PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چراغ ها را من خاموش می کنم | زویا پیرزاد | معرفی و نقد کتاب



Elysium
1389,08,27, ساعت : 06:44 قبل از ظهر
نمی دونم چی باید بگم در کل...

خلاصه داستان :

کلاریس به همراه همسرش آرتوش و سه فرزندش ساکن آبادان هستند.چون شغل آرتوش مربوط به پالایشگاه نفت بود.داستان هول محور زندگی روزانه کلاریس پیش میره...

من خدایی دویپست ندارم رمانی زیر بار نقد بکشم ولی متوجه منظور نویسنده از نوشتن این کتاب نشدم.وبرام جای سوال داشت چه جوری به تیتراژ های بالا کشید.از دوستان می خوام دقیق نقدش کنن.تا منم متوجه ی مفهوم این رمان بشم.:-2-40-:
همین جا از دوستانی که مشغول تایپ رمان هستن عذر می خوام.چون من رمان ها رو فقط نسخه موبایل می خونم یا میخرم و امانت میگرم توجه به در حال تایپ بودنش نمی کنم.

لینک داستان:

http://www.forum.98ia.com/t41549.html


/کامل/

Elysium
1389,08,27, ساعت : 10:04 قبل از ظهر
کسی نظر ی درباره این رمان نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-37-:

فرنوش بلا
1389,08,27, ساعت : 10:06 قبل از ظهر
من این کتابو خیلی وقته پیش خوندم اما چون خودم هم ساکن آبادان هستم از این کتاب خوشم اومد
اما درکل موضوع خاصی نداشت بنظرمن

Star_69
1389,08,27, ساعت : 10:17 قبل از ظهر
با تشکر از آغاز عزیز که نقد این کتاب رو گذاشت من این کتاب رو قبلا خوند و زیاد حضور ذهن ندارم اما اون موقع دوسش داشتم وب رام جالب بود زندگی کلاریس و اومدن امیل داستان رو جالب کرده بود.
آغاز جان اگر ممکنه پست اولت رو ویرایش کن و لینک داستان رو هم قرار بده.این کتاب به صورت تایپ در سایت هست متشکرم:-2-40-:

هدیه
1389,08,27, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
منم این رمان رو خیلی وقت پیش خوندم و مسلما اون قدر که وقتی یه کتابی رو تازه بخونی میتونی در موردش خوب اظهار نظر کنی در مورد این رمان نمی تونم ولی چون از اون رمانهای متفاوت بود که به دل من نشست یه چیزایی توی ذهنم مونده
به نظر من رمان میخواست بگه عشق فقط در نوجوانی یا دوران مجردی به سراغ آدم نمیاد ممکنه کسی شوهر و بچه داشته باشه ومیانسال باشه ولی عاشق بشه با این که شوهر و فرزندانش رو هم دوست داره !!!!و همچنین میخواست بگه بعضی آدمها از عشق طرف مقابل سوء استفاده میکنند همون طور که اون آقایی که کلاریس عاشقش شد(اسمش رو یادم نمیاد) و دخترش که پسر کلاریس عاشقش بود سوء استفاده کردند .و مهمتر از همه اینها اینه که نود درصد عشقها عشق واقعی نیست فقط خیال میکنیم عاشق شدیم این نتیجه ای بود که کلاریس بهش رسید .
اشکالی هم که توی رمان بود و توی ذهنم مونده این بود که واقعا جزئیات رو ریز به ریز توصیف کرده بود که در بعضی مواقع خسته ککنده می شد هر چند برای خودش سبک خاصی هست . مثلا توصیف دکمه های شل لباسهای بچه های کلاریس و طریقه دوختن اونها توسط مادرشون !!!!
رمانیه که به یقیقن ارزش خوندن رو داره:-1-::-3-:

گلنار
1389,08,27, ساعت : 10:40 قبل از ظهر
بله من واقعا عاشق کتابای خانم زویا پیرزادم و همه کتاباشو خوندم
کتاب سه کتاب واقعا عالی بود
حالا من نمیدونم آغاز جان شما کدوم کتاب هاشونو تا حالا خوندی؟
کلا کتاب های خانم پیرزاد جز رمان های متعالی هستن که به تعریف ساده تر یعنی اینکه ما رمان رو میخونیم وفقط میبینیم که یک داستانه سادس و نه سوپر قهرمان داره و نه فراز و فرود هایی که به داستان هیجان بده و نه آخره رمان رو میفهیمیم چی شد ولی این رمان پیام هایی برای ما دارن و که هر کلمه داره یک چیزی رو برای تداعی میکنه از اوضاع جامعه و واقعیت های پنهان زندگی
اگر کتاب های جلال آل احمد رو خونده باشید میفهمید چی میگم
به عقیده ی بعضی ها زویا پیرزاد جلال آل احمد نسل ماست
مثلا یک داستان در کتاب سه کتاب خانم پیرزاد بود به نام پرلاشز من این داستانو 8بار خوندم و هر بار چیزای جدیدی از درون داستان میفهمم یعنی هرچی سنم بیشتر میشه درکم از نوشته های خانم پیرزاد بیشتر میشه.و هرباز که میخونم یک پایانه جدید برای خودم میسازم در ذهنم ..یعنی اگر دو نفر همزمان این داستان رو بخونند هرکدام نظرشون باهم در مورده اینکه آخر داستان چه اتفاقی افتاد ،فرق میکنه...ویک از ویژگی های کتاب ایشون همینه ومثلا شما اگر این کتاب چراغ ها رو من خاموش میکنم رو یک باردیگه بخونی دیگه بهش به چشم یه داستان با یه موضوع ساده نگاه نمیکنی و کلی چیز ازش میفهمی
ولی من حتما به شما پیشنهاد میکنم که کتاب سه کتاب ایشون رو بخرید و شروع بکنید با یک دید جدید به اثارایشون داستان هاشو چند بار بخونید....چون واقعا جالبن...ذهن و بدجوری درگیر یه کشمکش جالب میکنن که واقعا از نظر من بهترین نویسنده رمان خانم زویا پیرزادند
آغاز جان به خاطر تاپیک نقدت ازت تشکر میکنم

NILOUFAR
1389,08,27, ساعت : 10:49 قبل از ظهر
اولین چیزی که بعد خوندن کتاب فهمیدم این بود که فیلم به همین سادگی و تاکسی نارنجی برداشتی از این کتاب بود

اشکالی هم که توی رمان بود و توی ذهنم مونده این بود که واقعا جزئیات رو ریز به ریز توصیف کرده بود که در بعضی مواقع خسته ککنده می شد هر چند برای خودش سبک خاصی هست . مثلا توصیف دکمه های شل لباسهای بچه های کلاریس و طریقه دوختن اونها توسط مادرشون !!!!
برعکس هدیه جون به نظرم این از نقاط قوت کتاب بود و من از جزئیات کتاب واقعا خوشم میومد چون کاملا خودت رو تو اون فضا احساس میکردی

paradise
1389,08,27, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
خب راستش این اولین کتابی بود که تو این سایت تایپ می کردم و راستش زیاد هم استقبال نشد برای همین ادامه پیدا نکرد ولی نکته جالبش این بود که با بقیه ی رمانها فرق داشت یه جورایی حالت کلیشه ای داشت داستان غیر مستقیم مفهوم رو می رسوند یه جورایی به قول خودمون زیر پوستی عشق کلاریس به نظر من عشق نبود یه جور هوس بود اون زمان چون شوهرش بهش توجه نداشت دنبال یه هم زبون می گشت وخب اون مرد (یادم نیس اسمشو)اولین نفر بود که کلاریس بهش برخورد کرد و بعد از اون هم که اونها از اون خونه رفتن کلاریس به نظر من ناراحت نشدش که چرا اونا رفتن اخر داستان منو یاد کتابای خانم خسرو نجدی میندازه توی کتابهای ایشون هم اخر داستان معلوم نیس یعنی یه جورایی تو خماری می مونی تو این رمانم یه جورایی بد تموم شد من نمی دونم چرا انقدر فروش کرده

honey_x
1389,08,27, ساعت : 10:52 قبل از ظهر
با نظر دوستمون گلنار موافقم. کتابهای خانم پیرزاد در عین سادگی و بدون داشتن قهرمان خاصی یا ماجراها و کشمکشهای عاشقانه با کوچکترین اتفاقات روزانه شروع میشه و خواننده را غرق در داستانش میکنه و چیزایی رو مطرح میکنه که همه ما میدونیم ولی به زبون نمیاریم. برای خووندن این کتابها باید حوصله کافی داشته باشی و کمی عمیقتر به مسائل زندگی نگاه کرد.

daneshmand
1389,08,27, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
نمی دونم چی باید بگم در کل...
من خدایی دویپست ندارم رمانی زیر بار نقد بکشم ولی متوجه منظور نویسنده از نوشتن این کتاب نشدم.وبرام جای سوال داشت چه جوری به تیتراژ های بالا کشید.ا


هميشه نبايد رمان خيلي فراز و نشيب داشته باشه تا خواننده رو جذب كنه....آغاز جون نمي دونم كتاب" پيرمرد و دريا" نوشته ارنست همينگوي رو خوندي يا نه؟ توي اون رمان هم هيچ اتفاق خاصي نميوفته و چند روز از زندگي يك پيرمرد رو توصيف مي كنه...ولي به نظرم فوق العاده است وهمونطور كه مي دوني جزو شاهكارهاي ادبي دنياست...:-2-41-:
دغدغه ها و زندگي روزمره ي يك فرد عادي هم مي تونه دست مايه ي جالبي براي نوشتن باشه البته به شرطي كه نويسنده ي هوشمند و دقيقي داشته باشه كه اين در مورد رمانهاي خانم پيرزاد هم وجود داره...."چراغها رو من خاموش مي كنم "مرحله اي از زندگي يك زن رو نشون مي ده كه در اون نقش وي در مادر و همسر بودن خلاصه شده و ديگر حتي خودش توجهي به خواسته ها
و ايده آل هايي كه در گذشته براي زندگي داشته نداره...تا اينكه به عللي به خود مياد و در مورد هدف زندگيش به ترديد ميوفته و.....
به نظر من اين رمانها خيلي جالبن....رمان دفترچه ي ممنوعه نوشته ي : آلبا دسس په دس هم چنين محتوايي دارد و جزو يكي از پرفروشترين رمانهاست....

البته شايد بعضي از رمانها رو بايد در سن مقتضي خود خوند تا مفهوم و هدف نگارشش رو درك كرد مثلا شايد بيشترين طرفداران رمانهاي خانم پيرزاد خانم هاي ميانسال باشن كه مخاطب اصلي اين رمانها هستن:-2-40-:

من شخصا رمان "عادت مي كنيم" خانم پيرزاد رو از اين رمان بيشتر دوست دارم و بهتر تونستم باهاش ارتباط برقرار كنم:-2-38-:

Elysium
1389,08,27, ساعت : 11:05 قبل از ظهر
منم این رمان رو خیلی وقت پیش خوندم و مسلما اون قدر که وقتی یه کتابی رو تازه بخونی میتونی در موردش خوب اظهار نظر کنی در مورد این رمان نمی تونم ولی چون از اون رمانهای متفاوت بود که به دل من نشست یه چیزایی توی ذهنم مونده
به نظر من رمان میخواست بگه عشق فقط در نوجوانی یا دوران مجردی به سراغ آدم نمیاد ممکنه کسی شوهر و بچه داشته باشه ومیانسال باشه ولی عاشق بشه با این که شوهر و فرزندانش رو هم دوست داره !!!!و همچنین میخواست بگه بعضی آدمها از عشق طرف مقابل سوء استفاده میکنند همون طور که اون آقایی که کلاریس عاشقش شد(اسمش رو یادم نمیاد) و دخترش که پسر کلاریس عاشقش بود سوء استفاده کردند .و مهمتر از همه اینها اینه که نود درصد عشقها عشق واقعی نیست فقط خیال میکنیم عاشق شدیم این نتیجه ای بود که کلاریس بهش رسید .
اشکالی هم که توی رمان بود و توی ذهنم مونده این بود که واقعا جزئیات رو ریز به ریز توصیف کرده بود که در بعضی مواقع خسته ککنده می شد هر چند برای خودش سبک خاصی هست . مثلا توصیف دکمه های شل لباسهای بچه های کلاریس و طریقه دوختن اونها توسط مادرشون !!!!
رمانیه که به یقیقن ارزش خوندن رو داره:-1-::-3-:
_______________-
وای ممنون از همه ی دوستای خوبم .به نکاتی اشاره کردید که داستان رو بیشتر تو ذهنم به رقص در اورد.
آخه من سعی داشتم به خودم بقبولونم که کلاریس با سه تا بچه نمی تونه عاشق امیل بشه.پس بگو چرا وقتی امیل بهش گفت میخوام با ویولت ازدواج کنم کلاریس ناراحت شد.اگه خانم پیر زاد یکم به جای توضیح درباره ی گرد گیرو وخیلی جزییات دیگه داستان رو بهتر می شکافت کشش داستان باالاتر میرفت.

daneshmand
1389,08,27, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
عشق کلاریس به نظر من عشق نبود یه جور هوس بود اون زمان چون شوهرش بهش توجه نداشت دنبال یه هم زبون می گشت وخب اون مرد (یادم نیس اسمشو)اولین نفر بود که کلاریس بهش برخورد کرد

دقيقا همينطوره دوست عزيز...همونطور كه گفتم اين رمان خيلي شبيه به رمان "دفترچه ي ممنوعه" است.من قستي از نقد مربوط به رمان "دفترچه ي ممنوعه" رو كه در يكي از سايت ها خوندم نقل مي كنم:

تضاد های فکری ؛تضاد های خواسته ها ؛درک نکردن همدیگر و نفهمیدن همدیگر ؛اینها چیز هایی است که بر روابط آن انسانها سایه افکنده است.
دگر گون شدن مفهومها و تناقضی که به جان آدم می افتد همه دست به دست می دهند تا فرد عصیان کند .اما نسل حکایتگر داستان دریغا که نسل عصیا نگر نیست؛ پس تسلیم می شود و به جبری که برای او قرار داده شده ؛ می بازد.
نیاز های مشترک انسانها را به هم نزدیک می کند و انسانها در هر مقطعی از زندگی نیازهای خاصی را احساس می کنند ؛همین احساس باعث دوری و نزدیکی انها می شود. همانقدر که دو انسان از هم دور می شوند به دیگری نزدیک می شوند. اند.این دور شدن تنهایی را برای آنان ارمغان اورده و تنهایی صفت مشترک نزدیک شدن آنها می گردد.درک متقابل از تنهایی همدیگر باعث نزدیک شدن گشته ؛اما چه بسا اگر در شرایط دیگری بودند هرگز به یگدیگر احساس نیاز نمی کردند.
شرایط زندگی آدمهای رمان دفتر چه ممنوع انها را به هم پیوند می دهد و نزدیک می کند و نیز همین شرایط پیوندهای دیرین را سست می کند . آنها به اشتباه نام ان را عشق و ...می پندارند ؛غافل از اینکه این عشق و نفرت در انان زاییده نیاز ها و شرایط خاص آنهاست.

حضور و توجه اميل به كلاريسا، احساس شخصيت و مهم بودن رو در كلاريسا زنده كرد... به اون كه تا مدت ها تنها به عنوان يك مادر و همسر خانه دار توجه شده بود، اميل ظاهرا به كلاريسا به خاطر شخصيت خودش و بعد وجودي خاص وي توجه مي كرد...چيزي كه خانواده ي وي مدتها فراموش كرده بودن....

Elysium
1389,08,27, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
دقيقا همينطوره دوست عزيز...همونطور كه گفتم اين رمان خيلي شبيه به رمان "دفترچه ي ممنوعه" است.من قستي از نقد مربوط به رمان "دفترچه ي ممنوعه" رو كه در يكي از سايت ها خوندم نقل مي كنم:


حضور و توجه اميل به كلاريسا، احساس شخصيت و مهم بودن رو در كلاريسا زنده كرد... به اون كه تا مدت ها تنها به عنوان يك مادر و همسر خانه دار توجه شده بود، اميل ظاهرا به كلاريسا به خاطر شخصيت خودش و بعد وجودي خاص وي توجه مي كرد...چيزي كه خانواده ي وي مدتها فراموش كرده بودن....
_____________
آفرین دقیقا از اون زمانی شروع شد که امیل دست کلاریس ر وبوسید وبهش احترام گذاشت خللیی که کلاریس تو زندگیش احساس کرد.مخصوصا اونجای بهم ریخت که آرتوش برای اذیت کردن کلاریس نمک دون نمک رو توی اشپزخونه ای که به زحمت تمیز کرده بود ریخت.یا نامه ی آرمن به امیلی که به تمام پدر ها ومادرها مرگباد گفته بود.

Star_69
1389,08,27, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
دانشمند عزیز عالی گفتی.
در این مورد یک کتاب رمان ایرانی دیگه هم وجود داره که فکر میکنم چاپش خیلی قبل تر از چراغ ها را من خاموش میکنم بود.
کتاب حس غریب که اسم نویسنده اش به هیچ وجه یادم نیست اما توی این کتاب هم همین مسئله بیان شده بود که زن شوهر دار به دلیل بی توجهی شوهرش به شخصیت اجتماعیش و عشقش عاشق برادر دوستش میشه و هم شوهرش هم اون آقا رو در کنار هم می خواد اما بعد از مرگ شوهرش عشقش هم فروکش میکنه.
:-2-38-:

asma66
1389,08,27, ساعت : 11:40 قبل از ظهر
در این مورد یک کتاب رمان ایرانی دیگه هم وجود داره که فکر میکنم چاپش خیلی قبل تر از چراغ ها را من خاموش میکنم بود.
کتاب حس غریب که اسم نویسنده اش به هیچ وجه یادم نیست اما توی این کتاب هم همین مسئله بیان شده بود که زن شوهر دار به دلیل بی توجهی شوهرش به شخصیت اجتماعیش و عشقش عاشق برادر دوستش میشه و هم شوهرش هم اون آقا رو در کنار هم می خواد اما بعد از مرگ شوهرش عشقش هم فروکش میکنه.

منم این کتاب رو خوندم کتاب جالی بود.
این جور کتابها یه شرایط سنی خاص می خواد تا بتونی درکشون کنی .فیلم هندی هرگز نباید خداحافظی کرد شاهرخ خان هم تقریبا همچین موضوعی داره.

گلنار
1389,08,27, ساعت : 12:13 بعد از ظهر
دانشمند عزیز عالی گفتی.
در این مورد یک کتاب رمان ایرانی دیگه هم وجود داره که فکر میکنم چاپش خیلی قبل تر از چراغ ها را من خاموش میکنم بود.
کتاب حس غریب که اسم نویسنده اش به هیچ وجه یادم نیست اما توی این کتاب هم همین مسئله بیان شده بود که زن شوهر دار به دلیل بی توجهی شوهرش به شخصیت اجتماعیش و عشقش عاشق برادر دوستش میشه و هم شوهرش هم اون آقا رو در کنار هم می خواد اما بعد از مرگ شوهرش عشقش هم فروکش میکنه.


یعنی یه چیزی شبیه رمان یا فیلم چهل سالگی؟یعنی تقریبا البته

مثل اینکه آغاز جان همه پست هارو خوند الا من؟

Elysium
1389,08,27, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
یعنی یه چیزی شبیه رمان یا فیلم چهل سالگی؟یعنی تقریبا البته

مثل اینکه آغاز جان همه پست هارو خوند الا من؟
______________
عزیز دلم من تمام پست ها رو خوندم.به نکته خوبی اشاره کردی.مثل فیلم 40سالگی اگه عمقی نگاهش نمیکردی منظور و :-2-32-:مفهوم فیلم برات ناملموس بود.


بله من واقعا عاشق کتابای خانم زویا پیرزادم و همه کتاباشو خوندم
کتاب سه کتاب واقعا عالی بود
حالا من نمیدونم آغاز جان شما کدوم کتاب هاشونو تا حالا خوندی؟
ولی من حتما به شما پیشنهاد میکنم که کتاب سه کتاب ایشون رو بخرید و شروع بکنید با یک دید جدید به اثارایشون داستان هاشو چند بار بخونید....چون واقعا جالبن...ذهن و بدجوری درگیر یه کشمکش جالب میکنن که واقعا از نظر من بهترین نویسنده رمان خانم زویا پیرزادند
آغاز جان به خاطر تاپیک نقدت ازت تشکر میکنم
_______________-
ممنون عزیزم
این اولین رمان بود که از ایشون خوندم.کتاب عادت میکنیم رو ادرم ولی هنوز شروعش نکردم.حتما اینبار بادید جدید شروع به خوندن میکنم.خیلی گلی هستید دوستای خوبم.:-2-40-:

sabooha
1389,09,09, ساعت : 08:54 قبل از ظهر
سلام من تمام آثار خانم پیرزاد رو بارها خوندم . به نظر من رمان چراغهارا من خاموش می کنم بهترین اثر ایشونه فضاسازی عالی داستان ما رو در فضاخونه ی کلاریس و آبادان آن سالها محصور می کنه و شخصیت پردازی بادقت ایشون که حتی در توصیف شخصیت شوهر دوست کلاریس مدیر مدرسه بچه ها و ... کم نمی گذاره .پرداختن به مسائل پیش پا افتاده یک زندگی معمولی ولی در عین حال خاص با توجه به اینکه زندگی یک خانواده ارمنی ساکن آبادان در سالهای قبل از انقلاب زیر ذره بین نویسنده قرار میگیره از ویژگی های منحصر به فرد این اثره و در یک جمله آثار خانم پیرزاد دوست داشتنیه چون از جنس زندگیه .

H.e.D.y.e
1390,01,02, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
به نظر منم مضمون خاصی نداشت و معلوم نبود نویسنده آخرش می خواد به چی برسه...
ولی آخرش خیلی خوشمل تمومید

ساسور
1390,01,03, ساعت : 09:27 بعد از ظهر
کتاب فوق العاده قشنگی بود . بابا حالمون بهم خورد از بعضی رمان های لوس و بی مزه ....:-2-16-:

ELekTrA
1390,01,04, ساعت : 11:39 قبل از ظهر
من خيلي اين كتابو دوست دارم دغدغه ها ونگراني هاي يه زن خانه دار به خوبي بيان شده برخلاف كتاب هاي عاشقانه ابگوشتي كه اين روزا مد شده ونويسندهاش هم اكثرا خانم اند اين كتاب واقعا پر محتوا وزيباست

ELekTrA
1390,01,04, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
دقيقا همينطوره دوست عزيز...همونطور كه گفتم اين رمان خيلي شبيه به رمان "دفترچه ي ممنوعه" است.من قستي از نقد مربوط به رمان "دفترچه ي ممنوعه" رو كه در يكي از سايت ها خوندم نقل مي كنم:

تضاد های فکری ؛تضاد های خواسته ها ؛درک نکردن همدیگر و نفهمیدن همدیگر ؛اینها چیز هایی است که بر روابط آن انسانها سایه افکنده است.
دگر گون شدن مفهومها و تناقضی که به جان آدم می افتد همه دست به دست می دهند تا فرد عصیان کند .اما نسل حکایتگر داستان دریغا که نسل عصیا نگر نیست؛ پس تسلیم می شود و به جبری که برای او قرار داده شده ؛ می بازد.
نیاز های مشترک انسانها را به هم نزدیک می کند و انسانها در هر مقطعی از زندگی نیازهای خاصی را احساس می کنند ؛همین احساس باعث دوری و نزدیکی انها می شود. همانقدر که دو انسان از هم دور می شوند به دیگری نزدیک می شوند. اند.این دور شدن تنهایی را برای آنان ارمغان اورده و تنهایی صفت مشترک نزدیک شدن آنها می گردد.درک متقابل از تنهایی همدیگر باعث نزدیک شدن گشته ؛اما چه بسا اگر در شرایط دیگری بودند هرگز به یگدیگر احساس نیاز نمی کردند.
شرایط زندگی آدمهای رمان دفتر چه ممنوع انها را به هم پیوند می دهد و نزدیک می کند و نیز همین شرایط پیوندهای دیرین را سست می کند . آنها به اشتباه نام ان را عشق و ...می پندارند ؛غافل از اینکه این عشق و نفرت در انان زاییده نیاز ها و شرایط خاص آنهاست.

حضور و توجه اميل به كلاريسا، احساس شخصيت و مهم بودن رو در كلاريسا زنده كرد... به اون كه تا مدت ها تنها به عنوان يك مادر و همسر خانه دار توجه شده بود، اميل ظاهرا به كلاريسا به خاطر شخصيت خودش و بعد وجودي خاص وي توجه مي كرد...چيزي كه خانواده ي وي مدتها فراموش كرده بودن....
خيلي قشنگ گفتين :-2-40-:

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
جعفر مدرس صادقي

چراغ ها را من خاموش مي كنم
زويا پيرزاد
نشر مركز – 1380

زويا پيرزاد با مثل همه ي عصرها (1370) شروع خيلي آرام و بي سر و صدايي داشت ــ مجموعهي كوچكي از داستانهاي خيلي كوتاه با نگاهي خونسرد و فارغ از تب و تاب و شور و شر به زندگي بي تب و تاب و بي حادثه ي آدم هاي معمولي در يك جامعه ي شهري. در مجموعه ي طعم گس خرمالو (1376) اين آدم هاي معمولي به شخصيت هاي پررنگ تري تبديل مي شوند و قصه هاي آنها ارتباط بيشتري به همديگر دارند و در يك روز مانده به عيد پاك (1378) كه آخرين مجموعه ي داستان هاي كوتاه اوست چهار داستان كوتاه پيوسته داريم كه در يك زمينه ي جغرافيايي يكسان جريان دارند. با اين مقدمات و حالا كه پس از انتشار اولين رمان او اين سابقه ي ده ساله را مرور مي كنيم به اين نتيجه مي رسيم كه نويسنده در رسيدن به فرم رمان يك خط سير طبيعي و ناگزير را طي كرده است و مثل اين كه درست به همان نقطه اي رسيده است كه بايد.

چراغ ها را من خاموش مي كنم محصول يك تلقي كلاسيك از مفهوم رمان و يك نقطه ي شروع درخشان ديگر براي نويسنده اي ست كه در حوزه ي داستان كوتاه امتحان خودش را پس داده و قابليت هاي خودش را به اثبات رسانيده است. با اين كه نويسنده هنوز در همان حال و هواي داستان هاي كوتاه سه كتاب قبلي اش سير مي كند (و اين يكي از امتيازات كار اوست) از همه ي عناصري كه به فرم رمان هويت مي دهد بهره مي گيرد و ما با تداوم يك زندگي كامل و با آدم هاي زنده اي سر و كار داريم كه ذره ذره و به تدريج و فصل به فصل بازيچه ي دست زمان و گذشت روزگارند.

اگر اين همان زويا پيرزاد داستان كوتاه نويس است كه رمان مي نويسد پس قرار نيست با حوادث عجيب و غريب و هيجان انگيزي سر و كار داشته باشيم و همين طور هم هست. رمان با ورود يك خانواده ي جديد به محله آغاز مي شود (شروعي يادآور شروع رمان غرور و تعصب جين آستن) و با مروري بر واكنش هاي فرزندان راوي و خود راوي و شوهرش نسبت به اعضاي اين خانواده ي تازه وارد ــ مرد جواني به نام اميل سيمونيان كه زنش مرده است با مادر پيرش و دختر كوچكش اميلي. محله محله اي ست در آبادان – آبادان اوايل دهه ي چهل ــ و اين خانواده ي تازه وارد قرار نيست انقلابي در احوال همسايه ها ايجاد كند. اما دوستي دخترهاي دوقلوي راوي با اميلي و دوستي اميلي با آرمن ــ پسر بزرگتر راوي ــ و انتظاري كه حضور اميل در خود راوي و خواهرش ايجاد مي كند در روال زندگي روزمره ي آنها تغيير مختصري مي دهد. زندگي روزمره كما في السابق ادامه دارد و شبها بعد از شام و قبل از خواب گاهي خود راوي چراغ ها را خاموش مي كند و گاهي شوهرش. اما در اين ميانه ماجراهاي ديگري هم علاوه بر خوردن و خوابيدن و روشن و خاموش كردن چراغ ها اتفاق مي افتد. آليس ــ خواهر راوي ــ كه در زندگي عشقي اش شكست خورده است حتا قبل از اين كه اميل را ببيند دلش مي خواهد طرف توجه اين مرد بي زن تازه وارد باشد اما از قضا در يكي از مهماني هاي خانوادگي با يك مرد هلندي آشنا مي شود و كار اين آشنايي سرانجام به ازدواج مي كشد. ميل پنهان راوي همچنان ناگفته و در خفا مي ماند و مجال بروز نمي يابد و روزي كه اميل به او مي گويد كه مي خواهد حرف مهمي به او بزند انتظار راوي به حد كمال مي رسد. اما بعد معلوم مي شود كه اميل فقط خواسته است در مورد دختر جواني كه به تازگي در يكي از مهماني هاي خانوادگي ديده است با راوي مشورت كند و به او خبر بدهد كه تصميم گرفته است با اين دختر ازدواج كند. رمان با رفتن سيمونيان ها از شهر تمام مي شود و دوباره برمي گرديم به همان روال سابق. با اين تفاوت كه حالا پس از ازدواج آليس با مرد هلندي و رفتن آنها از شهر مادر راوي تنها شده و آمده است پيش راوي و بچه هاي راوي. در صحنه ي آخر دوقلوها توي حياط بازي مي كنند و مادر راوي قاليچه اي را روي ايوان مي تكاند و يك نفر پشت تلفن با آرمن كار دارد ــ يك دوست دختر جديد به جاي اميلي.

فصلبندي هوشيارانه و توجه شديد به جزئيات و در عين حال خودداري از تحميل كردن توضيحات اضافي و انتخاب يك ديدگاه ثابت هم درگير و هم بركنار از ماجرا روايتي چنين بدون حادثه و يكنواخت را به داستاني خواندني و جذاب تبديل كرده است. راوي داستان با اين كه شخصيت اصلي داستان است زني ست به شدت خوددار و كلنجار رفتن هاي ور خوشبين او با ور بدبينش عمق بيشتري به شخصيت او مي دهد و مجال بيشتري براي تامل او به روي جزئيات و نشان دادن واكنش هاي او ايجاد مي كند. او جاي درستي ايستاده است تا بتواند همه ي آن چه را كه در دور و برش مي گذرد به خوبي ببيند و براي ما تعريف كند و سهم زيادي از روايت را به خودش اختصاص نمي دهد. گزارشي كه از مراسم سالگرد قتل عام ارمنيان در 24 آوريل در سالن اجتماعات مدرسه ي بچه ها به دست مي دهد (فصل 21) و يا توصيف دقيقي از هجوم ملخ ها درست همان روزي كه اميل آمده است تا حرف مهمي با راوي بزند (فصلهاي 36 و 37) شايد درخشان ترين فصلهاي اين رمان باشد و پيداست كه بدون مراقبت و بدون وسواس و بدون بازنويسي هاي مكرر و بدون يك انگيزه ي قوي براي نوشتن رمان نمي توان به چنين دستاوردهايي رسيد.

برگرفته از سایت سخن

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
نقدهایی که میزارم نظرات دیگران در مورد این کتابه پست سر هم میزارم که اگر کسی نظری داشت نسبت به نقد قبلی متوجه بشید.نقداشون فوق العاده جالب بود.:-2-16-:


نوشته شده توسط: مصطفي مستور (m_mastoor@yahoo.com)

نمايش درخشان عشقي گنگ و ممنوعزوياپيرزاد به شهادت داستان هايي كه تاكنون منتشر كرده بي شك يكي از جدي ترين و قوي ترين داستان نويسان زن و البته مطلق داستان نويسان ايراني دهه ي گذشته است. مجموعه داستان هاي كوتاه “ مثل همه ي عصرها“ ( 1370)، “ طعم گس خرمالو“ ( 1376)، “ يك روز مانده به عيد پاك“ ( 1377) و حالا “ چراغ ها را من خاموش مي كنم“ كارنامه ي اوست با رشدي صعودي و البته با يك نقطه اوج كه از بقيه بالاتر مي تشنيد:طعم گس خرمالو و داستان برجسته اش: لكه ها.“چراغ ها را من خاموش مي كنم“ با تكانه اي در روزمرگي مفرط زني كه به گناه درك موقعيت خود در زندگي نايل شده آغاز مي شود و با گسترش داستان، معمولي بودن زندگي اش كه گويي بيماري اي مزمن در او رسوب كرده رفته رفته با عشقي گنگ و ممنوع رنگ مي بازد. روزمرگي فرو مي ريزد و ميل به ديگر زيستن مثل گل نخودي هايي كه كلاريس ـ راوي و مركز ثقل آدم هاي داستان ـ دائم نگران شان است در دل اش جان مي گيرد. تكانه ي شروع چنان پررنگ و قوي است كه بقيه شخصيت ها ـ هر كدام به قدر ظرفيت خود ـ از آن بهره مي برند. عشق اميل و اميلي به خانه ي آيوازيان ها سر ريز مي كند و تا مدتي معموليت خانه ـ والبته روح كلاريس ـ را در هم مي پيچد. عشق هاي آليس، ويولت، آرمن و ديگران هرگز به قوت و تلخي عشق مستتر اما عميق كلاريس به اميل نيست. قوي است چون ريشه هاش تا روح كلاريس گسترده شده اند، تلخ است چون محكوم به پايان بندي معيني است. محكوم به ماندن پشت روزمرگي كلاريس است و نمي تواند پوسته سخت بازي زندگي كلاريس را از هم بدرد. عميق است چون تجربه اي است كه هرگز از زندگي كسالت بار كلاريس فراموش نخواهد شد. در حالي كه در زندگي ديگران امكان حركت و شكل دادن به آينده وجود دارد كلاريس اما محكوم به زندگي كردن در زندگي خودش است.روزمرگي باز مي گردد و چونان ملخ هايي سبزي كوتاه زندگي كلاريس را درو مي كنند. داستان در پرداخت زن ها ـ و به خصوص كلاريس و آليس و تا حدي مادر كلاريس ـ به مراتب قوي تر است تا پرداخت مردها. آرتوش و گارنيك و اميل شخصيت هايي ايستا و به شدت قالبي دارند. و به خصوص اميل ـ كه قرار است وزن زيادي از داستان بر دوش او باشد ـ برخلاف بقيه ي آدم ها كه خاكستري اند،سفيد سفيد است. بي هيچ نقص وخطايي. داستان گاه از خواننده ـ كه بايد شانه به شانه راوي داستان را بپيمايد ـ عقب مي ماند و مخاطب آينده را حدس مي زند. مثل عشقي كه بين آرمن و اميلي شكل مي گيرد و وقتي لو مي رود هيچ كس شگفت زده نمي شود به جز راوي كه قبلا نشان داده چيزهاي ريزترازاين را هم با نگاه دقيق اش مي بيند. با اين حال داستان در بخش هايي و به خصوص فصل هاي 22و 25 و 26 درخشان و كم نظير است. پايان داستان به رغم غيره منتظره بودن و هپي اند تا حدي تحميل شده اش به دليل بازگشت كلاريس به زندان روزمرگي و هضم شدن دوباره در روابطي كه تنها براي مدت كوتاهي تعادل شان به هم خورده بود، قانع كننده است و نشان از نويسنده اي هوشمند و آگاه دارد كه هم در فهم لايه هاي زندگي حساس ، مستعد و دقيق است و هم در نشان دادن تاثير گذار آن آگاه و تواناست.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: علي رحماني ()

خلاصه رمان: زني ارمني با شوهر و سه فرزندشان در آبادان سالهاي پيش از انقلاب زندگي ميكنند. زندگي زن بدون حادثه مهمي پيش ميرود. البته مشكل خاصي هم ندارد. به جز عدم توجه كافي شوهر و الباقي توقعات زنانه. بعد زن احساس ميكند علاقهاي بين خودش و مرد مجرد همسايه به وجود آمده است. قدري بيان كشمكش ور اخلاقي زن با ور احساساتي او. اگرچه چندان هم در پي پس زدن مردك نيست. و تا انتها براي يك رابطه نزديكتر مرد خود قدمي پيش نميگذارد وگرنه بعيد است زن مخالفت جدياي بكند...مطلب اول: كتاب فروش خوبي كرده است. خيانت به شوهر موضوع پرطرفداري است!مطلب دوم: هنوز تعليق اروتيك موثرترين حربه داستان نويسان است. يك تضمين صد در صد كه خواننده كتاب را تا انتها و به دقت! بخواند. حداقل تا جايي كه از به ثمر رسيدن قضايا نااميد نشده باشد. و هنوز دنيا بر مدار سكس ميگردد.مطلب سوم: سبك نويسنده خيلي زنانه است. يكي از زنانه ترين رمانهاي ايراني است. قلمش هم روان و پخته است. شاهكاري نيست ولي يك رمان سرگرم كنندهي خوب است.مطلب چهارم: تابوها در دنياي امروز به تدريج كم رنگ ميشوند. حتا زناي محصنه. زن خود را مستحق تحسين و محبت ميبيند. و اگر شوهرش نميتواند به حد كافي اين توجه را نثار او كند، مردان ديگري هم در دنيا هستند. گور پدر اخلاقيات رايج هم كرده. مگر نه اينكه اين قوانين اخلاقي را مردها ساختهاند تا زنها را جزو دارايي خود كنند؟ و مگر نه اينكه اكثر مردان ايراني به زنانشان خيانت ميكنند؟ چرا براي زنان قدغن باشد؟از طرف ديگر شوهر است كه چشم باز كرده و پدر و مادرش را ديده. كه پدر هم و غمش رساندن خرجي خانه بوده و مادرهم غير از اين توقعي از او نداشته است. يا داشته و بروز نميداده. پس مرد ايراني عقيده دارد اگر خانواده را تامين مالي كند شوهر خوبي است. در اين گراني مخارج هم كه اين كار آساني نيست. يا كار دو شيفته ميشود، يا مسافركشي بعد از ساعت كاري با يك پيكان قسطي. و ديگر وقت و حوصلهاش كجاست كه با زنش گپ بزند و قربان صدقهاش برود و به گردش و تفريحش برسد؟واقعا كدامشان مقصر است؟ مرد خسته كه از جانش مايه گذاشته تا اجاره خانه و قسط فلان خرت و پرتشان عقب نيفتد؟ يا زن كه به هر حال نياز به توجه و هم صحبت دارد؟ زن نيمه مدرن شده امروز به راحتي زير بار سركوب عواطف و احساسات خود نميرود. تا چه حد ميتوان او را مقصر دانست؟البته شايد قضيه به اين شوري هم نباشد. ولي آن قدر هست كه آدم را به فكر ببرد. كه واقعا ازدواج تا چه حد نهادي پايدار و عاقلانه است؟ خلاصهاش كنم. فكر ميكنم يك مرد اگر بتواند هميشه به همسرش علاقه و توجه كافي را مبذول كند كه خوشا به حالش. ولي اگر وقت و حوصله ابراز توجه دائم به يك موجود حساس و پرتوقع را نداشته باشد، يكي از اين سه راه بيشتر پيش روي او نيست:راه مردان خوش شانس يا خوش خيال) زني را انتخاب كند با قيود شديد اخلاقي يا مذهبي. و با آستانه تحمل بالا. كه بيتوجهي شوهر را با روي خوش بپذيرد و به فكر خيانت هم نيفتد. (به قول ايتالياييها Buona fortuna)راه مردان منطقي و بي تعصب) ازدواج را قراردادي ببيند براي زندگي مشترك. اشتراك منزل، و تقسيم مخارج و وظايف بين دو نفر. و احيانا به دنيا آوردن و بزرگ كردن بچهاي، اگر نگران انقراض نسلشان باشند. و طبيعتا داشتن شريك سكسي دائم. باقيش هم كشك. يعني كلاهش را قدري هم بالا گذاشت ايرادي ندارد. زنش هم خيانت كرد با يك عذرخواهي رفع و رجوع ميشود. دردسرش كمتر از به هم زدن زندگي است. و در اين دنياي قرن بيست و يكم شايد هم واقع بينانهترين راه همين باشد. هرچند كه ميدانم اين هيچ گاه انتخاب مرد ايراني نيست. راه پاك كردن صورت مساله) اگر هيچ كدام از راههاي بالا را نميتواند انتخاب كند، راحتترين راه عدم ازدواج است. بدون تعهد، بدون دردسر.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: نسرين اربابي (nasrin@sokhan.net)

رمان چراغ ها را من خاموش مي كنم، با نثري ساده و روان واقعيت هاي زنانه اي را بيان مي كند. تحليل اين اتفاقات كه همه البته از ديد راوي كه يك زن ظريف انديش و حساس و معصوم است، جاي تامل دارد. اين گونه تفسير كردن مسائل به نوعي كه در متن داستان ديديم و درگيريهاي دو ور ذهن راوي، ممكن است براي همه پيش بيايد ولي همانطور كه در رمان خوانديم براي يك زن نكته سنج بيشتر. در تمامي احساسات زنانه ي كلاريس براي حسد و كينه و انتقام نه تنها جايي وجود ندارد بلكه اين گونه واكنشها وقتي از سوي ديگر شخصيت هاي داستان انجام مي شود براي كلاريس تعجب آور و بسيار منفور است. كلاريس بسيار خوددار و ريزبين است و با اين وصف جزو زناني است كه كمتر اشتباه مي كنند، نمونه كامل زن ايراني است با همه فداكاريهايش براي زندگي مشترك و شوهر و فرزندانش و البته مثل بسياري از زنان ديگر.موضوع جالبي كه خانم پيرزاد در متن داستان آورده بسيار طبيعي است كه براي بسياري از زنان اتفاق بيافتد، يك درگيري ذهني كوتاه مدت كه وقتي از دور به آن نگاه مي كني فقط خاطره اي از آن مي ماند و البته در انتها نتيجه هاي اخلاقي خوب در پس سربلند بيرون آمدن ازاين لحظات.رمان جالب و خواندني است ولي آنچه كه به عنوان يك نتيجه گيري كلي در بررسي نظرات آقاي علي رحماني خواندم، مرا بر آن داشت به تك تك اين نكات به عنوان يك زن ايراني پاسخگو باشم. مهمترين مسئله اين كه از اين رمان لطيف و اين دغدغه مختصر يك زن معصوم كه در سخت ترين شرايط با وجود بي تفاوتي هاي شوهر و يكنواختي زندگي و متعهد بودن فوق العاده زن به تربيت فرزند و از طرفي تمام اتفاق نظرها با دوست جديد، اميل و تفاهم هاي زيباي دو فكر و نتيجه گيري هاي معصومانه زن و حفظ حد و مرز دوستي، چطور مي توان راه حلهاي محكم و ثابتي ارائه داد؟ همانطور كه مي دانيد چنين شرايطي و گاهي بسيار سخت تر و عذاب آور تر براي زني كه 38 سال دارد و جواني اش را رفته مي بيند و هنوز از زيبايي و جذابيت بهره مند است و بي وقفه لحظاتش را صرف خدمت به شوهر و فرزندان و اطرافيان مي كند كم نيست و قرار نيست با هر بار اين دغدغه ها كه در كل زندگي جزو كوچكي را شامل ميشوند همه به خطا بروند و قرار نيست بيان عواطف زنانه، كه چه خوب است هميشه گفته شود تا مردها زنها را بهتر بشناسند، موجب اين شود كه مردها فقط سه راه پيش روي خود ببينند آنهم با اطمينان از اينكه اين دغدغه ها هرگز براي خودشان وجود ندارد؟ آنچه در ظاهر جامعه ايراني ما امروزه به چشم مي خورد، عدم تفاهم در خانواده ها به علت تنوع سليقه و مشكلات جنبي كه به اختلافات دامن مي زند، فراوان شده و در عوض برخورد زن و مرد در خارج از خانه و به نوع خيلي ساده تر آن در داستان مذكور فراوان تر شده و نيز برخورد عقايد مشترك در گروه هاي اجتماعي خاص باز هم فراوانتر ... . اينكه مرد بتواند هميشه به همسرش علاقه و توجه كافي مبذول دارد كه لازم است! و ما قلم به دست مي گيريم كه به روش زنانه اين نكته را همواره به مردان گوشزد كنيم، چون توجه به همسر و فرزند در راس وظايف يك زن است، اين انتظار از آقايان بي جا نيست! ولي اگر وقت و حوصله مدام وجود نداشت دليل نمي شود اينگونه نتيجه بگيريم كه: كاش مرد خوش شانس باشد، البته كه بسياري از مردان در برابر زن نجيب ايراني بسيار خوش شانسند، و يا اينكه ازدواج را قرارداد بدانند، خير، اين نيست كه اگر خطايي ديديم بي خيال و به قول ايشان كشك! بياييد اين جملات را مطابق فرهنگ خودمان ترجمه كنيم و وضع موجود را اينطور تحليل كنيم كه بايد حد و مرزها را خوب بشناسيم و بهتر بشناسانيم و اين تصور را نداشته باشيم كه حتما در زندگي زناشويي لحظات به خطا رفته فراوان وجود داشته كه يا بازگو نشده و يا از ديد همسر مخفي مانده و يا همسر دانسته با آنها كنار آمده، من با تعصب مي گويم كه در ميان زنان ايراني حتي نسل جديد با وجود مشكلات دامنگير خانوادگي اين به خطا رفتن ها به ندرت ديده شده. از طرفي اين مسئله دقيقا در مورد آقايان هم صدق مي كند و چرا به زنان حق ندهيم كه همواره اين واهمه را داشته باشند كه مردها در لحظات مشابه اختيار از كف بدهند؟ و كما اينكه در مورد مردان اين مسئله كم نبوده است!و اما راه پاك كردن صورت مسئله يعني عدم ازدواج، بدون تعهد، بدون دردسر. جالب است كه شنيدن يك احساس زودگذر زنانه تا اين حد تاثير منفي داشته است! اگر مردان فكر مي كنند كه در طول يك زندگي زناشويي همه لحظات و تمامي ثانيه هاي يك زن به تمجيد و تحسين رفتارهاي شوهر خودش محدود ميشود و فقط و فقط روح يك زن با اين انتخاب به طور صد در صد در اختيار مردش است، بايد گفت زن هم انساني است با احساسات گوناگون كه در شرايط مختلف درك هاي متفاوتي از مسائل دارد، از بي توجهي ناراحت مي شود و با ديدن مشتركات به فكر مي رود و با گذشتن از خاطرات به ياد مي آورد و بر سر دوراهي ها كمك مي طلبد و ... و در نهايت اغلب بهترين تصميم را مي گيرد. براي زني كه 17 سال از زندگي مشتركش پاك و پربار گذشته، آيا اين گناه است كه چند روزي درگير مقايسه شوهرش با مرد ديگري باشد در حالي كه فكر خطا هم به ذهن وي راه نيافته است، حتي اگر شرايطش وجود داشته؟ آيا بايد نتيجه گرفت كه اگر زني بعد از 17 سال زندگي مشترك در ميان همه گرفتاريها لحظاتي را در ذهن خود و در خلوت خود تنها به درگيري هاي دو ور ذهنش مي پردازد، پس اصلا مردان نبايد ريسك كنند و ازدواج كنند؟ آيا اين يك نتيجه گيري بدبينانه نيست؟ روح زن و همينطور مرد تسخير ناپذيراست و هيچكس نمي تواند صددرصد روح و جسم ديگري را مال خود كند و ادعا كند كه فقط در اين صورت تن به ازدواج مي دهد!در پايان خوشحالم كه مي بينم احساسات زنانه به روي كاغذ مي آيد تا همديگر را بيشتر و بهتر بشناسيم و نوع ديگر فكر كردن را ياد بگيريم تا هرگز از هم غفلت نكنيم و لحظات شيرين را به مخاطره نيندازيم.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: محسن آزرم (azarm_benefactor@yahoo.com)

« زويا پيرزاد » يكي از معدود داستان نويسان اين سال هاست كه شخصيت پردازي را بلد است و مي داند هر آدمي در داستان چگونه بايد باشد . چيزي كه اين رمان را در وهله ي اول ( به نظرم ) خوب نشان مي دهد نكته ي كوچك و در عين حال مهمي است كه نمي شود ناديده اش گرفت .در اين داستان ( رمان ) شخصيت ها به شدت شبيه آدم هاي واقعي اند ؛ آدم هايي كه شايد مابه ازاي خارجي شان را نشناسيم ( و ضرورتي هم در اين كار نيست )و از سوي ديگر رخدادهاي روايت در اين رمان محدود است به چيزهايي كه ممكن است در زندگي اتفاق بيفتند . اما تفاوت عمده ي اين رمان با رمان هاي ديگري كه واقعي به نظر مي رسند اين است كه تعلق خاطر به حركت داستان را از خواننده نمي گيرد تا او را به شخصيت ( به خاطر خود شخصيت ) علاقه مند كند . بعكس ، داستان خانم « پيرزاد » مي كوشد ميان اين دو ، نوعي تعادل برقرار سازد . درواقع ، انگيزش شخصيت هاي داستان و مسايلي مثل ضمير هوشيار و وجدان ، به نوعي نقطه ي كانوني رمان اول خانم « پيرزاد » است . خواننده تا آن جا پيش مي رود كه گاهي گمان مي كند رفتار يكي از شخصيت ها ( يا چند تا از آن ها ) را قبلا تجربه كرده و همين براي به نتيجه رسيدن نويسنده كفايت مي كند .

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:24 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: الهه مشتاق (emoshtagh@yahoo.com)

از ديد يك مخاطب: فكر ميكنم بهترين حرفي كه يك مخاطب ميتواند به نويسنده بگويد اين است كه داستان شمارا يك نفس خواندم بي آنكه كتاب را زمين بگذارم. "چراغها را من خاموش ميكنم" داستاني صريح و ساده است كه ميتواند با حجم موزوني از كشش و جذابيت تا آخر خواننده را به دنبال بكشد. اوج قدرت داستان در بيان يكي از پيچيدهترين لايههاي شخصيت داستان به گونهاي بسيار ساده و طبيعياست كه بدور از بازيهاي داستانسرايي صورت گرفته است.از ديد يك منتقد: انتخاب عناصر داستان بقدري دقيق صورت گرفته است كه موضوع؛ زاويه ديد و شخصيت پردازي همه در خدمت فرم قرارگرفتهاند و فرم با محتواي داستان انطباق كامل دارد. نتبجه گيري: خانم پيرزاد به منطقهء آزاد پرواز نويسندگي كه همان ساده نويسي در اوج تجربه است قدم گذاشتهاند. شايد نويسندههاي ارجمند مملكتمان كه قبلاً به اين نقطه رسيدهاند بگويندكه : اين نقطهء بي بازگشت است.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: امير رضا بيگدلي (bigdeliamir@yahoo.com)

شايد لزومي نباشد كتابي را براي خواندن سفارش كنيم كه چند جايزه ادبي را از آن خود كرده است. كتابهايي كه جايزه مي گيرند به راحتي به كتابخانه هاي شخصي راه پيدا مي كنند. اما لازم دانستم پيش از تعطيلات عيد به كتاب دوستان بگويم كه اگر مي خواهند رماني بخوانند و از خواندن لذت ببرند حتما اين كتاب را بخوانند. داستاني سر راست, زيبا و دلنشين دارد كه در آن زندگي موج مي زند. اما به گمان من داستان در دو جا ضعيف مي شود. يكي آنجايي كه ماجراي باران ملخ پيش كشيده مي شود. زيرا خواننده را كه حسابي درگير ماجراي داستان است معطل نگه ميدارد و به موضوعي مي پردازد كه مي توانست نپردازد و همانطور كه پرداختن به آن كمكي به داستان نكرده, ناديدن انگاشتنش هم لطمه اي به داستان نمي زند. و ديگر در انتهاي داستان است. جايي كه خواننده تمايل دارد همدلي و همزباني زيباي كلاريس و اميل بيشتر جلوه كند كه نويسنده با «ايراني بازي» به طور بسيار بدي راهش را كج مي كند و ويولت را به جاي كلاريس قرار مي دهد تا يك وقت شك نكنيم كه يك زن شوهردار ايراني هم عاشق مردي ديگر مي شود يا مردي دل به زن شوهر دار مي بندد. (به نظر من مورد دوم داستان را از اوج به پايين مي كشد و به بهايي ناچيز داستان را از مسيري اجتناب ناپذير برمي گرداند) با اين حال اگر دوستي از من بخواهد كه رماني به او پيشنهاد كنم تا در تعطيلات عيد آن را بخواند و لذت ببرد بدون شك خواهم گفت: «چراغها را من خاموش مي كنم» اثر زويا پيرزاد را تهيه كند و چراغها را روشن كند و وقتي به رختخواب مي رود كه رمان را بخواند مطمئن باشد چراغها را خاموش نخواهد كرد مگر «چراغها را من خاموش مي كنم» را تمام كند.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: ناشناس (something@somewhere.com)

بعد اذ هیاهوی زیادی که برای این کتاب برپا شده بود ، کتاب را از دوستی به امانت گرفتم و خواندم. بسیار مایه تاسف است که چنین کتابی چنین جوایزی را در کشور از ان خود می کند و محبوب عام و خاص می شود. اگر کتابهای بهتری از مجموعه داستان نویسان ایرانی نخوانده بودم، این را نشانی از ضعف ادبیات داستانی امروز ایران تلقی می کردم. شاید بهتر بود اگر اینطور میبود داستان بسیار بی مایه است و شخصیت پردازی بسیار ضعیف. تنها نقطه ی قوت داستان می توانست بررسی شرایط زندگی قشر بزرگی از زنان ایران باشد (زنان خانه دار ) و نگاهی انتقادی به فرهنگ جامعه، که حتی این هدف هم بدست نیامده استکتاب به بررسی زندگی زنی میپردازد که غیر از پختن و شستن و رسیدگی به فرزندانش کار دیگری در زندگی انجام نمی دهد. آمدن همسایه ای جدید این روال یکنواخت زندگی را دگرگون میکند. این دگرگونی به زن نشان می دهد که زندگی بی محتوای سابقش تنها راه زندگی نیست و پایه ای برای کشمکش های درونی او می شود. مسلما این سوال برای او مطرح می شود که چه باید کرد. کتاب تا این نقطه بسیار کند و کسل کننده اما با اینحال در مسیری درست پیش می رود. اما ناگهان بدون هیچ مقدمه ای همه جیز کن فیکون میشود و زن بیچاره به این نتیجه میرسد که نه تمامی این خود درگیری ها نتیجه یک برداشت غلط از زندگی بوده است. اینکه بسیار زندگی خوبی داردو باید خوشحال هم باشد که شوهری دارد و مجبور نیست مثل خواهرش هرجا و هر وقت دنبال شوهر بگرددآیا این چیزی است که قشر کتاب خوان جامعه ی ما می خواند و می پسندد؟ هیهاتتاسف بارترین مساله این است که بسیاری از زنان و دختران ایرانی این کتاب را میخوانند و میپسنند. که نویسنده به اصطلاح تمام زوایای پنهان روحشان را دیده و بیان کرده. تنها چیزی که دیده شده زندگی رقت بار شماست و تنها چیزی که بیان شده نسخه ای پر از داروهای مسکن که فراموش کنید که درد جه بوده و درمانی نیاز داشته است.

Star_69
1390,03,04, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
نوشته شده توسط: ساناز خراساني ()

اي كاش آقاي “ناشناس” لطف ميكرد و اسم خودش را مينوشت! به هر حال جاي تاسف است كه هنوز به ادبيات به عنوان نوشته اخلاقي نگاه كنيم و اين قدر از هنر داستان نويسي دور باشيم. پيرزاد اگر نه اولين حتما جزو معدود رمان نويسهاي ايراني است كه هنر داستان نويسي يعني شخصيت پردازي، فضا سازي، قصه گويي و مهم تر از همه جذابيت و كشش را بلد است. با نثري كه دور از شعر و شاعري است. من از خواندن چراغها... خيلي خيلي لذت بردم و به ادبيات ايران اميدوار شدم وكلي داستان نويسي ياد گرفتم.

مرضیه جهان آرا
1390,03,07, ساعت : 10:48 قبل از ظهر
با سلام خدمت خانم پیرزاد عزیزم.

کتاب چراغ ها رو من خاموش میکنم یکی از فاخرترین کتابهای ادبی هستش.
چندین بار این رمان رو خوندم و هر بار مطلب جدیدی پیدا میکنم.
واقعا زیبا و محشر بود.:-2-40-:

mahnameh
1390,05,29, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
سید علی موسوی

"چراغها را من خاموش میکنم" روایت تنهاییهای گاه و بیگاه زندگی آدمهاست. آدمهایی که خواسته و ناخواسته زیستشان کنار هم دچار تکرار و سکون میشود.
شب و روزهایی اینچنین استعداد بالایی برای بارور ساختن حاشیههای منفی و بهانهگیریهای از سر دلتنگی دارند. گلههایی به حق که به فرسایش روحی میانجامد و نتیجهی نگفتن، به درون ریختن و ماندن در این فرسایش و عادت اجباری به وضع کسل کنندهی موجود، تلاش روح برای کاستن سنگینی فضا را به دنبال خواهد داشت. فراری به مأمنهایی که برخی خارج از دایرهی هنجارهای اجتماعی و اخلاق و تعهدهای معمول زندگی هستند.
http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2009/11/4553_orig.jpg
زویا پیرزاد
"کلاریس آیوازیان" از ارامنهی تبریز که "زویا پیرزاد" داستان را از فکر و زبان او روایت میکند به خاطر شغل همسرش "آرتوش" با پسر بزرگش "آرمن" و دوقلوهایش "آرمینه" و "آرسینه" در آبادان زندگی میکند.
کلاریس مدتی است به تکرار و سکون زندگی در کنار خانوادهاش در هوای گرم و شرجی آبادان، به بوی گاز پالایشگاه، به صدای قورباغهها و اخلاقهای خاله زنکی مادر و تلاش خواهرش برای یافتن شوهری ایدهآل "عادت" کرده. به بیاعتناییها و سردی و سر فرو بردن "آرتوش" به روزنامه و سوال هر شبش برای اعلام پایان روز: " چراغها را تو خاموش میکنی یا من؟"
شاید اگر نقل مکان خانوادهی سیمونیان _" المیرا" به همراه پسرش "امیل" و نوهاش "امیلی" _ نبود؛ کلاریس با عاداتش کنار میآمد و فشار روحی پنهان این "عادت"ها ، تکرار و سکون را با دلخوش کردن به باغچهی جلوی خانه، با میخکها و شاهپسندها و گلهای میمون و نمرهیی و اطلسی و گل نخودیهای روی هره و سه درختچهی توی حیاط سبک میکرد.
زمان زیادی از آشنایی دو خانواده نمیگذرد که نیکو گفتن و نیکو شنیدن و هم صحبتی محبت آمیز امیل حال و هوای ذهن کلاریس را به خود مشغول میکند. کلاریس توجهاتی که از خانوادهاش به خصوص از همسرش آرتوش انتظار داشت به شکل پررنگی در گفتار و نگاه امیل مییابد. تا آنجا که این توجهات کم کم وجدان کلاریس را به تلاطم میاندازد.
" ور مهربان ذهنم پرسید: تو چی میخواهی؟ جواب دادم: میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم.
ور ایرادگیر مچ گرفت: تنها باشی یا با کسی حرف بزنی؟"
گرچه به ظاهر کلاریس داستان تنهایی خودش و امواج این تنهایی را که وجود امیل برایش ایجاد میکند روایت میکند؛ اما در بطن و حاشیه داستان تمام آدمها حتی خود امیل، مادر امیل، دخترشان سوفی، خواهر و مادر کلاریس، خانم عبداللهی فعال حقوق زنان که برای گرفتن حق رای برای زنان ایرانی تلاش میکند و همهی شخصیتهای فرعی و اصلی داستان، تنهایند؛ اگر چه زیستی به ظاهر در کنار هم دارند.
حضور امیل و خانوادهاش صرفا یک تغییر و شوک روحی به تمام شخصیتهای داستان وارد میکند.
شاید اگر زویا پیرزاد روزی بخواهد چراغها را از طرف یکی دیگر از این شخصیتها، برای مثال از طرف "آرمن" که در 15 سالگی عاشق "سوفی" شده و حاضر است به خاطر او یک شیشه سرکه را یکجا سربکشد روشن کند، همین درگیریهای ذهنی ور ایرادگیر و ور مهربان را خواهد نگاشت.
وارد شدن عادت و تکرار به زندگی و فراموش کردن آدمهایی که با آنها صبح چراغ را روشن و شب خاموش میکنیم؛ بلای جان و سوهان روح وجدانهای پاک و روحهای نزدیک به هم است و موجب طغیان بداخلاقیها و پررنگ شدن "حواشی بی اعتبار" شده به واسطهی تعهدات زندگی مشترک است.
امام علی(ع) میفرماید: با چیره شدن بر عادتهاست که میتوان به بالاترین مقامات رسید. منتخب المیزان حدیث 4695
.................................................. .................................................. ..
زویا پیرزاد به گواهی پشت جلد کتابش در آبادان به دنیا آمده است.
از سال 1370 تا 1380 مجموعه داستانهای مثل همهی عصرها، طعم گس آلبالو و یک روز مانده به عید پاک را منتشر کرد که بعدها یکجا در سه کتاب تجدید چاپ شدند.
چراغها را من خاموش میکنم اولین رمان این نویسنده در اسفند 1380 است و رمان دومش عادت میکنیم در مرداد 1383 منتشر شد.
زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است. آلیس در سرزمین عجایب اثر لوییس کارول و آوای جهیدن غوک که مجموعهای از شعرهای ژاپنی است.
جایزههایی که پیرزاد بابت قلم زدنش گرفته:
طعم گس خرمالو: جایزه بیست سال ادبیات داستانی 1376
یک روز مانده به عید پاک: تشویق شده در جایزه کتاب سال 1380
چراغها را من خاموش میکنم: بهترین رمان سال 1380 پگاه (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد گلشیری، لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در 1380، بهترین رمان سال 1380 برنده جایزه کتاب سال

patrin
1390,05,29, ساعت : 02:34 بعد از ظهر
تاپیکتون با تاپیک زیر ادغام میشه

http://www.forum.98ia.com/t116193.html

لطفا نقد کتابهایی که تاپیکشون موجوده در تاپیک جدید نذارید

-Farimah-
1390,05,29, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
چراغ ها را من خاموش می کنم جزء بهترین کتابهای ایرانی هستش که خوندم. به نظرم زندگی روزمره یک زن نسبتاً میانسال رو خیلی عالی خلق کرده. نگرانی برای پسرش ، افکار درهم و برهم درمورد مرد همسایه جدید ، اتفاقات روزمره ای که برایش خسته کننده بود ، همه به بهترین نحو نوشته شده بود. هر کسی که این کتاب رو نخونده من خوندنش رو پیشنهاد میکنم!

raha_sweet
1390,06,01, ساعت : 08:00 بعد از ظهر
من دیوانه وار عاشق این کتاب هستم ....
اولین باری که این کتاب را خوندم سال گذشته بود و به نظرم یه کتاب معمولی اومد.
ولی امسال که برای بار دوم خوندم واقعا از درون من را اتیش می زد ...دقیقا احساس کلاریس را حس می کرد ...خیلی خیلی قشنگ نوشته شده بود.
جمله به جمله این کتاب قشنگ و قابل درک بود ...
احساسات در جمله های کوتاه بیان شده بود ولی ان قدر قشنگ بیان شده بود که به راحتی درکش می کردی.
واقعا حق این کتاب بیشتر از این ها بود که جایزه ببره و من به زویا پیرزاد تبریک می گم.

tina124
1390,06,23, ساعت : 02:09 قبل از ظهر
برعکس هدیه جون به نظرم این از نقاط قوت کتاب بود و من از جزئیات کتاب واقعا خوشم میومد چون کاملا خودت رو تو اون فضا احساس میکردی

کاملا با شما موافقم.یه جور تازگی دل نشین داشت این کتاب.بعضی جاها انقدر زندگی کلاریس یک نواخت بود ناراحتم میکرد و از همه بیشتر حس اون زن رو موقعی که آرتوش بهش اهمیت نمیداد.خلاصه کتاب خاصی بود.کلی دلم گرفت.

ماه منیر
1390,07,08, ساعت : 06:37 بعد از ظهر
من خیلی از این کتاب خوشم اومد خیلی بیشتر از کتابای دیگه خانم پیرزاد خیلی خوب تونسته بود تنهایی های
یک زن رو به تصویر بکشه و در انجمن نقد نویسان هم با واکنش مثبت مواجه شد بنظر من بهترین کتاب خانم
پیرزاده

chrysalis
1390,07,28, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
دقت ویژه ای که نویسنده تو خلق جزئیات داشت مهمترین نکته ای که من به ذهنم میرسه و اصلا بههمین خاطر خیلی ازش خوشم اومد
منمبا نظر دوستان موافقم که گفته بودن این یکی از بهترین کارهای خانم پیرزاده
اصولا ایشون نویسنده پخته کارو موفقی هم هستن اگر به شناسنامه کارشون نگاه کنیم

S-A-R-A
1390,08,27, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
من این رمان رو خیلی دوست داشتم چون برخلاف خیلی از رمان های دیگه، نویسنده زندگی کسی رو روایت کرده بود که ما باهاش آشنا هستیم. اتفاق عجیب غریبی توی اون رخ نداد و زندگی خیلی عادی و معمولی بود که موجب دلنشین شدن داستان شده بود. به نظر من برای این که یک رمان قشنگ باشه حتماً لازم نیست داستان های پیچیده ای رخ بده بلکه زندگی عادی شخص هم می تونه جذاب باشه. خیلی راحت می شد با شخصیت اصلی داستان و دغدغه هاش ارتباط برقرار کرد. اتفاقی که برای من توی رمان های دیگه ای که خوندم نیفتاد.
کسانی که این کتاب رو نخوندن توصیه می کنم حتماً بخونن. مخصوصاً خانوم های میانسال چون نکات ریزی توی کتاب آورده شده که قطعاً اونها هم توی زندگی بهش برخوردن.

-نازلی-
1391,02,07, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
امشب این رمان رو تموم کردم...
رمان جذاب و پر کششی بود....
و واقعا حرفی برای گفتن داشت....
متعجبم....در عجب از اینکه دوستان این رمان رو با آثار عامه پسند این روز ها یکی می دونند....تقریبا همه نقد های این تاپیک رو خوندم...
توهین نباشه...اما راستش ماها انگار داریم پس رفت می کنیم...
چطور از رمان های عامه پسند که زندگی یه دختر پولدار و خوشگل و همه چیز تمومه و نویسنده با گوشه اتاقش نشستن و کمی فکر و خیال کردن اونو نوشته، دفاع می کنیم و خوشمون میاد و به به و چه چه و....
اون وقت از چراغ ها را... هیچی نمی فهمیم و می گیم حالا که چی؟؟؟
کاش کمی به جای خوندن مهملات ذهن های ضعیف کمی هم از این دست کتاب ها می خوندیم...
من اولین کاری بود که از خانم پیرزاد می خوندم...اصلا هم نمی شناسمون و با منش فکری شون آشنا نیستم...
اما چراغ ها را... و نه تنها کلاریس، که همه شخصیت های داستان، چیزی نبود که به راحتی از کنارشون بگذرم....
جزء کتابایی که باید توی کتابخونه م باشه...باید هر از چندی به نگاه بهش بندازم...
و باید هر دفعه از خودم بپرسم نویسنده چه طور این رو نوشته؟؟؟
این قدر ساده و روون از دغدغه های یک زن...یک زن ارمنی، دهه چهل، ساکن آبادان، سی و هشت ساله....و این قدر دور و این قدر نزدیک به منِ خواننده که هیچ نقطه مشترکی توی زندگی خودم و اون نمی بینم....
در عجبم....چرا همیشه توی رمان ها دنبال یه مثلث عشقی می گردیم...چرا باید به زبون بیاریم عشق ممنوعه...
حرف های من مبنی بر نقد نیست...به نظرم، کلاریس و امیل هیچ درگیری عشقی ای نداشتن...اگه کسی این ادعا رو داره...پس تعاریفمون از عشق یکی نیست...یا من اشتباه برداشت کردم از کتاب....
همه زنها، توی یه برهه ای، مثل کلاریس، نیاز به محبت و توجه دارن..نیاز به هم دردی، هم دلی.
امیل یه دوست بود که توی این زمان پیداش شد و این جای خالی رو پر کرد...حتی نه به جای آرتوش....می تونست به جای نینا باشه، به جای مادر...آلیس....راوی خودش یه جایی گله کرد ازشون و دغدغه هاشون...
چرا همیشه دلمون می خواد همه چیز رو به عشق مرتبط کنیم و توجه جنس مخالف رو خاص و با غرض بدونیم....حتی به نظرم ماتیک زدن کلاریس به لب هاش هم نشونه عشق نیست....اون با درک کردن های امیل خودش رو باور می کنه، به خودش اهمیت می ده...(امیل که یه شخصیت زن گونه داره، آشپزی رو دوست داره، توی کارای خونه کمک می کنه، گل ها رو دوست داره، روحش لطیفه و شاعر، و حتی ما متوجه می شیم خیل زود دل می بنده)
چراغ ها را من خاموش می کنم، توصیف بی نظیر یک زن از یک زن در یک فاصله نزدیک مکانی با همه ما و فاصله فرهنگی و زمانی دور از ما بود...توصیف روزمرگی ها، دغدغه ها، تنش ها....و البته که عشق هم بود....
اما به نظرم بی نهایت جذاب بود که موضوع و کل داستان روی عشق نمی چرخید...بله آرمن عاشق می شد، کلاریس عاشق بود..آلیس مرد زندگیش رو پیدا کرد...توی همه لحظه های داستان عشق بود...ولی مسخره و به قولی نخ نما نشده بود....
من بارها طی خوندن رمان از خودم پرسیدم چه جوری...واقعا چه جوری نویسنده این قدر خوب از پس توصیف آدم ها و مکان ها و اتفاق ها بر اومده بود...
هنر نیست که رمان بنویسیم و جای شهر و خیابون و بیمارستان و فلان و فلان رو خالی بذاری...یه سه نقطه...که ضعف ما و بی احترامی به خواننده رو برسونه....
کاش دوستانی که این مدل رمان های عشقی رو دوست دارن، نمی گفتن این کتاب حرفی برای گفتن نداشت....این جوری شاید کسی رو که کتاب رو هنوز نخونده، محروم کنید از خوندن یه داستان ناب....هر کس حق انتخاب داره.
این رمان رو پیشنهاد می کنم....چه برای یه بار خوندن، چه برای توی کتابخونه بودن....
من امروز بعد از مدت ها بی وقفه یه داستانی رو خوندم که ارزشش رو داشت و ارزش دوباره خونی داره و ارزش پیشنهاد دادن....
ممنونم از خانم پیرزاد.

Star_69
1391,06,17, ساعت : 04:50 بعد از ظهر
چراغها را خاموش نکنید خانم پیرزاد، بنویسید!


http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_naqd/5/1/518_616_1.jpg

چرا همه شهر امروز عصر جمع شده توی آشپزخانه من؟ - چراغها را من خاموش می‏کنم

از زویا پیرزاد ص 158

1 ـ با رسیدن به بخش - یا فصل - 25 یاد آن صحنه تسخیرشدگان افتادم که نیکولای ‏استاورووگین در مقابل همه شهر که در سالن خانه مادرش جمع شده‏اند اعلام می‏کند که دختر لنگ نیمه دیوانه همسر رسمی‏اش است. یاد آن صحنه فیلمی از هیچکاک افتادم که جوانی دست‏ به قتل زده بود و جنازه را در صندوقی قایم کرده بود و هر جمله و هر حرکت کوچک مهمانان او و دوستش را می‏لرزاند که نکند همه می‏دانند در آن صندوق جنازه‏ای قرار دارد.

2 ـ چرا بازار رمان در ایران رونق ندارد؟

3 ـ انتشاراتی بزرگ در اروپا و آمریکا موسسات بزرگ کاپیتالیستی هستند. با هزاران نفر شاغل و سرمایه‏های عظیم. گالیمار، آلبن میشل و گراسه در فرانسه، علاوه بر این وجه، خصلت‏کاپیتالیستی مالکیت موروثی را هم دارند و نسل بعد از نسل به اداره این بنگاه‏های صد ساله یا قدیمی‏تر مشغولند.

4 ـ رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم»، از نوع رمان‏هایی است که می‏توانند درشکل‏گیری یک بازار رمان نقش ایفا کنند. آشنا و در عین حال دور برای اینکه خواننده معمولی‏ وارد فضای داستان شود و با شخصیت‏ها زندگی کند و کنجکاو دنبالشان برود و به آنها علاقمند بشود و حوصله‏اش سر نرود. دورنمایه اصلی‏تر آن - یکی از چند تصویر این کتاب چند بعدی - عشق است ـ نیاز به عشق ـ که همان قصه است و اما هیچگاه مکرر نیست. در کنار آن، خانواده،زن و شوهر و بچه‏ها و دختری که سال‏هاست دنبال شوهر می‏گردد. رازهایی واقعی یا موهوم که ‏این یا آن شخصیت فامیل یا در و همسایه دارد ـ مادر امیل. فاقد آن ادا اطوارهای تکنیکی و تعلقات ایدئولوژیکی است که رمان‏نویسی فارسی را دارد تباه میکند و یا حداقل یکی از موانع ‏مهم تبدیل آن به یک کالای فرهنگی عام شده است. رمان‏نویسی در ایران اگر بخواهد از صورت ‏یکی شیئی لوکس مقدس متعلق به یک الیت محدود و عده‏ای «از مابهتران» خارج شود،بدون‏اینکه به ابتذال و سطحی‏گرایی بیفتد، نیاز به چنین رمان‏ها و نویسندگانی دارد.

5 ـ آنچه در بالا گفته شد به معنای تخطئه و بی‏ارزش انگاشتن انواع مختلف رمان نیست،صرفاً تاکید بر این نکته است که تا زمانی که درِ رمان‏نویسی ایران بر همین پاشنه بچرخد، بازار رمان در این کشور شکل نخواهد گرفت. و اولین قربانیان این وضعیت، رمان‏های تجربی و کم‏خواننده هستند. رمان پرفروش مانند صنایعی از قبیل نفت و ذوب آهن و اتوموبیل است که‏ستون فقرات اقتصاد می‏شوند و در کنار خود ده‏ها و صدها شاخه تولیدی و اشتغال و غیره ایجادمی‏کنند و بازار را رونق می‏دهند.

مدیره ایتالیایی «گالیمار» سال گذشته در مصاحبه‏ای با یک ماهنامه ادبی گفت: ما کتاب‏هایی‏چاپ می‏کنیم که پانصد هزار نسخه فروش می‏رود، ترجمه هاری پاتر را هم داریم که 7 میلیون‏نسخه از آن را فروختیم، رمان‏هایی هم چاپ می‏کنیم که فروششان به زحمت به دو هزار می‏رسد.مدیر و مالک «آلبن میشل» در همان مصاحبه می‏گوید: ما رمان واقعی برای خوانندگان واقعی‏ چاپ می‏کنیم. و غالب رمان‏های این انتشاراتی اخیر هم پرفروش هستند و هم از سطح قابل ‏قبول هنری برخوردار. در کنار این بزرگ‏ترین انتشاراتی‏های فرانسه، ده‏ها و شاید چند صد ناشردیگر وجود دارد که هر کدام حوزه‏ای را می‏پوشاند.

6 ـ «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» از نوع «رمان‏های واقعی برای خوانندگان واقعی» است.در بند اول از تشابه احساسی که بخش 25 رمان درم ایجاد کرد نوشتم. اما، این روندشخصیت‏پردازی و پرورش واقعه که از ابتدای کتاب شروع می‏شود و خواننده را به این بخش‏می‏رساند، و از خلال دیالوگ‏هایی استادانه و تصویر کردن هوشمندانه حرکات و بیان جزئیاتی‏دقیق او را قاطی «تمام شهر» در این زندگی شرکت می‏دهد، با کمال حیرت، متکی بر نا ـشخصیت و نا ـ واقعه است. همه این آدم‏ها کاملاً معمولی هستند، هیچ چیز برجسته‏ای در آنهاوجود ندارد. تنها «المیرا سیمونیان» یک ماجرای دوردست عاشقانه جذاب و فراتر از زمان‏ خودش دارد، اما او یک شخصیت کاملاً حاشیه‏ای نسبت به وقایع رمان است. استثنائی است که‏قاعده را تأیید و پررنگ‏تر می‏کند. راوی - کلاریس - ، شوهرش، خواهر و مادرش، امیل و ویولت‏ ووو، آدم‏هایی کاملاً عادی هستند. آنچه که قرار است ماجرای عاشقانه بزرگ زندگی کلاریس‏بشود، تنها یک سوء تفاهم است. و بلافاصله در روزهای بعدش: «گوشی را گذاشتم و رفتم ‏اتاق ‏نشیمن. چرخ خیاطی روی میز ناهارخوری بود. لباس‏های جشن آخر سال دو قلوها رامی‏دوختم... حس می‏کردم همه این ماجرا فیلمی بوده که خیلی خیلی وقت پیش دیده‏ام وحوصله‏ی دوباره دیدنش را ندارم... به لباس‏ها نگاه کردم و فکر کردم برای تابستان تاجی باشمشاد درست می‏کنم.» به قالب کشیدن این زندگی‏های معمولی در یک رمان جذاب و هیجان‏انگیز به راستی که هنر است.

7 ـ زبان نویسنده به نحوی خارق‏العاده مدرن و، بگذارید بگویم، شهری، غیر رمانتیک و وبلاگی است. کوچک‏ترین گرایشی به رمانتیسمی که تنها شیفته برخی کلمات و عبارات است‏ندارد. از وبلاگی منظورم کاربرد برخی کلمات یا ترکیب‏هایی است که زیاد در شعر و ادبیات‏حضور ندارند و ارائه تصاویری که آنها نیز «غیر ادبیاتی» هستند. البته فاقد شتاب اجتناب‏ناپذیری‏ که محصول خصوصیت تکنولوژیکی و وبلاگنویسی است. این رمان قابلیت پرفروش شدن دربازارهای اروپا و آمریکا را دارد.

8 ـ قبلاً، پیش از خواندن رمان و با مشاهده عکس‏العمل‏ها درباره آن، کوتاه نوشتم که گویااین رمان حداقل در انتقال حس مکان وقوع - آبادان - بسیار موفق بوده است. با خواندن آن متوجه‏شدم که این حس مکان تنها در عناصر آشنای آبادان، بریم و بوارده و پالایشگاه و بازار کویتی‏ها وگرما نیست، در تار و پود ریتم زندگی و شباهت روزها و فضای عمومی رمان و بخش‏بندی آن‏بافته شده است. بخش‏های این کتاب، همان خانه‏های شبیه به هم و آرام و منظم بوارده و بریم‏هستند، گیرم یکی کمی بزرگ‏تر یا دیگری مختصری شلوغ‏تر.

9 ـ می‏خواهم شماری از این ایده‏ها را باز کنم و نیز به‏ویژه روی بخش‏هایی از این رمان - اززبان گرفته تا شخصیت‏پردازی و دیالوگ‏ها و ارتباط ساختاری با کل رمان و غیره - با حداکثر جزئیات درنگ کنم.

«چراغها را من خاموش می‏کنم» فرمی دایره‏ای دارد. با یک اسباب‏کشی بی سر و صدا و تقریباً نامرئی شروع می‏شود، مسیری را طی می‏کند، برمی‏گردد و چند ماه بعد، با یک‏اسباب‏کشی پنهانی دیگر پایان می‏یابد. نقطه پایان دایره دقیقاً همان نقطه آغاز نیست؛ گرچه‏ فاصله‏اش با آن هم اصلاً محسوس نیست و چندان به چشم نمی‏آید. انگار پرانتزی باز و بسته‏ شده است. اتفاق مهمی نیفتاده است و «ملالی نبوده جز دوری شما، به خیر گذشت». یک ‏ناشخصیت، یک ناواقعه، یک ناعشق یک ناخیانت. کلاریس، راوی داستان و زن خانه‏داری که‏ برای مدت کوتاهی در معرض وسوسه یک عشق ممنوعه - یا حداقل شروع یک رابطه احساسی ‏با مردی غیر از شوهرش - قرار گرفته است، بیش از حد عذاب نمی‏کشد. ناماجرا تمام شده است:«حالم خوب بود و خوابم نمی‏آمد چرا؟... شاید هم چون امروز صبح بیدار شدم و دیدم قورباغه ‏نیستم» ]چون کار بدی ـ خیانت ـ نکرده بودم‏[ - ص 270 - . همه چیز بی‏اهمیت و خرد است.آنچه بزرگ است، خود رمان است که از این مجموعه بی‏اهمیت‏ها یک مجموعه با اهمیت وباارزش معماری کرده است: تا اهمیت و ارزش پنهان موجود در آنها را نشان دهد. یا، دقیق‏تر،نگاهی را طراحی کند که به کمک آن همه افراد معمولی «شخصیت» و همه رویدادهای نامهم،«واقعه» بشوند.

این کار را نویسنده از طریق سبک ـ نگاه جزئی بین راوی و زبان ساده و امروزی او که دربرآیندش گاهاً تپشی حیرت‏آور را منتقل می‏کند ـ انجام می‏دهد. «رومیزی‏ها و دستمال سفره‏هااز کتان سفید بودند. بشقاب‏های چینی با گل‏های نارنجی حتماً قدیمی بودند و حتماً گرانقیمت‏ولی بشقاب من دو جا لب پر بود... در نور شمع رومیزی سفید به زردی می‏زد. بیشتر از یکی دوجا لک داشت و جای سوختگی سیگار.» - ص 49 و 50 - تصفیه عبارات از حروف ربط و اضافه ‏و تقطیع عباراتی که می‏توانستند اجزایی از یک جمله باشند به صورت جملاتی مجزا، تاثیری‏ کوبنده به آنها می‏دهد؛ انگار که دوربین به جای نشان دادن چند نفر در یک کادر، نوبت به نوبت وناگهانی روی آنها بپرد و بر آنها زوم کند:
«صندلی را عقب زدم و ایستادم.» به بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم‏کوتاهی کرد. آرتوش تکه نانی گاز زد» - ص 52 - به جای: صندلی را عقب زدم و ایستادم: «به‏بچه‏ها سر بزنم». امیل سیمونیان از جا بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد و آرتوش {هم‏} تکه نانی گاززد.» کاربرد زبان به این نحو،تپش درونی صحنه را به خوبی انتقال می‏دهد. در این صحنه کلاریس‏نگران است زیرا مدتیست از اتاق بچه‏ها صدایی نمی‏آید؛ بعلاوه المیرا سیمونیان میزبان شام،آنها را با گفتن اینکه نوه‏اش زود می‏خوابد تقریباً بیرون کرده است؛ همچنین آرتوش، بعد از فیوزپراندن از مشاهده بوسیده شدن دست زنش توسط امیل سیمونیان و خوردن یک خورش تند که‏اصلاً دوست ندارد یک بار دیگر با دیدن احترام اشرافی امیل، فیوز دیگری می‏پراند. نان گازمی‏زند تا طعم‏تندی را محو کند یا عصبی است یا خجالتزده یا حسود؟

به سبک و نگاه ریزبین و زبان برمی‏گردیم.
شیوه روایت، همچنان که در بیانیه‏های اعطا جوائز آمده، کلاسیک است. زمان در خطمستقیم به جلو می‏رود؛ بازگشت به گذشته در ذهن راوی زیاد نیست و بدون پیچیدگی خاصی‏روی می‏دهد؛ آینده تقریباً اصلاً حضور ندارد - این البته مربوط به اطمینان خاطر اجتماعی ناشی‏از کارمند شرکت نفت بودن هم هست - . شخصیت‏ها به تدریج معرفی می‏شوند و وقایع تقریباًمنظم و روشن - بدون پیچیدگی‏های غیر لازم و آلامد در بخشی از داستان‏نویسی ایرانی - شکل‏می‏گیرند و منکشف می‏شوند. فضای مکانی به خوبی تصویر می‏شود و کم‏کم خواننده با آن‏ارتباط ایجاد می‏کند. با این وجود کلاسیک بودن به معنای ممنوع بودن ابداع نیست. رمان خانم‏پیرزاد نسبتاً بلند است. به هر حال آنقدر بلند که بتواند شامل دو یا سه فصل - مثلاً هر کدام شامل‏16 بخش ـ توصیف مکان و شخصیت‏های محل، آمدن سیمونیان‏ها و نطفه‏بندی رابطه‏کلاریس با او، اوج ماجرا و پایان آن - بشود. تقسیم یک رمان به فصل تاکیدی بر یک گسست درتداوم است. از نظر ذهنی و روانی خواننده انتظار دارد که وارد مرحله یا سطح دیگری ازشکل‏گیری دنیای رمان بشود. عدم تقسیم این رمان به فصل یکی از هوشمندانه‏ترین کارهای‏نویسنده است. گسستی وجود ندارد، همه چیز با فراز و نشیبی نه چندان مهم تداوم دارد. دایره به‏نقطه آغاز بر می‏گردد و ادامه پیدا می‏کند. از نقطه‏ای متفاوت: کلاریس وسوسه را تجربه می‏کند واز سر می‏گذراند و حال خوشحال است که کار بدی نکرده و قورباغه نشده؛ و حالا آرتوش است‏که دو گلدان گل نخودی برای زنش کادو می‏خرد.

چیزی دراماتیزه نمی‏شود و اغراقی در کار نیست. پل و برش و مرحله‏ای در کار نیست. صف‏ بخش‏هاست که دنبال هم ردیف شده‏اند. همچون خانه‏های منظم بوارده و بریم در آبادان. و این‏روح مکان در این رمان است. نظم خانه‏های شرکتی آبادان، و به‏طور کلی شرکت نفت درنقاطمختلف خوزستان، احساس نوعی زندگی مرتب و تضمین شده از تولد تا مرگ را منتقل‏می‏کرد. و زندگی در این رمان،همین تپش - نسبتاً - آرام و بی‏حادثه را دارد.

داستان آرام آرام پیش می‏رود، درست در میانه رمان - صفحات 150 از رمان حدوداً 300صفحه‏ای - اوج می‏گیرد و بعد دوباره آرام آرام فروکش می‏کند. سکته‏ای در کار نیست. تا بخش‏23 شخصیت‏ها و روابط استادانه و بسیار زیبا ترسیم می‏شوند و زمینه برای رویدادهای بعدی‏آماده می‏شود.

خلاء عاطفی کلاریس در رابطه با شوهرش، و نیز کاراکتر او که - احساس - تمایز نسبت به‏سایر زنان و غرق نشدن در زندگی روزمره را می‏طلبد، با طنز تصویر می‏شود. شوهر دارد روزنامه‏می‏خواند و زن در آخر یک روز کسل کننده که با کار خانه گذشته است تلاش می‏کند دیالوگی بااو برقرار کند:

«رو به پنجره گفتم» جای نینا و گارنیک همسایه‏های جدید آمدند.»

در کنار آشپزخانه که مرکز مکانی - و در عین حال از نظر نشان دادن موقعیت زن، سمبلیک وواقعی - رمان است، جاشکری هم - که بعضی وقت‏ها اسمش می‏شود شکردان - تبدیل به یک‏پرسوناژ مهم و متحول این رمان می‏شود. نوعی حلقه در رابطه بین کلاریس و آرتوش. جابجاوارد صحنه می‏شود و رابطه آنها را تصویر می‏کند.

[آرتوش] صندلی را عقب زد ایستاد و از آشپزخانه بیرون رفت. جاشکری روی میز دمر شده‏بود. بغضم گرفت. ص 187

آرتوش داشت شکردان را روی میز عقب جلو می‏کرد. خش، خش، خش. صبر کردم. صبرکردم. صبر کردم. بالاخره داد زدم «بس کن!» ص 249

اوج این تصویرسازی، در صفحه 259 است: جمله‏ام را تمام نکردم و با دهان باز خیره شدم‏به آرتوش که در جاشکری را باز کرد و بی‏حرف. انگار باغچه آب بدهد، شکرها را پاشید روی‏میز و صندلی‏ها و کف آشپزخانه. بعد در جاشکری را بست، گذاشت روی میز و از آشپزخانه‏رفت بیرون.

آرتوش داد نمی‏زند، مشت بر میز نمی‏کوبد، زنش را زیر مشت و لگد نمی‏گیرد، فقط«شکرپاشی» می‏کند زیرا مدرن است و نباید رفتار مردسالارانه داشته باشد. نتیجه این مردسالاری مدرن و - حدوداً! - احترام به برابری زن و مرد: بعد از دعوا با آرتوش، خودم و آشخن چندبار آشپزخانه را جارو کرده بودیم، ولی از صف دراز مورچه که هر صبح گوشه و کنار می‏دیدم‏معلوم بود جاهایی هنوز شکر هست.

یکی از معدود جاهایی که دو قلوها همان چیز را نمی‏گویند و اختلافی جدی در نظراتشان‏بروز می‏کند، در رابطه با افسانه‏ای عاشقانه است: پاراگراف آخر صفحه 205. نفس وجود دوقلوها در رمان از همان سطور اول، به عنوان عنصر داستانی جذاب و پرکشش است.

قیژ در فلزی حیاط و راه باریکه وسط چمن و اتوبوس و شمشادها... که به صورت ترجیع‏بندتکرار می‏شوند، در خلق فضایی آشنا بسیار موثرند. همچنانکه شکلات خوردن‏های آلیس و«بگو خرم»های مادرش و کلاً رابطه این دو. مادر نمکدان را کوبید روی میز. «یعنی تونمی‏فهمی...» آلیس کارد میوه‏خوری را محکم‏تر کوبید روی میز. «شماها نمی‏فهمید.» ص 156

پاراگراف شبه کمدی بخش 24 خواندنی و خنده‏دار است.

روزنامه خش خش کرد. «م م م...»

فکر کردم بروم چمن و باغچه‏ها را آب بدهم. بعد یادم آمد چراغ‏های حیاط روشن‏نمی‏شوند... پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. «سیمونیان، می‏شناسی؟» روزنامه‏گفت «امیل سیمونیان؟»... «شاید هم خودش باشد»... روزنامه ورق خورد. «از مسجدسلیمان‏منتقل شده قسمت ما»... به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

از زیر یکی از تشکچه‏های راحتی لنگه جوراب چرکی بیرون کشیدم... یاد روزی افتادم که به‏مادر و آلیس گفتم «متنفرم از زن‏هایی که خیال می‏کنند صبح تا شب پیشبند ببندند یعنی خیلی‏خانه دارند. آدم باید اول از همه برای خودش مرتب و خوش لباس باشد.»

در بخش‏24 نطفه رابطه‏ای بین کلاریس و امیل سیمونیان بسته می‏شود. چه رابطه‏ای؟ عشق‏ممنوعه یک زن شوهردار؟ در بخش 25 اتفاقات مختلفی می‏افتد، همه چیز به هم می‏ریزد وشلوغ می‏شود و در عین حال سر نخ رابطه امیل با ویولت داده می‏شود. در بخش‏های بعدی‏شتاب داستان زیاد می‏شود و بسیاری چیزها روشن می‏شود و روابط مشخص‏تر. کلاریس درنوعی بحران فرو می‏رود.

حضور امیل در زندگی این زن خانه‏دار، مسأله امکان عشق را مطرح می‏کند، پرتوی جدید برجایگاه خانواده در زندگی و ذهنش می‏اندازد و در عین حال وزن و معنایی دیگر به چشم‏اندازیک فعالیت اجتماعی - کار با خانم نوراللهی - می‏بخشد. کلاً مسأله معنای زندگی و هویت: «راه‏رفتم و فکر کردم مدام در خانه ماندن و معاشرت با آدم‏های محدود و کلنجار رفتن با مسایل‏تکراری کلافه‏ام کرده. باید کاری بکنم برای دل خودم.» ص 199

دوباره به تدریج همه چیز آرام می‏شود. نه عیناً مانند سابق، اما در همان روال، آلیس ازدواج‏می‏کند. آرمن یک محبوبه جدید پیدا می‏کند. وبولت چند تا چینی می‏شکند و بعد امیل رافراموش می‏کند و گلویش پیش برادر همسایه طبقه بالا گیر می‏کند. کلاریس و آرتوش هم آشتی‏می‏کنند و: «به آسمان نگاه کردم. آبی بود. بی حتی یک لکه ابر.» پایان کتاب

تمام شخصیت‏ها در این رمان به نحوی بسیار زیبا و قابل لمس ترسیم شده‏اند و واقعاً - درعین مادرزن و خواهرزن و دختر دم‏بخت و پسر جوان و مرد خودخواه سیاسی و و و بودن - شخصیت هستند با خصوصیات جسمی و زبانی و اخلاقی ویژه‏شان.

کتاب سرشار از ظرافت‏هایی واقعاً دلنشین و هوشمندانه است.

رمان «چراغ‏ها را من خاموش می‏کنم» سرشار از زیبایی‏های زبانی و تصویریست. رمانیست‏که خواندن آن لذتبخش است، شخصیت‏ها همه آشنا و دوست داشتنی و واقعی هستند. منسجم‏و بدون دست‏انداز است. خواننده را دنبال خود می‏کشد. می‏توان و باید بسیار بسیار در مورد آن‏نوشت.

در زیر این لایه اولیه روان و ساده و دلپذیر، مسائل مهمی مانند مسأله زن و کودک و خانواده‏و عشق و زندگی روزمره و هویت فردی و اجتماعی، در ابعاد و به اشکالی واقعی و با زبانی‏زمینی مطرح می‏شوند. راوی دارد برهه‏ای از زندگی خودش را تعریف می‏کند. قصد آموزش وتئوری‏بافی و فلسفه‏سازی ندارد اما مسائل او، مسائل میلیون‏ها زن دیگر هم هست که در او خودرا باز می‏شناسند، سر نخ‏ها را می‏گیرند و ادامه می‏دهند. کتاب که بسته می‏شود، دایره به آخرمی‏رسد و زندگی خواننده دوباره جریان پیدا می‏کند. سیر مارپیچی از ارتفاعی دیگر به راهش‏ادامه می‏دهد. نقطه آغاز بعدی همان نقطه شروع قبلی نیست.

15 دسامبر 2002 ـ پاریس‏

Star_69
1391,06,17, ساعت : 04:50 بعد از ظهر
(چراغ ها را من خاموش می کنم)؛ رمان زن محور در چار چوب زنانه نویسی

دیدگاه زنانه به آدمیان، اشیا و در کل به هستی، زنان نویسنده را قدرت بخشیده است که داستان ها و رمان های زن محور (رمان های زن محور نوعی از زنانه نویسی است) بیافرینند. نویسندة زن محور کوشش می کند که به نحوی متفاوت از مردان بنویسد؛ اما این گفته به این معنا نیست که زنان اصولاً مردان را از دنیا و اندیشه های خود می رانند و یا به اندیشه های افراطی فمینیستانی که به انفصال جامعه مردان و زنان باور دارند، ارج می گذارند. زنان در مورد همه پدیده ها از جمله در مورد مردان می نویسند؛ اما با دید زنانه.
در عصر کنونی زنان نویسنده می خواهند ذهنیت های درونی خود را که در جریان قرن ها در آگاه و نا
خود آگاه وجدان جمعی جامعه، سانسور کرده اند، آشکار کرده و تمایلات، عشق ، خواسته ها و فکر های خود را آزادانه بیان دارند؛ بدون این که از سوی جامعة مرد سالار سرزنش گردند. این باز پرداخت درون طبعاً به گونه متفاوت، باعث آفرینش آثاری می گردد که میتوان آن را دید زنانه به پدیده ها نامید؛ یعنی به تصویر کشیدن دنیای امروز از دید و دریچة پندار یک زن. این مقوله را هم نباید از یاد برد که زنانه نویسی پرداختن به رحم زن و عادت ماهانه نیست، بل بررسی تاثیر گذاری این ویژه گی های بیولوژیکی زنانه بالای موقعیت اجتماعی زنان و رویکرد مردان نسبت به آنان با دید هنری و علمی است.
در این راستا باید به طرزی متفاوتی خواند و به طرز متفاوتی نقد کرد. شوالتر توضیح میدهد که : "هدف نقد زن محور به وجود آوردن چارچوب مونث برای تحلیل ادبیات زنان است که به منظور پدید آمدن الگو های جدید مبتنی بر مطالعة تجربة زنان انجام میپذیرد و نه جرح و تعدیل الگو ها و نظریه های مذکر." (درسنامه و نظریه نقد ادبی ص 342)
بدین ترتیب زنانه نویسی- که در پی شکستاندن نظام های ادبی- سنتی و اندیشه های سنتی رایج طرح شده در آثار ادبی است- تفاوت بزرگی بین آفریده های امروز و دیروز را به میان می آورد که میتوان آن را چالشی امروزین در دنیای ادبیات و هنر خواند.
زنانه نویسی قبل از این هم در آفریده های مردان وجود داشته است. بزرگترین شاهکار های زنانه نویسی را نویسنده گانی چون تولستوی، گوستاو فلوبر، بالزاک به وجود آورده اند. حتا عده یی از کارشناسان به این باورند که تا امروز، شاهکار های زنانه نویسی از سوی مردان ارائه شده است، تا زنان.
اما بحث امروز این است که زنان چطور و چگونه و با کدام ارزشنما ها به به زنانه نویسی و طرح موضوع می پردازند. در زنانه نویسی فکر جدید در رابطه به هویت زنان و نقش آنان در جامعه تولید شده و خوشبینی ها و دغدغه های آنان مطرح می گردد که نقد فمینیستی،هم از این دیدگاه به بررسی آفریده ها می پردازد. ناگفته نباید گذاشت که در این نقد، بازتاب واکنش مستقیم زنان در ارتباط به نا به هنجاری هایی که در شیوه های زنده گی و برخورد جامعه به آن وجود دارد، از ارزش ادبی و هنری سهمی نمی برد. جوهرة پدیده های ادبی بازتاب واقعیت های اجتماعی، کنش ها و پرداخته های ذهنی انسانها است که با هنر و خلاقیت نویسنده گان گره می خورد. این نقد از زنان نویسنده توقع می برد تا به مثابة کنش گران صحنة هنر و ادبیات حضور یابند نه به عنوان گزارشگران محض.
در عصر امروز زنان، در روابط اجتماعی و سیاسی خود را با مردان شریک می دانند؛ آنان با این که نتوانسته اند که رابطة خود را با محدودة خانه و آشپزخانه قطع کنند، در تلاش اند که مردان را نیز در آنها سهمی بدهند و در عوض همیار آنان در کار هایی اجتماعی و تولیدی شوند. زنان می خواهند بگویند که اندیشه ها و دغدغه های آنان نیز ارزش پرداختن همسان با مردان را دارند و به هیچ صورت سخیف و بی مایه نیستند.
تغییر نقش منفعلانة زنان به کنش گری یکی از دغدغه هایی است که پیرنگ رمان زن محور را شکل می دهد. اما آیا این آرمان به واقعیت میپیوندد؟ و همین دغدغه هاست که رمان زن محور را پدید می آورد.
زویا پیرزاد با کتاب های پر ارزش ادبی و فکری در جامعة ادبی ایران ناشناخته نیست. او از مطرح ترین نویسنده گان زن است که با دید زنانه برای زنان و در مورد زنان می نویسد. زویا پیرزاد در سال 1330 در شهر آبادان کشور ایران به دنیا آمده است. او در دهة هشتاد بهترین آثار داستانی خود را ارائه کرد. (مثل همه عصر ها- چاپ: 1370)، ( یک روز مانده به عید پاک) و ( طعم گس درخت خرمالو- چاپ 1377) گزینة داستانهای کوتاه او استند و دو رمان به نام های ((چراغ ها را من خاموش می کنم) و (عادت می کنیم) را در سالهای 1380 و 1383 به چاپ رسانیده است. او کتاب هایی چون (آلیس در سرزمین عجایب) و (آوای جهیدن غوک) را نیز به فارسی دری برگردان کرده است.
(چراغ ها را من خاموش میکنم) رمان نخست و موفق او است که جایزة بهترین رمان سال 1380 پکا (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره جایزه ادبی یلدا (1380)، و بهترین رمان سال در بیستمین دورة کتاب سال (1383) را نصیب شده است. این کتاب تا حال به چاپ چهاردهم رسیده است.
رمان دوم خانم پیرزاد (( عادت می کنیم)) که یک زنده گی شهری و نمونة فرهنگ ایران و به ویژه تهرانی ها - بدون تردید با شخصیت های زنانه- را بازتاب می دهد از هیچ نگاهی نمی تواند با رمان نخست او که از بهترین هاست، برابری کند.
((چراغ ها را من خاموش می کنم)) رمان حادثه ها نیست؛ ریتم کُند و آهسته یی دارد که روز های عادی را با رویداد های متعارف روز تعریف می کند و در آن دلتنگی ها و روزمره گی های یک زن ساده را در یک گوشة شهر بازتاب می دهد. در این رمان هیچ حادثة آن چنانی به وقوع نمی پیوندد- در حقیقت این گونه پرداخت را میتوان ویژه گیی برای تمام آثار زویا پیرزاد دانست. او آدم های معمولی را با سرنوشت های معمولی، محور آثار خود قرار می دهد و لحن صادقانه و طرز دید اوست که رمانش را برجسته می سازد. او در این پرداخته ها در صدد ساختن ابر قهرمان ها نیست؛ دغدغة او تصویر دغدغه های زنان است.
زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با روایت واقع گرایانه، با تک گویی های درونی و فلاش بک ها و با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.
در رمان (چراغ ها را من خاموش می کنم) راوی یک زن ارمنیست که وقایع بر محور زنده گی او و ماحولش می چرخد. زمان در این رمان به روشنی قابل دید نیست- حداقل برای خواننده یی
مانند من- اما به استناد طرز لباس پوشیدن شخصیت ها و طرح مسایل سیاسی، میتوان مهر زمان پیش از انقلاب اسلامی ایران را بر آن زد.
رمان بر پایه روایت شخص اول پرداخته می شود؛ شخصیت محوری ((کلاریس))، زنده گی را در آیینه ذهن خود جستجو می کند و در این جستجو سخت نیازمند نگرش دقیقی بر چهرة خود است. کنش های روزمره و تک گویی های ذهنی اش چهرة واقعی او را برای خواننده گان روشن می کند.
این رمان پرداختی از زنده گی ارمنی های ایران در شهر آبادان است. در این رمان چندین زن حضور دارند. همه با شخصیت های متفاوت از هم دیگر که به طرز متفاوت از هم می اندیشند و هر کدام از آنان نمادی برای کلیشه های متعارف زنان در جامعة شرقی استند.
برای کلاریس شخصیت اول این رمان زنده گی از آشپزخانه آغاز می گردد، در پاکیزه گی و سپیدی روجایی ها و لباس ها دور می زند و در پختن غذا های خوشمزه و صحی برای خانواده اش ختم می شود. اما در این تسلسل زنجیری و روزمره گی که هر روز تکرار می شود کلاریس حس می کند که چیزی کم دارد و در پی شناخت همان حلقة گمشدة شخصیت خود می برآید. او وقتی به ذهن خود مراجعه می کند، با وجود خوشبختی ظاهریش خود را دلزده می یابد و هنگامی که سرگشته و حیران می خواهد موقعیت خود را در بین فرزندان و شوهر بی اعتنایش جستجو کند، در می یابد که برای شوهر و فرزندانش مبدل به یک شی یا ابزاری شده است که می توانند در زنده گی خود او را به کار بگیرند و یا هم کنار بگذارند.
امیل شخصیت تازه وارد – مرد همسایه- یگانه کسی است که می تواند او را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. او احساس خود را نسبت به امیل نمی تواند شناسایی کند. کلاریس ناخودآگاهش را که به او حقیقت تمایل به امیل را بازگو می دارد، سرکوب می کند و در ضمن رویداد ها قسمی جریان می یابند که کلاریس در می یابد که امیل عاشقش نیست و او را تنها دوست خوب خود می داند.
کلاریس نمی تواند در تنهایی با ذهن خود هم صادق باشد، او تمایل خود را نسبت به امیل به منِ درون خود اعتراف نمی کند. حتا خود را ملامت می کند که چرا به مجرد آمدن امیل به خانة شان می خواهد به سر و روی خود دستی بکشد. نشانة کنش بیرونی او در ملامتی خودش، پاک کردن ماتیک(لبسیرین) از لب هایش است. [1]
کلاریس از بی تفاوتی آرتوش شوهرش ناراحت است. این ناراحتی در روان او ریشة عمیق گرفته است. آرتوش درگیر مسایل سیاسی و یا حداقل بحث و صحبت در این زمینه است؛ اما کلاریس این را بر نمی تابد. برای او دنیا در آشپزخانه اش -که شباهت به آشپزخانه، هنزل و گریتل دارد- ختم می شود. زویا پیرزاد در واقع این را می خواهد بگوید که اگر آرتوش همسرش را جدی بگیرد و افکار خود را با او در میان بگذارد، کلاریس نیز می تواند با او همنوایی کند، اما به هیچ گرفتن کلاریس -به خاطر زن بودن- در مسایل سیاسی و اجتماعی از جانب آرتوش است که خشم کلاریس را بر می انگیزد.
"پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم. ((سیمونیان. می شناسی؟)) روزنامه گفت ((امیل سیمونیان؟)) از زیر یکی از تشکچه های راحتی لنگه جوراب چرکی را کشیدم. مال آرمن بود. ((اسم کوچکش را نمی دانم.)) بعد یادم افتاد که ((شاید هم خودش باشد. اسم دخترش امیلی است.)) روزنامه ورق خورد. ((از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما. زنش مرده. با مادر و دخترش زنده گی می کند. بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن.)) به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.
خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز، کنار پنجره نشستم. چند لحظه بعد به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم..."ص 23
"حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینه ای جلویم گذاشته اند و من توی آینه دارم به خود نگاه می کنم و خود توی آینه هیچ شبیه خودی که من فکر می کردم نیست." ص 190
" شب توی رختخواب به آرتوش گفتم" انگار همه ی عمر از آدم ها انتقام می گرفته." جواب که نداد سر چرخاندم و نگاهش کردم. خواب بود. چراغ خواب را خاموش کردم و به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم." ص 116
کلاریس، شخصیت ناسالم خواهرش الیس را نیز دوست ندارد و با این که نمی خواهد که او را برنجاند اما تحمل او را هر روز در خانه خود ندارد. در حقیقت کلاریس نمی خواهد هیچ کسی را از آزرده بسازد. او همواره اعمال خود را توضیح می دهد؛ اما من درون او با این عمل موافق نیست؛ می خواهد مبارزه کند، نمی تواند. پرسش دایمی او از من خودش هم این است: چرا توضیح میدهم؟
جملة رمزی ( چراغها را من خاموش می کنم) که دو بار در متن رمان تکرار شده است، نمادیست برای این که زنان در تاریکی شب با شوهران خود وظایف زناشوهری را انجام می دهند، تا سرپوشی بر جسم و روان خود گذاشته به اخفای احساسات خود بپردازند. از سویی دیگر این افاده بیانگر تاکیدی است که کلاریس برای موجودیت خود دارد. او با گفتن چراغ ها را من خاموش می کنم، نقطه یی بر پایان روز گذاشته و از ((بودن)) خود مطمین می شود.
او به آرتوش که زنده گی را با او با عشق آغاز کرده بود می اندیشد. کلاریس حتا متوجه نشده که چگونه این احساس در وجودش مرده است. از دیدگاه کلاریس، یگانه زنی که خوشبخت و کامل است، خانم نوراللهی است. بعد از کلاریس، خانم نوراللهی با شخصیت خود بر رمان سایه می افگند. او خانم استثنایی است که برای بهبود زنده گی زنان و سهیم ساختن آنان در جریان های روز تلاش دارد. او بدون هیچ طمع و خواستی برای زنان سخنرانی می کند و برای زنانی که درگیر روزمره گی هستند، از چیز هایی دیگر سخن می گوید. انگیزه هایی که کلاریس سعی درک کردن آن را دارد تا از روزمره گی های خود فاصله بگیرد.
"خانم نوراللهی زن لایقی بود. می دانستم شوهر دارد و سه بچه. مثل خود من. با این حال هم کار میکرد و هم فعالیت اجتماعی داشت. من غیر از کار خانه چه می کردم؟ جواب سلام سر پیشخدمت را دادم و فکر کردم ((خانم نوراللهی زن لایقی ست.))" ص78
"گفت می خواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمن شان شرکت کنند. گفت ((مشکلات زن ها به همه ی زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد.)) گفت (( زن ها باید دست به دست بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد بدهند، باید از هم یاد بگیرند.)) مثل سخنرانی اش حرف می زد.
توی خیابان داشتیم خداحافظی می کردیم که یادم آمد بپرسم (( آمده بودید مراسم 24 آوریل؟)) گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم ((چرا؟)) با تعجب گفت (( چرا که نه؟ فاجعه فاجعه ست، مسلمان و ارمنی ندارد.))..."ص 198
المیرا سیمونیان -مادر امیل- شاهزادة ثروت گم کرده با چهرة نیمه افسانوی خود، نیمه قهرمان دیگری است. پیوند زنده گی او به هندوستان شاید هم نمادی برای این چهره مغرور و خودخواه که در خوابهای خود زنده گی می کند، باشد- هندوستان در آثار داستانی دیگر داستان نویسان نیز نمادی برای ثروت و افسانه است.
المیرا سیمونیان با قد پست خود ارادة بلندی دارد و با غرور بر پسر و نوه اش حکم می راند و بیرون آمدن آنان را از حیطة قدرت خود بر نمی تابد. المیرا از ازدواج اول پسرش راضی نبوده و حتا قراینی به صورت غیر مستقیم دخالت او را در مرگ همسر پسرش نشان می دهد. او قرار ازدواج دوم پسرش را با ویولت برهم می زند. المیرا در دنیای کهنه و پوسیدة گذشته های خود زنده گی می کند و نمی تواند پیوندی با نسل جوان داشته باشد، دقیقاً برعکس کلاریس که شدیداً می خواهد با نسل نو - فرزندانش آرمن، آرسینه و آرمینه و دوستان شان امیلی و دیگران- تفاهم و روابط صمیمانه داشته باشد. به این دلیل وقتی به کلاریس می گوید که در تو چهرة جوانی خود را می بینم، او را به تعجب وا می دارد.
" با زن های دیگر فرق داری. به چیز هایی توجه می کنی که دیگران توجه نمی کنند. چیز هایی برایت مهم است که برای زن های دیگر نیست. درست مثل خودم، مثل جوانی هایم شاید." ص 181
المیرا سیمونیان در عین حال، نمونه یی از زنان هوشیار و کاردان است که خود را می شناسند، او فیلسوفانه به زنده گی می نگرد و از پوچی زنده گی دلزده است از این رو با همه جدال دارد:
" از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هیچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم، نکردم." ص 182
کلاریس از دروغپردازی های مادر و خواهر خود دلزده است. آلیس، خواهر کلاریس زنی در جستجوی شوهر، شکمبو، از خود راضی، خودخواه و ساده لوح است که با زخم زبان به خواهرش می تازد. او بدون شوهر زنده گی خود را به هیچ می انگارد. سعی او در داشتن شوهر به جایی نرسیده است. به همین دلیل با زنده گی عقده مندانه برخورد می کند و با افراد کینه توزی می کند. او چنان به بودن یک مرد – شوهر- در زنده گیش ارج می گذارد که بعد از این که با یوپ هانسن مرد هالندی قرار ازدواج می گذارد، مثبت نگری را آغاز کرده و با مهربانی با اطرافیان خود برخورد می کند. سیمای آلیس نمادی از یک زن بی هدف و بی اندیشه است که دنیا را سهل انگارانه می نگرد.
" آلیس از کیف حصیر بزرگش شکلات چهارگوشی درآورد و زرورق دورش را باز کرد. شکلات را انداخت توی دهان، زرورق را پرت کرد روی میز آشپزخانه و با لپ باد کرده گفت: (( نگین انگشتر زمرد بود؟ حتماً از هند آورده."ص 41
"خواهرم هفت قلم آرایش کرده، در همان نیم ساعت اول گزارش کاملی از محاسن اخلاقی و تحصیلات و موقعیت اجتماعی خودش می داد. در مورد همه چیز از آشپزی و خانه داری گرفته تا سیاست و اقتصاد جهانی اظهار نظر می کرد. بعد از خواستگاری های متعدد و البته خیالی اش می گفت که تقاضای شان رد شده بود و سر آخر دربارة سفر انگلستانش حرف می زد. " ص 96
مادر کلاریس خانم آرشالوس و سکانیان بیوه زن سالخورده، وسواسی اما سرحالیست که به ساده گی روانپریشی های آلیس را درک می کند؛ اما از جهان کلاریس دور است.
نینا دوست سهل انگار کلاریس اهمیتی به ظواهر زنده گی قایل نیست، معتقد است که همپذیری و درک متقابل در زنده گی زناشوهری اهمیت بیشتری بر پختن غذا های خوشمزه و سفید نمودن روجایی ها دارد. او نقطة مقابل کلاریس است و کلاریس در بسا موارد از او نیز دلزده می شود، اما در هر حال دوستان خوبی به شمار می روند. نینا کاری به عقاید سیاسی شوهرش ندارد. او در این مورد به مرد ها می خندد و از دیدگاه او مردان با این که می کوشند اما نمی توانند که تغییری در اجتماع بیاورند و حتا به حال خود مفید باشند. برای او زنده گی یک لحظه خوش و در عین حال مسخره یی است که ارزش جدی گرفتن را ندارد؛ برعکس آن چه کلاریس می اندیشد.
" از من می شنوی جفتشان مزخرف می گویند. ولی من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست. تو هم باید به آرتوش بگویی البته حق با توست." غش غش خندید، جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی. "مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مرد مرد نیستند." ص 22
کلاریس از سیاست فرار می کند و نمی خواهد که آرتوش نیز دستی بر آن داشته باشد؛ اما آرتوش به او توجهی نمی کند. بی توجهی آرتوش سبب دلزده گی بیشتر کلاریس از بحث های سیاسی می گردد. یقیناً اگر آرتوش وجود کلاریس را جدی بگیرد، وی به طرز متفاوتی خواهد اندیشید. پس سیاست بازی نمادی از وجود مردانه- آرتوش- است، که زنانه گی-کلاریس- را در ذات خود نمی پذیرد. وضعیتی که در آیینة آن کلاریس موقف خود را شناسایی کرده نمی تواند،کلیشه یی است که باید بشکند- یعنی دغدغه یی که زویا پیرزاد طرح می کند و داوری را برای خواننده گان می گذارد.
با خواندن این رمان سایة مه آلودی از رمان بزرگ دیگری بر ذهنم خیمه می زند. نزدیکی شخصیت های محوری، افکار درونی آنان و خوشبینی در قبال سیاست ویژة روشنفکران ایران قبل از انقلاب اسلامی در رمان زویا پیرزاد، رمان ((سووشون)) اثر گران ارج سیمین دانشور را تعقیب می کند. نزدیکی و مشابهت کلاریس با زری قهرمان زن در سووشون ، آرتوش با یوسف قهرمان مرد سووشون، آرمن با خسرو، دو قلو های زری با دو قلو های کلاریس، دغدغه های زری و کلاریس هنگامی که در پی شناخت هویت مستقل خود استند و هراسی که هر دویشان از بر افتیدن خوشبختی خانواده های شان دارند و جهانبینی کلیشه یی آنان -زنان- از زنده گی (زری باغ پر از درخت و گل خود را دنیای خود می خواند و کلاریس آشپزخانه و عمارت نه چندان جدید خود را دنیای خود می داند)، تاثیر پذیری آگاهانه یا شاید هم ناآگاهانه یی است که زویا پیرزاد از سیمین دانشور داشته است. تشابهات این چنینی در شخصیت ها و اندیشه های طرح شده در هر دو رمان است که چنین تصوری را پدید می آورد. البته بحث در این زمینه مستلزم پژوهش جداگانه است.

رویکرد ها:
1- زویا پیرزاد، چراغ ها را من خاموش میکنم، نشر مرکز، چاپ نهم، تهران، 1383
2-کیت گرین، جیل لبیهان، درسنامه و نظریه نقد ادبی، ویراستار: دکتر حسین پاینده، نشر روزگار، تهران 1383

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
[1] گرچه این بخش رمان با انتقاد شدید عده یی از ایرانیان رو به رو شد و حتا هنگامی که این کتاب در سال 1381 کتاب اول سال شد و خانم پیرزاد جایزه نخست را از رییس جمهور ایران دریافت کرد، کسانی با دهن کجی گفتند که چطور ممکن است که به کتابی که اندیشة نامناسب و غیر شرعی تمایل نسبت به یک مرد بیگانه را در ذهن یک زن شوهردار ایرانی موجه جلوه می دهد، جایزة نخست داده شود. (حالا دیگر بعید نیست که در هنگام گزینش و جایزه دهی حکومت اسلامی خود متوجه این نکته نبوده است.)

Melisa
1391,06,27, ساعت : 04:19 بعد از ظهر
یادم نیست این رمان رو چند سال پیش خوندم. ولی به قدری از خوندنش لذت بردم که وقتی کتاب رو بستم همینجوری نشسته بودم و داشتم به وقایع رمان فکر میکردم.
از نظر من شخصیت کلاریس در مورد زنی است که با وجود همه دغدغه ها، تنش ها، تکرارها و روزمرگیهای زندگی بازم داره زندگی میکنه و نمی تونیم بگیم که دنبال عشق میگرده. من میگم دنبال محبت میگرده چیزی که بعضی از مردها بعد از ازدواج بکل فراموش میکنن شاید همسرشون رو خیلی دوست دارن ولی یادشون میره که ابراز کنند و به نظرم کلاریس توی زندگی دنبال خلاً عاطفی خودش بود. ولی من اسم اینو خیانت یا چیز دیگه ای نمی ذارم.
مورد دیگه ای که توی رمان خیلی مشهود بود توصیف مکانی اونجا بود. جالب بود که من که تا حالا آبادان نرفتم اونقدر از توصیفات کتاب در مورد این شهر خوشم اومد که همش خودم رو اونجا تصور میکردم.
واقعاً میتونم بگم که رمان فوق العاده ای بود و من بیصبرانه منتظر رمانهای جدیدشون هستم. :-118-:

~Melika~
1391,09,02, ساعت : 06:08 بعد از ظهر
من عاشق این کتابم . . .
کلمه به کلمه ش پر از حرف بود . . .


" آرمن عاشق ِ امیلی شده ، امیلی عاشق ِ هیشکی "
از متن کتاب

r!ma
1391,10,22, ساعت : 06:56 بعد از ظهر
سال 1381 کتابی به بازار آمد که به یکباره تبدیل به پدیده شد و حتی مسوولان کتاب سال هم دست از محافظه کاری سنتی شان برداشتند و به آن جایزه دادند.<<چراغ ها را من خاموش می کنم>>چنان موفقیتی به همراه داشت که وقتی دو سال بعد<<عادت می کنیم>>منتشر شد حرف اصلی منتقد ها این بود که چرا با اثر قبلی این همه تفاوت سطح دارد؟

همشهری جوان


من خودم هم این کتاب رو به توصیه ی یکی از دوستام خوندم و خوشم اومد و هم خیلی تعریفش رو شنیده بودم

MAH NEGAR34
1392,11,05, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
کتاب نویسنده ای فوق العاده که تصویری واقعی از رمان را به نمایش میگذارد و چراغ ها را من خاموش میکنم با تمام سادگی اش روان بودن نوشته اش و کلاریس شخصیت فوق العاده ای که به هیچ وجه بر گرفته از اغراق نیست با دنیا ی ساده و بی آلایش خودش رمان آرامی را به تصویر میکشد که دریک کلمه زیباست

سوگلی72
1392,11,05, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
این کتاب رو خیلی وقت پیش خوندم.با اینکه سوژه خاصی نداشت اما خیلی کتاب خوبی بود...خیلی خوب نوشته شده بود