PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گل یخ | ریحانه اسدی کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9

نازنین زهرا19
1392,09,22, ساعت : 12:10
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه :این داستان درمورد پسری به اسم چاوش هست که در گروه نوپوفعالیت داره وتو زندگیش اتفاقاتی میفته که واسه هفت سال همه چیز زندگیش خراب میشه ....یک سخن دوستانه ومهم (درمقدمه باشه این متن وحذف نشه ممنون از مدیر بخش کتاب )خواننده های عزیز درخوندن این رمان صبر زیاد داشته باشید چون اعتراف میکنم اولش خیلی پیچیده است وبه مرورکه ادامه بدید متوجه همه چی خواهید شد ...این رمان رودارم با کمک یک استوار گمنام(نخواستن اسم روبگن درجه نظامی روگفتن ) که درداخل همین گروه نوپو پادوحشت هستن مینویسم همین جابه خاطر کمک هاشون کمال تشکر رو دارم :-2-40-:

انشاالله که درتمام عملیات هاشون موفق باشنبچه ها مجبور شدم اسم چندتا اسلحه وعکسشون روبراتون بذارم تااګریک جایی داستان نام اون اسلحه روخوندین تصویرشم توذهنتون بیاد
لطفا عکس این اسلحه ها رو هم باشه روی صفحه دوم که خواننده نام اسلحه رو میخونه متوجه منظور بشه





http://upload7.ir/images/23662059375384498813.jpg

این اسلحه دراګونف هست -تک تیرانداز مدرن



http://upload7.ir/images/43254886364793782586.jpg


اینم mp5هست



http://upload7.ir/images/61012739577497285428.jpg

اینم رمینګتون870
ممنون ازهمتون :-2-40-:







کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد و در صورت دیدن طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد می شودhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_threaten.gif







http://www.up3.98ia.com/images/6nrsvnfxk8fp80jeb4to.jpg

pegah.a
1392,09,22, ساعت : 12:18
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:

نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت (http://www.forum.98ia.com/t784559.html)
مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن (http://www.forum.98ia.com/t954607.html)



حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:

اطلاعیه های بخش کتاب ! (http://www.forum.98ia.com/t30285.html)


برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن (http://www.forum.98ia.com/t655469.html)


استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!




تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

نازنین زهرا19
1392,09,22, ساعت : 22:24
http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/mazhabi/103.gif







دوستان فقط میخوام بگم چون رمان درحال تایپ امکان داشتن اشکالات تایپی هست پس ببخشید دیگه


پست 1

سردار: اولین نیرو روبفرست

چاوش:به دستور شما حرکت

اول چاوش حرکت کرد بقیه بچه هام پشت سرش میومدن.... آروم وتند حرکت میکردن به تپه خاکی که رسیدن.....

سردار :رو

چاوش و بچه ها از رو تپه که تقریبا هم سطح بود با پشت بام خانه باسرعت وبادقت حرکت کردن هم گروهی هاش طبق نقشه سرجاهاشون قرار گرفتن.... عملیات آروم درحال انجام بود

سردار :هدف یاب آماده ؟

چاوش : هدف یاب اماده

سردار : هدف یاب رو

سردار : تیم زمینی آماده ؟

چاوش سریع یک نگاه تیز وبادقت انداخت دید همه درست سر جاهاشون هستن گفت :تیم در حرکت

چاوش وچندتا از بچه ها خم شدن وحرکت کردن پشت سرش چهارتا از هم گروهی هاش میومدن چاوش وبچه ها از جلو ساختمان رومحاصره کردن یسری از بچه هام

پشت بوم روپوشش میدادن

بچه های نیروی دو هم از پشت وارد عمل شدن وساختمان رو محاصره کردن

سردار : به موقعیت اصلی رسیدین اعلام روبدین

چاوش : شهاب اعلام کن

شهاب که جزءنیروهای تامین (گروه دوم )بود وبا بچه ها پشت ساختمان رو پوشش میدادن گفت :رو

چاوش در حالی که بادقت از کنار پنچره رد میشد علامت داد بچه ها پشت سرش بیان

سردار که منظورش چاوش بود گفت : کدچهل آماده

چاوش باسیاوش دوطرف در ایستادن گفت :آماده

بعد با پا سنگی پرتاب کرد

یکی از همون اشرار خارج شد چاوش سریع با انتهای اسلحه پشت گردنش زد....

سهیل از پشت چاوش آمد کلاشش رو گذاشت رو دوشش یک دستش رو گذاشت جلو دهن پسره یک دستشم گرفت وپسره که بیهوش شده بود با خودش می برد

سرگرد ضیایی با یکی از بچه های نوپو جلو به حالت آماده نشستن

بعد چاوش وچند تا از بچه ماسک زدن یکی از نیروهای یگان هم سریع ضامن گاز اشک آور رو کشید داخل ساختمان انداخت


چاوش به همراه چهارتا از بچه ها داخل شدن

چاوش به دقت همه جا رودید میزد چندتا از همون اشرار ها از شدت سرفه زمین افتاده بودن

شهاب :افرادمسلحه

چاوش وبچه سرجاهاشون سنگرگرفته بودن باحالت خم شده سریع حرکت میکرده که کم کم درگیری شروع شد از بیرون صدای سردار میومد که میگفت :این خونه درمحاصره کامل قرارگرفته و...

چاوش "نه مثل این که امروز حسابی ویژست مهمونامون کوتاه بیا نیستند "بعد درحالی که همین طور یواش وبادقت جلو میرفتن خونه رو پاک سازی میکردن

سردار :کدچهل اعلام وضعیت؟؟

چاوش گوشی رو که داخل گوشش بود یک فشار دادوگفت :

قسمت جلوی خونه درمحاصره کامل

شهاب :عقب درگیری بیشتر

سردار:کدچهل روبه طرف شهاب

چاوش به بچه هااعلام وضعیت دادوبه یسری گفت همراه خودش برن عقب تا شهاب وبچه هاروپوشش بدن

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 15:28
مثل کاغــذهاي آخر دفــتر مشق آن سال ها
که هميشه خالي رهــايشان ميکردم
به عــشقِ دفــتر نو
اين روزها خــاليم...
http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-74.gif

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2393990o6claulyv6.gif

پست 2



سردار: شهاب اعلام وضعیت کن

شهاب :درگیری بسیار بالا

سردار:کدچهل روبطرف شهاب, گروه پشتیبانی روبفرست

چاوش : گروه پشتیبانی روبه طرف شهاب

چاوش وچندتا از بچه ها از در پشتی به طرف عقب ساختمان رفتن چون خونه ویلای بود وبزرگ چاوش وبقیه افراد پشت درخت ها هرکدام ایستادن ویواش یواش میرفتن جلو وپاک سازی میکردن

اون منطقه رو

چاوش : شهاب وگروه پشتیبانی پاک سازی کامل ؟

شهاب : پاک سازی کامل

گروه پشتیبانی :این طرف درگیری بالاست

چاوش :شهاب به همراه تیمت رو به طرف گروه

چاوش با افرادی که بودن سریع وبا احتیاط طرف اون ها حرکت کردن

چاوش"نه جدی کوتاه بیانیستن تسلیم شن خوب چی از این بهتر"

خودش چون تک تیر انداز فوق العاده ای بود لابه لای درختا سنگر گرفت وشروع کرد به شلیک کردن

چاوش : تک تیرانداز ها رو بطرف عقب ساختمان ضلع جنوبی

بچه های تک تیر اندازی که بالای پشت بام بودن سریع رفتن وسرجاهاشون مستقر شدن

چاوش :تیم آماده؟

رضا که سردسته تک تیر اندازها بود گفت :آماده

بعدفقط صدای درگیری سنگینی بود که با اشرار ایجاد شده بود

سردار : اعلام موقعیت کن ...

چاوش : ویلا در پاک سازی کامل

بعد کل بچه های ناجا آمدن داخل ویک تعدادی رو دستگیر وزخمی هاروهم بردن

شهاب : پسرکارت عالی بود

چاوش : توهم همین طور افراد که زخمی نشدن؟؟

سیاوش درحالی که بازوش گرفته بود گفت : چرا جناب سروان بنده که شانس ندارم بازم رد قبلی البته یکم پایین تر تیر خورد

چاوش لبخندی زد گفت : خسته نباشی پسر چیکار کردی باخودت کم کم راه میفتی

سردار به جمع سه نفره اونا نزدیک شد هرسه سریع احترام نظامی گذاشتن

سردارحسینی : عالی بود بچه ها خسته نباشید

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 20:41
آن روز شــبيه مه شــده بودي...
نه مي شد در آغوشت گرفت...
و نــه آن ســوي تو را ديد...
تــنها مي شــد در تو گــم شد...
گم شــدم...

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-12.gif
http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/10.gif

پست 3

چاوش وبقیه افراد سوار ماشین شدن و مرکزرفتن

بعد از نوشتن یک گزارش کامل رفت اتاق سرگرد سهیلی تاواردشد احترام نظامی گذاشت

سرگرد: تموم شد سروان احمدی ؟



چاوش نزدیک میز شد پرونده روگذاشت بالحنی که همیشه جدی بود گفت : بله سرگرد یک گزارش کامل.....

سرگرد نگاهی به پرونده انداخت گفت : میتونید برید

ازدفتر سرگردکه خارج شد رفت سمت دفتر خودش پشت میزنشست چشماش روبست زیرلب:خدایاشکرت .

بعدنفس عمیقی کشید که ضربه ای به درخورد

چاوش : بفرمایید...

شهاب در باز کرد احترام نظامی گذاشت

چاوش : چیزی شده ؟

شهاب : نه قربان فقط سرگردگفتن مثل این که این پرونده تموم نشده چون مدارکی پیداشده که مربوط به این پرونده هست

چاوش بادستش گوشه چشماش روفشارداد گفت : باشه پیگیرشم

شهاب : بااجازه .بعداحترام نظامی گذاشت ورفت

چاوش بلندشد لباس شخصی پوشید رفت خونه "خدایا چی میشه باز مامان گیر نده"

یک ساعت بعد رسید خونه کلید انداخت رفت داخل .............

عسل پرید جلوش :سلام دایی قهرمانم

چاوش لبخند زدلپشو کشید گفت : سلام خانوم ریزه ,خوبی بقیه کجان؟

عسل بالحن بچه گونه ای گفت : مامانم بامامانی رفتن بیرون .من روبا امیر خبیث تنها گذاشتن ....

چاوش خندیدهمین طور که بطرف درخونه میرفت گفت:چراخبیث عسل خانوم ؟

عسل اخماش رو توهم کردوگفت : برای این که اذیتم میکنه !

چاوش لبخندی زد لپشو بوسید گفت : غصه خوردی الان اوخش میکنم تاعسل خانوم رواذیت نکنه.....

عسل شیرین خندید گفت : دمت گرم دایی

چاوش داخل شد دید امیر جلوتلویزیون نشسته رفت یواش پس کله اش زد ....

امیر برگشت دیدچاوش زده گفت :سلام دایی چرامیزنی ؟

چاوش :براین که یاد بگیری به بچه کوچیک تر از خودت زور نگی

بعد عسل گذاشت جای وسایل های بازیش تواتاق خودش رفت ..........

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 22:10
خـــدايـا...
اين تـو واين دلم!
جـاي نشکسته پيدا کردي پيـشکش مـهرباني هات...
http://images.zaazu.com/img/shades-animated-animation-shades-smiley-emoticon-000387-medium.gif



بچه ها منتظر:-2-15-::-2-28-: نقد های خوبتون درقسمت نقد هستم همین طور که رمان رومطالعه می کنیدنظرهاتون روهم بگید ممنون:-118-:

http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2072.gif
پست 4

داخل که شد خودشوپرت کرد روتخت ودراز کشید دکمه هاش روبازکرد تابستون بود وهواحسابی گرم که ضربه ای به درخورد...........

چاوش :بیاتو......

امیرداخل شد :خوبی دایی؟

چاوش : بله کارم داشتی ؟

امیر نشست روصندلی گفت : دایی کی من میتونم مثل شما داخل گروه نوپو بشم

چاوش دستی روپیشونیش کشید گفت : الان حوصله ندارم بروبیرون.....

امیر روتخت نشست گفت : دایی اذیت نکن... بگودیگه... بابا که نمیگه ازش سوال میپرسم میگه یک درصدم بخوای داخل نیروانتظامی کارکنی مثل خودم باید سرهنگ دایره مواد مخدر باشی

امامن دوست دارم مثل شما یک نوپوی باشم تازه الان مامان نیست, بیادگیر میده

چاوش یواش گوشش روگرفت :کی گیر میده ؟؟/مامانته درست صحبت کن !

امیر : چشم دایی بگید دیگه...

چاوش روصندلی نشست و گفت : اولا قدت باید بالای 175 باشه دوما باید هیکل نسبتا ورزیده در حد نرمال داشته باشی بعدشم داخل آزمونش شرکت میکنی وازت تست پزشکی میگیرن ودر

آخرهم باید آزمایش کامل بدی... برای ورود به نوپو باید دوسال مامور ناجا باشی وبعد رشته نوپورو انتخاب کنی خب حالاپاشو برو درم پشت سرت ببند.....

امیر : دایی بگوآموزشاش چیه ؟

چاوش :برو سرم درد میکنه

امیر : دایی جون بگید دیگه !

چاوش کلافه دستی تو موهاش کشید :باید آموزش های بخش نوپو رو خوب یاد بگیری در غیر این صورت به یگان های امداد ویا یگان ضد شورش میری !

امیر بادقت گوش میداد : خب دایی آموزشاش چیا هست ؟

چاوش : پسر تو ول کن نیستی نه ؟

امیر : جان من بگو دایی !

چاوش :باید آموزش های چتر بازی -سقوط آزاد -ورزش رزمی -دفاع شخصی -بدن سازی -راپل وکلی آموزش دیگه رو ببینی

که صدای اکرم رو شنید :سلام داداش خسته نباشی

چاوش برگشت سمت در :سلام آبجی خانوم ممنون... خسته نیستم ...فقط این با خودت ببر بیرون....

اکرم :اِ.. داداش چرا این جور چیزارو بهش میگی تو بهرام کمید که اینم به شماها اضافه شه بعد من از استرس بمیرم..!

چاوش خندید : اِ..... این چه حرفی اکرم خانوم درضمن پسرت دوساعته مخ من کار گرفته... بچت به کنه گفته زرشک ....

اکرم خندید : داداش بچم کنجکاوه....

چاوش در حالی که بطرف حمام میرفت گفت : اولاکنجکاوی رد کرده.. دوما وقتی خیلی علاقه داره چیکارش داری بذاربره ...

اکرم : نه داداش همین توبهرام هستید بسه..

امیر : مامان اذیت نکن دیگه!..

چاوش دیگه واینیستاد به بحث اونا گوش کنه داخل حمام رفت .....

بعد یک دوش رفت داخل سالن دید اکرم همچنان باامیر درحال بحثه هستن ... خندش گرفته بود رفت داخل آشپزخونه بامزه بوکشید :به ببین مامان مهین ماچه کرده؟؟/...

مهین : سلام عزیزمادر خوبی ؟

چاوش: بادیدن شماعالی دکتر رفتین ؟

مهین: آره بااکرم رفتم گفت به انژوگرافی نیازی نیست راستی روحرفام فکر کردی ؟

چاوش خوردتوبرجکش ازطرفی نمی خواست مادرش رو ناراحت کنه گفت :اولاالحمدالله خوبید دوما آره مادرمن ....

بعدواسه این که دیگه سوال پیچ نشه سریع داخل سالن آمد...

عسل:دایی یبا این خبیث یجوری تنبیه کن دیگه من اذیت نکنه !

بعداخم بانمکی کرد بادستای کوچولوش به امیر مشت زد ....

نازنین زهرا19
1392,09,24, ساعت : 17:47
از تــصور انکه دلت برايم تنگ شده باشد
دلم ضعف مي رود
چه ارزويي بالاتر از انکه
تو به مــن
وابــسته شــده باشــي؟

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/girl.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2078.gif

پست 5


امیر:اِ.... عسل برو کنارنزن ..


چاوش : تومرض داری بچه رواذیت میکنی هجده سالته ها خجالت بکش...

امیر : خوب تقصیر من چیه ؟

اکرم : امیییییررر باز چیکار کردی بچه گیریه میکنه؟؟

چاوش زدپس کله اش وگفت :بلندشوبرو پیشش مثل بچه آدم ازش عذرخواهی میکنی اون بچست....

امیر درحالی که بلند میشد :اههههههه

مهین هم داخل سالن آمد ..... چاوش تادیدمادرش آمده... برای فرارتصمیم گرفت بره داخل اتاق که ...

مهین : چاوش جان مادر بیا ..کارت دارم .......

چاوش : مادرمن میشه باشه واسه بعد.. الان خیلی سرم درد میکنه

مهین : نمیشه صبر ...

صدای جیغ از توحیاط آمد.....................

حرف تودهن مهین خانوم ماسید...باچاوش سریع داخل حیاط رفتن ......

چاوش داخل حیاط شددید عسل خیسه وداره گریه میکنه امیرم کنارش ایستاده...

چاوش خندید بلند گفت :آبجی بیا این زلزله هاتو جمع کن سکته کردیم .......

امیر غش غش میخندید.. عسل زارزار گریه میکرد................

چاوش رفت عسل رو بغل کرد روبه امیر گفت : بهت گفتم باهاش آشتی کن چکارکردی؟

امیر بیخیال شونه ای انداخت بالاوگفت :اهههههههه خیلی لوسه بهش گفتم بیاد آشتی ,بقول شما بچه اس دیگه,لوس بازی دراورد باهاش شوخی کردم روش آب ریختم ...

بعد عصبی راه افتاد داخل خونه گفت :والا لوس بودنم یک حدی داره

اکرم آمدداخل حیاط وگفت :عسل بیا مامان ,نمیشه کار به کار امیر نداشته باشی؟/

عسل :من کارش نداشتم اون منوخیس کرد ...................

چاوش پیشونیش روبوسید موهایی سیاهش رودادکنار وگفت :دایی جون این که گریه نداره تازه الان تابستون شمام خنک شدی .......

عسل :خب دایی یهویی داخل حوض منوانداخت

چاوش لبخندی:بذارالان باهم تلافی میکنیم

امیر :دایی شوخی بود دیگه !

چاوش :ازش درست عذرخواهی کن

زنگ دربه صدادرآمد

آقاحمیدپدرچاوش داخل شد

چاوش رفت جلوبعد از سلام پدرپسردرآغوش هم رفتن.............

مهین:من تاکی باید نگران شما دوتا باشم هرروزکه هردوتاتون میرید تازمانی که برمیگردیدازاسترس صدبارمیمیرم وزنده میشم ...........

حمیدلبخندی زدروبه چاوش گفت :الفرار الان مامانت شروع میکنه بدبخت میشیم

مهین بادلخورگفت :بله بایدم فرارکنید بنده کجای زندگیم !

حمیدلبخندی زدگفت :اختیاردارین مهین خانوم آخ که دلم واسه غرزدنات تنگ شده .............


*چاوش دستی توموهاش کشید همیشه پدرش خوب درکش میکرد....چون خودپدرش هم نظامی بودپدرش هم کم نگفت نرو نیروانتظامی اما چاوش ما پیله تراز این حرفاس یک کاری که تصمیم

بگیره انجام بده تاآخرش میره.. مادرشم روزی نیست که نگرانش نباشه بالاخره مادرهست ویک مادرهم همیشه خدانگران بچه هاش هست مخصوصاچاوش که شغل پرازهیجان وخطری روداره

شغلی که شاید شماها کمتراسمش روشنیده باشید درسته نیروانتظامی اما یک قسمتی که کمترکسی میتونه واردبشه ولی حتما داخل تلویزیون دیدیدکه مامورهای باماشین های مشکی

ونقاب وهیکل های ورزیده که برای ماموریت های خاص اعزام میشن ویک شغلی که باجونشون سرکاردارن*

نازنین زهرا19
1392,09,27, ساعت : 15:58
اين آرامشِ..ظـاهــرم
گمـراهت.. نکنـــد!
در درون
خــانـه بر دوشــم ....

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/22.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2084.gif

پست 6

مهین :چاوش جان بیا نهار بخوریم ...بعدش که بایددیدن آقاجون بریم...........

چاوش : باشه مادرمن شمابرومنم میام...

چاوش پیشونی عسل روبوسید گفت :دایی قربونت, الان بریم سروقت نهارقول میدم حال امیرروبگیرم تا خانم کوچولو مارو دیگه اذیت نکنه.........

عسل : قول دادی !

چاوش خندیدگفت :قول کوچولو.......

سرمیزنهاربودن باشوخی خنده غذارومیخوردن که صدای زنگ گوشی چاوش بلندشد.

چاوش درحالی که آخرین قاشق غذاش رومیخوردگفت :قربون دستت بشم مامان من رفتم ..........

حتی صبرنکردجواب بگیره منتظرتلفن یکی ازهمکارانش بود.........

چاوش رفت گوشیش رو برداشت دیدتماس از خاله اش هست سریع جواب داد.........

صداگریه خاله نسرینش بود.........................

نگران گفت :خاله خوبی ؟

نسرین باگریه گفت :چاوش جان ....بازگریه میکرد............

چاوش که ازنگرانی عصبی شده بودگفت :خاله چی شده گریه نکن... خاله جواب بده.....

نسرین بازهق هق گریش رفت هواگفت :چاوش خاله به مامانت چیزی نگی یعنی بگو اما ...

چاوش کلافه دستی داخل موهاش کشیدوگفت :خاله بگو دیونه ام کردی چی شده ؟

نسرین گریه اش شدت گرفت وگفت :آقاجون فوت کردش ..همین چندلحظه پیش تموم کرد ... خاله اول به حمیدبگو زودم بگوبیاداین جا کسی نیست .....

بوق ...ممتد...

چاوش :خاله جان ...

گوشی روقطع کردمونده بودچیکارکنه به داخل آشپز خانه نگاه کرد دید همه گی شوخی میکنند ومیخندن....

سریع داخل آشپزخونه رفت ....... متوجه حال خودش نبود که رنگ پریده است.......

اکرم :داداش چیزی شده ؟خوبی ؟توچرااین شکلی هستی ؟

چاوش مثل همیشه که قضیه ایی پیش میومد جدی شد اخمی کردروبه اکرم گفت :نه چه چیزی میخواد بشه ....

روبه پدرش گفت : بابا یک لحظه بامن بیاید

مهین :چاوش چی شده ؟

چاوش :هیچی مادرمن باپدرکاردارم

آقاحمیدبلندشد گفت :بریم چاوش خان اگه گذاشتی از غرغرکردن مامانت لذت ببرم

مهین :حمیییییید....... اصلا به من چه والــــــــــا....................

حمید خندید رفت سمت چاوش گفت :بریم

چاوش باپدرش داخل اتاق رفتند

خودش روی صندلی جلوی کامپیوترنشست باپاش ضرب گرفت.......

حمیدنگاهی به چاوش که کاملا جدی ونگران وعصبی بود انداخت وگفت :بگوچاوش چی شده ؟

چاوش سربلندکرد به پدرش نگاه کردوگفت :باباازتون میخوام آروم آروم به مامان بگید که ....

حمید روتخت نشست گفت :پسرم حرفت روبگو ..........

چاوش نگاهی انداخت به پدرش بعد سرش روانداخت پایین با صدای بم مردونه وآرومی گفت :آقاجون فوت کرده ...

حمیدتاشنیدسربلندکردگفت : چی گفتی ؟

چاوش درحالی که بلندمی شد تالباس بپوشه گفت :الان خاله نسرین تماس گرفت وگفت آقاجون چندلحظه پیش فوت کرده همین حالاهم باید بریم پیشش نمی دونم چرا تنها ست ...من میرم

پیش خاله شما هرجورکه صلاح میدونی به مامان بگو ....بعد درحالی که تندتند دکمه های لباس مشکیش رومیبست گفت :من رفتم زودترشما هم بیا.......

حمیدنفس عمیقی کشید بلندشد وگفت :چی برم به مامانت چی بگم ...چطوری بگم آقاجونت مرده ...سکته میکنه ............

چاوش درحالی که سوئیج ماشین روبرمیداشت گفت :نمیونم هرطورکه بهتر میدونید ...من برم نگران خالم چرا آخه بایدتنها باشه

به سرعت از اتاق خارج شد که دیدمادرش واکرم مشکوک نگاش میکنند.......

اکرم :چرالباس مشکی تنت تو چی شده؟ ...کجابااین عجله میری؟

چاوش دستی داخل موهای سیاهش کشید...... سریع رفت سمت دروچیزی نگفت .........

نازنین زهرا19
1392,10,03, ساعت : 16:35
چــشـــم بــسته از فــرسنگهــــا مي شناسمت
اين تلاشــت بـــراي گـــم شدن
مـــرا مي خنداند . . .


http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/4.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif

پست 7


مهین :چاوش سرظهری کجاداری میری ؟...چاوش باتوهستم ...

چاوش ایستادنگاهی به مادرش انداخت ...برگشت ....چیزی نگفت....

اکرم :داداش اگرچیزی شده بگو ...همه روبارفتارت نگران کردی...............

چاوش :چیزی نشده که نگران بشید من برام کاری پیش آمده فعلا خداحافظ همگی

دیگه بیش ترازاین منتظرنموند تاسوال پیچ بشه ...سریع ماشن روازداخل حیاط بردبیرون باریموت درروبست ...پاش روپدال گاز گذاشت وسرعتش روبیشتر کرد

هنوزخودشم توشوک این ماجرا بود باخودش گفت "چراباید آقاجون فوت بشه دیروز که سرحال بود ... خاله چراتنهاست مگه بهرام کجارفته؟ ... بابا چطورمیخوادبگه به مامان شانس بیاریم

چیزیش نشه ..."

زیرلب غرید :لعنتی همین ترافیک رو کم داشتم به خشکی شانس ...بادست روفرمون زد...سرش ازدردداشت میترکید ...سرش روبه فرمون گذاشت بادوتا دستاش سرش روگرفت... چشماش

روبست ...باصدای ممتد بوق که ازماشین پشت سرش بود سربلندکرد تاحرکت کنه ...............

جلودرخونه نگه داشت پایین آمد ...بدجوراسترس داشت نگران بودبلای سرخاله اش آمده باشه ...باز درزد ولی انگارکسی نبود درروبازکنه ...تویک حرکت حرفه ای رفت بالای درنگاه کردبه داخل

خونه ...درسکوت مطلق بود ...پریدپایین قدم های محکم برداشت به سمت داخل خونه ...درورودی به سالن باز بود بااحتیاط داخل شد بلندگفت :خاله جان کجاهستید شما؟خاله ...رفت داخل

اتاق پدربزرگش دید پدربزرگش روتخت دراز کشیده ویک پارچه سفید روش انداخته شده ...چشماشوبست سرش روبه طرفین تیکون داد یک قطره اشک مزاحم که تاالان جلوی آمدنش روگرفته

بود افتادپایین ...رفت نزدیک تر آهسته قدم برمیداشت یک ترس واسترس خاصی داشت بااین که دیدنه جنازه براش چیزخاصی نبود اما این جنازه پدربزرگش بود ...بااحتیاط پارچه روبرداشت چهره

دلنشین آقابزرگ که زیرکمی ریش سفید بود نمایان شد ...چشماش بسته بود رنگ صورتش سفیدشده بود ...یهوپارچه ازدستش افتاد عقب عقب رفت ...چاوش ...برگشت سمت صدادرست

خودش بود که ...گوشه سالن افتاده بودومثل بید میلرزید اشکاشم همین طورمیومدن پایین...خاله خوبی چراتنهایی پارسا کدوم گوریه ...چه اتفاقی افتاد دقیق؟؟ ...نسرین میلرزید انگاریک لرزش

هیستریک تموم بدنش روگرفته بود ....چاوش دستی چلوی چشمای گریان وپریشان نسرین تکون داد ...خاله نسرین خوبی ؟جواب بده خاله ...سرنسرین افتاد رو دستش ....خاله ...بغلش

کردسریع حرکت کردطرف درحیاط ...همین طورکه نسرین رومیذاشت صندلی عقب گوشیش رودرآورد وبه پدرش تماس گرفت.............

حمید :سلام بابا توکجاهستی ؟

چاوش عصبی گفت :سلام بابا دارم خاله رومبیرم بیمارستان شماکجای جنازه ...هنوزداشت حرف میزد که صدای شیون مادرش واکرم روشنید حرف تودهنش موند.....

حمید نگران گفت :چاوش کجارفتی چی شده؟؟.. ببین وقت ندارم صحبت کنم من تماس گرفتم به بچه ها تادنبال کاراباشن مواظب خاله نسرین هم باش باید برم جای مهین خداحافظ.............

چاوش گوشی روقطع کرد داخل ماشین نشست به سرعت حرکت کرد............................

هنوزهم اون چهره نورای وپراز آرامش آقاجون جلوش بود ....چشماش بسته بودعینک وقرآنش کنارسرش بود ...دستای یخ وخشک شده آقاجون تودستاش بود.. چون جنازه مدتی بیرون بوده مثل

چوب خشک شده بود ...سرش روروی فرمون گذاشت ...تصویر چندلحظه پیش جلوی چشماش بود روصندلی کنارتخت نشست ...باورش سخت بود براش حسابی هم سخت بود... تموم

خاطراتش واسه یک لحظه جلوش رژه رفتن ...اونم چه رژه ای همش ..بدون هیچ کم کاستی........................

نازنین زهرا19
1392,10,05, ساعت : 11:12
دلـــم هفـــت سنـــگ است
به غـــير از دل تـــو
روي دل ديــگري بـــند نميشود...
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/6.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div28.files/image004.gif


پست 8




چاوش نگاه کرد به نسرین که حالا به هوش آمده بود ...صورتشم هنوز رنگ به رونداشت صداش بابغض بود ...چاوش:

...بله خاله جان

نسرین :منو جای آقاجون ببر.........

چاوش :نمیشه خاله جان اولا شما اصلادرشرایطش نیستین دوما منم بخوام دکتر نمیذاره سوما الان بقیه به آقاجون دارن میرسن شمانگران نباش می برمتون.........

نسرین بابیقراری گفت :نه خاله من همین الان باید برم حرف دکتر وبقیه حالیم نیست.............

چاوش دستی به گردنش کشید ...مونده بودچیکارکنه نسرین روببره یانبره ؟؟...روبه نسرین گفت :ببینید خاله جون ..

.نسرین آمد وسط حرفش با چشمای قهوای رنگش زل زد به چشمای سیاه چاوش با لحن جدی ..گفت :همین حالا بریم ازاین بیمارستان من باید کنار بابام باشم ................

چاوش دید نمیتونه حریفش بشه وهی اصرار میکنه با لحن کاملا جدی گفت:چشم خاله اما این روبگم که بایدسرمتون تموم بشه بعد میبرمتون ....

نسرین نگاهی به سرم انداخت دیدتا نصفه آمده زیر لب گفت :الهی بترکی چاوش.. کوتااین تموم بشه شانس ندارم ببین من روباکدوم یکی خواهرزاده هام فرستادن خجالتم نمیکشه بزرگ تر

شم.... جوری حرف میزنه انگار متهمی چیزیم ...آی بابا کجایی..."بازگریش مثل قبل شدید شد.............

چاوش که صدای نسرین روشنیده بود گفت :خاله نسرین ناراحت شدی باورکنید برای خودتون گفتم تواین وضعیت شما خوب نیست ... حالا می برمتون... اما این سرم کاملا باید تموم بشه

نسرین :خوبه حالا توام من حالم خوبه درضمن کدوم وضعیت ؟من خوبم..............

چاوش ازتعجب ابروی دادبالا گفت :اا...مگه حامله نبودین .همین دیروز از لابه لای حرفاتون بااکرم شنیدم شما بچه دارین ...............

نسرین بامزه اخمی کرد گفت :اولا نباید این حرفای زنونه روگوش میدادی دوما فضولی کار درستی نیست خجالت داره

چاوش خنده ی تلخی سردادوگفت :خاله همچین میگی فضولی کردم انگار چیکارکردم خوب تقصیر من چیه؟؟؟ این وسط ...اکرم بلندصحبت میکرد هرکس دیگه ایم بودمیشنید.. درضمن حالاچی

شده مگه ...شمابچه دارین ..خیلی چیزی هم نیست ها .................

نسرین چشم غره ای بهش رفت.............

*نسرین خاله کوچیکش بود که تازه یک سال ازازدواجش میگذشت وتازه حامله شده بود واختلاف سنیش با چاوش 5سال بود برای همین زیاد شوخی میکردن وسر به سرهم میذاشتن*

نسرین :نگاش کن چه سربه زیر شد آفرین چه خواهرزاده گلی زودمتنبه شد نه خوشم آمد اما خیلی فضول وبی تربیتی ها ...............

چاوش جدی نگاه کردوگفت:خاله مگه چی شده ؟چیکارکردم خودم خبر ندارم ؟؟؟؟...............

نسرین :چرااونجوری گفتی پارسا کدوم گوریه ؟خوبه شوهرم از توبزرگتره دیگه تکرارنشه

چاوش لبخندی زدوگفت :خوب خاله وقتی دیدم شما روتواین وضعیت ول کرده ونیست خیر سرم شوهرتونم هست حرصم گرفت ...بعدبازلبخندی زدوگفت :خاله حرص نخوری ها ریلکس باش

نسرین میون گریه ای که تاالان قطع نشده بود بازدوباره چشم غره ای به چاوش رفت .............

چاوش دیگه چیزی نگفت.....

بعدازمدتی چاوش نگاهش رواز سنگ فرش بیمارستان گرفت وبه سرم نگاه کرد دید آخراش هست یک نگاه هم به نسرین انداخت دید همچنان مثل ابر بهار گریه میکنه ....ساکت آروم

چاوش خودشم حال درستی نداشت ...یاد شوخی ها وحرف های آقاجون افتاد ...سرش روبه طرفین تیکون داد نفسش روپوف کرددستاش روتوجیباش کرد و رفت سمت درتا ازاتاق خارج بشه

براآخرین باربرگشت به نسرین نگاه کرددید آروم مثل قبل داره گریه میکنه ...برگشت از اتاق خارج شد تو سالن بیمارستان قدم های بی هدف روبرمیداشت...سرش درحال انفجار بود بس که

سرش درد میکرد فشار عصبی زیادی داشت ...

راه افتاد سمت ایستگاه پرستاری بعد از توضیح دادن درمورد وضعیت نسرین واین که سرمش تموم شده از پرستار خواست تا کار های مربوط روانجام بده تابتونه نسرین روببره ..خودش هم بعد

صندوق بیمارستان رفت ...بعد ازکارهای ترخیص رفت داخل اتاق شد....................

نسرین :چاوش چرا زودتر نیومدی زودباش خاله دیر شده ............

چاوش حرفی نزد رفت سمتش دستش روگرفت کمکش کرد تااز تخت پایین بیاد

نسرین :خاله مامانت خوبه نگرانشم

چاوش لبخندی زد گفت :شما نگران ومواظب خودت باش ...

نسرین مثل همیشه باز یک چشم غره بهش رفت ..

چاوش اخمی کرد گفت :خاله مگه چی گفتم هرچی میگم براسلامتی خودتون هست مامان منم خوبه, این چشم غره هاروهم برامن نرو بازم میگم هرچی میگم براخودتون هست همین و بس

نسرین :خوبه حالا پنچ سال ازتوبزرگترم ها...روتوکم کن

چاوش:لااله الاالله ...خاله من که چیزی نگفتم ای خدا ...

نسرین توگریه لبخندی تلخی زدوگفت :چادرم کجاست؟

چاوش:ببخشید داخل خونه که ازحال رفتین سریع فقط مانتووروسری سرتون کردم وقت نبوددنبال چادرباشم الانم برااین که معذب نباشید ماشین روهمین نزدیک دربیمارستان پارک کردم بریم

نسرین :باشه بریم

چاوش :خاله خوبی شما ؟حالتون بهترهست؟؟؟

نسرین :آره من خوبم بریم

به گوشی که خاموش روشن میشد نگاه کرددید پدرش هست

چاوش:سلام پدرجان

حمید :سلام کجای توزودتر بیا

چاوش ازاون طرف صدای لااله الاالله وصلوات های که میفرستادن رومیشنید

چاوش:پدرشماکجایی؟

حمید:هیچی الان زنگ زدیم آمبولانس بیاد کم کم داریم کارهاروانجام میدیم توهم زودتربیا الانم بازباید برم ..خداحافظ

چاوش بعدازخداحافظی قطع کرد سریع داخل نشست وحرکت کرد

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 01:22
دلم یک کودکی ساده می خواهد
پر از لبخند
پر از شادی
پر از شور و هیجان.....
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/10.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2147969ab3jm29yj0.gif



پست 9

نسرین :چاوش خاله مامانت خوب بود ؟؟.....

چاوش اخم کرده بودمستقیم جلورونگاه میکرد گفت :نه خاله جان یعنی راستش نمیدونم شماکه خوبید ؟

نسرین نفسش روبیرون داد اشکاش همین طورمیومدن گفت :آره خداروشکر من خوبم....

بعداز چهل پڼچ دقیقه رسیدن...........................

چاوش ماشین روسرکوچه پارک کرد کمک کردنسرین پیاده شه

چاوش نگاهش به درورودی بود یک جمعیت بودن که آقاجون روبطرف آمبولانس میبردن

بانگاه دنبال مادرش گشت...دید که داخل حیاط ازشدت گریه نشسته وچادرش روتاصورتش پایین کشیده وبقیه خانوم ها درحالی که سعی دارن آرومش کنند دورش نشستن

سریع بانسرین ازلابه لای جمعیت گذشت وداخل خونه رفت

دم دربه محض ورود سینا پسرعموش آمد جلوگفت :سلام چاوش ..تسلیت میگم ازاون موقع کجابودی ؟

چاوش سری تیکون داد رفت سمتی که مادرش بود ...دنبال اکرم بود

که دید عسل وحشت کرده درحالی که ازترس داره گریه میکنه چسبیده به دیوار ...طفلی ازشدت ترس نفسش مثل حالت سکسکه بیرون میومد

رفت سمتش گفت :قربون عسل خانوم بشم من مامان اکرمت کجاست ؟؟کوچولوی من...................

عسل اشکاش روپاک کرد بالحن شیرینی ودرحالی که صداش میلرزید گفت :وقتی آمدیم مامانی خودشو میزد بعدمامانم هم بلند گریه میکرد ....

چاوش دیدحسابی ترسیده وتندتندهرچی روکه دیده داره براش میگه واسه این که آرومش کنه سریع بغلش کرد گفت :دایی قربون اون چشمای گریون آبی رنگت بشه آروم باش خانوم کوچولو

...بعدگونه اش روبوسید اشکاش روپاک کرد ...نگاهش کرددید هنوز اون ترس روداره قلب کوچیکش چنان تند میزد که چاوش هم این تپش تند روحس میکرد سرعسل برد زیر گردنش تادیگه چیزی

نیبنه بلکه آروم شه همین طور آروم گفت :عسل خانوم چشماتوببند ,دایی جون نگاه نکن ...بعد باچشم بازدنبال اکرم گشت که چشمش خورد به گل ناز دختر دایی رضاش که کناردرورودی

ایستاده بود .یک نگاه کامل بهش انداخت دید با یک شلوار مشکی وتونیک مشکی بلند که تازانوهاش هست روپوشیده ویک شال مشکی تور هم روسرش هست ...بااین که خوشش نمی آمد

بره پیشش اما مجبور بود رفت سمتش گفت:گل ناز

گل ناز عینک دودیش رو برداشت گفت :اِ,سلام چاوش خوبی ؟

چاوش مثل همیشه خدا جدی شدوگفت :سلام ,اکرم ماروندیدی کجاست ؟

گل ناز :نه ندیدمش میخوای عسل روبده به من بروتودنبالش باش

چاوش آمدعسل روجداکنه ازخودش که عسل دستاش رومحکم کرددورگردن چاوش وگفت :نه دایی پیش خودت باشم مامان که انگارمنو ول کرده اصلانیست... دایی جون من پیش شما باشم؟

چاوش نگاش کرد دید بچه باز وحشت کرده با لحن مهربړنی گفت :جانم دایی با خودم باش

بعدروبه گل ناز گفت :ممنون عسل باخودم هست فقط اگر اکرم رودیدی بگو بهش که من حتما کارش دارم

گل ناز ابروی داد بالا وگفت :میگم باشه...بعد کیفش روروی شونش جابه جا کرد همراه بابرادرش سپهر بیرون رفت

چاوش مونده بود چه کنه نه اکرم بود نه پدرش ...که یهو صدای بلند مادرش روشنید که بی تابی میکرد ...داشت می رفت سمت مادرش حسابی عصبی ونگران بود اخم غلیظی هم داشت

....عسل دستاشو محکم کرددورگردنش با استرس وترس خاصی گفت :دایی میترسم چرامامانی این جوری میکنه؟ مامانم چرانیست؟ ...دایی چه خبره بریم از این جا بیرون به قول لیلی که

تومهدمون بود گرخیدم دارم سکته میکنم

چاوش لبخندی زدواسه عوض کردن حال عسل بالحن بانمکی گفت :اِاِاِ... نبینم عسل خانوم بگرخه قربون اون چشمای آبی رنگت که باز خیس داره میشه بشم... باشه دایی بریم

اما همین طور نمیتونست بره دنبال یک آشنا بود که مامان روبسپره بهش که حتما مراقبش باشه ...چشمش خورد به زن دایی رضاش,نیلوخانوم ,رفت جلو گفت :سلام نیلو خانوم

میشه مامان روآروم کنی من که نمیتونم برم جلوتراز این .....عسل میترسه اکرم هم که معلوم نیست کجا غیبش زده

نیلواشکش روبادستمالی که دستش بود پاک کردشالش روجلوتر کشید گفت :سلام چاوش جان توبروخیالت راحت باشه هوا مامانت رودارم ...اکرم هم فکرکنم با پدرتون رفتن البته نگفتن

کجا میرن اما دایی رضات هم همراهشون رفت

چاوش نفس عمیقی کشید برگشت تا بره یک جای خلوت تا تماس بگیره با اکرم ویا پدرش عسل هنوز هم میترسید سرش رو درگردن چاوش فروکرده بود چیزی نبینه !

چاوش همین طورکه میرفت سمت ماشین گفت :عسل دایی ببین ازاونجاآمدیم بیرون راحت باش بیا بروداخل ماشین باعروسکت بازی کن

عسل :نه نه من جایی نمیرم شمام مثل مامان غیب میشین

چاوش خندید گفت :نه کوچولو جایی نمیرم بدو برو توماشین بشین

عسل نگاه کردتوچشمای چاوش گفت :نمیرم نمیرم ...اصلا مامان اکرم من کجاست ؟چراتنهام گذاشت ؟چراهمه اونا لباس مشکی تنشون هست ؟مامانی چرابلندگریه میکرد ؟حتی اون امیر

خبیث هم گریه میکرد بلند.... چرا؟مگه چی شده الان منم باید گریه کنم مثل بقیه ؟

چاوش لبخندی زد گفت: دایی قربونت کی گفته شما گریه کنی درضمن آقاجون روکه یادت هست

عسل سرش روبالا پایین کردبه معنی آره

چاوش:خوب آفرین دختر خوب ببین الان آقاجون رفته پیش خدا همه ناراحت شدن

عسل بامزه گفت :اِ... خوب برمیگرده دیگه!!! چراگریه میکنند

چاوش یواش خندید گفت :نه دایی جون آقاجون برنمیگرده رفته یک سفرطولانی پیش خدا دیگه اصلابرنمیگرده همه ناراحت شدن

عسل :اِ... خوب ماهمگی می ریم دیدنش ...بعد انگار که خودش حرف خودش روتاییدکنه گفت :آره مامیریم مگه نه دایی

چاوش نفسش روفوت کردگفت :آره دایی ماهم میریم پیشه آقاجون دیدنش حالا بروداخل ماشین منم زنگ بزنم ببینم مامان اکرمت کجاست ...

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 09:36
دلــم يــک رمــان مي خــواهد…
اولــش “مـــن” و “تـــــو” بـاشيــم…
آخــرش “مـــــا”…

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/asking.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2164340dqb90tqfr9.gif

پست 10

چاوش :مادرمن آروم باش ..

مهین درحالی که صورتش حسابی قرمز شده بود واشکاش بی مهابا میومدن گفت :چاوش چطورآروم باشم وقتی پدرم ...

چاوش دستی توموهاش کشید گفت :مادرمن زشته آروم تر مگه یادتون رفته آقاجون خوش نداشت .....صدازن برسه گوش مرد.....یادت رفته چقدربه شماوخاله نسرین میگفت صداتون گوش

مردنامحرم نرسه ،صداگریه هاوبیقراریاتون ،حرفاتون....

مهین انگاریادحرفای پدرش افتاده باشه یکم آروم ترشده بود امااین آروم بودن تنها به دلیل این بود که دیگه بلندپدرش روصدانزنه ،بلندبیقراری نکنه ،اشکاش صدبرارشده بودن

صدالااله الاالله روکه میگفتن چاوش بلندشد ایستاد دید آقاجون رودارن از غسل خانه میارن همین طورانگاردارن جنازه روتلقین میدن وهی تابوت روروی زمین میذاشتن وباز بعداز ذکرلااله...........

جنازه روبطرف قبر میاوردن

چاوش نگاهش افتاد به قبری که درست پایین پای مادربزرگش درست کرده بودن

مادرش هم مابین دوتا قبرنشسته بود

صدامادرش روشنید که میگفت :مامان جونم امشب مهمون داری ،مامان امشب بابا هم داره میاد پیش تو شوهر خودتم داره میاد پیشت امشب شب اولشه مامان تنهاش نذاری

چاوش چشماش روبست نگاش رویک سمت دیگه گرفت تا نبینه بیقرای های مادرش رو...نگاه کرد به مهین سرش روروی قبر مادرش گذاشته بود گریه میکرد

تادیدمادرش باز شروع کرده رفت کنارش گفت :مامان خانوم نداشتیم ها به همین زودی یادتون رفت آره این همه میگفت دوست ندارم ...باز مادرش آروم گرفت

جنازه روآوردن گذاشتن کنار قبر ...بوی صدروکافور همراه با نم خاک پیچیده بود ...

صدا همهمه ای توگوشش پیچیده بود باعث شده بود بدتر سردرد بشه ...نگاه کرددید جنازه پدربزرگش حالا کاملا آماده شده که داخل قبر بره....خانه ابدیش...

صدامردی گورکن روشنید که گفت :نزدیکانش بیان واسه وداع آخر فقط یادتون باشه یک قطره اشک هم روی میت نریزه که مجبور به غسل دوباره نشیم

اولین نفری که رفت جلو خودش بود

بالای تابوت نشست پارچه روداد کنار ....

صورت سفید آقاجون جلوش ظاهر شده ....چشماش روبسته بودن وهمین طور گوش هاش ودهنش ...باوجود اون پارچه ها آقاجون وحشت ناک شده بوداما ترسی برای چاوش نداشت خم شد

صورتش روبوسید زیر لب یک قسمت از متنی که برای تلقین میخونند روخوند ...بلند شد رفت عقب که صدای بلند جیغ عسل روشنید ...پدرش وامیر از پشت سردنبالش بودن ...چاوش تویک

حرکت سریع ازجلوش درآمد ....سرش روبلند کرد دید عسل توبغلش مثل بید میلرزه ...چنان ترسیده بود که فک پایین وبالاش به هم برخورد میکرد ...اشکاش هم همین طور رون بود

چاوش :هیش عسل دایی آروم باش کوچولو ی دایی

حرفش هیچ تاثیری براش نداشت لرزشش بیشترشده بود

چاوش نگاه بدجورعصبی به امیر که جلوش ایستاده بود کرد بالحن بدی گفت :کجا رفتی؟؟..مگه قرار نشد مواظب عسل باشی ازماشین خارج نشه ...آخه احمق جون من به توچی بگم بچه

کپ کرده ازترس نفسش بالا نمیاد

امیر حول کرده بود مونده بود چی باید بگه؟؟!!!.....

چاوش بالحن قبلی گفت :دیونه زبونش بندآمده از ترس ...امیر ..امیر ..ازجلوم زودبرو یک دقیقه دیگه این جاباشی ...

امیر دیگه واینیستاد سریع رفت

چاوش نگاش کرددیدعسل رنگ به رونداره ...فقط به یک نقطه خیره شده بس ترسیده میلرزه

چاوش همین طورکه عسل بغلش بود ازجمعیت فاصله گرفت حسابی دورشد

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 19:51
شـــنيده بود كه لـــذتي در "گـــذشت" هست ...!
از من گـــذشت و رفـــت ...
لعـــنت به اين واژه ها كه مثل هم خـــوانده مـــيشوند

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/bad_egg.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217239gj7swj8thb.gif


پست 11

هوا هم حسابی گرم بود ...عصربود نورهای نارنجی بنفش که پرتوهای خورشید بودن از لابه لای کاج های سوزنی میتابیدن روقبرها


چاوش روصندلی نشست نگاه کردبه عسل دیددریغ ازاین که یک میلیمم تغییرکرده باشه

"نکنه انقدری شکه شده باشه که جدی جدی زبونش بندآمده باشه لا اله........... آی امیر من به توچی بگم پسر, عسل بابا خوبی ...لعنتی "

چتری های جلوموهاش روداد کنار گفت :عسل خانوم بادایی قهری آره قربون چشمایی آبیت بشم


عسل درحالی که ازشدت ترس فکش میلرزید واشکاش گونه هاش رومیشست گفت :ددد ..ا ا ا ..یی ..ی.. مممم ..گگ ..هه .. نن ..نن.. گگ..گگ ..ففففف.. تت ..یی ..آق ..آق.. آق..



چاوش این طوری دیدش محکم بغلش کردگفت :جون دایی این جوری حرف نزن دیگه ...بعدروش روگرفت یک سمت دیگه


عسل :آق.. آق.. اآآاآآآآ.. ج .ججج.. ووو..ننن.. مممی.. یی.. رره.. پپ.. یی..ششش.. خخ ..ددد..ااااااا.. ااااا...ل ..اا..ننن.. کککک.. هه.. تتت.. وووو خخخ.. اا..کک.. مممم.. ذذذ..اششتتت.. ن....




چاوش گونش روبوسید گفت :نه دایی آقاجون رفته پیش خدا *واسه گول زدنش ودرآوردن از این حال روزش مجبور شد دروغ بگه *درضمن دایی قربونت بشه تواشتباه دیدی الان یک فرشته

خوشگل میاد آقا جون روبا خودش میبره همین عسل دایی








ممنون از حضورتون دوستای گل :-118-:

میخواستم نظرتون رودرمورداین پست وهمین طور قبلی ها بدونم پس منتظرتون هستم:-2-15-::-2-15-:

نبینم نظرات رو گهرمیکنم هاااااا(خخخخخخخخخخخ)باورنک نین دیواراتاقم ترک برداشت . اما جدی منتظرم هاااااااااا
:mrgreen::-2-06-:
خب اینم از پست امشب منتظرحضور انشاالله پرنگتون در پروفایلم ویا صفحه نقد:-2-38-:هستم :-2-37-::-2-27-:

نازنین زهرا19
1392,10,07, ساعت : 14:43
زنـــدگي سرگـــذشت درگـــذشت آرزوهــــــاست . . .
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/black_heart.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2183385uvqcr3gmyl.gif


پست 12

یهو تمام خاطرات اون روز آمد جلوش ....صدای جیغ ستایش توگوشش موند...روشنا ...اکرم .. ...سوگند ...لعنتی ...لعنتی ....سرش روبالا گرفت نفس عمیقی کشید

چاوش "نه ستایش نیست!! ...کاش بود.... الان اگر میبود ...هم سن عسل بود ...همسن دختر عمه اش عسل...مشتی زد روی صندلی آهنی ..."

عسل روهمین طورکه بغلش بود برد به طرف ماشین ...

خاطره اون روز از سال.. اون ساعت ..اون لحظه..حتی اون ثانیه آخر ...ول کنش نبودکه نبود ...عسل رو داخل ماشین گذاشت .خوابش برده بود ...بس فکروخیال توذهنش بود کم آورده بود

...نفهمید کی زانوهاش خم شد

...روزانوایستاده بود.. دستاش رومشت کرده بود ..چشماش روبسته بود...چشماش رومحکم بسته بودبرای راه فراری ..فراری برای ...... بلکه اون لحظه ها ...اون ثانیه های.... شوم ونحس

ازجلوش برن ...اما دریغ ...بلندشد

...بازم قدم های بی هدف ...روبه غروب خورشید ...

رقص پرتوهای خورشید ..که ازلابلای ..کاج های سوزنی ..سروهای بلند ..بید مجنون ها .......همه وهمه باز یاد آور اون روز سیاه بود ... روزگار بد جوربراش نقشه کشیده بود .....

انگار تمام عالم جمع شده بودن که اون روز روبراش تداعی کنند ...حتی صدای کلاغ سیاه وشومی که روی سرو ها نشسته بود...یادآوراون ثانیه بود ...

نفهمید کی رسید به اخر گورستون ....

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 22:31
چی دلنشین تر از اینکه ، . . .
مدام و بی بهانه صدایت کنم ، با علامت ِ سوال ...؟
و تو ، . . .
سر ِ حوصله جواب بدهی ، . . .
جـــــــــــون ِدلــــم !!؟
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/5.png

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div23/WebPageContent/1956378b6pnwj7ug5.gif



پست 13



سرش روبلند کرد به آسمون نگاه کرد ...نگاهش روبه آسمونی گرفت که حالا نارنجی رنگ


شده بود ...




گاهی اوقات آدم یک حس هاس داره که تقریبا میشه گفت غیر قابل توصیف ...............


یک حس غریب وآشنا ..یک حس مالکیت اما نداشتن ....

یک آرامش مرموز وخاصی رونسبت به لحظات قبلی خودش گرفته بود ذهنش ازاون خاطره

های شوم ونحس خالی شده بود ....

تاچند ثانیه پیش ذهنش جای اون اتفاقات نحس بود وبعد ....روزهای نحس تری که به

دنبالش بود .......

همون طور که نگاهش به آسمون بود زیر لب زمزمه کرد :خدایا کاش بود ...بامن

...امانبودنشم زیاد سخت نیست چون نمی خوام بابودنش کنارم سختی بکشه ............

خدایا شکرت ........

خونه حسابی شلوغ بود .....

چاوش درحالی که دکمه های سرآستین لباس مشکیش روباز می کرد بلند شد ...

تقه ای به دراتاق خورد وبعد مکثی کوتاه دربازشد

اکرم :داداش چراتوتاریکی هستی ؟کجا سیر میکردی تنها تنها ها؟اصلا لپ مطلب چیکار میکنی ؟

چاوش دستی به پیشونیش کشید

*اوصولا ازآدمای فضول حسابی بدش میومد اکرم هم تا چیزی ببینه ول کن نیست تانفهمه

قضیه چی هست*

بطرف دستشوی رفت جلو دست شور ایستاد همین طورکه شیر آب روباز میکردگفت:چیزی شده کارم داری ؟می خوام نماز بخونم

اکرم چراغ روروشن کرد ...

چاوش :چراغ رو خاموشش کن اگر کاری نداری میتونی رفع زحمت کنی وپشت سرت لطف کنی در روهم ببندی

اکرم چشماش گرد شد وگفت :چاوش چیزی شده ازمن ناراحتی آره ؟

چاوش درحالی که صورتش روبا حوله خشک میکرد رفت روبه روی اکرم ایستاد یک چیزی که تومایه های لبخند باشه به روی لبش آورد وگفت :یک سردرد سریش دارم که ول کن

نیست ....راستی مامان خوبه بهتر شده ؟

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 23:03
تـــو مي گـــريزي
مـــن مي گـــريزم
تـــو از عـــشق - مـــن از خـــاطره

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/about_to_cry.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2499952ebpmxp1afa.gif

پست 14

اکرم نگران گفت :داداش تاتونماز بخونی من میرم ازپایین برات قرص میارم درضمن مامانهم باآرام بخشی که دایی رضا زد خوابیده خیلی بی قراری میکرد

چاوش جانماز سرمه ای رنگ مخمل روبازکردو گفت :خب الحمد الله که بهترشده حالش ....حداقل باآرام بخش ...ببین عسل هنوزم همون طورحرف میزنه یا....

دراتاق باز شد عسل آمد داخل دوید سمت چاوش بااون ریزه میزگیش پاهای چاوش بغل کرد

عسل :دایی اون آقا که ریش داره یک عالمه بایک خانوم وآقای دیگه ای آمدن باشماکاردارن

چاوش خندید گفت :عسل دایی چی میگی؟؟.... اون آقای که ریش داره کیه ؟

عسل رفت عقب تر به صورت چاوش نگاه کرد بامزه هرحرکتی روکه ازآقای سلیمانی دیده بود رو اجراکرد بعد درآخرهم گفت :وایییییییی دایی نمیدونی چه وحشت ناک بود

چاوش خندید بغلش کرد گفت :عسل خانوم ریزه میزه چی میگی شما ؟؟اون آقای که ریش داره اسم داره نمیدونی کیه ؟درضمن میدونستی خیلی ترسو شدی من خواهر زاده ترسو

دوست ندارم ها خواهر زاده من بایدحسابی شجاع باشه

اکرم رفت جلوگونه عسل روببوسه که عسل بالحن تندوبچگونه خودش گفت :مامان خانوم برو کنار حالا یادت افتاده منم هستم بقول امیر احساساتتون قلمبه شده که بجسبونید به

لپ من اما من نمیذارم درضمن باهاتون قهرم

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 23:41
شــــايـد در آغــاز
تــرکيــب"ِصـورتـش بــود کــه تـوانست
"تــرتيب"ِدلـــم را بـدهــد . . .

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/explain.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2444894szxto78lc6.gif


پست 15

چاوش روبه عسل ابرویی دادبالا گفت :اِ...عسل دایی این چه کاری بود؟

اکرم :مامان قربونت بشه ببخشید ...

عسل پرید وسط حرفش گفت :مامان هرکارکنی بازم قهرم ...کجابودی وقتی داشتم سکته میکردم

اکرم وچاوش همزمان زدن زیرخنده ...امیرهم به جمعشون اضافه شد

امیر :مامان ،دایی بیاین دیگه اون دوست بابا که داخل سازمان عقیدتی سیاسی بود آمدهراستی فامیلش چی بود ؟

چاوش :آقای سلیمانی رومیگی ؟

امیر :آره ،آره خودش هست زودبرین پایین پیش مهمونا براگفتن تسلیت آمدن منتظرن الان برید

چاوش عسل روگذاشت روتخت برگشت سرجانمازش و گفت :من که نماز بخونم میام ...

اکرم هم درحالی که به عسل نگاه میکردولبخند زده بود گفت :منم وقتی عزیزمامان آشتی کنه میام ...............

امیر :اِ... نمیشه که برین پایین زود

اکرم چشم ابروآمد براامیر که همه کارافورمالیتس تا عسل کوتاه بیاد

اکرم روبه چاوش گفت :ببین بابا وبهرام کجان هستن ؟؟من که ازوقتی آمدم خونه ندیدمشون میدونی کجا هستند ؟؟

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 00:58
کــاش ميتــونستم چــادر مــوندنمو
اون گــوشه کــنار قــلبت..
همــونجا که تــا به حــال جــاي هــيچ کــس نبــوده......بــزنم!!
جــايي که بــدونم "فــــقط" مخــصوص مــنه!!!

http://generaleshop.com/forum/images/smilies/555/goldy7.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2505069thk2825xcf.gif





پست 16

چاوش درحالی که ساعت مچیش رومیبست گفت :باباوبهرام رفتن دنبال خریدنقل وخرماواین جور چیزا وهمین طورواسه فرداتا هفتم حسینه ای علی اکبری رو واسه مجلس ختم بگیرن ومجلس

اونجا باشه ..تووامیر هم برید پیش مهمونا منم الان میام

اکرم :باشه ...بعدطرف عسل آمد



عسل :مامان قهرم بیخودی شیرین بازی درنیار ...



امیروچاوش یواش خندیدن چاوش توخنده نگاهی به عسل انداخت گفت :داییزشته توکه با مامانت .......



عسل باز پرید وسط حرفش گفت :مامانم چی؟ظهری انگارنه انگار که منم هستم ...



اکرم رفت جلو دستای کوچولوعسل روبوسید گفت :مامان بگم ببخشید اشتباهکردم خوبه....حله دیگه ..با مامان آشتی میکنی ؟؟



عسل بانمک ابروی انداخت بالاگفت :نچ باید اون خرس بزرگ سفیده ای که داخل بازار چند روز پیش دیدیمش رو برام بگیری ...........................

اکرم:چشم عسلی مامان حالااشتی دیگه ؟؟

امیر:کاش مامان بامنم قهربود می گفتم باید برام یک لپ تاپapple بگیره تاآشتی کنم..................

عسل:اولا رودل میکنی این طوری دوما یک درصدم قهرباشی کسی محل نمیده ...

اکرم :امیر بروبیرون .................................

امیرحسابی تعجب کرده بودگفت :براچی بایدبرم؟

اکرم :چون حوصله بحث بین توعسل روندارم

امیرخندیدگفت :مامان به جوجه ات چیزی نمیگم

عسل اخم کردگفت :جوجه خودتی جوجه فکلی..............

چاوش واکرم به بحث بین اونا میخندیدن ............


چاوش :پاشین برین پایین زشته الان فقط دایی رضاوزندایی هستن

************************************************** *****************

ابنم لینک نقد تاراه دورنرین :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 14:21
هــيچ ميدانســتي
زيــباترين عــاشــقانــه اي کــه برايــم گفــتي
وقــتي بــود که
اسمــم را بــا “مــيــم” به انــتها رساندي . . .

http://generaleshop.com/forum/images/smilies/c/07.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2511506e97zkhvxow.gif


پست 17


نماز روسلام دادنگاهش روتختش ثابت موند ...دید عسل اونجا خوابش برده ...بلندشدجانمازروجمع کرد رفت نزدیک تخت پتوروکشید روعسل "ای خوش به حالت عسل دایی که راحت خوابیدی

کی بره جای مهمون ها "... ازاتاق خارج شد ...

ازپله هامیرفت پایین که صداگل نازدختردایی اش روشنید که داشت میگفت :سوگند گریه نکن قسمت هرچی باشه همون میشه چراخودتواذیت میکنی؟؟

این طوری که چیزی درست نمیشه ....باتوام ها میفهمی حرفام رو آره ......میفهمی ؟؟

صداهق هق گریه سوگند همچنان بود .....

گل ناز :خیلی دیونه ای تواصلا ازکجا میدونی تقصیر اون بدبخت بوده هان ؟

سوگند اگرهمچنان بخوای آبغوره بگیری من میدونم با توتمومش کن دیگه .چاوش کنجکاوشده بود حسابی سریع آمد پایین ازپله ها دید گل ناز وسوگندنزدیک راه پله ها ایستادن

چاوش :سوگند چی شده ؟

سوگند باعصبانیت اشکاش روپاک کرد یک نگاه پر ازنفرت به چاوش انداخت باصدای که ازشدت بغض میلرزید گفت :هیچ چیز مهمی نیست حالام شما برو به کارهای خودت برس

گل ناز سریع گفت :سوگند خوب مثل بچه آدم بگو حرفت رواین جوری که نمیشه یک طرفه به قاضی بری ...

چاوش اخم کرده بود بازم مثل همیشه جدی شده بود خیلی خوب متوجه رفتارسوگند ونگاه پراز نفرتش شده بود ....براش حسابی مهم شده بودبفهمه قضیه چی هست ؟؟......

چاوش بالحن جدی گفت :سوگند راحت باش ...بگوحرفت چی هست؟ ...بحث بیخودی درست نمیکنی پس حرفت روبزن ..

سوگند بالحن تندی گفت :نمیخوام حتی باتو ی...

چاوش پرید وسط حرفش بالحن تندی گفت :بامن چی هان ؟بجایی این مسخره بازی هامثل آدم بیاحرفت روبزن ..بدبخت بیچاره منم نمیخوام صحبت کنم باهات اما تنهادلیلی که دارم واسه این

که این جا ایستادم این هست که بفهمم این حرفا ونگاهت برای چی هست ؟؟..البته نگاهتم برام اهمیت نداره فقط وفقط میخوام بفهمم موضوع چی هست ؟اگر که موضوع مهمی باشه جوابت

رومیدم ..الانم انقدرسرم دردمیکنه که حوصله تویکی روندارم ...

گل ناز :اِ.. چاوش چرااین طوری میگی ؟بابادرست صحبت کنید باهم ناسلامتی دختر عمو پسرعمو هستید .شما دوتا دارید بارفتارتون گندمیزنید به روابط فامیلی ...

چاوش بدون تغییری درلحنش گفت :حوصله حرفای زنونه وصدمن یک غاز ندارم مشکلی هست حرفی هست خوب بگید ..

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 14:55
اگر همراه با هر دعایی که میکردم
قدمی بر میداشتم...
اکنون کنار خدا ایستاده بودم...

http://www.postsmile.net/img/27/2723.gif
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2071.gif

پست 18



سوگند :تا حالا کسی بهت گفته خیلی پستی ؟

چاوش :ببین حرفت روبزن باردوم که میگم این جا هستم تافقط حرفای چرت توروگوش کنم تا هنوز گندی بالا نیاوردی حرفت روبگو ...

سوگند :چرا با خو.....

صدا زن عموش بلند شد که گفت :ساکت باش سوگند لازم نکرده توچیزی بگی حالام برو خداحافظی کن بایدبریم

چاوش :نه صبر کنید زن عمو من باید بدونم به چی متهم شدم.. علت این رفتارها چی هست ؟غیر از این که من به خواست خودش عمل کردم ...

ناهید زن عموش تند گفت :توحتی لایق نیستی من بخوام حرفی بزنم ..واین که الان این جاهستم فقط برای تسلیت هست

چاوش عصبی گفت :پس شماهم این روبدونید که منم زیاد مشتاق نیستم از بودن شما وشنیدن حرفاتون ...درضمن این روهم بدونید که خودشما باعث شدید احترام ها شکسته شه وقتی

خودتون منطق ندارید که بفهمید باید درست صحبت کنید ......مکثی کرد ..درآخرهم باید بگم براتون متاسفم ....

سوگند :مامان سریع بریم .

.بعد روبه چاوش گفت :تنها کلمه ای که برازنده توهست کلمه نامرد فهمیدی

چاوش پوزخندی زدگفت :کوچولو توبروبشین به نقاشیت برس تومسائلی که برای بزرگتراس کوچیک تراشرکت نمیکنند

سوگند :برات متاسفم تاهمین چند لحظه پیش کوچیک نبودم ومیگفتی حرفم روبگم

چاوش بازم پوزخندحرص دراری زدگفت :خانوم انیشتین اون برازمانی بود که نمیدونستم بازباحرفات دوره برداشتی میخواستم قبل ازاین که حرفی ازاون مغز پوکت خارج بشه وایجاد مشکل کنی

جلوش روبگیرم ..اما میبینم خوب دوربرداشتی برای خودت......

چاوش نگاهش افتاد به اکرم که نگران بود ...حتی آقای سلیمانی هم که داخل سالن بود دیگه حرف نمیزد وساکت بود انگار دیدن وگوش دادن دعوا رودوست داشت ...تاهمین الانم عمویاسرش

فقط نگاه میکرد وهمینم باعث شد صدای زن عموش دربیاد

ناهید :یاسر توچیزی نمی خوای به این پسره بگی ؟

یاسر تسبیح سبزش رودردستش دورداد دستی لابلای موهای سفید مشکیش کشید حرفی نزد ...بعدمکثی گفت:ناهید ،سوگند بریم