PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 [8] 9 10 11 12 13 14 15 16 17

bibi73
1389,03,10, ساعت : 18:19
باید فراموشت کنمhttp://i35.tinypic.com/2441x76.jpg
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 18:20
خیلی قشنگ بود...:-2-18-:

bibi73
1389,03,10, ساعت : 18:25
بیا ای بی وفای من
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا نامهربان
و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یادت بود
درون قصه های من
همیشه قهرمان بودی
ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر
تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من
درون قصه هایم ، قهرمانهارا
به خون خواهم کشید آخر
و دیگر شعرهایم بوی خون دارد
ببخش ای خاکی خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی
برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم
که امشب میزبان
رنج من گشتی
«خداحافظ»
برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»
http://450.ir/upload/103/1012-18-94241178107-masoud_zolali(5).jpg
جداییمان هیچ کدام از تشریفاتِ آشناییمان را نداشت. فقط تو رفتی و من سعی

کردم سنگدل باشم !
http://450.ir/upload/103/1012-18-94241178107-masoud_zolali(8).jpg











يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از
دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است،
ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن
هرچه باشد، باشد... .

kathyjojo
1389,03,10, ساعت : 18:26
خیلیییییییی قشنگه:-20-:
کاش موفق شیم فراموش کنیم
ممنون

kathyjojo
1389,03,10, ساعت : 18:28
خیلی غمگین بود
ممنون:-12-:

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 18:29
خیلیییییییی قشنگه:-20-:
کاش موفق شیم فراموش کنیم
ممنون

عزیزم یادت باشه هیچ وقت نمی تونی هیچ چیزو کامل فراموش کنی!!همیشه یه خاطره یا یه چیز مبهم ازش تو ذهنت میمونه!!!
فقط مهم اینه که چی جوری تو ذهنت نگهشون داری...

bibi73
1389,03,10, ساعت : 18:30
ترکم مکن
حتی برای یک روز
زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار .

ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هاله ای.
جای پایت به شنها امیدم می دهد
و مژگانت آرامشم.

عزیزترین !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

وقتی تو نیستی
سرگردان سرگشته این سوال مداومم
که باز خواهی گشت آیا؟
http://s3.tinypic.com/k9wa5y.jpg

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 18:31
عزیزم!!!خیلی قشنگ بود...تو امروز آخر مارو به گریه میندازی!!
راستی اسمت چیه؟؟

Star-Crossed-Lover
1389,03,10, ساعت : 18:32
بيتاااااا...................نبینم بخوای منو بفراموشي هااااا....................

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 18:35
:-20-::-2-18-:
نه این انصاف نیس!!!
چرا من امروز اینقد داغ دلم تازه میشه؟؟

S@LAR & S@DRA
1389,03,10, ساعت : 18:35
چرافراموش..........؟
درخفاي ذهنت نگهش دار................

havij89
1389,03,10, ساعت : 18:50
امضات بسیییییییی جالب بود :mrgreen:

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 18:51
امضات بسیییییییی جالب بود :mrgreen:

باهوش!!فقط امضا رو دیدی؟؟

REAL LOVE
1389,03,10, ساعت : 18:56
فراموشی نعمت بزرگیه که خدا به ما داده....

targol
1389,03,10, ساعت : 19:06
نمیشه نمیشه... :-2-03-:

درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن بودن پندار سرور آور مهر
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور؟
سينه ام آينه ايست با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پُر مي سازند
آه مگذار که دستان من آن
اعتمادي که به دستان تو دارد
به فراموشيها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ...آه
با تو اکنون چه فراموشيها
با من اکنون چه نشستنها
خاموشيهاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من

·•● samir ●•·
1389,03,10, ساعت : 19:15
فراموش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه می شه ؟ اگه فراموش کنی فراموش می شی ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما فراموشی هم خوب نعمتیه

mahboubeh_shab
1389,03,10, ساعت : 20:28
عاشقی کار تو نبود
من عاشقت بودم و بس

همه احساس منو
کشتی گلم بای هوس

اما هنوز دوست دارم
به جون اون که دوست داریش

وقتی که اسم تو می اد
زنده می شم نفس نفس

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:32
یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست.

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:33
چگونه بی تو سر كنم
چگونه شب سحر كنم
بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم
بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم
بدون تو یه ماهی بدون تنگ
بدون تو سكوت مرده ای خموش
بدون تو ستاره ای بی فروغ
بدون تو پرنده ای شكسته بال
بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر
بدون تو غروب غم گرفته ام
بدون تو یه ابر تكه پاره ام
بدون تو...
نمی كنم بدون تو زندگی
بدون هیچ معطلی

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:35
امیدم باش َ
امید آخرینم باش
و نوشدارو برایم باش
برای این دل ریشم تو مرحم باش
تو با مهرت عزیزم باش
تو عشقم باش
تو تنها در كنارم باش
ولیكن تا دم اخر
كنارم باش
كنارم باش:-118-:

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:36
آسمان بارانی است
اشك من هم جاری است
شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است
آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است
شاید او می داند
كه فرو خوردن اشك
قاتل جان من است
من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم
اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه
من رهایش كردم باز زیر باران
من به زیر باران اشكها می ریزم
همگان در گذرند
باز بی هیچ تامل در من
سر به سوی آسمان می سایم؛
من نمی دانم...
صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است:-2-04-:

mahboubeh_shab
1389,03,10, ساعت : 20:36
طلوع سرد بي خوابي

شب تاريك تنهايي ...

هوا دلتنگ خورشيد است

و من غمگين خود بودن

چه دشوار است تهي بودن

چه اندازه كه تنهايم ، امان از درد بي درمان تنهايي

امان از روي آب ماندن

همه دلبستگي ها پوچ

همه وابستگي ها چون حبابي روي اين دريا

كنار ساحلم اما ، چرا دريا غم انگيز است ؟

صدفها مانده بر شن ها

تهي از باور دريا

و روي خواب نرم و نازك شن هاي بي احساس

نوشتم راه فردا را........

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:38
شب رفتن




بر لب پنجره آرام و خموش




در پي نور نگاهي بودم




آسمان پر ز ستاره به من مي خنديد




دل من روشن ، از نور اميد




آسمان صاف تر از ياس سفيد




همه چيز زيبا بود




همه بي تاب صداي خورشيد









آسمان برقي زد




نوري از جنس شبي ظلماني




شب تاريک پر از دلهره شد




هر ستاره به کنجي لغزيد




ماه پشت سر يک کوه دل آزرده خزيد




بوف تنها پريد




ابرها حمله بر آغوش سحر آوردند









همه جا تاريک شد




نور آن ماه درخشنده رميد




برق بر ساقه ي آن بيد تنيد









مرغ دل خسته و تنها ترسيد




لرزشي بر بدنم مي پيچيد




آن تن آزرده




ناگهان مثل پري رقصان شد




چه سبک ميگشتم




نفس خشک خزان




برد من را در اعماق خيال









چشمم آهسته به دنبال کسي مي چرخيد




پر تمنا بود ، پر ترديد بود




فاصله ها دور است




نور آن پنجره از دور نگاهم ميکرد




لب من زمزمه ميکرد با من




به کجا خواهم رفت ؟









رعد آغوش کشيد




آه از بطن وجودم جاري است




آسمان مي باريد




همه جا نمناک است




تن من ، خاطره ي آن گل ياس




کوچه ي تنگ خيال




همه از رفتن من ميگفتند




آن سکوت شب بي همراهي




با هياهو به اتمام رسيد

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:39
بود در هر کوچه دلواپسي




يک نسيم سرد ، حجم بي کسي









بود در اوج نگاه خسته اي




يک دل عاشق ، صداي تشنه اي









بود در هرم سکوتي دلنشين




آن نواي دل ، دلي بي سرنشين









بود آن طالع ونوس کمترين




آن زن تنها ، همان تنهاترين









بود در عمق نگاهي آشنا




يک سبد بغض ، بغضي از جنس دعا









بود در راز و نيازي با خدا




يک تمنا ، يک وصال وقت ثنا

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:42
صـبـر سنگ :


روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديدروز دوم باز گفتمليک با اندوه و با ترديد


روز سوم هم گذشت امابر سر پيمان خود بودمظلمت زندان مرا مي کُشتhttp://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/feriyal/vand1.jpgباز زندانبان خود بودم


آن منٍ ديوانه ي عاصيدر درونم هايهو مي کردمشت بر ديوارها مي کوفتروزني را جستجو مي کرد


در درونم راه مي پيمودهمچو روحي در شــبســـتاني


بر درونم سايه مي افکندهمچو ابري بر بيابانيمي شنيدم نيمه شب در خواب


هايهاي گريه هايش را در صدايم گوش مي کردمدرد سيال صدايش را


شرمگين مي خواندمش بر خويشاز چه رو بيهوده گرياني


در ميان گريه مي ناليددوستش دارم، نمي داني


روزها رفتند و من ديگرخود نمي دانم کدامينمآن من سر سخت مغرورميا من مغلوب ديرينم ؟ بگذرم گر از سر پيمان


مي کُشد اين غم دگر بارممي نشينم شايد او آيد


عاقبت روزي به ديدارم

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:44
دوباره چشمهاي من که انتظار مي کشد


و نقشي از خيال تو به آبشار مي کشد


دوباره جسم بي رمق مرا غذاب ميدهد


دوباره کارزار من به شوره زار مي کشد


دوباره ميبينمت که واژه هاي بي کسي


به صد هزار يا که نه به بيشمار مي کشد


از انتظار من نگو که لحظه لحظه ماندنم


براي عاشقي چو من به صد بهار مي کشد


نديدمت ولي توئي که با قطار ميروي


و دست غرق خواهشي به اين قطار مي کشد


دوباره خواهش از خدا که لحظه اي ببينمت


براي با تو بودنم خدا کنار مي کشد


دوباره چشمهاي تو کشيد و مي برد مرا


به پاييز عاشقي به اين قمار مي کشد

S@LAR & S@DRA
1389,03,10, ساعت : 20:44
من عاشق اين شعر فروغم.
مرسي ازياداوريتون............

Star-Crossed-Lover
1389,03,10, ساعت : 20:45
شعر خیلی زیبایی هستش عزیزم .............
الان خیلي بهم چسبيد خوندمش

bibi73
1389,03,10, ساعت : 20:46
مثل غروب پنجره لبريزم از غمت


بر من مباد اينکه بپرهيـزم از غمت




اي در بهـار روي تو آرامشـي غريـب



چنـديسـت در کشـاکش پاييـزم از غمت




يا دستهـاي سبـز تو را داد ميـزنم



يا با گلوي خستـه گلاويـزم از غمت



از من مخواه صبرو سکوت اي هميشه دور



در بنـد يک جنـون غزل خيـزم از غمت




حتا سرودنت به دلم بال و پر نداد




راهي نمانده است که بگريزم از غمت

آريانا
1389,03,10, ساعت : 20:48
حيلي قشنگ بود شعرتتتتتتتت

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 20:49
من میدونم...آخر امشب از دست تو خودمو میکشم!!!
برای با تو بودنم خدا کنار میکشد..هی

linda
1389,03,10, ساعت : 20:50
شعر خیلی قشنگی بود ... مرسی

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 20:51
خیلی قشنگ بود!!!!!!!!!!!!!
دیگه نفسم بالا نمیاد....

fariya
1389,03,10, ساعت : 20:54
عاشق شدیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟:mrgreen:

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 20:55
نشده باشه هم ..داره عاشقای دیگه رو یاد بد بختیشون میندازه!!

fariya
1389,03,10, ساعت : 20:59
دیگه فهمیدم همتوون عاااشق شدیییییییییین:-2-06-:

mahan7
1389,03,10, ساعت : 21:00
دیگر زمان, زمانه ی مجنون نیست

فرهاد در بیستون مراد نمی جوید

زیرا بر آستانه ی خسرو

بی تیشه ای به دست، کنون سر سپرده است

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها

آن شور عشق , عشق به شیرین را از یاد برده است

تنهاست گرد باد بیابان, تنهاست و آهوان دشت

پاکان تشنگان محبت چه سالهاست

دیگر سراغ مجنون آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ی ابن سلام را

خادم ترین و امن ترین خادم، مجنون دلشکسته ی محزون است

در عصر ما, عصر تضاد, عصر شگفتی

لیلی دلاله ی محبت مجنون است!

ای دست من به تیشه توسل جو

تا داستان کهنه ی فرهاد را از خاطرات کهنه برانگیزی

ای اشتیاق مرگ در من طلوع کن

من اختتام قصه ی مجنون رام را اعلام می کنم.

asal
1389,03,10, ساعت : 21:03
حسرت داشتن تو

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه
حسرت داشتن تو ،پیر شده ، عینک می زنه
صورتم سرخ شده بود ،اما حالا کبود شده
جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه
اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست
منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه
یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟
هنوزم کامپیوتر داره برام تک می زنه
حالا که گذشت و رفتی و منم تموم شدم
مث تو کی آدمو جای عروسک می زنه ؟
دیشب از خواب پریدم خوب شد ، آخه دیدم یکی
داره به ماشین تو ، هی گل میخک می زنه
تو که تنها نبودی ،یکی پیشت نشسته بود
بگذریم این دل من همیشه با شک می زنه
اونی که بهم می گفت دوست دارم دوسم نداشت
دیده بودم واسه ی دختره سوتک می زنه
باورت می شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
دل هنوز واست « تولدت مبارک » می زنه
تو زیاد دوسم نداشتی ، خوب مقصر نبودی
کی میاد امضا زیر قول یه کودک می زنه ؟
نه که بچه ها بدن ، پک و زلاله قلبشون
ولی نبض عقلشون یه قدری کوچک می زنه
فکر نکن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله
میره آسمون ، خودش رو جای لک لک می زنه
دختر همسایه مون ، نمی دونه دوس نداری
داره دور قاب عکست گل و پولک می زنه
نه که فکر کنی به تو نظر داره ، می کشمش
مثلا داره رو زخمام گل پیچک می زنه
کارش این نیس ، طفلکی شب تا سپیده می شینه
گل و بوته و شکوفه روی قلک می زنه
راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو می گم
نمی گم گوشای رؤیام دیگه سمعک می زنه
جز واسه نوار تو که توش صدای نازته
به نفس هام طعم عطر سیب قندک می زنه
نامه مو جواب نده ،دوسم نداشته باش ولی
نذا اصلا نزنه قلبی که اندک می زنه
پیش هیچ کسی نرو ، حلقه دس کسی نکن
چون گناهه ، من هنوز دلم برات لک می زنه

REAL LOVE
1389,03,10, ساعت : 21:04
تو بالنده تر از سپهری
تو مهری
تو ماهی
تو بارنده ابری به هر باغ
بی بر
تو خوبی
تو پاکی
تو چ.ن ژاله صبحگاه
بهاری
تو برگی
تو باری
قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری
تو سرچشمه نور مهر
پگاهی
نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری
تو شعری
تو شوری
تو ژرفای دریای وجد و سروری
تو روحی
تو جانی
تو یادآور پاکی کودکانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی
تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب تابنده تابناکی
تو خورشید خاکی
تو موجی
نسیمی
نسیمی که از توست امواج
دریا
تو وجدی
تو شوری
تو حالی
تو شعر خوش حافظی
لایزالی
تو گلهای باغی
تو مدهوش و مستی
تو هستی
تو
ای آنکه روزی ندانم کجا
خواهمت یافت
تو ای مایه ی شوق من
شادی من
تو ای گوهر پاک آزادی من!!!

-حمیدمصدق-

S@LAR & S@DRA
1389,03,10, ساعت : 21:04
انتظار.............چيزعجيب ودوست داشتني هستش.......
مر30

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 21:14
انتظار.............چيزعجيب ودوست داشتني هستش.......
مر30

و گاهی اوقات دردناک!!!

!shaghayegh
1389,03,10, ساعت : 21:15
دیگه فهمیدم همتوون عاااشق شدیییییییییین:-2-06-:

یه کم دیر فهمیدی!!:-2-15-:

REAL LOVE
1389,03,10, ساعت : 21:23
غم از درون مرا متلاشی کرد
کاهید قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
احساس می کنم

احساس می کنم که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پرشوکت غرور
در من نه انتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو؟
-بی حاصل
من از تو بی نیاز تر از مردگان گور

دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را

با سُکر بی خیالی
اعصاب خویش را
تخدیر می کنم
من قامت بلند تورا در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم...
-حمیدمصدق-

tanaz.68
1389,03,10, ساعت : 21:23
خیلی زیبا بود ممنون

mahan7
1389,03,10, ساعت : 21:34
آن روز با تو بودم

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی توام، با توام

REAL LOVE
1389,03,10, ساعت : 21:56
دشت ها آلوده است
در لجن زار گل نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست...
-حمیدمصدق-

REAL LOVE
1389,03,10, ساعت : 23:19
این مرد خودپرست
این دیو، این رها شده از بند
مست مست
استاده رو به روی من
خیره در منست

گفتم به خویشتن
آیا توان رستنم از این نگاه هست؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
آیینه ی تمام قد رو به رو شکست...

-حمیدمصدق-

bibi73
1389,03,11, ساعت : 01:58
نسل من جا مانده از تاریخ
نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خویش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من یک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من دیگر نمیداند چه باید کرد
نسل من هر جا که ساید دست, ریشه پوسیده ست
نسل من آوازهایش گم شده
نسل من آوازهای نسل دیگر را مثال طوطی بی مغز می خواند
نسل من در فاصل فرهنگ می میرد
نسل من آهش گریبان گیر خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاریخ قربانی ست
نسل من معتاد یک منجی ست
نسل من ای نسل من٫ موعود ما واهی ست
نسل من همزاد تنهایی ست
نسل من میبیند اما ...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 02:00
خفته در باران



دستی ميان دشنه و ديوار است

دستی ميان دشنه و دل نيست

از پله ها،

فرود می آيم-

اينک بدون پا

.....

ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند،

که من، سپيده دمان-

بدون دست می آيم

و يارای گشودن پنجره با من نيست

...

شن های کنار ساحل عمان

رنگ نمی بازند

اين گونه من ست

که رنگ دشت سوخته دارد

وقتی تو را

ميانه دريا،بی پناه می بينم

دستی ميان دشنه و دل نيست

خوابيده ای؟-نه-بيداری؟

آيا تو آفتاب را،به شهر خواهی برد

تا کوچه های خفته در ميانه باران

و حرف های نمور فاصله ها را

مشتعل کنی



تا دو سمت رود بدانند

که آتش،

هميشه نمی خوابد، به زير خاکستر

....

در زير ريزش

رگبار تيغ برهنه

می دانم-تو دامنه می خواهی-می دانم

تا از کناره بيايی

و پنجره ها را

رو به صبح بگشايی

....

من با سياهی دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر کرانه اين باغ

دستی هميشه منتظر دست ديگر است

چشمی هميشه هست که نمی خوابد

zanbagh
1389,03,11, ساعت : 09:08
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچهی بادی
به پای چشمهی طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین سایهای هم دیدی و داد سخن دادی

استاد محمد حسین شهریار

mahboubeh_shab
1389,03,11, ساعت : 11:12
دعوتم کن به یه بوسه گوشه ی دنج یه رویا

من میخوام با تو بمونم از الان تا ته دنیا

دعوتم کن به یه لبخند عاشق و ساده صمیمی

دوباره قرار دیدار تو همون خواب قدیمی

من میخوام تو حس چشمات تو همین رویا بمیرم

من میخوام بمیرم اما دستا تو تو دست بگیرم

واسه ی به تو رسیدن اینهمه شب و دویدم

خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو دیدم

دست به دست من و تو با هم توی کوچه های رویا

تو رو دارم تورو دارم بی خیال همه دنیا

من میخوام تو حس چشمات تو همین رویا بمیرم

من میخوام بمیرم اما دستا تو تو دست بگیرم

R ! R a
1389,03,11, ساعت : 13:11
از بس کف دست بر جبین کوبیدم :
تا بگذرد از سرم ، پریشانی من .
نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم :
شد چین و شکن ، به روی پیشانی من !

R ! R a
1389,03,11, ساعت : 13:21
گفتم : ای پیر جهان دیده بگو ...
از چه تا گشته ،بدینسان کمرت !؟
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟..
یا که ارثی است تو را ، از پدرت !؟

***
نا له سر داد : که فرزند ..مپرس
سرگذشت من افسانه پرست
آسمان داند و دستم ، که چسان
کمرم تا شد و تا خورده شکست !

***
هرچه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسمت دیدم ...
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم !

***
تن من یخ زده در قبر سکوت !
دلم آتش زده از سوزش تب !
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب !

***
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات، به من لج کردند ..
تا ره چاره بجو یم ز زمین :
کمرم را به زمین کج کردند !

آرام.د
1389,03,11, ساعت : 17:28
« برایم بخوان »

برایم بخوان آسمانی ترینم!....................که خسته از آوازهای زمینم
به من بال « آنجا » پریدن ببخشای........که دیری ست « اینجا » نشینم
کسی جز خودم آشنا نیست با من...........غریبه ترین مرد این سرزمینم
و آنقدر شب دیدم اینجا و آنجا............که تاریک شد چشم خورشیدبینم
صدایی در این خاک باب دلم نیست.............برایم بخوان آسمانی ترینم!

lilil
1389,03,11, ساعت : 17:55
بی یارم و یار بی یاران از نظر معنوی



گر مرد نام وننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از نام ما حذر کن

سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
از نیک و بد برون ا انگه به ما نظر کن

بیرون زکفر و دینیم برتر زصلح و کینیم
نه در فراق و وصلیم رو نام ما دگر کن

ما رحمت و امانیم ما جان جان جانیم
بیرون ز هر گمانیم با ما زخود سفر کن

در عشق باده نوشیم مانند باده جوشیم
بیهوش و هم بهوشیم بی سر چو پا تو سر کن

دانی که ما چه جانیم کز جان و دل گرانیم
با ما میا در این ره اینجا ز سر سفر کن

مولانای نه رومی نه بلخی(جهانی)

zb7373
1389,03,11, ساعت : 17:57
شعري زيبا براي كوروش از بانو توران بهرامي

آفاق كورش چنان درگرفتی كه آنرا چو خورشید خاور گرفتی

ترا همرهی كرد فر خدایی ز فر خدا سایه بر سر گرفتی

نسب بردی از مادی و پارسی هم فر،از هر دو، آن آریا فر گرفتی

به آیین مزدا دل و جان سپردی وز انگیزهاش راه داور گرفتی

اگر چند بودی به كیش اهورا ولی پاس ادیان دیگر گرفتی

به قوم یهود آنچنان مهر كردی كز آن قوم نام پیمبر گرفتی

به تاریخ یادت چنان مانده نیكو كه نام خوش دادگستر گرفتی

پی افكندهای معبد قوم موسی توانایی از چرخ اخضر گرفتی

همه سرفرازی و آزادگی را چو آزاد سرو تناور گرفتی

به نیروی نیكی و پاكی و دانش جهان كهن را سراسر گرفتی

مسخر نمودی دل مردمان را به داد و دهش هفت كشور گرفتی

در آن دورهی تار و آن شام ظلمت ز دریای توفنده گوهر گرفتی

حقوق بشر را چنان پی نهادی كه نوع بشر را برابر گرفتی

همه بندگان را به یك چشم دیدی خرد را به هر كار یاور گرفتی

نكردی به كس بار، آیین خود را جهان بینی از مهر و اختر گرفتی

ز گنجور تاریخ تا واپسین دم به از گوهر و برتر از زر گرفتی

به كلك توانای صدها مورخ ستایش شدی زیب و زیور گرفتی

تو داد ستمدیدهی بینوا را به آزادگی از ستمگر گرفتی

به دل های تاریك و سرد و فسرده چنان آذر ایزدی در گرفتی

پس از ماد و لیدی و آشور و بابل فینقی و بخشی ز خاور گرفتی

ز یك سوی تا سند گشتت مسلم وز آن سو، ز بسفر فراتر گرفتی

زیك سوی تا ساحل پارس راندی ز یك سوی تا بحر احمر گرفتی

كهن خطهی سارد را با سپاهی نشسته بر اسب تكاور گرفتی

گشودی دژ محكم شهر بابل ستم پیشگان را به تسخر گرفتی

چنان عرصه بر خود سران تنگ كردی كه آرام فرعون و قیصر گرفتی

بشد خم بر آرامگاهت سكندر بدانسان غرور سكندر گرفتی

خردمند شاها در آن روزگاران جهان را چو مهر منور گرفتی

بود لوح تو آن چنان گیتی آرا كز آن جاودان بر سر افسر گرفتی

پس از آنكه به گذشت عمرت به نیكی به سوی بهشت خدا پر گرفتی

lilil
1389,03,11, ساعت : 18:36
تو اگر هیچ شوی گوهر زیبای منی خودمانی گویم که تو دنیای منی

bibi73
1389,03,11, ساعت : 19:41
گونه هایم گر گرفته است .
خسته نیستم . می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .
شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم . انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت
به زاد روز شقایق است .
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.
حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .
حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .
به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.
باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف
آدمی با سکوت.
خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خدا حافظ عزیز بوسه های ۷ سالگی
حالا دیدار ما به نمی دانمان کجای فراموشی . دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.
یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست .
تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند

bibi73
1389,03,11, ساعت : 19:42
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-gol.jpg http://www.parsplanet.com/community/kort/g-gol.jpg

گردبادی بی هدف سر گشته و گم کرده راهم
در بیابان طلب من تک درختی بی پناهم
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h9.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif
تار تار موی من در راه عشقت شد سپید
عمر بگذشت و هنوزم چشم بر راهت نگاهم
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h9.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif
درد بر روی دلو دل شد پر از خون جگر
سینه ام اتشفشانی گشته از سوزنده اهم
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h9.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif
بندی و صیدت شدم رسوای عشقت در جهان
ای که در درگاه عشقت خاکساری رو سیاهم
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h9.gif http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h6.gif
جان به راهت داده ام اما رقیبان گرد تو
یوسفی بودم ولی افسوس اندر قعر چاهم


http://www.parsplanet.com/community/kort/g-gol.jpg http://www.parsplanet.com/community/kort/g-gol.jpg

bibi73
1389,03,11, ساعت : 19:45
واژه ی دوست داشتنhttp://www.parsplanet.com/community/new-kort/53.gif http://www.parsplanet.com/community/new-kort/54.gif
http://www.parsplanet.com/community/new-kort/69.gif
ای کاش جمله زیبای دوستت دارم

! بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود

ای کاش از گفتن دوستت دارم،

از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم،

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی

حتی چشم داشت محبت،

به او که دوستش داریم هدیه میدادیم

ای کاش،

جمله دوستت دارم

........ را به هوس آلوده نمیکردیم

....... ای کاش

mahboubeh_shab
1389,03,11, ساعت : 19:49
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازهای سرودهام برای تو

باز هم به یاد خندههای سادهات
باز هم به یاد اشک بیریای تو،

رو به روی آسمان نشستهام، تهیست
بینوازش صدای آشنای تو

مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو

من دلم هنوز بوی عشق میدهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو

گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است
گرچه نیستند هیچیک، سزای تو،

غصههای تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

tanaz.68
1389,03,11, ساعت : 19:50
ممنوووووووووووووووووووووو ن قشنگ بود عزیزم

bibi73
1389,03,11, ساعت : 19:53
می گفت عاشقم, دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد
گفت:عشق آسودگیست,خیال است... خیالی خوش.
گفت:ماندن است، فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است, گرفتن است.
گفت: عشق سادست, همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر
عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای.
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی.....
گفتم:عشق یک ماجراست, ماجرایی که باید آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن.
گفتم:عشق رفتن است عبور است, نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست, نرسیدن است, نداشتن و بخشیدن است.
گفتم:عشق درد است, دیر است و سخت است.
گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...
گفتم عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:02
نمیخواهم بمیرمنمی خواهم بمیرم
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-a.gif
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟


فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟


اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .



به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست


نمی خواهم از این جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر ، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است .


مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .


جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است .


نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم


خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی ، چه دنیائی !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
http://www.parsplanet.com/community/kort/g-h4.gif
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟

فریدون مشیری

REAL LOVE
1389,03,11, ساعت : 20:03
"وطنم،جان و تنم
هرگز از مهر تو دل برنکنم..."


دلبسته خاک-حمیدمصدق-

پای گریز نیست
توان گریز
نیز...

از روز نونهالی
تا روزگار کهنسالی
همراه رشد خویش، ریشه ی جان را
در عمق خاک تیره فرو برده ست

و در تمام عمر
از بطن خاک روزی خود خوردست
پیوند با زمینش،
پیوسته استوار

من نیز چون درخت
با ذره ذره ی این خاکم، پیوندی ست
پای گریز نیست، توان گریز
نیز....

دلبسته ام به خاک وطن
من

و پایدار
تا
پای
دار...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:05
تنها،همیشه تنها بدون! اینکه در دنیا دلی باشد که ثانیه ای چند بخاطر من بطپد دنیا را ترک میکنم!
تنها همیشه تنها بی آنکه دلدار به هنگام بیماری دل رنجورم قدم بر کلبه ام بگذارد ودستی از عطوفت بر چهره تب دارم کشد زیباییهای جهان هستی را بدرود می گویم.
تنها باز هم تنها در وادی خاموشان،در تاریکی مطلق بسوی نیستی پیش می روم.دیشب از دردهای بیشمارم بسختی گریستم خداوند بزرگ به چهره ((غم)) بر بالینم فرود آمد مگر نه اینکه او در هر لباس و بهر شکل و در هر ماجرایی وجود دارد؟اینک نیز به لباس غم در آمده و به محتضری لبخند میزند.
لبخند خدای بزرگ تلخ و حسرت بار بود،تو گوئی او نیز از زندگی وحشت آور من بحیرت و تعجب فرو رفته است زیرا او عادل است و از اینهمه رنج بشری اندوهناک ومتاثر میشود.

آه........کم کم از شدت سوزش دل و درد بی درمانم کفر هم می گویم من کجا و خدای بزرگ کجا؟غم کجا و ترحم او بر غمگسار کجا؟
گر چه امیدم به بخشندگی قادر متعال است که میگویدhttp://www.parsplanet.com/images/smilies/smily-sur.gif(در همه حال و همیشه بخشنده و کریم بوده و هستم)) آیا با اینهمه گناه و ناشکری رحمت بی پایان او شامل حال من خواهد شد؟
در این تنهایی و سکوت و درد،من ترا نفرین نمیکنم واز اینکه تو مرا رها کردی و دل تیره بخت مرا واژگون و سرگردان در بیابانی که آنرا پایانی نیست رها ساختی.ترا بخدایت که عادل و منتقم است نمی سپارم،زیرا میترسم به غضب او دچار شوی و در نتیجه دل من بیشتر از پیش در فشار غم واندوه تو قرار گیرد تو خوب میدانی معشوق حقیقی هرگز حاظر نمی شود عاشقش آزرده خاطر و غمگین باشد.!

tanaz.68
1389,03,11, ساعت : 20:05
ممنوننننننننننننن از شعرای قشنگی که میذارییییییییییییییی

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:09
غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگي اين نفساي آخره
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
آخ که چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم
سکوت من نشونه ي رضايتم نيست ميدوني
گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
هيچي نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گيتار ميزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار مي زنم
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:10
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی
ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی
که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه
چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی
چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی
چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...
چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!
چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه
دونه های اشک صورتت رو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

MICROOOB
1389,03,11, ساعت : 20:15
شعرش خوشی میل بود بیتایی!!!!:-2-25-:

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:17
زير اين گنبد نيلي،
زير اين چرخ كبود،
توي يك صحراي دور،
يه برج پير و كهنه بود...
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد، از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود،
برج تنها سرپناه خستگي شد، مهربونيش مرحم شكستگي شد،
اما اين حادثه برج و كبوتر، قصه فاجعه دلبستگي شد.
اول قصمونو تو مي دوني، تو مي دونستي،
من نميتونم برم، تو ميتوني تو مي تونستي
باد و بارون كه تموم شد، اون پرنده پر كشيد،
التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد.
عمر بارون، عمر خوشبختي برج كهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
اي پرنده من اي مسافر من
من همون پوسيده تنها نشينم
هجرت تو هرچه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پروازو فقط تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
آخر قصمونو تو مي دوني تو مي دونستي
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي...

havij89
1389,03,11, ساعت : 20:17
خوب نمیر !!!

mahboubeh_shab
1389,03,11, ساعت : 20:23
تا تو بودي عشق چيزي كم نداشت

خانه روشن بود و بوي غم نداشت
در بهشتِ عشق تو ، گل مي شكفت
لاله دل حسرت شبنم نداشت
سيب سرخ خنده بر لب تازه بود
باغ سبز ، دل خوشي را كم نداشت
آفتابي بود و صبحي مهربان
سايه شب جلوه بر عالم نداشت
هم صداقت بود ، هم مهر و صفا
خلوت دل احساس نامحرم نداشت
تا تو بودي همره مجنون دل
عشق آسان بود ، پيچ و خم نداشت

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:27
http://i15.tinypic.com/2vjec89.jpg

و خدایی که در این نزدیکیست...


و خدایی که در این نزدیکیست...

در همین نزدیکی

نه فرا تر

نه رها تر

از صدای قلب تو هم بی صدا تر

وصدایی که در این تن جان داد

و همان کس که به تو سامان داد

به تو عشقی مثل یک زندان داد

و کمی بعد به آن پایان داد

و همان کس که به تو پیمان داد

و اگر دردی داد، به تو هم درمان داد

همه اینها را، همه را سبحان داد

بنشین و بنگر، چهقَدَر آسان داد



و خدایی که در این نزدیکیست

و همان نور که در این تاریکیست


و خدایی که از آن من و توست

و زبانش که زبان من و توست

و همان دستانی که تو را احیا کرد

پس از آن احساس داد و تو را زیبا کرد

آبی و سبزی را، پایین و بالا کرد

جلوه ای بس داد و نام آن دنیا کرد

و کسی آوردو دل تو شیدا کرد

و همین دل افسوس که تو را رسوا کرد

و همان کس در کنار تو نماند رفت

و تو را چون روز اول با خدا تنها کرد

آن خدایی که جدید نیست، دیریست

در کنار تو و این نزدیکیست...

پس بیا و مثل من فریاد کن

که خدایم در همین نزدیکست...

MICROOOB
1389,03,11, ساعت : 20:28
میسی!اینو خونده بودم تو کتاب!خیلی می دوستمش!

REAL LOVE
1389,03,11, ساعت : 20:28
هبوط

چشم مرا دید و دل سپرد به فالم
دست مرا خوتند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست...
نامه ی تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در تب و تاب رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک شده بر تن
منتظر یک اشاره است سفالم

هر که جگر گوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش ات ! از که بنالم؟!


خاطره

خواستم بوسه ی گرم از لب گلگون ببرم
حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

برنگردان به من این قلب پر از خاطره را
این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟

با سرافکندگی قلب خرابم چه کنم؟
گر سر سالم از این معرکه بیرون ببرم

ناگزیرم که در آیینه ی چشمت با شرم
لب خندان بنشانم دل محزون ببرم

شاعر ساحل چشم توام و همچون موج
باید از سنگ دلی های تو مضمون ببرم


سفر

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی
به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان
تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

گل شکفته ی خود را سپرده ام به تو ای رود
به شرط اینکه امنت به آشنا برسانی

مرا در آیینه می بینی و هنوز همانم...
تو را در آینه می بینم و هنوز همانی

هزار صبح توانستی و نخواستی اما
رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی


بی من

هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
-نیست در آینه آن عاشق سابق با من-

سهم پیمانه ی دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئله ی عاقل و عاشق با من

دشمنان تشنه ی خون من و من تشنه ی مرگ
زهر شیرین من ! ای یار منافق با من !

تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد از این هم نوزد باد موافق با من

باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گرچه یک عمر نبوده ست موافق با من...



شوکران

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری
کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ی ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ی آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:30
چرا خدا غم رو آفرید؟؟؟ (http://myniceclips.blogfa.com/post-34.aspx)

فرشتگان از خدا پرسيدند: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم

را آفريدي ؟

خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم

چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته...!



http://i15.tinypic.com/486jgiw.jpg

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:31
...ماه و آسمان (http://myniceclips.blogfa.com/post-26.aspx)


ماه از آسمون پرسید: عشق یعنی چی؟

آسمون گفت: یعنی اومدن دوباره تو
تو بگو. عشق یعنی چی؟

ماه گفت: یعنی انتظار دیدن تو...


http://i15.tinypic.com/4fv359h.gif

bibi73
1389,03,11, ساعت : 20:37
تو نیستی که ببینی (http://myniceclips.blogfa.com/post-98.aspx)

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

هنوز پنجره باز است.
تو از بلندی ایوان به باغ آن می نگری.
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین، به آن تبسن نهر
به آن نگاه پر از آفتاب، مینگرند.

تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا میکنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آینه پاک آب مینگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من.

تو نیستی که ببینی، چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

چه نیمه شب ها، کزکز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تورا، چنان که دلم خواسته ست، ساخته ام!

چه نیمه شب ها- وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، تورا شناخته ام!

به خواب می ماند،
تنها به خواب می ماند
چراغ، آیینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب میشنوم.

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو
به روی هرچه درین خانه ست
غبار سر بی اندوه، بال گستردست
تو نیستی که ببینی، دل رمیده من
به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده است.
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین،
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در ان امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!





فریدون مشیری

tanaz.68
1389,03,11, ساعت : 20:38
واقعا ما ادما خیلی بی معرفتیییییییییم

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:33
باز هم سرودم، برای خودم...
پاییز بود،
دل من غصه نداشت
یه نفر یه دنیا غصه تویی قلبم جا گذاشت


پاییز بود،
هنوز عاشق نبودم
در یا آشنا نبود
توی خُشکی بودمو سوار قایق نبودم
پاییز بود،
به نفر رفت مال یکی دیگه شد
ناپدید برای من از حالا تا همیشه شد
دستامو رها کردو دستام شده سرد
قلبشو پس گرفتو قلبم پُرِ درد
پاییز بود،
حالا تنها شده بودم
خودمم نمی دونستم
که برای ابدیت
ازش جدا شده بودم


پاییز بود،
یه نفر قدم میزد میون برگا
غصه داشت توی دلش قد یه دنیا
این یه نفر اون یکی نیست
این همونه که شده تا ابد، تنهای تنها...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:36
فرشته و ماه (http://myniceclips.blogfa.com/post-128.aspx)



فرشته و ماه
به حلال شاخه ماه، آویخته گلی سرخ
که تو از سرخیِ آن می آیی
و نشسته روی آن فرشته ای رویایی
ای فرشته! تو همان زیبایی!
پرتویی نور به تو می تابد و باز تابی دارد به رخ ماه
انعکاس روی ماهت کرده او را ماه زیبا...!
1http://i17.tinypic.com/29bdb13.jpg



برای یک فرشته

قلبم، طوفان را تجربه میکند با لحظه ای نگاه تو
و روحم به خوش خیالی او می خندد
مهم نیست حرفهای دیگران
من عاشق تو ام!
چه از این بالا تر؟
قلب، مال تو
دست، مال تو
و چشمان خیسم فدایت
من از پشت شیشه ای به نام حسرت به تو لبخند می زنم
کاش میدیدی که حسرت، وجودم را فرا گرفته است
فدای یک قطره نگاهت
همه میدانند فرشته ای دارم بس مهربان
آه، باز حسرت...
کاش می توانستم او را به همه نشان دهم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
این خیلی کمتر از احساسیست که حالا دارم
احساس من مثل سبزی رنگ این بوته زرد
داشتنیست، اما پنهان شده است
و به تو آن گونه، که درخت تاک به گل دارد
آری، تو محالی هستی که تو را می خواهم
داشتن تو هرگز...
و من این می دانم
تو همان بوی خوش، تو همان دریایی
و تو اما افسوس، دور تر از رویایی
من از آنروز که عاشقت شدم دانستم
هم نشین غم و حسرت شده ام
من همان روز چو پروانه حسرت بر گل
آب پاشیدم تا تازه شوی
عشق کودک تر از آنست که مرز را بشناسد
و دلرحم تر از آنست که من را از قله فتح تو بی اندازد
و مرا از دیدنت، نه داشتنت، محروم کند

!shaghayegh
1389,03,11, ساعت : 21:36
عزیزم...اینا رو خودت میگی؟؟خیلی قشنگن

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:40
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "



پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "



پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "



پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "



پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."



پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "



اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:

آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .




بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .



" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "



http://www.shaeraneha.com/gelareh/archives/dsc00463.jpg

-ava-
1389,03,11, ساعت : 21:42
مرسی قشنگ بود و ناراحت کننده

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:46
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره تزدیک،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگ کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و
روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان، نقش هایی را
که به جا ماند از کف پایش.
گر نشان از هرکه پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.


آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه: سنگین، سرگردان، خونسرد.
باد می آمد، ولی خاموش.
ابر پر می زد، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،
رعد، غرید،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ی کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.


امشب
باد و باران هر دو می کوبند:
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو می کوشند.
می خروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
ماتده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.
سالها آنرا نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر بر خویشتن پیچد،
سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک.

سهراب سپهری

fatima_59
1389,03,11, ساعت : 21:47
مرسی عزیزم عالی بود واقعا:-2-15-:

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:48
پریِ کوچکِ غمگین


چشمانش به جایی دور خیره بود
عشق اما هنوز، بر قلب سردش چیره بود
موج سیل آسای غم لبریز شد
اشک آیین آمد و چشمان او گلریز شد
بغض، اما در گلویش داد میزد هنوز
چون که هر لحظه به یادش بود، خاطره های آن روز
قلب او از سنگ بود و دل او از جنس ماه
با تمام تار و پودش میکشید از سینه آه
قلب او از جنس گل بود قبل از آنکه بشکند
سعی کرد سنگش کند تا بتواند دل کند
چشم او از اشک خالی و نگاهش پر زشادی
حال، شادی برای او، شده یک خواب خیالی
چشم او در نقطه ای دور، در کنون یا در گذشته
یا به یاد آن کسی که، رفته و دل را شکسته
فکر او دور از سیاهی، نصیبش اما تباهی
همیشه از او می پرسید:
شکستی؟... به چه گناهی؟
لحظه ای دریای غم را، بست و در فکری فرو رفت
خدا میداند در این یک لحظه به کجاها نرفت
اشک ریخت از لا به لای یک قفس، چشمان او
خیس شد تک میله های آن قفس، مژگان او
یک تبسم بر لبانش نقش بست
یک تبسم، تلخ با بوی شکست
خوب میدانم چه فکری بود که او لبخند زد
که شادی و کمی غم را به هم پیوند زد
خوب میدانم به یاد عشق از دست رفته اش افتاد
یاد او لبخند و یاد رفتنش غم داد...

bibi73
1389,03,11, ساعت : 21:50
جاده (http://myniceclips.blogfa.com/post-164.aspx)

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن و بيا
و بیا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
پارسائيست در آنجا كه تو را خواهد گفت:
"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است"

http://i9.tinypic.com/2zznwpk.jpg

شهاب EXPERT
1389,03,11, ساعت : 22:13
واقعا نا راحت کننده بود:-2-03-:

tanaz.68
1389,03,11, ساعت : 22:31
خدایااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااا

s_donia323
1389,03,11, ساعت : 22:48
http://grayidea.files.wordpress.com/2010/01/the-women134.jpg?w=300&h=254 (http://grayidea.files.wordpress.com/2010/01/the-women134.jpg)
زنی را می شناسم من ، که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است ، دوصد بیم از سفر دارد


زنی را می شناسم من ، که در یک گوشه خانه
میان شستن و پختن ، درون آشپزخانه


سرود عشق می خواند ، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون ، امیدش در ته فرداست


زنی را می شناسم من ، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته ، کجا او لایق آنست


زنی هم زیر لب گوید ، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد :چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟


زنی آبستن درد است ، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید ، به سینه شیر کم دارد


زنی را با تار تنهایی ، لباس تور می بافد


زنی در کنج تاریکی ، نماز نور می خواند


زنی خو کرده با زنجیر ، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست ، نگاه سرد زندانبان


زنی را می شناسم من ، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند ، که این است بازی تقدیر


زنی با فقر می سازد ، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت ، گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را ، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش ، چه بد بختی چه بد بختی


زنی را می شناسم من ، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید ، که دنیا پیچ و خم دارد


زنی می ترسد از رفتن ، که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در ، چه تاریک است این خانه


زنی شرمنده از کودک ، کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب ، بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد ، سرود لایی لالایی


زنی آواز می خواند ، زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان ، میان کوچه می ماند


زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است


شبی در بستری کوچک ، زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را ، ز مردی هرزه می گیرد



از شعرش خوشم اومد گفتم شما هم بشنوید بد نیست:-2-17-:
منبع:وبلاگ ذهن خاکستری

saghar23
1389,03,11, ساعت : 23:23
خیلی عالی بود والبته واقعیت!

bibi73
1389,03,11, ساعت : 23:25
در فراسو های ای مرز غریب

در کنار داشتنت و آرزو های عجیب

من به تنهایی خود و غربت یاس کبود می نگرم...

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر، تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را، تو بگو

قصه ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

Saher07
1389,03,11, ساعت : 23:29
به خدا اونام توجه لازم دارن!
نمیدونی وقتی یه لحظه پیششون میشینی و به حرفاشون اهمیت میدی چه حسی بهشون دست میده....وقتی بدونن یکی هست که همپاشون باشه....
یکی که....
اعصابم پاچید!

F.Lampard
1389,03,11, ساعت : 23:37
ترجیح میدم قبل از اینکه به پیری برسم...!!!

shabnam33
1389,03,11, ساعت : 23:42
:-2-25-:جالب بود و واقعی مرسی دست گلت درد نکنه

elnaz 90
1389,03,11, ساعت : 23:58
هم قشنگ بود هم ناراحت کننده هم تکان دهنده

zanbagh
1389,03,12, ساعت : 10:41
از همه سوی جهان جلوهی او میبینم
جلوهی اوست جهان کز همه سو میبینم
چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل
چهرهی اوست که با دیدهی او میبینم
تا که در دیدهی من کون و مکان آینه گشت
هم در آن آینه آن آینه رو میبینم
او صفیری که ز خاموشی شب میشنوم
و آن هیاهو که سحر بر سر کو میبینم
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو میبینم
تا یکی قطره چشیدم منش از چشمهی قاف
کوه در چشمه و دریا به سبو میبینم
زشتی نیست به عالم که من از دیدهی او
چون نکو مینگرم جمله نکو میبینم
با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینهی او میبینم
در نمازند درختان و گل از باد وزان
خم به سرچشمه و در کار وضو میبینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو میبینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو میبینم
غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک
خار را سوزن تدبیر و رفو میبینم
با خیال تو که شب سربنهم بر خارا
بستر خویش به خواب از پر قو میبینم
با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز
نرگس مست ترا عربدهجو میبینم
این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست
کز فلک پنجهی قهرش به گلو میبینم
آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت
شهریار اینهمه زان راز مگو میبینم

شهریار (http://sarapoem.persiangig.com/link7/shahriyar.htm)

آرام.د
1389,03,12, ساعت : 11:10
« فردا »

با تکرار نامت
به خواب می روم
تا در خیال خویش
- سحر
سر از - سیاه چادر - قبیله ام به در آرم
دیگر نه از صدای نی چوپانی
به گریه می افتم
و نه از شروه خوانی گم شده ای
در کف رودی کم آب
بی روشنای فردا

فردا که برخیزم
و خود خواننده ی کارنامه ی خود باشم
بگو به من!
کدام یک از ترانه هایم
مرا شفاعت خواهند کرد؟!!!

آرام.د
1389,03,12, ساعت : 11:32
« سفر »

چه می خواهم از پنجره های بی روح پائیز
و این کوچه های غم انگیز
چه می خواهم از این زمستان
و این روزهای شتابان
چه می خواهم از این اتاق
که دیوار آن فاصله بین چشمان من
- با همه آسمان است
چه می خواهم از این ورق های تقویم دیواری خود
که عمر مرا می شمارند
.
.
.
نباید بمانم
نباید در این خلوت سرد و اندوه بار اتاقم بمانم
بگویید با من!
که آن « جاده » تا کجا می رود؟!

آرام.د
1389,03,12, ساعت : 11:43
در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست
تو « آنِ » جاودان را در جهان خود پدید آور
که هر چیزی فراموش است و آن « دم » را زوالی نیست
در آن « آنی » که از خود بگذری وز تنگ خودخواهی
برآیی در فراخ روشن فردای انسانی
در آن « آنی » که دل برهاند از وسواس شیطانی
روانت شعله ای گردد، فرو سوزد پلیدی را
بدرّد موج دود آلود شک و ناامیدی را

به سیر سال ها باید تدارک دید آن « آن » را
چه صیقل ها که باید داد از رنج و طلب جان را !
به راه خویش پای افشرد و ایمان داشت پیمان را...

lilil
1389,03,12, ساعت : 11:45
بخشیدم اگر، ...

صبر من کم بود و خطای تو زیاد...

اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار...

ببخشیدم اگر، ...

صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت...

اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد...

ببخشیدم اگر،

من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت...

اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو، نبخشیدن!

ببخشیدم،

به خاطر این همه دوستت داشتن...

به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!

mahboubeh_shab
1389,03,12, ساعت : 12:55
کاش مي شد غصه را زنجير کرد

ذره هاي عشق را تکثير کرد

کاش مي شد زخم را مرحم شويم

يار و غمخوار و انيس هم شويم

کاش مي شد بر خلاف سرنوشت

قسمت و تقدير را از سر نوشت

کاش مي شد چشم و دل را باز کرد

نغمه ها ي دوستي را ساز کرد

کاش مي شد عشق را آغاز کرد

بي خيال از هر غمي پرواز کرد


.................................................. .......................................



می خوام تو حريم نگاهت قدم بزارم
هر چي قشنگيه همراه خودم بيارم


مي خوام اول حرفام اسمتو بيارم
شايد اين جا هم خوش شانسي بيارم


واسه بودنت مي خوام جشني بگيرم
از فرشته ها كادو تو بگيرم


مي خوام تولدت آسمون ابري باشه
بهار مهمونه کلبه ها ی عاشقا باشه


مي خوام به قاصدك ها مژده بدم
تا اومدنت برا عاشقا قصه بگم


تا وقتي مي آي همه بشناسنت
نگن کی بود از کی نوشت....

zanbagh
1389,03,12, ساعت : 14:47
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم
ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبه بامدادیم
چون لالهام ز شعلهی عشق تو یادگار
داغ ندامتی است که بر دل نهادیم
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادیم
چون طفل اشک پردهدری شیوهی تو بود
پنهان نمیکنم که ز چشم اوفتادیم
فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک که سیه بخت زادیم
بی تار طرههای تو مرهم گذار دل
با زخمهی صبا و سه تار عبادیم
در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خواند به اشک شوقم و گلبانک شادیم
شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار
ماهی نتافت تا شود از مهر هادیم

شهریار

math
1389,03,12, ساعت : 16:21
هم مطلع جمال خداوندى
هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح زنده ز انفاسش
روح الامین تجلى پندارش

هم از دمش مسیح شود پران
هم مریم دسیه ز گفتارش

هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ریزد از كف مهیارش

این گوهر از جناب رسول الله
پاكست و داور است‏خریدارش

كفوى نداشت‏حضرت صدیقه
گرمى نبود حیدر كرارش

جنات عدن خاك در زهرا
رضوان ز هشت‏خلد بود عارش

رضوان بهشت‏خلد نیارد سر
صدیقه گر بحشر بود یارش

باكش ز هفت دوزخ سوزان نى
زهرا چو هست‏یار و مدد كارش

میلاد زهرای مرضیه و روز مادر مبارک...:-118-:

bibi73
1389,03,12, ساعت : 19:02
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی قلب خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ...

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد کوچه ی خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشمهای باز ِ تو روشن نیست!

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش
بی احساس عشقی
او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

bibi73
1389,03,12, ساعت : 19:11
تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم
که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.
دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،
همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم
نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر
از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.
بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،
زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من
کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار
تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.
دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک
ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم
بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .
نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

bibi73
1389,03,12, ساعت : 19:15
انتظار http://s3.tinypic.com/24cdqc9.jpg


همیشه
با همیشه
در انتظار نیامدنت
سکوت می کنم
و از تو ... .
می آیی ؟
نمی دانم اما
خوب می دانم که نمی آیی
و این قصه را به هیچکس نمی گویم
حتی به تو .
امروز چقدر انتظار نیامدنت را
کشیده ام .
باور کن شاید ، باور نکنی
در ازدحام این همه آدم
سخن گفتن را فراموش کرده ام

همین امروز به بازار می روم
تمام جیبهایم را پر از سفر می کنم
و به خانه باز نمی گردم
تا تو سفر نکنی
تمام شهر را به سفر خواهم فرستاد
و خود مسافر چشمهایت خواهم شد .


.................................................. .................
می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی
در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد
مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی
لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد
صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی
می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم
اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی
بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه
می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی
بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم
این کیست در آئینه تندیس پریشانی
شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست
بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی
در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را
می بینم و می گریم در یک شب بارانی
شهرام زلالی
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش.

به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش.
میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه.
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...
http://avaxtm.com/out.php/i3921_2ic36ro.jpghttp://avaxtm.com/out.php/i3922_CrushbyluMbricus.jpg

bibi73
1389,03,12, ساعت : 19:22
اميدوارم که بده من خوشي نببيني



اميدوارم که هر چي کردي به سرت بياد يه روزي



خير از عاشقي نديدم اي خدا خوشي نديديم



يه ندا از ته دنيا رسيده بايد بميرم



که ديگه عاشق نباشم ديگه دلداه نباشم



نباشم تا که يک روز مث حالا آواره باشم .



مرگ من شده يک چاره واسه اين دل بيچاره



اوني که واسش مي مردم دل و کرده پاره پاره



اون دروغي که تو بستي دلمو آسون شکستي



با خودم گفتم که اي واي بخدا چقدر تو پستي



اين چه دردي بود خداجون دلو کرده درب و داغون



با غم نبودنش دل هميشه بشه پر از خون

mahboubeh_shab
1389,03,12, ساعت : 19:34
يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم

حاجی بلا
1389,03,12, ساعت : 21:28
خدا عظیم نیست او عظمت است. خدا مهربان نیست او مهربانی است.
خدا عاشق نیست او عشق است. و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت و حضور
میابد. وقتی دست ناتوانی را می گیریم و یا با عشق خالصانه به حرفهای انسانی تنها و
درمانده گوش می سپاریم یا گره از کار کسی می گشاییم، پروردگار مجال حضوربر زمین
یافته است. جهان در انتظار حضور همه ماست کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان
تجلی خداوند بر زمین، انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان برزمین
گام می نهد ما عظیم تر از آنی هستیم که می پنداریم.....


(مسعود لعلی)



************************************************** **
یک برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل میشود. یک مشت خاک در اثر
تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می شود. یک درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان
دگرگون میشود و شکل معبدی می گیرد. یک رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتکار
انسان بصورت لباسی فاخر در می آید. اگر در برگ خاک، چوب و پشم این امکان هست
که ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلکه هزار برابر کنند آیا من نمیتوانم با این بدن
خاکی که نام مرا حمل میکند چنان کنم.


آگ ماندینو

************************************************** ******************

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

************************************************** **************

یاد دارم یک غروب سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم تخته قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید و بغضش
شکست
اول سال است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست!
بوی نان تازه هوش ما را برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخری......؟
************************************************** ********

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

************************************************** **********************

رودها در جاری شدن
و علفها در سبز شدن معنی پیدا میکنند
کوه ها با قله ها
و دریا ها با موجها زندگی پیدا میکنند
و انسانها ، همه انسانها
با عشق ، فقط با عشق
پس بار خدایا برمن رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد.
***************************************
زندگی
چون قفسی است
قفسی تنگ
پر از تنهائی
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز...............
*************************************
خوش خيال كاغذي

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.

************************************************** *****************************************

زندگی اجبار نیست...
شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است
دلش از غصه حزین بود و غمین
حال من می گو یم
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست
که نشد بال زدو پرواز کرد
زندگی اجبار نیست
زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد
از همان پنجره ها
با همان بال و پر پروانه
به همان زیبایی
به همان آسانی
زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است
بی نهایت باید شد تا آن را یا فت
زندگی ساده تر از امواج است
پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح
تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

linda
1389,03,12, ساعت : 21:49
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
دیده ی بارانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
غربت پنهانیم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد

zb7373
1389,03,13, ساعت : 10:49
اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد

آه از دمي که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد



امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزين لاهيجي

mahsa.gh
1389,03,13, ساعت : 16:56
*می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم



* می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند



* نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند



* شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم



* با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند



* فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من



* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند



* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد



* من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید



* پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!

bibi73
1389,03,13, ساعت : 17:18
چشمها منتظر طلوعی دیگر نشسته اند..

کاش هیچگاه سایه ی ابری، زیبایی طلوع را از ما دریغ نکند..

روزهای زندگیت آفتابی .. آسمان دلت بی لکه ایی از ابر...
و طلوع شادیهایت پاینده باد..
ادامه مطلب:


کاش در دهکده عشق فراوانی بود
در بازار محبت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصربود ولی ساده وپنهانی بود
----------------------------------------------------------
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خویش غافل کردند
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردند
----------------------------------------------------------
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم
----------------------------------------------------------------------
نگاه کن! آن دور دستها ... یکی تنها به انتظار ایستاده
لبخندی عاشقانه را !
دستی برایش تکان بده
تا بشکند حصار سنگی تنهایی اش!
--------------------------------------------------------------------------------------
خدایا در پی رودخانه ها میدوم و در دو قدمی دریا سایه ترانه هایم را
از روی ماسه ها برمیدارم. من نمی خواهم بی عشق تو زندگی کنم.
درهای بسته اسمان را به رویم باز کن پیش از انکه شعر سرودنم را فراموش کنم.......
--------------------------------------------------------------------
ایـن روزهـــا باران هم که نـیایـــد من دلگیــر می شـوم
اصلا مهـم نـیسـت که باران بر کوچه بباردیا بـر بـسـتــــرم !
باران هـم که نـباشــد چشمان من خیس است...
-------------------------------------------------------------------
سفر بهانه ایست تا از رویا هایم دست بشویم
عاشق نباشم و برای رفتن کوله بار ببندم!
مرگ نزدیک است
نزدیک تر از صدای موذن
اولین نماز را کجا خوانده ای؟
بر کدام قبله؟
----------------------------------------------------------------
شاید هنوز
به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز
امیدی به تابش برقی در چشم های همسایه باشد
شاید هنوز
قاصدکی به سوی دست های من پرواز کند
ببین !!!!!!!
دست هایم هنوز به انتظار آن قاصدک گشوده است
و ....
---------------------------------------------------------------------
بر می خیزم
از خواب رویا ها
مشتی هوشیاری بر صورت ام می پاشم
چشمان ام هنوز می سوزد
از خواب شیرین رویا ها ...... !!!

bibi73
1389,03,13, ساعت : 17:19
در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم


در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست
می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد
بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم
تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی
و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید
و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم
بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند
تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم
بگذارتا صدف دریای دل من باشی
كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد
می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
که من او را چگونه دوست داشتم
ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید
پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

mahboubeh_shab
1389,03,13, ساعت : 20:56
عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بسته مو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

...

REAL LOVE
1389,03,13, ساعت : 21:59
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من
می سوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقت
کانون من سینه ی من سودای من آذر من
من مست صهبای باقی ز آن ساتکین رواقی
فکر تو در بزم ساقی ذکر تو رامشگر من
دل در تب عشق افروخت گردون لباس سیه دوخت
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد دل فتنه ی آب و گل شد
صد رخنه در ملک دل شد ز اندیشه ی کافر من
شکرانه کز عشق مستم میخواره و می پرستم
آموخت درس الستم استاد دانشور من
در عشق سلطان بختم در باغ دولت درختم
خاکستر فقر تختم خاک فنا افسر من
اول دلم را صفا داد آیینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
تا چند در های و هویی ای کوس منصوری دل؟
ترسم که ریزد بر خاک خون تو در محضر من
بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل
کی می تواند کشیدن این پیکر لاغر من؟
دل دم ز سر صفا زد کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت لوا زد از فقر در کشور من

صفای اصفهانی

HSE.MO
1389,03,13, ساعت : 22:36
اشک من هویدا شد
دیده ام چو دریا شد

در میان اشک من
سایۀ تو پیدا شد
موج آتشی از غم
زان میانه بر پا شد
*
تو برفتی وفا نکرده
نگهی سوی ما نکرده
نکند ای امیدم جانم
که نیایی خدا نکرده

به یاری شکستگان چرا نیایی
چه بی وفا چه بی وفا چه بی وفایی

اشک من هویدا شد
دیده ام چو دریا شد
*
تو که گفتی اگر به آتشم کِشی
و گر زغصه ام کُشی
تو را رها نمی کنم من

نکشته ام تو را ز غم
نه آتشت به جان زدم
که می کشی ز من تو دامن

اشک من هویدا شد
دیده ام چو دریا شد
*

چرا برم نمانده رفتی
به سوز غم نشانده رفتی
به سوز غم نشانده رفتی

mahboubeh_shab
1389,03,14, ساعت : 12:08
آمد اما بي صدا خنديد و رفت



لحظه اي در کلبه ام تابيد و رفت



آمد از خاک زمين اما چه زود



دامن از خاک زمين برچيد و رفت



ديده از چشمان من پنهان نمود



از نگاهم رازها فهميد و رفت



گفتم اينجا روزني از عشق نيست



پيکرش از حرف من لرزيد و رفت



گفتم از چشمت بيفشان قطره اي



ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت



گفتمش من را مبر از خاطرت



خاطراتش را به من بخشيد و رفت

bibi73
1389,03,14, ساعت : 18:15
من گمان مي کردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند

bibi73
1389,03,14, ساعت : 18:16
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد.
خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود،
دست بي رحمي آمد نزديک،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد...
ليک آن خار در آن دست خزيد
و گل از مرگ رهيد ...
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت : سلام



http://iranjoke.ir/images/07/666.jpg

bibi73
1389,03,14, ساعت : 18:25
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟
گفت آغازش سراسر بندگیست.
گفتمش پایان آن را هم بگو؟
گفت پایانش همه شرمندگیست.
گفتمش درمان دردم را بگو؟
گفت درمانی ندارد بی دواست.
گفتمش یک اندکی تسکین آن؟
گفت تسکینی ندارد ماندنیست

mahboubeh_shab
1389,03,14, ساعت : 21:47
دیشب از درد فراغت اشک و خون بر دیده بود
بیوفا دست زمان گل های شادی چیده بود

دیده ساغرکشم مست می رخسار تو
زان صبایی که دو چشمم چشم پاکت دیده بود

هر طپش نام تو شد در لحظه های زندگی
گرچه گاهی هجر تو شوق و صفا دزدیده بود

خاطر غم بود و آن دریای مواج وفا
کز سرود تلخ هجرت بر دلم سائیده بود

بشکند دست جفا گر بی تو می خواهد مرا
زنده بادا صبح عشق چون دل وفا بوئیده بود

شهر شعرم ناتوان در وصف تو ای نازنین
بی تو دل نشکفته بود و دیده ام خوابیده بود

جویبار مهر گشتی بر دل و جان حبیب
از زمانی که وفا بر جان من تابیده بود

bibi73
1389,03,14, ساعت : 21:48
باید بگویم فکر فردا را ندارم

من طاقت غم های بیجا را ندارم



اینجا کنار تو برایم امن امن است

ترس از جهنم و هیولا را نداریم



اصلا عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟

ظرفیت غمگین شدن ها را ندارم



من کل دنیایم فدای تار مویت

دارم تو را و کل دنیا را ندارم



یک آدم معمولیم _ دیوانه ی تو _

من شهرت مجنون و لیلا را ندارم



با تو هر آنچه خوب و دلخواهست دارم

شاید ... اگر ... ای کاش و اما را ندارم



طغیان از تو گفتن و از تو نوشتن

شد این غزل که گفته ام با " را ندارم " .

mahboubeh_shab
1389,03,14, ساعت : 22:54
بهت نگفتم تا حالا
اينكه چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت ميگم
بي تو دارم كم ميارم
بهت نگفتم تا حالا
كه بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت ميگم
داري كجاها ميكشي
باز اين دل دربه دررو
قشنگ مهربون من
اين جوري از پيشم نرو
بهت نگفتم تا حالا
اينكه چقدردوستت دارم
اينكه چقدر آرزومه
پيش چشات كم نيارم
دلم ميخواد باور كني
از ته دل ميخوام تو رو
وقتي ميگم بمون ... بمون
وقتي ميگم نرو... نرو
بري هزار سالم بشه
چشم انتظارت ميمونم
بازم براي دل تو
ترانه هامو ميخونم
خودت ميدوني كه تو رو
از دل و از جون ميخوامت
مجنون عشق من شدي
من مثله ليلي ميخوامت
بهت نگفتم تا حالا اينكه
چقدر دوستت دارم
اما حالا بهت ميگم
بي تو دارم كم ميار
بهت نگفتم تا حالا
كه بد جوري عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت ميگم:
دوستت دارم اي ماه من**

matador_ak
1389,03,15, ساعت : 13:45
http://i13.tinypic.com/451zssl.jpg



نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست

دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

R ! R a
1389,03,15, ساعت : 18:30
ز بس نالید از دست زمانه
دلم بیزار شد پر زد زلانه
بلم بودم من و ، دل بود پارو ...
بلم در آب و پارو در کرانه ! ....

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:11
صداي زنگ ساعت

خيال حلقه بازوانت را برهم ميزند

چشم در تنهايي باز ميکنم

و چشمهايم را در حسرت ديدنت

چندباره برهم ميفشارم

عطرت در اتاق من پيچيده

نفسهاي بريدهام اما

جز تکرار نبودنت چيزي نصيبم نميکنند

با انگشتهاي خيس در هوا مينويسم

دلتنگم... دلتنگم...

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:24
اما....

اما عزيز خسته و داغدار من...

با همه اشتياقم...

بگذار در سوداي با تو بودن بمانم

بگذار هيچ جلوه اي از زمين در تصوير عاشقانه و خدايي خيال من نباشد

بگذار در اشتياق ديدار تو بمانم...

بگذار نفسهايم در آرزوي ديدار تو به شماره افتد...

بگذار همه آن چيزهايي که خدا بي حضور مادي تو

بر من بخشيده است...دست نخورده بماند

بگذار لطافت انتظار را در سينه پر اندو ه خود

به تمامي لمس کنم..

بگذار افقهاي خيالم را براي ديدار تو

به نظاره بنشينم....

بگذار خلوتگاه درونم با هاله اي از نور خدايگونه روحت پوشانده شود...

بگذار در حسرت ديدار تو بمانم...

بگذار سوز و گداز سينه ام....پر جوش بماند...

بگذار پر التهاب بمانم....

بگذار هميشه و براي ابد....

دلتنگ تو بمانم...

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:28
توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو

تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو



من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات


من نوشتم كه : هوس هم ،مي تونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه


من نوشتم كه :شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا


من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن


من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم


من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي


من نوشتم :آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت


من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت


من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب


من نوشتم كه : سرابم واسة من يه اميده
تو نوشتي كه :ديوونه ، اين اميده نا اميده


من نوشتم : نگو اينو ،من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت


من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت


من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو


من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت


من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا


من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:31
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با معصوميتت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو عشق من را فراموش مي كني
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود
چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:35
مي دونم ... مي دونم بر نمي گردي

قول ميدم وقتي که نيستي عکستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه ي اشکات نميرم

قول ميدم وقتي که نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

ميدوني که خيلي خستم ميدوني دلم گرفته

ميدوني دوريت عذابه ميدوني گريم گرفته

ميدونم بر نمي گردي ميدونم رفتي که رفتي

دروغ بود هرچي ميگفتي ميدونم ...

هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شکسته

واسه اين حس غريبم که فقط دل به تو بسته

بيا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

ديگه از آخر قصه حتا يک لحظه نمونده

حتا يک لحظه نمونده...


براي كسي كه لايق عشقش نبودم...

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:38
خداحافظ، برو بانو، برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات، منو به گريه مي ندازه

نگا کن، آخر راهم، نگا کن آخر جاده ست
نمي شه بعد تو بوسيد، نمي شه بعد تو دل بست

منو تنها بذار، اينجا، تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپر شد، که بايد از نگات دل کَند

حلالم کن اگه ميري، اگه دوري اگه دورم!
اگه تو گريه مي خندم، حلالم کن، که مجبورم

نگو عادت کنم، بانو، که مي دوني نميتونم!
که مي دوني نفسهامو به ديدار تو مديونم!

فداي عطر آغوشت، برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره، منَم به گريه ميندازه

برو بانو، خداحافظ! برو، تو گريه حلالم کن!
خداحافظ، برو اما، حلالم کن، حلالم کن!

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:39
چه بيهوده کاري است نشستن و گفتن . ثانيه ها را به خدمت واژه ها گرفتن و کاغذهاي سفيد را خط خطي کردن .
من هنوز رفتن را نمي شناسم ، حتي يک قدم هم بر تن جاده نسائيده ام .
من هنوز نه پروانه ها را مي شناسم و نه کبوتران را .

من اينجايم...

نه به آبي ترين آسمان رسيده ام و نه به بي رنگ ترين دريا . من هنوز در بند .اژه هايم . هرچه ميگويم مرا بيشتر به عذاب رهايي مبتلا مي سازند.

فکر ميکنم که پيش از اين هم گفته ام که خواهم رفت ...!!

غروب است ! يک غروب آرام و دلتنگ.

امروز هم تمام شد و من هنوز اينجايم و بر تن سفيد کاغذ ها خطوط دلتنگي ام را مي نگارم ، ولي نه ، فردا ، فردا بي ترديد خواهم رفت

مي روم به اوج ...

مي روم تا نهايت عــــــشق ...

شايد آنجا مکاني را بيابم تا در آن لحظه اي به آن آرامش جودانه برسم . به آن گمشده اي که سالهاست بي نتيجه در جست و جويش کوچه پس کوچه هاي دلتنگي را طي کرده ام . با دو بال شکسته پر خواهم زد و همچون پرستو هاي مهاجر به شهر زيباي عـــــــشق پر خواهم کشيد .

آري اينک اين منم با کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين و با اميد به فردايي که شايد هرگز نيايد


اين منم و زير لب مي گويم : « فردا خواهم رفت »

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:45
من دلم تنگ مي شود
براي تو
براي هرآنچه که تکانم مي دهد

تـــــا تــامل خـــويش
بـــــــراي خاطراتمان
چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان

دلــم کــه تنـــگ مي شــود
پاي لحظه هاي خالي از تو
بــساط اشک پهن مي کــنم

گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم
صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم
پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد
پر از آواز مي شوم از تو

مگرغير از اين است
که توهم هم وجود دارد؟

باشد ...
به خودم دروغ نمي گويم!
اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند
دلم براي اين توهم تنگ مي شود

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:46
م دوري خيلي سختِ مخصوصاً اگه تو باشي



مخصوصاً اگه بري تو ديگه پيش من نباشي




مي دوني که بي توموندن توي دنيا يه عذاب



اگه تو يه روز نباشي زندگيم بي تو خراب



* * *



نزار اينجا من بمونم حيرون و خيلي پريشون



مهربون برگرد تو پيشم دلمو انقدر نسوزون




نگو که خبر نداري دارم از دوريت مي ميرم



جاي دستاي قشنگت دستاي غمو مي گيرم



* * *



نمي تونم نمي تونم ديگه من بي تو بمونم



به خدا سخته واسه من که ديگه تو رو نبينم





بيا و منو رها کن از غمو غصه جدا کن



بيا و بمون کنارم به دلم تو اعتنا کن



* * *



منمو دلي شکسته که به پات هنوز نشسته



تويي و دوري چشمات بي تو بودن خيلي سخته




غم دوريتو نمي شه يکمم تحملش کرد



نميشه طاقت بيارم توي دنياي پر از درد

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:51
کسي از دلم خبر ندارد کسي نمي داند در اين لحظات دوري و فراق من چه ميکشم


کسي نميداند دردهاي انباشته در دلم کاسه صبرم را لبريز کرده و


باز کسي از نگاهم نمي خواند دلتنگم ،


درد دوري و هجران درد نبود و فراق بر من چيره گشته و من آهسته آهسته


بي تو در تنهايي خواهم مرد

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:53
به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در ير و بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:56
هر برگي كه دست روزگار از دفتر زندگانيم جدا مي كند،

آرزويي شيرين را با خود به همراه دارد كه با فنا شدنش،

جزئي از وجود مرا به تباهي مي كشاند؛؛؛

و من هر روز در انتظار برگي ديگرم؛؛؛

ولي افسوس كه آن روزهاي خوش هرگز فرا نخواهند رسيد...

و شايد روزي كه از آن مي گريزم فرا رسد و من در گورستان آرزوهايم،

در زير خروارها خاك كه جسم نحيفم را در آغوش گرفته به ابديت بپيوندم...




کجا رفت اون همه دوستت دارم ها...؟

کجا رفت اون همه فدايت شوم ها...اون همه قربونت برم ها...؟


مي گفت: من بدون تو نميتونم زندگي کنم...



مي گفت: اگه از تو جدام کنن مي ميرم...



مي گفت: نکنه يه روز تنهام بزاري و بري؟؟؟



مي گفت: هر طور شده تو رو بدست ميارم...



مي گفت: تو عشق مني، عمر مني و تموم زندگي مني...



مگه ميشه اين حرفا تو خاطره ام زنده بمونه و نسوزم؟؟؟



خدايا تو که شاهد بودي اون چي بهم مي گفت...



خودت شاهد تموم يکرنگي و خلوص و پاکي عشقم بودي...



خودت مي ديدي و نظاره گر بودي که چقدر صادقانه دوستش داشتم...



راستي خدا جونم ازش بپرس و بهش بگو: چرا تنهام گذاشت...



بهش بگو: من خودم شاهد بودم که اون چقدر صادقانه دوستت داشت...



پس چرا با احساساتش بازي کردي و با رفتنت آتيشش زدي؟؟؟



خداجونم حتما بهش بگو و جوابمو بده...منتظرم

bibi73
1389,03,15, ساعت : 19:57
قاصدک غم دارم،
غم آوارگي و دربدري،
غم تنهايي و خونين جگري
قاصدک واي به من همه از خويش مرا مي رانند،
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
مادر من غم هاست،مهد و گهواره ي من ماتم هاست،
قاصدک دريابم!
روح من عصيان زده و طوفانيست،
آسمان نگهم بارانيست
قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگيني عالم دارم،
غم من صحراهاست،افق تيره او ناپيداست
قاصدک ديگر از اين پس منم و تنهايي
و به تنهايي خود در هوس عيسايي،
و به عيسايي خود منتظر معجزه اي _غوغايي
قاصدک حال گريزش دارم،
مي گريزم به جهاني که در آن پستي نيست،
پستي و مستي و بد مستي نيست
مي گريزم به جهاني که مرا ناپيداست
شايد آن نيز فقط يک روياست






دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران ميخوانند و عده اي مي گويند ،


آه چه زيبا ، و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند


دلمان خوش است به لذت هاي کوتاه ، به دروغ هايي که از راست بودن

قشنگترند ،


به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند يا کسي عاشقمان شود


با شاخه گلي دل مي بنديم ، و با جمله اي دل مي کنيم


دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک


دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي


و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد مي زنيم


و چه

ساده مي شکنيم همه چيز را







رقيب من !

تو مي داني

آن نازنين يارت

ــ عشق نافرجام من ــ

هر نيمه شب در خواب من پرسه مي زند ؟!

که هر شب سر همان قرار هميشگي

مي آيد و من از ترس خيانت از خواب مي پرم ؟!







از صدايم اشک مي بارد
آه من تنهاترين، تنهاي اين دنيام
هيچ ياري، مهرباني، هيچ همدردي
نيست حتي سايه اي اينجا
قلب من عمريست بغضش را فروخورده
اشک هاي تلخ من هم سخت، تکراريست
هستم اما از تهي هم نيست تر، گويا
بودنم همرنگ مرگي ممتد و جاريست

Guest2
1389,03,15, ساعت : 20:16
خستم

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد (http://khastam.mihanblog.com/post/61)
در این بن بست دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم .
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست ، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند .
به اندیشیدن خطر مکن .
روزگار غریبی ست ، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذر گاه مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست ، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا بر سفره نشسته است .
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

Guest2
1389,03,15, ساعت : 20:20
شبی از پشت یک تاریکی نمناک و بارانی (http://khastam.mihanblog.com/post/60)
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.

novin
1389,03,15, ساعت : 22:33
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !

frosan
1389,03,15, ساعت : 22:41
همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم !همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم ،
که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است
همچنان زندگی ساز خودش را میزند ،
ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !
همچنان در حسرت بهار نشسته ام ،
اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشتم !
این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند ،
اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به او یاری نمی آید !
همچنان این لحظه های نفس گیر زندگی را میگذارنم
اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست !
امید من دیروز بود که گذشت ،
امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم !
دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد
آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند !
همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم !
همچنان از آواز بی صدا پرنده در قفس میفهمم که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم !
همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است
و امشب نیز شب دلگیریست !

کسی نیست که به داد این دل برسد ،

هر کسی به داد دل خودش میرسد ،

به داد و فریاد این دل تنها نمیرسد !

همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ،



درون خودم اشک بریزم و ناله کنم !

ای خدا تو شاهد روزگار من باش ،

و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن !


دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است !

همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد

novin
1389,03,15, ساعت : 23:31
مبادا!
مبادا سفرۀ کس خشک و خالی
مبادا طی شود با بیخیالی
اگر آدم نگیرد دست آدم
چه فرقی میکند با نقش قالی





نفس یاغی
دلم بتخانه شد، یا رب، خلیلی!
طریق عشق را پیری، دلیلی!
دگر فرعون ِ نفسم سخت یاغیست
خداوندا، کلیمی! رود نیلی!

(mina)
1389,03,15, ساعت : 23:39
لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

اخوان ثالث

(mina)
1389,03,15, ساعت : 23:47
حمید مصدق




با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

novin
1389,03,16, ساعت : 00:28
ديشب بود
همين ديشب.
الهة الهام
بر من
فرود آمد و گفت:
جهان پليست
كه بيش از يكبار
تو را مجال عبور از آن نيست.
پس، درياب!
كه «تركيب» تو
«تجزيه» خواهد شد.

nazanin17
1389,03,16, ساعت : 00:28
من فقط عاشق اینم
حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم
تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم
بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه
ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو
بزارم برای فردا
من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشۀ دنج
موهای تو رو ببافم
عاشق اون لحظه ام
که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه
دزدکی تو رو ببینم

novin
1389,03,16, ساعت : 00:54
دریچه

دلم در سينه آهي كرد و بگذشت
و خود را خاكِ راهي كرد و بگذشت.
جهان يك پنجره دارد كه هركس
ز در آمد، نگاهي كرد و بگذشت.

nazanin17
1389,03,16, ساعت : 02:11
برج عاج

بیا سوار خسته رو رو اسب خستگی ببین
ببین شدم یه خاطره فقط همین فقط همین
ببین بهار عشقمون پراز گلای پرپره
غم جفت مهربونتو به باغ گریه میبره
ای تو مثل قصه با من همسفر تا مرز رویا
این منم تنهای تنهاخسته از تکرار شبها
طرح مات انتظارم چشم من فانوس راهه
جاده اما امتدادش مثل بخت من سیاهه
چه تلخه بی تو گم شدن تو سایه های سرد شب
چه خسته پرسه میزنه پس از تو کوچه گرد شب
شاید تو با ستاره های شب صدامو گوش بدی
از برج عاجت اخرین ترانه هامو گوش بدی
لحظه های تلخ مرگه لحظه های بی تو بودن
از تو سهم من همینه شعر دلتنگی سرودن
سایه ای تنها رو هر شب تا در می خونه بردن
در پناه می شبارو به فراموشی سپردن

شاهرخ

R ! R a
1389,03,16, ساعت : 12:49
گفتم، بگو به من، ای فاحشه ! که داد به باد ...
شرافت و غرور تو را ؟ ... ناله از دلش سر داد :
کای احتیاج ، زاده ی زر ، مادر فساد ،
لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد !

lilil
1389,03,16, ساعت : 13:01
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

lilil
1389,03,16, ساعت : 13:17
چای فروش سر میدان
نخستین واژه ی من است
واژه ی دیگر
پیر مردی که می گرید
برای انکه تعادلش به هم بخورد
کیف پولش را
از زیر بغلش
زده اند
تعریف های قدیمی از وزن
به درد شب
نمی خورند
پرسه ها
وزن مخصوص حود را دارند
شبگردی خود را
با دمسردی همدردی
قا فیه می کند
اما
تنها
این هق هق هراسیده می داند
که شعر امشبم
چه ارایشی
به خود خواهد گرفت

lilil
1389,03,16, ساعت : 13:24
بايد فراموشت كنم / چنديست تمرين مي كنم / من مي توانم ! مي شود ! / آرام تلقين مي كنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....تا بعد، بهتر مي شود .... / فكري براي اين دلِ آرام غمگين مي كنم /من مي پذيرم رفته اي / و بر نمي گردي همين ! / خود را براي درك اين ، صد بار تحسين مي كنم / كم كم ز يادم مي روي / اين روزگار و رسم اوست ! / اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميكنم.

SAGHIIIII
1389,03,16, ساعت : 13:56
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست تو شيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چه ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي درد عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارت را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و ر فتی...

mahboubeh_shab
1389,03,16, ساعت : 15:24
تا بهار عمر خـــــــــــــود را صرف گلها میکنم

اَرزوی خــــــــــــــو یش را از گل تمنا میکنم

با پرستو عهد خــــــــــود بستی و با نا باوری

کوله بار هجــــــــــــــــرت خود را مهیا میکنم

زیر شــــــــــــــرح اشتیاق لحظه های انتظار

امتداد سطر بـــــــــــــــــاران را تماشا میکنم

اَبی چشمان تو روزی کــــــــــه طوفانی شود

خویشتن راغـــــــــــــرق در امواج دریا میکنم

اَشیانم را کـــــــــــــه در کام نگه کردی خراب

بر فـــــــــــــــــراز شاخه های باد بر پا میکنم

یک سبد از سایه هــــــــــــای گیسوان بید را

فصل گــــــــــــــرم مهربانی در تو پیدا میکنم

روی لبخند تــــــــــــو با لب مینو یسم زندگی

پای پیمان نامه را با بوســـــــه امضا می کنم

" رهرو " ی هستم که در هر منزلی از کاروان

خاطــــــــــــــــرات کودکی را با تو زیبا میکنم

(mina)
1389,03,16, ساعت : 17:41
« زندگي » زيباست، كو چشمي كه زيبائي به بيند ؟

كو دل آگاهي كه در هستي دلارائي به بيند ؟



صبحا تاج طلا را بر ستيغ كوه، يابد

شب گل الماس را بر سقف مينائي به بيند



ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو سكر را در باده پيمائي به بيند



شكوه ها از بخت دارد بي خدا در بيكسي ها


شادمان آنكو خدا را وقت تنهائي به بيند



زشت بينان را بگو در ديده خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟


مهدی سهیلی

novin
1389,03,16, ساعت : 17:49
نه ! من خانه ای ندارم ، سقفی نمانده است.
دیوار و سقف خانه من
همین هاست که می نویسم.
همین طرز نوشتن از راست به چپ است.
در این انحنای نون است که می نشینم.
سپر من از همه بلایا سرکش ک یا گ است.

linda
1389,03,16, ساعت : 20:09
به تو مي انديشم

و تو را مي بينم

که کنار غم وتنهايي من

به نگاه دل من مي خندي

و به ديوار بلند حاشا

تکيه مي اندازي و

با غضب هر چه در اميد است

رو به دالان دلم مي بندي

به تو مي انديشم

تو مرا مي بيني؟

يا در آن عمق پر از خواهش و ترس

پشت اين پرده ي خاموش پي خود هستي؟!

به تو مي انديشم و تو را مي بينم

که به من مي گويي:

اين همه تاريکي

جاي من نيست

و به طوفان صدايي گفتي :

که به من فکر نکن...!

(mina)
1389,03,16, ساعت : 22:27
ما چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده

عمر آينهي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچهها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

mahboubeh_shab
1389,03,16, ساعت : 22:31
كسی آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت

در نگاهم بی كسی را يك معما كرد ورفت

با كليد خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت

تكه های قلب خود را نذر فردا كرد و رفت

فكرهای پخته اش را پشت افكارم جا گذاشت .

نسخه های بی كسی را بازامضاء كردورفت

در نگاهش كينه های كهنه اش را غرق دريا كردو رفت

دستهايش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاك معنا كرد ورفت...

novin
1389,03,16, ساعت : 22:32
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
هر چه ياد و يادگارم بود
ريخته ست
چون درختي در زمستانم
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
با اميد روزهاي سبز آينده
خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم
ريخته ديري ست
هر چه بودم ياد و بودم برگ
ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله ي بيمار لرزيدن
برگ چونان صخره ي كري نلرزيدن
ياد رنج از دستهاي منتظر بردن
برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن

اي بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر
هرگز و هرگز
بربيابان غريب من
منگر و منگر

سايه ي نمناك و سبزت هر چه از من دورتر، خوشتر
بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو
تكمه ي سبزي برويد باز، بر پيراهن خشك و كبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناك اندهان ماند سرود من

lilil
1389,03,16, ساعت : 22:36
دفترم را ورق می زنم می رسم به ورقی از آن می نویسم
چه بنویسم!
از نامردی ها از دلتنگی هایم از تنهایی هایم
خدایا کمکم کن تا دیگر این دفتر را باز نکنم

novin
1389,03,16, ساعت : 22:40
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
شعر : زنده یاد استاد مهدی اخوان ثالث
اثر : از دفتر شعر "آخر شاهنامه"

(mina)
1389,03,16, ساعت : 22:40
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم نداردمن و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هرچیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به من نداشته
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم


قیصر امین پور

mahboubeh_shab
1389,03,16, ساعت : 22:44
دیدم دلم گرفته , هوای گریه دارم
تو این غروب غمگین , دور از رفیق و یارم

دیدم دلم گرفته,دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما من كسی رو ندارم

دیدم غروبه اما , نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی

دیدم كه جاده خسته س, از این كه عمری بسته س
اونم تموم حرفاش,
یا از هجوم بارونه
یا از پلی شكسته س
اونم تمومه راهاش, یا انتها نداره یا در میونه بسته س

من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت از دست دوری راه
یكی نداشت شكایت

گم شدیم از غریبی , من و غروب جاده
از بس هوا گرفته , از بس غم زیاده

پر از غبار غم بود هر جا نگاه می كردی
كی داشت خبر كه یك روز میری كه برنگردی

novin
1389,03,16, ساعت : 23:17
باغ من / دفتر شعر "زمستان"

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش

باغ بي برگي
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
گو بريد، يا نرويد، هر چه در هر كجا كه خواهد
يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بيبرگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها، پاييز

mahan7
1389,03,16, ساعت : 23:39
گفتید : نشنوید و نبینید

گفتیم ما : به چشم !

گفتید : منکر به فهم خویش شوید و شعور خویش

گفتیم : دشوار حالتی است ولی چشم !

دیدم اینک شما ز ما

باری توقع عاشق بودن و دوست داشتن دارید

آری شما که روزی ز سنگ

آری شما که دل ز آهن دارید

شبنم
1389,03,16, ساعت : 23:46
با من اکنون چه نشستن ها،خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی میخواهد

من و تو مانشویم

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم،تنهایم

تو اگر ما نشوی،

ـ خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر میخیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی

پنچه در پنچه هر دشمن دون آویزد

شاعر:حمید مصدق

REAL LOVE
1389,03,16, ساعت : 23:50
هلا ، روز و شب فاني چشم تو
دلم شد چراغاني چشم تو
به مهمان شراب عطش مي دهد
شگفت است مهماني چشم تو
بنا را بر اصل خماري نهاد
ز روز ازل باني چشم تو
پر از مثنوي هاي رندانه است
شب شعر عرفاني چشم تو
تويي قطب روحاني جان من
منم سالك فاني چشم تو
دلم نيمه شب ها قدم مي زند
در آفاق باراني چشم تو
شفا مي دهد آشكارا به دل
اشارت پنهاني چشم تو
هلا توشه راه دريا دلان
مفاهيم طوفاني چشم تو
مرا جذب آيين آيينه كرد
كرامات نوراني چشم تو
از اين پس مريد نگاه توام
به آيات قرآني چشم تو

(mina)
1389,03,17, ساعت : 00:02
پرسش

آسمان را بارها
با ابرهای تیره تر از این
دیده ام
اما بگو
ای برگ
در افق این ابر شبگیران
کاین چنین دلگیر و
بارانی ست
پاره اندوه کدامین یار زندانی ست ؟


شفیعی کدکنی

REAL LOVE
1389,03,17, ساعت : 00:06
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
نگهباني دست مرا ميگيرد
و به سمت بهشت ميبرد
به غرفههاي ستاره و گل
قدم مينهم
جامهاي بهشتي
يکبارمصرف است
سيگاري روشن ميکنم
و خاکسترش را در ملکوت ميتکانم
سکوت ميشکند
مومنان از زيارت هم جا ميخورند
جام پنجرهها
لبريز از سوال
روي دست کنجکاويها چرکين ميشود
فرشته من ساعت ميزند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست ميکند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خستهام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خطکشيهاي منطقهدار
هستي
حس ميکنم حوصلهي مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوبهاي خيالي ميخورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشتهي جواني در دل آه ميکشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه ميکند...

(mina)
1389,03,17, ساعت : 00:10
سوگند

مردم همه
تورا به خدا
سوگند میدهند

اما برای من

تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند میدهم!

قیصر امین پور

REAL LOVE
1389,03,17, ساعت : 00:22
وای بر من! ماه من امشب نتابد
آسمان را ابرهای تیر بارنده پوشانده
بادها نالنده، من خاموش
آسمان را ابرهای تیره ی بارنده پوشانیده امشب
برکشد دریا ز بیم مرگ فریاد...
شاید عشق کهن بازم به یاد آید
دیدگان از اشک حسرت تر
برکشد دریا ز بیم مرگ بانگ سهمناکی امشب
دیگرم هرگز میسر کی شود دیدار آن دلدار
دور گشته است از کرانه
ابرهای تیره ی بارنده در پشم من است امشب
وای بر من! ماه من دیگر نتابد
در دل این تیرگی،در زیر این ریزنده باران
یار را بیهوده خوانم
وای بر من یار من دیگر نیاید!!!

-ناتل خانلری-

lilil
1389,03,17, ساعت : 08:56
کاش میدانستی
آنکه در تو امید را پرورش می داد
خودش محتاج ذره ای محبت بود

mahboubeh_shab
1389,03,17, ساعت : 12:27
اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین

باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین

کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین

بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین

پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین

با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین

ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین

با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین

حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پکی این عشق تاوان نازنین ؟

دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین

گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین

کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین

کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین

R ! R a
1389,03,17, ساعت : 12:58
گفتم : که چیست ، فرق میان ، شراب و آب
کاین یک ، کند خنک دل و آن یک ، کند کباب !
گفتا :که آب : خنده ی عشق است در سرشک ..
لیکن شراب ، نقش سرشک است در سراب !

R ! R a
1389,03,17, ساعت : 13:47
کاشانه ی من ویران بشکسته پرو عریان
آشفته سر و مغموم افسرده دل و گریان
با سوز دو صد فریاد فریاد دو صد حرمان
درمان شب دردم : درد دل بی درمان
عشق و نفسم مرده در بستر تب خیزم
بیداد شب ، افسرده این پیکر ناچیزم
روزم همه سرگشته در شام غم انگیزم
لبخند ، فرو مرده در اشک شب آویزم
تا پا به سرم کوبی با خنده ی مستانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه
***

بشنو که چه می گوید این ناله ی شبگیرم
دیوانه ، تو هستی گر من از چه به زنجیرم ؟!
زنجیری احساسات زندانی تکفیرم
مردند به بدبختی مادر ، پدر پیرم
فرزند من ،آواره سر سام :پرستارش
صد حسرت ماتم زا بر دیده ی بیمارش
فقر شب بد بختی انداخته از کارش
بارش غم ناچاری ناچاری غم : یارش
تا خانه من با شد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه 1
***
برگشته مرا دامن از اشک دل آزارم
نشنیده فلک باری فریاد دل زارم
جز مرگ نفهمیدم از عمر فسو نکارم
افسانه خوشبختی است این بخت نگونسارم
یک لحظه نشد خندان این کلبه ی خاموشم
خون رگ بد بختی است این آب که می نوشم
سر پوش سیه روزی است این خرقه که می پوشم
خورشید و مه و دولت کردند فراموشم
تا خانه من باشد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه
***
تابوت دلی مرده است این سینه ی سوزانم
قبر گلی افسرده است این قلب پریشانم
سرگشته پی نانست این پیکر بی جانم
پاره کفن جان است این سفره بی نانم
فریاد فرو خفته در قعر دل لالم
آتش زده بد بختی با فقر ، پرو بالم
جانم به لب آورده این قسمت بد فالم
شب تا به سحر ای وای می سوزم و می نالم
تا خانه من باشد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه
***
سرگشته شد و نومید امید سیه روزم
فردا همه سرگردان در ماتم امروزم
امروز سرا پا سوز از محنت دیروزم
ماتمکده ی خنده است این آه جگر سوزم
بیداد ستم بلعید آمال جوانم را
بر سنگ سیه کوبید دست و سر و جانم را
از ریشه برون آورد بی چاره زبانم را
در سینه شکست آخر فریاد فغانم را
تا خانه من باشد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه
***
اینک منم این سان تک در قبر زمان مرده
چون کشته نفس ،برگی از یک گل پژمرده
یادم ، ستم ناکس از یاد کسان برده
از بس که غم آلودم غم در دلم افسرده
جهل است و تبه کاری گسترده به هر سویم
صد قافله غم خفته در پیچش هر مویم
از هر در و هر خانه مطرود و سیه رویم
صد نکته بلا دارد هر نکته که می گویم
تا خانه ی من باشد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه
***
من شاعر طوفان ها شعرم همه طوفانی
قلبم همه خون گشته زین محنت و ویرانی
حق مرده چنین ناحق در ظلمت نادانی
اندیشه ی آزادم پا بسته و زندانی
تا خانه من باشد بازیچه ی بیگانه
بدبخت من شاعر خوشبخت تو دیوانه !

mahboubeh_shab
1389,03,17, ساعت : 19:22
من دست شسته ام ز غرورم برای تو
افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو

ای نارفيق و با همه من غريبه تر
با من بمان: غريبه درد آشنای تو

زين روز های خسته ملولم بيا ببين
اين دل چگونه ميشکند زير پای تو

گفتی تو هم شکسته دلت مثل من ولی
باور نميکند دلم اين ادعای تو

گفتی صبور باش صبورم ولی چه سود
عمری منم و حسرت يک دم وفای تو

ميبخشمت برو به دلم پشت کن برو
بخشيد دل تو را به گذشت از خطای تو

يک روز می رسد که ببينی ميان ما
يک فاصله است و چشم تری از جفای تو

من ميروم شبی و تو می مانی و همين
مشتی غزل و روح من آنشب رهای تو

شايد دوباره تر شود اين گونه ها ز اشک
از حسرت تو بغض تو شايد جفای تو

يک شب به عشق ميرسد آخر دلت ولی
آن شب هنوز ميتپد اين دل برای تو....

linda
1389,03,17, ساعت : 19:35
کجا رفتی
که اینک هر نفس غمبار
و هر لحظه بدون تو
از گریه سرشار است.
کجا رفتی
که هر فصلم زمستان است
نگاهم پر ز باران است.
تو ای یادت
دلیل گریه های من،
کجا رفتی؟
کجا هستی؟...

novin
1389,03,17, ساعت : 19:45
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس

bibi73
1389,03,17, ساعت : 19:46
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

mahboubeh_shab
1389,03,17, ساعت : 19:54
غریبه ام – به خدا – هیچ کس کنارم نیست
به ظاهر همه دلخوش – کسی که یارم نیست!

دروغ رنگ حقیقت گرفته – پاییز است!!
و من امید رسیدن به نو بهارم نیست

هزار مسئله گنگ درون من است
جهان که یک سر سوزن در اختیارم نیست

چقدر وسوسه ی عاشقانه ها زیباست!
برای من که نتی روی سیم تارم نیست

همین که فکر کنم که زنده ام – خودش کافیست
برای دیدن فردا که اعتبارم نیست

به رگ اول عمرم نگاه کردم و بعد ...
به این نتیجه رسیدم که هیچ بارم نیست

و باز یاد تو افتادم – آه حضرت عشق !
تو نیستی – کس دیگر به انتظارم نیست ...

novin
1389,03,17, ساعت : 19:57
...زندگی شاید همین باشد
یک فریب کوچک از دست گرامیتر عزیزانت
من که باور کرده ام
شاید همین باشد ...

bibi73
1389,03,17, ساعت : 19:57
دورم ز تو اي خسته ي خوبان چه نويسم

من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم
http://blogfa.com/images/smileys/04.gif http://blogfa.com/images/smileys/04.gif http://blogfa.com/images/smileys/04.gif
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم

KaVo
1389,03,17, ساعت : 19:58
عشق یعنی* مستی و دیوانگی/ عشق یعنی* با جهان بیگانگی/ عشق یعنی* شب نخفتن تا سحر / عشق یعنی* سجده*ها با چشم تر/ عشق یعنی* سر به دار آویختن/ عشق یعنی* اشک حسرت ریختن/ عشق یعنی* در جهان رسوا شدن/ عشق یعنی* مست و بی*پروا شدن/ عشق یعنی* سوختن یا ساختن/ عشق یعنی* زندگی* را باختن/ عشق یعنی* انتظار و انتظار / عشق یعنی* هر چه بینی* عکس یار/ عشق یعنی* دیده بر در دوختن/ عشق یعنی* در فراقش سوختن/ عشق یعنی* لحظه*های التهاب/ عشق یعنی* لحظه*های ناب ناب/ عشق یعنی* سوزنی، آه شبان/ عشق یعنی* معنی رنگین کمان/ عشق یعنی* شاعری دلسوخته/ عشق یعنی* آتشی افروخته/ عشق یعنی* با گلی* گفتم سخن/ عشق یعنی* خون لاله بر چمن/ عشق یعنی* شعله بر خرمن زدن/ عشق یعنی* رسم دل بر هم زدن/ عشق یعنی* یک تیمم یک نماز/ عشق یعنی* عالمی راز و نیاز/ عشق یعنی* با پرستو پر زدن/ عشق یعنی* آب بر آذر زدن/ عشق یعنی* چون محمد پا به راه/ عشق یعنی* همچو یوسف قعر چاه/ عشق یعنی* بیستون کندن به دست/ عشق یعنی* زاهد اما بت پرست/ عشق یعنی* همچو من شیدا شدن/ عشق یعنی* قطره و دریا شدن/ عشق یعنی* یک شقایق غرق خون/ عشق یعنی* درد و محنت در درون/ عشق یعنی* یک تبلور یک سرود/ عشق یعنی* یک سلام و یک درود.

:-2-15-:

bibi73
1389,03,17, ساعت : 20:04
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته
اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته
رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم
سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من
وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور
دلو سپردم من به تو غصه نخور
گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات
تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد
میگفتی من برمیگردم خیلی زود
دلو جونم همشون فدای یه تاره موت
ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام
آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام
یه نامه همش دادی همون شده آب غذام
نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام
من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو
فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو
آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن
دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن
شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه
می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه
شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد
فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد
اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟
این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟
خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات
دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات
وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم
یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم
دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم
دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم
تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو
زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو
http://i26.tinypic.com/a3crc7.jpg

novin
1389,03,17, ساعت : 20:04
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟.....

bibi73
1389,03,17, ساعت : 20:11
زیر گنبد کبود /
جز من و خدا /
کسی نبود /
روزگار / رو به راه بود /
هیچ چیز /
نه سفید و نه سیاه بود /
با وجود این /
مثل اینکه چیزی اشتباه بود /
زیر گنبد کبود /
بازی خدا /
نیمه کاره مانده بود...
***
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
***
توی گوش من یواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی یی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست

mahan7
1389,03,17, ساعت : 22:00
تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش ...

پس چگونه

بی امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره ی آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم !

mahboubeh_shab
1389,03,17, ساعت : 22:04
غزل

به خلوت بي ماهتاب من بگذر
به شام تار من اي آفتاب من بگذر

كنون كه ديده ام از ديدن تو محرم است
فرشته وار شبي رابه خواب من بگذر

نگاه مست تو را آرزوكنان گفتم
بيا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر كه شعر شدي بر لبان من بنشين
اگر كه نغمه شدي از رباب من بگذر

فروغ روي تو سازد دل مرا روشن
بيا و در شب بي ماهتاب من بگذر

كرم كن و در كلبه ام قدم بگذار
مرا ببين و به حال خراب من بگذر

تو را كه طاقت سوز حميد يك دم نيست
نخوانده شعر مرا از كتاب من بگذر...

"حمید مصدق"

REAL LOVE
1389,03,17, ساعت : 23:28
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری ام
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری ام

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هرچند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو بجز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا ستاره ها!
رحمی بحال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست.

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما-اگر خدا بدهد- عمر دیگری!!!

-فریدون مشیری-

(mina)
1389,03,17, ساعت : 23:30
بازکن پنجره را من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز




حمید مصدق

novin
1389,03,18, ساعت : 00:07
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما راویان قصه های شاد وشیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری آب
سرد تاری ِخاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ،پشتش کوه،پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر وچنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،زندگیمان شعر وافسانه
ساقیان مست ِمستانه
هان کجاست ،
پایتخت قرن؟
ما برای فتح می آییم ؟
تا که هیچستانش بگشائیم …»»
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایت ها دارد روز وشب با خویش !
ای پریشان گوی مسکین ! پرده دیگر کن!

bibi73
1389,03,18, ساعت : 00:13
بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

بهارم دخترم آغوش وا كن

كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

بهارم دخترم صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبود آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

بهارم دخترم دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

بهارم دخترم چون خنده صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده تو

novin
1389,03,18, ساعت : 00:21
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد
گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي کز باد صبح خيزد
گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبر آيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد

bibi73
1389,03,18, ساعت : 00:22
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازي ست

اشک آن شب لبخند عشقام بود.

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من درد مشترکام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخنمیگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخنمیگويم

نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههای تو را دريافتهام
با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريستهام
برای خاطر زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.

دستات را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخنمیگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخنمیگويد

زيرا که من
ريشههای تو را دريافتهام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

آرام.د
1389,03,18, ساعت : 02:09
از یاد برده ایم.
که تنها گهگاه
به یاد می آوریم!
کمی هستیم
و اغلب اوقات
به تلخی زندگی، معتاد!
مقدار قابل ملاحظه ای
بی مقداریم
و با خویش - جز از طریق عکس ها -
نسبتی نداریم!
تا می توانیم
ناتوانیم
و پیش از طرح
در صورت مسأله
در می مانیم
فراموش کرده ایم
که باید به یاد داشته باشیم:
مرگ، برگ برنده نیست
و عاشقان به ندرت می میرند.

bibi73
1389,03,18, ساعت : 02:10
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پربسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

Guest2
1389,03,18, ساعت : 06:16
ديشب آئينه رو به رويم گفت:

كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد

از دل موي هاي شبرنگت ـــ

تارهايي به رنگ صبح ، دميد

از درخت ، جلوه ي زمان شباب ـــ

همچو مرغي ز دام جسته، پريد

روي پيشاني تو دست زمان

خط پيري سه چار بار كشيد



بي خبر! جلوه شبابت كو؟

چهره همچو آفتابت كو؟



واي ، آمد خزان زندگي

وز كف من، گل جواني رفت.

كام نابرده ، كام ناديده

خوشترين دوره كامراني رفت

زرد روئي بماند و از كف من

چهره گلگون ارغواني رفت

رفت عمرم چو تندباد، ولي ـــ

همه با رنج و سخت جاني رفت

روزگار جواني ام طي شد

وين ندانم، كي آمد و كي شد؟

آه ، اين زندگي كه من ديدم ـــ

حسرتي ، محنتي ، عذابي بود

بهره ي من ز جان ساقي عمر

خون دل بود، اگر شرابي بود

خشك هر طرف دويدم ليك ـــ

چشمه زندگي ، سرابي بود

خانه اي را كه ساختم ز اميد ـــ

چون حبابي بر روي آبي بود

زندگاني، چو تند باد گذشت

زندگاني نبود، خرابي بود!



گر كه با زندگي، جواني نيست

نقش زيباي زندگاني چيست؟



آشنانيان عمر من بودند:

رنجها ، دردها، جدائيها

غير بيگانگي نبردم سود ـــ

ز آشنايان و آشنائيها

هر گلندام و گلرخي ديدم ـــ

داشت بوئي ز بي وفائيها

دل چو آئينه با صفا كردم ـــ

شد عيان نقش بي صفائيها



با جفا پيشگان وفا كردم

دل به بيگانه، آشنا كردم



ياد باد آن زمان كه روز و شبان ـــ

داشتم گوشه ي فراموشي

شام من بود، در سر زلفي

صبح من بود در بنا گوشي

مست بودم ، ز نرگس مستي

گرم بود، ز گرم آغوشي

خوشه چين بودم ، از رخ ماهي

بوسه چين بودم، از لب نوشي

بر دلم نور عشق مي دادند ـــ

چشم گويان ، لبان خاموشي



از گلستان من بهار، گذشت
شادي و رنج روزگار گذشت

مهدي سهيلي (http://www.iranactor.com/belles/soheyli/defult.htm)

lilil
1389,03,18, ساعت : 12:29
هرچیز را که نگهبان بیشتر بود، استوارتر گردد مگر راز

که نگهبانان آن هرچه بیشتر باشد آشکارتر گردد . . .
*****
همیشه خودت رو بنداز تا بگیرنت ، اگر خودت رو بگیری میندازنت . . .
*****
فراموش کن ، آنچه نمیتوانی بدست بیاوری و بدست بیاور آنچه نمیتوانی فراموش کنی
*****

بی احساس و بی عاطفه بودن ، انسان را از واقعیت دور میکند امیر احساسات باشیم ، نه اسیر آن . .
*****
همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که قشنگ ترین لحظه ها را با او باور داشتی . . .
*****
شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشک هاست / پس چرا بر شانه ام اشکی نمیریزد کسی
*****
بیا امروز به یاد کسی باشیم ، تا فردا کسی به یاد ما باشد
*****
بدترین گناه آن است که به کسی که تو را راستگو میپندارد دروغ بگوئی . .

*****
بزرگترین متهم تاریخ کسی است که ندونه قلبش واسه کی میزنه
.................................................. ...............................

وقتی مردی عاشق است
چگونه می تواند واژه های کهنه به کار گیرد؟
زن عاشق
ان گاه که در ارزوی دلداده است
با دستور و زبان شناسی چه کند؟
من کلامی نگفتم
به زنی که دوستش داشتم
اما همه صفت های عشق را
در چمدانی ریختم
و از فراز تمامی زبان ها به پرواز در امدم

SAGHIIIII
1389,03,18, ساعت : 12:48
اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم
هر چی گل شقایقه رو خاک مجنون می ذارم
اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می کنم
به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم
اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم
غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم
اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه
خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه
اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم
شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم
اگه تو از پیشم بری زندگی خاکستریه
فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه
اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن
شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن
اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن
آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن
اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس
شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس
اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم
نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم
اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میکنن
قنریای قفسی دل و فراموش میکنن
اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره
یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره
اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه
یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه
اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره
نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره
اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت
که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم
یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم
اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه
بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه
اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم
برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم
اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن
شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن
اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن
می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن
اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه
اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون
اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش
ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه
نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه
اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی
اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی
اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری
با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری
اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی
یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی
برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم
گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم
عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم
با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم
غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه
هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه
راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم
خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون
اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون
دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا
دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها
اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری
اون وقت باید دسته گل و رو خاک مریم بذاری
اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم
سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم
اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه
اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت
من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت

sattin
1389,03,18, ساعت : 13:12
غم و غصه تو اتاقم شده يارم .........................شب و روز هق هق و گریه شده کارم
دو سه روزه وقتی که دلم می گیره ..................کسی نیست سر روی شونه هاش بزارم
حالا با دل شکستم لبه پنجره نشستم............ بیا که هنوز چشام و روی عشق تو نبستم
دو سه روزه که توی خونه اسیرم ....................قاب عکسای تو رو بغل می گیرم
قاب عکس تو که قلبم و شکستی ..................تویی که دلت می خواست بمیرم

lilil
1389,03,18, ساعت : 13:22
درراه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم
با چشم بپوش از من از خود برهانم
با تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

R ! R a
1389,03,18, ساعت : 15:12
با چشم جان شکستن یک کوه دیده ای ؟
فریاد در سکوت ، تو آیا شنیده ای ؟
من دیده و شنیده ام این هر دو را بگو
از ترس آبرو تو ریاضت کشیده ای ؟

R ! R a
1389,03,18, ساعت : 15:18
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر این که قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر این که بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم ، دلم گرفت

از این که با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت.

baran2105
1389,03,18, ساعت : 15:19
در بیابانی خشک
علفی هرزه زمانی رویید
آسمان مسخره کرد
باد فریاد کشید
خاک از خود راندش
همدمی خوب نداشت
در یکی از شبها
آشتی افتاد بر ساقه او
ریشه اش را خشکاند
چند روزی که گذشت
زندگی پایان یافت
آن بیابان دنیا
آن علف من بودم
آتش عشق تو بود
که به جانم افتاد:-2-25-:

R ! R a
1389,03,18, ساعت : 15:26
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود

تکراریند ،پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر سازو هر ترانه بد آهنگ می شود

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هرکس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود .

I ROBOT
1389,03,18, ساعت : 15:49
من گرفتم تو نگیر

۲۹
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر



بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر



یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر



بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر



ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر



بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم … مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر



من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر

شعر از ایرج میرزا

!shaghayegh
1389,03,18, ساعت : 16:02
اوصولا ایرج میرزا شاعر خیلی مودبی بودن...:-2-08-:
روحشان شاد

mahboubeh_shab
1389,03,18, ساعت : 16:07
عاشق چشمان پر مهر توام رویای من
خسته از این همه عاشق شدنم دنیای من

راه بی آغاز عشقت را به پایان برده ام
من ندانستم که پایانی ندارد عشق بی پروای من

من نمی خواهم شوم فرهاد و شیرینم شوی
عشقشان پایان شیرینی ندارد عشق بی همتای من

در میان قلب من راهی ندارد دیگری
یا تو می آیی یا خاموش می گردد دل تنهای من...

I ROBOT
1389,03,18, ساعت : 16:08
خداییش بهترین طنز پردازای کشور بوده

R ! R a
1389,03,18, ساعت : 16:08
گفتم که بیا کنون ، که من مستم ، مست !
ای دختر شوریده دل مست پرست ؛
گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
من مست بدون باده می خواهم ،پست !
***
یک شاخه ی خشک ،زار و غمناک ، شکست
آهسته فرو فتاد و بر خاک نشست ...
آن شاخه ی خشک ،عشق من بود که مرد ...
وان خاک دلم ...که طرفی از عشق نبست .!
***
جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست
با مسخره گی ،جهانی انداخته دست ..
ای کاش که در دل طبیعت میمرد ...
این طفل حرامزاده ، از روز الست !
***
صد بار شدم عاشق و مردم صد بار !
تابوت خودم بگور بردم صد بار !
من غره از این که صد نفر گول زدم
دل غافل از آنکه ،گول خوردم صد بار
***
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق :
تا زنده نگاه دارد افسانه ی من
***

farhat
1389,03,18, ساعت : 16:09
مرسي . اگه اشعاري ديگه هم داري لطف كن و بذار

!shaghayegh
1389,03,18, ساعت : 16:11
مرسي . اگه اشعاري ديگه هم داري لطف كن و بذار

اگه بخاد شعرای دیه شو بذاره تایپیک که سهله سایت رو میبندن!!!میگم خیلی مودب بودن..وچون شازده بودن کسی نمیتونسته چیزی بگه!!!:-2-06-:

I ROBOT
1389,03,18, ساعت : 16:11
کل دیوانش رو دارم حوصله تایپ میخواد که متاسفانه امروز دیگه وقتش رو ندارم!!

باشید فرصتی دیگر


اگه بخاد شعرای دیه شو بذاره تایپیک که سهله سایت رو میبندن!!!میگم خیلی مودب بودن..وچون شازده بودن کسی نمیتونسته چیزی بگه!!!:-2-06-:

نه داره اشعار زیادد دیگه ای...
شعر معروف مادر هم ووسه ایشونه

خیلی اشعار مودبانه شاهکار دارند

!shaghayegh
1389,03,18, ساعت : 16:18
[QUOTE=I ROBOT;806209]کل دیوانش رو دارم حوصله تایپ میخواد که متاسفانه امروز دیگه وقتش رو ندارم!!

باشید فرصتی دیگر



نه داره اشعار زیادد دیگه ای...
شعر معروف مادر هم ووسه ایشونه
بعله...شعر مادر هم برای ایشونه

R ! R a
1389,03,18, ساعت : 16:20
تا روح بشر به چنگ زر ، زندانی است
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ..دریغ
در هیچ کجا (برای مردن) جا نیست ؟...

s_donia323
1389,03,18, ساعت : 16:53
واقعا بعضی از شعرهاش غیر قابل خوندنه........

bibi73
1389,03,18, ساعت : 17:05
نسل من جا مانده از تاريخ

نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خويش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من يك ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من ديگر نمي داند چه بايد كرد

نسل من هر جا كه سايد دست, ريشه پوسيده ست

نسل من آوازهايش گم شده

نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند

نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد

نسل من آهش گريبان گير خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست

نسل من معتاد يك منجي ست

نسل من اي نسل من؟

موعود ما واهي ست !

نسل من همزاد تنهايي ست

نسل من مي بيند اما ...

من نمي دانم چرا اينگونه خاموش است ؟

زيستن با مرگ يكسان است

نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده .

behrooz69
1389,03,18, ساعت : 18:16
دیوان کاملشو کسی الکترونیکیشو نداره؟ من یه نسخه دارم اما کامل نیست

ماجده
1389,03,18, ساعت : 18:21
ممنون جالب بود....ایرج میرزا شعراش همیشه سراسر ادبه!!.

I ROBOT
1389,03,18, ساعت : 18:23
یکی از مدیران این ایج میرزا منو بکنه ایرج میرزا!

والله من دیوانش رو کتبا دارم ورق میزنم الان... اگه تهرانی برو انقلاب دو سوت بخر!!

katerina petrova
1389,03,18, ساعت : 18:34
ماشاا...تعریف شعرهای مودبانه ایرج میرزا رو خیلی شنیدم.....میگن شعراش خیلی یخوده صفاس.....
بدون هیچ رودربایستی شعر میگفته.....ولی ممنون:-2-27-:

mahboubeh_shab
1389,03,18, ساعت : 18:54
از باغ چشمانت مرا یکباره راندی
با صد غزل شعر مرا افسانه خواندی

احساس می کردم شبی با من بمانی
در حجم تنهایی کنارم غم نشاندی

با کوله باری خسته بر دوش نگاهم
تا انتهای شهرچشمت می کشاندی

با من بمان در لحضه های بی قراری
با اشک اندوهی که هرشب می تکاندی

mahan7
1389,03,18, ساعت : 19:37
چرا گرفته دلت ؟

مثل آنکه تنهایی ، چقدر هم تنها !

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد !

bibi73
1389,03,18, ساعت : 19:40
دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .

mahboubeh_shab
1389,03,18, ساعت : 22:07
روزی که می گفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

درقبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هر گز نیآسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم

کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن بهر تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق این بی وفایی را

bibi73
1389,03,19, ساعت : 00:31
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

lilil
1389,03,19, ساعت : 12:59
امشب به ياد زلف رهايت گريستم

تنها ميان خاطره هايت گريستم

غمگين ز عمق غربت ايام بي توام

خوبم! غريب وار برايت گريستم

ديگر به انتظار كدامین بهانه ای؟!

مانند ابرها به هوايت گريستم

در من نمرد اشك تو در واپسين غروب

من هر غروب بي تو به جايت گريستم

بنگر كه ماند دل به كمندت؟ نگاه كن!

جز من كه جاودانه به پايت گريستم...

sang_e_saboor
1389,03,19, ساعت : 14:19
راز شقایق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آن چه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
از آن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آن دم
شفا يابد
چنان چه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
و از اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آن گه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
و من ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و
نام من شقايق شد

(mina)
1389,03,19, ساعت : 17:08
لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

قیصر امین پور

bibi73
1389,03,19, ساعت : 17:19
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
در شگفتم که دراین مدت ایام فراق بگرفتی زحریفان دل ودل میدادت
برسان بندگی دختر رز گو بدرآی که دم همت ما کرد ز بند آزادت
شکرایزد که ازین باد خزان رخنه نیافت بوستان سمن وسرو وگل و شمشادت
شادی مجلسیان درقدم ومقدم توست جای غم باددرآن دل که نخواهد شادت
چشم بد دور کزآن تفرقه ات باز آورد طالع نامور و دولت مادر زادت
حافظ از دست مده صحبت ان کشتی نوح
http://blogfa.com/images/smileys/24.gif ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت http://blogfa.com/images/smileys/24.gif

(mina)
1389,03,19, ساعت : 17:29
گريه

سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبار آلود دلگيري
باد بوي خاك باران خورده مي آرد
سبزه ها در رهگذر شب پريشانند
آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد
باغ حسرتناك باراني ست
چون دل من در هواي گريه سيري

هوشنگ ابتهاج

mahboubeh_shab
1389,03,19, ساعت : 19:18
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديديم و برفت

گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد
ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم
کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

bibi73
1389,03,19, ساعت : 19:55
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پربسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

REAL LOVE
1389,03,19, ساعت : 20:11
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست می داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است...

-دکتر شریعتی-

bibi73
1389,03,19, ساعت : 20:17
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را

mahboubeh_shab
1389,03,19, ساعت : 20:28
روی آن شیشه ی تبدار تو را ها کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بد جوری دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

bibi73
1389,03,19, ساعت : 20:29
بر لب پنجره آرام و خموش





در پي نور نگاهي بودم





آسمان پر ز ستاره به من مي خنديد





دل من روشن ، از نور اميد





آسمان صاف تر از ياس سفيد





همه چيز زيبا بود





همه بي تاب صداي خورشيد








آسمان برقي زد





نوري از جنس شبي ظلماني





شب تاريک پر از دلهره شد





هر ستاره به کنجي لغزيد





ماه پشت سر يک کوه دل آزرده خزيد





بوف تنها پريد





ابرها حمله بر آغوش سحر آوردند








همه جا تاريک شد





نور آن ماه درخشنده رميد





برق بر ساقه ي آن بيد تنيد








مرغ دل خسته و تنها ترسيد





لرزشي بر بدنم مي پيچيد





آن تن آزرده





ناگهان مثل پري رقصان شد





چه سبک ميگشتم





نفس خشک خزان





برد من را در اعماق خيال








چشمم آهسته به دنبال کسي مي چرخيد





پر تمنا بود ، پر ترديد بود





فاصله ها دور است





نور آن پنجره از دور نگاهم ميکرد





لب من زمزمه ميکرد با من





به کجا خواهم رفت ؟








رعد آغوش کشيد





آه از بطن وجودم جاري است





آسمان مي باريد





همه جا نمناک است





تن من ، خاطره ي آن گل ياس





کوچه ي تنگ خيال





همه از رفتن من ميگفتند





آن سکوت شب بي همراهي





با هياهو به اتمام رسيد

lilil
1389,03,19, ساعت : 20:48
امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

bibi73
1389,03,19, ساعت : 20:56
بهارم دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن شوري برانگيز

گل اقبال من اي غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بياميز

بهارم دخترم آغوش وا كن

كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد

زمستان ملال انگيز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا كرد

بهارم دخترم صحرا هياهوست

چمن زير پر و بال پرستوست

كبود آسمان همرنگ درياست

كبود چشم تو زيبا تر از اوست

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم كند گل

تماشا كن تبسم هاي او را

تبسم كن كه خود را گم كند گل

بهارم دخترم دست طبيعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاري

بهاري از تو زيبا تر نيارد

بهارم دخترم چون خنده صبح

اميدي مي دمد در خنده تو

به چشم خويشتن مي بينم از دور

بهار دلكش آينده تو

lilil
1389,03,19, ساعت : 21:12
با خودم عهد بستم گفتم تو را دیدم بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میرم

bibi73
1389,03,19, ساعت : 21:13
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازي ست

اشک آن شب لبخند عشقام بود.

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من درد مشترکام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخنمیگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخنمیگويم

نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههای تو را دريافتهام
با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريستهام
برای خاطر زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.

دستات را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخنمیگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخنمیگويد

زيرا که من
ريشههای تو را دريافتهام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

mahdis23
1389,03,19, ساعت : 21:31
من اگر یارترین یارانم
به صمیمیت عیسی مسیح
بفشارد دستم
بشمارم همه انگشتانم که مبادا که یکی کم باشد. مهدی اخوان ثالث

bibi73
1389,03,19, ساعت : 21:32
نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالو ناي قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه که فرياد تو رو کم دارن اين مردم
لا لا لا لا ديگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر سال هنوزم تيرو ترکش قلب و مي شناسه
هنوز شب زير سرب و چکمه مي ناله نخواب آروم گل بي خار و کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه ؟
آخه بارون که نيس رگبار باروته سزاي عاشق هاي خوب اما اينه؟
نترس از گوله ي دشمن گل لادن که پوست شيره پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر دليل تا سپيده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم نا باور گل دلنازک خسته گل پر پر نگو باد ولايت پر پر ت کرده
دلاور قد کشيدن رو بگير از سر دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مث يار دلاور نشکن از دشمن ببين سر مي شکنه
تا وقتي سرداره نذاشتن همصدايي رو بلند باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم کتاباي سفيد ودوره مي کرديم
که فکر شبکلاهي از نمد باشيم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
نخوون با من نترس از گوله ي دشمن بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
نگو تقواي ما تسليم و ايثاره نگو تقدير ما صد تا گره داره به پيغام کلاغاي سيا شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي آره نخواب وقتي که همبقضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون بي هراس ازضرب شلاق هاي آويخته بر پيكر دشت
، ساقه پير زمان را ميجويم. و بي خود تر از ما ارباب،حلقه مفقود آفرينش سرمست
از اين رقص روزانه برلاشه پير شکارش، آواز جسارت سر ميدهد. تف ميشود هر روز،
بر سايه تقدير يک مشت، افکار پست خلط آور. ما بردگان اين قرن تبعيدي تابوت مان بر پشت،
تقديرمان دردست ميخوانيم با هم بر مزار آشفته دشت آواز سرزمين مادريمان را.
آواز جسارت پدرانمان را مي خوانيم با هم مرگ آزادي ماست...


شهیار قنبری

REAL LOVE
1389,03,19, ساعت : 21:59
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشه میخانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم

-استاد شهریار-