکر)ولی خیلی دوس دارم پرنیانو ببینمو لپاشو محکم ببوسم.:-2-40-:

یادش بخیر...:-2-40-:
دو سال پیش منو دوستم واسه ازمایشگاه زیست انتخاب شده بودیم هرروز میرفتیم کارگاه مدرسه خودمونو اماده میکردیم..بچه های کلاسمونم واسه سرود استانی تمرین میکردن.ی روز یکی از دوستام فلششو به یکی از کامپوترا وصلید.ی اهنگ کردی گذاشت،ماهم دیگه د برو که رفتیم..:-2-16-:در کارگاه اهنی بود واسه همین صدا بیرون نمیرفت..یکی از اهنگاش اهنگ inna بود:mrgreen:.یکی از بچه ها لامپ کارگارو روشنوخاموش میکرد کلا همه رفته بودیم تو فاز پارتی و یادمون رفت کجاییم جیغ و داد و بزنوبکوبی بود بیاو ببین.ی دفه متوجه شدیم درو دارن محکم میکوبن..هنوزم باورم نمیشه که چطور تو ی 1دقیقه همه چیو راستو ریس کردیم!!!!یکی از بجه ها درکلاسوباز کرد معاون پرورشیمون بود با صدای پامون شک کرده بود که خبراییه اومده بود بالا ببینه چ خبره..جالبه صدای اهنگو اصلا نشنیده بود فقط صدای جیغمونو پشت در شنید!!!!!!!!مستقیمم اومد از من پرسید که چ خبره!!جالب اینجاس خود من شروع کننده بودم...خلاصه خیلی باحال بود.
:-2-27-:

.: She :.
2013,06,10, ساعت : 02:02 PM
سلام ...:-2-25-:
دیروز بالاخره جور شد هممون رفتیم خونه عاطی حلما رو ببینیم :-2-16-:
وای اینقده تپلو ناز بود... از بس همه بوسش کرده بودن لپاش ریخته بود بیرون بچه :-2-35-:
در کمال تعجب پرنیانم اومده بود ، البته بماند که همش سرش تو گوشیش بود واسه اس ام اس دادن :-2-43-:
دیگه اینکه کلی نای نای کردیم دلمون وا شد ... :-2-27-:
البته یه ضدحالم داشتیم ، اونم اینکه رفتن هما قطعی شد :-2-15-: قراره برن تهران زندگی کنن بخاطر کار باباش :-2-15-:
دیروز کلی گریه کرد وقت خداحافظی ... الانم تصمیم گرفته هر روز هممونو ببینه تو این روزای باقی مونده... امروز قرار کافی شاپ گذاشته :-2-28-:
چهارشنبه قرار بریم خونه عموم ... بسی هیجان دارم :-2-08-:
خاله و داییمم دارن میرن مکه... من حسودیم میشه :-2-30-:
امروز میخوام برم یه سری به ستادای انتخاباتی بزنم ببینم دنیا دست کیه... هنوز نمیدونم کی به کیه :-2-22-:
بعدشم برم کافی شاپ این هما خانوممون دلش نگیره دم رفتنی... :-2-41-:
فعلا بای ...


نجمه
دوشنبه
20 / 3 / 92

*madam*
2013,06,10, ساعت : 02:27 PM
سلام
بعضی وقتا آدم حرصش میگیره
بعضی وقتا حرص آدمو در میارن
بعضی وقتا آدمو حرص میدن
اکثر وقتا همه اش با هم اتفاق می افته

آخه عزیز من...دوست خوب من
چرا قبل از امتحان میگی نخوندم...آه و ناله میکنی
چرا تو امتحان میگی برسون...آه و ناله میکنی
چرا بعد از امتحان میگی خوب ندادم...آه و ناله میکنی
بعدش وقتی نمره ها میاد...معادلات20میشی...ریاضی 17...اندیشه 19...
چرا وقتی بهت میگیم بابا الف...میگی مبانی و احتمال رو خوب ندادم...آه و ناله میکنی

خواهر من...دوست خوب من
ما اصلا ناراحت نمیشیم که بگی درسارو خوندم...بگی واسه 20 اومدم
ما حتما ناراحت میشیم وقتی بهمون انگ دروغ گویی میچسبونی...وقتی میگی شما که نخونده بودین چرا تا آخرش نشستین..بابا ما دستمون کنده...سر هر سوال نیم ساعت فک میکنیم و چک نویس پاک نویس

گل من...دوست خوب من
شما سر همه ی کلاسا نشستی...ما کلاسارو پیچوندیم و رفتیم خیام یا رفتیم جلسات انجمن...شما همه ی کلاسارو بودی...مو به مو حرفای کلاغ پیرو نوشتی(کلاغ پیر:استاد احتمال و مبانی کامپیوتر که شبیه کلاغه و پیره)...بایدم امتحاناتو خوب بدی

.... ...دوست خوب من
ما خیلی خوشحال میشیم که دوستمون الف شه
ما خیلی ناراحت میشیم که دوستون بهمون چاخان بگه

بله اینجور دوستای خرخونی داریم
اینجور دوستای ... داریم

حالا ما بسیار ناراحتیم
حالا ما بسیار حرص مبخوریم
حالا ما بسیار نادم هستیم
حالا سیستم گلستان دقمان می دهد
حالا نمره هاما افتضاح گشته

بله اینجور آدمای امتحان بد داده هایی هستیم

امروز اول شعبانه
دوس دارم این ماه پر از آرامش باشه
تابستون رو دوس ندارم
طاقت گرما ندارم
کسل کننده اس

فعلا همین
20/3/92...دوشنبه

Afsoon*
2013,06,10, ساعت : 02:34 PM
دیروز هم مثل روزهای دیگه خوب و آروم واسم می گذشت
تو سایت بودم که ضدحال خوردم
اومده بودم تو خاطره نویسی یک متنی نوشتم که چرا همش از غم و غصه می گید که یک نفر این حرفو به خودش گرفته بود و از دستم ناراحت شده بود
وقتی فهمیدم ناخواسته حرفم باعث ناراحتی کسی شده خیلی ناراحت شدم همون موقع هم باید از سایت می زدم بیرون و نشد به طرفم بگم که آقا جان منظور من با شما نبود منظورم به همه بود که شادی هایی هم وجود داره زیاد دنبال غم نرید همین
ولی رفتم و نشد از خودم دفاع کنم و این ناراحتی موند تا حالا که اومدم از اون دوستم دلجویی کنم والبته معذرت خواهی

arezoo.o
2013,06,10, ساعت : 02:39 PM
15 روز دیگه کنکوره شبانه روز میخونم اما میدونم که اخرشم قبول نمیشم که...:-2-30-:
29 کارنامه میدن استرس کنکور کمه استرس اینم هس...
چیکار کنم با این همه استرس الان؟؟
امروز با تستای عربی و زبان ترکوندم دیگه...
نامزد گرام امتحان داره امیدوارم که قبول شه...
همه روزه ان منه بدبخت باید تنها غذا بخورم دلم گرفته دیگه اینجوریه دیگه:-2-39-:
20/3/92:-2-41-:

SunDaughter☼
2013,06,10, ساعت : 02:42 PM
از این بحثای ابدوغ خیاری همیشه بدم میاد ...
وقتی بالای پست خودش تاریخ میزنه چه کاریه ک منم تاریخ بزنم؟؟؟ حشو گفتن و دوست ندارم.
امروز ساعت 9 مادربزرگم زنگ زد خونمون صدای تلفنمون هم که انقد جیغه عین فنر پریدم تو هال... جواب دادم میگه اخی خواب بودی؟
انگار نمیدونه من از هفت روز هفته شنبه تا چهارشنبه اشو صبح ها تنهام!!! ددی و مامی شاغلن ... انگار نمیدونه
حالا مگه قطع میکرد هی عذرخواهی که ببخشید قربونت برم بیدارت کردم خاک برسرم بیدارت کردم ...
خب قطع کن بخوابم دیگه... ای بابا...
صبح ها هم طبق معمول هرتابستون کولر خاموش شد!
من پرورشگاهی ام میدونم ... تا وقتی دد و مام هستن باید تو خنکی باشن ... بعد کولر و صبحا از هفت صب خاموش میکنن ... توجیهشون: کولر میسوزه ... صبحا که خنکه ... عوضش زود بیدار میشی... خودت پاشو روشنش کن بعد بخواب!!!
یعنی دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار...
خلاصه بعد تماس مامی بزرگ ... رفتم مستراح و بعدم رفتم کولر و روشن کردم و خوابیدم تاااا ... اینکه صدای در اومد .
رفتم در وباز کردم دد با غرغر ... تا الان خواب بودی؟؟؟ هیچی دیگه کارمون در اومد امشب تا صبح بیداری ... از یک ظهر داره تهدید میکنه شب حق نداری پای کامی باشی...
نه گوشت داریم نه مرغ ... یه همچین ادمای مفلسی هستیم ما ... دد فرمودن تا پنج شنبه من جیبم خالیه ...!
خدا به زندگی همه برکت بده به ماهم ایضا... نون و چایی تنها چیزیه که تو خونه ی ما تموم نمیشه بخدا!!!
هرکاری میکنم نمیتونم عروسک بافتنی ببافم... رو بلدم زیر بلدم کشبافم بلدم ... ولی نمیشه یا شل میشه یا در میره ... یاتنگ میشه ... نمیدونم... کلا هردم از این باغ بری میرسد ... حس بدبختیم هر روز مضاعف میشه.
پ . ن 1: انقدر حمله میکنی ... جا واسه دفاعم هم بذار... من همونم که هر روز بخاطرت میاد اینجا ها ... یادت رفته؟
پ . ن 2: بعضیا سایشون هم از رو زندگی ما محو میشد ممنونشون میشدیم... بخدا نیازی به این همه خودنمایی نیست!
پ . ن 3: ادم یه تو داشته باشه... خوب دارم ... بعدش چی؟ هر روز هر روز نمیشه که سر تو خراب بشی درد و دل کنی ! ازت خسته میشه میذاره میره ... ولی تو زیاد درگیر من نشو من هنوزم سر حرفم هستم ... !

ای خدا ... این همه بنده ... منو کم کنی نصف مشکلاتت حل میشه!!!
باز بی سر و ته ح زدم؟؟؟ نمیدونم ... ولی لا اقل بهترم ...
خخخخخخ انقد رو کیبوردم گریه کردم دگمه های آ و ب و ر درست نمیگیرن... خخخخخخ
خدایی ها همه ی اشکای من جم کنن مشکل قحطی اتیوپی حل میشه ... هنوزم قحطی هست؟ اصن از دنیا عقبم:-2-06-:

Nelson
2013,06,10, ساعت : 02:55 PM
به نامِ او:


این چند روزه اصلا حس خاطره نوشتن نبود!
تنبلی بد دردیه... میدونستید آیـــــــــــــا؟!

گردنم درد نمیکنه!!!
سرمم خوب شده!!!
من و این همه خوشبختی محاله!!!
البته امروز به اون حد وحشتناک و خطرناک از عصبانیت رسیدم
و باعث شد که پلک چشم چپم شروع کنه به پریدن. الان اون داره بیش از پیش عصبانیمان میکنه!!
الانم گردنم یه کمی درد گرفته... اما مهم نیست!

چندین روز پیش خوش و خرم. شاد و خندان پای کامپیوتر نشسته بودیم که دیدیم جیزی بر مخمان نازل گردید.
و آن "چیز" گچ های سقف بود که به من هشدار دادند که مرگم نزدیک است!
و فردا صبحش هم این هشدار را تکرار کردند.
البته کیه که اهمیت بده؟!
مطمئنا اون فرد من نیستم!

امتحانا تموم شدن ولی نتایج به زودی اعلام خواهند شد.
و من هر روز متوجه میشم که مرگم خیلی نزدیک تر از خراب شدن سقفه!
مامانم خیلی مهربون شده و این دقیقا چیزیه که من رو تا سر حد مرگ میترسونه!!!

یکی از دوستام بهم اس داده شمارشو سیو کنم حالا بعدش داریم اس ام اس بازی میکنیم
یه چیزی گفت منظورش رو نفهمیدم به فینگلیش زدم:
منظورتان را متوجه نگشتیم قربان!
برام زده:
چه لفظ قلم حرف میزنی کصافطِ...
دوست مودبه داریم؟!:-22-:

یه سری چیز دیگه هم اتفاق افتاد که اصلا! و ابدا حوصله ی تعریف کردنش نیست!!
چیز مهمی نبوده... مهماش یادم رفته:-دی

پ.ن: سپید و سیاه عزیز ---->:-2-40-:

آدم با ملاحظه و منطقی و بی نظیر و مهربون به من میگن:-دی
بازم نوشابه داریم آیا؟!


پ.ن: خــــــــــــدایا.... چرا اینقدر مردم بیکارن؟؟؟؟!!!!
این چه وضعشه آخه؟!

Majid.M.K
2013,06,10, ساعت : 03:12 PM
سلامی دوباره کاربران عزیز سایت:-118-:
بازم گذرم به طرف سایت خورد.شاید برای خیلی ها رفتن ناگهانی من سوالی در ذهنشون شکل گرفته که چرا؟؟
و متاسفانه جواب این چرا ، چند ... است و بس.
امروزم تا الان که بدک نبوده.برخلاف چند ماه گذشته ، این روزها سحر خیزتر شدم ، حس بهتری دارم ، دوست دارم با دوستانی جدید در سایت آشنا بشم و سعی کنم هر درخواست دوستی رو هم قبول نکنم.چرا با قبول کردن درخواست دوستی بعضی ها وقت خودمو و خودشون رو هدر بدم؟؟
امروز قسمت آخر سریالی رو که عاشق هستم رو هم دیدم.بسی قشنگ بود که حس دوباره دیدنش هنوز دارم قلقکم میده ولی حیف ، باید برم جایی و هنوز کارهای نمونده زیاد دارم.عصر هم که دوستم میاد و باید برم دنبال کارهای ایشون.سریالی بهش معرفی کردم و اینقدر عاشق این سریال شد که تو 10 روز گذشته ، 4 فصل این سریال رو دیده و جالب تر اینکه این دوستم قبلا سریال خیلی کم نگاه می کرد، چون میگفت که سریال وقت گیر و به خیلی از کارهام نمی رسم و ....
به همین خاطر هم امروز بهم اس ام اس داده که خدا بگم چکارت نکنه که منو حسابی درگیر این سریال کردی.:-2-06-:
و ... فعلا چیزی برای گفتن ندارم ، جز اینکه الان باید برم پاتکی به کیک های دست پخت مادر جانم بزنم
این جمله خطاب به کسانی هست که از من خوششون نمیاد.


من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛ زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند.


اضافه شده :
دیروز توی وبلاگم نظری رو خوندم که بسیار زشت بود.دارم کم کم به حرف آقای زیباکلام میرسم که معتقد بود ، ما ، ایرانی ها ، خیلی هامون نژادپرستیم.نگید نیستیم که دروغه ، نه؟؟ همگی نه ولی خیلی ها.
یعنی معیار انسان بودن رو رنگ پوست مشخص می کنه؟؟
(شعرش توسط یک پسر بچه ی سیاه پوست نوشته شده.)


وقتی به دنیا میام، سیاهم،
وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید وقتی به دنیا میای، صورتی ای
، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟



روز خوبی رو براتون آرزومندم

B . A
2013,06,10, ساعت : 03:34 PM
بنام سلام..نام خدا

*دارم بنان گوش می دم...کاروان
یعنی باب دل من حرف می زنه...حالا تصورش رو بکن!

**این سایت شده منبع تجربه

*یکی میاد با احساساتت بازی می کنه و اون پشت غش غش می خنده!بذار دلش خوش باشه...(قضیه ی فوت یکی از کاربرا)

**یکی اون پشت نشسته فکر می کنه عقل کلّه...و باید خودش مرکز توجه باشه...خوب می ذارم به همین تصوراتت ادامه بدی...

*اما تویی که نشستی و همه ی رابطه ها رو بهم می زنی...نچ...از تو به راحتی نمی گذرم...صبر منم سر می ره...منتظر اون روز باش×××
اینجوریاست دیگه...

**دیگه به این نتیجه ...قاطعانه رسیدم که هر کس از احساست خبر دار شد ازت سواستفاده می کنه...خود و غریب هم نداره!سر و ته یه کرباس!اما من یه چیزایی رو واسه وقت طلایی باقی می ذارم...
بابا اینقدر خودتو نگیــــر...چه خبرته آخه...بخدا هیچ چیز شگفت انگیزی نداری...لاک پشت واسه عرض اندام بیشتر حرف واسه گفتن داره تا تو!
والله...

*دارم ذوق ،ذوق کردن بعضیا رو می کنم...آخه خیلی بچن!خیلی کوته فکرن!

**اصلا حوصله نوشتن تابو رو ندارم...خدایا رحم کن!

*مگه من می تونم ازشون دل بکنم!
نمی تونم!

×امروز دیگه به قولم عمل می کنم ورووجکم...از من دلگیر نباش

**امروز شنیدم...همسر یکی از دوستام فوت شده...تو تصادف!ناراحتم...همش صحنه ای که با هم اومدن تو کلاس و شیرینی عروسیشونو تعارف کردن میاد جلو چشام...خدا رحمتش کنه...
یجوری شدم وقتی شنیدم...مخصوصا اینکه هی یادم میاد ترم 5 ...فرشته رو زابراه کرده بودیم بسکه دست می ذاشتیم رو شیکم برامده اش...و ثمره ی عشقشون شد یلدا...
توان اینکه بهش زنگ بزنم و تسلیت بگم رو ندارم...چه روانشناسی هستم من!×!

*جلوی بعضی از خاطره ها باید نوشت:آهسته به یاد آورده شود...خطر ریزش اشک!××!


پ.ن : مخاطب خاصی در کار نبود!
پ.ن : صبا...سایت سنگین شده...
پ.ن :نسیم تو دیگه حرف از سایه هم نزن...

روز بخیر

Archi
2013,06,10, ساعت : 04:14 PM
دوشنبه...

طبقه سوم شمالي
رديف كنار ديوار
بوي خاك مي دهند اين روزها!

سلام!

امروز آمديم يك چيزي بنويسيم چانه مان گرم شد گفتيم يك خاطره هم بنويسيم...
گفته بوديم اينجا هواكشها كه كار مي كنند صداي موتور هواپيما بلند مي شود و خوب صداي كيس جناب يك بابايي هم كه مزيد بر علت، به آدم احساس ايستادن در وسط اشيانه هواپيما دست مي دهد... بعد هوس مي كني بروي دم پنجره و يك نفس غريق هواي ناخالص بفرستي تو ريه هاي پاكبندت!

اين روزها مثل كلاف سردرگم پيچيده ايم به خودمان!
نه فقط ما انگار اپيدمي شده باشد اينجا همه همينطورند...
آخر وقت كه مي شود صف هميشه منظم كارت زني چنان ازدحام و تشويشي در لابي به راه انداخته كه آدم اگر نداند فكر مي كند اين جماعت دارند مي روند اردو!
مرا كه به شدت ياد كوانتوم مي اندازند!

رفته بوديم ديدن گالري نقاشي يك دوست عزيز... دلمان تنگ شده است براي آن روزها...
براي رنگها...
براي زغال محبوبمان كه شده است گربه سياه مامان!
تازگيها شده ايم نگاتيو...
عكسهايمان شده ند سياه و سفيد...
تمام اتودهايمان هم شده اند سياه قلم اصلا دستمان نمي رود به ماژيك...
انقلاب اقتصادي هم به پا كرده ايم پرينت رنگي هم خبري نيست!
صداي بزغاله جانمان هم در آمده ... لااقل نقشه هاي گوگول را كه مي شود رنگي گرفت!

دلمان براي بعضيها خيلي تنگ شده...
زيادي خالي شده ايم اين روزها
كودك درونمان همين چند روز پيش برگشت...
پايش را كرده است توي يك كفش كه برود شهربازي!
يك جاي خيلي شلوغ!
اين خالي بودن زيادي
انگار مانده است روي دلمان...

يك جمعه خالي هم نداريم لااقل
برويم روي بام
يك كاسه هم آلوچه ببريم
و بنشينيم به كارهاي ممنوعه
كه دلمان خالي شود از اين همه خالي بودن....
اين همه بزرگ شده ايم اما
هنوز آرزوهايمان كوچك است...
كليد پشت بام هم نيست...

feedback
2013,06,10, ساعت : 04:20 PM
* بسم الله الرّحمن الرّحیم *


سلام :-2-25-:
12 روز تا اعزام :-2-31-::-2-38-::-2-06-: یعنی حتماً از یه سوراخ سنبه ای میام تو سایت. اصن شک نکنید من سایت رو ول نمیکنم. :-2-08-::mrgreen: مطمئناً به آدم مرخصی میدن پس میشه اومد سایت. :-2-08-::-2-38-:

جدا از بحث سربازی ، یه چیز جالب اتفاق افتاد تو خونه مون که گفتم بگم. :-2-06-: یعنی ماجراهایی من و مامان با هم داریم. یا من و خواهرم. کلاً فرق نداره ماها هر سه تا با هم ماجرا داریم. :-2-35-::-2-22-:

اصلاً هم بحثم سی/اس*ی نیست. فقط گفتن یک خاطره ست و اسم کسی از سی/اس*یون هم نمیارم. :-2-40-: آقا چند شب پیش که مناظره ی دوم تموم شد ، مامان گفت که من به فلانی رأی میدم. گفتم نه بابا خوب نیست به درد نمیخوره. انقدر از خوبیای یه نفر دیگه :mrgreen: گفتم که آخرش گفت اصن اسماشونو بنویس تو کاغذ بیار قرعه کشی کنیم همونو رأی میدم. :-2-31-: منم در کمال صراحت برگشتم گفتم وای به حال مم*لک/تی که اینطوری مردمش رأی میدن. :-2-06-: هیچی دیگه منم کاغذ آوردم. اسم چهار نفر رو کنار گذاشتیم چون مامان گفت اینا که رأی نمیارن. میموند چهار تای دیگه که مد نظر خودش بود. کلاً مد نظرای خودش رأی میارن بقیه نمیارن. :-2-06-: عاشق استراتژیشم. :-2-06-: فکر کن طرف تو سایتای مختلف مثلا 20 و خرده ای درصد طرفدار داره بعد مامان چون خوشش نمیاد میگه نه رأی نمیاره ولش کن. :-24-::-24-::-24-:
آقا مواد لازم اینا بود :
یک عدد کاغذ که چهار تکه شد.
یک عدد خودکار.
یک عدد کاسه.
من اسما رو نوشتم تا کردم انداختم تو کاسه. هی هم زدم هی هم زدم. مامان گفت هرکس سه بار شد اونو انتخاب میکنم. :-24-::-24-::-24-: خدایی آخرشه. یعنی عاشقشم. :-4-:
جونم براتون بگه که آقای ایکس و ایگرگ یه بار اومدن. آقای زد هم دو بار. دفعه ی سوم هم آقای زد اومد. بعد گفتم پس همینو انتخاب کن سه دفعه شد. برگشت گفت نه از این خوشم نمیاد. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: یعنی ترکیدیم من و خواهرم. بهش میگم خوب پس چرا گفتی رأی بگیریم؟ اصن چرا گفتی اسمشو بنویسم؟ :-24-::-24-::-24-: گفت نه من فکر میکردم این نیاد اون یکی بیاد که دلم میخواست. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: عاااااااااااالی بود این جمله. به خاله م اینا تعریف کردم اینو. گفتن واقعاً تو کارای دیگه هم مامانت اینطوریه؟ چی میکشی از دستش؟ :-24-::-24-: گفتم خیلی هم خوبه دلتون بخواد. :-2-43-::-2-06-: بعد گفت اصن به همونی که میخواستم رأی میدم. حالا ما رفتیم شهرستان بابت یه موضوعی. بعد تو همون یه روز یکی از خاله هام برگشت گفت که به این میخوای رأی بدی؟ همچین قیافه شو یه جوری کرد همه خنده مون گرفت. :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-: بعد الان دو روزه میگه نمیدونم به این رأی بدم به اون رأی بدم. :-24-: میخوام تا قبل از جمعه یه بار دیگه اون سناریوی برگه ها رو تکرار کنم ببینم این دفعه نظرش چیه؟ :-4-::-4-::-4-:

پ.ن :
خورشید :-2-25-: غصه نخور درست میشه. :-2-40-:

این برگه ی سفید خدمت هم نمیاد اعصابمونو خرد کرده ها. :-2-36-:
مراقب خودتون باشید.
یا علی :-118-:

*مائده*
2013,06,10, ساعت : 04:29 PM
"به نام خدایی که تنهاست ولی دوست نداردکسی تنهاباشد"

سلیمـــــــــــــ بروبکــــــس
چه طورموتورید؟؟؟؟
من که خودم عالیمــــــــــ عالـــــــــــــی بله دلیل داره امتحانام بالاخره تموم شدامروزآخریش بود...
دفاعی...سخت نبودولی خوب آسونم نبود...چهارشنبه کارنامهـ هامونومیدن من خیلی استرس دارم...
برام دعاکنیدلطفــــــا

روزآخری رارفتیم بادوستان پارک بستنی خوردیم وگپ زدیم...خیلی خوش گذشت...
قراربودتابستونم بریم ولی خونهـ ی مامی خوادعوض بشهـ وماکلاازاصفهان میریم ودیگهـ خیلی کم میشه هموببینیم.
البته تاقبل ازاثاث کشی ماقراره برمی پاتوقمون کافی شاپ خوش بگذرونیم.

مامی هم گیرداده اتاقتودرست کن وکتاباتوجمع وجرکن...ولی کوگوش شنوا؟؟؟
آخهـ نبایدیکم استراحت داشتهـ باشم هی به مامی میگم میگه نهـ اصلابایدتاشب اتاقتودرست کنی...
ولی خداییش وضعیت اتاقم خیلی وخیمه...لباسای دوهفته پیش ریختهـ شده روتخت...کتابای امتحانام ازاول تاحالادوراتاق ریختن...رومیزکامپیوتربطری آبم...دوتاازرمانام...ظرف کاکائوهایی که چندلحظهـ پیش خوردم وبسی دیگـــــر:-2-27-:

ساعت 7 کلاس زبان دارم ومتاسفانهـ امتحان های زبانمونومیده که فکرکنم خیلی گندزدم...امتحانومیزاره دقیقه ی نودمیگره خومعلومهـ گندمیشه!!!!

حوصله ی کلاسم ندارمــــ....

شب قرارهـ بریم خونهـ ی دخترخالمــ ایناکه ازمشهداومدن...(دختره کنکورداره یه ماه دیگهـ رفتهـ خوشگ گذرونی:-2-28-:)

دوستون دارم خیلــــی زیاد...
موفق باشید

مائده
20 خرداد 1392
دوشنبه ساعت 16:20

baeuti
2013,06,10, ساعت : 04:33 PM
این اولین باره که من خاطره می نویسم :-2-41-:
اینم امروز من :
صبح با یه وضع داغونی از خواب بیدار شدم چون شبش تا ساعت 2:30 بخاطر استرس امتحان دفاعی بیدار بودم ، خلاصه کلی غر زدم و نشستم دوباره یه دور تمام مطالب کتابو مرور کردمو رفتم امتحان دادم ، امتحانشم خیلی آسون بود و حتی یه سوال تشریحی نداشت اما بخاطر اینکه هممون از دفاعی متنفر بودیم بعد از امتحان جمع شدیم رفتیم دم پل ، با کبریتی که دوستم آورده بود کتابامونو هر چی کمک درسی و نمونه سوال دفاعی داشتیم و آتیش زدیم ، جلداشم که آتیش نمی گرفت رو همین طوری انداختیم تو سطل آشغال ( اون موقع هممون آروم شدیم اصلا )
بعدش هم چون سال آخر بودیم و روز آخر دسته جمعی کلی عکس گرفتیم و خندیدیم.
ساعت 12 و نیم رفتم کلاس پیانو و از اون جایی که خیلی سرخوش بودم و شاد همش گیج میزدم

boys4
2013,06,10, ساعت : 05:31 PM
خوشبختی من اونجایی بیشتر برام معنی پیدا میکنه که همه هستند.... درهم و برهم....با مشکل.... بی مشکل...با سکوت با فریاد... و حسی زیبا متولد میشه...حسی از جنس کنار با هم بودن برای رفع خستگی ها...... بیشتر میشکفم...بیشتر معنی میشوم برای خودم....من اینجا ترجمه میکنم احساس زیبای با تو بودن را...

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست....
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
"خانه دوستی ما اینجاست "
تا که سهراب نپرسد دیگر :
" خانه دوست کجاست ؟ " http://www.hamdardi.net/images/smilies/72.gif

و اما....

با تو عاشقم فقط
مرا عاشقی تو تمام زندگی ست
مرا در بر خود بپروران که بی تو هیچ تر از هیچم
من با تو آسمان بزرگ را در دستان كوچكم جای خواهم داد فقط با تو که مثل هیچکس نیستی
تو باشی
دنیا نباشه
چون با تو عاشقم...http://www.hamdardi.net/images/smilies/72.gif

آری..........

من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق
-که دستم به دست توست!-
من جای راه رفتن پرواز میکنم!

من خوش بختم :
-چون خدا را دارم و می تونم به راحتی و در همه جا باهاش ارتباط برقرار کنم
-چون انقدر خدا به من نعمت داده که تا حالا نتونستم آنهارو رو بشمارم و شکرش را به جا بیارم

-چون می تونم سپاس گزار خدا باشم
-چون می تونم به راحتی بایه صلوات فرستادن یه آجر به خونه ی ابدیم اضافه کنم
و چون تصوری که از یه آدم خوش بخت دارم دقیقا مثل خودمه
و من در بدترین شرایطم خوش بختم چون می دونم همیشه یه چیزی بدتر از این هم وجود داره
فقط کافی همیشه بدونیم یکی داره نگاهمون می کنه و هیچ موقع اونو از یاد نبریم،اون موقع است که هیچ موقع تنها نمی مونیم و کسی که تنها نباشد خوش بخت است چون همیشه یکی داره که باهاش دردودل کنه.

*SeTaRe96*
2013,06,10, ساعت : 05:49 PM
اولین خاطرم با کلی ناراحتی!
امروز آخرین روز مدرسه ها بود...
با دوستام خیلی خندیدیم و خوش گذروندیم...
کلی عکس انداختیم و دور همی آب هویج خوردیم....
ولی الآن داغونم از دلتنگیشون...
شاید بعضیاشونو دیگه هیچ وقت نبینم...
حتی واسه اونایی که صدای داد و هوار دعوامون تا دفتر معلما میرفت هم دلم تنگ میشه...
این یعنی دلتنگی...

H0NEY
2013,06,10, ساعت : 06:06 PM
به نام ایزد یکتا
واو چه قدر وقت بود دست به خاطره نشده بودیم دلم داشت منفجر میشد http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_hiya.gif :-2-02-:
الان فقط من تو کف این شکلکه ام http://www.millan.net/minimations/smileys/yay.gif تموم شد ای خدا سال دوم دبیرستان نیـــــــــــــز به پایان رسید هوراااااااااااااااااااااا ا http://www.pic4ever.com/images/cancan.gif http://www.pic4ever.com/images/3120.gif http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2rqfst4.gifhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_112.gif
یعنی من مثلا قرار بود تو امتحانا کتاب نخونم اون سه جلدی عزیز هانگر گیمزم توی کتاب خونه بود ولی من مقاومت میکردم http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/cry.gif عوضش شبا تا 5 صبح رمان میخوندم با گوشی یعنی اصلا یه وضی ها :-2-35-: http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_78.gif
خونواده مادری عزیز تشریف اوردن منم که خیلی مهمون دوست :-2-27-: http://www.millan.net/minimations/smileys/guntootsmiley.gif
تازه الان فقط بابا بزرگ مامان بزرگ و داییم اومدن اخر هفته همه خواهراشم میان دیگه مگه میشه تو این خونه نفس کشید:-2-43-: http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/YSS/Yellow_Smile_Small_2/gasmaskf.gif
اصلا نمیخوام این جوری باشه ها ولی چون بچه اخریم عادت به شلوغی و اینا ندارم http://www.kolobok.us/smiles/user/mg_02.gif http://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif
جاتون خالی ظهر با بچه ها رفتیم بیرون بعد امتحان ناهارو دور هم باشیم http://www.pic4ever.com/images/grouphug.gif
حالا مامان و بابام اجازه دادن امیر خان میگن نه اون جا خوب نی میخواید برین چیکار به انضمام داییم البته که مهم اجازه بابامه http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif
حالا میگن تو چرا با دوستای مدرست بیرون نمیری اخه بابا من توانایی تحمل کردنشونو ندارم خوhttp://smilys.net/streitende_smilies/smiley2045.gif
هی بگو سحر اروم سحر داد نزن سحر فهش نده سحر درد سحر زهر حلاحل ولی کو گوش شنوا به من میگن منکراتی http://www.millan.net/minimations/smileys/rolleye.gif :-2-22-:
بگوییم اندر احوالات نقاش باشی وجودمان http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_44.gif که تابلوئی دیگر نیز کشیدیم از سویی دیگه طرحی انتخاب کردیم که امروز ببریم مثلا که نبردیم بعله بعله انقد کشیدن طرح اولیش سخته اه اه:-2-36-:
اقا ما یه دفتر چه ای داریم داداشم بهش میگه دفتر رابینسون کوروزوئه از یه سمتش نقاشی و تایپو گرافی اینا میکشم توش از سمتی دیگر میشه محرمانه دل نوشته و شعر و متن ترانه و ایناس بعد هیچ احدی حق خوندن اون ورشو نداشته http://www.pic4ever.com/images/val.gif
تا این که یک فرد فضول داشت نقاشیاشو میدید تا من حواسم پرت شد یکی دو تا از اونارو هم خونده بود http://s19.rimg.info/f0228f23aab8e390dfff3ac7804d3a05.gif http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif اخه خواهر من یه چی بپرس نمیگی خصوصیه نمیگی زشته دلنوشته خوندن نه واقعا تازه به روم هم میاری اخه اه اه http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/dash_kolob_girl.gif

دستم درد گرفت دیگه چیزی هم یادم نمیاد فقط اهان یه چی دیگه اول که وبلاگمو زدم هدف فقط نقاشیای خودم بود ولی زین پس رنگ شناسی و توضیح درباره سبک های مختلف و اخبار نقاشی هم توش قرار میگیره من دو ماهی یه طرح میزنم این که نشد وبلاگ :-2-43-:
با درود فراوان بدرود:-2-06-::-2-25-:
هانی کوچولو
نقاش کوچولو
مهندس کوچولو
فرشاد کوشولو
.
.
.
بیست خرداد 92
تهران

رمانتیک...
2013,06,10, ساعت : 06:14 PM
به نام تو !

این روزا زیادی بیخیال همه چیز شدم ؛
چیزایی که تا دیروز برام مهم بودم تبدیل شدن به منفورترین چیزای عمرم!
به قول دوستی زیادی سنگی شدم!
یه آدمایی تو زندگیت هستن که زیادی خوبن...زیادی مهربونن...زیادی هواتو دارن !
اینقدی که آدم دلش میخواد تا میتونه بوسشون کنه!
دارم یه تصمیم مهم میگیرم...نمیدونم کارم درسته یا نه؟!
تجربه بهم ثابت کرده وقتی تو این موارد با دیگران مشورت کردم نتیجه ی عکس گرفتم!
این بار خودم تنهایی پیش میرم.
میدونم یکی هست که اینقد هوامو داره که از هر کس دیگه ای برام با ارزش تره!
خدایا چرا جواب یه سری از آدماتو نمیدی؟
تا کی میتونن ظلم کنن؟
تا کی میتونن آرامش دیگرانو بهم بزنن؟
پس عدالتت کجا رفته؟؟؟
از آروم بودن زیادی خودم وحشت دارم؛نمیدونم تا کجا میخوام اینجوری پیش برم؟!
اما مطمئنم آخرش به جاهای خوبی میرسم...اصلا من به امید خوبی آخرش این همه راهو اومدم!
دلم میخواد بیار فقط یبارتوی تاریکی شب به خیابون برم و تا میتونم فریاد بزنم اینقدی که گلوم از اینهمه فریادهای سکوت شده جـــــــــــِ ر بخوره!
دیروزم با تموم سختیاش تموم شد!
چهار سال خاطره،چهار سال خوشی،چهارسالی که خیلی وقتا استادای گرامو پیچوندیم!
همش تموم شد!
دیروز با بچه ها خداحافظی کردیم...دیروز گریه نکردم ولی الان یه بغض عجیبی گلومو چنگ انداخته؛
دوری از همشون سخته ولی ماها یاد گرفتیم که عادت کنیم...گاهی به بودن آدمایی ک دوستشون نداریم و گاهی از نبودن کسایی که عاشقشونیم!
و این میشه یه دردی که گاهی نفستو میگیره!!!
اینو دیروز خوندم خیلی بهم چسبید:
دوستم!!
پیراهنم رابزن بالا…
کمرم رادیدی؟
نترس چیزی نیس…!
اینهافقط جای خنجرند،
من نفهمیدم دررفاقت چه شد!!
تومواظب خودت باش.


×همیشه خوب باشین×

*marin*
2013,06,10, ساعت : 06:18 PM
های:-2-16-:
امروز 20 خرداد 92
هر چی به زمانی که مامانم قرار کارنامه بگیره نزدیک تر میشه من دلم بیشتر پیچ میخوره!
انتظار نمره های افتضاح و دارم !
نمیدونم چی کار کنم!
مامانم داشت میرفت انقد بهش آمادگی دادم که خدا میدونه!
اما بیشتر نگران برخورد بابامم!هیچی نمیگه حرفی هم نمیزنه این خودش بیشتر عذاب آوره!
اگه یه چیزی میگفت واسه من بهتر بود...نمیدونم!:-2-15-:
امروز قرار بود بریم برج میلاد که کنسل شد...!
امروز قرار بود شب برم خونه دوستم که اونم کنسل شد...!
فردا قرار بود بریم خونه عمم که اونم کنسل شد!!
مزخرف ترین و غیر قابل تحمل ترین روزمه:-2-28-:
هر دقیقه امروز واسم 1000 دقیقه طول میکشه:-2-28-:
همین الان صحبت و با دوستم قطع کردم و ظاهرا من فقط اینطور نیستم اونم از استرس داره زمین و میجوئه:-2-42-:
چون قرار مدرسم و عوض کنم انقد استرس دارم وگرنه تا پارسال اینطوری نبود:-2-31-:
هنوز هیچی نشده و 2 سال به کنکور من مونده استرسش افتاده به جونم که چیکار کنم؟!
اصن هدفی دارم؟میگم پزشکی اما قبول میشم؟همش تو ذهنم همین میگذره:-2-31-:
کاشکی میشد بخوابم تا از خواب بیدار شم فردا صب باشه:-2-39-:نمیشه میدونم:-2-39-:
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و
عمرم و میگیرم ازت...!:-2-15-:
راستی شروع ماه شعبان و شادی ائمه مبارک...!
روزتون بخیر
خدافظ:-2-41-:

.:matin:.
2013,06,10, ساعت : 06:52 PM
بهـ نـام او...





به خاطر دوست داشتن خجالت نکش...

خجالت رو اونی باید بکشه که...

میدونه دوسش داری اما دوست داشتن بلد نیست...

خجالت رو اونی باید بکشه که...

میدونه عاشقشی ، اما لیاقتش به احساست نمیرسه




کادو رو خریـدم....موندم فـردا چی بپوشم. . .!
امــروز خیلی پیشرفت داشتــم....بیشتــر درس خوندم. . .!
بابا فردا مرخص میشه خدا رو شکــر....!
اوممم....دیه خبری نبود. . .!


عرضی نیست دیگه!



پ.ن:
*هنوز از بغضی ها خبری نیست...شما شاهد باشین اگه بهم بگه بی معرفت هر چی از دهنم دربیاد میگم!
*دیشب حالش خوب نبوده. . .!
*منه خاک برسر شارژ نداشتم حالش رو بپرسم. . .!
*دوبار بالا اورده بردنش بیمارستــان. . .!
*خیلی نگـرانشم....اصلا مواظب خودش نیست. . .!
*خـــــــیـلی دوسش دارم. . .!




یــــــــاحق

HESAM H-A
2013,06,10, ساعت : 07:24 PM
چند روزیه که به سبک عحیبی رو مود دپرسی سیر می کنم........ یا درس می خونم..... یا درس میدم....... یا هم........ هیچ با خودم کلنجار میرم.......... کسل به معنای واقعی.......بازم یه حکمتی شد امروز پدر محترم زنگ زد بهم.....خوشحال از اینکه بهم زنگ زده خیلی سرحال باهاش احوال پرسی کردم..... ولی خورده فرمایشش اساسی حالمو گرفت........ اخه پدر من به یه دونه از اون شاگردای الافت می گفتی بیاد تهران.... ماشینو رو ببره دیگه من این همه را بیام تا اصفهان......... خلاصه بعد از کلی چک و چونه....... مجبور شدم که قبول کنم......بعدم که یه ساعت تو خیابون مطهری داشتم هی می چرخیدم دنبال نمایشگاه دوست پدر گرام.......خیلی کنجکاو بودم ببینم چه ماشینیه که تو نمایشگاه خودمون نیست و بابا مجبور شده از همکار هاش تو تهران بگیره........
بعد از کلی دوندگی تونستم یه جای خالی توی یه تریلر پیدا کنم که ماشینه رو بفرستم اصفهان...... ولی بد بختی این بود که ماشینه فردا صبح حرکت میکنه واسه اصفهان...... این شد که مجبور شدم ببرمش پارکینگ خونه تا فردا صبح........از شانس خوبمون...... تو پارکینگ بایکی از اون همسایه های تازه به دوران رسیده برخورد کردم.......فقط یه سلام کوتاه دادمو ماشینو پارک کردمو اومدم برم.... که گرفتم به حرف...... به سلام آقای عارف خوبی مهندس.......منم مونده بودم چی کارکنم....چی بگم....... این تا دیروز یه نگاهم به ما نمی کرد.......جواب سلاممونم به زور میداد......حالا ببین یه تیکه آهن چه میکنه......واقعا که عقل برخی به چشمشونه........
خلاصه خوب مخمو کذاشت تو آسیاب...... ماشین جدید مبارک.......... راستش می خواستم یکی مثل همینا بردارم...... تو چقدر گرفتی........
منم سه نکردم که پدرت خوب مادرت خوب...... والا این احتمالا مال یکی از اون کله گنده هاست... و نقش منم این وسط... ترانزیت کردن این گاریه تا اصفهان همین................ولی سه ندادم اومدم یه قیمت بپرونم که انگار خودش نوشته ی با ماژیک رو شیشه رو خوند......اول یه کم کف کرد..... بدم زد به چاک......... منم که مونده بودم تو کار این بشر.... اومدم تو اتاقمو.... نشستم یه چرخی تو نت زدم.......تو همین حال با خودم فکر کردم..... واقعا چرا برخی اینجورین....... آرزش آدم ها به پولو ماشینه زیر پاشونه........هی......... کی میشه که ارزش واقعی ادم ها رو تو این چیزا نبینیم...... من که موندم..........
بعد نوشت :تو نت یه عکس فوق العاده جالب دیدم......واقعا تو ذهنم عکاس رو بسیار تحسین کردم.........یه پورشه که پشت چراغ قرمز ایستاده دختر بچه ای که میخواد بهش گل بفروشه....... دختر بچه ای که یه جوارایی منو یاد کسی میندازه که سال گذشته... همین موقع ها تعریف منو از زندگی تغییر داد......یعنی اختلاف طبقاتی به طور واضح تو عکس نمود داشت.........
یه لحظه از خودم متنفر شدم....... شدم اسباب فراهم کردن یه ماشین که شاید قراره فردا ها یه بچه با دیده ی حسرت بهش نگاه کنه ....... یکی گل میفروشه سر چهار راه.... یکی تو سطل مکانیزه دنبال وعده ی غذایش میگرده..... یکی کمی پایین تر تو مسیر...... به خاطر یه جای خواب........ تنشو به حراج میذاره.......و یکی که من نمیشناسمش از تهران پورشه سفارش میده.......فقط ماشین سواریش.......!!!!!!!!!قیمت روی شیشه ی ماشین توی پارکینگ خونه عددی بیش از یک میلیارده........
بعد اون وقت یکی با کمال وقاحت میگه ما فقیر نداریم.... اختلاف طبقاتی رو کم کردیم......
در هر صورت.....امیدوارم...........
با آرزوی سلامتی و موفقیت

mahi9228
2013,06,10, ساعت : 07:42 PM
خوابم میاد
خستم
چشام میسوزه
سرمم هر چند وقت سیگنال میده
اما بازم نمیخوابم
روانیم دیگه
امروز خیلی هوامو داشتی دمت گرم
میدونی عـــــــــــــــــاشقتم
ناهار ماکارونی درست کردن دوستان
رفتیم لب دریا نوش جان نمودیم
چقدر بعضیا بی فرهنگن واقعا
پسره یه صندلی برداشت
تموم لباساش جز تمبونشو درآورد
ثلا میخواست برنز شه
نمیگه از اینجا خانواده رد میشه!
رفتم پیش استادم میگم خیلی بی دقتم که یه سواله 3نمره ایو جا میزارم
میگه هم بی دقتی هم آروم و خونسرد
حالا نظرم میخواست
هر چی فکر کردم من اصـــــــــــــن خونسرد نیستم
شاید مائده باشه!
هوا عالیه اینجا
قراره شام با بچه ها بریم جیگر بخوریم
جواب سنجش مهدیه رو گرفتم
ناراحت شد
این کنکور لعنتی چـــــــــــــــرا نمیاد پس؟
سیسم خسته شد

_ Elf _
2013,06,10, ساعت : 08:13 PM
" ب نام سَرور"


اي بابا ...هيييييييي روزگار ... امتحانام ديگه داره تموم مي شه ، اين اخريو بديم و ديگه خلااااااص ، امروز بعد امتحان با رعنو و رويا تو كلاس الدنگ بانو بوديم ، هر كي داشت با اون يكي حرف مي زد ، منم ك كلا رفته بودم تو كف مسخره بازياي مهدي و با دهن باز و چشماي گرد بهش خيره شده بودم :| لامصب تروليه واس خودش :| ، اوضاع ب همين منوال داشت پيش مي رفت ك ييهو كرماي الدنگ بانو انقلاب كردن و اون كاري و ك نبايد مي كردو كرد ، برگه اي ك مال رويا بود و اون دوست نداشت بخونه ( چيزاي خاك برسري توش نوشته بود...ديگه متوجهين ك ؟! ) برداشت ، اومد ك از جلو رويا فرار كنه ، رويا ي دفعه مانتوشو كشيد ، در لحظه همه ي دكمه هاي الدنگ بانو رفتن تو دست رويا :| تا ١٠ دقيقه همه هنگ بوديم :| الدنگ بانو هم ك نمي دونست بخنده ، گريه كنه يا خودشو از صفحه ي روزگار محو كنه :| پسرا ك تركيدن و رفتن بيرون ... اونا ك كلا بحثشون جداست ... حالا الدنگ و مي گي...عصباني شده بود ...همچين جلز و ولز مي كرد... روياي بيچاره رو مجبور كرد تا مانتوشونو با هم عوض كنن :| ينيا دو تا الدنگ ك با هم بيوفتن سر انجام همين مي شه ديگه...طبيعيه :|
حالا از ذوق و شوق اومدم خونه نمي دونم چطوري از اوقات فراغتم ب نحو احسن استفاده كنم ! ي ذره نشستم ب در و ديوار زل زدم :) بعد ديدم باز حوصلم سر رفت :| ي اهنگ از لينكين گذاشتم :) ولي بازم حوصلم سر رفت :| نشستيم ي كم پيانو زدم :) اولش همه چي داشت خوب پيش مي رفتااا ولي بعدش بازم حوصلم سر رفت :| فيلمم ديدم حتي ولي بازم اثر نكرد...نتم ك كلا حسش نبود...يني ب فكر اين افتادم ك برم دنبال ي مرده شور بياد اوقات فراغتمو از همين الان ببره ديگه بر نگردونه... اصن ي وضعي :|

+ خوشحال نوشت : every summer has own story , happy summer
+ ذفر گفت : يكي از دغدغه هام اينه ك واس انتخابات چي بپوشم :| ( ذفر گفتاااا من نگفتم )
+ راضي نوشت : امروز ي گپ دو ساعته با بابا زدم ... اي چسبيد اي چسبيد :)

sahar97
2013,06,10, ساعت : 08:25 PM
به حد مرگ خسته م...

سرم داره میترکه....

مغزم به معنای واقعی کلمه ارور داده

برعکس قبلا که از تموم شدن امتحانا خرکیف بودم الان به حد مزرگ کفریم و هیچ چی نمیتونه آرومم کنه

کلا از زندگی کردن خسته م...

امروز رفتم گالری... تابلوی جدید و بی نهایت ریزه کاری...د پدریم امروز جلو چشمم نمایان شد....

لامصب انقد ریزه کاری داره اینهمه گذشت کلی کارش مونده...

بی صاحاب تموم نمیشه که...

انقد امروز سر پا وایسادم جونم در اومد...

برنامه تهرانر فتن و کنسل میکنم...احتمالا...حسش نیس....

باید بشینم ادبیات بخونم ولی به هیچ وجه من ااوجوه حسش نیست...

رفیقم گیر داده 5 شنبه باید پاشم برم باهاش استخر...اونم ساعت 2 ظهر!

سگ و با لانچیکو بزنی از خونش نمیاد بیرون تو این گرما...

مخم رسما رو به انفجاره....

در دام شیطان و تموم کنم دیگه بدرود نودهشتیا...

پ.ن : دلم میخواد بمیرم...

+ممنون و معذرت از سارای عزیزم(Iris7)..بخاطر همه چیز

Doni.M
2013,06,10, ساعت : 08:27 PM
+ دلم براي اينجا تنگ شده ولي حاضر نيستم با ميلاد عوضش كنم
+ ديشب نشستم پشت موتور و كلي حال كردم، تا باشه از اين حالا
+ امروز رفتيم بازار ، تنها حسن بعضي مغازه ها اين بود كه صندلي داشتن مي شد بشيني *
+ ظهر لوله ي اب شكست ، ما خونه نبوديم ، ميلاد گفت وقتي اومد خونه بابا رو ديد كه نفسش گرفته و تمام خونه رو اب برداشته ، اونم كلي ريخت بهم ؛
+ به اين كه امروز چند شنبه س فكر نمي كنم ، نمي خوام بفهمم چقدر ديگه با ميلاد و مهرنوشم
+ دلم تنگ شده واسه دخي خاله و امير ؛
+ دست پخت مهرنوش عاليه
+ كلي حرف داشتم بزنم هيچيش يادم نيس
+ ديشب با نازنين و عاطفه ( دوستش ) و مامان و بابا و ميلاد و مهرنوش رفتيم بستني خورديم ، مزه ي بستني ايران رو ميداد ولي به اون خوبي نبود
+ فيلماي جم دو با جي ال ويز مي بينم ، زياد جلو نرفتن
+ الان مامان اينا رفتن طلا فروشي من و بابا خونه ايم
+ فرح يه حرفايي مي زنه كه مخ ادم -ببخشيدا- اسهال ميگيره
+ مهرنوش ، ميلاد ، دوستون دارم
+ اصلا خواهر شوهر بازي بلد نيستم

Ely.yzD
2013,06,10, ساعت : 08:45 PM
امروزم
امروز زياد جالب نبود از صبحش تا الان
عصر نشستم ساز زدم يه كم و بهم ثابت شد واسه ساز زدنم بايد حس داشته باشي
هوا گرمه از گرما متنفرم
از دست يه نفر خيلي كلافم
از دست يه نفر ديگه شوكه
موندم اين زندگيه ي ما كي ميخواد عوض شه ..............

sadaf.a
2013,06,10, ساعت : 08:47 PM
صفر باش !

همان دایره ی ساده و خالی که با حضورش روبروی هر عددی ، آن را تا ده ها و صدها برابر ارزش میبخشد .



.وای دارم میمیرم فردا مامانم میره کارنامه بگیره هر چی بیشتر میگذره استرس منم بیشتر میشه ... مامانم هم هی بر استرسم اضافه می کنه می دونم خودش هم نگرانه ...
میدونم نمره هام افتصاحِ خو دم می دونم چکار کردم ..
امسال اصلا درس نخوندم ... فقط کاشکی درسی بر ای شهربور نباشه ... وای اگه باشه مامانم من می کشه ..هی میگه پارسال معدلت19 بود امسال فکر می کنم 15 باشه ...
از بعضی از دوستام خیلی ناراحتم ... از دوازدهم تا حالا هیچ کدومشون حتی یه اس ام اس هم ندادن ... حداقل بازم به معرفت پریسا که هفته دوبار زنگ میزنه ...
+دارم سریال Pretty Little Liars نگاه می کنم سریال قشنگیه بهتون پیشنهاد می کنم ببینیدش ...
+ امروز مطمئن شدم می بینمت ..
+ نمی دونم چرا بعضی از ادما عشق رو با یه چیز دیگه اشتباه گرفتن حتی نمیشه گفت هوس ... نمی دونم اخه ادم توی یه روز عاشق چند نفر میشه ..؟
+ دلم نعمت می خواد ...
+ فکر کنم بعضیا من با قرص ارامش اشتباه گرفتن ...
+میخوام warm boodies نگاه کنم ولی گفتم بزار دنیا باید با هم نگاه کنیم ...
+ برام دعا کنید ..
+مامانم من کشت با این لامیا هر روز میره تو نت ببینه اخر لامیا چی میشه یه جا میخونه پایانش غم انگیزه یه جا میخونه خوب تموم میشه جـــان من هر کی میدونه بهم بگه به مامانم بگم کشت منُ
+عاشقتم بابا جون

دلم هوس یک دوست ِ قدیمی کرده
یک رفیقِ شش دانگ
یک آرامِ دل ،
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که
من نگویم و او بشنود...
... بخندم و حجــم بـغــضم را در خنده ام ببیند...
رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند .

"Dezire"
2013,06,10, ساعت : 08:52 PM
2شنـــبه / 8:30/ قاطی پاتی !!

آخــه این غیــرت چیه مــردا دارن ؟!

مــرد باید غیرت داشــته باشه ، ولی از طرفی باید جوری رفتار کنــه که اعتمــادشم بهت نــشون بده

تــو رفتارش نشــون بده که عزیزم مــن بت اعتــماد دارم فــقط نگرانِ خودتم ، نه اینکــه !!...

لــعنت بر شــیطان :-2-39-:

امــتحانام تمــوم شد... هــــوووورا

خــوشحالــم ، فــک کنم امسال تابــستون ِ خوبی از آب در بــیاد :-2-41-:

داشــتنِ 2تا نــمره ی بیست واقعـــا" خـــوشحالــم کرد ، بیــستی که با زحــمت به دست آوردم و کلــی

استــرس و شبــ بیداری ...

ولــی ارزشـــشو داشــت :-16-:

حــــداقل عقــده ای نمیـــشم کــه بگم من اصـــلا در طیِ کارشناسی بیست نــداشتم :-22-: والـــا ...

خـــدایا مـــرسی که باهام بــودی :ایــکس

داشتــم مــیگفتم دوســِتان ، ما بعــد از آخرین اِمــــت، خیــالی نــیمه راحت داشتیم

زیرا از پسِ امتحانِ تفسیرمان دلــواپس بودیم و هســـتیم ، گویــا این طــور بــه نظر میــرسد که نــمره ی

جالــبی به دست نیاوریم ، :(

(همــشه تو حفظیجـــات لنگم ...حــافظه نیست که ، همچــون یــک عدد ماهی قرمز حــافظه داریم:-22-:)

امــیدوارم لطفِ اســتاد شـــاملِ حالــمان شــود و آبروی این تــرمــمان را خــریداری نــماید ، با تــشکــر


راســش یــه عدد پدر دارم ، خــعلــی هم دوسش دارم ، فخط هــمچی یه نــموره غیرتــی تشــریف دارن

امروز رفتــیم کمی با مــاشینمان دور بزنیم ( ریا نشه پراید دارم ، منتها بعدِ عید گرفتم، پسته ها تموم شده ،
دیگه نشد که داخلش پسته هم بخورم :-4-:)

رســیدیم خونه ، این جــِلوی درمون یه پنجره ای هــس متعلق به هـــمسایه روبه رویی ، پدر هم ازشون خوشش نمیاد

بــــــــــعد میگــه برو تو ، برو تو ، زووود خــودم ماشــینو میارم توو حیــاط !!

خــــــــــــو آخِ ــع پدرِ من ، عــزیزکم ، باباه :-22-: مــن به قــربانت ، همــیشه که تو موقــع ماشین داخِل آوردن بالا سرم نیـسی :-22-:

اونــموقع باس بت زنگ بزنم ، پاشی بیای واس خاطر همسایه مون کــه خدایی نکــرده مارو نیگــا کنه مــاشینِ مارو ببری داخل؟ :-22-: از چـــی بگــم ؟

هــوچی دیگه، دلــم پــر بوت ، گفتم اینجـــا خــالیش کنم .. هـــــــــعی

مخـــلصیم ;)

رپ رپ
2013,06,10, ساعت : 09:02 PM
:-2-25-:
امروز صبح که بیدار شدم

روانشناس شدم ...
کزت شدم ...
پرستار بچه شدم ...
معلم شدم ...
...........................
خلاصه امروز کاری نبود که نکرده باشم :-2-41-:
بعد این همه کار انجام دادن الان مامانم بهم میگه : یکتا برای رضای خدا یه کاری کنی بد نیست ها:-2-33-:

دوست دارم خود کشی کنم ....:-2-28-:

الانم باید بلند شم اگه کاری بود انجام بدم :-2-30-:
اگه وقت شد ادامه رمانمو بنویسم ... :-2-36-:

Fed Up
2013,06,10, ساعت : 09:15 PM
به نام او!

+ امروز رفتم اسممو واسه کلاس شیمی بنویسم... گفت نمیشه... گفت پر شده... گفت در صورتی که یکی نیاد میتونه منو بذاره جاش... اما چون بنده موجود خوش شانسی تشریف دارم مطمئنا کسی خل نشده که جاشو بده به من! درکـــــ! بیشتر چون دوستم میخواست بره منم میخواستم برم وگرنه همچین تشنه ی کلاس و اینجور چیزا نیستم...! والا!
+ دیشب ساعت 2 و ربع با زی زی اس بازی می کردیم... جفتمون زیر پتو بودیم و خوابمون نمی برد... گفت داری چیکار میکنی؟ گفتم مث کبک سرمو کردم زیر پتو به تو اس میدم... تو چی؟ گفت من سرمو آوردم بیرون پتو دارم بهت اس میدم! میگم بگیر بخواب بچه میگه خوابم نمی بره... گفتم منم! گفت چیکار کنیم؟ گفتم نمی دونم! بالاخره خوابمون میبره! آخرشم گفت پس بگیر بکپ! دیگه هم اس نداد!
+ جدیدا سرمو که خم میکنم درد میگیره... سر دردام بیشتر شده!
+ جدیدا میلم به غذا کم شده! و من نمی دونم چرا!
+ صدای شب رو دوست دارم... صدای جیرجیرک هارو!
+ امروز حالم خوب نبود! نه جسمی نه روحی!
+ من فقط خستم! همین!


+ می گویند ضعیف شده ای!
می گویم سنگینی درس هایم است!
نمی دانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و آدم هایش گرفته ام!

+ شب خوش!

°Hal¡¥aS°
2013,06,10, ساعت : 09:57 PM
به نام خدا

روزه خنده داری بود امروز
صبح کولرو رو خانواده خاموش کردم
بعدم فوشارو با جون و دل پذیرفتم

######

ناهار میل نداشتم ولی مامانم میگفت خداروشکر که میل نداشتی اگه داشتی چی میشد

######

پسرم میگه من چاق نیستم منم به نظرم راست میگه من فقط یه پرده گوشت دارم همین

######

شدید بعد ناهار با مامانم دعوام شد شدید یعنی خیلی شدید
چون پسرشو بیشتر از من دوست داره اما رفتم منت کشی چون دمه کنکوره دعاشو لازم دارم

######

چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که مامانم میگفت الا و بلا داروسازی...
یا میخونی قبول میشی یا میشینی گوشه خونه داداشامم تو جبهه ی اون بودن...
استبدادشو دوست دارم
حالا فقط دو هفته مونده و من به نظرم دمپایی جفت کنی شهید بهشتی قبول میشم اونم با پارتی و پول هرچی شد هر اتفاقی افتاد تقصیر خودشه بازی با بعضی چیزا کاره جالبی نیست

######

امروز همسایمون مهمونی داشت خواست برم واسش کیک درست کنم یه دستبند دارم آویز داره
تا قبل ریختن مایع تو ظرف آویزاش سره جاش بود اما وقتی گذاشتمش تو فر دیگه ندیدمش امیدوارم دندون مهموناشون نشکنه....

######

فیلم fountain دیدم محشر بود

######

بعده سه ماه تازه الآن موهام شرابی شده....بمیرن با این جنساشون

######

این خارجیا چطور روشون میشه تو صورت بچاشون نگاه کنن مثلا dexter
خوب مرتیکه خجالت بکش با این سریالات آدم روش نمیشه حتی تیتراژ سریالتو ببینه..

######

حدود دو هفته مونده اونی که صلاحه پیش میاد بهش ایمان دارم

######

نمیدونم با این وضع گرما چطور قراره ماه رمضون روزه بریم خدا رحم کنه

######

خانم maxor کاره درستی نکردی با بچه ها بازی کردی.....این چیزا هنر نیست

######

وقتی میفهمم بهت چقدر خوبی کردم از خودم متنفر میشم

######

مستند دیدم چی بگم وااللا خدا خودش مملکتو هدایت کنه

######

تویی که قیافت شبیه حبوباته بکش کنار بذار باد بیاد

######

هرکی داوطلبه بگه تا من پسووردمو بهش بدم امضامو واسم درست کنه...

######

نازنین ، بهناز ، فرشته و سیما خعلی قابل احترامن واسم
،،،،،،،،،

باران کوفت سایه عمت سنگین شده

،،،،،،،،،،

ماهرخم که الآن اسمش رنگ مو ماهیه

،،،،،،،،،،

پاستیل نوشابه ای ایشالا بزنی تو گوش امتحان آخرت تابستون بری نمایشگاه پیشه اون مورد اوکازیونه خخخخخ

اوقات به کام.

arezoo.o
2013,06,10, ساعت : 10:06 PM
شنیدی میگن همیشه دقیقا اون کسی که میتونه ارومت کنه داغونت کنه...
زنگ زده حالم خوب نیس میگه چیشده میگم که خب دلم گرفته حالا جلو مام اینا خیلی نمیتونم صبت کنم میگه از چی میگم بیخیال گرفته دیگه گاهی بیخودی میگیره اصن نمیذاره صبت کنم فقط بازجویی میکنه..
منم تلفنو روش قط کردم ناراحت شد...دیگم زنگ نزد...
اساسا نیاز دارم به یه دوست که بشه باش دردودل کرد و پشیمون نشد یکی که بفهمه چی میگم:-2-39-:

tabasom0021
2013,06,10, ساعت : 10:32 PM
دوست دارم برم یه جایی که هیچکس نباشه ، هیچکس ... ولی نمیشه ...
خسته نیستم کلافه نیستم چرا هستم!نمیدونم فقط میخوام برم ! یه رفتن ، رفتن یه آدم به جایی برنمیخوره؟؟ مگه نه خدا جون ؟؟ پس اگه برنمیخوره خب دست بجنبون ...
تصور و خیال چند سالم با واقعیت نمیخونه ، خنده داره بعد یه عالمه امید و آرزو برسی به پوچی ! آره واقعا خنده داره ...
کاش کسی اینارو نخونه مثه همون وقتایی که منم میام این تاپیک و بیحوصله یه نگاه میندازم و بعدم میبندمش !
آخه چرا؟؟ یعنی همه مثه اینن؟؟ همه اینقدر ... ؟؟ نه نیستن! دارم میبینم دارم به وضوح همشونو دور وبرم میبینم و بیشتر تعجب میکنم ! از خدای خودم ! خودش میدونه عاشقشم ولی آخه عزیز من خدای من !آخه من دور سرت بگردم این انصافه؟؟ این عدالته ؟؟؟
از خودم خوشم نمیاد! اون .... من خیلی بدم ، خیلی!
کاش کسی نخونه
نباید مینوشتم ! ولی گاهی نمیشه ! گاهی باید ببینی بشنوی حس کنی و بشکنی !
راستش واسه من خیلی زیاده ! ظرفیتم پره مثل شارژ گوشی که پیام میده جناب گوشیو ازشارژ بکش !اینم پیام منه ! اینطوری بیرونیا چیزی نمیفمن و این خوبه! نه خیلی خوبه ...

# eLaHe #
2013,06,10, ساعت : 11:23 PM
به نام خدا
سلام :-2-20-:
خوب هستیـــــــــــــــــــــ تن ؟:-2-20-:
دیروز حوصله ام به شدت سر رفته بود .. عصرش آماده شدیم که بریم بیرون یه دوری بزنیم ...من نشستم پشت فرمون ... مهسا کنارم .. مامان و بابام عقب
بابا وقتی کنارم میشینه دستش همش رو فرمونه ... گیج میشم اقا جان :|
یه جایی پارک کردم .. بعد من تو ماشین نشستم ... هر 3 شون پیاده شدن رفتن تو فروشگاه .. داشتم به دوستم sms میدادم .. یه اقایی اومده میگه : ببخشید حاج اقا یه ذره ماشینو جا ب جا کن من از پارک بتونم در بیام :|
یعنی قشنگ شوکه شدم ...احساس کردم یه عالمه ریش و سیبیل دارم :| دستم رف سمت صورتم ... مرده هم داش نیگا میکرد :| .. بعده اینکه قشنگ صورتمو بررسی کردم ... ایینه رم برگردوندم یه نیگا توش کردم مطمئن شم :| ...
بعد یه نیگا به مرده کردم گفتم : حاج خانوم الان جا ب جا میکنم تا بتونی از پارک در بیای :|
اونم قشنگ شوکه شد :| ... انصافا اون یه عالمه ریش و سیبیل تو صورتش بود :|
مامان اینا اومدن براشون تعریف کردم ماجرا رو ... مهسا قشنگ کف ماشین ولو بود
بابام نچ نچی کرد و گف : ماشینو جابجا میکردی نیازی نبود تلافی حرفشو دربیاری :|
امروزم اومدم درس بخونم.. خوابم گرفت ... پاشدم دیدم ساعت نهِ :-2-20-:.. هیچی دیه نشد بخونم :|
شب خوش
خدافظی
عسل 92.3.20

raha_lucky
2013,06,11, ساعت : 12:14 AM
درود




دست های قلبم
زیر استرس نگاهت
بدجوری م لرزد...




رابطه ی طنابِ مارمانندِدارِمیانِ ما
این روزها عجیب کنده شده است
به سلاخی وجود عدم های عاطفه
خو آمدید!
اما تیغ ها هم گاهی نمی برند...






احساساتم از درخت تو
غرق مرگ شده اند...
مرا برگ برگ نکن


+برای خودم:به دوران خام بودن و تاپختگی و تعلیق و نارضایتی و بی تفواتی خوش آمدی....

+مخاطب هایت که میمیرند ... ناگهان بی مقصود و بی فکر می شوی.....حتی دیگر جرقه هم تورا شعله ور نمی کند...

+پر از تکرار ناگفته هایم....نوار ضبط شده ی گویایی که از بابتدا تا انتها حرف جدیدی برای گفتن ندارد....

+هه...هردو می خواهیم از خیال هم راحت شویم....اگرچه ادر این میان خیالی هم نیست....جز توهمی چند که گاه به گاه میان خط خطی های زندگی من خط قرمزی می شود....من فقط دلم برای حقیقت خفته ی درونم می سوزد.....حقیقتی که پشت میله های نقاب کثیفی زندانی شده است.....زمان خوبی برای ترک اعتیاد یادتو است.....حیف که این درمان لعنتی موقتی ست....

+ رفتی بالا...این پایین جا موندم....زیر سایه ی سنگینت , نور خورشید چشمانم را می زند......اما خودم را نگران نمیکنم.....مثل همیشه....فقط لبخند میزنم و رد می شوم.....کاش کمی معنای حسرت را می فهمیدم!

+ اگه در اون لحظه می شد میدوسنتی چیکار میکردم!؟بی وقفه می پریدم و محکم بغلت می کردم!شایدم جیغ می کشیدم....ولی خب دیدی ک!؟سرمو مثل گاو انداختم پایین و حتی گوش نکردم داشتی چی میگفتی!

+جلوی نگاه های بعضی ها باید گرفته بشه!حتی اگر نگاهشان نکنی...سنگینی نگاه خندانشان درون دلت آشوب پر از فریبی به راه می اندازد....



+حرف هایی هستند که به انسان ارامش عجیبی می دهند.....ارامیشی که حتی بدترین اتفاقات ممکن در برابر ان رنگ می بازند....مرسی برای همه ی این حرفها....


+ جریانی از سوی قلبم
به مغزم می رسد
دیگر نه استدلال به درد میخورد
نه منطق
گویا عقلم هم عاشق شده است!



بدرود....

^MY HEAVEN^
2013,06,11, ساعت : 12:17 AM
نفس میکشم تابه جای مرده ها خاکم نکنند این گونه است حال من دیگر چیزی نپرس….


میگن به هرچی بخندی سرت میاد!!!! خدایا من به دلتنگی کی خندیدم!!!!

هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند …
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است …



شب ها خوابم نمی برد…
از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم
بی انصاف…
محکم زدی ،
جایش مانده است


بیزارم….
از هر مسئله ای که تنها راه حلش
گذر زمان است!



امشب درد داره دلم قلبم داره منفجر میشه خواستم بنویسم شاید درد دلم اروم بگیره خدایا مگه منو نمیبینی

چرا بهم ارامشو نمیدی خستم خیلی خسته بخدا نمیکشم بخدا نمیکشم مگه من بنده تونیستم

از کی بخوام بهم اون چیزایی که میخوامو ومیدونی صلاحه منه بهم بدی

خدا دارم میترکم نمیتونم داد بزنم چجوری حالمو توصیف کنم تویی که هرلحظمو میبینی

اگر قسمته پس چرا دردمو کم نمیکنی

اگر نیست چرا تمومش نمیکنی؟



امشب خیلی تلخ نوشتم خیلی اما نمیتونستم داد بزنم تا تسکین بگیرم خواستم بنویسم شاید درد دلم اروم بگیره

هی تویی که طعنه میزنی بهم نمیبخشمت حرفت دلمو شکوند اون چیزی که خدا نصیبت کرده رو نباید برای سوزوندن دلم استفاده کنی

نگین
2013,06,11, ساعت : 12:25 AM
بنام خدای عشق و امیــــــــد


هاااااااااای:-2-25-:هو آر یو؟؟:-2-22-: خوبین خوبستین؟؟:-2-22-:
میریم دست و هوراای دوم:-2-16-:اولیش تو خاطره قبلیه بود:-2-06-:دست دست:-2-16-:دستا شله:-2-22-:
عقبیااا صدای دستاااا نمیاداااا:-2-22-:
خب ب حول و قوه ی الهی اخرین امتحانمونو قهوه ای کردیم و خلاص:-2-35-::-2-22-:
ما از شادی در پوست خود نمیگنجیم:-2-16-:اصن فک نمیکردم تا این حد در قهوه ای کردن برگهای امتحانی تبحر داشته باشم:-2-35-::-2-06-:
ما دو روزی هست مثلا داریم معماری معاصر میخونیماا:-2-31-:
آما امروز که رفتیم سر جلسه فهمستیم انگاری هوچی نخوندیم:-2-35-:یعنی هوچیااااااا:-2-39-:
کل و العجمعین روح عمه ااااااستاد را شاد فرمودیم:-2-35-::-2-06-:
سوالاش واقعا بدرد عمش میخورد:-2-28-:ماااااام هرچی دستمون اومد نوشتیم دیگه:-2-38-:
بهدشم خوووووش خووشان برفتیم کلاس زبان:-2-16-:
ما فهمیدیم اگر معماری را انتخاب نمیکردیم یا میرفتیم روانشناسی یا زیان یا مهمانداری:-2-38-:البته بعد از رقاصی و خوانندگی:-2-35-::-2-22-:
بهده زبان برفتیم پیش یکی از بچه ها!
اقا تیلیفش زنگید..نمیخواست جواب بده:-2-28-: میگه بگو نیستم:-2-28-::-2-22-:منم برداشتم میگم فلانی نیست..
فردا تماس بگیرین:mrgreen:
البته میخواستم بگم دوستی بگم هستی یا نه؟؟:mrgreen:دلم نیومد ضایعش کنم:-2-22-:
یارو اینقده کنه بود...هی حرف میزد...میگفت شما کی هستین؟؟ خواهرشــــ؟؟
بعد اسم میبرد:-2-43-:
میخواستم بگم من صغرا کلفتشونم:-24-:
مگه ول کن بود این بشر...هی سوال میپرسید...این اخریا میخواستم بگم باووو من دستم تو وایتکسه دارم دست ب آب میشورم ول کن دیگه:-24-::-24-:
فردا زنگ بزن:-2-42-:
دوستم میگفت فقط مونده با این لحن محترم بگی کلفتمونی:-2-06-:
گفتم باید اینطوری میگفتم:من عذر میخوام،شرمنده کلفتشونم اااجازه بدین برم دست ب ابو بشورم:-24-:
نیم تا دیگه تماس بگیرین باهم صحبت میکنیم:-2-06-:
اقا زنگیدیم عمه جووونی، پسری عمو رفته تلپ شده...میگه من تازه رسیدم چی از جووون ما میخوای:-2-43-:
گفتم تو بیخود رفتی جاااااااای منو گرفتی...حیف امتحان داشتم وگرنه نمیذاشتم پات بخوره تیرون:-2-35-::-24-:
میگه چون دلمون واست تنگ میشه فردا بر میگردیم:-2-16-:
گفتم بایدم دل تنگ من بشین...من اصن خویلی عزیزم:-2-35-::-10-::-2-22-:
برگشته میگه خویلی هم روداری:-2-22-:
مام یکمی جوابشو دادیم،همچینی داشت ناموســــــی میشد:-2-35-:
گفتیم بسه،قطع بکن،زود باااش:-2-06-:
اقا بریم برای دست هورااااای سوم:-2-16-:ما هنوز برای طرح هوچ غلطی نکردیماااااااا:-2-31-::-2-30-:
دوستمان میاد دو روزی استراحت کنیم بهدش بریمــ سر طرح:-2-38-:
اصن به چه کسی مربوطی دارد؟:mrgreen:
اقا ما ی چیزی کشف کردیم...نیت خاطره نوشتن ما با بالا نرفتن تاپیک رابطه مستقیم دارد:-2-22-:
هروقت خواستیم خاطره بنویسیم بیایم اول صفحه مگه اصن کسی خاطـــره مینویسه؟؟؟؟:-2-43-:یعنی شما بگین حتی ی نفر:-2-22-:اصن وضعی:-2-31-:
خـب دیگه چیزی برای نگاشتن نداریم انگارری:-2-31-:بریم رد کارمون:-2-22-:
>>>>>>>
بخونید شاد شید:-2-06-::-2-40-:
ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﻣﻬﺪﮐﻮﺩﮎ ﻫﺴﺖ یه ﻧﺎﻇﻢ ﺯﻥ ﻏﺮﻏﺮﻭ ﺩﺍﺭﻩ ...
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﺩ:
ﻋﻠﯽ ﻧﺪﻭ ...
ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﻧﮑﻦ ...ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﯾﺎﺷﺎﺭ ﺭﻭ ﻧﺰﻥ ...ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻬﺘﯽ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ ...
ﺍﻣﯿﺮ ﻋﻠــــﯽ ....
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ ﯾﻬﻮ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩ ﺳﺮﺷﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ:
ﻣﯿﺮ ﻋﻠﯽ ﺗﻮﻟﻪ ﺳﮓ دهن مارو سرویس کردی ﯾﻪ ﺟﺎ ﺑﺘﻤﺮﮒ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺮه خر!
:-24-::-24-::-24-::-24-:
>>>>
دختر داييم شيش سالشه يه حلزون پيدا کرده آورده خونه
هرجا حلزون ميره اين پشت سرش ميره
صورتشو ميماله به کف زمين.
ميگم چرا اينکارو ميکني عسيسم؟
ميگه چون حلزون موقع حرکت ترشحاتی از خود به جا میزارن که حاوی کلاژن و الاستینه که باعث میشه چین و چروک صورت از بین بره
صورتی شاداب و به ما هدیه بده و دیگه باید با چین و چروکا خدافظی کرد :|:|
:|
اونوقت من 6 سالم بود صورتمو میگرفتم جلوی پنکه می گفتم آآآآآآآآآآاااااااااا
مثل خر کیف میکردم !
:-24-::-24-::-24-::-24-:
>>>>>>>
متولد فروردین سفارش نازنین عزیزمــ:-2-40-:تایید و تکذیبش با خودت:-2-27-:
مبلغشم واریز کن لدفن...نذار دوستیمون سر پول خراب بشه:-119-::-2-22-::-2-31-:
فروردینی ها یک وقت هایی دوست دارند که طرف را هم سر کار بگذارند...
آنچنان سر کار می گذارند که طرف در خواب هم نمی بیند!
>>>>
وقتی یه فروردینی می گه "هستم" یعنی از آسمون بلا نازل بشه هم می شه روش حساب کرد ...
ولی امان از روزی که دلسردش کنی،خود خدا هم بیاد وساطت کنه فایده ای نداره!
>>>>
وقتی داری ب یه* فروردینی * ﺩﺭﻭﻍ میگی،
ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻬﺖ ﻟﺒﺨﻨــﺪ میزنه ﻭ ﺣﺮفو ﻋﻮﺽ میکنهﻭ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ میکنی ک ﺑـــﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻩ ...!
وقتی جایی هستی ﻭ ﺗﻠﻔﻨشو ﺟﻮﺍﺏ نمیدی
ﻓﻜﺮ میکنی ک ﺍﻭﻥ ﻓﻜﺮ میکنه خوابـــی ...!
وقتی کلی ﺍﺫﻳﺘﺶ میکنی ﻭ ﺍﻭﻥ ﺑــــﺎﺯ ﻫﻢ میﺑﺨﺸﺘﺖ ...!
وقتی* فروردینی * ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻪ , ﭼﺸﻤشو ,
ﺭﻭ خیلی ﭼﻴـــﺰﻫﺎ ﻣﻴﺒﻨﺪﻩ ﻭ ﺗﺤﻤﻞ میکنه
ﺍﻣﺎ ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ روزی ﺻﺒـــﺮﺵ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ،ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ نمیتونی ﺑﺮﺵ گردونی ...!هیچوقت!!
>>>>
یه فروردینی هیچوقت بحث نمیکنه .. فقط توضیح میده که حق با منه!
>>>>>>>
مردان همیشه سعی می کنند

زنان را متقاعد کنند که سکوت کنند و یا کمتر حرف بزنند

غافل از اینکه یک زن

وقتی برای همیشه سکوت می کند که دیگر هیچ حرف مشترکی

با آن مرد نداشته باشد!





این آهنگم تقدیم به نگین و همه گیلکا،نگین گیلک نیستا.همینجوری تقدیم کردم بهش قربونشششششش:-2-16-:مرسی نازنین مهربون:-2-40-:

نگینی خوشکلم باورکن عاشق این خاطره بالات شدم! خوشم میاد هوچکس مثل منو تو نمیشه...
من همیشه ازدبیرستانم میگفتم هوچکس!قربونشششش ســارای عزیز دلم:-2-40-:نظر لطفته:-2-40-:



پ ن:
مهربان در پروفتو باز میکنی یا نه؟؟:-119-:نذار خودم در پروفتو باز کنماااا:-2-28-:
نازنین؟؟چیرا پروفو بستی؟؟:-119-::-2-15-:تا باز نکنی مام بهت میگیم ناززی:mrgreen:زودی خوب شو لدفن:-2-40-:


همه دوست جوونام:-2-40-: شب خوشــــــ:-2-40-:

*Leila*
2013,06,11, ساعت : 12:26 AM
... به نام یگانه خداوندگار ...
.
.
.
حال ِ من خوب است مثل حال ِ گل ... حال ِ گل در دست چنگیز مغول ... ( حامد عسگری )
.
.
.
الآن که اومدم اینجا خاطره امروز رو بنویسم دیدم هیچی برای نوشتن ندارم ...
امروز یه آدم خیلی غیر مفید بودم ... دقیقا هیچ کاری انجام ندادم ...
تو اتاقم ... هندزفری تو گوشم ... 4 تا آهنگ دوست داشتنیم ... جزوه جلوم و چند تا برگه برای خلاصه نویسی ...
چند تا برگه پر شد از خط خطی ... از شکلای جور واجور که خودمم نمیفهمیدم چی کشیدم ...
از یه سری متن بی سر و ته ... از کلی چیزای مختلف ...
امروز محض ِ رضای خدا هم که شده یه خط از جزوه جلوم رو نخوندم ...
بیچاره مامان که فکر میکنه این تو اتاق موندنام به خاطر درس خوندن ِ ...
.
.
.
چقدر امروز فکرای مختلف به ذهنم هجوم آورد ...
امروز به آرامش گذشت ... احتمالا آرامش قبل طوفان ... آرامشی که تا پنج شنبه یا جمعه که میخوام حرفامو بهت بزنم ادامه داره ... نه؟
.
.
.
دیشب قبل از خواب چقدر گریه کردم ... به خاطر تو ... به خاطر اون ... به خاطر همه چیز ...
چقدر از من بعید بود این همه گریه ...
.
.
.
چقدر راجع به تو فکر کردم و وقتی به فکرام ، فکر میکردم میدیدم اصلا به تو فکر نکردم ...
.
.
.
یه آدمایی به سرعت تو زندگیت میان و میشن همه زندگیت ... ولی یه ذره که میگذره به همون سرعتی که اومدن یه دفعه ناپدید میشن ... چقدر تو از اون دسته آدما بودی ... J ... خوشحالم از این که نیستی ... و ناراحت ...! J L J
.
.
.
امروز به یه فکرای خوب رسیدم ... ولی تنهایی از پسش برنمیام ... یه فکری که 3-4 ماهه داره تو ذهنم وول میخوره ...
.
.
.
فردا ، شب ِ تولد باباست ... و من هنوز هیچی نگرفتم ... فکر کنم آخرش مجبور شم گل بگیرم براش !
.
.
.
چقدر نبودت حس میشه ...
.
.
.
چقدر خوبه وقتی آدم یه چیزایی رو نمیتونه به دوستاش بگه چون میخواد در مورد یه فردی حرف بزنه که اونا دیدنش و میشناسنش دوست مجازی کمک آدم میکنه ...
سپید و زینب ممنونتونم ... دوستای خوب ِ مجازی و واقعیم !
.
.
.
دل موضع صبر بود و بُردی ... (سعدی )
20.3.92

βαhαr
2013,06,11, ساعت : 12:32 AM
به نام خــــــدا
سلام.
از اونجایی که حال ویندوزم خوب نیست دومین باره دارم مینویسم.خدا ایشا..شفاش بده.
امشب رفتیم کمک دختر عمه ام جهازشو بچینیم حالا بگین چی شد ؟همون اول دستموبدجور بریدم :-2-39-:اونم بادر قابلمه:-2-28-:
××××××××××××××××××××××××× ×××××××
اوضاع خونمون هم که هیچی........
مامان امروز اشپزخونه رو شست خداروشکر تلفات مالی نداشتیم .
اصن یه وضعی داریم ماتو خونمون .این کولر بدبخت ما 24ساعته کار میکنه خونمون شده شبیه یخچال.ولیکن مامانم نمیذاره خاموشش کنیم میگه گرمه:-2-28-:
زمستون ها هم همین وضعو داریم فقط برعکسه هر چی ما میگیم گرمه مامان خانوم میگه سرده:-2-28-:
اصن باید یه کتاب بنویسم اسمشم بذارم ماجراهای من ومامانم
والابخـدا........
××××××××××××××××××××××××
×یه حسی از صبح تا حالا بهم میگه قراره زلزله بیاد البته به این حسهای من اعتباری نیست بعضی روزا حس میکنم قراره بمیرم ولی خوب هنوز زنده ام:-2-22-:
×اینو باید دیشب مینوشتم یادم رفت امشب نوشتم .دیروز یه متنی خوندم که فهمیدم خیلی باهوشم اخه هر چی فک کردم نفهمیدم چی میخواد بگه بعداز سه چهار ساعت وسط نماز فهمیدم چی میخواسته بگه:-2-35-:
×یکی به من بگه چرا من درس نمیخونم اخه چـــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
×الان ساعت دقیقا دوازده وبیست دقیقه اس تازه واسه ما مهمون اومده.
به قول دوستم شبتون هلویی

makhmal_66
2013,06,11, ساعت : 12:34 AM
درود.

خاطره ی چهاردهم.

حسم اصلا خوب نیست. اصلا. داغونم. دلیلش فقط و فقط یه حس پوچه. حس می کنم کسی نمی بینه منو. چه تو این دنیای مجازی، چه تو واقعیش. میون جمع بودن و تنها بودن داره از تو می خوردم. خستم. لعنت به همه چیز این دنیای مسخره. لعنت به این دل که وقت نمی شناسه و غده می شه و می چسبه خر گلوت و دلت رو به درد می یاره. الان دلم می خواد بزنم زیر گریه. با صدای بلند. هیچ کسم نگه خرت به چند من؟ هیچ کس نگه چه مرگته. مثل تمام روزایی که خواستم و نبودن. مثل تمام روزایی که به خاطر مصلحت چفت دهنم بسته شد و این حرفا جمع شد و جمع شد تا رسبد به این خاطره.

چند وقت پیشا یکی از دوستای گلم بهمیه پیام داد. الان دقیقا صفحه ی 42 پیداش کردم.

شــک نکــــن ...!
" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
" گذشتــــه ام " جلویــــش زانــو بزنــــد ...!
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,
آنـــقـــدر خوشبخت می کنــــم کـــــه ,
به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت "لعنـــت " بفـــرستـی

انگار یه تلنگر بود. انگار یادم رفته بود چه قراری با خودم گذاشتم. من با خودم قرار عوض شدن رو گذاشته بودم، ولی خیلی راحت پا رو قولم گذاشتم و دستی دستی اجازه ی هر گونه تمسخری رو به آدمایی دادم که نباید. وقتی من به قول خودم عمل نکردم و واسه این دل لا مذهبم دل نسوزوندم، چرا اون با من خوب باشن؟
این متن، تیکه ی اولش یه تلنگر بود و تیکه ی دوم یه تلنگر دیگه. اون کسی که باید بیاد نمی یاد. خسته شدم از این همه سنگی نشون دادن خودم. خسته. دلم میخ واد راحت تو چشماش نگاه کنم و بگم دوست دارم. ولی نمی شه. نمی شه. این غرور لا مذهب مسخره نمی ذاره. این قلب که هی می گه مسخرت می کنه نمی ذاره. این ذهن بی انصاف که با هر فکرش بهم می گه نه نمی ذاره. دلم داره می ترکه. یه روزایی تو بد برزخی دست و پا می زنم. تو برزخ خواستن اون و نخواستنش. تو برزخ تنهاییم.
این قدر تنها موندم که حالا حس می کنم هیچ کس رو تو اطرافم نمی خوام. هیچ کس. ای امان از این حس های بی انصاف.

چند روز پیش که تعطیل بود، با خانواده ی خاله و دایی زدیم به دامن طبیعت. لذت بخش بود در کنارشون بودن. دلم می خواد برگردم به اون روز که کامل کنارش بودم و لذت بردم. بعد از اون شب رو با خاله و دایی خونه ی خاله بودیم. بعدش هم که پشت سر هم مهمون اومد.
خانواده عم یک روز. اونم بیچاره زن عموم که شیمی درمانی کرده بود و یه روز این مسافرت بهش لذت نداد و همه چیز کوفتش شد. صد البته به منم. چون بازم نادیده گرفته شدم. خودشون بزرگ این دنیا هستن و من همه حرفام خامه. از نظر اونا این جوریه. اونایی که در عین عزیز بودن برام، دارن آزارم می دن.
بعد از اون خانواده ی عمه. بودن اینا خنده برام داشت، خوب بود.

الان دلم یه کوله می خواد، یه دوچرخه و یه دل خوش. بزرگترین آرزوم یه دل خوشه که باهاش برم بگردم. تو کل این دنیا. تغییر کنم، متفاوت باشم. دلم برای تغییرات خوب و خوش لک زده. یه تغییرات پر از هیجان مثبت.
با این همه، بازم می گم خدا رو شکر. خدایا شکرت بخاطر تمام این چیزایی که بهم بخشیدی.
خدا شاهده که الان سبکم. کاش زودتر حرفام رو می زدم و این چند قطره اشک زودتر می ریختن بیرون.
تا بعد.

little-fairy
2013,06,11, ساعت : 12:40 AM
بسم الله الرحمن الرحیم

امتحانام تموم شد.:-2-15-:
هیـــــــــــچ احساس خاصی ندارم.:-2-08-:
نیست که من خیلی نگران امتحانام بودم. مثلا الان باید حس یه بادکنک قرمز که تو هوا می رقصه و میره بالا رو داشته باشم.
عمـــــــرا!
حس بادکنک باد نشده هم ندارم. چه برسه به این لوس بازیا.:-2-31-:
کلـــــــــا خنثی شدم.
مامانه گیـــر داده اتاقتو مرتب کن. به کی بگم من دوست دارم شلخته باشم.:-2-31-:
لباسام از در و دیوار آویزونه و کتابام همه پخش زمین. همینه که هست. حوصله ندارم. چه قدر این تابسون کــــــــــــــار دارم خــــــدا!!!
میگم نظر مسئولین عزیز آموزش پرورش چیه سال تحصیلی جدید رو از همین تیر شروع کنن؟؟؟
مامان خانوم چهارشنبه سفره میخواد بندازه. من نمیدونم این نذرا رو نمیشه جور دیگه ای ادا کرد.
تمام خونه زندگیمونو جا به جا کرده. دم به دیقه م به من گیر میده اتاقتو مرتب کن. ایــــــــــــش کی حال داره تو لباس رسمی تـــنـــــگ بشینه ور دل این خانومــا؟؟؟
جرات نداریم تو خونه خودمونم راه بریم. یهو داری رد میشی مامانه میگه:
_پـــــــــریـــــــا، نزنی به اون میز. نزنی به اون شمعدون. نفس نکش. یه دو روز از جات تکون نخور تا من سفره مو بندازم.:-2-37-::-2-37-::-2-37-::-2-37-:
من حال و حوصله ندارمــــــــــــــ. 25 جلد کتاب باید مطالعه بنمویم. یه عالمه رمان. یه عالمه برنامه. تازه اگه خدا بخواد از تابستون کار آموزی هم باید برم. از 15 تیر هم کلاس. زبان و باشگاه و اینا هم به کنـــار. اوه اوه یه امتحان تپل هم دارم اول تیر.:-2-35-:
سرد شدم حوصله ندارم رمانمم ادامه بدم. ینی حوصله ندارم پست هایی رو هم که آماده کردم بذارم تو اون تاپیک خاک خورده.
من برم بمیـــرم؟:-2-41-:
هعـــــــــی...
دلــم عروسی خواست. نه نه یه چیز دیگـــه. بریم با بچه ها دور دور. نصبه شبی تهرانو بذاریم رو سرمون. آهنگو تا ته بدیم بالا و مردم با تعجب نگاهمون کنن. الکی خوش باشیم. الکی الکی از تــه دل قهقهه بزنیم.:-2-15-:

:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اینم واسه زمینه سازی. با شکلکم میشه خندید. اصن این شکلکه به من روحیـــه میده.

پس گفتار:
استادم یه بار گفت، وقتی از خدا چیزی رو بخوای و بهت بده دیگــه به هیــــــچ وجه پسش نمیگیره. مراقب آرزوهات باش.

21/3/92

!SARA
2013,06,11, ساعت : 01:05 AM
امتحانا تموم شده بعضی وقتا همه چیز یکم زیادی کسل کنندس وقتی میریم مدرسه میخوایم زودتر تابستون بشه تا استراحت کنیم وقتی هم که تابستون میشه از بیکاری مینالیم
امروز صبح کسل بودم و یه بحث کوچولو با مامانم داشتم شاید خیلی بحث ساده ای بود ولی حس خیلی بدی داشتم
بعدش دیگه مشکلی نداشتم گفتم و خندیدم ولی گاهی اوقات به خودم میگم یعنی چند درصد خنده هام از ته دله؟
خیلی جاها هم به خودم میگم یعنی همون قدر که من به دیگران اهمیت میدم اونا هم به من اهمیت میدن؟نمیدونم شاید من خیلی حساسم

N-berjis
2013,06,11, ساعت : 10:22 AM
سه شنبه 1392/3/21
1ساعت پیش یکی از دانشجوهای اجیم زنگید خونه،ازونجایی که صدای منو مامانو خواهرام خیلییی به هم شبیهه هرکی زنگ میزنه تشخیص نمیده کدوممونیم.هیشکی خونه نیس،تلفن که زنگ خورد مجبوری من ورداشتم؛مث بقیه دختره اشتبا گرفتو فک کرد من اجیمم :-2-22-:بعد از 10دقیقه مقدمه چینی
دانشجو:استاد مبانی چند شدم
من:خانم اسمتون(جذبه رو داشته باش!!!!)
دانشجو:...مریمی
نمرشو نگاهیدم نوشته بود 14+3 که نفهیدیم این 3 چی بود که خودم ی جمع زدم گفتم 17!!!!:mrgreen:
دختره ی گریه زاری راه انداخت که نگو
مریمی:استاد مگه قرار نبود 20 بهم بدین:-2-33-:
من:خانم چ خبره،نمره خودتون 14 شده من بهتون لطف کردم 17 دادم:-2-28-:
مریمی:14 استاد!!!!بخدا فقط 1 سوال ننوشتم
من:بله 1 سوال ننوشتی ولی بقیه رو هم درست ننوشتی(یکی نیست بگه اخه بتوچه الکی دخالت میکنی..)
خانم به خاطر اینکه زنگ زدین خونه 3 نمره رو هم بهت نمیدم اگه دوباره زنگ بزنی از نمره کارگاه کم میکنم خدانگهدار"نذاشتم بیچاره حرف بزنه و قطعش کردم"
سریع زنگ زدم اجیم که گاف نده.حالا هی ورنمیداشت بعد از 2 ساعت که ورداشته واسش تعریف کردم که چی شده و دی دی دی دینگ انواع فحش بود که نثار روح بنده میشد!!!!:-2-36-:میگم حالا مگه چی شده میگه مریمی خواهرزاده یکی از کارمندای دانشگاس:-2-35-:خودم گفتم که زنگ بزنه خونه یاداوری کنه بهش نمرشو بدم.
منم کم نیوردم گفتم واسه چی شماره خونه رو دادی!!اون 3 نمره چی بود بهش دادی!!واسه چی حق بقیه رو ضایع کنی و الکی نمره بدی...
ی بتوچه ای گفتو قطع کرد.تورو خدا استادای مملکت مارو!!:-2-30-:
فعلا که اوضاع امنو امانه ببینیم چی پیش میاد...

N@s!m
2013,06,11, ساعت : 10:33 AM
سلام
اگه خداقسمت کنه و مثل همیشه کمک کنه که جز خودش به کمک هیشکی نیاز ندارم داره کارا رو غلطک می افته
دیشب شماره و آدرسم بالاخره در 118 تغییر کرد
فعلا" به 2000 تا شماره بیمه گذار اس ام اس دادم که هنوز شک داشتم با این همه حجم انبوه اس ام اس تبلیغاتی این چند روزه به نتیجه برسم !
2000 تا جلد مدارک سفارش دادم رفتم فلکس ای که سفارش داده بودم را طرحشو دیدم
هنوز ویزیت نزدم چون این درخواست تلفن با شماره رند ما جوابش منفی شده دوتا آشنا تومخابرات بهم قول دادن اگه صبر کنم درست بشه
حکایت من شده مثل این آماتورهای صفر کیلومتر که خودمم با این حال و وضعیتم غش غش می خندم
یعنی اگه یکی از مشتری هام زنگ بزنه یا بیاد و ندابده که پیدام کرده یا اس رسیده بهش ذوق مرگ میشم درحد تیم ملی !با اینکه فاصله ام از جای قبلی فقط 500 متر جلوتررفته ........
آقا به ته دیگ خوردیم به کی بگیم ؟!:-119-:
یه تابلو ال ای دی روان میخواستیم سفارش بدیم شد سه و هفتصد قلبمان ایست کرد پشیمان شدیم :-2-42-:
من میخوام به کی بگم ؟:-2-09-:آخه خیلی در تابلو شدنمان در این منطقه تاثیر گذاره :-2-30-:
بابا توپیده بهم میگه تو اینهمه من خودمو کشتم گفتم برو یه لب تاب بگیر هنوز نر فتی بگیری و آنقدر نگرفتی که قیمت ها سوبله شدحالا میخوای بری این تابلو را بگیری ؟!
آغا تبلیغات و اطلاع رسانی و بازاریابی حرف اول را میزنه من به کی بگم خوب !:-2-37-:خو اینا نباشه پول هم یوخ :-2-37-:
یعنی میشه من هیچ احساس بدی از جابه جایی رخ داده نداشته باشم ؟!میشه که بشه :-2-35-:
فقط و فقط کار استا کریمه قربونش برم که کار واسش نشد نداره .....
فاطی هم که رفته مشهد جای ما هم نماز میخونه :-2-37-:فکر کنم چنان گفتم ملتمسم به دعات که خودش تا اخرش خوند بچه ام :-2-27-:
یعنی ما تو این همه هاگیر واگیر فقره امتحان را کم داریم فقط :-2-37-:
یاحق

فرنوش عاشق
2013,06,11, ساعت : 11:29 AM
درود
من اومدم
امتحانام تموم شد
البته ديروز تموم شد خيلي خوشحالم:-2-16-:
اما ديروز مگه اين مامانمان گذاشت بيايم نت
امتحان كه داريم غر ميزنه كه بشين بدرس
امتحانام هم كه تموم مشد نذااشت من يه كاري بكنم كه دلم ميخواد به خدا
بعد امتحان گير 3پيچ داد كه بايد غروب باهم بريم استخر
منم ميگم ماماني عشقم گلم نميام
اونم ميزنه تو حالم و ميگه از اين حرفا بلد نبودي خبريه:-2-28-:
باهاش عشقولانه حرف ميزنم ميگه مگه من شوهرتم
مثل دوستام باهاش حرف ميزنم ميگه گمشو تو آدمي؟
رسمي باهاش حرف ميزنم ميگه فرنوش تو حالت خوبه داري افسرده ميشي:-2-28-:
مكافاتي داريم به خدا
اونقدر گير داد كه منم قبول كردم باهاش برم
اما وقتي رفتم
از دوستاي مهد كودكم و دبستان و راهنمايي و دبيرستانم كه خيلي وقت بود باهاشون ارتباط نداشتم رو ديدم
اصلا نميزاشتن برم شنا كنم
با هركدومشون كه 5 مين سلام حال احوال ميكردم ولم نميكرد
انگار من منقرض شده بودم و حالا دوباره اومده بودم

آخر هفته هم كه قراره بريم شاهرود
مراسم
از اون مراسم ها كه بايد مثل خانوما رفتار كرد و جوش خيلي سنگينه
ميگم نميام
مامانم ميگه تو غلط ميكني
معدلم فعلا 19 است خدا كنه همين قدر بمونه
نگران يه 3واحدي هستم
كه استادش رفيق فابريك بابامه
اما به من نمره نميده كه بماند از من كم ميكنه ميده به بقيه:-2-30-:
با اون استادم هم كه دعوا گرفته بودم
امتحانش يه نمره غلط داشتم
اما بهم 19.5 داد
استاد به اين ميگن
دعوا گرفتم در حد بنز
اما جرات نداشت بهم كم بده آخه حق با من بود
ترم بعد هم باهاش ميگرم
ميخوام بازم باهاش لج كنم
تو كلاس همه محو بحث منو استادن
مثل كلاس آزمايشگاهمون

p@rmis
2013,06,11, ساعت : 12:08 PM
سلام!
من چند روزی بود که نتونستم خاطره بنویسم :-2-15-:
خیلی داغون بودم و کلی هم خاطره برام ساختن :-2-15-:
من از این خاطره ام متنفرم و تو روز قیامت تا دونه دونه اشک هام رو از طرف نگرفتم ولش نمیکنم :-2-15-:
دیگر یادم باشد که اگر کسی را در خیابان بی خانه دیدم دلم برایش نسوزد محکم بزنم سرش و پایش را هم بشکنم :-2-15-:
چون فردا که بزرگ شد نمک نشناس خوبی میشود :-2-15-:
من چه گناهی کرده ام؟ :-2-15-: من فقط میخواستم از دست کسی بگیرم و بلندش کنم :-2-15-:
دستم گرفت و بلند شد و زد دستم را خورد کرد :-2-15-: بشکند این دست که نمک ندارد :-2-15-:
مال دنیا؟ :-2-15-: چه ارزش دارد که به آن دنیا نمیتوانی ببری؟ :-2-15-: لیکن اگر تمام دارایی ام به هوا رود و خوردند باید به خودم قول دهم اشک نریزم و هوار نکشم :-2-15-:
یادم باشد مال دنیا هر لحظه امکان فرازش دارد :-2-30-:
باید یادم باشد دلسوزی را کنار بگذارم :-2-15-:
باید یادم باشد آدم ها یک شبه عوض میشوند :-2-15-: صبح میگویند آری و شب چند قلدر می آورند و میگوید نه :-2-15-:
به اینها باید گفت بی شرم؟ :-2-15-: نه به من باید گفت احمق ساده :-2-15-:
من چوب دلسوزی هایم رو میخورم :-2-15-: دلسوزی هایم با اشک های شبم جبران میشود :-2-15-:
خاطره من خیلی دراز است این چند روز برای من 1 سال بود با کلی پند و اندرز :-2-15-:
گرچه سوختم گرچه شخصیتم خورد شد گرچه تهمت زدند ولی باید به نکات خوب این خاطره هم نگاه کنم :-2-15-:
چگونه داستان احمق بودن و دلسوزی های احمقانه ام را تعریف کنم؟ :-2-15-:
فقط یادم باشد کسی را بلند نکنم :-2-15-:
یادم باشد این خاطره را :-2-15-:
یادم باشد کابوس هایم را چون آن دنیا از آن ها نخواهم گذشت من از حقم نمیگذرم :-2-30-:
یادم باشد فردا به دادسرا روم! :-2-30-:

سپید و سیاه
2013,06,11, ساعت : 12:12 PM
به نام خدا...
سلام...

یه جاهایی مرز بین واقعیت و خیال برای من گم میشه...نمی دونم چرا...اما نمی تونم از توی خیالم بیام بیرون ...یه مواقعی دلم می خواد گم بشم توی خیالم....
زمان حال رو دوست دارم.....ازش راضیم....اما خب بعضی اوقات خیالم برام شیرین تر میشه...
حتی بعضی اوقات یادآوری یه مواقعی از گذشته هم شیرین میشه...ولی برای من خیال هایی که شاید به واقعیت تبدیل بشه شیرین...
شاید بتونم واقعیشون کنم....شاید بتونم بهشون برسم...امافعلا که برام خیالن و من همین رو هم دوست دارم....


+ بعضی اوقات فکر می کنم...کاش مردم متوجه بشن چقدر به تغییر نیاز داریم....!!!
+ آدما همیشه برای آدم دوست خوب نیستند....همه تاریخ انقضا دار شدن....و خیلی بده که تو نمی دونی کی برای تو تاریخ انقضا گذاشته...!!!!

+ نگین جان...مامان سپهر ... خانوم مدیر ، شبنم خانوم که نا پیدا شدی... ، بهنوش جان.... ، شادان جان ،، و همه دوستای خوبم.....روزتون خوش.....:-118-:

غزال*zelzeleee
2013,06,11, ساعت : 12:27 PM
به نام او

حالا که با هم یکی شدن دلامونو
حالا که جاده ها اوفتادن به پامونو
یکی از اون بالا انگار داره میشنوه صدامونو
به گمونم که اثر داره دعامونو
همسفر ای هم ستاره
راه بیوفتیم که خودش داره هوامونو
دلمون سوخته برا ی گریه هامونو
خودش هوامونو
میشه هر سنگ بیابون برای ما یه نشونه
که بتونه مارو تا کنار دریا برسونه. برسونه
همسفر ای هم ستاره
سر رو شونه های من بزار دوباره
وختی برفا اب بشن رودخونه سر رو شونه ی دریاها میزاره

این اهنگ از مهدی یراحیه اگه اشتباه نکنم.(عاشق صداشم واقعا تکه صداش..فوق العاده اس!)



نمیدونم چی بنویسم
زندگی من خلاصه شده تو روزمرگی های(خیلی)کسل کننده!!!!
چند وقتیه یه حس خیلی بدی دارم!!
حس له شدن زیر حرفای خانواده!!!
مرتیکه خیلی زور میگه ولی خب چه میشه کرد باید تحملش کنم باید دلمو به کارای اون زن خوش کنم!!

یه مدت میخوام ول کنم زندگی رو
بزارم کنار عشق و دیونگی رو
چشامو رو اونی که میخوام ببندم
یه مدت با هیچی با هیش کی نخندم
یه مدت میخوام لنگ چیزی نباشم
هراسون و دلتنگ چیزی نباشم
بترسن همه ادما از منی که قراره یه مدت بشم یکی دیگه
یکم فرصت و استراحت میخوام
یه شب خواب شیرین و راحت میخوام
میخوام بچه شم باز تو این سن و سال
یه مدت جدا شم از این حس و حال !!
نمیدونم از کیه این اسمش عرفانِ فامیلیشو نمیدونم:-2-31-:
ولی از هر کی که هس حرف دل منو زده
واقعا این روزا یه حالت خنثی پیدا کردم
میخوام ول کنم زندگی رو!!!!!!

chenar
2013,06,11, ساعت : 12:38 PM
+یه تعداد هستن که خب کمم نیستن.....وقتی میپرسن خوبی؟؟؟؟فقط به خاطر عادت محاوره اشونه.......یعنی اگه حالتو بگی دیگه نمیبینیشون!منم خب یه یه نتیجه اخلاقی رسیدم که جواب میده بسیار عالی......جواشونو نمیدم.....بگم خوبم که......بگم بدم که.....میذارم سکوتمو هر جور دوست دارن تعبیر کنن....

+دیروزم اومدم اتاق خواب مامان و بابا رو تمیز کنم......1 مجسمه شکستم.....اومدم یه پارچه بکشم به دیوار نابودکردم رنگ دیوارو.....جارو هم سوخت! میگن نگرده کار نفرست به کار همینه....

+یه بچه هم نداریم یکی بزنیم تو سرش دق دلیمونو خالی کنیم.....

+آقا دیشب خواب دیدم یکیو کشته بودم....چقدر وحشتناک بود.......


&&رسما دارم پرت و پلا میگم.....کی میگه تلقین کن خوبی.....حرف مفته.......خدایا یه نوکه پا بیا مهمونم شو یه قهوه تلخ..
وقتش رسیده طعم دنیاتو بدونی.....دوستت دارم خدایا

mobaraki
2013,06,11, ساعت : 12:42 PM
امتحانامو دادم و تموم شد هر چند که نتیجه رضایت بخش نیست
به فکر یک مسافرتم یه مسافرت با چاشنی عکاسی........من نه اهل گشت و گذارم نه چیزی اینم که بشینم از طبیعت
عکس بگیرم خوشم نمی یاد.....برای من ثبت طبیعت معنایی نداره بلکه ثبت ادم ها بیشتر لذت بخشه
پس از ادم ها عکس می گیرم و درمواقع خاص از هرچیزی به جز طبیعت......
------------
تا حالا دقت نکردم چقدکتاب بابالنگ دراز خوبه .........عالی
من از جسارت و رک بودن جودی خیلی خوشم می یاد اینکه کتاب می خونه و حالا که فکر می کنم با فائقه
موافقم این کتاب و باید همه ی دخترا بخونن......
--------------------
توی دوران امتحانا داشتم به بعضی از دخترا فکر می کردم وقتی می یان مدرسه کلی ارایش می کنه
و خلاصه همه جوره به خودشون می رسن و خب درسشونم عالیه
در حالی که من حتی وقت نمی کنم جوراب بپوشم بعد به این نتیجه رسیدم
خب اون ها فکر نمی کنن یعنی به چیزهایی که از نظر من بی اهمیته فکر می کنن
نه دنبال کتاب جنس دووم سیمون دووبورا هستن نه نگران شغل اینده و مستقل بودنشون هستن
بلکه بیشتر از اینکه به مستقل بودن فکر کنن به وابسته بودن به یک شخص فکر می کنن........به یک نتیجه ی دیگه هم
رسیدم اینه که درس هم فقط برای فیس دادن برای اطرافیان می خونن....
-----------------------------
فکر کنم سرما خوردم تو مدتی که اشتم خاطره می نوشتم 5 بار عطسه کردم
----------------------
+ تابستون برنامه ها دارم
+من به طناز: من می رم روانشناس می شم خیلی هم خوبه والا..............بعد دیدم من ریاضی فیزیکم هیچ راهی نیست تنها
کسی که می تونه تو خونمون روانشناس بشه مامان بانوو و بس .... این روزا خیلی دوسش دارم از همیشه بیشتر
+خرداد خیلی خوبه چرا؟ چون من متولد خردادم از همه ی کسایی که بهم تبریک گفتن ممنونم....
+مطمئنم اگه نمی رفتم رشته ی ریاضی فیزیک صد در صد تجربی هم نمی رفتم یا انسانی یا هرچی......بله!
+من با مهسا(خواهرم)خیلی بحثم می شه الان هم من اشغال و عوضی و نفهم و کودن هستم از نظرش

Darkness Queen
2013,06,11, ساعت : 01:21 PM
به نام حـــــــــــــــقــــــــ ــــ تعــــــــــالـــــــــــ ــیـــــــــــ

+ سکوت شب از من شاعری می سازد ؛ لال ...

+ امروز فهمیدم چشام ضعیف تر شده.... از گریه اس یا درس؛ خدا داند...!

+ نمیدونم چرا با اینکه میدونی راست میگم؛ باز ب چشم آدم بده نگام میکنی..!!

+ پرم از روزمرگی و خسته از ناگفته ها....!

+ حالا که شاگرد گرفتم؛ لارنژیت شدم...:|

+ صدای شکستن میآید.....انگــــــــــار..... محکومیم به سکوت.... بگذار تا میتوانند سنگ بزنند....! (نوازش)


یــــــــــا حــــــــــقـــــــــــ

na KISS a
2013,06,11, ساعت : 02:38 PM
درود :-118-:
برگشتم
البته زیاد وقت ندارم:-2-15-:
یه چند روزی نبودم به خاطر داشتن 3 تا امتحان سخت و حالا فقط یکیش مونده. فردا اونم آمار حیاتی احتمالات و من فقط نصفش رو خوندم:-2-39-:. اونم نصفه آسونش رو. اونم بدون تمرکز:-2-39-:. چون با آقای پدر دعوامون شد.:-2-09-: چون با آقای پدر قهر فرمودیم.:-2-15-: چون آقای پدر فرمودن دیگه پدریِ بنده نیستن.:-2-33-: چون آقای پدر معذرت خواهیمون رو نپذیرفتن.:-2-39-: چون آقای پدر ناراحتن از دستمون. :-2-30-:چون از دیروز بعد از ظهر تا حالا آقای پدر رو ندیدیم. :-2-30-: چون مادر خانمی هم به خاطر ما با آقای پدر دعوا کردن و حالا آقای پدر با هر دوی ما قهرن و تشریف نیاوردن خونه. :-2-30-:
دلمان گرفته :-2-30-:. دلمان میخواهد باز هم معذرت بخواهیم اما خب ما هم مغروریم:-2-15-:. آقای پدر که همیشه می گن اخلاقای دختر خانومی (من) شبیه خودمه چرا پس متوجه نمی شن ما خیلی رو غرورمون حساسیم؟ :-2-15-:چرا نمی دانند ما شاخ غول رو شکوندیم و براش SMS معذرت خواهی فرستادیم؟:-2-15-:

بعدا نوشت: الان آقای پدر اومد خونه. پدریمان به رویمان نیاورد که ما دیروز چه دختر بدی بودیم :-2-16-: اما اجازه نداد فردا بعد از آخرین امتحانمان با خواهریمان بریم بیرون :-2-15-: و حالا خواهریمان از دستمان ناراحت است:-2-30-:
:-2-36-: چرا من نمیتونم جلوی زبونم رو بگیرم؟ :-2-36-:
بدرود :-2-39-:

atifagh
2013,06,11, ساعت : 02:39 PM
دوستان سلااام
دوستان در یکی از شب های زمستانی که برف اندک اندک میبارید; ما با مادرجان در راه برگشت از کلاسمان بودیم.که ناگهان حس کردیم دلمان اجیل میخواهد.پس به طرف مغازه اجیل فروشی منحرف شدیم.از انجایی که دستکش نپوشیده بودم دستهارا در جیب فرو کرده بودم.:-2-08-:در مغازه شیشه ای بود و ازاین علامتای پاک یادت نره هم حتی داشت.خلاصه من چون دستم در جیبم بود کنار ایستادم تا مادرم دررا باز کند.اما اون چه که مشاهده نکردیم حرکتی از جانب مادر گرامی برای باز کردن در بود!:-2-31-:با شگفتی بسیار در ادامه مشاهده کردیم که مادر انگار که حس کند روحیست و میتواند از در رد شود به طرف در میرود:-2-19-:.ما تا به خودمان بیاییم دیگر کار از کار گذشته بود و مادر جانمان با در برخورد کرد!!!:-2-02-:برخورد مادر همانا وبلند شدن صدای مهیبی همانا!!:-2-37-:(ما خود هنوز نفهمیدیم که برخورد به ان کوچکی چگونه چنان صدای مهیبی به دنبال داشت.!!)یک دفعه هر چه ادم در مغازه بود به طرف ما برگشتند:-2-35-:.ما نیز از انجایی که هیچ توانایی برای کنترل خنده خود نداریم به طور ناگهانی منفجر شدیم!!ا:-2-27-:ما ادم های داخل مغازه به طرز عجیبی با شخصیت بودند و خیلی سریع به حالت اول برگشتند.انگار که اصن اتفاقی نیفتاده.جالب اینجاست که بعد از این افتضاح و به قول مادری جان "اتفاق" مادرعزیز وارد مغازه شد و به خرید کردن مشغول شد!!:-2-15-:اما ما که دیدیم به هیچ وجه قادر به کنترل خودمان نیستیم و با چشم غره های مادری روبرو شده بودیم فرار را ترجیح دادیم و به خارج از مغازه مراجعت کردیم:-2-22-:.خلاصه با چشمانی پر ز اشک از خنده به خانه رسیدیم.
من همیشه تو این بخش فقط خواننده بودم و این خاطره هم مربوط به پارساله ولی چون دیدم این بخش خعلی تلخ شده گفتم شاید با این خاطره لبخندی بر لب های مومنین خدا بنشانیم!!!باشد که از سر تقصیراتمان بگذرد...



پ.ن.
یعنی من هنوزم که به یاد قیافه فروشنده هه با اون لبخند نامحسوسی که سعی میکرد قایمش کنه و قیافه اندک نگرانش که به مامانم گفت خانوم خوبین؟اسیب که ندیدین؟ میفتم میپکم از خنده.:-2-06-:
به مامانم میگم چرا درو باز نکردی عاخه؟میگه داشتم فکر میکردم ذهنم مشغول بود!میگم به چی؟لبخند ژکوند میزنه!:-120-:

sahar97
2013,06,11, ساعت : 02:50 PM
امروز عصر دوباره میرم گالری

فردا آخرین امتحانه! امروز تابلوم تموم میشه!

این روزا کسایی که زیادی مهربونن حالمو بهم میزنن...بقول هدیه تهرانی تو قلب یخی: تجربه ثابت کرده آدمای زیاد خوب به در من نمیخورن!

مهدیه (استاد) نقاشیم دیروز یهویی بهم گفت:
- سحر...یاد اولین روزای اومدنت به گالری افتادم...

میگفت اون موقع ازت خوشم نمیومد...فک میکردم اصا پایه نیستی...

ولی کم کم با رفت و آمدت توی گالری خودتو بی نهایت تو دل همه مون جا کردی...من سارا...واقعا دوست داریم...

سارا عاشقته...

+ پوزخند...
حالا اینم باید باور کنم؟!؟!؟ حال بهم زدن بودنمو قبول دارم و لی جاشدنم تو دل همه...یه کم مشکوکِ..
حالم از خودم بهم میخوره.... هیچی راضیم نمیکنه....
این روزا کلافه م...بی نهایت کلافه از این که به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم....

فک میکردم قوی م...ولی نوبدم...

از یه ضربه کوچیک...یه زخم بزرگ خوردم....

کاری بودن ضربه وا3 این بود که یه دفعه دستِ خیلی رو شد...خیلیا که بی نهایت مثلا دوسم داشتن....

وقتی تصوراتت نابود بشه...اونم نه درمورد یه نفر....نه در مورد دو نفر...

دیگه اعتماد واست سخت نه....محال میشه....

هرکی این روزا بهم میخنه پشت خنده ش احساس میکنم میخواد سریع تر گورمو گم کنم...

واسه همینه که از همه فاصله گرفتم...واسه همینه که از حضور دائم تو جمع بقیه استعفا دادم...
واسه همینه که دایره دوستام و روز به روز کوچیکتر میکنم و واسه همینه که رو اعصاب عزیز ترین کسام دارم اسکی میرم...

واسه همینِ که غیر قابل تحمل شدم و عجیب این که برعکس قبل از ازدست دادن یکی یکی بهترین دوستام جا ناراحتی خوشحالم...

وقتی نمیتونم به کسی اعتماد کنم پس بهتره کسی نباشه...تا باشه و و مهربونی های ریاکارنه ش حالمو بهم بزنه...

وقتی اعتماد نیس بهتره هیچ کس نباشه...

این روزا اعتمادم فقط به معرفتِ یه نفر برگشته که اونم نیستـــــ اینجا

پ.ن: بد دردیه بی اعتمادی...+ نا امیدی

دلم بدجور تنگِ بابامه...

arezoo.o
2013,06,11, ساعت : 03:38 PM
به نام خدا..
امروزم یه روز دیگه بازم مثل همیشه صبح از خواب پاشدم و بازم من تنها بودم تو خونه:-2-39-:
دیگه واقعا فک کنم من بچه ی اینا نیستم...
تا ساعت 2 کلی درس خوندم مدیرمون رفته عضو کاندیدای شورای شهر شده به خاطر اینکه بهش رای بدیم واسمون استخر رایگان گذاشته چه استخری :-2-16-:ساعت 2 یه اژانس گرفتیم با برو بچ رفتیم دم استخر یارو نذاشت بریم تو که رفتیم مدیرمونو پیدا کردیم گفتش صب یه سری اومده بودن به اسم مدیر ما رفته بودن تو در صورتی که بچه های مدرسه ی ما نبودن:-2-36-: بخاطر همین استخر شلوغ شد مارو راه ندادن عوضش مدیرمون گفت هر روز دیگه که خواستید صحبت میکنم مجانی بیاید:-2-37-:
کلی پول اژانس دادیم مدیرمون گف برید تیپ بزنید دوباره ساعت 5 بیاید جزو هوادارای من گف لاکم بزنید فک کن مدیر:-2-35-::-2-16-::-2-22-:
دیگه پول اژانسمونم ازش گرفتیم اومدیم خونه تا دوباره ساعت 5 بریم جشنه مانی رهنمام میاد:-2-16-:
فعلا همین دیگه:-2-25-:

*madam*
2013,06,11, ساعت : 03:56 PM
هی وای من
آخه من که خوب داده بودم چرا ده؟
من سه دور معادلاتو دوره کردم،چرا ده؟
یکم رحم،اندکی مروت...

چه جلب!
احتمال1، 14 ، اونم از کی...از کسی که 6 جلسه غیبت داشتم...از استادی که باهام لجه...همواره هم اینجانب قسمت لژ نشین کلاسو انتخاب میکردم...و با هر حرکت استاد،ریز ریز میخندیدم...روی صندلی ها کاریکاتورشو میکشیدم...دمت گرم استاد
با این که سال بالایی ها ازت مینالیدن...با این که ازت خوشم نمیاد...اما تشکر
داخل پرانتز:این استاد ما یک فسیلیه که دومی نداره...ما یک ترم با یک پیرهن سفید و شلوار گاواردین مشکی دیدیمش!...شنیده ها حاکی از این است که ایشان فقط همین یک دست لباس را دارد!

آخه برادر من...پدر من
شما که عمومی درس میدی...بله با شمام...آخه کدوم آدم عاقلی درس 2 واحدی عمومی رو تشریحی میگیره؟...ما به اندازه ی کافی سر بقیه ی درس ها زجر میکشیم...من اینجا از پشت همین تریبون اعلام میدارم که با هر گونه سوال تشریحی مخالفم و از تمام عزیزانی که با این سبک مخالفن دعوت میدارم که به این کمپین بپیوندن

هی خدا باز تابستون شروع شد

feedback
2013,06,11, ساعت : 04:10 PM
* بسم الله الرّحمن الرّحیم *


سلااااااااااااام :-2-25-::-2-25-::-2-25-:

کرمانشاه نبوددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-16-::-2-06-:

خدا رو شکر میکنم که یه خبر خوب بعد از این همه عزایی و این یک ماه ناراحتی تو فامیل امروز شنیدم. اونم خبر افتادنم تو ارگانی که میخواستم. خدا رو شکر تو این آشفته بازار خدمت سربازی که ارگانای درستی نمی افتادن دوستام ، من این وسط تونستم بیفتم سپ/اه. اونم کرمانشاه که بعد از کرج میگن بهترین پادگان سپا/هه. به دوستم که گفتم افتادم اینجا گفت بابا دمت گرم چه شانسی. :-2-06-: من خیلی خوشحالم :-2-38-::-2-06-::-2-16-: دوستم برگشت گفت چرا برگتو نمیگیری؟ گفتم هنوز نیومده. گفت دیر میاد دم خونه. برو همین الان از پلیس + 10 بگیر. آقا منم سریع لباس پوشیدم رفتم چند تا خیابون اونورتر و برگه سبزمو نشون مسئولش دادم. اونم برام سرچ کرد. بعد چشماش اینطوری شد. :-2-19-::-2-19-::-2-19-: گفت مبارکه چه جای خوبی افتادین. سپ/اهم افتادین اصن این چند وقت نداشتیم چنین وضعیتی. خیلی خوبه تبریک گفت و این چیزا. منم ذوق زده گفتم مرسی. بعد مسئولش از من ذوق زده تر شده بود. یادش رفت پول پرینت بگیره. :-24-::-24-::-24-: بعد باقی پولمم اضافی داد من حواسم جمع تر بود گفتم اضافی دادین. :-2-22-::-2-22-: خلاصه اومدم خونه و خوشحالی مان را در خانه به مرحله ی انجام رسانیدمدندی. :-2-06-::-2-06-: کلاً من از کوچکترین چیزی سعی میکنم خوشحال بشم. الانم اینطوری شده خوشحالم. حالا سختی داره دوری داره از زندگی اصلی و خانواده و کامپیوتر و گوشی و همه چی. ولی بالاخره دوره ایه که باید طی بشه دیگه. :-4-: کاریشم نمیشه کرد. زورمو زدم معافی نشد. حالا هم جای بدی نشده. ایشالا از همین جا کاری چیزی هم جور بشه خدا بزرگه توکل به خدا. :-2-16-::-2-16-::-2-32-::-2-32-::-2-32-:
بعد به دوستم گفتم که این زده 6 صبح باید بیایم میدون سپاه و این حرفا. پس کی میرم پادگان؟ برگشت گفت پادگان رو خودشون یا گروهی میبرنتون با اتوبوس ، یا میگن چه تاریخی بیاید. میری اونجا که لباس بگیری. :-2-24-::-2-08-::-2-23-: اَاَاَاَاَاَ فکر کن لباس سربازی خخخخخخخ :-24-::-24-::-24-: پوتین و کلاه و کچلی :-24-::-24-::-24-: علی دیوونه چرا رفتی الان با هم یه عکس دو تایی مینداختیم. جفتمونم سپا/هیم. بیام شهرستان حتما با لباس یه بار میام سر خاکت. :-53-:
ولی چه خاطره هایی ثبت بشه تو پادگان. چه دورانی میشه. یعنی یه چیز جالبه ها. همیشه دوران دانشجویی و کنکور و درس و اینا قشنگ بوده ولی چون یه پای قضیه درس و خوندن و پاس کردن و اینا بوده اونطور باید و شاید خوش نمیگذشت یا کیف نمیداد. فقط با یه سری خاطره ی خاص حال میکردم. اما سربازی اصن فضاش فرق داره. فکر کن اذیت کنی بری انفرادی. :-2-06-::-2-06-::-2-06-: خوب مگه کرم داری بچه؟ :-2-06-::-2-06-::-2-06-: نه من اصن از اوناش نیستم. خدایی قیافه که اند مثبت :-2-06-: کچلم کنم دیگه هیچی :-2-06-: ولی باید واسه وسایل و این چیزا از بر و بچ بپرسم ببینم چیا ببرم چیا نبرم. شصت هزار تا کارت تلفن میخوام ببرم که بی کارت نمونم بتونم زنگ بزنم به خانواده. :-2-22-:
خوبی بدی ، بدی خوبی ، خوبی و بدی ، بدی و خوبی ، فقط خوبی ، فقط بدی ، فقط خوبیای بد ، فقط بدیای خوب ، خوبیایی که بد بودن ، بدیایی که خوب بودن ، خوبیایی که خوب بودن ، بدیایی که بد بودن ، (وجدان : ای حناق :-2-31-:) خلاصه هرچی دیدین حلال کنین :-2-31-::-2-38-::-2-40-:
قبل از اعزام حتما بازم میام خاطره مینگارم. چاکریـــــــــــــــــــم خدا جون که جای پرت و ارگان داغون نیفتادم. :-2-27-:

مراقب خودتون باشید.
یا علی :-118-:

ghazal564
2013,06,11, ساعت : 04:11 PM
سلام
من امروز بر خلاف روزای دیگه حالم خوبه...و نمیدوم چرا؟؟شاید به خاطر نمایشگاهو گالریه...اخه از نقاشیامون کلی استقبال شد ...راستی عکسای اونم گذاشته بودم .....منتظر بودم ...کاش میومد ....اما نیومد ...چشام خشک شد به در...وای ...مثل این دیوونه ها ..یهو هنگ میکردم ..ی پسرو از پشت میدیدم ..فکر میکردم اونه ..اول شبیه اون میدیدمش ...بعد که دقت میکردم میدیدم نه ...چشام البالو گیلاس میبینه بخدا..ای بابا...ی حس سبکی دارم الان....چمه یعنی؟؟؟؟خدا به خیر کنه....
خداوندا گناه های ما بنده های گناه کارتو ببخشو بیامرز...خدایا ببخشید که من انقدر بدمو گاهی اوقات حواسم نیست چی میگم...شرمندتم حسابی....خدایا مرسی که حداقل توی نقاشی موفق شدم ...دوست دارم..بوس:-2-40-:

راستشو بگو ..وقتی می خواستی ببینیش ..دمه در که بودی ..به فکرم افتادی یا نه؟نه.......ته نامردی..نامرد
راستشو بگو ..وقتی پیشش رسیدی ..چشماشو دیدی..خوشحال بودی یا نه؟معلومه که بودی...از اولشم عاشقم نبودی...
وای وای قلبم ..واسه تو میزنه برگرد ..من هنوزم پره دردم ...دستات چرا سردن؟؟؟؟

وای از منه عاشق....

ghazaleh-j
2013,06,11, ساعت : 04:12 PM
سلام به دوستاي 98ي:-2-38-:
خيلي خوشحالم كه تابستون شده .:-2-38-:
بعدم از كلي مشغله هاي مختلف كه پيش اومد بالاخره ما هم سيكلمان را گرفتيم.:-2-38-:(چيكار كردم انگار حالا!:-2-22-: )
يعني نفسي كشيدما كه تموم شد مدرسه مون:-2-38-:
ديروز كه روز آخر بود مدرسه مون وضعي داشت نزديك به يك ساعت و نيم آب بازي كرديم :-2-38-:
ديگه آخرش مديرمون اومد گفت آب تهران تموم شد بسه:-2-38-:
ولي توي اون گير و دار دو سه نفر زدن زير گريه و شروع شد :-2-38-:
هممون با چشم هاي گريون از هم جدا شديم:-2-38-:
راستش سخته دوست هاي مهربونت رو كه اين توي همه غم ها و ناراحتي هاي هم شريك بودين رو ديگه نبيني.:-2-38-:
اميدوارم همشون هرجا هستن سالم و خوشحال باشن هميشه.:-2-38-:
دفتر زندگي مان ميرسد به پايان
چه خوب است كه هربرگش سپيد باشد از خوبي هايمان:-2-38-:
يا علي:-2-40-:
غزالهhttp://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif

*Atieh*
2013,06,11, ساعت : 04:16 PM
1392/3/21
مردم سیلام:-2-25-:
از اول مهر پارسال واسه تعطیلات تابستونی برنامه ریزی کردم که چیکارا بکنم که بهم خوش بگذره!
ولی از دیروز که مدرسه ها تموم شد اینقدر کسل و بی حوصله شدم که اعصاب هیچکدومشون رو ندارم.
واقعا احساس میکنم دارم دیوونه میشم!
کل برنامه ی زندگیم شده خواب-اینترنت ؛غذا-اینترنت؛دستشویی- اینترنت
فقط این وسط مسطا یه دوتا کلاس هم میرم
دیروز روز اول باشگاهم بود...رفتم خوش و خرم کلی با این دستگاها ور رفتم و اومدم خونه
به یه ساعت نکشیده که شدم عین افلیجا...!
بعله دیگه...بعد دو ماه رفتم باشگاه بعدم نشستم جلوی کولر!!
خلاصه این شد که الان عین پیرزنا شدم و پادرد دارم....
تازه سرما هم خوردم!
شانس و میبینین تو رو غرعان؟!
یه روز کامل نشده که تعطیل شدم توی چله ی تابستون که ادم اب مغرش قل قل میکنه سرما خوردم!
بعدم رفتم کلاس زبان...
خسته و کوفته رسیدم خونه همراه با پادرد و گلو درد و گرمازدگی!
مامانم هم کلی غر زد سرم که دیگه این باشگاه رفتنت چی چیه؟!
خو چیکار کنم؟
الان یه ساله دارم میرم دیگه عادت کردم بهشون...
اصن توی باشگاه کسی شدم واسه خودم!!!
مریم جون بعضی اوقات بهم میگه برم به تازه واردا تمرین بدم!!
اره دیه...جونم براتون بگه که الان که دارم اینو مینویسم از پادرد دارم میمیرم.
هزار جور جوشونده ی مامان پز هم خوردم که گلو دردم خوب بشه...
حالا خدا عالمه که تا جلسه ی بعدی باشگاهم که فرداس زنده میمونم یا نه؟!
همین دیه...
بای

بهار91
2013,06,11, ساعت : 04:34 PM
سلام:-2-25-:
عاغا مادیشب تاصبح بیداربودیم:-2-28-:فیلم تماشامینمودیم:-2-28-:ساعت6صبح گرفتم خوابیدم بعداین هنوزچن دقیقه نگذشته بودیهودراتاقم محکم بازشد :-2-28-:مامانم بود میگه من دارم میرم سرکارکاری نداری:-2-28-:میگم نه خدافظ هیچی خلاصه مامی وپدرگرام رفتن سرکارمنم دوباره گرفتم بخوابم دیدم دارن زنگ خونرومیزنن ینی اون لحظه به عمه خودمو فیلم دیشبیو اونی که داره زنگ میزنه رحم نکردم:-2-30-:رفتم ایفونوبرداشتم مال اداره گازبودن :-2-36-:هیچی دروبازکردم رفتم بخوابم ساعت حدود8بود:-2-30-:سرم به بالشت نرسیده بود تلفن زنگ زد:-2-39-:دوستم بود:-2-43-:یکی نیس بهشون بگه 8صبح موقع زنگ زدنه اخه:-2-42-:خلاصه تلفونو بادادجواب دادم بله اون بدبختم ترسیدو زودخدافظی کرد:-2-28-:هیچی دیگه خوابم پرید تموم شدرفت:-2-30-:بیخیال خواب شدم رفتم صبحونه بخورم برقارفت:-2-28-:حالاخوبه خونه روشن بود هیچی صبحونه هم بیخیالش شدم اومدم نت:-2-28-:تاالان خوب بودا ولی ی ادم ناشعور همیشه هس روز ادمو خراب کنه :-2-30-:اون ازصبح بود که دیووونه امون کردن اینم ازالان خدامیدونه تاشب دیگه چی میشه:-2-28-::-2-28-:
"روزخوش":-2-25-:

azadeh3334
2013,06,11, ساعت : 04:39 PM
به نام او
سلام
ما باز اومدیم دو کلوم با خواهرا و برادرای گلمون فک بزنیم بریم:-2-27-:
احوال شما؟خوب هستین؟خوشین؟زندگی بر وفق مراده؟!!:-2-25-:
این چند روز اینقده حرص خوردم که حد نداره!!!بگو چرا؟؟!!!
اولا از دست بعضیا که ماشالله معلوم نیس نت ندارن..مسافرتن..بدحالن..چین که خبری ازشون نیس!!خداییش بی خبری از دوستان خیلی بده!!!:-2-15-:
وقتی عادت کنی هرروزو هر شب بشینی حرف بزنی بعد یهو غیبش بزنه کسی نباشه خب حرفات عقده میشه دیگه!!!:-2-30-:
ولی دیروز روز خوبی بود!!(به دلیل نبودن دوزتمان مجبور به بیرون رفتن شدیم!!نکته +حال کردین!!):-2-35-:
خلاصه یکی از دوستای گلمو دیدم ...یه ساعتو نیم فک زدیم!اخرشم به علت حضور یه سری موحودات مزاحم مجبور به جدا شدن شدیم!!:-2-28-:
نکته بعدی و قابل توجه درباره یکی از دوستان بیکاره که خیلی خوجگل و زیبا با احساسات ما بازی کرد!!!بابا نکنین اینکارو!!ینی چی که میگی مردم!!!:-2-28-:
نکته بعدتر و بسیار جالب اینه که امسال مثلا میتونیم رای بدیم!!!
من واقعا هدف مسولین رو ازین کار نمیفهمم!!اگه شما میفهمین بگین!!:-2-28-:
عاقا منی که درسای مدرسمو به زور میفهمم...منی که مناظره هارو به زور نشستم واسه وقت پرکنی(البته فقط قسمتا هیجانیشو:-2-35-:)دیدم...منی که فک نکنم بیشتر از16سال سن داشته باشم...خو از رای چی میفهمم!!!؟؟؟والا به خدا
ما که نیتشونو نفهمیدیم!!شما فهمیدین بگین!:-2-37-:
گفتم درس...یاده مدرسه افتادم!عاقا ما از شنبه که امتحان اخرو دادیم علافیم!!!خوبه یه کلاس ورزشو و ظرف شستنتو خونه داریم وگرنه تا اخر تابستون به خرس تبدیل میشیم!:-2-31-:والا
اونقد بیکار شدم که فک کنم تا دو روز دیگه از بس پست بزارم کاربر حرفه ای بشم!!!!!!اخه ادم اینقد علاف!!!!باید درس خوندنو شرو کنم از امسال:-2-27-:
خلاصه برنامه هایی داریم ولی تا عمل خیلی مونده!:-2-35-:
فردا هم که نیستیم میریم یه نیمچه مسافرت...پس فردا هم مهمونی:-2-27-:منو این همه خوشبختی محاله
خب مثه همیشه زیاد فک زدم...پاشم برم
روزتون خوش تر از همیشه
+بی معرفتی جنابعالی یادم نمیره ها!فقط برگرد بیا!
+دوستدار همه خاطره نویسا
+موفق باشین
:-2-25-:
...........
پ.ن:Fed up عزیز جدا ناراحت شدم...امیدوارم حاله دوستت خوب شه و به جمعتون برگرده...ناراحت نباش عزیزم..امیدت به خدا باشه:-118-:

mint
2013,06,11, ساعت : 05:25 PM
به نام مهربونترین...:)
خیلی وقته میام این تاپیک.بهش عادت کردم.اخلاق بعضیا رو دیگه از بس خاطراتشونو خوندم دستم اومده:)ولی اولین باره که دارم اینجا مینویسم...این روزا عجیب خودم نیستم.این منی که الان هست منی نیست که باید باشه...مینا نیست...
اگه عاشق باشی...دوریم شیرینه...
یه روزایی بود که حتی دوری ازش هم برام شیرین بود ولی حالا...!یه جورایی هنوزم در تلاشم تصور کنم همون آدمه تا بتونم دوسش داشته باشم ولی نمیشه!هرلحظه بایکی از خصوصیاتاش یادم میندازه که من اون نیستم...یه روزی بود که حاضر بودم بخاطرش هر کاری بکنم ولی الان حس میکنم خیلی وقتا نمیشناسمش...
امروز روز خوبی بود:)برخلاف همه ی درگیری های ذهنیم لبخند زدم:-2-41-:
پ ن:raha-lcky:-2-40-:خانم فسقلی:-2-40-:leila:-2-40-:امیرخان:-2-40-:وتمام خاطره خونا و خاطره نویسا...:-2-40-:
:-2-25-:

• Niha •
2013,06,11, ساعت : 07:14 PM
سَلاملِکُم :-2-25-:
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مماخآ چاقِ؟! :-44-:
ما هم بد نیستیم ، شکر ، می گذرد :-2-27-:
راستش کمی دلتنگِ ثبتِ خاطره ی مان در این تاپیک بودیم :-2-37-:
برای همین با خود گفتیم بیایم تا هم دلی از عزا در بیاوریم و هم کمی تخلیه ی انرژی کنیم :-2-16-::-2-16-:
الان در حال حاضر بدجوری هایپِر می باشیم http://freesmile.ir/smiles/100619_h7oaz50gsmgtczf4.gifhttp://freesmile.ir/smiles/100619_h7oaz50gsmgtczf4.gifhttp://freesmile.ir/smiles/100619_h7oaz50gsmgtczf4.gifhttp://freesmile.ir/smiles/100619_h7oaz50gsmgtczf4.gif
و همچنان الکی پَلکی در پوستِ خود گنجونده نمی شویم....http://freesmile.ir/smiles/668919_greenstars.gifhttp://freesmile.ir/smiles/668919_greenstars.gifhttp://freesmile.ir/smiles/668919_greenstars.gif
از ذوق داریم پس مرگ می شویم :-2-20-::-2-20-::-2-20-::-2-20-: (چیه؟! از خودمان کلمه اختراع کردیم! اشکِلی داره؟!:-2-42-:)
جیغغغغغغغغغغغ....دستتتتتتتت تتتتت....هوریآآآآآآآآآآآآآآ آآآآ......:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
عجب هیجانی دارهههههههه......یوهوووووووو ووو:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:






اوههههه...آخیشششش....:-2-08-:
کمی تخلیه احساسات شدیم http://freesmile.ir/smiles/81519_phil_31.gif
حال می توانیم به خاطره ی مان بپردازیم :-2-41-:
راستش من اصولا" با نوشتن خاطره توی دفتر یا تقویم حال نمی کنم!!!
آخه خیلی سخته!!!
یا باید هر روز توش بنویسی یا اصلا" ننویسی!
بعدم کلی مراقب باشی کسی نیاد دستبرد بزنه و لواشکی بخونتش (بی سوات هم خودتی:-2-42-:)
خلاصه گفتم گاهی بیام اینجا و خاطراتم و با شما در میون بگذارم بلکه در دنیا و آخرت رستگار شوم http://freesmile.ir/smiles/15469_girl_tender.gif


خب ، از بحثِ اصلی دور نشیم....
خاطره ی مان بر می گردد به دو سه روز پیش :-2-28-:
مادرمان مسوولیت آبکش کردن برنج را بر عهده ی ما گذاشت تا بلکه یاد بگیریم!:-2-35-:
امّا از آنجایی که ما خیلی لجباز و خنگول می باشیم ، کُلی غرغر کردیم که ما این کار را نمی کنیم!
امّا در نهایت خشم مادر ما را فرا گرفت و ما مجبور گشتیم این کار را تمام و کمال به انجام برسونیم :-2-36-:
القصه!!
آب را گذاشتیم جوش بیاید.....بعد رفتیم پیِ نقشِ لیلی خواندن مان :-2-22-:
بعد از حدود چند دقیقه ای صدای مادرمان را شنیدیم که داد زد:
آب برنج بخار نشه؟:-2-33-:
و در همین زمان بود که ما هول شدیم و مثلِ جِت خودمان را به آشپزخانه رسانیدیم http://freesmile.ir/smiles/276519_runforhills.gif
از شدت داد و فریاد مادر که نکند کل آب برنج بخار شده باشد ، ما هم گُرگیجه گرفتیم و هنگامیکه اومدیم برنج را درون آب جوش بریزیم ، قابلمه از روی اجاق حرکت کرد....:-2-37-:
ما هم برای اینک به سر جای قبلی اش برگردانیم ، اشتباهی دسته ی داغش را گرفتیم :-2-30-:
بعد یهو حواس مان برگشت که نباید بگیریمش و سریع دستمان را کشیدیم :-2-09-:
این کشیدن دست همانا و ریختنِ آب جوش بر پاهای مان همانا.....:-2-34-::-2-34-::-2-34-:
خدا براتون نیآره هیچ وقت ، چون به معنای واقعی سوختیــــــــــــــــم:-2-03-::-2-03-:
از ترسِ اینکه یه وَخت دچار سوختگی شدید نشویم ، برنج های پخش و پلا شده ی روی اجاق و کف زمین را بیخیال شدیم و به سمتِ فریزر شتافتیم تا یخ بگذاریم روی پای مان http://freesmile.ir/smiles/178919_127fs4701747.gif
و تا آنجا که در توان مان بود به اجاق گاز ، برنج ، قابلمه ، داغی ، غذا و هر چه مربوط به خوردن بود ، درشت بار فرستادیم http://freesmile.ir/smiles/838219_128fs4225044.gif
از این داد و بیداد های ما ، مادرمان شصتش خبر دار شد و به سمتِ آشپزخانه پر کشید http://freesmile.ir/smiles/4469_girl_witch.gif
و وقتی اوضاع را دید اول این چنین شد: :-2-35-:
دوم این چنین: :-2-36-:
سوم این چنین: :-2-01-:
و اینگونه بود که مادرمان فهمید ما به در هیچ کاری نمی خوریم و بلد نیستیم یک برنج را داخل قابلمه بریزیم :-2-27-:
و همچنین هیچ وقت نفهمید که خودش مقصر همه ی این خراب کاری ها بود http://freesmile.ir/smiles/76659_girl_haha.gif





اینم از خاطره ی ما....:-2-38-:
امیدوارم ازش درس عبرت بگیرید و هیچ وقت مسوولیتی را به عهده نگیرید وقتی هیچ مهارتی ندارید :-2-28-:
برای ما هم تجربه شد که همون بهتر است برویم نان و شیرینی مان را بپزیم و سراغ درست کردنِ غذا و برنج نرویـــــم http://freesmile.ir/smiles/8279_129fs3704392.gif
روزتون خوش و اوقات تون طلایــــی http://freesmile.ir/smiles/78116_thanku.gif
تا خاطره ای دیگر بدورد http://freesmile.ir/smiles/2542_gholi_bye_bye.gif




خاطره خون ها==>http://freesmile.ir/smiles/582316_wubpink.gif
خاطره نویس ها==>http://freesmile.ir/smiles/468116_wubgreen.gif

Fed Up
2013,06,11, ساعت : 08:17 PM
خدایا فقط خودت... باشه؟


+ هنوزم باور نکردم... اگه باور کرده بودم که اینجا نبودم... اون دوست من بود؟ اونی که روی تخت بیمارستان افتاده بود دوست من بود؟اونی که یه عالمه دم و دستگاه بهش وصل بود... تو دهنش لوله بود و مشکوک به تومور مغزی... اون دوست من بود؟
خدایا جواب منو بده... دوست من بود؟
دیروز حالش بد شد... یه دفعه... خیلی یهویی... مامانش میگفت تو حیاط ایستاده بود که یه دفعه گفت سرم... دارم کور میشم... دیگه شماهارو نمی بینم... و افتاد روی زمین... بلندش کردن... هیچ ماشینی سوارشون نکرد... و آخر سر سوار یه مینی بوس شدن و رفتن بیمارستان... بیمارستان دولتی که اصلا واسشون مهم نیست بمیری یا زنده بمونی... ناچار بودن برن اونجا... از همه جا نزدیک تر بود... بدنش سرد شده بود که رسیدن بیمارستان...
الان رو تخت بیمارستانه... دستگاه ام ار ای بیمارستان خرابه! هه! اصلا واسشون مهم نیست که یکی جون بده... یکی بمیره... میترسن تکونش بدن و ببرنش یه جای دیگه... میترسن نفس کم بیاره... آخه با دستگاه نفس میکشه...
وای مامانش... خودشو داغون کرد...خواهرش... برادرش... و من تموم مدت ساکت و صامت توی بیمارستان ایستاده بودم و نگاش میکردم... نمی دونم چرا مغزم قفل کرده بود! شوک بزرگی بود... وقتی قبل این که بفهمم به خواهرش زنگ زدم و گفتم گوشی رو بده بهش گفت واسش دعا کن... گفتم تو کجایی؟ گفت بیمارستان... و زد زیر گریه... حتی نمی تونست درست نفس بکشه و تنفس من برای لحظه ای قطع شد!
خدایا... ببین... من دوستمو از تو میخوام... فقط تو... ببین اون سنی نداره... می بینی؟
خدایا کمکش میکنی دیگه؟ اره؟ میخوام مطمئنم کنی... خدایا هستی دیگه؟ اره؟
خدایا یه وقت تنهامون نذاری... یه وقت نذاری اون جمع 5 نفره بشه 4 نفر... باشه خدا؟ باشه؟
من دوستم رو فقط و فقط از تومیخوام...


+ دوستان هر کس خاطرمو خوند... خواهش میکنم... التماس میکنم براش دعا کنید...

sahar97
2013,06,11, ساعت : 08:51 PM
بازم من...


نمیدونم چرا این روزا انقد دوس دارم اینجا بنویسم

به بهونه عکسای حلی پام به اینجا باز شد

حتی روزی دو 3 بار...

شاید وا3 اینه که با هیشکی حرف نمیزنم....

سرم مطابق معمول دوروز قبل روبه انفجاره...

تابلومم تموم نشد...ضد حال اساسی....

سارا و مهدیه امروز جفتشون متفق القول میخواستن پرتم کنن از گالری بیرون!!!!

حرصشون میگرفت از این که سرحال نبودم!...

مث خر کردن بچه به ضرب قهرو تهدید میخواستم سرحال شم...

نمیفهمن وقتی حسش نباشه ینی نیس...نیس دیگه...

غروبِ دلگیریه...ولی چ میشه کرد...

تازه رفتم پیش بچه ها...همشون خونه سعید اینا جمع بودن....
همه امتحانشون تموم شده جز من...

بازم خل بازی و خنده های الکی....

از این که بینششون نبودم حرصم... گرفت؟؟!..نگرفت؟؟؟؟

یه کم فک مینم میبینم که اعصاب اکیپمون...تنها پناه تنهایی هام و دپرسی هام رو هم ندارم....

دارم افسره میشم؟؟؟...شاید آره...شدم مث 3 ماه قبل...

مامان نگرانه...

میگه همه نامیزون بودن حاللم فشار عصبیه این چن وقته...

واسه سومین بار تو این دو سه سال دارم جون میکنم بجنگم...که افسرده نشم....

نمیخوام اینطور شه...

ولی ظاهرا داره میشه...

دیگه اعصاب باحالترین کارِ دنیا از نظر خودم...خرید کردنم ندارم....

همه چی روتین شده این روزا...

پ.ن: این روزهــا به طرز دلهــــــره آوری آرامم...

sadaf.a
2013,06,11, ساعت : 08:59 PM
من یه دخترم...
وقتی دلم می گیرد،
بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم
دل کسی را نمی شکنم
زورم به تنها چیزی که میرسد،
این بغض لعنتی است

امروز صبح مامانم رفت کارنامه گرفت وای من مردم و زنده شدم تا اومد خونه معدلم ای بدک نشد خداروشکر شهریوری نیستم:)))
امروز چند نفر رو دلداری دادیم که برای کارنامشون نگران نباشن ...
فردا کلاس رانندگیم شروع میشه ... فهمیدم پنج شنبه میای ...
امروز خاطره ی خاصی نبود که بنویسم ...
+دنیا پدرم در اومد تا به همه توضیح دادم معدلت بیست شد اونا هم میگفتن چه جور بیست شد منم باید توضیح می دادم اونم به یه سری ادم خر
+ بعضی از ادما خیلی بی فکرن ..
+آیدا هم کلا سرم رو خورد این قدر حرف زد
+ از هفته ی دیگه کلاس زبانم شروع میشه ...
+Fed Up ایشالله دوستت حالش خوب میشه ..
+ باید لاغر کنم مامانم کشتم هی میاد میگه اگه تا اخر تابستون این همه بخوري میشه هفتاد کیلو


هــمیشــہــ نباید همه چیز را توضیح داد ...

وقتی کسی برای نداشته هایت بهانــہــ میگیرد ،

بهتــر است او را هــمــ نــداشتــہــ باشی ،

تا بـــہــ نداشتــہــ هایـــت اضافــہــ شود ... !

باروونی
2013,06,11, ساعت : 09:10 PM
معبودا رخصتـــــــــــــ




نتم خیلی داغونه...اصلا نمی تونستم بیشتر از چن دقیقه تو سایت بمونم...کی تموم میشه این بساط...اووف...

از کارگاه نقاشی اومدم...دستامو نشستم بو رنگ میده...یه روزایی این بو حالمو بد میکرد اما الان دوسش دارم...بعد یک ماه دوری و دلتنگی...

نیم ساعت اول تو کارگاه فقط از این بغل تو اون بغل فرو رفتم.بقیشم به توضیح حوادث پیش اومده گذشت...
خوشحالم از اینکه برگشتم به نقاشی...امتحانای باقی مونده اونقدری برام بی اهمیت هستن که خودمو اذیت نکنم.

فردا صبح با این حال خراب قرار دوچرخه سواری گذاشتیم.و جمعه قرار کوهنوردی...
بی برنامه جلو رفتن همچین بدم نیس...من هیچ نقشه ای برا تموم شدن امتحانم نداشتم ولی برنامه ها خودش ریخته شد...


بعضی اشتباها تو زندگی هرچند کوچیک آدمو به غلط کردم میندازن...همین که بعضی واژه ها و نقش های آدما تو زندگی رو غلط تعریف کنی و غلط روشون سرمایه گذاری کنی مطمئن باش حسابی به غلط کردم میوفتی...

روزی که بعد از 12 سال دوستی و نون و نمک خوردن فهمیدم رفیقم دزد انگشتر مامانمو و گردنبند خودمو و خیلی چیزای دیگه از خیلی بچه های دیگه بوده از درون پوکیدم...باورم نشد...

وبدتر از همه وقتی که دلیلش رو برا این دزدیای سنگین پرسیدم و بم گفت ازت بدم میومد.بهت حسودی میکردم، بدتر شکستم...12 سال...همسایه.هم بازی.هم کلاسی...درد داره...خیلی درد داره...هرگز یادم نمیره چطور بغلم میکرد چطور دلداریم میداد چطور قربون صدقم میرفت...

امروز درست بعد دوسال دیدمش...تموم مسیر پشت خودشو دختر کوچولوش بودم و منو نمیدید...برا خودم متاسف شدم وقتی فهمیدم هنوزم دوسش دارم...
وقتی دیدم دنبال خال روی دستش میگردم...
وقتی حرف زدنش با دخترش برام جالبه...


کاش اونروز بدی و بی وفایی آدما باورم میشد تا امروز اینطور...اوف...حقمه هر بلایی سرم میاد...

بوی سیب زمینی سرخ کرده تو خونه پیچیده...داداشم ناخونک میزنه بابام دعواش میکنه ولی خودش یواشکی یه مشت برمیداره.مامانم هوار میکشه و من تو اتاقمم...
پریا داره تو کوچه دوچرخه سواری میکنه و بلند بلند آواز میخونه...خدایا شکر...

اولین دوچرخه عمرم یه دوچرخه نارنجی بود که از قضا برا داداشم بود و به من ارث رسیده بود...
اولین روزی که تازه یاد گرفته بودم بدون چرخای کمکی راه برم رو یادم نمیره...
اون سالها بابا زخم معده و خونریزی داشت...13 بار بخاطر خونریزی بستری شده بود...

5 سالم بود.داشتم تو خیابون دوچرخه سواری میکردم که دیدم پیکان دایی با سرعت از کوچه در اومد و رفت تو خیابون...بابا مریض بود...خوب یادمه...دوچرخه مو وسط خیابون ول کردم و دوییدم سمت خونه...تو راه افتادم...ارنج دستم اندازه 10 سانت پاره شده بود و تموم پیرهن کوتاه گل گلیم پر خون...ولی یادمه باز دوییدم...
وقتی رسیدم پای پله ها و دمپایی هامو تو هوا از پام در آوردم و رفتم و رو تختی بابا رو پر خون دیدم خالی شدم...
چه روزای بدی بود...این صحنه هرگز از ذهنم پاک نمیشه!

این که یاد این ماجرا افتادم دلیل داشت...دلیلشم این بود که بابا از انبار دوچرخه قراضه مو در آورد و انداختش دور...
قبلش با این هیکل یکمی نشستم روش و تموم بچگی مث فیلم از جلو چشام رد شد...علی الخصوص اتفاق اون روز که بعد اون انداختن دوچرخه وسط خیابون دیگه دوچرخه م برام دوچرخه نشد...

خیلی وقته تماشا چی ام...به قول باران این سایت داره میشه درس عبرت برام...
اون الکه که گفتم گرفتم دستمو و دارم اطرافیانو الک میزنم ریز و درشتاشون سوا شه...لعنتی هنوز خوب کار نمیکنه...

خدایا ما خوبی و بدیمون در همه...منو از خودت بابت ناخالصیام سوا نکن...تنمونم پر زخم و جای نیش...تو مرهم باش...نمیتونم دوسشون نداشته باشم یکی بزن تو سرم عاقل شم خدا...
خدا سرم بشکنه...ناخنام بشکنه...پام...دسم...ولی دلم نشکنه خدا...

×ما بریم فوتبال نگاه کنیم.
×این کاندیدای ریاست جمهوووری تک تک دارن میرن که...خدا پشت و پناشون واقعا!
×بستنی میخورم...همینطور که دارم میخورم نگران تموم شدنشم.


خوشبخت باشید


یآعلـــــــــــــــــی

رپ رپ
2013,06,11, ساعت : 09:15 PM
به نام خدا

امروز برای اولین بار ساعت 11 بیدار شدم !!!!!!!:-2-29-:

برعکس دیروز امروز بیکار بیکار بودم :-2-17-:

فقط رفتم لباسای تکواندمو گرفتم ، توبازار که یه مشت ادم الاف .....:-2-01-:

بعدشم نشستم رمانمو بنویسم ک گیر کردم بیخیالش شدم .... :-45-::-45-::-45-:

الانم نشستم ب در و دیوار نگاه میکنم ....:-29-::-37-:

N e G a R
2013,06,11, ساعت : 09:46 PM
به نام خدایم
21 خرداد 1392 خورشیدی ساعت 9:45 شب

درود

فکر میکردم یه روز نباشم پروفم بسته باشه ..کلی دوستام هستن که نگرانم بشن ..ولی حتی یدونه م " جهت اطلاع نداشتم .بیخیال گلایه نمیکنم ..دوستام برام قد یه دنیا عزیزن

نه به وقتی که من تکو تنها موندم ..هی میگم کسی دوسم نداره ..دوسم نداره ..حالا چند نفر مدعی شدن که دوسم دارن ..جالبه
یکی ادعا میکنه دوسم داره ..هست ..یکی دیگه ادعا میکنه ..ولی نیست ..یکی دیگه م مدعی هست .نمیدونم گیج شدم ..باور داشتنشون سخته ..شاید به قول یکیشون که میگه تقصیر خودت نیستا ..انقدر بدی دیدی ..اعتماد داری ..نه اعتماد دارم..کل اعتماد خرج یکی دیگه شد .. توی برزخ گیر کردم.. نه میمیرم نه بر میگردم .. نمیدونم باز اعتماد کنم ..نشه آش و همون کاسه .نشه باز غم و غصه .. نشه تنهایی.. ای بابا خل شدم بینشون ..از بس که فکر کردم

بازم چند شبه خواب رحات ندارم ..آروم قرار ندارم ... استرس دارم ..همه ش میپرم از خواب ..اون 8 ساعتیم که میخوابم کوفتم میشه .نمیدونم چمه...

امروز با اشکان کلاس داشتم ..کلی خندیدم باهاش ..کلی به کارای من خندید ... روحیه بچه شاد میشه ..وقتی منو مهسا هنرجوهاشیم ..بیچاره همه ش میگه ..من از دست شما دوتا پیر میشم . سنی ام نداره که 27-28 سالشه فوقش ..ولی ما پیرش میکنیم :-2-06-:

بازم شد خرداد و وضعیت خط ها بهم ریخت ...زنگ میزینم میگه مسدود است / بوق اشغال میزنه/خراب است /به علت بدهی قطع است ..نمیدونم این چرتو پرتارو از کجا درمیاره میگه ..در صورتی که ما مطئنیم هیچ کدوم از اینا نیست مشکل از یه جا دیگه س


فردا و پس فردا عروسی ام ..میخوام برم قر بدم :-2-35-: اتفاقا خوبه ..برای روحیه م خوبه ..دلم یخورده شاد میشه :-2-41-:


نمیدونم چرا این متن تو ذهنم خونده شد

" آهای مردم عاشقش نشوید...
من به اندازه همه تان عاشقی کردم برایش !

فکر کنم همه ش تاثیر تلخ نویسا س :-2-42-:

نادیا (خواهر زاده م ..سه ماهشه ) روز به روز بیشتر شبیه " من " میشه .جالبه خیلی شبیه منه ..و همه براش قش و ضعف میرن .حتی کسی که منو دوسم نداره.ولی میگی خیلی شبیه نگار ِ و خیلی نادیا رو دوس دارم ..ملت تکیف خودشونم نمیدونن ..نمیزارن ماهم بفهمیم تکیفمون چیه ..والا:-2-43-:

امروز برادرزاده همکارم با همکارم یه سر اومد شرکت کلی با نمک بود 1 سالش بود ..بهش گفتم بیا با من بریم د َ د َ ر ..سریع اومد بغلم که بریم بچرخیم ..و ماهم هیچ جا نرفتیم برگشتیم شرکت :-2-22-:
جدیدا عاشق بچه ها شدما ..ولی زیادی شلوغ کنن دوسشون ندارم :-2-42-:

دیگه هیچی ندارم جز اینکه ..دنیا .نازنین ..گیتی ..شیدا ..یه مدت سرم خلوت بشه میام سایت حساب تک تکتونو میرسم ..کصافطا حتی بهم یه اسم نمیدن ..اصلا قهرم باهاتون :-2-30-:

همه خاطره خونه و خاطره نویسا :-118-:

همیشه خوش باشین:-118-:

بعد نوشت : راستی دنیا ..دیگه سهیلو دوست ندارم ..همه تون راس میگفتید از اولشم اشتباه بود ..منتظر یه حرکت بودم از چشمم بیوفته بعد جواب اون روزش از چشمم افتاد..قربون همه تون بشم . نگرانم نشید :-118-:

@M!$
2013,06,11, ساعت : 10:12 PM
از ساعت 12 شب:
رفتم حموم و مثل هميشه تو حموم مخم كار افتاد(:-2-35-:) شروع كردم فكر كردن واسه رمانم بعدم سريع خودم و شستم و شيرجه به بيرون ساعت حدوداي 2 نصفه شب بود كه مسواك زده نشستم پاي كامپيوتر و مشغول خوندن رمان جديدي كه دان كرده بودم كه الهه شرقي باشه شدم...(خيلي حالم و گرفت:-2-30-:)نصفش و خوندم و بعدم نزديكاي ساعت 5 بود كه اينهو جنازه افتادم و لالا...:-2-29-:
صبحم سر ساعت 11 بر پا همين كه پاشدم كامي و روشن كردم و بعدم كليپسم و زدم و عينك به دست رفتم پيش مامي بعد از اونم wc و بعدشم كامي و دوباره شروع كردم الهه شرقي و تموم كردن ساعت 1 و نيم تمومش كردم افسرده و دپرس رفتم پيش مامي و داستان و واسش تعريف كردم مامي هم خيلي ريلكس گفت تو سلامت منم عصباني از اين كه باهام همدردي نكرده بود رفتم سمت اتاقم بعد از غدا خوردن اومديم خونه مادر بزذگم و منم شروع كردم تي وي ديدن و حالا هم كه پاي كامي:-2-37-:



دل من:اين و يه چند دقيقه اي بعد نوشتن متن اصلي نوشتم وقتي خاطره بچه هارو ميخونم يه حالي ميشم دلم نميسوزه از ترحم بيزارم چه واسه خودم چه واسه دوستان فقط يه چيز توي ذهنم ميپيچه"آدما چرا اينقدر كثيف شدن؟؟"حالا كه فكرش و ميكنم ميبينم هيچكي نيست كه بتونم باهاش راحت باشم بابام هميشه ميگه وقتي با سيما حرف ميزنم فك ميكنم با يه دختره 17 18 ساله حرف ميزنم اخه 13 سالمه قبلا دوست داشتم اين و اين كه بيشتر ميفهميدم اما حالا ازش بدم مياد چون خيلي چيزا رو مي فهمم خيلي دردا رو چون ميترسم عادي شه...يعني داره ميشه اتفاقايي كه شكم ميكردن حالا واسم عادي شدن حالا مسخره كردن اون اتفاقات و ميبينم و ميشنوم اما نميتونم اعتراض كنم انگار يه قفل محكم به دهنم زدن.يكي از مثال ها اين مثلا قبلا ميگفتم لعنت به ادما و غرورشون...چرا هم ديگرو عذاب ميدن اما حالا خودم يه كوه يخي ام جديدنا خيلي كم حرف ميزنم از اين بلوغ فكري زود تر از سن ميترسم ازاين ميترسم كه نكنه يه جركت اشنباه انجام بدم و بهونه دست فاميل بدم نميدونم چرا اما نگاه ها همشون سمت من و خواهرمه خواهرم برعكس منه آرومه و متين اما من شلوغم روكم پررو ام و شجاع يادمه از بچگي هميشه كارايي كه پسر داييم ميكرد و به عهده ميگرفتم به خاطر شهامتم هيچكي كاري بهم نداشت.
از بچگي از بچه هايي كه ماماناشون و صدا ميكردن و به قولي مياوردن سرمون بدم ميومد يادم نمياد همچين كاري كرده باشم حالا كه كمي بزرگتر شدم هم همين طور اما نه انگار بايد مامانم و صدا كنم وقتي اين همه نامردي هست چي؟
ببخشيد كه سرتون و درد آوردم نميدونم اين حرفا از كجا اومد هيچكدوم به هم ربطي نداشتم اما يهو دلم خواست بنويسم...

°Hal¡¥aS°
2013,06,11, ساعت : 10:14 PM
#خسته ام...

#باورام از بین رفت...

#دلم خورد و خاکشیر شد...

#بهش ایمان داشتم ولی کافرم کرد...

#میگفت بمیر میمردم ولی از این به بعد میشم کر مادر زاد...

#همین....



+همین واسه بقیه همینه واسه منه تنها خیلیه...

اوقات بخیر

# eLaHe #
2013,06,11, ساعت : 10:50 PM
به نام خدا
سلام
اینجا هوا به شدت گرمه ... پنجره رم باز میکنم باد میخوره موهام میریزه تو صورتم اعصابم خورد میشه :-2-36-:
اصلا امروز اعصاب مصاب تعطییـــــــــل :|
ساعت 9و نیم زنگ زدم با سهیلا حرف زدم :|... دیر بود .. ولی دلم به شدت هواشو کرده بود و تا حرف نمیزدم اروم نمیگرفتم
دختر پر از انرژی مثبته ... ماشالا:-2-41-: ... ... کلی حرف زدیم و کلی خندوند منو ...خیلی خیلی باحاله ... یاد کاراش ... حرفاش .. سوتی هاش تو دانشگاه میافتم روده بر میشم:-21-::-21-::-21-: ... دلم واسه دوستامو دانشگاه یه ذره شده:-46-: ....
امروز با صبام یه ذره تو یاهو حرف زدم ... بعد هدفون وصل بودا ... ولی اون صدای منو نداشت .. ولی من صداشو میشنیدم .. حرف که میزد .. میخواستم جوابشو بدم .. تایپ میکردم سند میزدم .. یعنی احساس میکردم اون لحظه کرولالم .. استغفرالله
خلاصه نمیدونم مشکل از کجاست ... سر درنمیارم یعنی :-2-42-:
نهار کوکتل سرخ کردم خوردم .... 2تا داشتیم اونارم تمومم کردم ... الان شامم دلم میخواد کوکتل بخورم .. ولی نداریم :|
دلم اب دوغ خیارم میخواد :|
اب طالبی هم میچسبه تو این گرما ...سرد باشه مخصوصا :|
من برم ... خدا ب دادم برسه
بچه های گل خاطره نویس و خاطره خون :-21-:دوستتون دارم:-2-40-:
خدافظی :-2-25-:
عسل 92.3.21

سرای بانو
2013,06,11, ساعت : 10:55 PM
اگر بنده بد خدا بخواد قرار یه اتفاق بد دیگه بیافته باز هم یه خبر شنیدم که البته دروغ بود و توسط یک ادم نون به نرخ روز خور گفته شده بود منم خدارو شکر کردم. نمیدونم تو یه تصمیمی موندم که بستگی داره خبر بد بشنوم یا نه . اگر خبر بده رو بشنوم از تصمیمم بر میگردم چون کلا قطع امید میکنم و میبینم راهی نیست و من هم تلاشی نمیکنم. میزارم هر چی میخواد بشه .فقط من گشنگی نکشم. اگر خبر بد نشنوم باز هم امید انچنانی ندارم چون اقا جون سابقه اش خرابه . و اگر دوست داشته باشه . من هیچ کارم حتی اگر تصمیمم رو عملی کنم. ولی خوب تیر رو تو تاریکی میندازم. تا ببینم چی میشه . حداقل اینکه بده ها افسوس نمیخورم البته یه بار تیرو زدم و به شدت پشیمون شدم . حتی به خاطرش گریه کردم ولی خوب من و تصمیم من از نظر اقا جون ارزش نداره و اون برای من تصمیم میگیره . نمیدونم شاید اگر یه بلایی سر خونمون بیاد اونم بفهمه هیچ کاری با لجبازی پیش نمیره و گاهی همسایه ی قلدر میره شکایت به مدیر ساختمون که اینا تو خونشون مورد دارن حالا ما هر چی بگیم اقا جون لجبازی نکن . مدیر ساختمون میاد در خونه ها !!! باز هم اقاجون تکون به تکونش نمی افته . حالا من موندم تصمیمو عملی بکنم یا نه .

~Piano~
2013,06,11, ساعت : 11:02 PM
شب شده ... یه روز دیگه هم گذشت...
باهمه دلتنگیاش.. با همه بی خبریاش...خونه نیستم .. اومدم یجا که یه ذره از خونه دور باشم ..
نمیدونم دلیل این همه گرفتگی وافسردگی و از جمع گریزی جیه...
ولی خیلی خسته شدم ..
روزام تکرارین..
تکراری تراز تکراری...
منکه تکراریمدیگه خاطره ای ندارم که بنویسم ...

بیــ رنــگــ
2013,06,11, ساعت : 11:14 PM
به نام خدا


21 ِ خُرداد ِ 92




بعد از مدت ها كه دست به تايپ بردم ، ذوق همينطور بي مكث و مداوم !
فكر ميكردم بعد از اين همه مدت يادم رفته باشه ( :-2-31-: ) كه خب نرفته بود ... بگذريم !
خرداد داره تموم ميشه و من يه خاطره م ننوشتم ! باز بگذريم !
به استناد به اين گفته از اين كاربر كه از اتفاق نويسنده هم هستن... :









کرمانشاه نبوددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-16-::-2-06-:






كرمانشاه ِ ما مهمان ِ 98 تي داره . صابخونه هستن ايشون البته ! :-2-40-:
نه خب ... خوبه
برا كم ! يه ماه اينجا باشي ، اونقدر كه مردمش زبان ِ خودشون رو دوست دارن ، بي اختيار يا با اختيار ياد ميگيري ... پس اين خودش يه مزيت .
كلا كرمانشاه قشنگه ... بيشترين زيباييش از جانب من كه بچه ي كوهستانشم ، رد پاي تاريخشه .
فقط اين گرد و خاك ها ( تپ و توز به قول نگين :-2-06-: و اون هم كلاسي ش ) قهوه ايش كرده كه دو ساله داره تو ريه هاي ما انباشته ميكنه ، كه اونم با يه مقداري مثبت انديشي ميشه يه كاريش كرد
خلاصه بگم كه كلا كرمانشاه خوبه ... نه خوب ! اصن در توصيف كلمات نميگنجه ... يه چيزي اونورترش
_ تبليغ كنيم مشتري شن _ :-2-31-:




30 روز نبودم ... اومدم ... با يه تاپيك غافلگير شدم اصن يه وضي
نيكيتا گل كه چه عرض كنم ، گل خونه چند تايي زنجيره اي كاشت واسه من !
خوش خاطره اي شد واسه من !
هر چند مثل هر سال روزش رو گذروندم ... پياده روي + كلي كتاب !
ولي خب ... ديدن يه تاپيك بعد ِ 18 روز فرق داره


من اينجوري هيچوقت خاطره ننوشتم ... كلا فرم نوشته هام تغيير كرده
قبلا ژرف و عميق و اينا مينوشتم ... تقريبا خودمم متوجه ميشدم چي شده چي نشده ... الان كه فقط فك ميزنم .


ديگه ندارم چيزي بگم !
از خاطره ي بعدي هم ميرم سر ِ همون قالب ِ خودم !


نوشتم ... ولي واقعا اون چيزي نبود كه دلم خواست !


شب ، اوقات ... روز ( شايد طرف خارج از كشور باشه خو :-2-38-: ) ... كلا لحظه و اوقات و هر چي ... به خير ! :-2-40-:

mahi9228
2013,06,11, ساعت : 11:18 PM
چند روز پیش با بچه ها پاشدیم رفتیم دریا
منم جهت شاد سازی نکات ایمنی مامان و قبل از اومدن به بچه ها میگم
(یه وقت همو نندازین تو آب)
اونام نا غافل خواستن منو پرت کنن تو آب که
منم مقاومت میکردم
اونام دستمو فشار میدادن بالاخره موفقم نشدن
امـــــــــــا
رفتم خونه دیدم بعـــــــــــله
بازوم کبود شده به چه ابعادی
بعد پند روز که اومدیم خونه
مامانم دید
چنـــــــــــــــــــــــ ـــــان چشم غره ای رفت
که منم شک کردم نکنه یه وقت نیلو اینکارو نکرده باشه؟
مامانم میگه اینگار یکی گاز گرفت
بعـــــــــله
مامانه داریم؟

*Leila*
2013,06,11, ساعت : 11:38 PM
... به نام یگانه یکتا ...
.
.
.

امروز روز خوبی برام رقم خورد ...

مثل همیشه مامان ساعت 8 اومد بیدارم کرد گفت بدو دیرت شد ...

سریع آماده شدم و رفتم کتاب خونه ...

دو ساعت اول مفید بود و فیزیولوژی تموم شد بالاخره ...

بعد هانیه اومد کتابخونه و اد نشست کنار من ...

چون خیلی وقت بود هم دیگه رو ندیده بودیم فقط داشتیم حرف میزدیم ...

وسطش درس هم میخوندیم ...

بعد قرار شد اذان که گفتن بریم نماز و ناهار ...

ساعت 1:20 رفتیم ناهار ...

مهدیس و مهرناز و الهه هم اومدن و با هم نشستیم ناهار خوردیم ...

الهه و مهرناز زودتر رفتن درس رو شروع کنن و ما موندیم ...

تا ساعت 3 کلی گفتیم و خندیدیم ...

امروز چقدر آروم بودم و بیخیال ...

موقع برگشت اومدیم میانبر بزنیم به طرف کتابخونه که تو یه مَن گِل فرورفتیم ...

ینی فقط من اینقدر بد فرو رفتم ...

رفتیم دستشویی کنابخونه کفشامو بشوریم ...

اینقدر خندیدیم که اگه اونجا تمیز بود حتما اون وسط ولو میشدیم ...

هانیه کلی موقع شستن کفشام مسخره بازی درآورد و در آخر کل کفشمو گرفت زیر آب ...

با کلی دستمال کاغذی داخلشو پاک کردم تا تونستم بپوشمش ...

خلاصه که امروز در آرامش تمام بودم ... و این آرامش چقدر خوب بود ...

.
.
.

حال ِمن خوب است کم غم میخورم ... کم که نه ، هر روز کم کم میخورم !

21.3.92

نگین
2013,06,11, ساعت : 11:57 PM
بنام خدایی که هم یاد است وهم یادگار...

خانم فسقلی
2013,06,12, ساعت : 12:07 AM
به نام او که یادش ترنم عارفانه زندگیست




دیشب انقدر خسته بودم حتی حالِ خاطره نوشتن هم نداشتم... از صبح تا شب با زینب و زهرا بیرون بودیم، در حال خرید کردن... حس خوبی بود...
امروز صبح رفتم دانشگاه طبق معمول کارام درست نشد! یعنی گند بزنن به این.....
بعد از اون رفتیم آرایشگاه با زینب و بعدش هم موهامونو رنگ کردیم :-2-15-: خندیدیم خیلی زیاد...
و عاقبت این همه خنده و شوخی این شد که امروز دیوونه شدم و خواستم که دیگه نباشه...
بعضی وقتا برای داشتن یه چیزی خیلی تلاش می کنی...
به دستش که میاری می فهمی این، اون چیزی نبود که تو می خواستی... دیگه خودت کنارش می ذاری...
حتی حرف زدنت رو هم نمی فهمه
عین بچه ها لج می کنن باهات
خاطرات این پنج سال داره مثل فیلم از جلوی چشمام می گذره...
پنج سالی که همه ی عمر منو به گند کشوند...
می دونم اونقدر به آدمای اطرافم محبت می کنم که هیچوقت نمی تونن فراموشم کنن... امروز بعد از مدتها فاطمه اس زد!



_ س خوبی ماهرخ؟
_ سلام ممنون
_ چیکار کردی امتحاناتو؟ هنوز ازم ناراحتی؟
_ خوب دادم، برام مهم نیست چطور مگه؟
_ هیچی همینجوری دوس ندارم کسی ازم ناراحت باشه
_ پس قبول داری حرکتت زشت بود :|
_ واسه این بود ک آقا مصطفی خیلی بد حرف زد انگار من ی آدم کلاهبردارم!
_ کسی به تو توهین کنه تو به یکی دیگه توهین می کنی؟
_ ن عزیزم من توهین نکردم الانم معذرت!
_ نیازی به عذرخواهی نیست برای من احترام خانواده ام خیلی مهم و کسی بهشون توهین کنه از چشمم میفته.
_ من ب خانوادت توهین نکردم!
_ وقتی بابا گفت اول پول رو بفرستین ک همزمان طلارو پست کنیم اول ک آقای ... گفتن کارتشون سوخته بعدم ک شما گفتین باید مطمئن بشین طلای خودتون.
_ کارتش واقعا سوخته بود بعدشم دیدی ک پول رو از یکی دیگه گرفتیم و دادیم ب شما بعدم هیچ طلافروشی طلاشو پس نمی گیره
_ در هر صورت واسه تو ک بد نشد دیگه ام گذشته و خوشمم نمیاد تو گذشته سیر کنم.
_ اوکی هرجور راحتی
_ من کلا آدم راحتی ام اگه دیگران ناراحتم نکنن
_ خیلی خوبه! آفرین






قضیه از این قراره ما با این دوستمون ی معامله ای کردیم دهنمونو آسفالت کرد و دورو بازی درآورد! به قول صبا من هرچیزی رو میتونم تحمل کنم به جز دو رنگی! و حال طرف مقابلم وحشتناک می گیرم!




خسته شدم از آدمای دورو برم...
زینب میگه هیچکی مارو واسه خاطر خودمون نمی خواد
یا واسه پولمونِ

یا واسه موقعیتمون
چقدر چندش شدن آدمای این دوره زمونه
دیگه نمی تونم راحت به آدما اعتماد کنم...
زینی میگه بی احساسی...:-2-42-:
خب مگه احساسی ام می ذارن واسه آدم هی میان توی زندگیت گند می زنن به همه چیز! تورو که به خاطر خودت نمی خوان! به خاطر منافع شون میخوان... یعنی هرکی بگه به خاطر خودت میخوامت میزنم تو دهنش!



بعدم که با ش.... بحث کردیم و اونم گند زد به اعصابم :-2-28-:
ما نمی دونیم نخوایم اینا تو زندگی مون باشن باس کیو ببینیم؟
دیشب امیر مارو فوش بارون کرد و حسابی از خجالتمون در اومد... سیما میگه خداروشکر... صبا نگران.... بهی نازم می گه بذار مرور زمان همه چیزو حل میکنه...
ولی دیگه نمی خوام منتظر باشم تا همه چیز حل بشه و دست رو دست بذارم!

به نظرم آدم خودش باید تو زندگیش تصمیم بگیره نه اینکه منتظر باشه تا شاید همه چیز درست بشه.


شاید دارم عاقل می شم!
عصرشم ک خوابیدم!
میگه چرا با تیکه حرف میزنی؟ میگم والا من رک حرف میزنم نمی دونم شما چرا حرفای مارو تیکه تعبیر می کنید!
شنیدن حقیقت واسه شون تلخِ! سوزاننده ست!

کلا دپرس شدم رنگ موهام اونی ک می خواستم نشد امروز هی بحث می کردم...





به قول امیر.... خوش، خانم فسقلی

° ßaRaN °
2013,06,12, ساعت : 01:28 AM
بــسمـِ ربِّ الــعظــیم

خــــدآ مـــَن کــاری بــه رفتـــآرم بــا بقیــه نــَدارم امـــآ بـِ خــآطــره امـــروز فقــط ببـــخشـ
ببـــخشـ بــآبتِ ثــانیه ثـــآنیه ای کـه این افکــآر مسموم رژه رفت تـــو ذهـنــم
خــدایــآ پـــاتو نشــون بــده میخوام بیفتـــم بــِ پــآت
+خــدآ بــآشـــِ مــن بــآشــَم مــحفل عــقل و گنــآه و پشــیمونی و بغضـــم بـــآشـِ ... چـــِ شبــــیـ ِ امشـــب
اَم حــســِبتـــُم اَن تُـــترِکــوا و لَمـــّا یـــَعـلِمَ اللهُ الـذینَ جــاهـدوا مــنکم و لــم یتــخــذوا مِن دونــِ اللهِ و لا رَســولَهُ و لا مـــومنینَ ولیجــة واللهُ خَبـِرُ بما تعــملــون . 15 / تـــوبــه
+تــو امتحـــانت تجــدید شــدم ... خیلــی بَـد
شـــدم یــه بــآفتنیه نیمه ... دست بهم بــزنن همه ی وجــودم مــی شــکــآفــه :-2-15-:
یــه چیزی تــو سر و سینه ام داره ســنگینی میـکنه ... دلم میخواد دست بکنم تو سرم مغزمو از جــا درارم دیگه کــآر نکنه ... لعنــت بـــِ من کــه همیشه تو اوج آرامش گــند میزنم
خـــدآ ای کــاش امشب حــرف بزنــی ... بیا بزن تــو گـوشم ... امــآ این جــوری ... دارم عــذاب میکشـــم ... احــساس میکنم دو تــآ دســت داره گلومو فشــآر میده نــه خفه میکنه نــه دستشو بــر میداره ...
امشـــب فــرشته مــوند خــونمون بس کــه گریه کرد ترانه گذاشتش رفت ... از سر شب درس رو ول کردم دارم براش لالایی میخونم ... نمیخوابه ... چــنگ زده بــه لباسم ... پـــر شدم از فــرشته ... فرشـــته گنــآه ... خـــدا برام فرشــته نفرست ... خودت میدونی اوضاع خیلی وخیمه خــودت بیا این دفعه


از مستی «مهناز» و من تا هق هق «فاطی» /شب های برمی گردم از روز ملاقاتی / وصله شدن به زندگی با چرخ خیّاطی/سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی/و رادیو در حال ِ پخش چند تبریک است!


+دهـــآنم ، ذهنم ســـر تا پــآیم بوی ِ کــفر گرفته
+ خــدایا یه امشب تا صبح رو نــآ خدایی نکن لنگــرارو بــنداز و بیا طــوفان تو راهه فقط همین چــند ساعت فردا رو بیخیــآل
گــم شدم ... نفهمیدم چی نوشتم فقط نوشتم هــمین
همیشه فکر میکردم باید یه گناه خیلی بزرگ کرد تا دور شــد باید یه اشتباه کرد ... گناه بزرگ و اشتباهم این بود کــه نمی دونستم وجــدانم نیمه بیداره و امشب فــوران میکنه
یــآ علــی

نگین
2013,06,12, ساعت : 01:58 AM
بنام خدایی که هم یاد است و هم یادگار


مردم سلام:-2-25-:سلام مردم:-2-22-:
ما اول ی چیز بگیم:-2-22-:دوتا بگیم عیب نداره؟؟:-2-35-::-2-22-:اصن هرچندتایی دلمون بخواد چیز میگیم:-2-06-:بکسی مربوط ندارد:-2-35-::-2-22-:
ما رفتیم تو مود نوشتن خاطره و باز کردن پیچ خاطره نویسی:-2-38-:
در این حین داشتیم جواب پیام سمانه جانمان را میدادیمــــ:-2-38-:بگویید چیشد؟؟؟برقا رفت؟؟؟ سمانه رفت؟؟
من و سمانه باهــــــــم رفتیم؟؟:-2-22-:گزینه سوم!
نگو ما داشتیم جواب را در خاطره نویسی مینگاشتیم:-2-06-:سندش کردیم یهو هنگ کردیم:-2-22-:
خب از کجا شروع کنیم؟؟:-2-31-:نظر شما چیه؟؟؟؟:-2-38-:
عمه جوونی امروز اومد:-2-16-:و ما خوشحال و خندان بردیمش دور دور:-2-16-:
چقده خیابونااااااا شلوغ بودن:-2-19-: یعنی ماشینا لاک پشتی حرکت میکردن:-2-22-:
رانندگی در شهر ما بشدت مهارت میخواد:-2-22-:
یعنی اگر بخواهید حق تقدم راعایت کنید،به تمام اصول راهنمایی و رانندگی احترام بگذارید،از همه جهت ماشین شما را مالیده و تا کمر جمع خواهید شد:-2-06-::-2-43-:
چیز جالب دیگری کشف کردیم که وقتی پشت چراغ قرمز و خط عابر می ایستید ...
کافیه یکی از ماشینا کمی بره جــــــــلو تر:mrgreen:
تمام ماشینهای کنار برای ضایع کردن ان ماشین و اینکه خدایی ناخواسته نکنه ان ماشین یک اپسیلون زودتر حرکت کند...
با او هماهنگ شده و حتی جلوتر از ان ماشین میروند:-24-::-24-:
اصن ی وضعیه:-2-22-:
ما امروز تو مود پرو گری بودیم:-2-35-::-2-22-:ما ادم خویلی با شخصیتی هستیم و تقریباا به همه راه میدهیم:-2-14-:
آما امروز ی نفر پرو بازی دراورد نه تنها راه ندادیم بلکه با اپسیلون فاصله او را رد کردیم:-2-35-::-2-22-:
طوری که پسره بنده خدا کف کرد...فرمونو سفت گرفته بود :-2-19-:میخ شده بود...فک کرد دیگه خوردیم بهم:-2-22-:
آما نمیدونست که ما بیشتر از اینا در اپسیلون رد کردن مهارت داریم:-2-35-::-2-27-:
اقا ی صحنه داشتیم عالی:-24-: اول بخندم:-24-:
خیلی اروم و راحت داشتیم رانندگی میکردیم و با عمه جوونی میحرفیدیم!
یهو یوک عالم موتوری با لباس پلیس و ی ماشین پر از پلیس پیچید جلومون:-2-19-::-2-19-:
مام رودار بوق زدیم بره کنار:-24-:
یهو پریدن پایین:-2-35-: داشتیم سکته رو میزدیماااا:-2-35-:
میخواستیم پیاده شیم سویچ و مدارک ماشینو بدیم دستشون بگیم زحمت بکشن ی اژانس واسه ما بگیرن بقیه راهو خودمون میریم:-2-06-:
نگوو اونا با ماشین اون سمتی کار داشتن...
فرصت نداشتن دور بزننن پیچیدن جلو ما که فقط مارو تا مرز ســکته ببرن:-119-::-2-22-:
حـــــــــالا ماشینااااا پشت ما بوق:-119-::-119-::-2-22-:مـا پشت پلیساااااااا بوق:-2-06-:
دلمون میخواست به پشتیا بگیم خو ما باید پرواز کنیم؟؟؟ خو راهو بستن:-119-::-2-22-:نمیفهمن که:-2-43-:
اقا ی ماشین پشت ما بود...هی چراغ هی بوق:-119-:راهشم باز بودااااااااا:-119-:
نگو قصد اذیت داشت:-119-:مام از اون مردم ازار تر:-2-35-::-2-22-:
زد جلومون..وایساد تا ما بهش برسیم...وقتی بهش رسیدیم یکمی مکث کرد که بریم کنارش:-2-31-:مام سریع گازشو گرفتیم پیچیدیم:-2-35-::-2-22-:
چند مین هنگ کرده بود...همون وسط وااساده بود:-2-06-:
اصن حوادثات داشتیم امروز:-2-06-:وضعی بودااا:-2-06-:
عمم نشسته بود کنار ما هی میگفت ای اقاااا نیا...حق تقدم با ماست...نیا اقااااا:-2-22-:
یعنی من ضعف کرده بودمااا:-2-06-:
بهدش اینقده با دخی عمه خندیدیم..خندیدیم:-24-:
دخی عمه داشت حرف میزد گفت نگین اب بهم بده...لیوانو پر کردم...خودم خوردم..
برگشته میگه نوش جان...ما دوست ندااااااریم:-24-:
امروز دوستی زنگ زده کلی حرف حرف حرف..مخمان را خورد:-2-43-::-2-22-:
اقاااا از اونجایی که ما نقش کافی نت را بازی میکنیم:-2-28-:دوستی زنگیده میگه نگین نمره ریاضی زدن...
همه افتادن..واسه من نگاه کن:-2-41-:
مام بهش زنگیدیم گفتیم متاسفیم افتادی:mrgreen::-2-22-:تا مرز سکته بردمش:-2-06-:آما نیفتاده بود:mrgreen::-2-22-:
دیدم داره اشکش در میاد گفتم اقاا جان نیفتادی...پاسی پاس:-2-16-:
اونقدده دوست با معرفتیه..کلاا تمام دور و بر ما را دی ای هاا گرفتن..نبدانیم جریان چه میباشد:-2-31-:
یعنی ی تفاهمی بین متولدین اذر و دی برقراره که نگو:-2-22-:
کلاا از تفاوتااا به تفاهم میرسیم...دی ای هست ما باهاش به تفاهم برسیم بریم سر زندگیمون؟؟:mrgreen::-2-22-:نیست؟؟ هست؟؟ :-2-08-:
با دوســـــتی داریم از پله ها میایم پایین...بنده از سمت چپ میرم...اوشون از سمت راست:-2-28-::-2-22-:
تا این حد:-2-06-:
اقا ااادخی عمه ماا کلیپ پاتیناژ اورده...ما عاشـــــق پاتیناژیم:-2-16-:
اااااصن هرچی مربوط به رقص باشه مـــارو جذب میکنه:-2-35-::-2-22-:
ی تیکه اقاهه،خانومه رو بلند کرد چرخوند:-2-05-::-2-22-:
به دخی عمه میگم من بودم اینقدر کولی بازی در میاوردم ابروشو میبردم مارو بذاره زمین:-2-22-:دخی عمه میگفت اره باید بلند داد میزدی حواست باشه نیفتم:-2-22-:
اروووم...نندازی منو:-24-::-24-:من کف زمین ولووو بودماااا:-2-06-:
دیه زیادی نوشتیم...بریم رد کارمون..دوست داشتیم در شادیه ما شریک شده و لبخندی ب لب اورید:-2-40-::-2-22-:
>>>>>>>
بخونید شاد شید:-2-40-::-24-:
مریض بودم مامانم داشت داروهام رو میداد
داداش کوچیکم اومد گفت:
منم از اینا میخوام.
مامانم گفت:
الهی مامان بمیره برات.اینا پی پیه، فقط داداش باید بخوره
بچه هم گفت:اه اه رفت دنباله بازیش!
:-24-::-24-::-24-:
>>>
ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺶ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻏﻤﮕﯿﻦ
“ﺑﺎﺯ ﻣﻨﻮ ﮐﺎﺷﺘﯽ ﺭﻓﺘﯽ/ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺭﻓﺘﯽ
ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻢ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻣﻦ/ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺭﻓﺘﯽ “
ﺑﻨﺪﺭﯼ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﻦ !
:-24-::-24-::-24-:
>>>>>>>

نوشته اصلی توسط feedback http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-post10064743.html#post10064743)
کرمانشاه نبوددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-16-::-2-06-:
....
كرمانشاه ِ ما مهمان ِ 98 تي داره . صابخونه هستن ايشون البته ! :-2-40-:
نه خب ... خوبه
برا كم ! يه ماه اينجا باشي ، اونقدر كه مردمش زبان ِ خودشون رو دوست دارن ، بي اختيار يا با اختيار ياد ميگيري ... پس اين خودش يه مزيت .
كلا كرمانشاه قشنگه ... بيشترين زيباييش از جانب من كه بچه ي كوهستانشم ، رد پاي تاريخشه .
فقط اين گرد و خاك ها ( تپ و توز به قول نگين :-2-06-: و اون هم كلاسي ش ) قهوه ايش كرده كه دو ساله داره تو ريه هاي ما انباشته ميكنه ، كه اونم با يه مقداري مثبت انديشي ميشه يه كاريش كرد
خلاصه بگم كه كلا كرمانشاه خوبه ... نه خوب ! اصن در توصيف كلمات نميگنجه ... يه چيزي اونورترش
_ تبليغ كنيم مشتري شن _ :-2-31-:
زهرا جان تپِ توز که مــــارو خفه کرد:-2-43-::-2-22-:من ضد تو صحبت کنم؟ البته تو صحبتای بالا از رانندگی در شهرمون تعریف کردیم:-2-06-:
فک میکنم نیازی به تبلیغ بیشتر نباشه:-2-35-::-2-31-:
آما واقعا شهری دیدنی داریم با مردمانی پر از معرفت و محبت:-2-40-:فک نکنید ی وقت از خودم یا زهرا تعریف کرده باشما...نه اصلا:-2-22-:
برای سعید عزیز هم ارزوی روزهایی خوب و خاطره انگیز دارم:-2-40-:
>>>>>>>
چنــــد ســـال بعـــــد

دختری ازتـــــــــو

عـــــاشــــــق پــســــــری

از مــــن خواهـد شد
.
.
فقــــط جـــان بچـــه اتــ

مانـــــدن را یــــادَش بـــــده!
"فـــرشاد بـــیـــاتــــــ"




پ ن:
ما ی تشـــــکر ویژه داریم از مهربان و ارمغان که پروفشونو باز کردن:-2-40-::-2-16-:
ی تشکر ویژه تر از دوستانی که خاطره طولانی مارو خوندن:-2-22-:همون اشتباهیه:-2-06-::-2-40-:اقا همتون هفت ماه دنیااا اومدینااااا:-2-06-:یکم صبر پیشه میکردید تا خاطره رو کامل کنیم:-2-22-:

اقای امیــد معلوم هست شما کوجایی؟؟:-119-:
اقای مهـــــدی معلوم هست چیرا جواب مارو نمیدین؟؟:-119-:


اقای امیــــد_ارمغانی :-2-40-:مهربانم_اقای مهدی:-2-40-:نگار عزیزم_فروغ جانمان:-2-40-:نسیم گلم(باروونی)_خاله ســــــکوت:-2-40-:سمانه گلم:-2-40-:
هانی جلب جان_ niloofarnaz:-2-40-:باران عزیزم(سپید و سیاه)_نازنین جان:-2-40-:نسیم گلی_زهرا جان(بیرنگـ):-2-40-:سیما جونی_سهیلا جان(اوای جنوب):-2-40-:
نی لو فری_زهرا گلم(metropolise):-2-40-:خواهری حسنا _ فرنوش جان:-2-40-:اجی بزرگه مهسا_اجی بزرگه سارا(ساحلی):-2-40-:
زینب جان(سپهر زیتون)_مادری مرجان:-2-40-:خاله ریحان_شادان گلی:-2-40-: نگار گلم(N e G a R)_دنیا جان(D o n Y a):-2-40-:لیلا گلم_عسل جان:-2-40-:
سارا جان(^MY HEAVEN^):-2-40-:_فرشته گلم_ مهناز جان:-2-40-:بهار گلی(nafas_me)_نی لوفر جان (Dezire):-2-40-:همــــــــــه دوست جووونام:-2-40-:

مارا ببخشایید اگر اسم کسی را جا انداختیم:-2-40-: بامداد بهاریتون بخیر:-2-40-:


بعد نوشت: اقا ما کپ کردیم وقتی اون خاطره اشتباهیمون 5تا امتیاز داشت...واقعا شرمنده لطف دوستانم:-2-40-:

faryad(sf)
2013,06,12, ساعت : 02:10 AM
به نام خداي روز هاي تلخ و شيرينم!

ي روزايي هست اولين صدايي ك ميشنوم صداي پرنده هاي اسمون... حس ميكنم اون روز، روز خوبيه!
خدا جونم دو هفته اي هست كه صداي پرنده هاي قشنگت و نشنيدم!
دو هفته اي هست ك كلاغاي سياهت فقط خبر بد بد برام ميارن!
خداجونم چرا روزام داره با دلهره هاي بي دليل خط ميخوره!
چشم هايي ي روزي باهام حرف ميزدم دو هفته اي ميشه ك خيلي غريبن!
خداجونم چرا دردم مياد از درد كسايي ك لياقتشو ندارن!
چرا اشكم مياد از اشك كسايي كه واسه ادماي بي لياقت اشك ميريزن!؟
چرا من اينجوريم خدايا!؟ چرا دلم ميسوزه واسه كسايي ك حتي دلشون واسه خودشون نميسوزه!
چرا خوابم نميبره واسه گناه نكرده!؟
چرا چندوقته چشاي گردم از شنيدن خبرا گردتر ميشه!؟
چرا ميخندم ب چشماي اشنايي كه دو هفته اي هست ك حس ميكنم بجاي ١٦ سال باهم بودن انگاري ١٦ ساله نديدمش!ولي دلم براش كباب!
واي خداجونم داغونم....!
درد ميكشم! دم نميزنم!
خدايا كمك كن !
من تنهايي نميتونم بجاي اين همه درد لبخند بزنم!
خداجونم من عاشق اينم ك حرف بعضيارو از چشماشون بخونم چون اينجوري معلومه دوسشون دارم،ولي حالا ازت ميخوام ك ي كاري كني همون بعضيا حتي اگه حرفم نميزنن بفهمن دوسشون دارم!
چرا اين روزارو ميبينم!؟ من فانتزيام خيلي رويايي نيست! من دو تا دوست ميخوام ك باورم كنن!
من ي جا ميخوام ك كسي از سايش نترسه!
خدايا شنيده بودم ميگن طرف از سايه ي خودش ميترسه ولي نديده بودم!
امشب ديدم ، امشب وقتي نيروهاي پليس و پخش شده تو خيابون ديدم فهميدم از سايه ي خود ترسيدن يني چي!؟
ديدم ملتي و ك واسه خوشحالي دنبال بهونن! ي بهونه ي كوچيك كه گوشه ي لب هاشونو زاويه دار كنه!
حتي اگه اون بهونه صعود نيم بند تيم مليشون باشه!؟
اگه ميبيني كمكشون كن! بذار نفس راحت بكشن ! بذار بفهمن ارامش چه مزه ايه!

ميشه پرنده باشي اما رها نباشي ، ميشه دلت بگيره اسير غصه ها شي
حالا ك اسمونم دنياي تازه اي نيست، ميشه يجا بشيني محو گذشته ها شي!

little-fairy
2013,06,12, ساعت : 03:02 AM
بسم الله الرحمن الرحیم

تنـــها منم
همه درده تنــــم
یادگاری تو
چشم خیس و ترم


خب ابن آهنگ هیچ ارتباطی مستقیم و غیر مستقیمی با حال من نداره. به دو دلیل عمده. نه سه تا...
یــــک: من یکی اصلا تنها نیستم. خیلی دوس داشتم باشم ولی از این خبرا نیس.
دو: من اصلا با درد آشناییت ندارم. به مشکلات زندگیم اجازه نمی دم بیش از یکی دو روز وقتمو بگیرن.:-2-42-:
ســـه: ما اون ضمیر "تو" رو هم نمی شناسیم که بخوایم به یادش گریه کنیم.
خب بریم سراغ خاطره...
نه اول سه چهار تا چیز بگم...
اسم سربازی اومد. یاد اردوی شلمچه افتادم. عاقا ما چه کشیدیم تو اون پادگان. خخخخخخ
ملت شیش صبح بالا سر من جمع می شدن که بیدار شم. من...عمرنیاش...
وختی همه میرفتن واسه ممد نبودی و اینا رو خاک و شن و ماسه میشستن من تازه میسواک برمیداشتم میرفتم دس به آب...:-2-22-:
ساعت هفت میپیوندیدم بهشون. تازه برادرا رو از دسشویی مردونه بیرون میکردیم استفاده شو میبردیم.:-2-22-:
عاقا سعید از من یاد نگیر که اینجوری بری اون تو بیرون نمیای. اردوی ما شبیه سازی بود هر غلطی دوز داشتم میکردم.:-2-06-:
آها یکی گفت سیکل. هعـــی...:-2-39-:
سوم راهنمایی بهتـــــــرین سال عمرم بود. حیـــف که رفت. چه آتیش ها که من اون سال نسوزوندم. وسط امتحانا رفتم سرعین جاتون خالی. به دوستام گفتم به کسی نگن. برگشتم همه میومدن میپرسیدن آبله مرغونت خوب شد.:-2-35-:
نگو گفته بودن مریض شدم.:-2-31-:
راسی باروونی نت من داغون تره. ببین چیه که یاهو هم واسه ما کلاس میذاره.:-2-43-:
بـــارونـــ ـ ـ عزیز عاجق آواتارت شدم.:-8-:
Fed up عزیز برای دوستت دعا کردم.:-2-18-:

نشستم دون دون خاطره یه بچه ها رو خوندم به این صفحه رسیدم دیگه حسش نبود. بهدا میخونم. امروز بیخودی شاد بودم. فقط نیم دونم چیرا دوبار گریه کردم.:-2-34-::-2-34-::-2-34-:(این شگلکه جیگر منو به آتیش میکشه اصن)
کلی کار دارم. حس و حال هیچ کدوم رو هم ندارم. راسش اگه مهمونی فردا نبود دست به مانتو شلوار و شال و جوراب و برگه امتحانی و دستمال کاغذی های کف اتاقم نمی زدم.:-2-13-:
مفید ترین فعالیتم بعد تمیز کردن اتاق این بود که به اندازه یه پست و نیم کیک شکلاتی تایپ کردم.:-2-11-:
اصلا حال اون 25جلد کتابی که گوشه اتاق رو هم تلنبار شده نیست. حال کلاس رفتن هم نیست. خخخخ
با این اوضاع تابلو فرش هم میبافم. فقط تو پود نازک مشکل دارم.:-2-24-:
راسش وقتی دارم میبافم و چشمم به ناخونای فرنچ شده و بلندم میوفته خندم میگیره. واسه همین به هیشکی نگفتم. اصلا حس اینو ندارم که بگم چی شد که دارم میلافم.:-119-:
مامانه اومده میگه فردا چی میپوشی؟:-2-37-:
میگم نمی دونم.:-2-37-:
میگه اون پلنگیه رو بپوش. اون فقط بهت میاد. موهاتم صاف صاف میکنی نمیریزی تو چشات!!!!! الان حق اظهار نظر منو دیدین چجوری خورده شد. اصن دوس دارم پیژامه بپوشم با موهای فرفری. اگه نپوشیدم فردا...حالا ببینین کی گفتم.:-2-33-::-2-33-::-2-30-::-2-30-:
باباهه اومده خونه رفتم میگم:
_سلام تو این خونه به من شام نمیدن.
مامانه دسش بند بود به تدارکات فردا. گف مگه تو ماکارونی نخوردی؟
ولی باز حال نداشتم توضیح بدم اون مال شیش عصر بود.
باباهه هندونه قاچ میکرد میذاشت دهن ما چون دسم بند بود. مامانه میگه:
_اِ اِ نگا تروخدا این چجوری میذاره دهن اون (رسما درخت فرض شدیم) اینم نمیگه خودم میخورم دهنشو باز میکنه.
ما هم نامردی نکردیم یاداوری فرمودیم یه زمانی خودشون با قاشق غذا دهان ما میگذاشتند.(نخند، من اصنشم لوس نیستم. وقتی سرم گرم باشه غذا نمیخورم مامانه هم با عصبانیت قاشق را در دهان ما فرو میکند از گشنگی نمیریم.)

هیچی دیگه. خبر خاصی نی.:-2-14-:
خاطره امروز بیخود و چرت و پرت شد چون دقیقا خودم امروز این حس رو داشتم.:-2-41-:
22/3/92

Vampi.boy :|
2013,06,12, ساعت : 03:15 AM
سلام
امشب یهو دلم هوای نوشتنو کرد...
دلم بدجور گرفته...
حس میکنم خیلی تنهام... تنها شدم...
دلم تنگه... دلم برا فقط یه نفر تنگه و از همین حرصم گرفته...
در حال حاضر اون تنها چیزیه که درگیرشم...
دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش... تا بفهمم هیچ چیز خاصی نداره که بتونه این همه فکر و خیال تو سرم بیاره...
ای خدا
ولی چقدر هردومون توداریم... میدونم اونم یه چیزایی از این حس عجیب فهمیده... ولی وا نمیده ... اصلا...
منم همینطور... خودمم کف میکنم از این همه عادی بودن در حضورش... و بعد شبا تا صبح خوابشو دیدن...
آخرشم به هیچ میرسه... هیچ...
خدا بخیر کنه... کار دست خودم ندم... اگه کسی چیزی بفهمه... بیچاره میشم...
اون اوایل وحشتم از یه طرفه بودن این علاقه ای که نمیشه اسمشو گذاشت عشق بود... ولی حالا با تغییرات خیلی نامحسوسی که کرده، دیگه از همه چیز میترسم... چون میدونم اونم درگیره...
مسخرس مسخره...

رپ رپ
2013,06,12, ساعت : 10:02 AM
به نام خدا

نمیدونم چی شد ....:-2-18-:
فقط میدونم با این کارم خودمو داغون کردم ....:-12-:
دیشب بزرگ ترین دروغ زندگیمو گفتم : ازت متنفرم ....:-13-:
بخاطر حفظ کردن غرورم
اما ...:-2-03-:
با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ...:-2-:
کاش ...:-63-:


امروز کلی کار دارم
ولی حوصله هیچ کدومشونو ندارم :-33-:
از دیشب تا حالا تنها کارم شده یه گوشه نشستن و به صفحه ی گوشی خیره شدن و خندیدن بعد چند دقیقه گریه .....:-2-34-:

امروز صبحم که مامان حال و وضعم رو که دید نه گفت برنامه امروزت چی ؟ نه گفت امروز کاری خونه دست تو رو میبوسه و .... :-2-12-:


.........

arezoo.o
2013,06,12, ساعت : 10:10 AM
سلام به همه..
ببخشید جایی بهتر از اینجا گیر نیاوردم که بنویسم:-2-38-:
این روزا روز پاسدارو جانبازو این حرفاس و ما بسی دلمان گرفته...
جوونای مردم رفتن جبهه واسه مردمشون کشورشون جنگیدن دفاع کردن...
اره کشورشون حفظ شد مردمشون حفظ کردن اما خانوادشون باید یه عمر عذاب بکشنو خون دل بخورن...
این انصافه انصافه که یکی بره جبهه تا پای جونش بجنگه جانباز شه حالا ناراحتی اعصاب داشته باشه...
همه ازش فراری باشن نه انصافه..اونا برن واسه اسایش یه عده مردم بجنگن اما خونوادشون رنگ اسایشو ارامشو نبینن....
هعیییی چی بگم:-2-18-::-2-18-:
غم نبینین روزتون خوش

REAL LOVE
2013,06,12, ساعت : 11:38 AM
سلام روز بخیر
حوصله ام بدجور سر رفته:-2-28-:
این روزا با اینکه ظاهرا آرومن ولی همه اش تظاهره... هرکدوممون دنبال یه فرصتیم تا خلوت کنیم و غرق بشیم تو ذهنیاتمون... هرکی بابا رو میبینه میگه چرا انقدر افسرده شدی...بعد از فوت عموم خیلی شکسته شده بعد از مامبزرگ هم که دیگه بدتر. انگاری احساس میکنه تکیه گاهشو تو دنیا از دست داده و الان از دار دنیا یه خواهر مونده براش... عذاب میکشم وقتی میبینم خیره شدن به عکس و میدونم که چی تو ذهنشون میگذره...
مشکلات دیگه هم که بدتر از همه نگرانمون میکنه...کاش هرچه زودتر تموم بشن و به روزای پر از آرامش قبل برگردیم...
پنجشنبه ی هفته ی دیگه چهلم مامبزرگه البته با یه هفته تعجیل... نمیدونم این چه رسمیه که میگن به حساب هر کدوم از بچه هاش یه روز از چهلمش کم کنید و زودتر بگیرید... البته که اگه قرار بود 9 روز کم کنن باید سر ماهش میگرفتن چهلم رو:-2-22-: ولی چون هفته ی بعدش از چهلم میگذشت بخاطر همون یه هفته زودتر میگیرن...اینم شعری که پیدا کردم و به تایید بقیه قراره بنویسن رو سنگ قبر:
نئجه راحت یاتاسان بیر گئجه بیزسیز آناجان
قوروماز گؤز یاشیمیز بیر گئجه سنسیز آناجان
بیز سنه بولبولی دیک سنده بیزه باغ و چمن
نئجه بولبول یاشاسین باغ و چمن سیز آناجان
:-2-15-:
هفته ی پیش هم بابابزرگم تو بیمارستان بستری شده بود چهار روز... ضربان قلبش پایین بود... شکر خدا الان خوبه ولی میترسم با دعوا و بحثای مسخره اونم از دست بدیم.....اینجاست که میگن فرزند کمتر زندگی بهتر؛ نه مثل اینا که هرکی یه سازی میزنه...

جمعه یا شنبه میریم وایقان تا واسه مراسم آماده بشیم...
گذشته از اینا پسرعموی میثم نامزد شده واسه شورای شهر و الان بدجوری داره تبلیغات میکنه:-2-22-: من نمیدونم فسقلی بچه چه کاری میخواد واسه شهرمون انجام بده... شده سوژه ی داغ و خنده بازار خونواده ی میثم:-2-22-: میگن بیا رای بده بهش میگم نه قربونتون من به بزرگترش رای نمیدم چه برسه به این!

دلم حداقل واسه سال پیش اینموقع تنگ شده....

" اندوه نامِ دیگرِ تمام آدم ها است "
...
وقتی احساس بی کسی می کرد
ترانه ای غم انگیز زیر لب می خواند
طوری که از یک شهر فاصله
شیون کوه به گوش می رسید ,
باد را می شد دید
که سرش را به شیشه پنجره می کوبد
و ساکنین سینه ی من
عزایِ عمومی اعلام می کردند.


این روزها که از تنهایی با خودم حرف می زنم
تازه می فهمم
اندوه,
مادر من بود
وقتی زیر لب ترانه می خواند
وقتی احساس بی کسی می کرد.


تازه می فهمم
اندوه,
وظیفه ای است
که همیشه یکی به دوش می کشد
یکی شبیه مادرم
که ترانه ای غم انگیز زیر لب می خواند
یکی شبیه پدرم
با کتابی در دست که هرگز ورق نمی خورد
شبیه من
که با خودم حرف می زنم
یا کسی شبیه تو
مثلن خودِ تو
که این شعر را می خوانی .



شهریار بهروز

rain bow
2013,06,12, ساعت : 12:10 PM
سلام و درووود...خوبین خوشین؟؟؟


از دیروز دوباره بعد از چهار سال افتادم رو دور انتخابات:-2-04-:الان یه هفتست داییم فعالیتشو شروع کرده من تازه دیروز رفتم سر یکی از جلسه هاش...که انصافا خیلی هم خوب بود....کلی هم شاد شدیم و جو منو گرفت...امروزم که روز اخر تبلیغاته سرم شلوغه اول میریم جلسه تبلیغاتی داییم بعدش واسه روحانی جلسه هست...خییییلی خووشحالم...احساس خوبیه بعد چهارسال دوباره این حس توم زنده شده...
دیروز فهمیدم رنگ انتخابی رو حانی بنفشه!!!
اتفاقاپریروز که رفته بودم خرید به دلم افتاده بود مانتو بنفش بخرم!!ولی سایزم نداشتن:-2-42-: حالام به بابام گفتن زود بره برام از این دستبند بنفشا برام بگیره تا حتما دستم باشه این چند روز...بعدم رفتم لاک بنفش زدم و با فرنچ مشکی روش نوشتم روحانی:-2-06-::-2-06-:

واااای واسه امشب خییلی ذوق دارم...خدا کنه خوب باشه و شلوغ...اینجور جاهارو شلوغ دوست می داریم...
دلم واسه عارف سوخت...خیلی زیاد...
هر وقت موسوی رو میبینم بغض می کنم....یه بغض بد...دلم خیلی براش تنگ شده...
چقدر زود گذشت....انگار همین دیروز بود با دستبند سبز میرفتیم مدرسه...عکس می گرفتیم...چقدر خوش میگذشت...

سعی کنیم به اعتقادات هم احترام بزاریم بچه ها...

راااستی دیشب تا سه بیدار بودم داشتم با گوشیم دروغ شیرین رو میخوندم...قشنگ بودش...الان هم پانتی بنتی رو دارم میخونم تعریف زیاد شنیدم ازش...امیدوارم قشنگ باشه

Darkness Queen
2013,06,12, ساعت : 12:10 PM
به نام حـــــــــــقــــــــــــ تـــــــــــعـــــآلـــــ ـــــیـــــــ


+ دلم ... به عظمت باران برایت دلتنگی می کند.... امروز عجیب بی واژه ، بی حصار می خواهمت !!!


+ امروز حال خوبی دارم.... با اینکه لبریزم از دلتنگی....! x باز هوآی تو زده ب سرم... حواست هست؟!


+ یه ذوق کودکانه زیر پوستم میدوه.... از حس جمع شدن دوبارمون تو " کفیشه" . x واسه روزش لحظه شماری میکنم.


+ همه ازم شاکی ان.... نمره هام خیلی بالا شده این ترم.... معدلم 19 نشه خیلیه... :D


+ ماهی چرا من sms هام ب تو دلیور نمیشه....:-2-36-:
+زجــ ـر هآیــَ ـم رآ شـــ ـعر کـرده اَم و خـ ـط به ـ خــط به رُخ ِ لحظه هـ ـآیـ ـت کشیـ ـده اَم امّــ ـا از یاد برده اَم که تـــ ـو
اهــ ـل ِ شعر ُ شــ ـاعری نبوده ای!


یا حــــــــــــــقـــــــــ ــــ

HESAM H-A
2013,06,12, ساعت : 01:11 PM
دیروز صبح به حد انفجار از دست راننده تریلر که قالم گذاشته بود اعصابم خورد....... مونده بودم چی کار کنم که پدر باهام تماس گرفت و جویای احوال شد...... وقتی بهش گفتم ماجرا از چه قراره.... اولش یه کم رفت تو فکر .... بعدم گفت چاره ای نیست برونش بیارش اصفهان...............منم که امتحانام تموم شده بود گفتم بد نیست هم یه سر به مامان بابا میزنم همم یه تنوعی میشه واسه ماشین سواریم.......
این شد که منتظر موندم تا سنا از دانشگاه برگشت..... اونم آخرین امتحانش بود.......وقتی گفتم هم سلولی آماده شو بریم اصفهان.... نیشش باز شد ... یه دونه ازون بوسای داداش خر کنی گذاشت رو صورتمو گفت میذاری منم برونم.......گفتم آره..... یه گم که شنگول بازی در آورد بهش گفتم ولی با ماشین خودت میای..... صورتش کش آورد ....... باهام قهر کرد که نمیاد.........منم گفتم من دارم میرم باقی دانشجو ها امتحانات که تموم.... با کله میرن خونه و تو آغوش خانواده... خواهر مارو باش..... یه کم نق زد طبق معمول...... آخرم حاضر شد و زدیم به جاده.........خودمونیم...... ما رانندگی با یه همچین ماشینی....... واقعا حس عالی داره...... تو راه دو سه باری پلیس جلوم رو گرفت و مدارک ماشینو چک کرد.....اخه بیش از حد تابلو...... یه سری اذیت میکردن..... یکی می خواست کورس بذاره......یه گاز .........دیدن طرف توی آینه ی بغل ماشین...............سنا هم دیونه ی سرعت..... این شد که دلم نیومد اذیتش کنم....... از کاشان تا قبل از اصفهان رو دادم خودش برونه........بعدم دیدار خانواده ..بعد از یک ماه.....یک شام خونگی و مامان پز خوردن.........واقعا روز خوبی بود......شب که قصد برگشتن کردم با مخالفت مامان بابا مواجه شدم.... که کجا...... امتحانات که تازه تموم شدن.... مونده بودم چه طور جوابشون بدم ........ دو هفته بیشتر تا کنکور نمونده..... نمی تونم یه سال تلاش و نظارت خودم و تلاش بی وقفه ی آرام رو به خاطر این چند روز به هدر بدم..... باید تو این زمان باقی مونده کنارش می موندم..... اگه می خواستم از مهر امسال با هم به دانشگاه من بریم.........بهونه آوردم که باید جمعه تو جلسه ی کانون باشم به عنوان پشتیبان......ولی جلسه جمعه بود....... خلاصه از مادر و پدر اصرار .... و از من بهونه واسه برگشتن..... آخرم سنا امپر چسبوند و گفت میترسن عزیزشون تنهایی درس بخونه.......همینم کم بود که این سنا کارمو ساخت....... الان وقت علنی شدن این موضوع نبود....... فقط گفتم بحث تلاش و زحمت یه ساله ی منو دختر آقای راستینه..........و خداحافظی کوتاه زیر نگاه کنجکاو مامان و بابا....... ماشین نیاورده بودم و مجبور شدم با ماشین مامان برگردم......... تو راه همش ذهنم درگیر بود ..... درگیر آینده......اینکه سر انجام این احساس چیه... واکنش خانواده ها چیه.......... واقعا زوده ......باید حداقل سه چهار سال دیگه مطرح شه.......... البته خوشحالم از اینکه همیشه خانوادم به تصمیم هام احترام گذاشتن......دموکراسی مطلق خونه ی ما همیشه برام یه مزیت بوده واسه موفقیت های بزرگ.........
توی راهم حواسم به سرعت نبود...... که پلیس نگه هم داشت...... گیر داد که با صدو شصت کیلومتر به کجا چنین شتابان....... حوصله نداشتم....... فقط مدارکم رو مشون دادم..... جو گیر شدن گفتن باید تست بدم...... اخه مونده بودم.... منو چه به مخدر و مکسر....... اول مشخصات ماشینو استعلام کردن....... اخرم گفتن چه کاره ای....... کارت دانشجویی رو که دیدن.... یه کم جا خوردن...... که از شما بعیده این بی قانونی.....خوب بالاخره....... شریفی ها هم خطا دارن.... درس خون درست.......ولی آدمم دیگه..... خلاصه یه جریمه ی سنگین واسم نوشت و گفت به سلامت..........
گاهی زیادی سنسور قاطی می کنم.......صبح ماشینه چسبیده به زمین بود..... ولی ماشین مامان تو هوا.........نمی تونستنم درست رانندگی کنم.........ساعت دو رسیدم تهران......هر دو تا پارکینگ واحدمون پر بود مجبور شدم سمند رو بیرون بذارم..... ماشین مامان رو بذارم تو پارگینگ..... حوصله جواب پس دادن به مامان رو به خاطر ماشین عزیز ده برابریشو نسبت به قارقارک خودمو نداشتم.......
نرسیده به تخت رو کاناپه خوابم برد..... صبحم که سرم به برنامه ریزی سه روز آینده ی آرام گرم شد......
ناهار رو هم با آرام و خانم راستین خوردم........ بعد. که ارام رفت سر درس و منم اومدم یه سر نت..............
با آرزوی سلامتی و موفقیت
برای تمامی دوستان

سرای بانو
2013,06,12, ساعت : 01:24 PM
میخوام برگردم. به رویه سابقم .
از اتفاقات پیش روم بگم اونهایی میبینم. از اقا جون هم میگم. که اگر باز هم لجبازی کنه . امکان داره مدیر ساختمون هم بره شکایت به پلیس ببره . و اقاجون رو از خونه بیرون کنن . من خودم اقا جون رو دوست ندارم. دعا میکنم زودتر بره و من دیگه نبینمش که برام تصمیم بگیره ...............

دو روز پیش با برادرم و خاله هام از همدان برمیگشتیم خونه تهران . رفته بودیم همدان کمک خواهرم که تازه از مکه اومده بود . ( خواهرم به همدان ازدواج کرد ) جاتون خالی ولیمه یا حاجی خورون ...

تو مسیر برگشتن طبق معمول یه اسکناس در اوردم و به عنوان صدقه گذاشتم روی داشبورد ماشین تا صندوق دیدم بندازم .
پشت چراغ قرمز گیر کرده بودیم که پسر بچه زد به شیشه و یه بسته دستمال کاغذی نشون داد و گفت میخری؟. داداش من هم اون اسکناس هزاری رو داد دستش. پسر بچه با غرور سرش رو بالا گرفت و گفت من گدا نیستم که صدقه بگیرم اون دستمال رو ازم بخر...
برادر من هم یه اسکناس دیگه گذاشت روی هزاری داد دست پسر و دستمال رو از خرید .
با خودم گفتم اون پسرو غرورش که به خاطر خودش یا خوانواده اش کار میکنه و صدقه قبول نمی کنه . همین پسر اینده ای داره که شاید پسر فلان حاجی یا اقا زاده بهش نمیرسن چون اون دستش تو جیب خودشه . درس میخونه و یه کاره ای میشه . ولی روزگار همیشه به نفع حاجی زاده ها نمی چرخه روزی میرسه که همین به قول پسر حاجی , پاپتی ها , پسر حاجی ها رو مسخره کنن , و بگن شما ها بودید که عرضه ی هیچ کاری نداشتید و اگر ما نبودیم شما ها هم نبودید ......

mahboubeh69
2013,06,12, ساعت : 01:42 PM
سلام دوستان:-118-:خوبین؟؟؟
من از این ب بعد اگ خدا بخواد میام خاطرهامو میزارم:-2-40-:
نازنین...دنیا...نگار...فرشته... فاتزه...راون...داود...محمد و همه دوستان عزیزم همتون رو بی نهایت دوست دارم ببخشین اگ این چن وقت نشد درست و حسابی بهتون سر بزنم ایشالا تابستون با هم پروف ترکونیییییییییییی باحالی داشته باشیم:-2-40-:

Majid.M.K
2013,06,12, ساعت : 01:46 PM
سلامی دوباره عزیزان
شروع زندگی امروزم با خوندن پیام های یکی از کاربران سایت شروع شد که خوندن پیام هاش منو به خنده واداشت.چه دنیای داره نوجوونی .یه لحظه صبر کنید ، ارتباط این جمله رو به خاطره ام هم میگم.آخه پیامهای که به دوستش داده بوده یه کمی اش هم درباره ی من بود.با توجه به حرف هاش دو تصویر متفاوت از من توی ذهنش شکل گرفته.راجب رفتن و اومدن دوباره ی من ، دچار سوتفاهم شده و من اونی نیستم که توی تصورات اونه .داره اشتباه می کنه.داره انتخابهاش رو محدود به یک نفر می کنه.راجب این قسمت خاطرات امروزم ،همین کفایت می کنه.چون می دونم پیامی رو که باید به اون شخص برسونم ، رسوندم و مطمئنم این خاطره رو می خونه.
و در ادامه روزی که شروع شد یا شده ، تا ساعت 2 و نیم شب فیلم متفاوت Don 2 رو دید ، با اینکه شب می خواستم زودتر بخوابم ولی آدمی باشی که عشق فیلم باشی ، معلومه که نمی تونی بی خیال فیلمی بشی و به تاخیرش بندازی.در نهایت هم اینکه صبح زود بیدار شدم .ساعت زیستی بدن ما هم که گاهی اتصالی داره و زودتر از ساعتی که می خواستم بیدار بشم ، بهم بیدار باش داد.ساعت تقریبا 6 .آخه چرا فکر نمی کنه من هنوز خوابم میاد؟؟:-2-28-:
در هر حال ، بعد از خوردن صبحونه ، به برادرم گفتم اماده شو که بریم بندرعباس و قبل از حرکت به سوی بندر ، پیش دوستم رفتم و هاردی پر از فیلم تحویلش دادم و الان باید اینجوری باشهhttp://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif:-2-06-:
توی راه بندرعباس ، با برادرم بحث داغ انتخاباتی داشتیم و اینکه کدوم کاندید بهتر از دیگری هست.تقریبا اکثریت خانواده ی ما به یک کاندید رای میده.به نظرم الان بعضی ها به خودشون میگن ، اینها یا از اون آدمهایی هستن که خیلی با هم هماهنگن یا فقر سیاسی دارن که اکثریت شون ، نظرشون روی یه کاندیده .اگه بعضی ها این فکر رو کردن ، قضاوت با خودشون.(یک نصیحت دوستانه : نشناخته ، قضاوت نکنید:-2-41-:)
به بندر که رسیدیم ، برادر رو رسوندم جایی که می خواست بره و خودم هم راهی بازار شدم ولی اون موقع صبح ، هیچ بنی بشری جز من توی بازار نبود:-2-31-:و در نتیجه حوصله ام سر رفت و پریدم پشت رول و راهی ساندویچی شدم که همانا برابر با خالی شدن جیب پینه بسته ی ما شد.به قول دوستی ، اوضاع جوری شد که با 5 تومن هم آدم جرات نمی کنه بره سوپر مارکت یه بستنی و پفکی بخره ، حالا تصور کنید که رفتن به ساندویچی ، چقدر باید همراه داشت تا جرات رفتنش یافت بشه؟؟:-2-22-:
و ادامه :-2-38-: ، دیدم که اینجوری نمیشه و این همه راه رو نکوبیدم و نیومدم بندر که توی شهر دوری بزنم ، رفتم طرف کتاب فروشی و کتابی به اسم کافکا در کرانه نوشته ی هاروکی موراکامی رو خریدم.داستانش جالب به نظر میرسه .
ساعت 10 شد و هوا هم شرجی .به برادر جان زنگ زدم و گفتم ، کارت تموم شده که بریم یا نه و گفت که کارش به بعد از ظهر افتاده و منم راهی برگشت به ولایت شدم و قسمت سوم خاطره ام از اینجا شروع میشه.(قسمت دومش رو خودتون برید پیدا کنید:-2-08-: )
موقع رانندگی و در راه برگشت بیشتر آهنگهای سیروان رو گوش میدادم.چون از همون آلبوم ساعت 9 اش نشون داد که بین خوانندگان جوون ، بهترین.اهنگاش حس خوبی به آدم تلقین می کنن.
متن آهنگ من دوست دارم زندگی رو


یه صبح دیگه یه صدایی توی گوشم میگه

ثانیه های تو داره میره امروزو زندگی کن فردا دیگه دیره


نم نم بارون میزنه به کوچه وخیابون

یکی می خنده یکی غمگینه زندگی اینه

همه قشنگیش همینه



خورشیدو نورو ابرای دور و

هرچی که تو مزین و آسمونه بهم انگیزه میده

رها کن دیروزو زندگی کن امروزو

هر روز یه زندگی دوبارست یه شروع جدیدهــــــ

♫♫♫

دوست دارم زندگی رو

خوب یا بد اگه آسون یا سخت نا امید نمی شم چون

دوست دارم زندگی رو

لا لا لا..

ها ها ها…

چشماتو وا کن یه نگاه به خودت تو دنیا کن

اگه یه هدف تو دلت باشه

میتونه کل دنیا تو دستای تو جا شه

جاده دنیا میسازه واست کابوسو رویا

یکی بیداره و یکی خوابه راهتو مشخص کن این یه انتخابه

اگه ابرای سیا هو دیدی اگه از آینده ترسیدی

پاشو و پرواز کن تو افق های پیش روت

اگه به سرنوشت می بازی تو بخوای فردا رو میسازی

پس دستاتو ببر بالا و بگو…

دوست دارم زندگی رو


و این یکی رو بیشتر گوش میدادم.


تو لحن خنده هات
احساس غم نبود
من عاشقت شدم

دست خودم نبود
این خونه روشنه

اما چراغی نیست
دنیام عوض شده
این اتفاقی نیست

احساس من به تو
ما بین حرفام نیست
هرچی بهت میگم
اونی که میخوام نیست

احساس من به تو
ما بین حرفام نیست
هرچی بهت میگم
اونی که میخوام نیست

ما مثل هم هستیم
من عاشق و دیوونه ام
منم شبیه تو
پا بند این خونه ام

این خونه روشنه
من عاشقت شدم
این اتفاقی نیست

احساس من به تو
ما بین حرفام نیست
هرچی بهت میگم
اونی که میخوام نیست


نزدیک های خونه که رسیدم ، یاد دو موضوع متفاوت و تاریخ مصرف گذشته افتادم.حس بدی بهم دست داد ولی چه میشه کرد ، باید با اشتباهات زندگی هم کنار اومد.
و الان دیگه آنچنان حرفی برای گفتن ندارم ، چون رسیدم خونه .البته قبلش رفتم برای مادر و خواهر جانم ، فالوده خریدم که نگن رفتی تنها خوری کردی و برای ما فالوده نخریدی:-2-31-:(شوخی می کنما ، اینجوری نیستن ، دلم نیومد خودم برم فالوده بخرم و مادر جان و خواهر جان رو که حسابی زحمت کارهای ما رو میکشن بی نصیب بذاریم)
الان هم مادر جان رسید و صدای پهن کردن سفره و قاشق و چنگال و ... به گوش میرسه.بفرمایید ناهار:-2-27-:
روزتون خوش باشه
و تا بعد:-118-:

# eLaHe #
2013,06,12, ساعت : 02:51 PM
به نام خدا
سلام:-2-25-::-2-20-: ..
مامان اینا خاله رو برده بودن دکتر ... مهسام طبق معمول باهاشون رفته بود ... یه نیم ساعتی میشه برگشتن .... شوهر خالم یه عالمه تمشک داده بابام بیاره خونه و جاتون خالی من از وقتی بابا اینا رسیدن عین ندید بدیدا افتادم به جون تمشکا:-21-: .... البته یه عالمه سبزی ام اوردن که پاک کردن و خورد کردنشون افتاده رو دوش من بدبخت :|
اتاقم به شدت اشفته است و من حوصله تمیز کردنشو ندارم ... شلخته نیستماا .. ولی این چند روز نمیدونم چرا این شکلی شدم .. پیش میاد دیگه :-78-:
اصلا هوا که گرم میشه .... حس و حال هیچی نیس .. جز اینکه جلو کولر لم بدی و میوه بخوری:-78-: .. .. اقا من درس خوندنم نمیاد اخه :-13-:
من هنوزم دلم اب دوغ خیار میخواد:-38-: ... مامان گفته شااااید واس نهار درست کردم .. شاااااااااااااااید :|
چند روز پیش یاد یه خاطره ای افتادم :حس و حال تعریف کاملش نیس :(الان میگین : پس حس و حال چی داری تو دختر :-2-02-:؟ از وقتی رسیدم میگم حس و حال هیچی نیس :))... والا به خدا نیس :| .... )
همین قدر بگم که قرار بود بریم اردو از طرف دانشگاه .. کلی وسایل و بارو بندیل باخودمون بردیم دانشگاه .. بعد نشسته بودیم .... ما 6 تا دوست ... منتظر بودیم 30 ..40 .. نفرهِ دیگه هم بیان بریم :| .... هوام به شدت سرد بود و بارونم میبارید ... اوایل اردیبهشت ماه ... این مسئوله هم همش میومد میگف اگه کم باشین نمیریم و از این حرفا
هیچی دیه نیم ساعت صبر کردیم ..1 ساعت صبر کردیم .. شد 2 ساعت:-13-: .. هیشکی نیومد :| جز ما 6 نفر یعنی ... اینجوری بگم که اون لحظه شاسکول تر از ما نبود :|
هیچی دیگه ضایع شدیم .. با اون همه بارو بندیل تو دانشگاه:-2-02-: .. هر کی یه چیزی میگف:-109-: ... اردو هم کاملا دخترونه بود:-21-: ...
سهیلا برگشته به مسئوله با حرص میگه : من میدونم دیگه اگه پسرا هم بودن .. همه0 4 تا دختر الان اومده بودن:-21-::-21-::-21-::-21-:
بماند که روز قبلش و صبح همون روز حتی ... مامان چقدر گفت که عسل نرو ...
بعدش که زنگ زدم مامان اردو کنسل شده و اینا .. چقدر خوشحال شد
دلش رضا نبود دیگه
از کجا معلوم شاد اگه میرفتم ... یه اتفاقی میافتاد از دماغمون درمیومد :-66-:
خب من برم ...
دوستتون دارممم :-118-:
خدافظی :-2-25-:
عسل 92.3.22

.:matin:.
2013,06,12, ساعت : 02:53 PM
بهـ نام او...

اوست پـناه و پشـت مـن. . .!
تکـیه بر ایـن جهـان مـکن. . .!



اوممم.....رفتم تـولد...اصلا خوش نگذشتـ. . .!
نمـیدونم...شایدم خوش گذشـت...!
ولی آبروم جـلو ریحـون رفـت. . .!
زنـگ زده بودم بهـش...داشت بـوق میزد...حواسم نبـود وصل شده بود...صدام رفت...آبروم رفت!
چقـدر بهـم خندید. . .!
نصفه شب بابا رو اوردن. ..!
تا 5 صبح بیدار بودیم. . .!
شبـ پر از استرسی بود. . .!


عرضی نیس دیه!


پ.ن:
*نمیدونم چرا همش ما باید با هم دعوا کنیم. . .!
*درسته قبول دارم....تقصیره منه بیشترش...ولی اونم مقصره. . .!
*دیروز....از عصر تا وقتی ببینمش حال منو گرفت...!
*راستی یادم رفت بگم....دیدمش...دلتنگش بودم...ولی تهش ازش دلگیـر شدم. . .!
*از بعضی ها فقط در حد تک زنگ خبر داریم. . .!
*اصلا اعصاب ندارم. . .!
*بعد 1 سال تاخیر داستانمو دارم ادامه میدم...محض رضای خدا یکی نمیره پست های جدیدم رو بخونه!
*کلا بنده آدم بدشانسی هسم. . .!


یـــــا حق!

Afsoon*
2013,06,12, ساعت : 03:21 PM
اول صبح می یان بیدار می کنن آدمو اونم چی سفارش میدن که چی غذا درست کنی :-2-36-:
ساعت 8 صبح مادرم اومد سراغم پاشو الان مادربزرگت بیدار میشه براش صبحونه بزار من دارم میرم جلسه معلوم نیست کی برگردم خونه نهار هم مرغ دراوردم درست کن مراقب باش برنج دون نشه ها شله هم نشه من زیر پتو به همین شکل بودم :-2-36-:
مگه ول کن بود هی پتو رو می کشید من : باشه بابا ولم کن کشتیم اه
ساعت 8:30 خواهرم اومد سراغم پاشو آجی مامان بزرگ بیدار شد من دارم میرم کلاس وقت ندارم براش صبحونه بزارم
ای خدا اگه گذاشتن بخوابم بابا به کی بگم دیشب دیر خوابیدمپدیگه پا شدم واسه مادربزگم صبحونه گذاشتم منم روزه بودم رفتم خونه رو مرتب کردم
ساعت 9 بود داداش کوچیکم از بیرون اومد آجی پول داری بهم بدی واسه چیته ؟ رفتم مدرسه کارنامه بگیرم مدیرمون گفت قبول شدی باید بری یک بسته برگه ی آچار بیاری که کارنامتو بگیری !!!!!!!!! من و میگی :-2-31-: این دیگه چه مدلشه تا وقتی که ما مدرسه می رفتیم کارنامه که می گرفتیم من بابا شوخی می گفتن شیرینی یادت نره ما هم روز بعد واسشون شیرینی می بردیم نه اینکه کارنامه رو بخوان با شرط وشروط بدن
عجب ها :-119-: چکار کنم دیگه از جیب خودم زدم 15 تومن بهش دادم معلوم نیست یک بسته آچار چقدر میشه
اول صبح هم باید کلفتی کنیم آخر سر هم تیغمون می زنن
نشستم به غذا پختن تا ساعت 1 کم کم پیداشون شد
مادرم اومد سری به دیگ ها زد: این چه برنجیه بلد نیستی درست برنج بپزی شلش کردی
منم که نا نداشتم جواب ندادم عوضش مادربزگ جونم گفت : چقدر به جونش نق می زنی دستش هم درد نکنه اول صبح تک و تنها نشسته هم خونه رو مرتب کرد هم غذا پخت
نماز خوندیم سفره کشیدن واسه نهار صدام زدن
گفتم روزم : مادرم با حالت شرمنده اومد ا معذرت می خوام می گفتی روزه ای که از بیرون غذا می اوردم
منم گفتم : سیام نکن مادرجون میشه مثل اون روز که بهم گفتی اشکال نداره امروز روزه نگیر
اونم با خنده گفت راستی روزه نمی گرفتی امروزو :-2-27-:
من و میگی :-2-28-:

_ Elf _
2013,06,12, ساعت : 05:26 PM
" ب نام سَرور "

هم تلخ بود ... هم شيرين... هم شادي اور ... هم غمگين
شيرين ، چون زود تر ب ايران بر مي گردم
اما غمگين چون ٢ ماه زود تر از حد معمول اونم تنها بايد برگردم ... چون مي رم كه ديگه بر نگردم ..هه... بعد از ٦ سال...سخته...خيلي سخته... اين كه تمام بچگيتو ي جا بگذروني ... همه خاطراتت مال اونجا باشه ... وطن دومت شده باشه ... جزيي از وجودت ... تركش خيلي سخته .
ترك دوستام... شاپور ( پرندم ) ك يه سال و نيمه دارمش ... ارامش اينجا ... امنيتش ... خونمون ... اتاقم ... هر چي كه بشه فكرشو كرد ... سخته... تنها سخت ترم هست .
دو ماه بايد از خانواده دور باشم ...
اين تصميم گرو ايندمه ... قبول كنم ايندمو تضمين كردم اگرم نه ضررشو خودم مي بينم .

+ سر درگم نوشت : حس مي كنم ايندم خيلي بيشتر از اوني كه فكر مي كردم با برگشتنم به ايران عوض بشه ...
+ با پوز خند نوشت : هه ... بعد از خلاص شدن از امتحانا .... و اولين روز ازادي ... اين بهترين خبري بود كه مي تونستم بشنوم .
+ناراحت نوشت :... دلم واسه كلاسمون...دوستام...ناهاراي تو مدرسه... خريد رفتنا...شهر بازيايي ك مي رفتيم ... رستورانايي كه مي رفتيم ... خنده هامون ... شيطونيامون ... تخته ي مدرسه ... پسراي كلاسمون حتي ... از همه بيشتر شاپور ... الدنگ بانو ... متي ... رعنو .... رويا .... في تينگ ... فافا .... همههههههه تنگ مي شه
+با يه حس غريب نوشت : اصلا نمي خوام به اين فكر كنم كه چه قدر تا برگشتنم مونده... يني سعي مي كنم

آلتینا
2013,06,12, ساعت : 07:15 PM
به نام بهترینـــــــــــــــــــ ـــ
ســـــــــــــــــــلام
این روزا ماییم یه مهربان که سه ماه تلاش میکرد جلوی یه اتفاق خیلی بدو بگیره و تونستتتتتتت....خوشحــــــــ ــالمااا اساسی
حالا اون تلاشه چی بود؟ پاس شدن همه واحدام و مشروط نشدنم :)))))) خنده داره نه؟ ولی چارتم سنگین بود درساش...
ب معنی واقعی دو ماهه خر زدم! نشونه اش ابروهای داغون پر شدمه:)) هر جا میرم میگن شکل دبیرستانت شدی:)) باس بریم تو کارشون
اخرای خرداده و چیز جالبی که وجود داره اینه که همه اتفاقای بد این مدت درست از پارسال همین موقع شروع به افتادن کرد...
اتفاقایی که اصلا دوست ندارم برگردم مرورشون کنم...دارن سپرده میشن دست باد...
اون موقع ها ب شدت معتاد درجه یک نت بودم....هییی روزگاری بود...
کولر از صب خرابه ..تبخیر میشیم یحتمل....
امشب ا فردا صب بریم احتمالا با بابا برم مشهد...جدیدا ب شدت مهربون شده! امیدوارم تا اخر خردادم همینطور مهربون بمونه ماشینو بگیره...
کلا دارم فک میکنم اون اتفاق شاید خوشبینانه اگه بهش نگاه شه ی نقطه عطف شد تو زندگیم...حداقلش عزیز شدن و توجه بیش اندازه بعضیا ... ک خیلی ب نفعم شد...
آینده تا حدودی ترسناکه اما من زیادی خوش بین شدم....به همه چی
دیروز ب مام میگم میخوام اپلای بگیرم :)) میگه کجا؟ میگم امریکا شایدم کانادا شاید المان در نهایت استرالیا:))))))
ی لبخند زد ازونایی که بعضی وقتا ب عقل نداشتم ک شک میکنه میزنه:))
چیرا هیچکی منو باور نداره..!! ینی اگه این مقاله هه بگیره...اگه ارشد ی برنامه ریزی درست حسابی بریزم به درجه از یونی خودم بالاتر قبول شم...همه چی برا بورس شدن اوکی میشه...اما اگر...اگرها زیاده...
ممکنه ای وسط برنامه ریززیا ب عنوان میان برنامه و تنفس! شوور کنم و بگه زن باس بشینه تو خونه خونه داریشو بکنه!:))
ما ی مرد زندگی میدوستیم ترجیحا از نوع نفتیش....:-2-22-:
نویدم که داره میره دکترا یونیورسیتی خارجه!! خو ما دلمون براش تنگ میشه:| لامصب تنها کسی بود ک نمره تو هر چی حقت بود بیشترشو بت میداد!
صبی رفتم ترم فشرده زبان ثبت نام...میگن چون فاصله افتاده از ترم قبلت باید دوباره تعیین سطح بدی:(( تازه شهریه ترم فشردش خدا تومنه!
یهو دلم هوای خاطره نویسیی کرد...فاز داد چرت و پرت نوشتیم...
بریم رت کارمون
حال و هوای دلتون شــــاد شــــــــــاد:-2-40-:

بیــ رنــگــ
2013,06,12, ساعت : 07:28 PM
با يـــآدش ... معبـــود !



22 ِ خُـــردآد ِ 92




درود !


عكس هاي قديمي همون قدر عزيز و پر ارزشن كه خاطره ها !
خاطره هاي تصويري ... تثبيت شدن !
گاهي فكر ميكنم اون زمان ها ... دور ِ دور ِ دور ! كاش فيلمبرداري هم بود !
كه لحظه رو ثبت كرد ... و دقيقه ... و ساعت رو !

اشك براي گذشتگي هاي عزيزي كه نيست ... با ارزشه ... ياد بوده ... كه اونقدر نبودنش موجب ِ ناراحتي شده كه گريه كرد ... كه اشك ريخت .

تجسم ِ حالات ِ اون كسي كه نيست ... براي هميشه ، موجب ِ ياداوري خاطره ميشه ... خاطره خودش حسرت دار ... حسرتِ دوباره تكرار شدن ...
كه كاش بود ... زنده و سرحال ... مثل يه دقيقه قبل از مرگش ... همراه ِ لبخندش !
شاد ِ با لبخند باشي باشامراي [ بابا شاهمراد : گويش كُردي ]


مقدمه زدم كه يادم بمونه مامان تو فكره ... فراموش نكرده بعد ِ 4 سال ... كه امروزم ريخت بيرون اشك دلتنگيش رو .



بگذريم !


باورش سخته ... كه بي منت موندم و ادامه ميدم.
انگار اولين روز ِ 92 همين ديروز بود كه منتظر معجزه شدم ... و شد ... نه نشد !
نميدونم !
به هر حال هنوزم فكر ِ گذشتن ِ يه روز بدون معجزه رو ندارم !
كه اگه اين باور نبود ، انگار بي دليل ميشد اين همه نفس كه ميره مياد ... ميره مياد ...


بگذريم كه هواي تنگ ِ دلهره ي اين مواقع ، كُشنده اس و بي رحم ... ميسوزونه گلو رو ...
سخت كه نه ... تحملش غير ممكنه اين حس و اين همه سركيسه شدن با اوهام و شايد و اما و اگر ... اگري كه ديگه هيچوقت پيش نمياد !




ايـــستآده امــ
ايستاده تر از هميشگي هاي ميل هاي راهنما !
ايستاده مثل نحسي ِ مترسك ... شايد هم نور ِ آفتابگردان !
ايستاده ... راه مي روم !
ايستـــآده ، بيــ رنــگي را نظاره ميكنم ... كه دور نميتواند باشد ... .. .

_ نگين ! اعتراف ميكنم وقتي از نمره ي رياضي دوستت حرف زدي ، بدو رفتم سايت دانشكده ... توهم زدم نكنه نمره اومده باشه ... كه نيومده بود ! يه زنده باد براي همه دانشجو هاي در انتظار نمره !

__ اونقدري اين زمان فشرده شد نفهميديم 18 سال و 12 - 13 روزمون شد و قبلا ها فكر ميكرديم چي ميشه بشه 18 سالمون ... حالاس كه فهميدم هيچي نشده ...!

___ خيلي وقتها ... البته خيلي پيش ! ... فكر ميكردم ... به همه ! اونقدري كه ترافيك ِ ذهني برام درست ميشد !
حالا نه ! عجيبه برام كه چرا اينقدر زود ميگذرم از همه ... از هر چي !
ولي خب آسوده ترم كرده ...

____ اين لبخندا ... امان از اين لبخندا ! چرا هر آدمي لبخند ِ خاص ِ خودشو داره ... چرا اين همه موندگار و تاثير گذار !

_____ پرستو اومد امروز ! تفكر اينكه پيشمه ... با اون چشماي درشت سياهش ، فوق العاده لذت بخشه ! خوبه هر وقت كه بايد باشه هست ...
ولي انتقال شوهرش به مرز ... و دور شدن ِ پرستو ... داره ديوونه م ميكنه ... ميترسم .


______ زدم برخي از تاپيك هايي كه علاقه مندم بودن حذف كردم ... ديگه تلپ نيستم توشون ...
اجازه ميدم برن هوا خوري اون تاپيكا (!)





زماني را بايد فاصله گرفت ...
آنقدر كه اگر گم شده اي پيدا شوي و اگر پيدا شده اي ... گُم !
آنوقت زندگي ، زيستن ميشود !




يا علي

Fed Up
2013,06,12, ساعت : 08:20 PM
خدایا من هنوز منتظرم!


+ امروز رفتم بیمارستان.. دوباره icu ... از icu متنفرم... متنفر...
دیشب عملش کردن... اون تومور لعنتی پشت سرش بوده... الهی بمیرم موهای بلندشو کوتاه کرده بودن... خیلی کوتاه... دست و پاشو بسته بودن به تخت... که تکون نخوره... وقتی اونطوری دیدمش انگار تازه فهمیدم چی شد... یه دفعه بغض کردم و بغضم ترکید... اشکام ریختن رو گونه هام... خیلی آروم... هنوزم یه عالمه دستگاه بهش وصله و بیهوشه... ازش آزمایش گرفتن و فرستادن تهران... شاید لازم باشه یه عمل دیگه روش انجام بشه... تهران باید جواب بده.. دو هفته ی دیگه جوابش میاد... دو هفته...
+ من امروز دیدم... دیدم مامانش داغون شد... دیدم خواهرش نشسته بود رو زمین و چطور بیقراری میکرد و هیچکس نمی تونست ارومش کنه... دیدم چشمای قرمز و ته ریش برادرش رو... من همه ی اینا رو دیدم...
+ از بیمارستان متنفرم... احساس میکنم تموم بدنم بوی بیمارستان رو گرفته... حالم از خودم... از اون بیمارستان و از اون تومور لعنتی بهم میخوره...
+ از بیمارستان زدم بیرون و فوری رفتم کلاس زبان.. فاینال داشتم... اگه نمی رفتم میفتادم... هر چند که الانم فکر نمی کنم تغییری کرده باشه... اونقدر سرم درد میکرد و اون قدر فکرم توی بیمارستان بود که اصلا نفهمیدم برگه رو چطوری پرش کردم... و اخر سرم وقتی دیدم نمی تونم سوالا رو جواب بدم یه به درک تو دلم گفتم و برگه رو تحویل دادم...
+ وقتی یاد خاطراتمون میفتم داغون میشم... اصلا برام قابل درک نیست این اتفاق یعنی چی آخه؟ میشه یکی جواب منو بده؟
+ خدایا قول دادی دیگه؟ تا همین جاشم خیلی ازت ممنونم... همین که سطح هوشیاریش رفته بالاتر خودش کلیه... همین که از اتاق عمل زنده دراومده خودش کلیه... بازم هستی؟ بازم کمکمون میکنی؟ خدایا یه وقت نذاری هممون داغون شیم... اصلا من به درک... مادرش چی؟
+ خودمو میزنم به اون راه... کتاب میخونم... فیلم میبینم... میام نت و خاطره می نویسم فقط به خاطر این که یادم بره... اما نمی دونم چرا هر کاری میکنم حتی برای چند ثانیه هم یادم نمیره...

+ دوستانی که دعا کردین از همتون سپاس گزارم... مطمئنا این دعاها تو بالارفتن ضریب هوشیش بی تاثیر نبوده... ممنون میشم بازم دعا کنید...

*N!LooFaR*
2013,06,12, ساعت : 09:10 PM
در انتهای هر سفر، در آیینه، دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین، پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان، سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل! در آخرین سفر، در آیینه به جز دو بی کرانه ی کران، به جز زمین و آسمان، چیزی نمانده است!
گم گشته ام، کجا؟ ندیده ای مرا؟



به شدت فکر میکنم یه راهی رو که سه ساله دارم میرم از اولش اشتباه بوده
خیلی زیاد دلم میخواد با یکی مشورت کنم ولی جرءت گفتنشو ندارم!!
امید آدم که بره دیگه هبچی نمی مونه
منم تو این یه مورد دیگه امیدی ندارم!!
نمی دونم ولش کنم و ریسک کنم یا همین جوری که هست ادامه ش بدم. ک میدونم اینجوری چیز خوبی از آب در نمیاد!

امروز رفتم دانشکده
موقع برگشت ی ترافیکی بود ک تا حالا ندیده بودم!
راهی ک پیادش نیم ساعت و با ماشین با وجود ترافیکای معمولی یه ربعه امروز با ماشین یه ساعت تو راه بودم:|
چراشم نفهمیدم! احیانا هم ربطی به ا ن ت خ ا ب ا ت نداره که؟!

امروز یکی از ک ا ن د ی د ا داشت خوکشی تبلیغاتی می کرد!
این کارا واسه مردمه دیگه هان؟؟!!
بعد ا ن ت خ ا ب شدنم امیدوارم از این خودکشیا بکنن واسه مردم!


دلم تنگ میشه واسه همکلاسیام:(
موقع امتحانا هی میگفتم امتحانا تموم شه راحت شم حالا که راحت شدم زیادی راحت شدم! صبح تا شب بیکارم
شایدم همین روزا رفتم سر کار

دوست خوب بودنش چقدر خوبه! امروز در حد چند تا اس ام اس با یکی از دوستام حرف زدم انقدر خوب بود که کلی خوبم کرد:-2-41-:

دلم واسه خاطره تنگ شده بود:|
دلم واسه دوستایی ک باید باشن و الان نمیدونم چرا نیستن هم تنگ شده!


گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود
گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم می گیرد
گاهی آرزو می کنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود، تا خسته شود، تا بشکند!

lover like
2013,06,12, ساعت : 09:36 PM
هه...مارو باش به چه امیدی رفتیم و با دماغ سوخته برگشتیم.....واقعا که.....خوب اونا رو هم دعوت میکردین دیگه...اصن بخت با من یار نیست....
ولی چی بهتر از اینکه خدا بخواد ما هفته دیگه همیچین موقعی نجف هستیم....بعله....این سعادته....این خوبه....اون احمقهای دورو رو ول کن....امروز هر کی ما رو دید گفت تو حرم یادم کن....تو بین الحرمین یادم کن....من اینا رو میخوام با مامانم برو(اینو هانی گفت)برام بخر....گیپورش مشکی باشه ها....
هی خدا.....هیچکی از دل اشفته ام خبر نداره....دلواپسم....خدایا نگهدارمون باش.....این بی ادبا ما رو نفله نکنن....امروزم جلسه گذاشته بودن کاروانیا ولی خو ما نرفتیم....:-2-15-:
همین الان هم تاپیک من و سایه های مرگ رو زدم....امیدوارم که بگیره چون خیلی واسش زحمت کشیدیم.....:-2-14-:
چند شبه میرم تو بهار خواب میخوابم....اوووف که چه هواییِ....خنک....تا خرخره میرم زیر پتو....کلا حال میکنم زیر اسمون میخوابم....جاتون خالی....دارم فکر میکنم یه دفعه شهاب رد میشه....با خودم میگم کاش این ارزوم بر اورده میشد.....ولی ای کاشِ....:-2-41-:
خوب دیگه ما بریم به دیدن فیلم هامون....
راستی عیدتون مبارک....امیدوارم هر روزتون عید باشه و پر شادی:-2-40-:
زیر سایه حق.التماس دعا.....


منو میذاری کنار که بری کنار کی.....من تا کی کنار بیام دوباره سر همه چی.....بگم هر چی تو بگی....
دلم و میشکنی این بار چندمه....هر چی کوتاه میام تو چشم تو گمه....اخه گوشای تو به حرف مردمه....
هر چی دورتر میشی وابشته تر میشم....هر دورتر میشی دلبسته تر میشم....هر روز که میگذره شکسته تر میشم....
(حمید عسکری-دلم و میشکنی)

#mahnaz#
2013,06,12, ساعت : 09:42 PM
ب نام خدا

گاهی اوقات ادم دلش می خواد از یه سری لحظه ها زودی عبور کنه..
و در عین حال
گاهی اوقات دوست داری توی یه سری لحظه ها زمان متوقف بشه..


حس اولو دارم.

نمره ها مو نمیزنن..
خیلی سخته..
خدا کنه قبول بشم..

امروز عصبانی بودم...
از ی بنده خدا...
خب ادم نباید دوستاشو فراموش کنه...مگه غیر اینه؟
خب من از این که فراموش بشم بدم میاد..متنفرم..
اما این اتفاق افتاد..
اصلا ولش..

الان یکی بیاد ب من بگه این 3 ماهو ب چ کاری مشغول شم؟
بیکارم خب...


دلم تنگه..خیلی...

azade90
2013,06,12, ساعت : 09:44 PM
دروووووووووودhttp://www.millan.net/minimations/smileys/balloons.gif

تموم شد بالاخرهhttp://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif
باورم نمیشهhttp://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gif
این ترمم تموم شد
دیشب تا 4ونیم بیدار بودم و پروژه مو تموم کردمhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif
نرسیدم حتی یه کلمه م بخونم
راحت....
صبح ژوژمان بود،بعدازظهر امتحان
تو این فاصله خوندیم
امتحان خوبی بودhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif



دلم لک زده واسه یه رمان خودن
وای که دلی از عزا(!) در بیارمhttp://www.pic4ever.com/images/cancan.gif



رسیدم خونه
تلفنو برداشتم که زنگ بزنم زهرا ببینم کوجاس
هرچی دکمه روشنو فشا دادم،روشن نشدhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif
شارژش تموم شده بود :l



دقت کردین وقتی شلوار روشن میپوشین
قطعا یکی پیداش میشه که یجورایی با شلوارتون دشمنی کنه!!!http://www.pic4ever.com/images/budo.gif
تو اتوبوس بچه هه کفشش خورد به شلوارم
نزدیک بود از کوره در برمhttp://www.pic4ever.com/images/t2.gif
ولی داخل کوره موندمو تو دلم فحشا بود که نثار روح عمه ش کردم



این خواننده هام که دیگه دارن گُل میکارن با اون آهنگاشون
میگه :
"من حدس میزنم تو دلت با منه،میدونم کیه که مارو چش زده"
اونوقت یه سوال برای من پیش اومدهhttp://www.pic4ever.com/images/297.gif
دقیقا چطوری فهمیده!!!؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/297.gif
تخم مرغ شکسته،فهمیده!!!؟؟http://www.pic4ever.com/images/au.gif
خدایا!!!ببین مارو با کیا کردی 75 میلیون نفر!!!!http://www.pic4ever.com/images/no.gif



+میشه ازت یه خواهش بکنم!!!!
سایه نحستو از زندگیم بردار لدفن


+آدمــــــها در ارتباطاتشان

یک آستانه ی " تحمـــــل " دارند
یک آستانه ی " تنــــــفر "
و یک آستانه ی " تهـــــوّع " .. !!




شب و روزتون خوشhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif

°Hal¡¥aS°
2013,06,12, ساعت : 10:15 PM
به نام خدا....


دقیقا دو ماه و سه روز بود ندیده بودمش امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدمش وقتی لپمو کشید نیشم تا پشت گردنم باز شد
دیگه به این وضعیت عادت کردم 15 ساله که این مدلیه
بچه بودم وقتی میرفت بغض میکردم بعدشم 2 یا 3 روز تب
اما حالا دیگه عادیه واسم یک ماه بگذره دو ماه بگذره تازه ماه دوم نبودشو حس میکنم دلتنگش میشم
پوستش تیره شده موهاش فلفل نمکی شده ولی چشما همون چشمای خوشرنگه هنوز نمیدونم چه رنگیه تیله ای گمونم
قربونشم برم رنگ چشمشو هم به ما نداد.
تنها کسیه که خیلی خیلی خیلی خیلی دوسم داره به دنیا که اومدم واسه من بیشتر از پسرا خوشحالی کرد...
خدا کنه دو سه روز بیشتر بمونه

######

امروز چقدر عجیب بود چون مقدار کثیری درس خوندم

######

همه ی دست و پا و لپام قرمزه خدا نسله پشه هارو از زمین ورداره
گوشته شیرین نخواستیم هی زرت و زرت نیش میزنن

######

ما تو همه زمینه ای خر شدیم الا خر شانسی

######

دیروز کاندید عزیزمون شیراز بود من فقط یک ساعت آخرش رسیدم بنده ی خدا میگفت من تاحالا شیرارو انقدر با شکوه ندیدم خدایی از حق نگذریم خیلی جمعیت بود سه برابر جمعیت داخل تالار بیرون وایساده بودن دو ساعت طول کشید تا از فرودگاه برسه به تالار...خدا حافظت باشه مرد

######

توی یه بی تفاوتیه خاص دست و پا میزنم

######

مهتاب کرامتی توی فیلم زندگی خصوصی خانم و آقای میم خیلی خوشگل شده

######

امروز گوشی داداش بزرگمو چک کردم آدم بعضی وقتا خوبه داداشاشو چک کنه خودشم با یه لبخنده مرموز داشت نگام میکرد

######

شدیدا نیاز دارم یکی شخصیتمو نقد کنه میخوام ببینم مشکل کجاست

######

شاید خوش خنده و شوخ باشم ولی سعی میکنم جدی بودنم یاد بگیرم

######

میخوام ساعت بذارم روز کنکور پنج صبح پاشم یه چندتا مبحث بخونم حیفه بخوابم ؛))

######

گوشته انگشتم میخاره و نمیتونم بخارونمش درد از این بدتر؟

######

مامانم سه تا شمع از کلکسیون شمعم کش رفت کلی گیسای همو کشیدیم :))
منو مامانم ذره ای تفاهم نداریم ولی همو دوست داریم:(

######

دلهره ی گله یاسمو دارم خدایا سخت بهش نگذره کاش دستم باز بود بهش کمک میکردم.

######

پروفایلمو بخاطره مرور خاطرات باز کردم

######

امروز خوشی زده زیر دلم
یه لینکه آهنگ واستون میذارم
واسه کسایی که آهنگ خارجکی دوس دارن
اگه تکراریه ببخشید :(

http://s1.picofile.com/file/7430346341/Maroon_5_One_More_Night.mp3.html


حس میکنم آهنگه جالبیه از آهنگای ریتمیک خوشم میاد


کسایی که تو سایت میدونن دوسشون دارم مطمءن باشن دوسشون دارم

همین دیگه
ایام به کام

mahsa khatoon
2013,06,12, ساعت : 10:45 PM
همش فکر میکردم امتحانام تموم شه ال میکنم بل میکنم ولی امروز دیدم هیچی سرگرمم نمیکنه نه نت نه تی وی نه هیچیه دیگه
همش رفتم تو اتاقم یا گریه کردم یا مهدی احمدوند گوش دادم
زنگیدم به داداشم اون حرف میزد من اینور خط گریه میکردم
نمیدونم چم شده بود دلم به معنای واقعی مرگ میخواست
یه وقتایی دلم میخواد یه جا باشه که فقط خودم و خودم باشم بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ آدمی که دلتو بشکونه
خیلی بده یه آدم یه کاری بکنه که تو اوج خوشیم یاد حرفش بیفتی بغضت بگیره

*Leila*
2013,06,12, ساعت : 10:49 PM
... به نام یگانه خالق ِ هستی ...

.
.
.

من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت ... ( سهراب )

.
.
.

چقدر موضوع انتخابات داغ شده ...

هرجا میری ازت میپرسن به کی رای میدی ...

.
.
.

امروز هم بسیار منفعل بودم ...

هیچ کاری نکردم ...

اصلا نمیدونم صبحم چجوری شب شد ...

فقط کمی ... خیلی کم تونستم زبان بخونم ...

امیدوارم بتونم پاسش کنم ...

.
.
.

بودن با بچه ها گاهی چقدر آدم رو شاداب میکنه ... این رو امروز فهمیدم ...

حدود دو ساعت با پریا بازی کردم ... پریایی که جز مامانش اصلا انگار کسی رو نمیبینه ...

چند روز پیش داشتم جزوه روانپزشکیمو مبحث اضطراب جدایی رو میخوندم ... هرچی جلو تر میرفتم بیشتر علائمش رو در پریا میدیدم ...

چقدر سخت و چقدر خوب و گاهی حوصله سر بر ِ بودن با بچه ها ...

.
.
.

پر از استرسم در مورد فردا ...

آرامشی که از دو روز پیش داشتم تا الان ... و شاید فردا تموم شه این آرامش ...

چقدر سخته وقتی میخوای به طور جدی با یکی حرف بزنی و ندونی از کجا باید شروع کنی ...

ندونی از کجا بحث رو به سمتی که میخوای پیش ببری تا بتونی شروع کنی ...

هــــــــــــی تو ... ببین منو به چه گرفتاری ای رسوندی ...

.
.
.

امروز چقدر پای تلفن باهام خندیدی ... بهم خندیدی ... بهت خندیدم ...

امیدوارم فردا با هم گریه نکنیم ... به حال ِ هم ... برای هم ...

.
.
.

تو میان ِ ما ندانی که چه میرود نهانی ... ( سعدی )

22.3.92

باروونی
2013,06,12, ساعت : 11:09 PM
معبودا رخصتـــــــــــــــ



چقدر امروز روز پرکاری بود... از صبح کله سحر بیرونم...
انگار تموم امروز رو تو یه عالم دیگه سیر میکردم.
صبح ساعت 5 رفتم دوچرخه سواری و 8 برگشتم.بعد کمی جمع و جور کردن خودم دوستم اومد دنبالم.بعدِ آخرین امتحانش.
و وقتی اینجور داغون میاد یعنی بیا بریم بیرون...یعنی نسیم خسته ام.یعنی چرا؟
منم جای اینکه بپرسم چته فقط گفتم من از تو هم بدترم.

رفتیم پاساژ خواستیم خرید کنیم ولی هیچ کدوممون نایی برا خرید نداشتیم فقط حرف زدیم.نه با خنده و نه غیبت نه...
فقط خواستیم یه جوری خالی بشیم.

نه حال و هوای من به شهر میخورد و اون شلوغی های انتخاباتی و نه اون.
رفتیم خارج از شهر.لب رودخونه...چند ساعت تموم کفشامونو در آوردیمو پاهامونو فرو کردیم تو آب.

حرف حرف حرف...آخرش به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...هیچی...با اینکه نگران مامان بودم ولی دلم اینقد پر بود که پیشنهادشو برا اینکه ناهار پیتزا بخوریم قبول کردم و نرفتم خونه.

بعد ناهار رفتیم دریا...دریا آرومم میکنه...لااقل با همه شوریش نمک به زخمم نمیزنه...خیلی مواج بود...لب ساحل رو ماسه ها نشستیم باز حرف و حرف و حرف...

بازم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.یکمی با موجا بازی و جیغ جیغ کردیم.یاد خاطرات مدرسه رو زنده کردیم و باز...یه چیزی...و شاید یه چیزایی کم بود...

گفتم بریم خونه...گفت نه ...نمیخوام برم.برم خونه باز به اون فک میکنم.منم حس کردم فکر و خیالای زیادی رو تو خونه جا گذاشتم.ترجیح دادم کنارش بمونم.

تا الان که اومدم خونه و حالم از اینهمه خوراکی ای که با خنده های زورکی و برا دلخوش کنکش خوردم داره بد میشه.
بستنی...پیتزا...فالوده طالبی...باز بستنی...ذرت و...

و باز به قول مونا یه چیزی این وسط کمه؟

عینکم شکست...خدایا حرمتم تو نگاهت نشکنه...

ساعت شد حدود 7...گفتم بریم خونه...ولی وقتی خواست بریم بام لنگرود نه نگفتم.مثل چن وقت پیش که رفتیم بام.چرخ و فلک سوار شدیم.
یه دختر کوچولویی اونجا بود که از قضا خیلیم پر حرف بود...کلی برامون شیرین زبونی کرد و از اون حال و هوا درمون آورد..

سرم درد میکنه و خسته ام...فکرم خسته ست...فک کنم از خاطره مم معلوم باشه.
کلافه ام بسکه نشستم دو دوتا چهار تا کردم...خسته ام بسکه رو وفای آدما حساب وا کردم و حسابام غلط از آب در اومد...


باید بشینم یه دل سیر به تموم آدمای دور و برم بخندم.که چی؟به چی میخواین برسین...
خدا کنه پسورد قلبتون دست این و اون نیوفته که فقط خدا داند چه چیزا و چه کینه هایی که تو دلتونه رو لو میدین.

امروز برا اولین بار خواستم اسم آدمایی که باید از زندگیم برن بیرون و فراموش بشن رو با یه تیکه چوب بنویسم رو ساحل ...
از قضا تا زمانی که سوار ماشین شدیم و رفتیمم موج نیومد پاکش کنه...خدا کنه امشب جزر و مد بشه لااقل:|

×پرخوری کردم امروز...حالم بده!
×چیو کتمان کنم؟این که مث دخترای دیگه آرایشگاه رفتن حالمو خوب نمیکنه؟نه...نمیتونم اینو بگم.
×اگه یه بار دیگه پام برسه به کربلا...آی گله دارم ازت امام علی(ع) آی گله دارم!
×من الان با این پرخوری چطور به مامانی بفهمونم که اشتها ندارم.
×این آهنگ خاطره ستار هم رو اعصابمه...


خوشبخت باشید


یآعلــــــــــــــــــــی

ghazaleh-j
2013,06,13, ساعت : 12:00 AM
به نام وجودي كه وجودم ز وجودش گشته موجود:-118-:
سلام دوستانhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif
ولادت اما حسين(ع)رو تبريك ميگم بهتون:-118-:
آخ كه من چقد از خونه تكوني بعد تموم شدن مدرسه ها بدم مياد :-2-31-:
امروز از صبح يه بند كار كردم :-2-31-:
هرچي جمع ميكردم تمومي نداشت:-2-31-:
از 5و نيم صبح بعد از نماز و صبحونه شروع كردم به كار تا حدود هاي 12 كه تموم شد :-2-31-:
بعدش خانم مادر زنگ زد گفت براي پدر غذا درست كن :-2-31-:
خدايا كي اين دوره هاي مادربزرگ من با دوستاش تموم ميشه آخه؟:-2-31-:
غذا درست كردم و بسطا سفره رو چيدم كه ساعت شد حدود 2 :-2-31-:
من ::-2-30-::-119-:http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
بابام در حال خوردن غذا::-2-22-:
حالا بدتر از اون عمه ام زنگ زده به خواهرم ميگه براي نرگس (دختر عمه ام)ميخوايم بريم مانتو بگيريم بلند شو تو هم بيا.:-2-31-:
(يكي نيست بگه بچه خر ميكني آخه؟شوهر عمه ام تهران نيست ماشين ندارن برن تجريش خواهر مظلوم منو گير آوردن فقط تو فاميل :-2-22-:)
خواهرم به من گير داده ميگه تو هم بيا من حوصله ندارم تنها:-2-31-:
حالا ما هم كه كلا رودروايسي شديد داريم ما خانواده عميم اينا:-2-31-:
ساعت6 شد ما هنوز تو تجريش مي چرخيديم .:-2-31-:نرگس بيچاره مانتو گرفت دختر عموي كنه اش ول نميكرد كه انقد چرخيد تا آخر سر يه شلوار خريد:-2-31-:
حالا ما هم خسته كوفته برديمشون خونشون (ولنجك:-2-31-:)پياده شون كرديم مامانم زنگ زده ميگه بياين ايستگاه مترو شريعتي:-2-31-:
به معناي واقعي له له شدم :-2-31-:
بالاخره ساعت 9 رسيدم خونه و تا الان كه اينجام::-2-31-:
ولي عجب روزي بودم:-2-31-:
يا علي:-2-16-:
غرالهhttp://www.pic4ever.com/images/hippie7.gifhttp://www.pic4ever.com/images/hippie7.gif

D o n Y a
2013,06,13, ساعت : 12:21 AM
سلوم دوست جونا! :-2-25-:
خوفید؟ خوشید؟ :-2-16-: من خوبم! خوبِ خوب که نه :-2-15-: ولی دارم سعی می کنم خوب باشم. :-2-16-: خسته شدم از بی حوصلگی و دپسردگی! :-2-41-:
امروز کلی روز شلوغی بود. اعصاب خرد کنم بود :-2-37-: :-2-22-:
از صبح زود بیدار شدم، هی زبان بخون، هی زبان بخون :-2-27-: به دلم افتاده بود که می پرسه ازم. :-2-41-: منم یه طوری خوندم که بگه Donya! very good dear http://funclick.ir/Forum/images/smilies/35.gif (http://www.postsmile.com/)
بعد ما هم ذوق کنیم. http://funclick.ir/Forum/images/smilies/smilies-azardl%20(15).gif (http://www.postsmile.com/) که البته وری گود و اینا نگفتhttp://funclick.ir/Forum/images/smilies/New%20(6).gif (http://www.postsmile.com/) ولی راضی بود. گفت نمره ات خوف شده. http://funclick.ir/Forum/images/smilies/redface.png (http://www.postsmile.com/)
خدا از این معلما نصیب هوشکی نکنه. 20 دیقه مونده به آخر کلاس 4 تا سوال داد و گفت به انگلیسی جواب بدین. هر سوال هم حداقل 3 خط جواب باید داشته باشه. گفت اگه دیدم جوابی کمتر از 3 خطه بدون خوندن روش خط می زنمhttp://funclick.ir/Forum/images/smilies/65d6a5d6s.gif (http://www.postsmile.com/) حالا من دست خط ریزم بین همه معروفه ها http://funclick.ir/Forum/images/smilies/14.gif (http://www.postsmile.com/) جاتون خالی چنان گنده گنده نوشتم. ایــــــــــن هوا!:mrgreen: خبیثم خودتونید. تقلبم اصن نکردم مجبور نبود از این شرطای مخسره بذاره خووووو :mrgreen:
عاغا امتحانو دادیم برگه رو هم تحویل دادم به teacher! اصن می بینید؟ میل به زبان انگلیزی در ما فوران می کنه ها :-2-27-: :-2-22-:
بعد شروع کردیم حرف زدن و گفت فلش مموری ای چیزی بیار برات فیلم آموزشی می ریزم و ... یهو دیدیم یکی از بچه ها گفت دنیا کیفتو بگیر یکی زد بهش پولات داشتن می ریختن(قبل از کلاس ددی جان بهم پول تو جیبی داده بود منم همین طور انداختمشون تو کیفم و این پولا هم یه سوژه ای شدن و بچه ها گیر دادن امشب شام ببرمشون بیرون :-2-08-:) همین طور داشتیم با مرمر جان (معلم زبانمون) در حال خنده و حرف می اومدیم بیرون که مامان زنگید و گفت کوجایی بچه؟ :-2-08-: گفتم خونه آقا شجاع. یه بی مزه بست بهمون و گفت این ورا کار داشته نزدیک کانون زبان منتظر مایه. :-2-37-: ما هم تند تند بای دادیم به مریم جون و پرواز کردیم سمت ماشین موقعیت به این خوبی نصیبم شده بود. فکر کنید ساعت 6 با اتوبوس قرار بود برگردم خونه :-2-35-:
وقتی رسیدیم خونه دیدیم سنا گند زده به آشپزخونه، امروز خونه دوستش دعوت بود خواسته خودشیرینی کنه و به جای این که کیک بخره از قنادی خودش کیک درستش کنه تا بگه مثلا هنرمنده. :-2-37-: که آشپزخونه رو پوکونده بود. http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/)
من که دیدم این طوره تن تن لباس عوضیدم و گفتم تو برو حاضر شو من خونه رو مرتب می کنم. الان به کوزت بودن ما پی بردید؟ خودتون پی ببرید که من چقدر دلسوزم. من هیچی نمی گم که خدایی نکرده ریا نشهhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif (http://www.postsmile.com/)
بعد از مرتب کردن آشپزخونه و تقریبا خونه اومدم تو اتاقم که مانتو و اینامو بچینم سر جاهاشون. کیفو خواستم بچینم که http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-18-.gif (http://www.postsmile.com/) چشمتون روز بد نبینه. دیدم کتابمو و دفترم نیستن. یه فلش بک به 1 ساعت پیش و بلهههههههhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_102.gif (http://www.postsmile.com/) کتاب و دفتر نازنینم جا موندن تو کلاس. موقعی که هستی کیفو بهم داد کتابم روی دسته ی صندلی بود. :-2-28-:
زودی زنگ زدم به کانون و منشیه گفت نمی شه الان که برم سر کلاس و مزاحمشون بشم برای یه کتاب. منم اصرار که کتابمو می خوام حداقل بیارید پیش خودتون که خیالم راحت شهhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gif (http://www.postsmile.com/) بعد از چند دیقه کلنجار با من قول داد که قبل از اتمام کلاس بره و کتاب منو بگیره.http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif (http://www.postsmile.com/) مدیونید فکر کنید من توی اون نیم ساعت تا پایان کلاس بیکار نشستما! نهhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/)! زودی اس دادم به دوستم نادیا که کلاسش اون ساعت بود و چند تا تک هم برای محکم کاری زدم.http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-316.gif (http://www.postsmile.com/) قضیه رو در طی چند تا اس پر و پیمون براش تعریفیدم و قول داد که بره دنبال کتابام و بدشون به منشی.http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif (http://www.postsmile.com/)
تا اس داد که اوکی شده و کتابمو تحویل داده من دوباره زنگ زدم کانون زبان جواب ندادن، باز زنگ زدم که بعد از کلی بوق جواب دادن. قضیه رو گفتم و خواهش کردم حواسشون باشه به کتابم تا فردا یا شنبه تحویلش بگیرمhttp://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif (http://www.postsmile.com/) بعد از اونم به نادی زنگیدم و کلی تشکر و اینا که گفت دنی منشیه گفته کچلش کردی گفته مگه دوستتو نبینم. http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/beee.gif (http://www.postsmile.com/) خو نگرانی های آدمو درک نمی کنن.http://www.pic4ever.com/images/290.gif (http://www.postsmile.com/)
راسی! امروز تفلد دعوت بودیم ولی نرفتیم. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cakesmileyf.gif (http://www.postsmile.com/) ما خیلی دلمان تفلد می خواد. دخترونه، دخترونه و پسرونه، اکیپی اصنhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_102.gif (http://www.postsmile.com/) بریم همش خوش باشیم. پسرا مسخره بازی در بیارن بهشون بخندیم و سوژشون کنیم. :-2-15-: بدجنسم نیستم. اونا دلقکن :-2-15-::-2-39-: دلم برای اون روزا تنگ شده. :-2-15-:
بیخیال :-2-15-:
عاغا دیدین چی شد؟ باز این دهان محترم بی موقع باز شدhttp://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-316.gif (http://www.postsmile.com/) ددی جونم اسم مامانو، توی گوشیش گذاشتم جگرم. حالا من هی کلنجار می رم که بذار، زندگیم، نفسم، خانمم، عشقم و ... قبول نمی کنه که!http://www.getsmile.com/emoticons/smileys-91853/aiw/beee.gif (http://www.postsmile.com/) آخرم گفت چرا این قدر اصرار داری که جگر نباشه که این دهان ما بی موقع باز شدhttp://www.kolobok.us/smiles/icq/cray.gif (http://www.postsmile.com/) و گفتیم عسل لپ تاپمان رو بیاره پایین. آورد و ما عکس جیگر رو نشونشون دادیم. مامان مثل باروت منفجر شد روی سر من منظلومِ خیر خواه :-2-39-: و دعوا کرد که این چه وجه تشابهی داره. :-2-27-: تا من باشم دیه دلسوزی نکنم. :-119-:
این شما و این
جیـــــــــــــــــگـــــ ــــــــــــــــر (http://s4.picofile.com/file/7797159886/51116001373966175708.gif)
http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif (http://www.postsmile.com/) والا تو این دوره زمونه اگه صدامون کردن جیگرم نمی دونیم دارن محبت می کنن یا فحشمون می دن :-2-31-:
عاغا بسه دیه! خاطره طولانی شد :-2-35-: نشد؟ :-2-35-: چند روز بود نیومده بودم گفتم دلی از عزا درآرمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/)
دنیا نوشت 1: بچه ها اگه من عنوان کردم که بعضیا پ.ن هاشون رو مثل من با تخلص می نویسن بعضیا برداشت بد نکنن. من این موضوع رو با خوشحالی و خنده بیان کردم. :-2-42-: پس نیان فحشم بدن. واقعا دلگیر شدم. :-2-28-: حالا نه واقعا! ولی دلگیر شدم.http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-18-.gif (http://www.postsmile.com/)
دنیا. نوشت2: نازنین؟ مامی؟! عاشختم. :-2-40-:
دنیا. نوشت3: خاله فرشته ی گلم، زن عمو سیمای عزیزم، دختر عموی بدجنسیم فرشته (:-2-43-:)، نازنین، بی دوست خوب و هم استانیم، نگین دوست جدیدم که تو این مدت کم کلی عاشقش شدم. همتونو دوست دارم.http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/kiss.gif (http://www.postsmile.com/)
دنیا. نوشت4: نگار دلم برات تنگ شده. بیا سایت :-2-15-:
خاطره نویسا :-2-40-: خاطره خونا :-2-40-:
تا درودی دیگر بدرود :-2-16-::-2-25-:
بعد نوشت: بچه ها سوتی دادم در حد لالیگا. تاپیک ویرایشی که دستمه باز بود خاطره رو اونجا فرستادم. :-2-06-: باز خوبه امکان حذف پستامونو داریم. :-2-35-:

B . A
2013,06,13, ساعت : 12:54 AM
بنام سلام ...نام خدا...

چشام از خستگی...باز نمیشه...
نمی دونم چرا اومدم نت...بهترین دلیلش...دانلود آهنگیه که الان به حال و هوام می خوره...
دارم رادیو گوش می دم و منتظرم دان بشه...
خاطره ی بعضی ها رو خوندم...و بقیه رو نرسیدم...
امروز روز خیلی خوبی بود...خونه ی یکی از دوستام سفره ی نذری بود...دعوت بودم...
عالی بود...
فضای شاد و بدون هیچ استرس و فکر مزاحمی...دست زدیم و خندیدیم...بحث کردیم و نتیجه گرفتیم...من و دوستم مدام حرف می زدیم و با پچ پچمون مزاحم صحبت های خانوم سخنران می شدیم...بدون توجه به چشم غره هاش!
آخرشم حلالیت خواستیم ازش...خندید و گفت :تو هیچ مجلسی اینقدر صبر نداشتم!
عالمه هم خندید:حق بدید بهمون ما خیلی وقته همدیگرو ندیدیم!
و اونم حق داد!
باز خدارو شکر خانومه مجازی نبود که بخواد رو سرت هوار بشه که بی شرم و رویید شما!
نماز خوندیم و سفره ی نذری...جاتون سبز...حلیم بادمجون و آش و انواع حلواها و شیرینی های مخصوص آلما و آجیل و میوه...ساندویچ کتلت و فلافل و نون پنیر ....دوغ و نوشابه و دلستر...
آغا زدیم که هنوز نفسمون بالا نمیاد!
ساعت 11 برگشتم...
خلاصه روز خوبی بود...تا باشه از این روزای خوب!
ورووجکم هم خیلی بهش خوش گذشت...کلی همه قربون صدقش رفتن و کلی بازی کرد...فقط نیم ساعت تو بغلم چرت زد...
الانم تو خونه در حال دویدنه...خیلی باحال می دوئه...اولا عین خرچنگ مست کج راه می رفت...حالا می دوئه و موهای خرگوشیش بالا و پایین میشن...
...

خیلی گرم شده...کولر هم جواب حرارت بالای تنم رو نمی ده!

منتظر ماه رمضونم...اول بخاطر حس خوبش...بعدم بخاطر فیلماش...

روز به روز دارم آدمای اطرافم رو بهتر می شناسم...خدایا ممنون...هیچکدومشون مطاعی نبودن:-2-28-:

آهنگام دانلود شدند...فردا باهاشون می شینم تابو رو مینویسم...

یاد ایامی که خوش بودیم ادمای اضافه ای هم دورمون نبودن!

اینقدر خوشم میاد همه رو عین سگ و گربه بهم انداختن خودشون عین خیالشونم نیست!تفرقه می ندازن و حکومت می کنن...دوز دارم!

جالب ترش اینجاست که اینقدر ترسوییم که عرضه نداریم از احساس بدی که بهشون داریم حرف بزنیم...

دوز دارم...همه ی اینا رو دوز دارم...

زندگی هنوز خیلی جا برا تجربه کردن داره...

خوابم میاد...

یعنی یه شب میاد بیام ببینم حتی ادمین هم تو سایت نیست و کاربرا دارن از فرصتیکه واسه خوابیدن دارن استفاده می کنن!!!!

شب بخیر....

خانم فسقلی
2013,06,13, ساعت : 01:04 AM
به نام خدای بزرگ


آمو امروز یه روز فوق العاده عالی بود! پر از خنده و دل درد بس که خندیدیم!
امروزم با زینب و زهرا گذشت...
آغا منو زینب شدیدا احساس خطر میکنیم این زهرا ورپریده اومده عضو نودهشتیا شده :-2-28-: مایم که کلی خاطره ول کردیم اینجا گفته امشب میشینه تموم خاطره هامونو می خونه حالا زینبم تهدید کرده میری ویرایش می کنی تمومشونو :-2-22-::-2-22-::-2-22-:
من خاطره هامو دوس دارم ولی امشب میرم یه نگاه بندازم ببینم مورد خطر که واقع نمی شه زهرا اینارو بخونه نمیره مارو لو بده خخخخخخخخخخخ:-2-16-:
زهرا لپ کشانی نانازی من:-2-37-: امشب انقذه خوشمل شده بود هی دلمون می خواست لپاشو بکشیم و لهش کنیم تو بغلمون:-2-43-:
زینب کوفتت بشه :-2-33-: ما الان به خاطر داشتن یه خواهر کوشمبولوی گردالی به تو حسودی میکنیم عزیزمممممممممممممممم:-38-:
امروز منو زینب در یک اقدام ناباورانه نشستیم درس خوندیم:-13-:
خودمونم باورمون نمیشد:-63-: خدایا شکرت که داریم عاقل می شیم حالا که امتحانا تموم شده ما داریم درس می خونیم:-24-:
منو زینی گلی رفتیم خرید هرچی خریدیم شبیه هم بود حالا میخواستیم امشب بریم بیرون مخمون هوا بخوره :-119-: زینب گلی می خواست عین ما لباس بپوشه طفلکو مجبور کردم بره لباس خرم سلطانی شو بپوشه:-34-:
این خواهرا خعلی زورگو هستن :-104-: مارو مجبور کردن لباساشونو اتو بزنیم وایی که زهرا چه خوشمل شده بود امشب:-4-:
تازگیا به خاطر انتخابات خعلی شلوغ شده شهر خصوصا آخر شب ملت دیگه می ریزن توی خیابونا امشب خیر سرمون میخواستیم از خونه ی زینی برگردیم دو ساعت توی راه بودیم مسیر 15 دقیقه ای رو:-29-:
دیگه داشتیم ناامید می شدیم که می رسیم به خونه مون آیا؟:-107-:
ما الان می ریم خاطره هامونو نیگا می کنیم :-2-35-:
زهرا....
نیم وجبی همه رو توی مشتش داره:-45-::-102-:


شبتون خوش خوشان، خانم فسقلی

.:BahaR:.
2013,06,13, ساعت : 01:06 AM
به نامِ خودش!
×دو روز پشتِ سرِ هم غر و گریه میکردم پیشِ مامان که مامان چرا من داداش بزرگتر ندارم؟چرا یه پسر قبلِ زهره نزاییدی! و مامان فقط متعجب بهم نگاه میکرد.
رو یه چیزی که حساس بشی بیشتر از بقیه چیزایِ زندگی روش زوم میکنی و من تو این هفته هر وقت با مامان و زهره رفتم بیرون فقط رو کلمه ی داداش که از دهنِ دخترایِ اطرافم میومد بیرون زوم شده بودم و چقدر حسرت خوردم .....

×ببخشید که با خاطره ی قبل یه سری دوستان رو ناراحت کردم.....
×کلا نمیخواستم خاطره بنویسم حسش نبود اما با بحثی که بینِ من و زهره پیش اومد لازم بود الکی الکی یه چیزیو خط خطی کنم :| چی بهتر از یه پست تو خاطره نویسی :|
×یه هفتس مخم واقعا نمیکشه واسه فکر کردن.کارایی میکنم که دو ثانیه بعدش پشیمون میشم....
×کلا زندگی در هم گوریده :|
×شبا که بابا میاد خیلی خوش میگذره :) خیلی با زهره پیشِ بابا مسخره بازی در میاریم....هیچ وقتِ هیچ وقت خونه اینطوری شاد و خندون نبود.
×حضـورِ زهره تو این هفته واقعا یه معجزه بود.یه معجزه ای که واقعا بهش نیاز داشتم.ولی همچنان دلم داداش بزرگتر میخواد :|
×بعضی وقتا فکر میکنم خدا باید به هر خانواده حداقل یه پسر و یه دختر رو میداد :| اصن کی گفته فرزندِ کمتر زندگی بهتر؟! من مخالفم :| :))
[خـودم را گــم میکنم
تا یـکی بـا حضـورِ دوست داشتنی اش
داد بــزند ســُک ســُک!
پیــدات کـــردم]
:|
یا عـلی

.arsana.
2013,06,13, ساعت : 01:08 AM
خیلی خسته ام
و در عین بدبختی 4 تا تحویل پروژه دارم که یکیش 27 خرداده :|
اعصابمم قاطیه وحشتناک... این پروژه 27 ام برای هندسه کاربردیه و روی کالک A2 بدبختی نمیشه از تخت رسمم استفاده کرد وگرنه میز مخصوصشو از بچه ها میگرفتم ... روی میز معمولی هم نمیتونم کار کنم چون نمی تونم روی میز خم بشم و تنها راهی که به ذهنم میرسه اینه که فردا صبح پاشم برم دانشکده روی میزای اونجا کارمو انجام بدم چون راحتم میز کج میشه مناسبم هست:-2-28-:
حالا اصن نمیدونم فردا برم دانشکده یا نه؟
چون فقط میخوام خودم تنها باشم و کسی از بچه ها رو نبینم به یه دلیلی
میرم دیگه :-2-28-:فوقش میرم تو یه کنجی قایم میشم کارامو انجام میدم
یه هفته تهران بودم کلی هم وسیله بردم رسماً هیچ غلطی نکردم :-2-33-:
2 هفته س گردنم درد میکنه:-2-33-:
اصن آدم از بدبختیاش مینویسه همینجور سرازیر میشن :-2-33-:
خیلی بده تو کل خوابگاه فقط بچه های معماری باشن:-2-33-:خیلی ستمه:-2-33-:منم میخوام برم خونه استراحت کنم با خیال راحت :-2-42-:
از 12 واحدی که امتحان دادم 9 واحد نمره هاش اومد و خداروشکر خیلی راضی بودم به جز اخلاق اسلامی :-2-09-: هندسه هم امتحانشو دادم این پروژه شم تحویل بدم بعد میمونه 3 تای دیگه که جمعاً 7 واحدن:-2-27-:
که یه 2 واحدیش باید از 27 تا 1 تیر صبح تا شب دانشگاه باشیم و کار کنیم
یکی دیگه ش ماکته و اون یکی هم تقریبا یک سومشو انجام دادم
فقط 2 هفته مونده تابستون برسه:-2-16-:از تابستون و پاییز و زمستون پارسال که هیچی نفهمیدم امسال جبران کنم :-2-16-:
یه تصمیماتی هم واسه تابستون دارم
امیدوارم با موفقیت پیش بره به عنوان اولین حرکت :-2-37-:

samaneh.98ia
2013,06,13, ساعت : 01:18 AM
به نام خدا
سلام
خیلی وقته هیچ خاطره ای از خودم ننوشتم :)
مدرسمون تموم شد...
اخرین سال بود..
نمیدونم شاد باشم یا غمگین ولی دیگه تموم شد
بعضی وقتا یه غم عجیبی دل ادمو میگیره
یه چیزی به ذهنم رسید
الان مینویسم
شاید دور باشد روزهای خوب
اما من از سادگیشان میگذرم
این را پای نیامدنشان نمیگذارم
و..
با اینکه دورم , اما نزدیکم
دلم باران میخواهد
هم خودش و هم بویش را...
خسته ام ..
این یک کلمه برای توصیف حالم کافیست...

نمیدونم چرا امشب نویسندگیم گل کرده بود :))))

"Dezire"
2013,06,13, ساعت : 01:50 AM
5شـــنبه/ 1:21 بامداد / سردرد، غم...

مـیـنـویـســم …

نـه مـن سـبـڪ مـیـشـوم ، نـه ڪـاغــذ سـنـگـیـن …

هـیـچ ڪس دردِ آدم را نـمــی ڪِشـد …



امشـــب شبـ داغونی بود ، کلــی گریه کردم به خاطرِ دردام ...

بعــد هم که متوجه شدم مادرِ یکی از دوستای عزیزم فوت کردن ،

بدتــر از اون درست 1 ساعــت بعد هم خبرِ فوت مادربزگِ یکی دیگه از دوستام ...

غــمِ از دست دادنِ مــادر ؟

اصــن میشه تصورشم کرد ؟ من یکی نــمیتونم ، به هیچ وجــه ، اینکه روزی نبــآشه

با کــی حــرف بزنم ؟ تنــهاییم رو با کــی پر کنم ؟ یوهو کی رو برم بــوس کنم ؟

برم واســه کی نــاز کنم ؟ پشـــتم تو خــونه به کی گرم بــاشه ؟

توصــیفِ نیاز به مــادرم واسم از این چند خط هم حتی بیشتره ...

ســردرد دارم ، سردرد...

خــدایا روحــش شاد ..



فکر کــنم خــدا هــم دیـگه ازم بـریده ...
امــروز صــداش کــردم چــیزی نـشـنیدم...

*NaZ@NiN.B*
2013,06,13, ساعت : 01:52 AM
دوستان سلاملکم:-2-25-:من بار اولمه میخوام خاطره بنویسم اینجا اگه چرت بود دیگه معذرت:-2-14-:
خب بسم الله...:-2-41-:
امروز صبح با هزار دردسر ساعت 11:15 دقیقه از خواب بیدار شدم درصورتی که دلم میخواست بیشتر بخوابم حالا بگو چرا به زور بیدار شدی؟؟زیرا مادر محترمه دستور فرمودن نباید زیاد بخوابی پوست صورتت خراب میشه!!:-2-31-:حالا خدایی راست میگه یا میخواد خرم کنه؟؟البته بلانسبت من:-2-22-:
خب مثل همیشه بعد از مسواک زدن و یه کیک خوردن به عنوان صبحونه با چشایی که اندازه بالش پف داشتن نشستیم پای لپتاب و جلدی پریدیم نود هشتیا:-2-27-:خلاصه دیگه تا ساعت یکی اینجا بودیم بعدشم رفتیم ناهار ماکارانی نوش جان کردیم و باز مث این الاف ها اومدیم اینجا!!:-2-35-:
ساعت 3شد بلند شدم رفتم چراغا رو خاموش کردم گفتم بخوابم!!درصورتی که خوابم نمیومد!!از زور بیکاری!!والا!!:-2-43-:عاغا هی ما فشار آوردیم این چشما یه ذره بره روی هم!هیچ فایده نداشت!!هی خمیازه الکی کشیدیم،هیــــــچ...:-2-28-:
خو باز تلپ شدیم اینجا تا عصر که دوست مادر گرام زنگ زد گفت میخواد با دخترش بیاد!!منم بسی افسوس خوردم!!چرا؟؟چون قرار بود ساعت 7 باداداشم و دختر عموم بریم نمایش!!دیگه نمیتونستم پیش دختر دوست مامانم باشم!!خو دیگه جلدی خونه رو با مامانم مرتب کردیم که دیگه اونا هم اومدن!!بماند که چقد از شکوفه(دختر دوست مامانم)فحش خوردم که چرا دارم میرم:-2-35-:
رفتیم نمایش!!!قسمت جذاب امروز!!جای همتون خالی!!به اندازه همه کاربرای نودهشتیا خندیدم:-2-06-:بس که این نمایش قشنگ بود!!
اومدیم خونه ساعت ده شب بود عینهو گاو گرسنه پریدم سراغ غذا و یه عدس پلو ناقابل نوش جان کردم:-2-27-:بعدشم که دیگه باز تلپ شدم اینجا!!:-2-37-:کلا من نصف عمرم اینجا بودم:-2-22-:
خب منم از دنیا یه ذره تقلید کنم:-2-35-:
ازهمه دوستای گلم که همیشه اسمشون تو پروفایل هست ممنونم و دوسشون دارم:-118-::-2-14-::-118-:
نیلو،باران ،دنیا،محدثه،بهار و....عاشق همتونم!!:-8-::-11-::-8-::-11-:
خدافظ دوستان:-2-25-:

تـنـهـاتـريـنـ
2013,06,13, ساعت : 01:55 AM
به نام خدايي كه اگه 1000 بارم توبه شكستي توبه پذيره

نمي دونم هويتمو از دست دادم خودمو نميشناسم ديگران ميگن شدي مثه ادماي غربي ديگران ميگن از شرقي بودنت دور شدي ولي مگه من چي كار كردم فقط بيشتر توي لاك خودم فرو ميرم نمي خوام بزرگ تر شم نمي خوام مشكلات ادم بزرگ هارو داشته باشم تا الان خيلي درگير اين مشكلات شدم نمي گم درد من از درد همه ادما بزرگ تره ولي من ديگه خودمو نميشناسم خودمو درك نميكنم من مني كه اعتقاد داشتم خودكشي نبايد كنم هميشه جلوي خودمو گرفتم رگ دستمو بريدم وباز سيلي خوردم وباز توي خونه حبس شدم وباز اشتباه كردم وباز از خدا ميخوام كه منو ببخشه

هركي اينو ميخونه واسم دعا كنه

فاطمه76
2013,06,13, ساعت : 01:59 AM
امروز یعنی دیروز که گذشت روز خوبی بود جشن عقر پسر عمم هر چند یه چیز معمولی بود وزیاد خوش نگذشت ولی بد نبود
امتحانم تموم شده خوش میگذرونیم
با یه دوست خوبم کلی حرف زدم از درس تاعشق
خوب بود
انشا.. هرروز خوب باشه
شب همگی به خیر

{ }
2013,06,13, ساعت : 02:34 AM
مدتیه که به این نتیجه رسیده ام : « ما ایرانیها ، وطنپرست نیستیم! »

شاید خیلی از ما ، وطنپرستی رو به عنوانِ ناسیونالیسم ، بشناسیم ، درحالی که این یه غلطِ تاریخیه!
ناسیونالیسم یعنی « ملیّت پرستی » ، که دقیقاً همون چیزیه که توی این مملکت شاهدش هستیم
این دعوای ترک و لر و عرب و عجم و کرد و بلوچ و ...
که همه و همهء تاریخمون رو فراگرفته!!!
شاید انتخابات ، بعد از « مرگ » ، تنها لحظه ای برای ما ایرانیهاست که همگی در اون، حق مساوی داریم!!

ضعفِ ما ایرانیها ، ناشی از کمبودِ « پاتریوتیسم Patriotism » هست
چیزی که از اون به عنوانِ « وطن دوستی » یاد میشه

ما ایرانیها ، هروقت بتونیم خودمون رو وطندوست بدونیم ، مطمئن خواهیم بود که آیندهء روشنی در انتظارمونه
فراتر از هر کینه و عداوت و دشمنی ، همگی زیر سایهء یه سرزمین
جایی که بشه از آزادیِ همه ، یکسان و برابر دفاع کرد :-2-15-:
=================================

امشب ، شبِ ساکتیه
هیچ مراجعی نداشتم توی سایت :-2-22-: (به اونهایی که پ.خ میدن یا پیام عمومی میذارن ، شاید بشه گفت مراجع!)
همین سکوت ، باعث میشه دچار خلسه بشم

مدتی پیش ، حینِ گشت زنی توی سایتِ « یوتیوب » که از بدِ روزگار ، به خاطر ضعفِ جسمیِ مسئولین ، فیل تر شده!!! ، ...
با سرعتِ فوق العاده کندی ، درحال تحقیق در موردِ مسایل مختلف بودم!
حالا بماند که ما ایرانیها ، که خودمون رو ناسیونال میدونیم!!! میریم اونجا و دنبالِ سوتی های هموطنانِ خودمون میگردیم و بهشون میخندیم!
اما خب ، من یکی ، فراتر از این لذتهای بیخود و الکی ، داشتم دنبالِ منابع آموزشی متعددی میگشتم که مفت و مجانی ، توی اینترنتِ خدا ، ریخته!!! اون هم در موردِ طریقهء root کردنِ گوشی!
گذرم افتاد به موسیقی!
با خودم گفتم چندی ، به دنبالِ آثارِ بازنوازی شدهء فردریک شوپن بگردم!
یه چند تا موزیسینِ برجسته یافتم!
بوکمارک کردم ، واسه همچین زمانی
باید برم ، آثارشون رو بردارم از اونجا!! (البته که نقض کپی رایت محسوب نمیشه!! :-2-22-:)
==================================================

اگه خدا قسمت کنه! ، فردا بتونم برم بیرون! (البته اگه تعطیل عمومی نباشه! ، خبر ندارم)
شانسِ منو میبینی ، لپتاپم امروز بدجووری داغ کرد
میخوام برم اگه خدا بخواد یه فن واسه لپتاپ بخرم ، بلکه خنک شد!!! :-2-39-:
خرج بالا رفته!
دخل هم که صفر!!!
حماسهء سیاسی رو به حماسهء اقتصادی پیوند زدیم!!! :-2-15-:
===================================

ادای دین به میهن ، این نیست که چهارسال یکبار ، اسم یه نفر رو روی کاغذ بنویسی و توی صندوق بندازی و تا چهارسال بعد ، بری پی عشق و حالِ خودت!!!
ادای دین به میهن ، از دستهای من و تو آغاز میشه

< IMANA >
2013,06,13, ساعت : 04:54 AM
http://www.pic4ever.com/images/16.gifبه نام آنکه هر چه دارم از اوستhttp://www.pic4ever.com/images/16.gif
سلـــــــــــام دوزیتان...:-2-25-:
خوبید؟خوشید سلامتید؟http://www.pic4ever.com/images/acigar.gif
عاقا من دپرس بودم فجیییییییییییع ولی وقتی خاطره دنیا رو خوندم از خنده ولو شدمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
دنیا دمت گرم عاشقــــــــتم شدیدhttp://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif
خب بریم سراغ خاطره امروزhttp://www.pic4ever.com/images/6asmnhy.gif
خیر سرم شب قبل به مامانم گفتم خودم ساعت میذارم ساعت 12 بلند میشم زبان میخونم ولی از شانس گندم گوشیم شارژ خالی کرد و خاموش شد...http://www.pic4ever.com/images/306.gif
مامانم ساعت 3 زنگ زده میگه دنیا امروز کانون داری زبان خوندی ؟نیم ساعت دیگه باید بری هاااhttp://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif
یهو چشام باز شد...http://foolstown.com/sm/wow.gifهی فکر کردم کانون....زبان؟اینا دیگه چین؟ بعد از چند ثانیه فهمیدم رسما بدبخت شدم منhttp://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif
هیچ کــــــــــاری نکرده بودم... با مامان خداحافظی کردم و افتادم روکتاب دفترام ....قشنگ میتونستم قیافه مامانممو تو اون لحظه تجسم کنم http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/)!
توی اون نیم ساعت فقط وقت کردم سرسری ریدینگ و بخونم و بیستا سوال بنویسم و work book و حل کنم....فقط خدا خدا میکردم نخلستون(معلم عزیزمhttp://www.pic4ever.com/images/155fs505059.gif (http://www.postsmile.com/)) ازم کلمه ها رو نپرسه...که پرسیدhttp://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif
همون موقع که داشتم آماده میشدم مامانم اومد دیدم شاده مشکوک پرسیدم مامان خبریه؟http://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20%2827%29.gif
یهو با خنده در اومد گفت دختر آقای فلانی به دنیا اومدhttp://forum.p30world.com/images/New-Smile2/clap2.gif
منو میگین دهنم باز موند از تعجبhttp://www.pic4ever.com/images/229.gifآخه این چه ربطی به ما داشت خداییش؟
یه نگاه به ساعت کردم دیدم اوه اوه الان سرویس میاد،تندی دفتر دستکامو با کلید وموبایل و بقیه خرت و پرتا رو انداختم تو کیفمو د بدو که رفتیم...http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif
تو ظهر گرما ده دیقه وایسادم دیدم آقا نیومدhttp://forum.p30world.com/images/New-Smile2/annoyed.gifیه زنگ زدم رو گوشیش...گوشی کوفتیش میگه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif
منم با ترس ولرز رفتم آیفون و زدم یهو مامانم گفت دنیا مگه تو نرفتی؟ منم گفتم نه سرویس نیومد...همونجا تو دلم اشهد سرویس بیچارمو خوندمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif....سرویسمون از این بی نظمیا زیاد داشت مامانمم شکار بود از دستشhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif..مثل هر دفعه برزخی شد گفت میدونم چیکارش کنمhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif بیا بالا پول بگیر با آژانس برو
رفم بالا
حالا منhttp://foolstown.com/sm/obm.gif
مامانمhttp://forum.p30world.com/images/New-Smile2/alien.gif
یه پنج دیقه هم وایسادم تاکسی اومدhttp://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20(23).gif... سوار که شدم پیرمرده گفت خانم کجا میرین؟
آدرسو بهش میگم...یه دیقه میگذره دوباره میگه خانم کجا میرین دوباره بهش آدرسو میگم دوباره میپرسه خانم کجا میرینhttp://www.pic4ever.com/images/gaah.gif
اون لحظه دوست داشتم کلمو بکوبم تو سقف ماشین..http://forum.p30world.com/images/New-Smile2/sticktongue.gif
تا خود کانون هی میگفت خانم کجا میرین..سرعتشم که ماشالله...از قدم زدن لاک پشت کند تر بودhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gifاصلا من از همون موقعی که بیدار شدم میدونستم امروز روز خوبی نیست....http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
سرکلاسم از شانس گندم دوستم یه ریز فک میزد معلمه هم کلید کرده بود رو من...آخرشم زهرشو ریخت و هموناییو که نخونده بودم پرسید:-2-30-:
پنج دقیقه مونده بود کلاس تموم شه یکی از نویسنده های وب داستان نویسیمون اس زد وب چرا فلفلی شده و از این حرفا و آدرس جدیدو میخواست منم اجازه گرفتم برم بیرون که حرف بزنم حالا که زنگ میزنم ریجکت میکنه میگه نمیتونه ج بده و با اس جوابشو بدم....منم جوابشو دادم...حالا که میخواستم برم کلاس دوستم اس داده مامانش لج کرده نمیذاره امروز بیاد بیرون...با یه حال زاری نشستم رو پله ها و زنگ زدم مامانشو راضی کردم بیاد...حالا همین که دستگیره رو میارم پایین یهو زنگ میخورهhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif
به منم میگن دانش آموز نمونهhttp://www.pic4ever.com/images/18.gif
فیلمی داشتم من امروز...http://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20(11).gif
رفتم پایین به سرویسم زنگ میزنم حالا میخوام کلی غر بزنم و بگم بازم نیومدین تو همون کلمه اول که میگم کجایین؟ در میاد میگه روبه روتم:-2-30-:خدایا چرا انقدر ضایع میکنی منو آخه؟:-2-30-:
بعدش اومدم خونه نشستم پا کامپیوتر یه سر زدم به نظراتم فکم باز موند اصلاhttp://www.pic4ever.com/images/229.gif
خواننده های عزیز به جان خودم کسی مجبورتون نکرده نظر طولانی بدین:-2-30-:به فکر ما بدبختا هم باشین که میخوایم جواب بدیم...حالا یکی دوتا نه نود تا:-2-30-:
یه ساعت نشستم نظرارو جواب دادم به خودم اومدم دیدم ساعت هفته...ساعت هفت ونیم با دوستم قرار داشتم...
لباسام که خوب بود آرایشم داشتم فقط یکم سایمو پررنگ تر کردم و راه افتادم...
حالا مگه خانوم میومدن؟نیم ساعت منو الاف کرد تا اومدhttp://foolstown.com/sm/pila.gifجای مامانم خالی واقعا:-2-06-:
حالا که دیدمش...http://www.pic4ever.com/images/229.gif
اوف چه تیپی زده بود ...پاشنه ده سانتی پوشیده بود با مانتوی زرد جلو باز...برای چندمین بار تو روز فکم افتاد کف پامhttp://www.pic4ever.com/images/229.gif
نکبت گیر داده به من باکلاس رفتار کن این جوری راه برو اونجوری بخور ضایع بازی در نیار...دیوانم کرد تو اون دوساعتhttp://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif
تمام مدت همه نگاها بهمون بود...تا دو قدم میرفتیم کل پسرا برمیگشتن نگاه میکردن http://www.pic4ever.com/images/hippie7.gif نه که منم خیلی خوشم میاد ازشونhttp://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20(2).gif
وسط خیابونم نزدیک بود ماشین زیرمون کنه با پرستیژ خانم....http://www.pic4ever.com/images/97.gif
اصلا امروز به فیلمی بود برای خودشhttp://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif

خب دیگه...چشم شمارو هم درآوردم...با اجازه رفع زحمت کنم دیگه...فعلاhttp://www.pic4ever.com/images/th_running1.gif
+دنیاااااا کانون زبان دوتامون تو یه روز وتو یه ساعته...http://www.pic4ever.com/images/229.gif
+این روزا خیلی بی کارم حوصلم شدید سر میره...:-2-30-:
+فردا روز بزرگیه...آشتی کنون دایی وخالمه...http://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif http://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif
+دلم برای چند نفر خیلی خیلی تنگ شده ولی نمیتونم ببینمشون....خودمم نمیدونم نمیتونم یا نمیخوام...:-2-15-:

+حال این روزای من:
می خندمـــ !
تظاهـــــر به شـــادی میـ ـ ـکنم !


حرفـــ میزنمـــــ مثلـــ همه ...


اما ...


خیلیـ وقت استـــــ مرده امـــ !


خیلیـ وقت استـ دلم می خواهد روزه ی سکوتـــــ بگیـرم !:-2-15-:

farizad
2013,06,13, ساعت : 09:58 AM
سلام ...خواستم دیشب پیام بدم که سرعت ماشالا.. :-2-28-:
چی بگم ؟فکرم حسابی درگیره ...از اون مدلا که هیچ جوره نمی تونی سره خودتو گرم کنی که شاید از فکرت بره بیرون :-2-31-:
دارم یاد می گیرم خودخواه باشم ...ولی گاهی نمی تونم با این صفت عجیب کنار بیام /آخه بدجوره رو اعصابم پیاده روی می کنه ...می دونی دقیقا مثله چیه ؟مثه کفشیه که اندازه پات نیس ، یا از پات بیرون می یاد یا اونقد تنگه که انگشتاتو له می کنه ...دقیقا حکایت یاد گرفتن منه ....من ذاتا آدم خودخواهی نیستم ولی می خوام که باشم .زیادی مهربونی واسه خلق خدا مخصوصا اونایی که واسه پچیزی نمی ارزن حرام است :-2-31-:
امروز یه نفرو ناراحت کردم .گف بیا با هم بریم تا تنها نباشم ولی نرفتم
خوب اونم دیشب منو ناراحت کرد اونم منو تنها گذاشت ،این درسته که فردای همون روز، بگه باهام بیا تنها نباشم و منم باهاش برم؟و ببخشمش؟ :-2-15-:
بازم فرزانه تحمل ناراحتی آدما رو نداره ، ناراحتی بقیه به ناراحتی خودش ارجه تره /چرا همش فکر می کنم باید امروز دنبالش می رفتم تا ناراحت نشه ؟:-2-15-:
والا اگه بخوام حقیقتشو بگم ، من از اینی که هستم راضیم .دوس دارم راحت ببخشم و کینه ای نباشم و مهربون باشم ، خودخواهم که ...
ولی باید بگم گاهی خیلی از آدما ارزش همچین برخوردیو ندارن، ظرفیتشو ندارن. لیاقت ندارن ،آدم نیستن ،پس باید باهاشون سنگ شد.دارم یاد می گیرم که دقیقا با همین آدما خودخواه باشم :-2-15-:
مطمئنا من با مسائل پیش اومده کنار میام ...مطمئنا وقتی برگشت از دلش درمیارم و ناراحتی دیشبمم یه جوری بهش می گم .چون اصل صداقته نه ؟:-2-37-:فرزانه همیشه و همیشه تا یادم بوده مشکلاتتو خودت حل کردی ، از پسشون برمیای...:-2-41-:
خوب روزه همگیتون خوش ،نه، بسیار خوش باشه:-2-40-:
راستی فردا می رین انتخابات؟:-2-22-:
به امید داشتن آینده ای روشن و صد البته بهتر ...یا علی :-2-40-:
farizad

H0NEY
2013,06,13, ساعت : 11:30 AM
سلام
دیروز داشتم به این فکر میکردم که بدون این که بخوام دارم به دنیاشون وارد میشم دارم یکی میشم مثل بقیه ولی الان ،امروز،بین این همه ،نظرم عوض شد منم هنوزم خودمم دنیامو به هیچ کس نمیدم نه تا وقیت که مجبور نشدم.
مامانم ،واقعا درکش نمیکنم وقتی قراره یکی خونمون باشه مثل الان که یه ایل توی همین اتاق بغلی دارن صحبت میکنن و صداشونم میاد انقد خودشو غرق پذیرایی کردن و خوش گذشتن به اونا میکنه که رسما خودش و ما سه تا یادش میره شاید مهم ترین دلیلی که من از مهمون متنفرم همینه اره اقا تا حالا با این صراحت نگفته بودم ولی من از مهمون بدم میاد از هر چیزی که ارامش خونمونو بریزه به هم متنفرم
چند وقتی دارم تمرینات سود مند انجام میدم
از نظر شخص شخیص خودم گریه بزرگ ترین نشونه ضعفه و بله من مدت هاست که دیگه گریه نمیکنم :-2-37-:
از این همه خوب بودنش بدم میاد تو جمعی که همه گرگن مثل بره بودن واقعا خنده داره
نمی نوشتم اخر یه کاری میکردم که تا عمر دارن یادشون نره
هانی کوچولو
تهران

Darkness Queen
2013,06,13, ساعت : 12:26 PM
به نـــــــــام حــــــــــقــــــــــــ تــــــــــعـــــــــــآل ـــــــــــیـــــــ

+ سـآده از من عبور نکن.... من همــــآنم..... نوآده ی حــــــوآ....!

+ امروزم به انتظار میگذره... مثه تمآم این مآه.... x ( انتظار..... را توی پرانتز باز مینویسم.... میدانم که میـآیی!!

+ نگرانم.... همین روزآس که کچل بشم.... موهـآم خیلی میریزه...! :|

+ خودمو درگیر آرایشگاه کردم ک زود شب بشه...! x امـآن از انتظار...!

+ نمیدونم چرا انـــــقــــــــــدر غریبی میکنی بــــــآ من.....! x فکرت چطوریه درموردم ک ایقدر با حریم حرف میزنی؟!

+ شب کنسرت دارم.... اما هنوز لارنژیتم.....! چه شود.....!!!

+ بلوف زدن آسونــــــه؛ کم شعـــــــآر بده....!

یــــــــــــآ حـــــــــــقــــــــــــ

тαιкнoη
2013,06,13, ساعت : 01:58 PM
« هـُو اللـه »


» هرشب فشار بیشتری حوالی فکَم میاد؛ و مَن خورد شدنِ دونه به دونه ی دردام رو حس می کنم! و اَلبته هر صبح عوارض بیشتری نوش جان می کنم!
» جسما درد دارم؛ روحاً فعلـاً ملـآیم در حـَد پاچه گیری سـَگ!
» هنوز هم سفیدی کاغذ جذبم میکنه وَ من دلتنگِ یه فکر و خیال راحت هستم تا بتونم با مداد سیاه نوک شکسته و نتراشیده لـای کتاب چهره این چند وقت زندگی رو تو خودم بکشم!
» دهانم گویا لـال شده اَست؛ این روزها واژها تک به تک در چشمانم فریاد می زنند ...
» روزگآر خوش خوراک شده ای دَر این تحریم لبخندها؛
دیروز را درد/ امروز را بُغض/ فردا را اَشک ... نوش جان میکنی!
» چند روزیِ کمرم گرفته :| سرمم درد میکنه :| اِمروز خودمُ قانع کردم قرص بخورم؛ به اُمید بهتر شدن :)
» در دوراهیِ اَفکاری هستم که ترجیحا باید سکوت کنم و با نگاهم لبخند ... بلکه آتش واژه ها بخوابه در این میدون جنگ ... :(
» تو این روزها و شب ها آسمون خدا پر اَز لبخند فرشته هاست پر اَز جشن و پایکوبی ست؛ اُمیدوارم لحظاتتون به شادی و خوشی بگذره ... :)

* خدایا شکرت؛ روز خوش :-53-:

فرنوش عاشق
2013,06,13, ساعت : 01:59 PM
درودي ديگر
امروز 5 شنبه است و مثل 6 ماه گذشته بابام سركار نميره چون تعطيله و من هنوز به اين 5شنبه هايي كه بابام خونه است عادت نكردم و همش فكر ميكنم كه امروز جمعه است كي قراره عادت كنم نميدونم:-2-43-:
اين خواهر گرامم هم از ديروز صبح گير 3 پيچ داده بريم بازار
منم كه اصلا حوصله ندارم
امروز هم هنوز گير سه پيچش رو از روي ما بر نداشته
و مدام خوسته اش رو ميگه
ما هم داريم فكر ميكنيم چطوري بپيچونيمش آخه اصلا حوصله بازار رفتن رو ندارم:-2-28-:
مامانم هم كه گير داده چرا نمره هات اينجوريه
فقط يه 16.5 دارم بقيه 18 به بالاست البته فعلا هنوز 3 تا درسم نمره اش توي سايت نيومده
اون 16.5 رو هم فكر ميكردم 18 بشم اما خوب بعضي استاد ها از اينكه نظر مخالفم رو ميگم و كوتاه نميام خوششون نمياد
و اينجوري تلافي ميكنن:-2-39-:
خوب چي كار كنم نميتونم ناحقي رو ببينم
و سريع اعتراض ميكنم
و متوجه اون فرد ي كه بهش اعتراض كردم و موقعيتش نسيتم
شما بگين كار من اشتباهه يا كار بقيه كه سكوت ميكنن؟
سكوت خوبه اما اگه باعث مظلوم واقع شدن يه انسان بشه از هزارتا جنايت هم به نظر من بدتره

فعلا كه معدلم 18 است دعا كنين پايين تر نياد وگرنه مامانم بد جور آمپر ميچسبونه
و هيچ دليلي رو قبول نميكنه:-2-39-:

به اميد دلي خوش

# eLaHe #
2013,06,13, ساعت : 02:05 PM
به نام خدا

سلام
*بعضی وقتا بعضی چیزا یاد ادم میافته .. اصلا امروز بی حس ام .. نه گشنه امه .. نه تشنه امه ..نه گرممه ... بغض دارم
وقتی یادم میافته که دختر خالم شب ساعت 3 چشماشو باز میکنه و 2 بار داد میزنه مامان و بعد بیهوش میشه
وقتی یادم میافته 2 روز تو کما بوده و بعد واسه همیشه از پیشمون میره ...
خیلی دردناکه .. خیلی ...خاله هر روز عکسشو میزاره جلوشو گریه میکنه ... صورتش کوچیک تر شده و پای چشماش گود رفته ... موهاش در عرض چند ماه سفیدهِ سفید شدن
دخترخاله جاااات خیلی خیلی خالیه ... منو ببخش که از چهلم به اینور یه بارم سرخاکت نیومدم ... نمیتونم .. نمیشه ... طاقت دیدن سنگ قبرتو ندارم ... خیلی سخته ...
وقتی یادم میافته که دکترِ بی مسئولیت ... وقتی میخواست عکس رنگی بگیره از بدنش ... قبل اینکه تست بگیره ببینه این حساسیت داره یا نه .. همینطوری امپولو زده ... بعدم حساسیت داده و رفته تو کما
تازه عروس بود .. سرطان داشت .. ولی شیمی درمانی جواب داده بود و داشت خوب میشد که ...
بیشتر شبا که خوابشو میبینم پا میشم فاتحه میفرستم .. ولی نمیتونم برم سرخاکش
**امروز صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم ... اولین بارم بود که این شکلی دیر از خواب پا میشدم ... دیدم دوستم ساعت 8 پیام داده که ساعت 10 میام جلو خونتون جزوه هاتو بدم .. بدو پاشدم زنگیدم که نیا من تازه از خواب بیدار شدم
اونم گف چون دیدم جواب ندادی حدس زدم ... واس همون رفتم خونه خواهرم
خلاصه رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم حاضر شدم ... رفتم جزوه خودمو ازش گرفتمو جزوه شیمی اونم یه سری کپی گرفتم چون ناقص بود واس خودم
خداحافظ
عسل 92.2.23

BAHARE-R
2013,06,13, ساعت : 02:24 PM
به نام خدا
تازه با یکی از بچه های اینجا دوست شدم خدا خواست و شرایط دیدنمون خیلی جالب فراهم شد رفتم دیدمش خیلی دختر خوبی بود میشه گفت از اون چیزی که فکر می کنه ازش بیشتر اطلاعات دارم کل شخصیتشو واسم معما می کنه اما نمیدونه این معما ها رو قبل دوستی باهاش حل کردم.....!!
هنوز بعضی حرفامو متوجه نمیشه ی برداشت دیگه داره ....
روز خوبی رو باهم سپری کردیم ... دوست داشتم بیشتر پیشم می موند
سعی میکنه بزرگترین رازشو ازم مخفی کنه اما نمیدونه اون رو هم می دونم چیز زیادی به روش نیاوردم .....
تقریبا میشه گفت اکثر اخلاقامون مثل هم هست...
هنوز شناخته زیادی روم نداره ولی فکر می کنه خیلی زیاد راجع به من میدونه...
وطمئنن اگر این مخاطب خاص این خاطره رو ببینه خودش متوجه میشه...
به امید روزی که اینقدر باهم دوست باشیم که راحت بتونه باهام درد و دل کنه......!!!

rosa
2013,06,13, ساعت : 03:38 PM
دُروود؛

امروز بعد از دو سه روز، راحت خوابیدم. هنوز خستگیِ سفر تویِ تنم بود. واقعاً مسافرت حالَم رو جا آورد. به خودم قول دادم که هر از گــآهـی یه مسافرت هر چند کوچیک برم. عــاشقِ جاده ام. هر چند تمامِ طولِ مسیر رو خواب بودم. :|

ساعت حدودِ هفت صبح بود که به اهواز رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و چمدون رو دنبال خودم کشیدم. با یک تاکسی، سرِ قیمت به توافق رسیدم و سوار شدم. برایِ نزدیک کردن راه، از مسیر همیشگی نرفت. خدا رو شکر که نرفت!!!... از محله ای که توش بزرگ شدم، گذشت. خاطره ها توی ذهنم جوون گرفتند. مدرسه ی ابتدایی که درس خونده بودم. سریع سرم رو چرخوندم به سمت دیگه. می خواستم خونه علائی رو ببینم. ندیدم. مغازه ی اتوبخاریِ بابابزرگش هم سر جاش نبود. برایِ لحظه ای دلتنگی، قفسه سینه م رو سنگین کرد. مغازه ای که با 5 ریال، بسکوئیت هایِ کوچیک می خریدم. همون سراشیبی که همراه مامان می رفتم و میومدم. قیافه م مثلِ آدم هایی بود که چند سالی رو دور از خونه زندگی کردند. با خنده، رو به مامان گفتم:
-انگـــار چند سالی رو خارج از کشور زندگی کردم!

بهترین قسمت سفرم، دیدنِ نازنین بود. مثلِ قبل، دردودل کردیم و حرف زدیم. دلَم برایِ دیدنش لَک زده بود. انقدر از دیدنم ذوق زده شده بود که پشت سر هم سوال می کرد. و من که از خستگی و گرما هلاک شده بود، با بی حوصلگی گفتم:
-چه خبرته نازی؟!... بذار نفس بیاد سر جاش، بعد!!!
ولی بدونِ توجه به حرفِ من باز هم شروع به حرف زدن کرد. هنوز سوالش رو جواب نداده بودم که سوالِ دیگه ای می پرسید.

چند روزِ بعد همراه هم به بازار رفتیم. با حسرت گفت:
-یادش به خیر بچگیامون!... زمانی که باید با هم می بودیم، گرفتاری درس و دانشگاه شدیم. حالا هم که بیکاریم، تو نیستی!!!... کاش بودی!!
دلم گرفت. راست می گفت. با نبودش من تنها شده بودم. سخت بود که یکباره از هم جدا بشیم. اونم ما که صبح تا شب با هم بودیم و با هم بزرگ شده بودیم. هر دو سعی می کردیم از وقتی که بود، استفاده کنیم. انقدر تند تند حرف می زدیم انگار که دیگه فرصتی نیست!

همه چیز عالــی بود. رویِ پل راه رفتن و دیدنِ کارون، نفس کشیدن تو هوایِ گرم و غبارآلودِ اهواز، دیدنِ مردم و خونگرمیشون، به کل روحیه م رو عوض کرده بود. ولی اهواز تویِ زمستون، بهتره : )


× . × . × . × . × . × . × . × . × . ×


خانه ی دوست اینجاست!
من دلم میخواهد،
خانه ای داشته باشم پُر دوست…
دوستانی بهتر از برگ درخت…
کنج هر دیوارش،
دوست هایم بنِشینند آرام،
گل بگو، گل بشنو…
هرکسی میخواهد، وارد خانه‏ ی پر عشق و صفایم گردد؛
یک سبد بوی گل یاس به من هدیه کند…
بر درش برگ گلی میکویم،
روی آن با قلم سبز بهار،
مینویسم؛
"ای یار!
خانه ی دوست اینجاست!"
تا که سهراب نپرسد دیگر؛
"خانه ی دوست کجاست؟"



بیستــ و سوُمـــــِ خُردآد مـــآهِ 92

× . × . × . × . × . × . × . × . × . ×


+فکــر می کردم تلاشِ بیشتری می کنه!!!
+خسته شدم از نــاهید!!!... نه سیاست داره و نه عقل!! : |
+بعضیـــــــــــــــــا چقدر راحت دل می کنن و دل به دلِ دیگــری می دن!!!

N e G a R
2013,06,13, ساعت : 05:55 PM
به نام خدایم

23 خرداد 1392 خورشیدی ساعت 5:55 بعد از ظهر

درود

لعنتی ..کلی نوشته بودم همه ش پرید ..کل حس نوشتنمم پرید ..دوس دارم گریه کنم ..اَه ..لعنت بهش
مجبورم همه اونارو از اول بنویسم ..کصافط


خدایا نمیدونم کاری که دارم میکنم درسته یا غلط ..نیدونم ..گیج ِ گیجم ..عجـــــــیب
امروز کلی حرفا زدیم ..از سیاست رسیدیم به مرگ و در آخر عشق
به یه نتیجه ای رسیدم
من هنوزم دوستش دارم ..هنوزم دلم براش تنگ میشه ..نه برای اینی که الان هست ..نه ..برای اونی که قبلا بوده ..برای اونی که دوستم داشته ..شاید به ظاهر ..شایدم نه ..برای کسی که کنارم بود .شاید فیزیکی .شایدم نه
وقتی برای اولین بار رفتی ..و برگشتی ..فهمیدم که دیگه برگشتنات تاریخ انقضا داره ..فهمیدم نیومدی همیشه باشی ..فهمیدم که من برای وقت اضافه ت بودم ..وقتی کسی نبود من بودم ..وقتی ناراحت بودی ..من بودم ..وقتی دعوا میکردی من بودم ..م ..شب آخرین امتحانت من بودم که خواستی دعا کنم ..یادته؟
همه چی تقصیر توئه ..تقصیرتوئه که راه ِ اولین رابطه رو باز کردی ..خود خواستی..نمیدونم واقعا قصد از این کار چی بوده ولی یادت نره که اسم این کارمو خیانت نزاری ..من به تو خاطرات خیانت نمیکنم ..خاطراتت جاش محفوظه
نمیدونم واقعا دوسم داره یا نه ..ولی کاش نداشته باشه ..کاش دروغ باشه
من امتحانمو به تو پس دادم .. و قبول شدم ..حق اعتراضم نداری



عاغا یکی تکلیف منو مشخص کنه ..من میتونم رای بدم یا نه؟ یکی میگه 16 سال به بالا ..یکی میگه 18 سال تمام ..یکی میگه فرقی نمیکنم چندم متولد 74 باشی ..میتونی رای بدی ..الان من چیکار کنم ؟ یدونه رای من با اینکه یدونه س ..ولی خودش کلی هست

چقدر من کلی هارو تبلیغ کردم که به ..... رای بدن ..
نمیگم بگی .شاید اینجا تبلیغ آزاد نباشه و ما برویم در برزخ :-2-22-:
ولی امیدوارم خدا خودش دلش به رحم بیاد ..نزاره وضعیتمون از اینی که هست بدتر بشه ..خدایا .خواهش :-118-:


نیما با دوستاش رفت شمال .. سجاد هم رفت مشهد ... دلخورم ازش همبازی دوران بچه گیش باید آخرین نفری باشه که میفهمه داره میره مسافرت ..حتی بهم زنگم نزد خدافظی کنه ..اصلا باهاش قهرم :-2-30-:


فردا مهمون داریم ..مامانم بهم سپرده خونه رو یه دستی بکشم ..از همه مهم تر اتاقمه که بازم بهم ریخته ..اصلا وقت رسیدگی به اتاقو ندارم ..ماشا... نیمام دست به سیاهو سفید نمیزنه ..دستش درد نکنه


زیبا زنگید بهم که بریم برای .... فردا رای بدیم ..منم کلی این شکلی شدم :-2-19-::-2-19-::-2-19-::-2-19-:..نه بابا استاد جون رفته کاندیدای شورای شده ..وای چقدر خنده دار .. :-2-06-:


پ.ن : دنیا دلم برات یه ذره شده ..امشب با نازنین و بچه ها یه برنامه بریزیم بریم خونه یکی مهمونی ..دلم لک زده واسه پر حرفی:-2-35-:
پ.ن: مرسی نگین جان بابت گل :-118-:


نازنین :-118-:
دنیا :-118-:
تموم خاطره نویسا و خاطره خونا :-118-:


همیشه خوش باشین :-118-:

redwarrior
2013,06,13, ساعت : 06:46 PM
یه چیزایی هست که نمی دونی از هست بودنش خوشحالی یا نع:-2-15-:
یه چیزایی هست که نمی دونی هست بودنش تقصیر تو هست یا نیست
یه چیزایی هست که کاش نبود یه چیزایی نیست...ولی کاش بود
هست های فردا حتی نیست ها همه به امروز وابسته است
نمدونم از چه هست هایی خوشحالی یا از چه نیست هایی زانو غم بغل گرفتی و احتمالا یه آهنگ غمگینم گذاشتی تنگش ولی خــــــــــــــــــــــب آدم اگه هدف داشته باشه زندگیش اینی نمی شه که مث من هست ها و نیست ها رو ردیف کنه
مث آدم آهنی نمی شه
ای بابا ... عجیب حالمان داغون است و دلم عجیب خین!:-2-07-:

bitabarfi
2013,06,13, ساعت : 07:14 PM
فرقی نداره هدفم که داشنه باشی گاهی هستو نیستات قاطی میشن گاهی میخوای هستی که الان داری نیست بشه ولی یهو بخودت تشر میزنی که زبونتو گاز بگیر خدانکنه...
گاهی تو یدونه هست گیر افتادی گیرت انداختن
اصلا تو نمیخواستی باششه یهو شده تا تورو بجنون بکشه
من ... انتخاب شدم که توی یه هست باشم ...
هست چیزی که الان نیست شدنش داغونم میکنه و با بودنش نابود ...
هستی که انتها نداره صد درصد آخرش باید نیست بشه مطمئنم...
هستی که تو این دنیا فقط و فقطو فقط من دچارشم مطمئنم...
حالم بده..
اوضام خرابه...
بغضو گریه...
نفهمیدن...
فهمیده نشدن...
بقول رضا صادقی اگه آینهات غمن...اگه هیچکی حرف چشماتو نفهمید...اوووفففف آهنگ نترسش وصف حال منه
بیزارم ازینکه اطرافیانم تا یک کلمه از حرفامو میشنون میگن عشقه طرف عاشقه...
مسخرس که تو این دنیا همه ی مشکلای منو هم جنسای منو هم سنای منو تو عششق خلاصه میکنن...
من متنفرم...دوس دارم بفهمن کسی میتونه مشکل داشته باشه که از عشق ناشی نشه...
من تو این وادیا نیستم بخدا بکی بگم؟؟؟؟
اووووفففف مشکل من خودمم فقط خودم...
وارد یبازی شدمو راه برگشتی ندارم....
خدایا تو خواستی که برم تو این بازی!چون من انتخاب شدم انتخاب نکردم...
خودت بگو چرا؟اگه نمیگی دلیلشو بگو راه خروجم چیه؟ اگه اونم نمیگی برات کاری نداره ینفر ازین دنیا کم بشه...عوضش یمادر بجای من بمونه بالاسر بچش...
خدااااا میشنوی؟؟؟

sadaf.a
2013,06,13, ساعت : 08:30 PM
ﭘﺪﺭ ﺳﻴﻠﻲ ﻣﺤﮑﻤﻲ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
مگه اﻳﻦ ﺷﺎﻡ عیبی داﺭﻩ ﮐﻪ ﻟﺐ ﻧﻤﻴﺰﻧﻲ؟ﻧﻤﮏ ﺑﻪ ﺣﺮﻭﻡ...
ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﻴﺮ ﻭ
ﻣﻘﺪﺍﺭﻱ ﺳﺒﺰﻱ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﭘﺎﻱ ﺳﻔﺮﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺧﺰﻳﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﻴﻦ
ﻧﻬﺎﺩ
ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ ﻭﻗﺘﻲ ﻏﺬﺍﻱ ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺑﻘﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺟﺎﻱ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﺴﺮﮎ
ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﺩ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻱ ﺗﺮ ﺷﺪ....

دیروز هرکاری کردم دیدم حال ندارم خاطره بنویسم خب حالا یه خورده از دیروزمی گم بعدش یرم سراغ امروز ..
دیروز برای اولین بار رانندگی کردم خب بود ...خوش گذشت ...
ولی مربیِ این قدر حرف می زد این قدر حرف میزد که دوست داشتم خودم رو بکشم هوا هم گرم اینم کولر باز نمی کرد خلاصه سوختم ولی خوب بود ...
امروز هم رفتم کلاس نسبت به دیروز هوا گرم تر بود ...حالا مردِ لطف کرد کولر باز کرد ولی باد کولر این قدر گرم بود که خاموشش کرد مامان هم هی غر میزد که سوختم از گرما حالا انگار تقصیر منِ ... اومدم خونه سریع رفتم حمام حالا هم اماده شدم تا برم زیتون بعدش برم نعمت ... حدود نیم ساعت هم با دنیا حرف زدم ولی هی قطع می شد ...امروز که خواستم برم اموزشگاه دیدم موبایلم شارژ نداره گفتم بزارم تو خونه بمونه تو شارژ هیچکس که به ما زنگ نمیزنه وقتی برگشتم ده تا اس ام اس داشتم و 5 تا میسکال همه ی اس ام اس ها در مورد این بودند که معدلت چند شد ؟ اینایی که اس داده بودند همون کسایی بودند که دو سالی یه بار هم بهم اس نمی دادن ..
منم جواب هیچ کدومشون رو ندادم چقدر من بدجنسم
+امشب حتما برای رمانم پست می نویسم ...
+من مانتو جدید می خوام رفتم بخرم ولی خوشم نیومد

اگـــــر دیوانگی نـیـسـت پس چیست ؟
وقتی در این دنیای بـہ این بزرگــــی . . .
دلت فقط هـــــــوای یڪ نفر را می ڪند؟

мσH3η
2013,06,13, ساعت : 08:43 PM
[ اَلـآ ای هَمـنشین دل کـه یـآرآنـت برفـت اَز یـآد..................مـَرآ روزی مـبـآد آن دَم کهـ بـی یـآد تــو بـنشـینَم ]


و اینجـآ به صلیبـ مصلوبـم....
بـآ نـگـاه هـایی مملـو از هیجـان و نفـرت احـآطهـ شده اَمـ...
و نگـاه منـ روی شـآخهـ گلی میخ شدهـ اَستـ کهـ نوید عشقـ رآ میدهد...
کهـ نوید میـدهـد میـ آیی ....
جرممـ رآ بـآور هـآیم میدآنند....میگویند محمل میبـآفم...
اَمـآ اینـ جمـآعتـ نمیفهمـند اگـر فقطـ چـیزی بـآفتهـ بـآشم...
آن گیسـوی توستـ.....آن همـ در خیـآل...
[ بــآنــو ]
اینـجـآ هنوز عشقـ رآ بــآید پنهـآن کرد...
.
.
.

پــ . نـــ :



منـ خلـآصهـ تمـآم دآستـان هـآی عـآشقـانهـ جهـآنم...یکـ آدم برفیـ کهـ عآشق خورشید شـُد !


پــ . نـــ :


از تمام عشقمان، فاصله اش سهم من است...
هرکجا می روم از قصّه ی عشقی سخن است
چاره ای نیست! به رویای تو عادت دارم!
این، همان سخت ترین قسمت عاشق شدن است....
پــ . نـــ :

مـآ جمـآعتـ آیرآنی اصولـآ خوبـ نگـآه میکنیـم .... یعنیـ اگر راستش رو بخـوآید فقـط نگـاه میکنیمـ...حالا هـر چیـ کهـ میخـوآد بـآشه....مـآهـا خیلیـ کـآرهـآی دیگـه رو بهتـر از نگـآه کردنـ اَنجـآم میدیـم...مثـلا فرآموشـ کردنـ...خیـلیـ زود تر از چیزیـ کهـ بشهـ تصور کرد فرآموش میکنیمـ ....البتهـ بهـتر از فرآموش کردنـ همـ هستـ ....سفسطهـ اصولا سعی میکنیمـ بـرآی هر چیزیـ دلیلیـ قـآنع کنندهـ دآشتهـ بـاشیمـ....بهتـر از اونـ ؛ مـآ عـآلیـ شعـار میدیمـ .... از این بهتـر ؛ مـآ همهـ روشنـ فکریمـ .....پلهـ هـای بـآلـآ تـر ؛ مـآ بهتـرینـ نژادیمـ ...مـآ آریـآیی هستیمـ و فلـآنیمـ و .... متـآسفـآنهـ بهـ جـآی وطنـ پرسـتی نژاد پرستیمـ ...کل وطنـ پرستیمونـ خـلاصهـ شده تو کوروشـ و فلـآن شـآه و فلـآن دورهـ تـاریخـ و ..... مـآ جمـآعتـ ایرآنــی ، بــآ عرض پوزشـ ، هیچـ چیز حالیمونـ نیستـ .....و اگر ملتی گذشته خود را فراموش کند لاجرم محکوم به تکرار آن است...مـآ محکومیمـ ....

من اگر برخيزم , تو اگر برخيزي , همه برمي خيزند
من اگر بنشينم , تو اگر بنشيني , چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد , چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟
چه كسي مي خواهدمن و تو ما نشويم , خانه اش ويران باد.....( حمید مصدق )




پــ . نـــ :



"همیشه خوک ها تصمیم می گرفتند، سایر حیوانات در تصمیم گیری ها نقشی نداشتند ولی رای دادن را یاد گرفته بودند."
- قلعه حیوانات / جورج اورول -
" گر چه ته قلبم میدانم که اینجا ، در جزیره ی ما ، مثل هر جای دیگری ، گربه ها فراموش میکنند ، آدم ها فراموش میکنند ، و طولی نمیکشد که آن دیوانگی ها باز از سر گرفته میشود.. "
_ آخرین گربه سیاه / اوژن تریویزاس _





پــ . نـــ :

دیـروز خیلی خوش گذشتـ بعد مـآه ها یه سفر یه روزه بـا رفقـآ ....کل حـآل آدم عوض میشهـ ....وقتی کل روز رو فارغ از بقیه دنیا بخندی.....مخصوصا که اخرش پیرمردی رو ببینی که تو دستگاه ماهور کمانچه میزنه کنارشم یه نفر که تار میزنه ....چقدر لذت بخش میتونه باشه ....آخر سفر هم اینطوری تکمیل بشه که بر حسب اتفاق بیوفتی تو تظاهرات برآی حمایت از کاندیدا ها و سریع یه بادکنک و دستبند بنفش هم بهت بدن ، آخر شب ببینی فیلمی که از تجمع گرفته شد دآره تو یه شبکه پخش میشه و تو هم تو کادری !!! عجب مآجرایی ......!!
سرتون رو درد نیارم .... هم خـآطره ایی هـآ :-118-:

رپ رپ
2013,06,13, ساعت : 08:58 PM
به نام خدا
سلامممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم م

خدایا چیکار کنم ؟؟؟ تو 2 راهی گیر کردم خودت بر فریادم برس .......:-2-39-:

امروز اول صبح استادم زنگ زد گفت : تایم کلاست درست شده اما گیتارش پای خودت .... .:-110-:

انقدر خوشحال شدم که خواستم گریه کنم . :-2-05-::-2-18-:

زنگ زدم ب بابا گفتم : ... بابا استاد زنگ گفت : تایم کلاسام درست شده اما گیتارش پای خودت ...:-2-16-:
بابا گفت : بذارش برای هفته ی دیگه ...

دوباره حالم گرفته شد :-17-:

تو خودم بودم تاساعت 3 که بابا اومد میخندید:-2-22-: فهمیدم یه خبرایی
رفتم طرفش
دیدیم گیتار دستشه ، از خوش حالی بغلش کردم :-6-:و بوسیدمش ....:-2-04-:

ولی یگانه خانم ( خواهرم ) حسود جیغ و فریاد ب پا کرد که چرا واسه من ویلن نگرفتی و تو قول دادی و اره تو فقط به این توجه میکنی و...:-119-:

انقدر اعصابم خورد شد که گیتارو گذاشتم جلوشو گفتم : این واسه تو من هیچی نمیخوام :-2-43-:
رفتم تو اتاقم نیومدم بیرون تا 5 رفتم پیش مامان

مامان گفت : اون بچست تو چرا عصبی میشی ؟؟؟!!!!
سری به علامت ولش کن تکون دادم
ادامه داد دیگه ناراحت نباش برو کاراتو که دیرو انجام ندادی و انجام بده + بعضی از کارای خونه :-2-28-:

کارامو انجام دادم و ....:-2-39-:
بعدشم یگانه اومد گیتار رو گذاشت تو اتاقم با اخم گفت : ببخشید :-14-:

بعد رفت بیرون

الانم خیلی خستم انقدر که برام سخته برم رو تختم با اینکه تا تختم 2 قدم بیشتر فاصله ندارم .... :-2-17-:

شب همتون بخیر:-118-:

صُراحی
2013,06,13, ساعت : 09:10 PM
سلام....

** کی این حماسه تموم بشه,بتونیم ب زندگیمون برسیم!!!خسته شدم این همه مفسر سیاسی و اقتصادی دیدم!! ماشالله همه مدیر و مدبرن...پس چرا هیچی سر جاش نیست؟!!!!بیابید پرتقال فروش را:|[ بعـــــله... لال میشویم]!!!!


** از یکشنبه امتحاناتمان شروع میشود...انگار تئاتره...نقشمون عوض میشه...از کسوت مدرسی ب جامه تلمذ درمیاییم!!!!


**بازی روزگار بالا پایین داره!!!یادمه تو بچگیام بعضی وقتا آویزون بابا میشدم...اونم بغلم میکرد و میچرخوندم...ی دفعه میگفت" حالا برعکس" و جهت چرخش رو عوض میکرد!!تو این چرخش، دلم هری میریخت پایین و موهام میخورد ب صورتم و محکمتر بابا رو بغل میکردم!! حالا این روزها هم یکی باید بهم بگه " حالا برعکس"... اما کسی نیست ک محکمتر بغلش کنم!!! و این ترس لعنتی رو باهاش تقسیم کنم!!!


** استادمون داره کتابا رو واسه امتحان مشخص میکنه,قراره مطالب تقسیم شه,دوبار امتحان بدیم با مقاله ای ک مینویسیم...میگه و میگه...میبینه حجمش زیاد شده,خودش خجالت میکشه, میگه میخواین تو سه بخش امتحان بگیرم:| میگم استاد حجم رو کم کنید!!!ی نیگا عاقل اندر سفیه میکنه و میگه: نسیم از تو دیگه انتظار نداشتم... خب بابا مگه من چمه؟!!!انتظار داشته باش برادر من:(((((((



** هه صاحب خونه واحد بغلیم,واحد رو اجاره داده ب دو تا پسر جووون و مجرد!!ب نظرتون ب خانواده بگم آیا!!! یا منتظر تکرار رمان " همسایه من" باشم؟:))))))
[میگین از کجا فهمیدم؟ میگم بهتون]

** چقد ملت ایران نگرانه آدم میشن!!!چقد احساس مسولیتا گاهی قلمبه میشه!!! چقد راحت قضاوت میکنیم و چقد راحتتر حکم صادر میکنیم!!!در راستای نکته بالا [up] خانوم واحد بالایی اومده میگه نسیم جون میخوای شب پیشت بمونم؟ میگم چرا؟ گردنش رو عین غاز دراز میکنه و با دستای پر النگوش جرینگ جرینگ ب واحد کناری اشاره میکنه!!!! از همینجاست ک سیل اطلاعات بسویم جاری میشه!!![نکته رو گرفتین ک...]!!!!گاهی دلم واسه این پسرا میسوزه!!!!


** ب خانواده بگم آیـــــــــــا!!! :))))))) بــــــــگم؟ نــــــــگم؟

**دیدین چپ میرن,راست میان ...از آدم انتظار دارن!!!ک چی؟ روی تو حساب ویژه باز کردیم!!دلم میخواد ب بعضیا بگم" از طلا بودن پشیمان گشته ایم,مرحمت فرموده ما را مس کنین"!!!!! والله....

** عجیب هوس کردم برم یقه خدا رو بگیرم و بگم این چ بساطیه واسم درست کردی؟ تو ک میدونستی چی میشه,چرا این کارو کردی؟؟تو ک میدونی جنبه ندارم!!!!


** ای تویی ک واسه پیچوندن میگی "نمیدونم"!!! بعضی " نمیدونم گفتنا" عجیب احمقانه است...وقتی جوابی اینقد ساده و کوبنده داره: "برو بخوون,یاد بگیر" مغز ک داری!!!!!

** چقد شروع نوشتن سخته...شروع یک مقاله سختتر...الان نیم ساعته ب صفحهword نیگا میکنم و نمیدونم چی بنویسم!!!لعنتی این نشانگرش هی چشمک میزنه انگار داره ب سردرگمیم نیشخند میزنه!!!!!


** خاصیت معلمیِ من بد دردیه!!!بفهم نسیم ....بعضیا لیاقت وقتی ک میزاری رو ندارن!!!!

** ای تویی ک.... غیرتی نشو,دل نبند...ببخش ک حست یک طرفه ست...ببخش ک من فقط ی رهگذرم!!! ی عابر...

++همه کسایی ک غم و شادیتون رو اینجا قسمت میکنید:-) )))))))

دعایم کنید....

lover like
2013,06,13, ساعت : 09:58 PM
اوووف.....من باز اومدم....اعصابم خورده....داغونم....اومدم خاطره ها رو بخونم تا اروم بگیرم......بد تر شد....یکی از دوستان با خاطره اش داغون ترم کردد.....دوستم امیدوارم که حال دوستت هر چی زودتر خوب بشه.....
اوف.....ما هر چی سعی کردیم که این سیریش جون رو بپیچونیم نشد که؟؟!!!با این بچه های شَرش هر روز خونه ما چتر باز میکنه.....نمیدونم چراها ولی اصلا حوصله اشون رو ندارم.....خیلی حال و اوضام خوبه که اینم با اومدنش بدترم کرد....
استرس داره خفم میکنه.....ای خدا.....اخه چرا شانس ما اینجوریه؟....همه میگن بد موقع دارین میرین کربلا....اتوبوس ها رو بمب میذارن.....خداااا......
خاطره خونها و خاطره نویسای گل دعام کنین....اگر دوست دارین دعام کنین.....
میدونم بد نوشتم ولی شما ببخشین باید خودم رو تخلیه میکردم....
یا حق

بهار91
2013,06,13, ساعت : 10:10 PM
سلام:-2-15-:
دیروزدقیقاساعت 5عصرپدربزرگم فوت کردند:-2-15-:نمیدونم ی بگم ساعت5/20دقیقه بودکه تو نت بودم تلفن زنگ زد مامانم بود فقط گفت بابایی فوت کرده بروخونشون وقطع کرد اون لحظه انچنان هل کردم که گلدون رومیز وشکوندم ونمیدونم چی پوشیدم فقط هرچی دم دستم بود پوشیدم ورفتم ازخونه بیرون خونه مامان بزرگم اینا ی خیابون باخونمو فاصله داره همه خیابانو دویدم سرکوچه اشئن که رسیدم وقتی پارچه سیاهارودیدم وصدای جیغ وگریه روشنیدم مات ومبهوت واردخونشون شدم رفتم اونجایی کهه جمعیت دورش جمع شده بودن دوسه تامامورای اورطانس داشتن ی کارایی میکردن مثه اینکه نفس کشیده بود ماروبیرون کردن تابه کارشون برسن روی زمین زانوزدم خالم جیغ میکشید دیدی گفتم بیای سربهش بزن همش میگفت مریمم مریمم ی دیقه نیومدی ببینیش نگاکن چی شدبببین
راس میگفت ی ماه بود باوجود کمی مسیر خونه شون نمیرفتم نه حوصلشوداشتم وهم امتحان داشتم
بابابزرگم درست بعد عید ازپاافتاده بود نمیتونس راه بره همش میگفت دستم دردمیکنه پام دردمیکنه ی عالمه دکتر برده بودیمش ی عالمه کار ولی ....
خوب نمیشد...
تموم شدالان اومدم خونه خودمون امروز خاکش کردن.....
دارم میمیرم..
پشیمونی تموم وجودمو گرفته که چرانرفتم ببینمش چرا....توی خونشون جای خالیش فریادمیکنه...
:-2-30-:نمیدونم چیبگم
امیدوارم ازاین اتفاقا برای شماهااصن نیوفته
بای...:-2-15-:

_BAHRAM_
2013,06,13, ساعت : 10:19 PM
سلام دوستان

امروز روز خیلی بدی برای من بود

یکی از بستگانم فوت کردن....مثل برادرم میموند

پسر خاله ام که 24 سال سن داشت دیشب به اسمان پر کشید....

زجر های مادرش خیلی دردناک بود...

امیدوارم هیچ مادری مرگ بچشو نبینه...

باروونی
2013,06,13, ساعت : 10:40 PM
معبودا رخصتــــــــــــ



گاهی مثل الان من میشی عین یه ماهی که تمام تلاششو میکنه برخلاف جریان آب حرکت کنه اما بازم ته ته تلاشش هم مسیر شدن با سرنوشته...

از این روزای خودم راضی نیستم ...فقط با تمام وجود شاکرم...دیگه اون الکی که میخواستم باش ریز و درشت سوا کنم داره کارشو انجام میده...

یه روزی میشه که به همه اشخاص و اشیایی که تو زندگیت برات نهایت ارزشو داشتن میخندی...مثل الان من...
چقدر به نظرم حرکات شتابزده.کینه ورزانه.مغرضانه و بدبینانه مردم مسخره ست...
جای ناراحتی باید واگذارشون کنی و یه دل سیر بخندی...

نمی دونم اگه یه روزی یکی از ته ته دلش و با حوصله تمام ازم بپرسه که "چته؟"باید بش چی بگم؟واقعا چمه؟

امروز رفتم خرید...خریدن یه شال نخی رنگی کلی روحیه مو عوض میکنه.من مثل بعضیا پولدار نیستم پای یه شال تراول بدم...
با همون چن تا هزاری هم کارم راه میوفته.
وقتی جلو آینه داشتم رنگای مختلف رو امتحان میکردم به این فکر کردم که همراهانت تو زندگی هم دقیقا مثل همین شالا هستن...
رنگشون ظاهرا قشنگه ولی ابدا به پوست زندگیتون نمیان...ذاتا خوبن ولی نه برای تو...

خدایا اونقدر بهمون عرضه بده که بعد چن بار امتحان کردن اونی رو پیدا کنیم که به استیل زندگیمون بخوره!

امروز نیم ساعت تو باغچه میون سبزی های مامان دنبال یه پروانه دوییدم که ازش عکس بگیرم اما نشد...تهش کلی فحش خوردم از مامان:|
بعضی آدما مثل همون پروانه اند...قصد نشستن و موندن ندارن.میان که خودی نشون بدن و برن!


فردا صبح اول دوچرخه سواری و بعدش کوهنوردی....دلم برا کوه لک زده...میخوام برم قله یه فریاد بلند سر خودمو زندگیم بکشم.
من ایمان دارم که وقتی بالا قله ایستادم خدا رو بهتر حس میکنم.
وقتی سرمو میگیرم بالا و حس میکنم مثل بچگیام خدا یه مردِ بزرگه با پیرهنِ سفیدِ مردونه که اسمش علیِ....نعوذبالله...خدایا منو به کفر محکوم نکنن...نگن جایز نیست اینطور حرف زدن...؟
از کلمه جایز بدم میاد!

×خداروشکر این تبلیغات تموم شد.خسته شدیم بسکه هی جلو راهمونو گرفتن و بهمون کاغذ دادن.
×رفتیم بنزین بزنیم رفیقمون در کمال آرامش عابر بانکشو جای کارت سوخت داد.:|
×4 سال پیش روبان سبز مد بود امسال بنفش؟متاسفم که فرهنگ مون در حد تغییر رنگه!نه تغییر جنس:|
×بچه باران راه افتاده...آرزومو وقتی با اون پمپرز گندش میدوئه ببینمش:)
×چرا من همش خوابم میاد؟؟!

خوشبخت باشید


یآعلـــــــــــــــی

# eLaHe #
2013,06,13, ساعت : 10:51 PM
به نام خدا سلام :دی دومین خاطره ی امروز اقا من نه فونتام کار میکنه .. نه شکلک و قلم و غیره :| مشکل از چیه ؟ :o امروز رفتیم خونه خاله ام ... ساعت 9 برگشتیم خونه ... شوهرخاله یه باغچه داره تو حیاطشون .. واااااااااای به چه قشنگی .. اصلا میری تو حیاط بوی سبزی و گلایی که توشه ادمو مست میکنه ... داشت یه شاهتوتی رو (ساقش بود فک کنم :)) ... ) به درخت توت سیاه پیوند میزد .. اینقده با حوصله این کارو انجام میداد که ... اصلا یه لحظه فک کردم دارم فیلم میبینم :))** قرصایی که اون روز دکتر واس خالم نوشته .. دارن اثر خودشونو نشون میدن و خالم امروز تقربیا بیهوش بود :| ... عادت کنه به قرصا خوب میشه *** داشتیم میومدیم خونه .. یه جا یه ماشینی زد رو ترمز ... چون قبل اینکه بزنه رو ترمز فاصله ام باهاش خیلی بود .. تونستم کنترل کنم و بافاصله ترمز کردم .. حالا پسره ی بوووووووووووووق ... بدون اینکه به اینه نگا کنه که ماشینی پشت هست یا نه یا چراغو بده بالا .. دنده عقب گرفته .. داره میاد عقب و به ماشین ما نزدیکو نزدیک تر میشه //// اقا دستم رو بوق بود .. چراغم میدادم که یعنی عمو من این پشتم .... فک کنم هم مشکل شنوایی داشت هم بینایی ... استغفرالله ... آخرش اومد زد جلوی ماشین ... جزئی بود البته ... هیچی دیه پیاده شده میگم : برو هیچی نشده... میگه : بزار ببینم چیزی شده یا نه :|پشت سرمونم ماشینا بوق میزنن اعصابم کلی خورد شد دیگه هیچی از سر بیکاری و دلتنگی و هزار کوفت و زهر مار دیگه : دی .... اومدم خاطره مینویسم :| بچه های گل خاطره نویس دوستتون دارمممم خداحافظِ شما عسل 92.3.23
بعدن میام این خاطره رو ویرایش میکنم .. یکم رنگ و رو میدم :))

kimia.ace
2013,06,13, ساعت : 11:39 PM
به نام خدا
اول از همه امیدوارم خدا همه ی درگذشتگانو بیامرزه.
امروز روز تقریبا آروم و بدون هیجانی بود.ساعت یازده با کلی سر و صدا از خواب ناز بیدار شدم آخه دیشب تا دو ونیم بیدار بودم و داشتم رمان میخوندم.بعد از میل نمودن صبحونه که به یه بیسکویت کرم دار خلاصه میشد نشستم پای نت و شروع کردم به گشتن دنبال چند تا آهنگ.بعد از یکم نت گردی ساعت 3 بود که ناهار خوردم و افتادم به جون گیتارم و چندتا تکنیکو کار کردم.
خیلی وقت نیس که گیتار کار می کنم شاید از بعد امتحانا.در واقع یه جور آماتور محسوب میشم.:-2-42-:
بعد از اینکه انگشتام به لطف سیم های باس حسابی سِر شد پریدم پشت کامپیوتر و یکمی سیمز بازی کردم.البته از نظر من معتاد این یکمیه چون از چهار تا حالا داشتم بازی می کردم:mrgreen:
الانم رفتم تو پروفایل دوست ناپدید شده ام که دیدم آواتارش کلا ترکیده:-2-39-: خودشم هیچ نشونی ازش نیس...
من دیگه برم...امیدوارم اعتیاد به نتم بیشتر از این پیشرفت نکنه وگرنه مجبورم برم یه مرکز ترک اعتیاد:-2-36-:
واسه ی همه ی هم احوالام(معتادان عزیز به اینترنت ) دعا می کنم که ترک کنن...

rosa
2013,06,13, ساعت : 11:54 PM
دُروود؛

کَـمـــی مُتُفــــاوُت!:-2-27-:

از صبح مامان میگه:
-رُزا ما از خونه مامان بزرگ جون سالم بدر بُردیــم!

برایی بار چنــدم! و هر بار خاطره ای از اون روزایی که پیشِ مامان بزرگ بودیم، تعریف میکنه! :|

با بی حوصلگی گفتم:
-بـاز برایِ چی؟!

مامان-یادته یه روز کوکــویِ سیب زمینی درست کرده بودم؟!
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
-خُـــب دیگه!... تخم مرغ هایی که اون روز تویِ غذا ریختم برایِ عید بودن!...
با چشم های گشـاد گفتم:
-از عید مونده بود؟؟!!! :O

خدا بهمون رحم کرده!... دوباره گفت:
-رُزا! اون روزی که نخ و سوزن از مامان بزرگ خواستم، می دونی کجا گذاشته بود؟!
-نمی دوونَــم!!
مامان با لبخند شیطانــی گفت:
-زیرِ فرش!... همون جا هم سفید بود. انگـــار تازه سمِ مورچه زده بود!

من نمی دونم تمیزی از نظرِ مامان بزرگ چیه؟!!! :|

یک روز برایِ دیدنِ نازی از صبح زود بیدار شده بودم. جلویِ آینه ایستاده بودم و از تویِ پنجره حواسم به مامان بزرگ بود. اسکاچِ سفیدی شبیه اسکاچی که تویِ ظرفشویی دیده بودم رو دستش گرفت و با جوهر نمک افتاد به جونِ روشویی و دستشویی! :|
قبل از رفتن به مامان که خوابالوود بود، گفتم که از اسکاجِ ظرفشویی استفاده نکنه. وقتی برگشتم محضِ اطمینانِ خاطر از مامان پرسیدم. با دهانِ باز گفت:
-نَـــــــــــــــــــــــ ـــــه!!!!!!... چرا به من نگفتی؟!
-قبل از رفتن بهتون گفته بودم عزیزم!!! :|

قیدِ ناهار رو زدم و به درووغ گفتم:
-ناهار رو بیرون خوردم!
مامان هم با هزار ترفند می خواست از زبونِ مامان بزرگ حرف بکشه که چند تا اسکــاجِ سفید داره. عَـــصَــــــــــــــــــ ــن یه وعصـــــــــــی بود!!!! : ))

من که دیگه قیدِ شام و ناهار رو زده بودم. فقط به اندازه ای غذا می خوردم که زنده بمونم : )))
نتیجه هم این شد که دو کیلو وزن کم کردم :|

هر بار هم مامان بزرگ کلّــــی تنقلات و میوه می ریخت تو حلقم و می گفت:
-چرا انقدر ضعیفی تو؟!... بخور کمی جون بگیری!

گاهی که راه در رو نداشتم، با چشم های بسته قورتشون می دادم و گاهــی هم یواشکی مینداختم تو سطلِ زباله! : D

+از گفتنِ باقـــی خاطرات، معذرویم!
+اون قدرا هم بد نیست!... کمی غلو کردم :-"
دُروود؛

کَـمـــی مُتُفــــاوُت!:-2-27-:

از صبح مامان میگه:
-رُزا ما از خونه مامان بزرگ جون سالم بدر بُردیــم!

برایی بار چنــدم! و هر بار خاطره ای از اون روزایی که پیشِ مامان بزرگ بودیم، تعریف میکنه! :|

با بی حوصلگی گفتم:
-بـاز برایِ چی؟!

مامان-یادته یه روز کوکــویِ سیب زمینی درست کرده بودم؟!
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
-خُـــب دیگه!... تخم مرغ هایی که اون روز تویِ غذا ریختم برایِ عید بودن!...
با چشم های گشـاد گفتم:
-از عید مونده بود؟؟!!! :O

خدا بهمون رحم کرده!... دوباره گفت:
-رُزا! اون روزی که نخ و سوزن از مامان بزرگ خواستم، می دونی کجا گذاشته بود؟!
-نمی دوونَــم!!
مامان با لبخند شیطانــی گفت:
-زیرِ فرش!... همون جا هم سفید بود. انگـــار تازه سمِ مورچه زده بود!

من نمی دونم تمیزی از نظرِ مامان بزرگ چیه؟!!! :|

یک روز برایِ دیدنِ نازی از صبح زود بیدار شده بودم. جلویِ آینه ایستاده بودم و از تویِ پنجره حواسم به مامان بزرگ بود. اسکاچِ سفیدی شبیه اسکاچی که تویِ ظرفشویی دیده بودم رو دستش گرفت و با جوهر نمک افتاد به جونِ روشویی و دستشویی! :|
قبل از رفتن به مامان که خوابالوود بود، گفتم که از اسکاجِ ظرفشویی استفاده نکنه. وقتی برگشتم محضِ اطمینانِ خاطر از مامان پرسیدم. با دهانِ باز گفت:
-نَـــــــــــــــــــــــ ـــــه!!!!!!... چرا به من نگفتی؟!
-قبل از رفتن بهتون گفته بودم عزیزم!!! :|

قیدِ ناهار رو زدم و به درووغ گفتم:
-ناهار رو بیرون خوردم!
مامان هم با هزار ترفند می خواست از زبونِ مامان بزرگ حرف بکشه که چند تا اسکــاجِ سفید داره. عَـــصَــــــــــــــــــ ــن یه وعصـــــــــــی بود!!!! : ))

من که دیگه قیدِ شام و ناهار رو زده بودم. فقط به اندازه ای غذا می خوردم که زنده بمونم : )))
نتیجه هم این شد که دو کیلو وزن کم کردم :|

هر بار هم مامان بزرگ کلّــــی تنقلات و میوه می ریخت تو حلقم و می گفت:
-چرا انقدر ضعیفی تو؟!... بخور کمی جون بگیری!

گاهی که راه در رو نداشتم، با چشم های بسته قورتشون می دادم و گاهــی هم یواشکی مینداختم تو سطلِ زباله! : D

+از گفتنِ باقـــی خاطرات، معذرویم!
+اون قدرا هم بد نیست!... کمی غلو کردم :-"
+گفتن:الهــــــــــی پیر بشی جوون!... امّـــا مامان بزرگ میگه اصلا خوب نیست!... هیچ وقت هم به مــا بچه ها نگفته!
+هیچ وقت با پیرزن ها آبم تویِ یک جو نرفته و مامان بزرگ که جایِ خود دارن! :|... البته احترامشون رو دارم :-*
+مامان بزرگ دو تا کفگیر و شش تا چاقویِ آشپزخانه بهم داده که بذاریم تویِ جهیزیه م و اکیداً توصیه کردند که به مامان ندم:|



بیشتُـ سوومِ خردآد مـــآهِ 92

.:matin:.
2013,06,14, ساعت : 01:28 AM
بهـ نام او...




انقدر این روزا سخت و بد میگذره موندم چی بگم...!
کل سیستم رو گشتم یه آهنگ شاد پیدا کنم بذارم....!
ولی با همین آهنگ شاد دارم گریه میکنم...!
فکر میکردم با بقیه فرق داره...شاید خودم خاصش کردم....!
نمیدونم....انقدر آشفتم نمیدونم چی بگم....!
چقــدر بده هیچ کس درکت نکنه....!
حالم خوب نیست....نیاز به اندکی مردن دارم....!
حالم از همه چیز بهم میخوره....از این زندگی ....ازخودم....!
نمیدونم چی بگم....حال هیچیو ندارم....!
کاش باهاش حرف نزده بودم....!
ببخشید.....سرو ته نداشت...!
این روزا دلم عجیب گرفته....!
هـــــی روزگــــار.....!



یه روز خوب میاد!



یـــاحق...!

farizad
2013,06,14, ساعت : 01:50 AM
سلام ..آخر شبتون بخیر :-2-25-:
امشب با همه ی اتفاقای خوب و بدش گذشت ...شبی که خیلی چیزا و تجربه ها واسم داشت :-2-41-:
اول شب کلی تخلیه انرژی کردم .می خواستیم شهربازیم بریم ولی نشد:-2-42-:
اگه میشد دیگه علاوه بر فول شدن انرژی فک نکنم حنجره ای واسم می موند هر چن که الانم نمونده:-2-22-:
اول از همه می خوام از کسی که همیشه همرام بوده تشکر کنم ...از خدای خودم ...حامیم تو زندگی /مرسی خدا:-2-40-:
و دوم ...خیلی سخته گفتنش ، خیلی سخته .خیلی :-2-15-:
خیلی سخته واسه منی که همیشه آدمای اطرافشو، مخصوصا اونایی که بهشون اهمیت میده رو خوب تصور کنه و نگران و دلسوزشون باشه
و بعدش یه جوری ،دقیق، از همونا نارو بخوره ...خیلی سخته
الان یه لبخند تلخ رو لبامه و در کنارش یه بغض رو گلوم که لامصب از فشارش گلومو درد آورده و من در تلاشم دوتایشونو کنترل کنم
میدونی، سخته کناراومدن وقتی که درست چن ساعت قبل به خاطر یه نفر ، به خاطر انرژی دادن بهش ، به خاطر خوشحال کردنش
محیطو پر انرژی کنی براش، موج مثبت بهش بدی و بعد دقیق همون شب بهت پشت پا بزنه، اونم بصورتی که نه تنها فکرشو نمی کردی ، بلکه شخصیتش به طرز ناباوری پیشت از بین بره
می خوام بدونم به چه قیمتی هان ؟به چه قیمتی ...وقتی سعی می کنی با احترام، با تلاش، کمی دوز مسخره شدنتو ، ضایع شدنتو ، پایین آوردنتو ، اونم به خاطر یه اشتباه ناچیزی که به خاطر اطلاع نداشتنت کردی،به خاطر ضایع شدن به واسطه ی کسی که که تمام شب سعی تو خوشحال کردنش داشتی ، مهار کنی و در آخر از تک تک جمع بخوای بس کنن و متوجه ناراحتیت بشن ،سخته
واقعا با عذر خواستن طرف چیزی درست می شه ؟ناراحتیت رفع میشه ؟
ولی می دونی چه وقت خوشحال می شی ؟وقتی بدونی از طرف دیگه کسی باشه که درکت کنه ، ناراحتت باشه و باهات حرف بزنه و حقو بهت بده و بگه تو بهترین واکنشو نشون دادی و بگه اون آدم دیگه ارزششو نداره ...خیلی خوبه
می خوام به اون طرف بگم (البته نه تو واقعیت تو دل خودم):حتی الان که باهام این رفتارو کردی ، حتی الان که باعث شدی شخصیتم تو جمع زیره سوال بره ، حتی الان ...درکت می کنم چرا اینجوری رفتار کردی ، ولی می خوام بپرسم آیا واقعا ارزششو داش که به قول خودت منو بخوای ضایع کنی ؟منی که پایه درد و دلت نشستم ، همه جوره هواتو داشتم
ولی بذار اینم بهت بگم ، با این کارت نه تنها منو کوچیک نکردی ، نه تنها احساساتمو جریحه دار نکردی ، بلکه شخصیت خودت زیرسوال رفت و دوم، دیگه به عنوان خواهرم قبولت ندارم...دیگه تموم شد
آخ آخ بد کردی باهام ...منم می تونم مثله خودت رفتار کنم ولی آیا منم مثله توام ؟
اشکال نداره ...من می بخشمت ولی فراموش نمی کنم ...می ذارم پایه بچگیت .اشکال نداره
خدا ؟نمیشه تو همین سن بمونم ؟نمیشه بزرگ نشم ؟آخه دنیای بزرگا زیادی سخته
خدا چرا نمیشه دیگه مهربون و دلسوز باشم ؟چرا باید خودخواه باشم ؟هان ؟؟؟؟
ولش کن ...مهم نیست ...باید واست عادی بشه /منتظر باش ...آدمای اطرافت یه جوری بلاخره خوب یا بد شخصیتشونو نشونت می دن ..
فقط خودتو آماده کن فقط قوی باش ، دیگه بقیش با من ///به خودم تکیه کن
شاد باشین و پرانرژی:-2-16-::-118-:
farizad

raha_lucky
2013,06,14, ساعت : 02:05 AM
درود


کار از بغض گذشته است
مجبور شده ام افکارم را هم قورت دهم...
می ترسم روزی کار به جایی برسد
که در عاقبت
در پیاده روها ذوب شوم...




این کارت زیبای رنگارنگی
که روبروی من است
تک پیکی ست
که پشتش
نشان قرمز خروج از بازی زندگی توست





سازدهنی گلویم
بجای سوت
این روزها
بوق می زند
بوق ممتد تلفنی که نشان از
مرگ قطع رابطه می دهد...





این سوی نوار
گوشی چسبیده به بلندگوی ناهمگونش
منتظر است تا
لب های خموشی ات را از هم بگشایی
و با نفسی که
تمام ساکسیفون های جهان
کنارش سوت می زنند
بگویی هستی...





+ آهـــــــــــــای خیلی های عزیزی که حسرت زندگی منو دارید....پاگذاشتن در باتلاقی از افکار پوسیده افسوس ندارد....هه....دروغ چرا...این مونالیزا آنقدر خندیده است که اشک از چشم هایش جاری شده است.....مردمک چشم های این مترسک گره خورده است به سوراخ زندگی اش....بعد ازاین هرکس بگوید ازون بی اراده پوزخند خواهم زد....بی شک دیگر سیاهچاله های جهان جذب حفره های غرق سکوت من می شوند.....هه.....اینجا اژدهایی خوابیده است که از ترس گرفتار شدن به جرم قتل خودش هق هقش را به کراوات دار مانندش گره می زند....پر از اشک است از اینکه در خمیر سیاهی ها وقتی دارد غرق ناامیدی می شود...وقتی داارد میان دیوار های این بن بست که هر لحظه به او نزدیک تر می شوند و قصد زیرگرفتنش با ماشین دنیا دارد......وقتی که زیر پتویش برای لحظه ای حس می کند که میان آب های دریای خیس بغض دارد فرو می رود....هیچکس نیست که نامش را فقط به فریاد ببندد.....فقط به فریاد.....نه برای گرفتن دست هایش...نه برای نجات دادنش...نه برای اینکه قایقی شود تا در شوری افکار پس از بغضش غرق نشود....فقط برای اینکه نامی باشد تا نفیر نفرت هایش شود.....(نفس هایم به بیرون با شتاب دمیده می شوند....)حیف که دیگر خدایی هم نیست.....حیف که من هم دیگر من نیستم....هی.....این هم اخرین رج قالی بازی مان.....نگو که میخواهی بعد تمام نگاه های پر از احساسم که درون تاروپود قصرهای رنگین فرش پوچی من....آن را بفروشی به دیگران....مرا هیچ تر از این نکن....مرا که حتی سفره ی نداری ها را بی چنگال پاره پاره میکنم.....هه.....هه.....

+ خوشبختی اینجا نیست....اینجا فقط من همه ی اعتقاداتم را از دست داده ام.....من به این آینده ای که دیگران برایم ساخته اند شک کرده ام.....من به این لبخندهایی که حتی خرج یک نفر نرکده ام شک کرده ام....به این هیچی هایی که برای گفتن دارم.....به این دست هایی که گره خورده اند اما مال من نیستند....من از اینکه برایم تا به اینجا تصمیم گرفته شده است شاد نیستم....من از راهی که در ان قدم گذاشته می ترسم....من از این حماقت خودم می ترسم.....صدایی حرف کثیفی را در ذهنم تکرار می کند...چه جوابی بهش بدهم!!؟ ...لعنتی.....لعنتی....دستم می کشد که شکلکی حک کنم....اما نه....حال امشب من گویا نیست....همین بس که SHAPE MY HAERTبعد یک سال دوباره زیرورویم می کند....اذیتم می کند نگاه هایی که حسرت زندگی گند مرا می خورد....وقتی می گویند بد است یعنی بد....وقتی می گیوند نبین یعنی نبین...وقتی می گویند نه یعنی نه.....بار چندم است که مادیده ها و ماشنیده ها برایت بغض می شوند؟!.....عروسکی شده ای برای خودت....عروسکی شده ام برای خودم....گوشه ای خوابیده ام و چشم هایم را بسته ام فقط از پشت ویترین مردم زیبایی ظاهر را می بینند.....آی از این مردم....آ از ااین مردم که فقط تبر می زنند به نگاه های آدم....آی از این مردم شهر.....آی از این شهر که فقط ناجوانمردی به ما یاد داد.....هی ! من تمام احساساتم از دست این مردم به بی احساسی پیوسته است....من تمام روحم درون شیشه ی عمرم دمیده شده است....من دراکولایی شده ام که فقط دل می شکند....من شیری هستم که از بس دنیایش را خراش داده درون قفس زندانی است.....من فقط خسته م....خسته.....خسته....سردی خون مقتول احساساتم روی انگشترم می چکد.....یکی بیاید و مرا به جرم خفه شدن اعدام کند..


+ اعتراف: حسودی می کنم....به تمام کسایی که میتونن راحت بزنن زیرگریه.....خفه شدم بخدا....خفه شدم.....


+ حوصله ی حرف با هیچ کسی را ندارم....فقط میخواهم سرم را بگذارم و بجای خواب بمیرم....


+تمام من بخاطر نیستی دارد نابود می شود...

little-fairy
2013,06,14, ساعت : 02:08 AM
بسم الله الرحمن الرحیم

سفره رو انداختیم. سر تیپ و لباس نه حرف من شد نه حرف مامانه. دو و نیم بعد از ظهر اومده منو بیدار کرده میگه تو فقط میوه هارو بچین هیچ کاری نمونده. منم گفتم هنوز نصف اتاقم مونده.:-2-27-:
مامانه هم استـــــــــرس که پاشـــــــــو الان اینا میان:-2-37-:
نیم ساعت وقت داشتم موهامو به خواسته ی مامانه صاف کنم. حالا خانوم خانوما اتو مو رو معلوم نبود کجا گذاشته. :-2-28-:به زحمت با اتو موی خودم که باید خودتو بکشی تا داغ شه نشستم موهامو صاف کنم که نه تنها صاف نشد، فقط از ریخت افتاد. مامانه با موهای فر من مشکل داره. میگه هرچی هست بهتر از اونه که بود!!!! :-2-08-:به خدا نمیخوام تعریف کنم ولی هیشکی به جز مامانه انقده لطف به موهای من نداره. از مامانه می پرسن دخترتون شامپو چی میزنه؟
جای اینکه ذوق کنه میگه موهاش همین مدلیه. واه واه واه. بلا به دور.:-2-37-:
هیچی دیگه. ما موها رو صاف کردیم یهو مامانه فرمودند بیا موهاتو گوجه ای کنم!!!!:-2-37-:
خخخخخ با اون چتری یه وری شبیه تینکبل شدم. اصن یه چیزی بود.:-2-31-:
کلی هم گل و سنبل بهم وصل کرد. بعد خودش در آورده میگه زیادی فی فی شدی.:-2-06-:
اینجوریاست دیگه. وقتی حوصله سرتق بازی نداری ازت سواری میگیرن.:-2-43-:
.
.
.
واسه همه دعا کردم اونم زیاد زیاد.
انقد دعا کردم خودمو یادم رفت. دعاها که تموم شد واسه خودم نیت کردم:-2-22-:
Fed up عزیز. برای دوستت خیلی خیلی خیلی سر سفره دعا کردم. برای شفاء ش 70 بار یکی از آیه های سوره شورا که نمیدونم کدوم بود ولی اولش این بود:وَ نُنِزل مِن القرآنُ...
رو زمزمه کن و براش فوت کن.

این سهم دیشبم.
سهـــــم امروز...
هممم... من به شدت خسته م. هنـــوز حوصله م سرجاش نیومده. دلم میخواد بزنم بیرون از این خونه ولی حالش نیست.
صبح اومدم یه آهنگ غمگین گوش بدم. همینجوری چند تا آهنگ انتخاب کردم. انقدر آهنگاش شاد و قر دار بود از زندگی پشیمون شدم.:-2-43-:
بجاش از صبح دارم اینو گوش میدم:

هنوزم چشماي تو مثل شباي پرستارست

هنوزم ديدن تو برام مثل عمر دوبارس

هنوزم وقتي مي خندي دلم از شادي مي لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه

اما افسوس تو رو خواستن ديگه ديره ديگه ديره

اما افسوس که نخواستن دلم آروم نمي گيره نمي گيره

خیلی قشنگه...
ولی بدجوری دلم رو به آشوب میکشه...
بدجوری مانع دلخوشی هام میشه و بدچیزایی رو یادم میندازه...

امروز یکم حوصله م برگشته بود سرجاش...
ولی نه کاملا...

بچه ها رفتن بهشت مادران...
من نمیتونستم برم...
هیچکس نبود که منو ببره:-2-39-:
اونقدری هم حوصله نداشتم که با شیوه های خاص مجبورشون کنم منو ببرن.:mrgreen::-2-36-:
هیچی دیگه. اینی میشی که شده. اومدم بگم مامانه منو ببره. چشماش انقدر سرخ بود از خستگی بیخیال شدم.:-2-15-:

مثل یه خـــــــرس خوابیدم. از بیکاری. از ساعت پنج و نیم تا ده شب:-2-37-::-2-35-:
بعدشم منو مستقیم از رخت خواب به ماشین حامل دور دور کنندگان منتقل کردن.
چه دور دور مضخــــــــــــرفی...:-2-36-:

امروز با یه چیز عجیــب مواجه شدم.
حتی از روزهای دیگه عجیب تر.
چقدر بده نخوای بفهمی و مجبورت کنن.
چقد بده دوس داشته باشی خودتو به خریت بزنی و منعت کنن.
چقد بده نخوای ببینی و به زور هم که شده چشات رو وا کنن.


اینم یه جشن کوچولو واسه اون خاطره نویسایی که دلشون گرفته. سخت نگیرید بابا...






http://www.millan.net/minimations/smileys/welcomeflowrs.gif
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/yaysmiles.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/yaysmiles.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/yaysmiles.gifhttp://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gifhttp://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gifhttp://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gifhttp://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gifhttp://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gifhttp://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gif http://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gifhttp://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gifhttp://www.realitytvlounge.com/forums/images/smilies/multistars.gifhttp://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/yahoo/2.gif
http://s3.picofile.com/file/7408082896/19.gifhttp://s3.picofile.com/file/7408082896/19.gifhttp://www.pic4ever.com/images/130fs358763.gif http://s3.picofile.com/file/7408082896/19.gifhttp://s3.picofile.com/file/7408082896/19.gif

http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/clovergirlsmiley.gifhttp://www.pic4ever.com/images/cancan.gifhttp://www.pic4ever.com/images/leb.gifhttp://www.pic4ever.com/images/cancan.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/clovergirlsmiley.gif


http://smileys.on-my-web.com/repository/Holidays_and_Party/party-073.gif:-2-16-:http://smileys.on-my-web.com/repository/Holidays_and_Party/party-073.gif


http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/gunghjertbar2.gif http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/gunghjertbar2.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/gunghjertbar2.gif

شاد باشید:-2-40-:

خانم فسقلی
2013,06,14, ساعت : 02:09 AM
به نام معبودم



یعنی الان من می شینم هی به تو فکر میکنم این آهنگو گوش میدم!:-2-33-:
بیا بیرون از توی فکرم :-2-43-:
بی حیا! بی تربیت خجالت نمی کشی همه اش میای تو فکرم؟:-2-36-:


میگفتی همیشه که دوسم داری عاشقی بدون تو اصلا نمیشه
اما نمیدونستی واسه این راهته اینا که مدرک نمیشه
هر موقعه عاشق میشی میگی اونو دوست داری
یکی در گوشت میگه ایست
تو این دنیایی که منو تو کنار همیم
بدون هیچ چیزی واقعی نیست
تو این دنیایی که منو تو کنار همیم
بدون هیچ چیزی واقعی نیست

تو میگی حرفامو گوش کن
فاصله هارو فراموش کن
بیا بخندیم به دنیا
شمع تنهایی رو خاموش کن
تو میگی حرفامو گوش کن
فاصله هارو فراموش کن
بیا بخندیم به دنیا
شمع تنهایی رو خاموش کن

مرجان کندی:
تو بزار کنار هم تا ته دنیا مثل لیلی و مجنون بمونیم
بسپاریم خاطرهای بد و به دست فراموشی و عاشق بمونیم
اگه تقدیر واسه ما تا حالا چیزی به جز دوری و غربت نداره
میشکنیم فاصله هارو ما دوتا دیگه دوریم بین ما جا نداره

مصطفی حاتمیان:
تو میگی حرفامو گوش کن
فاصله هارو فراموش کن
بیا بخندیم به دنیا
شمع تنهایی رو خاموش کن
تو میگی حرفامو گوش کن
فاصله هارو فراموش کن
بیا بخندیم به دنیا
شمع تنهایی رو خاموش کن




ما حالمون خوبه:-2-42-: یعنی داریم سعی میکنیم خوب باشیم مرسی از دوستانی که حالمونو پرسیدن ایشالله که حال همه تون رو به راه باشه:-2-16-: هرچی ما داغون تر شوما شاد و شنگول تر تر:-2-08-::-2-22-:

الان من باس خاطره هامو سانسور شده بنویسم؟ زینب گلی لهت می کنم:-2-28-:
صبح ساعت سه و نیم بیدار شدیم یه احساس زاغارتی داشتیم:-2-28-: هی دلمون می گرفت :-2-28-: هی حس گریه داشتیم ولی اشکی برای ریختن نداشتیم:-2-28-: ما که میگیم خل شدیم کسی باورش نمی شه بعضی وقتا از شدت زیادی خوشبخت بودن خل می شویم:-2-28-: یعنی خردادی ها الان حس منو می تونن درک کنن بعضی وقتا عجیب این حس بهمون دست می ده :-2-28-:

بیدار شدم نماز خوندم بعدم تصمیم گرفتم بشینم قرآن بخونم... این دفعه از جز سی شروع کردم احساس خوبی بود... عجیب سبک شدم... قلبم اروم شد... دیگه تند تند نمی زد... دیگه احساس ناامنی نداشتم... حسای بد همه شون فراری شدن...
خدایا مرسی که همیشه هستی... من خیلی خوشبختم...
بعدش یکم چرخیدیم تو خونه :-2-31-: هی رفتیم پایین هی اومدیم بالا انقدر سر و صدا کردیم مادری بیدار نشد و کلی ضایع گشتیم:-2-41-: دیگه حوصله مون پوکید گرفتیم خوابیدیم:-2-16-:
ظهر بیدار شدم یکم درس خوندم و دوباره خوابیدم:-2-16-:
عصر زینب گلی زنگید بیا بریم بیرون میای؟ منم تو خواب اس میدادم خوش بگذره آفرین یه چند دفعه ام زینب زنگید که به روی خودم نیاوردم گفتم جواب بدم خواب نازم می پره لامصب خعلی خوابم میومد:-2-16-:
زهرا دیروز می پرسید ازم ماهرخ تو بیکار می شی چیکار میکنی؟ گفتم می خوابم
گفت اگه خوابت نیاد
گفتم من در هر حالتی سعی میکنم خوابم بیاد
بچه یه سؤالایی می پرسه بعد می شینم فکر می کنم خاک دو عالم تو فرق سرم واقعا بچگیم تو اسگلی گذشته!
وقتی بیدار شدم نشستم خوشگل موشگل کردم واسه فردا :-2-36-:
واییییییییییی ملت روز جمعه دارن مام روز جمعه داریم:-2-43-:
هی باید از اینور بریم اونور:-2-37-:
زینب گلی کله ی صبح قراره بیاد پیشم:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:

زینب گلی فردا شب میره بندر:-2-33-: آغا مال دلمون واسه زینب تنگ می شه خو یه روز نبینیم هم دیگه رو قاطی میکنیم مثل امروز هی منگل می زدیم :-2-09-:
محمد امروز عکسای فاطمه رو برام تو whatsApp فرستاد الهی عمه قربون اون شیکمت بره نفسم یه لباس قرمز دامن چین چینی تنش بود دلم ضعف رفت واسه ش :-2-42-: هر شبم زنگ می زنه میگه عمه من با هواپاپا دیروز اومدم خونه تون شما نبودین یعنی شدت توهمو حال کنید :-2-43-:
دلم واسه اذیت کردنش تنگیده:-2-42-:
یادش بخیر عید پیشش بودم این امیرمون هی پیام میداد شکلک می ذاشت میومد بالای کله ام، این چیه؟ این فاطمه ست داره می خنده! این فاطمه ست داره گریه میکنه! این فاطمه ست داره دعوا میکنه انقدر میگفت که دیگه با امیر دعوا میکردم شکلک نذار :-2-42-:
امیرمونم میگه شبیه خودته:-2-42-:
باو من بچه بودم تموم هم و غمم شیر خوردن بود! ما کجا همچین زبونی داشتیم :-2-42-:
راستی یادم رفت بگم دیشب با ساجول بلا صحبت کردم اصن نفهمیدم باهاش چطور حرف زدم وسط اون شلوغی زنگیده بود الان دلمون واسه اش تنگ شده:-2-42-:
ما ساجول میخوایم یالا
ما ساجول می خوایم یالا
:-2-09-:

صبااااااااااااااااااااااا شارژ ندارم به قران بی معرفت نیستم صبااااااااااا قربونت برم من ببخشم این روزا خعلی بد شدم! تو که میدونی....

× هی میگه تو باورم نداری تو باورم نداری من هرکاری میکنم به تو ثابت نمی شه! خب آمو همه چیز که تو حرف زدن نیست به عمل کردن! آدما با هم فرق دارن! آخرشم میگه تو اشتباه می کنی! میگم قبول شاید من اشتباه می کنم پس منو از اشتباه در بیار میگه چطوری؟ میگم واقعا نمی دونم! وآلآ اعصاب ندارم... زینب داره می ره... خودمم کارام رو هواست... همه چیز قر و قاطی شده!


× انقدر بدم میاد از این آدمایی که به بهونه ی دوستشون سرپوش می ذارن روی کاراشون! امروز خواهر دوستم زنگ زد فلانی پیش توئه؟ منم گفتم نه تو خواب بودم. گفت اوکی منم قطع کردم! بعد دیدم دوباره یکی دیگه زنگ زد جیغ جیغ میکنه میگم هان؟ میگه چرا به مامانم گفتی من پیشت نیستم گفتم باس میگفتم هستی؟ خب نیستی؟ کدوم گورستونی رفتی به بهونه ی من! والا آدم انقدر پررو قهرم میکنن باهات ملت چقدر رو دارن! منم کلا به روی خودم نیاوردم الان فکر کنم باهام قهره خخخخخ :-2-17-:

× یکی از فانتزی های زینب الان اس داد: ماهرخ انقدر دلم میخواد تو خونه تنها باشیم فیلم ترسناک نگاه کنیم بترسیم!!! شب آخری نیگا چی میگه :-2-24-:
آمو ما بریم به بقیه کارامون برسیم:-2-31-:


شبتون پرستاره، خانم فسقلی

.:BahaR:.
2013,06,14, ساعت : 02:35 AM
بـه نـامِ خـدایِ خـودم!
×امـروز سوایِ همه ی روزایِ دیگـه!مـن عـاشقِ امـروز بـودم/تـماما جــوونی کـردم و تماما خوش گذروندم.خیلی خوب بود :))
البته تا بعد از ظهرش که خواب بودم :))))
×با زهره و اقا مرتضی و مامان و خانم سمیعی و نسترن رفتیم پارک.
×سوارِ این تاب بزرگسالا شدییم با نسترن :| چسبیده به یه درخت بود :| نسترن منو با زور اورد نشوند :| من همش در حالِ صلوات فرستادن اونم ناخواسته.:| دیگه اینکه یه گروهِ لوده هم با ما افتاده بودن :| این تابِ که روشن شد رنگِ من رو به مرگ:| هرچی بلندتر میشد جیغِ من بنفش تر :))
نسترن صدام میکنه میگه بهار چشاتو نبند.لذت ببر!بعد هار هار میخنده :| منم جیغ که خفه شو من اخرین باره به حرفت گوش میدم :|
×واسه یه لحظه چشامو باز کردم که ای کاش نمیکردم :| همه عضلاتِ صورتم میلرزید :| اخه تابِ یه بار کشته داده بود :| همش ایت الکرسی میخندم به تابِ فوت میکردم :)) در این حد :)))
×بعد من نسترن رو زور کردم بریم اژدر ^_^ بدلیلِ بلند بودنِ ساقِ پام :| پامو نمیتونستم صاف بزارم:| اقاهم نامردی نکرد وسیلرو عمود میکرد :| من رسما رو هوا بودم :| اگه میله نبود افتاده بودم :|
×یه دختر بچه کنارمون بود دو تا پسرِ یخ هم روبرومون اونسرِ اژدر!این پسرا حرف که زدن دختر بچه با یه خونسردی گفت چقدر حرف میزنی ببند دهنتو که فکِ من رو زمین بود :))) من و نسترن غش کرده بودیم از خنده :)))
×به خاطره بلند شدنم رو هوا ناخواسته جیغ میکشیدم :| یه پسر بچه جلوم بود!دارم میگم پسر بچه ها!یک سومِ منم نمیشد :| گفت خانوما چقدر جیغ میزنین گوشمون درد گرفتا! :|
من و نسترن :|
اینا بزرگ بشن چی میشن! :|
×تو راهِ برگشت اقا مرتضی یه اهنگ در موردِ مادر گذاشت :)) پاچه خواریه مادرزن رو در حدِ مرگ کرد :)))
×صبح هم زهره پاچه خواری میکرد پیشِ عزیز که از این به بعد بهش میگم مامان نجفیه ^_^ منم از دستِ پاچه خواری هایِ زهره بهش گفتم ساکاروز:|
×اقا مرتضی هم که امشب پاچه خواری کرد :| کلا زن و شوهر با هم جورِ جورن! هر دو پاچه خوار و ساکاروز :|
×شناسنامم دستِ کارخونه باباست :| نمیتونم رای بدم :| رای اولی بودم مثلا خیرِ سرم :|
×فردا با الهام میرم اون رای میده بعد میرم خونشون ^_^ قـلیـون ^_^ هابلبابل ^_^ ای جونم ای جون :))))
×روزِ معرکه ای بود ^_^ خدا کنه فردا هم همینطور باشه ^_^
یـــا عــلی :)

< IMANA >
2013,06,14, ساعت : 02:54 AM
به نام آنکه هرچه دارم از اوست
سلام بروبچ خاطره نویس...:-2-25-:
امروز ،روز جالبی نبود...شایدم بود ولی آخرش خراب شد:-2-31-:
ساعت دو ونیم ظهر بلند شدم:-2-16-:
باورتون میشهههههههه؟:-2-06-: نه خداییش باورتون میشه من انقدر زود بلند شم؟:-2-06-:
تا ساعت 5 داشتم نظراتو جواب میدادم:-2-42-:این نویسندگی و مدیر بودنم بد دردیه:-2-15-:
ساعت پنج بلند شدم رفتم حموم اونم برای حفظ آبرو...موهام فجیع چرب و ژولیده بود...تو نیم ساعت گربه شوری کردم و زدم بیرون اگه مادر جانمان هی نمیزد به در حموم ونمیگفت دنیا بدو بیا بیرون میخوایم بریم خونه ممان بزرگ تا یه ساعت ونیمم میموندم اون تو:-2-08-:نذاشت دودیقه تو حموم حالشو ببریم:-119-:
تندی اومدم بیرون موهامو خشک کردم و تیپ و آرایشمو میزون کردم و زدیم بیرون....حالا هر چی وایسادیم میبینم خالم نمیاد که باهم بریم....بعد ده دیقه تازه سروکله اونا پیدا میشه:-2-33-:آخه مادر من تو که میدونی اونا دیر میان چرا منو هول میکنی؟:-2-33-:تازه میگه چرا خط چشمتو انقدر ضایع کشیدی:-2-31-:
خونه مامان بزرگمم که دختر خالمو دختر داییم گرفته بودن به هم خونه رو گذاشته بودن رو سرشون منم دیدم نزدیکه دوتاشون کتکه رو بخورن واسه همین دختر دایی عزیز تراز جانمو بغل کردم و یه جوری سرگرمش کردم که کتکه رو فقط دخترخالم بخوره:-2-22-:چه خبیثم من:-2-22-:
بعدشم که منو زن دایی نشستیم پا فیلما تا یازده دوازده شب....خیلی حال داد...ولی اگه داییم حرف نمیزد بیشترم حال میداد:-2-36-:

تا رسیدیم خونه شعل شریف حمالی افتاد رو دوشم و مامان جان کلی دستور دادن:-2-30-:منم که دلسوز...گفتم مامان خستست و انجامشون میدم:-2-30-:عین بلانسبت سگ از کارم پشیمون شدم.:-2-30-:
حالا بعدش اومدم پا کامی میبنم نزدیک چهل تا نظر دارم...تیزرارو باید درست میکردم...چند تا پنلم باید میساختم....با اون سرعت نت که لاک پشتو گذاشته بود تو جیب پشتیش میخواستم همونجا زار بزنم...:-2-30-:
ی یه ساعتیم اینکارا طول کشید بعد گوشیمو چک کردم چهار پنج تا اس و سه تا میس کال داشتم...همه رو پیچوندم بعد از چند دقیقه دوستم گفت پاشو بیا نودهشتیا کارت دارم:-2-30-:آخه مگه موبایلو ازت گرفتن لامصب؟:-2-30-:
بعد دیدم چند تا پ.خ هم دارم....بااون سرعت گند نت نشستم همه رو جواب دادم بعضیا خیلی طولانی شدن...تا فرستاده بشن پدرمو درآوردن:-2-08-:
این آخریاش یکی پ.خ داده بود میخواد ببینتم بهش گفتم باشه با دوستم میام فلان جا فلان روز خودمونم همون طرفا کار داریم...پیام داد نه میخوام تنهایی ببنمت ...کار خصوصی دارم:-2-15-:
جان خودم گرخیدم چند دقیقه...ولی بعد گفتم چیکارت میخواد بکنه تو مکان عمومین خیرسرتون...:-2-31-:
خلاصه...منم قبولیدم و قرارا گذاشته شد...ولی خواهر دوستم میگه نرو...نمیدونم به نظر شما برم یانرم؟:-2-08-:
+تا هفته دیگه بیشتر توخونمون نیستم مامانم میخواد دکوراسیونو عوض کنه منو میفرسته خونه مامان بزرگ...دلم تنگ میشه برای دکوراسیون الان و خونمون:-2-15-:
+مثل خاطره قبلی دلم برای خیلیا تنگ شده ولی نمیتونم ببینمشون...دوست صمیمیمم رفته مسافرت...دارم دق میکنم از دوریش:-2-30-:
+پریا مرسی از جشن کوچیکت:-2-27-:دلشادمون کردی....خدا یه شوهر خوب نصیبت کنه:-2-06-:
+دلم میخواد برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم ولی دلم نمیاد:-2-30-:
+هوس چند تا رژ خوشکل کردم ولی بودجم در حده یه آب رنگه:-2-30-:
+صبح باید برم استخرو هنوز نخوابیدم:-2-30-:چه خریتی کردم و گفتم سانس صبح بردارم:-2-30-:

فعـــــــلا دوستــــــــان:-2-40-:

فاطمه م.ا
2013,06,14, ساعت : 01:30 PM
درود...

چند وقتی هست که دور خودمو پرکردم از چیزهایی که بهم انرژی منفی میدن
جذابیتشون هم باعث میشه نتونم از خودم دورشون کنم. یعنی واقعا از دست خودم شکارم:-2-09-:
بجاش برای کم کردن حس بدی که بهم میدن دارم سعی میکنم چیزهای خوب بخونم و گوش کنم،حتی فکرمو به سمت چیزهای با اهمیت تر ببرم.
_جدیدا از بس داستان های عاشقانه و غمگین خوندم فکر میکنم یکی ولم کرده...
تقریبا دوهفته مونده تا کنکور، اینقدر خوندم که چند شبه تا میرم تو رخت خواب سردرد میاد سراغم
یادمه بچه که بودم مامانم هیچوقت دیکته نمیگفت، نه به من و نه به داداشام. یه موقع هایی ما خودمون به هم میگفتیم ولی خیلی وقت ها مثل تکلیف نوشتن کتاب رو میذاشتیم جلومون و منوشتیم...
یادمه دبستانی بودم، دیکته داشتیم که معلممون نیومده بود بخاطر همین معلم قرآنمون اومد بهمون دیکته بگه، تند تند میگفت و میرفت ... یکی از هم کلاسی هام گفت خانوم عقب افتادم یه بار دیگه بگین، معلممون هم گفت از رو بغل دستیت بنویس:-2-28-::-2-06-:
لطفا دعام کنین :-118-:

فرنوش عاشق
2013,06,14, ساعت : 02:14 PM
درود
امروز رفتيم راي دادم
بعد كلي جون كندن جوهر از روي دستم رفت
مامانم ميگفت مي خواستي كمتر فشار بدي خوب
منم گفتم:آخه آدم ميره اونجا جوگير ميشه فشار ميده ديگه:-2-06-:
بابام هم كه فردا صبح مياد
رفته سر صندوق:-2-15-:
ولي امشب ميتركونيم
آخه نيست بياد بگه بخوابين ديگه نصف شبه:-2-06-:
ديگر خاطره ي چنداني نداريم
جز اينكه خيلي شاديم
بسيار شاد
اميدوارم همه شاد باشن:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:

Afsoon*
2013,06,14, ساعت : 02:43 PM
خاطره های امروز همش درمورد رای دادن باید باشه دیگه
بله مارو هم امروز ساعت 10 به زور از رختخواب کشیدن بیرون که یلا پاشو تا شلوغتر نشده بریم رای بدیم
منم خوش خواب داد زدم کو تا ساعت 6 ولم کنید یکم بخوابم
ولی مگه ول کن هستن
پاشدم تند تند صبحونه خوردم رفتیم
آقا رسیدیم چشمامون از زور تعجب به این شکل دراومد :-2-31-: یکی بگه ته صف کجاست
خلاصه تا نوبتمون شد پادرد گرفتیم
اونجا هم که بودیم یک نفر رو به جرم تبلیغ گرفتن
و یکی از مراقبای نامزدای شورا رو هم به جرم تبلیغ از سالن انتخابات بیرون کردن یک دختری بود
بدبخت اینقدر گریه کرد تا براش صورت جلسه کردن چشماش دو کاسه ی خون شده بود
آخه عزیز من خوبه خودت این کاره ای چرا خلاف قوانین انجام میدی
شهرمون خیلی کوچیکه و 4تا صندوق رای در سراسر شهر هست ولی اینقدر اونجا شلوغ بود که نگو به جرات میگم که تو شهرمون اولین باره که اینقدر شلوغ میشه

تا چشمای دشمنان کور شه انشالله

Darkness Queen
2013,06,14, ساعت : 03:09 PM
به نـــــــــــآم حـــــــــــقـــــــــــ تعــــــــآلــــــــیــــ ــــ

+ کاش مي شد مُرد..... مثل راه رفتن... خوابيدن .... خريد کردن ...کاش مي شد ... خواست... و مُرد!!
+ خسته ام.... خیلی خسته....
+ آشفتگی نبودت.... پر از تشویشم کرده است...
+ روزآی خیــــــلیـــــــ بدیه.....!
+ دعاگو باشید.... ک سخت محتاجم....:|
+ ما شعر می گوییم .... ما که نمی توانیم زندگی کنیم..... ما شعر می گوییم ...

یــــآ حــــــــــقـــــــــ

* Atefeh *
2013,06,14, ساعت : 07:47 PM
به نام خدا
+ پر از ياد تو
پر خاطره
چشام هرشب از نبودت پره
اگه قلب من واست ميزنه
اگه بي چشات دلم ميشكنه
خداحافظ تو با اينكه هنوزم ميميرم برات
خداحافظ تو ميسوزوندم اتيش خاطرات
خداحافظ تو
تا قلبم به تنهايي عادت كنه
تا اشكم به چشمام خيانت كنه
خداحافظ تو....
+ ميبينم و كاري از دستم بر نمياد.......
+ حرمت نگه دار دلم.......
گلم..
كه اين اشك ، خون بهاي عمر رفته من است.....
(حسين پناهي)
+ ترانه بالا از امين رستمي...گوش بديد...حتما..
+ همين.....
+ مواظب خودتون باشيد....:-53-::-53-::-53-:
+ جمعه بيست و چهارم خرداد..

diana20
2013,06,14, ساعت : 08:27 PM
چقدر دلم رمان عصیان خواست
میتونست حالمو عوض کنه!
اگه نویسندش میدونست که با نوشتن این رمان و دادن فرصت خوندنش به ما چقدر میتونه تو عوض شدن حالمون کمک کنه حتما زودت به زود مینوشت
چرا یه مساله برای من باید چندین بار تکرار بشه؟ مساله ای که من توش هیچ نقشی ندارم اما ناراحتم میکنه....

S H A D I
2013,06,14, ساعت : 08:58 PM
1392.3.24
جمعه
ساعت 8:46


تمام چیزےکه باید از زندگے آموخت ،

تنها یــــک کلمـﮧ است

"مےگذرد"

ولے دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد


برای اولین بار رای دادم!:-2-41-:

شد 12 روز؛:-2-35-:
این چند وقته از بس به همه گفتم .. دیووونه شدن .. دیگه همین که میام بگم خودشون زودتر از من میگن:-2-27-:

بسی این روزها دشوار میگذرد !:-2-39-:

حس نوشتن ندارم :(



چشماتوووووووون خندووووووووووووون

perancesfafa
2013,06,14, ساعت : 09:32 PM
به نام خدا
☆امروز جمعه 24خرداد1392☆
☆ساعت9و25دقیقه ی شب☆
یوهوووووووووووووووووووووو وووو بالاخره منم رای دادمhttp://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_blush2.gif خعلی خوشحالم:-2-16-:
اوه ببخشید سلام خاطره خونای عزیز:-2-25-:
والا جو این رای که دادم وحشتناک منو گرفته....:-2-35-:
صب اول صب ساعت 5/11:-2-31-:با مامانی جونم رفتیم و اینجانب رایمو انداختم تو صندوق و حماسه افریدم.http://www.pic4ever.com/images/155fs44059.gif
واقعا حس خوبیه که 4روز بعد از رسیدن به سن قانونی رای بدی...:-2-41-:
بعد از ظهر هم رفتیم بیرون با رفقا یه 2-3ساعت خیابونارو گشتیم:mrgreen: من میخواستم خرید کنم که از لیست طولانی ای که نوشته بودم فقط دوتاشو خریدم.:-2-39-:
هیچی دیگه همین...خیلی حس خوبی دارم.http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif
+ااااا شادی جان تو هم رای اولی بودی تبریک میگم عزیزم.:-2-40-:
+خانوم فسقلی این قضیه خردادیا و همون حس خاصو شدیدا باهات موافقم.:-2-40-:

sadaf.a
2013,06,14, ساعت : 10:24 PM
تنها کسی که می تواند تو را به خاک سیاه بنشاند
یک دوست کاملاً مورد اعتماد است !!!


امروز ساعت یک بود که مامانم بیدارم کرد و اماده شدم برای ناهار رفتیم خونه ی خالم اون خالم هم اونجا بود یه خورده با شیوا مسخره بازی در اوردیم و خندیدم ...ولی در کل اصلا حوصله ی اون جمع رو نداشتم ...بَدم میاد یکی نصیحتم کنه یا یکی بهم طعنه بزنه امروز هم نزدیک بود با خالم دعوام باشه فکر می کرد جوابش رو نمی دم ولی دادم بهم گفت تو چرا درس نخوندی که الان باید معدلت 16 باشه گفتم دوست نداشتم حالا باید به همه توضیح بدم بعد بحث رفت سر این که ادم باید با معدل بالا دیپلم بگیره بعدش یه چیز دیگه بهم گفت که منم دیگه طاقت نیوردم و گفتم که تو که حالا با معدل بالا دیپلمت رو گرفتی چه فرقی داری با کسی که با معدل چهارده دیپلم گرفته همه میگن دیپلم داره نمی گن که فلانی با این معدل دیپلم گرفت دیگه حرف نزد منم اصلا حوصله نداشتم خوب سالای قبل همه معدل هام خوب بودن حالا یه بار کم شده ابرومون رو بردن ... اصلا عقاید من با بعضی ها جور نیست دوسش دارم خیلی زیاد هر چی باشه خالمهِ ... بعدش هم اومدم خونه رفتم حمام ...بعدش رفتم یاهو یه خورده با دنیا حرف بزنم که اصلا وصل نمیشد دلم یه خورده یه خورده اندازه ی سر سوزن براش تنگ شده ....الانم که دیگه باید بشینم پست برای رمانم بنویسم

قــَرار نـیست مَنم دِلِ یــِکی دیــگِه رو بـــسوزونَم لعنتــــی ......
" برعَــــــکس " .... اونو اونـــقَدر خــوشبَخت مـی کُــنَم....
کـِه بــِه هــَر روزی کـِه جــای اون نیســتی لـَعـنت بفرســـتی

فرودو
2013,06,14, ساعت : 10:48 PM
آب قطعه ، ( نه اشتباه برداشت نشه کار خاصی نکردم کلن قطع شده ) صبح که رفتم بیرون تازه اومدم ، با خودم می گم بذار برم یه دوش اساسی بگیرم از اون نوک پام تا این نوک موهام حال بیاد می رم تو حموم می بینم باد میاد از شیر ، عجب؟! که این طور؟!
یعنی انقدری که الان اعصاب من از باعث و بانی این قطعی آب داغونه از جومونگ خدابیامرز هم گاهی به دل نمی گیرم و خرد نمی شه این اعصاب
ای خاک عالم تو سرشون کلن
حالا بحث این که چرا نشستم اینجا و اینا رو هم خودم نمی دونم
اما گاهی ادم هم باید بفهمه دیگه مگه نه ؟ ( چه ربطی داشت ؟)
حالا شاید یه روزی بگم ربطش چی بود
عجب چه خبر از اون طرفا ؟ ما که هنوز ندادیم اگه هم بدیم به غرضی می دیم اصلن نه دادیم به این ندادیم به خودمون دادیم ، نه چی دارم می گم من که رد شده بودم از صلاحیت ، بعله اگه منو شناختین یه امتیاز مثبت می دم بهتون تا بشه دو امتیاز مثبت
خاطره بگم یه دونه به غیر از چرت و پرت برم
پسر عمومو دیدم حالا ، یعنی الان، بهش می گم بابابزرگو چیکارش کردین ؟ می گه بردمش داد دیگه ، می گم هاها به کی ؟ می گه گفت به هرکی می دی بده فقط آخوند نباشه ، الله الله به کجا چنین شتابان
آها این جمله بالایی رو که گفتم یه چیز دیگه یادم اومد اون دفعه ای با موتور تو خیابون با سرعت زیاد مشغول رانندگی بودم عموی عزیز تر از جانش دم در خونه اش بود اومد جلو گفت وایسا وایسا ، واستادیم گفتیم ها ؟ گفت چیه ؟ چرا اینطوری می ری ؟ به کجا چنین شتابان ها ؟ نگاش کردیم ، دوباره نگاش کردیم ، سه باره نگاش کردیم بعد یه طور خاصی نگاش کردیم ، زدیم پس سینه اش ، گفتیم گون از، زدیم پس سینه خودمون ، و ادامه دادیم نسیم پرسید و بعد گازشو گرفتیم رفت

* فرشاد اگه می بینی، دادش اگه خواستی خودتو بکشی بگو مام بیام تماشا خب؟

* وای وای وای پارمیدای من کوش ؟ وای وای وای دارم می رم از هوش ؟

شب خوش

zahra.rad
2013,06,14, ساعت : 10:55 PM
5شنبه
9/خرداد/92
زهره: من فردا میخوام با حسین برم بیرون تو بمون خونه مینا تنها میمونه وگرنه!
من: پس من چی؟:-2-:سامان از مسافرت اومده میخواستم ببینمش:-2-: دلم تنگ شده:-2-:
سامان: فردا کجا بریم گلم؟
_ من فردا نمیتونم بیام جایی تو بیا اینور
ساعت 1 یود که سامان رفت.... و ما از همیشه به هم نزدیک تر بودیم و بیشتر هم دوست داشتیم:-2-41-: انقدر که دلم نمیخواست هیچ وقت بره
5 شنبه
16/خرداد/92
با دو تا فائزه ها رفتیم چیتگر..... یکی از بهترین روزای 3تاییمون بود.... با مترو رفتیم از دم مترو دوچرخه کرایه کردیم و رفتیم تا بالا .....:-2-24-:هوا بس ناجوانمردانه گرم بود و بسی سر درد گرفتیم:-2-18-: اما خوووووووووووووووووووووووو وب بود:-2-41-: رفتیم تا گلستان و یه ناهار مشتی و قلیون و یه عالمه خوراکی عاقا حاااااااااااااالمون جا اومد:-2-22-:
من ققط دعا دعا میکردم این خاندان پدر من اونجا نبینه:-2-30-: بعد همینطور که داشتیم قلیون میکشیدیم یهو یکیو دیدم:-109-: صاحابش اومده بود :-2-30-: بله اقای پسز عموی بابا بود:-2-30-: البته من ندید:-2-27-: منم که ماشاا... انگار رفته بودم اروپا:-2-35-::-2-06-:
خلاصه که مارو ندید ما رفتیم حساب کنیم که بریم یهو دیدم شده 100تومان:-43-:
مگه جنگه اخه:-43-:
خلاصه رفتیم سوار خوش رکابا شدیم و گازیدیم پایین:-2-16-: هرچی سختی سربالایی داشت 10 برابر کیف تو شیب برگشتن بودددد:-2-16-:
خلاصه رفتیم دوچرخه ها رو تحویل دادیم . کلیم اونچا پیاده شدیم:-2-37-: و من باز داشتم از سردرد میمردم:-2-37-: سامان هم هی زنگ میزد و میگفت پس کی میایییییییییییییییییی:-102-:
خلاصه یه ساعتی تو راه بودیم و برگشتیم و من رفتم پیش سامان و رفتیم کن
تازه گوشی خریده بود کلییییییییی بازی کردیم:-2-22-: دوباره با اون سردردم قلیون کشیدم:-2-35-:
داشتم میمردم دیگه از سردرد:-2-30-: یکمم اونجا خوردیم و رفتیییییییییییییییییییییی یییییم دور دور
وااااااااااااای خیلی خوش گذشت یه عالمه جیغ زدیم 2تایی رقصیدیم مسخره بازی دراوردیم خندیدیم و ساعت نزدیکای 8 بود که من رسوند خونه:-2-41-: خیلی خوش گذشت خیلی.... از همیشه بیشتر:-2-41-:
وقتی رسیدم خوته از سردرد و البته بیشتر از رفتار زهره گریم گرفت....:-2-15-:

4شنبه
22/خرداد/92
عین دیوونه ها خیابون ولیعصر قرار گذاشتیم اصلا حواسمون به شلوغیای انتخابات نبود
کلی لاغر شده یود.....از رنگ و روش معلوم بود مریض بوده:-2-39-:
رفتیم مثل همیشه قلیون کشیدیم و بعد رفتیم پارک ساعی.....کلی شیطونی کردیم و خندیدم و انگار مریضیش یادش رفته بود......خیلی خوش گذشت همه چی خیلی خوب بود تا وقتی بود و کلی هم دیگرو دوست داشتیم:-2-41-:


5شنبه
23/خرداد/92
_سامان؟
سامان:جانم؟
_تموم کنیم.
سامان: میدونسم میخوای همین بگی... ولی چرا؟؟!
_همه چیز که چرا نداره
سامان:چرت و پرت نگو باز خل شدی بگیر بخواب فردا حرف میزنیم پریود مغزی...

جمعه
همه چیز بین من و سامان تموم شد و سامان مغرور من گریه کرد.........

فرنوش عاشق
2013,06,14, ساعت : 11:00 PM
سلام
اين دومين خاطره امروزمه
دلم خواست كه بنويسم
امروز شاد بودم
بودم
با ديدن يا شنيد غم يه نفر
حالم عوض ميشه و الان هم يكي از همون موقعه هاست

نميدونم كي مياد و اين ناعدالتي ها تموم ميشه
نميدونم من اون موقع هستم يا نه
نميدونم اگه اون موقع باشم طرف اونم يا طرف مقابلش
نميدونم....

هميشه رويا پرداز خوبي بودم
اما اون زماني كه روياي من شادي يك نفر ديگه شده بود
شادي عزيز ترين كسم
همه ي توانمو سعيمو گذاشتم تا اين رويا به حقيقت بپيونده و من شادي عزيزترين كسمو ببينم
اما....
نشد
خيلي راحت
نشد.......
حال اون روزم وصف ناپذيره
من بهش گفته بودم
به اون بالايي گفته بودم طاقت شكست رو ندارم
نه براي خودم
نه...
خيلي وقت بود خورده هاي دلم هم ديگه دور انداخته بودم
براي عزيزترين كسم خواسته بودم
براي من فرقي نداشت
اينجا اونجا
روز شب
و....
گفتم همه اميدش منم
نااميدش نكن
اما....
نشد...
و من داغون شدم
داغون شدم
وقتي ديدم
همه ي اميدش رو حروم كردم
و الان
خيلي از اون بالايي دور شدم
خيلي زياد
خيلي خيلي زياد
همه ي ايماني كه توي اين چند سال داشتم رو گذاشتم توي يه ترازو
و طرف ديگه اش در خواست هاي بي پاسخم رو گذاشتم
و با عدالت خودم
سنجيدم
و خيلي راحت
دور شدم
دور شدم
تا ديگه چيزي نخوام
تا ديگه درخواستي نكنم
دور شدم
خيلي راحت.........

پرياf
2013,06,14, ساعت : 11:02 PM
دو هفته به کنکور من مونده و هیشکی منو درک نمی کنه:-2-33-:
هر چی مهمون قراره بیاد تو این چند روز واسه ما میاد:-2-09-:
مامان بزرگم اومده اونم چی با داروهاش فک کنم تا دم کنکور خونمون تشریف داره:-2-36-:
دوسش دارماااا ولی الان حوصله هیشکیو ندارم:-2-39-:
عزا گرفتم از فردا کجا برم درسم رو بخونم:-2-39-:
کلا نیام جلوش بشینم ناراحت میشه:-2-43-:
کاش یکی هم منو درک می کرد:-2-30-:

asal_cheshmak
2013,06,14, ساعت : 11:10 PM
سلام :-2-32-:
سه شنبه وردست مامی کار می کردم :-2-27-: چهارشنبه هم رفتم مغازه دختر عمه م، دو تا مانتو خریدم :-120-: برای بار اول غیر از رنگ مشکی، خریدم!:-2-20-: فعلا تا اینجا که ازش خوشم میاد... اصولا من تا حالا جز مانتوی مشکی، نپوشیدم! :-2-19-::-2-02-:
دیروزم همینطوری بیکار... :-2-28-: ظهرش دوباره پیام داد :-2-20-: دوباره من این ریختی :-2-20-: اما دیگه اصلا بهش رو ندادم! یعنی سرد شدم؟! خدا کنه... :-2-07-:
ددی جان رو امروز بردن ستاد انتخابات :-2-06-: آدم از هرچی بدش میاد سرش میاد همینه ها :-2-21-: تا حالا رای نداده و یکی از افتخاراتش، شناسنامه ی پاکشه :-2-35-: ولی دیروز می گفت این بار رای میدم :-2-20-::-2-20-::-2-20-: والا ما که تا نبینیم شناسنامشو، باور نمی کنیم :-2-21-: واااای وقتی فکر کنم پدرمان با 50 سال سن، رای اولیه... :-65-::-24-: :-2-20-:
بی صبرانه منتظرم بیاد که البته فکر می کنم فردا دیگه بتونه بیاد خونه :-2-07-:
خعلیییییی حوصلم سر میره و البته پامم درد می کنه... :-2-18-:
خوبه سایت هست وگرنه دیوونه می شدم!:-2-17-:
فعلا شبخوش :-53-::-53-::-53-::-53-:


سخت می گذرن این روزا...
که از تو، که روزی عزیز دلم بودی...
باید یه آدم معمولی بسازم!

مهتاب جونی
2013,06,14, ساعت : 11:12 PM
امروز صبح رفتیم خونه مادرینام داشتند کارت ها رو مشخص میکردند:-26-: کی کارت کی و بده منم خواستم با داداشم برم کمکش برای پخش کارت های عروسی داییم که داداشم گفت تو نمیخواد بیای.:-47-: بعدش رفتیم رای دادیم بعد اومدیم خونه من خوابم میومد تا ساعت 2.30 خوابیدم:-37-: بعد بیدار شدم رفتم سراغ فیلم دیدن اول قصد نداشتم برام خونه مرجانینا جهازشو ببینم مامانم اصرار کرد رفتیم اصلا فکر نمیکردم بزن برقص باشه:-2-05-: منم لباس خوب نپوشیده بودم آخه ما از این رسم ها نداریم ناچار مانتوم و در اوردم حالا این به کنار من که نمیرفتم وسط لیدا خواهر مرجان هم خیلی اصرار کرد من نمیرفتم دیگه خودش اومد بلندم کنه باز دید بلند نمیشم گفت بلند شو من پسرا دارما:-2-04-: مگه من واسه پسر اون میخوام برقصم؟ خلاصه به زور بلندم کرد یه دختر دیگه هم که 4 سال از من کوچیکتر بود و همسایه مامان مرجان بود اومد با من رقصید اعتماد به نفس اونو من حال کردم آخه هر سری که بلند میشدند اینم باهاشون بلند میشد ولی خدایی رقصش قشنگ بود:-2-05-: ولی اصلا بهش نمیخور اختلاف سنی اش با من 4 سال باشه میومد همسن خودم باشه یا من خیلی کوچیک میخورم یا اون یکم بزرگ میخوره.خلاصه حسابی آبرم رفت بعدش ایمان پسر خالم مارو رسوند منو مامانم فهمیدیم هیچ کدوم کلید نداریم ناچار رفتیم خونه مادرینام سر منم که حسابی درد میکرد. :-2-29-:خلاصه این از امروز که روز من نبود.:-2-28-:

*Leila*
2013,06,14, ساعت : 11:19 PM
... به نام یگانه ترینم ...
.
.
.
چشم ها پرسش ِ بی پاسخ ِ حیرانی ها ... ( قیصر امین پور )
.
.
.
دیروز روز خوبی بود ... ولی تا قبل از یاعت 9:45 شب ...
دیروز بالاخره بعد از یه هفته انتظار دیدمت ...
ولی هر چی پنبه کرده بودم رشته شد ...
چقدر میخواستم باهات همه حرفامو بگم و نگفتم ...
ولی اینا اصلا مهم نبود ... مهم این بود که حالت خوب بود و برای من کافی ...
چقدر خندیدیم ... چقدر ادا درآوردیم ... چقدر دیوونه بازی در آوردیم ...
پیش ِ تو همه چی چقدر خوب بود ... J
.
.
.
چقدر یه سری آدما کوته فکرن ... واقعا آدم میمونه تو کار خلقت خدا برای خلق چنین آدمایی ...
البته که تقصیر خدا نیست و اونا عقل ندارن ...
چقدر حرفایی که بهم زدی کوته فکرانه ... تو زندگی رو فقط تو ..... میبینی؟
هــــــــــــــــه!
حیف که مامانو ندیدم که بهش بگم امروز یه جوری به روت بیاره که دیگه اینطوری حرف نزنی ...
چقدر خوبه سالی یه بار شاید ببینمت ... و چقدر بد که فامیلیم ... حالمو بهم زدی ...
.
.
.
چقدر همه تنم چشـــــــــم شده بود ...
چقدر دوست داشتم ببینمت ...
دیدی؟
من که گفته بودم وقتی احتمال ِ 100% میدم که میبینمت نمیبینمت ... هـــــــه بازم زهی خیال باطل ...
چقدر نقشه کشیده بودم با خودم ...
چقدر دلم حتی برای مدت کم خوش بود ... دیدی الکی خوش بود ... هــــــــه!
چرا اینقدر زود ؟
.
.
.
امروز چقدر غروبش دلگیر بود ...
مثلا میخواستم نصف جزوه رو بخونم ... دریغ!
آدم روز ِ جمعه ... تنها تو خونه ... بهتر از این نمیشه که ... مخصوصا غروبش ... میشه؟ ... نـــــــــــــه!
.
.
.
برای اولین بار رای دادم ... ولی تنها بودم ... اصلا با فضاش آشنایی نداشتم ... تجربه جالبی بود ...
.
.
.
این روزا آرومن و خوب ... فقط گاهی برای لحظه ای کوتاه یا بلند طوفانی میشه ...!
.
.
.
Fed up عزیز برای دوست ِ عزیزت دعا کردم ... ایشالا که زودتر خوب بشه !
.
.
.
پایان تمام گریه ها همین فراموشی ِ خاموشی ِ آدمی ست ... ( سید علی صالحی )
24.3.92

خانم فسقلی
2013,06,14, ساعت : 11:48 PM
به نام پروردگار



صبح زود مثل دیروز بیدار شدم و جز بیست و نهم رو خوندم...

حس آرامش عجیبی دارم این روزا.... خدایا ممنونم بابت همه چیز

دو ساعت امروز خوابیدم مامان بیدارم کرد بریم رای بدیم:-2-41-: با هزار مشقت بیدار شدم و با زینب هماهنگ کردم بعد از رای دادن بیاد خونه مون... عزیز دلم الان تو راه بندرعباس...:-2-15-: مطمئنم خیلی دلتنگش می شم...

انقدر شلوغ بود:-2-31-: هم واسه شوراها هم واسه ریاست جمهوری ملت ریخته بودن واسه ی رای دادن:-2-16-: اولین دفعه ای که رای دادم واسه انتخابات مجلس بود واسه ریاست جمهوری ما 71 ها اولین رای مون امسال بود:-2-31-:
بسی شادمان گشتیم:-2-27-: حس مهم بودن بهم دست داد خخخخخخخخخ:-2-22-:

صدای لبی جان قطع شده :-2-28-: یعنی ترکیده لبی جان:-2-28-: تو فکر خرید یه لبی جدید می باشیم:-2-28-: ما دلمون میخواد گوشیمونو عوض کنیم:-2-28-: آیپدم باس بخریم:-2-28-: اصن یه وضیِ :-2-28-:

ما الان دست هرکی آیفون 5 می بینیم داغ دلمون تازه میشه دلمون واسه 4s مون تنگِ الهی فدات بشم :-2-22-: باز خوبه به دوستم فروختمش دلم نمی سوزه به غریبه می دادم کلی حرص می خوردم:-2-42-:

بعد از رای دادن رفتیم بنزین بزنیم :-2-31-: یه صفی بود:-2-31-: بوی بنزین پیففففففففففف:-2-31-:

ما اومدیم خونه و زینب گلی ام رسید کلی ذوق مرگ شدیم و هی با حسرت نیگاش میکردیم امشب میره دلمون واسه اش تنگ می شه:-2-30-: زینیییییییییییی

امروز زینب یه چیزی بهم گفت که واقعا فکرمو مشغول کرده! :-2-43-:

دو ساعت پیشم بود و کلی خندیدیم و حرف زدیم... ایشالله بهش خوش بگذره دوست ناز و مهربونم:-2-40-:

زینب می گه با اینکه بعضی وقتا خعلی حرصمو در میاری ولی خعلی دوست دارم همیشه میگم ماهرخ دختر خوبیِ :-2-08-: بعد گفتم من کی حرصتو درآوردم؟ میگه وقتی نصیحتم می کنی حس میکنم داری تو کارم دخالت می کنی :-2-35-: بهش گفتم آخه نمی خوام اشتباهات منو مرتکب بشی ولی اگه دوس نداری دیگه بهت نمی گم :-2-35-: یا رک بگو ناراحت می شم :-2-35-: خلاصه زینب گلی تصمیم گرفت هر وقت ناراحت بشه بهم بگه:-2-35-:

وقتی زینب رفت، رفتم پایین پیش خانواده به حد مردن خوردم:-2-35-: فکر کنم این روزا منفجر بشم :-2-35-:
عصرم که خوابیدم :-2-43-: همه زنگ زده بودن بهم :-2-42-:
بیدار شدم ماری بهم زنگید کلی حرف زدیم بعد از مدت ها...
یاد بچگیامون که توی سایت می ترکوندیم پروفایل هم دیگه رو بعد ماری می گفت ماهی چقدر شاد و صمیمی بودیم. :-2-41-: الان چرا دیگه اونطوری نیستیم؟
واقعا چرا دیگه اونطوری نیستیم؟ فکر کنم به خاطر اینکه بزرگ شدیم:-2-42-: اصن همه ی بدبختی های آدما زمانی شروع میشه که بزرگ می شن!

امروز عصر اس داد مثل همیشه... :-2-39-:

خدایا می رم، می سپارمش به خودت...

فاطمه امروز زنگ زد... باهم صحبت کردیم گفتیم و گفتیم و گفتیم و کلی قرار گذاشتیم باهم:-2-15-:

خدایا این روزا یه لحظه ام تنهام نذار :-2-39-:

دلم واسه زینی تنگ... اصن دلم نمی خواد چشمم به گوشیم بخوره :-2-15-:
هر دفعه چشمم می خوره بهش یاد زینب میفتم امکان نداشت یه بار گوشی مو چک کنم اس نداده باشه:-2-39-:
انقدر دلم از رفتنش گرفته گوشیامو آف کردم...:-2-15-:

خدایا بازم ممنون که حضورم واسه باارزش ترین افراد زندگیم بی ارزش بود... شکرت



شب خوش، خانم فسقلی

azade90
2013,06,15, ساعت : 12:30 AM
درووووووود

امروز مام مثل بقیه رفتیم رای دادیم آقا،بعله
هی همه ازم میپرسیدن به کی رای میدی؟
من میگفتم نمیدونمhttp://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif
آخرشم دقیقه نود اسم یکیو نوشتمو جوری که خودمم نبینمش انداختم تو صندوق:-2-27-:
آخه راضی نبودم از رایم
ولی خب ازین بهتر نبود دیگهhttp://www.pic4ever.com/images/298.gif



دیدین مردا رو که تو خونه بیکار میشن،قاطی میکننhttp://www.pic4ever.com/images/karate.gif
شروع میکنن به گیر دادن!!
چرا در گنجه بازه؟!چرا گوش خر درازه؟!چرا آب تو تلنبه س؟!چرا گوشکوب قلنبه س؟! و ازین حرفااااااا.....
ینی ذاتا نمیتونن بیکار باشن
منم شدم عینهو مردا:-2-22-:
تو خونه بیکار باشم،وضعیتم ازونا بهتر نیستhttp://www.pic4ever.com/images/263cylj.gif
دیروز چشم باز کردم شروع کردم به سابیدن خونهhttp://www.pic4ever.com/images/4u2ap3b.gif
تااااا
ساعت 6 بعدازظهر
آخ که چقد خوش گذشتhttp://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif
رسما دیوونه گشتیم رفت پی کارش:-2-22-:


امروز اولین رمان تعطیلاتمو خوندمhttp://www.pic4ever.com/images/cancan.gif
انجمن شاعران مرده
اسمش بود
چند ماه پیش از مهسا گرفته بودمش،ولی فرصت نمیشد
کتاب خوبی بود
آمااااااا
تنها عیبش این بود که فکر کنم برای نوجوونا بود:-2-35-:
نه منِ پیرزنhttp://www.pic4ever.com/images/loudlaff.gif
راستِ راستش وقتی نیل پِری مُرد،گریه کردم:-2-35-:
ولی خو بعد مدتها واسه شست و شوی چشم لازم بود:-2-22-:



بالاخره جرات کردمو به مامانم گفتم
اینو که میخوام برم پیش روانشناس
ولی خب نگفتم که قبلش یه سِری رفتم
همش تو این عذابوجدان بودم که دوشنبه بخوام برم،باید بهش دروغ بگمhttp://www.pic4ever.com/images/shame.gif
ولی خب خودمو خلاص کردم دیگهhttp://www.pic4ever.com/images/treeswing.gif



تو این دوسه روزه که تعطیل شدیم از همه بی خبرم
اصن تو یه دنیای دیگه م واسه خودم
چه حالی میده:-2-41-:


امشب تهنام
هم اتاقیم که خواهری باشه نیست:-2-15-:
حالا که فکرشو میکنم میبینم همچین بدم نیست که نیستا:-2-37-:
http://www.pic4ever.com/images/3120.gif


امروز چقد به خودم فکر کردم
چقد خودمو کنکاش کردم
چقد خوبه که آدم واسه خودش وقت داشته باشه
این حس خوبو با همه دنیا عوض نمیکنمhttp://www.pic4ever.com/images/2vsj1nm.gif


+من به جنگل رفتم
چون سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم
من بر آن شدم که ژرف بِزیَم
و تمامی جوهر حیات را بمکم
تا آن دم که مرگ به سراغم می آید
چنین نپندارم که نزیسته ام.....
"جمله ای از کتابی که امروز خوندم"


+انتظار را از کوچه های بن بست بیاموز
که دل خوش به تماشای هیچ رهگذری نیستند
چشم به راه آمدن کسی می نشینند که
اگر بیاید ، ماندنی ست ...



شب خوشhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif

.:BahaR:.
2013,06,15, ساعت : 12:50 AM
به نامِ خدایی که واسه خودمه :)

×امروز زهره رفت.واقعا غصه دارم.یه هفته همش میخندیدم اما دوباره برگشتیم به وضعِ راکدِ قبل .....
×قول داد این هفته بیاد واسه رنگِ مو
×قرارِ موهامو رنگ کنم g6 شکلاتی طلایی :) تیکه تیکه میخوام در بیارم :) دوس دارم
×یه عروسی در همین نزدیکیا کمین کرده است :))
×یکی یه سال پامون موند.دیروز زهره بالاخره مخمو زد که بهش یه فرصتی بدم تا خودی نشون بده.همه ی سعیمو دارم میکنم ازم دلزده بشه.البته سعی هم نکنم بعدِ دو ماه میشه :))) هیشکی با روحیاتِ من جور در نمیاد :)) فقط بخاطرِ یه سالی که الکی الکی موند دلم سوخت.وگرنه واقعا دوست ندارم دنیامو با کسِ دیگه ای شریک شم :) من عاشقِ ازادیِ خودمم :)
×حرفی نداشتم فقط خواستم بنویسم که زهره بعدِ یه هفته رفت :(( و من فوق العاده ناراحتم :(( چقدر بده ادم فقط یه خواهر داشته باشه :| من دوست داشتم حداقل شیش تا بچه باشیم :| منم اخری نباشم تا باز غمباد بگیرم :|
×شاید زدم موهامو دو سانتی زدم :| شاید البته :| اگه خواستم رنگ بکنم تا زیرِ گوشم میزنم :| البته میدونم با این کارم حکمِ قتلم از طرفِ مامان صادر میشه :| ولی واقعا کلافم کردن :|
×امروز مامانو راضی کردم که تو این هفته برم ثبتِ نامِ کلاس رانندگی ^_^ بهترین حرکتِ امروزم همین بود.
×از صبح زیرِ گوشِ بابا تا موقعی که بره تهران میخوندم من پژو میخوام :)
×میدونم بابا این روزا دروغ زیاد میگه...خوب میدونم....
یــا عـــلی
شــبتون افتابی

♔ αϻἰг κнаη ♔
2013,06,15, ساعت : 12:53 AM
::بــــه نـــآم خُــدآ ::

باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را
باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم
من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...
بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
{ مهدی موسوی}




هیچی بدتر از دوراهی و تردید آدمو کلافه نمکنه :|
یه آدم باید خیلی بی تربیت باشه ک ِ جواب مسجت رو نَده

به سلامتی دخترایی که وقتی باهات میان بیرون خودشونن همونایی که یه خروار آرایش نمیکنن ، اونایی که مدل ماشینت براشون مهم نیست ، همونایی که کلاس نمیذارن همونایی که اگه خیلی کم باشند اما دخترایین که خیلی ارزش دارند خیلی ...

اینکه یه مرد گریه کُنه خیلی درد آوره گُذشته از همه ی بــآورام بازم درد آوره
یه خواهره خُل داریم داره کـارتون میبینه بعد برگشته بهم میگه : علی بیا یکی از این کارتونا باشیم اصلا بیا دنیــآرو ول کُنیم بریم تو کـآرتونـآ :)) بعد همین خواهرمون رژ لب میماله به لباش میره رو کاغذ بوس میکنه میاره میده به من :))

مطمئنم در حال حاضر تحت آزمایش های سخت الهی هستم:دی
امروز یکی بهم اس داد چرت و پرت گفت ، من فکر کردم مـاهرخه بعد از یه بنده خدایی پرسیدم این خط مآهیه گفت نع :)) مـآهم خواستیم این مـآهرخ رو اذیت کنیم با اون بنده خدا دست به یکی کردیم که این یـآبو هم الان مـآرو انداخته تو لیست سیاه D: یعنی یه چیزایی به من گُفت فک کنم یه ساله رو دلش عقده شده بودن گُفتنشون خداروشکر شرایطی فراهم شد تا عقده گشایی بشه :)) مـآهرخ عزیز ز ز ز خـآک :| خودت گفتی دلم برا دعواهـآمون تنگ شده ، خودت گفتی دلم میخوآد از ادلیست هم همدیگه رو شوت کنیم بیرون خوب منم این کارو کردم :)) کُلی هم بـآ اون یـآرو بهت خندیدیم چقد جووش آوردی . و خطآب به کسی ک ِ داره مارو اذیت میکنه و من میدونم ینی حتم دارم از بچه های سـآیته :)) نکن خواهر من نکن برادر من :))) نــزار رگ نـآجوانمردی من بزنه :))
حساب کن همه چیش اونچیزی باشه که تو دوس داری....ولی ته دلت پیش یه بی +نامـ....س دیگه باشه:|
این پسرخالمون انقد با نامزدش عشقولیه آدم خجالت میکشه نگاشون کنه چه وضعشه :|
خستم از دغدغه های جسمی و روحی و خانوادگی و اجتماعی یکی منو نجات بده لطفا
صبح دخترخالمو انداختن بغلم خودشون رفتن دکتر اینم هی با دست و پنجولاش میکشه رو صورتم و هی با ادا و دست و پا زدن میخواد بپره پائین تخت بره خرابکاری منم که دیشب دیر خوابیدم با گیجی میگم مائده اون میگه هـا بچه بی ادبه میگم بخواب دخدر اونم زبون نفهم تر از این حرفاست دوباره دست میکشه رو صورتم و ب َ بَ و دَ دَ میکنه آخرم گرفتم تو بغلم خفتش کردم دوساعت دم گوشش وز وز کردم تا خوابید خیلی هم ناز خوابید کُلا دلم خواست دخدر بچه داشته باشم :)) این مائده تازه یاد گرفته میگه بی ادب البته بی ادب هم نه هـآ میگه بی اَب :)) لباشم غنچه میکنه :)

با دیدن بعضی چیزا ، شنیدن بعضی حرفا ، نه قدرت اعتراض دارم نه توان مقابله ... سکوت میکنم و فراموش میشم ...
زندگیم پر شده از گره هایی که خودم نبستم اما باید همشونو تنهایی باز کنم ...
نیگـآ به الانم نکن یه زمانی عزیز دردونه ی خودم بودم :))
مـآ حس میکنیم تآفته جدا بافته ایم ولی باس بگم عزیزم بیخود فکر میکنی
جدیدا این سردرد هـآ امونم رو بریدن :|
امشب تو حیاط فرش پهن کردیم قلیون و ورق و همه چی آماده بود این پسر پسرخاله ام اومده میگه : داش علی بده منم قلیون بکشم منم بـآزی بده یار خودتم :) اولین پسربچه ای که ازش خوشم میاد گرچه اعصاب خورد کُنو شیطونه :))

مــآهرخ :| :| :| الان دلم میخواد فحشت بدم :| :| هــآی تو میـآیی گُرگـآن دیگه :| :|

فری دخدرم :))
بهنآز :))
دختر کنکوری :))

وآزلین :))
دُنیـآ :))
بی رنگ خوشحــآلم از اینکه دوباره حضورت رنگ گرفت تو سـآیت :))


خـآطره نویس هـآ و خاطره خونـآ چـآکر هَمتون :))



یـــــــــآعلی ..

Ana Hita
2013,06,15, ساعت : 01:16 AM
غروب جمعه،همیشه دلگیره...جوری که اگه وسط تعطیلات تابستونی باشی و حساب روزها و ساعتها هم از دستت در رفته باشه؛غروب جمعه با بی رحمی تمام پا برهنه میاد وسط حال خوشت و خودشو هر جور میتونه بهت میشناسونه و با لبخند شیطانیش میگه:ببین...تو تو بهشتم که باشی از دست من نمیتونی در بری...من هر آخر هفته باهاتم و با لحظه لحظه گذشتنم کاری میکنم عقربه های ساعتت کندتر از قبل حرکت کنن...حالا چه تو بخوای چه نخوای....
اینجور مواقعه که دلت میخواد بری بیرون...قدم بزنی و در حالی که هندزفری تو گوشته و یه حسی مثه فشرده شدن تو دلت داری،"چشمات بشن با یه لبخند خیس"...
این حس...نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه...ولی تو این مواقع فک میکنم از تموم دنیا رها میشمو تو خودم میرم...تنها میشم با خودم...دست خودمو میگیرمو میریم قدم میزنیم،دردودل میکنیمو میخندیمو گریه میکنیم...
آره،تو این غروبای جمعه که با همدستی "خودم" تبدیلش میکنم به غروب تنهایی،دیوار بین من و خودم میشه به نازکی یه پرده،پرده ای که خودم از لاش سرک میکشه و آروم آروم میاد بیرونو دستمو میگیره و میبره....میبره به جایی که هیچکس نیست،هیچکس نیست که قرار باشه جلوش تظاهر کنم و خودمو قایم کنم پشت همون دیوار...منو میبره و میشونه رو یه نیمکت...باهم گوش میسپریم به عاشقانه های احسان،و فکر میکنیم به همدیگه،اون به من و من به اون...اون به تغییر من وسط این همه آدم رنگو وارنگ و من به زندگی اون پشت اون دیوارهای کلفت...میبینی؟من و خودم هنوز همدیگرو میفهمیم!هرچند کم،ولی میفهمیم و این نشون میده که من هنوز اونقدراهم هفت رنگ نشدم،اونقدر از خودم دور نشدم که نتونم ذهنشو بخونم....
تو این موقع ها،خسته میشم از همه چیز...از خودم...متنفر میشم از رفتار آدما؛بیزار میشم از تظاهرای خودم...کارای ضدو نقیض و حرفای ضدونقیض ترم!!
نمیدونم،نمیدونم،نمیدونم... یج شدم از زندگی...نمیدونم زندگیِ که باعث شده من زنده باشم یا زنده بودن من باعث شده زندگی کنم...
حرفام احمقانست...میدونم
بهم میخندین...میدونم
بهم نمیاد...میدونم
اما این منو خودم،نیاز به درک شدن داریم،نیاز به حرف زدن با دیگران،بی تظاهر...نه فقط حرف زدن با خودمون...
و،اومدم اینجا،تا حرف بزنم و راحت شم...
تا این افسردگی روز جمعه رو خالی کنم...
و یا شایدم...اومدم که به بعضیا یاد آوری کنم که یه خودمی دارن هنوز...یه خودمی که شاید پوسیده باشه پشت اون دیوارای کلفتی که ساختن...
به "خود"ماتون برسید...شاید حتی الانم دیر باشه،ولی بهش برسید...تا نپوسه،تا کپک نزنه؛تا امیدش نا امید نشه برای برگشتن شما...
بهشون برسید تا وقتایی مث این غروبای جمعه دلگیر؛راهی داشته باشین برای فرار از این دنیای پست...
برسین بهشون...:2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

< IMANA >
2013,06,15, ساعت : 02:36 AM
به نام آنکه هر چه دارم از اوست
ســـــــلام بر دوستان خاطره نویس بی ادب که سلام یادشون میره:-2-42-:
+عاقا ....(نقطه چین)ریده تو سرعت نت ما حسابی دپرسیم:-2-15-:
+امروز روز باحالی بود:-2-22-:به اندازه تمام کل کلایی که با پسرا میکردم امروز با یکیشون درست و عین آدم حرفیدم:-2-06-:...البته اونم دق کرد از دستم :-2-06-:گفت نخواستم میرم از یکی دیگه میپرسم:-2-09-:بیچاره...یکمکی دلم سوخت براش:-2-08-:
+از ظهر تا حالا یه مشکلاتی پیش اومده بود که خیلی نگرانم میکرد:-2-15-:...بحث آبروم بود:-2-36-:...ولی همین نیم ساعت پیش یکی از دوستانی که من حتی نمیشناسمش نجاتم داد:-2-16-:...خدا خیرش بده :-2-41-:
+منو موقع رای دادن نبردن:-2-15-:راستش دلم گرفت...:-2-08-:..ولی کل فامیل به عشقم رای دادن :-2-27-:
+حال داستان نوشتنم نمیاد....فقط دوصحفه نوشتم :-2-35-:
+حس خاطره نوشتنم ندارم:-2-30-:...دپرسم:-2-30-:...فکرم مشغوله:-2-30-:...فکر کنم اینو از خاطرمم فهمیدین...:-2-30-:
+دلم میخواد اون دوستی که آبرومو خرید بشناسم...:-2-37-:واقعا نمیدونم فکر آبرو و شری که درست میشد نبود؟:-2-35-:
+واقعا موندم.:-2-28-:...تا فردا از زیر زبون یکی میکشم بیرون:-2-41-:
+فردا کانون دارم حسش نمیاد:-2-31-:
من برم پروف نازنینو بترکونم...فعلا....:-2-16-::-2-16-::-2-16-:

نگین
2013,06,15, ساعت : 02:45 AM
بنام خدایی که هم یاد است و هم یادگار



سیلاااااااااااااام:-2-25-:
ما امدیم خاطره بنگاریم:mrgreen:بکسی مربوطی دارد؟؟ ها؟؟:-2-22-:
اقا ما قرار بود بریم رای بدیم:-2-08-:ی تبریک بمـا بگین رای اولی محسوب میشیم:-2-06-:بهدش گفتیم حسش نیست نمیریم:-2-35-:
بهدش عمو جوونی اومد گفت بیا بریم:-2-16-:مام هوچ وقت رو حرف عمومون حرف نمیزنیم که:-2-16-:
اصن عمو بما بگه نیگین بمیر،البته خدایی ناخاسته اگه بگه:-2-22-:ما زودی میمیریم:-2-14-:
فقط وصیت میکنم نت و لپ تاپ واسم بذارن که لازم میشه اون دنیا:-2-06-:
بهدش اقااااا امروز جربانات داشتیم:-2-06-:کر کره خنده وااااااقعا:-2-22-:
از اونجایی که ما دخی باهوشی هستیم!
به ددی گفتیم هرکسی که حتی 50 سالشم باشه اولین بار باشه رای بده،رای اولی محسوب میشه؟:-2-35-::-2-22-:
یعنی تا این حد باهوشیماااااا...من ی دوره تیزهوشان قبول شدم...نرفتم گفتم ریا نشه:-2-06-::-2-06-:
در این حین ددی جان و مادری و دخی عمه و خلاصه همسایه اینور...اونور:-2-22-:سایر بستگان و اشنایان دل خود را گرفته و بما میخندیدن:-2-43-::-2-06-:
خو سوااااااال کردیم خو...بچه واسش ابهام پیش اومده بوده:-2-35-::-2-15-::-2-06-:
فهمیدم دیه نباس از این سوالاا پرسید:-2-22-:
حالاااااااا دوباره در این حین دخی عمه برگشته میگه اگه خارج رای ها مساوی بشه میره دوره دوم؟؟:-2-06-::-2-06-:
اینم ااز دومین دختر باهوش خانواده ما:-2-22-:
خب حالا شما حساب کنید ما چندتا دختر باهوش میتونیم داشته باشیم:-2-06-:
ما برفتیم رای بدیم...اینقده خندیدیم اینقده خندیدم:-2-06-::-2-06-:همچنان داریم میخندیم:-2-06-::-2-35-::-2-22-:
تو صف واساده بودیم با برو بچ حرف میزدیم:-2-08-:جلویی ما ی خانواده بودن..بچه هم بغل اااااقای خانواده:-2-41-:
زز بودن تا چه حد؟؟:-2-35-::-2-22-: بعدش این بچه هی اذیت کرد هی اذیت کرد...مادره برگشت گفت اااا ارام...ذقنبوت(ضقنبوط؟ذغنبوت ؟و...؟):-2-06-::-2-06-:
بچه ها بنده خدا جیکش در نیومد...ما اینور مرده بودیم از خنده:-2-06-:
ااااینگونه منطقی با یک جمله منطقی تر میشود بچه را ارام کرد:-2-22-:
همانگونه که ااروم ااروم تو صف جریان داشتیم، خانوم پشت ما ی نگاه بما میکنه:mrgreen::-2-22-:دوتا نگا میکنه؟؟:-2-22-:
سومین نگاه مارو عاشـق میکنه:-2-06-:پرسید رای اولی هستی؟:-2-22-:
مام گفتیم بلی...کلی تبریک و مبارک باشه و قدم نو رسیده مبارک:-2-06-:کی ازدواج کردی مــــا نفهمیدیمو:-2-22-:از این تبریکات اضافی:-2-06-::-2-06-:
بهدش این شناسنامه عزیزو دادیم دست پسره...نگام میکنه:-2-31-:فقط سیبیل نداشت:-2-22-:میپرسه 71 دیگه؟؟؟
گفتیم بلـی آما قصد مزدوج شدن نداریم:mrgreen::-2-06-:مو خودُم نامزد دارُم:-2-22-:
در این حین که استعداد بنده خدارو پر پر کردیم با یک نگاه نگینی:-2-35-::-2-22-:اومدیم این سمت رایمونو بنویسم...
این مراقبااااا...اخ اخ مراقبِ نگام میکرد...ریز ریز وز وز میــــــ کرد:-119-:
دلـم میخواست بزنم تو دهنش:-2-42-:بیشعور...خررررررگوش:-2-42-:
خوبه همراه خانواده بودم...اگه نبودم معلوم نیست چیا میگفت:-2-42-:احتمالا به خونه خالی میکشید:-2-42-::-2-22-:
ی نگاه بهش انداختیم...بنده خدا خودشو جمع و جور کرد:-2-22-:بلی...اینه...اصن معنی نداره:-2-43-:
خلاصه رایو انداختیمو اومدیم بیایم اینور،تا در ورودی ما رو بهمراه خانواده مشایعت فرمود(مشایعت مینز همراهی؟؟ ایا؟؟:-2-31-:)حالا بهرحال همراهی فرمود...
یعنیااااا روش زیـــــــــاد بود فقط:-2-42-:
ما هنوز هیچ غلطی برا طرح نکردیم...دلـــم به کار نمیره:-2-41-:
اصن ی چیزی شده! ما دوست نداریم که ادما از هم دلگیر باشن...
نمیدونم کی چقدر مقصره...آما دوست دارم وضعیت برگرده به قبل:-2-41-:از دست منم هوچکاری بر نمیاد:-2-41-:
اقااااااااا ما اصــــن نگفتیم که امروز کدبانو نگین بودیم:mrgreen::-2-08-:
روزااایی که کدبانــو میباشیم حس مفید بودن نداریم:-2-35-:یعنی ما تمام روزمون باید به شوخی و طنز بازی بگذرد وگرنه انگاری زندگی نکردیم:-2-41-::-2-22-:
مث بچه های خوب که همیشه بمادرشون کمک میکنن مام مهمون داری کردیم...
یک خــط هم پلان نکشیدیم:-2-27-:الان تازه میخایم شروع کنیم:-2-22-:
اینطوری با احساست یک درس 4واحدی ما بازی میشه دیگه:-119-::-2-06-:
پســـ فک کردین بازی با احساست چگونس؟؟ها؟؟؟:-2-22-:
بریم رد کارمون...طرحو جمع کنیم...فردا قصد داریم بریم دور دور:-2-16-::mrgreen::-2-22-:
>>>>>>>
ﯾﻪ ♥ آذر ماهی ♥ ﻭﻗﺘ ﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﻪ
ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ،
ﻏُﺮ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﭘﺮﻩ
ﻭﻟﯽ؛
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ
ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﺯﺕ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ!
اصن عجیب جالب بودا:-2-41-:دقیقااا ما میریزیم تو خودمون و دور میشیم!
>>>>>>>
متولد شهریو سفارش فروغ عزیز دلم:-2-40-:
اصن ابجی ناقابله بخدا:-2-27-:بذار مهمون ما باش:-2-22-:بیتعارفاااا:-2-22-: 2000تومن میشه:-2-22-:
سکوتِ شهریوری ها را پاي نداشتن حـــرف نگذاريد
وقتی یه شهریوری سکوت مي کنه ،
در دلــــش ،
دنيايي از همهمه ي حرف هاي ناگفته است ،
امــاشنونده ي خــــوبـــي نيـــافته!
>>>
یکی از خصوصیت های جالبه * شهـــریـــوریــا * اینکه صفت های متضادو با هم دارن!
در عین مغرور بودن متواضعند!
با این که زود عصبانی میشن اما مهربونن!
در عین بی حوصلگی صبورند!
>>>
یکی از ایرادهای ما شهــریــوریـا میدونید چیه ؟
.
.
.
اون موقع که باید حرف بزنیم و حال طرف مقابلمونو بگیریم ...
دلمون میسوزه ... لال میشیم!
>>>>>>>
پیش از آنکه دنیا تمام شود

دست هایم را بگیر

و فکری برای تپش های بی وقتِ به وقتِ نبودنت کن!

من حتم دارم

جایی از این جهانِ رو به اتمام

کسی مرگ و زندگی اش

به تپش ها و دست ها بستگی دارد!
"مهدیه لطیفی"


پ ن:
niloofarnaz عزیزم دستور شما اجرا شد:-2-40-:
مــهربان:-2-15-: ارمغان:-2-15-:مهربان و ارمغان:-2-39-::-2-15-::-2-39-:
دوست عزیزی که بما قول رژ داده:mrgreen::-119-:یادتون که نرفته؟؟خاطره های قبل مارو خونده باشین یاداوری کردیمااا:mrgreen:آما انگاری نخوندین:-119-:
N e G a R خانــومی خواهش میکنم عزیزدلم:-2-40-:
سهیلا خانومی(اوای جنوب) دلمون واسه خاطراتت تنگ شده:-2-15-:

نگین دوست جدیدم که تو این مدت کم کلی عاشقش شدم! فدای تو دنیا گلم:-2-40-:



اقای امیــــــد_ارمغانی :-2-40-:مهربانم_اقای مهدی:-2-40-:نگار عزیزم_فروغ جانمان:-2-40-:نسیم گلم(باروونی)_خاله ســــــکوت:-2-40-:سمانه گلم:-2-40-:
هانی جلب جان_ niloofarnaz:-2-40-:باران عزیزم(سپید و سیاه)_نازنین جان:-2-40-:نسیم گلی_زهرا جان(بیرنگـ):-2-40-:سیما جونی_سهیلا جان(اوای جنوب):-2-40-:
نی لو فری_زهرا گلم(metropolise):-2-40-:خواهری حسنا _ فرنوش جان:-2-40-:اجی بزرگه مهسا_اجی بزرگه سارا(ساحلی):-2-40-:
زینب جان(سپهر زیتون)_مادری مرجان:-2-40-:خاله ریحان_شادان گلی:-2-40-: نگار گلم(N e G a R)_دنیا جان(D o n Y a):-2-40-:لیلا گلم_عسل جان:-2-40-:
سارا جان(^MY HEAVEN^):-2-40-:_فرشته گلم_ مهناز جان:-2-40-:بهار گلی(nafas_me)_نی لوفر جان (Dezire):-2-40-:همــــــــــه دوست جووونام:-2-40-:

مارا ببخشایید اگر اسم کسی را جا انداختیم:-2-40-: بامداد بهاریتون بخیر:-2-40-:

{ }
2013,06,15, ساعت : 03:17 AM
گفتند : عصر ، ساعتِ 6:00 ، « ستاد* » باش! (*ستادِ فرماندهیِ سپاه بوده یه موقعی!!! ، بهش میگن « میدان امام حسین »)
گفتیم : اوکی!
رفتیم!
هنوز آفتاب تو آسمون بود! ، تاکسیی که سوار شدم!! تاکسی نبود!!! ؛ بنزینش میریخت از باکش بیرون!!!! ، مردک تا خرخره پرش کرده بود
بگذریم که ترسیدم توی مسیر ، قبل از اینکه برسم!! منفجر بشم!
مثِ اونروز که تاکسیِ دوگانه سوز سوار شدم و هربار که ترمز میزد! کپسول محکم تلو تلو میخورد!!!!

یکی از دوستهام میخواست رأی بده!
واردِ دانشکده پزشکی شدیم! که حوزهء رأی گیری بود!
ملّت همه توی صف ایستاده بودند!!!!
اینو مثِ زنبیل ، گذاشتیم رأیش رو بده و رفتیم بیرون!!!
مدتی با دوستِ دیگه ام ، صحبت کردیم و از چالش ها و مسایل سیاسی و اجتماعی حرف زدیم
================================================== ===

توی خیابونِ باغ ارم راه میرفتیم!
بوی درخت ، فضا رو پر کرده بود!!! وای ؛ عاشقِ این رایحهء مست کننده ام! :-2-29-:
کاج و سرو و اقاقیا
چنار و صنوبر
انگار همهء درختها ، توی اوجِ عشق و مستیِ خودشون بودند!
==================================

هرجا جمعیتی رو میدیدیم که واسه حوزهء رأی جمع شده ، بی اختیار ، یادِ صف های طویلِ « کوپن » می افتادم!!!
حتی یه جایی ، جدّی جدّی یادم رفته بود روز انتخاباته!!! ، از بچه ها پرسیدم : مگه کوپن اعلام شده که ملّت اینجا صف کشیدن!!!؟
نمیدونم چرا مردم چپ چپکی! نگاه میکردن بهم! :-2-35-:
===============================

این هم شده « مشارکت! » به سبکِ ما!
یکی از ترس اینکه فلانی رأی بیآره ، به دیگری رأی میده!
یکی از عشقِ چشم و ابروی فلان نامزدِ شورا!!! راه میفته پای صندوق!!!
البته که اینها حاکی از اوجِ « درکِ سیاسی » بالای عزیزان در کشور ماست!
==========================================

امشب نامزدهای انتخاباتی بیدارند!!!!!
عجب شبیه! :mrgreen:
شاید واسه این آدمها ، یکبار در هر سی سال!!! چنین شبی پیش بیآد!
بقیه اش ، تماماً در « خوابهای شیرین » سپری خواهد شد! :-2-12-:* (*الآن توی این شکلک! اون مامانه ، مامِ میهنه!!! ، اون جوجوئه ، مثلاً نامزدِ مذبور ، بعد از پیروزی انتخاباتی!!!!)
=========================

وقتی شروع کرد* به صحبت (*یکی از دوستهای دورهء دانشگاهم رو میگم) یه جوری احساس چندش بهم دست داد
طوری صحبت میکرد ، انگار خیلی باید عادی باشه!!!!
و حس کردم این وسوسه ها ، نمیتونه قلبِ منو رامِ خودش کنه!
دلِ من ، جای محکمی بسته شده!!!

اما احساس بدش ، تا همین الآن با منه!
این احساسِ ناامنی و افسوس!
از اینکه چرا اینقدر آدمهای اطرافمون ، فاسد شده اند!!!!
انگار ، اخلاقیات ، رنگ و بوی خودش رو سالهاست از دست داده!!!!
مونده ام تصورّشون از این رفتارهاشون چی میتونه باشه!!!

خدا ، به این جامعهء فاسد ، رحم کنه! :-2-36-:
========================

دلم براش تنگ شده* (*عشقمو میگم)
خیلی خیلی دلتنگشم
تنها حسی که با به یاد آوردنش ، بهم دست میده دلتنگیه.
تنها چیزی که میتونم به زبون بیآرم ، اینه که دلتنگشم.

خدایا
کمکم کن که خیلی میخوامش :-2-30-:

رمانتیک...
2013,06,15, ساعت : 03:21 AM
به نام تو!

رگ احساسم بدجور گرفته،حس میکنم بوی خون میده و منو درگیر یه بغض عجیب کرده!
بغضی که منتظر یه تلنگر کوچیک که با تموم قدرت بشکنه و یه دنیایی رو راحت کنه...!
چرا خوشبختی مثل مرگ حق مسلم هر کدوم از ما نیست!؟
دلم لک زده برای دور هم جمع شدن...از اون لحظه هایی که تا صبح مینشستیم و صدای خندمون نمیذاشت بقیه بخوابن.
گاهی آدم چه چیزای کوچیکی رو نداره!چه چیزای ساده ای رو!
خودمو عجیب زدم به نشنیدن خیلی از حرفایی که شنیدنشون دردی رو ازم دوا نمیکنه!
به شخصه اعتقاد دارم وقتی نتونم برای کسی کاری انجام بدم همون بهتر که پای دردو دلاشونم نشینم!
×دلــم نمیخواد دل کسی خوش باشه به بودنم!
توی زندگی فقط نشستم و شاهد مرگ آرزوهامم...!نمیدونم چرا قدرت حرکت ازم سلب شده!چرا نمیتونم کاری بکنم برای خودم؟برای همه!فکرم مسموم نیست اما از نظر من این زندگی طلسم شده ست...!
×یا من از زندگی جا موندم یا اون از قصد منو جا گذاشته!
×امشب مثلا خواستم زودتر بخوابم اما حتی خواب هم منو نبرد!
× مثل کلافی شدم که هر چی میخواد خودشو از کامواهایی که دورش پیچیده رها کنه،بازم یه گیر دیگه داره و بازم درگیر این گیر آخرم!
امروز با مامان بعداز مدت ها رفتیم پیاده روی!اونم دوتایی به دور از دغدغه ها و دل نگرانیا...کلی برام درد و دل کرد حس میکنم تا حدودی سبک شد!
مدتهاست که بیرون نمیره و تنها سرگرمیش شده تی وی و به گمانم افسردگی گرفته و من خیلی میترسم...مامان دنیای منه.
اگه یه بغض بشینه توی گلوش دنیا جلوی چشمام تیره و تار میشه.
تقاص توام خدا به زودی میده...مطمئنم که اگه نباشم،به بودن خدا شک میکنم!
حس میکنم سبکتر شدم.
خداروشکر...

آخر این فشار زندگی را با تیغ از درونم خارج میکنم...
وفشار خودم می افتد
می افتم…
می خوابم…
می میرم…

×همیشه خوب باشین.
بامدادتون خوش×

.:matin:.
2013,06,15, ساعت : 05:54 AM
بهـ نام او...


اوست پنـاه و پشـت مـن. . .!
تکـیه بر این جهـان مکـن. . .!


از کل دیروز فقط 2 ساعت خوابیدم. . .!
صبـح دعوا کردیم. . .!
اعصابم خـورد شـد. . . .2 ساعت خوابیدم!
ناهار نخوردم. . .!
بعدظهر با سلام و صلوات از خونه رفتیم بیرون رای بدیم. . .!
خیرسرمون رای اولی بودیم. . .!
انقدر مسخره بازی دراوردم انقدر خندیدیم. . .!
کلا یه جماعتی رو خندوندم. . .!
ولی خودم بغض داشتـم. . .!
با غزل درد و دل کـردم. . .!
آروم شـدم. . .!
با مــاید انقدر دیروز اس بازی کردیـم. . .انقد شکه بودم هی میگفتم مـاید خودتـی داری اس میدی؟!
عصر حـرف زدیم. . . بحثمون شد. . .خیلی بد بود دعوامون. . .!
حالمم خوب نبود. . . نمی تونستمم گریه کنم. . . بغض داشت خفم میکرد. . .!
خلاصه. . .آشتی کـردیم. . .!
تـازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم. . .!
دیشبم لطف کردم به خودم....خوابیدم!




عرضی نیس دیه!



پ.ن:
*این نتایج رو هم اعلام نمی کنن. . . .مردیم از استرس. . . .تا صبح خواب نتایج رو میدیدم. . .!
*بنظر شما بعضی ها بعد 1 هفته تک زنگ زدن من الان باید ذوق مرگ باشم؟!
*خــودم حالیم نبود. . . .ولی دیشب فهمیدم چقدر خوبه که هست. . .!
*واقعا دیشب دلتگیم رفع شد. . .هرچند جفتمون شارژمون تموم شد. . .!





یـــاحق. . .!

Tekin
2013,06,15, ساعت : 06:39 AM
خاطره جمعه 24 خرداد ....
+همین اولش میگم ..... برا سبک شدن خودم نوشتم .... اگهـ اعصاب یهـ دل سنگین شده رو ندارید ..... نخونید .... رد شید ....
دارم دیوونه میشم از اتفاقات دور و برم ....
خوابم نمیبره ...نمیدونم واسه چی .....واسه اینکه از 5صبح تا 12 ظهر خوابیدم ... یا واسه درد و دل دوستم ...که چه درد و دلی هم کرد ..... نمیشد حسش رو فهمید ... فقط دستش رو زده بود زیر چونه اش و به بچه های کوچیکی که داشتن توی اون فضای سبز قشنگ بازی میکردن نگاه میکرد ....
نمیدونم دلش بچه میخواست که اونجوری به بچه ها ذل زده بود ... یا مثل همیشه فقط نگاه میکرد رو به روش به اطرافش .....
میگفت بچه ها چه دنیای قشنگی دارن ... خوش به حالشون .... من که حس میکنم بچگی نکردم ...
نمیدونم چش بود ... داشت دیوونه ام میکرد این خونسرد بودنش در عین عاجر بودن اش ....
نمیدونستم چی شده و من باید چی بگم و چه عکس و العملی نشون بدم ....
دیگه کلافه شده بودم و طاقتم تموم شد و با حرص بلند گفتم داری دیوونه ام میکنی ... بگو چته ... بگو چی شده ....
خدایی داشت دیوونه ام میکرد ...
یه نگاه به من انداخت و دوباره به رو به رو نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید و برخلاف خیلی های دیگه از بینی نفسش رو خالی کرد ... هیچ وقت ندیده بودم که پوف کنه و نفنسش رو با یه پوف بیرون بده ... وتا حالا هم ندیدم ....
با همون خونسردیش شروع کرد به حرف زدن ... گاهی مفهوم و گاهی نامفهوم .....
من فقط گوش شدم واسه حرفهاش ....
حرفهاش رو اینجوری شروع کرد : مهدی میگه شنبه بیاد راحتت میکنم ... میریم محضر و خلاص ....
نفهمیدم چی گفت ... گنگ از حرفهاش نگاهش کردم .... که ادامه داد : گفت میخواد طلاقم بده ....
و من به این فکر کردم که منو گذاشته سر کار ... داره خیلی خونسرد از طلاق حرف میزنه ....
ادامه داد : دلم میخواست ازش طلاق بگیرم .... ولی از اینکه از دستش بدم میترسم ... من بعد از اون چی کار کنم ... بعد از شش سال .... بعد شش سال زندگی خیلی راحت میگه شناسنامه ات رو بده میخوام کارای طلاق رو انجام بدم و هر جفتمون رو راحت کنم .... یعنی واقعا میخواد منو طلاق بده ؟؟؟ .... تو این شش سال یه دفعه نگفت خیلی میخوامت .... برای یک بارم که شده با حس مالکیت بهم نگفت تو زنمی .... یه دفعه نگفت ناموسمی .... یه دفعه یرام غیرتی نشد .... یه دفعه به کسی نگفت مراقب حرف زدنت با زن من باش ... نگفت زن من .......... میگفتم دوسم داری؟؟؟ ... میگفت اگه دوست نداشتم تحملت نمیکردم ....
تا حالا نگفته خیلی میخوامت .... تا حالا نگفته ... من دلم میخواد شوهرم بهم بگه دوست دارم ... بگه میخوامت ... بگه برام بخند ... بگه خانومم در چه حاله ....
اصلا تمام اینا به کنار دلم میخواد وقتی میاد خونه با خنده بیاد تو ... من همیشه میرفتم به استقبالش ..... ولی اون میگفت برو اونور تو نمیفهمی از پله ها اومدم بالا نفسم بالا نمیآد ؟؟؟؟ ..... من با روی باز میرفتم به استقبالش .... میگفتم سلام آقا ... با لبخند ... با ناز .... با اطوار سلام میدادم .... خسته نباشیدی میگفتم ... عزیزم و آقا و شوهر های که بهش میگفتم رو میکشیدم بلکه خوشش بیاد و لذت ببره ... خستگیش در بره .... ولی اون پسم میزد و میگفت اه برو اونور ....
میومد خونه بوی دود و عرق میداد ولی نمیرفت دوش بگیره و تمیز بیاد بشینه .... اونوقت به من میگفت بو میدی ....... دلش میخواست وقتی کنارشم تازه از حموم دراومده باشم و بوی شامپو ،حموم ،تمیزی ،نویی رو بدم .... ولی فقط توقع داشت و به اینکه من هم همین انتظار رو شاید داشته باشم رو هم به ذهنش راه نمیداد ..... فکر کن .... به من میگفت برو اونور بو میدی ....
انقدر سردی کر د توی این زندگی که نسبت به زندگیم سرد شدم ... بی خیال زندگیم شدم ... نظافت خونه بهم ریخت ... نهار و شام بهم ریخت ... خونه میشد طویله ... انقدر که حالم رو بهم میزد ... بعد اونوقت تمیزش میکردم ... بیشتر خونه مامانم رفتم ... حتی بعضی شبها هم خونه شون میموندم .... کلافه میشستم پای ماهواره فیلم نگاه میکردم ... بعضی هاشو حتی نگاه هم نمیکردم .... محض روشن بودن تلویزون بود و من فقط از روی کلافگی نگاهش میکردم و حتی نمیفهمیدم به چی نگاه میکنم و با یه صدا گاهی میپریدم ....
اون حتی عین خیالش نبود من شب رو خونه نیستم و رو تخت تنهاست ..... فقط خواب شبش مختل نمیشد براش کافی بود .... مرد .... میخواستم شوهرم مرد باشه ... قوی باشه ... غیرت داشته باشه ... من ازش حساب ببرم ... محکم باشه ... دوستم داشته باشه ... بهم با محبت نگاه کنه .... بهم توهین نکنه .. بی توجه نباشه به حضور من .... نگه حرف نزن ... ببینه که واسه دیده شدن حرف میزنم ... از سر کلافگی ... برای اینکه اونم حرف بزنه ... ولی .....
دلم فقط کمی همراهی میخواست .... ولی اون میگفت میبینی که حوصله ندارم پس ساکت شو .....
اصلا انگار قدرت تصمیم گیری نداشت .... نمیگفت پاشو فلان جا بریم ... فلان کار و بکنیم .... مسافرت بریم ... پارک رو به روی خونه بریم ... بریم سینما ..... بریم قدم بزنیم ... صبحها بریم بدوییم .... دو تا ساندویچ درست کن بریم بیرون بخوریم ... یا اصلا بپوش بریم من ساندویچ مورد علاقه ی تو رو میخرم میریم رو چمن میشینیم میخوریم .... یا بریم نمایشگاه .... کلی نمایشگاه بود که دلم میخواست دست منو بگیره ببره ..... فقط التماسش کردم و خودمو ضایع کردم ....
تو این شش سال زندگیمون هیچ پیشرفتی نداشت ..... عروسی رو بابام گرفت .... ماشین براش خرید .... خونه بهمون داد .... بردش سر کار ..... نه اینکه بیکار بود ... نه ... فقط کار نون و آب دار گذاشت جلوش ... وارد شد تو کارش ..... ولی از اون خونه تکون نخوردیم .... دلم پوسید تو اون پنجاه متری ..... نخواست پراید رو عوض کنه ... نخواست خونه بخره ... بی خیال نشست .... باباش هم که دید گیر آوورده بابای منو کشید کنار ... چون میدونست بابام آبروش براش مهمه .... با اینکه میتونست کمک کنه ... میتونست درست رفتار کنه ..... ولی .....
حالم از خودم بهم میخوره از این همه عاجز بودنم ..... وقتی وارد زندگیم شد زندگیم قفل شد ... همه چی بهم ریخت ... هیچ چی درست پیش نرفت .... حتی درسم موند و به زور تونستم تمومش کنم ... اونم من .... منی که شاگرد اول دانشگاه بودم ....
یه چیز وحشتناک زندگی من با شوهرم اینه که من بهش نزدیک میشم نه اون .... من تقاضای همخوابگی میکنم ... من میخوام .... اونم خیلی راحت پس میزنه ... میگه خسته ام ... صبح باید برم سر کار .... برو اون ور تو چقدر بیشعوری ....
برعکسه .... اون جای من ناز میکنه .... اون .... خیلی مسخره است ....
ولی اون نمیفهمه من برای دیده شدن تو چشم اون خودمو کوچیک میکنم .... نیاز به محبتم رو از طرف اون میخوام جبران کنم .... برای فرار از ناراحتی ... میرم خرید ... وای گفتم خرید یاد این افتادم که توی خرید اصلا نظر نمیده ... نمیگه اینو بپوش بهت میاد ... نمیگه بیا ببین این چطوره ... میگه هرچی خواستی ... میگه با مامانت برو خرید .... من پولش رو میدم ... یا نه با آبجیت برو ... اصلا با دوستت برو ...... نمیفهمه که من دوست دارم با خودش برم خرید ... اون نظر بده ... اون بپسنده ... وگرنه من که همه ی اون کار ها رو میتونم انجام بدم .... نیاز به پول اونم ندارم ... خودم حقوق دارم ... نیازی به جیبش ندارم ... فقط حضورش رو میخوام ....
یکی از دفعاتی که مریض شده بودم .... دکتر بهم آمپول داده بود .... میگفت برو بزن ... ولی من میخواستم اون منو ببره ... توجه اون بود که حالم رو خوب میکرد .... وگرنه خودم میتونستم برم ...... بابام میگفت نزدی آمپولت رو ... پاشو ببرمت .... نمیدونم بابام ساعت 12 شب خسته نبود که میگفت پاشو .... ولی اون که ساعت 5 می امد خیلی خسته بود ؟؟؟؟ ...... بابام ده برابر اون کار میکنه و زحمت میکشه و خسته میشه ... ولی اون فقط به فکر خواب و نهار و شام و تلوزیون و حرف زدن هر شب با خوانواده اشه .... من از این بی توجهی هاش خسته شدم ... من خسته شدم از بس برای رفع کلافگی ام حرف بزنم و بخندم و دلقک بازی در بیارم ... که چی ؟؟؟؟ .... که کلافگی ام برطرف بشه .... که ناراحتی ام پشت اینا قایم بشه ... که به روی خودم نیارم ...
میدونی تقصیر مامان باباشه ... اونو لوس و بی مسئولیت و به قول خودش کالیبر سست بار آووردن .....
خیلی مسخره است .... من به پدر و مادر خودم حسودیم میشه ... به خنده های بینشون .... به توجه هاشون .... یه مهربونیهای پدرم ... به مسئولیت پذیریش .... به اینکه هر کاری میکنه که ما رو خوشحال کنه .... به توجه اش به زندگیش ..... به فکر خانواده بودنش .... به تمام اینها حسودیم میشه ..... به نگرانیهای مادرم برای پدرم ....
انقدر جو خانواده ای که من توش بزرگ شدم با خانواده اون فرق داره ..... یه چیزایی براشون ارزشه و روش تاکید دارن که آدم میمونه توش ....
فکر کن به نون خریدن از نونوایی اونم توسط زن بد نگاه میکنن .... زن یه کهنه شوره .... زن باید خیلی خیلی احترام شوهرش رو حفظ کنه ... باید اصلا شوهر رو بذاره روی سرش .... نیست ما تو خانواده و فامیل مردا رو شکنجه میدیم ....
نباید از شوهرش توقع داشته باشه .... نباید ازش چیزی بخواد ... نباید درد دل کنه ... نباید غر بزنه .... نباید از برگ گل نازک تر بهش بگه .... نیست مرد تخم دو زرده میکنه ..... واسه همونه ..... یه انتظاراتی از آدم دارن که آدم میخواد بزنه لهشون کنه ....
خیلی مسخره اس ..... فکر کن مادر شوهرت با تو از ناف به پایین بخواد حرف بزنه ... هی بخواد از رابطه ی جنسی ات بدونه .....
ولی من بهش رو نمیدم ... هی این وسط ها یه چیزهایی میپرونه ها ولی من به رو خودم نمیارم و رو نمیدم که بخواد .... آره .... انگار زندگیشون فقط خلاصه شده تو شکم و زیر شکم ..... جالبه بدونی برعکس شوهر من که حوصله هیچی رو واسه من نداره .... اونا خوش گذرونن .... خواهر شوهرم که هر سال عید میره مسافرت .... بعد عروسی ما هم بچه دار شد و میگفت بچه دار نشین ها خوش بگذرونین .... من نمیدونم من و داداشش چه خوش گذرونی داشتیم ..... منظورش این بود که بذار بچه من رو بورس باشه فعلا .....
آخ اگه بدونی چقدر دلم بچه میخواد ..... دلم مادر شدن میخواد .... دلم میخواد ببینم حامگی چه دوره ایه .... مادر شدن چه مزه ایه .... ولی با این آدم ..... اصلا دلم نمیخواد .....
ساکت شد و همونطور که به رو به روش نگاه میکرد یه نفس عمیق دیگه کشید .....
تمام طول مدت صحبتش آروم بود و بی هیچ حسی توی صورتش .... حتی گریه هم نمیکرد ... فقط خیلی آروم .... با آرامش حرف زد .....
بهرین دوستم بود ... پر از انرژی ..... خنده به لب ... شوخ طبع .... خوش سفر ... یه دوست واقعی .... فکر نمیکردم پشتش این همه حرف سنگینی کنه .....
میدونی تارلا .... دلم یه زندگیه پر زرق و برق نخواسته بود .... دلم آرامش و دوست داشتن خواسته بود ... باور خواسته بود ... شادی و خنده خواسته بود .... نه اینکه نداشته باشم و با ازدواج بخوام بدستشون بیارم ... نه ... دلم تو زندگی با شوهرم اینا رو میخواست ... وگرنه داشتم ... حس میکردم یه کسی ... یه چیزی .... یه آدمی باید باشه ... که توی زندگیم کمه .... ولی با ازواجم ..... در اوج شلوغی اطرافم تنها بودم .... باورت نمیشه الان یه خلاء حس میکنم ..... خیلی آزار دهنده ......
دیشب که رفته بودم خونه مادرم .... انقدر تیکه انداختن ... انقدر تحقیر شدم ... که ترسیدم از نبودن شوهرم ...
میگم تحقیر ... ناجور فکر نکنی ها ...... شایدم من خیلی حساس شدم .... ولی اذیت شدم ... انگاری به نبودن من تو اون خونه عادت کردن.....
منو اونا شوهر دادن ... هیچ وقت نمیبخشمشون ....
یعنی تو خودت نخواستی ؟؟؟؟
میخواستم ..... ولی نه اینجوری ... نه با این آدم ..... من چه میدونستم زندگی یعنی چی ؟؟؟ ...... من به مامانم گفتم مامان وقتی اینا اومدن من الان باید چه کنم ..... مامانم هول بود .... انگار اولین نفره که میخواد داماد دار بشه ..... یه کاری کرد کهـ بابام سکوت کرد ... و به من گفت برو به بابات بگو جوابت مثبته .... من فقط گفتم باید چه کرد ..... من نمیبخشمشون .... حتی تو دوره ی نامزدی خواستم بهم بزنمش ولی بابام نذاشت ....
چرا؟؟؟؟
آبروش از روح و روان دخترش مهم تر بود ....
دیشبم که با بابام سر کار ها بحث میکردن ... آخرش بابام گفت دیگه داری اعصابم رو خورد میکنی ها ......
داشتم سفره می انداختم .... آروم صداش کردم و با اشاره گفتم بس کن .... عکس العملش این بود که تو حرف نزد ... ساکت ....
شام هم نخورد ... یعنی خورد ا ... ولی یه ذره که بگه خوردم ... بعد هم بابام هر چی میگفت ... با تمسخر میگفت بله درسته شما درست میفرمایین ....
آخرشم یه ساعت بعدش پا شد رفت ... نگفت پاشو بیا بریم خونه ... یا اینکه میای یا میخوای بمونی .... هیچی .... فقط یه خداحافظ گفت و رفت ....
اخر شب هم خواهرام میگفتن شوهرت خیلی پسته .... مامانم چشم خوره میرفت .... اونا هم میگفتن چیه ... زنشه داریم بهش میگیم دیگه ..... بریم به کی بگیم .....
من فقط لبخند زدم .....
مامانم هم تو جو قرار گرفت و وسط غر غر و ایرادهای عنوان شده ی جمع گفت اصلا هیچی حالیش نیست فقط ادعا داره ....
من فقط نگاه کردم با یه پوزخند .....
ولی خدایی این جمله اش درست بود .... اصلا هیچی حالیش نیست فقط ادعا داره ....
راست میگفت هیچی حالیش نبود فقط خیلی ادعا داشت .... مثل تبل ..... بزرگ و تو خالی و با صدای بلند ....
دلم میخواد نباشه تو این زندگی .... ولی به این فکر مبکنم که من تو این شش سال زندگی چی بدست آووردم ... بعد شش سال چی دارم .... کجا وایستادم ..... حالا چه مزییتی به خود شش سال پیش و شرایطم دارم ..... خیلی تغییرات بوده ..... من شش سال پیر شدم .... شدم 26 ساله .... من دیگه دختر خونه بابام نیستم .... یه زنم .... یه زن که کلی عقده از یه زندگی زناشویی داره ..... از زندگی و آرزوهام عقب افتادم ...... افسرده شدم .... من هیچی ندارم بعد این شش سال ... به جز یه تجربه که نتیجه ی سوخت شدن شش سال جونی و طراوتم بوده .....
اون دختر بچه رو مبینی که داره رو چمن غِل میخوره .... دلم میخواست یه دختر عین اون داشتم .... موهاشو شونه میکردم ... دوگوشی میبستم .... بوسش میکردم .... لباس چین دار تنش میکردم ... با خودم میاووردمش پارک .... مثل مامان این دختر بچه منم با دخترم میومدم پارک ..... ولی حتی این رو هم خراب کرد با رفتاراش .... دلم نخواست پدر بچه ام باشه .....
الان حس میکنم آروم شدم .... سبک شدم .... ولی تو سنگین شدی مگه نه ...؟؟؟؟ .....
خندید و سری تکون داد .....
پاشو بریم یه چیزی بخوریم که خشک شد دهنم ....
انگاری هیچ اتفاقی نیافتاده و هیچ حرفی زده نشده .... به روی خودش نیووورد و تغییر موقعیت داد ..... منم بی خیال سنگینی آزار دهنده ای که لطف دوست بود همراهیش کردم تو نوشیدن آبمیوه .....
هنوز داره تمام حرفهاش دیوونه ام میکنه ... با اینکه اینجا نوشتم و از سنگینی در اومدم ولی فکرش داره آزارم میده .... نگرانم که چی میخواد بشه ....
+صبح همگی بخیر ....
+اگه فکر میکنید اعصاب ندارید و حوصله درد دل ندارید و یا دلتون خوندن گله شکایت یه زن رو از زندگی و شوهرش نمیخواد .... پس نخونیدش ....
+فقط دعا برای آرامش زندگیمون کنیم ....
+مرسی.

MAHTAB.
2013,06,15, ساعت : 07:41 AM
امروز صبح کله سحر...شنبه ساعت 7واینا
درود بر همه خطره نویسان گل
شما خوبید؟ ما که بد نیستیم..حالا خیلی خوبم نیستیما..ولی خب بدم نیستیم!:-2-25-:
هی اصلا نمیدونم چطور شد امروز من اینقدر زود بیدار شدم؟ اصلا از بعد امتحانا سابقه نداشته!!
واااااااای یهو یاد غولی به اسم کارنامه افتادم.ای خداااا:-2-36-:
آها یادم افتاد چرا زود بیدار شدم..چون تی وی از کله سحر روشنه تا ببینن از رای چه خبر....تازگیا آلزایمر گرفتم فکرکنم
یه نمونش همین دیروز هندزفری و موبایل دستم بود بعد گذاشتمشون یه جایی رفتم آب بخورم..بعد که برگشتم دیگه یادم نبود کجا گذاشتمش ..خلاصه گشتیم..و گشتیم..تا اینکه دیدیم جلو چشمونه:-2-27-:اینا همش تاثیرات مخرب امتحان و استرس نمرست..خودم میدونم
آقا ما هر چی پیشنهاد میدیم طرح میدیم که خواهران و برادران محترم آموزش و پرورش نمره های دبیرستانم به صورت:
عالی
خععلی خوب
خوب
و نیاز به تلاش بیشتر بدید مگه قبول میکنن؟؟؟
آخه ما داریم درگیر اجتماع و جامعه میشیم(آرایه جناس اشتقاقی رو حال میکنین؟!) نباید به ما استرس وارد کنن..نه این دبستایهای لوس بچه ننه!! آخه چرا ما رو تو این موقعیت قرار میدین..کیه؟..کیه..؟
من دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم یهو میبینید دعوا و گیس و گیس کشی میشه!!(شوخیدم)
خب تا درودی دیگر بدروووووددددددددد:-118-:

little-fairy
2013,06,15, ساعت : 08:12 AM
بسم الله الرحمن الرحیم

آقای ح ر تا این لحظه با 1،459،998 رای بیشترین تعداد رای رو آوردن.:-2-16-:(انقد خلاصه کردیم اسم این بیچاره ها رو حس کامل نوشتنشون نی. همینجوری خوبه:-2-22-:)

امروز صبح شیش و نیم از خواب پریدم. صدای اهل خونه میومد بینش اسم ج رو شنیدم. آنی سکته کردم فک کردم اول شده.:-13-:
از اتاق اومدم بیرون پرسیدم ج شد.
گفتن خیــر. عاقا ما ذووووووووووووووووووق...
اول نازنین رو خبر کردم چون دیشب انقدر خوابم میومد جوابشو ندادم. :-53-:و بهد مهرسا و بهدم اومدم اینجا.
هــــــــــــــــــــــــ ـورااااااااااا

http://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gifhttp://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gifhttp://www.pic4ever.com/images/cheerleader3.gif
راستی چقد رای اشتباه داده بودن. ولی کلی دلم برای اون آقایی که انتخاب نمیشه، بلکه از انتخاباتی به انتخابات بعد منتقل میشه سوخت. حقش خیلی بیشتر از این تعداد بود.

دیروز
دیروز سه ظهر از خواب پاشدم. تا هشت با مهرسا حرف میزدیم. :-2-08-:هشت مهرسا گفت میره بیرون حوصله ش سر رفته. :-2-41-:منم دیدم حوصله م سر رفته یه مانتو پوشیدم رفتم پیاده روی. :-2-31-:یه ربع به نه برگشتم خونه. خدا رو شکر حسابی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود وگرنه با اون وضعی که من خوابیدم معلوم نبود تا کی بیدار میموندم.:-2-43-:
یکی از کتابام رو خوندم.:-2-32-: یعنی دو تا داستانش مونده. اممم اسمش هندوانه به شرط عشق بود. به توصیه ناشرش خریدم.:-2-41-:
اومدم تابلو فرشمو ببافم یه نصف رج بافتم همـــه ش اشتباه بود.:-2-34-: اعصابم خورد شد ولش کردم. مامانه رفت برام درست کرد.:-2-24-:
وای من لای کتابامو باز نکردم اول تیر هم امتحان دارم.:-2-19-: اونهمه کتاب قطور رو کی بخونه خدایا؟؟؟:-2-17-:

امروز
با کمک مامانه تونستم پود نازک رو بزنم. خیلی دستم بهتر شده.:-2-32-:
صیح که پا شدم میگم من از اون دستبند بنفشا که یه کلید کوچولو بهش آویزون بود میخوام. پوریا میگه میخوای کلید اتاق منو بردار بریم تو خیابون:-2-22-:راست میگه دیگه امروز حتما جشن میگیرن.:-2-04-:
من و پوریا و مامانه دیشب یه چیز خوردیم منتها من الان دل درد دارم.:-2-35-:
مامانه برام نعنا داغ درست کرده.:-118-:
صبح پود کلفت و نازک رو کشیدم. امروز میخوام حداقل دو رج رو دیگه ببفام از تنبلی و کسلی در بیام.:-2-41-:
امروز یه سوسکه رو دیدم دیوونه بود.:-2-19-: واسه خودش دور میزد قلت میخورد. شاخکاشو میکشید اینور اون ور. خودشو به در و دیوار میکوبید. به پشت دراز می کشید دست و پا میزد. طفلی فک کنم کاندیدای مورد نظرش انتخاب نشده بود.:-2-17-:

فردا

فردا که هنوز نیومده. :-2-41-:امیدوارم بیاد ولی...
یه توصیه دوستانه.:-2-40-:
ســـــــــــخــــــــــــ ت که بگیرید دنیا هم بهتون ســـــــــخـــــــــــت میگیره.
بیــــــــــــــــــــخیـ ــــــــــــــال
25/3/92
پریا


بهدا اضافه شد:

+پریا مرسی از جشن کوچیکتدلشادمون کردی....خدا یه شوهر خوب نصیبت کنه
ما رو موگوی؟ خو زود تر میگفتی دختر من هرشب واسه تون جشن بگیرم.:-2-27-:


ســـــــلام بر دوستان خاطره نویس بی ادب که سلام یادشون میره
اینم با ما بودین:-2-15-:خو من یکی به شخصه به سلام اعتقاد ندارم:-2-15-: بخیه رو نم دونم.

اینم بگم و برم:
تهدید من به مامانم=» یا یه بچه میاری یا یه بچه میارم:-2-27-:

نازنین، من تصمیم جدی شده باید ازت کنکور بگیرم.
تو چندمین خاطره من ذکر کردم که به رهایی و آزادی رسیدم؟
(تقلب ممنــــــــــــــوع!)

M0B1N.PicArt
2013,06,15, ساعت : 08:54 AM
به نام؟؟؟


اعصابم خورده...خیلی خورده......من باید امروز 6 صبح با ماشینم راه میفتادم برم تهران بعدش شمال ولی نشد...این پلاک ماشینم درست نشده هنوز....با ماشین خودم نمیتونم برم...بابا هم که ماشینش رو لازم دارم...

اینجا اونجاست که آدم رفیق هاش رو میشناسه همون ها که روزی 10 بار به بهم زنگ میزنن ماشینم رو قرض بگیرن....حالا که من زنگ میزنم اولیشون که رفیق 10 سالمه ارشیا...میگه بریم..بعد از 1 ساعت زنگ زد شرمنده ها ولی بابام نمیزاره....

میخواستم بگم مرتیکه......وقتی تو میخوای بری مسافرت بابات میزاره با ماشین من برین؟؟؟ حالا که من میخوام برم نمیشه ها؟؟؟ خوب بگو ماشین رو نمیدم چرا بهونه میاری...

به بقیه دوستام زنگ میزنم همه اشون بهونه...اونایی هم که میخواستن خبر بدن گوشیشون تا الان خرابه.....

الان لجم از این در میاد که همه اشون وقتی میخوان من ماشینم رو بهشون دادم نه هم نیاوردم ...

الان فقط میدونم باید تو راه تهران باشم ....لعنت به این شانس.....

اگه تهران بودم امشب بهترین خاطره و شب زندگیم بود ولی نشد....

درد اینجاست 140 میلیون ماشین زیر پات باشه ولی پلاکش به خاطر این مملکت مسخره نباشه....

saha.a
2013,06,15, ساعت : 09:30 AM
یادم باشه بیشتر از چیزی که واسم وقت میزارم واسه کسی نزارم...



یادم باشه همیشه یه کسایی هستن که جاتو بگیرن....



یادم باشه بین بودن تا بودن خیلی تفاوته و واسه هرکسی نباید بود...



یادم باشه چه بخوام چه نخوام روزا پیش میرن و منم واسه اینکه نبازم باید باهاش پیش برم ....



اینارو باید 100 بار بنویسم تا هیچ وقت یادم نره.



نباید یادم بره من کیم...
میخوام به چی برسم...
چه آدمایی رو فراموش کردم و چه آدمایی منو فراموش کردن....



اما نمیدونم چرا مدام غرق میشم تو گذشته و باهاش آینده میسازم.



من نمیخوام دیگه...
میخوام تو حال زندگی کنم.میخوام گذشته فقط واسم گذشته باشه نه سایه ای رو حال و آیندم.



میدونم...
همه اینا رو میدنم...خودم گفتم...با اینکه میدونم اما بازم تو گذشته ام



من میتونم،نه؟؟میگن خواستن توانستنه اصلا خودم همیشه گفتم به همه،کلی امید میدم که اگه واقعا چیزیو بخوای میشه اما حالا خودم....نمیدونم باید چیکار کنم.
آدم بی اراده ایم،نه؟نمیدونم....ندونستن بدترین چیزه



باید بتونم،چاره ای ندارم،پس میرم جلو اون بالا هم مثله همیشه یکی هست که هوامو داشته باشه....دلم قرصه که اگه کمکم کنه همه چی حله...دو اتفاق میتونه بیوفته دیگه...یا میتونم یا نه...اما چیزی که مهمه اینه که بعدا پشییمون نمیشم و میدونم تلاشمو کردم



پنجشنبه هفته دیگه کنکور دارم...دیروز که همش درگیر بودم پیش به سوی درس که همین چند روزم کلیه





واسم دعا کنین....فعلا

l.aphrodit
2013,06,15, ساعت : 09:45 AM
امروز شنبس...از 5شنبه ی هفته قبل که باهاش تموم کردم8 یا 9 روز میگذره...
بش از اون موقع فقط 3 تا اس دادم ولی اون زیاد داده...
هی میگه چیشد؟چته؟چیشد آخه ی دفه ای؟
ومنووو
بش اعتماد نداشتم...
میدونی؟کلن به پسرا و احساساتشون اعتماد ندارم...
الکی زیاد میگن...
نمیخاستم بعدن مثه بقیه دوستام بگم فلان پسر بازیم داد یا بازیچه ی فلان پسر شدم...
نمیتونستم تو چشای مامانم که ازم میپرسه قول میدی از اعتمادم سو استفاده نکنی؟زل بزنمو دروغ بگم...
دلم نمیاد...
دست خودم نیس...
وختی با ی پسر دوستم هر چ قدم اونو دوس داشته باشمو کنارش خوشحال...
بازم حس میکنم نجسم...
هییییی!!!چیکار کنم؟
سنگدلم نه؟

Nim Vajabi
2013,06,15, ساعت : 10:05 AM
امروز شنبه 25 خرداد سال 1392 من از اول صب نشستم پای TV ببینم روحانی میبره یا نه:-2-28-:اینایی که دارن میشمارن آرا رو خیلی فس فس میکنن:-119-:اصاب مصاب نذاشتن واسه ما:-2-36-:خو بدوئین:-2-42-:
حالا هم اعلام شد آرای باطله بیشتر از غرضیه:-2-06-:
خودشو مسخره کرده:-2-22-:
تا الان 6.387.317 آرا صحیح اعلام شده که آفای روحانی پیشتازه:-2-26-:

paniz17
2013,06,15, ساعت : 10:49 AM
سلاممممممممممم:-2-25-:

امروز با کلی خوابای درهم و چرتی که تا دقیقه نود داشتم میدیدم بیدار شدم اه حالم داره از این ذهن اشفته بهم میخوره
خلاصه تا چشم باز کردم مامان اومد بالا سرم گفت بلند شو خواهریت نیست تو بجای اون فعال شو و بعضیام با این که خواب بودن ولی من با اس در جریانشون قرار دادم بازم توقعه اجازه شفاهی داشتن نه کتبییییییییی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعضیام که فقط بلدن زور بگن و روانتو اشفته تر کنن . چقد بلاتکلیفممممممممم
جالب اینه که هر دفعه مشکل همینه دعوا ها تو همین مایه هاست .من که موندم چکار کنم !!!!!!!! بلاتکلیف اون چیزیه که میتونید رو من اسم بذارید
از نمره های این ترم هیچی نگم بهتره خدا اخه از یه درس چرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باید بی خیالی طی کنم .البته امیدوارم بشه........

یه تقدیمیه دیگه
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو




در پناه حق
:-2-15-:

Darkness Queen
2013,06,15, ساعت : 11:34 AM
به نــــــــــآم حـــــقــــــــــ تعــــــــــآلـــــــــیـ ــــــ


+ کمــی به من برس.... من از رسیـــدن به تو حالم خوب میشود.....


+ امـــآن از روزی که با سر و صدا بلند بشی از خواب.... !


+ از سر صبح خوب مورد لطفم.... X خسته نشدین از کنایه و زخم زبون؟!؟


+ تولد داییمه.... خودم شاگرد دارم... خلاصه کلی کار دارم.....+ دریـغ از یه سر سوزن حوصله و اعصاب آروم....!


+ بهم خوردن قرار کفیشه ام که......! هعــــــی...!


+ تنها حس آرامش این روزآ؛ دست و پنجه نرم کردن با بوی خوبه نوزاده یه روزمونه....:)

+ کـــــآش......!

+ این سال ها.. این ماه ها... این روزها، به من نزدیک نشوید، خونی ام ....!

یـــــــــآ حـــــــــقــــــــــ

آیه*
2013,06,15, ساعت : 11:52 AM
سلام
اخ که دلم لک زده بود واسه خاطره نوشتن
واسه اینکه هرچی حرف نگفته تو دلته رو بریزی بیرون و سبک شی
یه یه ماهی هست نیومدم اینجا
ای دلم گرفته ای دلم گرفته
مخصوصا از این که چند وقته اصلا مثل سابق رفتار نمیکنم
زیادی دلخور میشم یا گاهی زیادی میخندم
خیلی دلم مسافرت میخواد
اما اگه دهنمو باز کنم بگم بریم مسافرت اونوقت میگن چرا اونموقع میخواستیم بریم مخالف بودی
اونوقت میفهمن یه ریگی تو کفشمه
اخه قرر بود بریم همدان من گفتم نریم
میترسم
میترسم با کسی رو برو بشم که نمیخوام
البته یه روزی بالاخره که باید بریم
اینقده اعصابم خورده
اون کلاس ی که دلم میخواست رو نمی تونم برم!!
البته حق میدم بهشون خیلی سخته و ریسکه
کلا زیاد خوش نمیگذره
برعکس پارسال و پیارسال تابستون که عجب حال کردم
هی
دلمواسه اهوازم تنگ شده اتفاقا امروز تو کلاس زبان باید یه سخنرانی درمورد جاهای دیدنیش بدم
و این دلمو بیشتر میسوزونه
امسال از سال پیش خیلی کارا دارم میکنم اما .........
همین کلاس ها و مشغله ها معنای واقعی تابستون و اوقات فراقت رو از بین میبره
دوست دارم بشینم تا میتونم زار بنم
خسته ام
خسته تر از اونی که فکرشو بکنی
از این که همه اش باید مواظب باشم این ناراحت نشه اون دلخور نشه
اعصابم میریزه بهم
البته همه چیز ون قدرا هم بد نیس
راستش بخواید خیلی هم میترسم و دلشوره دارم پس فردا کارنامه ها رو میدن
و من به احتمال یه نمره کم دارم
یه نوزده و نیم شاید
نوچ
حالا چیکار کنم؟؟

lover like
2013,06,15, ساعت : 12:19 PM
دوستی نوشته بود :ســـــــلام بر دوستان خاطره نویس بی ادب که سلام یادشون میره:-2-42-:
خوب ما هم درس گرفتیم ازین به بعد سلام میکنیم.....پس:
سلآآآآآآآآآآآآم.....:-2-25-:
خوبین؟ما هم بدک نیستیم میگذره.....
نمیدونم چرا همش تو بخش خاطره هام.....واسم جالبه.....نمیدونم چرا.....
ایا شوما میدونین چرا من انقدر خواب اشفته میبینم؟....دیشب اصلا خواب بهم مزه نداد....
دیروز عصر ما رفتیم پاتوق خانوادگیمون....ینی خونه عزیزم اینا....جای همگی خالی یه شامی هم به بدن زدیم و کلی خندیدیم و ظرف شستیم کلی و از همه مهمتر قرص جوشان پیچوندیم..:-2-16-:..یک حالی میده....این دختر عموی ما استرس گرفته بود میگفت این ویتامینcهست؟اگه نبود چی؟طفلی استرس گرفته بود .....:-2-31-:
این عزیز ما هم شروع کرد به فیلم بازی کردن.....شما ها همه تون دارین میرین کربلا منم دلم خواست....ای بابا ما خودمون رو بندازین تو چاه اینم دنبال ما میاد....:-2-33-:
و اینیم که بعد از سالها ی سال من دیروز رفتم یه جایی.....حالا کجا؟.....خرید ظرف و ظروف.....ظرف خریدیم و اومدیم تو خونه دیدیم بعله....یکیش لب پَر شده....من به مامان تو برو....مامان به من تو برو....اخرم مامان و بابا رفتن برای عوض کردن بشقاب شکسته....
دیروزم یه رنگ خوشگل ساختم برای موهای مامان....تا به حال هر کی دیده کلی خوشش اومده....خوب چکار کنیم دیگه استادی شدیم تو زمینه رنگ مو....سوال داشتین در خدمتم....:-2-37-:
ماشال...پپسی....:-2-35-:
این صاحب کاروان هم که هنوز وقت سفر رو مشخص نکرده و دلشوره هم که سر جاشه....:-2-36-:
روزهای گرمتون خنک....
التماس دعا....

بیــ رنــگــ
2013,06,15, ساعت : 12:38 PM
سپيد و مهربان ... : خُـــدآيم !



25 ِ خـــُــردآد ِ 92



درود !


بعد از مدت ها ، سر از جايي در مياري كه ... خيلي تغيير كرده ... نه رو به آبادي و ... ! كه رو به ويراني !
نيلوفر مُرد !
نيلوفرها مُردن !
سراب ِ قشنگشون داره خشك ميشه ، روز به روز ... و قد ِ يه چشمه هم آب نداره ...
يادمه زماني بود خانواده ها ميترسيدن بچه ها بچسبن به حصار ِ محافظش ...
اما حالا ... تا چند متر خشك شده و ديگه ني و نيزار و نيلوفر نداره كه نداره !
اون مواقع مسابقه ميذاشتيم كه هر كي زودتر نيلوفرها ر وپيدا كنه و به بقيه نشون بده ، از اول تا آخر ِ شب ، مهمونه و لازم نيس چيزي رو حساب كنه !

با اين توصيفات ، نتونستم بين فايل هام عكس ِ پر آب ِ چند سال پيشش رو اضح و كامل پيدا كنم ولي اين رو برش زدم :
http://s4.picofile.com/file/7804256341/IMGA0679.jpg
اين عكس ِ ديروز غروبه :
http://s4.picofile.com/file/7804204080/IMG_2152.jpg

و پدرم ديشب از زماني گفت كه آب تا روي جاده و خارج محوطه هم مي اومده ... !
البته اين مورد مربوط به زماني ميشه كه هنوز محوطه رو به اين شكل كنوني كامل نكرده بودن ! حدود 10 - 15 سال پيش !!

| مهدي رفت سمت حصار ... مادرم : نرو بچه ... مي افتي ... من : مامان بيافته هم كه زير پاش خشكه و خشكي !!! (:-2-28-:) مادرم : د ِ آخه مي افته دست و پاش ناقص ميشه !!!
من : :-2-29-:
مهدي : http://www.kolobok.us/smiles/icq/biggrin.gif
مادرم : :-2-17-:
بابام : :-2-31-:
پرستو : :-2-22-: |
|| از عواقب خشكسالي و بي آبي ِ ديگه ||



تا اينجا مربوط ميشه به ديروز ...


ـ همه چيز تكرار ميشه و راست گفتن كه امان از اين تكرار ِ پر تكرار !
اعتراف ! اينكه هيچوقت هيچ چيزي رو جدي نگرفتم !

ــ و اينم بگم كه اعتراف ارزشش از راست گويي بيشتره ! تو اين يه مورد شك نكنين !
اگه كسي پيشتون اعتراف كرد ولي راستش رو نگفت ، مشكل از اون نيس ... شما محرم ِ اون و راز و صداقتش نيستين ! اينو يه درصد هم شك نكنين !

ـــ ژست هاي بچگي هاي مهدي ... بايد همه رو جمع كنم ، چاپ كنم !

ــــ از انتخابات ننوشتم ! نه كه از سياست جاخالي بدم و به قول مربوط " به من چه ؟! " ! خير ! ولي بذار همه فكر كنن سياست با ما ميانه نداره ... همه ي فكر ها درست نيستن !

ـــــ نميدونم ! ولي اميدوارم اين سوء تفاهم باپدرم كنار بره ... اميدوارم فهميده باشه "خود سر " چيه ... كيه !

ــــــ ديروز ناگهان پرستو زد رو مود ِ شيطنت ... با يه حبه سير درشت ، اومده سمتم ، ميگه چشماتو ببند . منم با كلي اصرار و انكار بستم ... همچين هجوم آورد طرفم فهميدم جريان از چه قراره ... تو اون درگيري كمرم و ستون فقراتم دچار نقص شد ... آخرشم ديد دارم بالا ميارم رحم كرد ... تا دو ساعت اتاق بوي سير ميداد ... بيزارم ازش ... تازه دريافتم تو اتاق تكه هاي سير هس ... واسه همونه ... تجسس رو آغاز كردم ... بعد ِ نيم ساعت حس و حال ِ مكتشفا بهم دست داد ... منم متقابلا باهاش دست دادم . :-2-31-:

ـــــــ شايد اگه گل هاي تو طاقچه ي مادرم نبود و اين خونه ويلايي نبود ... من بين اين همه خفقان ، خفه ميشدم ! |از مزيت هاي زندگي هاي غير ِ آپارتماني ! |
خوبه كه مامان بر خلاف ميلم اتاق و طاقچه ها رو پر كرده از گل .. گلِ عروس ناز داره ... پر عشوه اس !


ــــــــ اين اينترنت از ديروز تا حالا شونصد بار قطع شده ... ديگه داره غير قابل تحمل ميشه


ـــــــــ سايت دانشكده بالا نمياد ! نمره از رياضي گرفتم در حد المپيك ... يني من و اين همه ... محاله ... محاله !
از دخترايي كه مو رنگ ميكنن ... بدم مياد ! اساسا در طيف ِ دستكارين ...


ـــــــــ دوست هامو ، دوست دارم !



شايد بين اين همه " اگر " ،
" اما " اگر بود ،
بهتر بود !

ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ



با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
بخت و درد ... ! درد و شعر ... اتصال ِ ناگفتني و نا شنيدني هاي سكوت !
مرسي آقاي دوست ! زنده باشي و پر اميد
اينجا بي رنگ هست ... اما بي رنگ ِ پررنگ (!) كم و كمتر ! ... دل ِ من هواي اينجا رو داشت ...



پیش از آنکه دنیا تمام شود

دست هایم را بگیر

و فکری برای تپش های بی وقتِ به وقتِ نبودنت کن!

من حتم دارم

جایی از این جهانِ رو به اتمام

کسی مرگ و زندگی اش

به تپش ها و دست ها بستگی دارد!

اسم ِ همه رو مياري نگين ! آخر ِ رفاقته كه !
زنده باشي خانوم ِ دوست !

دست هاي شاعري دور ... ميگويد كه دست ، فكر است ... علاقه است ... ذهنيت است !



ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ


يا علي !

armin gerrard
2013,06,15, ساعت : 01:08 PM
سلاملیکم!!!!!!!!!!!!:-2-31-:
ای مویوم بابا چرا غریبی مه کنن از مو؟

آقا ما امتحانامون تموم شد بسلامتی عجب تحملی کردیم یکسالوهاااااااااااااااااا ااااااااا!
فک نکنن مو دیگه تطیل شدوما!!!! همیجو کار دروم تا بعد ما رمضون...
همی دیشب آخرین امتحانو که دادیم غرتی بیلیت گرفتیم اومدیم ترون:-2-43-:
نتایج آراهم که بنفشه فلا:-2-37-: حالا تا بعد
امرو صب هنو از خواب بیدار نشدم مصطفی زنگ زده:
_ممد پاشو پاشو کلاس شنا ثبت نامت کردم نزدیک خونمون(خونه ی اوناها :-2-43-:....خونه اونا شهرک غرب ما یوسف آباد(خونه من و دوستام) شما فک کنین دیگه حالا چه فاصله ای حد اقل حد واسط خونه ما و خودشون میگف ی چیزی)
_بااااا من دیشب رسیدم با کودوم پول الکی زرت زرت خرج میکنی خوب؟
_از بابات میگیرم بعدا
_بیشور خودتو مسخره کن ....خرس گنده فک کرده من مثل خودشم 25 ساله از بابام پول بگیرم:-2-42-:
_خوب حالا پاشو آماده شو تا 9 برسی
اون موقع ساعت 6 بودا:-2-15-:
_ay bishoor:-2-36-:
خلاصه حول حولکی صبونه خورده نخورده آماده شدیم رفتیم همون 8:25 بود چن بود رسیدم بعد که میخواسیم باهم کارتو بیگیریم دیدم شاسکول رفته نیمه حرفه ای ثبت نام کرده(من مرحله مقدماتیم کامل نرفتم:-2-28-:)
_مصطفی این چیزه؟
_هاون؟نمدونم که....
_بره چی نیمه حرفه ای ثبت نام کردی احمقه خنگ؟
_هاون ؟بده من برم درستش کنم
مصطفی رف پرسید:
_خانوم من واسه دو نفر مقدماتی ثبت نام کردم این چیه؟
_آهان این درسته ....کارت کم داشتیم بدین من روشو خط بزنم درستش کنم
ما هم که این همه را پاشده بودیم اومده بودیم اونجا اعتراض نتونستیم بکنیم:-2-43-:
خلاصه با کلی بدبختی رفتیم تو آب رو آب خوابیدنو اینا رو میگفت دیگه منم که بلت بودم در یه حدی بلدم بالاخره:-2-08-:
همینجوری شاد و خرم ما داشتیم شنا میکردیم که دیدیم آب بنفش شد
قیافه ی من در اون حالت اینطوری بید::-2-19-: دیدم مصطفی داره میخند اولش فک کردم یه کارهی کرده تو آب میخواستم بزنم تو گوشش:-2-01-:
-خل و چل مگه دسشویی نرفتی خونه؟
_بابا مال اون نیستش که
_پس چیه اوشکول خوده ناکست بودی نه؟
پرمنگنات ریختم تو آب
_چی ی ی ی ی؟:-2-29-:
مربی:برین بیرون برین بیرون گند زدین به آب برین بیرون گنده بکا
خلاصه ما که نیم ساعت بیشتر تو آب نبودیم الانم خسته و کوفته اومدم خونه:-2-28-:

yAsnA*19F
2013,06,15, ساعت : 01:35 PM
به نام یـزدان پـاک
سلاااااام....امـروز خاطره ی قابل نوشتنی ندارم....همه ش تو فاز انتخابات و حرص خوردن بـودیـم!امّا دلـم می خواد خاطره ی 20 خرداد،آخـرین روز مـدرسه مونو بنویسم....
عـربـی آخرین امتحانمون بود...فکر میکنم خوب دادم ولـی احتمالا چندان هـم خوب ندادم چـون کم درس خونـدم...
چیپس آورده بودم بغل سارا و ثمین وایساده بودم،دومـا داشتن آب بازی می کـردن،بچه های ما هم همین طـور...ما 3 تا به دور از این دردسـرها یه گوشه وایساده بودیم...با سارا که بعد 4 سال قرار بود از این مدرسه بره هنرستان خداحافظی کـردم...تازه قدرشو می دونستم...هم گـروهـی پـروژه مون بودو چـه قـدر داستان و چیـزای جالب که بهمـون یاد نداد...خیلـی بچّه باحـالـی بـود!خیلـی...
داشتم با سارا اینا حرف میزدم ک ریحانه از پشت آب ریخت روم!منم حرصی شدم بقیه چیپس و انداختم دور و با پاکت چربش آب ریختم روش...در هر حال زیادم خیس نشـدم...
بعـدشم رفتم تک تک از اونایی ک داشتن می رفتن خداحافظـی کـردم...
از مهفـام ک اون اوّلا چون خیلی بچّه بود ازش خوشم نمیومـد ولـی الان دقیقا برای همـون دلم براش تنگ می شـد..تو مدرسه فقط مهفام بود کـه هر وقت اشتباهی آژیر زلزله می زدند با جیغ و گریه می رفت زیـر میز و می شـد سوژه...
با تبسّم که جزو بچه های خیلی عجیب مدرسه بود!
کسی که من تا نصف بیشتر سال فکر میکردم فقط دوتا برادر داره ولی دو تا خواهـر داشت و یه بـرادر...کسـی که بدش میومد خواهر داشتـه باشـه..کسی که....واقعا باحـال و جـالب بـود...
با لیلا کـه تنهـا پایـه من تو دیدن فوتبال بود...لیلا که سر برد و باخت بارسا صد بار باهاش شرط بندی و کل کل کـردم...
لیلا کـه هیچ ادمـی به اندازه اون صادق ندیدم....بلد نبود دروغ بگـه.....خیلی قابل اعتمـاد بود...واقعا شبیهش هیچ کجای مدرسه نبـود....
از حـوریناز ک هر وقت بهش می رسیـدی یه دنیـا حرف باهاش داشتـی و مدام سرگـرمت میکـرد..سیاسی ترین بچّه مدرسـه که مدام تبلیغ آقای روحـانی و آقای عارف رو می کـرد...!
از سارا .ک که امیدوار بودم واقعا منو ببخشـه کسی کـه من و دوستم 6 ماه تمـام داشتیـم شخصیتشو بررسی می کردیم آخر سـر فهمیدیم کارایی که میکنه همـون راهکارای جذابیته...کسی که با استفاده از نقطه ضعف هاییش ک فقط ما میدونستیم کلی اسکلش میکردیم...کسی ک3 تا اسم رمز داشت:هیچ کس.چیز جون.زهـرا....اولین کسی که فهمیدم اونم به فابرگاس خیلی ارادت داره و حتی عدد پیراهن فابرگاس (4) تو امضاش بود مثل امضای من...
کسی که لحظه های آخـر با دیدن گریه ش رسما به خودم گفتم غلط کـردم هـرچـی گفتم مهربونیش تظاهـره....
تارا که چقـدر بهم اعتماد به نفس می داد...تارا که کلـی با هم راجع به رمان و فیلم حرف می زدیم....تارا هم رفت....
و.....
و شـادی...عضو اکیپمون که با تمام شخصیت متضادی ک با من داشت بازم با هم خیلی خوب بودیم...شادی که همیشـه از دست تیکـه های زیاد من حرص می خـورد و بهشون اعتراض داشت!
خوب شـد کـه زود رفته اند...اگر بیش تر می موندند...وابستگی مون بیش تر می شـد....
و الان....
الان که قراره 8 تیر همه شونو ببینـم...به اضافه ی نفر ک پارسال رفت....و وقتی کـه رفت برام عینه این بود کـه کلّ مـدرسه رفتند...کسـی کـه بخش زیادی از زندگـی مو بهش مدیونم...بی این که خودش بدونـه....بگذریم!!
خیلـی چرت و پرت گفتـم....ببخشید!
آقــــــا من به این رای دادن اعتـراض دارما..........!!!!!!!!!!!
با آرزوی فـراموشـی ِهـمـه دل تنگـی هاتون...
یسنـآ.غ

باروونی
2013,06,15, ساعت : 01:39 PM
معبودا رخصتــــــــــ



تو گرما...تموم وجودم تبخیر شد الا فکر و خیالم...
به قول دوست جونم که گفت یه جایی خوندم کسی که نمیتونی نقدش کنی و از فکرت بیرون نمیره بهت مسلطه!

با این حساب تموم آدمای دور و برم به من مسلطن...
اونایی که نمی تونن نقد کنن میرن سراغ قضاوت کردن...همون بهتر که نتونم نقد کنم و عالم و آدم بهم مسلط باشن....

بعضیا جای اینکه به چشمات نگاه کنن و بفهمن گُ ه ی یا گُل...ترجیح میدن لهت کنن بوت که بلن شد خودشون متوجه میشن کدوم بودی...
وای از روزی که لهت کنن و بعد بفهمن گُل بودی!


خدایا...تا حالا متعلق به کسی بودی؟یا تصور کردی که مال کسی هستی؟چه حسی داره؟


معبود بودن دردناکه خالق...چطور تحمل میکنی که مخلوقاتت یک خط در میون وقت نیاز میان سراغت...
چطور وقتی با اکراه بلن میشم که نماز صبح بخونم تف نمیکی تو روم...؟
چطور تحمل میکنی و نمیزنی زیر گوشِ زندگیم؟
چطور الان...همین الان طاقت میاری که من برای تو دست ،پا،چشم و دهان قائل بشم؟
چطور تحمل میکنی که با تو با اون عظمت در حد یه مخلوق صحبت کنم؟
چه صبری داری خدا!


و من اینو از تو یاد گرفتم که لبخند بزنم و رد شم...همچنان با یه لبخند تلخ به دلقک بازی و تئاتر بازی کردنای بقیه نگاه میکنم!مخصوصا اونایی که توقع نداشتم ازشون!
یکی باید این وسط باشه که بهمون بگه آی آدما عقلا همه اندازه همه اند...واکنشی که تو از خودت نشون میدی دقیقا واکنشیه که به ذهن منم خطور کرده ولی به فعل در نیومده!

خداوند...فاعل بی منت...خسته ام و حوصله گذشته رو ندارم...گذشته ای که هرگز نمیگذره...حالا این گذشته میخواد یه ساعت پیش باشه یا 10 سال پیش!

×با خودم فکر میکنم گاهی، که محبت بی حسابِ بعضی آدما به من ، ثوابِ کدوم کار ِنکردمه...
و ایضا دروغ ها و دو رنگی که چه عرض کنم رنگارنگی آدما تاوان کدوم گناهه دقیقا!

امان از روزی که دست دلمون رو بشه!

فال که میگیرم از حافظِ دوست داشتنیم، بم میگه قدر خودتو بدون...برا همه عزیزی...داداشم میگه: این حافظ عاقبت تورو خودشیفتت میکنه نسیم.حقم داره...دارم به خودخواهی دردآوری میرسم.خخخخ


×امروز تا سرخیابون رفتم داداشم مجبورم کرد که برگردم خونه شالمو عوض کنم.میگه زیادی بهت میاد:|اوووف...ممنون خدا که بعضی ها رو خُل آفریدی!:))

×میوه های تابستونی رو دوس دارم...منتهی به پوست آشتالو حساسیت دارم.این بابا و داداشمونم تا حواسم نیس یه اشتالو میندازن تو بغلم جیغم میره آسمون!این میوه دوست داشتنی رو همیشه یکی باید برامون پوست بگیره:|
×دیشب تصمیم گرفتم لالایی گوش ندم و بخوابم...باید این عادتو ترک کنم چون کسی نیست که برام لالایی بگه.دقیقا تا 5 صبح بیدار بودم.
×تصمیم گرفتم...(چقد تصمیم) مصرف بستنی رو کم کنم...ینی بشه یک روز در میون یه بستنی...خیلی کار سختیه...خیلی:((خیلی خیلی...
×بعضی ها نیمه راهی اند...ولی بعضیا شاید کم باشن ولی تا ته خط باهات هستن به سلامتی اون بعضیا!
×عصر میرم با رفیقمون دور دور...:))
×بعضیا رو به خاطر خودشون میخوای...فقط نفسِ وجودشون ، ولی نمی فهمن...قدرتم نمیدونن!بگذر ازشون و دعاشون کن!
×آدمای جدید و خوبی دارن وارد زندگیم میشن...ترسم از اینه که تا ابد باهام بمونن...میترسم:|
×من بازم خوابم میاد...چمه؟!:-2-37-:

خوشبخت باشید


یآ علــــــــــــــی

D o n Y a
2013,06,15, ساعت : 04:14 PM
سلام به همه! http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2876%29.gif (http://www.postsmile.com/)
خوبید؟ خوشید؟http://forum.pacyrus.com/images/smilies/03.gif (http://www.postsmile.com/)
عاغا دیدین چی شد؟ دیشب شونصد خط خاطره نوشتم و کلی هم توش اسمایل گذاشتم و اینا ولی تا ارسالش کردم دیدم نتم شارژش تمومید کلی حالم گرفت.:-2-36-::-2-30-:
دیه امروز گفتم ارسالش کنمhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/gamer1_girl.gif (http://www.postsmile.com/)
دیروز همون طور که همه می دونید روز انتخابات بود. http://forum.pacyrus.com/images/smilies/03.gif (http://www.postsmile.com/)برای ما روز جالبی بود. رفتیم مسجد محل و بعد از مدت ها بچه محلا و دوستای قدیمو دیدم. http://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_014.gif (http://www.postsmile.com/) وای که چقدر توپ بود http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/) و چقدر خندیدیم. ما اصولا هم دیگه رو موقعیت ها و مناسبت ها خاصی می بینیم. توی عروسی بچه های همسایه یا ایام محرم یا اون 3 شب قدر http://www.pic4ever.com/images/mornincoffee.gif (http://www.postsmile.com/) برای همین خیلی وخت بود ندیده بودیمشون. گفتیم دم ظهر بریم که مسجد محل خلوت تر باشه راحت تر باشیم:-2-16-:http://foolstown.com/sm/old.gif (http://www.postsmile.com/) شناسنامه هامون رو گرفتن و گفتن صدامون می کنن. ما هم یه گوشه ایستادیم تا صدامون بزنن که یوهو گفتن خانم «ج» من و سنا و زندایی هام دویدیم سمتش و گفتیم کدوم؟ یارو گرخید. گفت همه ی شما خانم ج هستین؟ قبیله ای اومدین؟:-2-22-: که بهله من این جا یه سوتی از زندایی ها گرفتم. نه که همسایه ها و آشناها به فامیلی شوهراشون صداشون می کنن بنده خداها فامیل خودشونو فراموش کرده بودن. :-2-37-: طفلونکا کشیدن کنار و من و سنا رفتیم اثر انگشت و اینا زدیم دیدیم شیرین با داداشش و پیام اومدن. بسی ذوق زده شدیم شیرینو دیدیم. رو بوسی و اینا منتظر شدیم اونم برگه رو بگیره و همه با هم بریم رای بدیمhttp://www.smilies.4-user.de/include/Girls/smilie_girl_014.gif (http://www.postsmile.com/) حالا رفتیم رای بدیم داشت مخ ما رو می زد که به کاندیدای مورد نظرش رای بدیم که ما هم قانعش کردیم که انتخاب ما خویلی هم خوبه. :-2-27-:تازه داشتیم نظرشو عوض می کردیم که اونم مث ما رای بده که داداشش پارازیت شد :-2-28-:شیرینم با بی میلی گفت خو باشــــــــه :-2-15-:دلمان سوزید براش. نذاشت خودش تصمیم بگیره :-2-28-:
بعد از اون برگه ی شورای شهر رو برداشتم و دیدم اوووووووه 21 نفر رو باید انتخاب کنیم. من فقط یکی رو می شناختم و به اون رای دادم که باز دیدم شیرین داره اصرار می کنه تو رو خدا به ژاله مهدوی(؟ فامیلشو دقیق یادم نی! :-2-37-:) رای بده گفتم می شناسیش مگه؟ گفت نه عکسشو دیدم خیــــــــــلی خوشگله:-2-22-: معیار رای دادن بچه رو داشتین؟http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/) یهو چند نفر هم که دور و برمون بودن زدن زیر خنده و همشون دادن به ژاله. همچین همسایه های پایه ای داریم.
بعد نوشتن رای ها خواستیم رایامونو بندازیم تو صندوق که زنداییم برگه هاشو داد به داییم و گفت برگه ی منم بنداز. داییم خواست برگه ها رو بندازه که دیدیم پیام گفت وایسا! عکس بگیرم. سوژه ی ف*ی*س* ب*و*ک* شده:-2-08-: داییم برگه های من و سنا رو هم گرفت و پیام چند تایی عکس گرفت ازش. http://www.en.kolobok.us/smiles/artists/phil/phil_25.gif (http://www.postsmile.com/)
بعد از رای دادن دیدیم دایی ها با پسرا سرگرمن ما گفتیم می ریم خونه شما هم زودی بیاید. 12 و نیم رفتیم وقتی رسیدیم خونه ساعت 2 بود. http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/05/image/www.pichak.net-316.gif (http://www.postsmile.com/) دلمون نمی اومد دل بکنیم که!
کلی هم دم در مسجد با شیرین حرفیدیم و بعدشم روبوسی و قربونت برم و قربونم بری و اینا و بای دادیم و برگشتیم خونه.
تا رسیدیم بابا جونم غر زد که چرا این قدر دیر اومدین؟ ما توی اون شلوغی اول صبح نیم ساعته برگشتیم. از گشنگی تلف شدیم. گفتم وای آقاجون تو ترافیک گیر کردیم نمی دونی چه خبر بود؟ یهو دیدم همه پوکیدن از خنده. بابا بزرگمم خندید و گفت ای پررو! و خدا رو شکر یادش رفت ازمون شاکی بود http://www.freesmile.ir/smiles/585719_rgtdspscjdff8qxz.gif (http://www.postsmile.com/)(دلیل خنده ی بقیه این بود که فاصله ی خونه مامان بزرگم اینا تا مسجد 10 قدمم نیست http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/))
زودی لباسامون رو عوض کردیم و سفره رو پهن کردیم و دایی اینا هم اومدن و ناهار خوردیم.
کلا دیروز روز خوبی بود دوست دارم همه روزام این طور باشه.:-2-16-: البته دیروز خوب بود اگه حالگیری دیشب مامانو فاکتور بگیرم که می گیرم. بیخیال!:-2-37-:
دنیا نوشت 1: نازنین؟ مامی؟ http://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2876%29.gif (http://www.postsmile.com/)پروفتو آماده کن که بعد از فاینال زبان با قوم یاجوج و ماجوج هوار می شیم اون جا.http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif (http://www.postsmile.com/)
دنیا نوشت 2: نگار خوشحالم که پروفتو باز کردی:-118-:
دنیا نوشت3: سیما:-118-: نگین:-118-: آرا:-118-: دنیا (اهوازی):-118-:
دنیا نوشت4: آره دنیا! چه عجیب!http://www.freesmile.ir/smiles/585719_rgtdspscjdff8qxz.gif (http://www.postsmile.com/) می گن دنیا کوچیکه ها!
دنیا نوشت5: ورود *N@zaniN.B* عزیز رو به تاپیک خاطره نویسی خوش امد می گوییم.
دنیا نوشت5: نازنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نازنین 68) چرا دیه خاطره نمی نویسی؟ اول و آخر پی نوشتام شدیا!:mrgreen:
بدرود دوستانhttp://www.sheitoonak.com/forum/images/smilies/456%20%2876%29.gif (http://www.postsmile.com/)
خاطره ای که دیشب نوشتم رو بیشتر دوست داشتم. اون موقع بیشتر تو حس دیدن بچه ها بودم ولی خب پرید احساس می کنم اون موقع یه چیزایی نوشتم که الان یادم رفته. http://foolstown.com/sm/old.gif (http://www.postsmile.com/)
خاطره نویسا :-2-40-:خاطره خونا! :-2-40-:

# eLaHe #
2013,06,15, ساعت : 07:09 PM
به نام خدا


گاهـــی آنقـــدر دلـــم از زندگـــی سیـــر میشه
که میخـــوام تا سقفـــ آسمان پـــرواز کنـــم
و روش دراز بکشـــم
آروم و آســـوده !
مثـــل ماهـــی حوض مان
که چنـــد روزیـــست روی آبـــ است …!

سلام
اقا تبریز به طرز وحشتناکی هوا گرمه :-13-:
*سهیلا زنگ زده بود ... کلی حرف زدیم خندیدیم ... میگه زن داداشم اومده بود خونمون .. بعد قرار بود فرداش امتحان ایین نامه بده ... کتاب دستش بود و همش استرس داشت ...میگه برگشتم گفتم : ول کن بابا استرسو ...تو که گیج نیستی رد شی و از این حرفا
میگه فرداش رد شده بود :| اینه که آدم باید بعضی وقتا جلو زبونشو بگیره و ... بعله :))
**چند روز پیش قبلِ بابا رفتم پایین تا ماشینو روشن کنم بیان بریم ... یه پسر 5 یا 6 ساله .. تو محلمون هست .. داشت نیگام میکرد .. با اخم :| یه لبخند زدم واسش .. دیدم بازم اخم کرده نیگا نیگا میکنه
بابا که در حیاطو وا کرد ... پسره برگشت گف : پیاده شو بشین اون ور .. بزرگترت اومد :|
تا چند لحظه منگ بودم :| ... بعد یه چش غره رفتم بهش و بابا با خنده سرشو تکون داد و سوار شد رفتیم
***عمو کوچیکه اومده بود خونمون امروز ... چقدر شکسته شده :( ناراحت شدم اونطوری دیدمش
**** این اهنگه هس :

اهای برگ گل یاس ... دلم بدجوری تنها
شدم قربونیه عشق ...توی بازیه احساس
:-24-:
بعد از بعد از ... بعد از نسترن هیچی دیگه نمونده باقی


وقتی گوش میکنم لبخندم میگیره :|
*مامان گیر داده که پاشو حاضر شو بریم بیرون ... حوصله ام سر رفت از بس تو خونه موندم :| میگم مادره من تو که همین صبح دست مهسا رو گرفتی رفتی خرید که :| استغفرالله :|
** اقا من برم حاضر شم :|
خاطره نویسا و خاطره خونا :-118-:
خداحافظ شما
عسل 92.3.25

*sorme*
2013,06,15, ساعت : 08:00 PM
بــــه نــــــــام خدا



این روزا بیش از هر چیزی به یه تکیه گاه نیاز دارم تا لم بدم بهشو به آینده فکر کنم....
خیلی وقته احساس تنهایی میکنم..دورو ورم شلوغه ولی اون که باید باشه نیست حیف!
دوستامو که میبینم چقدر خوشحال زندگی میکنند و غم دنیا رو نمیخورند حسودیم میشه..!
دلـــــم یه نـــــاجـــی میخواد...تا منو از این منجلاب بکشه بیرون...!
من همیشه تنهام دیگه به عقربه های ساعت نگاه نمی کنم و منتظر اومدن کسی نیستم!
یکی از بهترین دوستام همیشه بهم میگه هیچوقت خودتو درگیر مسائل نــــکن یه وقت به خودت میای میبینی ..هـــــــی همه زندگیتو باختی.....!
دیشب بعد از مدت ها رفتم یاهو...چقد دلم هواشو کرده بود یادم میومد که چــه شبایی تا صبح یه سره پای سیستم بودمو چت میکردم....!
امــــا حالا 5 دقیقه که میشینم چشمام اذیت میشه!!
چقدر آدمـــا زود عوض میشن!!
یادمه قبلنا بزرگترین غصه ی دلم این بود که شبا وقتی با dial up میخواستم به اینترنت وصل شم صدای اینترنت مامانمو از خواب بیدار نکنه!چه کارا که نمیکردم که صداش در نیاد!
هـــــی یادش به خیر کـــاش بازم بزرگترین غصم همین بود!!
دلم هوای ماه رمضان کرده....!!
با برنامه ی ماه عسل واقعا لذت بخش بود!!
غروب جمعه ها واقعا دلگیره...!!امروز جمعه نیست ولـــــی همه ی روزای من غروب جمعست !!



زندگی روشو برگردونده


از منی که گیج و سر گردونم


منی که آرزوم بوده دنیا رو


حتی یه لحظه به عقب برگردونـــم



انقد خواستمو نتونسنتم


که خسته شدمو خواستنیام کم شد


خودمو کشتم از دنیا بهشت بسازم ولی نمیدونم که چی شد جهنم شد


هزار تا درد تو سینه منه (http://texahang.org/)


که واسه هر کدوم یه بار مردم


دردی مگه از این بزرگتر هست


که هرچی بوده از خودی خوردم


♫♫♫


انقد از گذشته هام خستم (http://texahang.org/)


که میخوام آینده هامو ول کنم


انقد غریبه دورو برم هست


حتی میترسم درد ودل کنم


♫♫♫


وقتی همه میخوان زیرکه آواره حرف و تهمت و دروغ خاکت کنن


حتی خودی ترین آما میخوان که از صفحه ی روزگار پاکت کنن


وقتی که زندگی همه راها رو بستو راهی واست به جز مردن نذاشت


وقتی که از پا در اومدی میفهمی اصلا ارزش زندگی کردن نداشت


♫♫♫








هزار تا درد تو سینه منه


که واسه هر کدوم یه بار مردم


دردی مگه از این بزرگتر هست


که هرچی بوده از خودی خوردم


♫♫♫


انقد از گذشته هام خستم


که میخوام آینده هامو ول کنم


انقد غریبه دورو برم هست


حتی میترسم درد ودل کنم


♫♫♫


خوش بــــاشـــــید

mahboubeh69
2013,06,15, ساعت : 09:53 PM
سلای ب دوستای خاطر نویس و خاطره خون نود و هشتی:-2-25-:
خوبین؟خوشین؟مماخاتون چاقه؟لاغره؟کدومش؟:-2-22-:عاغا من بار اولیه ک خاطره می نویسما اگ چرت و پرت بود ببخشــــــــــــن دیه:-2-35-:
خب زود،تند،سریع بگین کیا رای دادن؟کیا ندادن؟http://www.pic4ever.com/images/14.gifاصن اول بوووگووو خودت رای دادی یا نه؟:-2-28-:بعد از ما بپرس:-119-:خب،خب ببخشین منو نزنینhttp://www.pic4ever.com/images/snapoutofit.gifگوناه دارم:-2-15-:بریم سر وقت خاطره::-2-38-:
عاغا ما دیروز ساعت 7:30 صب از خواب پاشدیم و دیدیم همه خوابنhttp://www.pic4ever.com/images/15.gifخب بگو بچه آخه واسه چی این وخت صب بیدار میشی؟مگه زورت کردن؟http://www.pic4ever.com/images/snoozer_08.gifتو هامیل همه ما رو ب سحر خیزی موشناسن دیه:-2-27-:نمیشه هم کاریش کرد بعد از اون مثل همیشه بلند شدم رفتم صوبونه خوردم و بعدش اومدم پای نتhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gifمیخواستم ببینم نتا برای انتخابات فعطه یا نه؟چون مسعود(داداش گرام)بهمون گفت تا چهار روز بعد انتخابات نتا قطع میشه و از این حرفا میخواستم ببینم راست ببینم راست میگه یا نه ک دیدم خدا رو شکر وصل بود خدائیش من بی نتی اعصابم خورد میشه و نمیتونم تحمل کنم:-2-31-:بعد از اون اومدم تو نود و هشتیا ک دیدم چن تا پیام دارم ک بهشون ج دادم و زود اومدم سر وقت خاطرها ک جدیدا عاشقش شدمhttp://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gifدیدم اَهَـــــــــــــــــــــ ـ چقد بچه ها خاطره نوشتن و منم تند تند نسشتم و همه رو خوندم چون بعدش میخواستم یکم زبان بخونم و برم کلاس گفتم ی وختی از دستم در نرهhttp://www.pic4ever.com/images/chase.gifدر این فاصله ی ک داشتم خاطره ها رو میخوندمhttp://www.pic4ever.com/images/reading.gifب منا جونی(استادم)هم اس میدادم چون میخواستم برم خونشون:-2-37-:بعد از خوندن خاطره ها پا شدم خودمو خوکشل کردموhttp://www.pic4ever.com/images/hippie4.gifپیش بسوی عشقـــــــــم (منا جونی):-2-16-:همونکه میخواستم برم بیرون اس داد ک برام پودر سیر بگیر من یهو آمپر چسبوندم گفت اگ دست ب چیزی بزنی نه من نه توhttp://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gifآخه نانازی نی نی کوشولو داره گوناه داره ک خیلی اذیتش میکنه و باید مراقبش باشه دیه :-2-12-:گفت نه تو بگیر بیار و کاری نداشته باش ما هم دگ چیزی نگفتیمو رفتیم واسش خریدیمhttp://www.pic4ever.com/images/2qcmh45.gifخلاصه سر تون رو در نیارم رفتم خونشونو کلی حال کردیم و خوش گذشت و ی ناهار خوشمزه برام درست کرد الهی بمیرم با اون حالش پا شد عذا درست کردم گفت هوس کردم عزیزمی اخشال نداره درست کن برا خودتhttp://www.pic4ever.com/images/consoling2.gif:-2-22-:خدائیش وقتی میرم پیشش روحیه 360 درجه عوض میشم:-2-06-::-2-16-:از بس ک عشقه این دخمل ما:-2-41-:آهان یاد مرفت بگم یکمم هم نصیحتم کرد و از این حرفا ک ما گفتیم چشم هر چی شما بگیhttp://www.pic4ever.com/images/2lxe53l.gif(همیشه خدا رو برای دوست ب این خوبی شکر میکنمhttp://www.pic4ever.com/images/rose.gif)بعد از کلی ماچ و بوسه اومدم خونه ک دیدم عمو جون جونی با داداشم دارن پی اس 3 بازی میکنن و حسابی ترکوندن و خونه رو هوا بود دیه:-2-22-:بیچارهه بابام خواب بود فک کنم داشت خواب میدید چون اصن با این سر و صدا بیدار نشدhttp://www.pic4ever.com/images/Count_Sheep.gifخوش ب حالش:-2-28-:بابام ی خصلتی خوبی ک در مورد خواب داره اینکه دنیا رو آب ببره بابای ما همچنان خوابه:-2-06-:بعد از اینکه لباسامو عوض کردم اومدم تو سالن ک مامان خانومی گفت محبوب رای دادی گفتم نه گفت بیا بریم رای بدیم گفتم اوووووووف،الان بریم؟؟؟؟گفت آره...گفتم خیلی ترافیکه باو و الان خیلی شلوغ و گرمه بزار ی ساعت دگ بریم قابل توجه ک ساعت 5 بعد از ظهره بودااااااhttp://www.pic4ever.com/images/42.gifگفت اوکی!جاتون خالی بعدش مامان جانمان ی آبلیمو تَگری ب ما داد ک جیگرمان حال آمدhttp://www.pic4ever.com/images/oregonian_winesmiley.gifعاغا بعد از اون کمی با عمو جانمان اختلات کردیم و خندیدیم ک دیدم ساعت 6 شده ب مامان خانم گفتیم بریم دای بدیم گفت اوکی بریم و ما برفتیم مسجد همسایمون دیدیم اوه اوه اوه چقد آدم اومده رای بده باورما نشد و شوک شده بودیمhttp://www.pic4ever.com/images/229.gifعاغا ی ربعی بعدش اومدیم خونه باز عمویی و مسعود نشستن پای بازی و ما هم ک حوصلمان سر برفته بود اومدیم ی چرخی تو نت و نود و هشتی زدیم دوباره رفتیم بیرون ک باز مامان جونی ما رو خجالت داد و ی شیر موز خوشمزه ب خورد ما داد باز جاتون خالیhttp://www.pic4ever.com/images/14k8gag.gifبعد از اون داشتم با گوشی رمان میخوندم ک دیدم یکی از دوستای یونی با viber بهم پی ام داده کلی ذوقیدیم و باهاش حرف زدم دلم براشون خیلی تنگ شده:-2-15-:برای دور هم جم شدنامونhttp://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gifبعد از اینکه با دوستم حرفیدم یهو گرسنم شد ب مامامی جان گفتیم ک برام غذا گذاشت و منم خوردم باز دوباره اومدم ب پسر خالم اس دادم اون شروع کرد ب اس دادن بعدش گفت بیا یاهو بحرفیم و منم باهاش حرفیدم http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifعاغا بعد ی ربع دیدم خوابم میاد و بهش گفتم اونم خداحافظی کرد و ما هم برفتیم خوابیدیمhttp://www.melhorconteudo.com.br/images/emoticons/fotos-dormindo/dormindo-MelhorConteudo57.gifدوزتان ببخشین ک سرتون درد اومد با این خاطره زیاد من...:-2-25-:همتون رو دوز دارم
شبتون پر ستارهhttp://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gifhttp://www.pic4ever.com/images/2lbkos0.gif
25/3/92

N e G a R
2013,06,15, ساعت : 10:04 PM
به نام خدایم
25 خرداد 1392 خورشیدی ساعت 10 شب

درود

بعد از یک روز سخت ..در آخر پیروز شدیم ..واقعا تبریک میگم... تبـــــــــریک ..هــــــــــورا
روز سختی رو پشت سر گذاشتیم از دیشب ساعت 2:30 به بعد صبح پر شدیم از استرس ..خواب به چشمامون نیومد ..همه ش تی وی روشن بود ... تو شرکت وقتی وارد شدم روشنش کردم ..تا وقتی خبر خوش رو شنیدم
حق این خوشحالی رو داشتیم بعد چهار سال
حقمون بود
بازم تبریک میگم ...تـــــبریک:-2-16-:


چند وقته سر دردای بدی میاد سراغم ..امونو بریده بود ...منی که سعی میکنم خوددار باشم ..قرص نخورم ..یه مسکن انداختم تا دردم آروم بگیره .. البته خیلی وقته آروم نیستم ..نزدیک به دو ماه ِ ..آرامش ندارم ..خواب راحت ندارم ..همه ش استرس .. بیدار شدنای هر نیم ساعت ..نگاه کردن به ساعت گوشیم .. دیگه طاقت ندارم ..دلم یه خوابه راحت میخواد ..نه خوابی که 8 ساعت میخوام همه ش میپرم:-2-15-:


چقدر سخته ..بمونی بین عقل و احساس لعنتی .. حسی که همه ش منطقت پسش میزنه ..موندی بین خواستن و نداشتن ..خواستن و ندادن ..بودن ولی نداشتن
سخته باهاش حرف بزنی ..ولی بدونی ماله تو نیست ..تیکه ای میندازه میری تو خاطره هات گم میشی ..بعد میگی یادش بخیر ..
اسمشو برای اولین بار کامل گفتم :-2-15-:


چند وقته همکارم یه سری آنهگ آورده بود که یه آلبوم خدا بیامرز ناصر عبداللهی عزیز بود ..وچقدر این آلبوم قشنگه ..آلبوم " عشق است " معرکه س ..ترانه هاشم شعر های محمد علی بهمنی اگه اشتباه نکنم هست .. حتما دانلود کنید و گوش بدین


میخوام برم بیرون شادی کنم ..ولی دقیق نمیدونم و کجا و نمیدونم با کی برم :-2-30-:


همین بود کلا خاطره امروزم

همه خاطره نویسا و خاطره خونا :-118-:


همیشه خوش باشین :-118-:

#mahnaz#
2013,06,15, ساعت : 10:12 PM
ب نام خدا

دلم می خواد گریه کنم..
داد بزنم..
جیغ بزنم..
خسته شدم ...
خسته شدم بس که توی خودم ریختم..
مگه ی ادم چقدر می تونه بد باشه که بقیرو اذیت کنه..
خدا...
داری می بینی؟
واقعا می بینیو هیچی نمیگی؟
اخرش کجاست؟
چیه؟

ها...
بخدا خسته شدم..
دردمو ب کی بگم؟
خسته شدم از این که بهم گفتن تحمل کن..
از این که بهم گفتن اشکال نداره..

تو رو به این روزای عزیز کمک کن..

فرنوش عاشق
2013,06,15, ساعت : 11:00 PM
سلام
امروز رفتم بازار خير سرم خريد
چشمتون روز بد نبينه
يه پسرهايي ديدم كه يه ابروهايي داشتن كه از مال من خيلي نازك تر
و اين پسرها تعدادشون از انگشت دست كه هيچي از تعداد بند انگشت هاي دست و پام هم رد ميكرد
آقا يكي ابرو دست نزده توشون نيود
خلاصه منو خاهريم تصميم گرفتيم كه ابرو هايمان را به عنوان دختر كامل محو كرده و به وسيله تيغ دور بريزيم:-2-06-::-2-06-:
مادر هاشون بهشون هيچي نميگن
اه اه مثلا اين كار رو ميكنن كه دختر ها رو جذب كنن
ما رو كه جذب نكردن
فقط سوژه خنده ي امروزمون شدن

و يك چيز ديگر
توي ماشين كه كنار جدول پارك شده بود با اين فسقل خاله ام نشسته بوديم و منتظر خاله گرامم بوديم
داشتم سر به سرش ميذاشتم كه يهو جو گير شد و عنان از كف داد و پريد تا ما را ماچ ابدار بكند:-2-06-:
خوب چون كاملا يهويي بود
و اون مثل وحشي ها پري روي صورتم
روسريم كه كامل رفت در در
و كلاه فسقل خاله ام هم افتاد توي جدول:-2-06-::-2-06-:

حالا يكي نيست بياد اينو از من جدا كنه به هزار مكافات از خودم جداش كردم
كلاهشو كه نشونش دادم ميخنده ميگه برو بشورش 3تا
يعني برو 3 بار بشورش
كوزت هم شديم

mahi9228
2013,06,15, ساعت : 11:16 PM
سلام به همه بچه های خطره خونو خاطره نویس:-2-25-:
امروز روز متفاوتی بود
خدا جونم مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــــی
با ذرت رفتیم واسه دداداشش کادو بخریم
از ساعت 6تا 8:30 بودیم شهر کتاب:-2-08-:
اصن دیگه میخواستن درارو ببندن که ما اومدیم بیرون
مشکلی نداشتیم ولی پتو نبرده بودیم دیگه:-2-31-:
با یه خطاط آشنا شدم آدم جالبی بود
وقتی فهمید منم خوشنویسی میرفنم واسم یه یادگاری نوشت
اووووووووووف
خیلی حال داد
زهره حسودیش شد
میگفت بالاخره یه روز ازت میگیرمش:-2-06-:
شکرت
عاشــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــقتم؟
نه بیشتر

Ana Hita
2013,06,15, ساعت : 11:20 PM
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااام همگی!!!
آخ آخ آخ...جاتون خالی امروز حسااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااابی احساس حماقت کردم!
بگین چرا؟
عاغا ما یه غلطی کردیم...امروز دست این مهیار خلرو گرفتیم با خودمون بردیم کلاس فیزیک...
آااای ضایعیدیم ما!آآآآ آآآآآآآآآآآآ آآآآآای ضایعیدیم!!
کصافت کلمه از دهن ظریف بیرون نیومده بود جوابو میگفت!!حالا ما مث ابلها زل زده بودیم به تخته!!!
هیچی دیگه...از اونجا هم پاشدیم راه افتادیم به سمت کلاس ریاضی...یهو زهرا گفت:بچه ها بیاین منو برسونیــن!!
حالا مهیار هی میگفت:ما همین الانم دیــــــ ــــ ــــــــرمون شده زهرااااااا
زهرا هم هی میگفت نه،منو ببرید من تهنام!
خلاصه...آخر مبا داوطلب شد ببرتش...اونم چه بردنی!
منو مهیار داشتیم اینور حرص میخوردیم،اونا قدم زنون میرفتن....
منم یهو داغ کردم با همون کفشای پاشنه دار دویدم سمت زهرا و دسشو گرفتمو گفتم:بدو زری،بدو که الان الماسی تورو خفه میکنه و نصرتی مارو!!!
خلاصه...کلی بدو بدو کنان زری رو گذاشتیمو بازم بدو بدو کنان برگشتیم...
عاغا چشتون روز بد نبینه...رسیدیم در کلاس کمرمون گرفت!اونم چه جـــ ـــــــــ ـــــــــــــور!
پدر پدر پدر عممون اومد جلو چشمون...
حالا مگه من چیزی از درس میفهمیدم؟؟؟؟مگه میفهمیدم چی دارم حل میکنم؟؟
اااااااشکم درومده بودااا!!+رو - میذاشتم...جوابا غلط در میومد...نفسم از درد بالا نمیومد به نصی جواب بدم!هی با دستو زورو ناله به تخته اشاره میکردم هی خب خب میکردم...
مگه ایشون فهمیدن میکرد حالا؟؟؟
دیگه هیچی دیگه...بعد کلاس با کلی حس شرمساری و بیشتر از اون حماقت نهادینه شده تو خودم رفتم بیرون!
اصن از درووووووووو وووووون خوووورد شدماااااا اا!!داغون شدما!اصن له له له شدم!
خیلی حس بدیه کلا...این که فک کنی تو خیلی احمقی...
و من امروز این حسو با بند بند وجود خویش حسیدم!!:-2-39-:
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....

Ana Hita
2013,06,15, ساعت : 11:25 PM
من خاااااااااطره هام نصفه میااااد!!
الان کلی خاطره نوشته بودم...اومدم همش پریده بود:-2-30-:
چرا آیا؟؟

.:BahaR:.
2013,06,16, ساعت : 12:50 AM
بـه نـامِ خــدا!
مـــعرکــه بــود!
امروز واقعا خوش گذشت.
البته تا شبش فیلم میدیدم شب زهره زنگ زد گفت میخوان برن بیرون بعدش گفت توام برو.همون موقع نسترن زنگ زد که بریم بیرون ما هم از خدا خواسته.ساعت نه بود .مامان ترسید تنها بزارتمون با خانم سمیعی باهامون اومدن.
تو راه باهاشون اتمامِ حجت کردیم که ده قدمیه ما راه برن :))))))میخواستم همون رنگی رو بپوشم که زدن کبودش کردن که رنگِ الان شد :) اما مامان ترسید اجازه نداد.همون کبودِ خودمون رو پوشیدیم :)
خلاصه زدیم رفتیم و اول فقط به هم خونی ها و شعارا و رقص ها و جیغ و سوت و دستا و این بروشورایی که روش چیزایِ فوق العاده بامزه که نمیشه گفت و سانسور میشه با خنده نگاه میکردیم و اخر سر رفتیم وسطِ بلوار اونور پلیس بود.
دیگه کم کم مامان که به جو عادت کرد از اخماش به من کم شد زدم رفتم وسط :))
یه گروهِ پسر پایه هم جلویِ من و نسترن بودن.
کلا سوتایِ من معروفِ یــعنی فـرکانس بــالا :))))))
اینا شعـر میخوندن من سوت میزدم باهاشون :)) دیگه اخریا برگشتن میگن بیا وسطمون :)))) خلاصه کلی خـندیدیم کـلی جیغ کلی کِل کلی سوت با اجازه بزرگترا دو تا هم قر :)))
یه ماشینی وایساد کنارمون درِ صندوق عقب رو باز کرد دراشو همه چهارتاق باز کرد و موزیک با ولومِ بالا :)) البته دیگه پلیس نگا نکرد جمع کرد گفت نرقصید :)) ولی ما همچنان سوت و کِلامون و همخونیامون پا برجا بود :))
دیگه الان صدام اصلا در نمیاد.بماند که مامان کلی از من حرص خورد
الان هم واقعا متعجبم :| ملت خیلی خزن :| اومدیم خونه مامان میگه بهار کولت جیبِ جلویی رو باز کن :| باز کردم یه چند تا شماره بود :| خدا شفاشون بده :| واقعا فکر کردن انقدر خودمو کوچیک میکنم که زنگ بزنم بگم شما همونی بودی که به من شماره داده بودی؟ :| متاسفم.
بدلیلِ بردنِ ماشین توسطِ داداشِ نسترن :| و کار داشتنِ بابا با ماشینِ خودمون بدونِ ماشین بودیم :|
خیلی سخت ماشین گیر اومد ولی تا موقعی که گیر بیاد خداییش توسطِ یه گروه دختر و پسر خندیدیم :))
با این که گلوم درد گرفته بود اما تا موقعی که سوارِ ماشین بشیم همچنان به مسخره بازیام ادامه میدادم :))
در کل روزِ عالی بود فقط مامان به خونم تشنس یکم ترسیده میگه فیلم برداری کردن و از اینا...
دوربین هم برده بودم اما انقدر جو داشتم که سه تا عکس بیشتر نگرفتم.حالا بعدا usb رو پیدا میکنم عکساشو میریزم رو کامپیوتر :)
خیـلی خـوب بـود!


یــا عـــلـی

پ.ن: اناهیتا (Ana Hita ) دوستم اون قسمتی که خیلی آ گذاشتی رو آ ها رو ویرایش کن و کم کن.زیاد یه حرفِ تکراری رو تکرار نکن و یه حرف رو با شیفت و ت خیلی نکش :) درست میشه :)