PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209

1388,01,25, ساعت : 22:11
نام شعر : برگرد به من
شاعر : مونا برزویی

وقتی حالت بده روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می شی
چون از شب بی نوازش خسته می شی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرفات گوش می ده
وقتی بجز شب هیچ رنگی تو چشات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهایی هات نیست
وقتی گم می شی و می ترسی دوباره
می فهمی هیچ کس مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو دستش یه کلیده
برگرد به من-مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه
برگرد به من-مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه

Admin
1388,01,25, ساعت : 22:49
شعر بسیار زیبای ای گل تازه که داریوش اقبالی اون رو دکلمه میکنه و شاعرش وحشی بافقی هست .

نام شعر : ای گل تازه (وفا)
شاعر : وحشی بافقی
خواننده : داریوش اقبالی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

***

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هرزمان بادگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما اری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

***

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

***

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچکس سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

***

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهان غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو٬ فتادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

***

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درمانگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

***

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

***

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

***

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش

***

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خود کام به نا کام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

***

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن

***

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم هم کس طور مرا می داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

***

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام٬ سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز أمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

***

چند پا مال چند در کوی تو با خاک

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

***

سبزه ی دامن نسرین تر ا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پر چین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و ایین ترا بنده شوم

الله الله ز که این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

***

این همه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم

همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم وکم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

***

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفا ی تو شکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره ی هرشهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی زتو گاهی سهل است

Admin
1388,01,25, ساعت : 23:02
نام شعر : وصیت
شاعر : حمید مصدق


روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

من می شناختم او را

نام تو راهمیشه به لبداشت

حتی

در حال احتضار

آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان

آن مرد بی قرار

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود

و گفتگو نمی کرد

جز با درخت سرو

در باغ کوچک همسایه

شبها به کارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می کشید

و در تصورش

تصویر تو بلندترین سرو باغ را

تحقیر کرده بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او پاک زیست

پکتر از چشمه ای نور

همچون زلال اشک

یا چو زلال قطره باران به نوبهار

آن کوه استقامت

آن کوهاستوار

وقتی به یاد روی تو می بود

می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوی دیدن رویت را

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

اما برای دیدن توچشم خویش را

آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را

پنداشت

آلوده است و لایق دیدار یارنیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید روزی اگر

چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید

1388,01,25, ساعت : 23:10
نام شعر : ایثار
شاعر : ناشناس

تنم از حادثه خسته دلم از غصه شکسته

يه مسافر غريبم راهيه يک راه دورم

ناجی شکسته بالم که تويي تنها نشستی

ای که واسه خاطر من دل مردم رو شکستی

پر بغض و گريه بودم تو رسيدی تا بخندم

واسه پيدا کردن تو دل به جاده ها می بندم

راهيه يه کوله راهم کوله بار عشق رو بستم

ديگه از خودم بريدم ديگه از آينه خستم

تویی کعبه ی وجودم دور چشمه ی تو گشتم

نکن از دلم گلايه بايد از تو می گذشتم

ميخوام اين عشق قشنگ رو از نگاهت پس بگيرم

نميخوام مثل پرنده توی يک قفس بميرم

ای نگاه آبی ناز کاش تو مهربون نبودی

ميون اين همه آدم تو يه هم زبون نبودی

لحظه گذشتن از تو آخرين لحظه ديدار

واسه تو از تو گذشتم همين رو ميگن يه ايثار

1388,01,26, ساعت : 03:33
نام شعر : ای كاش
شاعر : ناشناس

ای كاش خواننده بودم و از تو میخواندم

ای كاش نویسنده بودم و ازتو مینوشتم

ای كاش نقاش بودم و تو را نقاشی میكردم

ای كاش راننده بودم و با تو همسفر جاده ها بودم

ای كاش ستاره بودم و در تو جای داشتم

ای كاش آهنگ بودم و تو شعرم بودی

ای كاش من ساعت بودم و تو عقربه هایم بودی

ای كاش در قلبت جا داشتم تا میدانستی كه چقدر دوستت دارم

1388,01,28, ساعت : 02:07
نام شعر : فاصله
شاعر : ناشناس

نه اشتیاق تو را ومرا نه حوصله مانده است

میان ما همه جا طرح مبهم گله ماند ه است

من و.تو مثل دو کوهیم با همیشه ابری

نه لحن روشن رودی نه بال چلچله مانده است

میان ماندن ورفتن نه مانده ایم و نه رفتیم

سفر بخیر همین از نگاه قافله مانده است

تو آسمانی ومن مثل یک پرنده زخمی

ببین میان من و تو چقدر فاصله مانده است

شب است وخلوت بندر پر از توهم طوفان

دلی شکسته وتنها کنار اسکله مانده است

تمام من شده ویرانه های خستگی ودرد

به دوش من غم بی انتظار زلزله مانده است

بهای چشم تو را گرچه بی بهانه ندادم

برای من دل تنگی در این معامله مانده است .......

1388,01,28, ساعت : 04:30
آمد درون شیشه دلتنگی ام نشست آن آشنا که موج نگاهش مرا شکست
ناخوانده بر سراچه و بر تنگ نای دل در زد ولی نیامده می برد هرچه هست
یک لحظه پا نهاد بر این دل ولی هنوز خون گریه می کنم من ازآن رد پا که هست
می رفت و می شکست و مرا چاره ای نبود خورشید و آسمان و زمین دست روی دست
اینک منم فتاده به اوهام و خاطرات یادش به خیر و وای بر این روزگار پست



بگدار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا تو بسته ای



هر چه عاشق کرده خود را زار تر می شود معشوق ازو بیزار تر


پدرم گفت که دریوزگی عشق خطاست دیده اکنون به تماشای کلام پدرست

1388,01,28, ساعت : 14:34
نام شعر : سراب
شاعر : هما میر افشار

چه سود گر بگویمت!!

که شام تا سحر نخفته ام

و یا اگر دمی به خواب رفته ام

ترا به خواب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که بی تو با خیال تو

به می پناه برده ام

ونقش آن دو چشم قصه گو

به جام پر شراب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که دوریت

چو شعله های تند تب

به خرمن وجود من

شراره های درد می زند

و من درون آن زبانه ها

بنای این دل رمیده را

ز بن خراب دیده ام

چه سود گر بگویمت !!

که بی تو کیستم و چیستم

که بحر پر خروش من تویی

وساحل صبور وبی فغان منم

ومن درون موجهای سرکشت

تمام هستی ووجود خویش را

چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

که من ز دوری تو هر نفس

چو شمع آب می شوم

و اشکهای گرم من

بدامن شب سیاه می چکد

و من میان قطره های چون بلور آن

محبت تو را

چو نقش سرد آرزو

به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت!!

تو را به خواب دیده ام

و یا که نقش روی تو

به جام پر شراب دیده ام

تو یک خیال دور بیش نیستی

و دست من

به دامنت نمی رسد

تو غافلی و

من تمام می شوم

و دیدگان پر ز راز من

هزار بار گفته با دلم:

که من سراب دیده ام

که من سراب دیده ام...............

angel
1388,01,28, ساعت : 23:03
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری كه مرا یاد كند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست


هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید كه مرا دریابد

ورنه دردیست كه مشكل برود


تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش این او بود

كاش این لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود


می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با كه گویم ستم عشقش را


مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چكار آیدم این زیبائی

بشكن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی


در ببندید و بگوئید كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نیست

فاش گوئید كه عاشق هستم


قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید كه پیغام از كیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست

1388,01,28, ساعت : 23:45
نام شعر : سفر
شاعر : ناشناس

سفر یعنی من آهسته ، از آغوشت جدا می شم
یه شب اندازه ی یک قرن ، شبیه مردها می شم
چقد بی رحمه تقدیرم ، چقد دور از تو بی تابم
جای آغوش ِ تو گرم ِ شبای سرد تابوتم
دارم سرگیجه می گیرم ، رسیدیم آخر قصه
چشای سرد تو انگار منُ دیگه نمی شناسه
ستاره می شه اندامت ، همون اندام رویائی
دارم کابوس می بینم ، چقد از دور زیبائی
سفر یعنی من آشفته ، پی رد ّ تو می گردم
تو رو حس می کنم اما تب ِ دستات ُ گم کردم

1388,01,28, ساعت : 23:54
این 8 شعر رو دوستم به نام مجید برای من فرستاد تا اون رو توی سایت قرار بدم و جا داره که ازش تشکر کنم.

شعر 1 :

این می اندیشم چرا شعر باید در بند وزن و عروض و قافیه محبوس باشد مگر من نه آنم که آزادم
آمدم بی مقدمه بی پایان ، پایان شاید آغازی دیگر باشد ولی برای من پایان پایان است
نقطه سر خط نداریم کاش همه هم مثل ما از ملودیه زندگی به رقص می آمدند
کنایه می زنی شاید ولی تقدیر ما این است که تنهایی بمیریم و به تنهایی تنها شیم
برای گفتن پندی به روی گونه نیشخندی داری چرا تنها بمیرم این همه کس
ولی آیا تو کس داری برایت بمیرد نداری من که می دانم نداری
تو از دنیا نمی روی کار تو گیر است ، گلویت هنوز هم زیر تیغ شمشیر است
کسی آرام میمیرد که کوله باری سبک دارد تو که از سنگینی بارت به گریه افتادی
امیدی نیست آرامش بگیری ، تو در بند همین دنیا اسیری
مرز عشق باریک است راه هم تاریک است تو هنوزم سستی عشق را می جستی
عشق را پیدا کن در دل خود جا کن عشق را زیر باران باید جست دل من دریا نیست عشق هم پیدا نیست
وسط راه نمان تا ته جاده برو یا به آخر می رسی یا که آخر می بری
جاده همان زندگیست نشیب هم دارد تا درونش نیفتی راز دلت به کسی نگفتی
فراز هم بسیار است زندگی یه غار است گفته بودم تاریک زندگی آن مرز است
دلسرد نشو اراده کن این همان لحظه به خاطر ماندنیست گفته بودم باز شاید آغازی دگر
امید زندگی داری تو به عالم بدهکاری طلب از من تو داری پس خون بها می خواهی خون بهایت پندیست که به شیرینیه قندیست
گوش خود تیز نما : یادت باشد حرفی نزنی که به کسی بر بخورد دل انسان صاف است نرم چون الیاف است
بهر خلق کاری کن برای من امید یاری کن وحی منزل نمی خواهی ساده است خوبی کن
اکنون زمان شکرگزاریست سپاس مخصوص خدایست که پادشه تنهایست
حال تو از پاکی به آرامش رسیدی رضایت در نگاه خلق دیدی حرف خود تصحیح کردم بی درنگ همچو تیری که فرود آمد به سنگ
مقدمه پایان دارد تو همان پایانی تا ابد می مانی آری دیدید شعر از قفس آزاد شد مثل یک فریاد شد
تو همان شعر منی تو دگر سست مباش محکم و قاطع باش تو همان اندیشه تیشه را بردار رو قطع کن آن ریشه
ریشه ی نادانی چه عجب می دانی حرف من کوتاه است جمله ای در راه است
تو همان پایانی عشق را می دانی .

شعر 2 :

شب آخر جدایی انگاری راضی نبودی / تو که با وجود سردت عشق از دلم زدودی
من یه انسانم وگاهی پیش میاد ازم اشتباه / این دلیل نمی شه که تو کج کنی جدا کنی راه
وسوسه میشم که بازم بیام و از نو بسازم / اما نه قشنگی عشق به همین که ببازم
سرهیچی کندی رفتی بی خودی بدون سختی / یادته قرار اول اومدی کوچه ی تختی
اومدی کنار من قدم زدیم تا ته بن بست / هیچی حالیمون نمی شد انگاری بودیم دو تا مست
یادته یه پیرمردی گفت به من جوون تو مردی / که تو فکر زندگیتی نه داری غصه نه دردی
دوستت نداشتم واسه اینکه داری تو شخصیت / چون که کنار تو بودن میداد به من شخصیت
ولی این چرخ زندگی که ثقیل و زنگ داره / به امید تو می چرخه غیر تو راهی نداره
من به دنبال توام چون تو عتیقه می شناسی / قدرمو بیشتر می دونی موقع پیری و کاسی
کاشکی پشت در نشینی به امید راه در رو/ دنبال راهی بگردی نشدش بشکنی در رو
کاشکی یه کمی صداقت خیلی واضح خیلی راحت / تو وجودتو وجود داشت ذره ای حس رفاقت
واسه ی شروع دیر نیست بیا برگرد تا همیشه / نمی گم بی تو نمی شه تا شعرم نشه کلیشه

شعر 3 :

چه کوچه ی خلوتی عجب هوای سردی / کی بشه باز ببینم که دنبالم می گردی
زمستونم قشنگه وقتی کنارمی تو / بلند و واضح می گم فقط بهارمی تو
شعر روزای برفی حس قشنگ پاییز / بهار این خزونی صبح یه روز عزیز
روز سپید و کوتاه ، شب سیاه و دراز / تو شب و روز منی قشنگ تر از یه پرواز
شروع یک شب تار من و تو تا صبح بیدار / یادم نمی ره وقتی خورشید می شد پدیدار
توی همین کوچه بود صبح یه روز برفی / گفتم هوا چه سرده گفتی نداری حرفی
اون لحظه بود که قلبم بد جور به لرزش افتاد / فکر کنم عاشق شدم هیچ وقت نمی ره از یاد
هر روز غروب می دیدم تورو از پشت شیشه / می دونستم زندگی بدون تو نمیشه
رد می شدی از کوچه می موند رو برف جای پات / وقتی که دور می شدی همیشه بود خالی جات
وقتی که تنها شدم خونه یه تکیه گاه بود / زل زدن به عکسات واسم تنها پناه بود
دوباره بر می گردی منتظرت می مونم / به انتظار تا سحر حتما میای می دونم
سحر شد و نیومد حوصلمم سر اومد / یه هو دیدم صدای خروسه هم در اومد
صبح شده بود چه برفی بود تو حیات / پاک شده بود از همه جا رد پات
رد پات و کشیدم فکر می کنی چی دیدم / انگشترت رو دیدم نا خدا آگاه پریدم
چرا خوشحالی کردم برای چی پریدم/ انداخته بودی زمین حلقه ای که خریدم
همون جوری نشستم حلقه رو کردم دستم / هیچی نداشتم بگم چشامو آروم بستم
فقط زمزمه کردم این رسم روزگاره / تو آسمون واسه ما وجود نداشت ستاره

شعر 4 :

میون بغض چشات گریه ی ماه و میشه دید / میشه با گریه تو تموم دنیا رو خرید
میشه با روح بزرگت روی ابرا پر کشید / کی بودش که مثل مادر به بهونه هات رسید
میشه با خش خش برگا توخزون عشق وشنید / تو بهارون میشه با چه چه بلبل تو رو چون شکوفه چید
میشه با یاد تو هم زشتی دنیا رو ندید / قطره قطره اشک توست که روی گونه هات چکید
زردی ناب یه سیبی سرخی ناز انار / میشه با خنده ی پاکت شب تار رو زد کنار
تق تق یه در چوبی که به درب دل می کوبی / تو همون چوب سپیدار که خدای هر چی چوبی
شر شر یه آبشاری که تا آخرش می باری / می دی به قطره ی بارون لذت حس سواری
تیک تیک ساعت مادر توی تنهایی خونه / که برای گذر عمر می تونه باشه نشونه
جیک جیک گنجشک بومی که توهیچ حوضی اسیر نیست / کنجد یه نون تازه که توشم هیچی خمیر نیست
ناخدای کهکشونی که مسافراش ستاره ن / کدخدای مهربونی که تو هیچ دهی ندارن
مثه شبنمی رو برگا که نمی افته به پایین / یه کتاب اسمونی که میشه سر لوحه ی دین
نم نم یه بارون شل که به پنجره می باره / غنچه ی یک گل سرخی که همیشه یادگاره
جمله فقط فقط تو رو بخار شیشه ی مات / جمله سالم بمونی یادگاری رو گچ پات
همه ی وجودمی تو به خدا بدون تعارف / چرا یادم نمی مونه نیستی از بعد تصادف

شعر 5 :

کتاب زندگی را باز کردم چه دیدم من درونش ، درونش جمله ای پر رنگ دیدم به آسانی از جمله گذشتم ولی ای کاش جدی می گرفتم که بعدها من از نبودش رنج بردم به مقدار زیادی غصه خوردم چرا سطحی نگر بودم چرا ؟ که غبطه خورم آخر ماجرا
تنها چیزی را که نمی توان جبران کرد وقت از دست رفته است
کاروان عمر چه راحت گذرد / توشه ای بردار شاید بخرد
آن کس که مثل من خریدار نداشت / روی بوم زندگی نقش گل خار نگاشت

شعر 6 :

ببین چه روز گاریه عشق شده مسخره / عاشقا رو هو می کنن کی ناز شو می خره
هر کی که عاشق می بینه می خنده / میگه بابا عشق کیلویی چنده
عشق و دیدی بگو کجایی نیستی / قدیما بودی چیز خیلی بیستی
راستی شرف کجای گشتم نبود / غیرت تو اجاره دادی چه زود
معرفت و مرام و داش نداشتیم / اون روزای که تو حیاط گل و گیاه می کاشتیم
مهمونی و بزرگتر و کوچیک تر / بهش بگو کجایی نیستی دلبر
حرمت و احترام و صلح و صفا / پول و بچسب بی خیال این چیزا
این روزا عاشقی یه جور بازیه / هر کی که زودتر بره اون راضیه
گل های رز دیگه نداره رنگی / قلب دیگه نیست شده یک کوه سنگی
هر کی به هر کی مرسه میگه تو تنها هستی / میخوام تو رو تا آخرش می چسبمت دو دستی
فردا می بینی با یکی نشسته تو کافی شاپ / چیک تو چیکن آره نمی بینی خواب
هر کی می بینه دنبال داف زدن / با هاش نشستن تا سحر لاف زدن
خلاصه این چیزا طبیعی شده / جمله دوست دارمم بی خوده

شعر 7 :

طعم تلخ یه شرابی اما باز قابل خوردن / اکثر مردم دنیا مطمئنا بی تو مردن
طعم شیرین یه سیبی که تو هیچ جایی ندیدم / وقتی صورتت رو دیدم جای پوست شصت و بردیم
طعم ترش یه اناری که تو ساوه شم ندیدم / جای عکست توی بومم نقش هیچی نکشیدم
طعم تند فلفل سبز توی سفره های رنگی / کاشکی تند نبودی این طور عشق نبود الاکلنگی
طعم شور قطره اشکی که تو ماهی تابه افتاد / همین اشکای قشنگه که غرور رو داده بر باد
چی شده با اینکه تلخی همه عاشق شرابن / همه وقت به انتظارت پشت در تا صبح خوابن
هر چی زیبایی که هستش تویی و وجود پاکت / هرچی زشتیه منم من همینو میگم و ساکت

شعر 8 :

غلاف مرگ را بستم به پهلو / هراسان می دویدم مثل آهو
جماعت را بدیدم تلخ و خسته / چو پیری در بیابانی نشسته
شتر سیراب از فرط سواری / خلایق بی کمک اندوه یاری
جوان در گوشه ای افتان و خیزان / ترازوی زمانه نیست میزان
سپر در رو به روی دیده ی من / به صف آماده نزد تیر دشمن
جلوداران خط ، یاران امید / شتابان می دویدند سوی خورشید
چو خط آتش دشمن فرو ریخت / همه نیرو درون هم بیامیخت
یکی می زد از آن سو سر می افتاد / ندیدم تا به حال این طور رخداد
ردای آسمان خاکی و مه وار / سپردیم از بغل آلام بسیار
به جنگ قصه آرا مش نیامد / تلاطم ، موج ، ترس ، آه شاید
فغان و زندگی با هم عجین است / سکوت و مرگ هم ، عالم همین است

1388,01,29, ساعت : 11:21
نام شعر:باشد برای بعد!!
شاعر :ناصر حامدی

یک نامه ام بدون شروع و بدون نام

امروز هم مطابق معمول ناتمام

خوش کرده ام کنار تو دل واکنم کمی

همسایه همیشه نا آشنا ... سلام

از حال وروز خود که بگویم حکایتیست

یک صفحه زندگانی بی روح وکم دوام

جویای حال از قلم افتاده ها مباش

ایام خوش خیالی وبی حالی ات به کام

دردی دوا نمی کند از متن تشنه ام

چیزی شبیه یک دل در حال انهدام

در پیشگاه روشن آیینه می زنم

جامی به افتخار تو با باد روی بام

باشد برای بعد !! اگر حرف دیگریست

تا قصه ای دوباره از این دست....والسلام.............

angel
1388,01,29, ساعت : 21:20
برای شما جا نداریم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

1388,01,29, ساعت : 22:01
نام شعر:باید فراموشت کنم
شاعر:نمی دونم

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم...می شود... آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش رابیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین می کنم

حالم؟ نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین!

خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند آن می کنم این می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی برشانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب. نه باران .نه مرد. تنهایم واین دائمی ست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم . یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی. نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود وهست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار ورسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد با تضمین می کنم........

1388,01,29, ساعت : 22:19
نام شعر:تو رفته ای به وادی بی قاصدک؟!
شاعر:ناشناس

پایان گریه آور یک درد ناتمام

چیزی شبیه عشق یک عشق نا به کام

بعد از تو از تمام جهان دل بریده ام

از خواب و نام و ننگ و صداهای بی قوام

آهسته آه می کشم و گریه می کنم

هر شب میان خلوت خود روی پشت بام

سر می کشم به عالم رویای تو ... ولی

دلخوش شدن به خواب وخیالات کم دوام

اصلا به درد آدم عاشق نمی خورد

دارد تمام زندگیم میی شود حرام

تو رفته ای به وادی بی قاصدک !!!!ومن

چشم انتظار یک خبر تازه ام مدام

دلواپس جنون کبوتر پرست تو

در روزهای فاصله افتاده ام به دام

دارم به یک سفر.... سفری دور می روم

امشب سقوط می کنم از اوج دردهام

امشب من از تمام خودم دست می کشم

امشب پرنده می شوم و بعد......والسلام............

angel
1388,01,30, ساعت : 20:21
نام شعر : دست گذاشتم رو كسی ....
شاعر : احتمالاً مريم حيدرزاده

دست گذاشتم رو يکي که يک قشون خاطر خواشن


همشون هنر دارن ، يا شاعرن يا نقاشن

يا که پشت پنجرش با گريه گيتار مي زنن

يا که مجنون مي شن و تو کوچه ها جار مي زنن

دست گذاشتم رو کسي که عاشقم نمي دونست

سر بودم از خيليا و لايقم نمي دونست

دست گذاشتم رو کسي که مجنونا ديوونشن

همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن

دست گذاشتم رو کسي که رنگ چشماش روشنه

شمشاد همسايمون پيش قدش يه سوزنه

دست گذاشتم رو کسي که طعم چشماش عسله

کمترين شعري که تو مي شنوي از اون غزله

دست گذلشتم رو کسي که ماه ازش طلب داره

خورشيد از شعله ي چشماي اونه که تب داره

دست گذاشتم رو يکي که همه دور و برشن

مردشن ، ديوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن

دست گذاشتم رو يکي که عاشقاش زيادين

همه جورشو داره ، هم عجيبن ، هم عادين

دست گذاشتم رو يکي که نه سفيده نه سياه

ظاهرش گندميه ، به چشمم اما کيميا

دست گذاشتم رو يکي که داشتنش خوابه هنوز

کمترين شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز

دست گذاشتم رو يکي که عادتش نساختنه

سرنوشت هر کسي که مي خواد اونو ، باختنه

دست گذاشتم رو يکي که اون منو دوست نداره

من تو پاييزم و اون اهل يه جا ، تو بهاره

دست گذاشتم رو يکي که شعرمو گوش مي کنه

آخرين بيت و مي خونه و فراموش مي کنه

دست گذاشتم رو يکي که کهکشون ، قايقشه

انقدر دوسش دارن ، هر کي خوبه ، عاشقشه

دست گذاشتن رو يکي که خندشم نفس داره

تو تمام نقشه هاي خوب دنيا دس داره

دست گذاشتم رو يکي که دست گذاشته رو همه

ولي هر کسي رو که تو نشون بدي ، مي گه کمه

دست گذاشتم رو يکي ، ما رو چه به فرشته ها

برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها

دست گذاشتي رو کسي که از تو خندش مي گيره

اينا رو دلم مي گه ، مي گه و بعدش مي ميره

دست گذاشتن رو کسي آسونه اما ساده نيست

توي اينجور بازيا ، خوب هميشه اراده نيست

مي نويسم که ديگه رو هيچکي دست نمي ذارم

ولي نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم

دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم

تا مث تو قصه ها ، از يادم اونو ببرم

ولي دست ، عاقلتر مونده روي همين يکي

چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکي

1388,01,30, ساعت : 20:48
نام شعر: به که می اندیشی؟؟
شاعر:هما میر افشار(با کمی تردید...)

به که می اندیشی؟

کیست در زاویه دید دو چشمان چنان جنگل تو؟؟؟؟

که عمیق است و......

پر افسون و...

غمین.......

از تو بیزارم و

از آنکه در اعماق خیال تو کند رقص وجود

از تو بیزارم و...........از بود و نبود.........

1388,01,30, ساعت : 21:59
نام شعر: بی تو من زنده نمانم
شاعر : هما میر افشار

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی ورفتی

بی من از شهر سفر کردی ورفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی............

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود ونبودی

تو همه شعر وسرودی

چه گریزی ز بر من؟

که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من ویک لحظه جدایی؟؟؟؟

نتوانم............

نتوانم............

بی تو من زنده نمانم.............

hasteem
1388,01,31, ساعت : 09:46
خداحافظ جوانی ها
مرا دیگر نمی بینید
من اکنون
درون باد
بی هدف
سوی پایانم
هر نفس خاکستری از من
درون میهمانی پاییز است
پر از خاکستر است اینجا
من اکنون رهرو بادم
چرا این حاضران
مرا در بر نمی گیرند
چرا این باد عالم سوز
کمی آرام نمی گیرد
این باد مرا می برد از شهر و دیارم
دور
مرا دیگرنمی بینید
مرا دیگرنمی بینید

hasteem
1388,01,31, ساعت : 09:50
ساده است
ساده یک واژه کوتاه پر از همهمه است
ساده یک زندگی کوچک و عرفانی است
ساده آن لحظه فکر
لحظه روحانی من با خداست
لحظه عشق
که در آن غربت دنیا پیداست
ساده یک پنجره کوچک و نورانی است
شایدم نورهمان رهگذر پنجره خالی است
کودکی می گرید
ساده اینست؟
شایدخانه ای در کنج
بدون زر و زیور
نشان از سادگیست
شاید
همهمه ی خانه ای در شمال شهر
سادگیست
ساده خوب است
یا بد؟
کمی از ساده بگو
عارفی می گوید
سادگی گذشتن از زندگیست
دیگری گفت
سادگی خود زندگی است
من نمی دانم
سادگی چیست
گر تو می دانی مرا آگاه کن
و در آن ظلمت نورانی آدم با خدا
زندگی آغاز کن