PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !



صفحه ها : 1 [2] 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17

دلنویس
1388،03،15, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
در سکوت مدهش جنگل

در غروب ابری ساحل

موج دریا هم چنان دیوانه یی مصروع

می کشد فریاد سر می زند

با دو چشم مات و اشک آلود

می کشد از مغز دل فریاد:

های ... فرزندم

نازنین فرزند دلبندم!

ای امید رفته در گرداب !

مرد تنها مرد غمگین مرد دیوانه

بار دیگر آمدم بر ساحل دریا

تا دوباره بشنوم بانگ غریبت را

سالها زان فاجعه بگذشت اما من

بازهم مرگ تو را باور نمی دارم

دخترم ای نور ای روشن ترین مهتاب !

ای امید رفته در گرداب !

چشم پر اشکم چنان فانوس دریایی

باز دنبال تو می گردد

سالها زان فاجعه بگذشت اما من

با دل خوش باورم گفتم که می آیی!

می شتابم هرطرف بیتاب

تا ببینم روی ماهت رابه روی آب

تا بیابم گیسوانت را میان موج

تا به سویم بازگردی از دل گرداب

ای امید رفته از دستم کجا رفتی؟

سرنوشتت را بپرسم از کدامین ماهی دریا؟

من کنار ساحل استادم صدایم کن

تا مگر بار دگر آید به گوشم بانگ غمگینت

تا که بردارم هزاران بوسه ازگیسوی قشنگت

لحظه یی از دامن گردابها برگرد

تا ببینم بار دیگر خنده بر لبهای شیرینت

دخترم برگرد!

تا بنشینمشبی دیگر به بالینت!

های .... فرزندم

دخترم! امید دلبندم

سالها زان فاجعه بگذشت

من کنار ساحل استادم صدایم کن!

بانگ غمگینانه اش در دشت می پیچد

ناله ی او گریه آلودست:

آی دریا! نازنینم را کجا بردی؟

دخترم! جانم به لب آمد کجا هستی؟

در جوابش ناله یی پردرد مب آید:

ای پدر! من با توام اینجام!

لرزه یی ناگه به جان مرد می آید:

آه .... می آید به گوشم بانگ غمگینت

دخترم! حس می کنم هر روز اینجایی

گرچه پنهانی ولی هر گوشه پیدایی

شاید اینک چون گلی بر روی دریایی

یا که شایدهمچو مروارید در کام صدفهایی

ناله ی دختر به گوش مرد می پیچید:

نه پدر غمگین مشو اینجام!

خواب میبینم مگر ای دخترم جان پدر برگرد!

چشم در راهم بیا از این سفر برگرد!

نازنینم انتظارت کشت مارا دخترم بشتاب

عمر من چون شب شد ای مرغ سحر برگرد!

دیگر از دریا صدایی جز هباهو بر نمی آید

لحظه های مدهش دردست

لحظه های ضجه ی مردست

موج نا آرام سر بر صخره می کوبد.

(مهدی سهیلی)

1388،03،15, ساعت : 11:39 بعد از ظهر
خواننده : امید غفاری

اون روزا یادش به خیر....

اون روزای سادگی.....

اون روزای عاشقی.....

دیوانگی .....

دلدادگی.....

یک روز برفی اومدم

تا اینکه مهمانت شدم ....

گنجشککی سر گشته در

ایوان چشمانت شدم.....

اینجا تو بر بوم دلم

رنگ هیاهو میی زدی

با چشمهای روشنت

پهلو به آهو می زدی

این کوچه ها لبریز از

عطر نفسهای تو بود

این پنجره یاد آور

لبخند زیبای تو بود

اما تو رفتی بی خبر

تا سرزمین دورها

رفتی و مستی هم پرید

از خوشه ی انگورها

گفتی کنار پنجره

دیگر سراغم را نگیر

در کو چه های شب زده

بانو چراغم را نگیر

اینجا حضور روشنت

در چشم من گل می کند

آهسته می بارد ولی

تو را تحمل می کند

می ترسم از روزی که تو...

دیگر فراموشم کنی

مانند نبض شعله ای

در باد خاموشم کنی...

زین بعد حتی آفتاب

شهر مرا گم میکند

امشب خلیج چشم من

حتما تلاطم میکند....

اون روزا یادش به خیر

اون روزای سادگی.........

اون روزای عاشقی.......

دیوانگی ............

دلدادگی.........

liliom
1388،03،16, ساعت : 12:39 قبل از ظهر
من این جا

بس دلم تنگ است..........

و هرسازی که می بینم

بد آهنگ است........

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا

آیا همین رنگ است؟

shamim
1388،03،17, ساعت : 11:44 قبل از ظهر
با حافظ

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم ز کینه برخیزد
وگر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد
وگر کنم طلب نیم بوسه صدافسوس
ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگس تو می بینم
بس آب روی که باخاک ره برآمیزد
فراز وشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

1388،03،18, ساعت : 02:25 بعد از ظهر
شاعر: سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از و یرانه ام؟؟؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟؟؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاو یزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژر فای در یا بی خبر

بر تن دیوار ها طرحی شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز وشب

از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادم پای را

از ورای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم از این آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن.......

kiana
1388،03،18, ساعت : 02:56 بعد از ظهر
شاعر:حمیدمصدق

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
میتوان
بردرختی تهی از بار،زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
میتوان
از میان فاصله هارا برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست .

liliom
1388،03،18, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
نمی دانم کدامین کس،کدامین همچو من مفتون

رقم خواهد زدن،این سرنوشت گنگ و مبهم را

نمی دانم کدامین دست،کدامین دست سوداگر

نوازش میتوان کردن،غمین این گونه های سرخ و رسوا را

نمی دانم کدامین چشم،کدامین چشمه خورشید

نظاره میتوان کردن،سرشک رود چشمان به راهم را

نمی دانم کدامین لب،کدامین لعل جادو فام

تواند کرد کشف بوسه ای تب دار

بر این لب های خشک و شور و شیدا را

نمی دانم کدامین قلب،کدامین قالب مغلوب

تواند یک نظر حتی که بگزیند یکی دالان ز دالانهای قلبم را

نمی دانم کدامین شعر کدامین حرف یا واژه

تواند حرف خاموشی من باشد

که شاید برملا سازد هراس من زگفتن را

که شاید شعر من فریاد من باشد

و من با وحشت و تردید

فقط در شعر فریادم و یا فریاد در شعرم

میان پرده ای موهوم و وهم آلود

شجاعانه دمی فریاد بردام

که جانا دوستت دارم همیشه دوستت دارم.............

1388،03،19, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
به رنگ شــــــــفق در غـــــرو بی حـــــــــزین

سکوتــــــــی شکست و غمــــــــی پا گرفت

کـــــویری که نامـــــــش دل تــــــــنگ بود

غــــــــرو بی شــــــــد و مثل دریــــــا گرفـــت

نــــــــوای غریبانه ای در ســــــــــــکو ت

به گـــــــوش دل سنگــــــــــــها جا گرفت

کسی خواند از پــــــــشت دیـــــــــــوار آه

خدایـــــــــــــــــــا !!!!!!!!

دل من

از ایـــــــــــــــن جــــــــــــــــــــــــ ــا گرفــــــــــــــت.............. .................

1388،03،22, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
نام شعر: رد پا

از که می گو یی حکایت؟؟؟

شهر دل

خالیست.....

خاموشست....

برکه آرامست و غمگین

شهرزاد قصه گو

تنهاست

نغمه های آشنایی

مرده بر لبهایی کوچه

نه صدایی

نه دگر آوای گرم آشنایی

بر خیابانهای ساکت

مانده تنها رد پایی....................

nila
1388،03،22, ساعت : 03:38 بعد از ظهر
بعد از من:
مرا عمري به دنبال خودت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين ذفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم نه اشكي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي؟

kiana
1388،03،22, ساعت : 04:06 بعد از ظهر
همیشه غایب


یک نفر می اد که من منتظر دیدنش ام
یک نفر می اد که من تشنه ی بوییدنش ام
خالی ی سفرمون و پر از شقایق می کنه
واسه موج های سیا دست ها رو قایق میکنه
مث یک معجره اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
همیشه غایب من زخم هارو مرهم میذاره
همیشه غایب من گریه هام و دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
اینه ها سیا بشه کور بشه چشم ستاره
مث یک معجره اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
زخم این حنجره ی خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سپید قصه ی مادر بزرگ
بهترین شعرهای سربسته همیشه غایبه
مث یک معجزه اسمش تو کتاب ها اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
شاید این همیشه غایب تو باشی
تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه مارو خواستنی نیستی بگو!!

تهران1354

kiana
1388،03،22, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
نام شعر:قدغن
شاعر:شهیارقنبری

ابی دریا،قدغن
شوق تماشا،قدغن
عشق دو ماهی ،قدغن
با هم و تنها ،قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
پچ پج و نجوا ،قدغن
رقص سایه ها،قدغن
کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا ،قدغن
برای خواب تازه
اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی
غرل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه
از تو نوشتن ،قدغن
گلایه کردن ،قدغن
عطر خوش زن،قدغن
تو قدغن ،من قدغن
برای روز تازه
اجازه بی اجازه

kiana
1388،03،22, ساعت : 04:32 بعد از ظهر
نام شعر:حرف
نام شاعر:شهیار قنبری

اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام
مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام
اگه چنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق
واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصار
واسه ارش تیر اخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرف های قشنگ هر کتاب ام
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیل ام پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث اب
اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم

لندن 1353

liliom
1388،03،22, ساعت : 04:32 بعد از ظهر
آن لحظه که از نیاز انسان

دارد نه کم از هوای انسان

یک دانه گندم طلایی

از تشت طلا گرانبهاتر

در حادثه های ناگهانی

سالم ز مریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی نیازی

یک آن دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی

در تیررس باد خزانی

kiana
1388،03،22, ساعت : 04:52 بعد از ظهر
نام شعر:کمی با من مداراکن
نام شاعر:شهیار قنبری

کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمیشد با تو بد باشم
نمیشد از تو برگردم


کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن


نه از برگم نه از جنگل
نه از باران نه از شبنم
نه ان تعمیدی رودم
نه ان مریم ترین میرم
منم همسقف دیروزی
که عطر خانگی دارم
که دستان تو را باید
به شام سفره بسپارم
اگر سختم اگر دشوار
اگر سیل مصیبت بار
اگر تلخم اگر بیمار
منم از عشق تو بسیار
من از هم خون و هم گریه
که بغض اش را به دریا داد
که از اوج پریدن ها
بر این ویرانه افتاد


کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن

تهران1355

kiana
1388،03،22, ساعت : 05:15 بعد از ظهر
نام شعر:گستاخی
نام شاعر:شهیار قنبری

اره راسته این درسته
دست من دست کنیره
شما صاحب اختیاری
دست هاتون برام عزیزه

شما معصوم و صبوری
شما انگار خود نوری
همه جا هستی و نیستی
همیشه فقط یه جوری


میدونم جسارته اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه دست هاتون و دوست دارم
اگه گستاخی نباشه نفس هام مال شما
تا چشام میبینه مثل سایه دنبال شما

شما عشق لایزالی
شما ذات بی زوالی
شما حاضر شما غایب
شما ممکن و محالی
شما رمز شعر حافظ
شما راز هر قصیده
شما شعری نسروده
شما طرحی نکشیده
شما صاحب یقینی
شما گردش زمینی
شما علت شما مقصود
شما پاکیزه ترینی
شما پیدا شما نایاب
شما اول شما اخر
شما بیداری هر خواب
من کنیزم شما سرور
شما از ستاره بیشتر
شما مومن شما صوفی
شما درویش و قلندر

دستی انگار شمارو از اسمون فرستاده
هرچی هس بد بودن و به دست هاتون یاد نداده
قصه ی من قصه ی خیز پلنگه سمت ماه
برای چشم کنیز خواب یه سرور زیاده
شما از جنس سپیده شما ابریشم شعری
شما علت نخستین خلقت مبهم شعری
شما بهترین شبانی شما قدیس و فرشته
کاشف حرف و صدایی کاشف خط و نوشته


چه تماشایی دست های شفابخش شما
چشم های بسته ی این خسته کنیز و وا کنه
این یه میلاد دوباره س متبرک و عزیز
وقتی سرور من و با اسم کوچیک صدا کنه

کاش میشد رخت شمارو بو کنم
کفش و از پای شما دربیارم
پشت در کفش شمارو جفت کنم
پایین پای شما سر بذارم

تهران1355

kiana
1388،03،22, ساعت : 05:36 بعد از ظهر
نام شعر:کودکانه
نام شاعر:شهیار قنبری

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی رنگی
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ


با اینا زسمتون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب


با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم


فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها


با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم


عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذوشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب


با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم


بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه اب تنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگی مو در میکنم
با اینا بهارو باور میکنم

لندن1355

الیکا
1388،03،22, ساعت : 06:15 بعد از ظهر
نام ترانه: شطرنج
شاعر: زویا زاکاریان

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ تو گفتم همین گفتی همین
گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغی معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل دیوانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن می زدم
قلعه دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

الیکا
1388،03،22, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
سال ها پيش ازين به من گفتي
كه مرا هيچ دوست مي داري؟گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت «آري»
باز ديروز جهد مي كردي
كه ز عهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم
كه «دگر دوستت نمي دارم»!
ذره هاي تنم فغان كردند
كه، خدا را دروغ مي گويد
جز تو نامي ز كس نمي آرد
جز تو كامي ز كس نمي جويد
تا گلويم رسيد فريادي
كاين سخن در شمار باور نيست
جز تو، دانند عالمي كه مرا
در دل و جان هواي ديگر نيست
ليك خاموش ماندم و آرام
ناله ها را شكسته در دل تنگ
تا تپش هاي دل نهان ماند
سينه خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شكفته بود اين راز
كه «دلم كي ز مهر خالي بود»؟
ليك تا پوشم از تو، ديده ي من
برگلِ رنگ رنگِ قالي بود
دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم كَشد به بيماريزانكه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم نمي داري

mhp3362
1388،03،24, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
شاعر: سهراب سپهری

شب سردی است و من افسرده.

راه دوری است,و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم,تنها,از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت,

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر,سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای,این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل,

غم من لیک غمی غمناک است.

الیکا
1388،03،25, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
نام ترانه : خونه
نام شاعر: زویا زاکاریان

یه خونه دارم اونور دنیا
این سرش خلیج اون سرش دریا
اسمش رو بذار : دشت جواهر
صحرای عقیق ، مزرع طلا

یه خونه دارم باغ اهورا
مشرق زمین، پشت آبی ها
جنگل تا جنگل شط زمرد
جنگل تا کویر نگین خضرا

یه خونه دارم محشر کبری
خاک وسوسه از اون قدیما
حیرت مصر و حسرت بابل
رویای عرب ، رشک مغولها

از دره تا کوه ، از چشمه تا رود
گلبوته شعر ، از اوج تا فرود
پیش از سلیمان صاحب غزل
پیش از اوستا صاحب سرود

بهشت غربت هرچی که می خواد
بذار به من دربدر بگه
ماه اون خونه یه جور دیگه است
آفتاب و ابرش یه رنگ دیگه است

یه خونه دارم .....
هنوز خواب سبز و سرخ و سفید گلباغشو می بینم
توی آینه ی هزار یاد و خاطره ، داغشو می بینم

حیف که زیر اون طاق لاجورد
هفت تا آسمون الماس کبود
برای من بومی عاشق
حتی یه دونه ستاره نبود

Artemis
1388،03،25, ساعت : 10:39 قبل از ظهر
نام شعر:خلوت يك شاعر
نام شاعر:مریم حیدر زاده

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود.

sue.sun
1388،03،25, ساعت : 12:50 بعد از ظهر
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده بود

توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........

mhp3362
1388،03،25, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif...نیست بالاتر از سیاهی رنگ!!

1388،03،25, ساعت : 01:10 بعد از ظهر
بهتره آدم یه رنگ باشه ....حتی اگه اون رنگ مشکی باشه....

yara
1388،03،25, ساعت : 01:27 بعد از ظهر
[quote="venoosasemani";p="11027":8bn3cefc] بهتره آدم یه رنگ باشه ....حتی اگه اون رنگ مشکی باشه.... [/quote:8bn3cefc]
*************
كاملاً موافقم.
می خواست گل كه دم زند از رنگ و بوی دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

mhp3362
1388،03،25, ساعت : 01:34 بعد از ظهر
می خواست گل كه دم زند از رنگ و بوی دوست از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت

البته اشتباه نشه...ایشون آفریقایی نیستنا...همون yara ..پیر فرزانه خودمونه!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

*RaHa2*
1388،03،27, ساعت : 10:15 قبل از ظهر
عشق آن نیست که بتوان بر غمخوارش برد

یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از سان که رهایی باشد

هم از آن عشق که منصور سردارش برد

عاشقی باش که گویند دل به دریا زد و رفت

نه که گویند خسی بود که جویبارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر زسنگ

تا به عمری نتوان دست به آثارش برد...

*RaHa2*
1388،03،27, ساعت : 10:21 قبل از ظهر
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگهایی که لباس پدری می پوشند

خب طبیعی ست که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد...

...neGarr...
1388،03،27, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
دريائي
يك روز بلند آفتابی

در آبی بی كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بی شكل
گوئی كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آب های لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
می زد، می زد، درون دريا
از دلهره فرو كشيدن
امواج، امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردی
چون جريان هاي بی سرانجام
لب هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روی لب هام
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله ئی از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگی را
در دايره های نور ديدم
گوئی كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره ئی از طلای سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوی ما خزيدند
بی آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطری
باز از گل خواب ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاری و های های دريا
شايد كه مرا بخويش می خواند
در غربت خود، خدای دريا
<xml><o></o>

mhp3362
1388،03،27, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
لالا لالا ديگه بسه گل لاله / بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تير و ترکش قلبو ميشناسه / هنوز شب زير سرب و چکمه مي ناله
نخواب آروم گل بي خار و بي کينه / نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيست رگبار باروته / سزاي عاشقاي خوب ما اينه
نترس از گوله دشمن گل لادن / که پوست شيرِ پوستِ سرزمين من
اجاق گرمِ سرماي شب سنگر / دليل تا سپيده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادومِ ناباور / گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولايت پرپرت کرده / دلاور قد کشيدن رو بگير از سر
دوباره قد بکش تا اوجِ فواره / نگو اين ابرِ بي بارون نمي ذاره
مثل يار دلاور نشکن از دشمن / ببين سر مي شکنه تا وقتي سر داره
نذاشتن همصدايي رو بلد باشيم / نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتاباي سفيد ُ دوره مي کرديم / که فکر شب کلاهي از نمد باشيم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب / نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
بخون با من نترس از گوله دشمن / بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
نگو تقواي ما تسليم و ايثاره / نگو تقدير ما صدتا گره داره
به پيغامِ کلاغاي سياه شک کن / که شب جز تيرگي چيزي نمياره

نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره / نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره / بخون با من بيا تا من نگو ديره
سکوت شيشه هاي شب غمي داره / ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيزِ جمعه هاي عشق و آزادي / کلاغ پر بازي با تو عالمي داره

نخواب اي حسرت سفره، گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم داره اين مردم

لالا لالا ديگه بسه گل لاله!!!!

toluo
1388،03،27, ساعت : 09:50 بعد از ظهر
برخیز با من
هیچ کس بیشتر از من
نمی خواهد سر به بالشی بگذارد
که پلک های تو در آن
درهای دنیا را به روی من می بندند.

آنجا من نیز می خواهم
خونم را
در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم.
اما برخیز،
برخیز،
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویارویدر تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختیٍ سامان یافته.

برویم،
و تو ستاره من،
در کنار من،
سر بر آورده از گٍل و خاک من،
تو بهار پنهان را خواهی یافت
و در میان آتش
در کنار من،
با چشمان وحشی خود،
پرچم من را بر خواهی افروخت.


پابلو نرودا

nila
1388،03،27, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
بي تو طوفان زده ي دشت جنونم
صيد افتاده به خونم....
تو چه سان مي گذري؟
غافل از اندوه درونم
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي....
بي من از شهر سفر كردي و رفتي....
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي....نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم....دگر از پاي نشستم
گويا زلزله آمد....
گويا خان فرو ريخت سر من
بي تو من درهمه شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
برنخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي....تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من...؟
كه ز كويت نگريزم....
گر بميرم ز غم دل....با تو هرگز نستيزم!
من و يك لحظه جدايي...نتوانم .....نتوانم....
بي تو من زنده نمانم.... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

1388،03،28, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
نام شعر : نفرین به زندگی

شاعر : سهیل محمودی

نفرین به زندگی! به همین روزهای سرد

این روزهای سرد تهی از نبرد ومرد

حس پرنده بودنم از دست رفته است

من ماندم وهمین قفس و میله های سرد

کو خاطرات آبی ام؟؟؟ آن لحظه های سبز

هر یک بدل شدند به یک اضطراب زرد

بی اتفاق می گذارند از کنار من

این روزهای بیهده ی سرد وهرزه گرد................

shamim
1388،03،28, ساعت : 03:06 بعد از ظهر
نام شعر: بوسه
شاعر: هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه
افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن
از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان ! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در
خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش

nila
1388،03،28, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
آن فردا:

رفتي،دل تنهايم،آكنده شد از غمها...
گفتند كه مي آيي،كي مي رسد آن فردا؟
يك عمر سفر كردم،عشقت برود از سر
در عالم هجران نيز عشق تو شد افزون تر
دنبال رهي بودم كز عشق بپرهيزم
غافل كه تو در جاني،از عشق تو لبريزم....

nila
1388،03،28, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
نگاهي مبهم:
و سرانجام.....
همه چيز تعبير شد
غير از چشم هاي تو
كه هنوز در ته فنجان...
نگاهي مبهم را دنبال مي كند.

toluo
1388،03،28, ساعت : 06:47 بعد از ظهر
رندي را گفتند . درد بي درمان چيست
گفت . غم عشق
پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود
گفت . در فراق
يار

گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند
گفت . با
آه جگر سوز

پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر
گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند
گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست
گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد
پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن
گفت . مرگ جان و حيات جسم
. . . بميرد قبل از آنکه بميرد

گفتند . چگونه
گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست..
اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات
پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند
گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند
گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد
گفت .
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که
زيارتگه رندان جهان خواهد شد


( چالژ )

nila
1388،03،28, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
دريا:
باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق میکنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را به سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست،قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا اولین عشق مرا بردی
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به یاد آور
دنیا سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
میروم شب ها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته ی دریا
می نویسم اوج غم ها را .

1388،03،29, ساعت : 01:04 قبل از ظهر
ما را تو ای بی وفا دوست

ما را تو ای نازنین یار

دیگر فراموش کردی

خورشید بودی ورفتی

ناگه چراغ دلم را

در سینه خاموش کردی

آیا به یاد تو مانده است؟؟

در کوچه های شب آلود

با دستهای تب آلود

از ناز بر شانه ی من

زلف رها می فشاندی

آیا به یاد تو مانده است؟؟

با ریسمان نگاهی

روح مرا عاشقانه

تا شهر غم می کشاندی

کی می توان برد از یاد

آن شام روشن که مهتاب

با چهر ه ات روبرو بود

ما را ز آینده ای تلخ

تا نیمشب گفتگو بود

در آن سکوت غم انگیز

اشک تو همچون ستاره

لغزید بر گو نه هایت

وز دور باش جدایی

فریاد من در گلو بود

اما پس از گفتگو ها

دست محبت فشردیم

خود را به فردا سپردیم

گر شکوه در سینه مان بود

با بوسه از یاد بردیم

بار دگر دوستی را

با شادی آغاز کردیم

همچون دو مرغ غزلخوان

بی شکوه و بی شکایت

در باغ های محبت

مستانه پرواز کردیم

امروز ...

آن خلوت پاک

آیا به یاد تو مانده است؟؟؟

آن لحظه های طربناک

آیا به یاد تو مانده است؟؟؟

با یاد آن روزها و شب ها

اینک منم ...خسته در خو یش

با گریه ای همچو باران

نالنده چون جویباران

اما تو سرگرم خویشی

غافل از آن روزگاران

ما را تو ا ی بی وفا دوست

ما را تو ای نازنین یار

دیگر فراموش کردی

خورشید بودی و رفتی

ناگه چراغ دلم را

در سینه خاموش کردی................

toluo
1388،03،29, ساعت : 02:34 بعد از ظهر
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباش
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می​کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویی
که هرگز مدعی محرم نباشد

(سعدی شیرازی)

liliom
1388،03،29, ساعت : 04:09 بعد از ظهر
خانه ام پنجره ای داشت پر از پیچک سبز


آسمانم شب بود


تا ابد بارانی


ساعتم قلبم بود


منتظر بودم تا یک نفر در بزند


چه کسی بود که گفت:


انتظار سبزی پیچک را میشکند


و شکست.....


همه چیز را خشکاند


انتظار........


من دلم غم دارد


خانه ای کم دارد


یک نفر پیچک سبزی دارد.....

liliom
1388،03،29, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری


مرگ تدریجی این است


آنچه تو برایم خواستی


اما تو خوب میدانی


هرچه را که از سوی تو برایم رسد


چون گنجی پاس خواهم داشت


فقط امیدوارم


قلبم....


بی آن که ترک بخورد تاب بیاورد..........

toluo
1388،03،29, ساعت : 04:25 بعد از ظهر
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم

به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم

حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

(سعدی شیرازی)

liliom
1388،04،01, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
باز... باران .....بي ترانه




باز باران بي ترانه ....


باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
باز ماتم ...



من به پشت شيشه تنهايي افتاده


نمي دانم ، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ....



نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند


که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست ...
نمي فهمم ....



کجاي اشک يک بابا


که سقفي از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسرو پروانه هاي مرده اش آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ....
نمي دانم ...



نمي دانم چرا مردم نمي دانند


که باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست ...
نمي فهمم ....



ياد آرم روز باران را


ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران ، از براي نان ...



مادرم افتاد...


مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گِل هاي خيابان بود...
نمي دانم...
کجــــاي اين لجـــــن زيباست....



بشنو از من کودک من


پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست براي عاشقان مست...



و باران من و تو درد و غم دارد


خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني ، عدل کم دارد

toluo
1388،04،01, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
خیال منی

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی

چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که میگذری تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم که غمانگیز ماه وسال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

ز چند و چون شب دوریت چه میپرسم

سیاهچشمی و خود پاسخ سؤال منی

چو آرزو به دلم خفتهای همیشه و حیف

که آرزوی فریبندهی محال منی

هوای سرکشیای طبع من، مکن! که دگر

اسیر عشقی و مرغ شکستهبال منی

ازین غمی که چنین سینهسوز سیمین است

چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی

سیمین بهبهانی

liliom
1388،04،01, ساعت : 05:48 بعد از ظهر
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
درقبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تورا خواندم

کاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم
روزي که ميگفتي من با تو ميمانم
روزي که دانستي من بي تو ميميرم
روزي که با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم زچشمانت خواندم کلامي نو
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پيش توآسان بود
روزي به من گفتي ديگر نميمانم
گفتم که ميميرم گفتي که ميمانم
باور نميکردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را .

liliom
1388،04،01, ساعت : 06:01 بعد از ظهر
http://www.pcnet.ir/images/29xsorp.jpg

toluo
1388،04،02, ساعت : 05:37 بعد از ظهر
همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

barbod
1388،04،02, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
درد عشقی کشیده ام که مپرس درد هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش میرود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهان دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش دردهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس

Admin
1388،04،02, ساعت : 10:56 بعد از ظهر
نام شعر : نفس
خواننده : داریوش اقبالی

اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه
نفس منو بگير
برای يكی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگير
ای تو هم سقف عزيز ای تو هم گريهء من
گريه هم فاصله بود
گريهء آخر ما آخر بازي عشق
ختم اين قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس
غم نه ، اما كم كه نيست
هم شب تازهء تو تركش پرتير عشق
سنگ سنگر هم كه نيست
خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب
روي تن پوشت بدوز
وقت عريانئ عشق با همين طرح حقير
در حريق تن بسوز

پلك تو فاصلهء دست و كاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پيله ی خواب ای كليد قفل شعر
خواب شاعرانه بود

از ته چاه سكوت تا بلندای صدا
يار ما بودی عزيز
در تمام طول راه با منه عاشق ترين
هم صدا بودی عزيز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما
باور بی ياوری
روز انكار نفس روز ميلاد تو بود
مرگ اين خوش باوری
خوب ديروز و هنوز طرحی از من بر صليب
روی تن پوشت بدوز
وقت عريانی عشق با همين طرح حقير
در حريق تن بسوز

تو بگو غيبت دست غيبت هر چه نفس
بين ما فاصله نيست
غيبت آخر تو كوچ مرغان صدا
ختم اين قائله نيست
اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه
نفس منو بگير
برای یكی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگير
نفس منو بگير

دلنویس
1388،04،02, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
رمیده از فروغ فرخزاد


نمی دانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

زجمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود میدهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یک رنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشینند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها


خیلی دوستش دارم

shamim
1388،04،03, ساعت : 05:02 بعد از ظهر
نام شعر: سراب
شاعر: هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او......

دلنویس
1388،04،03, ساعت : 05:13 بعد از ظهر
نام شعر:وداع
شاعر:فروغ فرخزاد

می روم خسته وافسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
زتو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم
از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

نازی
1388،04،03, ساعت : 05:30 بعد از ظهر
شعر از:حسين پناهي
آب آب
بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟

liliom
1388،04،04, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري

لحظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري

آفتاب زرد وغمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري

عصر جدول هاي خالي، پارك هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمكت هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
درستون تسليت ها، نامي از مايادگاري

toluo
1388،04،04, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

liliom
1388،04،04, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
آواز عاشقانه


آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آيا " ز ياد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

toluo
1388،04،04, ساعت : 07:58 بعد از ظهر
عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

shamim
1388،04،05, ساعت : 02:23 بعد از ظهر
نام شعر: بهار غم انگیز
شاعر: هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)



بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که ایین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمنک
که هر سو کشته ای افتاده بر خک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به ایین دگر ایی پدیدار

liliom
1388،04،05, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
تنها تو مي ماني

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از ليلي ، شيرين تر از فرهاد
اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين ، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد ، کاهي به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد

sue.sun
1388،04،06, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
از پشتِ بغضِ ترک خورده ی نگاهم،
دوستت دارم ها را باور کن.
باور کن که نگاهم ردپای نگاهت را می جوید
دستان خسته و ناتوانم را حسی نیست،
اما باز از تو و مهربانی ات می نویسند.
ای مهربان!دلتنگ توام .
در تنهایی ناباورانه ام رهایم نکن
بازگرد به من،
بیا تا مرز یکی شدن،
بمان تا آخرین قطره ی دریا
بیا و غرور خُرد شده ام را با تار و پودی از وجود زلالت به هم وصله کن.
گرچه این من، دیگر من نیستم
تمامی وجودم از آن تو.
اما تو را به چشمان روشن خدا سوگند،
ذره ای از من برایم بگذار
تا در روز مبادا تقدیمت کنم...

king420
1388،04،08, ساعت : 05:35 بعد از ظهر
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چو به عشق آيم خجل باشم از آن
<xml><o></o>
ای قناعت توانگرم گردان که ورای تو هيچ نعمتی نيست
<o></o>
کنج صبر اختيار لقمان است هر که را صبر نيست حکمت نيست
<o></o>
گر گزندت رسد زخلق مرنج که نه راحت رسد زخلق نه رنج
<o></o>
از خدا دان خلاف دشمن و دوست که دل هر دو در تصرف اوست
<o></o>
خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکويی
<o></o>
همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

<o></o> همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

king420
1388،04،08, ساعت : 05:38 بعد از ظهر
تکه تکه هم که شدی




لام تا کام





که تقصیری شوی و بیفتی به گردن گردونه
حل نمی شود این قضایا در یک فنجان قهوه
یا دیازپامی که می اندازی بالا و
شانه هات را پشت سرش


که ما نیستیم
و این فوضولی ها

که تا صبح علی الطلوع هم به ما نمی آید
حتا ایشان می توانند بیندازند باد را به غبغب
و گردنشان را اینقدر کلفت کنند برای ما
حالا هر روز هم که به اسم کوچکت صدات کردند



نمی توانی خودمانی شوی
خیلی هنر کنی


صدایشان کرده ای به اسم بزرگشان



که پروردگارا!


شما بسیار صاحب اختیار تشریف دارید
اینقدر زیاد تشریف دارید که جایی برای ما
و نمانده چیزی که از این ور پشت بام

king420
1388،04،08, ساعت : 05:40 بعد از ظهر
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو

toluo
1388،04،08, ساعت : 05:49 بعد از ظهر
این غزل هم از شادروان مرحوم قیصر امین پور :




گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟




یادشون همیشه شاد ...

toluo
1388،04،09, ساعت : 12:22 قبل از ظهر
لولی شیشه ای


ین اتاق تهی پیکر
انسان مه آلود
نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟
درها بسته
و کلیدشان در تاریکی دور شد
نسیم از دیوارها می ترواد
گلهای قالی می لرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند
باران ستاره اتاقت را پر کرد
و تو درتاریکی گم شده ای
انسان مه آلود
پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته
درخت بید از خک بسترت روییده
و خود را در حوض کاشی می جوید
تصویری به شاخه بید آویخته
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
انسان مه آلود
ترا در همه شبهای تنهایی
توی همه شیشه ها دیده ام
مادر مرا می ترساند
لولو پشت شیشه هاست
و من توی شیشه ها ترا می دیدم
لولوی سرگردان
پیش آ
بیا در سایه هامان بخزیم
درها بسته
و کلیدشان در تاریکی دور شد
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت
و گریان سویم پرید
شیشه پنجره شکست و فرو ریخت
لولوی شیشه ها
شیشه عمرش شکسته بود

(سهراب سپهری)

mahiia
1388،04،09, ساعت : 12:32 قبل از ظهر
اينجا هي مدام فراموشي روز تكرار مي شود
نفس ها بغض مي شود ،بغض ها اشك مي شود،
اشك ها آه مي شود، اه ها بخار مي شود
و من هيچ مي شوم!

hiva
1388،04،09, ساعت : 09:24 قبل از ظهر
***اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده**.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :*
***وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،**
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........*

نازی
1388،04،09, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
چه فرقی میکند که باران ببارد یا نبارد
من از حوالی گریه و ابر و خواهش های ممتد
بدم میآید
کاش اینقدر ستودنت برایم آسان نبود
که در کرامت دستانت غریب بمانم
حالا هم برای تو نمیگویم برای باران و ابر و سخاوتی که هر شب برایم میفرستی
گریه میکنم
چه خوب بود
که در ریاضت زمین و افتادن یک برگ
زندگی ام برای تو خلاصه میشد و تو برای ان یک لحظه مینگریستی
اما چه فایده ای دارد
هر جا که من را با آن کوله بار همیشه ی اندهم ببینی
باز هم اسمان برای من همان رنگ است
رنگی شبیه به همین حالای تو ...
راستی ..
تازگیها در شعرهایم به پسوند دریا پیوند خورده ای
میدانم ....
این یکی را دیگر نمیدانستی
حالا بنشین و بیهواد دستت را به موهایت بکشو خود را ناگزیر رفتن بدان و به من بگو برو ...
میدانم دلت که برای اینهمه جوهر نمیسوزد ,لااقل
خاطراتت را از کوله بارم بردار
من از ابادی نزدیک خود
فرسنگها فاصله گرفته ام
و مطمئنا با رویای تو به مقصد نمیرسم

1388،04،14, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
شاعر: ميلاد تهراني

ساعت از نيمه گذشته است ..

و من به اين مي انديشم

اگر كاري كه عشق با من كرد

با تو مي كرد..

چند روز دوام مي آوردي؟؟؟؟؟؟

1388،04،14, ساعت : 12:14 قبل از ظهر
((من پريشان ديده مي دوزم بر او

بي صدا نالم كه اين است آن چه هست

خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست؟؟

زير لب گويم چه خوش رفتم زدست..)).............. فروغ فرخزاد

radon
1388،04،14, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
مرسی بچه ها خیلی قشنگن

mahta.a
1388،04،14, ساعت : 12:39 قبل از ظهر
هیوا خیلی جالب بود

FANOOS
1388،04،15, ساعت : 11:53 قبل از ظهر
شعر بارانی از م.بهمنی


باهمه بی سروسامانی ام

بازبه دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

درپی ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام باعطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته زدریا شدم

تا که بگیری وبمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

nila
1388،04،15, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

1388،04،15, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
زبانم را نمي فهمي

تو خطم را نمي خواني

چنان بيگانه اي حتي كه

نامم را نميداني

تو انقدر گيج و گنگي

در پليديهاي اين غربت

كه بيداري و

قلب عاشق ما را نمي بيني

دل تو رفته در خواب و خيال مست اين رو يا

سرا سيمه رهايي در پس پس كوچه هاي سرد اين دنيا

نگاه خسته ما را نمي بيني

شتاب ثانيه ها را نمي بيني

اميد و آرزو هاي زهم بگسسته فرداي دنيا را نمي بيني.............

Mina
1388،04،15, ساعت : 06:00 بعد از ظهر
يا رب
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر ليلی افزای

ليلی خودش را به آتش کشيد
خدا گفت: زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای را به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی می ترسید، می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من سردش بود.
ليلی، تشنه تر شد
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم داد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر میشدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد،ساده،بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
ليلی، زير درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد. سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
ليلی،نام تمام دختران زمين است
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. ولیلی پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشقتر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

شيطان از انتشار ليلی می ترسد
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گِل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دُردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توان حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بیراهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
ليلی،رفتن است
خدا گفت: لیلی یک ماجرا است، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها اتفاق است. بنشین تا بیافتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن
شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت: خواستن است و گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر.
و لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
ليلی،نام ديگر آزادی
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر بود.
خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک می کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.


ادامه دارد

shamim
1388،04،17, ساعت : 05:44 بعد از ظهر
شاعر: مولانا

بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پردههااش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزهی چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پردهای
زنده معشوقست و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

liliom
1388،04،17, ساعت : 06:01 بعد از ظهر
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست






شعراز شاعر معروف هوشنگ ابتهاج

liliom
1388،04،17, ساعت : 06:05 بعد از ظهر
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست
متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست
چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه كردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه میكنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست
ماه عبادتست و من با لب روزهدار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست
لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست
غفلت كائنات را جنبش سایهها همه
سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست
از غم خود بپرس كو با دل ما چه میكند
این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من
رو به حریم كعبه لطف آله كردنست
گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست
بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را
كوزه آب زندگی توشه راه كردنست
خود برسان به شهریار ای كه درین محیط غم
بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست

NILL
1388،04،17, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !



او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

nila
1388،04،17, ساعت : 06:30 بعد از ظهر
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

liliom
1388،04،17, ساعت : 06:51 بعد از ظهر
بازم گریه

بازم غربت

من و بی تو ...شب حسرت

بازم هم پرسه بادم

بازم یاد تو افتادم

آخ....بازم نیستی

بازم تنهام...

شکنجه میشم از غم هام...

بازم تلخم

بازم سردم

تو رو یک سال گم کردم

این و همه فهمیدن از تو که دورم

تیکه تیکه میشه سنگ صبورم

این روزها خلوتم و سوت و کورم

برس به دادم سنگ صبورم

تنها که میشم و تو نیستی پیشم

میسوزم و میسوزونم...عین آتیشم

دوری تو میسوزونه رگ و ریشم

آخه این روزا بدجوری حالم خرابه

حتی نفس کشیدن هم عذابه

بخت منم تا یه ساله که خوابه

خورشید آرزوهام نمی تابه

داشتن تو دیگه خواب و خیاله

رفتن تو واسه دلم سواله

فاصله بین من و تو یه ساله....

NILL
1388،04،17, ساعت : 07:01 بعد از ظهر
پشت كاجستان برف.
برف، یك دسته كلاغ.

جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.
مینویسم، و فضا.
مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر میبافد.
یك نفر میشمرد.
یك نفر میخواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها كم نیست: مثلاً این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز آب، میریزد پایین اسبها مینوشند.
قطرهها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

shamim
1388،04،22, ساعت : 05:47 بعد از ظهر
شاعر: مولانا


آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم

sansi
1388،04،24, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما


«خیام»

sansi
1388،04،24, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا میكشد چه خون و چه خاك
محبتاست كه زنجیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
كلام حق دَم شمشیر می شود گاهی

farshid23
1388،04،25, ساعت : 06:39 بعد از ظهر
قسمتي از نوشتهاي كارو


الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم!چه میخواهی؟چه میجویی در این کاشانه
ی من.چسان گویم؟چه سان گویم؟حدیث قلب رنجورم!تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم.از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون نمیدانی؟

چه می دانی که آخر چیست منظورم؟کجا میخواستم مردن؟حقیقت کرد مجبورم.

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدمچه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم.

از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم.سکوت زجر بود ومرگ بود وماتم و زندان.

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدمفتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم.

ز بس که با لب محنت زمین فقر را بوسیدمکنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم.

چه میپرسی که چون مردم؟چسان پاشیده شد جانم؟چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم؟

ببین پایان کارم را و بستان داد از دهرم که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم؛

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم!به جرم اینکه انسان بود و میگفت: انسانم!
مستم،خونم بنوشید و بگویید به بد مستی
وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شدافسانه شد روزم به صد پستی.
کنون ای رهگذر در قلب این شبهای سرگردان به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم مستي

farshid23
1388،04،26, ساعت : 01:27 بعد از ظهر
سفر نخستين
حميد مصدق



با خود شبی به سیر و سفر رفتم
با سایه ام به گشت وگذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت
شب با پیاله های پیاپی پایان نمی گرفت
هر جام
جام خاطره ای بود
در دل هزار پرسش و بر لب سكوت تلخ
رفتیم رود را به تماشا كه او تشست
با اولین تکساره شب آغاز گشته بود
با اولین پیاله شب ما
شب ما را به سوی صبح
سوی سپیده سحری می برد
شب شهر خفته را
خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود
زاینده رود در دل مرداب می نشست كه او برخاست
و دستهای نحیفش را بر نرده های آهنی ساحل آویخت
و سایه سیاهش بر روی آبهای روان ریخت

مانیا
1388،04،26, ساعت : 02:17 بعد از ظهر
عبور باید کرد

صدای باد می آید عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادها

همواره مرابه وسعت تشکیل ابر ها ببرید

مرا به کودکی شور آب دریاها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبای خضوع کنید

دقیقه ها

مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گم شده پاک

و در نفس تنهایی

دریچه های شعور مرا

روان کنید مرا دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور ملایم هیچ را

به من نشان دهید

به من نشان دهید.

farshid23
1388،04،28, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
شاعر : اردلان سرفراز
آهنگ ساز : فرید زولاند
تنظیم : آندرانیک
خواننده : داریوش
آلبوم : راه من
آهنگ : موج

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من
هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن
به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم

afsan
1388،04،29, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
شاعر:حمید مصدق

ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او در بود و نبود
گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من بود در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

farshid23
1388،04،29, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
اين يه دكلمه بود كه خيلي دوسش داشتم
------------------------------------------------
قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد
گفتگوی منو حيرانی من گوش کنيد
شرح اين قصه جانسوز نهفتن تا کی
سوختم ، سوختم اين راز نگفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويـی بوديم
دين و دل باخته ديوانه رويی بوديم
بسته سلسله ، سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
با دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از نا خوشی روی تو رفت
حاش آلله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آميز کسان گوش کند

golia
1388،04،30, ساعت : 09:40 قبل از ظهر
شعر : زهر شيرين
شاعر: فريدون مشيري
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب ِ جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم :
که او زهر است اما ... نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست

golia
1388،04،30, ساعت : 10:00 قبل از ظهر
نام شعر : اندوه مادرزاد

اي كه عشق تو مرا اندوه مادرزاد داد
هم غم شيرين و هم خودسوزي فرهاد داد
اي كه گفتي ميكني تا خاطري ناشاد شاد
يا كه گاهي ميكني از كوي درد آباد ياد
روي جام شيشهها طرحي ز عشق و نيستياست
اي كه عشقت تار و پود هستيام بر باد داد
با كه گويم كه مرا اندوه هجران خرد كرد
يا كه عشق تو مرا اندوه مادرزاد داد
من چه سان ياد آورم از غربت شيرين و درد
يا چه سان من آورم از تيشه فرهاد داد
من نميگويم چه كرد عشقت درون خون من
هم به من غم داد و هم شادابي شمشاد داد
من كه خود آگه نبودم از تب و از سوز عشق
عشق تو اين سوزش و اين عاشقي را ياد داد
تو مپنداري كه از آغوش گلها رفتهاي
آن گل داغت هزاران لاله همزاد داد
در غم تو بيدها سر در گريبان ماندهاند
از غم ناباوري از جنب و جوش افتاد، باد
دست صياد اين چنين آتش به هستيها فكند
اي دو صد نفرين بر اين صياد بيبنياد باد
رفتن عاشق به باورها نميگنجد خزان
شعر نيداود شكست و بوي صد فرياد داد

golia
1388،04،30, ساعت : 10:12 قبل از ظهر
نام شعر: خلقت من

خلقت من از ازل يك خلقت ناجور بود
من كه خود راضي به اين خلقت نبودمزوربود
درد و داغ و زاري و دوري و زجر
اينهمه نزديك من امّا سعادت دور بود
اين طبيعت يك زمان چشم خوشيبرمننداشت
تف به چشم تنگ او چشم طبيعت كور بود
نور امّيد مرا از كُلبهام دزديدهاند
ورنه اين كلبه سراسر چلچراغ نور بود
شور شادي را به طوفان حوادث دادهام
كي تهي اين انجمن از شادي و از شور بود
تهمت بيمهريام دادند خيل دوستان
گر چه از مهر و محبّت سينهام چون طور بود
گر نوا سر ميكنم خندان لب و خونين جگر
چشم اميدم خزان محنتسراي گور بود

sansi
1388،04،30, ساعت : 02:37 بعد از ظهر
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب
ازد ز خاک و باد و از اتش و اب
ابر امد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

خیام

golia
1388،04،30, ساعت : 04:02 بعد از ظهر
نام شعر : دریاب مرا دریا
شاعر : فریدون مشیری

اي بر سر بالينم افسانه سرا دريا
افسانه عمري تو باري به سر آ دريا
اي اشك شباهنگت آيينه صد اندوه
اي ناله شبگيرت آهنگ عزا دريا
با كوكبه خورشيد در پاي تو ميميرم
بر دار به بالينم دستي به دعا دريا
امواج تو نعشم را افكنده در اين ساحل
دريا ب مرا درياب مرا دريا
زان گمشدگان آخر با من سخني سر كن
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا
چون من همه آشوبي در فتنه اين طوفان
اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا
با زمزمه باران در پيش تو ميگريم
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا
تنهايي و تاريكي آغاز كدورتهاست
خوش وقت سحر خيزان وان صبح و صفا دريا
بردار و ببر دريا اي پيكر بي جان را
در سينه گردابي بسپار و بيا دريا
تو مادر بي خوابي من كودك بي آرام
لالايي خود سر كن از بهر خدا دريا
دور از خس و خاكم كن موجي زن و پاكم كن
وين قصه مگو با كس كي بود و كجا دريا

golia
1388،04،30, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
شاعر : مولوی

جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همیجویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیختهای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

golia
1388،04،30, ساعت : 04:32 بعد از ظهر
نام شعر : محتاج
شاعر : اردلان سرافراز

امروز كه محتاج تو ام جاي توخالي است
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
بر من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز را فردا
بيا با ما كه فردايي نمي ماند
كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
در تو شده ام گم كه به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم را از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها منم تنها
نكن امروز را فردا ، بيا با ما ، بيا تا ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي ست
فردا كه ميايي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي ناهموار
كه مي بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
سر آن كهنه درختم كه تنم غرقه ي برف است
حيثيت اين باغ منم
خار و خسي نيست

toluo
1388،04،30, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
عاشقی یعنی اسیر دل شدن




با هزار درد وغم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
عاشقی یعنی تحمل. انتظار
مثل ماه اسمان تنها شدن
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر زگوهرهای دریایی شدن

toluo
1388،04،30, ساعت : 06:05 بعد از ظهر
شب و هوس



در انز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان تظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید


( فروغ فرخزاد)

toluo
1388،04،30, ساعت : 06:06 بعد از ظهر
اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمالن صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

(فروغ فرخزاد)

afsan
1388،04،30, ساعت : 08:07 بعد از ظهر
بمون اي فصل خوب قصه هاي عاشقانه

بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه

بمون اي همصداي لحضه هاي خواب و رويا

صداي پاي بودن توي رگ هام ، تو نفس هام

هميشه قصه هاي آشنايي ناتمومه

تموم لحظه هاي با تو بودن پيش روم

چه سخته بي تو رفتن

چه سخته بي تو موندن

نمي شه اين جدايي باور من

وداع آخرينه جدايي در كمينه

غروب لحظه هاي واپسينه

1388،05،01, ساعت : 03:25 قبل از ظهر
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !

farshid23
1388،05،01, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم،تا صحن سایه،تا سراغ همسایه...
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا، مرگ...
تا مرگ،خسته از دغل الباب نوبتم
آهسته زیر لب... چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هه! مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعرانه ساکت اند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد

نامها و نشانها سيد علي صالحي

farshid23
1388،05،01, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
عاشق اين اشعار صالحيام اونم با صداي خسرو شكيباييhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین که انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن
دارم هی پا به پای نرفتن
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شه خسته ام
بیا برویم
من حدث می زنم از همه آب و هوای آن سال ماه بیتی
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

golia
1388،05،06, ساعت : 09:41 قبل از ظهر
نام شعر : لبخند
نام شاعر : سیمین بهبهانی

بر لب یار شوخ دلبندم
خفته لبخند گرم زیبایی
خنده نه ، بر کتاب عشق و امید
هست دیباچه ی فریبایی
خنده نه دعوتی ست ، عقل فریب
بهر آغوش آرزومندی
قصه ی محرمانه یی دارد
ز خوشی های وصل و پیوندی
چون شراب خنک به جام بلور
هوس انگیز و تشنگی افزاست
جام اول ز می نگشته تهی
جام های دوباره باید خواست
نقش یک خواهش است و می ریزد
زان لبان درشت افسون ریز
گرمی و لذتی به جان بخشد
همچو خورشید نیمه ی پاییز
پیش این خنده های مستی بخش
دامن عقل می دهم از دست
چه عجیب از خطا و لغزش من ؟
مست را لغزش و خطا بایست

golia
1388،05،06, ساعت : 09:46 قبل از ظهر
نام شعر : هوو
نام شاعر : سیمین بهبهانی

شب نخفت و تا سحر بیدار ماند،
نفرتی ذرّات جانش را جوید.
کینه یی، چون سیلی از سُرب مذاب،
در عروق دردمند او دوید:
همچو ماری، چابک و پیچان و نرم
نیمه شب بیرون خزید از بسترش،
سوی بالین زنی آمد که بود
خفته در آغوش گرم همسرش.
زیر لب با خویش گفت: «آن روزها
همسر من همدم این زن نبود -
این سلیمانی نگین تابنک
این چنین در دست اهریمن نبود!»
«آه! این مردی که این سان خفته گرم
در کنار این زن آشوبگر،
جای می داد اندر آغوشش مرا
روزگاری گرم تر، پرشورتر..»
«زیر سقف کلبه یی تاریک و تنگ
زیستن نزدیک دشمن، مشکل است.
من سیه بخت و غمین و تنگدل
او دلش از عشق روشن، مشکل است...»
«آن چه کردم از دعا و از طلسم،
رو سیاهی بهر او حاصل نشد!
آن چه جادو کرد او از بهر من،
با دعای هیچ کس باطل نشد!»
«طفل من بیمار بود، اما پدر
نقل و شیرینی پی این زن خرید!
من به سختی ساختم تا بهر او
دستبند و جامه و دامن خرید!»
«وه، چه شب ها این دو تن سر مست و شاد
بر سرشک حسرتم خندیده اند!
پیش چشمم همچو پیچک های باغ
نرم در آغوش هم پیچیده اند!»
لحظه یی در چهر آن زن خیره ماند...
دیده اش از کینه آتشبار بود،
در سیاهی، چهر خشم آلوده اش
چون مس ِ پوشیده از زنگار بود!
دست لرزانش به سوی آب رفت؛
گَرد ِ بی رنگی میان جام ریخت.
قطعه های گرم و شفاف عرق
از رخ آن دیو خون آشام ریخت؛
«باید امشب، بی تزلزل، بی دریغ
کار یک تن زین دو تن یکسر شود
یا مرا همسر بماند بی رقیب
یا رقیب سفله بی همسر شود.»
پس به آرامی به بستر بازگشت
سر نهان در زیر بالاپوش کرد:
دیده را بر هم فشرد اما به جان
هر صدایی را که آمد، گوش کرد...
ساعتی بگذشت و کس پنداشتی
جام را بگرفت و بر لب ها نهاد...
جان میان بستر از جسمش گریخت
لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد.
دیده را بگشود تا بیند کدام
جامه ی مرگ و فنا پوشیده بود:
همسرش را با رقیبش خفته دید!
لیک طفلش... جام را نوشیده بود!...
چون سپند از جای و جست و، بی درنگ
مانده های جام را، خود سرکشید،
طفل را بر دوش افکند و دوید،
نعره ها از پرده ی دل بر کشید:
«وای!... مَردم! مادری فرزند کشت!
رحم بر چشمان گریانش کنید!
طفل من نوشیده زهری هولناک -
همتی! شاید که درمانش کنید...»

shabnamm
1388،05،06, ساعت : 03:34 بعد از ظهر
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
http://www.winternet.com/%7Ecarols/maine/images/rain%20on%20window%20267.jpg

asal_cheshmak
1388،05،06, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
خیلی زیبا بود ممنون عزیزم

shirin5
1388،05،07, ساعت : 12:52 قبل از ظهر
این شعر روخیلی دوست دارم...هم اصلیشو هم فرعیشوhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif
یاد بچگی هام میوفتمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

BlackGirl
1388،05،07, ساعت : 12:53 قبل از ظهر
قشنگ بود!!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif

kiana
1388،05،07, ساعت : 01:00 قبل از ظهر
قشنگ بود . ممنون
میخوایم دربارش بحث کنیم ؟
اخه بحث گفتگو...

toluo
1388،05،07, ساعت : 01:13 قبل از ظهر
خیلی قشنگ بود مرسیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

منم با کیانا جون موافقم بهتره راجعبش بحث کنیمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

emira
1388،05،07, ساعت : 08:07 قبل از ظهر
اول از هر چيز مرسي از بابت شعرت.
دوم : هر چيز دو بعد دارد. بعد مثبت و بعد منفي . كه نميشه منكر هيچ كدومشون شد. هر شخص مي تونه بسته به ديد و نوع نگاه خودش اين بعد رو ببينه. اين شعر هم همين طوره . اگه باران براي يه عده اي زيباست و تجلي عشقه به شرايط شون بستگي داره . همون طور كه اگه چيز زشت و نفرت انگيزي هم جلوه كنه باز بر مي گرده به اون شرايط دارنده اش . اگه منم توي يه كپر باشم سوز از هر روزني بياد تو ، شكم گرسنه، جاي سرد و تاريك، بارون هم از سقف چكه كنه توي صد تا ظرفي كه زير سقف گذاشته باشم ديگه بارون اون بارون عاشقانه نمي تونه باشه. چون برام عذاب آوره. ولي اگه موقع بارون توي يه پنت هاوس باشم كنار شومينه يه ليوان شيركاكائو تودستم به موزيك دلخواهم گوش بدم مسلما دلم مي خواد هميشه بارون بباره.

sasha
1388،05،07, ساعت : 08:14 قبل از ظهر
به قول ماه بانو جون میشه به باران به دید مثبت هم نگاه کرد و حالا من شعر باران رو با دید مثبت براتون می نویسم
(من استعداد خوبی در شعر ندارم ها )

باز باران پر ترانه
پر ز شعر عاشقانه
می خورد بر بام خانه
خانه دل دادگی ها ، خانه مهر و محبت
کودکی زاده است مادر
کودکی ، دردانه دختر
لای لای مادرش در کوچه و پس کوچه های شهر می پیچد

و زیباتر
تمنای نگاه دلبری زیبا
جوانی مست را در زیر باران خیس و تر کرده
سر راه دبیرستان
و این زیباست

و می فهمم اشک بابا را
ولی باران مقصر نیست
باران آیت حق است
و باران شعر دریا را برای ماهی تنهای تنگ شیشه ای
آرام می خواند

[url=http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg:35panbvx]http://tbn1.google.com/images?q=tbn:pOZFH1I-dQ3HyM:http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg[/url:35panbvx]

یادم آید روز باران
زیر باران دست در دست حبیبم
شعر باران عاشقانه روی لبهامان گشت جاری
برد ما را تا ثریا

باز باران پر ترانه پر ز شعر عاشقانه
به چه زیباست این ترانه
[url=http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg:35panbvx]http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg[/url:35panbvx]

[url=http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg:35panbvx]http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg[/url:35panbvx]

[url=http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg:35panbvx]http://dirtymartini.files.wordpress.com/2007/07/summer-rain.jpg[/url:35panbvx]

safa1363
1388،05،10, ساعت : 01:45 بعد از ظهر
باز هم در انتظار ديدنت


چشمان من براه بازگشتت نشسته اند


باز هم دستان من


اميد را به چشمان تو دخيل بسته اند


باز اين دستان سرد


گرماي پر مهر تو را مي طلبد


باز حرفهايم


در سكوت غيبتت


در عمق وجود


چون بلور دل مي شكند


باز غرق رؤياي با تو بودن مي شوم


غرق در بي نهايت هاي دور


غرق در آنچه از تو در دلم داشتم


مهرباني ، عشق ، صفا


هر چه را كه با تو بودن عشق پنداشتم


بازهم لحظه هاي با تو بودن


در خاطرم گم مي شود


چهره ات ، عطر تنت ،


در ازدحام بي كسي گم مي شود


باز هم در خلوتم با تو


برايت اشك مي ريزم


باز اميد را


در چشم زيباي تو مي بينم


باز هم مي گيرمت


بي آنكه گرماي تنت را حس كنم


غنچه زيباي لب را از صدايت تر كنم


باز هم مي بوسمت


بي آنكه طعم گونه هايت حس شود


بي آنكه موج گيسوانت بر تنم جاري شود


باز نگاهت را در دلم گم مي كنم


شوق ديدارت را غرق باران مي كنم


باز هم در انتظار ديدنت غم مي كنم

farzanph
1388،05،12, ساعت : 10:24 قبل از ظهر
تقدیم به emira:
اسم شعر:قدغن
شاعر:شهریار قنبری


قدغن

آبي دريا، قدغن

شوق تماشا، قدغن

عشق دوماهي ،قدغن

باهم وتنها ،قدغن

براي عشق تازه

اجازه بي اجازه

پچ پچ ونجوا، قدغن

رقص سايه ها،قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا ،قدغن

براي خواب تازه

اجازه بي اجازه

دراين غربت خانگي

بگوهرچي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگوزنده باد زندگي

براي شعر تازه

اجازه بي اجازه

ازتونوشتن، قدغن

گلايه كردن، قدغن

عطرخوش زن ،قدغن

توقدغن ،من قدغن

براي روز تازه

اجازه بي اجازه

farzanph
1388،05،12, ساعت : 10:29 قبل از ظهر
اسم شعر:دخترک
نام شاعر:شهریار قنبری

عشق تابستاني ،بوسه ي پنهاني
وعده ي ما فردا،پاي گوش ماهي ها
پشت خواب مرداب،باغ خيس از مهتاب
ته آواز من ،تيره هاي روشن
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
نگونه ،نه نه نه…………
نگونه ،نه نه نه…………
دم عطرليمو،سرحرفي خوشبو
گوشه ي موجي دنج دوقدم تانارنج
لب داغ لاله ،بغل چمخاله
زيرابري ساده،غزلي افتاده
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
نگونه ،نه نه نه…………
نگونه ،نه نه نه…………
لب آه آهو ،آخر آلبالو
زيرچتري از ياس ،پاي كوه الماس
پاي خيس پارو وسط متل قو
آخرشهريور ،هتل بابلسر
نگو نه ،نه نه نه………
نگو نه ،نه نه نه………
نگو نه ،نه نه نه………
نگو نه ،نه نه نه………
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
دخترك بيا نترسيم،دخترك
بيا دريارو بدزديم،دخترك
نگو نه ،نه نه نه…….

golia
1388،05،12, ساعت : 11:00 قبل از ظهر
نام شعر : نامزدی
شاعر : سیاوش کسرایی

شاپرک وار و سبک جان می پریم
از سر هر لحظه بی بازگشت
پیش رومان بیشه های آرزو
پشت سر شیرین و تلخ سرگذشت
شرم در چشم و حیا برگونه ها
هر دو پنهانی به هم دل می دهیم
پیش می رانیم در بحری غریب
موج غم ها را به ساحل می دهیم
از محبت ما به گرداگرد خویش
پیله زرینه تاری می تنیم
خنده های بی دلیلی می کنیم
حرف های نا به جایی می زنیم
او نگاهم می کند صیاد عشق
من نگاهش می کنم آهوی رام
او ز سویی من ز دیگر سو به شوق
هر دو می بافیم تار و پود دام
ای سبکبارام بر این دشت بزرگ
توشه امید در انبان کنید
از نشاط و از جوانی هر چه هست
در بغل در پیرهن پنهان کنید
کاندر این راه بیابان دراز
چشم دارد بر شما غولی سیاه
می رباید بوسه هاتان را ز لب
می کند گل خنده هاتان را تباه
از سر هر لحظه بی بازگشت
شاپرک وار و سبک جان می پریم
ارمغان روزهای دور و دیر
عطری از عشق و جوانی می بریم

golia
1388،05،12, ساعت : 11:08 قبل از ظهر
نام شعر : بهشت گناه
شاعر : فریدون توللی

جان چیست ؟ تا به پیش ِ نگاه ، آورم تو را
آن به ، که عاشقانه ، به راه آورم تو را !
ای در شکنج ِ دوزخ ِ پاکیزه دامنی !
خواهم ، که در بهشت ِ گناه آورم تو را !
خرم شبی ، که تا سر ِ آن خوابگاه ِ ناز
بر روی ِ دست ، چون پر کاه آورم تو را !
تا ، سرمه سای ِ آن صف ِ مژگان ِ دلکشی
پیروزم ، ار به جنگ ِ سپاه آورم تو را !
ترسم ، گدای ِ کوی ِ تو ناز آفرین شود
روزی دو ، گر به دیدن ِ شاه آورم تو را !
ای شاخ ِ گل ! وصال ِ تو در بوستان خوشست
بستر ، چو از پرند ِ گیاه آورم تو را
ز آن دوش و بر ، دلا ، به زنخدان ِ او ، گرای
شاید ، به حیله ، بر سر ِ چاه آورم تو را !
ای بوسه ، خیز و ، بال و پری زن ، ز راه ِ دور
تا چون سفینه بر رخ ِ ماه آورم تو را
گیسو ، به پیش ِ چشم فریدون ، فشاند و گفت :
زین شام ِ خوش ، به روز ِ سیاه آورم تو را !

s@ghar
1388،05،12, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و ادمک هارو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی بی خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
تو یه دنیایی که ادمک نداره

شعر از سیاوش قمیشی

marijan
1388،05،12, ساعت : 10:32 بعد از ظهر
وقتی صدای بارون میپیچه تو ناودون
پر میکشه به زیره طاق ایوون
وقتی پرنده صبح رو شاخه ها می شینه
خورشیذ خانوم یک خوشه شبنم ز گل میچینه
ابری ترین هوا تو چشم تو می بینم
شبا به زیره بارون به یاد تو میشینم
وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون می مونه روی شیشه
ابری ترین هوارو تو چشم تو می بینم
شبا به زیر بارون بیاد تو میشینم
حالا شبا که نیستی چشمای من میباره
اوازه گریه ها تو بیادم من میاره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نیست
شاعر رو نمی دونم

farzanph
1388،05،13, ساعت : 12:32 بعد از ظهر
اسم شعر:اولین بار
نام شاعر:شهریار قنبری

اولين بار

اولين بار ، اولين بار اولين دل ، دل ديدار

اولين تب ،اولين شب سرفه هاي خشك سيگار

زنگ آخر زنگ غيبت زنگ خوب سينما بود

زنگ نورو زنگ سايه امتحان بوسه ها بود

اولين بار، اولين بار

آخرين فرصت ما بود

بهترين جاي ترانه

بهترين جاي صدا بود

كشف طعم بوسه ي تو كشف طعم يخ وآتش

كشف بي مرگي وايثار كشف گستاخي آرش

اولين دروغ ساده اولين شك بي اراده

اولين بار، اولين بار

آخرين فرصت ما بود

بهترين جاي ترانه

بهترين جاي صدا بود

اولين نامه ي كوتاه در شبي ساكت وسياه

خطي از دلواپسي ها ازمن وتو تا خودماه

اولين بغض حسادت كنج دنج شب عادت

بستري از دردوهذيان تا ضيافت ، تا عيادت

اولين بار، اولين بار

آخرين فرصت ما بود

بهترين جاي ترانه

بهترين جاي صدا بود

farzanph
1388،05،13, ساعت : 12:37 بعد از ظهر
نام شعر:چشم من
خواننده:داریوش

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

هرچی دریا روزمین داره خدا

با تموم ابرهای آسمون ها

کاش که میداد همه رو به چشم من

تا چشمام به حال من زاری کنن

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه گذشته های خوب من

خیلی زودمثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانو بذارم

تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکس مثل من غم نداره

مثل من قربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردم

چرا چشمام اشکاشو کم میاره

خورشید روشن مارو دزدیدن

زیر اون ابرهای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه و ماتم

فرصت موندنمون خیلی کم

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه

زخم خنجرش میمونه روسینه

لب بسته سینه غرقه به خون

قصه موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

samineh
1388،05،13, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم ....

shamim
1388،05،13, ساعت : 06:12 بعد از ظهر
شاعر: مولانا


بنمای رخ
که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فر آوانم آرزوست
ای آفتاب حسن ٬ برون آ ٬ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تا بانم آرزوست
بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز : بيش مرانجان مرا ٬ برو!
آن گفتنت که بيش مرانجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو ٬ شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندی در بانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا
من ماهيم ٬ نهنگم ٫ عمانم آرزوست
يعقوب وار وا اسف ها همی زنم
ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوراگی کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول
آن های و هوی و ٫ نعره مستانم آرزوست
گويا ترم ز بلبل ٫ اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و ٫ افغانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و ٫ انسانم آرزوست
گفتند يافت می نشود ٫ جسته ايم ما
گفت آن که يافت می نشود ٫ آنم آرزوست
هر چند مفلسم ٫ نپذيرم عقيق خرد
کان عقيق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز ديده ها و ٫ همه ديده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود ٫ کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از از کا و از مکان ٫ پی ارکانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست جعد يار
رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست
من رباب عشقم و ٫ عشقم ربابی است
وان لطف های زخمه رحمانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبريز ٬ روز شرق
من هدهدم ٬ حضور سليمانم آرزوست

golia
1388،05،14, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
نام شعر: حدس تلخ خواستگاري
شاعر : مريم حيدرزاده

نه زنگی ، نه حرفی ، نه یادگاری
تو نکنه رفتی به خواستگاری
خب ببینم کیه ؟ موهاش بلنده ؟
توی خیابون بی صدا می خنده ؟
چشاش چه جوره ؟ روشنه ؟ کشیدس
یقین دارم که شبیه سپیدس
دساش چی ؟ جنس دستاش از بلوره ؟
تو صورتش یه چیزی مثل نوره ؟
ابروش چی ؟ حتما ابرواش کمونه
اخلاق و رفتارش چی ؟ مهربونه ؟
چه رنگیه ؟ گندمی یا سفیده ؟
چقدر دوسش داری؟ تبت شدیده ؟
کجا دیدیش ، تو محل کارت ؟
اون چی ، مثل تو شده؟ بی قرارته ؟
راستی مژش چی ؟ خیلی بر می گرده ؟
همونه که تو رو دیوونه کرده ؟
راستی موهاش چه رنگیه ؟ طلایی ؟
یا رنگی مثل رنگ بی وفایی ؟
قدش به قدت می خوره عزیزم ؟
بردارم اسفند براتون بریزم ؟
خب عزیزم منو خبر می کردی
با گریه هام گلویی تر می کردی
ترسیدی من آه بکشم یا نفرین ؟
رد شه همون دقیقه مرغ آمین
من تو رو نفرینت کنم ؟ نمیشه
هنوز دوست دارم مث همیشه
تازه اگه دعاها مستجاب بود
قصه ی ما حالا توی کتاب بود
خلاصه که یه جمله می نویسم
با بارون پلکای سرخ و خیسم
اگه دعاهای منو می خوندن
به جای اون منو پیشت می شوندن
تا وقتی که کلاغ نره به خونه
این آرزو توی دلم می مونه

golia
1388،05،14, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
نام شعر: من تورو مي خوام اونارو نمي خوام
شاعر: مريم حيدرزاده

عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
نمره ی بیست کلاسو نمی خوام
من فقط واسه چش تو جون می دم
عاشقای بی حواسو نمی خوام
من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
دوره گرد گل فروشو نمی خوام
اونی که چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
من کسی با قد رعنا نمی خوام
چشای درشت و گیرا نمی خوام
دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
موهای خیلی پریشون نمی خوام
آدم زیادی مجنون نمی خوام
می دونی چشم منو گرفتی و
جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
چشم شرقی سیاهو نمی خوام
صورتای مثل ماهو نمی خوام
آخه وقتی تو تو فکر من باشی
حق دارم بگم گناهو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
حتی اون که بلده شکار کنه
صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
شعرای ساده و تازه نمی خوام
اونکه می گه اهل سازه نمی خوام
من دلم می خواد تو رو داشته باشم
واسه ی اینم اجازه نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
سفر دور جهانو نمی خوام
رنگای رنگین کمانو نمی خوام
لحظه و ساعت عمر من تویی
تو که نیستی من زمانو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
نامه های راه دور و نمی خوام
واسه چی برم ستاره بچینم
ماه من تویی که نور و نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
آذر و خرداد و تیر نمی خوام
آدمای سر به زیر نمی خوام
من خودم تو چشم تو زندونیم
حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو ، یا هیچکس دیگه به خدا
خدا هم خودش می دونه ،نمی خوام
خرداد و اردی بهشت و نمی خوام
بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
یکی پرسید اگه آخرش نشه
حتی این خیال زشتو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
تو فرشته ای من آدم نمی خوام
می دونی خیلی زیادی واسه من
همیشه عادتمه ،کم نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
من و باش شعر و نوشتم واسه کی
تویی که گفتی شما رو نمی خوام

الیکا
1388،05،15, ساعت : 06:56 قبل از ظهر
شعر :رقیب
شاعر : منوچهر نورزاده

رقیبم دزد امیدم
تو که آن نازنین را از برم بردی
همیشه شادمان گردی
برو خوش باش و با او مهربانی کن
رقیب من
به عشقم عشق می ورزی
لبانش را تو می بوسی
حریر گیسوانش را نوازش می کنی هر شب
ز عطر خوب اندامش مشامت شاد می گردد
رقیب من
برو خوش باش و با او مهربانی کن
چراغ عشق یار تو
زمانی روشن بخش ره تار من و آمال من می بود و
دیگر نیست در پیشم
نگاه یار تو شادی فزای روح ناشاد من بیمار دل می بود و ....
آوخ نیست تا بینم نگاهش را
نوازش از نگاه رازگوی او برایم شادی افزا بود
اما...
ای رقیب ، افسوس..
دیگر نیست در پیشم ، امید نازنین من
که فریاد نگاهم را نگاه جادویش خاموش گرداند
ولیکن ای رقیب افسوس
دیگر نیست در نزدم امید نازنین من
که بعد از شعله آهی
دو پلک چشم مرطوبم به هم دوزد
و دستش ، اشک بیم و رنج دوری را ز مژگان پاک گرداند....
چه خوشبختی رقیب من..
تو هم شاید زمانی عاشقش بودی
تو هم شاید زمانی شعر می گفتی و
درد سینه سوز عاشقان را درک می کردی
برایت شادکامی آرزو دارم
همیشه شادمان گردی...
برو خوش باش و با او مهربانی کن...
رقیب من
تو میدانی میان ظلمت شبها ..
زمانی که تو در خوابی
همیشه همسرت ، آن عشق نافرجام من
بیدار می ماند...؟
رقیب من ..
تو می دانی که شب ها نازنین یارت
به یاد عهد بگذشته
کنار پنجره می آید و آرام می گرید ؟
رقیب من
تو می دانی که سلطان دل نازکتر از برگ گلش من هستم و
تو صاحب اندام او هستی...؟
رقیبم دزد امیدم..
خدا یارت
برو خوش باش و با او مهربانی کن ....

toluo
1388،05،16, ساعت : 01:31 بعد از ظهر
بهترین بهترین من

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صیحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من

( فریدون مشیری )

toluo
1388،05،16, ساعت : 01:33 بعد از ظهر
شکست غرور

ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم

(حمید مصدق)

toluo
1388،05،16, ساعت : 01:35 بعد از ظهر
آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

(قیصر امین پور)

farzanph
1388،05،19, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
دیوونه از قفس پرید:

خواب دیدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

گفتی که راهو بلدی

هرچی صدات کردم نرو

اما به جایی نرسید

یکی یه جا فریاد میزد:

دیوونه از قفس پرید

صبح که رسید بیدار شدم

دیدم یه نامه روی در

نوشته بودی که سلام

مدتیو میرم سفر

بغضی نشست توی گلوم

خوابم یا این حقیقته

باز هم صدات کردم ولی

دیدم سکوت جوابته



گفتم که شاید این سفر

تموم میشه همین روزا

دوباره باز میبینمش

چه خوش خیال بودم خدا

ساعت و لحظه هام گذشت

چشمام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیاد

خیلی دلم تنگ شده بود

روزا مثل دیوونه ها

پرسه زنون تو کوچه ها

شبا یه گوشه از اتاق

گریه و آه بی صدا

مثل همون خواب سیاه

رفت و منو تنها گذاشت

گفتن این قصه ی تلخ

ارزش خوندنو که داشت..

خواب دیدم از تو دور شدم

وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم

گفتی که راهو بلدی

هرچی صدات کردم نرو

اما به جایی نرسید

یکی یه جا فریاد میزد:

دیوونه از قفس پرید

golia
1388،05،19, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
نام شعر : از خدا صدا نمی رسد
شاعر : فریدون مشیری

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر

golia
1388،05،19, ساعت : 11:50 قبل از ظهر
نام شعر : بابا لالا نکن
شاعر : فریدون مشیری


سراپا درد افتادم به بستر
شب تلخی به جانم آتش افروخت
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
تنم از سوز تب چون کوره می سوخت
ملال از چهره مهتاب می ریخت
شرنگ از جام مان لبریز میشد
به زیر بال شبکوران شبگرد
سکوت شب خیال انگیز می شد
چه ره گم کرده ای در ظلمت شب
که زار و خسته واماند ز رفتار
ز پا افتاده بودم تشنه بی حال
به جنگ این تب وحشی گرفتار
تبی آنگونه هستی سوز و جانکاه
که مغز استخوان را آب می کرد
صدای دختر نازک خیالم
دل تنگ مرا بی تاب می کرد
بابا لالا نکن فریاد میزد
نمی دانست بابا نیمه جان است
بهار کوچکم باور نمی کرد
که سر تا پای من آتش فشان است
مرا می خواست تا او را به بازی
چو شب های دگر بر دوش گیرم
برایش قصه شیرین بخوانم
به پیش چشم شهلایش بمیرم
بابا لالا نکن می کرد زاری
بسختی بسترم را چنگ می زد
ز هر فریاد خود صد تازیانه
بر این بیمار جان آهنگ می زد
به آغوشم دوید از گریه بی تاب
تن گرمم شراری در تنش ریخت
دلش از رنج جانکاهم خبر یافت
لبش لرزید و حیران در منآویخت
مرا با دست های کوچک خویش
نوازش کرد و گریان عذر ها گفت
به آرامی چو شب از نیمه بگذشت
کنار بستر سوزان من خفت
شبی بر من گذشت آن شب که تا صبح
تن تبدار من یکدم نیاسود
از آن با دخترم بازی نکردم
که مرگ سخت جان همبازیم بود

farzanph
1388،05،19, ساعت : 12:29 بعد از ظهر
متن کامل شعر معروف "بگذارید این وطن دوباره وطن شود" با ترجمه احمد شاملوبگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم.
آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمان شان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم

farzanph
1388،05،19, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
شاعر پابلو نرودا ترجمه شعر صفدر تقى زاده

دير هنگام كه ستارگان
بى هيچ پوششى از ابر در هواى خنك
مى درخشيدند، در خانه ام را باز كردم.
اقيانوس
در دلِ شب
چهار نعل مى تاخت.
بوى تندِ
هيزم آماده
مثل دستى
از ميان تاريكىِ خانه
بيرون خزيد.
بو ديدنى بود
انگار
درخت
زنده بود.
انگار هنوز قلبش مى تپيد.
ديدنى
مثل يك لباس.
ديدنى
مثل يك شاخه ى شكسته.
قدم زنان
به درونِ خانه
پاى نهادم
كه آن
تاريكىِ معطر.
در خود احاطه اش كرده بود.
بيرون
نقطه هاى آسمان
مثل سنگ هاى مغناطيسى
برق مى زدند،
و بوى هيزم
قلبم را نوازش كرد
مثل انگشتانى،
مثل ياسمن
مثل بعضى خاطره ها.
بوى برگ هاىِ نوك نيزِ
كاج نبود،
نه،
پارگى پوستِ
او كاليپتوس نبود
و نيز
عطر
تاكستانِ سرسبز
بلكه
چيزى راز آميزتر بود
زيرا آن بو
تنها يك بار،
تنها يك بار،
پديد آمد
و آنجا، از ميان همه ى چيزهايى كه
روى زمين ديده بودم،
در خانه ىِ
خودم، شب هنگام، كنار درياى زمستانى،
آنجا رايحه ىِ
زيباترين رُزها
چشم انتظار من بود،
قلبِ جريحه دارِ زمين،
چيزى
كه مثل موج
مرا در خود گرفت
از زمان
رهايى يافت
و در درونم گم شد
به هنگامى كه دروازه ىِ شب را
گشودم.

farzanph
1388،05،21, ساعت : 12:36 بعد از ظهر
اسم شعر:چیزی بگو
دلبركم چيزی بگو
به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم


چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد


دقيقه ها غزل ميگن
وقتی سكوتو ميشكنی
قناريا عاشق ميشن
وقتی تو حرف ميزنی
دلبركم چيزي بگو
به من كه خاموش توام
به من كه همبستر تو اما فراموش توام

چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه هاي من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره


چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 12:55 قبل از ظهر
: بعد از نیما شاعر: هوشنگ ابتهاج


با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 01:11 قبل از ظهر
:میعاد شاعر:احمد شاملو

در فراسوی مرزهای تنت
تو را دوست دارم
آینه ها و شب پرهای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن


در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد

در فراسوی عشق
تو را دوست دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده

fereshte
1388،05،22, ساعت : 01:16 قبل از ظهر
فریدون مشیری
درد درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

پشیمان
وفادار تو بودم تا نفس بود
دریغا همنشینتخار و خس بود
دلم را باز گردان، بازگردان
همین جان سوختن بس بود، بس بود!http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
:هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

1388،05،22, ساعت : 01:44 قبل از ظهر
... من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم ز امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
اینجا ، ستاره ها همه خاموشند
اینجا ، فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم ،
بی قدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شود لبریز
چشمان من ، ز دانه شبنم ها
رفتم ز خود که پرده براندازم
از چهره پاک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره طوفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ، فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم ز امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ، طفلک شیرینم
دیریست کآشیانه شیطانست ...
( فروغ فرخزاد – شعری برای تو )

asma66
1388،05،22, ساعت : 01:54 قبل از ظهر
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا
عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سربلند
عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی تو بسوزانی مرا
عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها
عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان
عشق یعنی آرش و تیر و کمان

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 02:17 قبل از ظهر
:فروغ

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

meliika
1388،05،22, ساعت : 02:36 قبل از ظهر
رمه

رمه ام گم شده است
شب سنگين بيابين گويا رمه ام را دزديد
رمه ام ان همه شعري كه برايش گفتم
ناگهان گم شد و رفت
حرف مردم شد و رفت
چه كسي گفت خداوند شبان همه است
و برادر ها را تا لب جاده دوست رهنمون خواهد كرد
من شبان رمه خود بودم
وكسي ان بالا خود شبان من معصوم نبود
غفلت من گويا رمه را از كف داد
غفلت من شايد رمه را همه را از كف داد

1388،05،22, ساعت : 02:43 قبل از ظهر
تو آمدي
ز دور ها
و دورها
ز سرزمين
عطرها
و نورها
نشانده اي
مرا كنون
به زورقي
ز عاجها
ز ابرها
بلورها
ما را ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر
شعر ها و شور ها



فروغ

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 02:56 بعد از ظهر
رونق عهد شباب است دگر بستان را ... میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی ... خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش ... خاکروب در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان ... مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند ... در سر کار خرابات کنند ایمان را

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح ... هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون به در و نان مطلب ... کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ... گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد ... وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی ... دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 03:00 بعد از ظهر
ساقیا برخیز و درده جام را ... خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر ... برکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلان ... ما نمیخواهیم ننگ و نام را

باده درده چند از این باد غرور ... خاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینه نالان من ... سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود ... کس نمیبینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوش است ... کز دلم یک باره برد آرام را

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن ... هر که دید آن سرو سیم اندام را

صبر کن حافظ به سختی روز و شب ... عاقبت روزی بیابی کام را

Behnoush
1388،05،22, ساعت : 03:17 بعد از ظهر
: معینی کرمانشاهی

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

farzanph
1388،05،26, ساعت : 12:33 بعد از ظهر
Apple !سیب


من به او خندیدم

او خودش آبی بود

او خودش می خندید

آن زمانی که به یک شاخه سیب

آسمان می رقصید

آسمان می بارید

دخترک بر لب رود

سیب را می بویید

و در آن چرخش موزون هوا ، باد را می فهمید

عابران از پس هم

یاس ها در کف باد

روی دیوار زمان چشم ها رفته به خواب

دخترک رقص کنان

سیب را زمزمه کرد

!سیب افتاد به آب

farzanph
1388،05،26, ساعت : 12:34 بعد از ظهر
سکوت مرداب



شبانه های غمگین ، روزای بی ترانه

خواب و سکوت مرداب ، گودالی از بهانه

یک یار بی مروت ، یک اندوه بی پایان

یک مرداب حقیقی ، از اشک برف و باران

اینها همه حکایت ، از درد بی غروبند

از تشنه کامی عشق ، در رفتن تو بودند

ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه

درگیر با چه هستیم ، با عشق و یا زمانه

این عشق بی سرانجام ، گم شد ولی چه ها کرد
دریایی دلم را ، مرداب بی صدا کرد
گفتم که خسته ام من ، یکجا قرار من نیست

چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کیست
عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستی

معبود از تو دور است ، خالی از عشق و مستی
قلبت شکسته آری ، چون قلب من شکستی

این انتقام عشق است ، نه اوج خودپرستی

مرداب غم رها کن ، بالی بزن به فردا

این انتهای عشق است ، جاری شدن به دریا

linda
1388،05،26, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
من همه را لاف زدم!!
من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

<URL>

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
: معینی کرمانشاهی شعر: به پندار تو

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
شاملو شعر:بر سنگفرش

ياران ناشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد

كه گفتي

ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند.

***

آنگاه، من، كه بودم

جغد سكوت لانه تاريك درد خويش،

چنگ زهم گسيخته زه را

يك سو نهادم

فانوس بر گرفته به معبر در آمدم

گشتم ميان كوچه مردم

اين بانگ بالبم شررافشان:



(( - آهاي !

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!

خون را به سنگفرش ببينيد! ...

اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش

كاينگونه مي تپد دل خورشيد

در قطره هاي آن ...))

***

بادي شتابناك گذر كرد

بر خفتگان خاك،

افكند آشيانه متروك زاغ را

از شاخه برهنه انجير پير باغ ...



(( - خورشيد زنده است !

در اين شب سيا [كه سياهي روسيا

تا قندرون كينه بخايد

از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را

من

روشن تر،

پر خشم تر،

پر ضربه تر شنيده ام از پيش...



از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!



از پشت شيشه ها

به خيابان نظر كنيد !



از پشت شيشه ها به خيابان

نظر كنيد ! ... ))



از پشت شيشه ها ...

***

نو برگ هاي خورشيد

بر پيچك كنار در باغ كهنه رست .

فانوس هاي شوخ ستاره

آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...

***

من بازگشتم از راه،

جانم همه اميد

قلبم همه تپش .



چنگ ز هم گسيخته زه را

ره بستم

پاي دريچه،

بنشستم

و زنغمه ئي

كه خوانده اي پر شور

جام لبان سرد شهيدان كوچه را

با نوشخند فتح

شكستم :



(( - آهاي !

اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش

كاينگونه مي تپد دل خورشيد

در قطره هاي آن ...



از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد



خون را به سنگفرش ببينيد !



خون را به سنگفرش

بينيد !

خون را

به سنگفرش ...))

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
شاملو

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست



گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
:شاملو



كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد.

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند.

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد.



گوري ماند و نوحه ئي.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 06:47 بعد از ظهر
: مهدی سهیلی



به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

Behnoush
1388،05،27, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
مهدی سهیلی

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي... انسان!

اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است

سينه ام از خاك گورستان گرانبار است

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي... انسان!

اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي... انسان!

اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي... انسان! سركشي بس كن

عقربكهاي زمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط زمان مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 04:59 بعد از ظهر
:شاملو

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير ...



از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب

دشنه ئي كشته است .

از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است .

از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري

نشسته اند

كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند

كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را

شكسته اند.



من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام

من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .

***

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير ...



در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .

در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در

وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .



من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور

اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند

و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .

مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...



جرم اين است !

جرم اين است !

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:01 بعد از ظهر
:مصدق



چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد



صفا گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟



اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

بي ترديد

حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت

و خواهش من و تو

نيم گامي از تب تن نيز

دورتر نگذشت

كه در حصار تمناي تن فرو مانديم

و در كوير نفس سوز« من » فرو مانديم

نه از حصار تن خويشتن برون گامي

نه بر گسستن اين پاي بندها، دستي

***

هميشه مي گفتم:

« من و سكوت؟

محال است

« سكوت، عين زوال است

« سكوت،

- يعني مرگ !

***

سكوت،

نفس رضايت

سكوت،

عين قبول است

سكوت،

- كه در زمينه اشراق اتصال به حق -

دراين زمانه نزول است .

سكوت،

يعني مرگ .

***

كجاي اي انسان ؟

عصاره عصيان

چگونه مسخ شدي

با سكوت خو كردي

تو اي فريده هر آفريده

- بر تو چه رفت ؟

كز آفريده خود

از خداي بي همتا

به لابه مرگ مفاجاة آرزو كردي ؟

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:03 بعد از ظهر
:مصدق

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .



شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟



آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،



و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است



دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .



از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .



هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !



تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .



باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -



باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .



دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !



تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.



من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .



شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !



من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .



چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !



من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم



از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .



من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند



من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .



كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .



در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟



حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .



تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .



من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
اي كاش انفجار

فرجام اگر چه تلخ

ما مؤمنان ساحت نوميدي؛

نوميد و بي شهامت؛

حتي شهامتي نه،

- كه نوشيم شوكران؛

در برزخ زمين،

آونگ لحظه هاي زمانيم .



اينجا كه مرز، مرز گزينش بود؛

آيا كسي،

فرمان انهدام مرا

- مي خواند ؟!



فرياد مي زنم،

- نه صدايي

بر من نه پاسخي، نه پيامي .

ترديد بود و،

- من

- اين تلخوش شرنگ شماتت را -

قطره

قطره

باري به جام كردم و نوشيدم



ديدم كه مي جوند

ديوار اعتماد مراموريانه ها .



اينك من آن عمارت از پاي بست ويرانم .

آيا دوباره باز نخواهي گشت ؟

نمي دانم !

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتي وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بايست كرده باشد

من از نبرد

پيش تو

برمي گردم

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:06 بعد از ظهر
:مصدق

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل

مگر نسرين

تو را ديدند.

كه سر خم كرده خنديدند.



مگر بستان

شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد

مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند

كه سرنشناس و پانشناس

از خود بي خبر گشتند



مگر دست سپيد تو

تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد

كه مي شنگند و

مي رقصند و

مي خندند



مگر ناگاه

نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...

چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟

تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟

صداي بوسه را حتي

درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد

مگر ديوار حاشا تا كجا،

- تا چند ؟



خدا داند كه شايد خاك اين بستان

هزاران

صد هزاران

بوسه بر پاي تو ...

- ديگر اختيارم نيست

توانم نيست

تابم نيست

به خود مي پيچم از اين رشك

- اما خنده بر لب با تو گويم:

- اضطرابم نيست .



مگر ديگر من و اين خاك،

- واي از من

چناران بلند باغ حيدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد



ترحم كن،

نه بر من

بر چناران بلند باغ حيدر

بر نسيم صبح

شفاعت كن

به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است

به پيش قله آتشفشان درد

شفاعت كن

كه كوه خشم من با بوسه تو

ذوب مي گردد

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:15 بعد از ظهر
:معینی کرمانشاهی

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

نه طاعت میپذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه، بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که میدیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کُش،

بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

Behnoush
1388،05،29, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
: کرمانشاهی



من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را
رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
روز سختي كازمودم دوستان خويش را
هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را
چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را
جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش

cicenber
1388،05،29, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
خداحافظ

شبیه برگ پاییزی،پس ازتوقسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی دراندوه تومی میرم
دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تولحظه ای دلم طاقت نمی آرد
وبی توبرف ناامیدی برسرم یکریزمی بارد

چگونه بگذرم ازعشق، ازدلبستگی هایم؟
چگونه می روی بااینکه ی دانی چه تنهایم؟

خداحافظ توای بیت شب های غزل خوانی
خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون توگمان کردی که می مانم
خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی

marijan
1388،05،29, ساعت : 08:22 بعد از ظهر
این شعر رو دوسته من سروده
ای که تویی فرشته نجات من / ای که تویی دلخوشیه حیات من
ای که تویی روح و روان / ای که تویی آرامه جانم

هیچ وقت منو تنها نذار / منو با غمها جا نذار
ای که تمام لحظه هام پر میشه از حضور تو / تمام گریه هام پر میشه از یاد تو گفتگوی تو

ای تو تمام تار و پود / ای تو تمامه زندگیم
قول بده پیشم بمونی / تویی عشقه همیشه گیم

عاشقتم به اون خدا / به اون خدای عاشقا
همون خدایی که / تورو هدیه داد از اون بالا

اگه یه روز توو این زمون / عشق من از یادت بره
بازم به یادت میمونم / تا بدونی عشقتو هیچ وقت نمیره

فکر تو و وجود تو / همیشه در کنارمه
عاشقتم یه عالمه / هرچی بگم بازم کمه
عشقت تو قلبم میمونه / یه روز خدای مهربون مارو به هم میرسونه

خدا جونم ممنونتم / فرشته ای به من دادی
این بهترین نعمتی بود / که تو به هیچ کس ندادی

قشنگترین ثانیه هام / وقتی که با تو هستمه
وقتی که آروم و غریب /کنار تو نشستمه

قربونه اون نگات بشم / قربونه خنده هات بشم
نگاتو از من نگیری / فدای اون صدات بشم

عاشقتم عاشقتم تا همیشه
هیچکی توو این دنیای پوچ / عاشق تر از من نمیشه.

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:05 قبل از ظهر
:مشیری

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:06 قبل از ظهر
در همه عالم كسي به ياد ندارد

نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند

تنها با يك ترانه در همه ي عمر

نامش اينگونه جاودانه بماند

***

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشيد

نرمي مهتاب داشت، گرمي خورشيد

بانگ: هزارآفرين! زهرجا بر شد

شور و سروري به جان مردم بخشيد

***

نغمه، پيامي ز عشق بود و ز پيكار

مشعل شب هاي رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به ياران، اميد و وعده به ديدار

***

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصيد!

هركس به هركس رسيد نام تو را پرسيد

هر كه دلي داشت، بوسه داد و ببوسيد!

***

ياد تو، در خاطرم هميشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بيدار

خاطره ها در ترانه ي تو نهفته ست

***

روي تو را بوسه داده ايم، چه بسيار

خاك تو را بوسه مي دهيم، دگر بار

ما همگي " سوي سرنوشت" روانيم

زود رسيدي! برو، "خدا نگهدار"

***

"هاله" ي مهر است اين ترانه، بدانيد

بانگ اراده ست اين ترانه، بخوانيد

بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد

آتش او را به قله ها برسانيد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:07 قبل از ظهر
:مصدق

ديگرزمان، زمانه مجنون نيست

فرهاد،

در بيستون مراد نمي جويد ،

زيرا بر آستانه خسرو،

بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .

در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،

آن شور عشق

- عشق به شيرين را،

از ياد برده است .

تنهاست گرد باد بيابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاكان تشنگان محبت -

چه سالهاست

ديگر سراغ مجنون،

- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -

از باد و از درخت نمي گيرند

زيرا كه خاك خيمه ابن سلام را

خادم ترين و عبدترين خادم

- مجنون دلشكسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتي -

ليلي

- دلاله محبت مجنون است !!

*****

اي دست من به تيشه توسل جو،

تا داستان كهنه فرهاد را،

از خاطرات خفته برانگيزي .

اي اشتياق مرگ

در من طلوع كن .

من اختتام قصه مجنون رام را

اعلام مي كنم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:09 قبل از ظهر
:مصدق

كسي به سوك نشست

و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست



كسي نمي داند

كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد

كه كيست مي خواند

*****

كسي به سوك نشست

كه سوكوار جواني ست

سوكوار اميد

و سوكوار گذشتن

و برنگشتن هاست

كسي نمي داند

كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب

*****

چرا نسيم

چرا آن نسيم روح نواز

ميان برگ درختان نمي وزد امشب؟



هميشه تنهائي

در آستانه وحشت

در آستانه تب



كسي سراغ مرا از كسي نمي گيرد

كه هستيم تنها

در انعكاس صدايي ز دور مي آيد

و در سياهي شبها

رسوب خواهد كرد

*****

هنوز مي گذرم نيمه هاي شب در شهر

مگر كه لب بگشايد به خنده پنجره اي

كجاست دست گشاينده ؟

خواب سنگين است

*****

مرا به ياد بياور

مرا ز ياد مبر

كه انعكاس صدايم درون شب جاري ست

كسي نمي داند

كه در سياهي شب دشنه اي ست

در پشتم

كه در سياهي شب خنجري در كتفم

*****

مرا نديدي

- ديگر مرا نخواهي ديد

كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب

كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست

*****

ميان خلوت خاموشي شب دشمن

بخوان به زمزمه آواز

سكوت را بشكن

چرا فراموشي ؟

چرا خاموشي ؟

*****

به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز

كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند

مرا به نام

ترا به نام

كه نام

نام من و توست

عشق، آواز است

مرا به نام بخوان

- اين سكوت را بشكن

چرا ؟

- كه زمزمه

- از آيه هاي اعجاز است

*****

دريغ و درد كه شرمنده ايم،

شرمنده

كه هست فرصت آواز و

نيست خواننده

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:09 قبل از ظهر
اي قامت بلند مقدس،

تنديس جاودان،

اي مرمر سپيد؛



اي پاكي مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛



من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خداي كهن گفتم .

هرگز كسي نگفته سپاس تو،

اين گونه صادقانه كه من گفتم .



ديگر مرا،

با اين عذاب دوزخيت

- مگذار

مهر سكوت را،

زين سنگواره لب سرد ساكتت

- بردار



از اين نگاه سرد،

با چشمهاي سنگي تو.

دلگير مي شوم .



اي آفريده من،

آري، تو جاودانه جواني،

من پير مي شوم .



در اين شبان تيره و تار اينك،

اي مرمر بلند سپيد،

تنديس دستپرور من،

پرداختم تو را .



با اين شگرف تيشه انديشه،

در طول ساليان ،

- كه چه بر من رفت -

با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را .



اما،

اي آفريده من !

- نه ،

اي خود تو آفريده مرا،

- اينك،

با من چه مي كني ؟

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:10 قبل از ظهر
:سهیلی



« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟



صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند



ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند



شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند



« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:12 قبل از ظهر
:سهیلی

آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن

هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست

زير سقف آفرينش-

صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است

اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

آي... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟

بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست

***

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

***

آي... انسان!

اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را

اينك اينك ميزند فرياد:

جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است

سينه ام از خاك گورستان گرانبار است

***

اي بغفلت مانده ي خودخواه!

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري:

كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست

اينهمه ياقوت آتش رنگ-

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد-

يادگار صد هزاران چشم گريانست

***

آي... انسان!

اي طلاها را خدا خوانده!

اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-

روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي

از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-

چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي

***

بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-

بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:

كاي خدا راه رهايي كو؟

از چنين سوزنده آتش ها-

سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟

ناگهان آيد سروش از غيب:

اي سيه روز سيه كردار!

زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-

دربساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار-

جز عذاب جاوداني نيست.

آي... انسان!

اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر

ليك دانستي ندانم يا ندانستي-

سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-

ناله بود و دردبودو چشم گريان بود

***

آي... انسان! سركشي بس كن

عقربكهايزمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده ي خورشيد-

ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را

***

ميبرد شط زمان مارا

مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست

دل منه بر شوكت دنيا

اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-

جز بلاي خانه سوزي نيست

***

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:13 قبل از ظهر
:سهیلی



مخوان آواز،اي دختر!

صداي نغمه ي مستانه ات را در گلو بشكن

پسر،آواز عشق انگيز را بس كن

سرود لحظه هاي كاميابي را به دور افكن



***



تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است

براي نغمه هايت فكر ديگر كن

تواي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخير است

سرود قرن را سر كن



***



بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت

بگوش مارسان شبناله هاي بينوايان را

صداي دردمندان بلاكش را

نواي مبتلايان را



***



مخوان آواز عشق انگيز اي دختر

اگر آواز ميخواني-

بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-

كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه

و با شرمي غم آلوده-

بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد

و غمگين كودكان او-

بگردش در تضرع چون كبوترهاي بي دانه



***



تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن

سرود قرن راسركن

سرود مادرن تنها كه دور از روي فرزند است

سرود مرد بي آرام زنداني-

گه با اميد ديدار زن و فرزند،در بند است



***



سرود سرنوشت كودك بي مادري تنها

كه شب با ديدگان اشكپالا ميرود در خواب

سرود بينوا طفلي

كه باشد خنده اش بي رنگ

دل بي مادرش بيتاب



***



اگر آواز ميخواني -

بخوان آواز درد آلوده ي پيران غمگين را -

كه در پيري تهي دستند -

نفسهاشان توانا نيست -

غروب زندگي در چشمشان پيداست

گه و بيگاه بغضي در گلو دارند -

كوير زندگي در زير پا و كوله بار غصه ها بر دوش

و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آروز دارند



***



اگر آواز ميخواني -

سرود دختري بي عشق را برخوان

كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست

دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلارا نيست

نگاه گرم و دلبندي كه جانش را بر افروزد -

بزير آسمانها نيست



***



پسر، آواز را بس كن

اگر اواز ميخواني -

بخوان آواز آن بيمار بيكس را -

كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ

براه دوستي ناديده ميدوزد

و از تكضربه هاي پاي هر عابر -

باميد عيادتها -

لبان نيمرنگش ميشود خندان

بشوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش بر افروزد

ولي جنبنده اي از حال آن بيمار آگه نيست

بغربت تلخ ميميرد

و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي -

بسوي كبريا پرواز ميگيرد



***



اگر آواز ميخواني

بخوان آواز غمگين يتيمان را

كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند

و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست

بدلها راهشان بسته است



***



اگر آواز ميخواني -

بخوان آواز ان مادر كه از قهر تهيدستي

يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است

و با چشمان اشك آلود

سر، سوي خدا كرده است

و با جاني كه بيتا بست -

براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است

و باغمهاي رنگارنگ -

سوي خانه ميپويد

بهر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك

و زير لب هميگويد:

خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست

دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن

ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن



***



تو اي دختر،سرود قرن را سر كن:

سرود تلخ آن قومي -

كه شهر و خانه شان در زير پاي تانگ ميلرزد

و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند

و فرزند انشان چون برگهاي زرد پائيزي

ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند



***



سرود مادري ترسان

كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب

سرود كشته اي در عرصه ي پيكار

كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمه شب مهتاب



***



تو اي دخهر كه شور نغمه از لبهات لبريز ست

براي نغمه هايت فكر ديگر كن

تو اي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخيز است

سرود قرن را سر كن

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:14 قبل از ظهر
جواني ، داستاني بود

پريشان داستان بي سرانجامي

غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

***

جواني چون كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز

سرودي داشت آن مرغك ـــ

كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائي داشت

حالي داشت

گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت

***

جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز

كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم

پرو بال لطيفش را بلبل ها شانه مي كردم

و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم

***

ولي افسوس

هزار افسوس

يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد

ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت

***

به سو ي آسمانها رفت

فغان كردم ـــ

نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم

ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد

به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد

اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد

ولي افسوس

هزار افسوس!

به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست

بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست

***

منم آن طفل ديروزين ـــ

كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تو مانده

درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده

« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من

فضاي آشيان خاليست

چه هست آن آشيان؟ ـــ

ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من

***

هزار افسوس!

هزار اندوه!

جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت

غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد

پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت

سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد

***

كنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم

سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم

چنان گمكرده فرزندي

به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم

***

صدا سر ميدهم در كوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!

جواب آيد به صد اندوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:16 قبل از ظهر
:سهیلی



خداوندا! به دلهاي شكسته

به تنهايان در غربت نشسته



به آن عشقي كه از نام تو خيزد

بدان خوني كه در راه تو ريزد



به مسكينان از هستي رميده

به غمگينان خواب از سر پريده



به مرداني كه در سختي خموشند

براي زندگي جان مي فروشند



همه كاشانه شان خالي از قوت است

سخنهاشان نگاهي در سكوت است



به طفلاني كه نان آور ندارند ـ

سر حسرت ببالين ميگذارند



به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ

نهد فرزند خود را بر سر راه



بآن كودك كه ناكام است كامش

ز پا ميافكند بوي طعامش



به آن جمعي كه از سرما بجانند

ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند



به آن بيكس كه با جان در نبرد است

غذايش اشك گرم و آه سرد است



به آن بي مادر از ضعف خفته ـ

سخن از مهر مادر ناشنفته



به آن دختر كه ناديدي گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش



به آن چشمي كه از غم گريه خيز است

به بيماري كه با جان در ستيز است



به داماني كه از هر عيب پاك است

به هر كس از گناهان شرمناك است ـ



دلم را از گناهان ايمني بخش

به نور معرفت ها روشني بخش

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:16 قبل از ظهر
من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به9 هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد.

***

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

***

آن درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است.

***

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

***

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:17 قبل از ظهر
آهوان را هر نفس از تيرها فريادهاست

ليك صحرا پر ز بانگ خنده صيادهاست



گل بغارت رفت و چشم باغبان در خون نشست

بسكه از جور خزان بر باغها بيدادهاست



غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد

هر پر بلبل كه بيني نقشي از آن يادهاست



باغبان از داغ گل در خاك شد اما هنوز

هاي هاي زاريش در هوي هوي بادهاست



گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشك

لب فرو بستم ولي در سينه ام فريادهاست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:18 قبل از ظهر
:شاملو

شب، تار

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.



آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.



درياي خالي

درياي بي نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.



حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

زيبا تر شبي براي دوست داشتن.



با چشمان تو

مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:20 قبل از ظهر
:شاملو

با گياه بيابانم

خويشي و پيوندي نيست

خود اگر چه درد رستن و ريشه كردن با من است وهراس بي بار و بري



و در اين گلخن مغموم

پا در جاي چنانم

كه ما ز وي پير

بندي دره تنگ.

و ريشه فولادم

در ظلمت سنگ

مقصدي بي رحمانه را

جاودنه در سفرند.

***

مرگ من سفري نيست،

هجرتي است

از وطني كه دوست نمي داشتم

به خاطر مردمانش.



خود آيا از چه هنگام اين چنين

آئين مردمي

از دست

بنهاده ايد؟

پر پرواز ندارم

اما

دلي دارم و حسرت درناها.



و به هنگامي كه مرغان مهاجر

در درياچه ماهتاب

پارو مي كشند،

خوشا رها كردن و رفتن؛

خوابي ديگر

به مردابي ديگر!

خوشا ماندابي ديگر

به ساحلي ديگر

به دريائي ديگر!

خوشا پر كشيدن خوشا رهائي،

خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهائي!

آه ، اين پرنده

در اين قفس تنگ

نمي خواند.

***

نهادتان، هم به وسعت آسمان است

از آن بيشتر كه خداوند

ستاره و خورشيد بيا فريند.



برد گانتان را همه بفروخته ايد

كه برده داري

نشان زوال و تباهي است.

و كنون به پيروزي

دست به دست مي تكانيد

كه از طايفه برده داران نئيد (آفرينتان!)

و تجارت آدمي

از دست

بنهاده ايد؟

***

بندم خود اگر چه بر پاي نيست

سوز سرود اسيران با من است،

واميدي خود برهائيم ار نيست

دستي است كه اشك از چشمانم مي سترد،

و نويدي خود اگر نيست

تسلائي هست.



چرا كه مرا

ميراث محنت روزگاران

تنها

تسلاي عشقي است

كه شاهين ترازو را

به جانب كفه فردا

خم مي كند

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:20 قبل از ظهر
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر

از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،

با برف كهنه

كه مي رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند

و به هر كجا

بر دشت

از گيلاس بنان

آتشي عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

غبار آلود و خسته

از راه دراز خويش

تابستان پير

چون فراز آمد

در سايه گاه ديوار

به سنگيني

يله داد

و كودكان

شادي كنان

گرد بر گردش ايستادند

تا به رسم ديرين

خورجين كهنه را

گره بگشايد

و جيب دامن ايشان را همه

از گوجه سبز و

سيب سرخ و

گردوي تازه بيا كند.

پس

من مرگ خوشتن را رازي كردم و

او را

محرم رازي؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم.



و با پيچك

كه بهار خواب هر خانه را

استادانه

تجيري كرده بود،

و با عطش

كه چهره هر آبشار كوچك

از آن

با چاه

سخن گفتم،



و با ماهيان خرد كاريز

كه گفت و شنود جاودانه شان را

آوازي نيست،



و با زنبور زريني

كه جنگل را به تاراج مي برد

و عسلفروش پير را

مي پنداشت

كه باز گشت او را

انتظاري مي كشيد.



و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم

كه پنجه خشكش

نو اميدانه

دستاويزي مي جست

در فضائي

كه بي رحمانه

تهي بود.

***

و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر

از فرا سوي هفته هاي نزديك

به گوش آمد

و سمور و قمري

آسيه سر

از لانه و آشيانه خويش

سر كشيدند،

با آخرين پروانه باغ

از مرگ

من

سخن گفتم.

***

من مرگ خوشتن را

با فصلها در ميان نهاده ام و

با فصلي كه در مي گذشت؛

من مرگ خويشتن را

با برفها در ميان نهادم و

با برفي كه مي نشست؛



با پرنده ها و

با هر پرنده كه در برف

در جست و جوي

چينه ئي بود.



با كاريز

و با ماهيان خاموشي.

من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم

كه صداي مرا

به جانب من

باز پس نمي فرستاد.

چرا كه مي بايست

تا مرگ خويشتن را

من

نيز

از خود نهان كنم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:22 قبل از ظهر
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.



گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را

روشن مي كند.

***

فريادهاي عاصي آذرخش -

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

***

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

***

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي -

[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

***

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است



من برمي خيزم!



چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم.

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 04:23 قبل از ظهر
شاملو


نمي گردانمت در برج ابريشم

نمي رقصانمت بر صحنه هاي عاج: -



شب پائيز مي لرزد به روي بستر خاكستر سيراب ابر سرد

سحر با لحظه هاي دير مانش مي كشاند انتظار صبح را در خويش.

دو كودك بر جلو خان كدامين خانه آيا خواب آتش مي كندشان گرم؟

سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟

صد كودك به نمناك كدامين كوي؟

***

نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ

نمي لغزانمت بر خواب هاي مخمل انديشه ئي ناچيز: -



حباب خنده ئي بي رنگ مي تركد به شب گرييدن پائيز اگر در جويبار تنگ،

و گر عشقي كزو اميد با من نيست

درين تاريكي نوميد سايه سر به درگاهم -



دو كودك بر جلو خان سرائي خفته اند اكنون

سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.

***

نمي لغزانمت بر مخمل انديشه ئي بي پاي

نمي غلتانمت بر بستر نرم خيالي خام:



اگر خواب آور ست آهنگ باراني كه مي بارد به بام تو

و گر انگيزه عشق است رقص شعله آتش به ديوار اتاق من



اگر در جويبار خرد، مي بندد حباب از قطره هاي سرد

و گر در كوچه مي خواند به شوري عابر شبگرد -



دو كودك بر جلو خان كدامين خانه با رؤيا آتش مي كند تن گرم؟

سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟

صد كودك به نمناك كدامين كوي؟

***

نمي گردانمت بر پهنه هاي آرزوئي دور

نمي رقصانمت در دودناك عنبر اميد:



ميان آفتاب و شب بر آورده ست ديواري ز خاكستر سحر هر چند،

دو كودك بر جلو خان سرائي مرده اند اكنون

سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:23 قبل از ظهر
شعر: مسافر باران
شاعر: فریبا شش بلوکی

سیلی باران به گوشم می زند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب می دانم که غمگینم ولی
ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟
*
می دوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد

*
مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای می خواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زودباش
دستمالی را بیار
اشک هایش را بگیر
*
سال ها می گذرد
همچنان منتظرم
تاکه باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم
*
می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز
...

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:20 بعد از ظهر
: مشیری

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشــــق ،

که نامی خوشتر از اینت ندانم .

وگر،هر لحظه، رنگی تازه گیری ،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم .



تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی ، که شور هستی از تست.

شراب جام خورشیدی ، که جان را

نشات از تو ، غم از تو ، مستی از تست .



به آسانی ، مرا از من ربودی

درون کورۀ غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانیم سوخت

نگاهم را به زیبائی گشودی



بسی گفتند : دل از عشق بر گیر !

که : نیرنگ است و افسون است وجادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است ، اما نوش داروست !



چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدائی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد ،

غمی شیرین دلم را می نوازد .



اگر مرگم به نامردی نگیرد :

مرا مهر تو در دل جاودانی است .

وگر عمرم به ناکامی سر آید ؛

ترا دارم که ، مرگم زندگانی است .

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
:معینی کرمانشاهی



من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را
شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را
رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را
هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
واي من كازرده سازم ميهمان خويش را
هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را
چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
با پر خود هم نبستم سايبان خويش را
داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
روز سختي كازمودم دوستان خويش را
هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را
ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را
هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را
چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را
جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
مي كشم آخر به صحرا ، خانقاه خويش را
تا به ابر و باد بخشم ،اشك و آه خويش را

با كدامين سر اميد سايبان بايد مرا
پيش خود گاهي كنم، قاضي كلاه خويش را

خورده ام از بسكه چوب ساده لوحيهاي خويش
ميگزم هر لحظه دست اشتباه خويش را

قسمتم بين در قيامت هم عذابم اندك است
با چه رويي رو كنم نقش گناه خويش را

بس برويم بسته شد درها ، زبام ديگران
روز وشب بينم طلوع مهر و ماه خويش را

پاي تا سر شوقم اكنون ساقي مستي كجاست
گسترانم تا بساط دلبخواه خويش را

قصد من با هر غزل ، از خود گريزي بيش نيست
خوش نوشتم نامه عمر تباه خويش را

مجلس ديوانگان ، ديوانسراي ظلم نيست
من ز هر ديوار كردم باز راه خويش را

بر سر بازار عالم ، بوي احساني نبود
تا به كشكول افكنم برگ گياه خويش را

بيژن عشقم ولي ، آن رستمي ها مرده اند
خود مگر بر دارم از ره سنگ چاه خويش را

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:28 بعد از ظهر
فروغ

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به
يكديگر
آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
آن روزها يي كز شكاف پلكهاي من
آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز مي جوشيد
چشمم به روي هر چه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مي نوشيد
گويي ميان مردمكهايم
خرگوش نا آرام
شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي نا شناس جستجو مي رفت
شبها به جنگل هاي تاريكي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ي برفي خاموش
كز پشت شيشه در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره ميگشتم
پاكيزه برف من چو كركي نرم
آرام مي باريد
بر نردبام كهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گيسوان كاجهاي پير
و فكر مي كردم به فردا آه
فردا
حجم سفيد ليز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او در چارچوب در
كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز كبوترها
در جامهاي رنگي
شيشه
فردا ...
گرماي كرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشك ياس
گنجشك هاي مرده ام را خاك ميكردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي
جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روز ها هر سايه رازي داشت
هر جعبه سربسته گنجي را نهان مي كرد
هر گوشه صندوقخانه در سكوت ظهر
گويي جهاني بود
هر كسي ز تاريكي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
آن انتظار آفتاب و
گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساكت و محبوب نرگسهاي صحرايي
كه شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي كردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لكه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن مي شد كش مي آمد با
تمام لحظه هاي راه مي
آميخت
و چرخ مي زد در ته چشم عروسكها
بازار مادر بود كه مي رفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار بود كه مي ريخت
كه مي ريخت
كه مي ريخت
آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي
جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ
دستي كه با يك گل
از پشت ديواري صدا مي زد
يك دست ديگر را
و لكه هاي كوچك جوهر بر اين دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
كه در سلامي شرم آگين خويشتن را بازگو ميكرد
در ظهر هاي گرم دود آلود
ما عشقمان را
در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم
و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغام هاي بوسه در دستان ما مي گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگاه
محصورمان مي كرد
و
جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت
و دختري كه گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد آه
اكنون زني تنهاست
اكنون زني تنهاست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:29 بعد از ظهر
:کرمانشاهی


قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب
سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب

مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه سنگين
بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب

ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي
ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب

چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها
كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب

غم از من گريه از من، ناله آوارگي از من
تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب

هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد
افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
:فروغ

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي
نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين
پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
نگهم پيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون كوره ظهر
كوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من
روي سنگفرش خموش
پيش ميرفت و سخت مي لرزيد
خانه ها رنگ ديگري بودند
گرد آلوده تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير
جوي خشكيده همچو چشمي كور
خالي از آب و از نشانه او
مردي آوازه خواان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او
گنبدي
آشناي مسجد پير
كاسه هاي شكسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوايي حزين اذان مي خواند
مي دويدند از پي سگها
كودكان پا برهنه سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد نا گه دريچه اي را بست
از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناك گور مي آمد
مرد كوري عصا
زنان مي رفت
آشنايي ز دور مي آمد
دري آنجا گشوده گشت خموش
دستهايي مرا بخود خواندند
اشكي از ابر چشمها باريد
دستهايي مرا زخود راندند
روي ديوار باز پيچك پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبوهش
سبزي پيري و غبار زمان
نگهم جستجو كنان
پرسيد
در كدامين مكان نشانه اوست ؟
ليك ديدم اتاق كوچك من
خالي از بانگ كودكانه اوست
از دل خاك سرد آينه
ناگهان پيكرش چو گل روييد
موج زد ديدگان مخمليش
آه در وهم هم مرا ميديد
تكيه دادم به سينه ديوار
گفتم آهسته : اين تويي كامي ؟
ليك ديدم كز آن گذشته تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:33 بعد از ظهر
:کرمانشاهی



من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد
بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد

عاشقانرا بگذاريد بنالند همه
مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد

خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من
لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد

بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا
بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد

غير غم دارو ندارم بجهان چيست مگر؟
رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد

خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد
پاره اين لوح سبك پايه مخدوش كنيد

سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد
عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:34 بعد از ظهر
نـفرين


نفرين ابد بر تو ، كه آن ساقي چشمت
دردي كش خمخانه ي تزوير ريا بود
پرورده مريم هم اگر چشم تو مي ديد
عيساي دگر مي شد و غافل ز خدا بود

نفرين ابد بر تو ، كه از پيكر عمرم
نيمي كه روان داشت جدا كردي و رفتي
نفرين ابد بر تو ، كه اين شمع سحر را
در رهگذر باد رها كردي و رفتي

نفرين بستايشگرت از روز ازل باد
كاينگونه ترا غره بزيبايي خود كرد
پوشيده ز خاك ، آينه حسن تو گردد
كاينگونه ترا مست ز شيدايي خود كرد


اين بود وفا داري و ، اين بود محبت؟
اي كاش نخستين سخنت رنگ هوس داشت
اي كاش ، كه در آن محفل دلساده فريبت
بر سر در خود ، مهر و نشاني ز قفس داشت

ديوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
لبهاي تو مي ريخته را ، كز سخن افتي
ديوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم
تا گريه كنان آيي و ، در پاي من افتي

ديوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم
صورتگر تو ، زحمت بسيار كشيده
تا نقش ترا با همه نيرنگ ، بصد رنگ
چون صورت بي روح ، بديوار كشيده


تنها بگذارم ، كه در اين سينه دل من
يكچند ، لب از شكوه ي بيهوده ببندد
بگذار ، كه اين شاعر دلخسته هم از رنج
يك لحظه بياسايد و ، يك بار بخندد

ساكت بنشين ، تا بگشايم گره از روي
در چهره من ، خستگي از دور هويداست
آسوده گذارم ، كه در اين موج سرشكم
گيسوي بهم ريخته بر دوش تو ، پيداست

من عاشق احساس پر از آتش خويشم
خاكستر سردي چو تو ، با من ننشيند
بايد تو زمن دور شوي ، تا كه جهاني
اين آتش پنهان شده را ، باز ببيند

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
:معینی کرمانشاهی


تابش خورشيد بايد ، تا كه مه پنهان شود
پرده بر مهتاب نتوان ، هر چه مه كتمان شود

نور اگر نور است ، خود در ذره ها رخشد بشوق
مهر اگر مهر است و تابد ، فارغ از برهان شود

معني عشق و حقيقت ، گر بگنجد در دهان
هر سخن بيت الغزل گردد ، ز بس رخشان شود

در پي اثبات خود ، در نفي ديگر كس مكوش
اين چه آبادي ، كه بايد آندگر ويران شود

ز آنچه رنگ مصلحت دارد ، حقيقت را مجوي
هر كه زان ميدان برون شد مرد اين ميدان شود

آن خدا بينان نخست از خويشتن بيرون شدند
هر كسي كز اين و آن بگذشت شخصش آن شود

چون توان دستي بظلمت ، دست ديگر سوي نور ؟
زين دو سويي ، سهم بازيگر همان خسران شود

صدق اگر در دل نشيند ، عالمي گو پتك باش
سينه مردي چنين محكمترين سندان شود

عنكبوت از يك مگس افتد بتار و پود خويش
هر كه در آز اوفتد خود خويش را زندان شود

با رياورز دورو ، از عشق و سر مستي مگو
روح ما را صحبت اين ابلهان سوهان شود

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
فانوس



من آن ساكن شهر رسواييم
كه از شور بختي ، تماشاييم

فقير سر كوي آشفتگي
اسير دل و عشق و شيداييم

ز كم سوييم خلق باور كنند
كه فانوس شبهاي تنهاييم

چه نيرنگها ديدم از رنگها
همين بود محصول بيناييم

نه دلبسته راحت ، نه وارسته شاد
بحيرت از اين چرخ ميناييم

چه سودي مرا ز اشك حسرت چو شمع ؟
كه محكوم اين محفل آراييم

الهي بمحبوب خويشم رسان
ز كف رفته ديگر تواناييم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:42 بعد از ظهر
من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا

منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا

منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا

خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا

نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا

نشعيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا

من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
سوز وساز



ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد

مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
وين منم مرده در آغوش فراموشيها

آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها

آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
وين منم سوخته در آتش مدهوشيها

آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها

آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها

آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها

آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها

تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
كه نداري خبر از محنت مغشوشيها

پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:44 بعد از ظهر
غربت آوا



قحط عشق آمد خدايا ، قحط زيبايي چرا
شوخ شيرين غمزه را ، پوشيده سيمايي چرا

بانگ ذوق ما گرفتم تا ابد غمگين بناي
از طرب افتاده آهنگ چليپايي چرا

جوشش طبع جوان بايد كه ساغر بشكند
پير مست عشق را ، بشكسته مينايي چرا

خيمه جهل وستم گر شد نصيب آدمي
اجر ناداني حديثي ، زجر دانايي چرا

ناي بلبل بند را گو ناز جغدان را مكش
ذوق سوزي جاي خود بي ذوق افزايي چرا

شوق مستي گر نداري ، بحث هستي را ببند
باده پيمايي چو نتوان ، باد پيايي چرا

برسرم اي ابر ظلمت هر چه مي باري ببار
من سحر بسيار ديدم ناشكيبايي چرا

مي زمن ، ساغر زمن ، مستي زمن ، خلوت زمن
اي زمان بستي رهم بر شهر شيدايي چرا

گر بكرمانشه نخنديدم بهنگام شباب
در سر پيري بتهران غربت آوايي چرا

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:45 بعد از ظهر
معنی انسان



بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است

کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است

کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است

کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است

کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را
سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است

هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است

هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است

هرکه دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:46 بعد از ظهر
گريه سنگين



قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب
سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب

مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه سنگين
بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب
ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي
ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب

چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها
كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب

غم از من گريه از من، ناله آوارگي از من
تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب

هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد
افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
آشوب خزان



خورشيد دگر نور دلاويز ندارد
مه پرتو مات هوس انگيز ندارد

در باد بهاري ز بس آشوب خزان است
گل وحشتي از غارت پاييز ندارد

آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت
زو رحم مجوييد كه اين نيز ندارد

آلوده ام اما همه شب غرق مناجات
با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد

گيتي همه اويست و هم او هيچ بجز لطف
از وسع نظر با من ناچيز ندارد

عاشق ز سر مستي اگر كرد خطايي
معشوق كه بحث گله آميز ندارد

سر گرمي بازار جهان داد و ستد هاست
آن وام خداييست كه واريز ندارد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
شفیعی کدکنی

سرود ستاره

ستاره می گوید
دلم نمی خواهد غریبه ای باشم
میان آبی ها
ستاره می گوید
دلم نمی خواهد صدا کنم اما هجای آوازم
به شب درآمیزد کنار تنهایی
و بی خطابی ها
ستاره می گوید
تنم درین آبی
دگر نمی گنجد کجاست آلاله
که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم
رها کنم خود را
ازین سحابی ها
ستاره می گوید
دلم ازین بالا گرفته می خواهم بیایم آن پایین
کزین کبودینه ملول و دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:46 بعد از ظهر
سایه


ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من انده خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
سایه


نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند ، هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی ، آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می کند این موج خون در جان پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های توفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
بر آری ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خکستر نشین سینه آتش وام می کردم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
و ز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را برسر بازار نبردیم
با حسن فروشان این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدارنبردیم
ای دوست که آنصبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
سرسبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از اینه ای منت دیدار نبردیم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:50 بعد از ظهر
یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار
باهمرهان وفا کن و پیمان نگاه دار
در راه عشق گر برود جان ما چه بک
ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار
محتاج یک کرشمه ام ای مایه ی امید
این عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار
ما با امید صبح وصال تو زنده ایم
ما را ز هول این شب هجران نگاه دار
مپسند یوسف من اسیر برادران
پروای پیر کلبه ی احزان نگاه دار
بازم خیال زلف تو ره زد خدای را
چشم مرا ز خواب پریشان نگاه دار
ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تو نیست
چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد
ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد
یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود ؟
که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد
دود برخاست ازین تیر که در سینه نشست
مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد
مگر این دشت شقایق دل خونین من است ؟
که چنین در غم آن سروروان می سوزد
آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد
خام پنداشت که این عود نهان می سوزد
لذت عشق و وفا بین که سپند دل من
بر سر آتش غم رقص کنان می سوزد
گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد ؟
دل سرگشته که چون برگ خزان می سوزد
سایه خاموش کزین جان پر آتش که مراست
آه را گر بدهم راه جهان می سوزد

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود
دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود
کجا توان گریخت زین بلای عشق
که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود
از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود
بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود
شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 07:54 بعد از ظهر
سایه


هزار سال درین آرزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم
که روز آمدنت روزی که خواهد بود
زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 07:57 بعد از ظهر
نام شعر : گل خشكيده
شاعر : فريدون مشيري

بر نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت



جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم



اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم



آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟



من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم



پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

***

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:01 بعد از ظهر
شعر: گل سرخ و گل زرد
شاعر: کارو


گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:06 بعد از ظهر
شعر: گفتگو
شاعر: کارو



گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت /
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
شعر : آواز نگاه
شاعر : هوشنگ ابتهاج

می شنوم می شنوم آشناست
موسقی چشم ِ تو در گوش من
موج نگاه تو هماواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه گرم ِ توست
گم شده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و ، دلخواه من
در نگه گرم ِ تو می آرمید
زمزمه ی شعر نگاه تو را
می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه ی مرغان بهشتی نواست
می شنوم ، در نگه گرم توست
نغمه ی آن شاهد رؤیانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین
موسقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگ نغمه سرا راز من

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:17 بعد از ظهر
غزل تقویم ها | قیصر امین پور


عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
رو می کنم به هر جا ، در هر کجا تو هستی
از ابتدا تو بودی، تا انتها تو هستی
در جاده های خاکی ،آن سوی نکجا آباد
هر لحظه رو به روی چشمان ما تو هستی
کشتی شکسته ماییم . اما در این هیاهو
هم با خدا تو هستی ، هم نا خدا تو هستی
گویی درون چشمت خورشید لانه کرده !
سر چشمهء تمام ایینه ها تو هستی
در بین هر رکوع و در بین سجده هایم
هم دلگشا تو هستی ، هم دلربا تو هستی
امروز اگرچه دنیا در دست کافران است
فردا سرود فتح هر ماجرا تو هستی
او ، من ، شما و هستی مشتقّ اسم اعظم
سر منشا تمام او ، من ، شما ، تو هستی
شعر و غزل نوایی جز تو نمی شناسند
پایان خوب شعر هر بینوا تو هستی

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:37 بعد از ظهر
عشق یعنی ........... عزیزم دوست دارم


عشق یعنی راه رفتن زیر باران

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن

عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:40 بعد از ظهر
مریم حیدرزاده



نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم

همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی

واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم

واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی

تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم

توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم

تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم

می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری

اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم

ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا

این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم

زیر دین ناز چشمات یه عمریه دارم می سوزم

تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم

اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت

عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم

راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س

تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم

تو من و گذاشتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم

باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم

نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه

اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم

یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم

بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا نکردم

تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی

تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:44 بعد از ظهر
کاش بودی تا دلم تنها نبود



کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی این گونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرد من

بی خبر از موج و از دریا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد تو این زندگی زیبا نبود

الیکا
1388،05،30, ساعت : 08:46 بعد از ظهر
شعر: در پی دلدار
شاعر: م.ح کریمی خراسانی

سال نو آمد به جهان پار رفت
گل به سراپرده شد و خار رفت
باد بهاری که وزیدن گرفت
دشت و دمن را همه زنگار رفت
خاک روان غرق گل و سبزه شد
پادشه حسن به دربار رفت
تامتجلی بشود هفت رنگ
قوس و قزح بر نوک پرگار رفت
رنگ سیه نیست دگر رنگ غم
سرمه شد و بر مژه یار رفت
عید سعید است بر آن بیدلی
کز پی دلدار به گلزار رفت
گوی به منصور انالحق مگو
عشق خود اینبار سردار رفت
من چکنم با دل دیوانه ام
برده بدم خواب که معمار رفت

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:48 بعد از ظهر
مریم حیدرزاده:اگر تو مال من بودی

اگه تو مال من بودی
اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد
پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم
پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم
من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد
قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور
یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی ، می ذاشتمت روی چشام
بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت
شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی
پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:51 بعد از ظهر
شاعر حمید مصدق


به چشمهاي نجيبش كه آفتاب صداقت
و دستهاي سپيدش
كه بازتاب رفاقت
و نرمخند لبانش نگاه مي كردم
و گاه گاه تمام صورت او را
صعود دود ز
سيگار من كدر مي كرد
و من به آفتاب پس ابر خيره مي گشتم
و فكر مي كردم
در آن دقيقه كه با من
نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
سياه گيسوي من مهربانتر از خورشيد
از اين سكوت من آزرده گشت و هيچ نگفت
و نرمخنده نشكفته
بر لبش پژمرد
و روي گونه گلگونش را
غبار سرد كدورت در آن زمان آزرد
توان گفتن از من رميده بود اين بار
در آخرين ديدار
تمام تاب و توانم رهيده بود از تن
اگر چه سخن از تو مي گرزيم
را چهبارها كه به طعنه شنيده بود از من
توان گفتن از من رميده بود اين
بار چرا ؟
كه اين جداييم از او نبود از خود بود
و سرنوشت من آنگونه اي كه ميشد بود
سخن تمام
مرا دستهاي نامرئي به پيش مي راندند
سخن تمام مرا كوه و جنگل و صحرا به خويش مي خواندند

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 08:57 بعد از ظهر
شاعر مهدی اخوان ثالث


با همين چشم ، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زيباست
،زياست ،زيباست
و هيچ چيز همه چيز نيست
و با همين دل ، همين چشم
چشمم ديد ، دلم مي گويد
آن قد كه زشتي گوناگون است ،هيچ چيز نيست
زيرا همه چيز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هيچ چيز همه چيز نيست
زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز
وهيچ ، هيچ ،
هيچ ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است
از همه كوچكتر
و با همين دلو چشمم
هميشه من يك آرزو دارم
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد
همه كوچك
و من هميشه يك آرزو دارم
با همين دل
و چشمهايم
هميشه

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
جنتی عطایی


زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگهگریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه
قصه ی ماتم من
هر چی که بود
هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
وقت خوابه
دیگه دیره
نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمی کنه

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
هم خونه

هم خونه ی من ای خدا
از من دیگه خسته شده
کتاب عشق ما دیگه
خونده شده ، بسته شده
خونه دیگه جای غمه
اون داره از من دور می شه
این خونه ی قشنگ ما
داره برامون گور می شه
اون دست گرم و مهربون
با دست من قهره دیگه
چشمای غمگینش با من
قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم
خیال سازش نداره
دستای کوچیکش دیگه
میل نوازش نداره
شبا وقتی میرم خونه
بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه
انگار نه انگار که منم
روزا وقتی میام بیرون
اون خودشو به خواب زده
خب ، مثل روزگار شده
یه روز خوبه ،یه روز بده
ای دل من ، ای دیوونه
بذار برم از این خونه

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:50 بعد از ظهر
جنگل

پشت سر ، پشت سر
پشت سر جهنمه
روبرو ، روبرو
قتلگاه آدمه
روح جنگل سیاه
با دست شاخه هاش داره
روحمو از من میگیره
تا یه لحظه می مونم
جغدا تو گوش هم می گن
پلنگ زخمی می میره
راه رفتن دیگه میسن
حجله ی پوسیدن من
جنگل پیره
قلب ماه سر به زیر
به دار شاخه ها اسیر
غروبشو من می بینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن می ینم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه سایه ی
دشمن می بینم
پشت سر ، پشت سر
پشت سر جهنمه
روبرو ، روبرو
قتلگاه آدمه

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:50 بعد از ظهر
خونه

خونه این خونه ی ویرون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه این خونه ی تاریک
چه روزایی رو به یادم میاره
اون روزا یادم نمیره
دیوار خونه پر از پنجره بود
تا افق همسایه ی ما
دریا بود ، ستاره بود ، منظره بود
خونه ، خونه جای بازی
برای آفتاب و آب بود
پر نور واسه بیداری
پر سایه واسه خواب بود
پدرم می گفت : قدیما
کینه هامون رو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون
خونه رو با قلبامون ساخته بودیم
خونه عشق مادرم بود
که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت
خونه روح پدرم بود
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پلا رو شکست و برد
زد و از خونه گذشت
دست غارتگر سیل
خونه رو ویرونه کرد
پدر پیرمو کشت
مادر و دیوونه کرد
حالا من مونده م و این ویرونه ها
پر خشم و کینه ی دیوونه ها
من زخمی ، من خسته ، من پک
می نویسم آخرین حرفو رو خک
کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونه مون رو دوباره

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:51 بعد از ظهر
جنتی عطایی

دنیای به این بزرگی واسه من
وقتی نیستی مثل زندون می مونه
وقتی نیستی گلا ماتم می گیرن
بهارم مثل زمستون می مونه
وقتی نیستی
من هوای موندم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
وقتی رفتی اینه چین خورد و شکست
باغبون درهای گلخونه رو بست
عروس سفید پوشت تا دم مرگ
لباس سیاه به تن کرد و نشت
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست
دیگه اینجا
بی تو جای موندنم نیست
تو می خواستی دیوارا رو ورداری
جای هر دیوار یه باغچه بکاری
تو می خواستی پرده رو پس بزنی
پشت هر پنجره خورشید بذاری
وقتی نیستی
کی به ما نشون بده
عکس خورشید توی آب چه رنگیه
کی می خواد به ما بگه
بدون عشق اینجا پر از آدمای سنگیه
وقتی نیستی
من هوای موندنم نیست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:52 بعد از ظهر
پرنده ی مهاجر

ای پرنده ی مهاجر
ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست
بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها
من تو فکر گل مونم
تو پی عطر گل سرخ
من به فکر بوی نونم
دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست
روی سقف سرد یک گور
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی
من توی پیله ی وحشت می پوسم
واسه م از پرنده ها قصه می گی
کوچه پسکوچه ی خاکی
در و دیوار شکسته
آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته
پیش تو ، یه عکس تازه ست
واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ست
توی یه ده صمیمی
واسه من اما عذابه
مثل حس کردن وحشت
مثل درگیری خورشید
با طلسم دیو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه می گی

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:52 بعد از ظهر
تپش

================
بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم
من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه
اما تشنه ی شنفتن
صدای ترد شکستن
مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه ی منه
تپش چشمه ی خون تو رگ من
تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
پر رحمت مثل بارون
سکت نجیب چشمات
پر غربت بیابون
واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤیا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن
عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پک
پرده ی پنجره هایی

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
کاش از اول می دونستم

====================
تو کدوم کوهی که خورشید
از تو چشم تو می تابه
چشمه چشمه ابر ایثار
روی سینه ی تو خوابه
تو کدوم خلیج سبزی
که عمیق ، اما زلاله
مثل اینه پک و روشن
مهربون مثل خیاله
کاش از اول می دونستم
که تو صندوقچه ی قلبت
مرهمی داری برای
زخم این همیشه خسته
کاش از اول می دونستم
که تو دستای نجیبت
کلیدی داری برای
درای همیشه بسته
تو به قصه ها می مونی
ساده اما حیرت آور
شوق تکرار تو دارم
وقتی می رسم به آخر
تو پلی ، پل رسیدن
روی گردابه ی تردید
منو رد می کنی از رود
منو می بری به خورشید
من از اونور شکستن
گنگ و بی رمق گذشتم
تن به رؤیاها سپرده
رفتم ، از شفق گذشتم
رفتم و رفتم و رفتم
سایه مو بردم و بردم
خسته بودم و شکسته
خودم رو به شب سپردم
من رو از شبم جدا کن
نمی خوام تو شب بمیرم
دوست دارم که پیش چشمات
بوسه از خورشید بگیرم
دوست دارم که نوشدارو
واسه این شکسته باشی
تا دم مردن پناه
این غریب خسته باشی

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
رازقی

===============
برای ضیافت عشق
اگه شب ، شب غزل نیست
اگه نور ، اینه به اینه
اگه گل ، بغل بغل نیست
برای گلدون دستات
یه سبد رازقی دارم
بهترین قلبو تو دنیا
برای عاشقی دارم
از تو تا ویروونی من
از تو ما مرز شکستن
فاصله ، وکردن در
فاجعه ، صدای بستن
ترسم از بی رحمی شب نیست
ترسم از دلتنگی فرداست
ترسم از شب مرگی آواز
ترسم از تدفین قمری هاست
سهمی از رجعت انسان
سهمی از خداشدن باش
سهمی از معجزه ی عشق
سهمی از معراج من باش

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:54 بعد از ظهر
باغ برهنه

================
با توام ، با تو که دستت
دست دنیا ساز رنجه
با توام با تو که بغضت
معنی آواز رنجه
اگه یخ باد ستمگر
پی قتل عام برگه
اگه این باغ برهنه
باغ تاراج تگرگه
اگه بی پناهی گل
رنگ بی پناهی ماست
دستتو بذار تو دستم وقت پیوند درختاست
رو تن سخت درختا
بنویس و دوباره بنویس
که شکست یک شقایق
مرگ باغ ، مرگ باهار نیست

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
جنتی عطایی

من از سفر میام
با اسب خستگی
از فتح یک سراب
با سایه بونی از گرمای آفتاب
با زخم خار و شن
سوغات کوره راه
با گلسنگی به دوش
از دشت بی گیاه
یه کوزه آب سرد
یه سفره نون می خوام
کو ؟ بسترم کجاست ؟
من از سفر میام
ببین که رخت من
غبار جاده هاست
ببین که دست من
برای من عصاست
تن خسته و غریب
تنها و در به در
با حسرت پناه
با وحشت سفر
یه سقف مهربون
یه سایه خواب می خوام
نوازشم بکن
من از سفر میام
با من چه دردها
از این سفر به جاست
غصه بغل بغل
با من چه گریه هاست
من از سفر میان
تا با تو سر کنم
تو جاده های عشق
با تو سفر کنم
س با کوله باری از
حرفای گفتنی
حرفای تلخ تلخ
اما شنفتی
یه سوسوی چراغ
یه تکیه گاه می خوام
در بر بگیر منو
من از سفر میام

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
سرگردون
=================

از عذاب جاده خسته
نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن
نکشیده و کشیده
غم سرگردونی هامو
با تو صادقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود
با تو عاشقانه گفتم
با تنم دردی اگه بود
بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم
اگه کهنه بود دردام
من سرگردون ساده
تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما
تو رو عاشق می دونستم
تو تمام طول جاده
که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه ی من
اسم تو هم سفرم بود
من دل شیشه ای هر جا
هر شکستن که شکستم
زیر کوهبار غصه
هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد
که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم و باز
خون شدم تو رگ جاده
نیزه ی نم باد شرجی
وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار
توی چله ی زمستون
نتونستن ، نتوستن
کینه ی منو بگیرن
از من خسته ی خسته
شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا
پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای
آه کشیدن و شنفتن
تو رو با خودم غریبه
از غمم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه
تو رو بی صدا می بینم
کی صدایتو داد به مهتاب ؟
مهتابو کی برد از اینجا ؟
اسمتو کی داد به خورشید ؟
خورشید و کی داد به ابرا ؟
با من رهیده از خود
یک ترانه هم صدا شو
با من از زنجیر این شب
هم صدا شو و رها شو

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:56 بعد از ظهر
فاجعه

=================


بخواب ای مهربان ای یار
بخواب ای کشته ی بیدار
بخواب ای خفته ی گلگون
بخواب ای غوطه ور در خون
سکوت سرخ خک تو
صدای نینوا دارد
در این دم کرده گورستان
تگرگ مرگ می بارد
به سوک تو در این مقتل
کدامین مویه و شیون
سکوت یأس در خانه
هجوم مرگ در برزن
تمام سینه ها عریان
تمام چهره ها خونین
تمام دست ها خالی
تمام چشم ها غمگین
به خک مسلخ افتادند
در این صحرای خونباران
برادرها جدا از هم
پدرها بی پسرهاشان
تو ای تن خفته ی گمنام
بخواب کنون که بسیاری
لا لا لا لا ، لا لا لا لا
بخواب آری که بیداری
در این ویرانه خک تو
که شد یک باره چون صحرا
به یادت باغ می سازند
برادرهای فرداها
به سوگ تو در این مقتل
کدامین مویه و شیون
سکوت خشم در خانه
هجوم مرگ در برزن

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
صدایم کن

صدایم کن
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
صدایم کن
ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدای تو خنجر
صدای تو سنگر
از این دام وحشت رهایم کن
بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
به جشن طلوع گل و نور و گندم
صدایم کن
در این فصل گلگون
در این باغ پرپر
برای شکفتن رهایم کن
ببین شب خون
به شهر گلگون
چگونه دشنه می بارد
بخواند تا بخوانم
سرود شکفتن
که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
صدایم کن
ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدایم کن

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
:جنتی عطایی

آواز های سرزمین صبوری

بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از حیاط های ازدحام و
انزوا
از حیاط های کودکان هدر
و زنان پا به زا
استواران لغوه
کبوتربازان زمینگیر
و پیرزنان لاجورد و گرد آجر
از حیاط های رخت و رخت و رخت
از حیاط های خوض های غسل و وضو
از حیاط های زن پدر و نشانده
هوو ، پدر خوانده
از حیاط های قرض و قسط و مساعده
روضه ، نذر ، دخیل
از حیاط های رادوی ، تپاز
راشد
و مهوش
از حیاط های گلپا و یاحقی
از حیاط های اسمیرنوف
شلاق
نعره های پدر
و هق هق مادر
از حیاط های امید های مبهم و رؤیا
بر دوش خسته کشیدم
ترانه هایم را و
عاشقانه گذر کردم
از کوچه های پرسه پس لیس
از کوچه های چولی
کولی و سک سک
از کوچه های نسق
حیدر حیدری
و قرق
از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر
از کوچه های تاج ، پرسپولیس
بهمنش و قلیچ
از کوچه های نگاه های خواستار
و سلام خای سرخ آبی
از کوچه های دیدار های پنهان
سایه های مشکوک
نفس بریدگی
از کوچه های مشیری ، فروغ
از کوچه های خاطرات مکتوب
و بلوغ
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال
مهاجرت
تبعید
از شهرهای گنبد
باغ ملی
بازار
از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای
از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما
قاطر
از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم
از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه
از شهرهای زرد زخم ، صرع
خوره
از شهرهای فقر ، مرگ
و نفرین مادران
از شهرهای ژنرال ها
حکومت نظامی
و انتخابات
از شهرهای رود ، کوه ، دشت
از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد
از شهرهای وداع های معطر
و اشک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از خیابان های پلکارد
و گاردن پارتی
ساندویچ ، آبجو ، زر
از خیابان های بخت آزمایی
فال ، تصنیف
از خیابان های کیهان ، اطلاعات
از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها
از خیابان های منفردزاده ، داریوش
وثوقی ، گوگوش
از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف
از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود
از خیابان های راهپیمانیی
اعلامیه
قطعنامه
قیام
از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ
از خیابان های طویل بی برگشت
و بغض
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه
از اتاق های رنگی پوستر
پله ، تختی، کلی
و تیم ملی فوتبال
از اتاق های نقشه ، مینیاتور
و خط نستعلیق
از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر
از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق های مصدق ، مائو
استالین ، و علی
از اتاق های ختفا ، گریم
لو رفتن
از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم
از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو
و تردید
از اتاق های سرد تو در تو
و هق هق
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردن
از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک
از سلول های خود آموز و دیکشنری
از سلول های یقلاوی
سه سیگار روزانه
و شبان مقطع کابوس
از سلول های دغدغه ، دوار ، درد
از سلول های زخم ، عفونت ، ورم
از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله
از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز
و حسرت یک آغوش
از سلول های چه گوارا
شریعتی و خوجه
از سلول های فریب دادن زندانبان
فریب دادن خویش
از سلول های فراموش کردن
به خاطر آوردن
از سلول های اشک های یاغی
و غضب های رام
و امید
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد
از سال های کنکوذ ، کار و اجباری
از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب
از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما
از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر
از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک
از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر
از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت
از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
از سال های قتل عام انقلاب
از سالهای سایه روشن سیال
و شک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه
گذر کردن
تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را
در جشن زاد روز کودک اینده
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
اردلان سرفراز

ترانه ی آغاز

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ، آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟

lalehjoon
1388،05،30, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
نام شعر : اگر دل دليل است…
نام شاعر : شادروان دکتر قيصر امين پور


سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينک گواه:
همين زخمهايي که نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

Behnoush
1388،05،30, ساعت : 11:01 بعد از ظهر
اردلان سرفراز

برای دیدن تو از حادثه ها گذشتم

هنوز ای یار تنهایم
به دیدار تو می ایم
باز می ایم
اگر که فرصتی باشد
مجال صحبتی باشد
حرف خواهم زد
برای دیدن تو از
حادثه ها گذشتم
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
برای دیدن تو از
حادثه ها گذشتم
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
عذاب این دریده ها
مرا شکسته بی صدا
دستی بکش به زخم من
که از شفا گذشته ام
که از شفا گذشته ام
باورم کن باورم کن
من که با تو صادقم
اگه خستم ، یا شکستم
هرچه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
برای دیدن تو از
حادثه ها گذشتم
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام
من از خدا گذشته ام
منو بشناس و باور کن
که خسته ام ، خیلی خسته ام
اما هستم
تهی ماند و نشد آلوده دستم
من به دنیا
دل نبستم
باورم کن ، باورم کن
من که با تو صادقم
اگه خستم ، یا شکستم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه هستم ، عاشقم
هر چه بلا کشیده ام
من از وفا کشیدم
چه از وفاداری این
اهل وفا گذشته ام
من از وفا گذشته ام
برای دیدن تو از
حادثه ها گذشتم
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام
کفر اگر نباشد این
من از خدا گذشته ام