PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 [17] 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209

1388,04,14, ساعت : 01:11
شاعر: ميلاد تهراني

ساعت از نيمه گذشته است ..

و من به اين مي انديشم

اگر كاري كه عشق با من كرد

با تو مي كرد..

چند روز دوام مي آوردي؟؟؟؟؟؟

1388,04,14, ساعت : 01:14
((من پريشان ديده مي دوزم بر او

بي صدا نالم كه اين است آن چه هست

خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست؟؟

زير لب گويم چه خوش رفتم زدست..)).............. فروغ فرخزاد

radon
1388,04,14, ساعت : 01:28
مرسی بچه ها خیلی قشنگن

mahta.a
1388,04,14, ساعت : 01:39
هیوا خیلی جالب بود

FANOOS
1388,04,15, ساعت : 12:53
شعر بارانی از م.بهمنی


باهمه بی سروسامانی ام

بازبه دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

درپی ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام باعطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته زدریا شدم

تا که بگیری وبمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

nila
1388,04,15, ساعت : 13:21
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

1388,04,15, ساعت : 17:27
زبانم را نمي فهمي

تو خطم را نمي خواني

چنان بيگانه اي حتي كه

نامم را نميداني

تو انقدر گيج و گنگي

در پليديهاي اين غربت

كه بيداري و

قلب عاشق ما را نمي بيني

دل تو رفته در خواب و خيال مست اين رو يا

سرا سيمه رهايي در پس پس كوچه هاي سرد اين دنيا

نگاه خسته ما را نمي بيني

شتاب ثانيه ها را نمي بيني

اميد و آرزو هاي زهم بگسسته فرداي دنيا را نمي بيني.............

Mina
1388,04,15, ساعت : 19:00
يا رب
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر ليلی افزای

ليلی خودش را به آتش کشيد
خدا گفت: زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای را به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی می ترسید، می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من سردش بود.
ليلی، تشنه تر شد
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم داد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر میشدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد،ساده،بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
ليلی، زير درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد. سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
ليلی،نام تمام دختران زمين است
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. ولیلی پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشقتر آمد،
نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

شيطان از انتشار ليلی می ترسد
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گِل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دُردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توان حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بیراهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
ليلی،رفتن است
خدا گفت: لیلی یک ماجرا است، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها اتفاق است. بنشین تا بیافتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن
شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت: خواستن است و گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر.
و لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
ليلی،نام ديگر آزادی
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر بود.
خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک می کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.


ادامه دارد

shamim
1388,04,17, ساعت : 18:44
شاعر: مولانا

بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پردههااش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
نی حدیث راه پر خون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمت یک روزهای
کوزهی چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پردهای
زنده معشوقست و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بیپر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

liliom
1388,04,17, ساعت : 19:01
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست






شعراز شاعر معروف هوشنگ ابتهاج

liliom
1388,04,17, ساعت : 19:05
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست
متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست
چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه كردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه میكنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست
ماه عبادتست و من با لب روزهدار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست
لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست
غفلت كائنات را جنبش سایهها همه
سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست
از غم خود بپرس كو با دل ما چه میكند
این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من
رو به حریم كعبه لطف آله كردنست
گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست
بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را
كوزه آب زندگی توشه راه كردنست
خود برسان به شهریار ای كه درین محیط غم
بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست

NILL
1388,04,17, ساعت : 19:16
ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !



او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

nila
1388,04,17, ساعت : 19:30
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

liliom
1388,04,17, ساعت : 19:51
بازم گریه

بازم غربت

من و بی تو ...شب حسرت

بازم هم پرسه بادم

بازم یاد تو افتادم

آخ....بازم نیستی

بازم تنهام...

شکنجه میشم از غم هام...

بازم تلخم

بازم سردم

تو رو یک سال گم کردم

این و همه فهمیدن از تو که دورم

تیکه تیکه میشه سنگ صبورم

این روزها خلوتم و سوت و کورم

برس به دادم سنگ صبورم

تنها که میشم و تو نیستی پیشم

میسوزم و میسوزونم...عین آتیشم

دوری تو میسوزونه رگ و ریشم

آخه این روزا بدجوری حالم خرابه

حتی نفس کشیدن هم عذابه

بخت منم تا یه ساله که خوابه

خورشید آرزوهام نمی تابه

داشتن تو دیگه خواب و خیاله

رفتن تو واسه دلم سواله

فاصله بین من و تو یه ساله....

NILL
1388,04,17, ساعت : 20:01
پشت كاجستان برف.
برف، یك دسته كلاغ.

جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن و حیاط.

من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.
مینویسم، و فضا.
مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر میبافد.
یك نفر میشمرد.
یك نفر میخواند.

زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها كم نیست: مثلاً این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز آب، میریزد پایین اسبها مینوشند.
قطرهها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

shamim
1388,04,22, ساعت : 18:47
شاعر: مولانا


آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم

sansi
1388,04,24, ساعت : 13:08
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما


«خیام»

sansi
1388,04,24, ساعت : 13:12
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا میكشد چه خون و چه خاك
محبتاست كه زنجیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
كلام حق دَم شمشیر می شود گاهی

farshid23
1388,04,25, ساعت : 19:39
قسمتي از نوشتهاي كارو


الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم!چه میخواهی؟چه میجویی در این کاشانه
ی من.چسان گویم؟چه سان گویم؟حدیث قلب رنجورم!تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم.از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون نمیدانی؟

چه می دانی که آخر چیست منظورم؟کجا میخواستم مردن؟حقیقت کرد مجبورم.

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدمچه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم.

از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم.سکوت زجر بود ومرگ بود وماتم و زندان.

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدمفتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم.

ز بس که با لب محنت زمین فقر را بوسیدمکنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم.

چه میپرسی که چون مردم؟چسان پاشیده شد جانم؟چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم؟

ببین پایان کارم را و بستان داد از دهرم که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم؛

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم!به جرم اینکه انسان بود و میگفت: انسانم!
مستم،خونم بنوشید و بگویید به بد مستی
وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شدافسانه شد روزم به صد پستی.
کنون ای رهگذر در قلب این شبهای سرگردان به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم مستي

farshid23
1388,04,26, ساعت : 14:27
سفر نخستين
حميد مصدق



با خود شبی به سیر و سفر رفتم
با سایه ام به گشت وگذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت
شب با پیاله های پیاپی پایان نمی گرفت
هر جام
جام خاطره ای بود
در دل هزار پرسش و بر لب سكوت تلخ
رفتیم رود را به تماشا كه او تشست
با اولین تکساره شب آغاز گشته بود
با اولین پیاله شب ما
شب ما را به سوی صبح
سوی سپیده سحری می برد
شب شهر خفته را
خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود
زاینده رود در دل مرداب می نشست كه او برخاست
و دستهای نحیفش را بر نرده های آهنی ساحل آویخت
و سایه سیاهش بر روی آبهای روان ریخت