PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 [17]

SaRa
1389,05,29, ساعت : 04:52 قبل از ظهر
ميون چند تا اطاقک سوت و کور خسته و خاموش
يه نفر نشسته تنها انگاري شده فراموش
دو تا چشم بارونه نم نم ميزنه بروي گونه
چقدر اين دل غصه داره آخ فقط خدا ميدونه
لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته
صداي خرده جواهر يه نفر دلش شکسته
...
...
...
از توي همون اطاقک قاصدک خبر مياره
يه نفر داره ميميره تنها اين چه روزگاره
کي دلش اين همه سنگه که اونو گذاشته رفته
خيلي ساله خيلي وقته نه يکي دو روز و هفته
مگه رفته از تو يادش تنها همدمش تو بودي
کوه پر صبر و صميمي واسه گريه هاش تو بودي
توي اين روزا عزيزم منتظر باش بر مي گرده
کوره داغ جدايي ديگه خاموش و سرده
باز مياد پيشت گلِ تو سر بزير و پر خجالت
اما انقدر تو بزرگي نداري حتي شکايت!

SaRa
1389,05,29, ساعت : 05:07 قبل از ظهر
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز....
جمله بالا پوزخند عجیبی داره !!!!
این بار به جاي شاملو : صالحي داريم
حس اين بيشتر بود
حالا.....

آه ... مورچهها
مورچههاي غمگينِ من!
چقدر عکس، آشغال، کلمه، حرف
چقدر چَرت و پَرتِ دُرُست
دشنامهاي دلنشين
دو روييِ بي ريا
روزنامههاي صبح
روزنامههاي عصر
چه عناوينِ آبرومندي
چه خبرهاي خالصي
چه آرامشي دارد اين قيلوله
قيلولهي خُمار
در سايهسارِ چتري از عقرب، عقربِ کور.
همه چيز عالي، دُرُست، بينظير و مزخرف است،
اين وسط
فالگيرهايِ ناکسِ خوشْخيال هم
فقط اميد ميفروشند
بخت، باران، سفر، سکه و
صحبتهاي کهن سالِ البته ...!
البته به زودي اتفاقي رُخ خواهد داد
مورچهها غمگيناند
فوارهي حوضِ بزرگِ بالاي شهر،
فرشتهها، عملهها، روسپيها،
و ظهرِ دوشنبه، هفتم خرداد ...!


لطفا سايه سارِ همين چند سطرِ ساده را
سانسور نکنيد.
يکي از نويسندگانِ مايل به عهدِ اتابکان
خواب ديده است
خداوند او را از قزوين به ري خواهد رساند
و در کتاب مقدس آمده بود
نان ارزان است هنوز
کلمه ارزان است هنوز
کتاب ارزان است هنوز
و زندگي
و دشنام، دو رويي، و اجازه بدهيد
عرض خواهم کرد
همهي آن حقيقتِ لوس بيمزه همين است
ايرانيان هرگز در زندگي دروغ نميگويند.
پس پاي صندوقهاي راي زانو خواهيم زد
به نام پدر، پسر و روحالقدس ...!
آمين!
مورچههاي غمگينِ من!
آمين!

(پس فالگيرِ بزرگ
از مسندِ آفتاب به زير آمد
و خطاب به خرمگسِ خسته گفت:
دريغا که در اين درازنايِ بيدليل
آدمي تولدِ خويش را
تنها در وحشتِ گريه آغاز ميکند!)
و روزنامهها نوشتند
در زندگي
هرگز حق با هيچ کسي نبوده است
و اگر آدمي ميتوانست
تنها به قدرِ شبتابي، شريکِ روشنايي شود
ديگر نيازي به عناوين آبرومند و
اخبارِ خالصِ روزگارِ خويش نداشت.

خوش باشيد مورچگانِ غمگينِ من!
جهان را
تنها براي فحاشانِ بيشرف آفريدهاند.

SaRa
1389,05,29, ساعت : 05:20 قبل از ظهر
عقربه های ساعت را از حرکت باز بدار
تلفن را بکش
استخوانی جلوی سگ بیانداز تا صدایش را نشنوم
بگو کسی سراغی از پیانو نگیرد
وبا نوای طبل تابوت را از جای برکند
و عزاداران را خبر کن
بگو هواپیمایی در آسمان خطوط عزا ترسیم کند
و این پیام را بگوش همگان برسان:
که او مرده است
بر گردن کبوتران سفید نوار سیاه ببند
به پلیس سر گذر بگو دستکش سیاه بر دست کند
آخر
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگی من
انگیزه هر روزه ام و خیال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نیمه شبم
در خیالم می گفتم عشق را پایانی نیست!
اشتباه می کردم
دیگر نمی خواهم چشمم به برق ستاره ای روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشید بگو به سیاهی باز گردد
چرا از این پس چشم به دیدنشان نخواهم گشود

.....او رفت.....

این شعر زیبا از w.h-oden بود

vahid_alone90
1389,05,29, ساعت : 10:48 قبل از ظهر
سلام مرسی از شعرهاتونون

ye dust
1389,05,29, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

ye dust
1389,05,29, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

ye dust
1389,05,29, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

bahamin
1389,05,29, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند...

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند...

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند...

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گریـه چـه زیباست،بخند..

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند...

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

آدمك آخر دنیاست بخند

آدمك مرگ همین جاست بخند

خطی كه تو را عاشق كردشوخی كاغذی ماست بخند

آدمك خر نشوی گریه كنی كل دنیا سراب است بخند

آن خدایی كه بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند..........

آدمك تنها ، بر سر مزرعه ای بنشسته

مزرعه خالی است از سبزی و آب

آدمك بی كار است

می نشینم پیشش

آدمك می پرسد"تو مگر می دانی چه شده كه چنین گشته ده كوچك ما"

من به او می گویم :آدمك برق صداقت دیگر در چشمان كسی پیدا نیست

تو اگر دیدی ، شك كن .........شاید آن تابش خورشید بود

آدمك مردم آبادی ما نان ندارند كه در آب روان خیس كنند و درخت گردو خشكیده

نان و گردو و پنیر قیمت جان من و ما شده است

آدمك مزرعه ات را بنگر

هیچ چیز در آن نیست

همه را دزدیدند

مردم ما همه می دزدند از یكدیگر

گاه یك دانه نان

گاه یك دانه قلب

گاه جان از هم می گیرند به زور

آدمك در خوابی

چشم بگشا و ببین

كه اگر شانس شود یار تو در این دنیا

تو شوی خان ، شاید خان زاده

و دگر هیچ كسی به دو دستان دراز تو نخواهد خندید

و اگر نه تو فقط آدمك جالیزی

و دگر حتی آن بچه كلاغ از نگاه تو نخواهد ترسید

و نشیند بر دستان درازت و سرت را كند او تكه و پاره بد بخت

آدمك اینجا مردم گوشهاشان كر گشته

و دو چشماشان كور

هیچ كس نشنود اندوه كسی را دیگر

آدمك ، مردم آبادی مااگر از جنس بزرگان گردند

نانشان در روغن خواهد بود

و اگر نه شاید همه مجبور شوند كه تو را بیرون انداخته و خودشان آدمكی بر سر جالیز شوند

و هر از چند دو دستاشان را رو به بالا ببرند

تا كه شاید دو كلاغی بپرند

آدمك اینجا هیچکس ، بر سر جای خودش نیست

دگرشب همه بیدارند و همه غم دارند

و اگر خواب به چشم آنها باز آید ،

خوابشان كابوس است

آدمك نیم نگاهی به نگاهم انداخت

لیك لبخند زدم

آدمك گفت برو

پس از رفتن من ،

آن كلاغ كوچك هر دو چشمش را كند .......

zb7373
1389,05,29, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
در وصف مرگ صبا:

عمر دنيا بسر آمد كه صبا ميميرد
ورنه آنشكدة عشق كجا ميميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يارب
اين صبوري نتوانم كه صبا ميميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آه كنيد
اين عزيزي است كه باوي دل ما ميميرد
به غم انگيزترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيزترين نغمه سرا ميميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبة ذوق و صفا ميميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه درديست خدايا كه دوا ميميرد
آخرين شور و نوا بدرقة راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا ميميرد
از وفاداري اين قبلة ارباب هنر
رخ متابيد خدا را كه وفا ميميرد
از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنرپيشه اش از غصه چرا ميميرد
شهريارا ! نه صبا مرده ، خدا را بس كن
آنكه شد زندة جاويد كجا ميميرد

شهريار

smart.b
1389,05,29, ساعت : 03:10 بعد از ظهر
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم ، هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز .

گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز .

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز .
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز .

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

bahane.2008
1389,05,29, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
وداع


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

توحیده
1389,05,29, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
باز له له می زند از تشنه کامی برگ.
باز می پوشد سراپای درختان را غبار مرگ
باز می پیچد به خود- از سیلی سوزان گرما- تاک
می فشارد پنجه های خشک و گرد آلود را بر خاک.
باز باد از دست گرما می کشد فریاد
گوییا از روی آتش می گریزد باد!
باز می رقصد به روی شانه های شهر
شعله های آتش مرداد،
رقص او، چون رقص گرم مارها
بر شانه ضحاک!
سر برآر از کوه، با ان گاو پیکر گرز
ای نسیم درّه البرز...!

DataBus
1389,05,30, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
مسخ

دوست دخترم به خانه ام آمد
تختم را مرتب کرد
کف آشپزخانه را شست و برق انداخت
دیوارها را دستمال کشید
زمین را جارو زد
دست شویی و حمام را تمیز کرد و
ناخن ها و موهایم را کوتاه کرد
بعد، درست همان روز
لوله کش آمد و شیر آشپزخانه و دست شویی را تعمیر کرد
بعد از او مأمور گاز آمد و بخاری را درست کرد
نفر بعدی مأمور تلفن بود که سیم تلفن را وصل کرد

و حالا در این کمال نشسته ام
همه چیز آرام است
با هر سه دوست دخترم به هم زده ام
وقتی همه چیز آشفته بود احساس بهتری داشتم
چند ماه طول می کشه تا همه چیز به وضع عادی برگرده
دیگر حتی یک سوسک هم نیست که با هم معاشرت کنیم
ریتم زندگی ام را گم کرده ام
خوابم نمی برد
اشتهایم کور شده
تمام کثافت هام رو ازم دزدیدند



چارلز بوکفسکی

REAL LOVE
1389,05,30, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
اگر دل است به جان میخرد هوای تو را
و گر تن است به دل میکشد جفای تو را
به یاد روی تو تا زندهام همی گریم
که آب دیده کشد آتش هوای تو را
کلید هشت بهشت ار به من دهد رضوان
نه مردم ار بگذارم در سرای تو را
اگر به جان و جهانم دهد رضای تو دست
به ترک هر دو به دست آورم رضای تو را
بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
به پای صدق به سر میبرم وفای تو را
چه خواهی از من درویش چون ادا نکند
خراج هر دو جهان نیمهی بهای تو را
برون سلطنت عشق هر چه پیش آید
درون بدان نشود ملتفت گدای تو را
سزد اگر ندهد مهر دیگری در دل
که کس به غیر تو شایسته نیست جای تو را
مرا بلای تو از محنت جهان برهاند
چگونه شکر کنم نعمت بلای تو را
اگر چه رای تو در عشق کشتن من بود
برای خویش نکردم خلاف رای تو را
به دست مردم دیده چو سیف فرغانی
به آب چشم بشستیم خاک پای تو را

bibi73
1389,05,30, ساعت : 12:24 قبل از ظهر
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
تو همان به که نیندیشی
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

DataBus
1389,05,30, ساعت : 12:26 قبل از ظهر
جمعه

آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

فروغ

REAL LOVE
1389,05,30, ساعت : 12:26 قبل از ظهر
تو را من دوست میدارم چو بلبل مر گلستان را
مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را
چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بیلشکر ولایت چون تو سلطان را
به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر
تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را
دلم کز رنج راه تو به جانش میرسد راحت
چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را
ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را
چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را
به عهد حسن تو پیدا نمیآیند نیکویان
ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را
بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را
اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را
وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو
مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را
همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
از آن باکس نمیگویم غم شبهای هجران را
وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز
که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را
مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان

ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را
به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
از آن لب یک شکر کم کن گرامیدار مهمان را
به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را

bibi73
1389,05,30, ساعت : 12:30 قبل از ظهر
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

Saher07
1389,05,30, ساعت : 12:40 قبل از ظهر
..با من بمون تنهام نذار
......منو تو غصه جا نذار
بی تو دارم اینجا میمیرم
....یا تو یا هیچکس دیگه
......این شده تنها آرزوم
.....دوباره دستاتو بگیرم
....تو آسمون اون چشات
.....بازم میخوام بشینمو
...ستاره هاشو بشمارم
...بدون دوست دارم هنوز
.........اگرچه دلگیرم ازت
....اگرچه خیلی دلخورم

خانومی
1389,05,30, ساعت : 09:38 قبل از ظهر
http://up.uploader.ir/fariba/Presentation1/Slide1.JPG (http://www.rozanehonline.com/)

http://up.uploader.ir/fariba/Presentation1/Slide2.JPG (http://www.rozanehonline.com/)

http://up.uploader.ir/fariba/Presentation1/Slide3.JPG (http://www.rozanehonline.com/)

-

nazem
1389,05,30, ساعت : 09:55 قبل از ظهر
بازم مثل هميشه گل كاشتي خانمي عالي بودن عاشق اشعار تصويري هستم

ايناز
1389,05,30, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
بوسه یعنی وصل شیرین دولب.

بوسه یعنی عشق در اعماق شب.

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.

بوسه یعنی آتش و گرمای تب.

بوسه یعنی لذت از دلدادگی.

لذت از شب لذت از دیوانگی.

بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق.

طعمه شیرینی به رنگ سادگی .

بوسه آغازی برای ما شدن.

لحظه ای با دلبری تنها شدن.

بوسه آتش میزند بر جسم و جان .

بوسه یعنی عشق من ، با من بمان.

شرم در دلدادگی بی معنی است .

بوسه بر میدارد این شرم از میان.

طعم شیرین عسل از بوسه است .

پاسخ هر بوسه ای یك بوسه است .

بهترین هدیه پس از یك انتظار .

بشنوید از من فقط یك بوسه است.

بوسه را تكرار می باید نمود.

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود.

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب.

بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .

بوسه یعنی عشق خالی از گناه.

بوسه یعنی قلب تو از آن من.

بوسه یعنی تو همیشه مال من:-118-:

mrkh792
1389,05,30, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
بوسه حقه شاعرانه ایست
در مواقعی که احساس در کلام نمی گنجد:-11-:



بوسه مگر چیست فشار دو لب
اینکه گناه نیست چه روز و چه شب:-3-:

REAL LOVE
1389,05,30, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
ای خجل از روی خوبت آفتاب
روز من بی تو شبی بیماهتاب
آفتاب از دیدن رخسار تو
آنچنان خیره که چشم از آفتاب
چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
روز وصلت چون توان دیدن به خواب
بر سر کوی تو سودا میپزم
با دل پر آتش و چشم پر آب
عقل را با عشق تو در سر جنون
صبر را از دست تو پا در رکاب
خون چکان بر آتش سودای تو
آن دل بریان من همچون کباب
در سخن ز آن لب همی بارد شکر
در عرق ز آن رو همی ریزد گلاب
چشم مخمورت که ما را مست کرد
توبهی خلقی شکسته چون شراب
از هوایی کید از خاک درت
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب
جز تو از خوبان عالم کس نداشت
سرو در پیراهن و مه در نقاب
بی خطاگر خون من ریزی رواست
ای خطای تو به نزد ما صواب
تو طبیب عاشقان باشی، چرا
من دهم پیوسته سعدی را جواب
سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
گر به شمشیرت زند رو برمتاب

bahane.2008
1389,05,30, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
گفته بودی کودکی هایم بزرگ می شوند عاقبت روزی !

یادت هست ؟

حالا آنقدر بزرگ شده ام که نفهمم کودکی که عاشقانه دوستت می داشت که بود؟!

من آنقدر ها هم که گمان می کردی کودکانه نبودم ...

زجرهایم ... گریستنهای شبانه ام کودکانه نبود ...

امروز که بازی رنگها را خوب می دانم عشقت به کارم نمی آید ...

این زخمهای تو در تو ... این دالانهای تاریک خاطراتت ... چه ها که با من نمی کنند اینروزها ...

روحم را فروخته ام به دیوارها ...

REAL LOVE
1389,05,30, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است
وز دست تو بسی چو مرا پای در گل است
شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی
فرهاد جان سپرده و مجنون بیدل است
گر چه ز دوستی تو دیوانه گشتهام
جز با تو دوستی نکند هر که عاقل است
گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواست
شهد عقیق رنگ تو چون موم قابل است
در روز وصلت از شب هجرم غم است و من
روزی نمیخوهم که شبش در مقابل است
دل را مدام زاری از اندوه عشق تست
اشتر به ناله چون جرس از بار محمل است
روز وصال یار اجل عمر باقی است
وقت وداع دوست شکر زهر قاتل است
بیند تو را در آینهی جان خویشتن
دل را چو با خیال تو پیوند حاصل است
هر جا حدیث تست ز ما هم حکایتی است
این شاهباز را سخنش با جلاجل است
من چون درای ناله کنانم ولی چه سود
محمول این شتر چو جرس آهنین دل است
اشعار سیف گوهر دریای عشق تست
این نظم در سراسر این بحر کامل است

bahamin
1389,05,30, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
شاعر:بابک عارفی
قانون عشق راکه اساسی نوشته اند
معلوم نسیت با چه حواسی نوشته اند
بین من وتو فاصله ی این فراق را
آخر بپرس با چه قیاسی نوشته اند
بر شاخ بید تربت مجنون نگاه کن
پیداست با چه هول و هراسی نوشته اند
این شاهنامه های دروغ و حجیم را
حکمی گرفته اند و حماسی نوشته اند
نیمی برای نان و شراب شب وصال
نیمی برای عرض سپاسی نوشته اند
چون خواب واره ایست که بی خواب ماندگان
از شب گذشته بود دو پاسی نوشته اند
تاریخ را مرور نکردی ؟قبول کن
جز عشق هر چه هست سیاسی نوشته اند

دختری در مه
1389,05,30, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
گفت ای شه خلوتی کن خانه را

دور کن هم خویش و هم بیگانه را

کس ندارد گوش در دهلیزها

تا بپرسم زین کنیزک چیزها

خانه خالی ماند و یک دیار نه

جز طبیب و جز همان بیمار نه

نرم نرمک گفت شهر تو کجاست

که علاج اهل هر شهری جداست

واندر آن شهر از قرابت کیستت

خویشی و پیوستگی با چیستت

دست بر نبضش نهاد و یک بیک

باز میپرسید از جور فلک

چون کسی را خار در پایش جهد

پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش

ور نیابد میکند با لب ترش

خار در پا شد چنین دشواریاب

خار در دل چون بود وا ده جواب

خار در دل گر بدیدی هر خسی

دست کی بودی غمان را بر کسی

کس به زیر دم خر خاری نهد

خر نداند دفع آن بر میجهد

بر جهد وان خار محکمتر زند

عاقلی باید که خاری برکند

خر ز بهر دفع خار از سوز و درد

جفته میانداخت صد جا زخم کرد

آن حکیم خارچین استاد بود

دست میزد جابجا میآزمود

زان کنیزک بر طریق داستان

باز میپرسید حال دوستان

با حکیم او قصهها میگفت فاش

از مقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصه گقتنش میداشت گوش

سوی نبض و جستنش میداشت هوش

تا که نبض از نام کی گردد جهان

او بود مقصود جانش در جهان

دوستان و شهر او را برشمرد

بعد از آن شهری دگر را نام برد

گفت چون بیرون شدی از شهر خویش

در کدامین شهر بودستی تو بیش

نام شهری گفت و زان هم در گذشت

رنگ روی و نبض او دیگر نگشت

خواجگان و شهرها را یک به یک

باز گفت از جای و از نان و نمک

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد

نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بد بیگزند

تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست و روی سرخ و زرد شد

کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت

اصل آن درد و بلا را باز یافت

گفت کوی او کدامست در گذر

او سر پل گفت و کوی غاتفر

گفت دانستم که رنجت چیست زود

در خلاصت سحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و آمن که من

آن کنم با تو که باران با چمن

من غم تو میخورم تو غم مخور

بر تو من مشفقترم از صد پدر

هان و هان این راز را با کس مگو

گرچه از تو شه کند بس جست و جو

خانهٔ اسرار تو چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغامبر که هر که سر نهفت

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود

سر او سرسبزی بستان شود

زر و نقره گر نبودندی نهان

پرورش کی یافتندی زیر کان

وعدهها و لطفهای آن حکیم

کرد آن رنجور را آمن ز بیم

وعدهها باشد حقیقی دلپذیر

وعدهها باشد مجازی تا سه گیر

وعدهٔ اهل کرم گنج روان

وعدهٔ نا اهل شد رنج روان

دختری در مه
1389,05,30, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
گفت ای شه خلوتی کن خانه را

دور کن هم خویش و هم بیگانه را

کس ندارد گوش در دهلیزها

تا بپرسم زین کنیزک چیزها

خانه خالی ماند و یک دیار نه

جز طبیب و جز همان بیمار نه

نرم نرمک گفت شهر تو کجاست

که علاج اهل هر شهری جداست

واندر آن شهر از قرابت کیستت

خویشی و پیوستگی با چیستت

دست بر نبضش نهاد و یک بیک

باز میپرسید از جور فلک

چون کسی را خار در پایش جهد

پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش

ور نیابد میکند با لب ترش

خار در پا شد چنین دشواریاب

خار در دل چون بود وا ده جواب

خار در دل گر بدیدی هر خسی

دست کی بودی غمان را بر کسی

کس به زیر دم خر خاری نهد

خر نداند دفع آن بر میجهد

بر جهد وان خار محکمتر زند

عاقلی باید که خاری برکند

خر ز بهر دفع خار از سوز و درد

جفته میانداخت صد جا زخم کرد

آن حکیم خارچین استاد بود

دست میزد جابجا میآزمود

زان کنیزک بر طریق داستان

باز میپرسید حال دوستان

با حکیم او قصهها میگفت فاش

از مقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصه گقتنش میداشت گوش

سوی نبض و جستنش میداشت هوش

تا که نبض از نام کی گردد جهان

او بود مقصود جانش در جهان

دوستان و شهر او را برشمرد

بعد از آن شهری دگر را نام برد

گفت چون بیرون شدی از شهر خویش

در کدامین شهر بودستی تو بیش

نام شهری گفت و زان هم در گذشت

رنگ روی و نبض او دیگر نگشت

خواجگان و شهرها را یک به یک

باز گفت از جای و از نان و نمک

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد

نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بد بیگزند

تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست و روی سرخ و زرد شد

کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت

اصل آن درد و بلا را باز یافت

گفت کوی او کدامست در گذر

او سر پل گفت و کوی غاتفر

گفت دانستم که رنجت چیست زود

در خلاصت سحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و آمن که من

آن کنم با تو که باران با چمن

من غم تو میخورم تو غم مخور

بر تو من مشفقترم از صد پدر

هان و هان این راز را با کس مگو

گرچه از تو شه کند بس جست و جو

خانهٔ اسرار تو چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغامبر که هر که سر نهفت

زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود

سر او سرسبزی بستان شود

زر و نقره گر نبودندی نهان

پرورش کی یافتندی زیر کان

وعدهها و لطفهای آن حکیم

کرد آن رنجور را آمن ز بیم

وعدهها باشد حقیقی دلپذیر

وعدهها باشد مجازی تا سه گیر

وعدهٔ اهل کرم گنج روان

وعدهٔ نا اهل شد رنج روان

sunshine.h
1389,05,30, ساعت : 11:05 بعد از ظهر
نام شعر : امشب





باز امشب

غم كمين است

قامت انسان خمين است

زندگي كارش همين است

هرشب و روز

بادها پر سوز

مي وزد بر قلب خسته

صبر قلبم را شكسته

راه اشكم را كه بسته

قلب من هست همچو هسته

در درون گوشت هاي من نشسته

اندرون قلب من غم خانه كرده

گويم او را

قلب من

غصه كم كن

عاشقي را ساده تر كن

قامت غم را تو خم كن

آنوقت من را تو خبر كن

تا شوي همراه راهم

من تو را بي غصه خواهم

تو بيا با من سفر كن

از غم و غصه حذر كن

باز هم خنده

غصه را از خود تو كنده

بي بهانه

در شبانه

باز هم ياد خدا كن

باز هم من را دعا كن

matador_ak
1389,05,30, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
http://image.pixfa.net/images/24496228888820055485.jpg (http://www.clip2ni.com/)





برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن .
برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر
برای عشق وصال كن ولی فرار نكن
برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن
برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش .
برای عشق خودت باش ولی خوب باش

DataBus
1389,05,31, ساعت : 12:17 قبل از ظهر
رسم ما آوارگان ترک وفا و دوست نیست


رسم ما شیدا دلان خشکیدن احساس نیست




ما محبت را به نام دوست ارزان می کنیم


تا صداقت زنده است ما هم رفاقت می کنیم

farhad_kohkan
1389,05,31, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

farhad_kohkan
1389,05,31, ساعت : 09:37 قبل از ظهر
آسمون خيلي چيزا يادت رفته

بغض ابر رو گونه ات تيره گشته

رحمت بارونو ديگه نداري

ابر سياه رو گونه ات بی خودی نشسته

آسمون خيلي چيزا يادت رفته

تنگ غروب خورشيد رفت ديگه بر نگشته

من ميگم: آهي تو گلوت نشسته

توميگی:هنوز بغض بارون نشكسته

من ميگم:خورشيد ما قشنگتر از اين حرفهاست

تو ميگی:سرنوشتمون توی آب گل سرشته

من ميگم:دست تقديررو می شه تغيير داد

تو ميگی:تو كتاب زندگي اينجوری نوشته

من ميگم:نوشته هارو می شه پاره كرد

تو ميگی:اينجوری هم زندگی چه زشته

من ميگم :زشتي رفت از خواب وخيالمون به جاش...

تو ميگی:چه خيالی چه خوابی چه فرشته

من ميگم:مي شه سياهي روت با آب بارون شست

تو ميگی:همهًٌ اين حرفها خانه بی خاك خشته

farhad_kohkan
1389,05,31, ساعت : 09:39 قبل از ظهر
به خاطر تو کلامم را به باغهای بهشت پیوند می زنم...
به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می کوبم...
به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد...
به خاطر تو می توان سلام معطر سیب ها را ناشنیده گرفت...
و به خاطر تو می توان از کنار ستاره ها بی اعتنا گذشت...
...وقتی تو چون زمزمه ای صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری
...وقتی تو دستهایم را از سمفونی باران می انباری
...وقتی دل ناموزون مرا تمام و کمال می خوانی
" حس می کنم صبح و سپیدی به شمایل توست "
هنگامی که آفتاب بر گُرده ی کوهستان رسوب می کند، و شب بی رحمانه روی ریحانه ها
را می پوشاند،

هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست و تنها و خسته پشت همه درهای عالم
می مانم و تو را صدا می زنم.

ناگهان نام تو شب فرسوده را به آتش می کشد!

و ناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودن و مُردن فراگیر می شود.
غزل بانو!

آداب نمی دانم، شب طولانی شده است٬

تحمل این همه ستاره که به من زُل زده اند آسان نیست٬

و تحمل این همه شعرهای نا گفته که منتظرند در حریم تو پَر بگیرند، حوصله ای عظیم می خواهد٬

اگر پنجره های آبی لطفت را بروی من بگشایی،

اگر روح مرا، روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی،

اگر نجواهای مرا بشنوی،

" دلم چون لاله های باران خورده جاودانه برایت می شکفد "
همین!
تقدیم به آنکه فردا دستش را می فشارم

farhad_kohkan
1389,05,31, ساعت : 09:40 قبل از ظهر
من امروز با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...روشن تر از هر روز...

از عشق سخن نمیگویم

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم ٬چرا که من عشق را با کلام در نيافتم

امروز برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا

چیزی ست فراتر از آن

وسيع است و با نجابت.. مانند دلت

همانند انديشه هايت عميق است و پر از صداقت

همانند چشمانتبا شکوه است و پر رمز و راز

بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبتو به ژرفناکی نگاهت

من به نگاه مهربانت معتادم...نگاه تو آغاز حادثه ی از دست رفتن من بود

تا همیشه منت چشمانت را می کشم،نه بر کاغذ،با خطوط ممتد نگاهم،بر قلبم

وقتی تو هستی قلبم چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن!

وقتی تو هستی، زندگی من سراسر اتفاق است

رویای من! تمام تو را با تمام مهرباني ات كه از جنس هميشه است حس میکنم

آغوش تو بالش هزار رویای ندیده ی من است

ای بانوی غزل که شعرم در نگاه تو جاودانگی ست!

من امشب شوق وصل دارم،می خواهم برسم به اوج خواستن،گم شدن در تو،ماندن در تو

وه!چه زیبا شدم من...

امروز من عاشق ترین جویبار روی زمینم، با چنان سرعتی روان شوم که ثانیه ها را در هم

شکنم و تنها به نوای قلبم رسم

باورم نیست که این دیوانه منم!منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده ی بهار نمیدهم

تو غزل ناب منی، با ردیفی از تبسم

با من بمان،که جز این هر چه باشد هرگزم نیست تحمل بر آن

farhad_kohkan
1389,05,31, ساعت : 10:05 قبل از ظهر
به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار كردي تو


خيانت را دو باره در دلم تكرار كردي تو

عجب ديوانه بودم من كه دل بستم به چشمانت


و كار اين دل ديوانه را دشوار كردي تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت


چقدر اين چشم ها را پيش مردم خار كردي تو

شنيدم بارها با ديگري بودي وليكن حيف


شهامت مال هر كس نيست پس اينكار كردي تو

چقدر شعر هاي زيبايي برايم خواندي و گفتي


دغا در عشق و بازي با احساس من بسيار كردي تو

دلم ميخواست قلبت پيش من باشد نشد زيرا


و در انجام هر كاري كه بود اجبار كردي تو

نمي بخشم تو (http://omidee.blogfa.com/) را َ او را َ و هر كس را كه بد باشد


خدايم خود تلافي ميكند هر كار كردي تو

نمي بايست نفرين آخرين پيمان ما مي بود


مرا اما به اين كار غلط نا چار كردي تو

دلم را دگر از هر چه نگاه و آرزو كندم


تمام پنجره هاي مرا ديوار كردي تو

چه حسني داشت درد اين شكست تلخ ميدانم


مرا از خواب عشق و عاشقي بيدار كردي تو

smart.b
1389,05,31, ساعت : 03:21 بعد از ظهر
غروری ست در من
که هر صبح
عقابان پروازشان سینه آسمانها
درودی شگفتانه گویند بر من

غروری ست در من
که آن کوه استوار سر سوده بر آسمان را
که سیل سیه مست ویران کن خانمان را
کد غرق حیرانی و بهت بسیار

غروری ست در من
پدیدار
که از شوکتش چشم شاهین به وحشت در افتد
که هر شیر شرزه
به هر بیشه از شوکت خشم من
مضطر افتد

غروری ست در من
_ نه،
دیویست اینجا درون من
_ نه،
گوئی که آمیخته ست آخشیج خباثت
به آب و گل من


غروری ست در من
مرا عاقب تاین غرورم به خاک سیه می نشاند
مرا چون پلنگان مغرور
شبی از فراز یکی قلهئ کوه
به ژرفاترین ژرفی دره ای می کشاند

غروری ست در من
که یک شب به من شربت مرگ را می چشاند
غروری ست در من

smart.b
1389,05,31, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست ...

bahamin
1389,05,31, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !



سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !



سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .



چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !



چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »



- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟



خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟



بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟

bahamin
1389,05,31, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :



سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !



آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !



همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))



من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .



غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !



من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .



دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...



چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !



در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »



تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

ايناز
1389,05,31, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
(http://fdfi.blogfa.com/post-89.aspx)



از قضا مجنون ز تب شد ناتوان فصد فرمودی طبیب مهربان

آمد آن فصاد و پهلویش نشست نشتری بگرفت و بازویش ببست

گفت مجنون با دو چشم خون چکان: بر کدامین رگ زنی تیغ ای فلان؟

گفت: این رگ، گفت از لیلی پر است این رگم پر گوهر است و پر در است

تیغ بر لیلی کجا باشد روا جان مجنون باد لیلی را فدا

گفت فصاد: آن رگ دیگر زنم جانت از رنج و عنا فارغ کنم

گفت: آن هم جای لیلای من است منزل آن سرو بالای من است

می گشایم گفت: ز آن دست دگر گفت لیلی را در آن باشد مقر

دارد اندر هر رگم لیلی مقام هر بن مویم بود او را کنام

من چه گویم رگ چه و پی چیست آن سر چه و جان چیست مجنون کیست آن

من خود ای فصاد مجنون نیستم هرچه هستم من نیم لیلی استم

از تن من رگ چو بگشایی ز تیغ تیغ تو بر لیلی آید بی دریغ

گو تن من خسته و رنجور باد چشم بد از روی لیلی دور باد

گو بسوز از تاب و تب ای جان من تب مبادا بر تن جانان من

گر من و صد همچو من گردد هلاک چونکه لیلی را بقا باشد چه باک

من اگر مردم از این ضیق النفس گو سر لیلی سلامت باش و بس

ساختم من جان خود قربان او جان صد مجنون فدای جان او

آرام.د
1389,06,01, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
گوش بر دل خاک نهادم
از عشق خود به آب
با من سخن گفت

گوش بر دل آب نهادم
از عشق خود به سرچشمه ها
با من سخن گفت

گوش بر دل سرچشمه نهادم
از عشق خود به درخت
با من سخن گفت

گوش بر دل درخت نهادم
از عشق خود به سرشاخه هایش
با من سخن گفت

و سرانجام
گوش بر دل خورشید خواهِ خود نهادم
داشت از عشق خویش به آزادی
با من و با جهان سخن می گفت

bibi73
1389,06,01, ساعت : 12:14 قبل از ظهر
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید .................... معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار ................. در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی​صورت معشوق ببینید ............ هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید ...................... یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید .............. از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید .................. یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد .............. افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

shide
1389,06,01, ساعت : 02:08 قبل از ظهر
بگذار عشق مال کسانی باشد که سفاهت عاشق پیشگی دارند, من و تو شجاعت عاقل بودن داریم , آنقدر که بدانیم , وقتی که عشق از در می آید رنج است که با آن خروار خروار بر سر آوار می شود.

shide
1389,06,01, ساعت : 02:15 قبل از ظهر
عشق در آنچه انجام می دهیم قابل پیش بینی نیست
عشق بی دلیل می آید
بی قانون و همانطور هم می رود
وقتی که هست دیگر کاری نمی توانیم انجام دهیم
در غیابش می توانیم بنویسیم
اگر بخواهیم بنویسیم.........

shide
1389,06,01, ساعت : 02:18 قبل از ظهر
حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

حافظ شیرازی

SPINOZA
1389,06,01, ساعت : 09:28 قبل از ظهر
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید
کور شد دیده بر این
!کوره ره شایدها
شاید!- ای دل-
که مسیحا نفست
آمد و رفت
باختی هستی خود
بر سر می آیدها...

mahan7
1389,06,01, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود

یا رب این آینه ی حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده ها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله ی شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

vahid_alone90
1389,06,01, ساعت : 04:52 بعد از ظهر
به گمانم امشب

باز از آن مستی ناگهان دلم میسوزد

به گمانم امشب

باز هم پنجره ها رو به نفس می خندند

به گمانم امشب

باز یاد تو مرا به دفتر خاطره ها میخواند

به گمانم امشب

امشب تار سیه چرده زپاکی طلوعی دیگر

می هراسد انگار

دیگر آیینه تهی است

من هم امشب

در کار غزل هایش نیست

امشب انگار در این آینه،"من" گم شده است

باچه رویی امشب

من به دیدار خودم مقابل آیینه ماتم برده است؟

منکه "خود" را آن روز

پیش پاهای تو خردش کردم؟

vahid_alone90
1389,06,01, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
گفت : می خوام یه یادگاری بنویسم تا همیشه برات بمونه ...


گفتم : کجا؟




گفت : رو قلبت ...




گفتم : می تونی؟




گفت : آره زیاد سخت نیست ...




گفتم : بنویس تا برای همیشه بمونه ...




یه خنجر برداشت ...




گفتم : این چیه؟




گفت : هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .




ساکت شدم ...




گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی ؟




خنجر رو برداشت و با قسوت تیز اون نوشت :




دوستت دارم دیوونه !!!




اون رفته خیلی وقته ... کجا ؟ نمی دونم .




اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده ...




خدایا عشقم بر گرده

دختری در مه
1389,06,01, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
بشنو این نی چون شکایت میکند

از جداییها حکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریدهاند

در نفیرم مرد و زن نالیدهاند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

پردههااش پردههای ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون میکند

قصههای عشق مجنون میکند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزهای

چند گنجد قسمت یک روزهای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از همزبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پردهای

زنده معشوقست و عاشق مردهای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بیپر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

sunshine.h
1389,06,01, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
آواز تنهايي



من آواز تنهاييم را

به آب روان

به باران ابر بهاران

به باد خزان

به برف سفيد زمستان

به سبزينه علفهاي بستان

به خار بيابان

به آن چشمه پاك جوشيده از خاك خوبان

به امواج زيباي بحر خروشان

براي همه مي سرايم

كه كس را نشايد دگر اين سخن باز گفتن

نشايد اسيري به كس راز گفتن

bibi73
1389,06,01, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

hiva
1389,06,01, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
این شعر و بیشتر از بقیه شعراش دومس دارم .


http://karajkid.files.wordpress.com/2007/06/shamlu.gif?w=156&h=230





من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگ زاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.

***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو!
***
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس مي كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.
***
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( – آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

Maedeh
1389,06,02, ساعت : 02:58 بعد از ظهر
شعر جالب يک بچه آفريقايي با استدلال شگفت انگيزاين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005شده.




وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم



وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم



وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم


و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي



وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي



و وقتي مي ميري، خاکستري اي


و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

مريم 64
1389,06,24, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
من متن مختصري از نوشته جبران خليل جبران انتخاب كردم دوستدارم بعد از خواندن متن نظرتون بهم بگيد
خوشحال مي شم




من براي گفتن حرفي به ميان شما آمده ام

ICAEM TO SAY A WORD
روح من، براي من رفيقي است كه مرا، هنگام روزهاي سخت و سنگين دلداري مي دهد؛ و هنگام فزوني يافتن غم هاي زندگي تسكين مي بخشد.
كسي كه همدم روح خود نباشد ، دشمن مردم است . كه در خويشتن خويش دوستي را نمي يابد، آكنده از نا اميدي خواهد مرد . زيرا زندگي از درون انسان مي جوشد نه از بيرون او.

MY SPIRIT is to me a companion who comforts me when the days grow heavy upon me! Who consoles me when the afflictions of life multiply.
Who is not a companion to his spirit is an enemy to people. And he who seems not in his self a friend diespairing. For life springs from within a man and comes not from without him.


درباره خدا

ON GOD
با انسا ن از خدا سخن گفتن زيباست ، ما نمي توانيم به طور كامل ذات خدا را درك كنيم ، زيرا ما خدا نيستيم اما مي توانيم به شعور خود مجال دهيم تا با تجليات مشود خداوند رشد يابد
هنگامي كه عشق مي ورزيد مگوييد: " خدا در دل من است " بلكه بگوييد " من در دل خدا هستم "

IT is beautiful to speak of GOD to man .We cannot fully understand the nature of God because we are not God but we can make ready our consciousness to understand and grow through the visible expressions of God.
WHEN you love you should not say God is in my heart but rather" I am in the heart of God"


درباره دين

ON RELIGION
تو برادر مني و من تو را دوست مي دارم .
من تو را دوست مي دارم ، زماني كه در مسجدت به سجده مي افتي ، در كليسايت زانو مي زني و يا در كنيسه ات دعا مي خواني .
من و تو فرزندان يك كيش هستيم ؛ كيش مهر. آنان كه در راس شاخه هاي گوناگون اين كيش قرار گرفته اند به مثابه انگشتانيند در دست واحد الوهيت ؛ دستي به كمال روح اشارت دارد

YOU are my brother and I love you
I love you when you prostrate yourself in your mosque and kneel in your church and pray in your synagogue. You and I are sons of one faith- the Spirit. And those that are set up as heads over its many branches are as fingers on the hand of a divinity that points to the spirit perfection.

Farnaz
1389,06,25, ساعت : 02:12 قبل از ظهر
http://www.pix2pix.org/my_unzip/1216422411part-025.jpg


دارم از تو مینویسم

که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو مینویسم

دارم از تو مینویسم

دارم از تو مینویسم

موقع نوشتنا

وقت اسم گذاشتنا

کسی رو جز تو نداشتم

اسمی جز تو نمیذاشتم

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

اون از غصه توست

Farnaz
1389,06,25, ساعت : 02:13 قبل از ظهر
http://pix2pix.org/my_unzip/1222550179ana_fagarazi_05.jpg


نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم
نه فرهادم
اگر آبی تر از آبم
اگر همرنگ مهتابم
فقط مثل تو دلتنگم
فقط مثل تو بی تابم

Farnaz
1389,06,25, ساعت : 02:14 قبل از ظهر
http://pix2pix.org/my_unzip/12170153708795718_1195378548_Thomas_K.jpg

دل من باز گریست.

قلب من باز ترك خورد و شكست.

باز هنگام سفر بود.

و من از چشمانت می خواندم كه به آسانی از این شهر سفر خواهی كرد

و از این عشق گذر خواهی كرد و نخواهی فهمید ...

بی تو این باغ پر از پاییز است

Farnaz
1389,06,25, ساعت : 02:15 قبل از ظهر
http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/11/into-the-sea-by-aimeelikestotakepics.jpg



صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم


قصه دنیا به سر می آید من نیستم





یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند


کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم





خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد


نامه هایم از سفر می آید و من نیستم





هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود


روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم





در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز


شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم





بعد ها اطراف جای شب نشینی های من


بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم





بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

مريم 64
1389,06,25, ساعت : 03:01 بعد از ظهر
درباره عشق

ON LOVE

عشق تنها آزادي در دنياست ، زيرا چنان روح را تعالي مي بخشد كه قوانين بشري و پديدهاي طبيعي مسير آن را تغيير نمي دهند.
محبوبم اشك هايت را پاك كن ! زيرا عشقي كه چشمان را گشود و ما را خادم خويش ساخته ، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد . اشك هايت را پاك كن و آرام بگير زيرا ما با عشق و ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري ، تلخي بي نوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم


LOVE is the only freedom in the world because it so elevates the spirit that laws of humanity and the phenomena of nature do not alter its course .
DRY YOUR tears my darling for love that has opened our eyes and made us its servants will grant us the blessing of patience and forbearance .Dry your tears and be consoled for we have made a covenant with love and for that love shall we bear the torment of poverty and the bitterness shall we bear the torment of poverty and the bitterness of misfortune and the pain of separation.

، WHEN LOVE beckons to you follow him هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد از پي اش برويد
هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .Though his wings end steep .
هنگامي كه با بالهايش شما را در بر مي گيرد ، تسليمش شويد ،And when his wings enfold you yield to him
گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروتان كند.Though the sword hidden among his pinions may when you
وقتي با شما سخن مي گويد باورش كنيد،And when he speaks to you believe in him
گرچه ممكن است صدايش روياهاتان را پراكنده سازد همان گونه Though his voice may shatter your dreams as the
كه باد شمال باغ را بي بر مي كند.north wind lays waste the garden.
زيرا عشق همان گونه كه تاج بر سرتان مي گذازد به صليبتان مي كشد for even as love crowns you s shall he crucify you
همان گونه كه شما را مي پروراند شاخ و برگتان را هرس مي كند Even as the is for your growth so is he for your

همان گونه كه از قامتتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه Even as he ascends to your height and caresses
در آفتاب مي لرزند نوازش مي كندyour tenderest branches that quiver in the sun
زندگي بدون عشق به درختي مي ماند بدون شكوفه و ميوه عشق بدون زيبايي ، به گل هايي مي ماند بدون رايحه و به ميوه هايي كه هسته ندارند....
زندگي ، عشق و زيبايي يك روحند در سه بدن كه نه از يكديگر جدا مي شوند و نه تغيير مي كنند .
جان هاي خاكي ما كه اشتياقي پهان به حقيقت دارند
گاه به گاه براي مصالح زميني از آن دور مي شوند،
و براي هدفي زميني از آن جدا مي افتند.
با وجود اين ، همه روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زماني كه مرگ از را برسد و آناها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

LIFE without Love is like a tree without blossom and fruit.
And love without Beauty is like flowers without scent and fruits without seeds…..Life Love and
Beauty are three persons in one who cannot be separated or changed.
IN TRUTH have earthly bodies desired unbeknown
And must they oft-times separate for earthly purpose
And remain apart for worldly reason.
But all spirits abide in safety in love hands
Till death do come and bear them aloft to God

عشق رازي است مقدس.
براي كساني كه عاشقند ، عشق براي هميشه بي كلام مي ماند ؛
اما براي كساني كه عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست.

LOVE IS a sacred mystery .
To those who love it remains forever wordless
But to those who do not love it may be but a heartless jest

مريم 64
1389,06,25, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
Miravam khaste o afsorde o zar
Sooye manzelgahe viraneye khish
Be khoda mibaram az shahre shoma
Dele shooride o divaneye khish


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید
Be khoda ghoncheye shadi boodam
Daste eshgh amado az shakham chid
Sholeye aah shodam sad afsoos
Ke labam baz bar on lab naresid


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را
Sar be daman mane khaste gozar
Goosh kon bange ghadamhayash ra
Kamare narvane pir shekast
Take bogzasht bar on payash ra


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
Ketabi,khalvati , sheri,sokooti
mara masti o sokre zendeganist
Che gham gar dar beheshti rah nadaram
Ke dar ghalbam beheshti javedanist


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
Emshab be gheseye dele man goosh midahi
Farda mara cho ghese faramoosh mikoni


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
To haman beh ke nayandishi
Be mano darde ravansoozam
Ke man az dard nayasayam
Ke man az shole nayafroozam


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
Digar nakonam zerooye nadani
Ghorbani eshghe oo ghorooram ra
Shayad ke cho bogzaram az oo yabam
On gomshode shadi o sorooram ra


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم
Sham , ey sham che mikhandi?
Be shabe tireye khamoosham
Be khoda mordam az in hasrat
Ke chera nist dar aghoosham


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
Be khoda dar del o janam nist
Hich joz hasrate didarash
Sookhtam az ghamo key bashad
Ghame man mayeye azarash


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
Bar to chon sahel aghoosh goshoodam
Dar delam bood ke deldare to basham
Vay bar man ke nadanestam az aval
Roozi ayad ke del azare to basham

مرجوني
1389,06,25, ساعت : 03:27 بعد از ظهر
· داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)
· Vaghti kabootari shoroo be moasherat ba kalaghha mikonad parhayash sefid mimanad vali ghalbash siyah mishavad. Doost dashtane kasi ke layeghe doost dashtan nist esrafe mohabat ast


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )
· Delhaye bozorg va ehsashaye boland , eshgh haye ziba va porshokooh miafarinand


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )
· Ama che ranjist lezatha ra tanha bordan va che zesht ast zibayiha ra tanha didan va che badbakhti azar dahande e ast tanha khoshbakht boodan! dar behesht tanha boodan sakhtar az kavir ast


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)
· Aknoon to ba marg rafte e va man inja tanha be in omid dam mizanam ke ba har nafas gami be to nazdiktar mishavam.in zendegi man ast


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)
· Vaghti khastam zendegi konam,raham ra bastand.vaghti khastam setayesh konam,goftand khorafat ast. vaghti khastam ashegh shavam goftand doroogh ast. vaghti khastam geristan,goftand doroogh ast. vaghti khastam khandidan , goftand divane ast. donya ra negeh darid mikhaham piyade shavam.


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)
· agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari


· ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

· به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)
· Be ۳ chiz tekye nakon , ghoroor , doroogh va eshgh. adam ba gharoor mitazad , ba doroogh mibazad va ba eshgh mimirad

ali-t3
1389,06,25, ساعت : 04:53 بعد از ظهر
رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها :-2-41-:
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
_________________
به خاطر چشمانت سپاس گذار خداوند باش!!!

Farnaz
1389,06,26, ساعت : 02:59 بعد از ظهر
بار الهی چه شده است این دل ما ؟



به کدام دشت پناهنده شده است از سر ما ؟



مدتی هست نگشوده ست به رویم در را .



به گمانم مرا ترک نموده ست تنها .



اگهی بر سر هر کوچه زدم لیک هنوزخبرم نا مده است زان هنوز .



به خیالم صد هزار دل خریدم اما نبُود هیچ کدام جور به قاب دل ما .



دل من دریا بود .



دل من دشت به پهنای دل یاران بود .



دل من گاه به انظار خدا می نگریست .



گه به چرخ فلک اهل زمین می نگریست .



دل من دست به اغوش خدا می طلبید .



اشک بر شانه ی سجاده عشقش می ریخت .



دل من دل بود اما من دلش نا خواندم .



کوچ کرد از سر نا مهری نفس دنیا طلبم .



بار الهی ، کنون من دل خود را خواهم .



نه که این دنیا بلکه من عشق تو را می خواهم .

matador_ak
1389,06,31, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
الهی ...در جلال رحمانی ،درکمال سبحانی ،



نه محتاج زمانی ،نه آرزومند مکانی،نه کس به تو ماند نه



نه تو به کسی مانی ،پیداست که در میان جانی،



بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.



http://amolife.com/image/images/stories/Nature/Flowers/spring_flowers_5.jpg



سلام دوستان صبح آخرين روز تابستاني شما به خير و شادي



انشاالله شش ماه اول سال را به خوشي و نيكي سپري كرده باشيد



و شش ماه دوم از سال هم برايتان پر از سلامتي و شادي و بركت باشد.



فكر كنم امروز خيليا مثل من اشتباهي زوتر امده باشند سر كار. ديروز به همه گفتم ساعت ودرست كنيد اما خودم فراموش كرد.=))=))=))








http://loxblog.com/userfiles/image/5/PE03254_.jpg





صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال



بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال






بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود



هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود





تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده



باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده






شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم



ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم






دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند



گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند





غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد



با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد






جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم



روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم




جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم



تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم




جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم



زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد





هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد



با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است






کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست


سروده زنده یاد قیصر امین پور

zizi
1389,07,01, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز





مهدی اخوان ثالث

gypsy
1389,07,01, ساعت : 11:14 بعد از ظهر
کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم


فروغ

gypsy
1389,07,01, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
شب های ملال آور پاییز است
هنگام غزل های غم انگیز است
گویی همه غم های جهان امشب
در زاری این بارش یکریز است
ای مرغ سحر ناله به دل بشکن
هنگامه ی آواز شباویز است
دورست ازین باغ خزان خورده
آن باد فرح بخش که گلبیز است
ساقی سبک آن رطل گران پیش آر
کاین عمر گران مایه سبک خیز است
خاکستر خاموش مبین ما را
باز آ که هنوز آتش ما تیز است
این دست که در گردن ما کردند
هشدار که با دشنه ی خونریز است
برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده ی پرهیز است
سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش آمیز است




« هوشنگ ابتهاج »

خانوم کوچمولو
1389,07,02, ساعت : 03:22 بعد از ظهر
شعر زیر از آقای مهدی سهلی است
امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بدید


نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد خیال افتد که هرگز بر نخیزد

تو را یک فن نباشد ذوفنونی بلای عقل و مبنای جنونی
تو لیلی را ز خوبی طاق کردی گل گلخانه آفاق کردی

اگر بر او نمک دادی تو دادی بدو خوی ملک تو دادی
بشر کمرنگ اگز کردی تو کردی دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از لیلی فراوان بود در شهر به نیروی تو شد جانه دهر
تو مجنون را به شهر افسانه کردی ز هجران زنی را دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو دریای خون است چه سر ها کز تو دریای جنون است

به شیرین دستانی یاد دادی وزآن فرهاد را بر باد دادی
سر و جای دلش جای جنون شد گران کوهی ز عشقش بیستون شد

ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد بلند آوازه کردی نام فرهاد
یکی را بر مراد دل رساندی یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل بر فروزی میان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی! خوشا عشق و نوای بی نوایی
خوشا در سوز عشق سوختن ها درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد چراغ آرزو هایش بمیرد
اگر میداد لیلی کام مجنون کجا افسانه میشد نام مجنون

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر کس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشن تر افروخت

دوای عاشقان در بینواییست
دروام عاشقی ها در جداییست

iman_tanha0261
1389,07,03, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
سلام به تمام دوستان خوبم اینم یه شعر از ع ش ق



به نام پروردگاری که عشق را آفرید تا زنده بمانیم




عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظو انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

always alone
1389,07,03, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
معذرت میخوام این شعر از کیه؟ قالبش چیه؟ توی بعضی از مصراع ها اصلا آهنگ و وزن شعری رعایت نشده.

hamid shirzad
1389,07,03, ساعت : 09:16 بعد از ظهر
در كنار چشمه آبم وليكن تشنه لب
پيش رويم هستي از هجرت ولي در تاب و تب
آشكارا در كنارم لطف تو در حق من
ليك هر جا در پي لطفت بپويم بي سبب

hamid shirzad
1389,07,03, ساعت : 09:32 بعد از ظهر
در اين ظلمت سرا تا كي ببوي دوست بنشينم
گهي انگشن بر دندان و گه سر بر سر زانو
بيا اي طاير دولت بياور مژده وصلي
عسي الايام ان يرجعن قومآ كالذي كانو

amirbaroon
1389,07,03, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
http://www.unhelpful.org/photos/2003-8-01-red-flower.jpg (http://shervin8060.persiangig.com/DARHAM.htm%27)
سالهای سال در جستجوی سایه ساری که پناه سرگردانیهایم شود جای جای هستی را کاویده ام.

هیچ تکه ای از هستی، این پرستوی آواره را در خلوت آرامشی مهمان نکرد.!

همه از تو گفتند:

گفتند تو هستی، گفتند تو پناه همه سرگردانیها می شوی، و من آمدم، سراسیمه؛

خوانده ام که هر کسی شیرینی محبتت را بچشد جز تو نخواهد گزید.

سالهاست که با پاهای برهنه ارادتم، بیابان های شوق را می دوم تا مگر قطره ای از آن زلال حیات آفرین در جان شیفته ام بچکد و رویش معرفت را در ترک بیابان های بایر روحم حس کنم.

می آیی و فوج کبوترها از چشم هایت بال می گیرند

خواهد شد، آری آسمان آنروز از وسعت پروازها سرشار

gogoli
1389,07,04, ساعت : 12:45 بعد از ظهر
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد *
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار

عرفان نظرآهاري

nasime bahari
1389,07,04, ساعت : 07:59 بعد از ظهر
شعری فقط برای دختران دم بخت !!http://www.hamdardi.net/images/smilies/43.gif

دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدیhttp://www.hamdardi.net/images/smilies/302.gif واقعا ً که پوز مادر را زدیhttp://www.hamdardi.net/images/smilies/47.gif

atei_69
1389,07,04, ساعت : 08:06 بعد از ظهر
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

یاشمین
1389,07,04, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شکلک خالی خلاف قوانین سایته وپستتون اسپم محسوب میشه:-119-::-119-:
بعدشمممممممممم دختر ه بیچاره نتونسته از اینهمه یکی رو تور کنه:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:

Lovely_girl
1389,07,04, ساعت : 08:22 بعد از ظهر
عجب فعال بوده ها......

.Baharak.
1389,07,04, ساعت : 08:28 بعد از ظهر
حالا خوبه طرف داره مي گه من با وقاررررررررر بوىم:-2-38-:
اگر نبود چي مي شد؟:-2-31-:

lilil
1389,07,04, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
قدیمی بود...بازم مرسی گلم

رومينا
1389,07,04, ساعت : 08:40 بعد از ظهر
مسيييييييييي خيلي جالب بود كلي خنديديم:-2-41-:

mina_bala74
1389,07,04, ساعت : 11:47 بعد از ظهر
دستت درد نكنه.............

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 07:37 قبل از ظهر
بچه ها تو اين قسمت اشعار طنز و انتقادي خود را قرار بديد:-2-30-:

تنها نه لبو زیرِ پتو می چسبد
هرچیز، به غیرِ سمنو می چسبد!
در خلوتِ شب های ِ سیه تا دمِ صبح
موز و لبنیات و هلو می چسبد!



نمی گوید کسی کاین دختر بد
چرا این حرف های زشت را زد؟!
چرا در شعرهایش هی بنالد
که از بخت بدم هستم مجرّد؟!

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 07:43 قبل از ظهر
تو کز قیافه ی نحسم همیشه بیزاری،
به کلّه ام، همه شب لنگه کفش می باری،
مرا چو "آینه ی دق" ببینی و "بختک" ،
به من بپرّی از آن، چون خروسک ِ لاری،
سپس ز حانه مرا پابرهنه می رانی ،
نه پیرهن به تن ِ من، نه زیر شلواری،
کنون به قول و غزل شیره بر سرم مالی؟!
به صدهزار کلک، پاچه هام می خاری؟!
بدان که شویِ تو رند است و کلّه شقّ، خائن!!!
نه " زی ذی " و ببو و منگ و گاو پرواری!
کدام کاسه کنون زیر نیم کاسه ی توست؟
چه قصدِ شومی از این ماچ و موچ ها داری؟!
به گاهِ خواندنِ شعر، از چه رو دو تا دستت
رود به جیب کتم، دسته چک برون آری؟!!



تویی طناز و هم تن ناز و تن ساز
اسیر تو شدم هنگام پرواز
بود چنگال تیزت چون تراکتور
به آن روغن نزن، سر می خورم باز!



اگر دنبال عشقی من ندارم
که من قلبی به جز آهن ندارم
برو دست از سرم بردار، شیرین!
که حالِ بیستون کندن ندارم!



مرا بدجور می کردی هوایی!
چرا که آخر مهر و وفایی!
تو تا دپرس شوی شیرین زیبا
شوم فرهاد مالیخولیایی!



تن تو داغی صد کوره داره
نگاهت یکّه تازه، شهسواره!
تو که اصل تمومِ شارژهایی
چرا گوشیّ ِ تو شارژی نداره؟!



تنِ تو برکه ی مهتاب من بود
به ناگه شیرجه رفتم توی آن، زود!
بسی چیز خفن دیدم در آن جا
تنم یک دم ز پیچ و خم نیاسود!

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 07:48 قبل از ظهر
اگر با ناخنت چشمم درآوردی، هنر کردی!
سرِ شوریده ام پرشوره تر کردی، هنر کردی!
بلانسبت، اگر یک آدم بدپیله چون من را
دمادم با زبان بازیت خر کردی، هنر کردی



گفتی که از من دل بکن
دیگر ز من حرفی نزن!
گفتم چرا ای نازنین؟!
گفتی خطرناکه حسن!



قهرت ز تمام قهرها سنگین تر
جسمت ز بهار عشق عطر انگیزتر
کامم تلخ از آمدن بابایت
وان بوسه ی دزدی، از عسل شیرین تر!



آنان که به دور و بر ما زده اند
صابون به دل خویش سراسر زده اند!
ریگی نبود به کفش ما، خوش تیپیم
زین رو همه خوشگلان بر این در زده اند!

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 07:54 قبل از ظهر
مکن نچ نچ ؛ مخوان ما را چنین بد!
نشاید بنده را زین سان کتک زد!
که گرچه صد عیالم باشد ای دوست
در اين ايّام، می باشم مجرّد!



خوب است که ما گزیده گویی بکنیم
از بحر، بسنده بر سبویی بکنیم
هرچند که تشنه ایم بر آن لب قند
در مصرفِ قند صرفه جویی بکنیم!



مثل غزلی که تازه از بر شده ای
تکرار که نه، قند مکرّر شده ای!
هم گرمی و هم جاذبه ات بسیار است
ای دوست، شبیه لیگِ برتر شده است



عزیز من ز رختخواب پاشو
ببین شب آمده برخیز و تا شو
بده حالیّ و شوری کن تو برپا
بشو دولّا؛ ولیکن بهرِ ما شو!

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 07:59 قبل از ظهر
شبِ جمعه رسیده من خمارم
غریب و بی کس و تنها و زارم
شرابِ مرد افکن دوست دارم!
گلِ نازم نمی آیی کنارم؟!



لبونت نازنینم اند خرماست
تنت ترد و خفن مانند حلواست
بیایم هرشب جمعه سراغت
که اون شب، موقعِ خیرات این هاست!



عجب آب و هوایی داره مارسی!
فضایِ باصفایی داره مارسی!
لب دریا شدم حالی به حالی
چه دریایِ بلایی داره مارسی!

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 08:12 قبل از ظهر
میان کــــــوی و برزن تیـــــــــره بختی
به خود پیچی، نگه داری به سختی!
ز کمبود دبلیو.سی ست در شهــــر
"اگـــــــــــر دیدی جوانی (http://77tir.info/) بر درختی..."!:-2-31-:
------------------------------------------------------------------------------------
سعيد بيابانكی متن كامل شعر طنزی را كه در ديدار شاعران با رهبر معظم انقلاب خواند، در اختيار خبرگزاری ها قرار داد.
شكر ايزد فنآوری داريم
صنعت ذرهپروری داريم

از كرامات تيم ملیمان
افتخارات كشوری داريم

با نود حال میكنيم فقط
بس كه ايراد داوری داريم

وزنهبرداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داريم

میتوانيم صادرات كنيم
بس كه جوكهای آذری داريم

گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
صد و ده و كلانتری داريم

خواهران از چه زود میرنجيد
ما كه قصد برادری داريم

ما برای اثبات اصل حجاب
خط توليد روسری داريم

اين طرف روزنامههای زياد
آن طرف دادگستری داريم!

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داريم

حرفهامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داريم

ما در ايام سال هفده بار
آزمون سراسری داريم

اجنبی هيچكاك اگر دارد
ما جواد شمقدری داريم

تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبری داريم

هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابری داريم

farhad_kohkan
1389,07,05, ساعت : 08:27 قبل از ظهر
دختری هستم به سن سی و سه// فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان// دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس// مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست// پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
هست موجود و جهازم کامل است// پول نقد و زانتیا هم شامل است
هرچه گویی هست و تنها شوی نیست// برسرم گیسو و زُلف و موی نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف// بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله// گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود // می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب// می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی// عیب زلف خویش پنهان کردمی
آنچنان شوری زخود برپاکنم// تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را// خود مرتب میکنم این موی را

sasha
1389,07,05, ساعت : 09:23 قبل از ظهر
حسنی نگو جوون بگو*
*علاف و چش چرون بگو*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه*


*نه سیما جون ،نه رعنا جون*
*نه نازی و پریسا جون*
*هیچ کس باهاش رفیق نبود*

*تنها توی کافی شاپ*
*نگاه می کرد به بشقاب **



**باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟*
*نه نمی رم نه نمی رم*
*به دخترا دل می بازی ؟*
*نه نمی دم نه نمی دم*



*گل پری جون با زانتیا*
*ویبره می رفت تو کوچه ها*
*گلیه چرا ویبره میری ؟*
*دارم میرم به سلمونی*
*که شب برم به مهمونی*
*گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین*
*یه کمی به من سواری می دی ؟*
*نه که نمی دم*
*چرا نمی دی ؟*
*واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم*
*اما تو چی ؟*
*نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه*



*در واشد و پریچه*
*با ناز اومد توو کوچه*
*پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟*
*مامان پری ،از اون بالا*
*نگاه می کرد تو کوچه را*
*داد زد وگفت : اوی ! بی حیا*
*برو خونه تون تورا بخدا*
*دختر ریزه میزه*
*حسابی فرز وتیزه*
*اما تو چی ؟*
*نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه*



*نازی اومد از استخر*
*تو پوپکی یا نازی ؟*
*من نازی جوانم*
*میای بریم کافی شاپ؟*
*نه جانم*
*چرا نمی ای ؟*
*واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب*
*اما تو چی ؟*
*نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری*

*موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه*



*حسنی یهو مثه جت*
*رسید به یک کافی نت*
*ان شد ورفت تو چت رووم*
*گپید با صدتا خانووم*
*هیشکی نگفت کی هستی ؟*
*چی کاره ای چی هستی ؟*
*تو دنیای مجازی*
*علافی کرد وبازی*
*خوشحال وشادمونه*
*رفت ورسید به خونه*

*باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟*
*اره می خوام اره میخوام*
*چاهارتا شرعاً بگیرم ؟*
*اره می خوام اره میخوام*


*حسنی اومد موهاشو*
*یه خورده ابروهاشو*
*درست وراست وریس کرد*
*رفت و توو کوچه فیس کرد*
*یه زن گرفت وشاد شد*
*زی ذی شد و دوماد شد*

corail
1389,07,05, ساعت : 09:30 قبل از ظهر
یاد کتاب اصلیش افتادم،خیلی خوب بود،یادش بخیر!

*elham
1389,07,05, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
آخه یادش بخیر چه قدر زود بزرگ شدیم من هنوز نوارشو دارم دلم که میگیره نوار حسنی یا خاله سوسکه رو گوش میدم آروم میشم.
مرسی که باعث یاد آوری بچگیمون شدی.

Mahbib
1389,07,05, ساعت : 09:38 قبل از ظهر
آره واقعا هم کتابه یادش بخیر هم پسرای اون موقع.
پسرای الان که نجیب بودن دخترو توی دست نزدن دختره به جیب شوهرشون می دونن و خانه دار بودنو توی خونه ی شخصی داشتن دخترا.:-2-36-:(واقعا که روشون خیلی زیاده)

مريم 64
1389,07,05, ساعت : 03:48 بعد از ظهر
آن قدر خوابت را ديده ام


آن قدر خوابت را ديده ام كه ديگر واقعي نيستي وقت آن نيست كه با اين جسم زنده دست يابم و بر

آن لب ها بوسه زنم به سر چشمه صدايي كه عزيز است

آن قدر خوابت را ديده ام آن قدر به بازوانت عادت كرده اند سايه ات تنگ در آغوش بگيرند و بر

سينه بفشارند كه شايد در مقابل خطوط اصلي جسمت تا نشوند و در برابر ظهور واقعي آن كه مرا

تسخير كرده و روزها و سال ها ست بر من حاكم است بدون شك سايه ايي بيش نخواهد بود.

اي ميزان هاي احساس !

آن قدر خوابت را ديده ام ديگر بي گمان بيدار شدن نيست همواره در خواب و جسم در معرض

تمام ضواهر زندگي و عشق قرار دارد و تو تنها كسي كه امروز برايم مهم است

راحت تر مي توانم لب ها و پيشاني هزار راه رسيدي را لمس كنم تا لب ها و پيشاني ترا

آنقدر خوابت را ديده ام آنقدر با تو راه رفته ام حرف زده ام با روحت خوابيده ام كه شايد ديگر

چيزي برايم باقي نماده ، جز اين كه روحي باشم در ميان روح ها و صد بار سايه ترا ز سايه اي

كه مي چرخد و خواهد


چرخيد سر مست در صفحه خورشيدي هستي تو :-2-40-::-2-40-:

none3000
1389,07,06, ساعت : 10:13 قبل از ظهر
در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟

none3000
1389,07,06, ساعت : 10:23 قبل از ظهر
ماه مهر است
آسمان بر غم خاكي زمين مي خندد
ماه مهر است
بايد آموخت و ياد داد
مهر را از سينه برون بايد كرد
بايد زمين را آب داد؛بايد غم را خواب داد
بايد دل را شراب ناب داد
ماه مهر است
آسمان باز مي خندد؛آسمان باز مي گريد

خنده اش برب غمهاي بيهوده
گريه اش بر خنده هاي پوچ
هيچ ميداني مهر چيست؟عشق چيست؟از آن كيست؟
عصاره وجود نيك است؛ مهر
ميشود آن را از آسمان ماه مهر آموخت
همان عصاره وجود را كه آب دهي
به برگهايش پر و بال دهي
به نگاهش حباب دهي
به خيالش كه ماه دهي
به دهانش شراب دهي
ميشود عشق

داني از آن كيست؟
از آن؛ من از تو؛از آن هر كه پاك شد؛زلال شد؛از هركه ناب شد
ماه مهر است
دير دير است
زلال شو؛حباب شو؛چو ماه شو؛شراب شو
كه بنگري به آسمان؛به عاشقان
به ساروان راه جو؛به كاروان راه پو
ماه مهر است
آسمان مي گريد امشب
هيچ ميداني چرا؟
براي من ؛براي تو؛براي ما
براي هر كه صاف نيست؛زلال نيست
براي هركه آب نيست؛براي هركه پاك نيست
براي هر كه ناك است به رنگ پاك
براي من؛براي تو؛براي ما
براي ما كه غافليم ز حال هم؛زحال ما
ماه مهر است
ماه عشق؛ماه من؛ماه تو؛ماه هر كه عاشق است
ماه هرچه عاشق است
ماه هر كه بر نفسِ خويشتن قالب است.

*ARAM*
1389,07,06, ساعت : 04:40 بعد از ظهر
سلام رفقا:-2-16-:
من عاااااااااااااشق سهراب سپهري واسه همين يكي از اون شعرايي كه حتما همتون شنيدينو ميذارم:-2-37-:اصلا از اين شعر احساس ميباره!!!!!




آب را گل نکنیم
در فرودست انگار، کفتری میخورد آب.
یا که در بیشه دور، سيره يي پر میشوید.
یا در آبادی، کوزهیی پر میگردد.

آب را گل نکنیم
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بیگمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام.
بیگمان در ده بالادست، چینهها کوتاه است.
مردمش میدانند، که شقاق چه گلی است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچهیی میشکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند.
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.:-2-33-:

Sohrab.N
1389,07,06, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
در نگاهی شاعرانه ، می شود
زندگی را با گلی تغییر داد
کودک ناسازگار عشق را
با دو بیتی های شیرین ، شیر داد

شعر مثل ادویه ، فلفل ، نمک
در میان شوربای زندگی است
گرچه درکی ساده و بی واسطه است
دوربین حس نمای زندگی است

من نمی گویم که شعر از بر کنیم
این که کار ضبط سوت دستی است
قصد من از بحث شعر و شاعری
شاعرانه دیدن این هستی است

علم می گوید که لیمو میوه است
مزه اش ترش است و از جنس اسید
شعر می گوید از این لیمو ، به عشق
یا به درک و رنگ و بویش می رسید

شاعرانه زیستن این نیست که
شمع روشن کرد و از پروانه گفت
یا نشست و فالی از حافظ گرفت
سنتی ماند و بد از رایانه گفت

شاعرانه زیستن یعنی نگاه
کشف ذات عشق در پاییزها
روح و جان دادن به یک فنر
دیدن « او» در تمام چیزها

چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-40-:


منبع:shab11.blogfa

Sohrab.N
1389,07,06, ساعت : 09:48 بعد از ظهر
دستتون درد نکنه چه نظراتی واقعا امیدوار شدم.:-2-31-:

Sohrab.N
1389,07,07, ساعت : 06:21 قبل از ظهر
مقصر

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست

مقصر دل دیوانه ی ماست:-2-28-:

Sohrab.N
1389,07,07, ساعت : 06:22 قبل از ظهر
از دست رفته هایم

به شاد بودن خود
به بی غم بودن
به بی خیالی هایم مغرور بودم
حال که همه را از دست دادم
با خودم میگویم
بگذار اکنون
به غمهایم
به ماتمهایم
به اشکهایم مغرور شوم
بلکه آنها هم از دست رفت
خدا را چه دیدی
شاید آخر اینهمه از دست دادنها
خدا باشد:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

Sohrab.N
1389,07,07, ساعت : 06:43 قبل از ظهر
تشکر یادتون نره عزیزان.

Sohrab.N
1389,07,07, ساعت : 06:45 قبل از ظهر
تشکر یادتون نره عزیزان.

melisa_
1389,07,09, ساعت : 10:31 قبل از ظهر
خیلی قشنگ بود ممنوووون:-53-::-53-:

edalatekoor2000
1389,07,10, ساعت : 04:08 قبل از ظهر
شعر از کی بود ؟
قشنگ بود عزیزم

edalatekoor2000
1389,07,10, ساعت : 04:37 قبل از ظهر
بهترین شاعر و زیباترین شعر از نظر شما ( شعر رو در صورت امکان بذارید)

:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:

اینم نظر خودم:

فروغ فرخزاد
دیوان اسیر

ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

مردمحترم
1389,07,10, ساعت : 11:15 قبل از ظهر
حافظ
دیوان کامل

مردمحترم
1389,07,10, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
عمر گران می گذرد خواهی نخواهی سعی بر ان کن نرود روبه تباهی (پس عمره که داره از دست میره)

chichi
1389,07,10, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
:-2-41-:آبي خاكستري سياه حميد مصدق
زياد بود يه بخشي رو مينويسم
واي باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را
خواهد شست
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
آب روياي فراموشي هاست
خواب را در يابم كه در آن دولت خاموشي هاست
شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم
و ندايي كخ به من مي گويد:
گر چه شب تاريك است
دل قوي دار سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آيينه صبح
تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق مي گشايد
پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پيك سحري
نه از آن پاكتري
........


تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو
هيچ
تو همه هستي من هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري
همه چيز
تو چه كم داري
هيچ
بي تو در مي آبم
چون چناران كهن
از درون تلخ واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني
نه دريغا هرگز
باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ابر اندوه
بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه
گردبادم در دشت
برگ پاييزم در پنجه باد
بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سر وسامان
بي تو اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم خاموش
نتپد ديگر دل در سينه ي من با شوق
نه مرا بر لب بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
واندر اين دوره ي بيداد گري ها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو
بي تو مردم مردم
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت
آن زمان كه خبر مرگ از كسي مرا مي شنوي
روي تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
وتكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
وتكان دادن سر كه عجيب عاقبت مرد
افسوس كاش مي ديدم
من به خود مي گويم چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد:-2-32-:

Rabein22
1389,07,10, ساعت : 07:08 بعد از ظهر
گاه می اند یشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی ان را دارند
که مرا زندگانی بخشند
چشمهای تو بمن می بخشند شور وعشق ومستی
وتوچون مصرع شعری زیبا
سطربرجسته ایی از زند گی من هستی

asal_cheshmak
1389,07,11, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
http://stanco.persiangig.com/teenage/4/40.jpg

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری ؟

قیمت یک روز بارانی چنده ؟

حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟



اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده دراومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره .

چرا وقتی رعد وبرق می زنه اززیر درخت فرار می کنی ؟!!!

می ترسی برق بگیردت ، نه ، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون می آد . این جوری می خواد بگه که منم هستم .



هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سر ما گریه می کنه ؟



هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه چقدر می گیره ؟


چرا نیلوفر صبح باز می شه و ظهر بسته می شه ؟


بابت این کارش حقوق می گیره ؟


تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟ قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی .


قیمت بلیتش دل تومن !


تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟


چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم ؟


و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوم مون نرسه .


اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از دارایی ها رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به بد و بیراه می گیری . پشت قباله ات که ننوشتن . اینا همه لطفه ، اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره !!
اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و...

اون وقت می فهمی که زندگی یعنی چی؟

زهرا.الف
1389,07,13, ساعت : 01:45 بعد از ظهر
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران، که زیر لب مرا دیوانه خواندند
مپرسید، ای سبکباران، مپرسید
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟
که این دیوانه را از خود خبر نیست!
به آن لب تشنه میمانم که ناگاه، به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر کرده، خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید، ای سبکباران، مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید،
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید!

زهرا.الف
1389,07,13, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
...از امروز خانه برای همیشه تنهاست
سکوت شب را هیچکس نمیشکند
آئینه اتاق خواب شکسته شده
ای آئینه اشک بریز...زیرا دیگر نمیتوانی روی زیبایش را ببینی
صدای غرش آسمان را میشنوی؟
آسمان میخواهد به من همدردی کند
آه...اشک بریز آسمان، سیل ببار که او رفت!
نه صبر کن، صبر کن
نمیخواهم جای پای محبوبم از روی سنگ فرش خانه شسته شود
دست نگهدار!

زهرا.الف
1389,07,13, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
من تمنا کردم که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز
سخنی سرد و درشت ومرا
غصه این هرگز کشت
من ندانم که کی ام
من ندانم که چی ام
من فقط میدانم
که تویی شاه بیت غزل زندگیم!

نفسس
1389,07,13, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
مرسي :-2-40-:

نفسس
1389,07,13, ساعت : 02:58 بعد از ظهر
دست از سرم بردار كنار تو نميمونم

يه روز ميگفتم عاشقم اما ديگه نميتونم

تقصير هيچكس نيست قصه ي ما تموم شده

حيف همه خاطره ها...به پاي كي حروم شده

دروغ ميگفتي كه برم از بي كسي دق ميكني

اشكاتو باور ندارم بيخودي هق هق ميكني...

REAL LOVE
1389,07,13, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
دوست عزیز قرار شده شعرارو توی دفتر شعر بذاریم مگه اینکه مناسبت خاصی داشته باشه...

asal_cheshmak
1389,07,13, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
بخش نادرست

منتقل میشه

Kazhal.M
1389,07,13, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
سلام بچه ها،استاد ادبیاتمون گفته یه تحقیق درمورد یه شاعر یانویسنده بنویسید.مثلا نقش رنگ دراشعارسهراب، موضوع تحقیق باید تو همین مایه ها باشه،خیلی سخت گیره میشه کمکم کنید؟؟؟:-2-34-:

من نمیدونم چه موضوعی رو برای تحقیق انتخاب کنم:-2-15-:

ماجده
1389,07,13, ساعت : 04:28 بعد از ظهر
تو گوگل سرچ کنی چیزی واست نمی اد؟!

*dorsa*
1389,07,13, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
والا عزیزم ما هم معلممون پارسال خیلی سختگیر بود....
یه همچین تحقیقی داده بود اما با این تفاوت که در مورد فردوسی بود و کتابش...
من در مورد همه اسمایی که تو شاهنامه بود تحقیق کردم.... یعنی زنا و مردا و پهلوانان ایرانی و تورانی رو جدا کردم....
کلا تحقیقم 4 بخش بود.... تو گوگل هم سرچ کنی میتونی راحت تحقیقتو درباره این موضوع انجام بدی...
دیگه والا چیزی به ذهنم نمیرسه....:-2-35-: امیدوارم این نظرم به دردت بخوره
اگه بازم موضوعی به فکرم رسید میام کمکت میکنم عزیزم:-2-40-:

mahdiyeh
1389,07,13, ساعت : 05:02 بعد از ظهر
دقت كنيد كجا تاپيك ايجاد مي كنيد!

شما بايد در بخش شعر و مشاعره تاپيك مي زديد.

منتقل شد.

زهرا.الف
1389,07,13, ساعت : 09:47 بعد از ظهر
دل من میسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را...
آه... کبوترها را...
دل من در دل شب، خواب پروانه شدن میبیند
مهر در صبحدمان داس به دست،
خرمن خواب مرا میچیند
وای، باران، باران
شیشه پنجره را باران شست!
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
آسمان سربی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم، دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست!

گلاریژان
1389,07,13, ساعت : 09:54 بعد از ظهر
هر بارکه در آينه ها

با خودم برخورد می کنم

چند سال شکسته تر شده باشم خوب است ؟

هر بار که

سلاح گريه ندارم

و پيازها

مقابل چشمانم

گلوله هايی تو خالی اند

چند سال

بمبی در گلویم

نترکیده باشد خوب است؟

زهرا.الف
1389,07,15, ساعت : 01:20 بعد از ظهر
یکی را دوست می دارم...
یکی را دوست می دارم...
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم
شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت، تا او را بخنداند
یکی را دوست می دارم...
یکی را دوست می دارم...

زهرا.الف
1389,07,15, ساعت : 01:27 بعد از ظهر
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری...
بنال ای دل که رنجت شادمانی است...
بمیر دل که مرگت زندگانی است...

بابک.
1389,07,15, ساعت : 03:38 بعد از ظهر
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر ٬ یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم

هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
:-2-39-:

asal
1389,07,15, ساعت : 10:09 بعد از ظهر
ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه ای بر دوش

باز هم از گوشه چشمان نمناکت

من درون خاطرات روشنت را خوب می بینم

باز هم ای خوب من یاد همان ایام زیبایی

آه ، می دانم تو هم افسوس آن لبخند شیرین را

به دل داری

خوب می دانم تو هم مانند من از قهر بیزاری

باورش سخت است

بعد از آن همه احساس ناب و پاک

من با تو ، تو با من؟

لب فرو بسته به کنجی قهر؟!

آه

بیش از این دل را توان بی تو بودن نیست

راست می گویم

مرا با قهر کاری نیست

اما

این شروع از که؟

کلام مهربانی را که آغازد؟!

من یا تو؟

سلام آشتی با کیست؟

و گام اولین را سوی پیوند دوباره

و لبخند محبت یا نگاه گرم

اول از تو باید یا که من؟

پس بیا با هم برای آشتی

یک ، دو ، سه بشماریم

خوب شروع یک ، دو

وای صد افسوس

این سه بر زبان ما نمی آید

ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه ای بر دوش

هر دومان مغرور!

زهرا.الف
1389,07,16, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
آن یار، کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش، چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

خانوم کوچمولو
1389,07,16, ساعت : 09:18 بعد از ظهر
چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن

برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست

و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

حرفها را گاه نمی توان گفت

من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی میکنم

وعطر نفسهای تورا در بند بند وجودم می بلعم



لطفا نظر بدید

قلب سنگی68
1389,07,19, ساعت : 09:21 قبل از ظهر
یک شعر عاشقانه ی قدیمی و زیبا (http://www.davoodonline.com/%db%8c%da%a9-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%db%8c-%d9%88-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7/)

(http://www.davoodonline.com/)

.

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بـه خـدا نـمــیـری از یاد

زهرا.الف
1389,07,21, ساعت : 02:23 بعد از ظهر
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر؟
راز این حلقه که انگشت مرا، این چنین تنگ گرفته است به بر!
راز این حلقه که در چهره ی او،
این همه تابش و رخشندگی است...
مرد حیران شد و گفت:
حلقه ی خوشبختی است،
حلقه ی زندگی است!
همه گفتند: مبارک باشد!
دخترک گفت: دریغا که مرا،
باز در معنی آن شک باشد!
سالها رفت و شبی،
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر،
دید در نقش فروزنده ی او،
سالهایی که به امید وفای شوهر،
به هدر رفته، هدر!
زن پریشان شد و نالید که وای،
وای این حلقه که در چهره ی او،
باز هم تابش و رخشندگی است،
حلقه ی بردگی و بندگی است...!:-2-39-:

~jOojoO.tAlA~
1389,07,21, ساعت : 10:39 بعد از ظهر
یاد دارم در غروبی سرد سرد


می گذشت از کوچه ما دوره گرد


داد می زد کهنه قالی می خرم


دست دوم جنس عالی می خرم


کاسه و ظرف سفالی می خرم


گر نداری کوزه خالی می خرم


اشک در چشمان بابا حلقه بست


عاقبت آهی کشید بغضش شکست


اول ماه است و نان در سفره نیست


ای خدا شکرت! ولی این زندگی ست؟!


بوی نان تازه هوشش برده بود


اتفاقا مادرم هم روزه بود!


خواهرم بی روسری بیرون دوید


گفت : آقا سفره خالی می خرید؟؟



http://www.s2.img4u.net/images/flzvlj8zi4lyzrqkz7.jpg

s.love
1389,07,22, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
به نام همه عاشق ها که چون معبودی٬ معشوق ندارند

حکایتی حزین از عشق



نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زهر است چرا؟!!

پرسد ای آغاز کرده ایم در خیال

دل به یاد آورد فریاد بی صدا

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفته و برنگشت

دل به یاد آورد اول باغ را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازیان اسرار را

آن دو چشم مست و آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار٬ او هم خسته بود

آمده و هم آشیان شد با منو

همنشین و هم زبان شد با منو

دامن از صبح گاه خواب خستگی

این چنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم و دل زیباست دل

در تو دل رحمان شوی دریاست دل

بی تو شامی بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو هیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:در عشقت وفادارم دگر

من تو را بس دوست می دارم دگر

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی محمور٬ حمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش٬ عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب٬ یعنی خاموش

طمع بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر هر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

هر چه عشق من٬ هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نیکوئی تاو بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت ز بند رفت

رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم این که هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بی مثل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این خدمت نشد

maryam63279
1389,07,22, ساعت : 02:48 بعد از ظهر
آن کس که بداند و بداند که بداند @@@@@@@@ اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند @@@@@@@@ بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند @@@@@@@@ لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند @@@@@@@@ در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از این شعر خوشم اومد زدمش اینجا شما هم بخونید ببینید چیزی دستگیرتون میشه یا نه

م.ن
1389,07,22, ساعت : 04:33 بعد از ظهر
با این که قدیمی بود ولی بازم قشنگ:-2-41-:

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:44 بعد از ظهر
خاک شد هر که بر این خاک زیست
خاک چه داند که در این خاک کیست؟
سرانجام که باید در خاک رفت
خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:45 بعد از ظهر
چنان کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی، تماشا کن، تماشا
دروغ این بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن
دراین دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها
گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام، اندیشه اوست
نمیبینم به غیر از دوست اینجا
خدایا، این منم یا اوست اینجا؟

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
عاشقی چیست؟ بگو بی دل و پنهان بودن
گرد آن مه چون دائم گردان بودن
دردی درد کشیدن ز کف ساقی عشق
روز و شب بی خود و بی خواب در فغان بودن!

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:47 بعد از ظهر
برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم
نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم!

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
دارم از زلف سیاهش گله چندان که نپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از کرده پشیمان که مپرس......

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:52 بعد از ظهر
با زبان دل به نومیدی صدایت میکنم
رو به من آرا که با عشق صدایت میکنم
نا امیدم گر کنی میمیرم، اما بازهم
در همان حالت که میمیرم، دعایت می کنم

زهرا.الف
1389,07,22, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
زندگی خوب است،
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی مجموعه ای از امور ساده ی طبیعی است
زندگی شستن یک بشقاب است!

mina_bala74
1389,07,22, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
همسفر



هر جا كه سفر كردم، تو همسفرم بودي



وز هر طرفي رفتم، تو راهبرم بودي


با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تو بنشيندم
بر هر كه نظر كردم، تو در نظرم بودي



هر شب كه قمر تابيد، هر صبح كه سر زد شمس



در گردش روز و شب، شمس و قمرم بودي


در خنده من چون گل، در كنج لبم خفتي
در گريه من چون اشك، در چشم ترم بودي



در صبحگه عشرت، همدوش تو مي رفتم



در شامگه غربت، بالين سرم بودي


چون طرح غزل كردم، بيت الغزلم گشتي
چون عرض هنر كردم، زيب هنرم بودي



آواز چو مي خواندم،سوز تو به سازم بود



پرواز چو مي كردم، تو بال و پرم بودي

هرگز دل من بر تو،يار دگري نگزيد
گر خواست كه بگزيند، يار دگرم بودي



سرمد به ديار خود، از ره نرسيده گفت



هر جا كه سفر كردم، تو همسفرم بودي





سلام، بچه ها اين كتاب سوته دلان چند قسمته كه من اوليش رو گذاشتم به اميد خدا بقيه اش رو كم كم مي ذارم

Авраам
1389,07,23, ساعت : 03:27 بعد از ظهر
شقایق گل همیشه عاشق


شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود


ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد

پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را

چنان میرفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت

اما آه

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد


نمیدانم چه می گویم بجای آب

خونش را به من داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد ..........

خانوم کوچمولو
1389,07,23, ساعت : 03:47 بعد از ظهر
خیلی قشنگ بود
:)

گلنار
1389,07,23, ساعت : 07:17 بعد از ظهر
http://banknevesht.shokri.ir/wp-content/uploads/2010/10/madreseh.jpg
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
شاعر: محمد علی حریری جهرمی

amozhgan
1389,07,23, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
واقعا من وبرد به دوران ابتدائی یادش بخیر:-2-41-:

Elmira-s
1389,09,15, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسردهام

روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میانگور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنهبودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تنخریدارم نشد

هر که آمدپیش حرفی راند و رفت سوره ی حمدی برایم خواند ورفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند ازراه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام توچیست آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت رابگو

گفتنم عمر خودت کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم اینک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیربود دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هر کجا و دلفکار میکشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت بازشد

مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش وخروش در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سر چشمه ی آب حیات بین دستش کائنات وممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین طره یی از گیسویش حبل المتین

برسرش دستار سبزی بسته بود به دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبین از جلال حضرت عشق آفرین



دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهشساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روزقیامت آمده گویا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش دادهاست

اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده یاحسین

دیگران غرق خوشی و هلهله دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوزعشقم آب کرد عکس من را بردل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بودهاست

پرچم من را به دوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه میدهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است اوبسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی عدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سر نوشت میشود همسایه ی من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است



امیر حسین میرحسینی

Farnaz
1390,02,11, ساعت : 12:38 بعد از ظهر
http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2011/04/khatereh..jpg

مثه خوابی…مثه رویا
مثه آرامش دریا
مثه آسمون آبی
آرومی وقتی که خوابی
مثه پروانه نجیبی
تو یه رویای عجیبی
مثه یاسای تو باغچه
مثه آینه روی طاقچه
مثه چشمه ی زلالی
انگاری خواب و خیالی.
.
.
.
بی تو من موندم و رویا
خسته از تموم دنیا
یه دل تنگ شکسته
دو تا چشم خیس خسته
روزا تب دار شبا بیدار
یه تن خسته بیمار
مثه یه مرده سر دار
از خودم از همه بیزار
له له لحظه دیدار
بینمون دیوارو دیوار



بقیه در ادامه مطلب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من حسودی میکنم

به تموم چشمایی که یه روزی تو رو میببینن

از تو باغچه نگاهت گلای نرگس میچینن

به همون تکه زمینی که قدمهاتو میذاری

به تموم دستهایی که دستتو یه روز میگیرن

به گلای نرگسی که عطر و بوی تو رو دارن

به بال فرشته هایی که زیر پاهات میذارن

به همون لحظه نابی که بالاخره میآیی

نازنینم نازنینم تو کدوم جمعه میآیی



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



از همون لحظه اول که تو قلبم پا گذاشتی

قلبمو ازم گرفتی و یه جایی جا گذاشتی

منو کشتی ٬منوکشتی٬ منو قلبمو سوزوندی

رفتی و رو همه حرفات خیلی راحت پا گذاشتی

خودت اما خوب میدونی منو با راز نگاهت

توی این شهر غریب رفتی و تنها گذاشتی

رفتی و ازم گرفتی همه ی دارو ندارم

به جز اندوه و غم و غم دیگه چیزی جا نذاشتی

رفتی و حتی نگفتی یه کلام خدا نگهدار

حتی یه بوس کوچولو روی گونه هام نذاشتی





* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم

حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟؟

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟

چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟؟

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟

دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟

من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم

خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم

شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم

کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم

دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم

مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم

تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگه آسمون زمین شه

اگه دریا یه کویر شه

اگه دنیا زیرو رو شه

اگه چشمات بی غرور شه

اگه خورشید بی غروب شه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه کوه بیاد رو دوشم

اگه جام زهر بنوشم

اگه ماه دیگه نباشه

روزا آسمون سیاه شه

اگه جنگل بشه صحرا

اگه امروز نشه فردا

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه خوابتو نبینم

دیگه گل برات نچینم

اگه حتی یه جوونه

توی گلدونا نمونه

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باز مثه همیشه

بگی( من با تو ؟؟!!! )نمیشه

بگی که منو نمیخوای

دیگه پیش من نمیای

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه باشم و نباشم

هر جای دنیا که باشم

حتی از چشمات جداشم

بازم عاشقت میمونم

عشقو تو نگات میخونم

اگه شعرامو نخونی

اگه باز پیشم نمونی

راز عشقم رو ندونی

بازم عاشقت میمونم

عشق و تو نگات میخونم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟

کی گفت بیای تو قلبم و مهمون ن…ه بشی؟

کی گفت منو صدا کنی با اون چشات نگاه کنی

قلبم و از جا بکنی بعدش اونو رها کنی

کی گفت یواشکی بیای تو قلب من پا بذاری

کی گفت بری و تا ابد رد پاتو جابذاری

کی گفت منو شکار کنی شکارت و رها کنی

صیدت و تنها بذاری صید دیگه شکار کنی

کوه غرور بودم کی گفت بیای و مجنونم کنی

کی گفت که تو حصار غم اسیر و زندونم کنی

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی

کی گفت که از چشای من خواب و بدزدی و بری؟

کی گفت پریشونم کنی٬ کی گفت بری؟کی گفت بری؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ببین خدایی با دلم چه کردی

این کارا رو با دل دیگه کردی؟

مثه دل من دلی رو سوزوندی؟

لباس غم به هیچ دلی پوشو ندی؟

هیچکی مثه من نازت و خریده؟

هیچکی با رویای تو پر کشیده؟

میشه بگی چند تا دل و شکستی؟

میشه بگی تو چند تا دل نشستی؟

دین و مرام و اعتقادت اینه؟

دوست دارم عاشقتم همینه؟

دروغ بود هر چی که به من میگفتی؟

همین بود اون وفایی که میگفتی؟

شاید خدا نکرده عاشق شدی؟

عاشق یک دلبر دیگه شدی؟

برو ولی اینو یادت بمونه

تو قول دای بیوفای دیوونه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم

ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو

ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو

تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم

وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم

ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم

ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم

ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده

راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



کاشکی الان تو خواب بودم تو رویا

یعنی میشه بیدار بشم خدایا؟

بیدارشم و ببینم اینا خوابه

یا مثلا حباب روی آبه

اما نه این تقدیر شوم منه

مثل یه جغد شوم رو بوم منه

انگار باید بسوزم وبسازم ا

ی خدا جون مرامت و بنازم

نمیدونم تا کی ادامه داره

تا کی میخواد بلا واسم بباره

تا کی باید هی الکی بخندم

چشام و رو بدیها من ببندم

همه بگن چه دختر شادیه

خوش به حالش از زندگیش راضییه

کا شکی دلم غصه پنهون نداشت

جغد رو بوم خونمون جون نداشت





* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم

پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم

یه دل که توش غم نباشه

غصه و ماتم نباشه

یه دل که عین سنگ باشه

زشتی ها توش قشنگ باشه

دلی که توش راز نباشه

یه دلبر ناز نباشه

به غصه و غم هیچ دری

توی دلم باز نباشه

دلی که با نگاه اون پاره نشه

این همه نازک نباشه

یه دل که توش خون نباشه

غصه ی پنهون نباشه

دلی که مثل قصه ی

لیلی و مجنون نباشه

کاشکی میشد کاشکی میشد

اما میدونم نمیشه

همین دلم توی تنم

میمونه واسه همیشه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم

خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم

دیگه کسی نیست که بهش هر چی دلت میخواد بگی

هی التماست بکنه بگه نگو ، بازم بگی

چقد بهت گفتم نگو صبرم یه روز تموم میشه

حالا اومد اون روزی که می ترسیدم همون بشه

سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم

این جمله رو اینقد میگم تا که فرموشت کنم



* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نازنین وقتی که نیستی میدونی چه حسی دارم

میدونی از غم دوریت چه حس غریبی دارم؟

مثه حس یه قناری که توی قفس می میره

مثه اون نهال کاجی که تو گلدون جون می گیره

مثه اون ماهی کوچولو که توی تنگش اسیره

مثه اون پرنده ای که زیر بارون پر میگیره

مثه حس بچه ای که مامانش جلوش می میره

باباشم زودی میره یه زن دیگه میگیره

مثه حس بابایی که پسرش دوچرخه میخواد

باباهه قول بده اما..نتونه واسش بگیره

مثه وقتی که بخوای داد بزنی اما نتونی

مثه حس غنچه ای که باغبون اونو می چینه

مثه وقتی که دلت واسه یکی خیلی می سوزه

بغض و گریه لباتو به هم می دوزه

مثه وقتی آسمون ابری باشه اما نباره

مثه وقتی بگی اما … بت بگن اما نداره

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و داداشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

ماه و دعوت نمیکنم آخه خودت ماه منی

بذار خیال کنم یه شب تا خود صبح مال منی

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

خاطره و یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن تولدت مبارک

farhadh71
1390,09,27, ساعت : 10:15 بعد از ظهر
علی الاهورا

"سروده ی استاد حافظ ایمانی"


از منتهای حد تصوّر
تا ابتدای نام بلندت
راهی هزار مرتبه شيریست
چون كهكشانِ مهرِ كمندت

معنا، گران و كلك من الكن
عهدی اگر عتيق شود عشق
حتّی اگر شهيد نباشم
در خون خود عقيق شود عشق

انجيل؛ نامهایست كه عيسی
از ارغوان عين تو نوشيد
تورات؛ دفتری است كه موسی
در كوه طور، نور تو را ديد

روی تو روح كامل بدر است
نام تو در جلالت صدر است
در ياء تو يگانگی حق
در لام تو ليالی قدر است

اين مور را ببخش كه اين كم
اين چند بيت شعر پريشان
حتی به قدرِ ران ملخ نيست
در پيشگاه چشم سليمان

اين شعر اگر لبی به سبو برد
قدری به التفات تو بو برد
پس مهرباندلير! نبايد ـ
نام تو را بدون وضو برد

هرجا كه بوی نام تو آيد ...
گفتند بوی عشق لطيف است
گفتم بهشت میشود آنجا
حتی اگر مزار شريف است

بگذار در طليعه ی ميلاد
از مكّه تا دمشق برقصم
حالی به جنّ و انس ببخشم
تا پا به پای عشق برقصم

ديوار كعبه تاب نياورد
از هم شكافت تا كه بفهمد ـ
اين خانه با خليل چه میگفت؟
اين زادگاه كيست كه احمد ـ

مشتاق صبح آمدنش بود
تا سوره سوره نور بخواند
يا از صحف به قول مزامير
داوودی از زبور بخواند

اين كيست؟ اين كه عرش الهی
با كمترين اشارت دستش
میلرزد از شكوه شگرفش
هفتآسمان مشاهده، مستش

ای كعبه، ای مكعّب خاموش
در آن سه روزِ سُكر، چه ديدی؟
در جذبه ی هجوم ملائك
از شاهدان خود چه شنيدی؟

باری بگو بگو كه علی كيست؟
مرآت نورِ جلّ جلی كيست؟
در وتر و وحی و وصل ابدی كه؟
در قابِ قوسِ غيبْ ازلی كيست؟

مجنونِ كيست ميثم تمّار؟
مجذوب كيست ياسر عمّار؟
باری چه مردها كه نرفتند
تنها به جرم عشق تو بردار...

ای لحم و نفس و جان محمّد
چشمان تو زبان محمّد
در ليلةالمبيت چه كردی؟
تنها نگاهبان محمّد!

ما يوسفيم در تبِ چاهت
مجروح ابروان سپاهت
ما را خروج ميدهد از خويش
اشراق چشمهای سياهت

نام تو اسم اعظم حقّ است
شمشير قهر تو، دم حقّ است
خشنودیات رضای خداوند
خشم تو خشم ملزم حقّ است

تكبير لافتايی حُسنی
تفسير هلاتايی حُسنی
لَولاكْ ما خَلَقْتُ محمّد
يعنی كه رونمايی حُسنی

ای فاتح هميشه ی خيبر
ای جانشين هرچه پيمبر
زمزم، زلال معرفت توست
ای ساقی صراحی كوثر

ای باب شهر علم رسالت
ابروی تو قسيم قيامت
ای جمع جاودانی اضداد
مولای ذوالفقار و كرامت

دُلدُلسوار گنبد افلاك
ای اوّلين امام عرفناك
هان ای ابوتراب ابوالعشق
يا نستعينُ نعبُدُ ايّاك!

ای شقشقيّهخوان صراحت
وی چشمه ی زلال فصاحت
باری جهان گرفت و غزل شد
حسنت به اتّفاق ملاحت

هفتاد چاه و رازِ تو اين بس
هفت آسمان حجاز تو اين بس
تيري چنين كشيده شد از پای
از خلسه ی نماز تو اين بس

با اين كرامتی كه تو داری
ای مقتدای ماه و محرّم!
فردا بعيد نيست ببينم
گشتی شفيع و منجی ملجم

قرآن بخوان حقيقت ناطق!
برخيز امام عاشقِ صادق!
افشای راز خلوتيان كن
ای داغ صدهزار شقايق!

حرفی بزن كه چاه تو تشنهست
برخيز، قبلهگاه تو تشنهست
حيَّ عليالصّلوةِ تو ميگفت
حيَّ عليالفلاح تو تشنهست

خورشيد، برده سر به لوايت
تاريخ، سر نهاده به پايت
پيچيده در قلوبِ وَالاَبصار
مهتابِ روشنای صدايت

ای مصطفاي نايب، علیجان!
ای نايب تو غايب، علیجان!
برگرد با سپاه ابابيل
ای مظهرالعجايب، علیجان!

برگرد ای دلاور مظلوم
بر دوش وحی، بتشكنی كن
بر چشمهای منتظرانت
اعجاز مصرِ پيرهنی كن

مولای آب و آتش و ايران
ای پير پارسای دليران
وی آيت همايی رحمت
ای پيشوای بيشه ی شيران

اِلّاي لا ولا شدهام، هو
دُردیكش بلا شدهام، هو
در چلّه ی عليُّ الاهورا
مرتاض مرتضی شدهام، هو

مولیالموحدّين قريشی
خندق به كامِ بدر و جنون كن
صفّين و نهروان و جمل را
دريای پرتلاطم خون كن

والا تبار! حيدر كرّار!
بگذار ذوالفقار تو باشم
يكصد قَرَن اويس تو گردم
هفتاد اُحُد كنار تو باشم

دست مرا بگير كه بیتو
از دست میروم، نفسی نيست
غير از ولايت تو و آلت
در من ولای هيچكسی نيست

...

آه ای خوارجان هميشه
از روی نيزه حكم نرانيد
با پينه ی جبين جهالت
قرآنِ بیغدير نخوانيد

گوساله ی خرافهپرستان!
اسلام، دين زهد و ريا نيست
در روزه و نماز و دعاتان ـ
هر چيز هست، ياد خدا نيست

طفلی اگر يتيم بماند ـ
جان را به داغ تب بسپارد
طفلی اگر گرسنه، برهنه ـ
سر را به سنگ شب بگذارد

با دكمههای سر به سماوات
اين برجهای تا يقه بسته
ای مارقين طاعت و عادت
يا در گِل ِ گناه نشسته

فردا در آن تقاص هلاكت
از بخششی سراغ نگيرند
چون آه كودكان علی هست
باشد كه نهروانه بميرند

بعد از علی كه از سر اخلاص
با جهل و اهلتان بستيزد؟
بگذار اشك دانه ی خرما
از چشمهای نخل بريزد

...

خونابی از سكوت و خيانت
در كوچههای خالي كوفه
میرفت تا غبار بگيرد
دنيای بيخيالی ِ كوفه

آه اين صدا صدای اذان است
نهجالبلاغه دلنگران است
اين صوت قاريان مغنّی
يا شيون زمين و زمان است؟

محراب، صد شكافه ی خون شد
مشمول ِ عقدههای قرون شد
فُزْتُ وَ رَبِّ كعبه، سيهپوش
مسجد، شهيد رقص جنون شد

هنگام رفتن تو اذان شد
خورشيد، پشت ماه، نهان شد
بعد از تو عشق، روزه گرفت و
ماه شهادتت رمضان شد

دريا به صور، كوفته دف را
دريا! بريز اشك صدف را
ای كائنات، نوحه بخوانید
كشتند آفتاب نجف را ...

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
نه ترنجی، نه اناری




نه از این كوه صدایی، نه در این دشت غباری

نه به این روز امیدی، نه از آن دور سواری


آنقدر لاله وارونه در این كوه نشستهست

كه نماندهست به پیراهنت ای دشت، غباری


بس كه خون و غزل و خاطره پاشیده به دیوار

بر نمیآید از طبع پریشان شده كاری


شب و خرناس گرازان، نه كلیدی نه چراغی

باغ عریان و هراسان، نه ترنجی نه اناری


دم مسموم كه پیچید در این كوچه بنبست

كه نی افتاد كناری، قلم افتاد كناری


آی خورشید تباران همه فانوس بیارید

تا بگردیم پی آینهای، آینهداری


سبدی واژه بیارید و بهاری گل و افسوس

تا بكاویم برای غزلی ناب، مزاری


چه شد آن یار سفر كرده كه چون موج رها بود

زیر پیراهن بارانزدهاش تازه بهاری


مانده زان یار كه چون خاطره پر ریخته در باد

قلمی بیسر و ته مانده چشمان خماری


برس ای عشق به داد دل ما چشم به راهان

نه از این كوه صدایی، نه از آن دور سواری

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 08:54 بعد از ظهر
خروسخوان

چه ببرها كه در این كوه، ناپدید شدند

چه سروها كه در آغوش من شهید شدند


نیامدند سفر كردگان این كوچه

چه چشمهای سیاهی به در سفید شدند


در انتظار مرام رفیقهای قدیم

هزار مرتبه تقویمها جدید شدند


هنوز پنجرهمان تا خروسخوان باز است

خبر دهید به آنها كه ناامید شدند


برآمدند شبی با هزار دست دعا

هزار قفل فروبسته را كلید شدند


دو واژه از دو لبی را كنار هم چیدند

دو بیت ناب سرودند و بوسعید شدند


سیاهی از همه جا روسیاهی از همه سو

خوشا به حال شهیدان كه رو سفید شدند

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 09:01 بعد از ظهر
دارالسلام

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

زنهار نشكند دل این آبگینه ناب

در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار


یك سو بریز زلفی، سویی به كار چشمی

جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار


آرامشیست یكدست، تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار


تا فاش گردد امشب رسوایی من مست

داغی ز بوسههایت بر گونههام بگذار


دار و ندار من سوخت آتش مزن دلم را

این بیت را برای حسن ختام بگذار

یك شیشه میبیاور، یك جام عطر و لبخند

لختی برقص امشب، سنگ تمام بگذار!

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 09:05 بعد از ظهر
ستارهها همه روشن

ستارهها همه روشن، چراغها خاموش

نشستهام به تماشای روستا خاموش


تنم در آتش شعری نگفته میسوزد

عجیب اینكه تمام اجاقها خاموش


سكوت میوزد از لابهلای هشتیها

به بوی اینكه كند نغمه مرا خاموش


چراغ و جام و سه تار و من و شب و آتش

فتادهایم كناری جدا جدا خاموش


هر آن چه شعله پیهسوز اشك من روشن

چراغ خانه آن یار آشنا خاموش


كجاست آن كه مرا مثل لاله روشن كرد؟

و بر فروخت چنین در شب عزا، خاموش


هم كه او رفت و سراغ از نسیم هم نگرفت

كه شمع خانه ما روشن است یا خاموش


«چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد»(1)

كه خواست آتش آلونك مرا خاموش

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
محشر

از مرمر حسرت تراشیدند ما را

عمری نشستند و پرستیدند ما را


ما خشتهایی خام بر دیوار بودیم

نادوستان آیینه نامیدند ما را


بدمستشان كردیم و چون ته مانده جام

بر سینه دیوار پاشیدند ما را


ما را به خاك تیره افكندند چون گل

با آنكه بوییدند و بوسیدند ما را


پنهان و بیآزار، گرم بوسه بودیم

از روزن دیوارها دیدند ما را


دیدند و چون آیینهای زنگاربسته

بر سنگهای سرد كوبیدند ما را


ذلت ببین كز بین صدها بام كفتر

كفتارها ما را پسندیدند، ما را


محشر شد و پا در میانی كرد مستی

بردند و سنجیدند و بخشیدند ما را!

dokhtare sahra
1390,11,30, ساعت : 09:15 بعد از ظهر
چراغ

شب مانده است و شعله بیجان این چراغ

شب شاهد فسردن تنهاترین چراغ


چشم انتظار بوی تو بیدار ماندهام

شبهای بیشمار، كنار همین چراغ


این كلبه شاهد است كه من دود خوردهام

در لحظه لحظه رویش طبعم از این چراغ

تا یك نظر به كوچه خوشبخت بنگرم

میآوری برای من ای نازنین، چراغ؟


امشب حدیث عشق تو را شرح میدهم

اینجا كنار پنجره یا هشتمین چراغ


یادش به خیر در نفسش نوبهار داشت

در دستها شقایق و در آستین چراغ


امشب شب نزول بهار است و آفتاب

روییده است از همه جای رفتن، چراغ


مادر! چراغها همگی رنگ شب شدند

روشن بمان برای من ای آخرین چراغ