PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گل یخ | ریحانه اسدی کاربر انجمن



نازنین زهرا19
1392,09,22, ساعت : 12:10 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه :این داستان درمورد پسری به اسم چاوش هست که در گروه نوپوفعالیت داره وتو زندگیش اتفاقاتی میفته که واسه هفت سال همه چیز زندگیش خراب میشه ....یک سخن دوستانه ومهم (درمقدمه باشه این متن وحذف نشه ممنون از مدیر بخش کتاب )خواننده های عزیز درخوندن این رمان صبر زیاد داشته باشید چون اعتراف میکنم اولش خیلی پیچیده است وبه مرورکه ادامه بدید متوجه همه چی خواهید شد ...این رمان رودارم با کمک یک استوار گمنام(نخواستن اسم روبگن درجه نظامی روگفتن ) که درداخل همین گروه نوپو پادوحشت هستن مینویسم همین جابه خاطر کمک هاشون کمال تشکر رو دارم :-2-40-:

انشاالله که درتمام عملیات هاشون موفق باشنبچه ها مجبور شدم اسم چندتا اسلحه وعکسشون روبراتون بذارم تااګریک جایی داستان نام اون اسلحه روخوندین تصویرشم توذهنتون بیاد
لطفا عکس این اسلحه ها رو هم باشه روی صفحه دوم که خواننده نام اسلحه رو میخونه متوجه منظور بشه





http://upload7.ir/images/23662059375384498813.jpg

این اسلحه دراګونف هست -تک تیرانداز مدرن



http://upload7.ir/images/43254886364793782586.jpg


اینم mp5هست



http://upload7.ir/images/61012739577497285428.jpg

اینم رمینګتون870
ممنون ازهمتون :-2-40-:







کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد و در صورت دیدن طبق جرایم رایانه ای با شخص خاطی برخورد می شودhttp://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_threaten.gif







http://www.up3.98ia.com/images/6nrsvnfxk8fp80jeb4to.jpg

pegah.a
1392,09,22, ساعت : 12:18 بعد از ظهر
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:

نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت (http://www.forum.98ia.com/t784559.html)
مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن (http://www.forum.98ia.com/t954607.html)



حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:

اطلاعیه های بخش کتاب ! (http://www.forum.98ia.com/t30285.html)


برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:

قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن (http://www.forum.98ia.com/t655469.html)


استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!




تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها ( با لینک یا بدون لینک! ) خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

نازنین زهرا19
1392,09,22, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/mazhabi/103.gif







دوستان فقط میخوام بگم چون رمان درحال تایپ امکان داشتن اشکالات تایپی هست پس ببخشید دیگه


پست 1

سردار: اولین نیرو روبفرست

چاوش:به دستور شما حرکت

اول چاوش حرکت کرد بقیه بچه هام پشت سرش میومدن.... آروم وتند حرکت میکردن به تپه خاکی که رسیدن.....

سردار :رو

چاوش و بچه ها از رو تپه که تقریبا هم سطح بود با پشت بام خانه باسرعت وبادقت حرکت کردن هم گروهی هاش طبق نقشه سرجاهاشون قرار گرفتن.... عملیات آروم درحال انجام بود

سردار :هدف یاب آماده ؟

چاوش : هدف یاب اماده

سردار : هدف یاب رو

سردار : تیم زمینی آماده ؟

چاوش سریع یک نگاه تیز وبادقت انداخت دید همه درست سر جاهاشون هستن گفت :تیم در حرکت

چاوش وچندتا از بچه ها خم شدن وحرکت کردن پشت سرش چهارتا از هم گروهی هاش میومدن چاوش وبچه ها از جلو ساختمان رومحاصره کردن یسری از بچه هام

پشت بوم روپوشش میدادن

بچه های نیروی دو هم از پشت وارد عمل شدن وساختمان رو محاصره کردن

سردار : به موقعیت اصلی رسیدین اعلام روبدین

چاوش : شهاب اعلام کن

شهاب که جزءنیروهای تامین (گروه دوم )بود وبا بچه ها پشت ساختمان رو پوشش میدادن گفت :رو

چاوش در حالی که بادقت از کنار پنچره رد میشد علامت داد بچه ها پشت سرش بیان

سردار که منظورش چاوش بود گفت : کدچهل آماده

چاوش باسیاوش دوطرف در ایستادن گفت :آماده

بعد با پا سنگی پرتاب کرد

یکی از همون اشرار خارج شد چاوش سریع با انتهای اسلحه پشت گردنش زد....

سهیل از پشت چاوش آمد کلاشش رو گذاشت رو دوشش یک دستش رو گذاشت جلو دهن پسره یک دستشم گرفت وپسره که بیهوش شده بود با خودش می برد

سرگرد ضیایی با یکی از بچه های نوپو جلو به حالت آماده نشستن

بعد چاوش وچند تا از بچه ماسک زدن یکی از نیروهای یگان هم سریع ضامن گاز اشک آور رو کشید داخل ساختمان انداخت


چاوش به همراه چهارتا از بچه ها داخل شدن

چاوش به دقت همه جا رودید میزد چندتا از همون اشرار ها از شدت سرفه زمین افتاده بودن

شهاب :افرادمسلحه

چاوش وبچه سرجاهاشون سنگرگرفته بودن باحالت خم شده سریع حرکت میکرده که کم کم درگیری شروع شد از بیرون صدای سردار میومد که میگفت :این خونه درمحاصره کامل قرارگرفته و...

چاوش "نه مثل این که امروز حسابی ویژست مهمونامون کوتاه بیا نیستند "بعد درحالی که همین طور یواش وبادقت جلو میرفتن خونه رو پاک سازی میکردن

سردار :کدچهل اعلام وضعیت؟؟

چاوش گوشی رو که داخل گوشش بود یک فشار دادوگفت :

قسمت جلوی خونه درمحاصره کامل

شهاب :عقب درگیری بیشتر

سردار:کدچهل روبه طرف شهاب

چاوش به بچه هااعلام وضعیت دادوبه یسری گفت همراه خودش برن عقب تا شهاب وبچه هاروپوشش بدن

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 03:28 بعد از ظهر
مثل کاغــذهاي آخر دفــتر مشق آن سال ها
که هميشه خالي رهــايشان ميکردم
به عــشقِ دفــتر نو
اين روزها خــاليم...
http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-74.gif

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2393990o6claulyv6.gif

پست 2



سردار: شهاب اعلام وضعیت کن

شهاب :درگیری بسیار بالا

سردار:کدچهل روبطرف شهاب, گروه پشتیبانی روبفرست

چاوش : گروه پشتیبانی روبه طرف شهاب

چاوش وچندتا از بچه ها از در پشتی به طرف عقب ساختمان رفتن چون خونه ویلای بود وبزرگ چاوش وبقیه افراد پشت درخت ها هرکدام ایستادن ویواش یواش میرفتن جلو وپاک سازی میکردن

اون منطقه رو

چاوش : شهاب وگروه پشتیبانی پاک سازی کامل ؟

شهاب : پاک سازی کامل

گروه پشتیبانی :این طرف درگیری بالاست

چاوش :شهاب به همراه تیمت رو به طرف گروه

چاوش با افرادی که بودن سریع وبا احتیاط طرف اون ها حرکت کردن

چاوش"نه جدی کوتاه بیانیستن تسلیم شن خوب چی از این بهتر"

خودش چون تک تیر انداز فوق العاده ای بود لابه لای درختا سنگر گرفت وشروع کرد به شلیک کردن

چاوش : تک تیرانداز ها رو بطرف عقب ساختمان ضلع جنوبی

بچه های تک تیر اندازی که بالای پشت بام بودن سریع رفتن وسرجاهاشون مستقر شدن

چاوش :تیم آماده؟

رضا که سردسته تک تیر اندازها بود گفت :آماده

بعدفقط صدای درگیری سنگینی بود که با اشرار ایجاد شده بود

سردار : اعلام موقعیت کن ...

چاوش : ویلا در پاک سازی کامل

بعد کل بچه های ناجا آمدن داخل ویک تعدادی رو دستگیر وزخمی هاروهم بردن

شهاب : پسرکارت عالی بود

چاوش : توهم همین طور افراد که زخمی نشدن؟؟

سیاوش درحالی که بازوش گرفته بود گفت : چرا جناب سروان بنده که شانس ندارم بازم رد قبلی البته یکم پایین تر تیر خورد

چاوش لبخندی زد گفت : خسته نباشی پسر چیکار کردی باخودت کم کم راه میفتی

سردار به جمع سه نفره اونا نزدیک شد هرسه سریع احترام نظامی گذاشتن

سردارحسینی : عالی بود بچه ها خسته نباشید

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 08:41 بعد از ظهر
آن روز شــبيه مه شــده بودي...
نه مي شد در آغوشت گرفت...
و نــه آن ســوي تو را ديد...
تــنها مي شــد در تو گــم شد...
گم شــدم...

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-12.gif
http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/10.gif

پست 3

چاوش وبقیه افراد سوار ماشین شدن و مرکزرفتن

بعد از نوشتن یک گزارش کامل رفت اتاق سرگرد سهیلی تاواردشد احترام نظامی گذاشت

سرگرد: تموم شد سروان احمدی ؟



چاوش نزدیک میز شد پرونده روگذاشت بالحنی که همیشه جدی بود گفت : بله سرگرد یک گزارش کامل.....

سرگرد نگاهی به پرونده انداخت گفت : میتونید برید

ازدفتر سرگردکه خارج شد رفت سمت دفتر خودش پشت میزنشست چشماش روبست زیرلب:خدایاشکرت .

بعدنفس عمیقی کشید که ضربه ای به درخورد

چاوش : بفرمایید...

شهاب در باز کرد احترام نظامی گذاشت

چاوش : چیزی شده ؟

شهاب : نه قربان فقط سرگردگفتن مثل این که این پرونده تموم نشده چون مدارکی پیداشده که مربوط به این پرونده هست

چاوش بادستش گوشه چشماش روفشارداد گفت : باشه پیگیرشم

شهاب : بااجازه .بعداحترام نظامی گذاشت ورفت

چاوش بلندشد لباس شخصی پوشید رفت خونه "خدایا چی میشه باز مامان گیر نده"

یک ساعت بعد رسید خونه کلید انداخت رفت داخل .............

عسل پرید جلوش :سلام دایی قهرمانم

چاوش لبخند زدلپشو کشید گفت : سلام خانوم ریزه ,خوبی بقیه کجان؟

عسل بالحن بچه گونه ای گفت : مامانم بامامانی رفتن بیرون .من روبا امیر خبیث تنها گذاشتن ....

چاوش خندیدهمین طور که بطرف درخونه میرفت گفت:چراخبیث عسل خانوم ؟

عسل اخماش رو توهم کردوگفت : برای این که اذیتم میکنه !

چاوش لبخندی زد لپشو بوسید گفت : غصه خوردی الان اوخش میکنم تاعسل خانوم رواذیت نکنه.....

عسل شیرین خندید گفت : دمت گرم دایی

چاوش داخل شد دید امیر جلوتلویزیون نشسته رفت یواش پس کله اش زد ....

امیر برگشت دیدچاوش زده گفت :سلام دایی چرامیزنی ؟

چاوش :براین که یاد بگیری به بچه کوچیک تر از خودت زور نگی

بعد عسل گذاشت جای وسایل های بازیش تواتاق خودش رفت ..........

نازنین زهرا19
1392,09,23, ساعت : 10:10 بعد از ظهر
خـــدايـا...
اين تـو واين دلم!
جـاي نشکسته پيدا کردي پيـشکش مـهرباني هات...
http://images.zaazu.com/img/shades-animated-animation-shades-smiley-emoticon-000387-medium.gif



بچه ها منتظر:-2-15-::-2-28-: نقد های خوبتون درقسمت نقد هستم همین طور که رمان رومطالعه می کنیدنظرهاتون روهم بگید ممنون:-118-:

http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2072.gif
پست 4

داخل که شد خودشوپرت کرد روتخت ودراز کشید دکمه هاش روبازکرد تابستون بود وهواحسابی گرم که ضربه ای به درخورد...........

چاوش :بیاتو......

امیرداخل شد :خوبی دایی؟

چاوش : بله کارم داشتی ؟

امیر نشست روصندلی گفت : دایی کی من میتونم مثل شما داخل گروه نوپو بشم

چاوش دستی روپیشونیش کشید گفت : الان حوصله ندارم بروبیرون.....

امیر روتخت نشست گفت : دایی اذیت نکن... بگودیگه... بابا که نمیگه ازش سوال میپرسم میگه یک درصدم بخوای داخل نیروانتظامی کارکنی مثل خودم باید سرهنگ دایره مواد مخدر باشی

امامن دوست دارم مثل شما یک نوپوی باشم تازه الان مامان نیست, بیادگیر میده

چاوش یواش گوشش روگرفت :کی گیر میده ؟؟/مامانته درست صحبت کن !

امیر : چشم دایی بگید دیگه...

چاوش روصندلی نشست و گفت : اولا قدت باید بالای 175 باشه دوما باید هیکل نسبتا ورزیده در حد نرمال داشته باشی بعدشم داخل آزمونش شرکت میکنی وازت تست پزشکی میگیرن ودر

آخرهم باید آزمایش کامل بدی... برای ورود به نوپو باید دوسال مامور ناجا باشی وبعد رشته نوپورو انتخاب کنی خب حالاپاشو برو درم پشت سرت ببند.....

امیر : دایی بگوآموزشاش چیه ؟

چاوش :برو سرم درد میکنه

امیر : دایی جون بگید دیگه !

چاوش کلافه دستی تو موهاش کشید :باید آموزش های بخش نوپو رو خوب یاد بگیری در غیر این صورت به یگان های امداد ویا یگان ضد شورش میری !

امیر بادقت گوش میداد : خب دایی آموزشاش چیا هست ؟

چاوش : پسر تو ول کن نیستی نه ؟

امیر : جان من بگو دایی !

چاوش :باید آموزش های چتر بازی -سقوط آزاد -ورزش رزمی -دفاع شخصی -بدن سازی -راپل وکلی آموزش دیگه رو ببینی

که صدای اکرم رو شنید :سلام داداش خسته نباشی

چاوش برگشت سمت در :سلام آبجی خانوم ممنون... خسته نیستم ...فقط این با خودت ببر بیرون....

اکرم :اِ.. داداش چرا این جور چیزارو بهش میگی تو بهرام کمید که اینم به شماها اضافه شه بعد من از استرس بمیرم..!

چاوش خندید : اِ..... این چه حرفی اکرم خانوم درضمن پسرت دوساعته مخ من کار گرفته... بچت به کنه گفته زرشک ....

اکرم خندید : داداش بچم کنجکاوه....

چاوش در حالی که بطرف حمام میرفت گفت : اولاکنجکاوی رد کرده.. دوما وقتی خیلی علاقه داره چیکارش داری بذاربره ...

اکرم : نه داداش همین توبهرام هستید بسه..

امیر : مامان اذیت نکن دیگه!..

چاوش دیگه واینیستاد به بحث اونا گوش کنه داخل حمام رفت .....

بعد یک دوش رفت داخل سالن دید اکرم همچنان باامیر درحال بحثه هستن ... خندش گرفته بود رفت داخل آشپزخونه بامزه بوکشید :به ببین مامان مهین ماچه کرده؟؟/...

مهین : سلام عزیزمادر خوبی ؟

چاوش: بادیدن شماعالی دکتر رفتین ؟

مهین: آره بااکرم رفتم گفت به انژوگرافی نیازی نیست راستی روحرفام فکر کردی ؟

چاوش خوردتوبرجکش ازطرفی نمی خواست مادرش رو ناراحت کنه گفت :اولاالحمدالله خوبید دوما آره مادرمن ....

بعدواسه این که دیگه سوال پیچ نشه سریع داخل سالن آمد...

عسل:دایی یبا این خبیث یجوری تنبیه کن دیگه من اذیت نکنه !

بعداخم بانمکی کرد بادستای کوچولوش به امیر مشت زد ....

نازنین زهرا19
1392,09,24, ساعت : 05:47 بعد از ظهر
از تــصور انکه دلت برايم تنگ شده باشد
دلم ضعف مي رود
چه ارزويي بالاتر از انکه
تو به مــن
وابــسته شــده باشــي؟

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/girl.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2078.gif

پست 5


امیر:اِ.... عسل برو کنارنزن ..


چاوش : تومرض داری بچه رواذیت میکنی هجده سالته ها خجالت بکش...

امیر : خوب تقصیر من چیه ؟

اکرم : امیییییررر باز چیکار کردی بچه گیریه میکنه؟؟

چاوش زدپس کله اش وگفت :بلندشوبرو پیشش مثل بچه آدم ازش عذرخواهی میکنی اون بچست....

امیر درحالی که بلند میشد :اههههههه

مهین هم داخل سالن آمد ..... چاوش تادیدمادرش آمده... برای فرارتصمیم گرفت بره داخل اتاق که ...

مهین : چاوش جان مادر بیا ..کارت دارم .......

چاوش : مادرمن میشه باشه واسه بعد.. الان خیلی سرم درد میکنه

مهین : نمیشه صبر ...

صدای جیغ از توحیاط آمد.....................

حرف تودهن مهین خانوم ماسید...باچاوش سریع داخل حیاط رفتن ......

چاوش داخل حیاط شددید عسل خیسه وداره گریه میکنه امیرم کنارش ایستاده...

چاوش خندید بلند گفت :آبجی بیا این زلزله هاتو جمع کن سکته کردیم .......

امیر غش غش میخندید.. عسل زارزار گریه میکرد................

چاوش رفت عسل رو بغل کرد روبه امیر گفت : بهت گفتم باهاش آشتی کن چکارکردی؟

امیر بیخیال شونه ای انداخت بالاوگفت :اهههههههه خیلی لوسه بهش گفتم بیاد آشتی ,بقول شما بچه اس دیگه,لوس بازی دراورد باهاش شوخی کردم روش آب ریختم ...

بعد عصبی راه افتاد داخل خونه گفت :والا لوس بودنم یک حدی داره

اکرم آمدداخل حیاط وگفت :عسل بیا مامان ,نمیشه کار به کار امیر نداشته باشی؟/

عسل :من کارش نداشتم اون منوخیس کرد ...................

چاوش پیشونیش روبوسید موهایی سیاهش رودادکنار وگفت :دایی جون این که گریه نداره تازه الان تابستون شمام خنک شدی .......

عسل :خب دایی یهویی داخل حوض منوانداخت

چاوش لبخندی:بذارالان باهم تلافی میکنیم

امیر :دایی شوخی بود دیگه !

چاوش :ازش درست عذرخواهی کن

زنگ دربه صدادرآمد

آقاحمیدپدرچاوش داخل شد

چاوش رفت جلوبعد از سلام پدرپسردرآغوش هم رفتن.............

مهین:من تاکی باید نگران شما دوتا باشم هرروزکه هردوتاتون میرید تازمانی که برمیگردیدازاسترس صدبارمیمیرم وزنده میشم ...........

حمیدلبخندی زدروبه چاوش گفت :الفرار الان مامانت شروع میکنه بدبخت میشیم

مهین بادلخورگفت :بله بایدم فرارکنید بنده کجای زندگیم !

حمیدلبخندی زدگفت :اختیاردارین مهین خانوم آخ که دلم واسه غرزدنات تنگ شده .............


*چاوش دستی توموهاش کشید همیشه پدرش خوب درکش میکرد....چون خودپدرش هم نظامی بودپدرش هم کم نگفت نرو نیروانتظامی اما چاوش ما پیله تراز این حرفاس یک کاری که تصمیم

بگیره انجام بده تاآخرش میره.. مادرشم روزی نیست که نگرانش نباشه بالاخره مادرهست ویک مادرهم همیشه خدانگران بچه هاش هست مخصوصاچاوش که شغل پرازهیجان وخطری روداره

شغلی که شاید شماها کمتراسمش روشنیده باشید درسته نیروانتظامی اما یک قسمتی که کمترکسی میتونه واردبشه ولی حتما داخل تلویزیون دیدیدکه مامورهای باماشین های مشکی

ونقاب وهیکل های ورزیده که برای ماموریت های خاص اعزام میشن ویک شغلی که باجونشون سرکاردارن*

نازنین زهرا19
1392,09,27, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
اين آرامشِ..ظـاهــرم
گمـراهت.. نکنـــد!
در درون
خــانـه بر دوشــم ....

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/22.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2084.gif

پست 6

مهین :چاوش جان بیا نهار بخوریم ...بعدش که بایددیدن آقاجون بریم...........

چاوش : باشه مادرمن شمابرومنم میام...

چاوش پیشونی عسل روبوسید گفت :دایی قربونت, الان بریم سروقت نهارقول میدم حال امیرروبگیرم تا خانم کوچولو مارو دیگه اذیت نکنه.........

عسل : قول دادی !

چاوش خندیدگفت :قول کوچولو.......

سرمیزنهاربودن باشوخی خنده غذارومیخوردن که صدای زنگ گوشی چاوش بلندشد.

چاوش درحالی که آخرین قاشق غذاش رومیخوردگفت :قربون دستت بشم مامان من رفتم ..........

حتی صبرنکردجواب بگیره منتظرتلفن یکی ازهمکارانش بود.........

چاوش رفت گوشیش رو برداشت دیدتماس از خاله اش هست سریع جواب داد.........

صداگریه خاله نسرینش بود.........................

نگران گفت :خاله خوبی ؟

نسرین باگریه گفت :چاوش جان ....بازگریه میکرد............

چاوش که ازنگرانی عصبی شده بودگفت :خاله چی شده گریه نکن... خاله جواب بده.....

نسرین بازهق هق گریش رفت هواگفت :چاوش خاله به مامانت چیزی نگی یعنی بگو اما ...

چاوش کلافه دستی داخل موهاش کشیدوگفت :خاله بگو دیونه ام کردی چی شده ؟

نسرین گریه اش شدت گرفت وگفت :آقاجون فوت کردش ..همین چندلحظه پیش تموم کرد ... خاله اول به حمیدبگو زودم بگوبیاداین جا کسی نیست .....

بوق ...ممتد...

چاوش :خاله جان ...

گوشی روقطع کردمونده بودچیکارکنه به داخل آشپز خانه نگاه کرد دید همه گی شوخی میکنند ومیخندن....

سریع داخل آشپزخونه رفت ....... متوجه حال خودش نبود که رنگ پریده است.......

اکرم :داداش چیزی شده ؟خوبی ؟توچرااین شکلی هستی ؟

چاوش مثل همیشه که قضیه ایی پیش میومد جدی شد اخمی کردروبه اکرم گفت :نه چه چیزی میخواد بشه ....

روبه پدرش گفت : بابا یک لحظه بامن بیاید

مهین :چاوش چی شده ؟

چاوش :هیچی مادرمن باپدرکاردارم

آقاحمیدبلندشد گفت :بریم چاوش خان اگه گذاشتی از غرغرکردن مامانت لذت ببرم

مهین :حمیییییید....... اصلا به من چه والــــــــــا....................

حمید خندید رفت سمت چاوش گفت :بریم

چاوش باپدرش داخل اتاق رفتند

خودش روی صندلی جلوی کامپیوترنشست باپاش ضرب گرفت.......

حمیدنگاهی به چاوش که کاملا جدی ونگران وعصبی بود انداخت وگفت :بگوچاوش چی شده ؟

چاوش سربلندکرد به پدرش نگاه کردوگفت :باباازتون میخوام آروم آروم به مامان بگید که ....

حمید روتخت نشست گفت :پسرم حرفت روبگو ..........

چاوش نگاهی انداخت به پدرش بعد سرش روانداخت پایین با صدای بم مردونه وآرومی گفت :آقاجون فوت کرده ...

حمیدتاشنیدسربلندکردگفت : چی گفتی ؟

چاوش درحالی که بلندمی شد تالباس بپوشه گفت :الان خاله نسرین تماس گرفت وگفت آقاجون چندلحظه پیش فوت کرده همین حالاهم باید بریم پیشش نمی دونم چرا تنها ست ...من میرم

پیش خاله شما هرجورکه صلاح میدونی به مامان بگو ....بعد درحالی که تندتند دکمه های لباس مشکیش رومیبست گفت :من رفتم زودترشما هم بیا.......

حمیدنفس عمیقی کشید بلندشد وگفت :چی برم به مامانت چی بگم ...چطوری بگم آقاجونت مرده ...سکته میکنه ............

چاوش درحالی که سوئیج ماشین روبرمیداشت گفت :نمیونم هرطورکه بهتر میدونید ...من برم نگران خالم چرا آخه بایدتنها باشه

به سرعت از اتاق خارج شد که دیدمادرش واکرم مشکوک نگاش میکنند.......

اکرم :چرالباس مشکی تنت تو چی شده؟ ...کجابااین عجله میری؟

چاوش دستی داخل موهای سیاهش کشید...... سریع رفت سمت دروچیزی نگفت .........

نازنین زهرا19
1392,10,03, ساعت : 04:35 بعد از ظهر
چــشـــم بــسته از فــرسنگهــــا مي شناسمت
اين تلاشــت بـــراي گـــم شدن
مـــرا مي خنداند . . .


http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/4.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif

پست 7


مهین :چاوش سرظهری کجاداری میری ؟...چاوش باتوهستم ...

چاوش ایستادنگاهی به مادرش انداخت ...برگشت ....چیزی نگفت....

اکرم :داداش اگرچیزی شده بگو ...همه روبارفتارت نگران کردی...............

چاوش :چیزی نشده که نگران بشید من برام کاری پیش آمده فعلا خداحافظ همگی

دیگه بیش ترازاین منتظرنموند تاسوال پیچ بشه ...سریع ماشن روازداخل حیاط بردبیرون باریموت درروبست ...پاش روپدال گاز گذاشت وسرعتش روبیشتر کرد

هنوزخودشم توشوک این ماجرا بود باخودش گفت "چراباید آقاجون فوت بشه دیروز که سرحال بود ... خاله چراتنهاست مگه بهرام کجارفته؟ ... بابا چطورمیخوادبگه به مامان شانس بیاریم

چیزیش نشه ..."

زیرلب غرید :لعنتی همین ترافیک رو کم داشتم به خشکی شانس ...بادست روفرمون زد...سرش ازدردداشت میترکید ...سرش روبه فرمون گذاشت بادوتا دستاش سرش روگرفت... چشماش

روبست ...باصدای ممتد بوق که ازماشین پشت سرش بود سربلندکرد تاحرکت کنه ...............

جلودرخونه نگه داشت پایین آمد ...بدجوراسترس داشت نگران بودبلای سرخاله اش آمده باشه ...باز درزد ولی انگارکسی نبود درروبازکنه ...تویک حرکت حرفه ای رفت بالای درنگاه کردبه داخل

خونه ...درسکوت مطلق بود ...پریدپایین قدم های محکم برداشت به سمت داخل خونه ...درورودی به سالن باز بود بااحتیاط داخل شد بلندگفت :خاله جان کجاهستید شما؟خاله ...رفت داخل

اتاق پدربزرگش دید پدربزرگش روتخت دراز کشیده ویک پارچه سفید روش انداخته شده ...چشماشوبست سرش روبه طرفین تیکون داد یک قطره اشک مزاحم که تاالان جلوی آمدنش روگرفته

بود افتادپایین ...رفت نزدیک تر آهسته قدم برمیداشت یک ترس واسترس خاصی داشت بااین که دیدنه جنازه براش چیزخاصی نبود اما این جنازه پدربزرگش بود ...بااحتیاط پارچه روبرداشت چهره

دلنشین آقابزرگ که زیرکمی ریش سفید بود نمایان شد ...چشماش بسته بود رنگ صورتش سفیدشده بود ...یهوپارچه ازدستش افتاد عقب عقب رفت ...چاوش ...برگشت سمت صدادرست

خودش بود که ...گوشه سالن افتاده بودومثل بید میلرزید اشکاشم همین طورمیومدن پایین...خاله خوبی چراتنهایی پارسا کدوم گوریه ...چه اتفاقی افتاد دقیق؟؟ ...نسرین میلرزید انگاریک لرزش

هیستریک تموم بدنش روگرفته بود ....چاوش دستی چلوی چشمای گریان وپریشان نسرین تکون داد ...خاله نسرین خوبی ؟جواب بده خاله ...سرنسرین افتاد رو دستش ....خاله ...بغلش

کردسریع حرکت کردطرف درحیاط ...همین طورکه نسرین رومیذاشت صندلی عقب گوشیش رودرآورد وبه پدرش تماس گرفت.............

حمید :سلام بابا توکجاهستی ؟

چاوش عصبی گفت :سلام بابا دارم خاله رومبیرم بیمارستان شماکجای جنازه ...هنوزداشت حرف میزد که صدای شیون مادرش واکرم روشنید حرف تودهنش موند.....

حمید نگران گفت :چاوش کجارفتی چی شده؟؟.. ببین وقت ندارم صحبت کنم من تماس گرفتم به بچه ها تادنبال کاراباشن مواظب خاله نسرین هم باش باید برم جای مهین خداحافظ.............

چاوش گوشی روقطع کرد داخل ماشین نشست به سرعت حرکت کرد............................

هنوزهم اون چهره نورای وپراز آرامش آقاجون جلوش بود ....چشماش بسته بودعینک وقرآنش کنارسرش بود ...دستای یخ وخشک شده آقاجون تودستاش بود.. چون جنازه مدتی بیرون بوده مثل

چوب خشک شده بود ...سرش روروی فرمون گذاشت ...تصویر چندلحظه پیش جلوی چشماش بود روصندلی کنارتخت نشست ...باورش سخت بود براش حسابی هم سخت بود... تموم

خاطراتش واسه یک لحظه جلوش رژه رفتن ...اونم چه رژه ای همش ..بدون هیچ کم کاستی........................

نازنین زهرا19
1392,10,05, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
دلـــم هفـــت سنـــگ است
به غـــير از دل تـــو
روي دل ديــگري بـــند نميشود...
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/6.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div28.files/image004.gif


پست 8




چاوش نگاه کرد به نسرین که حالا به هوش آمده بود ...صورتشم هنوز رنگ به رونداشت صداش بابغض بود ...چاوش:

...بله خاله جان

نسرین :منو جای آقاجون ببر.........

چاوش :نمیشه خاله جان اولا شما اصلادرشرایطش نیستین دوما منم بخوام دکتر نمیذاره سوما الان بقیه به آقاجون دارن میرسن شمانگران نباش می برمتون.........

نسرین بابیقراری گفت :نه خاله من همین الان باید برم حرف دکتر وبقیه حالیم نیست.............

چاوش دستی به گردنش کشید ...مونده بودچیکارکنه نسرین روببره یانبره ؟؟...روبه نسرین گفت :ببینید خاله جون ..

.نسرین آمد وسط حرفش با چشمای قهوای رنگش زل زد به چشمای سیاه چاوش با لحن جدی ..گفت :همین حالا بریم ازاین بیمارستان من باید کنار بابام باشم ................

چاوش دید نمیتونه حریفش بشه وهی اصرار میکنه با لحن کاملا جدی گفت:چشم خاله اما این روبگم که بایدسرمتون تموم بشه بعد میبرمتون ....

نسرین نگاهی به سرم انداخت دیدتا نصفه آمده زیر لب گفت :الهی بترکی چاوش.. کوتااین تموم بشه شانس ندارم ببین من روباکدوم یکی خواهرزاده هام فرستادن خجالتم نمیکشه بزرگ تر

شم.... جوری حرف میزنه انگار متهمی چیزیم ...آی بابا کجایی..."بازگریش مثل قبل شدید شد.............

چاوش که صدای نسرین روشنیده بود گفت :خاله نسرین ناراحت شدی باورکنید برای خودتون گفتم تواین وضعیت شما خوب نیست ... حالا می برمتون... اما این سرم کاملا باید تموم بشه

نسرین :خوبه حالا توام من حالم خوبه درضمن کدوم وضعیت ؟من خوبم..............

چاوش ازتعجب ابروی دادبالا گفت :اا...مگه حامله نبودین .همین دیروز از لابه لای حرفاتون بااکرم شنیدم شما بچه دارین ...............

نسرین بامزه اخمی کرد گفت :اولا نباید این حرفای زنونه روگوش میدادی دوما فضولی کار درستی نیست خجالت داره

چاوش خنده ی تلخی سردادوگفت :خاله همچین میگی فضولی کردم انگار چیکارکردم خوب تقصیر من چیه؟؟؟ این وسط ...اکرم بلندصحبت میکرد هرکس دیگه ایم بودمیشنید.. درضمن حالاچی

شده مگه ...شمابچه دارین ..خیلی چیزی هم نیست ها .................

نسرین چشم غره ای بهش رفت.............

*نسرین خاله کوچیکش بود که تازه یک سال ازازدواجش میگذشت وتازه حامله شده بود واختلاف سنیش با چاوش 5سال بود برای همین زیاد شوخی میکردن وسر به سرهم میذاشتن*

نسرین :نگاش کن چه سربه زیر شد آفرین چه خواهرزاده گلی زودمتنبه شد نه خوشم آمد اما خیلی فضول وبی تربیتی ها ...............

چاوش جدی نگاه کردوگفت:خاله مگه چی شده ؟چیکارکردم خودم خبر ندارم ؟؟؟؟...............

نسرین :چرااونجوری گفتی پارسا کدوم گوریه ؟خوبه شوهرم از توبزرگتره دیگه تکرارنشه

چاوش لبخندی زدوگفت :خوب خاله وقتی دیدم شما روتواین وضعیت ول کرده ونیست خیر سرم شوهرتونم هست حرصم گرفت ...بعدبازلبخندی زدوگفت :خاله حرص نخوری ها ریلکس باش

نسرین میون گریه ای که تاالان قطع نشده بود بازدوباره چشم غره ای به چاوش رفت .............

چاوش دیگه چیزی نگفت.....

بعدازمدتی چاوش نگاهش رواز سنگ فرش بیمارستان گرفت وبه سرم نگاه کرد دید آخراش هست یک نگاه هم به نسرین انداخت دید همچنان مثل ابر بهار گریه میکنه ....ساکت آروم

چاوش خودشم حال درستی نداشت ...یاد شوخی ها وحرف های آقاجون افتاد ...سرش روبه طرفین تیکون داد نفسش روپوف کرددستاش روتوجیباش کرد و رفت سمت درتا ازاتاق خارج بشه

براآخرین باربرگشت به نسرین نگاه کرددید آروم مثل قبل داره گریه میکنه ...برگشت از اتاق خارج شد تو سالن بیمارستان قدم های بی هدف روبرمیداشت...سرش درحال انفجار بود بس که

سرش درد میکرد فشار عصبی زیادی داشت ...

راه افتاد سمت ایستگاه پرستاری بعد از توضیح دادن درمورد وضعیت نسرین واین که سرمش تموم شده از پرستار خواست تا کار های مربوط روانجام بده تابتونه نسرین روببره ..خودش هم بعد

صندوق بیمارستان رفت ...بعد ازکارهای ترخیص رفت داخل اتاق شد....................

نسرین :چاوش چرا زودتر نیومدی زودباش خاله دیر شده ............

چاوش حرفی نزد رفت سمتش دستش روگرفت کمکش کرد تااز تخت پایین بیاد

نسرین :خاله مامانت خوبه نگرانشم

چاوش لبخندی زد گفت :شما نگران ومواظب خودت باش ...

نسرین مثل همیشه باز یک چشم غره بهش رفت ..

چاوش اخمی کرد گفت :خاله مگه چی گفتم هرچی میگم براسلامتی خودتون هست مامان منم خوبه, این چشم غره هاروهم برامن نرو بازم میگم هرچی میگم براخودتون هست همین و بس

نسرین :خوبه حالا پنچ سال ازتوبزرگترم ها...روتوکم کن

چاوش:لااله الاالله ...خاله من که چیزی نگفتم ای خدا ...

نسرین توگریه لبخندی تلخی زدوگفت :چادرم کجاست؟

چاوش:ببخشید داخل خونه که ازحال رفتین سریع فقط مانتووروسری سرتون کردم وقت نبوددنبال چادرباشم الانم برااین که معذب نباشید ماشین روهمین نزدیک دربیمارستان پارک کردم بریم

نسرین :باشه بریم

چاوش :خاله خوبی شما ؟حالتون بهترهست؟؟؟

نسرین :آره من خوبم بریم

به گوشی که خاموش روشن میشد نگاه کرددید پدرش هست

چاوش:سلام پدرجان

حمید :سلام کجای توزودتر بیا

چاوش ازاون طرف صدای لااله الاالله وصلوات های که میفرستادن رومیشنید

چاوش:پدرشماکجایی؟

حمید:هیچی الان زنگ زدیم آمبولانس بیاد کم کم داریم کارهاروانجام میدیم توهم زودتربیا الانم بازباید برم ..خداحافظ

چاوش بعدازخداحافظی قطع کرد سریع داخل نشست وحرکت کرد

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 01:22 قبل از ظهر
دلم یک کودکی ساده می خواهد
پر از لبخند
پر از شادی
پر از شور و هیجان.....
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/10.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2147969ab3jm29yj0.gif



پست 9

نسرین :چاوش خاله مامانت خوب بود ؟؟.....

چاوش اخم کرده بودمستقیم جلورونگاه میکرد گفت :نه خاله جان یعنی راستش نمیدونم شماکه خوبید ؟

نسرین نفسش روبیرون داد اشکاش همین طورمیومدن گفت :آره خداروشکر من خوبم....

بعداز چهل پڼچ دقیقه رسیدن...........................

چاوش ماشین روسرکوچه پارک کرد کمک کردنسرین پیاده شه

چاوش نگاهش به درورودی بود یک جمعیت بودن که آقاجون روبطرف آمبولانس میبردن

بانگاه دنبال مادرش گشت...دید که داخل حیاط ازشدت گریه نشسته وچادرش روتاصورتش پایین کشیده وبقیه خانوم ها درحالی که سعی دارن آرومش کنند دورش نشستن

سریع بانسرین ازلابه لای جمعیت گذشت وداخل خونه رفت

دم دربه محض ورود سینا پسرعموش آمد جلوگفت :سلام چاوش ..تسلیت میگم ازاون موقع کجابودی ؟

چاوش سری تیکون داد رفت سمتی که مادرش بود ...دنبال اکرم بود

که دید عسل وحشت کرده درحالی که ازترس داره گریه میکنه چسبیده به دیوار ...طفلی ازشدت ترس نفسش مثل حالت سکسکه بیرون میومد

رفت سمتش گفت :قربون عسل خانوم بشم من مامان اکرمت کجاست ؟؟کوچولوی من...................

عسل اشکاش روپاک کرد بالحن شیرینی ودرحالی که صداش میلرزید گفت :وقتی آمدیم مامانی خودشو میزد بعدمامانم هم بلند گریه میکرد ....

چاوش دیدحسابی ترسیده وتندتندهرچی روکه دیده داره براش میگه واسه این که آرومش کنه سریع بغلش کرد گفت :دایی قربون اون چشمای گریون آبی رنگت بشه آروم باش خانوم کوچولو

...بعدگونه اش روبوسید اشکاش روپاک کرد ...نگاهش کرددید هنوز اون ترس روداره قلب کوچیکش چنان تند میزد که چاوش هم این تپش تند روحس میکرد سرعسل برد زیر گردنش تادیگه چیزی

نیبنه بلکه آروم شه همین طور آروم گفت :عسل خانوم چشماتوببند ,دایی جون نگاه نکن ...بعد باچشم بازدنبال اکرم گشت که چشمش خورد به گل ناز دختر دایی رضاش که کناردرورودی

ایستاده بود .یک نگاه کامل بهش انداخت دید با یک شلوار مشکی وتونیک مشکی بلند که تازانوهاش هست روپوشیده ویک شال مشکی تور هم روسرش هست ...بااین که خوشش نمی آمد

بره پیشش اما مجبور بود رفت سمتش گفت:گل ناز

گل ناز عینک دودیش رو برداشت گفت :اِ,سلام چاوش خوبی ؟

چاوش مثل همیشه خدا جدی شدوگفت :سلام ,اکرم ماروندیدی کجاست ؟

گل ناز :نه ندیدمش میخوای عسل روبده به من بروتودنبالش باش

چاوش آمدعسل روجداکنه ازخودش که عسل دستاش رومحکم کرددورگردن چاوش وگفت :نه دایی پیش خودت باشم مامان که انگارمنو ول کرده اصلانیست... دایی جون من پیش شما باشم؟

چاوش نگاش کرد دید بچه باز وحشت کرده با لحن مهربړنی گفت :جانم دایی با خودم باش

بعدروبه گل ناز گفت :ممنون عسل باخودم هست فقط اگر اکرم رودیدی بگو بهش که من حتما کارش دارم

گل ناز ابروی داد بالا وگفت :میگم باشه...بعد کیفش روروی شونش جابه جا کرد همراه بابرادرش سپهر بیرون رفت

چاوش مونده بود چه کنه نه اکرم بود نه پدرش ...که یهو صدای بلند مادرش روشنید که بی تابی میکرد ...داشت می رفت سمت مادرش حسابی عصبی ونگران بود اخم غلیظی هم داشت

....عسل دستاشو محکم کرددورگردنش با استرس وترس خاصی گفت :دایی میترسم چرامامانی این جوری میکنه؟ مامانم چرانیست؟ ...دایی چه خبره بریم از این جا بیرون به قول لیلی که

تومهدمون بود گرخیدم دارم سکته میکنم

چاوش لبخندی زدواسه عوض کردن حال عسل بالحن بانمکی گفت :اِاِاِ... نبینم عسل خانوم بگرخه قربون اون چشمای آبی رنگت که باز خیس داره میشه بشم... باشه دایی بریم

اما همین طور نمیتونست بره دنبال یک آشنا بود که مامان روبسپره بهش که حتما مراقبش باشه ...چشمش خورد به زن دایی رضاش,نیلوخانوم ,رفت جلو گفت :سلام نیلو خانوم

میشه مامان روآروم کنی من که نمیتونم برم جلوتراز این .....عسل میترسه اکرم هم که معلوم نیست کجا غیبش زده

نیلواشکش روبادستمالی که دستش بود پاک کردشالش روجلوتر کشید گفت :سلام چاوش جان توبروخیالت راحت باشه هوا مامانت رودارم ...اکرم هم فکرکنم با پدرتون رفتن البته نگفتن

کجا میرن اما دایی رضات هم همراهشون رفت

چاوش نفس عمیقی کشید برگشت تا بره یک جای خلوت تا تماس بگیره با اکرم ویا پدرش عسل هنوز هم میترسید سرش رو درگردن چاوش فروکرده بود چیزی نبینه !

چاوش همین طورکه میرفت سمت ماشین گفت :عسل دایی ببین ازاونجاآمدیم بیرون راحت باش بیا بروداخل ماشین باعروسکت بازی کن

عسل :نه نه من جایی نمیرم شمام مثل مامان غیب میشین

چاوش خندید گفت :نه کوچولو جایی نمیرم بدو برو توماشین بشین

عسل نگاه کردتوچشمای چاوش گفت :نمیرم نمیرم ...اصلا مامان اکرم من کجاست ؟چراتنهام گذاشت ؟چراهمه اونا لباس مشکی تنشون هست ؟مامانی چرابلندگریه میکرد ؟حتی اون امیر

خبیث هم گریه میکرد بلند.... چرا؟مگه چی شده الان منم باید گریه کنم مثل بقیه ؟

چاوش لبخندی زد گفت: دایی قربونت کی گفته شما گریه کنی درضمن آقاجون روکه یادت هست

عسل سرش روبالا پایین کردبه معنی آره

چاوش:خوب آفرین دختر خوب ببین الان آقاجون رفته پیش خدا همه ناراحت شدن

عسل بامزه گفت :اِ... خوب برمیگرده دیگه!!! چراگریه میکنند

چاوش یواش خندید گفت :نه دایی جون آقاجون برنمیگرده رفته یک سفرطولانی پیش خدا دیگه اصلابرنمیگرده همه ناراحت شدن

عسل :اِ... خوب ماهمگی می ریم دیدنش ...بعد انگار که خودش حرف خودش روتاییدکنه گفت :آره مامیریم مگه نه دایی

چاوش نفسش روفوت کردگفت :آره دایی ماهم میریم پیشه آقاجون دیدنش حالا بروداخل ماشین منم زنگ بزنم ببینم مامان اکرمت کجاست ...

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 09:36 قبل از ظهر
دلــم يــک رمــان مي خــواهد…
اولــش “مـــن” و “تـــــو” بـاشيــم…
آخــرش “مـــــا”…

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/asking.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2164340dqb90tqfr9.gif

پست 10

چاوش :مادرمن آروم باش ..

مهین درحالی که صورتش حسابی قرمز شده بود واشکاش بی مهابا میومدن گفت :چاوش چطورآروم باشم وقتی پدرم ...

چاوش دستی توموهاش کشید گفت :مادرمن زشته آروم تر مگه یادتون رفته آقاجون خوش نداشت .....صدازن برسه گوش مرد.....یادت رفته چقدربه شماوخاله نسرین میگفت صداتون گوش

مردنامحرم نرسه ،صداگریه هاوبیقراریاتون ،حرفاتون....

مهین انگاریادحرفای پدرش افتاده باشه یکم آروم ترشده بود امااین آروم بودن تنها به دلیل این بود که دیگه بلندپدرش روصدانزنه ،بلندبیقراری نکنه ،اشکاش صدبرارشده بودن

صدالااله الاالله روکه میگفتن چاوش بلندشد ایستاد دید آقاجون رودارن از غسل خانه میارن همین طورانگاردارن جنازه روتلقین میدن وهی تابوت روروی زمین میذاشتن وباز بعداز ذکرلااله...........

جنازه روبطرف قبر میاوردن

چاوش نگاهش افتاد به قبری که درست پایین پای مادربزرگش درست کرده بودن

مادرش هم مابین دوتا قبرنشسته بود

صدامادرش روشنید که میگفت :مامان جونم امشب مهمون داری ،مامان امشب بابا هم داره میاد پیش تو شوهر خودتم داره میاد پیشت امشب شب اولشه مامان تنهاش نذاری

چاوش چشماش روبست نگاش رویک سمت دیگه گرفت تا نبینه بیقرای های مادرش رو...نگاه کرد به مهین سرش روروی قبر مادرش گذاشته بود گریه میکرد

تادیدمادرش باز شروع کرده رفت کنارش گفت :مامان خانوم نداشتیم ها به همین زودی یادتون رفت آره این همه میگفت دوست ندارم ...باز مادرش آروم گرفت

جنازه روآوردن گذاشتن کنار قبر ...بوی صدروکافور همراه با نم خاک پیچیده بود ...

صدا همهمه ای توگوشش پیچیده بود باعث شده بود بدتر سردرد بشه ...نگاه کرددید جنازه پدربزرگش حالا کاملا آماده شده که داخل قبر بره....خانه ابدیش...

صدامردی گورکن روشنید که گفت :نزدیکانش بیان واسه وداع آخر فقط یادتون باشه یک قطره اشک هم روی میت نریزه که مجبور به غسل دوباره نشیم

اولین نفری که رفت جلو خودش بود

بالای تابوت نشست پارچه روداد کنار ....

صورت سفید آقاجون جلوش ظاهر شده ....چشماش روبسته بودن وهمین طور گوش هاش ودهنش ...باوجود اون پارچه ها آقاجون وحشت ناک شده بوداما ترسی برای چاوش نداشت خم شد

صورتش روبوسید زیر لب یک قسمت از متنی که برای تلقین میخونند روخوند ...بلند شد رفت عقب که صدای بلند جیغ عسل روشنید ...پدرش وامیر از پشت سردنبالش بودن ...چاوش تویک

حرکت سریع ازجلوش درآمد ....سرش روبلند کرد دید عسل توبغلش مثل بید میلرزه ...چنان ترسیده بود که فک پایین وبالاش به هم برخورد میکرد ...اشکاش هم همین طور رون بود

چاوش :هیش عسل دایی آروم باش کوچولو ی دایی

حرفش هیچ تاثیری براش نداشت لرزشش بیشترشده بود

چاوش نگاه بدجورعصبی به امیر که جلوش ایستاده بود کرد بالحن بدی گفت :کجا رفتی؟؟..مگه قرار نشد مواظب عسل باشی ازماشین خارج نشه ...آخه احمق جون من به توچی بگم بچه

کپ کرده ازترس نفسش بالا نمیاد

امیر حول کرده بود مونده بود چی باید بگه؟؟!!!.....

چاوش بالحن قبلی گفت :دیونه زبونش بندآمده از ترس ...امیر ..امیر ..ازجلوم زودبرو یک دقیقه دیگه این جاباشی ...

امیر دیگه واینیستاد سریع رفت

چاوش نگاش کرددیدعسل رنگ به رونداره ...فقط به یک نقطه خیره شده بس ترسیده میلرزه

چاوش همین طورکه عسل بغلش بود ازجمعیت فاصله گرفت حسابی دورشد

نازنین زهرا19
1392,10,06, ساعت : 07:51 بعد از ظهر
شـــنيده بود كه لـــذتي در "گـــذشت" هست ...!
از من گـــذشت و رفـــت ...
لعـــنت به اين واژه ها كه مثل هم خـــوانده مـــيشوند

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/bad_egg.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217239gj7swj8thb.gif


پست 11

هوا هم حسابی گرم بود ...عصربود نورهای نارنجی بنفش که پرتوهای خورشید بودن از لابه لای کاج های سوزنی میتابیدن روقبرها


چاوش روصندلی نشست نگاه کردبه عسل دیددریغ ازاین که یک میلیمم تغییرکرده باشه

"نکنه انقدری شکه شده باشه که جدی جدی زبونش بندآمده باشه لا اله........... آی امیر من به توچی بگم پسر, عسل بابا خوبی ...لعنتی "

چتری های جلوموهاش روداد کنار گفت :عسل خانوم بادایی قهری آره قربون چشمایی آبیت بشم


عسل درحالی که ازشدت ترس فکش میلرزید واشکاش گونه هاش رومیشست گفت :ددد ..ا ا ا ..یی ..ی.. مممم ..گگ ..هه .. نن ..نن.. گگ..گگ ..ففففف.. تت ..یی ..آق ..آق.. آق..



چاوش این طوری دیدش محکم بغلش کردگفت :جون دایی این جوری حرف نزن دیگه ...بعدروش روگرفت یک سمت دیگه


عسل :آق.. آق.. اآآاآآآآ.. ج .ججج.. ووو..ننن.. مممی.. یی.. رره.. پپ.. یی..ششش.. خخ ..ددد..ااااااا.. ااااا...ل ..اا..ننن.. کککک.. هه.. تتت.. وووو خخخ.. اا..کک.. مممم.. ذذذ..اششتتت.. ن....




چاوش گونش روبوسید گفت :نه دایی آقاجون رفته پیش خدا *واسه گول زدنش ودرآوردن از این حال روزش مجبور شد دروغ بگه *درضمن دایی قربونت بشه تواشتباه دیدی الان یک فرشته

خوشگل میاد آقا جون روبا خودش میبره همین عسل دایی








ممنون از حضورتون دوستای گل :-118-:

میخواستم نظرتون رودرمورداین پست وهمین طور قبلی ها بدونم پس منتظرتون هستم:-2-15-::-2-15-:

نبینم نظرات رو گهرمیکنم هاااااا(خخخخخخخخخخخ)باورنک نین دیواراتاقم ترک برداشت . اما جدی منتظرم هاااااااااا
:mrgreen::-2-06-:
خب اینم از پست امشب منتظرحضور انشاالله پرنگتون در پروفایلم ویا صفحه نقد:-2-38-:هستم :-2-37-::-2-27-:

نازنین زهرا19
1392,10,07, ساعت : 02:43 بعد از ظهر
زنـــدگي سرگـــذشت درگـــذشت آرزوهــــــاست . . .
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/black_heart.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2183385uvqcr3gmyl.gif


پست 12

یهو تمام خاطرات اون روز آمد جلوش ....صدای جیغ ستایش توگوشش موند...روشنا ...اکرم .. ...سوگند ...لعنتی ...لعنتی ....سرش روبالا گرفت نفس عمیقی کشید

چاوش "نه ستایش نیست!! ...کاش بود.... الان اگر میبود ...هم سن عسل بود ...همسن دختر عمه اش عسل...مشتی زد روی صندلی آهنی ..."

عسل روهمین طورکه بغلش بود برد به طرف ماشین ...

خاطره اون روز از سال.. اون ساعت ..اون لحظه..حتی اون ثانیه آخر ...ول کنش نبودکه نبود ...عسل رو داخل ماشین گذاشت .خوابش برده بود ...بس فکروخیال توذهنش بود کم آورده بود

...نفهمید کی زانوهاش خم شد

...روزانوایستاده بود.. دستاش رومشت کرده بود ..چشماش روبسته بود...چشماش رومحکم بسته بودبرای راه فراری ..فراری برای ...... بلکه اون لحظه ها ...اون ثانیه های.... شوم ونحس

ازجلوش برن ...اما دریغ ...بلندشد

...بازم قدم های بی هدف ...روبه غروب خورشید ...

رقص پرتوهای خورشید ..که ازلابلای ..کاج های سوزنی ..سروهای بلند ..بید مجنون ها .......همه وهمه باز یاد آور اون روز سیاه بود ... روزگار بد جوربراش نقشه کشیده بود .....

انگار تمام عالم جمع شده بودن که اون روز روبراش تداعی کنند ...حتی صدای کلاغ سیاه وشومی که روی سرو ها نشسته بود...یادآوراون ثانیه بود ...

نفهمید کی رسید به اخر گورستون ....

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 10:31 بعد از ظهر
چی دلنشین تر از اینکه ، . . .
مدام و بی بهانه صدایت کنم ، با علامت ِ سوال ...؟
و تو ، . . .
سر ِ حوصله جواب بدهی ، . . .
جـــــــــــون ِدلــــم !!؟
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/5.png

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div23/WebPageContent/1956378b6pnwj7ug5.gif



پست 13



سرش روبلند کرد به آسمون نگاه کرد ...نگاهش روبه آسمونی گرفت که حالا نارنجی رنگ


شده بود ...




گاهی اوقات آدم یک حس هاس داره که تقریبا میشه گفت غیر قابل توصیف ...............


یک حس غریب وآشنا ..یک حس مالکیت اما نداشتن ....

یک آرامش مرموز وخاصی رونسبت به لحظات قبلی خودش گرفته بود ذهنش ازاون خاطره

های شوم ونحس خالی شده بود ....

تاچند ثانیه پیش ذهنش جای اون اتفاقات نحس بود وبعد ....روزهای نحس تری که به

دنبالش بود .......

همون طور که نگاهش به آسمون بود زیر لب زمزمه کرد :خدایا کاش بود ...بامن

...امانبودنشم زیاد سخت نیست چون نمی خوام بابودنش کنارم سختی بکشه ............

خدایا شکرت ........

خونه حسابی شلوغ بود .....

چاوش درحالی که دکمه های سرآستین لباس مشکیش روباز می کرد بلند شد ...

تقه ای به دراتاق خورد وبعد مکثی کوتاه دربازشد

اکرم :داداش چراتوتاریکی هستی ؟کجا سیر میکردی تنها تنها ها؟اصلا لپ مطلب چیکار میکنی ؟

چاوش دستی به پیشونیش کشید

*اوصولا ازآدمای فضول حسابی بدش میومد اکرم هم تا چیزی ببینه ول کن نیست تانفهمه

قضیه چی هست*

بطرف دستشوی رفت جلو دست شور ایستاد همین طورکه شیر آب روباز میکردگفت:چیزی شده کارم داری ؟می خوام نماز بخونم

اکرم چراغ روروشن کرد ...

چاوش :چراغ رو خاموشش کن اگر کاری نداری میتونی رفع زحمت کنی وپشت سرت لطف کنی در روهم ببندی

اکرم چشماش گرد شد وگفت :چاوش چیزی شده ازمن ناراحتی آره ؟

چاوش درحالی که صورتش روبا حوله خشک میکرد رفت روبه روی اکرم ایستاد یک چیزی که تومایه های لبخند باشه به روی لبش آورد وگفت :یک سردرد سریش دارم که ول کن

نیست ....راستی مامان خوبه بهتر شده ؟

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
تـــو مي گـــريزي
مـــن مي گـــريزم
تـــو از عـــشق - مـــن از خـــاطره

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/about_to_cry.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2499952ebpmxp1afa.gif

پست 14

اکرم نگران گفت :داداش تاتونماز بخونی من میرم ازپایین برات قرص میارم درضمن مامانهم باآرام بخشی که دایی رضا زد خوابیده خیلی بی قراری میکرد

چاوش جانماز سرمه ای رنگ مخمل روبازکردو گفت :خب الحمد الله که بهترشده حالش ....حداقل باآرام بخش ...ببین عسل هنوزم همون طورحرف میزنه یا....

دراتاق باز شد عسل آمد داخل دوید سمت چاوش بااون ریزه میزگیش پاهای چاوش بغل کرد

عسل :دایی اون آقا که ریش داره یک عالمه بایک خانوم وآقای دیگه ای آمدن باشماکاردارن

چاوش خندید گفت :عسل دایی چی میگی؟؟.... اون آقای که ریش داره کیه ؟

عسل رفت عقب تر به صورت چاوش نگاه کرد بامزه هرحرکتی روکه ازآقای سلیمانی دیده بود رو اجراکرد بعد درآخرهم گفت :وایییییییی دایی نمیدونی چه وحشت ناک بود

چاوش خندید بغلش کرد گفت :عسل خانوم ریزه میزه چی میگی شما ؟؟اون آقای که ریش داره اسم داره نمیدونی کیه ؟درضمن میدونستی خیلی ترسو شدی من خواهر زاده ترسو

دوست ندارم ها خواهر زاده من بایدحسابی شجاع باشه

اکرم رفت جلوگونه عسل روببوسه که عسل بالحن تندوبچگونه خودش گفت :مامان خانوم برو کنار حالا یادت افتاده منم هستم بقول امیر احساساتتون قلمبه شده که بجسبونید به

لپ من اما من نمیذارم درضمن باهاتون قهرم

نازنین زهرا19
1392,10,08, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
شــــايـد در آغــاز
تــرکيــب"ِصـورتـش بــود کــه تـوانست
"تــرتيب"ِدلـــم را بـدهــد . . .

http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/explain.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2444894szxto78lc6.gif


پست 15

چاوش روبه عسل ابرویی دادبالا گفت :اِ...عسل دایی این چه کاری بود؟

اکرم :مامان قربونت بشه ببخشید ...

عسل پرید وسط حرفش گفت :مامان هرکارکنی بازم قهرم ...کجابودی وقتی داشتم سکته میکردم

اکرم وچاوش همزمان زدن زیرخنده ...امیرهم به جمعشون اضافه شد

امیر :مامان ،دایی بیاین دیگه اون دوست بابا که داخل سازمان عقیدتی سیاسی بود آمدهراستی فامیلش چی بود ؟

چاوش :آقای سلیمانی رومیگی ؟

امیر :آره ،آره خودش هست زودبرین پایین پیش مهمونا براگفتن تسلیت آمدن منتظرن الان برید

چاوش عسل روگذاشت روتخت برگشت سرجانمازش و گفت :من که نماز بخونم میام ...

اکرم هم درحالی که به عسل نگاه میکردولبخند زده بود گفت :منم وقتی عزیزمامان آشتی کنه میام ...............

امیر :اِ... نمیشه که برین پایین زود

اکرم چشم ابروآمد براامیر که همه کارافورمالیتس تا عسل کوتاه بیاد

اکرم روبه چاوش گفت :ببین بابا وبهرام کجان هستن ؟؟من که ازوقتی آمدم خونه ندیدمشون میدونی کجا هستند ؟؟

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 12:58 قبل از ظهر
کــاش ميتــونستم چــادر مــوندنمو
اون گــوشه کــنار قــلبت..
همــونجا که تــا به حــال جــاي هــيچ کــس نبــوده......بــزنم!!
جــايي که بــدونم "فــــقط" مخــصوص مــنه!!!

http://generaleshop.com/forum/images/smilies/555/goldy7.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2505069thk2825xcf.gif





پست 16

چاوش درحالی که ساعت مچیش رومیبست گفت :باباوبهرام رفتن دنبال خریدنقل وخرماواین جور چیزا وهمین طورواسه فرداتا هفتم حسینه ای علی اکبری رو واسه مجلس ختم بگیرن ومجلس

اونجا باشه ..تووامیر هم برید پیش مهمونا منم الان میام

اکرم :باشه ...بعدطرف عسل آمد



عسل :مامان قهرم بیخودی شیرین بازی درنیار ...



امیروچاوش یواش خندیدن چاوش توخنده نگاهی به عسل انداخت گفت :داییزشته توکه با مامانت .......



عسل باز پرید وسط حرفش گفت :مامانم چی؟ظهری انگارنه انگار که منم هستم ...



اکرم رفت جلو دستای کوچولوعسل روبوسید گفت :مامان بگم ببخشید اشتباهکردم خوبه....حله دیگه ..با مامان آشتی میکنی ؟؟



عسل بانمک ابروی انداخت بالاگفت :نچ باید اون خرس بزرگ سفیده ای که داخل بازار چند روز پیش دیدیمش رو برام بگیری ...........................

اکرم:چشم عسلی مامان حالااشتی دیگه ؟؟

امیر:کاش مامان بامنم قهربود می گفتم باید برام یک لپ تاپapple بگیره تاآشتی کنم..................

عسل:اولا رودل میکنی این طوری دوما یک درصدم قهرباشی کسی محل نمیده ...

اکرم :امیر بروبیرون .................................

امیرحسابی تعجب کرده بودگفت :براچی بایدبرم؟

اکرم :چون حوصله بحث بین توعسل روندارم

امیرخندیدگفت :مامان به جوجه ات چیزی نمیگم

عسل اخم کردگفت :جوجه خودتی جوجه فکلی..............

چاوش واکرم به بحث بین اونا میخندیدن ............


چاوش :پاشین برین پایین زشته الان فقط دایی رضاوزندایی هستن

************************************************** *****************

ابنم لینک نقد تاراه دورنرین :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 02:21 بعد از ظهر
هــيچ ميدانســتي
زيــباترين عــاشــقانــه اي کــه برايــم گفــتي
وقــتي بــود که
اسمــم را بــا “مــيــم” به انــتها رساندي . . .

http://generaleshop.com/forum/images/smilies/c/07.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2511506e97zkhvxow.gif


پست 17


نماز روسلام دادنگاهش روتختش ثابت موند ...دید عسل اونجا خوابش برده ...بلندشدجانمازروجمع کرد رفت نزدیک تخت پتوروکشید روعسل "ای خوش به حالت عسل دایی که راحت خوابیدی

کی بره جای مهمون ها "... ازاتاق خارج شد ...

ازپله هامیرفت پایین که صداگل نازدختردایی اش روشنید که داشت میگفت :سوگند گریه نکن قسمت هرچی باشه همون میشه چراخودتواذیت میکنی؟؟

این طوری که چیزی درست نمیشه ....باتوام ها میفهمی حرفام رو آره ......میفهمی ؟؟

صداهق هق گریه سوگند همچنان بود .....

گل ناز :خیلی دیونه ای تواصلا ازکجا میدونی تقصیر اون بدبخت بوده هان ؟

سوگند اگرهمچنان بخوای آبغوره بگیری من میدونم با توتمومش کن دیگه .چاوش کنجکاوشده بود حسابی سریع آمد پایین ازپله ها دید گل ناز وسوگندنزدیک راه پله ها ایستادن

چاوش :سوگند چی شده ؟

سوگند باعصبانیت اشکاش روپاک کرد یک نگاه پر ازنفرت به چاوش انداخت باصدای که ازشدت بغض میلرزید گفت :هیچ چیز مهمی نیست حالام شما برو به کارهای خودت برس

گل ناز سریع گفت :سوگند خوب مثل بچه آدم بگو حرفت رواین جوری که نمیشه یک طرفه به قاضی بری ...

چاوش اخم کرده بود بازم مثل همیشه جدی شده بود خیلی خوب متوجه رفتارسوگند ونگاه پراز نفرتش شده بود ....براش حسابی مهم شده بودبفهمه قضیه چی هست ؟؟......

چاوش بالحن جدی گفت :سوگند راحت باش ...بگوحرفت چی هست؟ ...بحث بیخودی درست نمیکنی پس حرفت روبزن ..

سوگند بالحن تندی گفت :نمیخوام حتی باتو ی...

چاوش پرید وسط حرفش بالحن تندی گفت :بامن چی هان ؟بجایی این مسخره بازی هامثل آدم بیاحرفت روبزن ..بدبخت بیچاره منم نمیخوام صحبت کنم باهات اما تنهادلیلی که دارم واسه این

که این جا ایستادم این هست که بفهمم این حرفا ونگاهت برای چی هست ؟؟..البته نگاهتم برام اهمیت نداره فقط وفقط میخوام بفهمم موضوع چی هست ؟اگر که موضوع مهمی باشه جوابت

رومیدم ..الانم انقدرسرم دردمیکنه که حوصله تویکی روندارم ...

گل ناز :اِ.. چاوش چرااین طوری میگی ؟بابادرست صحبت کنید باهم ناسلامتی دختر عمو پسرعمو هستید .شما دوتا دارید بارفتارتون گندمیزنید به روابط فامیلی ...

چاوش بدون تغییری درلحنش گفت :حوصله حرفای زنونه وصدمن یک غاز ندارم مشکلی هست حرفی هست خوب بگید ..

نازنین زهرا19
1392,10,09, ساعت : 02:55 بعد از ظهر
اگر همراه با هر دعایی که میکردم
قدمی بر میداشتم...
اکنون کنار خدا ایستاده بودم...

http://www.postsmile.net/img/27/2723.gif
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2071.gif

پست 18



سوگند :تا حالا کسی بهت گفته خیلی پستی ؟

چاوش :ببین حرفت روبزن باردوم که میگم این جا هستم تافقط حرفای چرت توروگوش کنم تا هنوز گندی بالا نیاوردی حرفت روبگو ...

سوگند :چرا با خو.....

صدا زن عموش بلند شد که گفت :ساکت باش سوگند لازم نکرده توچیزی بگی حالام برو خداحافظی کن بایدبریم

چاوش :نه صبر کنید زن عمو من باید بدونم به چی متهم شدم.. علت این رفتارها چی هست ؟غیر از این که من به خواست خودش عمل کردم ...

ناهید زن عموش تند گفت :توحتی لایق نیستی من بخوام حرفی بزنم ..واین که الان این جاهستم فقط برای تسلیت هست

چاوش عصبی گفت :پس شماهم این روبدونید که منم زیاد مشتاق نیستم از بودن شما وشنیدن حرفاتون ...درضمن این روهم بدونید که خودشما باعث شدید احترام ها شکسته شه وقتی

خودتون منطق ندارید که بفهمید باید درست صحبت کنید ......مکثی کرد ..درآخرهم باید بگم براتون متاسفم ....

سوگند :مامان سریع بریم .

.بعد روبه چاوش گفت :تنها کلمه ای که برازنده توهست کلمه نامرد فهمیدی

چاوش پوزخندی زدگفت :کوچولو توبروبشین به نقاشیت برس تومسائلی که برای بزرگتراس کوچیک تراشرکت نمیکنند

سوگند :برات متاسفم تاهمین چند لحظه پیش کوچیک نبودم ومیگفتی حرفم روبگم

چاوش بازم پوزخندحرص دراری زدگفت :خانوم انیشتین اون برازمانی بود که نمیدونستم بازباحرفات دوره برداشتی میخواستم قبل ازاین که حرفی ازاون مغز پوکت خارج بشه وایجاد مشکل کنی

جلوش روبگیرم ..اما میبینم خوب دوربرداشتی برای خودت......

چاوش نگاهش افتاد به اکرم که نگران بود ...حتی آقای سلیمانی هم که داخل سالن بود دیگه حرف نمیزد وساکت بود انگار دیدن وگوش دادن دعوا رودوست داشت ...تاهمین الانم عمویاسرش

فقط نگاه میکرد وهمینم باعث شد صدای زن عموش دربیاد

ناهید :یاسر توچیزی نمی خوای به این پسره بگی ؟

یاسر تسبیح سبزش رودردستش دورداد دستی لابلای موهای سفید مشکیش کشید حرفی نزد ...بعدمکثی گفت:ناهید ،سوگند بریم

نازنین زهرا19
1392,10,10, ساعت : 04:02 بعد از ظهر
پست19
سلام .بچه ها جاهای که ازگذشته هست رویک رنگ دیگه مینویسم
ممنون از تشکرهاتون امتیاز دادن هاتون ومهمتر نقداتون
*************************************

بچه ها جاداره همین جا بابت نقدهای خوبتون تشکر کنم از همتون :-118-:
درضمن این نکته رو برای اون گل های میگم که رمان رونقد میکنند وبعد پیام بازدید کننده میدن که ناراحت نشی /اصلا بنظرشما من اگرنظرشما گل هارونمیخواستم میومدم تایپک نقدرمان روفعال کنم /پس هی نگید ناراحت نشی چون اتفاقا خوش حال میشم وجاداره از سارینای عزیزکه ازاول بامن بود ودرنقدها نکات خوبی گفت وبهاره خانوم که باریز بینی نقد کردن تشکر کنم بابت نقد های بسیار خوبشون وهمین طوردیگر دوستای گل وعزیز که درنقد شرکت کردن
دوستای خوبم دوست دارم صبورباشید وتا پایان که انشاالله همراهی کنید هرکسی هم که حدس های میزنه درموردروندداستان بیاد ودرصفحه نفد برام بگه تابفهمم چقدر تونستم اون طورکه مدنظرم هست رمان روپیش ببرم پس منتظرتون هستم عزیزان لینک نقدم میزارم تاراه دورنرین درضمن باید نظرتون رودرمورد پست های 17و18بدونم میخوام رفتارهای شخصیت هاروبرام نقدکنید ببینید حتی یک توضیح کوتاهم بسه بس بهونه نیارید که نمیتونیدونمیشه بخواهیدمیشه بازم میگم نااارااحت نمیشم ازنقدهاتون درضمن دوستان درپروفایلم نقدنکنیدودرصفحه نقد حرفتون روبگیدتابتونم جواب بدم دوستون دارم ممنون از شما دوستان که تااین جاتنهام نذاشتین /////خب خیلی حرفیدم بریم سروقت رمان
اینم لینک :معرفی و نقد رمان گل یخ | نازنین زهرا19 کاربر انجمن (http://www.forum.98ia.com/t1150407.html)

************************************************** **

ناهید وسوگند چادرهاشون روسرشون میکردن که ...همزمان زنگ خونه روزدن وبعد ازچندلحظه حمید وبهرام داخل شدن

حمید به همگی سلام کرد وروبه یاسر گفت :داداش کجا میری بشین

جوسنگینی ایجادشده بود صدای کسی درنمیومد....

بالاخره صدای یاسر بلند شد که گفت :نه داداش ماهم بریم خیلی زحمت دادیم شما هم خسته هستیدبه استراحت نیاز دارید ....

حمیدنگاه کردبه چاوش وبانگاه پرسید چه خبرشده ؟

چاوش دستاش روداخل جیبش کرد سرش رو پایین انداخت

حمید تاته ماجراروخوند بازم بحث هایی که از هفت سال پیش بود ومثل آتیشی بودن که روش نفت بپاشن وباز شعله ورتر بشه وهرروز این آتیش به جای این که کم بشه قدرت بیشتری میگرفت برای شعله ورتر شدن ...درست این

ماجراهاهم زمانی شروع شد که روشنا رفت وبعدش سوگند آمد ...البته تاقبلش روشنا زیاد آتیش بیار معرکه نبود ...امااون اواخر ...حالام که سوگند جاش روپر کرده بود...

چاوش سربلند کرد دید خانواده عموش رفتند ...آقای سلیمانی وگفت :تسلیت میگم آقای احمدی انشاالله که غم آخرتون باشه ......

بعداز صحبت های آقای سلیمانی ورفتنش ....

بهرام روبه اکرم وگفت :اکرم بازچی شده بود ؟سوگندچی گفته بود ؟

اکرم درحالی که فنجون های چایی روجمع میکرد از روی میزگفت :نمیدونم والا بازآمده بود چهارتا حرف بیهوده که ماهم علتش رونمیدونیم زد ورفت ...آمده بود آتیش بسوزونه ....

چاوش عصبی بودحسابی از روی مبل بلندشدرفت بالا داخل اتاقش شد ..دیدعسل هنوزخوابه رفت بغلش کرد ..اتاق اکرم وبهرام بردش ...روتخت دراز کشید خاطره های اون روز باز آمده بودن جلوش ..همون روز اول ..حرفاش

..کاراش....دقیقا ذهنش رفت به هفت سال پیش .......

روشنا :چاوش باورکن ...

چاوش با دادگفت :چی روباورکنم هان؟توازاول همه چیزرودرموردمن میدونستی بعدازدوسال زندگی مشترک باوجود ستایش یادت آمده شغل من چی هست !...

روشنا: ببین نمیتونم باهات باشم ....

چاوش عصبی نگاش کرد گفت :باشه اماستایش با من می مونه ...حالا هرجادلت خواست میتونی بری ....

روشنادرحالی که اشکاش روگونه اش مینشست گفت :چاوش من ...

چاوش مثل قبل باداد گفت :توچی هان ؟...طلاقتم میدم ...امااین روهم میدونم که این فقط یک بهانه است برای این که جدابشی ...منم مشکلی ندارم برو ...

روشنا کیفش روازروی میزبرداشت ...شونه هاش ازشدت گریه میلرزید ...

چاوش دستاش رودرجیبش کرده بود ازپنجره اتاق روشنا به خیابون شلوغ وآدمایی که بسرعت می رفتن نگاه میکرد ...امافکرش جای رفتارهای جدید روشنابود .....

روشنانگاه کردبهش دیدخیلی عصبی هست .. ...وحشت کرده بودمیترسید ازش تاحالا این طورعصبی ندیده بودش ...یواش جلوتررفت .....

چاوش باصدای محکم وجدی گفت :میتونی بری همون طورکه گفتم ستایش بامن میمونه .....

روشنا توهق هق گریه گفت :چاوش ببین من ....................................

چاوش برگشت سمتش زل زدتوچشمای سبزروشنش گفت :توچی هان ؟بقیه حرفت روبزن مکث برای چی کردی ؟

روشنا به چشمای سیاه چاوش نگاه کردگفت :چاوش این طوری برخوردنکن ازت می ترسم ......چاوش این حرف رو شنید زدزیرخنده

روشنا محو خنده مردونه اش شد ...

چاوش یک خنده تلخ سردادبعد گفت :باشه تظاهر می کنیم همه چی آرومه ..همه چی خوش ..زندگی ماهم بارفتارات روهوا نیست ..حالامنم ریلکسم میگم باشه بیا بریم طلاقت بدم

بعد یهو لحنش فوق العاده جدی شد ومحکم گفت :فقط میخوام بدونم بعدمن باکی هستی ؟...کدوم آدمی قراره ....

روشنا پرید وسط حرفش گفت :نه به جون خودم اشتباه میکنی .....

چاوش نزدیک ترشدبهش وگفت :فقط یک دلیل منطقی بیار بعد برو ..منطقی باشه حرفت میگم باشه ..بعددوتای بریم بساط طلاق رو آماده کنیم ..اینا روکه میگفت نگاهش مستقیم به چشمای روشنابود..روشنا دسته کیفش که دستش بود رو

تودستش فشارداد..بعدمکثی باصدای گرفته گفت :قبلا گفتم ......

چاوش قدمی برداشت نشست روی مبل گفت :بله میدونم خانوم دوباره بگو یک باردیگه باهم علت روبررسی کنیم ....بعد تک خنده تلخ مردونه ای کرد..

روشنا :ببین این جوری نباش دیگه !

چاوش :چطوری نباشم ؟

روشنا :خودت میدونی !

چاوش لبخندی زد گفت :باشه حرفت رو بگو یک باردیگه ...

روشنا :خب ببین خلاصه این که نمی تونم باهات باشم ..به خاطر شغلت ....

چاوش پوزخندی زد پاروی پاانداخت گفت :فقط همین !نه من دوست دارم دلیل اصلیت روبدونم .. این حرفای مسخره روهم تحویل من نده ..خودت از اول موقعیت من رو میدونستی وخودت بودی

که قبول کردی ..حالاکه قبول کردی وهستی باید باشی ..تاآخرم باشی ....بعد بلند شد.. سمت دراتاق رفت ......

روشنا:چاوش ,چاوش ببین یک لحظه گوش کن ....

چاوش باداد گفت :بسه هرچی به چرت وپرت هات گوش دادم ..این حرفاهای مسخره روبرای یک بچه بگو ...تواز دیروز رفتارت تغییر کرده نکنه دیشب خوابیدی صبح بلند شدی با خودت گفتی من میخوام با ی....

روشنا درحالی که ازشدت گریه میلرزید واشکاش رون بودن ..دستاش روگذاشت روگوش هاش گفت :جون من داد نزن .... داری اشتباه میکنی ...دادنزن ......

چاوش نگاش کرددید مثل جوجه داره میلرزه اشکاشم که از اول میومد بیشتر قدرت گرفته بودن ......

نازنین زهرا19
1392,10,10, ساعت : 09:46 بعد از ظهر
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی

کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن.

آن ها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که

دوستشون دارن تغییر میدن.

http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_3_15.gif
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif

پست20

چاوش با لحنی که تلاش میکردآروم باشه گفت :آروم وبا خنده ازت سوال میپرسم درست جواب نمیدی ...تقصیر من چیه؟؟.. درست حرفت روبزن انقدر رواعصاب منم راه نرو ...در ضمن هرزمان تصمیم گرفتی دلیل اصلیت روبرای من بگی

بگوبیام تا حرف بزنیم .....

چاوش به طرف دراتاق رفت.. هنوز از درخارج نشده بود که روشنا آمدسمتش بازوش روگرفت برش گردونند سرش روسینه چاوش گذاشت ...اشکاشم شدت گرفته بودن

چاوش لبخندی زد گفت :دختر تودیونه ای بس تو همین دوران دانشجویی دیدن آدمای روان پریش بردنت رفتاراونا روت اثر گذاشته ...

روشنا اخم کرد دستش رومشت کرد به بازوی چاوش زد ....

چاوش برای این که حال وهواش روعوض کنه گفت :که دست روشوهرت بلند میکنی آره ؟.....

روشنا :حقت بود.. بچه پرو ...بعد سرش روتکیه دادبه سینه اش آروم ومحزون گفت :چاوش .......

چاوش :هان ؟!!

روشنا بااخم زل زدتوچشمای چاوش وگفت :هان ؟؟؟!!

چاوش واسه شوخی گفت :هوم ؟؟؟!!

روشنا اخمش پررنگ ترشد گفت :هوم ؟؟؟؟؟؟!!!هان ؟؟؟!!!

چاوش یک دستش رودورشونش حلقه کردگفت :ها؟؟؟!هوم ؟؟؟!!هان ؟؟؟

روشنا خندش گرفته بود ....لبش روگزید تا نخنده ......اخمشم پرنگتر کرد یک نفس عمیق کشید دوباره گفت :چاوش ...

چاوش بازم سربه سرش گذاشت کشیده گفت :هااااااان ؟؟

روشنا بلندتر گفت :چاااااااوششش

چاوش بالحن خاصی گفت :هاااااان ؟؟؟؟هووووومم ؟؟؟؟

روشنا :میزنم لهت میکنم ها ......

چاوش بامزه گفت :جان من راست میگی بزن ببینم ......

روشنا دست به سینه جلوش ایستاد گفت :توسنگیییی!!!

چاوش غش غش خندید گفت :دستت دردنکنه دیگه چی؟؟؟

روشنا بااخم گفت :علاوه براین که سنگی هرکولم هستی

چاوش خندش بیشترشدوگفت :جانم چه صفاتی ممنون خانوم کوچولو .......

روشنا آروم گفت :چاوش ...........

چاوش:هاااااااننننن ؟؟؟؟

روشنا باجیغ بنفش گفت :چاااوش

نازنین زهرا19
1392,10,11, ساعت : 06:26 قبل از ظهر
خدا به قلب کوچکم وسعت ده تا بتوانم بزرگیت را درک کنم

و در دریای بزرگی و پاکی


و مهربانی تو غرق شوم

و به بالهایم توانی ده
تا بتوانم به سوی تو پرواز کنم تو که آشنا ترین آشنایی
http://images.zaazu.com/img/xmas-light-merry-christmas-xmas-christmas-smiley-emoticon-000756-large.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div28.files/image027.gif


پست21


روشنا باجیغ بنفش گفت :چااااااوش

چاوش خندید بادستش گوشش رو دست کشید گفت :دختر کرشدم .....قبلا جغجغه نبودی که .......خوب حرفت روبگو ..........

روشنا تهدید آمیز گفت :که جغجغه شدم هان ؟.......بعد بازم بااخم گفت :اصلا انتظار ندارم بگی جانم ....جونم .......چی عشقم ......تومعمولی بگی بله کفایت میکنه ...هان

نگو میدونی بدم میادیکی درجوابم بگه هان ....هوم ....ها .....خوش میگذره اذیت میکنی ....

چاوش به شوخیش ادامه دادوگفت :آخییییییییی ......خوب ....جونم ...بله عزیزدلم .......حالا دلیل اصلیت روبگو

روشناسرش روانداخت پایین گفت :خب ببین هیچ وقت نیستی ..توکارت غرق شدی .....روزای که باید آماده باش باشی ...توطول اون بیست روز میمیرم وزنده میشم

...بعدمکث طولانی رک گفت:دیگه نمی خوام باهات باشم .......

چاوش کلافه شده بودنفسش روفوت کردبیرون گفت :بسه دیگه حرف اصلیت روبزن ....چطوردو سال روباشرایط ویژه ای که داشتم موندی حالانمیتونی؟ ....بسه هرچی

حرف مفت زدی...همین طورکه حرفاش رومیگفت صداش روهی بالامیبرد

روشنا :چاوش میدونستی صدات داره بازاوج میگیره ....جان من دادنزن

چاوش :دختربرام اعصاب نمیذاری ........بعدنگاه کردبه سرتاپاش گفت :گاهی دوست دارم بزنم لهت کنم ......چشمای روشنا گردشدازتعجب به صورت چاوش نگاه کرد ...

هیچی ازاون چشمای سیاه نفهمید .....یواش گفت :چاوش ...

چاوش نگاش کرددیدبازم ترسیده ...بازم کلافه گفت :روشنا یعنی چی ازمن میترسی ؟دوما اون دلیل گفتنی روبگو ...................

روشنا من منی کردگفت :خب چراباورنمیکنی ...هرروز که عملیات میری بنده از ترس واسترس تالب مرگ میرم ومیام .....اون بیست روزی که باید آماده باش باشی واکثر

اوقات نیستی...تنهایش سخته مخصوصا با وجودستایش ..

چاوش لبخندی زد دست روشنا روبوسید گفت :بازم میگم این اون چیزی نبود که من بخوام بشنوم .............

روشنا بااعتراض گفت :چاوش بود...

چاوش خندش گرفته بود اما جدی گفت :کوفت چاوش ..نبود..اگردلیل دیگت رونمیخوای بگی من برم

روشنا چشماش مثل پرژکتور شده بود تاحالااین جوری نگفته بود ..نگاه کردبه چشمای چاوش ...متوجه شدبرای شوخی گفته نیشش شل شد

چاوش دیدداره ریز ریزمی خنده گفت :چه خوششم میاد بهش بگی کوفت .....خانومم بگو من رو دق نده با رفتارت ..کارات ...

روشنا :دیگه نمیخوام باهات باشم دلیلشم گفتم ....بعد سرش روتکیه داد به سینه چاوش ...

چاوش جدی وآروم کنارگوشش گفت :اولا وقتی نمیخوای با کسی که به این صراحت گفتی نمیخوام باهات باشم باشی پس سرت رو به سینش تکیه نده ..دوما منتظرم اصل کاری روبشنوم متوجه ای خانومم





*****


تقه ای به دراتاق خورد ...چاوش از افکارش آمد بیرون ...روی تخت دراز کشیده بود...نور ماه روی قالی پشمی افتاده بود ...بعد مکثی گفت :بفرمایید

دراتاق باز شد بهرام آمد تو چارچوب در ایستاد ..خواست چراغ روشن کنه که چاوش گفت :بهرام چراغ روروشن نکن ..

بهرام :کجای تو این تاریکی نمیبینمت ؟

چاوش روی تخت نشست گفت :بیا داخل اتاق چرا اون جاایستادی ؟....



************************************************** ****************************************

بچه این نکته روبگم که درنوپو باید بیست روز اماده باش بود وقوانین سخت وپیچیده ای داره که بعدا میفهمید



اینم لینک نقد: http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,10,11, ساعت : 01:40 بعد از ظهر
پست 22
اول این که تسلیت میگم شهادت اقاامام رضا (ع)روبه تمام گل های که میخونند رمان رو
خب لازمه مواردی روبراتون بگم
حالاکه داریم کم کم وارد جزئیات میشیم اول باید بگم که نوٍپو مخفف نیروی ویژه پیروی ولایت است وسری ترین پلیس ایران است
کار این یگان فقط رفتن به عملیات هاست واینم بگم اگر عملیاتی از طرف فرماندهی استان برسه باید طی 10دقیقه برسن
این یگان فوق العاده ویژه است قوانین خاصت خودش روداره که الان بیشتر اشنا میشیم
اون دسته از دوستای که این پست روقبلا خوندن بدونند که این پست اساسی ویرایش شده لطف کنند دوباره بخونند
اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html


××××××××××××××××××××××××× ××××××××××

بهرام آمد داخل اتاق وگفت :برنامه ات برای فردا چی هست ؟

باید برم مرکز وبرنامه ام تغییر کرده ..یک روز درمیون میرم .برای چی مگه کاری داری؟

بهرام :آره اتفاقا منم باید برم اداره چون فردا نمیخوام تومجلس ختم یاسر رو ببینم

چاوش همین طور که ازپارچی که روی میز بود آب میریخت داخل لیوان گفت :چرا ؟مگه اون دختره پاچه گیر حرفی زده یا خودیاسر چیزی گفته ؟

بهرام پوزخندی زد گفت :هههه دختره ,کی محل میده به اون فکرنکنم اصلاکسی داخل آدم حسابش کنه .میدونی چندروزپیش که چندتاازین خورده فروش های مواد مخدرروگرفتیم تواعتراف

هاشون حرفای زده بودن که احتمال میدم یاسر هم یکی از سردسته هاباشه .نمیخوام چشم توچشم بشم باهاش الانم آمدم بگم تومجلس فردامن نیستم....

چاوش سری تیکون دادگفت :باشه راستی بابامیدونه ؟

بهرام :نه چیزی نگفتم این جوری بهتره

چاوش:باشه...به ساعت نگاه کرد 2 نصفه شب بود..نفسش را فوت کرد دکمه های لباس را باز کرد و طبق عادت همیشه بدون پیراهن خوابید.

ساعت 6/30 دقیقه بود دست و صورتش را شست لباس شخصی پوشید و به سرعت از پله ها پایین آمد.مادرش که داخل آشپز خانه بود با دیدن چاوش که با عجله از پله ها پایین می آمد گفت

:چاوش جان چیزی شده؟

چاوش:نه مادرجان فقط دیرم شده.....

وارد مرکز که شدکارتش روزد وبعد داخل شد سریعا یونیفرم مشکی و کلاه کج مشکیش روسرش کرد وبعد رفت درصف قرارگرفت .....سرگرد امیری قرآن روتلاوت کرد ...بعد ازانجام

مراسم صبح گاهی نظامی ......

سجاد :به سلام داش چاوش منور کردی مجلس رو ......

چاوش :سلام ..کم نمک بریز .....

بعد به عادت همیشه چون دوستای صمیمی بودن یک دستشون رومشت کردن به هم زدن ..........

سجاد :چه میکنی داش چاوش !

چاوش :داری میبینی که ....

سجاد :اَه ,شهیدشی توهم بااین گند اخلاقیت آدم پشیمون میشه حرف بزنه باتو...نمیمیری مثل آدم درست برخوردکنی ...

نازنین زهرا19
1392,10,18, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
پست 23
سلام سلام :-2-25-:دوستای گلم ببشید یک مدت نبودم :-2-39-:الان بایک پست تپل درخدمتتون هستم :mrgreen:
خوب دوستان همون طور که میدونید از الان واردکار داداش چاوش داستان میشیم اما قبلش این نکته روباید بگم به شما مهربونا :
باید بگم دوستای گلی که این رمان رومیخونید حتما متوجه شدید که من نه توصیف دراخلاق ونه درچهره شخصیت هام دارم این یکی از عقاید منه که بنظرم این که خواننده باید خودش باتوجه به حرفاوکارهای شخصیت ها یک ذهنیت بسازه برای شخصیت های رمان پس شما دوستان این ازادی رودارید که خودتون چاوش ودیگر شخصیت ها رودرذهنتون شکل بدیدببخشید اگر که مشکل دارید بااین موضوع کسای که رمان حدیث عشق روهم خوندن با این سبک نوشتن من اشنا هستن البته اینم بگم که من نمیگم هیچ توصیفی از اخلاق ورفتار وچهره ندارم اتفاقا دارم امادقیق نه که مثلابخوام بگم :لبش چطور بود ودماغشو و..........پس دوستان یک بار دیگه اعلام میکنم این ازادی رودارید که خودتون براساس رفتارها وکارهای شخصیت ها اون ها روبرای خودتون شکل بدین اگر باز حرفی دراین مورد بود ونظری داشتین درصفحه نقد منتظرتون هستم :-118-:
یک نکته فوق العاده مهم این که حتما نظرتون رودرمورداین پست بگید(درصفحه نقددد) وبرای این که بتونید این پست رودرذهنتون شکل بدید حتما به عکس های که درگروه ایجاد شدم انشاالله خواهم گذاشت سربزنید (بعد از درست کردن گروه وگذاشتن عکس ها لینکش رو برای شما مهربونا میذارم تا بیاین وببینید وهم اگر دوست داشتین عضوبشین)
خیلی حرفیدم بریم ادامه اش قبلش اینم لینک نفد وشما دوستان گل :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html#post12371480
************************************************** ******


چاوش :بریم سرتمرینات ..چه نازک نارنجی ؟

سجاد :باهات حرف نزنم بهتره !امروز ناخوشی ؟بریم تمرین امروز زدمت!

سهیل هم که یکی از همکاران چاوش بود به اون ها نزدیک شد

سهیل ازپشت سر گفت :به سلام به همکاران !

سهیل :سجاد تومیخوای بزنی ؟سرتمرینات یک سره کتک خوره توبودی البته تاجای که من یادمه

سجاد:میمیری توذوق نزنی ؟

چاوش تادید سرهنگ زمانی داره نزدیک میشه احترام نظامی گذاشت ...سجاد وسهیل هم به تبعیت از چاوش وبادیدن سرهنگ احترام گذاشتن

سرهنگ زمانی هم سرش روتیکون داد ازکنارشون ردشد رفت جایگاه سخنرانی ...

همه سربازای یگان ,آماده باش درحالی که اسلحه های mp5 رودردست داشتن به صورت آرایش نظامی ایستادن وبه صحبت های سرهنگ که درمورد عملیات ها بود گوش دادن

بعد ازسخنرانی سرهنگ ورفتنش سهیل خندید گفت :سجاد حرفات روبا چاوش شنیدم .ولش کن بابا این کی مثل آدم برخورد کرد

چاوش یک نگاه عصبی وخشن ول کرد سمت سهیل ....سهیل درلحظه خفه شد ..

سجاد درحالی که میرفت سمت جایگاه تمرین گفت :هوی بت زهرمار این نگاهاتو جمع کن من مثل سهیل ساکت نمیشم ها بگو چرا گرفته ای ؟

چاوش دستی به گردنش کشید گفت :دوتاتون خیلی حرف میزنید ها !....

سهیل نیشخندی زد یهو دستش روگرفت از پشت پیچوند...

چاوش هم نامردی نکرد باپایک زیر پای زد به سهیل رفت پشتش با پا لگد زد به پشت زانوش دستش روپیچوند

سجاد دیدشون خندید گفت :بزنین همو یکم بخندم من ....اما خوب بزنید ها اساسی همو مشت مال بدین خدا روچهدیدی شاید یکیتون یک چیزیش شد من کیف کردم

چاوش لبخند مرموزی زد درحالی که به سهیل نزدیک میشد به سجاد هم خودشو نزدیک کرد ...نزدیک که شد با تیغه دست زد تو گردنش بعد خندید گفت: بریم تمرین ؟

سجاد وسهیل داشتن حرکات نظامی روتمرین میکردن ..چاوش وشهاب هم با یک دیگر تمرین میکردن

صدای آژیر بلند شد واین نشون دهنده این بود باید آماده شن برای عملیات .....

چاوش سریع داخل اتاق تجهیزات شد روی یونیفرمش , جلیقه ضد گلوله تن کرد .بعد کلاه مشکی نقاب دار رو سرش کرد یک اسلحه رمینگتون برداشت با هم گروهیاش سوار ماشین ون مشکی رنگی شدبقیه بچه های یگان هم آمدن بعد به محل

اعزام شده رفتن ...یک بیمارستان مخروبه بود ...سربازای یگان پیاده شدن وپشت سریک دیگر قرارگرفتن ...رهبری گروه با چاوش بود

چاوش یک نگاه تیز ودقیق کرد ...نیروهای ناجا آمده بودن اما وارد نشده بودن ...بعد از این که ساختمان رو از نظرگذروند به گروه تامین(گروه دوم) علامت داد تا از ضلع جنوبی وارد بشن

خودشم به همراه چند تا از سربازان به آرامی وارد شدن....عملیات گروگان گیری بود ..پشت سرچاوش سه تا ازسربازان دنبالش بودن...

گروه بچه های تک تیرانداز هم پخش شدن عده ای بالای پشت بام رفتن ..عده ای هم درجاهای مشخص شده کمین گرفتن..


*************************************************

خب اینم از پست امشب منتظر حضور گرمتون درصفحه نقد هستم (خوب تونستین توذهنتون شکل بدید؟ حال وهوا وفضای داستان رو بگید هاااااااااا (انشاالله تک تکتون میاید ودرصفحه نقد برام میگید )

ممنونم از تک تکتون :-118-:

نازنین زهرا19
1392,10,19, ساعت : 11:04 قبل از ظهر
وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش آنقدر محو تماشای دنیا شدم که
فراموش کردم منتظر است تا نامش را صدا کنم...
http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1385730116.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2209541zf9j52yz6g.gif

پست 24


چاوش آرام حرکت کرد جلوتررفت ....علامت دادسربازای پشت سرشم بیان .....چون بیمارستان بود ویک منطقه مخروبه ...برای پاک سازی نیاز به نیروی بیشتری بود ..گروه پشتیبانی هم اضافه شد...بادقت تمام اتاق ها رو سربازای

یگان میرفتن .......

چاوش جلوتر از همه حرکت میکرد با یک نگاه دقیق کل اطراف رودید زد ....صدای جیغ یک بچه روشنید ....متوجه شددارن به هدف نزدیک میشن ....علامت دادبه افراد پشت سرش تا ریتم حرکت روسریع کنند اما همان بی سرصدای وآرام

بودن روهمراه داشته باشن .......

صدای گریه بچه یک لحظه قطع نشده بود ......

_هیش کوچولو چیزی که نبود فقط ناخن یکی از انگشت های کوچولوت کشیده شد .......

چاوش "حیون آشغال "..صدا تو گوشش پیچید بازم یادآوراون روز نحسسسس...

_هی هی حمید بلند شو ,بلند شو مامورا ریختن ..بلند شو تا داخل نیومدن دربریم....

چاوش دستور داد سریع حرکت کنند تا افراد روغافلگیر کنند ....صدای شلیک بلند شد ..یکی از همون افراد گروگان گیر بود که از پنجره به بچه های ناجا که بیرون بودن شلیک میکرد ..

_حمید همه چی تموم شد مثل موروملخ ریختن کل ساختمان روگرفتن ,لعنتی ولشون کن باید بریم ...

حمید :هادی خفه شو ..این بچه روبردار از درمخفی میریم ........

سهیل به دیوار کنار دراتاق تکیه داده بود وفقط منتظر خروج آن ها بود ....تا اولین نفر خارج شد با انتهای اسلحه زد پشت گردنش ....بفیه سربازای یگان داخل شدن ......چاوش که رهبر گروه بود جلوتر از همه بود وداخل شد .....

هادی :نزدیک بشی زدمش و ..بچه ای که دردستش بود بالاتر گرفت ....

چاوش نگاهش کرد دید یک مردمیانسال لاغر اندامی است که یک دختر بچه هفت یا هشت ساله رودردست داره .....ترس روتوی چشماش دید ..اماریسکش بالابودکه جلوتر بخواد بره

بقیه بچه های یگان هم تمام سراسلحه هاشون روبه طرف مرد گرفته بودن تاباکوچک ترین حرکتی تیرخلاصش روبزنند....بچه هم از شدت درد وترس بیهوش شده بود از انگشت کوچیکش خون میومد .....

چاوش نگاهش افتاد به پنچره ....سیاوش که جزءسربازای تک تیر انداز بود درست درجای مستقر شده بودکه اتاق کاملادرتیر راسش بود ...

سیاوش خودش متوجه نگاه چاوش واوضاع شد دوربین اسلحه دراگونفش روتنظیم کرد ......

تیرمستقیم خورد تو سرش ..از شدت ضرب گلوله تیر از طرف دیگه مغزش خارج شد ..قطرات خون وکمی از محتویات مغزش پاشیده شد به درودیوار واطراف ......

شهاب :مثل این که عقب ساختمان برای قاچاق مواد مخدر صنعتی بوده ,درگیری بالا .....

چاوش گوشی داخل گوشش روفشار داد وبه گروه امداد گفت بیان داخل ساختمان ضلع شمالی ......

به همراه سربازای که همراهش بودن خارج شد تا به پشتیبانی شهاب بروند ........


**************************************

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html#post12371480

نازنین زهرا19
1392,10,20, ساعت : 03:49 بعد از ظهر
پست 25
سلام دوستان یک نکته رولازم دونستم بگم ببینید قسمت بالای لوله تفنگ که برای نشانه گرفتن هست اسم این قسمت مگسک ویا نشون گیر هست بنده دررمان از اصطلاح نشون گیر استفاده کردم امیدوارم این پست روبتونید درذهنتون تجسم کنید این نکته بالاروبرای دوستانی گفتم که ساختمان یک اسلحه رونمیشناسن
اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

************************************************** ************************************************** *************




چاوش سریع گوشی داخل گوشش رو فشار دادوگفت :سیاوش ودیگر بچه های تک تیرانداز روبطرف ضلع جنوبی ,هدف پوشش دادن شهاب......

کم کم به قسمت پشتی ساختمان نزدیک شدن ....چاوش به سربازان پشت سرش علامت داد تا همه پخش بشن ....

چاوش اسلحه روکاملا نزدیک صورتش کرد ...آرام وبادقت جلومیرفت .....

متوجه شد سه تا از قاچاقچیان پشت آمبولانس هستن ..نشون گیر اسلحه روروی سینه فرد گرفت ...درلحظه مرد...دیگر قاچاقچیانی که درکنار دوستشان که حالامرده بود,به سمت چاوش برگشتن وشروع کردن به شلیک ....

چاوش سریع خودش رو کشید پشت بشکه بزرگ فلزای ...صدای بلند گلوله های دراگونف روشنید ...متوجه شد سربازای تک تیرانداز اون قاچاقچیان روزدن

سیاوش :چاوش اعلام وضعیت کن ...

چاوش یک نگاه تیز ودقیق انداخت به اطراف ....هنوز افراد زیادی بودن که تلاش داشتن مقاومت کنند .....همین طور که به یکی از قاچاقچیان که درحال سنگر گرفتن بود شلیک میکرد گفت :همه تک تیر اندازه پیش روی کنند به سمت

ضلع جنوب غربی ساختمان ....

"چون بیشتر درگیری درآن سمت بود ......

درحالی که سریع حرکت میکردبه طرف شهاب که پشت یک سنگ بزرگ سنگر گرفته بود ...تیری مستقیم برروی سینه اش خورد ...سریع تر حرکت کرد .....چون جلیقه ضد گلوله داشت تیربه بدنش برخوردنکرد .......

شهاب :خوبی ؟



چاوش انگار که صداش رونمیشنید فقط با نشون گیر اسلحه اش هدف میگرفت ....وتیر خلاص آدمای که آخر خط بودن رو میزد




نقاب مشکی رنگ رو که روی صورتش بود روتا بالای پیشونیش بالا کشید ...نفس عمیقی کشید .....اسلحه رمینگتون روروی شونه اش گذاشت .... به سربازان تیم خودش نگاه کرد ....سه نفرشون مجروح شده بودن ....

رفت سمت اردلان ...یکی از سربازای یگان بود که به تازه گی وارد شده بود .....

اردلان درحالی که دستش روی بازوش بود .....بادیدن چاوش که بطرفش می آمد صاف ایستاد واحترام نظامی گذاشت .....چون درجه اردلان گروهبانی بود .......

چاوش دست زد روی شونه اش وگفت :راحت باش ....

اردلان: خسته نباشید جناب سروان .....

چاوش اوصولاباکسایی که تازه وارد بودن گرم میگرفت تا یکم از جو جدی یگان کاسته شه ..... ***

نازنین زهرا19
1392,10,20, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
بار خدایا ... از کوی تو بیرون نرود پای خیالم .. نکند فرق به حالم .. چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی .. نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی .

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-12.gif

http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/10.gif


پست 26








چاوش لبخندی زد وگفت :از کی تاحالا شدم جناب سروان ...دقیقا تا همین دیروز داش چاوش شما بودم

اردلان خندید مشت زد توبازی چاوش گفت :خیر سرم میخواستم فضای کاری رویکم جدی کنم ...

چاوش مردونه خندید گفت :آفرین پسر خوب به این جدی بودن ادامه بده از آدمای شیرین بیزارم ......

سجاد که پشت سر چاوش بود گفت: دستت درد نکنه الان بصورت غیر مستقیم گفتی که منظورت منم ,دستت درد نکنه جناب سروان ,رفاقت این طوریه؟بی معرفت !

اردلان :سجاد چی میگی مواظب حرف زدنت باش خارج از جو کاری .....

چاوش پرید وسط حرفش گفت :جمع کنید این بساط رو ,...روبه اردلان گفت :انقدر جو ,جو,نکن راحت باش...

.روبه سجاد گفت :سرتمرینات دفاع شخصی از خجالتت درمیامم یک دل سیر کتک رو خوردی

سجاد:به به چه عجب نطقت باز شد ,نه بهت امیدوار شدم,از صبح که مثل مجسمه بودی ,بت زهر مار ...

چاوش در حالی که دست میکشید به پیشونیش وبه طرف سربازای دیگر میرفت گفت :مثل همیشه زیاد حرف میزنی !برو ببین بجزءهمین سه نفر چندتا دیگه مجروح داریم ....

نگاهش افتاد به نیروی ناجا که داشتن عده ای از افراد رو که زخم سطی داشتن رو دستگیر میکردن ومیبردن ...چند آمبولانس هم آمده بود تامجروح ها ویا جنازه بعضی از قاچاقچیان روببرن...

همین طور که جلومیرفت ...نگاهش روی دختر بچه که توبغل یکی از نیروهای ناجا بود وبه سمت آمبولانس برده میشد ثابت موند .... جلوتررفت ..صورت مظلوم دختر بچه کاملا سفید شده بود از انگشت کوچولوش همچنان خون میومد

...قسمتی از گوشت وپوست دستش کنده شده بود چون بطور وحشیانه ای ناخنش روکشیده بودن ......لعنت ...لعنت ..روش روبرگردوند ...حسابی عصبی بود....






ناخوداگاه یک خشاب کامل از اسلحه اش روتیر هوای زد ...اتفاقات اون روز جلوش نقش بسته بود ....حرکات روشنا .....جیغ بلند ستایش ...گریه های شدید مادرش ,روشنا,...همه وهمه ..............



سهیل :هی سجاد چاوش چش شده ؟میترسم داغون شه آخر با این افکارش .....


سجاد :آره .هنوزم بعد از هفت سال نتونسته باموضوع کناربیاد ..سخته حسابی هم سخته ..من بجاش بودم تاالان دیونه شده بودم ...روحیه قوی ومحکمی داره .انقدر که تونسته چیزی نگه وسرپا باشه ..بعد نفس عمیقی کشید ...


اردلان :مگه جناب سروان احمدی چه مشکلی دارن ؟


چاوش از پشت سربا لحن کمی جدی گفت :حسامی برو جای گروه امداد تا بهت رسیدگی کنند ...بعد تو جلد جدی وخشک خودش کاملا فرو رفت وگفت :دخالت هات تکرار نشه متوجه ای که ؟......


سجاد وسهیل از این تغیر لحن تعجب کردن ...اردلان احترام نظامی گذاشت ورفت .


************************************************** *
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,10,20, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
پست 27

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ****



سهیل نگاهش کرد وگفت :چاوش خوبی ؟این دیگه چه لحنی بود ؟اردلان تازه داشت یخش وامیشد ..تو که زدی تو پَربچه !!!!....

چاوش درحالی که میرفت سمت ماشین یک نگاه از اونا که معنیش میشه خفه شوول کرد سمت سهیل بعد رفت

داخل مرکز که شد سریع یک گزارش کامل از عملیات نوشت و برای سرگرد سهیلی برد ......

بعد رفت داخل اتاق خودش ....کی این ذهن اشفته اروم میشه؟؟ .....داغونم خدا داغون!! ...تقه ای به دراتاق خورد ....بعد از بفرمایید چاوش سجاد داخل شدوگفت :چاوش بریم تمرین ؟

چاوش :هوم بریم ...

سجاد: ببین یک چیزی فهمیدم !!

چاوش سرش رو بلند کرد نگاهش کرد وگفت :چی فهمیدی ؟

سجاد :این که بعد ازاین همه سال ما رو رفیق خودت نمیدونی واون چیزی روکه سال هاست داره ازارت میده رو به هیچ کس نمیگی تو دار بودن کار خوبی چون یک مرد باید تودار باشه اگر نباشه که مرد نیست ..اما آقای مرد اینو بدون که

یک چیزی رو که خیلی ازارت میده رو نباید زیاد پیش خودت نگه داری متوجه ای مرد !!!!!!!!!!!..مواظب باش کمرت خم نشه زیر بار حرفا وفکرات فهمیدی جناب مرد؟...

..بعد لبخندی زد گفت :آها جای آبجی روشنا خالیِ که مردشو ببینه ومثل همیشه که تو رو میدید ذوق زده بشه ومثل بچه ها هی بگه مرد من مثل کوه استوار ...وقوی بعدم قربون صدقه ات بره ..یادته تاز ازدواج کرده بودی آمده بودیم

خونت از لابلای حرفاش اینا رومیگفت ..راستی چی شد مدت هاست که دیگه باتونمیبینمش ...یک اتفاقی افتاده مگه نه ؟.......دقیقا هفت ساله رفیقت هستم ,اما نیستی !فکر کنم بنده فقط اسم رفیق با معرفت رو یدک میکشم ......

مرد بگو اون چیزی که هفت ساله داره ازارت میده ..مثل خوره افتاده به جونت داره مخت رو مثل موریانه از بین میبره .....به هر حال دوست داشتی رومنی که بحساب رفیقتم حساب کن وبگو ,انقدر مرام ومعرفت داریم که دستتو بگیریم

متوجه ای جناب مرد !

چاوش هیچی نگفت ....سجاد یکی از صمیمی ترین دوستانش بود که از اول با هم وارد این یگان شدن ..ترفیع درجه هاشون رو باهم بودن ویکی بودن ...تقریبا مثل برادر بودن برای هم ....سر بلند کرد خواست حرفی بزنه که سجاد گفت

:آهان جناب مرد بریم تا هنوز سرگرد سهیلی نیومده ...نطقم دیگه تموم شد ....سخنرانی دیگه نداریم ...

چاوش خندید ....یکی از اخلاق های باحال سجاد همین حرفاش بود که باعث میشد جو جدی وخشک یگان بهتر بشه ...

البته چاوش کمی تعجب کرده بود ...تاحالا به کسی چیزی نگفته بود ...یادش آمد که چون رفت آمد به خونه هم دارن حتما از پدرخودش پرسیده ...البته بازم خیالش جمع بود که سجاد از کل ماجرا خبر نداره وماجرای این هفت سال روخیلی خلاصه از زبون پدرش شنیده

نازنین زهرا19
1392,10,22, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
سلام خدمت دوستای گل من امدم با یک پست تپل ,تپل

همین الان دارم میگم که دراین پست میریم به گذشته پس مثل قبل بارنگ مشکی مینویسم

دوستون دارم ممنون از حضورتون انشاالله همه موفق باشید

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
**********************************************


ساعت حدودای سه نصف شب بود که از مرکز خارج شد ...انقدر خسته بود که حال رانندگی هم نداشت اما مجبور بود ...پشت ماشین نشست ..امروزبادیدن اون بچه تموم وجودش به آتیش کشیده شده بود ...علتشم فقط وفقط این بود که یاد اون روز افتاده بود ............................

**************




_چاوش به نظرت این قشنگه ؟!!



چاوش سربلند کرد نگاه کردبهش دیدیک لباس شب سفید کوتاه پوشیده ..جواب داد:بدنیست امااگریک درصد توفکری که این لباس روواسه مهمونی مامانت بپوشی باید بگم بیخیال این لباس ش



روشنا لبخندی زد وگفت :باشه هرچی آقامون اینا بگن .....



چاوش خندید لپشوکشید گفت :آخ ..آخ ببین کار درستی نمیکنی ها !!!



روشنا چشماش گردشد وگفت :چه کاری ؟!!!



چاوش غش غش خندید گفت :روشنا خیلی بانمکی دوست دارم, درضمن خودتو به اون راه نزن !!!!

روشنا کپ کرده بود تواین مدت دوساله زندگی باچاوش یک بارهم این جمله نشنیده بود ازش اما بارفتارش مصداق این جمله روانجام داده بو



چاوش قیافه تعجبی وبانمک روشنا رودید گفت :..آخ..ببینش جون من ..چه شکلی شده ..بیا بغل عمو یک ماچ بده کوچلو ....چقدرتعجب کردی ؟!!!!!!!!



روشنا از لحن بامزه چاوش خندید ...



ستایش آمد سمت پای روشنا ویک جورای میخواست که روشنا بغلش کنه .....روشنا لبخندش بیشتر شد خم شدستایش روبغل کرد گفت :جیگرتو عسل مامان ..قربون اون چشمای مشکیت بشم من ...



چاوش از پشت دوتایشون روبغل کردگفت :آها الان بصورت غیر مستقیم گفتی قربون چشمای من ...نه !!



روشنا لبخندی زدوگفت :چه اعتماد بنفسی دارن آقامون اینا !!!!!!



چاوش واسه شوخی باهاش به ستایش نگاه کردوگفت :میبینی چه مامانی داری یک سره منو اذیت میکنه ...



ستایش با صورت گردوبانمکش به چاوش باتعجب نگاه میکرد ....



روشنا خندید گونه ستایش روبوسید ..روبه چاوش گفت :ببین انقدرکه نیستی بچه اصلاتورونمیشناسه !!



چاوش به ستایش نگاه کردوگفت :دختره عزیزمن بابارونمیشناسه ؟!!



ستایش خیلی بامزه چهار انگشت یک دستش روداخل دهنش کرده بود وباچشمای گردشده به چاوش نگاه میکرد ..بعد مکثی دست وپا شکسته گفت: با..با



چاوش لپشوبوسید گفت :روشنا خانوم دیدی ؟مگه میشه ستایش بابا من رونشناسه ؟



روشنا :خداروشکر شناختت اگرچیزی نمیگفت ناامید میشدم ومجبورت میکردم ده روزتو خونه باش



چاوش این روشنید غش غش خندید ...پیشونیش روبوسید گفت :برو لباس تن ستایش کن بریم بیرون خودتم خواهشا سریع آماده شو وزود بیاین. باز دوساعت صبرنکنم ها !



روشنا :میخوای بیام باید صبر کنی هرچقدرم که طول بکشه !!



چاوش لبخندی زدوگفت چشم حالابرو ....



روشنا جلوش ایستاد لبخندی زدوگفت :قربون هیکل آرنولدی آقامون اینا بشم ,تشریف ببرید بی زحمت حالاکه خونه هستین ظرف های ناهار روبشورید تا من ودخملم آماده شی



چاوش نیشخندی زدوگفت :آخ اآخ نچ نچ ...بعد روبه ستایش گفت :میبینی هروقت کارداره قربون صدقه میره ..بعد ستایش روبغل کردوگفت :آخ که چقدرخوشبختم من!!!



روشنا لبخندی زد وگفت :نه خوشم آمد !میگفتی بدبختم لهت میکردم !



چاوش :بگم بدبختم چیکارمیکنی ؟



روشنا :میتونی امتحان کنی ؟



چاوش :خب بدبخت شدم !!



روشنا لبخند پلیدی زد بازوش روگاز گرفت :چاوش غش غش خندید واسه حرص دادنش گفت :چه دندونای اوخ اوخ اوخ ..بعد باز خندی



روشنا :واقعی میزنمت هاااااااااااااا!!!!



چاوش :بزن خانوم, من که حرفی ندارم ...گردن ما ازمو باریک تره ....



روشنا لبخندی زدوگفت :چه مظلومنمای هم میکنه !!



چاوش :یعنی نبودم ؟



روشنا :نه اصلا !!!



چاوش روی مبل چرمی قهوای سوخته نشست ستایش روهم روی پاش گذاشت وگفت :درسته تو کارم یک جوردیگم اما درخانواده ام ......



روشنا پرید وسط حرفش وگفت :داداون روز روفراموش نکردم .....



چاوش لبخندی زدوگفت :اگر دادنمیزدم که سرعقل نمیومدی وبازم فکرمزخرف میکردی ...زندگیت روبه امون خدا ول میکردی میرفتی ...



روشنا مکثی کردوگفت :هنوزم سرحرفم هستم !!



چاوش اخم غلیظی کرد ورفت سمتش وگفت :فقط یک باردیگه بگو.......



روشنا نگاهش کردوگفت اگرمیبینی چیزی نمیگم واسه این که فرصت فکرکردن داشته باشی درضمن دیروز رفتم احضاریه نوشتم آمددم در..........



از درد بازوش چشماش روبست



روشنا :چاوش دستم !!!!!!



چاوش :از زندگی من همین الان برو یک ثانیه صبر کنی بیچارت کردم !



روشنا اشک توچشماش جمع شده بود ...به چهره جدی وعصبی چاوش نگاه کردوگفت :باشه آقامون اینا!!!!



چاوش کلافه بلند گفت :مثل آدم حرفت روبزن اگرطلاق میخوای گفتن این آقامون اینا یعنی چی ؟هان یعنی چی ؟خودتم نمیدونی چی میخوای ؟چی درسته ؟کوچولوی دیگه ..عقلت نمیرس



روشنا تند وعصبی گفت :به شعورمن توهین نکن .



چاوش پوزخندی زد زیر لب گفت :لااله الاالله ...یک چیزی میگم ها !!آخه دختر اگه توعقل داشتی که توروی من واینمیستادی ورک وپوست کنده بدون دلیل بگی طلاق میخوام داره باورم میشه نکنه یکی دیگه ...



روشنا باداد گفت :بس کن دیگه پای هیچ نرخری وسط نیست ..متاسفم برات بعد ازاین همه مدت منو نشناختی ؟من به تو متعهدم بعد تومیگی بایکی دیگه باشم ..من ازتوکه شوهرمی بچه دارم بعد بایکی دیگه باشم ..برات متاسفم !!!!



چاوش این روفقط گفته بود بلکه روشنا تحریک شه ودلیل اصلی روبگه اما روشنا همچنان دهن باز نمیکر



بلند شد رفت داخل اتاق روی تیشرت سورمه ای رنگ یک گرمکن همرنگ تنش کرد آمد بیرون از اتاق مطمئن بود نره روشنا میره ...سویج رواز جا کلیدی برداش



روشنا میدونست بدجور عصبی هست واگرباماشین بره عصبانیتش روسره گازدادن به ماشین خالی میکنه ...رفت جلوتر دستش روگرفت وگفت :صبرک



چاوش بااخم نگاهش کرد ...دستش روکشید بیرون خم شد کفش هاش روبپوش



روشنا از پشت بغلش کرددرحالی سعی میکرد گریه نکنه گفت :جون روشنا نرو



چاوش صدای بغض کرده اش روشنید خندید وگفت :روشنا شیش وهشت میزنی فقط یاد گرفتی با اعصاب نداشته من بازی کنی ؟



روشنا تو بغض خندید وگفت :آره دوست دارم رواعصابت راه برم..حرصت بدم ..خیلی قشنگ حرص میخوری .....



چاوش نگاه کرد تو چشماش وگفت :این کارت آخر عاقبت خوبی نداره هاااااا!



روشنا بامزه گفت :فوقش سکته میکنی دیگه مگه نه ؟



چاوش :راضی هستی به سکته کردن؟



روشنا بالحن قبلی گفت :اممممممم ,گناه داری دیگه....بعد بالحن خنده داری گفت :بعد از مدتی یک دونه شوهر گیرمون آمد اونم با نذر نیاز ...عشوه وناز ...اممم راضی نیستم به سکته کردنت موهات بریزه برام کافیه



چاوش خندید وگفت :امروز پی بردم تو دیونه شدی !!!



روشنا اخم کرد وگفت :توهم وحشی البته از قبل تر هم میدونست



چاوش :کی وحشی ایِ ؟



روشنا :مدیونی فکرکنی آقامون اینا روگفتم همین طوری گفتم بخندی



چاوش ریز خندید وگفت :چرا میترسی اوخت نمیکنم ریزه میزه !!



روشنا به بازوش که قرمز شده بود نگاه کردوگفت :مطمئنی ؟؟؟؟



چاوش متوجه شد خندید وگفت :بعضی اوقات لازمه ؟؟



روشنا :یک لازمه ای نشونت بدم که صدتا ازبغلش درا



چاوش لبخندی زدوگفت :میگی یا برم ؟؟؟؟؟



روشنا سرش روانداخت پایین وگفت :ببین ناراحت نشی ها ...دادنمیزنی هااا ...



چاوش پیشونیش روبوسید گفت: بگو ....



روشنا :یکم سخته !!!



چاوش لبخندی زدوگفت :داری با شوهرت حرف میزنی هاااا ...



روشنا :سخته خب !!



چاوش :مامان کوچولو بگو ...میخوای برام بنویسی ؟



روشنا حول گفت :نه اونجوری که بدتره تا تو بخونی من میمیرم !



چاوش خندید گفت :نگرانم میکنی ...فکر کن من نیستم بگو ...



روشنا خندید وگفت :بنویسم؟؟؟؟



چاوش پیشونیش روبوسید وگفت :بنویس



روشنا :ناراحت شدی ؟؟



چاوش نفسش روفوت کرد بیرون وگفت :نه درسته زن وشوهریم اما گاهی یک سری حرفا هست که البته خانوم ها فکر میکنند گفتنش سخته ..ولش کن ناراحت نمیشم ونیستم فقط زود برام بنوی



روشنا :نوشتم این جا نمیخونی ها اا



چاوش :باشه




صدای گریه ستایش بلند شد ...دوتای نگاه کردن به ستایش که سعی داشت وسط اونها بایست



روشنا :الهی من فدای دخمل نازم بشم ..بعد بغلش کر



چاوش خندید وگفت :کوچلوی بابایکم دیرتر میومدی .. بامامانت داشتیم به جاهای خوب, خوب میرسیدیم ...الان باز میزنه به سرش بلند میشه میره هااااا



روشنا بااخم نگاهش کرد..



چاوش :الفرار ...بنویسی ها.. آمدم نوشته باشی

نازنین زهرا19
1392,10,22, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ************************************************** *

.بعد ستایش روبغل کرد وگفت : عزیزبابا بدوبریم بیرون ...

روشنا :چاوش ...

چاوش همین طور که لپ ستایش رومیبوسید گفت :بله

روشنا :باستایش کجا میری ؟ منم میام

چاوش :ستایش با من یک ساعت هست تو برو بنویس

روشنا :جوری حرف میزنی انگار متهم هستم!!

چاوش :هستی حالا برو

روشنا:چاوش این جوری نباش دیگه

چاوش :روشنا برو

روشنا :از زندگیت ؟

چاوش خندید گفت :دختر داری منم دیونه میکنی بروبشین قصه هزارو یک شبت روبنویس

روشنا:داری مسخره میکنی ؟

چاوش :وای روشنا بسه دیگه چه زود رنج شدی شوخی میکنم به حساب دیگه میذاری

روشنا :الان از من خسته شدی؟؟؟

چاوش خندید گفت :تاالان که نه اما اگر یک دقیقه دیگه این جا باشی خسته میشم

روشنا :چاوش عوض شدی ,تهدید چرا میکنی ؟

چاوش کلافه بود حسابی ستایش رو بردداخل اتاق خودش گذاشت ..برگشت دست روشنا روگرفت روی مبل روبه روی خودش نشوند وگفت :از چی رنجیدی ؟مشکل کجاست ؟از چیزی دلخوری ؟چرا ازحرفام یک چیزدیگه برداشت میکنی ؟....البته اینم بدون که تازمانی که بهم نگی اجازه نمیدم بری

روشنا :چاوش خیلی جدی شدی ها!!!

چاوش نفسش روپوف کرد گفت :ببین میگم زودرنج شدی همینه ..خب خانومم تا زمانی که من بفهمم مشکل کجاست باید منطقی صحبت کنیم

روشنا :ببین منطق ما خانوما مثل شما مرداخشک وجدی نیست

چاوش لبخندی زد وگفت: مشکل چی خانومم ؟

روشنا لبشو گزید ..سرش روانداخت پایین با انگشت های دستش از استرس به مبل چرمی چنگ زد

چاوش نگاش کرددید ترسیده ....واز استرس مبل روچنگ میزنه بلند شد دست روشنا روگرفت روی پاش نشوندش بالحن آرومی گفت :بگو من منتظرم

روشنا تپش قلبش زیاد شده بود از عکس العملای چاوش میترسید..............

چاوش سرش روبه مبل تکیه دادوگفت :ببین خانومم خودت میدونی من امروز ساعت چهار صبح آمدم خونه وفقط سه ساعت استراحت کردم خسته ام حسابی اما باورکن این سکوت تو خستگی منو صدبرابر میکنه واون آرامشی که من نیاز دارم تااز محیط خونه ام داشته باشم رومیگیره چرا من که محرمتم رو نامحرم خودت میدونی حرفات رومن نباید بدونم تاجای که یادم میاد من وتو هیچ حرفی نداشتیم که نگفته باشیم به هم بگواون چیزی رو که اذیتت میکنه

روشنا یخ کرده بود حسابی وحشت زیادی داشت ازحقیقت گفتن .....

چاوش دستش روگرفت وگفت :خانومم بگو چرا یخ کردی ؟روشنا خوبی ؟

روشنا به هق هق افتاده بود گریش غیر قابل کنترل بود ...چطورمیتونیست به شوهرش واقعیت روبگه ...میلرزید وگریه میکرد ....

چاوش مونده بود چطور آرومش کنه حسابی نگران شده بود

چاوش :خانومم بگو داری داغون میشی

روشنا بدون این که سربلند کنه دهن باز کرد حرف بزنه ...باصدای که میلرزید گفت :من دیروز رفتم ......رفتم ..گریه اش امون صحبت کردن نمیداد .....

چاوش نگران تر از قبل گفت :چی خانومم دیروز کجا رفتی ؟چی شده ؟بگودیگه........

روشنا :ببین تقصیر من نبوده ....

یهو ترسش صدبرابر شد از روی پاهاش بلند شد گفت :تو روخداقسمت میدم جداشیم ...ببین نمیتونم بگم ..خواهش میکنم ازت ..بذارجداشیم ازهم ..



چاوش نگاهش کرد ..کلافه بود حسابی ...نگرانیش صدبرابر شده بود ....هرراهی روبرای جواب گرفتن از روشنا امتحان کرده بود ...درمونده بود حسابی ....نگاهش روی روشنا ثابت موند ...یک نگاه پراز رنجش ...نگرانگی مردونه ای ..برای فهمیدن این که چه چیزی زندگیش رواز هم پاشیده ..که این طور همسرش یک شبه بگه طلاق میخواد ....

نازنین زهرا19
1392,10,22, ساعت : 04:43 بعد از ظهر
من که خودم عاشق این پستم بریم ادامه اش راستی خبر خوب این که نصف قضیه معلوم میشه الان

راستی این قسمت از داستان اول شخص میباشد ودرموردکسی است که منتظرش بودیم

این نکته روهم بگم زمانی که بالای جملات این علامت بود"یعنی شخصیت بادرون خودحرف میزند

دوستون دارم ممنون ازهمتون
اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ************************************





قدم هایم آرام شده بود .....دیگر آن شوق واشتیاق رانداشتم ...از خود فرودگاه تاهمین جا بااشتیاق آمدم اما حالا.....

تمام این خانه برایم خاطره است...خاطره های که درطول این هفت سال یک روزش راهم ازیاد نبرده ام ......خدایا توانم بده بتوانم داخل شوم .....

به آرامی از بین زنانی که برای تسلیت گفتن آمده بودن گذشتم ووارد حیاط شدم ....خدایا کسی مرانبیند خدایااا....

لعنت به این قلب من هنوزهم بعد ازهفت سال هیجان دارد وخودش رابه درودیوارمیکوبد ...چنان که گاهی روی سینه ام دردمیگیرد وهر لحظه حس میکنم که زمان مرگم فرارسیده است ....

ازشدت ترس به عادت همیشه ام پوست لبم رامیجوم دردل فقط خدا ,خدا میکنم کسی مراندیده باشد ..واردخانه میشوم هرثانیه که میگذرد برای من به اندازه یک قرن میگذرد ...سرم راتا انجا که میتوانستم پایین گرفتم ...کاش به حرف پدرم نمیکردم وبه مجلس ختم آقاجون نمیامدم ..بازهم گند زدی روشنا ....

نگاهم کشیده میشود به خانوم های که برروی صندلی نشسته اند و...ههههه خانوم ها ..خاله هایم چه شکسته تر شدند ...".نکه خودت شاداب مانده ای ...لعنتی برای چه آمدی" ...درونم هنوز درجدل بود بین آمدن ونیامدن اما دیر شده است بازهم مثل همیشه حرف دل لعنتی راپذیرفته بودم ...

متوجه نشدم کی خاله مهینم به من نزدیک شد صورت سفیدوچاق ش استخوانی شده بود چشمان سیاهش بی فروغ ....کنار گوشم گفت :خوش آمدی خاله جان ....

ازاین همه مهربانی خاله به وجدآمده بودم ..کاش هنوز هم میتوانستم مامان صدایش زنم ...خودش پس از عقدم گفت مادر صدایش زنم ......چه دل بزرگی دارد چطور مرابخشیده ودرآغوشم میگیرد وسرم رامیبوسد ...کاش مادرم بودی

مامان مهینم ..کاش میتوانستم عروست بمانم ..توبهترین مادر دنیا بودی برایم ..هیچگاه درهیچ بحثی بین من وچاوش شرکت نکرد ...کاش و..ای کاش....

نگاهم رفت سمت خاله نسرینم ..شنیده بودم ازدواج کرده ....روی رفتن به سمت خاله نسرین وزن دایی رضا راکه دم در وکنار خاله مهین بودن نداشتم ...بالاخره بعد ازمدتی ازآغوش مادرانه خاله مهینم دل کندم ....خدایا شکرت خاله

نسرین وزندای رفته بودن آشپزخانه ....سریع وارد سالن شدم ....دلم خواست بروم داخل اتاقش شوم وعطر حضورش را حس کنم ...لعنت به این دل ...درگوشه ای درآخرسالن نشستم شال مشکی روی سرم رامرتب کردم ....چقدر دلم برای

شنیدن صدای مردانه اش تنگ شده بود ....

باز هم ذهنی که دیگر افسارش رانداشتم رفت به هفت سال پیش ...

همراه با مَردم ونازنین دخترم درخیابان قدم میزدیم ..جزءمعدودروزهای بود که چاوش باشد وباجمع خانواده سه نفریمان بیرون برویم ...دستم رادور بازویش حلقه کرده بودم ..عاشقش بودم ...دیوانه وار ...

داخل پارک شدیم ..من روی صندلی نزدیک وسیله بازی بچه ها نشستم وبه مردخودم وکودکم نگاه میکردم ...به خندهای شیرین واز ته دل ستایشم دختر نازنینم ....ومردی که نفسم بسته بود به نفس هایش مردی که بابودنش بودم

...."هههههههههه حالا راببین لعنت به تو روشنا لعنت " ....نمیخواهم به آن روز فکر کنم اما نمیشود ذهن آشفته ام رادیگر نمیتوانم کنترل کنم .....

خندهای ستایشم یک لحظه قطع نشده بود ....بالبخند وسرمستی نگاهشان میکردم ...پدرودختر دست دردست هم میامدن .....صورت ستایشم بخاطر بازی قرمز شده بود لباس سفید عروسکی اش خراب شده بود .....

"خدایا دیگر طاقت ندارم ...باچه روی آمده ای روشنا باچه روی لعنت به همه آن ها که زندگیم راآتش زدن من انتقامم راخواهم گرفت"

دربرابر چشمانم فرزندم را عزیزتنمرا تیرباران کرد ..نه یک تیر نه دوتیر سینه کوچک دخترکم را تیر باران کردن ....ستایشم را جیگر گوشه ام راتیر باران کردن

انقدربلند بلند گریه میکردم که خانوم های که درکنارم بودن سعی درآرام کردن من داشتن ...هههه آرام کردن دردی که هفت سال است راکسی نتوانسته آرام کند آتش کینه وانتقامم را نتوانسته خاموش کند ...اگر همان نیمه ایمان را به خدا

نداشتم معلوم نبود چه برسرم میامد تمام این سال ها رادرسر کردم از خدا خواستم صبر م دهد تا حداقل قبل از مرگم انتقام دخترک یک ساله بیگناهم رابگیرم ..

دیگر حال خود رانفهمیدم رفتم جلوترمیخواستم فرزندم راکه حالادرخون غلت میزد رادرآغوش بگیرم ..ضجه میزدم ...ناله هایم راحواله خدا میکردم سرم روبه آسمان بود مویه میکردم اشک میریختم ....به چه گناهی ..چرادخترم؟؟ ....

دیدم که مردهمیشه استوارمن شکست ..چون کوهی ریزش کرد ...ستایش رادربغل داشت واز ته دل دادمیزد ومیدوید به طرف بیمارستان ..همین طور مدام بالحن آرامی صدایش میزد ستایش بابا ..ستایش من .....

انقدر اشک ریختم که نفهمیدم کی بیهوش شدم

نازنین زهرا19
1392,10,22, ساعت : 09:13 بعد از ظهر
چشمانم را باز کردم اولین کسی که دیدم ..ودرکنارم بود ..خاله مهینم بود ..دستی برپیشانیم کشید وگفت :خوبی عزیزخاله ؟

انقدربرایم نقش مادررابازی کرده بود که اگردستش رانمیبوسیدم نمی دانستم چطور جبران کنم ..دستم را لا به لای انگشتان سفید وکشیده اش فرستادم وپشت دستش رابوسیدم ...

لبخند فوق العاده مهربونی زدوپیشانیم رابوسیدوگفت :خاله خیلی خوش حالم که برگشتی ایران ...بعد مکثی که مطمئنا مانده بود حرفش رابزندیا نزند گفت :خاله دوباره که نمیخوای برگردی ؟....پدرت آقارسول تو این سال های که تونبودی

شکست کمرش خم شد همیشه نگران توبود تمام سرمایه اش راازفرش فروشی که داشت برای تومیفرستاد ...حالازندگی خوبی داشتی ؟

لبخندی زدم وگفتم :آره خاله جان خداروشکر باپولی که بابامیفرستاد ومطبی که خودم زده بودم زندگی آروم وخوبی داشتم خداروشکر که موقع انتخاب رشته ام دانشگاه های بین الملی رازدم چون به راحتی توانستم مطب بزنم ودولت امریکا

من روبه عنوان یک پزشک قبول کرد اگر بامدرک دانشگاه های ایرانی معمولی میرفتم من روپزشک حساب نمیکردن ..."عجب دروغ گویی خوبی شده بودم ...ههه"

خاله لبخند عمیقی زد وگفت :خیلی خوش حالم که زندگی خوبی روداری ..اماخاله نرو دیگه فقط برای پدرتنهات بمون برای او که حالا به تونیاز داره بمون ...

دیگرحرف های خاله رامتوجه نشدم ..چطوربمانم ؟؟..نمیتوانم حتی زندگی درزیر آسمانی که مردمن هم باشد ... ممنوعه...کاش تا قبل ازرفتنم ببینمش .....

تقه ای به دراتاق خورد ..بعد از بفرمایید خاله مهین ..زندایی رضا به همراه خاله نسرین داخل شدن ...

نسرین بغض کرده بود وسط اتاق ایستاده بود ..آرام گفت :روشنا خودتی دختر خواهر گلم سیمین ..خودتی ؟

بغض درگلو مانده ام بزرگتر شد لبانم رامحکم برروی هم گذاشتم تا اشکی درنیاید ..آرام آمد جلوتر سرم رادرآغوش گرفت ....هههههههههه چقدر موفق بودم لعنت به این اشک که از گوشه ای چشمم سر خوردن وخودنمایی کردن

.سرم رادرآغوش گرفت وگفت :خاله کجابودی ؟..خاله توهم هفت سال مانندچاوش نه حرفی زدی فقط رفتی چراخاله مگه ماها غریبه بودیم ؟یعنی انقدر غریبه بودیم که نتونستی خبربدی که داری آمریکا میری ....

چقدر به آغوش با صفا وپراز محبت صادقانه اش احتیاج داشتم ..روزی نبود که به خانواده ام ودرراس همه آن ها به مردخودم فکر نکنم .....

خاله با گریه گفت :ازت خواهش میکنم نگو که قراره بازم برگردی ..بمون خاله ..برگرد وبا چاوش باش ...."این یک آرزومیمونه ..همین قدر که خوبست و سالم است کافیه ..خیلی ناپرهیزی کرده ام آمده ام درخاکی که آسمانش هم بالای سر مَردمن است ..."

باورت نمیشه اگر بگم چه شکلی شده فقط زمانی که باعسل وامیر ومادرش هستن خوب برخوردمیکنه ..بعد لبخندی زد وگفت :وبامن هم گاهی خوبه ..بابقیه مثل یک تیکه سنگ رفتار میکنه ..هفت ساله که چشماش مثل دوتیکه یخ هستن

..زمانی هم که میره توجلد کاملاجدی وخشکش که دیگه اصلانمیشه باهاش حرف زد ..اون این طوری کرد ..توهم که رفتی بمون خاله اصلا برای پدرت نه برای کس دیگری ...

نمیدانستم چه بگوییم باورم نمیشد که مَردمن چاوش من که فقط درکارفوق العاده جدی بود این گونه شده باشد .".لعنت به تو روشنا چه کردی با مردت "

اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,10,22, ساعت : 10:45 بعد از ظهر
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407-9.html
************************************************** ***********************


چاوش





چاوش ,چاوش ,هی پسر باتوام ......



چاوش نگاهش کرد دیدبهرام کنارش روی پله هانشسته ..عصبی وبی حوصله گفت :چیزی گفتی ..



بهرام پوفی کردوگفت :ده باره بیشتردارم صدات میزنم کجابودی؟..



چاوش چیزی نگفت نگاهش به انتهای حیاط بزگ وزیبای آقا بزرگ ثابت موند .......



بهرام یک دستش روروی شونه چاوش گذاشت وگفت :هی پسر کجای تو.. به چی فکر میکنی ؟



چاوش با چشمای سیاهش که برق یخ روهمیشه داشت به بهرام نگاه کرد .....



بهرام :بس نیست بنظرت مادرت نگرانته !!!



چاوش پوزخندی زد وگفت :ببین بیست ونه سالمه ....بلند شو برو مزاحم نشو ..ده دقیقه یک بار حرف میزنی رشته افکارم روپاره میکنی



بهرام :تو از لحاظ مادرت هنوز هم یک پسر بچه ای ...



چاوش عصبی گفت :اون مادرمه نگرانمه ....توچیکارمی هان؟ بلند شوبرو امروز همون یک ریزه اعصاب قبلاروهم ندارم یک چیزی میگم باز توپرت میخوره ......



بهرام :نامرد رفیقتم هاااا



چاوش پوزخندی زد وگفت :من رفیق نخوام باید کی روببینم؟...بعد زمزمه کرد :امروز چه همه حس رفیق بودنشون گل کرده ....ههه رفیق ....



بهرام شنید چیزی نگفت بالاخره توانسته بود بعد از هفت سال این دیوار رابشکند وبیشتر از حرفای معمولی "سلام خوبی "منم خوبم "و........پیش روی کند



چاوش ذهنش جای حرف های امروز صبح پدرش بود که گفته بود دارن مدارکی از اون سال پیدا میکنند ......



بهرام :ده حرف بزن ,هفت ساله سکوت کردی کافی نبوده ؟تنها خودت دنبال کارات بودی .به جای رسیدی؟ پیداشون کردی ؟



چاوش چیزی نگفت ...مثل همیشه خدا سردرد داشت ...



بهرام دید بازم از سلاح سکوت استفاده میکنه عصبی گفت :به چی فکر میکنی ؟



چاوش غرید :بگم میتونی کاری انجام بدی ؟هان ؟



بهرام نگاهش کرد وگفت :بگو میتونم



چاوش پوزخند صداداری زد ویکی از اون نگاه های سرد وشیشه ای روول کردسمت بهرام وگفت :بی خودی حرف نزن !!...بعد دستانش رادر جیبش کرد شروع کردبه قدم زدن .....



بهرام "خدایا این نابود میشه آخر ...خدایا قفل دهنش بشکنه ...خدایا بحرف بیاد "....



بهرام :چاوش



چاوش صداش روشنیدمحل نداد ....



بهرام :به چی فکر میکنی ؟



چاوش با چشمای که از عصبانیت تنگ شده بودن گفت :بلند شوبرو ...حسابی سرم درد میکنه ..عصبی ام یک چیزی بهت میگم .....



بهرام زیر لب گفت :خدا کنه تویک چیزی بگی فراتر از حرفای معمولی .....



بهرام دوباره تکرارکرد :به چی فکر میکنی ؟



چاوش دستی لابه لای موهای سیاهش کشید وگفت :روشنا !!!!!!!!



بهزاد لبخندی زد "خداروشکر "گفت :هنوزم دوسش داری ؟!!!!



چاوش یکی از اون نگاه یخی ول کرد سمت بهرام وگفت: نه اصلا فقط دوست دارم بدونم چرا رفت همین ...به تنها ترین کسی که هیچ حسی نسبت بهش ندارم روشناست ...



بهرام نفس عمیقی کشید خوش حال بود تونسته بعد از هفت سال چهارکلمه بیشتر با چاوش صحبت کنه ..چون بعد از اون اتفاق هیچ کس نتونسته بود حرفی بزنه !...البته بجزءحرفای معمولی .......



بهرام میترسید باز سر صحبت راباز کند وچاوش حرفی نزند ..برای تحریکش گفت :چراخودتوباختی ؟چرا تنهای میری دنبال کاری که مطمئنا نمیتونی انجامش بدی ؟



چاوش :ببین آقا بهرام سعی نکن باگفتن این حرفا بخوای عصبی ام کنی که جوابت روبدم ...هههه تلاشت بیهوده است



بهرام لبخندی زد گفت :ماشاالله هوش وذکاوت .....



چاوش پوزخندی زد ....



بهرام :ببین شاید زود بفهمی معنی وحرکت کارهارو اما ....



چاوش عصبی وکلافه بلند گفت :بسه هر چی زرزدی برای خودت ...تونیستی جای من نمیتونی درک کنی .....برو نذار دهن باز کنم یک چیزی بگم که ......



بهرام ریلکس گفت :هرچی میخوای بگی بگو من جای نمیرم ...



چاوش عصبی دستانش رامشت کرد وگفت :چیه امروز خیلی دوروبرم میپلکی ...ادعا داری که هم دردی کنی ....دلعنتی تو نمیتونی درک کنی ..تونمیتونی درک کنی چقدر سخته از کارت وخودت یکی که همدم زندگیت ازت یک اسطوره

بسازه ...وتونتونی حفاظت وپاسداری کنی از خانواده خودت ...تونمیدونی چقدر سخته همدم زندگیت تو رو محرم خودت ندونه وعلت طلاقش رو نگه ...میدونی بعد از مرگ ستایش طرفش که میرفتم که آرومش کنم ..مثل این جزامی ها ازم

دور میشد حرف دهنش یک کلمه بود ..میدونی چی؟ ...این که تقصیر منه ..همش بخاطر شغل منه ...اما من میدیدم مشکل یک چیز دیگه است اما نمیتونستم چیزی بگم ....باخودم گفتم اگر این دوری بهترش میکنه باشه طلاقش میدم

....تونمیتونی درک کنی چقدر سخته جلو چشمات فرزندتو به طرز وحشیانه ای تیر بارون کنند وتو ندونی کارکی بوده ...میدونی هفت سال تو برزخ بودن یعنی چی؟ ....نه نمیتونی بفهمی ..بعد باصدای فوق العاده بلندی گفت :حالافهمیدی

دهنتو ببند حرف نزن ........

نازنین زهرا19
1392,10,23, ساعت : 10:02 بعد از ظهر
..لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ************************************************** **********************





بهرام"چی بگم بهش بقول خودش درکش سخته ...حتی نمیتونم برای ثانیه ای تصورکنم که عسلم رواین طور.........."



چاوش مشت زدبه درخت کنارش ..حال درونش روهیچ کس نمی فهمید ..آتشی بود سوزان وشعله ور.....



کناردرخت نشست ...به نقطه نامعلومی خیره شده بود ...زیرلب گفت :روشناچرا؟...برای چه ؟...میدونم که همه چی رومیدونی ؟...اما چرالعنتی چرا؟...



بهرام حال درمونده اش رونگاه کرد ....دوستش رودید که به نقطه نامعلومی خیره شده ..عصبی است ..آماده این بود که طوفانی به پا کند ....میدونست اگرسمت چاوش بره دیگه همه چی تمومه چون دوستش ازهمدردی بیزاااااااااارررررربود......



گوشیش زنگ خورد ...به شماره نگاه کرددید اکرام هست سریع جواب داد:بله اکرم خانوم ....



اکرم :سلام خوبی ؟چاوش خوبه ؟چراگوشی چاوش خاموشه ؟




بهرام لبخندی زدوگفت :آهاالان زنگ زدی حال منوبپرسی یا زنگ زدی فقط حال داداش یخیت روبپرسی ؟



چاوش با دستش پیشونیش رودست کشید ....



اکرم :اذیت نکن دیگه ازصبح نبودین نگران شدم شما که کله صبح ازاداره برگشتی چاوشم که داره دیگه نابود میشه ازصبح ساعت سه که برگشته ندیدمش این چطورسرپاست من موند



بهرام خندید وگفت :دارم ناامید میشم یعنی من بوقم نههههههه ؟



اکرم غش غش خندید گفت :خجالت بکش حسود ..خب داداشمه ...



بهرام یواش خندید وگفت :کاش داداشت بودم البته دراین مورد فقط..... مدیونی فکرکنی تنها شیم خواهرمیی!!!!



اکرم غش غش خندید گفت :نه دیگه داداش ما همه جوانب رودرنظر میگیریم ..داداشی با داداش چاوشم زودبیای میخوام غافل گیرت کنم البته بیشترچاوش رو .....



که صدای گفت :اکرم جون زودبیا حالش بدشده .....تماس قطع شد ...



بهرام حسابی نگران شد ......



چاوش صدای شوخی هاشون روشنید یاد روشنا افتاد باتیکه کلام های خاص خودش ...یک سره میگفت :آقامون اینا ..یا مَردمن ...یا ....زیرلب گفت :هفت ساله نیستی ..توبد برزخی من روگذاشتی ....هفت ساله نمیدونم کی فرزندمو کشته اما تومیدونی ..رفتی بدون هیچ نشونی ..لعنتی

نازنین زهرا19
1392,10,24, ساعت : 10:48 قبل از ظهر
لینک نقد http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ********************




بهرام :چاوش بلند شوبریم خونه مثل این که اتفاقی افتاده ....




بازهم گوشی زنگ خورد ..سریع جواب داد:جانم اکرم خانوم ..حال کی بدشده؟ ..




چاوش هم نگران شده بود دردل گفت :خدایا مامان نباشه .......




بهرام :جدی میگی باشه ..باشه الان میایم ....




چاوش کلافه ترشده بود .....




بهرام :باشه میام بیمارستان نزدیک خونه ...اما باورم نمیشه ..خب مواظبش باشید ها ...آمدم .





چاوش :کی حالش بدشده ؟




بهرام لبخندی زوگفت :بدوبریم ..




چاوش بادادگفت :میگم حال کی بدشده بعد تودرجواب میخندی میگی بریم





بهرام لبخندش پرنگ ترشد وگفت :آره میخندم زود باش بریم ....




چاوش :هرگوری میری برو..فقط مامان مهین که خوبه آخه احتمال سکته کردنش هست





بهرام :مامان خوبه !




چاوش دستی لابه لای موهاش کشید وگفت :باشه حالاهر جا میخوای برو





بهرام مکثی کردوگفت :میدونی الان اکرم گفت روشنا برگشته وحالش بدشده بیمارستان بردنش ....




چاوش :چی ؟؟حال کی بدشده ؟روشنا!!!




بهرام :آره درسته روشنا برگشته والان بیمارستان هست





چاوش دوید سمت درخروجی ....




بهرام دستش روگرفت وگفت :توکه دوسش نداشتی وبرات اهمیت نداشت ؟؟؟




چاوش :هنوزم میگم علاقه ای بهش ندارم ...فقط میخوام ببینمش حرفاموبهش بگم وازش بپرسم قضیه اصلی چی بوده ...بعدش حتی اگر راهی قبرستونم شد برام اهمیت نداره ..حتی...".دیگه حرفی نزد







بهرام :هی چی میگی اون زنت بوده !!




چاوش پوزخندی زد وگفت :خوبه خودت داری میگی بوده !!پس الان نیست ..الان دختر باباشه





بهرام :به جبران اون دوسال زندگی بازم تو مسئولشی !!درضمن الان دختر باباشه !!زندگیش درست میشه..الان واقعی دختره که دوباره زندگیش روبسازه ..اون هر دلیلی هم که داشته باشه برای جدای بازم نباید این طوری باهاش برخورد شه





چاوش :من مسولش نیستم واسه اون دوسال هم که بود مهریه اش رودادم ...درضمن انقدرسخنرانی نکن بلند شو برو




بهرام :ببین درسته آدم باید محکم باشه واحساسات روزیاد نشون نده ..اما اگر حداقل با دل خودت میخوای صاف باشی ..پای معادلات اون احساس های که سعی داری خفه شون کنی باش ...میفهمی چی میگم یا بازم عکس العملت اون پوزخند های حرص آورته ....




چاوش روی تخته چوبی نشست وگفت :میتونی بری ..اگر خبر مرگش بود بگو بیام تا...




مشت بهرام رفت پای صورتش ...بهرام :بفهم چی میگی ..درسته روشنا زن توی ...لااله الاالله ...اما هنوز دختر عموی من هست ..نذاردهن باز کنم .




چاوش بازم یکی ازاون پوزخندهای حرص درار زد وگفت :اما جدی اگر نمُرد بگو بیام ..اگرم مُرد که مُرده دیگه



..بعد زیر لب گفت :به جهنم که مُرد ....دست کشید به جای که بهرام زده بود ...



بهرام سری به معنای تاسف تکون داد ودرآهنی خانه رو محکم بهم زد

نازنین زهرا19
1392,10,24, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html


************************************************** **

چاوش بلند شد ..بازهم قدم های بی هدف ...ایستاد باداد گفت :خدااااااااااااااا...چنان دادزد که رگ های گردنش متورم شده بود ..حنجره اش سوخت ...دیگه خونی لابه لای انگشت های مشت شده اش نبود

..دوباره ...خدااااااااا..سه باره.خدااااااااااا..انگار رنجش این هفت سال ..درداین هفت سال میرفت ....زیرلب گفت :روشناتو چیکار کردی بازندگیمون ؟؟؟؟؟؟؟؟

از خونه خارج شد ....سوار ماشین شد ..راه افتاد ...بازم این ترافیک لعنتی ...طاقت نداشت پشت ترافیک باشه .چند مشت برروی فرمون زد سریع پیاده شد ....فقط میدوید به سمت بیمارستان نزدیک خونه ....هر لحظه تصویر مرگ

فرزندش جلوش ظاهر میشد ..دقیق همون لحظه های که ستایش غرق خونش رودرآغوش داشت ..وفقط میدوید به سمت بیمارستان ..بااین که مطمئن بود ستایشش زنده نیست ..با همون تیر اول که مستقیم به قلب کوچکش خورده بود تموم

کرده بود ...هرلحظه فکر میکرد یکی روشنا رازده ...قدم هایش سرعت بیشتری گرفته بودن ...بازهم صورت خونی ستایشش جلویش آمد ..انقدر که تیر بارانش کرده بودن خون از دست وپای کوچکش میامد ...سینه کوچکش پر بود از

گلوله های داغ وسوزاننده ...بااین که میدانست دیگر ستایشش نیست

با عجز میگفت :فقط یک بار دیگه بگو بابا ..ستایشم نازنینم ....صورتش رو بوسه باران کرد ..صورت غرق خونش رو ....ستایش رو محکم تر درآغوش میگرفت وسریع تر میدوید .................................

داخل بیمارستان شد ...مثل همون روز که برای ستایش دنبال یک دکتر بود ..بااین که باور این واقعیت تلخ وسوزاننده که دیگر ستایشش نیست اما بازهم دنبال بود..به محض ورود به بخش در تک تک اتاق ها روباز میکرد .....پرستار

ورودی دنبالش بود ومدام میگفت :آقای محترم چیکار میکنید ؟...آقاباشماهستم ...مجبورمیشم حراست بیمارستان روخبرکنم...بلندتر گفت :آقاباشماهستم.........

چشمش بهرام رودید که سرش روبه دیوار تکیه داده بود وچشمانش رابسته بود ....موند جلوتر بره یانه ؟؟؟؟



..همان جاایستاد.....باخود گفت :یعنی مُرده ؟؟؟

نازنین زهرا19
1392,10,25, ساعت : 08:23 بعد از ظهر
نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** ****************





بهرام

باصدای بلند پرستار لای یکی ازچشمانم راباز کردم ..دیدم چاوش باچهره نگران زل زده به روبه رو متوجه حالش شدم بدون این که بخوام نزدیکش بشم ویا حرفی بزنم رفتم داخل محوطه بیمارستان .....هلاک بودم ازخستگی کاش زودتراکرم وبقیه بیان......

چاوش

تا دیدم بهرام بلند شد وبیرون رفت مطمئن شدم خداروشکر اتفاقی نیافتاده ...رفتم جلوتر .."اه که این پرستاره چقدررواعصاب من رژه میره "....به تندی برگشتم به طرف پرستار وخیلی محکم وجدی گفتم :فقط آمدم یک سری بزنم وبرم زودتر ازاون چیزی که شما فکرکنی هم میرم ...

پرستاره یکم جاخوردوگفت :نمیشه این جا سی سی یو هست نمیشه .....

دستم روبه نشانه این که حرف نزنه بالاآوردم "میترسیدم آخر یک چیزی به این پرستاره بگم آخ که چقدرصدای جیغ جیغوش رواعصابم خط می انداخت".....نفس عمیقی کشیدم وگفتم :میدونم شما مسولیت دارید اما سریع میرم خیالتون جمع باشه ..بعد پوزخندی هم زدم وادامه دادم ..خوبه خودتون میدونید این جا بیمارستان وبیمار ها نیاز به آرامش دارن مخصوصا این بخش که خیلی ویژه است وبرای بیمارای که مشکل قلبی دارن هست

.....بعد مکثی باهمان پوزخند گفتم :همیشه صداتون روسرتون میندازید من که از اول ورودم حرفی نزدم ..اما عجب صدای دارید گوشم نابود شد

نگاهش کردم ...کارد میزدی خونش درنمی آمد حسابی جوش آورده بود ..این را از صورت سرخش فهمیدم .....با لحن آرام تری گفتم :فکرکنم من از شما بهتر میدونم این بخش باید توسکوت باشه پس اجازه بدین من برم چون سکوت این جا روبهم نمیزنم ....

بازهم امپرجسبونده بود ...ازحرص لبانش رومحکم روی هم فشار داد خودکار درون دستش را فشار محکمی داد با حرصی که درصدایش موج میزد گفت :بفرمایید اما پنچ دقیقه دیگه باید برید .....

تنها سرم راتکان دادم ورفتم .


از پشت شیشه نگاهش کردم ...چقدرشکسته تر شده بود ..لباس صورتی بیمارستان برتن داشت ویک سری سیم های روبه بدنش وصل کرده بودن ...از مانیتور بالای سرش فهمیدم همه علایمش عادی ضربانش ,تپش قلبش ,ریتم نفس کشیدنش ....یک لحظه حس کردم بیدار است ....

روشنا


چشم باز کردم ..یک لحظه دردل گفتم چه میشد الان این جامیبود .....حس کردم چیزی از پشت شیشه عقب رفت ...امافقط یک حس بود ....اما حسم دروغ نمی گوید خودش بود ...مردمن ..چاوش من ....کاش بذاره ببینمش ..."لعنتی برای چه ؟؟برای کی ؟؟چراآمدی؟؟؟"

زیر لب با خود میگوییم :چقدر بدبخت شدی روشنا حتی حاضر نیست تو راببیند ....دردل برای خودم پوزخند میزنم ومیگویم :انتظار داشتی الان با گل وشرینی داخل بیاد ...ههههههههه

اشک هایم روان شد زیر لب تکرارکردم :خدا...خداا...خداا.....بغضی به سخت گلویم رامیفشرد .....لعنت به این بغض که هفت سال است مرارها نکرده ودارد نابودم میکند ....دلم تنگ است ....تاکی باید بااین بغض های لعنتی باشم ....بغض مادرانه ای برای نبودن جیگر گوشه ام ....بغض زنانه ای برای نبودن مَردم ......بعضی برای بدبختی خودم ...............................

به سقف سفید خیره شده بودم ...کاش روح منم این قدر سفید میبود بدون هیچ نقطه سیاه وتاریکی ...اشک هایم مثل همیشه تنها مسکنم بودن ....بلند بلند مثل هزار بار دیگر برای تنهای وبدبختی خودم گریه کردم ومثل هزاران بار دیگر تمام اشک وآه ام راحواله خداکردم باخودش درددل کردم ...حس تنهای رابا تک تک سلول هایم حس میکردم ...حس این که هیچ آدمی نباشه که همدمت باشه ...هههه ..همدم ...

کلافه وخسته بودم ...حوصله این تشکیلات بیمارستانی ومراقبت ویژه رو نداشتم ....گاهی از دست خودم واین اشک های تمام نشدنی خسته میشدم ...روی تخت نشستم قلبم هنوز تیر میکشید ودرد میکرد اما درد درونم بدتر وسوزاننده تر بود ....روحم ......

انژوکت رو از دستم جدا کردم ...به محض خارج شدن سوزن خون فواره ای باشدت زدبیرون .....سوزشی احساس کردم اما این چیزا که دردنبود درد اصلی هفت سال قربت وتنهای بود که کشیده بودم ....بازهم این اشک لعنتی هم پای تنهای من بود .............................

چا وش

تا حس کردم که چشمانش رادارد باز میکند خودم راعقب کشیدم ....نمیخواستم ببینمش ...ازش متنفر بودم بی حدواندازه

نازنین زهرا19
1392,10,26, ساعت : 06:00 بعد از ظهر
نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** *



قدمی برداشتم که بروم اماکنجکاوشدم ببینم درچه وضعیتی هست ....برگشتم از پشت شیشه بطوری که مرانبیند نگاهش کردم ...دیدم زانوهایش رابغل گرفته وسرش بروی پاهایش هست ..همچنان گریه میکند...هیچ حسی نداشتم نسبت بهش

..چرافقط تنفر ...تنفر عمیقی درقلبم ریشه دوانده بود .....سرش را به سمت سقف گرفت وبلند گفت :خداااا....کم آوردم ....مثل قبل بامن باش هواموداشته باش .....


دردل گفتم :آره روشنا خانوم بایدم کم بیاوری .....




به آرامی درراباز کردم وداخل شدم بدون هیچ حرفی برروی صندلی کنار تخت نشستم ....سرم رابلند کردم ونگاهش کردم دیدم باچشمانی بارانی مرا نگاه میکند ....بدون هیچ حسی یخ وسرد نگاهش کردم ......


بدون مقدمه وحرفی دیگر گفتم :چی شده که آمدی ؟



دیدم لبخندی زد برای این که پیش خودش فکر دیگری نکند تلخ وسرد گفتم :اگرمیبینی این جا هستم وتا خوداین جا مثل روزی که دخترم تیر بارون شد دویدم علتش فقط این بود که یک لحظه فکر کردم نکنه حالا که برگشتی بازم کارمن زندگیت روتحت الشعاع قرارداده واتفاقی برات افتاده گرچه من وتو هیچ ربطی به هم نداریم ..اماخب گفتم شاید باز کار من زندگیت روبه خطر انداخته .....ودرضمن آمدم قبل از این که راهی گورستون بشی حرفام روبگم وتو هم اون دهنت روباز کنی .........خودم هم نفهمیدم کی انقدرجدی تراز قبل شدم وصدایم بالاتر رفت :کی ستایش روکشته ؟روشنا زبون باز نکنی بیچارت کردم ..حالا بگو کدوم حیونی بوده ......


نگاهش کردم ...مات ومبهوت نگاهم میکرد ...کمی بلند تراز قبل گفتم :کرشدی باتوبودم !!!!!!



تکانی خورداماهنوزهم جای دیگری سیر میکرد ...انگار جسمش این جابود وروحش یک جای دیگر ....




بالاخره به حرف آمد وباصدای ضعیفی گفت :من نمیدونم ..هیچی نمیدونم ......



خونم به جوش آمده بود با لحن بدی گفتم :داری دروغ میگی عین ........سعی کردم زیاد تند نرم ....نگاهش کردم دیدم بازم مبهوت مرا نگاه میکند ....چرا این دختر هنگ میکرد؟.........




انتظار داشت بعد از هفت سال با ان اتفاق ها چطوربه استقبالش بیایم همین قدرکه تلاش میکنم بهش توهین نکنم جای شکردارد .........



بالاخره بعد از مکثی گفت :اصلاکی به شما اجازه داده داخل بشین ؟.....



گوشه لبم را به نشانه پوزخندکاملاحرص دراری دادم بالاوگفتم :به اجازه کسی لازم نبود ...جواب من روبده قبل از این که راهی قبرستون نشدی ....


لبش روگزید وگفت :آقای محترم برید بیرون .....



بلند شدم وگفتم :نرم چیکار میخوای بکنی ؟...اصلا کاری هم میتونی بکنی ؟....چرا خودت رومیزنی به خریت ...دیگه صبر وتحمل اون سال هاروندارم ...حرف نزنی به حرفت میارم ......




دیدم حسابی ترسیده .....جلوتر رفتم .....نمیدانم از من درذهنش چه چیزی تصورکرد که خودش روکشید بالای تخت .....باصدای که سعی میکردم آرام باشد وخشم درون کلامم راکنترل کنم گفتم:کی زبون باز میکنی ؟؟؟..



باهمان ترسی که درچشمانش وصدایش بودگفت :اولامثل آدم حرف بزن ... دوما من خودم میدونم کی زبون باز کنم الانم هیچی نمی..............



چنان دادی برسرش زدم که که لال شدودیگرحرفی نزد ....



بعد مکثی ..."انگار برای تجدید قوا ساکت شده بود "گفت :بخوای دادبزنی منم دادمیزنم ....خندم گرفته بود خنده ای از سرمسخرگی سردادم وگفتم :آخی کوچولودادبزن ببینم ....




اخم کردوگفت:بفهم حرف دهنتومن کوچولونیستم ....



نگاهش کردم وگفتم :جدی ؟؟!!!خداکنه تویکم رشد عقلی داشته باشی...خداکنه این خارج رفتنت روی اون مغز نداشته ات اثر کرده باشه ویکم درجه فکریت بالاتر آمده باشه ...



باعصبانیت پرید میان حرفم وگفت :به شعورمن توهین نکن ...بروبیرون ....



رفتم نزدیک تر خودش راکشید عقب تر لبخندی از سرمسخره گی زدم وبه فاصله خودم با اونگاه کردم وگفتم:نترس کارت ندارم فقط خواستم بگم عقل وشعورنداری ونداشتی .....



باجدیت گفت :آدم عاقل باید از یک نردوری کنه ...چون الان بیشتر نرداریم تا مَرد ....



بازهم چنان نگاهش کردم که لال شد ..حسابی آتیشی بودم نزدیک ترشدم وتوچشماش زل زدم وگفتم :فقط یک باردیگه بگو؟؟



لبش راگزید وهیچی نگفت ....باداد بلندتری گفتم :نشنیدم باکی بودی ؟؟؟



پرستار آمد داخل وگفت :آقاچرا خودتون صداتون روانداختید روسرتون ..بفرمایید بیرون به اندازه کافی نظم این جا روبهم زده اید ...بعد روبه روشنا گفت :خانوم چرا تجهیزات پزشکی رواز خودتون جدا کردید؟............


بی توجه به پرستارمچ دستش رافشارمحکمی دادم ....صورتش ازدردجمع شد...با لحن قبلی گفتم :باکی بودی؟؟؟



باصدای که پراز دردبود گفت :باتونبودم ...



فشار دیگری به دستش دادم وگفتم :خوشم نمیاد بیام صدام روببرم بالاودادبزنم واین حرفا....اگر شعور داری عقل داری که مطمئنا نداری ..بیا درست حرفت روبزن وخوشم نمیاد ازاین بچه بازی ها که هی من بیام بگم بگو بگو بگو..وتوهی ادابازی دربیاری ...صبروحوصله سال های قبل روندارم ..این مسخره بازی هاروتموم میکنی ومیای حرفات روبرام میزنی .....بعد مستقیم وجدی نگاهش کردم وگفتم:فهمیدی ؟؟؟؟؟




بغض کرده بود ..لبانش را محکم برروی هم فشار میدادتا اشکی از چشمانش خارج نشود ...سرش را بالاپایین گرفت........حسابی ازش متنفر بودم ...اگر کسی دیگر جای من بود شاید دلش برایش میسوخت ....اما از اعماق قلبم ازش بیزار ومتنفر بودم....دیگر حرفی نزدم ..عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم

نازنین زهرا19
1392,10,29, ساعت : 05:14 بعد از ظهر
تا خارج شد اشکم همدردتنهاییم سرازیر شد ...باور نمیکردم مردمن.. چاوش من.. انقدر از من متنفر باشد ..درچشمان سیاهش فقط تنفر دیده میشد ...به مچ دستم نگاه کردم ...ردانگشتانش برروی دستم حک شده بود ...مچ دستم رابوسیدم ..ردانگشتان مَردم راا....هق هق گریه ام درفضای اتاق پیچیده بود ...حس حالم غیر قابل توصیف بود ....از دست خودم حسابی شاکی بودم ....لباس های بیمارستان را بالباس های شخصی خودم تعویض کردم....تااین که پرستار داخل شد وگفت :خانوم کجا بفرمایید روی تخت تا ......

حال وحوصله سروکله زدن با این یکی رانداشتم ...پریدم میان حرفش وگفتم :من باید برم نه شما ونه هیچ کس دیگه نمیتونه جلوی من روبگیره ....متوجه شدید ....نگاهش کردم انگار اوهم حوصله بحث نداشت ...در حالی که از اتاق خارج میشد گفت :من نمیدونم اما قبل از رفتن باید بیاید پای برگه های ترخیص زوری خودتون رو امضا کنید تا اگر مشکلی پیش آمد من مسئولش نباشم ....از اتاق خارج شد ودر رابست ...همیشه از بوی الکل بدم میامد ..وحالااین بو درتمام وجودم بود ...حالم بد بود

..یک لحظه این فکر از ذهنم گذشت که اکرم وخاله کجا هستن؟؟ ....یعنی حتی لیاقت نداشتم که بیایند!!.....حال خرابم با این فکر خراب تر شد ......روی قلبم تیر کشید ....دستم را روی سینه ام گذاشتم ....وروی قفسه سینه ام راچنگ زدم ...قلبم به حدی درد میکرد که هر لحظه فکر میکردم الان است که تمام کنم ....با خود گفتم دیگر کلکسیون دردام تکمیل شد ....ازاتاق خارج شدم ..داشتم به آرامی راه روی بیمارستان راطی میکردم ..که چهره ای آشناوقامت مردانه که هرلحظه بیشتر آشنا تر میشد دیدم ...سعی کردم به یاد بیاورم که این چهره مردانه این چشم های آبی را کجا دیده ام ؟.....

بالاخره خودش به حرف آمد وگفت :سلام روشنا خانوم ...خوش آمدی ....اا..چرا بلند شدین از روی تخت لطفا برگردید ............................

اَه لعنت به این ذهن ....خدا کجا دیدمش .......نگاهم را از سنگ فرش بیمارستان گرفتم وگفتم :شما؟؟؟؟؟؟

لبخندی زد وگفت :دست شما دردنکنه ..این همه زحمت بکش برا آبجیت برادری کن بعد آخرشم آبجیت بگه شما؟؟؟

باخودم فکر کردم برادر؟؟؟؟....کسی که درحقم برادری کرده!!!!!...خدایا ..کیست ؟؟؟نمیدانم درچهره ام چه دید که خندید وگفت :زیاد به ذهنت فشار نیار ....منم پسر عموت بهرام ...یعنی واقعا دستت درد نکنه چطور نشناختی ؟؟؟...یعنی تو این هفت سالی که ندیدی من رو خیلی پیرتر شدم ؟؟؟

اوه حالایادم آمد....وای خاک عالم چه سوتی دادم ....حالایاد حرفش افتادم که گفته بود برادری کرده برایم ...واقعا که چقدر برایم برادری کرده بود ..در هیچ کاری تنهانماندم همیشه حمایت وراهنماییم میکرد ..

شرمنده گفتم :خیلی ببخشید آقا بهرام ..شما خوبید ؟؟؟....نمیدونم چی بگم خیلی شرمنده ام ......

لبخند مهربونی زد وگفت :باشه بخشیدم ...حالا برو داخل اتاقت منم به پرستار میگم بیاد تا...

خواستم مخالفت کنم که اجازه نداد...

باورکنید اگر اکرم بیاد وشما روببینه که میخواهید برید ...گردن منی که از مو باریکتره روبا گیوتین میزنه ......

خندم گرفته بود خودشم خندش گرفته بود ....

ادامه داد:درسته ما مردای نظامی درکار جدی هستیم وحرف ,حرف ماست ..اما این حقیقت روباورکنید که توخونه عجیب زن سالاریِ

خندم بیشتر شد "یاد زمانی افتادم که همیشه حرف آخر رومرد زورگوی من میزد اکثر اوقات با شوخی وخنده حرف خودشو به کرسی مینشوند ومن چقدر حرص میخوردم...."خندیدم وگفتم :خیلی لطف دارید اما باورکنید برای ثانیه ای نمیتونم این جو روتحمل کنم ..خیالتون هم راحت باشه که حالم کاملا خوبه ....

خواست مخالفت کند که سریع گفتم :باورکنید نمیتونم دراین فضا باشم ...راستی اکرم جون وخاله کجان ؟؟؟
سرش روانداخت پایین وگفت :ببخشید ,چون هنوز مجلس ختم تموم نشده بود نتونستن بیان ...به محض این که مجلس تموم بشه اکرم میاد ...خود منم خیلی وقته آمده بودم اما چون خواب بودین ونمیشد بیام داخل اتاق نیومدم ...

لبخندی زدم وگفتم :این چه حرفی که میگید شما ببخشید که من مزاحم شدم درضمن من که نیومدم دردسر ومزاحمت واسه کسی ایجاد کنم ...

همراه بهرام سوارماشین شدم ....دلم عجیب حال وهوای خونه قدیمی پدریم روکرده بود ....دلم برای پدرم خیلی تنگ شده بود آخه از زمانی که به ایران آمده بودم فقط ده دقیقه دیده بودمش بعد هم با من صحبت کرد که به مجلس ختم آقا بزرگ بیایم .....چقدر شکسته شده بود ....چقدرحاج رسول معتمدی پیرترشده بود ...پدرمن ..دوست دارم .....دلم برای آغوش پدرانه اش تنگ شده بود ...برای آغوش پراز محبتش ..برای حرفایش...برای ان تسبیح سبز رنگی که هیچ گاه از دستش نیفتاد وهمیشه ذکر کلامش یا الله بود .....سرم را به شیشه تکیه دادم وتهران را از نظر گذراندم ..خیلی تغییر کرده بود ..تنها چیزی که ثابت بودو پایه مانده بود این آلودگی نفس گیرش بود .....

کاش زمان به عقب میرفت ودقیق هفت سال پیش را تداعی میکرد ....تا جبران کنم ...حرف نزدن هایم را ....نامحرم حساب کردن محرم ترینم را .....دلم برایش تنگ شده بود حسابی ...کاش تا زمانی که هستم طاقت بیاورم ...دلم هوایش رانکند ......گرچه مطمئنا نمیتوانم ....اگر بفهمد چه عکس العملی دارد ....حتما دیگر خونم حلال میشود .....از تصور آن لحظه لبخندی زدم .....ازته دلم لبخند زدم .....دوسش دارم حتی بااین تنفر عمیقش .....سرم را بلند کردم وبه آسمان آبی وبدون ابر نگاه کردم ازته دل از خدا خواستم ...توان بدهد تا دوریش راتحمل کنم ...اگر چه مطمئن بودم نمیشود ...دل صاحب مرده این حرفا رانمیفهمید که نمیتوانم فعلا ببینمش ..........

به درخانه نگاه کردم متوجه شدم بازهم به خانه خاله مهین آمده ایم ....به بهرام نگاه کردم وگفتم :آقا بهرام لطف کنید منو خونه پدریم برسونید .....

درجوابم گفت :متاسفم روشنا خانوم ..پدرتون به من اطلاع دادن که رفتن کاشان تا چند تخته از بهترین فرش های دست باف نمایشگاه اون جا روبیارن ...این روهم به من گفتن تا بهتون بگم که نگران نشید ....الانم صددرصدتوراه هستن ......

قلبم فشرده شد ...دوست داشتم باشد ....خیلی دلخورشدم ...انگار پدرمم از من دل بریده بود ...بازم این اشک های لعنتی مهمان چشمانم شده بود ...."کاش هیچ وقت تهران نمی آمدم تا این اشک های لعنتی نابودم نمیکردن ...."سریع پیاده شدم تا حداقل اشک هایم جلوی بهرام سرازیر نشود ....درماشین راباز کردم وتشکری زیر لب گفتم ..فکر نمیکم صدایم به گوش بهرام رسیده باشد چون بغض گلوییم راچنگ میزد واگر زیاد حرف میزدم مطمئنا بازم ابرویم رامیبرد ..نمیخواستم درمانده گیم را ...حال داغون درونم را کسی بفهمد ....به آرامی داخل حیاط خانه شدم دیگر از آن همه حیاهووهمهمه خبری نبود واین یعنی مجلس تمام شده است ....تصمیم داشتم خداحافظی کنم وبه خانه پدریم ویا هتل بروم ...البته هتل رابیشتر ترجیح میدهم چون نمیخواهم خاطره های گذشته برایم زنده شود وتنها درآن خانه قدیمی وزیبا نابود شوم .....بهرام هم ماشین راپارک کرد وپیاده شد .....به چهره اش نگاه کردم متوجه شدم که میخواهد حرفی بزند اما تردید دارد که بگوید یانه ..برای این که تردید رابرایش از بین ببرم قاطع گفتم :آقابهرام حرفتون روبگید .....

مکثی کرد با سویچ در دستش بازی میکرد بالاخره گفت :روشنا خانوم چاوش که زیاد .....

متوجه حرفش شدم برای این که بیشتر از این خودش را هلاک نکند وحس فضولیش روبخوابونم گفتم:چیزخاصی نگفت ....گرچه حق داره هرچی که میخواد بگه ....اما من نمیدونم چطور بهش بگم که من نمیدونم......

سکوت کرد ...منم چیزی نگفتم ....نگاهش کردم دیدم بایک پا ضرب گرفته به دیوار ....

صدای درورودی خونه وبعدش صدای اکرم سکوت محض روشکست وگفت :سلام روشنا جون ....توچرا این جایی ؟؟بعد با لحن فوق العاده نگرانی گفت :آبجی خوشگله من چرا آمدی ؟؟

لبخندی زدم وگفتم :موندن جایز نبود آخه حالم کاملا خوبه ....."عجب دروغی دارم فرومیپاشم ..نابود میشم ...."

بهرام با خنده گفت :سلام اکرم خانوم ..دیگه یادی از ما نمیکنی ...جدی جدی فراموشمون کردی ؟؟

اکرم خندید وگفت :سلام داداش خوبی ؟؟

من یکی که حسابی تعجب کردم از حرف اکرم ..چرا داداش ؟؟؟نگاه کردم به بهرام دیدم داره میخنده ...درآخرهم گفت :سلام آبجی جونم ....البته منظورم از این آبجی معنوی ها بودددد......

بااین که نمیدونستم موضوع دقیق چی هست خندم گرفته بود .....دیدم اکرم بامزه واسه خنده ...گوشه چادرش رو به دندون گرفت .گفت :خاک به سرم آبجی معنوییی.....ما آبجی کسی نمیشیم .....



بااین قیافه اکرم خندم بیشتر شد ...انگار نه انگار که آقاجون خدا بیامرز فوت کرده ...انگار خاله مهین وخاله نسرین بیشتر از همه ناراحت شده بودن وهستن ....نمیدونم چرا حس فضولیم برانگیخته شد وایستادم ببینم عکس العمل بهرام چی هست که دیدم درحالی که میخنده نزدیک اکرم شد وپیشونیش روبوسد وگفت :بله ...بله ..نداشتیم ها آبجی معنوی مایی شما خاله قزی .....



اکرم نیشخندی زد وگفت :نه برادر آبجی معنوی کسی نیستیم ...بعد روبه من گفت :روشنا جونم حسابی خسته ای بیا بریم داخل خونه اتاق مهمان رو برات آماده کرده ام گرچه تو عزیز همه ای ومهمان نیستی ...

سریع گفتم :نه قربونت من میرم خونه بابا این طوری بهتره !!.....

نگاهش کردم دیدم بی توجه به حرف من درحالی که چادرش را درمیاورد واز پله هابالامیرفت گفت :نمیذارم بری تازه گیرت اوردم خانوم خانوما....

پوفی کردم وبه اجبار وارد خانه شدم ..خدا روشکر که همه رفته بودن وتنها دوخاله مهربان خودم بودن

بادیدنشان که از آشپزخانه بیرون میامدن, سریعا به احترامشان ایستادم وسلام کردم ...هردو مثل همیشه بالبخند ومهربانی جوابم رادادن وبعد برروی مبل مخمل سورمه ای روبه رویم نشستن .........

چقدراین صدای مصنوعی خروشان آب که حاصل از آب نمابود گوش نواز بود ..آرامش گرفته بودم .....سعی داشتم از میان این جمعی که روزی برایم آشناترین افراد بودن خلاص شوم وزودتر بروم ...بالاخره این سکوت مزخرف شکسته شد وبازهم اکرم بود که بابفرماییدش جوحاکم برفضا راعوض کرد ...فنجان شیر کاکائورابرداشتم وتشکر کردم ...سریع از فرصت استفاده کردم وگفتم :خیلی ببخشید زیاد مزاحمت ایجاد کردم ..من بهتره برم ممنونم از محبتاتون .....

بازهم یکی از ان لبخندهای مادرانه زیبا زدوگفت :روشنا جون کجا میخوای بری آقارسول که نیستن !!!...
لبخند قدرشناسانه ای زدم وگفتم :ممنونم خاله مهینم ..اما بهتر برم خونه ..درسته بابا نیست اما حتما آخرشب برمیگرده .....

خواست حرفی بزنه که زنگ درخونه به صدادرآمد ...نمیدونم یهوچه اضطرابی به درونم واردشد وگفتم :اکرم جون میشه کیف من روبدی زودتر باید برم ....

درجوابم گفت :بشین روشنا جون کیفت رومیدم ولی اجازه نمیدم که بری ....

دیدم داره میره سمت راه پله ها متوجه شدم آخرین بار کیفم داخل یکی ازاتاق های بالابود ...برای فرارگفتم :توزحمت نکش خودم میرم برمیدارم ......

قدم هام روسریع تر برداشتم به سمت راه پله ها ....نمیدونم چرا استرس گرفتم که نکند خودش باشد ....بالا که رفتم وارد اولین اتاق شدم وخدا روشکر درست واردشده بودم چون کیفم پایین پای تخت بود ...کیف رابرداشتم وبه سمت راه پله ها رفتم تا بروم ...اما قبلش از آینه قدی مقابلم, خودم رانگاه کردم ....مرتب بودم ...فقط دوباره دستی به شالم کشیدم وبعد باآرامشی که سعی داشتم داشته باشم رفتم پایین ....انگشتانم یخ کرده بود ...عرق سردی درکف دستانم نشست ....همین طور که از راه پله ای مارپیچ پایین میرفتم ..یک نفس عمیق کشیدم تا برخودم مسلط شوم ....آخرین پله را که پایین آمدم درست چهره جدی چاوش جلوم ظاهر شد .....هرچی نقشه کشیدم برای نداشتن استرس پنبه شد..دودشدرفت هوا ... ..

ا لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,01, ساعت : 03:22 بعد از ظهر
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html


************************************************** *********************

به زور با صدای که انگار از ته چاه می آمد گفتم :سلام .....

مطمئنا چون بقیه نگاهمان میکردن جواب داد :سلام ...................

به خاله مهین نگاه کردم وگفتم :ممنون خاله جان خیلی زحمت کشیدین خداحافظ ....میخواستم با اکرم خداحافظی کنم که مثل عادت همیشه اش دستم راکشید وبامزه گفت :این لوس بازی هات روبذار واسه یکی دیگه ....بعدشم تازه آمدی عمرا بذارم بری ....خونه پدرت کسی نیست که تو میخوای بری ...کاری هم که نداری.. پس درنتیجه همین جا میمونی .................

اصلا دوست نداشتم که دراین خانه باشم .....حالا اگر یک درصدم این میر غضب نمیبود میماندم .....یک لحظه نگاهش کردم ...دیدم چنان عصبی است که هر لحظه امکان دارد این خانه رابرسرم بکوبد ...خواستم حرفی بزنم که خاله مهین گفت :اکرم جان بروواسه روشنا جون اتاق مهمان روآماده کن ....

اکرم لبخندی زد وگفت :مامانم اتاق رو آماده کردم ...بعد روبه من گفت :روشنا جون حتما خیلی خسته هستی بیا بریم بالا تو اتاقت یک استراحتی بکن .....

وای خدا یعنی اگر به من بگویند کل دنیا را بهت میدهیم فقط یک ساعت دیگر دراین جا بمان عمرااگرقبول کنم مخصوصا که اخم های این میر غضب هرلحظه پررنگ تر میشدوپوزخند لبش بیشتر نقش میبست ....نه عمرا اگر بمانم .....مطمئنم که این میرغضب مرا بازجویی خواهد کرد ... البته اگر بمانم ..که عمرا بمانم ....مکثی کردم... بعد روبه خاله مهین گفتم :ممنون خاله جان ...بعد روبه همه گفتم :ببخشید خیلی زحمت دادم خداحافظ ..سریع در خانه راباز کردم ورفتم بیرون ...

خوبه چیزی نگفتم ..کاری نکردم ..این چرا این شکلی بود ...سرم رابه طرفین تکان دادم وآرام از پله های حیاط رفتم پایین ..هنوز پله دوم بودم که که اکرم از پشت دستانش را دور گردنم انداخت وگفت :گرفتمت ...عمرا بذارم بری ..خیلی وقته ندیدمت وبا هم حرف نزدیم ...

آرام گفتم :آبجی خانوم خوبه همین دیشب قبل از این که بیام با هم صحبت کردیم ..من که جز تو دوست وآبجی ندارم تو که از همه چی زندگیم خبر داری ...ببین باید برم ..خیلی کاردارم ....

اکرم با چشمانی که از فضولی گرد شده بود بامزه گفت :بله ..بله ..چه کاری ؟؟؟

نگاهش کردم وگفتم :چی رومیخوای برات بگم.. تو که از همه چی مو به مو خبر داری..

اخم کرد وگفت :من که میترسم ..بفهمه من یکی روبیچاره میکنه ...

نگاهش کردم دیدم غمگین شده ..با لحن آرام تری گفت :شایدم نابودم کنه ...یاحتی دیگه به عنوان خواهر هم قبولم نمیکنه ...یا ...دستش رو دردست خودم گرفتم وگفتم :تو خواهرشی مطمئنم چیزی نمیگه ..فوقش یک مدت باهات قهر میکنه...اونی روکه نابود میکنه منم ...



نمیدونستم چی باید بهش بگم ....اکرم برام یک دوست یا یک دخترخاله نبود ...دقیقا عین خواهر نداشته ام بود....تو این هفت سال یک لحظه هم تنهام نذاشت واز همه کارام خبر داشت .... به خاطر من هیچ حرفی روبه کسی نگفت ....این همه خوبی وصبوری رو نمیدونستم چطور جبران کنم ...چون میتونست تو این هفت سال همه چیز روبگه ودردرجه اول برادرش رو از این برزخی که هست نجات بده ....اما این اواخر که کم آورده بودم درلفاف کلمات ازش خواسته بودم که بگوید

نازنین زهرا19
1392,11,06, ساعت : 05:02 بعد از ظهر
نگاهش کردم ..آرام گفت :چی توسرته ؟؟میخوای چیکار کنی ؟؟؟



دوست نداشتم جوابش رابدهم ...برای عوض کردن بحث گفتم :من برم دیگه ...ممنونم ...

سریع گفت :چرانمیگی هان !!!!

خیلی عصبی بودم سعی کردم حرفام رو بالحن معمولی بگم ...نفس عمیقی کشیدم وگفتم :توکه

از همه کارام خبر داری ...برات چی بگم ....

این بار اوعصبی گفت :اون کار روتوتنهای نمیتونی انجام بدی ....خریت نکن ...

این بار منم خروشان شدم ...تلخه...تلخ ..باتندی گفتم :کی گفته نمیتونم ؟؟بیزارم از این که بخوام کمک بگیرم ازدیگران .....خودم از پس کارام برمیام ....بعد بلندتر گفتم :فهمیدی

....متنفرم ازاین که بخوام ازیکی جزءخودخداکمک بگیرم ....شاید فکر کنی زنم ونمیتونم کاری انجام بدم ...اما آتشی سوزانم..هرجا برم اونجارو به خاکستر میکشونم متوجه شدی ..دیگه نمیخوام درکارام دخالت کنی ...فقط ازت میخوام راز نگه دار باشی..مثل تموم این سال های که چیزی به کسی نگفتی .....

نگاهش کردم .....مات ومبهوت نگاهم میکرد..توچشماش رنجشی روحس کردم ...."گندپشت گند ..."سریع از پله ها آمدم پایین که درخانه باز شد وچاوش با لحنی که توش تمسخر موج میزد گفت :هوی ...آتیش سوزان بیابرو داخل خونه ...کارت دارن ....

روی قلبم تیر کشید ....بالاخره خودم از این آتیش شعله وردرونم خاکسترمیشوم ...نفسم به شماره افتاده بود ...چند دم وبازدم عمیق کشیدم وگفتم :کی حوصله توروداره از طرف من باخاله مهین خداحافظی کن وبگو کارمهمی داره ....

نمیدانم چرا جوش آورد ودرحالی که بطرف من میامد ...روبه اکرم گفت :اکرم برو بالا ....

حسابی ترسیده بودم ....بمیرم من بااین ترسو بودنم ...آخر کاردستم میدهد ...نگاهش کردم دیدم صورتش از عصبانیت سرخ شده .....دردل گفتم :حسابی آمپرچسبونده ....بدبخت شدم رفت.....یک نفس عمیق دیگه کشیدم که تندوتلخ گفت :خوب حالا نمیری ....تلاش دارم دهنم بسته باشه وچیزی بهت نگم ...

نگاهش کردم دیدم علاوه برتنفرش که توچشماش موج میزد عصبی بودنم اضافه شده ...به معنای واقعی کلمه اشهد خودمو خوندم ....یهو تو اوج اخم وجدیت خندید ....یاخدا این چش شده ....ازدست رفت ....

توخنده گفت :ببین جوجه زیادی تر از دهنت حرف نزن .....به وقتش خیلی باهات کاردارم ..بعد روبه اکرم که همچنان مارابادقت نگاه میکرد گفت :اکرم توکه نرفتی بیا اینوببرپیش مامان کارش داشت ...

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,06, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
آی خدا یعنی باید دراین خانه بمانم ...وای نه .....سردوراهی دل وعقل گیرکرده بودم ....دلکوفتی میگفت بمانم وعقل میگفت هرچه سریع تر بروم ..........باصدای خاله مهینم از فکر خارج شدم ...نگاهش کردم دیدم باچشمانی که از شدت گریه سرخ شده است دارد باهمان مهربانی نگاهم میکند وبا همان لطافتی که درصدایش هست ..آرام صحبت میکند ...باکه؟؟؟؟.....بنده خدااصلاچه گفت ؟؟؟...انقدرکه غرق فکربودم متوجه نشدم خاله چه گفت؟؟ .....برای این که بی احترامی نکرده .... باشم ..با این که نمیدانستم خاله چه گفته است فقط سرتکان دادم .....

این بار اکرم دستم راکشید وگفت :بریم که باهات کلی کاردارم ..بعد کنارگوشم گفت :فکرکردی از دادوبیدادت حساب میبرم وولت میکنم به امون خدا ......که هرکارخواستی انجام بدی .....


دردل هرچی فحش یاد داشتم نثار روح خودم کردم ....حالافهمیدم که خاله میگفته من دراین جا بمانم ومن که درافکارخود غرق بودم فقط سرتکان داده ام که یعنی بله میمانم ....ازدست کارام خودم هم شاکی بودم ...راه برگشت راطی کردم ...هرپله ای که بالا میرفتم ...یک لعنت به خودم میگفتم ....دم درورودی خانه صبرکردم اول خاله داخل برود ...بعداکرم گفت :روشنا جون برو که حسابی بیچاره شدی.

..نگاه کردم به چاوش که دست درجیب به اطلسی های داخل باغچه نگاه میکرد ...فاصله چندانی نداشتیم ...نگاه کردم به اکرم دیدم رفته ....آرام گفتم :متاسفم ........



برگشت وفقط نگاهم کرد ....داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم ...به خوبی میشد از این دوچشم سیاه فهمید که رنجیده ...حسابی...نابودشده ....حالش داغونه .....این تنفرعمیقش هم پررنگ تر شده ...یاخدا....تاکی میخواهد نگاه کند ...بعد از مکث طولانی باصدای پراز خسته گی گفت :دیره ...خیلی هم دیره .....اما تاوان داره ..امیدوارم پسش بدی ......



قلبم تیکه تیکه شد بااین لحن کلامش..مخصوصا با این کلام آخرش..... امیدوارم پسش بدی.... ...مگه چیزی هم مونده ..آره باید چوب ندانم کاری ام رابخورم ....باید تاوان پس دهم ..اما چقدر... هفت سال من هم درکابوس بودم ...دربرزخ .... درتنهای وترس ....لعنت به همه ای کاش های زندگی....................................

..لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,10, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

چاوش

داخل خانه که شدم روی کاناپه نشستم با نگاه دنبال کردم ببینم کجا میره ....دیدم رفت بالاداخل اتاقی که براشآماده کرده بودن ......خسته بودم حسابی ...از مامان عذر خواهی کردم وبالا داخل اتاق رفتم ....رو تخت دراز کشیدم ......


آخ که چقدردوست داشتم داخل اتاقش برم وتمام آن شنیدنی ها را بشنوم .....................به ساعت نگاه کردم ....یک ظهر رانشان میداد.....همزمان تقه ای به درخورد ...........نگاهم رااز ساعت دیوار گرفتم .....بااین که حوصله کسی رانداشتم گفتم :بفرمایید ......


به دراتاق نگاه کردم ومنتظر ماندم تا داخل شود ...کمی صبر کردم دیدم نه انگار قصد داخل شدن ندارد که ......دراتاق باز شد وآبجی کوچکم داخل اتاق شد ......فیزیوتراپی میخوند ونزدیک به 6ماه بود که ندیده بودمش ....لبخندی زدم وگفتم :سلام نرگسی ....


دیدم بدون حرف زل زده به من .....ازش پرسیدم :چیزی شده .....زبون هفت متریت روجاگذاشتی ؟؟...یهو آمد جلوتر واز گردنم آویزون شدوگفت :وای عاشقتم داداشم ....دلم واست یک ذره شده بود .....بعد باخنده ادامه داد :شایدم یک اتم؟؟.....

.بعدمثل همیشه خدا که فرصت واسه حرف نمیداد شروع کرد به گفتن :من عمرا بخوام برم دانشگاه تازه اونم چی دانشگاه شیراز ....عمرا دیگه از خونمون ..یک میلیمتر اون ورتر برم ...نمیدونی دق کردم تا امتحان ها تموم شد وتونستم بیام ترم تابستونی ....

واسه صدم ثانیه هم مکث نمیکرد ...بالاخره انگشت اشاره ام روگرفتم مقبل بینیش وگفتم :هیسسسسسسس


درلحظه خورد توپرش ....دستاش رو از دور گردنم باز کردم وگفتم :نرگسی چه خبره ...من همین جام فرار نمیکنم ...یک چندتا نفس عمیق بکش .....



اول ناراحت شد ..بعدم خندید وگفت :خیلی دلم برات تنگ شده بود .....



درجوابش گفتم :اما من اصلا دلم برات تنگ نشده بود آخه عسل دقیقا نقش تو روبازی میکرد دم به دقیقه آویزون گردنم میشد ویک ریز حرف میزد ....برای این که زیاد ناراحت نشه گفتم :البته هر گل یک بوی داره !!

لبخندی زد وگفت :خوبی ؟؟


خندیدم وگفتم :فکرکنم اصولا خوبی رو بعد از سلام میگن نه بعد این همه حرف ....



بازه ناراحت شد .....بدم میاد از آدمای نازک نارنجی ...حیف که آبجیمه ...



بعد مکثی گفت :کی آمدی از سرکارت؟؟؟....



روی تخت نشستم وگفتم :چی شده آبجی خانومی کار داری ؟؟؟.......



روی تخت کاملا هولم داد ومجبورم کرد دراز بکشم بعد بالحن جدی گفت :چشمات شده دوکاسه خون ....از کی نخوابیدی؟؟.....خسته گی از سروروت میباره .....خیر سرتم چند ساعت دیگه باید بری سر کارت ....حالا ساعت چند باز میای ؟؟؟



باز شروع کرده بود ....خوب میدونستم این کاراش فقط برای این که دل تنگه ...واگرنه همیشه زیادم پرحرفی نمیکرد ....خندیدم وگفتم :فسقلی بروبیرون ....



صاف ایستاد وبالحن بانمکی گفت :خیر سرم دوروز دیگه میخوام شوووورکنم هاااااااا....



لبخندی از ته دل زدم ...خیلی دلم براش تنگ شده بود ...مخصوصا برای این نمک ریختن هاش ....مثل خودش گفتم :فسقلی تو شوررم بکنی بازم همون فسقلی میمونی

نازنین زهرا19
1392,11,11, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
باز ساکت شد بعد مکثی گفت :دلم خیلی براتون تنگ شده بود .....درضمن حالامن درست سلام نکردم ...توخودت میمیری حالموبپرسی .....


خندیدم وگفتم :شما به بزرگی خودت ببخش نرگس خانوم ....



نگاهش کردم ..دیدم دلخوره ....آخ که از این ناز کردن ها...دوباره نگاهش کردم وگفتم :خوب حالا خوبی ؟؟...دانشگاه چه خبر؟؟....



پوفی کرد ..بلندشدکه بره ....صداش زدم وگفتم :نرگسی؟؟


برگشت ونگاهم کرد وگفت :جانم داداش....



لبخندی زدم وگتم :یک قرص مسکن برام میاری ؟..



لبخندی زد وگفت :چشم داداش تو استراحت کن الان برات میارم ...



با خودم گفتم ..چقدر تغییر کرده ..اون نرگسی که من میشناختم ....زلزله ای بود برای خودش ...اخلاقش چقدر فرق کرده بود ..آرام تر وبا متانت ...اما متاسفانه همان زبان هفت متریش را داشت ....وتو به اصطلاح خر کردن آدما استاد بود ................



لبخندی زدم و وکامل روی تخت دراز کشیدم چشمام روبستم وسعی کردم فکر نکنم که الان روشنا تو اتاق کناریهست ومن به راحتی میتونم برم صحبت کنم باهاش ...باید سرفرصت مناسب برم ....



تقه ای به دراتاق خورد وبه دنبال آن نرگس داخل اتاق شد ..روی تخت نشست وگفت :بفرمایید فرمانده

...لبخندی زدم ولپشوکشیدم ...وگفتم :الان دقیقا چی میخوای که آمدی این جا وسعی داری منو به اون حیون دراز گوش .......................................



سریع پرید میان حرفم وبامزه لبشو گزید وگفت :ماغلط بکنیم آقا داداشمون رو بخوایم چیز دیگه ای فرض کنیم ....



خندیدم وگفتم :حرفت روبزن نمک دون .......



با اخم گفت :چرا فکر میکنی هرکاری که دیگران برات انجام میدن ..انتظار کاری درمقبلش دارن .....



کمی آب خوردم وگفتم :نرگس میشناسمت ..حرفت روبزن ......



مثل اکثر اوقات از گردنم آویزون شد وگفت :داداشی خیلی دلم تنگ شده بود .......



لبخندی زدم وسرم روبه طرفین تکون دادم وگفتم:نرگس خانوم الان کاملا فهمیدم یک چیزی شده .....بفرمایید بگید ...اصلا حوصلحه ندارم .....



با جدیت درجوابم گفت :میمیری مثل آدم بامن برخوردکنی ....همیشه باید استرس داشته باشم که نکنه منو ضایع کنی.....بعد زیر لب گفت :بدجنس ...بی احساس ....بی روح ...سنگ ..سنگ .



سعی کردم نخندم ...دستش روگرفتم وگفتم :میدونستی ..اصلا نفهمیدم که گفتی بدجنس ...بی احساس ..بی روح .... سنگ ..سنگ ......



خندید وگونمو بوسید وگفت :داداشی حقیقت تلخه سعی کن باهاش کنار بیای ....بعد بامزه تر گفت :از دلم خبر نداری .... یک صفات خنده داری دادم بهت ....



ابروی دادم بالا مثل خودش وگفتم :چشم دلم روشن .....نچ ..نچ ... یک مدت نبودی ...یو....



باز نذاشت حرف بزنم ..دستاش رو انداخت دور گردنم وگفت :اصلا دلم برا همین ضایع کردنات تنگ شده بود ..مثل همیشه بد میزنی تو برجک آدما .....



چشمکی زدم وگفتم :حاشیه روبذار کنار اصل مطلب رو بگو ...



قرصی رو که آورده بود رو از داخل بسته اش درآورد وبا لیوان آب دستم داد وگفت :چیزی نشده که بگم ....



قرص رو خوردم وگفتم :من نشناسمت که باید سرم رو بکوبم به دیوار....



خندید وگفت : عاشق این حس پلیسیم ...باشه بعدا میگم ....



داشت میرفت بیرون که گفتم :نرگسی ........

برگشت وگفت :جانم داداش ....




چقدر این جانم داداش هایش حس خوبی میداد ....اگر تمام حرفایش برای این بود که کارش راه بیفتد این جانم داداش اش واقعی بود لبخندی زدم وگفتم :اولادستت درد نکنه ...دوما اگر اکرم اینا آمدن نذاری عسل بیاد بالا ..سوما درم پشت سرت ببند ....



بامزه چشم گرد کرد وخنده دارتر احترام نظامی گذاشت وگفت :چشم فرمانده ....



بالشت رو پرت کردم سمتش و گفتم :جغله برو میخوام بخوابم ....دارم تاکید میکنم نذاری عسل بیاد هااااا.......



لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,11, ساعت : 01:05 بعد از ظهر
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
از صدای جیغی بلند شدم وسریع رفتم پایین ...همین طور که با حالت دواز پله ها میرفتم پایین صدای بلند گریه هم اضافه شد ...از پاگرد پله ها پریدم پایین ....که دیدم بله دوتای نَشت انداختن والانم زار زار گریه میکنند



...به طرف عسل رفتم دیدم دستش رو گرفته معصومانه اشک میریزه ....نرگس هم کف پاش رو گرفته وخون از پاش میاد .....



پوفی کردم وگفتم :باز چه کار کردید دودقیقه رفتم استراحت کنم ....چرا بقیه نیستن ؟؟؟...



نرگس همین طور که سعی میکرد گریه نکنه وبه پاش نگاه میکرد گفت :مامان واکرم رفتن بیرون ..کارداشتن ....



به عسل نگاه کردم دیدم دوتا از انگشتاش بریده ..وذرات شیشه شکسته که مال ظرف کریستال بود تودستش رفته ...جلوتر رفتم ودستش رو گرفتم ...وبا دقت شیشه ها رودرآوردم ...عسل هم باچشمای اشکی گفت :سلام دایی جونم ....

لبخندی زدم وگفتم سلام عسل دایی....ببینبا خودت چیکار کردی ....


همین طور که دست عسل رو بررسی میکردم که دیگه شیشه نداشته باشه متوجه شدم روشنا هم آمد پایین وگفت :بچه ها چی شده ؟؟؟؟



اَه برخر مگس معرکه لعنت ...میگن مار از پونه بدش میاد درخونه اش سبز میشه دقیقا حکایت منه ....اتاقش هم دقیقا روبه روی اتاق منه ....



بدون توجه بهش گفتم :نرگس ...امیر نیومده ؟؟......



همین طور که دستمال کاغذی برمیداشت گفت :نه نیومده ...البته اکرم گفت :کلاس کامپیوتر داره بعدازظهر میاد ....



عسل رو بغل کردم وهمین طورکه بسمت روشویی میرفتم گفتم :وقتی آمد بگی از داخل اتاقم بره مقاله اش رو برداره جاهای روهم که خط گرفتم ...مطالب خودم روبنویسه ...چون خودم نیستم ...حالاچیکار میکردین این طوری شدین ؟؟؟......................



نیم نگاهی به سمت نرگس انداختم دیدم روشنا نشسته وداره به پاش رسیدگی میکنه ....نرگس هم درجوابم گفت:داشتیم با این ریزه میزه میز ناهار رو آماده میکردیم ...لیوان از دست عسل افتاد شکست ....ترسیدم کاری شده باشه خودمم آمدم سمتش فراموش کردم دمپای روفرشی پام کنم....



عسل همین طور که آروم گریه میکرد وزیر لب میگفت: آی دستم ....آی دستم ..یعد یواشگفت :دایی جونم به مامان نگی ها بفهمه باز دادمیزنه که چرا اصلا داخل آشپز خونه رفتم ...هرچی هم که میگم من بزرگ شدم نمیفهمه .....



از ته دل لبخندی زدم وگفتم :دایی ...شما هنوزم کوچولویی...........



دیدم خیلی جدی با پشت دست سالمش اشکاش رو پاک کرد وگفت :دایی خان دیگه کوچولو نیستم الان من پیش دبستانی دو هستم ...سال دیگه میرم کلاس اول .....



واسه عوض کردن حال وهواش گفتم :اِه کی بزرگ شده بلا ...



لبخندی زد وگفت :دایی خیلی مهربونی ....



صدای نرگس رو شنیدم که کمی ناراحت گفت :کی مهربونه ...ههه ...چاوش ...سنگه ..سنگ ...



خندیدم بلند وگفتم :آهای خانومه شنیدم ...یالا بگو ببخشید تا نیومدم سروقتت...



تندی صداش رو بلند کرد وگفت :شوخی بود دیگه ...ببشید.....



واسه سر به سر گذاشتن باهاش گفتم واجب اون خ شه که نگفتی ......



دوباره صدا بالابرد وگفت :ببخخخخخشید .....



خندیدم وگونه عسل رو بوسیدم وگفتم:دیگه به ظرف های شیشه ای دست نزن ..مامانت درست میگه .


اخم کرد وگفت :من چندبار باید بگم بزرگ شدم ...بانوی شدم برای خودم ...



خنده تلخی سر دادم .....اِی کاش .................................................. ........



چیزی نگفتم ودست عسل روزیر شیر آب گرفتم ...که عسل کلی گریه اش بیشتر شد ....همین طور آروم کنار گوشم گفت :دایی جونم ؟؟؟؟



نگاش کردم وگفتم :بله ..بلا .....



ابروی داد بالا ودست سالمش رو جلوی صورتش گرفت وگفت :هیسسس....آروم تر ادامه داد.... شما با خالهروشنا که خیلی مهربونه قهری؟؟؟؟

نازنین زهرا19
1392,11,11, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
موهای طلایش رو دادم پشت گوشش وگفتم :برای چی میپرسی خانوم ریزه ؟؟؟



یواش تر گفت :بامن خیلی مهربونه ,اما شما یا نمیشناسیش یا قهری باهاش آخه اصلاباهاش سلام نکردی ..بقول ساحل جون زشته ها فکر میکنند مامانی ادب یادت نداده ............................



از دست حرفاش واین دل مهربونش خندیدم ....صورت سفید وگردش رو بوسیدم وگفتم:این ساحل جون کیه ؟



لبخند ی زد وگفت :معلم مونه مثل روشنا جون مهربونه ....راستی یک چیز دیگم فهمیدم سمت نرگس وروشنا جون که نگاه میکنی اخم وحشناکی میکنی ...آدم میگرخه ........



آخ خدا امروز قراره داغونم کنی .....به یاد ستایشم محکم بغلش کردم وگفتم :نگرخ کوچولو ...خیلی وحشناک میشم ؟؟ ......

ابرهاش رو بالاپایین کرد وگفت :اگه خودتوببینی دایی......اژده ها میشی ....از این دوسرهاش .......



خندم وخوردمو گفتم :دستت دردنکنه داشتیم عسل خانوم!! ......



بامزه با دستای کوچولوش یواش زد روی پیشونیش وگفت :آخ...آخ .....ساحل جون گفته بود هیچ وقت بطور مستقیم به کسی نگیم صفات بدش رو آخه شخصیتش کوچیک میشه .....بعد بالحن محزونی؟؟ گفت :دایی ببخشید ....ناراحت شدی؟؟؟ببین بقول ساحل باید آدم انتقاد پذیر باشه !!



پیشونیش رو بوسیدم وبرای شوخی باهاش گفتم :فایده نداره دیگه ....



با عسل آمدم داخل سالن ...زیر چشمی به عسل نگاه کردم دیدم توفکر رفته ....نگاهم رفت سمت نرگس ..همچنان پاش خون ریزی داشت ....یهو عسل کنار گوشم گفت :فهمیدم .....معلم مون گفت :اگر از کسی تعریف کنی اعتماد بنفسش زیاد میشه ...الان جبران میکنم تا ........



کاش ستایشم بود ....اگر الان بود دقیقا همسن عسل میبود ...چون روشنا واکرم با اختلاف ساعت زایمان کردن .....



یهو با دستاش اخم های روی پیشونیم روباز کرد ودرطرف لبام رو گرفت وبه حالت لبخند درآورد بعد خودشم لبخندی زد وگفت :خوش گل شدی دایی!! .....



خندیدم ودستش رو با چسب زخم بستم ......عسل روگذاشتم کنار وسایل بازیش ورفتم سمت نرگس وگفتم :زخمش عمیقه بلندشو بریم بیمارستان تا بخیه بزنند .....



روشنا بجای نرگس درجوابم گفت :فکر نمیکنم نیاز به بخیه باشه یک بانداژه.....



به نرگس نگاه کردم وگفتم: میشه دهنتو ببندی من از تو سوال نپرسیدم ,واینم بدون بهتر زودتر بری ازاین خونه نمیخوام جلوی مامانم باهات بحث کنم ...گورتو گم کنی خوش حال میشیم ....



لبش رو گزید ...همین طورکه باند استریل رو دورپای نرگس میبست گفت :من فقط بخاطر خاله موندم وعصر هم میرم و...



بالحن تلخ وبدی پریدم میان حرفش وگفتم :لطفا خودت محترمانه خفه شو ....ده دقیقه یک بار که نبایدبگن صداتوبِبُر......

..دستی به گردنم کشیدم وگفتم :نرگس بلندشو بریم من عصر دارم میرم سرکارم وتا پس فردانمیام ....میدونی که یک روز درمیون میرم ......کسی نیست که ببردت ...باباکه دیر میاد ...مامان هم نمیتونه .....

بلند شد ..درحالی که با پاشنه پاش راه میرفت لنگان لنگان آمدسمت من ویواش گفت :جان من این جوری حرف نزن باهاش ...



چنان اخمی کردم که لال شد ...کنارگوشش آرام وکمی خشن گفتم :میشه توکارای من دخالت نکنی؟؟؟؟



یکم نگاهم کردوگفت :حق نداری جلوی دیگران باهاش بدبرخوردکنی ؟؟حالاهرچقدرم که تقصیر کارباشه ....اخمم نکنپیشونیت رد افتاد .....



کنار گوشش اخطار مانندگفتم :این بار دومی که دارم میگم فضولی نکن ...دفعه سوم خیلی بدمیشه ...



توچشمام نگاه کرد وگفت:دفعه سوم چی میشه ....نه میخوام بدونم چی میشه ؟؟؟؟........



درجوابش گفتم :اگه تابستون پارسال یادت باشه متوجه میشی که چی میشه ؟



یهو بامزه گفت :اصلا به درک ...هرجور میخوای حرف بزن با زن سابقت ...اما دارم میگم جلوی دیگران بدحرف نمیزنی باهاش واگرنه خودم بجاش جوابت رومیدم ......



بازوش رو گرفتم وگفتم :دفعه سوم شدهاااااا......



یهو تندی رفت تو آشپزخونه .....

نازنین زهرا19
1392,11,12, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html



وصداش رو بلند کرد وگفت :میدونستی خیلی حرص درار شدی ....عمرا دیگه حرف بزنم باهات اگر بخوای اون طوری رفتارکنی .......



عصبی شدم حسابی ....به ساعت نگاه کردم ..ساعت دوبود ...رفتم وضوگرفتم وایستادم به نماز "خداروشکر که دیگه جلوم ظاهر نشد واگر نه باهاش بدبرخوردمیکردم ...."نماز رو که سلام دادم نگاهم خیره موند به قابعکس ستایش........................................ .........



با تقه ای که به درخورد از عالم خیال آمدم بیرون ...بلندشدم وجانماز رو جمع کردم ...همین طور که ساعت مچیم رومیبستم گفتم:بفرمایید ..........



چشمم به دربود که نرگس بااخم داخل شد وگفت :نهار آماده است اگر مایل بودی بیا ..."..به سرعت رفت پایین ........کی حال وحوصله قهروآشتی داره ...."


یک پیراهن مشکی پوشیدم با شلوار طوسی رنگ ....تابعد از نهار یک راست برم مرکز .........از اتاق که خارج شدم صدای روشنا رواز اتاق مقابل شنیدم که گفت :جدی حالش خوبه؟؟ ....پس چرا نمیتونه صحبت کنه؟؟ ......آره ....باشه ...باشه ..بعدا زنگ میزنم .............مراقب خودت ودنی باش...


بعد مکث طولانی محزون گفت :نمیدونی چقدر دلم واسه تون تنگ شده ........آراس نیست ؟؟

حس کنجکاویم گل کرده بود ......بالاخره ته توش رو درمیارم ....رفتم پایین به مامان واکرم که از بازار آمده بودن سلام کردم ....پشت میز کنار نرگس نشستم وگفتم نرگسی...!!!!


بدون این که نگاهم کنه ..با لحن ناراحتی ...مثل همیشه گفت :جانم داداش.....................



لبخندی زدم وگفتم :تموم دیگه ؟؟؟.....



چیزی نگفت ولیوان ها رو با پارچ آب روی میز گذاشت .............



"این آخرین بار بود که باهاش حرف میزدم ...بهتره که جواب بده ..".................هوفی کشیدم وگفتم: نرگس ..آبجی من باید بعد ناهار برم ..............


هنوز حرف از دهانم خارج نشده بود که چشماش پر از اشک شد وگفت :دروغ میگی ...بعد زیر لب گفت :لعنت به این شانس من ......گند بزنن...



لبخندی زدم وگفتم :آخه جوجه توکه کارت لنگه ..چرا قهر میکنی ؟؟...



چرخید واشکش رو پاک کرد وگفت :قربون اون درجه های که .......*دستش رو گذاشت روی سرشونه ام *برم ....جان من نرو فرمانده ...................................



خندیدم "این دختر رفتاراش برام خیلی عجیب بود ....حسابی تغییر کرده بود ...دیگه اون نرگس با افکار بچه گونه ورفتار لوس نیست ....متانت خاصی بود تورفتاراش ...دردل لبخندی زدم وگفتم خداروشکر این دانشگاه تاثیر داشته........................................"



نگاه کردم به نرگس که کمی نگران گفت :داداشی کی میتونم باهات حرف بزنم ؟؟؟...



این نگرانیش ...دامن زد به همه حس های بد درونم ...مطمئنم یک مشکلی هست که نرگس ..با نشاط این طور بشه ...درجوابش گفتم :بگو همین الان ......



یواش تر گفت :هیسسس...داداشی نمیخوام کسی بدونه .....کی برمیگردی؟؟.......



صداش از نگرانی واسترس میلرزید .........روشنا کم بود نرگسی هم اضافه شد.....سری تکان دادم وگفتم :باشه بعدا بگو ............


دردل دعا میکردم عسل نخواد بیاد سمت من که دیدم ...بله با دفتر نقاشیش داره میاد ....چون قدش نمیرسید روی صندلی نشوندمش وگفتم: خسته نباشی ...نقاش دایی!!!



لبخندی زد وگفت :دایی زحمت کشیدم وشما روکشیدم ....لبخندی زدم ...درهمین حین بهرام وباباهم آمدن وهمه گی دور میز نشستن .....


دفتر عسل رو نگاه کردم ..دیدم یک آدمک کاملا سیاه پوش کشیده ویک چیزی شبیه اسلحه هم تو دست آدمک کشیده .....خندیدم وگفتم :عسل دایی ترکونده .....شاهکاره .....کی گفته این طوری بکشی؟؟ ....



موهاش رو داد پشت گوشش وگفت :از بابابهرام پرسیدم لباس کار دایی چه شکلی ؟؟؟میخوام دایی رو بکشم ...بهم گفت :یک آدم بکشم که سرتاپاش سیاه باشه ..حتی صورتش ...



به بهرام نگاه کردم که قاشق غذاروگذاشت وگفت :خوب چی بگم ...



سعی کردمن نخندم درجوابش گفتم :همین طوری میگن دیگه ؟؟!!!!



خندید وحرفی نزد ...............یک بشقاب برنج برای عسل کشیدم ویکی برای خودم هم کشیدم که عسل گفت :دایی میشه یک چیز بپرسم ؟؟


براش خورشت ریختم وگفتم :شما دوچیز بگو عسل خانوم ....



عسل قاشق رو برداشت وگفت :شما قبلا یک دختر داشتین که شبیه من بوده ؟؟مگه نه ؟؟

نازنین زهرا19
1392,11,12, ساعت : 11:01 بعد از ظهر
یهو همه ساکت شدن ....سعی کردم دربرابر این فرشته کوچولوجدی نباشم ...گفتم :آره دایی ...یک زمانی یک فرشته کوچولوبود تقریبا شبیه تو....حالانهارت روبخورکه بعد باید بابات روبکشی ....البته خواستی بکشی یک آدم سرتاپا سبز پوش بکش ......

عسل خندید وگفت :باشه دایی......

نگاه کردم به بقیه دیدم فقط روشنااست که حالش داغون شده وداره باغذاش بازی میکنه ....خودمم حال درونم خراب شد ....عسل هم وقت گیر آورده بود ...نگاهش کردم که دوباره گفت :فرشته کوچولوت کجاست من باهاش بازی کنم ؟؟....

دستی به موهایم کشیدم ..نفس عمیقی کشیدم وگفتم :اولافرشته دیگه نیست دوماکی به شما گفته این موضوع رو؟؟؟

عسل مکثی کرد ومثل طوطی درجوابم گفت :اولاچرا نیست ؟؟/...دوما امیر به من گفت ......

"امیر کله شق چی بگم بهش ......"لپشوکشیدم وگفتم :دیگه نیست ....نهارت روبخور....

اکرم هم به دنبال حرفم گفت :عسل ,بذار دایی غذاشو بخوره ....شماهم بخورتا بعد باید کلاس زبانت بریم ..................

این غذازهرمارم شد.........بدون این که چیزی بخورم بلندشدم وگفتم :مامان ممنون من برم ..دیرم نشه ...

جالب بود برام که روشنا زود بلندشد .....تامتوجه شد بیخودی بلندشده وهمه دارن اون رونگاه میکنند ..بشقاب غذاش رو برداشت وگفت :خاله مهین ممنون ...بعد به سرعت رفت داخل آشپزخانه ....

هنوز حس کنجکاوی رو داشتم سریع رفتم بالا داخل اتاقش ....گوشه گوشه اتاق رو از نظر گذروندم و..موبایلش رو دیدم که روی تخت افتاده ....لعنتی رمز میخواست .....سریع تاریخ تولد ستایش رو زدم که دیدم درسته .....اول داخل پیام هاش رفتم ..چیز خاصی نبود ..فقط پیام مناسبتی بود ......پوشه گالری رو که باز کردم .......اولش عکس های دونفره خودم وخودش بود که از دوران زندگیمون بود ......بعدی ها هم یک سری عکس از دوپسر بچه بود که تقریبا چهره های غربی داشتن ....یک عکس دیگه هم بود که خودروشنا بایکمرد وهمون دوپسر بچه گرفته بود .....کل گوشی رو سریع چک کردم ......عکس هاروهم روی موبایل خودم ریختم تا بفهمم قضیه چی هست ......یک نگاه کردم به راه روی پله دیدم کسی نیست ...صفحه رو دوباره قفل کردم وگذاشتم سرجاش ...یک نگاه دیگه کردم وبه سرعت رفتم پایین وبعد از خداحافظی با همه رفتم ....................................

از خونه که خارج شدم تمام حواسم پیش رفتار روشنا وحرفاش بود .....بالاخره می فهمیدم ...این بار این توبمیری از اون توبمیری هانیست ....به اداره که رسیدم کارت ورود خودم روزدم وداخل شدم....وارد اتاق تجهزات شدم ویونیفرم مشکی رنگ خودم روپوشیدم ....حس وحال هیچ تمرین بدنی رو نداشتم ....چشمام هم از کم خوابی میسوخت ..ترجیح دادم که حداقل برم تمرین تیر اندازی .....

همین طورکه وارد بخش دیگه میشدم ...سجاد رودیدم ...اصلا نمیخواستم سروکله بزنم با سجاد ازهمون راه دورسری به معنی سلام تکان دادم وداخل شدم ......داخل جایگاه تیر اندازی ایستادم واز مسئولش یک کلت معمولی گرفتم .....هدف مقابلم روتیر باران کردم ....توذهنم تجسم کردم قاتلین ستایشم رو وبا شدت تیر اندازی میکردم به وسط هدفم .....تیرمیزدم تا بلکه آتش سوزان درونم کمترشود .....آخرین تیرراکه زدم احساس کردم دستی رو شانه ام است ......مطمئنم که سجاد هست ....گوشی رو از روی گوشم برداشتم وگفتم چی شده ؟؟

سجاد سری تکان داد وگفت :نه خوشم میاد داری بدتر میشه این اخلاق نداشته ات ...سلام ....

با بی حوصلگی گفتم :گیرم علیک ...چی شده ؟؟

...دستم رو گرفت وگفت:بزن بریم ..سرهنگ زمانی میخواد سخنرانی کنه ....درباره رزمایشی که برای هفته نیروی انتظامی درپیش رو داریم ....

درجوابش فقط میگم :باشه بریم .......

داخل محوطه شدم به افراد یگان نگاه میکنم که توصف ایستادن .......درتموم این مدت هفت سال فقط به این فکر میکردم که کار کی میتونه باشه ....به هرکسی هم که شک میکردم ..کلی تحقیق میکردم ....اما آخرش هم به جای نمیرسیدم ....توصف که قرار گرفتم ..صدای سهیل از پشت سرم میاد که میگه :به سرکار احمدی منور کردین حال شما ؟؟؟...

بدون این که برگردم سری تکان میدهم وبه جایگاه سخن رانی نگاه میکنم ...هنوز سرهنگ زمانی ....تا احساس میکنم که سهیل میخواد از پشت دستم روبپیچونه..دستش رو میگیرم ومیگم :توحال خودت باش ...............

درجوابم میخنده ومیگه :پس کله ات چشم داری ؟؟راستی فکر کنم آرزوبه دل بمیرم ....

دستش رو رها میکنم ومیگم :درچه آرزوی میخوای بمیری ؟؟


دستش رو میذاره روی شونه ام ومیگه :این که اخلاق نداشته ات رو درست کنی .....جدی بودنم یک حدی داره ...اون اردلان رفت که دیگه بیاد سمتت.....مگه دوباره تو عملیاتی تو دوباره تو عملیاتی تو بخوای هدایت کنی نیروهارو که ببینتت ......

نازنین زهرا19
1392,11,12, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
برگشتم ودرجوابش گفتم :تواز من انتظار داری بخندم وخیلی ریلکس برخوردکنم درحالی که میدونی درچه برزخی هستم .......




تازه یادم میاد از اردلان وگفتم :راستی آخرین بارکه دیدمش مجروح شده بود ...الان چطوره ؟



پوفی کرد وگفت :ولش کن ....خوبه ....مزاحم نمیشم ....



دردل فقط خدا خدا میکنم که زودتر برم خونه وروشنا رو تنها گیربیارم ...وتمام آن شنیدنی هاروبشنوم ............................



از مرکز که خارج میشم ساعت دونصفه شبه .....این عملیات آخری رو که بایگان امدادرفتیم ...بدجورحالم روگرفت ......بازم گروگان گیری یک دختر بچه ............



بیقرار شنیدن حقیقت هستم .......مطمئنم اون حرف نزدن های یک ماه قبل ...مربوط به مرگ ستایش بوده ..اشتباه کردم که فکرکردم ...مثل دیگر زن ها یکم کم آورده وخسته شده .........کم کم داشتم به اون جمله ای که از یک فیلسوف خونده بودم باورم میشه ..."زن هارو هیچ وقت نمیشه شناخت.....درذهنم برای روشنا خط ونشان میکشیدم .....آن قدر غرق فکر بودم که زمانی که چشمم به درخانه افتاد متوجه شدم باید پیاده شوم ........


هنزکامل وارد خانه نشده بودم که نرگس پرید جلوم وگفت :سلام فرمانده .....خسته نباشی .....



به زور لبخندی زدم وگفتم :چرا بیداری ؟؟؟



آرام درجوابم گفت :داریم با روشنافیلم وحشناک میبینیم .................



یواش میخندم ومیگم :نترسی با اون مغز فندو................



نذاشت حرفم روکامل بگم ...اخم کرد وگفت :درست حرف بزن .....خیلی حرص دراری خیلی ....نه کم ....زیاد.......



صدای آرام گفت :سلام .................".متوجه شدم روشناست .....



روبه نرگس گفتم :میرم بخوابم ................روبه روشنا هم که کنار مبل ایستاده بود گفتم :حال بحث ندارم ...میخوام بعدا برام خودت بیای وریز به ریز وموبه مو بگی برام چی شده .....



به سمت راه پله ها رفتم که دستم روگرفت وگفت :میخوام الان بگم .....گوش میکنی یا خسته ای ؟؟؟....



"آها پس بالاخره میخواد زبون باز کنه ...مثل این که خودش هم فهمیده با حرف نزدن به جای نمیرسه ....."سرم روبلند کردم تا ببینم چرا حرف نمیزنه ....دیدم هنوز حرفی نزده داره گریه میکنه ....اعصاب این اشک هاروهم نداشتم ...جدی وخشک گفتم :هرزمان گریه هات تموم شد بگو من بیام ......
تا خواستم قدمی بردارم که دستم رومحکم گرفت وگفت :نرو ...نمیتونم تواین ....بازم گریه میکرد نمی تونست حرف بزنه .....


با خودم گفتم :این زناهم یک سلاح بیشتر ندارن ....اونم اشک ....چرا فکرمیکنند با گریه دل کسی به رحم میاد.....................



به نرگس که بادقت مارو نگاه میکرد نگاه کردم ....دیدم خودش سریع رفت بالا ......



این طور که این گریه میکرد ..متوجه شدم تاآخر همین آش وهمین کاسه است ...... نگاهش کردم دیدم از شدت گریه نفس کم آورده .........دستش رو کشیدم وبا خودم داخل حیاط بردمش ....مثل یک جوجه دنبالم میومد....داخل حیاط روی صندلی های کنار استخر نشوندمش ...وگفتم :حرفات روبزن ......دیدم بازم حرفی نمیزنه .....این بارمیلرزید وگوله گوله اشک میریخت .....


سعی کردم با لحن آروم تری حرف بزنم تاگریه اش بیشتر نشه ...کنارش ایستادم وگفتم :میخوای برم تا واسه چندلحظه به خودت مسلط بشی .......



انگاراز حرفم ترسید ....یا از یک چیزی وحشت کرد .....دستم رومحکمتر گرفت وگفت :من اون روز که رفتم ....رفتم .....دیگه کاملا هق هق میکرد ...."خدایا چی میخواد بگه .....لعنتی بگو "...................


دستی به پیشونیم کشیدم وروی صندلی روبه رویش نشستم ....نگاهش نکردم وچشم دوختم به گل های روی میز........بعد از سکوتی که فقط با گریه روشنا شکسته میشد سر بلندکردم دیدم یک دستش رو جلوی دهنش گرفته ....فکش میلرزه ......دست دیگرش مشت شده کنارش افتاده .....به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم :روشنا ..آروم باش....اتفاقی روکه افتاده روبرام بگو .....


توچشمام زل زد باچشمای پراز اشکش ودرحالی که سعی میکرد فکش نلرزه وحرف بزنه گفت :همون روزی کهبهت گفتم میخوام با اکرم برم بازار.....اکرم .............



لااله الا الله .....داشتم نگران تر وکنجکاوتر میشدم ...این روشنا هم که از شدت گریه اش نمتونست کلمه ایحرف بزنه ........

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,12, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

رفتم جلوش نشستم وگفتم :ببین روشنا ..نترس از من ....مطمئن شده باش هرچی هم که شده باشه ...کاری نمیتونم بکنم .....





نگاه کرد توچشمام ...اشکاشم گوله گوله میومدن .....لرزون گفت :هرچی که میگم ...من بی تقصیر بودم ..اکرم هم میدونه ......




کفری شدم حسابی ...اکرم میدونسته تواین سال هاوحرفی نزده .....میدونسته تو چه برزخی هستم ونگفته .......خسته شده بودم ...بیقرار فهمیدن حقیقت بودم.......حس میکردم اکرم وروشنا درخطر هستن ....درسته هفت سال ازش جدا بودم ومتنفر ازش ......اما یک حسی نمیذاشت ...بیخیالش بشم وبذارم بلای سرش بیاد.....دیدم سرش افتاده پایین .....وبا انگشت های دستش از استرس بازی میکنه وآروم گریه میکنه .........دستم روگذاشتم زیر چونش وصورتش رو جلوی صورت خودم گرفتم وگفتم :حاضری دوباره با من ازدواج کنی؟؟؟....................






درجا رنگش پرید ...................




همین طورکه بهش نگاه میکردم ادامه دادم :البته اگر تواین هفت سال باکسی ازدواج نکردی ؟؟؟........کسی توزندگیت هست ؟؟؟؟............................




حرفی نزد ......کمی بلندتر گفتم :باتوهستم .....کسی توزندگیت هست ؟؟؟....




سریع گفت :ن....نه ...نیست





آره اصلا بار وشنا باید همین طور حرف زد ....راه حل اینه ...دستام رودرجیبم کردم وگفتم :پاشو برو لباس بپوش .........






سریع گفت :کجا میخواییم بریم ؟؟.....




درحالی که به سمت درحیاط میرفتم گفتم :توماشین منتظرتم .....




داخل ماشین که نشستم ..با خودم واین تصمیم یهوی خودم فکر میکردم ..چطور با کسی که انقدرازش متنفرم زندگی کنم ...چشمام روبستم وسرم روگذاشتم روی فرمان ماشین ...."این بار دیگه نمیخوام گذشته تکرارشه ....سایه به سایه باهاشم تابفهمم چی شده ؟؟....فقط خداکنه توقضیه مرگ ستایش نقش نداشته باشه.....واگرنه ..............................................






همچنان درعالم افکارخودم بودم که درماشین راباز کرد ونشست ....دیدم مثل همیشه چادرسرش کرده ..پوزخندی زدم وگفتم :میخوای اون چادرروبردار راحت باش خانوم فرنگی ؟؟؟




باچشمای گرد شده چرخید سمت من وگفت :تو پیش خودت درمورد من چی فکر کردی ...درسته هفت سال ایران نبوم اما پای عقاید خودم بودم .....




حرکت کردم وگفتم :بی خیال .....................




هنوز هم بغض داشت صداش ..درجوابم گفت :نه چی روبیخیال ؟؟؟....تازه جواب سوال قبلیم روهم ندادی ؟؟......




جوابی ندادم که کمی بلند گفت :کجا میریم ؟؟




حوصلحه دادوبیداد این ضعیفه رونداشتم ....مثل خودش گفتم :اولا خفه خون بگیر ...دوما خیرسرم دارم میبرمت عقدت کنم .....واسه یک مدت ....حالاخفه شو ....




اول مکث کرد بعد گفت :نمی خوام باهات ازدواج کنم ....




سریع زدم روی ترمز وگفتم :به جهنم ..به درک .....گمشو پیاده شو .....هرقبرستونی که میخوای بلندشو برو ....




نگاه کردبه اطراف.... دید چون داخل جاده بودیم ....حرفی نزد ......




دیگه حرفی نزد ....خدا روشکر که خفه شد ......به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت چهارصبح شده ...بالاخره به امام زاده داود رسیدیم .....از آینه نگاهش کردم دیدم چشماش بسته است ...زیرلب گفتم :خدایا فقط نباشه .....






صدای یواشش بلند شد که گفت :میشه بپرسم چی نباشه ؟؟؟......




کلافه گفتم :نه ...حرف نزن .....




خورد توپرش وساکت نشست ....هنوز یک دقیقه نشده بود که گفت :چرا میخوای که ازدواج کنیم ؟؟...




حرفش رو که زد ...وقتی دید جواب نمیدم ...خودش ساکت شد .....ونگاهش رو دادبه بیرون ......




چشمم افتاد به گنبد سبز رنگ ...حس وحالم بهتر شد .....ماشین رو پارک کردم وگفتم :بیا پایین ....سریع کیفش رو برداشت وگفت :بگوچی شده که میخوایم ازدواج کنیم؟؟اگر واسه این که من .....






نگاهش کردم وگفتم چرا میخوای روی اعصابم قدم بزنی ؟؟؟....می گم حرف نزن حالیت نیست نه ؟؟می گم خفه خون بگیر ....میگم بمیر .....






باز اشکش درآمد.....به درک ............................

نازنین زهرا19
1392,11,12, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

گوشه چادرش رو گرفتم ..همین طور که جلومیرفتم گفتم :لطف کن واز همه لحاظ خفه خون بگیر ...صدا گریه هات آزار دهنده است .....اون بی صاحب اشکارم نریز رو اعصابم خط بنداز .....اگر فکر کردی با گریه هات دلم به رحم میاد باید بگم کاملا دراشتباهی .....





جلوم ایستاد وبغض آلودگفت :من باید بدونم چرا میخوای که ازدواج کنیم ؟؟...من موافق نیستم ....




منم خسته ...بی حوصلحه توپیدم بهش وگفتم :گمشو همون خراب شده ای که بودی ...سریع برو تا ناکارت نکردم ........




گوشه چادرش روجلو دهنش گرفت وبه سرعت به طرف امام زاده حرکت کرد ......هنوز کامل داخل امام زاده نشده بود که از پشت چادرش رو گرفتم ..ودقیق پشتش ایستادم .....وگفتم :گمشو از این طرف .....






با پشت دست اشکاش رو پاک کرد وگفت :نمی خوام برو کنار .....اشتباه کردم باهات آمدم....




پهلوش رو فشار دادم وگفتم :راه بیفت بهت میگم





زیر لب گفت :وحشی .....داغون شد پهلوم ....نفهم ......




دوباره پهلوش رو فشار دادم که گفت :باشه دیونه رفتم ....................




داخل امام زاده که شدیم ..نماز جماعت صبح تموم شد ....نگاهم رفت سمت حاج آقاکرامتی که یکی از دوستان بابا بود وازآشناهان بود .....تا متوجه حضور ما شد بلند شد آمد ...دست داد وگفت :خوش آمدی مَرد .....




لبخندی زدم وگفتم :سلام حاج آقا ...غرض از مزاحمت این بود که ...




دستش رو گذاشت پشتم وگفت :بفرما بشین پسرم ......




متوجه شدم روشنا تکون نمیخوره ...گوشه چادرش رو گرفتم وبا خودم همراهش کردم ....تکیه دادم به پشتی ...وبا دستم گوشه چشمام روفشار دادم .....سردرد همراهم شده بود .......................خود حاج آقاکه از قبل روشنا رومیشناخت ومیدونست جداشدیم .....فهمید برای چی آمدیم ...دستی به محا سن سفیدش کشید وگفت :انشاالله تا آخر باهم باشید....وخودش صیغه محرمیت رو خوند ....روشنا هم بدون این که بخوام حرفی بزنم یا کاری کنم بله رو گفت............................................ .......






بله روکه گفت در دل گفتم ....برو دعاکن روشنا که بی تقصیر باشی.....واگرنه کاری میکنم آرزوی مرگ رو داشته باشی.......

نازنین زهرا19
1392,11,13, ساعت : 10:05 قبل از ظهر
نقد :www.forum.98ia.com/t1150407.html (http://www.forum.98ia.com/t1150407.html)


رفتم وضوخانه وبعد گرفتن وضو .....داخل امامزاده شدم وبه نماز ایستادم ....همین طورحواسم بهش بود ...."تنها چیزی که از خدامیخواستم این بود که بفهمم کار کی بوده..."نماز رو که سلام دادم دیدم روشنا دوید داخل محوطه ....وسمت ماشین رفت ...رفتم دنبالش وگفتم :چی شده ؟؟؟



رنگ پریده بود .....به ماشین تکیه دادو گفت :میشه زودتر بریم خونه .....

روبه روش ایستادم وگفتم :بگو چی شده ؟؟

مکثی کرد وگفت :چیزه ..من ...دستش رفت سمت کمرش ....

متوجه شدم وگفتم :حال رانندگی ندارم بریم یکم استراحت کنیم ..خیلی خسته ام ....



سرش رو تکون داد.....ازهمون خانه های که برای مسافرا بود روگرفتم وداخل خونه که شدم ...یک راست روی تخت رفتم ودراز کشیدم ......

چشمام رو بستم وشقیقهام رو ماساژدادم ....نفهمیدم کی خوابم برد ........بادستی که شونه ام روتکون میداد بیدار شدم وگفتم :بله ......

باترس گفت :یکی توخونه است ......

بلند شدم کل خونه رونگاه کردم ...هیچکس نبود.......از داخل حیاط که آمدم دیدم باترس گوشه پرده رو گرفته وداره کوچه رونگاه میکنه ......دستم روگذاشتم روی شونه اش ....که جیغ کشید ....سریع گفتم :هیششش منم ....چی شده ؟؟؟.....

دستش رو گذاشت روی سینه اش وگفت :زهره ترک شدم ......

خندیدم وگفتم :برو بخواب ...تادیونه نشدی .....

اخم کرد وگفت :بی تربیت .....

روی تخت نشسستم وگفتم :جدی گفتم ......

روی تخت دراز کشیدم وچشمام روبستم که دوباره گفت :چاوش یک چیزی بگم ......

نیم خیز شدم وگفتم :بگو ........



نگاهم کرد وگفت :به هرچی بگی حاضرم قسم بخورم که من بی تقصیربودم ......

حرفش رو باورمیکردم ....مطمئن بودم هرچی شده باشه بی گناه ..بدون حرف سرم روتیکون دادم ودراز کشیدم ....

روشنا


از زمانی که گفته بود دوباره ازدواج کنیم تو هنگ بودم ....اولش باورم نمیشد .....اولشم نمیخواستم قبول کنم ..اماکم آورده بودم ...میترسیدم .....از این زنگ های بی حرفی که بهم میشد ...ازاین که حس میکنم گاهی کسی دنبالم میکنه ......

نگاهش کردم دیدم انقدرخسته است که سرش نرسیده به بالشت ..خوابش میبره ....رفتم اون طرف تخت دراز کشیدم ...که از پشت بغلم کرد وگفت :دوست دارم وقتی بیدار شدم ....همه چی رو بدون هیچ کم کاستی برام بگی

...لبخندی زدم ....خداروشکر نمیبینه ..ذوق مرگ شدم ......

اما گفت :آره بخند؟؟!! ....

تعجب کردم ...ازهمه طرف انگارچشم داره .....برگشتم وگفتم :میبخشی من رو .....

فقط نگاهم کرد ......

خواستم دوباره حرف بزنم که پیشونیم روبوسید وگفت :عمرا بذارم باز دیونه بازی دراری ....بیچارت میکنم .....


دیگه داشتم روابرا پرواز میکردم ....گفتم :ممنون ...نفهمیدم کی خوابم برد

نازنین زهرا19
1392,11,13, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
چشم که بازکردم دیدم چاوش ساعد یک دستش روی پیشونیش ویک دستش زیر گردنم ...همچنان غرق خوابه ....حقم داشت چهل هشت ساعت بود که درست نخوابیده بود ......روی تخت نشستم وکش قوسی به خودم دادم .خمیازه ای کشیدم که نگاهم افتاد به ساعت .....ساعت سه بعد ظهر بود ...تعجب کردم ..دلم همچنان خوابمیخواست اما بهتر بود بلند شم .....گرسنه بودم حسابی ...دلم ضعف میرفت ....واسه یک لحظه نگاهم روی مَردم ثابت موند......سرم رو بردم پایین ودقیق شدم به صورت مردونه اش .......دستم رو با احتیاط ..واسه این که بیدار نشه... بردم لابه لای..موهای مشکیش ....موهای کنار شقیقه اش یک کوچولو سفید شده بود .....غرق فکر درگذشته ها شدم .....



یهو خواب آلود گفت :خوب آنا لیز کردی ....بعد با لحن خنده داری ادامه داد:تموم شدم هااااا......



خندیدم وگفتم :اِبیداری ؟؟!!!.....



سرم رو گذاشت روی سینه اش وگفت :بله بیدارم ...خوبی ؟؟...............




نمدونم اون وسط خجالت من چی بود ...نه شانس که نیست !!!!درجوابش آروم گفتم :خوبم .....توگشنت نیست ؟؟؟........



دستش رو برد داخل موهام وهمین طورکه موهام رو بهم میریخت گفت :چرا ...



این چراش یک جوری بود .....فکر کنم هنوزم دلخور بود ....اما از چی ؟؟خودش خواست که ازدواج کنیم ...خودش تغییر رفتار واخلاق داد ......سرم رو بلند کردم واز همون فاصله کم نگاه کردم تو چشماش وگفتم :چیزی شده ؟؟؟خوبی ؟؟؟..................



صداش پر از رنج بود .......البته عصبی هم بود .....درجوابم گفت :چرا پنهان کردی وجود پسرم رو ...

چشمام چهار تا شد ....یا خدا از کجا میدونست .....چی بگم؟؟ ......




ترسیدم تغییر کنه رفتارش .....اصلا از کجا فهمید .....نمدونم چی درصورتم دید که گفت :جانم من گریه نکنی ها.....نترس فقط بگو چرا ؟؟؟



با صدای که سعی میکردم دربیاد گفتم :میترسیدم ...یادگاری که از تو داشتم رو ازم بگیری ....اشکم جاری شد"...الان باز عصبی نشه خیلی کاره ..... "

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,13, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
زمزمه کرد: آخ خدا ..روشنا ...باهات چکار کنم ...تو چیکارکردی ؟؟.................



روی نگاه کردن بهش رو نداشتم ...نمیخواستم از الان بدونه ......سرم رو بلندکرد وگفت :تو چیکار کردی ؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟...........چرا ازهمون اول به من نگفتی چی شده .......الان کجاست ؟؟....چند سالشه ......


دستام رو دور گردنش حلقه کردم .....سرم رو روی شونه اش گذاشتم درحالی که گریه ام امون حرف زدن نمیدادگفتم :ببخشید....باور ک..کن ...ن.ننمم.



محکمتر بغلم کرد وگفت :باشه نمی خواد حرف بزنی ....




چاوش .


از زمانی که فهیدم ..داغون تر شدم ....همون لحظه ای که خوابش برد .. گوشیش رو دوباره نگاه کردم ودیدم پیام داره که سام پسرت بهونه خودت رو میگیره زودتر بیا یک سر بهش بزن ....این یعنی ایران بوده ویک جوری زندگی کرده که انگار خارج بوده ....تو کل این هفت سال کل ایران وهرجای رو که فکر میکردم گشتم ولی پیداش نکردم ...بعد از طلاق دیگه ندیدمش .....



خم شدم که بذارمش روی تخت ..که دستاش رو باز نکرد از دور گردنم .....یعنی چی شده بود که باوجود این همه علاقه حاضر شد طلاق بگیره ...نگران بودم حسابی ....




کنار گوشش آروم گفتم :روشنا آروم باش ....تنها چیزی که ازت میخوام این که دیگه چیزی رو از من مخفینکن ......خانومم آروم باش دیگه.....


دریغ از این که یک ریزه کمتر شه گریه اش ...



با این شرایطی هم که داشت ...نگاهش کردم رنگ پریده بود ...چشماش رو بوسیدم وگفتم :بسه ...خواهشا گریه نکن .....




سرش رو فرو کرد توسینه ام وگفت خیلی پستم ..خیلی .............


نذاشتم حرف بزنه ...دستم بردم پشت گردنش و سرش رو مقابل خودم گرفتم ....


تاچشمش به صورتم افتاد سرش رو گرفت سمت دیگه ای...گریه اش بیشتر شد ........متوجه شدم بدجور شرمنده است ....سرش بردم زیر گردنم گذاشتم انقدر گریه کنه تا آروم شه .......درون خودمم که غوغای بود .....سام پسرم یعنی الان کجاست؟؟؟ ......

نازنین زهرا19
1392,11,14, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
آی خدا ........چطور آرومش کنم ....همیشه لنگ میزدم دراین چور مسائل ...حرف نمی زنه .....محبت کنی جواب نمیده .......داد بزنی سرش کلا قهر میکنه ....آروم برخورد کنی بازم حرف نمی زنه ......مونده بودم چیکار کنم ....میدونستم دلتنگه ..علت گریه هاش رو خوب میدونستم ....نمی دونستم چیکار کنم... گریه نکنه ...آروم باشه ...فکرم رفت پیش سام .....که یهو خودش بلند شد رفت داخل حیاط ....می خواستم برم دنبالش ..اما گفتم شاید تنهای وخلوت با خودش حالش رو بهتر کنه ....یعنی تو این لحظات از خدا میخواستم ..یک جوری این اتفاقات ختم بخیر شه ومجبور به کاری نشم .................................................. ...........



از یک طرف روشنا این طوری میکنه ....از اون طرف نمیدونم سام کجاست؟ ..................این وسط نرگس هم که با اون لحن حرف زدنش نگرانترم کرده ..............اکرم هم که جای خود داره.........................دیدم خیلی دیر کرده ..رفتم از پشت پنجره داخل حیاط رو نگاه کردم دیدم ...لب حوض نشسته ....وخیره شده به شاخ برگ های درخت بید مجنون .که چون خم شده بودن برگ هاش وشاخه هاش داخل حوض رفته بودن............صورتشم خیس آب بود ..........رنگ صورتشم سفید شده بود ....شبحی شده بود ...............

داخل حیاط شدم وجدی گفتم :دوست دارم فقط یک قطره اشک دیگه از چشمات بیاد پایین تا ناکارت کنم .................

زل زد توچشمام وآروم گفت :خب بزن .....................

همین مونده بود بزنمش ...تو زندگی گذشته هم یک بار نزدمش ....لااله الاالله ...............

در حالی که میرفتم سمت در حیاط تا یک چیزای واسه نهار بگیرم گفتم :لیاقتم نداشتی دوباره باشی تو زندگیم ........................

یهو مثل اسپند رو آتیش پرید وگفت :چیه ؟؟؟؟....چرا منت میذاری ؟؟؟؟...من خواستم که ازدواج کنیم ؟؟؟؟...من بزور تو رو آوردم اینجا ؟؟؟؟............فدای سرم ....خودم از پس همه کارام برمیام ....دقیقا مثل همه این سالهای که تونبودی وخودم زندگیم رو اداره کردم ...الان هم خودم میتونم ......

نیشخندی زدم وگفتم :ببین قبل از این که بری ...بگو سام کجاست تا پیش خودم بیارمش وازاین به بعد هم بامنه ............توهم برو به همون اداره زندگیت برس .....

نفس عمیقی کشیدوگفت :باشه بریم تاپسرت روبدم .....

بعد هم به سرعت رفت داخل خانه .............

واسه حرص دادنش گفتم :خوبه خدا روشکر سر عقل آمدی ...نمیخوام ببینمت ...بگو سام کجاست خودم میرم پیشش .....

با کلافگی ..کیفش رو انداخت روی زمین وگفت :مرض داری آزار میدی ؟؟؟...

بازم حرصش دادم وگفتم :دقیقا از زمانی که باتو ازدواج کردم این جوری شدم ....همین چند ساعته .....

اخم کرد وگفت :میخوای بدونی سام کجاست ؟؟؟؟...................

به دیوار تکیه دادم وگفتم :بهتره که بگی .....نگی هم مجبورت میکنم بگی ....البته نگی هم خودم پیداش میکنم ..........

پوفی کرد وروسریش رو سرش کرد وگفت :هر زمان این صیغه باطل شد ...میگم سام کجاست ؟؟؟.....................................

دیگه هر چی تلاش کردم آروم باشم بسه .....هرچی نخواستم بتوپم بهش بسه ....رو که بدی همین میشه .......طرفت بلبل میشه .....میشه قناری که فکر میکنه به حرفش میکنی .....فکر میکنه حرف حرف اونه .....اما این طور نیست ...........................................

هلش دادم که خورد به دیوار...تو چشماش زل زدم وگفتم :مغز فندوقی ..........خاله بازی که نیست ..........نمیخواستی غلط کردن اضافیت بود که بله صیغه روگفتی .........زر زیادیت بود ........که گفتی ...فهمیدی ......

فقط نگاه کرد تو چشمام ....

بلند تر گفتم :هی باتو بودن .........................

یکم بلند گفت :تو مجبورم کردی ..........................


مچ دستش رو گرفتم وگفتم :من گفتم بگو بله .....خیر سر عمه ات نمیخواستی ...موافق نبودی ..جلو حاجی میگفتی ..نه ......روشنا نمیخوام دست روت بلند کنم .....آستانه تحملم پر شده ...نزنم جدی ناکارت کنم ........بعد هلش دادم به سمت در خانه وگفتم :گمشو کیفت رو بردار ....تو راه هم میگی سام کجاست ............................

اخم کرد وتو چشمام نگاه کرد وگفت:حاضری با زنی که قاچاقچی ِ زندگی کنی ؟؟؟

اشکاش آمد پایین وگفت :میخوای باشی با سام پسرت ...که آزمایشگاه اصلی تولید مواد مخدر صنعتی ِ که کل کشور رو پوشش میده به نام اون پسر بچه شش ساله است ......

کیفش رو برداشت وگفت :آقا پلیسه ...خریت کردم ...احساساتی شدم گفتم آره ...نیستم .....دنبال سام هم نباش .....................................

مثل روحی پرواز کرد رفت .....................



لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,17, ساعت : 09:57 بعد از ظهر
رفتم دنبالش ..هنوز از درحیاط خارج نشده بود که چادرش روگرفتم وبطرف خودم برش گردوندم




وگفتم:کجا؟......همه چی روبرام میگی فهمیدی ؟!!!.....






نگاهم کرد وگفت :حالم خوب نیست ....باید برم .....




مچ دستش رو گرفتم همین طورکه فشار میدادم همراهش کردم باخودم به سمت ماشین ...همین طور هم گفتم :الان که میگی سام کجاست ؟؟....اون چرت وپرت های که گفتی روهم باور ندارم ....درآخرهم زبون باز نکنی من میدونم وتو........

ناله کرد :دستم شکست ....!!!




برگشتم سمتش وبا لحنی که تلخ شده بود گفتم :به جهنم که شکست ...سام الان کجاست ؟؟؟




داشت تلاش میکرد دستش رو آزاد کنه ...اما بی فایده بود ..شدت فشار دستم روبیشتر کردم...دوباره گفت :دستم روول کن ...سام تهران نیست ......




درهمین لحظه به ماشین رسیدیم ..هلش دادم سمت درماشین وگفتم :پس کجاست ؟؟....




به مچ دستش نگاه کرد وگفت :بریم تو راه میگم ......




داخل ماشین که نشست صبر کردم حرفی بزنه اما ساکت بود ..بلند گفتم :دهن باز میکنی یا بکوبونم تودهنت ......




زل زد تو چشمام وگفت :از من که نمیگیریش ......




پوزخندی زدم وگفتم :اگر یک درصد حرفات روباور کنم که توی فندقی قاچاقچی هستی ...انتظار داری بذارم پیش تو باشه .....




سرش رو به طرفین تکون دادوگفت :رامسر ...پیش ..زنی به اسم شهربانو ...بریم میگم کجاست ......




خیلی عصبی بودم دیگه دوست نداشتم حرفی بزنه ..برای همین گفتم :نمیخوام تا خود رامسر حرف بزنی ....صدات حالمو بهم میزنه ....پس بهتر صدات درنیاد واگرنه خودم خفه ات میکنم ....صدای گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره گفتم :بله







اکرم بود ....آخ که چقدر دلم از دستش پر بود ..حیف که نمیشد قطع کنم ...بالحن تندی گفتم :توچی میگی دیگه ؟؟...................




مطمئنم جا خورد ..یواش گفت :چاوش خوبی ؟؟؟.................




باداد گفتم :نگران حال منی ؟؟.....بی معرفت ....حیف که مراعات بعضی چیزا رو میکنم ....کار مهمی نداریقطع کن .................




با لحن قبلی گفت :چی شده ؟؟چرا این جوری حرف میزنی ؟؟.................




درونم غوغای بود ....یک جورای بیزار بودم از صداش ....اما ............




درجواب گفتم :نه خوب نیستم ....تازه دارم نزدیکان خودم رو میشناسم ....دارم میفهمم چقدر ...."دیگه ادامه ندادم ....میدونستم امکان داره چیز نامربوطی بگم ...تماس رو قطع کردم ".........تماس رو که قطع کردم به بهرام پیام دادم که :با روشنا دارم میرم جایی....هرزمان که کارم تموم شد میام ...به مامان اطلاع بده ........






نمی دونستم عصبانیتم رو چطور خالی کنم ...چندتا مشت زدم روی فرمان ماشین وزیر لب تکرار کردم لعنتی .........................یهو دست روشنا نشست روی بازوم وتکونم داد .....نگاهش کردم دیدم دستش جلوی دهنشه ...ماشین کنار جاده نگه داشتم ...بسرعت رفت پایین اون طرف جاده ......"اَه ....همین کم بود ......"بطری آبی که همیشه در ماشین بود روبرداشتم وپیشش رفتم ......بدون حرف بطری رو جلوش گرفتم ...اونم حرفی نزد وبطری رو گرفت وصورتش رو شست ...داخل ماشین که نشستم منتظر شدم بیاد .....سرم وروی فرمان گذاشتم .....صدای بوق ممتدی ایجاد شد ...سر بلند کردم دیدم روشنا با رنگ وروی نداشته اون طرف ایستاده ..مثل این که متوجه رد شدن ماشین نشده بوده ...مطمئنم سرگیجه داره ..مثل همیشه ......"به درک "همین طورکه نگاهش میکردم دیدم دستاش رفت سمت گیجگاه سرش.......تلو تلو خوران داره میاد سمت ماشین.."به جهنم "درماشین روکه باز کرد با همون حال خرابش شروع کردبه حرف زدن وبا صدای لرزونی گفت :من که بمیرمواست اهمیت نداره میشه بگی چرا حاضر شدی ازدواج کنیم؟؟؟ ......






پوزخندی زدم وگفتم :درست گفتی ....اگر الان همون طرف جاده میمردی ..اهمیت نداشت برام ..الانم که ازدواج کردم واسه این بود که تلافی کنم ....حالاحالاها دارم برات .....




از آینه عکس العملش رو زیر نظر گرفتم ..دیدم همین طورکه گیچگاهش رو ماساژمیده واخم کرده گفت :اگر عقده ای این هفت سال این طوری بر.............




یعنی تقصیر خودش شد ...زیادی حرف میزد همون اول اخطار دادم ...گفتم زر زیاد نزنه ...گوشه لبش خونی شده بود ....ودستش رو گذاشته بود همون جای که زده بودم .............




خم شد درحالی که گریه میکرد..... دستم رو که روی دنده بود روبوسید ....قطرهای اشکشم همین جور میرختروی دستم ...ماشین رونگه داشتم ...."کاش حداقل نزده بودمش .....تقصیر خود دیونه اشه ...گفتم خفه باش...."دستمال کاغذی برداشتم ..روصورتش خم شدم ...درحالی که از دستی با کمی خشونت لبش رو پاک میکردم گفتم :فقط دلم میخواد زر زیاد بزنی تا کلا نابودت کنم ......"انگار زده بود بسرش "خندید وگفت :پس از همین الان میگم نابودم کنی ..چون ساکت بشو نیستم ...





زل زدم تو چشماش وگفتم :امتحانش مجانیه روشنا خانوم ....میتونی یک کلمه دیگه بگی تا له بشی ..

نازنین زهرا19
1392,11,17, ساعت : 10:06 بعد از ظهر
مثل خودم نگاه کرد توچشمام وگفت :مردمن ....بزنی ..له کنی ...داد بزنی ...حق داری.....بعد با لحن خنده داری گفت :دادوبیداد وتودهنی شما رو خریداریم ................

سری تکان دادم وگفتم :نه به اون پاچه گیریت توخونه نه به الان ....راستی خانوم قاچاقچی هم که هستی ..بعد با پوزخندی ادامه دادم :دیگه چه خبر ازاین هفت سال ...

سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی وگفت :خبر خاصی نیست ...بعد با لحن سر خوشی ادامه داد :پخش مواد جنوب تهران دست منه ....

دستم بالا رفت ونشست جای رد قبلی ..این اونی نبود که میشناختمش .....انقدرتو لجن نرفته بود ...از ماشین پیاده شدم وبه در ماشین تکیه دادم ...."روشنا قاچاقچی شده ؟؟...چی شد که زندگیم رسید به این جا ...آزمایشگاه واون تشکیلات به نام پسر بچه شش ساله من ...یهو جلو زانو زد درحالی اشکاش بی مهابا میومدن ..با عجز گفت :فقط میخوام سام رو دور کنی از من از اونا ....نمی خوام مثل ستایش ....بازم اشک مجال حرف زدن بهش نمیداد .....هیچ حسی نسبت بهش نداشتم فقط به گریه کردناش نگاه میکردم ..

...بعد مدتی خم شدم وکنار گوشش گفتم :خوبه خودت میدونی سام مهمه ....مطمئن باش برات هیچ کاری نمی کنم ....روشنا ازت متنفرم ....کاش میتونستی حد واندازه اش رو درک کنی .......دیدنت حالمو خراب میکنه ....حالا گمشو توماشین تا آبروم رونبردی ....سام هم که آمد پیشم ...صیغه محرمیت رو باطل میکنم تا سایه نحست برای همیشه از زندگیم بره ...نمی خوام حتی واسه ثانیه قیافه نحستو ببینم ....


از کنارش رد شدم وبه رستوران تو راهی که همون نزدیکی بود رفتم ویک پرس غذا گرفتم ...چون حوصله این که بخواد حالش بدتر شه رونداشتم .......داخل ماشین که ماشین که نشستم ....دیدم صندلی عقب نشسته وخون دماغ کرده....یک دستشم قفسه سینش روماساژمیده ....

ظرف غذا رو گذاشتم روپاش وگفتم :اگر نمردی با این حالت ..این غذا رو کوفت کن .....

نگاهم کرد وپلک زد .....یک پنچ دقیقه ای گذشته بود ...همچنان خون دماغ میکرد "این حس متناقضی که داشتم نسبت بهش داشت دیونه ام میکرد"از آینه نگاهش کردم وگفتم :مریضی ؟؟؟

با صدای که از ته چاه درمیومد گفت :آره ...........

..که دستش نشست روی دستم .....یخ بود ...یعنی مرده متحرک بود ...........با صدای که مشخص بود از بغض میلرزه گفت :به سام نگی ها ...نمیدونه .....

حرفی نزدم بعد مدتی گفتم :چه بیماری داری ؟؟

روی قفسه سینه اش روماساژداد وگفت :سرطان خون .......

خواست حرفی بزنه که گفتم :برای درمانش چیکار کردی ؟؟

متوجه لبخند نامحسوسش شدم ....درجوابم گفت :نمی خوام برم دکتر ....مزخرفه چون آدم رو فقط به سمت سکوی مرگ هل میدن ...جزءشیمی درمانی کاری نمی کنند ......میخوام با بودن با سام وقتم روبگذرونم .....

پوزخندی زدم وگفتم :مگه آمریکا نبودی ؟؟اونجا که بهترین تشکیلات درمانی رو داشتن ......اونم پوزخندی زد وبا لحن که مشخص بود پر از حرصه گفت :اون موقع سالم بودم ............

با بی رحمی تمام گفتم :خوب تا قبل از این که تو گور نرفتی ...از اول همه چی رو برام بگو ...البته قبلش یک چیزی کوفت کن تا نمردی ......بالاخره خون دماغش بند آمد وصورتش رو آب کشید با همون آب بطری .....سر ظرف رو باز کرد خواست چیزی بگه که برگشتم سمتش وگفتم :میشه هروقت سوال پرسیدم برام حرف بزنی ...لطف کن صداتو ببر .....


مکثی کرد وگفت :یعنی انقد رغیر قابل تحمل شدم ...که میگی حرف نزنم ....

یعنی همیشه که تو اوج عصبانیتم که بودم یک جوری رفتار میکرد که دلم براش میسوخت ......

نگاهش کردم دیدم زخم کنار لبش بخاطر حرف زدن تازه شده ...واسه این که یکم اذیتش کنم ...البته پشیمونم بودم .....دستمال رو برداشتم وبا کمی خشونت زخمش رو تمیز کردم که خندید وگفت :آقا ما نخوایم شمااظهار پشیمونی کنی بریم به کی بگیم ...نکن ..ردش میسوزه .....

نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,18, ساعت : 01:19 بعد از ظهر
نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html


همین طورکه کار خودم رومیکردبهش گفتم :حتما بیماری قلبی هم داری ؟؟...........

سرش رو گرفت سمت دیگه ای ازشدت خنده شونه هاش میلرزید ......

صورتش رو برگردوندم دیدم بازم زخمش تازه شده دستمال رو گذاشتم گوشه لبش وگفتم :کوفت ...نخند ....ببین هنوز دلم خیلی از دستت پره .....مچ دستی که داشتم لبش رو تمیز میکردم روبوسید وگفت:من که چیزی نگفتم ..حوصله این جور جدی بودن ها رو ندارم ...همین دوروزی که زنت هستم ...مثل آدم رفتار کن ....


سرم رو بردم پایین تر وگفتم :چطور انتظار داری ............


پرید وسط حرفم یک دستش رو برد بین موهام وگفت :میدونم اون روح خبیث کاریت که میذاره این جوری باشی ..."خندم گرفته بود ...به چی فکر میکرد ...:میدونم خسته ای از این اتفاقات ...دنبال کسانی هستی که ستایش رو کشتن ....میدونم ......همه رو میدونم ......سر زمان مناسب که برات یک چیزای رو توضیح بدم متوجه میشی ....
چاوش مثل قبل مثل همیشه دوست دارم ...زهر نکن همین چند روز رو ....خیلی زنده باشم چندماه ...
به هیچی اقرار نکنم ..دوست دارم بگم دوست دارم ....تو این هفت سال روزی نبود که به یادت نباشم ...روزی نبود که پیرهنت روبجای خودت بغل نگیرم ..روزی نبود که نگرانت نباشم ...


"اشکاش میومدن ...اما خدا رو شکر آروم بود ....حداقل میتونست حرف بزنه ...


بابغض ادامه داد :میدونم بدت میاد ازم ...متنفری ...بیزاری ..اما جون من ..مَردم میخوای داد بزنی ..بزن ...اما نخواه که ساکت باشم ...انتظار دارم سام رو که دیدی حداقل این جوری نباشی ..خواهش میکنم .....


دوباره مچ دستم روبوسید که گفتم :نکن بدم میاد ..."هیچ وقت حس منو نفهمیدی روشنا خانوم "


خندید وگفت :همینی که هست ..من خوشم میاد ..فهمیدی ...


برگشتم سمتش وگفتم :چی گفتی ؟؟؟!!!


اخمام روباز کرد گفت :اُوه ..خوبه هنوز نخواستن نقش فرهاد رو بازی کنی ...جدی نباش پسر خاله ...


از حرفش خندم گرفت ...اما لبخند نامحسوسی زدم ........................................تو کل مسیر فقط یکبار ایستادم برای نماز ...که روشنا باز یک خون دماغ کوتاهی کرد ...از دست نمک ریختناشم چقدر تلاش کردم نخندم ....هیچی از کارش وگروهش نگفت فقط از کارای بامزه سام گفت .....منتظر بودم از فعالیت هاش بگه اما ساکت بود ....نمی دونم چرا صداش یک بغضی داشت البته میخندید تا متوجه نشم ...آخرسر هم خوابش برد ...دیگه به رامسر رسیده بودیم که دیدم همچنان غرق خوابه ....انگار یک خواب بد میدید چون همه اش میگفت:نه خواهش میکنم ...سام ...عزیز دلم ..سامی من ....


تیکونش دادم وگفتم :چشمات روباز کن ..داری خواب میبینی ...

روی صورتش عرق سردی نشسته بود ...سریع گفت :سام کجاست؟؟

نازنین زهرا19
1392,11,18, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
ابروی دادم بالا وگفتم :والا الان رسیدیم شما بگو کجاست ......



صاف نشست سر جاش ..گوشه چشمش رو فشار دادهمین طور آدرس رو داد...در حالی که از آینه بیرون رو نگاه میکردم که ماشین نباشه تا دور بزنم گفتم :خواب چی میدیدی؟؟

انگار نمی خواست جواب بده چون خیلی جدی گفت :شاید بعدا همراه اون گفتنی ها بهت گفتم ...

سری تکون دادم وحرفی نزدم ....جلویک خونه ویلای گفت :نگه دار همین جاست ....نگاهی به بیرونش انداختم یک خانه لوکس بود .پیاده شدم ..که خودش کلید انداخت وداخل شد ...گوشه ..گوشه ویلا رو از نظر گذروندم ..شاید بعدا لازم شد بیام ..باید ریز به ریز این ساختمان رو میدیدم ....داخل خونه که شدم ...هیچ چیز خاصی نبود ...البته عکس از پسر بچه ای بود که حدس میزدم سام باشه ..یک پسر بچه با چشمای سبز که کاملا چشماش شبیه روشنا بود وموهای مشکی رنگ ..که کمی جعد داشت ..بقیه اجزاءصورتش عین خودم بود .....بیقرار شدم ببینمش که روشنا درحالی که کیفش رو روی مبل میذاشت بلند گفت :شهر بانو !!!.......سامی ......

یهو یک پسر بچه با لباس های ورزشی با حالت دو از پله ها آمد پایین وگفت :قربون مامان روشنا ...

روشنا نگاهش کرد ..زد رو لپش وگفت :سام یواش...حرص نده منو ...سام الان کله پا میشی ...

سام فقط به این نگرانی ها میخندید ..به پله آخر که رسیدایستاد به من نگاه کرد ...باز به روشنا که چند قدم جلوتر از من بود نگاه کرد ......با دست منو نشون داد اما روبه روشنا گفت :بـــــابــــــــامــــ..... .

خدای من میشناخت منو ..غرق لذت شدم ......فکر میکردم منو ببینه نمیشناسه وغریبی میکنه ...به خودم آمدم دیدم تو بغلمه وداره تند تند بوسم میکنه ...همین طور هم یک ریز میگفت:بــــابـــــای خودم ....بالاخره دیدمت

....مامان همیشه ازت میگفت ....عکست رو بزرگ کرده بود روبه روی تختم...میگه خیلی قهرمانی ..خیلی قوی ....میگه ........


فقط حرف میزد ...فقط میبوسیدمش ...چقدر حس آرامش داشتم ....نگاهم رفت سمت روشنا ...خیلی آرو گریه میکرد میرفت از پله ها بالا .....سام دستش رو انداخت دور گردنم وگفت :مامانی چرا ناراحته؟؟شما میدونی ؟؟؟....

لبخندی زدم وگفتم :سام ..مامانت همیشه چیکار میکنه .....

کمی فکر کرد وگفت :هیچی همیشه پیش سوزان ویا شهر بانوی ....بریم ببینیم چرا ناراحته ...وای اصلا بهش سلام نکردم ....بقول شهر بانو شما نبودی من مَرد خونه بودم ....

پیشونیش رو عمیق بوسیدم وگفتم :پسر من مَردی واسه خودش ....

خواستم برم پیش روشنا که دیدم لباس راحتی یک بلوز با دامن بلند پوشیده ..موهاش رو باز کرده وبه روی خودشم نیاورده که گریه کرده ...روبه سام گفت :باز که اتاقت شهر شامه ...تا زمانی که شام آماده میشه وقت داری مرتب کنی وبعدش هم میای تا امتحان زبانت روبگیرم ....

به سام نگاه کردم که یواش گفت :هستی مامانو بپیچونیم ...سری جدید فیفا رو ریختم رولپ تاپم ...بریم یک دست بزنیم ....

خندیدم که روشناروبه سام گفت :صد بار بگم بااین لحن حرف نزن ....درضمن اول اتاقت بعد کارای متفرقه ....

سام بلند گفت :اَه ..مامی ...

روبه سام گفتم :مامان یک امشب بهت آوانس میده ..بزن بریم بالا ...

لبخندی زد گونمو محکم بوسید وگفت :مامان راست میگفت مهربونی ...کاش زودتر از اینا میدیدمت تا جلوی این سپهر بگم بابادارم ...

ناخودآگاه اخمی کردم ...

که سام گفت :حرف بدی زدم ...راستی دیگه تنهامون نمیذاری ؟؟

محکم بغلش کردم وگفتم :نه حرف بدی نزدی ...نه نمی رم ...دیگه هیچ وقت نمی رم .....

بالحن خنده داری گفت :شماهم مثل مامان آدمو له میکنید وقتی بغلم میکنید البته صد رحمت به شما ..بعد خنده دار تر گفت :مامان که منو تا حلقش فشار میده .......

خندیدم وبه این حرفای پسرک ریزه میزه ام غرق در خوشی میشدم

که صدای داد روشنا آمد که گفت :سام !!!..چرا آشپز خونه این شکلیه ؟؟....زود بیا این جاببینم ...

سام کنار گوشم یواش خندید وگفت :اگه بدونی چه خراب کاری ها که نکردم ...ظهر شهر بانو باقالی پلوآورده بود با ماهیچه دوست نداششتم این غذارو برای خودم تخم مرغ شکستم ..البته کل آشپزخونه روبه گند کشیدم ....

همین طورکه بسمت آشپزخونه میبردمش گفتم :بذار الان همه چی حل میشه ...

داخل که شدم دیدم روشنا کلافه داره ظرف هاروبهم میزنه ....دریخچال رو محکم میبنده وانگار درجنگه باوسایله ....به سام نگاه کرد وبلند گفت :ببین چه وضعی درست کردی ....اون از اتاقت ..این از آشپز خونه ....جلوی تلویزیون هم که دیگه ماشاالله ....


لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,18, ساعت : 01:28 بعد از ظهر
سام هم سریع گفت :مامانی ..خودتی ..چه خشن شدی ....میگم قبلا این جوری نبودی ها .......




انگار هیچ تسلطی نداشت با داد درجواب سام گفت :بروبالا اتاقت رومرتب کن...درضمن وای به حالت نمره زبانت روخراب کنی ...زود باش بشمارسه رفتی بالا ....



سریع از بغلم پرید پایین رفت بالا ....



روشنا هم کلافه دستی تو موهاش کشید وماهیتابه های روکه هرکدوم از یک مدلی بودن رو از روی گاز برداشت وداخل ماشین ظرف شویی گذاشت ....



رفتم بالا سرش وگفتم :حق نداری با سام بلند صحبت کنی ....شیرفهم شدی ....



باصدای بلند گفت :نه ..نفهمیدم ..بلندتر بگو ..داد بزن بگو ...اصلا خودم تربیتش کردم ..میدونم چطور باید رفتار کنم ......



بازوهاش رو محکم گرفتم وگفتم :اون تربیت مال زمانی بود که من نبودم ...دوست دارم یک بار دیگه باصدای بلند صحبت کنی ......



حالش ررو درک میکردم ....بلند گفت :توکارای من دخالت نکن .....



خواستم چیزی بگم که صدای سام با وحشت آمد که که گفت :مامان خودتی جدی ؟؟



به سام نگاه کردم دیدم با ظرفای کثیفی که از اتاقش بود رو گذاشت روی اپن وآمد سمت روشنا وبا لحن کودکانه ای گفت :بیا بغلم کن آروم ش



روشنا خندید وگفت :بلا .....



کمی تعجب کرده بودم که سام گفت :مگه نگفتی وقتی بغلم میکنی همه غمات میره خوب بغلم کن دیگه ...بعدبالحن خنده داری گفت :تازه خبر نداری یک نشت دیگه هم زدم .....



روشنا خندید وبغلش کرد وگفت:دیگه چه خراب کاری کردی ؟؟...



سام هم به حساب کودکانه خودش یواش تو گوش روشنا گفت :رفتم بالا تو اتاقت ...متاسفانه ژل موی خودم تموم شده بود ...آمدم ژل شما روبردارم که کنجکاوشدم وبا رژهاتون گند زدم به میزآینه تون ....البته چه بو خوبی میدادن .......



روشنا ریز خندید وگفت :پس دوتا از قوانین رو زیر پا کردی ..اول آمدی تو اتاق من .....ودومی که بدتر از اولی سر وسایل من که به شما مربوط نیست ....واسه تنبیه میری بالا تا خود زمان شام فقط زبان میخونی .....



سام بامزه نگاهم کرد وگفت :بابایی به دفاع نیاز دارم......بدبختم ..کوتاشام آماده شه ...وای خدا زبان ...



دلم براش ضعف رفت :روبه روشنا گفتم :این بار که عفو ...بعد یواش تو گوش سام گفتم :هیچ وقت یک مرد از یک زن کم نمیاره ..همیشه با یک ترفندی باید طرفو بپیچونی .....



یواش خندید وگفت :این ترفند هاروهم به من میگی ؟؟؟.



ازته دل خندیدم که روشنا گفت:چاوش این چیه داری بهش میگی ؟؟...



سام با چشمای که برق میزد گفت :مامانی بابا منظورش خانوما بود ...شما مامانی ..وتاج سری ......



کنار گوشش گفتم :آها اینه ....



خندید ویواش گفت :یک ..یک مساوی ...یک بارتو دفاع کردی یک بار من ..بدو جیم شیم ...



روشنا :سام خواهش میکنم درست صحبت کن .....کی اینطور حرف زدن روبه تو یاد میده ؟؟...



سام هم در جوابش گفت :مامان خیلی گیر میدی ......از لحاظ شما کتابی حرف زدن درسته .....



روشنا خندید وگفت :دیگه تکرار نشه ..برو وروجکم ......



سام روبه من گفت :بریم فوتبال ...تازه کلی حرفم باید برام بزنی ...مامان همیشه خیلی ازت میگفت ..



نگاه کردم به روشنا ..که روی پاشنه پا چرخید رفت سر یخچال که یهو تندی رفت عقب با کمی عصبانیت روبه سام گفت :بیا این زهی رو ببر ...جاش این جاست دفعه بعدی ببینمش میکشمش ..



روبه روشنا گفتم :مگه چی بود؟؟ ...



با لحن حرص داری گفت :تصورش رو بکن دریخچال رو باز کنی بعد یک مار عین بک بزمچه زل بزنه توصورتت ....زهر ترک شدم ...بعد روبه سام گفت :اون بت زهر مارتم پشت پنچره آشپزخونه است ...چرا ولشون کردی تو خونه .....



دیدم سام درحالی که یک مار نسبتا بزرگی دورگردنشه با یک آفتاب پرست که سرشونه اشه آمد جلوم وگفت :خیلی باحالن نه؟؟ ....با اینا از کسای که بدمیاد ازشون میترسونمشون ....یکیش سوزانه ...دختره چندش ....



غش غش خندیدم در دل به تربیت وطرز بزرگ کردن روشنا احسنت گفتم ....



همین طورکه میخندیدم گفتم :سوزان کیه ؟؟؟



صورتش رو جمع کرد وگفت :یک دختر بچه لوس واز خود راضی که همیشه این جاست ونوه شهربانوی .....



روشنا گفت :سام این آخرین بار بود که ولشون کردی توخونه ...ببرشون تواتاقت .....



سام کنار گوشم گفت :میخوام مامانو اذیت کنم هستی ؟؟؟



بازم خندیدم ولپشو بوسیدم که سام روبه روشنا که داخل آشپزخونه بود گفت :مامی به امید گفتم دفعه بعد برامیک رتیل بیاره


روشنا پرید از تو آشپزخونه بیرون وگفت :چـــــــــــیــــــــه رتـــــــــــیِــــــــــ ـل ؟؟؟



سام غش غش خندید وگفت :آره ...خوشگله ..مخصوصا نوع مصریش که بدجنسه ......
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,18, ساعت : 01:33 بعد از ظهر
روشنا نفس عمیقی کشید گفت :خوب باغ وحشی راه اندختی .....آمدن اون رتیل مصادف میشه با گرفتن یکسری چیزا ازت......ودر درجه اول لپ تاپت وبعد و.....


سام سریع گفت :چه جدی گرفتی ؟؟... شوخی بود ....اما بعدا یک رتیل میارم .......


موقع شام ...سام روبه روشنا گفت :مامان برو کنار بابا بشین میخوام دوتاییتون روببینم.....فکرنمیکردم ...باباداشته باشم میری بشینی؟؟....



روشنا نگاه کرد به من ....منم اخم کردم وزیر لب گفتم :روشنا چیکار کردی ؟......



بعد شام ...سام یک لحظه جدا نشد ازم ....روی کاناپه دراز کشیده بودم ..سام هم روشکمم نشسته بود وباهیجان از زهی برام میگفت :انقدر گفت که سرش افتاد روی قفسه سینم وخوابید .......خودمم نفهمیدم کی بی هوش شدم


باصدای روشنا از خواب بیدار شدم ....یواش گفت :پاشو برو بالا سام روهم ببر اتاقش ....



به سام نگاه کردم که دیدم غرقه خوابه ...اما در همین حین که می بردمش بالا یواش گفت :وای چه حال میده آدم خودشو بزنه بخواب بعد باباش بغلش کنه ببردش بالا ...



خندیدم وگفتم :نافلا بیداری ؟؟



خندید یواش وگفت :هیسس الان مامان ببینه بیدارم گیر میده مسواک بزن

حس آرامشی داشتم. تو دلم خدا روشکر کردم واسه وجود سام ....یواش کنار گوشش گفتم :تو این مورد من ازمامانت سخت گیر تر



بامزه چشماش رو باز کرد وگفت :دروغ....میگی ؟



لبخندی زدم وگفتم :نه مرد کوچک .....



رو تخت نشستم وپیراهنم رو درآوردم ....دراز که کشیدم روشنا آمد داخل اتاق وگفت :فردا برمیگردی نه ؟



سرم رو تکون دادم که گفت :باسام ؟؟؟



که تقه ای به در خورد من وروشنا همزمان گفتیم: بفرمایید ......



نگاه کردم دیدم سام درحالی که یک شلوارک پسرونه پاش کرده با یک رکابی ..تو چهار چوب در ایستاده وروبه روشنا گفت :پیشم نمی خوابی ...ادامه داستان بن تن روبگی ؟؟...چیزه ؟.....یعنی ؟؟؟...میخوام پیش باباهم باشم .....بعد مکث کوتاهی گفت :میشه بین تووبابا بخوابم .....



روشنادر جوابش گفت :میام پیشت بخوام ادامه اون داستان روهم بهت بگم .....



سام هم یواش گفت :میخوام پیش بابا هم باشم ......



روشنا اخمی کرد وگفت :یک کدوم ....من که تو اتاق خودم میرم بخوابم دوست داشتی بیا پیشم ...



خندیدم وگفتم :روشنا چیکارش داری ؟؟؟درضمن کی گفت بری اتاق خودت همین جا باش بعد روبه سام گفتم :بدو بیا مرد کوچک ......



با خوش حالی دوید سمتم ومثل همیشه نشست رو شکمم وباز میگفت که چطور سوزان رو اذیت میکرده ..یکم که گذشت گذاشتمش روی تخت بین خودم وروشنا ....با چشمای خواب آلود دست من وروشنا رو گرفت .پنچ تا انگشتمون رو در هم قفل کرد ....دستامون رو بوسید ودوتا دستاش محکم دستامون رو گرفت .....درآخرهم بامزه گونه ی من وروشنا روبوسید وگفت :شب بخیر مامانی ؛بابایی ..
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,18, ساعت : 05:25 بعد از ظهر
پیشونی سام رو بوسیدم ....کاملاغرق خواب بود ......



روشنا آروم گفت :چقدر عُقده ای شده بود ..فکرشم نمیکرد



نگاه کردم به سام وگفتم :همه پسر ها از پدرشون الگو برداری میکنند ...وحتما دوستاش رو هم که میدیده این تنهایش رو بیشتر حس میکرده ....



چیزی نگفت :نفس عمیقی کشید ودست دیگرش روهم دور سام پیچید وچشماش روبست .....



اصلا خوابم نمیبرد ..به امروز فکر میکردم ..اولش باورم نمی شد که فرزندی داشته باشم.....دست دیگه ام روروی پیشونیم گذاشتم وبه سقف خیره شدم "تنها سوالم این بود که چرا روشنا وارد این ماجراهاشده ....یعنی اگر قاچاقچی باشه که حمکش میشه اعدام وهیچ کاری نمیشه براش کرد .....به سام نگاه کردم دیدم یک پاش روی شکم روشنا است وسرش آمده روی شونه من ...فکر کنم عادت شه

360درجه دور خودش بچرخه ...لبخند عمیقی زدم وگونشو بوسیدم ....نگاهم رفت سمت پایین تخت که دیدم زهی سام داره میخزه که بیاد بالای تخت ...میدونستم روشنا زیادی روش حساسه یواش دستم رو از بین دست سام وروشنا آزاد کردم وزهی برداشتم بردم داخل اتاق سام .....داخل اتاق که شدم اولین چیزی که دیدم عکس خودم بود که روبه روی تخت سام بود وکنار میز تختش هم بازم یک عکس از من بود که پایینشم مثل این خودش با خط شکسته ای یک بیت شعرزیبا از پدر نوشته بود ....دلم ضعف رفت برای سام کوچولو ...زهی روداخل آکواریومش گذاشتم ....وبرگشتم داخل اتاق خواب که دیدم روشنا داخل روشویی هست .....رفتم سمت روشویی وبه چهار جوب درتکیه دادم وگفتم :چیزی شده ؟؟...



زیر لب یواش گفت :چیز خاصی نیست.....



بازم خون دماغ کرده بود ...صورتش رو شسته بود ونمی شد فهمید که داره گریه میکنه یا نه؟ اما مطمئنم داره گریه میکن



دستی به پیشونیم کشیدم وگفتم :میخوای دکتری ،جایی بریم ؟؟؟........



سرش رو به معنی نه تکون داد ....بعد مکثی گفت :باسام کی میری ؟؟؟...



تو یک حرکت دستمو انداختم دور کمرش و برش گردوندم سمت خودم وگفتم :بگو چیکارا کردی ؟؟؟برام بگو تا شاید بتونم برای عفو دادنت کاری بکنم ....میخوام باشی کنار سام ...نمی تونم بدم یکی دیگه بزرگش کنه ....



دستش رو گرفت جلوی صورتش وگفت :بذار برم الان لباسم خونی میشه .....



سرش رو گذاشتم روی قفسه سینه ام وگفتم :روشنا بگو چی شده ؟؟



شیطون شد وگفت :فقط سام به من نیازداره دیگه؟؟؟...باباش نمی خواد باشم دیگه ؟؟....



یواش خندیدم وبا بدجنسی تمام گفتم :فقط برای سام باش ....



درجوابم گفت :باشه ....



این باشه روخیلی بامزه گفت رو موهاش رو بوسیدم وگفتم :اگر از فعالیتت در اون گروه فاکتور بگیرم ....مامان بودن بهت میاد وخوشم میاد ایده آلی ....فکرشم نمی کردم این طوری بزرگش کنی.....



با بغض گفت :خیلی سخت بود ...خیلی زیاد ...نبودنت سخت تر از همه بود...همیشه استرس داشتم نکنه بلای سر سام بیاد .....نکنه تو بفهمی ایرانم ...نکنه سام رو ازم بگیری ....



یواش گفتم :خانومی خودمی ...دیگه نمی ذارم اذیت شی ...فقط قبلش ازت میخوام چیزی رو ازم مخفی نکنی ....هرچی شده رو برام بگو ...هرکاری که کردی ...



همین طورکه شونه هاش از شدت گریه میلرزید گفت :نمی خوام برام کاری بکنی ...فقط خواهش میکنم سام روازهرکسی که فکر میکنی خطرناکه دور کن ....خیلی زنده باشم دویا سه ماه دیگه است ...بعد گریه اش صد برابرشد وبازمو گرفت وگفت :هر جمعه بیاریش پیشم ها ...یک خواسته دیگه ام دارم که زیاد نیست .....



سریع گفتم :خواهشا حرف نزن .....



تو گریه خندید ..."نابودم کرد این خنده پراز بغضش "...ادامه داد ...فقط کنار مامان سیمینم خاکم کنند همین ...به مامان مهینم بگو سام روخیلی خوب بزرگ کنه ...یک مرد واقعی مثل خودت که عزیزمی ..."لبخندی زد "ببین چه زن خوبیم ....اجازه داری دوباره ازدواج کنی ...اما التماست میکنم یک جوری رفتار کن که سامی فراموشم نکنه ....حتما بهش بگی هر جمعه بیاد سر قبرم ..


نگاهش کردم دیدم گوله گوله اشک میریزه ....رو قفسه سینه ام پراز خون شده بود ....



جدی گفتم :حتما باید چهارتا داد سرت بزنند ..باهات بد صحبت کنند که ساکت شی...آره ؟؟....



با بغض گفت :چاوش خیلی دوست دارم ببخشید ....



لبخندی زدم وگفتم :دیونه خودمی ..روان پریشم ..این فکرا چیه ؟؟...



رو قلبمو بوسید وگفت :دیونه تو ...دیونه دادات،فریادات ...دیونه کارات ..منم من ..اونا رو هم مهم بود باید میگفتم ......



واسه عوض کردن حالش گفتم :تا کار دستت دادم برو بخواب ....



خندید وگفت :چه کاری ؟؟...



موذی نگاهش کردم وگفتم :بگم برات ......



خندید وگفت :عاشقتم ....تو هم دیونه خودمی ....



نگاهش کردم وگفتم :الان دیونه رو با من بودی دیگه ؟؟....



سرشو تیکون داد وگفت :بله قلدر خان با تو بودم ...خشن همسر .....



خندیدم وگفتم :یک چیزی بگم ذوق مرگ شی....



سریع گفت :بله ..بگو .....


درجوابش گفتم :با سام میمونی ....



تند گفت :یعنی باتو وسام دیگه .....



خندیدم وگفتم :بذار حرفمو بگم ....



که دوباره گفت :منظورت باتو وسام بود دیگه ؟؟...



امان از دستش ..چشمکی زدم وگفتم :بله همون ....



دسته ای از موهاش رو داد پشت گوشش وگفت :دقیق بگو ...



لپشو کشیدم وگفتم :با خودمی ....خوب شد حالا ...



سرشو تکون داد وگفت :چنگی به دل نمی زد ...بعد مشت زد به بازوم وگفت :میمیری مثل آدم ابراز علاقه کنی....



نمی دونم چطور زد که انگشت دست خودش دردگرفت ....تندی گفت :سنگی تو ..دستم نابود شد ...



یواش خندیدم ..بهش نگاه کردم وگفتم :بار آخرت بودکه دست رو شوهرت بلند کردی ها ...


باخنده گفت :هم میزنمت ...هم موهاتو میکشم ...اصلا هرکار دلم بخواد میکنم ...کاری میکنم تو این سه ماه بودنم ..کچل شی ..هوم نگاهتم نکنه ...


اخم غلیظی کردم وگفتم :باز زر زیاد زدی ها .....



بامزه گفت :یا خدااا....



دلم براش ضعف رفت ..موهاش رو بهم ریختم وگفتم :حرف نزن بین حرفام ..دوما سه تای میریم خونه خودمون زندگی میکنیم ....حالا چیزای که حتما باید برام بگی وحتما انجام بدی ....اولا همین فردا میریم پیش یک دکتر خوب ...دوما که اصل کاریه میشینی هرچی شده رو برام میگی ...حرفم نزنی عصبی میشم ...یهو دید ی زدم تو دهنت .....

انگار نه انگار که تهدیدش کردم ..با ذوق خندید وگفت :آخجون عاشق دیونه بازیاتم ...



یعنی دوست داشتم سرم بکوبم به دیوار ....شماتت بار سر تا پاش رو نگاه کردم وگفتم :روشناکاملا جدی بودم ...



اونم جدی شد وگفت :هرچی بگم رو باور میکنی ؟؟.....



توچشماش نگاه کردم وگفتم :مگه قراره دروغم بگی ؟؟



لبخندی زد وگفت :نه ؟؟
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,19, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
کنار گوشش گفتم :برو استراحت کن .....الان خوبی ؟؟.....

صورتش رو شست وگفت :آره خوبم.....

هنوزم پشیمون بودم ...رفتم جلوتر ودستم رو گذاشتم زیر چونش وصورتش رو مقابل خودم گرفتم رو ردی که زده بودم دست کشیدم وگفتم :تقصیر خودت بود گفتم ساکت باش یعنی ساکت باش ...

لبخندی زد وگفت :اشکال نداره ...حق داشتی ....

که صدای یواش وبا ترس سام آمد که گفت :مامان کجایی ؟....بابایی؟؟......

خواستم برم که روشنا گفت :کجا ؟؟...برو یک دوش بگیر ...بدنت خونیه ....

رفتم داخل حمام وگفتم :لباس خودتم خونی شده ...عوض کن تا سام ندیده ..ممکنه بترسه..

داخل حمام که شدم ..یک دل شدم ...با تصمیمی که گرفته بودم ...پاش هستم ..هرچقدرم که تقصیر کار باشه ........لباس راحتی پوشیدم داخل اتاق رفتم ..که دیدم ..روشنا کنار سام دراز کشیده وقصه براش میگه ..سام هم بطرفش برگشته وبا دقت داره گوش میده ...بطرف سام روی تخت نشستم وگفتم :مرد کوچک چرا بیدار شدی ؟؟

برگشت سمتم وگفت :یک خواب بد میدیدم ...

پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :چی میدیدی ؟؟

دستاش رو دور گردنم انداخت وگفت :نمی دونم ..هروقت که خواب بد میبینم ..بعد که بیدار میشم فراموش میکنم چی میدیدم ....اما خیلی وحشتناکه ....

که یهو مثل قبل انگار براش عادت شده بود آمد رو شکمم نشست وسرش گذاشت رو قفسه سینم وگیج ومنگ از خواب گفت :شب بخیر بابایی ...

روشنادوطرف شونه اش رو گرفت وگفت :سامی این طرز خوابیدن برای بچه پانداهاست که از والدینشون آویزون میشن ..درست بخواب !!....

خندیدم وگفتم :بذار بخوابه ....

سام هم خواب آلود گفت :الان پدرجون گرفتم فرار نکنه...

"به ثانیه نرسید خوابیددست روشنا رفت لابه لای موهای سام ..روبه من گفت :بذارش خسته میشی ...

درجوابش گفتم:نه اتفاقا خوشم میاد ..کوبش قلبش با خودم هماهنگه ..

نگاهش کردم که دیدم از گردن رفت زیر پتو وگفت :سام عادت داره توخواب بچرخه ...له نشی!!و...شبتم بخیر مرد من ..

لپشو کشیدم وگفتم :چه رعایت فاصلحه هم کرده برای من ....

خندید وگفت :نه میخوام بخوابم ..میترسم خون دماغ کنم ..متوجه نشم ....ولباسای تو یا سامی کثیف شه .....

اخم کردم ونگاهش کردم ...که گفت :خوب ..چشم ..ببخشید ..نگاهتون تو حلقم ...

از نمکی که ریخت یواش خندیدم

با صدای جیغی از خواب پریدم ..خواستم بلند شم که دیدم سام بدون این که وضعیتش تغییر کنه ..همچنان خوابه ..سام روگذاشتم روی تخت و به روشنا که وحشت کرده بود گفتم :چی شده ؟؟....

که دیدم ..بله ..آفتاب پرست سام ..روی بالیشت نشسته ...خندیدم ورو به روشنا گفتم :چی شده بود ؟؟..عمل دفاعی از خودش نشون داد ..زدت؟؟.......

با ترس گفت :چشم باز کردم دیدم با اون صورت چندش آورش زل زده به من ...

غش غش ندیدم که سام در حالی که چشماش رو میمالوند روبه آفتاب پرستش گفت :چرا این جای تو شقی؟؟؟اخر اگر کشته نشدی ؟؟...خونت میفته گردن خودت ......

دیدم آفتاب پرسته بین دستای سامی رفت ....

روشنا هنوزم وحشت داشت ..رو به سام گفت :صد بار گفتم اینا رو ول نکن تو خونه ...بلندشو ببرش تو آکواریوم خودش .....

سام با شقی غلطی زد وگفت :خوابم میاد ...

روشنا نگام کرد وگفت :میشه ببریش ؟؟

به موهای شلخته اش نگاه کردم وگفتم:الان ..کسی که باید فرار کنه منم ...

خندید وگفت :پاشو ببرش ..دلتم بخواد .....

لبخندی زدم وگفتم :طلاقم ندی ؟؟؟

غش غش خندید وگفت :نه چون گلی ..این بار عفو میدم ....

دماغشو کشیدم وگفتم :میگم زهی رو هم بیارم کنارت ترست بریزه ..تازه کمتربلبل زبونی هم میکنی

نازنین زهرا19
1392,11,19, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
با لحن بچه گونه وبانمکی گفت :میگم گونا دالم هاا...


با شقی آمدم سمتش که...یک جیغ یواش کشید ....خندیدم وگفتم :کارت نداشتیم که دارم رد میشم ....


درجوابم گفت :واجب بود از کنارم ردشی حالا؟؟



فقط خندیدم وشقی رو بردم ....داخل اتاق شدم تا برم روشویی که دیدم صدای خند های بلند سام تو اتاق پیچیده ...ومیگه مامان جونم ...غلط کردم ...



روشنا هم خندید وگفت :نه ..مجازات شدی به پنچ دقیقه تمام قلقلک ....مگه نمیگم تو خونه ولشون نکن .



سام دور خودش میچرخید وروشنا هم قلقلکش میداد ...سام تا منو دید خیلی بانمک گفت :بابا ..کمک ..یک خانومه داره میکشتم از خنده ....



روشنا محکم بغلش کرد وگونه اش رو بوسید وگفت :شدم خانومه ؟؟...



سام خندید وگفت :نه مامانی ...بعد روبه من گفت :میبینی بابایی لوچ شدم ...فقط میگی میخواد عصاره منو بگیره که محکم بغلم میکنه ...



خندیدم وگفتم :آقا سام برای اینکه خیلی دوست داره ......



سام گونه روشنا رو آروم بوسید وگفت :ببین این جوری ابراز احساسات میکنند لپم خراب شد ...



روشنا خندید وگفت :میگم با ده دقیقه قلقلک موافقی ؟؟...البته تقصیر خودته که بلبل زبونی کردی ....



رفتم جلو وگفتم :مامان سام ...



نگام کرد وگفت :جانم ....



به سام نگاه کردم وگفتم :با یک ربع قلقلک دونفره چطوری ؟؟



سام خنده دارگفت :یا خدااا..نه جان من ..



واسه شوخی کمی قلقلکش دادیم که پرید تو بغلم وگفت :اگر فکرشو میکردم که اگر از خدا بخوام زودتر بیای ..زودتر میگفتم ..آخه همین پریشب بود گفتم به خدا تا تو بیای .......



روشنا برای عوض کردن حالش گفت :منم که بوق



سام خندید وگفت :شما؟؟ ..میگم چی بود ؟؟..آها تاج سری ...



روشنا آمد سمتش وگفت :الان به اصطلاح شدم اون حیونه که گوشاش درازه ...



سام خندید پرید پایین از تخت وگفت :شوخی بود ..اصلا ...



به روشنا نگاه کردم وگفتم :خوبی ؟؟



سرش رو گذاشت روشونه ام وگفت با وجود تو وسامی ...عالیم ...



خوابوندمش رو تخت وگفتم :میگم تنبیه شی واسه حرفای دیشب ..به قول خودت ده دقیقه قلقلک ...



خندید وگفت :راه عفو نداره ...



درجواب گفتم :نچ ...



سام هم آمد ودوتای قلقلکش میدادیم ...



به روشنا نگاه کردم دیدم ازشدت خنده نفس کم آورده...بالای تخت نشستم وگفتم :احوالات؟؟..



ریز خندید وگفت :سام برو وسایلی روکه برات مهم هستن بردار میخوایم بریم جایی....



سام نگاهم کرد وگفت :کجا ؟؟....



نگاهش کردم وگفتم :خونه خودمون .....



سریع گفت :آخ جون ...بعد تندی رفت ......



به روشنا نگاه کردم که لب زد: خیلی دوست دارم ....



خندیدم وگفتم :زبونتو شقی خورد ...



خندید وگفت :نخیرم صدام گرفته بس بلند خندیدم وبلندگفتم قلقلک ندی



لپشو کشیدم وگفتم :پاشو وسایلت رو بردار .....



نگام کرد وگفت :تهران برسیم سر کارت میری ؟؟....



سر شونه ام رو بوسید وگفت :قربون اون درجه های نظامی که میکارن این جا بشم من ..یعنی بازم هر روز استرس ....



نذاشتم حرفش رو بزنه وسرم بردم جلو ....



بلند شدم وگفتم :زود آماده شی ها .....



داخل اتاق سام شدم که دیدم روبیکش رو هم گذاشت وسر کوله اش روبست وبه من گفت :مامان میگه پلیسی درسته ؟؟



دستام تو جیبم کردم وگفتم :بله مرد کوچک ....



جلوم ایستاد وگفت :میخوام یکی بشم عین خودت ....بنظرت میشه ...



لبخندی از ته دل زدم وگفتم : بله مرد کوچکم .............................................
**


روبه روشنا گفتم :شهر بانو کیه؟؟.

نازنین زهرا19
1392,11,19, ساعت : 05:18 بعد از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.htm (http://www.forum.98ia.com/t1150407.html)


لقمه نون وپنیر گردو داد به سام وگفت :خدمت کار این جاست ..سوزان هم نوه اش




به سنگ اپن تکیه دادم وگفتم :خونه از کیه ؟؟......



درحالی که ظرفا رو جمع می کرد گفت :خونه برای خودمه ....



که دیدم روشنا گونه سام رو بوسید وگفت :یک مدت کوتاه با پدرت باش تا منم بیام ....



باز میخواست رواعصاب راه بره .....



روبه سام گفتم :تو برو توماشین منم الان میام .....باشوق دوید رفت ....



بهش نگاه کردم وگفتم: میری وسایلت رو بر میداری ....



نمی تونم باشم باهات ...دوست ندارم اتفاقی واسه سامی بیفته ...



زل زدم تو چشماش وگفتم :میری آماده میشی ....فهمیدی ..



نگاهم کرد وبعد از مکثی با صدای آرومی گفت :میدونی ...رهبر پخش موادمون کیه ؟؟



آها پس بالاخره وقتش رسید خودش شروع کرد ....



درجوابش گفتم :نه نمی دونم ؟؟...



از پنچره آشپزخونه به بیرون نگاه کرد وگفت :عموی خودت !!....داداش پدرت !!!...یاسر!!!!



این رو که گفت سریع یادم افتاد که بهرام هم گفته بود شک کردن به یاسر .....



خواستم حرفی بزنم که دیدم نیست ...صدام رو بلند کردم وگفتم :روشنا تا ده دقیقه دیگه آماده جلوم باشی هاا.....



دیدم حرفی نمیزنه ..رفتم بالا داخل اتاقی که انتهای راه رو بود ...در باز بود ....روشنا دستاش رو جلو صورتش گرفته بود ................



از صدای قدم هام متوجه حضورم شد ...از دیدن اون همه مواد مخدر صنعتی وغیر صنعتی شکه شدم ..چرا تو خانه بود .......



درحالی که به شدت گریه میکرد گفت :میبینی اینا رو باید میدادم به زیر دستام تا باز اونا به خورده فروش ها برسونند اما باور کن من یکبار هم ...


حتی نفسی برای کشیدن نداشت ...پشتش رو ماساژ دادم وگفتم :میدونم ..میدونم ...نفس بکش ...جون سامی نفس بکش ....نفس بکش لعنتی ...باتوام نفس بکش .....با عجز گفتم :نفس بکش ....روشنا خواهش میکنم.....



صدای سام رو شنیدم که زل زده بود به چهره سفید شده روشنا وگفت :مامانی مرده ....مامانم ...



بادادگفتم :لعنتی ..نفس بکش ...



شرع کردم به شک دادنش ...اما دریغ ...سام هم چسبیده بود به دیوار آروم گریه میکرد ............

نازنین زهرا19
1392,11,23, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
روشنا بلند شو ..نفس بکش ...قلبت حق نداره از کارباایسته ....ایست قلبی معنی نداره ....سرش رو بغل گرفتم ....زمزمه میکردم :برگرد ...نفس بکش...



هیچ تسلطی روی کارام نداشتم .... روی قفسه سینه اش مشت محکمی زدم ...پیشونیش رو بوسیدم وبا عجز گفتم :بلندشو ..جون سامی بلندشو ....



یهو یک بازدم خیلی عمیق رو انجام داد وهرچی نفس داشت رو داد بیرون ....نفس های بعدشم کوتاه ومنقطع ...زیر لب فقط گفتم :خدایا شکرت .....



روی زمین گذاشتم بخوابه وسرش رو طوری تنظیم کردم که بتونه به راحتی نفس بکشه ...نگاهم چرخید سمت سام که گوشه دیوار ایستاده بود ...یقه لباس روداخل دهانش برده بود واز ترس واسترس داشت بادندوناش میساید لباس رو اشکاشم که گوله گوله میومدن ....



دوباره سر روشنا درست کردم که صدای از پایین آمد که گفت :روشنا خانوم ...خانوم جان ..کجاید شما؟؟.....



سریع رفتم بیرون از اتاق ...مطمئن بودم شهربانو هست ....نگاهش کردم یک زن نسبتا میانسالی بود با لباس های محلی شمالی ...فقط گفتم :زودزنگ بزنید اورژانس بیاد ....



نگاهم کرد وگفت :شما کی هستید ؟؟...خانوم کجان ؟؟؟.....



الان وقت پرسیدن آخه ...با داد گفتم :گفتن زنگ بزن .....

تندی رفت ......



داخل اتاق شدم دیدم سامی میلرزه وتو همون حالت قبلش هست ...بغلش کردم وبردمش سمت روشنا ...



به روشنا نگاه کردم ...متوجه شدم نفس هاش پراز درده ...چون صورتش رو جمع میکرد تا نفس بکشه ....البته اگر این نفس های بسیار کوتاه رو میشد گذاشت اسمش رو نفس ...



قلب سام چنان میزد که من حسش میکردم ....چشمای گریونش رو بوسیدم وگفتم :مامانت خوبه ...



نگاهی به صورت سفید شده روشنا انداخت وگفت :مــا..مــانی ...میــمــیـره ...



لرزش تو صداش دیونه ام کرد ....نابودت میکنم خوک پیر ......



سر سام رو بوسیدم وگفتم :نه سامی خان ..خداروشکر مامانت خوبه ؟؟؟


سریع از بغلم درآمد ودست روشنا غرق بوسه کرد ...


با بی رقمی گونه سام رو نوازش کرد ...



نگاهش کردم ..حالش هر لحظه بدتر از قبل میشد ...انگار ..نمه ..نمه ...نفس هاش داشت به صفر میرسید .....خداخدا میکردم تا زودتر گروه امداد بیاد ...

چشماش رو بوسیدم وگفتم :سعی کن نفس های عمیق بکشی ....



یهو یادم آمد که کسی رو که سکته کرده رونباید دراز کشوند ...چون دراون لحظه فشار بالاست وامکان سکته مغزی هست ...نشوندمش رو پام وسرش رو تکیه دادم به شونه ام ....همچان مثل قبل نفس میکشید .....

دیگه نمی خواسستم سام صحنه بدی ببینه که بشه کابوس شبانه اش ..برای همین گونه اش رو بوسیدم وگفتم :مردکوچک میری پایین ..زمانی که گروه امداد آمد بگی سریع بیان این جا ....



دست روشنا رو بوسید وسریع رفت ....



کنار گوش روشنا گفتم :نفس عمیق بکش ....خواهش میکنم ....



دستش رفت سمت دستم که خودم زودتر دستش رو گرفتم ...انگار میخواست حرف بزنه ....



کنار گوشش گفتم :به هیچی ....هیچکس فکرنکن ...فقط آروم باش ...



اما کو گوش شنوا ..سرش رو بالا به طرف صورتم گرفت ....چون نمی تونست با صدا صحبت کنه ...ولب میزد ...گوشم رو بردم کنار لبش تا با همون صدای بسیار ضعیفش بفهمم چی میگه ...



با همون نفس ...گفت :ببین ...مج...مجبورشدم ..چندبار.....موادی ..رو...



اِی خدا ...زمانی که تو خونه ...همون شب اول باید میگفت بس گریه کرد نتونست حرف بزنه ...تو ماشین هم که حرفی نزد ..بعد همین الان صحبت باید بکن



پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :میدونم ....خواهشا تو این شرایط حرف نزن ...می دونم بی تقصیری ..فقط بهش فکر نکن ...تازمانی که منم باهات از هیچی نترس واسترس نداشته باش ....



لبخند بی جونی زد وباز لب زد:ممنون که موندی پیشم ...خیلی دوست دارم ....به سامی هم بگی خیلی دوسش دارم ....



بعد نفسش رو به سختی دادبیرون

استرس زیادی داشتم ..چرا گروه امداد نمی یاد؟؟



لبخندی زدم وگفتم :خواهشا حرف از مُردن نباشه ....بعد کنار گوشش گفتم :قول بده مقاومت کنی ..سامی هنوزم به تو نیاز داره ...

نفسش رو به آرومی وسختی داد بیرون وبازم لب زد :باشه قول ..فقط اگر نشد باشم ..به سام هیچ وقت نگی این چیزای که دیده وبراش نگی من چیکارکردم ...حتی اگر بزرگ شد ...



دست یخیش رو محکمتر گرفتم وبرای عوض کردن حالش گفتم :خیلی علاقه داری ازون دادا سرت بزنم وبگم حرف نزن ...خوب ساکت باش خانومی ...



لبخندی زد ولب زد :آره خیلی ....دو...دوست دارم ..دادبزنی ..گلتو پاره ...ک ..کنی ..مم..منم گوش..ن...نکنم ...



دوباره نفسش نیومد بالا ...چشماش رو سقف سفید اتاق میخ کوب شد ....سفیدی چشماش فقط معلوم بود ...



تند ..تند شروع کردم به شک دادنش ...نفهمیدم کی اشکام راه گرفت ....



درهمین حین سام با شوق آمد داخل اتاق وگفت :بابایی آمبولانس آمد .....



اماتا دید دارم روشنا روشک میدم ...باز گوشه اتاق کز کرد....



گروه امداد که آمدن بالا ...سریع آدرنالین تزریق کردن وشک میدادن تا برگرده ....


سام رو بغل کردم وسرش رو گرفتم سمت دیگه ای تا نبینه ...



دردل خدا ..خدا میکردم برگرده .....که صدای یکی از مردا آمد که گفت :کافیه ....تموم کرده ...



صدای جیغ سامی تو گوشم موند .... بلند میگفت:مامانم ....نمرده ....زنده است ....

نازنین زهرا19
1392,11,23, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
که کسی که شک میدادگفت :ماسک اکسیژن رو بذار برگشت ...


نفس حبس شده ام رو فوت کردم بیرون ....اون زمانی که گفت تموم کرده ...داشتم نابود میشدم ..از ته دل از خداخواستم بمونه .....اگر میمرد اون خوک پیر رو تیکه تیکه میکردم ..گرچه بعدا همین کاررو خواهم کرد ...به طرز وحشیانه ای میکشمش ....

روشنا رو بردن داخل ماشین آمبولانس ..سریع رفتم پایین وروبه شهربانو گفتم :لطفا مواظب سامی باشید .....


درجوابم گفت :چشم خیالتون راحت باشه ....



اماسام دستمو گرفت وگفت :منم میام ..



گونه اش رو بوسیدم وگفتم :بازم باید مرد خونه باشی تا بامامانت بیام ...



سریع گفت :منم میام ....میترسم من ..میام ...



دست کوچولوش رو گرفتم وگفتم :شهربانو باشما هست ...مردی شدی واسه خودت ..ترس چیه ؟؟...



بلند شدم ورفتم بیرون داخل حیاط که سامی هم آمد دنبالم ...."خدا چیکارش کنم ".....



برگشتم وگفتم :ببین سام ..مامانت باید بره بیمارستان ....اونجا مکانی نیست که شما بخوای با من بیای ..تازه اشم یک یا دوساعت دیگه میام پیشت ...


لب برچید وفقط با چشمای پراز آب نگاهم کرد ....



بغلش کردم که کنار گوشم گفت :میترسم ..میترسم ..مثل چند ماه پیش که مامان برای خرید رفت بیرون ..یکی بیاد واذیتم کنه ...سیگارش رو پشتم خاموش کنه ...



یا خدااا ...این چی میگفت برام ...اذیتش کردن ..پشتش رو با سیگار سوزوندن ...



دیگه مرز نابودی بودم ....دوست داشتم الان اون کثافت جلوم میبود ونابودش میکردم .....درونم میسوخت... .از این که باید صبرکنم تا انتقام بگیرم ..ازاین که همین حالا نمی تونستم برم واز هستی ساقطش کنم ....میسوختم از این که پسر منو آزار داده ومن معلوم نیست تا کی باید باشم ونرم..............



محکم بغلش کردم وگفتم :سام ..باخودمی ...نترس پسرم .....




از پله های حیاط رفتم پایین ...به سام نگاه کردم که دیدم تلاش داره گریه نکنه ...چشماش لب ریزشده بود از اشک آروم گفت :این خوابیِ که همیشه میبینم ...بابا ..اگر بازم بیان ومامانو مجبور کنند به یک کاری که من نفهمیدم چیه ..اذیتش میکنند....


داغ کرده بودم ...باهرکلمه ای که سام میگفت ...درونم از هم می پاشید .....حس انتقام تو وجودم ریشه دونده بود ....نابود میکردم کسی که خانواده منو نابود کرده ..آرامشش رو ازشون گرفته ...یاسر از همین الان خودتو مرده فرض کن .خوک پیر ....کاری میکنم کابوس شبانه تک تک خانواده ات این بشه که نکنه من نابودشون کنم .....


دستم رومشت کردم ....از زور خشم چند تا نفس عمیق کشیدم تا بخودم مسلط بشم ..اما دریغ این آتیش انتقام زمانی شعله هاش فروکش میکرد ..که من اون خوک پیر رو نابود کنم وخانواده اش رو تا لب مرز دیونه گی ببرم ......






که سامی گفت :بابا....




نگاهش کردم وگفتم :جون بابا.....



تو گریه لبخندی زد وگفت :شکست !!!!....



دقیق نگاهش کردم وگفتم :چی شکست ؟؟!!................



ابروی داد بالاوگفت :استخونام ....شما هم مثل مامان که احساساتی میشین آدمو له میکنید ...



خندیدم وگونه اش رو بوسیدم وخواستم جوابش رو بدم که تندی گفت :میدونم برا اینکه خیلی دوستم دارید ..

اونم با دستای کوچولوش به حساب کودکانه خودش منو محکم بغل کرد وگفت :منم خیلی شما ومامان رو دوست دارم

نازنین زهرا19
1392,11,23, ساعت : 05:14 بعد از ظهر
.سوار ماشین که شدم ..ذهنم همچنان درگیر بود ......عصبی بودم زیاد ..چند مشت روی فرمان ماشین زدم ...نقشه ها کشیده بودم برای نابودی اش..با تیکون های دستم ..سر برگردوندم وسام رودیدم که گفت :میگم اخم می کنید وحشتناک میشید ..".از زور خشم قرمز شده بودم ...





روبه سام گفتم :پشت کن به سمت من ....




چرخید پشت به من ...لباسش رو دادم بالا ....چند جای سوختگی پشتش بود ....دستم رومشت کردم از عصبانیت ..."خدا صبر بده تا زمانی که بتونم برم خِرخِره اش رو بجوم".....چنان نابودت کنم که یادت بره توخاطره ها .....هنوزم ناآرام بودم ....زمانی آرام میشدم که مثل سگ میکشتمش ...حیف که در این شرایط نمی شد ...واگرنه تا الان صد باره ها میکشتمش ...


جلوی بیمارستان ایستادم ..سریع ماشین را پارک کردم ودست سام روگرفتم وداخل شدم ...



به روشنا نگاه کردم که ماسک اکسیژن روی صورتش بود وبه با دردنفس میکشید ...



همه این ها فقط بخاطر استرس ها وترس های بوده که داشته ....هفت سال تو ترس بودن چیز کمی نیست .....بازدردل گفتم "خدا صبر بده تا زمان خودش "....



شقیقه اش رو بوسیدم وگفتم :قولت یادت نره ؟؟



چشماش رو آروم باز کرد ...وپلک زد ...



به زحمت ماسک رو برداشت ولب زد: میشه سامی رو ببینم ...



به جمعی از دکترا وپرستارها نگاه کردم که داشتن به وضعیتش رسیدگی میکردن ...سریع تا قبل از این که ببرنش اتاق عمل سام وبغل کردم وخم شدم به سمت روشنا ...



با این که جونی تو تنش نبود گونه سام روبوسید به آرومی .....ولب زد: خداحافظ گل پسرم ...



چرا همیشه از مرگ میگفت :سام روگذاشتم روصندلی وآمدم کنارش وگفتم :به جون خودت یک بار دیگه حرف از مردن بزنی ..من میدونم وتو ....


گوله اشکی از چشماش آمد پایین ولب زد: خی..خیلی ..مواظبش باش ..


خواستم حرفی بزنم که پرستارها دور تخت ایستادن وبردنش سمت اتاق عمل که انتهای راه رو بود ...



ومن موندم کلی نگرانی ...نفرت وخشمی که از اون خوک پیر داشتم ....



به سامی نگاه کردم که بازم مثل همیشه یقه لباسش تو دهنش بود ...وآروم گریه میکرد ...وخیره بود به انتهای راه رو ....



جلوش نشستم وگفتم :سامی

.............................................



چیزی نگفت وفقط نگاهش به در اتاق عمل بود ..................



دوباره گفتم :سامی خان ......



نگاهم کرد وگفت :مامانی چرا خداحافظی کرد....دیگه نمیاد پیشم ....هوم ؟؟؟...میخوام برم پیشش....من باهمه اینا غریبه ام .....با توام غریبه ام !!.....اصلاتوکی؟؟!!...جدی ...جدی بابامی ؟؟....اگربابامی که نباید میذاشتی مامانی بره .....میخوام برم پیشش...دوست دارم بغلم کنه ...برام قصه بگه ....من باید برم ...بعد از کنارم به سرعت رد شد ودوید سمت در اتاق عمل .....

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 12:19 قبل از ظهر
میگم کی بشه گل یخ تموم بشه خیال منم راحت میشه هم شما ...یعنی گل یخ که تموم بشه میرم ونویسندگی رو میبوسم میذارم کنار ...حیف که بدم میاد کاری نصفه بمونه واگرنه همین جا ولش میکردم ....قید رمان های دیگرم رو هم زدم واوناهم احتمال پنچاه درصد حذف میکنم .....وفقط حدیث رو نگه میدارم ..همین دوتا رو تموم کنم دیگه من پشت دستمو داغ کنم رمانی بذارم توسایت .....بنظرتون بهتر نبود گل یخ چاپ بشه ....دارم فکر میکنم برش دارم وبا تغیراتی چاپش کنم ....اگربشه که همین کار رو میکنم ...موندم الان ....
خب زیادی حرفیدم اینم یک پست دیگه تقدیم به کسای که میخونند .......
ها راسی گله هم دارم ....چرا بعضی از خواننده ها میذارن تعداد پست ها زیاد شه بعد بیان بخونند ....باورکنید به این همراهی ها نیازمندم ...پابه پای من که پیش بیاید بهتره ..چون من میتونم از نظرات شما استفاده کنم ...درضمن اینم برای کسای که خواننده خاموشن میگم ...چرا نظر نمی دین ....من حتی اگر کسی بگه رمانت افتضاحه ناراحتم نمی شم ..آخه حق انتخاب دارید سلیقه شخصی خودتونه ....
وای خیلی حرف زدم ....ببخشید نمیگفتم غم باد میگرفتم
************************************************** ************

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
میگم کی بشه گل یخ تموم بشه خیال منم راحت میشه هم شما ...یعنی گل یخ که تموم بشه میرم ونویسندگی رو میبوسم میذارم کنار ...حیف که بدم میاد کاری نصفه بمونه واگرنه همین جا ولش میکردم ....قید رمان های دیگرم رو هم زدم واوناهم احتمال پنچاه درصد حذف میکنم .....وفقط حدیث رو نگه میدارم ..همین دوتا رو تموم کنم دیگه من پشت دستمو داغ کنم رمانی بذارم توسایت .....بنظرتون بهتر نبود گل یخ چاپ بشه ....دارم فکر میکنم برش دارم وبا تغیراتی چاپش کنم ....اگربشه که همین کار رو میکنم ...موندم الان ....
خب زیادی حرفیدم اینم یک پست دیگه تقدیم به کسای که میخونند .......
ها راسی گله هم دارم ....چرا بعضی از خواننده ها میذارن تعداد پست ها زیاد شه بعد بیان بخونند ....باورکنید به این همراهی ها نیازمندم ...پابه پای من که پیش بیاید بهتره ..چون من میتونم از نظرات شما استفاده کنم ...درضمن اینم برای کسای که خواننده خاموشن میگم ...چرا نظر نمی دین ....من حتی اگر کسی بگه رمانت افتضاحه ناراحتم نمی شم ..آخه حق انتخاب دارید سلیقه شخصی خودتونه ....
وای خیلی حرف زدم ....ببخشید نمیگفتم غم باد میگرفتم

یک چیز جالبه دیگه که متوجه شدم اینه که تعدادخواننده های مهمان رمانم زیادتر از کاربراست ..مثلا یک پست که میذارم 8تا مهمان ومثلا3تا عضو ..این موضوع برام خیلی جالب بود ویا زمانی هم که گذری پستی نمیذارم میام صفحه رمان میبینم 2یا 3تا مهمان هست که بخونه ..کاش همه اشون کاربر سایت بودن تا از نظرشون استفاده کنم ...مرسی از مهمانانی که رمانم رومیخونند
************************************************** ************



نباید میذاشتی مامانی بره ......میخوام برم پیشش...دوست دارم بغلم کنه ...برام قصه بگه ....من باید برم ...بعد از کنارم به سرعت رد شد ودوید سمت در اتاق عمل .....

دنبالش رفتم وگفتم :سامی ..صبر کن ...پسرم صبر کن ...

حرفاش کمی برام بد تموم شد ..این که اصلا من کی هستم ؟؟..حق داشت آخه یک شبه یکی آمده ومیگه من باباتم ..".جبران میکنم ..تک تک ثانیه های رو که پیشش نبودم ...".

کلاه سیوشرتش رو گرفتم وبرش گردوندم ...ومحکم بغلش کردم ...

باگریه گفت :مامان منو کجا بردن؟ ..اون که دیگه نفس میکشید .....

کنار گوشش گفتم :مامانتو بردن تا بیشتر استراحت کنه ..تا زودتر خوب بشه ...

بازم سر یقه لباسش تو دهنش بود واز ترس واسترس یقه لباس رو میسایید ....یقه لباسش رو از دهنش کشیدم بیرون وگفتم :این چه کاریه ؟؟؟

صاف زل زد تو چشمام وگفت :چرا گذاشتی مامانو ببرن ...خونه هم میتونست استراحت کنه ...

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :باید این جا باشه ...چون شب تا صبح باید مراقبش باشن ..ومامانت هم استراحت کنه ....

در جوابم گفت :شهربانو همیشه که من شیطونی میکردم میگفت نباید مامانمو اذیت کنم ..اون واسم شب تا صبح هم بیدار بوده ...خوب منم جبران میکردم دیگه ...بیدار میموندم ....

خدایا شکرت .....با این سن کمش با عقل وشعور بود طوری که باید مثل بزرگترا باهاش رفتار میکردی ..زمانی هم که حرف میزد حرفای قلمبه ای میگفت ......بازم احسنت گفتم به تربیت روشنا واین طرز بزرگ کردن سام .....

اشکاش رو پاک کردم وگفتم :سامی قول میدم ....الان که بخوابی ...بیدار که بشی مامانتو ببینی ....

نگاهم کرد وبعد گفت :مرده وقولش ...

به دستش که جلوم نگه داشته بود نگاه کردم ....تک خنده ای کردم ودستشو بوسیدم وگفتم :مرد کوچکم قول ....

بعدباز گفت :ازاون دست حرفای نبود که بخوای بچه گول بزنی ؟؟...

در دل خندیدم ...خودش بچه بود و.....پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :جدی گفتم ......

تندی سرشو گذاشت سرشونه ام وچشماش رو بست .....................

سامی بغل روی صندلی نشستم ....وسعی کردم کمی این ذهن آشفته روسرسامون بدم ....از یک طرف هم نگران روشنا بودم ...آخه از لابه لای حرفاشون شنیده بودم که میگفتن ....عمل قلب سنگینی هست ومثل این که چندتا از رگ هاش خون لخته شده وبسته است ...

به ساعت نگاه کردم ....یک ساعت گذشته بود .....زیر لب دعایی که روی سر در اتاق عمل نوشته بود روزمزمه میکردم ....خدا کنه مقاوم باشه ....واگرنه به سامی چی بگم .....اولین بی قولیم در ذهنش ثبت میشه .....بهش نگاه کردم که دیدم موهای جعد دار مشکیش رو مرتب داده بالا...ولباس رنگ سنگینی پوشیده ..یک شلوار کتون زغال سنگی ..با بلوز مشکی زغال سنگی وسیوشرت مشکی .....انتخاب لباسش با خودش بود ..یکی از عقاید روشنا این بود که میگفت باید از همون بچه گی شخصیت داد به کودک وبا القاب آقا ویا خانو صداش زد وآزادی عمل داد بهش .اینا رو زمانی که سربچه باهاش بحث میکردم میگفت ...قبل از تولد ستایش ...چقدرم حرص خورد بس واسه شوخی سربه سرش میذاشتم ..واونم یا میخندید یا حرصش میگرفت ......دست سامی که روی شونه ام بود روبوسیدم ....از همه بیشتر این باهوشیش جذبم کرده بود ....تیز بود ...وبا شعور بالا .....سام رو بوسیدم وزمزمه کردم خدا سالم بیاد ......

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 12:04 بعد از ظهر
باید یک توضیح کوچولو بدم
GPدوره عمومی پزشکی است وفلوشیپ دوره تخصیصی پزشکی است
************************************************** ********



روشنا






چشمانم راکه باز کردم ..چشمان مشکی ونگران مردم رادیدم ..لبخندی زد وگفت :خوبی خانومم؟؟..





همیشه از این میم آخر حرفش لذت میبردم ..اصلا حالم خوب نبود ...فقسه سینه ام همچنان درد میکرد .احساس میکردم یک چیز چندتنی روی پاهایم است ..





به سختی گفتم :نه زیاد ...سامی کجاست ؟؟





به تخت کناری اشاره کرد وگفت :خوابیده ...زیاد حرف نزن حالت بدمیشه ....





سرم راتکان دادم وبه تخت خالی کنارم نگاه کردم دیدم مثل همیشه با دهن نیمه باز خوابه ..دلم میخواست ببوسمش ...بغلش کنم ..فکرنمیکردم دیگه بتونم ببینمش ....خدایا این چیه روی پاهام ...روبه مَردَم که کنارتخت ایستاده بود گفتم





:فکرمیکنم یک چیز دویست تنی روی پاهام هست ...چیه ؟؟





یک لبخندازاون نادرخوشگلاش زد وگفت :چون آنژوگرافی کردی باید تا فرداکه مرخص میشی این کیسه شنی رو تحمل کنی تا پات ثابت بمونه تا رگت زودتر جوش بخوره ...





سرگیجه زیادی داشتم ....اصلاانگار یکی منوزده ..بدنم کوفته است ...رمق هیچی ندارم ...چشم چرخوندم تا پسرکوچولوم روببینم که دکترقدبلندی با چندتا نفر دیگه که مشخص بود دارن دوره جی پی رو میگذرونندداخل شدن ...همین طورکه





داشت از وضعیت من برای خانوماوآقایونی که همراهش بودن میگفت :ازمن پرسید چطوری ؟...درحالی که نفسم به سختی میومد گفتم :حس میکنم یکی له کرده منو ..قفسه سینه ام حسابی دردمیکنه ...رمق هم ندارم که بخوام پلکام





روبازنگه دارم .....





از توصیف من خندید وگفت :این بی حالی وبی رمق بودنتون واسه این که خون زیادی رو درحین عمل ازدست دادین ...گویا سرطان خون هم که متاسفانه دارید ....الان سرگیجه شدید ندارید ....





سرم روتکون دادم وگفتم :چرا ....زمانی هم که سرم رومیچرخونم تا اطرافم روببینم ...چشمام ...همه چی سیاه میشه جلوم بعدکم کم ..میتونم ببینم ...





ابروی دادبالاوگفت :اُوه ..کم خونی بسیارزیادی دارید ..میگم براتون خون وصل کنند ...این سرطان خون هم که دارید حالتون روبدترمیکنه ...





چی گفت ..خون ...اَه ...بدم میاد ..عمرا بذارم ...





سریع گفتم :من به خون احتیاج ندارم ...





اخمی کرد وگفت :شما پزشکید؟؟ ...شما میدونید الان چی مهمه براتون؟؟ ...ازوضعیت خودتون کامل خبردارید؟؟ ...





دردل گفتم :خب حالا فهمیدیم فلوشیپ هستی ..





اما خواستم حرفی بزنم که رفتن ...داشتم کلافه میشدم ..پاهام هم حسابی دردمیکرد ...





روبه چاوش که بالبخندی نگاهم میکرد گفتم :من نمیذارم خون یکی دیگه وارد بدنم بشه بدم میاد ..عُق..





غش غش خندید وسرش رو آوردجلوی صورتم وگفت :حتی اگرخون من باشه .....

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 02:18 بعد از ظهر
درحالی که حس میکردم جونی برام نمونده تا حرف بزنم گفتم :یعنی چی؟؟...





شقیقه ام روبوسیدوگفت :هیچی خانوم طلا ..زمانی که هنوزتواتاق ریکاوری بودی تا بهوش بیای دکترجراحت گفته بود نیاز به خون داری ..حالااستراحت کن ....





دوست داشتم بشینم سامی رونگاه کنم ..به جبران زمان های که قرار نیست ببینمش ..اما انقدر ضعف داشتم که حتی قدرت باز نگه داشتن پلکام رونداشتم .....





بااحساس این که سام داره صدام میکنه چشم بازکردم ...همه جا درسیاهی مطلق بود ....هیچی رو نمیشد ببینم ..دستم روگذاشتم روی چشمانم ...که نورهای سفیدرنگی خورد به چشمم ..چشمام روبستم ..آروم لای پلکام رو باز کردم ....سامی





همچنان خواب بود ...ومنم خواب میدیدم که داره صدام میکنه ...





نگاهم رفت سمت مردم که پشت شیشه اتاق ایستاده بود واز پشت دستانش را درهم قلاب کرده بود وخیره بود به بیرون ..اخم غلیظی هم روی پیشونیش بود ....





با صدای که بسیار ضعیف بود گفتم :سلام ...





برگشت به سمتم وگفت :به ..سلام خانومی...خسته خواب ؟!!.....





درحالی که سرم گیج میرفت گفتم :دست خودم نبود ..پلکام میفته روهم ....





خندیدودرحالی که به سمتم میومد گفت :بهتری ؟؟...





تازه نگاهم رفت به سمت چپم ومتوجه قرمزی مایع درون شلنگ سرم شدم ....حالم داشت بهم میخورد ..صورتم رو جمع کردم ودستم روجلوی دهنم گرفتم وبه سمت راستم نگاه کردم .....





خندیدوگفت :اوخی ..ریزه میزه ..خون میبینه حالش بد میشه ....چه خانوم نازک نارنجی داشتم وخبرنداشتم .....





اخم کردم وگفتم :خواهشاتواین مورد شوخی نکن جدی حالم بهم میخوره ......





لبخندی زد وگفت :جدی ....





هنوزداشت حرف میزد که گفتم :جدی گفتم ...





از دیدن خون متنفربودم ...بوش حالم رو بهم میزد ...رنگ نحس قرمزش برام یاد آوری زمانی بود که ستایشم توخون غرق بود ...یاد آوری زمانی بود که پشت سامی رو اون کثافت سوزوند ...بی اراده دستام مشت شد ......





با صدای نگران چاوش از فکر آمدم بیرون ..





نگران گفت :چرا گریه میکنی ؟؟؟....





دست کشیدم پای چشمانم ...خیس بود ..نفمیدم کی اشکم درآمد ....





نگران تر از قبل گفت :دردداری آره ؟؟.....بگم دکتر بیاد ؟؟...





دوست داشتم بگم نه ...خوبم ...حداقل نسبت به قبل بهترم ...اما این بغضی که توگلوم بود داشت خفه ام میکرد ..به زحمت گفتم :خوبم ....





سرم روبغل گرفت وگفت :چی شده ؟؟..یاد چی افتادی ....؟؟....





کوبش قلبش کرکننده بود ....جوری قلبش میتپید که منی که سرم درحصار بازوانش بود وروی سینه اش ..به خوبی حس میکردم ...





مگراین کلاف بزرگی که درگلویم ایجادشده بود اجازه حرف زدن میداد ....هرلحظه کلاف بزرگترمیشد وقدرت منم برای تکلم کمترمیشد .....





با صدای آهسته ای گفتم :یاد ستایش افتادم ...از خون بدم میاد ..خواهش میکنم بگو بیان جداکنند این آنژوکت رو از دستم ....





روی موهام روبوسید وگفت :توآروم باش میرم میگم ....





فقط منتظر بودم تا این آنژوکت لعنتی از دستم باز بشه ..انقدر که حرفای بامزه زد وحواسم روپرت کرد ..که زمانی که تموم شد پرستار آمد ..........

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 04:56 بعد از ظهر
فقط منتظر بودم تا این آنژوکت لعنتی از دستم باز بشه ..انقدر که حرفای بامزه زد وحواسم روپرت کرد ..که زمانی که تموم شد پرستار آمد وبعد از جدا کردن اون سرم لعنتی رفت ...





با اخم نگاه کردم به مردم که با نیش باز نگاهم میکرد ...فقط نگاهش کردم ببینم کی از رو میره که دیدم خندید وگفت :خب حالا ...نمردی که ...خون بود ....





درحالی که حالم داشت بد میشد گفتم :سام رو بیدار کن ...دلم براش تنگ شده ....





لبخندی زد وگفت :دلت برا من تنگ نشده احیاناً....





درحالی که قفسه سینه ام دردمیکرد گفتم :نه دیگه از زمانی که چشم باز کردم دیدمت ....






زد رولپم وگفت :یکی طلبت ...دارم برات ..بذار خوب شی ...




نفسم سنگین شده بود ...خندیدم وگفتم :خوکوچولوام دیگه دلت میاد؟ ...بازم میگم گونا دالم ها...





دستش رو گذاشت روی پیشونیش وساکت ..درحالی که سمت سامی میرفت میخندید ...





ازپشت به قامت مردونه اش نگاه کردم ودردل خداروشکر کردم برای داشتنش ...





نگاهش کردم که یواش گفت :آقاسام .....سامی خان ...پاشو..مردوقولش ...مامانت میخواد ببینتت..





تااین رو گفت مثل فنراز سرجاش پرید ودرحالی که چشماش رو میمالوند گفت :کو ؟؟؟....کجاست ؟؟..مامانم ....





جون دل مامانم ...چاوش که گذاشتش رو تخت خم شد ودستم بوسید وگفت :خوب شدی دیگه ؟؟...





بازم این سرگیجه لعنتی شروع شد ....درجوابش گفتم :بله گل پسر ....چقدر خوابیدی ..دلم برات یک اتم شده بود .....





خندید ...عاشق این خنده های کودکانه اش بودم ....





درجوابم گفت :بابا گفته بود اگر بخوابم وبیدار بشم شما رو میبینم ..وراستم گفت دیگه ....بعد دستاش رو انداخت دور گردنم وگفت :خیلی دوست دارم هاا ...زود خوب شو ...





صورتش رو بوسیدم وگفتم منم خیلی دوست دارم ...بعد بغلش کردم ...کل آرامش دنیا با بغل گرفتن پسر کوچولوم بهم تزریق میشد ......





چشمش رو بوسیدم که متوجه چاوش شدم که باگوشیش اونطرف یواش صحبت میکرد ..روبه سامی گفتم :سامی خان ....





نگاهم کرد وگفت :بله مامانم ...





لپشو کشیدم وگفتم :احوالات چطوریاست ؟؟......





خندید که چاوش گفت :خوب ..ماروفراموش کردین دیگه ..میخندین ..شوخی می کنید .....





سامی بامزه ابروی دادبالاوگفت:اِ..راست میگه بابا ..فراموشش کرده بودیم ...نچ ..نچ ....





چاوش لپشوکشید که سامی خندیدوگفت :اوه ..اوه ...چه دل پری ....





به نمک ریختناش نگاه میکردم که پرستاری داخل شد وگفت :آقاکودکتون رو ببرید بیرون ..بعد رو به من گفت :شما مشکلی ندارید ...




درجوابش گفتم :نه ..خوبم

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 04:59 بعد از ظهر
سری تکان دادورفت ..........

چاوش به من نگاه کرد وگفت :چرا همچین بود این پرستاره ...

آی که دردقفسه سینه ام امونم روبریده بود ... گفتم :نمی دونم

که سام شاکی گفت :کاش فک این پرستاره رو میاوردم پایین به من میگه کودک ....

من مردم مُرده بودیم از خنده ....

به چاوش نگاه کردم که روبه سامی گفت :شما باید بری خونه پیش شهربانو ..خودمنم یکی دوساعت دیگه میام پیشت ......

تندی گفت :من جایی نمیرم ...پیش مامان هستم .....

خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد واز من وسامی دور شد ....اضطراب خاصی داشتم ....

روبه سام گفتم :مامانم شما نمیشه باشی ...این محیط کثیف برای شما بده ....

لب برچید وفقط گفت :نمیرم ....

موهاشو که کمی خراب شده بود درست کردم وگفتم :نمیشه دیگه .....

که پرید وسط حرفم وگفت :من برم کی برام قصه بگه ؟...میترسم مامانی .....

بطرف خودم کشیدمش وبغلش کردم ...حالااصلا من نمی ذاشتم بره ....وقتی یاد زمانی میفتم که سام رو گرفته بودن وآزارش میدادن عصبی میشدم ازاین که منو گرفته بودن ونمی تونستم به صداکردن های سام که باناله بود جواب بدم ...تا لب مرز کشتن اون کثافت رفتم اما اون مار هفت خط مهرنوش نجاتش داد ...بالاخره خودم میکشمش ....

نگاهم رفت سمت مَردم که از بسیار عصبی رفت از اتاق بیرون ....حالم تقریبا بهتراز قبل شده بود ..

منتظربودم چاوش برگرده وبفهمم چی شده ....دلشوره ام بیشتر از قبل شده بود ...که سام گفت :کی از اینجا میای بیرون ؟؟....

درجوابش گفتم :فردا انشاالله پیشتم ....سامی تو میدونی چرا بابایی عصبی شده ؟؟....

نگاه کرد تو صورتم گفت :نمی دونم اما زمانی که ازآمدیم این جا خوابیدم توراه خیلی عصبانی بود ..چندبار مشت زد روی فرمان ماشین واخم زیادی داشت ...میگم جلوی بابا نباید اصلا شیطونی کنم ..واگرنه بیچاره ام ...

خندیدم وگفتم :اتفاقا خیلی مهربونه سامی ...

که درباز شد وآمد داخل ...سام خنده دار گفت :به قول شهربانو چه حلال زاده هم هست ...

چاوش بامزه لبشو گزید وگفت :غیبت منو میکردین ....نچ ..نچ ...بیام مستقیما دوتا تون رو امربه معروف ونهی از منکر کنم ...

خندیدم که سام گفت :مامان امربه ....چی بود؟؟ ...باباچی گفتی ؟؟

لپ سام روبوسید وگفت :یعنی تشویق به کار خوب واخطار دادن برای انجام ندادن کار بد ....

یواش گفتم :چی شده ؟؟اتفاقی افتاده ؟؟..نگرانم ...

بادست گرمش دستای یخی منو گرفت وگفت :نگران چی خانوم گل ...

کمی جابه جا شدم وگفتم :حس میکنم اتفاق بدی میخواد بیفته ....

پشت دستمو بوسید وگفت :نه خانومم..هیچ اتفاقی نمی خواد بیفته ...تا من هستم نگران هیچی نباش ...

تو هنگ رفتم ..دست کی روبوسید ؟؟..بس بی جنبه ام!! ....خودتو جمع کن روشنا !!....

خندم گرفته بود ...زیر پوستی سعی کردم بخندم که دوتاشون متوجه نشن که اونم خودش مچمو گرفت وگفت :صفا نداره خنده تنها ..تنها......

نازنین زهرا19
1392,11,24, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
نفس عمیقی کشیدم ..درد روی سینه ام کمتر شده بود وخداروشکر راحت ترمیتونستم نفس بکشم ...که سامی گفت :کاش چشمام مثل باباسیاه بود .....






یواش خندیدم وروبه چاوش گفتم :میبینی ...دارم حس میکنم نقش من این وسط باربربوده ...یعنی چشماش هم رنگ تو میشد دیگه واقعی این حس بهم دست میداد .

ازحرف من خندید وگفت :بچه است ..چه متوجه میشه ..تازه ژن چشم رنگی غالبه ..انشاالله بچه بعدیمون هم چشم رنگی میشه ...میبینی چقدرطفلکم ..توبرنده ای ....






خندیدم ودرحالی که سعی میکردم جلوی خنده ام روبگیرم گفتم :الان شما طفلکی ..نمی تونی همین یک مورد روببینی ..




لبخندی زد وگفت :خانوم ما که اعتراض نکردیم ..والا ...بچه اعتراض کرد ...




به سام نگاه کردم که یک ژست بامزه وباحال گرفت وگفت :تصور کن چشمام مشکی میبود...دختر کشی میشدم ..اگرچه الانم هستم ....




چاوش خندید وگفت :بابایی الان مامانت اعتراض کرد ..بعد گونه سام روبوسید وادامه داد یک کلمه دیگه بگی مامانت جفتمون میندازه بیرون ....




دست چاوش رو گرفتم وگفتم :این چه حرفی که براش میزنی ؟؟...نه قربونت بشم سامی جون ....




دلم میخواست راه برم این کیسه ای هم که بالای پاهام بود ..رواعصاب بود ....




که یهو یاد این افتادم که امروز باید یک سری از مواد هارومیدادم به صاحب های خورده فروش ...واگر این کارو نمی کردم مثل دفعه قبل امکان داشت بیان سروقتم .....به چاوش که با سام سر همین مسئله دختر کشی بحث میکردن نگاه کردم .....لب گزیدم که از توصیه های چاوش که برای سام میگفت نخندم ....آخ که بچم چیا یاد نگرفت ...یک مطلب های بامزه ایم میگفت ومثالشم من بودم که چطوری مخ منو زده ....حالاچقدرم که من تواون دوران چشمم دنبالش بود ...ازبچه گی هم بازیم بود جوری میشد که تویک گروه میفتادیم ..وهمیشه خدا با بهرام حمایتم میکردن .....اما راست میگفت :بزرگترهم که شدیم مثل قبل بود ..اما کاراش یک جوری بود آدم تومنگنه میموندکه الان علاقه داره یا نه؟؟....برای کشفش باید تا درونش رسوخ میکردی ..موقع خواستگاری هم فقط حرفای این که وضعش چطوری واخلاقش گفت ...باید زورش میکردی تا درست ابراز علاقه کنه ....یکی از همین نکاتی هم که میگفت این بود که به هیچ جنس مونثی رونده ...خودش میاد طرفت ....خندیدم ومشت زدم به بازوش وگفتم :اینا چیه میگی ....






تک خنده ای کرد وگفت :نکات زندگی ...خوبی؟؟





درجوابش گفتم :آره خوبم ....ببین امروز گفته بودن یک سری مواد رو ببرم به زیر دستام بدم میترسم که مثل دفعه قبل پیدام کنند واتفاقی بیفته ....نذاری سامی جایی بره ...




لبخندی زد وگفت :چشم بانو .میدونی قرارگاهشون کجاست ؟؟




سرم روتکون دادم وگفتم :نه آخه یک جایی ثابت نیست ...چاوش اگر مثل اون سال بیان ...




دستش رو گرفت جلوی لبم وگفت :بذاریک چیزی بگم خیالت راحت شه با ستاد مواد مخدر این جا هماهنگ شده که یکسری مامور بصورت نامحسوس مراقب تووسامی باشن ...اون موقعی که باتلفن صحبت میکردم.. بابهرام هماهنگ کردم تا با یگان این جا درمیون بذاره ...خودم موظب تو سامی هستم انقدر نگران نباش ...اگر همون سال بهم میگفتی .نمی ذاشتم هیچ کدوم از این اتفاقا بیفته ...




یعنی الان وقتش بود که براش بگم چرا نگفتم ؟؟!!!

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 12:46 قبل از ظهر
که سامی گفت :اُوی ...اُوی پام ..مامان پام شکست....آخ....

نگاهم رفت سمت سامی که پاش روگرفته بود ..."کاش میتونستم بلندبشم لعنتی ....."

چاوش بغلش کرد وگفت :مردکوچک باخودت چیکارکردی ؟؟....من چون این جا بیمارستان خصوصی بود وشما هم کوچولوبودی تونستم اجازه بگیرم که باشی ....اما شر بازی دربیاری مجبور میشم ببرمت خونه ..پیش شهربانو .....

تندی گفت :نه ..نه ..قول میدم ...بشینم ..میدونی ..رفتم بالای صندلی تا ازپنچره بیرون روببینم ......چون بیشتروزنم یک طرفش بود ..صندلی کج شد ...البته منم دستم روبه یخچال کنار اونجا گرفتم ..اما بازم تعادل نداشتم زمین خوردم ..پام داغون شد .....

روبه چاوش گفتم بذارش روی تخت ببینم پاش چی شده .....

درحالی که به سمتم میومد گفت :احساس نمی کنی زیاد داری حرف میزنی ....باز حالت بد میشه ها ...محض رضای خدا یکم مراعات کن ....استراحت داشته باش .....مثل این که حالت بهتر شده با تزریق اون خون بهت ......

همیشه توذوق آدم میزنه ....حالم بهم خورد .....باز یاد آوری کرد ...بدجنس ....

اخم کردم وگفتم :خیلی بدجنسی ها ..خیلی .....

لبخندی زد وگفت :میدونم ....

سام رونشوند لبه تخت وپاچه شلوارش رو تاداد بطرف بالا...نگاهم به زانوش بود که قرمز شده بود .......دستش رو بوسیدم وگفتم :خیلی وروجک شدی ها .....

لبخندی زد وگفت :نه جیگر مامان ...وروجک نیستم ...کنجکاوشدم ببینم..منظره بیرون چیه ؟؟.....

خندیدم وگفتم :سعی نکن بادادن القاب جیگر وعزیز ...این کار خطرناکی که انجام دادی رو فراموش کنم ...بریم خانه جبران میکنم .....

خندید وگفت :مامانم ..عاشقتم ....

سعی داشتم لبخند نزنم واخم کنم که دوطرف لبم رو گرفت وبه حالت لبخند درآورد وگفت :بخندی ..خوشگل تر میشی ها ....

به چاوش نگاه کردم که لب زد: راست میگه ......

هیچی نگفتم که سامی رو به چاوش گفت :بابایی تاحالاچندتا آدم بد گرفتی ؟؟.......

منتظر بودم ببینم چی جواب میده که گفت :نمی دونم ...خیلی ....

بازم سرگیجه هام شروع شد ....پلکام روبستم ومتوجه نشدم کی خوابم برد ......

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 01:09 قبل از ظهر
با احساس این که کسی داره سرم رو نوازش میکنه چشم باز کردم .......

غرق در خوشی شدم ...مامان مهینم بالای سرم بود ....ومثل همیشه اون لبخند مهربونش برروی لبش بود ....باصدای پر از محبتش گفت :سلام ..عروس گلم ...خوبی دخترم ....

صدای دلنشینش رو چقدر دوست داشتم ....تن صداش یاد آور مامان سیمینم بود ...مخصوصا این خوبی دخترم ....دلم هوایش راکرد ..تا بوسه بزنم به دستانی که رگ هایش برجسته شده وبرروی پوست دست سفیدش خودنمایی میکرد ....

در جوابش گفتم :سلام مامان مهینم ....ممنون بهترم خداروشکر .....شما خوبید ؟؟....چطوراینجا آمدین ؟؟......

دست به گونه ام کشید وگفت :میگم ..ناراحتی برم ...چاوش گفت :دوباره ازدواج کردین ....خوشحال شدم که دختر خودمی .....

چقدر خوشم آمد که نگفت عروسمی ....منو مثل اکرم ونرگس حساب میکرد .....

دستش رو گرفتم وگفتم :این چه حرفیه ...خیلی ازدیدنتون خوشحالم ....

روی صندلی نشست وگفت :چرا بدون این که به کسی بگید ازدواج کردید ؟؟......

نکنه ناراحته به روی خودش نمیاره ...وای اگر بفهمه من قاچاقچی بودم بازم من رو به عنوان دخترش انتخاب میکنه ؟؟....نکنه ازمن بدش بیاد ...خدایااا......

نمیدونستم چی جوابش روبدم ....این روباید از پسرش میپرسید نه از منی که از دست کارهای ناگهانی مَردَم خبر نداشتم!! .......

چشم چرخوندم بلکه پیدایش کنم که تا متوجه من شد بلند شد و به سمت من آمد ........

ازاین که حضورش رو درکنارم حس میکردم ...واین لبخند پراز اطمینانی که نثارم می کرد ...حس خوبی پیدا کردم ... این که شوهرم کاملا حواسش بهم هست واحساس تنهای دیگه معنی نداشت که

بخوام داشته باشم ..چون چاوش همون چاوش هفت سال پیش شده بود ....هوام روحسابی داشت ...ومنم چقدر خوشحال بودم از داشتن دوباره اش ....چون اکثر مردا به این فکر نمی کنند که اگر دراین

جوردمسائل بیشتر به همسرشون توجه کنند چقدر این کارشون از جانب زن شون خوش آیند دیده میشه ...کمتر مردی هست که در این جور مسائل که مربوط به حرفا وکردارهای خانواده خودشه شرکت کنه ......

که مهین گفت :من از روشنا پرسیدم چرا بدون این که اطلاع بدین به دیگران ازدواج کردین ؟؟....جوابم رونداد .....

منتظر جوابش بودم .....

که مثل همیشه راحت بدون این که در نظر بگیره امکان داره کسی ناراحت بشه گفت :چون احساس کردم لازم نیست کسی بدونه ..مهم خودم وخودش بودیم ..تاره جون بیست ساله هم نبودیم که بخوایم

نیاز به اجازه کسی داشته باشیم ....اگرچه شما تاج سری

"خندم گرفته بود چه پاچ خواری جلوی مادرش میکرد ...باهیچ کس این طوری حرف نمی زد "

وادامه داد :وخلاصه این که واسه یک سری از مسائل دیگه ......

بعد با لحن بامزه ای گفت :مواظب این خانوم ما باشید ....میخوام بشه همون روشنایی که زبونش هزار متر بود ....ماشاالله الان که یکسره خوابه ...وقتی هم که بیدار میشه با چشماش التماس میکنه که بذاربخوابم ......

مادرش خندید وگفت :باشه ....

درهمون لحظه در باز شد وپدرش آقا حمید داخل اتاق شد .....


************************************************** ****************************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 01:47 قبل از ظهر
بادیدن پدرش استرس زیادی رفتم ...خدایا یعنی چطور برخوردی با من خواهد داشت ....مطمئنم از اتفاقاتی که افتاده خبر داره ....برای گرفتن کمی آرامش نفس عمیقی کشیدم ودستانم را که زیر ملافحه

بود رو مشت کردم ودر دل گفتم ...چیزی نیست قوی باش ...آروم ...

باصدای مردونه گفت :به..به ..روشنا خانوم حالت بهتره الحمد الله .....

وای مامانم ...چرا همچین گفت لحنش انگار یک تمسخری روداشت ...نگاهش ازاونا بود که تو چشمایی آدم زل میزد ....وبعد تاته ماجرارو میخوند ....نگاهم رو گرفتم سمت دیگه ای وبا صدای که

سعی میکردم نلرزه گفتم :سلام ...ممنون ..خوبم ....

وای که جونم بالاآمد تا همین چند کلمه رو گفتم .....یعنی چرا از قبل به من نگفت که به مادر وپدرش اطلاع داده ....

توعالم افکار خودم غرق بودم که گفت :انگار زیاد سرحال نیستی ؟؟.....دیگه چه خبر ؟؟؟.....

قلبم انگار تو حلقم میتپید .....مطمئنم ..اولین نفری که باور نمی کنه بی گناهم پدرش هست ....این دیگه چه خبرش؟؟ یک جوری بود ....انگار باز جویی میکرد ....روی قفسه سینه ام تیر کشید ......

به سختی گفتم :بله یکم حالم خوب نیست ....خبرخاصی هم نیست .....

پوزخندی زد وابروی داد بالاوگفت :جـــدی؟؟!!!......خب فکر میکنم زمان ملاقات هم تموم شده ...استراحت کن ......

بعد روبه خاله مهین گفت :بهتره بریم تا استراحت کنند ......

وای خدای من ...اولین کسی که باهام چپ افتاد ....."قوی باش ..فدای سرت که باورت نکردن ..مهم وجدان خودته ....."

باصدای بسته شدن در اتاق به خودم آمدم ...اتاق خالی بود ...چاوش هم رفته بود .....رفته بود .....سامی کجاست ؟؟....نکنه سام روداده به پدرمادرش وخودشم رفته ....

"چه بهتر که هردوشون رفتن ....من میمونم این منجلابی که توش دست وپا میزنم ....تاالان که تا گردن تو مردابم ودارم دست وپا میزنم ....وهر ثانیه بیشتر تو این مرداب فرو میرم .....زمانی میمیرم

که انتقام ستایش رو بگیرم .....بالاخره که طناب دار به گردنم آویخته میشه ......حالاچه به عنوان قاچاقچی .....چه به عنوان قــــاتــل.............................. ..........

کاش حداقل قبل از رفتن جیگر گوشه ام میبوسیدمش .....من بدون سامی طاقت نمی آرم .....اما باید بیارم ...بودنش با من یعنی زجر کشیدن ......آزار دیدن .........

حالاخودم موندم وتنهایی ...واون آدم پست ......اما چرا چاوش اون حرفا روزد ......دیگه اصلا به فکر این نیستم که چه کسی باورم میکنه وداره ....به این فکر میکنم که هدفم

فقط وفقط بشه نابودی یاسر ....دیگه هیچی برام معنی نداشت ...شب ..روز ....این که کجام ودر چه وضعی هستم ....دیگه طاقت ندارم خدا ...اصلا باید به همه اونای که فکر

میکنند خلاف کارام باید ثابت کنم نیستم .....

"هی باخودت چند چندی ....

روی تخت نشتم ..گریه کردم واسه بی کسیم ....این که همه آدما پستن ونامرد ....خــــدا شنیده بودم امتحان میکنی بنده هات رو ....اما این درست نیست ...واسه من سختمه

...ارفاق نیاز دارم ..این که خودت دستمو بگیری ...خودت کاری کنی که همه اون آدمای به ظاهر دین دار بفهمن هیچکاره بودم .....دارم نابود میشم ....تحمل ندارم خدا .....هفت

ساله سعی کردم کمترین خلاف رو بکنم ...اما حالامیخوام بشم یکی از از همون آدمای که .................................................. ................................................ن ه

خدا این رو دوست ندارم.....خودت دســتـموبــگیر .....نجاتم بده ....دل شکسته ام ها دست رد نزنی .......

درحالی که اشکام میریخت روی کیسه شنی ....سعی کردم از روی پاهام برش دارم ...........................................


************************************************** ************************************************

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 03:44 قبل از ظهر
اشک میریختم وتلاش میکردم تا برش دارم ...باید از این جا میرفتم ...یک جایی دور ....دوست داشتم برم تو یک جاده که هیچ مقصدی نداره قدم بزنم ....انقدر برم تا ازهمه این

آدمای زمینی نامرد دور شم ...محو بشم ....به آرامش برسم ....

لب گزیدم نمی دونستم ...ذهنم خالی شده بود ...واسه چند لحظه انگار تو خلع رفتم ....کجام ؟؟.....ذهنم فقط وفقط درگیر هیچی بود ...همه جا کاملا سفید بود ....یکی که لباس

سفیدی هم داشت آمد دستمو گرفت ....باهاش رفتم بالا ....خیلی رفتم بالا......کجام من ؟؟.......کجامیرم آخر ؟؟..........مقصدم چیه ؟؟...........

یهو انگارپرت شدم تو یک جایی .....برگشتم به همین دنیای نامرد .......گناه من چیه که بریدم از همه چی ...از همه کس ......

انگار وارد کالبدم شدم .....تو جسم تنم قرار گرفتم .....وحبس شدم در این زندان تن ........

این بار سیاهی مطلق بود همه جا ......دوست داشتم چشمام روباز کنم .....اما نمی شد ......دلم یک فریاد میخواست که توش حنجره ام رو پاره کنم ..بگم خـــــدا.......

از تصویر مقابلم که یک نور نارنجی رنگ که مستقیم در چشمانم گرفته شده بود ...چشم بستم .....که صدای گفت :حالت مردمک ها عادی ...ضربان نرمال ...

نبض ضعیف ...فشار کم .....سطح هوشیاری متوسط ......امیدی هست بهش ...........

دلم میخواست چشم باز کنم وخودم خوشامد خودم رو به این دنیای کثیف اعلام کنم ....چی میشد این طوری میبود ..مردمک ها خشک شده .....ضربان صفر ....نبض

صفر.....فشارصفر ... ....سطح هوشیاری صفر ....امیدی نیست رسیدم به صفر کیلو متر میخوام پیا ده شم ......آره صفر کیلومتر .....................................

"هی توخواستی دســتـت رو بگیره گرفت ...حرفت چیه؟؟ ...از حکمتاش خبر داری ؟؟؟.....میدونی بعد چی میشه ؟؟؟پس شکر گذار باش که شاید ....................................

دستم انگار خشک شده بود ...اما بازهم بادردی که در لابه لای ماهیجه دستم احساس میکردم ..فقط تونستم انگشتای دستم روتکان بدم ....نگاهم همچنان به سقف بود ..

صداها انگار بازتاب داشتن ....نزدیک صد بار بیشتر تو گوشم می پیچیدن ....هوشیاری متوسط ......هوشیاری متوسط.....پلاکت خون بسیار کم ..پلاکت خون..........

به سختی دستام رو روی گوشام قرار دادم که کسی گفت :چی شده ؟؟.........

صداش پیچید برام ......چی شده ؟؟؟......چی شده ؟؟؟؟.......

گوشام روبیشتر فشار دادم .........

یهو همه صداها خوابید ...انگار سد دیوار صوتی شکست .........

کسی سرم رو نوازش کرد وگفت :چی شده ؟؟؟؟.........

نگاهش کردم وآروم گفتم :صدا میپیچید ....داشتم کر میشدم ........

لبخندی زد وگفت :خانومی یک هفته است که تو کما بودی ........الان الحمدالله خدا خواست واون دوران بحرانی روکه داشتی گذروندی .....انشاالله که تا دوسه روز دیگه هم

مرخص میشی .......دوست داری پسرت سام کوچولوت رو ببینی.......خیلی بی قراریت رو میکرد .................................................. ......



************************************************** ****************************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
ن چی میگفت ...میتونم سامی رو ببینم ..بهانه با من بودن رومیگرفته ......




گیج نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد وگفت :استراحت کن .......





به اطرافم نگاه کردم ....دربخش آی سی یو بودم ....یکسری دستگاهم که مشخص کننده ریتم نفسم وضربان قلبم بود بهم وصل بود ......تاکی باید این زندان روتحمل کنم ....دوست داشتم برم ازاین جا ....دلم میخواست برم سامی روببینم ....





که دوتا پرستار آمدن داخل ....نگاه کردم روی کارت دختری که جلوتر میومد .....ابراهیمی ....





بالبخند نشست روی صندلی وگفت :میخوام ازت خون بگیرم واسه یکسری آزمایش که مربوط به سرطانی که داری .......





درمان این بیماری مسخره یعنی ..مرگ زود رس ....این رودوست نداشتم ...نمه ..نمه ...باروند خودش بمیرم بهتره تابشم موش آزمایشگاهی وبرم زیر شیمی درمانی ......





سریع گفتم :نمیخوام ..





ابروی داد بالاو گفت :نه نمیشه ....همسرتون ماروکه بیچاره کرده ...تمام دکترای معرف روتواین مدت برای درمانت آورد بالاسرت ...نمی دونی زمانی که شنید برگشتی از کما چقدر خوش حال شد.....الانم بیرون از بخش آی سی یو ایستاده





...منتظره تامنتقل بشی به بخش .....





مگه نرفته بود ...حتما باز سوال داره ..که برگشته ....اما من هیچی نخواهم گفت .....خودم که از این سیاه چال آزاد بشم ..کارام وانجام میدم ....





درحالی که بدنم همچنان خشک بود ...چون یک هفته بدون حرکت بود ماهیچه هام ....نشستم روی تخت ..گاهی قلبم تیر میکشید .....تنها خوبی این هفته این بود که پام بهتر شده بود ...





سریع گفت :کجا ؟؟...دراز بکش ....





کلافه گفتم :ولم کنید ..باید برم ....





درحالی که دوطرف شونه ام روگرفته بود وسعی داشت منو بخوابونه گفت :تحمل داشته باش ...دکترت که بیاد ..ووضعیتت روببینه وومطمئنابه بخش میفرستد وازاین جا راحت میشی ....





درحالی که ته گلوم بخاطر لوله ای که داخل دهانم بود ..وزخم برداشته بود ..میسوخت ..گفتم :من باید برم .....یالا ...ولم کن .....





به پرستاردیگری که کنارش بود نگاه کرد وسرش روتکون داد ....بعد روبه من گفت ..میری .باشه ..صبر داشته باش ...





نگاهم یک لحظه رفت به پرستاردیگری که توآنژوکت دستم مایع قهوای رنگی وارد کرد ......

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
دیدین چی شد ...مدیرا گفتم نمیشه داستان هام حذفشه ..باید کاملشون کنم واگر نه ممنوع الفعالیت میشم .....الان من اینام :-2-33-::-2-43-::-2-28-::-2-35-::-2-30-::-2-02-::-120-::-2-34-::-2-19-::-2-29-::-14-::-20-::-62-::-102-::-114-::-43-:
البته خداروشکر برقصا حذف شد اینم حالت مدیرم :-2-16-::mrgreen::-2-22-::-16-::-65-::-4-::-24-::-120-::-120-::-2-14-::-2-38-:

************************************************** ************************************************** ************************************************** *************************************



.

پلکام که باز شد ...همه جا ..همه چی تار دیده میشد ....چشمام روچند با باز وبسته کردم تا بالاخره همه چی برام واضح شد ...یک مرد سفید پوش ایستاده بود وکاغذی رو مطالعه میکرد ..یک خانوم هم کنارش ایستاده بود ودربرابر حرف


های مرد.. .سرتکان میداد تا به حرف هایش مهر تایید بزند ...هنوز گیج ومنگ بودم ....خــداچرا نمیذارن برم ؟؟!!.....



چشم بستم که همون مرد گفت :بسه خوابیدی ....الان بهتری؟؟..احساس درد ویا سرگیجه نداری ؟؟..



درجوابش با حرص گفتم :نه ..من میخوام برم ...بذارید برم ....



لبخندی زد وگفت :باشه میری ..به همین زودی ...



ازدرکه خارج شد ....همچنان گیج بودم ...چی شده ؟؟....سام.. ...دوست دارم سام روببینم ..که در باز شد وکسی عین یک گوله پرتاب شد تو آغوشم ...خودش بود ..سام کوچولوی من ...



محکمتر بغلش کردم وگفتم :سلام عزیزمامان ...قربونت بشم من ...



تند تند سر وصورتش رو می بوسیدم ....اگر جیگر گوشه ام رونمی دیدم دق میکردم ..شکرت خدا ...



همین طورکه سامی رو محکم گرفته بود که دیدم چاوش هم آمد داخل اتاق وگفت :سلام خانوم خوابالو توکه ماروبه کشتن دادی تا بیدارشدی .....



این چرا همچین میگفت ....چرا دوباره برگشته ؟؟حتما دلش سوخته ...اما من به ترحم کسی نیاز ندارم ..هیچی نگفتم وسام روبوسیدم ..که سامی آروم گفت :مامان بقول خودت دلم اندازه یک اتم شده بود برات ....چرا انقدر میخوابی



واستراحت میکنی ..بسه دیگه ....من به یک عدد مامان بانشاط ومهربون مثل مامان روشنای قبلی خودم نیاز مندم ....



خندیدم ولپشو محکم بوسیدم وگفتم :منم به یک عدد سام شروبلانیازمندم ...



دوتایی خندیدم ...نگاهم رفت سمت چاوش که روی صندلی نشسته بود ونگاهم میکرد ...



اصلا نگاه نکردم به سمتش که یهو سام گفت :مامانی یک چیزی بگم ...



موهاش رو نوازش کردم وگفتم :شما هزار چیز بگو ...



لبخندی از سرشوق زد وگفت :الان که داشتیم میومدیم داخل اتاق ..بابایی از دکترتون پرسید که مرخص میشید؟؟ ..اونم گفت ...مرخصی ..البته باید از هفته آینده برای ....نمی دونم چی درمانی بیاین .....



پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :پس بزن بریم .....



گاهی سرگیچه میگرفتم اما محل نمی دادم ....



باکمک سامی بلندشدم .....انگار تازه دارم راه رفتن یاد میگیرم ...سرم گیچ رفت ..که دست چاوش که بازوم روگرفته بود نگه ام داشت ...



حرفی نزد ..منم حرفی نزدم ....



که سامی با پلاستیک لباس شخصیام آمد جلوم وگفت :بفرماید خوشگل خانوم ...



خندیدم ولپشو کشیدم ...که چشمکی زد وگفت :خب خوشگلی دیگه ..چرا میزنی ؟؟؟...



خیلی بلاتراز قبل شده بود ...خندیدم وگفتم :بذار بریم خونه ...




************************************************** **************************


لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
خیلی بلاتراز قبل شده بود ...خندیدم وگفتم :بذار بریم خونه ..





خندید وحرفی نزد ....لباس هام رواز داخل پلاستیک در آوردم ....وسریع بالباس های صورتی رنگ بیمارستان عوض کردم ...





سعی کردم بدون کمکش راه برم ..اگرچه بازوم روگرفته بود ومراقب بود نیفتم ....





از در بیمارستانی که برای من حکم سلول انفرادی داشت ...خارج که شدیم ...تازه متوجه شدم ..تهران هستم ...آخرین بار که یادم میاد تویکی از بیمارستان های رامسر بودم .....





منتظر بودم حرفی بزنه اما اخم کرده بود وباقدم های سریعی که برمیداشت من روهم همقدم کرد باخودش بطرف ماشین .....





درجلو روبرام باز کرد که خودم رفتم عقب نشستم ...نگاهش کردم خیلی راحت بدون این که ناراحت شه ویا عصبی رفت نشست پشت فرمان ...تا خود رسیدن به خونه با سامی حرف زدم واونم حرفی نمی زد ....





جلوی در خونه خودشون که نگه داشت ...سریع گفتم :من اینجا نمی یام ...بریم خونه پدرم میخوام ببینمش ...بدون توجه به من از ماشین پیاده شد ..."باشه ".....................





پیاده شدم وروبه سامی گفتم :میخوای با پدرت باشی یا بامن میای پدربزرگت روببینی .....





"واهمه داشتم از روبه روشدن با حمید پدر شوهرم ..."......





مکثی کرد وخواست حرفی بزنه که دست جفتمون رو گرفت






.روبه سامی گفت :جایی نمیریم ..بعدم داخل خونه شد .....





داخل حیاط که شدم وگفتم :نمی خوام اینجا باشم ..متوجه حرفام میشی ؟؟.....





سری تکون داد وگفت :خوبه مریضی وانقدر حرف میزنی ...بیابرو بالاحوصلحه ندارم ..باید برم ستاد ...





تا این روگفت قلبم از جا کنده شد .....





اولین نگرانیم برای این بود که دیگه تو خونه نیست وقراره من بمونم وخانواده اش ..ودرراس همه اونا حمید .........بعدشم برای خودش بود که تا میرفت وبرمیگشت میمردم وزنده میشدم...ترس داشتم از این که نکنه درعملیاتی آسیب





ببینه .....





باصداش از عالم فکر آمد بیرون ...هیچی ازحرفا نفهمیده بودم برای همین گفتم :چی گفتی ؟؟......





نگاهم کرد وگفت :به چی فکر میکردی ؟؟........





منم متقابلاگفتم :توچی گفتی ؟؟؟.........





که درخانه باز شدونرگس باشوق آمد سمتمون وگفت :سلام روشنا جون ...سامی خان ....وآقاداداش گل ...





جواب سلامش رو دادم سامی هم که انگار کامل میشناختش رفت سمتش وبامزه گفت :نرگس میگم چاق شدی ها ..ببین سه روز نبودم ها خونه رو خوردی ......





خندیدم وگفتم :سامی چی میگی زشته .....





نرگس بجاش در جوابم گفت :روشنا جون عیب نداره ...شوخی داریم بااین گل پسرتون ...عمه قربونش...

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 05:28 بعد از ظهر
که چاوش گفت :تا فردا میخوای اینجا باشی ...برو توخونه دیگه ....





فقط نگاهش کردم وبعد گفتم :من ...





نذاشت حرف بزن زیر لب گفت :لجباز ....





چه استقبال خوبی شد ....البته انتظاری هم نبود ....وخداروشکر پدرش خونه نبود وفقط مادرش بود که تا منو دید مثل همیشه رفتار کرد وراهنماییم کرد برم بالا .....





داخل اتاقی که آماده کرده بودن شدم ...نیاز داشتم به یک حمام اساسی ...اما هیچ لباسی همراه خودم نیاورده بودم ...منتظرشدم تا بیاد بالا .......





تا داخل اتاق شد از روی تخت بلند شدم وگفتم :این جا چرا آمدیم ؟؟...متوجه نمیشی میگم میخوام خونه پدرم برم ...





انگار بی حوصلحه بود ...هلم داد روتخت وگفت :چرا از وقتی بلند شدی پاچه میگیری ؟؟.....حتی با اون پرستار هاهم که آمده بودن ازت خون بگیرن هم بد برخورد کردی .......آدم باش فهمیدی .......





دیگه هیچی برام مهم نبود باکمی صدای بلند گفتم :نه اصلا نفهمیدم ....





رفت داخل حمام وگفت :خب نفهمی به من چه ...سعی کن ..فشار بیار به ذهنت سعی کن بفهمی ....





حرصم گرفته بود ...با پا زدم به در وگفتم :تو بفهم ...





.یهو بلند گفتم :لـــعـــنتی ....





انقدر فشار روم بود که دوست نداشتم باکسی باشم ...فقط میخواستم خودم باشم وخودم ....





که در حمام روباز کرد وگفت :چته تو رم کردی ؟؟......





وقتی از همه چی ببری ...وقتی خسته باشی از همه چی ...وقتی واست هیچ کدوم از آدما بی ارزش باشن ....دیگه کارات دست خودت نیست ...حس آدمی رو داشتم که یهو از همه چیزهای خوبی که داشته ..جدا شده ...بازمین وزمان دعوا





داره ...دنبال حقشه ...چه حقی ...حق گرفتن آرامشم ..امنیتم ..فرزندم ..خانواده ام ...جونی برباد رفته خودم ....فقط دوست داشتم همه دادم رو سریکی خالی کنم ...یکی رو زجر بدم ...





مشت زدم به میز وگفتم :مثل آدم صحبت کن ....اعصاب ندارم ...زورگویی هات رو جمع کن برای خودت ....چون ارزش نداره حرفات برام ...سام باخوت ...





رفتم سمت در که بازوم رو گرفت وگفت :کجا ؟؟......





تند وتلخ گفتم :قبرستون ....





باز گفت :درست حرفبزن ..چرا از وقتی بیدار شدی ..عین جن زده ها شدی ؟؟......





بلند تر گفتم :قـــبــرستون ...قطعه 16....مامانم .....





حرفی نزد ...........................





خواستم بازوم رو از حصار انگش های دستش آزاد کنم که نذاشت وگفت :چی باعث شده ...تغییر کنی ؟؟....تو تاقبل از کما رفتند این جوری نبودی ....خیلی تلخ شدی ..




.بعد با لحن خنده داری گفت :با ده من عسل هم نمیشه خوردت ..خستم





..اگر میشه بگو چی شده ...بدون تنش وداد.....

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 09:37 بعد از ظهر
سعی کردم اشکم بیرون نیاد .....نگاهش کردم وگفتم :چرا اون روز......





هرکار میکردم نمی تونستم بگم که چرا اون روز رفتی ...سامی رو کجابردی ..چرا حس تنهاییم روصدبرابر کردی ...نه درسته اویل ازش میخواستم خوب برخورد کنه ...آخه اون موقع فکرمیکردم که قراره واسه یک مدت دویاسه روزه




پیشش باشم ..اما الان اوضاع فرق میکرد ..حرفی نزدم نمی خواستم بگم چرا رفتی ....اصلا هیچی نمی خواستم بهش بگم ...





بازوم رواز حصار انگشتاش کشیدم بیرون وروی تخت نشستم واین بار چاوش گفت :کدوم روز ....





شالم رودر آوردم وگفتم :هیچی ...برو به کارت برس ....





نشست کنارم وگفت :میگم تو واقعی یک چیزیت میشه ها ..نه به دادوفریادت نه به الان که عین این بچه های تخس که خراب کاری میکنند بعد پنها میگرندومظلوم میشن شدی ....





لبخند تلخی زدم وگفتم :ولش کن ...من به وسایلی نیاز دارم ...





اونم لبخندی زد وگفت:اون موقع که تهران اعزامت کردن ...قبلش رفتم خونه وتمام وسایل تووسامی رو از شهربانو گرفتم .....وداخل کمد... لباسات هست ....





بلند شدم ورفتم سرکمد ..که گفت :روشنا کی میگی چی شده ؟؟.....امروز چیکاری ...شدی عین این افسرده ها ....





چیزی نگفتم که گفت :صدای منو میشنوی ؟؟.....





که در اتاق باز شد وسامی پرید تو اتاق وگفت :مامانم ....





برگشتم وگفتم :جانم ..





باشوق گفت :بالاخره روبیک رو کامل کردم ...نرگسی یادم داد ....





لبخندی زدم وگفتم :آفرین ..این خیلی عالیه .....





یهو انگار بادش خالی شد وگفت :خوبی ؟؟.....





حوصلحه خودمم نداشتم ...





درجواب گفتم :عالیم پسرم ..





سریع برگشتم واز داخل کمد لباس راحتی برداشتم که صدای چاوش رو شنیدم که گفت :سامی برو پیش عمه نرگس منم الان میام ....





سامی که رفت آمد کنارم ایستاد وگفت :بگوچی شده؟؟ .....





به طرف حمام رفتم وگفتم :هیچی یکم سرم درد میکنه ..یک دوش آب گرم بگیرم حالم بهتر میشه ...





بعد به سرعت داخل حمام شدم وگذاشتم اشکام آروم بیاد ...





از حمام که بیرن آمدم رفتم جلوی میز آینه ایستادم وبه خودم نگاه کردم ...چی شده بودم ...صورت لاغر وسفید شده ...ابروهای که زیرش درآمده بود ...پای چشمام گود افتاده بود...ازخودم بدم آمد ...باید مثل قبل باشم ....خداروشکر تمامی





وسایلم رو شهربانو داده بود .......ابروهام رو مرتب کردم وهشتی برداشتم .....موهای لختم رو هم سشوار کشیدم وبا یک آرایش ملیح همه چی رو تکمیل کردم ...یک بلوز دامن هم پوشیدم ......اصلا دلم نمی خواست برم پایین تا با





پدرشوهرم روبه رو بشم ....پنجره رو باز کردم ....چندتا نفس عمیق کشیدم ....اعصابم آروم تر ده بود ....که دستی نشست سرشونه ام ....ترسیدم حسابی ..یاد زمانی افتادم که یاسر... نوچه هاش رو دنبالم فرستاده بود ....جیغ خفیفی کشیدم




که سریع گفت :بابا چه ترسوی تو ...منم ....





برگشتم وتندی گفتم :تو تا منو سکته ندی خیالت راحت نمیشه ....آخه این چه طرز آمدنه ....





انگار نه انگار که دارم باهاش صحبت میکنم ..درجوابم گفت :کاش ابروهات رو کمونی برمیداشتی ..البته الانم بهت میاد ......





خندیدم ومشت زدم تو بازوش وگفتم :متوجه شدی چی گفتم ....





اونم خندید وگفت :انتظار داری وقتی آدم باخودش فکر میکنه الان یک هپلی رو باید ببینه..اما یهو یک پری میبینه ..آدم حواسش باید جمع باشه......





خندم بیشتر شده ....مثل قبل شیطون شده بود....





ابروی دادم بالا وگفت :نچ ...نچ .....





زد رولپم وگفت :چرا به پرستارها گفته بودی که نمی خوای شیمی درمانی کنی؟؟..





دستام رو بغلم کردم وگفتم :نه ..خودتم میدونی چرا ؟؟......





حرفی نزد وگفت :بریم پایین .....





نه اصلا نمی خواستم برم ....روتخت نشستم وگفتم :تو برو ...کاردارم ....





آمد جلوی پام نشست وگفت :بابت برخوردم ببخشید ....میدونم از رفتار بابا استرس داری ....کاملا میشناسمت ....بعد نگاه کرد تو چشمام وگفت:این پری خوشگل رو خودم بزرگ کردم اصلا ...





لبخندی زدم ودستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم :توهم ببخشید ....چرا پدرت باورنمی کنه ؟؟..





رو موهام رو بوسید وگفت :اون موقع من همه چی روبه پدرنگفته بودم ....الانم که بهرام مدارک بیشتری گیر آورده ..باباهم داره متوجه همه چی میشه ....





دردل گفتم :خداکنه .......

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
سرم روروی شونه اش گذاشتم وگفتم :مامانت .....مامانت قبولم داره ....





لبخندمردونه زیبای زد وگفت :مامان که عاشقته ....زمانی که تو این هفت سال نبودی ..همیشه خدا حق رو میداد به تو ...بااین که سعی میکرد دخالت نکنه ..اما گاهی از لابه لای حرفاش متوجه میشدم که میگفت :دختر من تکه ..هیچ





تقصیری نداره






وای که این روکه شنیدم دلشوره ام بیشتر شد ....سرم رو از روی شونه اش برداشتم وگفتم :وای ..اگر مامان متوجه بشه و.....





بازم لبخندی زد وگفت :مامانم میدونه ..واز همه مهمتر میدونه که...بعد با لحن خاصی گفت :پــری خانوم بی تقصیره .......





یعنی به این باور رسیدم که فاصلحه خوش بختی وبدبختی ...فقط وفقط ..به خود آدم بستگی داره که شرایط رو از چه زاویه ای ببینه ...خوب یا ..تلخ وبد .....مثل همیشه ..وجودش برام بهترین چیزها بود .......





ساکت شدم ودردل حسابی خوش حال بودم ...که گفت :نخوابی ها ...بخوای بخوابی با سام ونرگس می ریزیم سرت انقدر قلقلکت میدیدم که از هوش بری .....





تو چشماش نگاه کردم وگفتم :خیلی خوبی ها ..البته باز خودتو گم نکنی ها ..بدجنس هم هستی ...





خندید وکل موهام روبهم ریخت ...





با اخم نگاهش کردم که گفت :جانم چه پــری ِ..هپلیییی.......





سعی کردم نخندم وگفتم :چطوری اذیتت کنم یکم دلم خنک شه ......





مردونه خندید وگفت :بعد از اون دو سال متوجه نشدی ؟؟......





با اخم گفتم :نه بدجنس ...پرو ....





بازم موهام روبیشتربهم ریخت که جیغ کشیدم وگفتم :اِنکن دیگه..شانه کردنش مکافاته....ابروی داد بالاوبازم دستش رفت بین موهام ...دسش رو که داشت موهام روبهم میریخت گرفتم وگفتم :حقته جلوت شلخته باشم تا قدربدونی .....





مُرده بود از خنده .......





منم دستم روبردم تو موهای جعد دارش وگفتم:حیف که نمدونم باچی حرص میخوری ....





دستموگرفت وبوسید ..سرش رو آورد جلوتر وکنار گوشم گفت :حرف نزدنت داغونم میکنه .





بادستام صورتش رو قاب گرفتم وگفتم :دیگه نمی خوام ساکت باشم ...میگم همه چی رو برات میگم ...................................





باقدم های محکم از پله ها پایین رفتم ....چندتا نفس عمیق کشیدم .....که دستمو گرفت وگفت :مطمئنم ..نمی خوای شاخ غول روبشکنی ...تو از بابام تو ذهنت چی که نساختی .....





خندیدم وگفتم :پدرشوهر دیگه ...دیگه ...دیگه ....





خندید ولپموکشید ودستموکشید ورفت .......

نازنین زهرا19
1392,11,25, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
قبل از این که بره پایین ..دستش رو گرفتم وگفتم:تا کی این جا هستیم ؟؟...کی خونه خودمون میریم؟؟....





لبخندی زد وگفت :خونه خودمون که حالا..حالاها نمی ریم ...چون نمی خوام تو یا سامی درخطر باشین ...یک مدت تحمل کن ...





یعنی اینا روکه گفت حسابی خورد توپرم ...





که نمی دونم تو چهره من چی دید که گفت :نه اصلا ..ازهمین بعد ازظهر میریم خونه مون ...





بازم میخواست سربه سرم بذاره ....لبخندی زدم وباشوق گفتم :وایییی ...عاشقتم به مولا ......





خندید وگفت :این چه طرز حرف زدنه ؟؟....خودت که همیشه به سامی تذکر میدی ......





گونشوبوسیدم وگفتم :همینه که هست ....شوورم ..فداییی داریی ....





چشماشو بست وپیشونیمو عمیق بوسید ......





آروم از پله ها میرفتم پایین ....نگاهم رفت سمت چاوش که باسام داشت ..فوتبال نگاه میکرد ..





سامی هم کنارش دراز کشیده بود وبا هیجان از فوتبال های خودش که بادوستاش بازی میکرد...میگفت ..





رفتم داخل آشپزخونه ...وگفتم :مامان...کاری نیست که من انجام بدم ؟؟.....





نگاهم کرد وگفت :نه مادر چه کاری؟؟...بروبشین استراحت کن ...





روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشستم وگفتم :بسه هرچی استراحت کردم ...دوست دارم راه برم ...کارکنم .......





خیارهای که برای سالاد شیرازی داشت خورد میکرد روگذاشت جلوم وگفت :پس زحمت اینا روتوبکش ....





همین طورکه خیارهارو مربعی خورد میکردم نگاه کردم به نرگس که ..درحالی دست خیسش رو بالباسش خشک میکرد ..خیره شده بود به صفحه گوشیش ...نگران بود انگار ....





انقدر فکر خودم درگیر بود که جای واسه این نبود که برم ازدیگران بپرسم ..چی شده ؟؟..نگران چی هستی ؟؟.....مگه تواین هفت سال کسی بود که از من بپرسه نگران چی هستی ؟؟....اکرم بااین که میدونست ...فقط گاهی یک زنگی به من

میزد ...اونم برای این که حس فضولیش بخوابه ...بارها وبارها ..تولفاف کلمات خواستم که یک جوری به چاوش بگه ..اما انگار خودشو زد به خریت ....اینم یک درس زندگی شد برام که بی خودی واسه این واون جوش نزنم ...واسه کسی

بمیرم وتب کنم که برام بمیره تب کنه ......





پوفی کردم ....گوچه ای برداشتم خورد کنم که صدای پدر شوهرم روشنیدم که گفت:سلام مهین خانوم ...





آب دهنمو قورت دادم ...ودر دل گفتم :ریلکس باش .....





زیر چشمی نگاهش کردم ....اصلانگاهش به سمت من نبود ..نفس عمیقی کشیدم ...باید خودم پیش قدم میشدم ....آروم اما محکم گفتم :سلام پدر جان .....





نفس حبس کردم ....یعنی چی میگه ...





درحالی که آستین هایپیراهنش رو برای وضو میداد بالا ...با لحن معمولی گفت :سلام .....





یاد زمانی افتادم که همیشه میگفت :سلام به عروس خانوم خودمون ..یا دخترم ..."فدای یک تار موم "





پدر شوهر کی هست که بخوام خودمو عذاب بدم ....................................


************************************************** ************************************************** **

یک پست دیگه هم داریم ....انشاالله الان تندی میرم آماده اش کنم ......مشکل گشاست

نازنین زهرا19
1392,11,26, ساعت : 12:06 قبل از ظهر
ببینید الان از خسته گی چشمام این طوریه :-2-31-::-26-::-43-::-43-:پس امکان داره غلط زیاد ببینید ...حال بازبینی ندارم ..فردا انشاالله درست میکنم ....شب همه...خوش ..خواب های آلبالویی ببینین
************************************************** *************



آبلیموی سالاد رو ریختم .....





رفتم بالاسر سام وچاوش که خوابشون برده بود ..میخواستم برای نهار بیدارشون کنم ...





که دیدم پدرپسر تو آغوش هم رفتن وخوابن ..البته اگراین حالت رواسمش رو بشه گذاشت ..آغوش ...خندم گرفته بود ...پاهای سام روشکم چاوش بود ..دستای چاوشم درحالی که خوردش هم چرخیده بود سمت سام ..دروش حلقه بود





...همیشه خدا سامی دور خودش مثل عقربه ساعت میچرخید ...تلویزیون روخاموش کردم ...کنار سام نشستم وگفتم :آقاسام ....پاشومامانی ....میخواهیم نهار بخوریم ....سامی خان....آقاسام من ...





بالاخره چشم بازکرد وخواب آلود گفت :...وای مامان چه گرمه ...کولر روشنه ...پختم از گرما ...کاش خانه خودمون بودیم الان استخر میرفتم .....





گونشو بوسیدم وگفتم:بدو برو صورتت رویک آب بزن سرحال میشی ...





سرجاش نشست وگفت :بهم جون میدی ؟؟.....





لبخندی زدم وگفتم :پس مورد اورژانسی شده ...چند تا بدم .....





خندید وگفت :ده تا .....





بغلش کردم وشروع کردم به شمردن ...ازبچه گی که خسته ویا حال نداشت ...بغلش میکردم .....





که چاوش چشم باز کرد وگفت:چی میشمری ؟؟....





پیشونی سام روبوسیدم وگفتم :برو صورتت روبشور..سرحال شی .....





خم شدم ...واز روی دسته مبل یراهن سورمه ایش رو برداشتم ...تا روی رکابی سفیدش بپوشه ....درهمین حین گفتم :داشتم به سام جون میدادم ......





شروع کردبه خندیدن وگفت :اوخ ...اوخ....پس امکان داره سامی زود شارژ تموم کنه ..کی جون داده !!!....خدت که جون نداری ....





پیراهنش رو دادم دستش وگفتم :خیلی بدی ...





دستمو کشید که افتادم روی پاش ...دستاشو دورم حلقه کردوگفت :من چندتاجون بدم ...چه اخمی کرده !!!.....





خندیدم وگفتم :امممم...هزارتا ..نه خیلی ..خیلی .....





کنارگوشم گفت :پس حالا..حالاها باش ....





خندم بیشتر شد ...گفتم :میدونی ثانیه ای عاشقتر میشم ...





لبخندی زد وگفت :خانوم طلای خودمی ...بعد ناهار یکم درموردش حرف بزنیم ؟؟؟....





دیگه واهمه ای نداشتم ...باخیال راحت گفتم :آره مرد من ...پاشوبریم نهار .......





پیراهن سورمه ای رنگش روروی رکابی سفید رنگش پوشید ...دستم روگرفت ..داخل آشپزخونه شدیم .....





نگاهم رفت سمت سامی که پدربزرگش رو سوال های زیادی رو میپرسید .....





کنار سام نشست ..چاوش هم کنار من ..دیس برنج روبطرفم گرفت ..که حس کردم ..دارم خون دماغ میکنم ..صندلی رو دادم عقب وگفتم :همگی راحت باشید ...ببخشید ..ار آشپزخونه که خارج شدم ..یک راست رفتم بالا ..به سمت روشویی





...سرگیچه خفیفی روهم داشتم ....





یک لحظه سر چرخوندم ...دیدم چاوش ایستاده .....دکمه های لباسشم بازه ...دوتا دستاشم زده به چهار چوب در واخم غلیظی هم داره ..."چقدر جذاب شده بود :.....





همین طورهم گفت :روشنا من این حرفا حالیم نیست ....همین فردا..میریم پیش دکتر صفایی که متخصص هم هست ....





لبخند زدم وگفتم :باشه خون خودتو کثیف نکن ...





خندید وگفت :تا باهات باجدیدت واخم صحبت نکن که بحرف نمی کنی .....





چندتا دستمال کاغذی برداشتم وجلوی بینی ام گرفتم ...روی تخت نشستم وسرم روبطرف بالاگرفتم ...وگفتم :الان یاسر کجاست ؟؟....





نگاهم کرد وگفت :طبق حرفای بهرام ...رفته سوئد...یک حاج یاسری ازش بسازم که صدتا ازبغلش درآد ...نابودش میکنم .....





چنان جدی شده بود که ازش یکم ترسیدم .....





ادامه دادم :باموادهای داخل خونه ام چیکار کردید ..چطور به پلیسهای موارد مخدر رامسر گفتین ؟؟که مراقب من وسامی باشن ؟؟...چرامنو نگرفتن ؟؟...مگه نمی دونستن که من ....





پرید وسط حرفم وگفت :نه نگفتم که توی این باند بودی ....فقط توضیح دادم که یکسری قاچاقچی تهدیدت کردن ..





زل زدم تو چشمای مشکیش وگفتم :اما چه فایده ..یکی از تهدیدهای یاسر این بود که میره به پلیس میگه ..که چند کیلو مواد همراه داشتم ....ازمن مدرک داشت ومن نمی دونستم باید چیکار کنم ..اگرر میگفت حکمم اعدام میبود .....همیشه





چوری کاراش رو انجام میده که هیچ اثری از خودش باقی نمونه ...یکی دیگه رومیفرسته جلو ...اما خودش همه کاره است ...





نگاهش کردم دیدم دستاش مشت شده .....عصبی ......





نگاهم کرد وگفت :نترس نمی زارم به اونجاهاش برسی ...بهم اعتماد داری ؟؟....





این چی میگفت ...از چمام بیشتر قبولش داشتم .....نگام رودوختم تو چشمای که منو نگاه میکرد ..همین طور گفتم :میدونم ...قبولت دارم ...اما چطور میخوای ثابت کنی که من بی تقصیرم ...قانون دلیل ومدرک میخواد ..سندی میخواد که





بشه به رسمیت شناختش ....اون همه جوره مدرک داره از من مبنی برحمل چند کیلو کاکوئین ...الانم تا این خبر به دستش برسه که پیش تو هستم ....نمی دونم چه کاری میکنه برام مهم نیست اگر منو معرفی کنه ..فقط به سام آسیبی





نرسونه ..................................










************************************************** ***************************




یعنی من حتما باید بیام بگم بیاید نقد ....خب بیاید دیگه ....منتظرم هااا




لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,26, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
سلام ...خیلی ببخشید ....کلاس هام شروع شده ...واگرنه مثل قبل تند ..تند پست میذاشتم ...الانم فقط همین یک دونه پست رو تونستم آماده کنم ....شرمنده...میدونید که از هرفرصتی که بشه واسه پست گذاشتن استفاده می کنم ...چون نمی خوام زیاد منتظر بمونید ..واین رمان هم انشاالله تموم بشه

************************************************** ************************************************** *******************************



کنارم نشست وگفت :نه میذارم اتفاقی واسه تو بیفته ونه برای سامی ......میشه برام بگی چطورشد که واسه اولین بار این اتفاق برات افتاد ؟؟........





خواستم دهن باز کنم وبراش بگم که اولین بار چطور شد که رفتم تو این مرداب ......





که تقه ای به در اتاق خورد ....احساس کردم نرگس پیشمون آمده ...چاوش با کمی مکث گفت :بفرمایید و....درباز که شد





..سکته ناقص رو زدم .....پدرش حمید بود ...یک اخمی هم روی پیشونیش بود که ترس منو بیشتر کرد ......





روبه چاوش گفت :برو بیرون من باید با هاش صحبت کنم ....





به چاوش نگاه کردم وبا چشمام التماس کردم نره ....اصلا برای چی باید میرفت ؟؟....





که پدرش با لحن جدی تری گفت :چاوش باتو بودم برو بیرون ....





وای که اگر میرفت جدی سکته میکردم از ترس ...چشماش مثل عقاب تیز بود ...یواش دستموبردم جلوکه دست چاوش رو بگیرم که..چشمامش ریز ترشد ..... یک نگاه ازاونا که معنیش میشه جرئت داری دستشو بگیر ول کرد سمتم ....





از استرس دستام یخ کرده بود ....





که چاوش به پدرش گفت :پدر هرچی که لازم میدونید روبگید ...من باید باشم ......





نشست روی صندلی وگفت :از کی تاحالااین ننگ واست مهم شده .....





لبموچنان گاز کرفتم که مطمئنم خونی شد ....ننگ .......ننگ .......ننگ......





صداش برام صدبار بیشتر زنده شد .....کلافی که همیشه تو گلوم بود بزرگترشد .....




تودلم به خودم تشر زدم ....به قرآن گریه کنی ......لهت میکنم روشنا .....حق نداری که اشکت راه بیفته .........................







به چاوش نگاه کردم که گفت :پدر هراتفاقی که افتاده وروشنا هرکاری کرده ..بی تقصیر بوده ....از روی جبری بوده که اون خوک پیر ..بهش داشته ......بی احترامی به روشنا یعنی بی احترامی به من .....حالا به هردلیلی که روشنا نگفته





....نمیشه این طوری صحبت کنید .......





با دادروبه من گفت :لال بودی که از همون اول نگفتی ؟؟......فکر کردی به آبروی خانواده من ...دخترهِ .....





چاوش نذاشت حرفش رو بزنه وگفت :اگر حرفاتون ایناست برید بیرون .......





دستم رومشت کردم گرفتم جلوی دهنم .."دختره ِ...یعنی چی ؟؟....دخترهِ یعنی ..............."





که بلند گفت :تو ساکت باش لازم نکرده حرف بزنی .....حتما یاسر فرستادت تا با فیلم بازی کردن وبردن آبروی خانواده من ...بهدف خودش برسه ؟؟؟..........اگر یک درصد تهدیدت کرده بود چرا ازهمون اول نگفتی ؟؟.......از خونه من




گمشو بیرون ....ننگی واسه ام ....خیلی تحمل کردم تا الان ....





نفسم بالا نمی آمد ......به چاوش نگاه کردم که جدی گفت :روشنا وسایل خودت وسام روبردار بریم ..واسه این که درامنیت باشی هم با ستاد هماهنگ میکنم تا دونفر رو بفرستن ....آماده شو ......





جرئت نداشتم تیکون بخورم که پدرش گفت :با این ننگ که رفتی ...دور خانواده رو کلا خط بکش ...آبروی چندین وچند ساله ام رونمی تونم به باد بدم ....که همه جا بپیچه ..عروس سرهنگ احمدی یک قاچاقچی حرفه ای هست ....





بعدم بلند شد ورفت بیرون ..............................................

نازنین زهرا19
1392,11,27, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
سلام ....ممنون از کسای که رمان رومیخونند ...ببینید ...درباره حس چاوش که پر از تنفر بود ....وحالا اکثریت میگید ..کجاست اون همه تنفر؟ ...چی شد که انقدر مهربون شد؟ ..باید براتون بگم که درپست های که انشاالله از چاوش بذارم مشخص میشه ...صبرمیخواد ....ودرمورد این که میگید چرا موضوع اصلی رو نمی گم هم باید براتون اول بگم ...کی با این روشنا مخالفه وباهاش چپه ..کی نیست ..اصلا اون موضوع اصلی که یاسر چرا با این خانوده چپ افتاده .....وکلی چیز دیگه روباید پیش زمینه کنم تا کم کم بگم از موضوع اصلی ..گرچه همه این هام موضوع مهمی هستن ..اما درباره روشنا ...که دراین رمان ..بنظرم بحث اساسی وزیادی داره باید نمه نمه بگم ....واین سبکم هست که تلاش دارم خواننده رو درگیرکنم .که چرا اون جوری شد ...یا چی شد که ..این جوری شد ....وتلاش دارم که هرپستی که میذارم دراین روند نوشتن موفق باشم ...انشاالله که بتونم ....مطمئن باشید نمی خوام زیادی رمان رو کشش بدم ..چون این کار از جذابیتی که نمی دونم برای شما ها که خواننده هستید داره...کم بشه .....ممنون از همه تون

************************************************** ***********************************************





در که رفت بیرون ..ساکت موندم ...نگاهم به در اتاق بود ....شــدم ....نــنگ ..دخــترهِ .....





کاش هیچ وقت برنمی گشتم ..نمی یومدم ...نمی موندم ..یا با مردم ازدواج نمی کردم ...این تحقیر شدنه برام بدتموم شد ...به من ...به دختر حاج رسول که یک زمانی تو جنگ ....با هم همرزم بودن ........تحقیرم کرد ...مگه کی هست که





بخواد تحقیرم کنه ....اونم برای ار نکرده ...فدای سرم که باورنکرد ....بدترین کلامش که آتیشم زد ..این بود که روبه پسرش گفت :اگر بااین ننگ رفتی ....دیگه باید خانواده روبیخیال بشی......اصــلا چاوش نیاد ....اٌصــلا کسی نیاد




....بدجور خورد شدم .......





باصدای چاوش از فکر آمدم بیرون ...روبه روم ایستاده بود ......روبه من گفت :کجایی ؟؟...چندبار صدات زدم ....





نگاهش کردم عصبی بود ....





بیزار بودم از این که بخوام بامن بمونه .....وکمکم کنه ....به کمک کسی نیاز ندارم ....





اصلا نفهمیدم کی تند وتلخ شدم وگفتم :مواظب سامی باش ...من خودم میتونم کارام روبکنم ..





به سمت لباس هام رفتم که گفت :چی میگی ؟؟...کجا؟؟...





بااین که جلوی پدرش دفاع کرده بود ...اما حس سرخوردگی داشتم ....دوست دارم جلوی چشماش نباشم ..که چقدر تحقیر شدم ...اصلا ...اصلا نمی خوام ببینمش .....





باید با پدرم تماس بگیرم ...امانه دست دارم تنها باشم ....دور از همه ....





که گفت :روشنا چرا دور خودت میچرخی ؟؟؟...خوبی تو ؟؟....





فقط میخواستم از همه دور باشم ...نگاهش کردم وگفتم :اوهوم ..خوبم ....





دستمو گرفت وگفت :نه خوب نیستی....چرااین جوری شدی من که ...نمی خواستم حرفی بزنه واین روبزنه بسرم که من که دربرابر بابام دفاع کردم ...دستمو کشیدم بیرون وگفتم :تو نباش !!...





اخم کرد وگفت :یعنی چی اونوقت ؟؟...تو چشماش نگاه کردم وگفتم :نباش ...توزندگیم نباش....شدی نقطه مقابل من ...نبــاش.........





کلی تعجب کرد ....اخمش غلیظتر شد وگفت :من نقطه مقابل تو هستم ؟؟؟...........





از کی من انقدر بی طاقت شده بودم ....از زمانی که زور زمانه کمرمو شکست ......





باداد گفتم :هستی ..شغلت .....برم به کی بگم ..نمی خوام باشی ....ازحمایت بیزارم ...متنفرم از ترحم ...به کمک تو وپدرتم نیاز ندارم ....خودم میتونم بکشمش ..همون طور که یک بار تیر خورد به کتفش ..اگر اون فرنوش عوضی نبود





..تیر تو قفسه سینه اش بود ... مــیـخوام باشی......





چنان قدم برداشت وآمدسمت من که گفتم :بدبخت شدم .....





محکم دستم روگرفت وگفت :ترحم؟؟....من نسبت به تو ترحم داشته باشم ؟؟.....





سرم روتکون دادم وگفتم :برام مهم نیست ..نباش ..مهم سام بود که باتو هست ...خیالم راحته .....به کمک تو ویا بهرام نیازی نیست ...عمر چنان طولانی هم نخواهم داشت که بگم بشینم تا همه چی درست بشه ..نوه هام روببینم





...ههههه....آدم چه باحکم قاچاقچی بمیره ...چه با حکم قاتل وچه ..این بیماری شیرینی که گرفتم ....آخرش ختم میشه یک جا ......ازهرطریقی بمیرم ..درجدیدی که بروم باز نمیشه ...





چنان عصبی بود که رگ گردنش زده بود بیرون وسرخ شده بود ....





باصدای آروم وخشنی گفت :این فکرهاروبذار کنار ....آمادهشو ..میرم به سام هم بیاد تا آماده شه ...فهمیدی ؟؟؟





ابرو دادم بالا ومحکم وجدی گفتم :نمــی خوام باشی ....فهمیدی !!....



دستش رفت بالا ....مطمئن بودم ..دستش رو گونه ام فرود میاد ...چشمامو بستم وسرم روگرفتم پایین ....که دستش حلقه شد دورم وگفت :خیلی دوست دارم بدونم چرا دوست داری با کفش ده سانتی رو مخم



قدم بزنی ....من ترحم داشتم نسبت بهت ؟؟...عقدت نمی کردم که بشی زنم .....سام روازت میگرفتم وچون مامان بچه ام بودی یک سری بهت میزدم ...اگر حس ترحم میداشتم ...مرض نداشتم که از کارم یک مدتی بزنم وبالای سرتو ودنبال





کارات در بیمارستان باشم...باخودم میگفتم :برام ارزش نداری که نگرانت باشم ودنبالت ....یا اصلا به من چه !!!...سعی کن ..فقط سعی کن بیشتر بفهمی ...





هلش دادمعقب وگفتم :نمی خوام بفهممت ..فهمیدی ...





دریغ از این که یکم بره عقب ...مثل کوهی محکم جلوم ایستاده بود ...





که سام آمد داخل اتاق وگفت :مامان ...





رفتم ستش وگفتم :جون دل مامان ...





باتردید وکمی ترس گفت :در حالی که باانگشت های دستش بازی میکرد گفت :صدای دادت آمد ..همین دعو میکردین ؟؟......





سرشونهام روگرفت ومنو کشید عقب وجلوی سامی نشست وگفت :نه سامی خان ...مامانت سوسک دید ...منم گرفتمش جلوی مامانت وگفتم چیزی نبود که سوسکه ..فهمیدی ...





مامانتم که میترسد بلند گفتم :نمی خواد بفهمه ..خیلی ترسوشده مگه نه ؟؟





خندید وسرتکون داد .......





چقدر دوران بچه گی خوبه ....آدم ساده است ...بی آلایش ...پاک ....





گونشو بوسیدم وگفتم :نه سامی خان ...برو آماده شو ...





به سمت کمد لباس هام رفتم ومانتو قهوای سوخته ای که طرح زیبای داشت پوشیدم ..به سام هم در پوشیدن شلوارک ورکابی سفید مشکیش کمک کردم .....کلاف گلوم هر لحظه بزرگتر میشد ...سعی کردم باسامی کمتر حرف بزنم ....واگرنه





اشکم درمیومد ..کلاه آفتابی سام روگذاشتم سرش که گونمو بوسید وگفت :مامانم ...عاشقتم ....





درجوابش لبخندی زدم وگونشو بوسیدم ..کلامی حرف نمی تونستم بزنم ...





دلهره زیادی داشتم ...یعنی یاسر بفهمه...معرفیم میکنه ...یا مثل اون سال ....میاد سراغ سامی ...برام اهمیت نداشت که منو معرفی نه ...فقط سام آسیبی نبینه ....





چونه ام شروع کرد به لرزیدن ...شالی رو که دستم بود رو محکم فشار دادم …....دونانم روروی هم گذاشتم تا اشکم درنیاد ...چاوش هم پشت سرم ایستاده بود وداشت لپ تاپش رو برمیداشت ...دوست نداشتم برگردم ..تا متوجه حال درونی





ام شود ..خم شدم تا چادرم رواز روی زمین بردارم که مچ دستم روگرفت .گفت : الهی خانوم ریزه بغض کرده ...من مهم هستم ..باورت دارم ...میدونم ...حرفت رومی فهمم ...آخه ترحم چی که تو بهش فکر میکنی .....





دستم رواز دستش کشیدم بیرون وگفتم :نمی خوام خانوم ریزه شما باشم ..





خندید وگفت :فعلا که هستی مامان کوچولو .....




************************************************** ******************

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,27, ساعت : 11:39 بعد از ظهر
که صدای سام روشنیدم که گفت :واییی نــه ببخـتشید ......





نگران شدم..یعنی بچه ام روداره میزنه ؟؟؟واذیتش میکنه ؟؟.........





چاوش رو زدم کنار ورفتم بیرون ..از بالای پله ها سرخم کردم وبه پایین نگاه کردم که دیدم ..سامی از خنده روی مبل دراز کشیده وپدرشوهرم هم داره قلقلکش میده ......





نفسی از سرآسودگی کشیدم ...که چاوشازکنارم رد شد وگفت :فکرکردی باباداره میزنتش ..تو توی ذهنت ااز پدرم چی که نساختی ....مطمئن باش بزودی متوجه میشه که اشتباه درموردت فکر میکرده ...





بعد دستمو گرفت .کشید سمت راه پله ها ..منم خودم همراهش شدم ورفتم پایین ....کهسامی تا منو دید دوید سمتم وگفت :دیونتم مامانم ...خونه خودمون رفتیم ...تبلتت رومیدی ؟؟....مینی لپ تاپم .....چیزه ..یعنی ....





خندیدم وگفتم :پسر بلا چیکارکردی ؟؟....





سرش رو انداخت پایین وبا دستاش بازی کرد وگفت :نمی دونم ؟؟...فکرکنم سوخت!!!!...





سعی کردم جدی باشم وگفتم :مگه چیکار میکردی ؟؟...





بازم مثل همیشه آمد جلوتر دوطرف لبم روبه حالت لبخند درآورد وگفت :بخنددیگه ..نمی دونم ...یعنی ...





دلم براش ضعف رفت ..یک حالت معصوم ونازی شده بود ..خندیدموگفتم :فدای یک تار سام کوچولوم ...





اخم کرد وگفت :چون مامان جونمی میزارم بهم بگی کوچولو .....





به چاوش نگاه کردم که لبخندی زد وشونه ای بالاانداخت ....





رفت سمت چاوش وگفت :قربونت بشم باباجون ...یک مینی دیگه میگیری ؟؟....





چاوش نگاهم کرد وگفت :عادت داره واسه راه افتادن کارش ..مظلوم بشه وقربون کسی بشه ؟؟...





خندیدم وگفتم :اِ..اذیتش نکن دیگه ....





با مزه دستاشو برد بالا وگفت :آقا تسلیم ...چشم ..سامی خان ...





نگاهم رفت سمش پدر شوهرم که دیدم داره با اخم نگاهمون میکنه ...





که سامی گفت :اُوه ...حالا باختی دیگه ...انقدر اخم نداره که ....انشا الله در نبرد بعدی پیروز میشی ...زیاد غصه نخور .....





نگاه کردم به پدر شوهرم ببینم چی جواب میده که لبخندی زد وگفت :آها صبرکن ..دارم برات ...بعد آمد سمتش که سام پرید پشت سرش وگفت :نه ...قلقلک نه ....





بعد روبه من گفت :مامان اگر جیش کردم ..تقصیر من نیست ها ...!!دعوانکنی !!





به چاوش نگاه کردم با صدای بلند از ته دل میخندید .....





که مهین خانوم تا از آشپز خونه آمد بیرون ومارو آماده دید گفت :کجا ؟؟..چرا شال وکلاه کردین ؟...





چاوش دست سامی رو گرفت وگفت :بهتره بریم ..خیلی ممنون ...





چادرم رو درست کردم که گفت :نمی زارم برید ..سرظهر از پای سفره بلند شید برید ؟؟کجا ؟؟





درحالی که از درخونه خارج میشد گفت :خونه خودمون ..ممنون مامان ...بعد روبه من گفت :خانومی بریم .....





هنوز از در نرفته بودیم بیرون که پدر شوهرم روبه چاوش گفت :باسام بیای ...





زل زد تو چشمای پدرش وگفت :سامی همیشه بامامانش هست ....همون طور که خودتون میدونید منم زیاد وقت آزاد ندارم که بخوام با سامی بگذرونم ....الانم که باید برم ستاد ....درمجموع فعلا خدا حافظ ....





متوجه عشق بین حمید وپسرم سام شدم ..بهرحال از پسرش نوه پسرهم داشت .......





از خونه که خارج شدم به این فکرمیکردم که فرنوش اون عفریته ...تاالان فهمیده من کجا هستم ...که حس کردم نادر یکی از همکارهای اصلی گروه رفت داخل ماشین سمندی که کمی دورتر ازدرب خانه پارک کرده بود ....ترسیدم ....سام





رومحکم بغل کردم ودویدم سمت ماشین که بالاتر از خونه پارک شده بود ....چاوش هم دنبالم آمد وگفت :چیکار میکنی ؟؟...





سام هم گفت :مامان چی شده ؟؟.





نگاه پراز نگرانیم رودوختم بهش وگفتم :تورو خدا زود بریم ..یکی از نوچه های یاسر تو اون ماشینه هست ..بریم ..میکشش الان ....





کیفش رو که لپ تاپش بود رو ول کرد وبرگشت عقب ..





به اون طرف نگاه کردم که دیدم سمنده نیست .....چاوش هم میرفت جلوتر ..که از داخل میلان روبه ورآمد بیرون وتندی رد شد ...از کنارمن که رد شد چادرم کاملا گرفتم دور سامی وچسبوندمش به بدنهماشین وخودمم هم روبه روش





ایستادم ومحکم گرفتمش ..سام روهم توبغلم گرفته بودم ..سرش رو زیر گردنم گرفتم ....چشمام رو محکم بستم وخدا..خدا میکردم اتفاقی نیفته که ...صدای شلیکی آمد وداغی شی تیز رو در بازوم احساس کردم ....با این که دستم ناکار شده





بود ..سام رو محکم تر گرفتم..که صدای داد چاوش رو شنیدم ..حتی نمی تونستم برگردم وببینم چه بلای سر چاوش آمده که...با صدای شلیک دوتا گلوله وووبالاخره از ترس این که نکنه مردم کاری شده باشه برگشتم ....سامی رو پشتم





گرفتم ...اولین چیزی که دیدم ..زمین آسفالتی بود که خون رقیق وسیاه رنگی جاری بود ...یا خدا ...طبش قلبم زیاد شده بود ..."خدای چاوش من نباشه ....که دیدم نادر افتاده روی زمین واز دوتا پاهاش خون میاد ...چاوشم یقه اش رو





گرفته ومیزنه اش .....وای که اگر اجازه بدم سامی این صحنه ها رو ببینه ..نابود میشه ..روح لطیف کودکانه اش داغون میشه ...برگشتم واجازه ندادم هیچی ببینه ...چادرم رو دورش گرفتم ....اون بازوم رو هم که تیر خورده بود رو سعی





کردم دور تر ازش بگیرم وبا یک دست بغلش کنم ...با ناله گفت :مامان چی شده ؟؟....بابایی کجاست ؟؟....





سریع در زدم ....که نرگس درباز کرد .....دویدم بالا داخل خونه ونذاشتم سامی دستم روببینه ...روبه پدر شوهرم درحالی که صدام میلرزید گفتم :ب..برید ...چا..چاوش ....





نذاشت حرفی بزنم ..دوید رفت ...نگاه چرخوندم به مامانم ونرگس که با بهت نگاهم میکردم ............................








************************************************** ************************************************** *************

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,11,28, ساعت : 08:41 بعد از ظهر
سلام ...فقط خواستم بگم ...اکثریت آخرین پست از صفحه 9رونخوندین ..برای این که نگید چی شد که این جوری شدبخونیدش ...فکر کنم همه گی وارد صفحه که شدین آخرین صفحه رو زدین ..اون پست جامونده
************************************************** *******************






نرگس آمد جلو وگفت :تو خوبی ؟؟..چی شده ؟؟......





رمقی واسه حرف زدن نداشتم ..وقتی یاد چند لحظه پیش میوفتم ...میمیرم وزنده میشم ..اگر به سامی تیر میخورد ..دیگه ثانیه واسه نابودی اون کثافت صبر نمی کردم ....نگاهم رفت سمت مامان مهینم که داشت چادر سرش میکرد ..سریع





دستش رو گرفتم ..درحالی که دهنم خشک شده بود واوضاع خرابی داشتم گفتم :نن..نریید ....





بغلم کرد ..درحالی که اشکاش رون بود گفت :قربونت بشم من ..که تواین هفت سال یک ثانیه آرامش نداشتی ....





آی خدا دستم ..حرفی نزدم که دستم تیر خورده ..به سامی نگاه کردم دیدم ..بچه ام ترسیده وبه همه باوحشت نگاه میکنه ..رفتم جلو وبا یک دست بغلش کردم وگفت :الهی مامان فدات شه ...نبینم سامی من ازترس یک جا وایسته ...سامی





من شجاع ِ.....





دستاش رو انداخت دور گردنم وگفت :خیلی دوست دارم ..صدای یک چیز بلند تو گوشمه ..چی بود ....





سعی کردم اشکم درنیاد... گونه اش رو چند بار بوسیدم وبه دروغ گفتم :صدای ماشین بود که مال همسایه بود ...خراب بود ...بعد داشت دود اش بلند میشد ..منم تندی آوردمت خونه ..که ......دیگه نفسم بالانمی یومد ....تو چشمام اشک




نشسته بود ...کلامی میگفتم ....سیل اشکام رون میشد .....نرگس حالمو فهمید وگفت :آره دیگه خوب شد آمدین ...سامی بزن بریم بالا ..یک بازی جدید دارم .....





سامی نگاهم کرد وگفت :مامانم ناراحته ؟؟.....





نفسم روفوت کردم بیرون .گفتم :نه پسرم ناراحت برای چی ؟؟...برو با نرگسی بازی کن ....





دستی رو که دورش بود گرفت بوسید وبا نرگسی رفت .....





دستی رو که سالم بود رو گرفتم جلوی دهنم تا هق هقم نپیچه ...درحالی که میرفتم بیرون روبه مامان مهینم گفتم :جون من نذارید سامی بیاد بیرون ..سر بندش کنید ....





صبر نکردم که حرفی بزنه از خونه خارج شدم ..دویدم به سمت در حیاط ....نگران چاوش بودم وحال خودمو نمی فهمیدم ...هنوز پام به بیرون نرسیده بود که کسی هولم داد داخل خونه ....کی بود ؟؟...





نگاه کردم دیدم چاوش .... آمد داخل وگفت :بیرون از خونه نمی ری ...بابا...با بچه های ستاد بیرون هستن ...بعد شروع کرد به قدم زدن ..سرش رو تو دستش گرفته بود وطول حیاط رو میرفت ومی آمد ....





آروم گفتم :جون من بگو چی شده ..داره سکته میکنم از استرس ..نگاهم کرد وگفت :فعلا که نادر بخاطر این که خون زیادی از پاهاش رفته ..بی هوش شده ..اما بهوش که بیاد مطمئنم قضیه حضور تو دراین باند رومیگه ....نمیشه به





سرگرد ضیایی که همکار باباست دروغ گفت ...وقضیه رویک جور دیگه شرح داد .....روشنا به جون خودم نمی زارم .......................





دیگه صداش رو نمی شنیدم .....فقط خیره شده بودم به گل یخی که تو گلدون گوشه دیوار بود ....اگر کل اعضاءخانواده ام پلیس باشن ..پارتی بازی امکان نداره ...حتی اگر شوهر آدم پلیس باشه .قانون ..قانونه ..می دونستم یک همچین





روزی میرسه ......آروم گریه میکردم ..واسه این که دیگه .....نمی تونستم سامی ..رو ببینم ...واسه این ........ چشمام روبستم ..وسرم روگذاشتم روی زانوهام ....حتی اشکی نداشتم که گریه کنم ..اصلا گریه چرا ته خط همین جاست ....به





صفر کیلومتر زندگیم رسیدم ....سر بلند کردم وگفتم :میشه ..مم.ممی...میشه ...سا..سامی رو..ببی..نم ...





آمد سمتم ..با دستاش صورتم رو قاب گرفت وگفت :قربونت بشم ..این جوری چرا حرف میزنی ؟؟....به جون خودم نمی ذارم هیچ آسیبی بهت برسه ...





لبخند تلخی زدم ...جونی نمونده بود تا حرفی بزنم ...نه اشکی داشتم واسه ریختن ...نه بغضی داشتم ...اما صدام درنمی آمد ....با تلاشی که برای حرف زدن داشتم ..گفتم :س..سا..م رومیاا..ریی ببینم ...





می دونستم نباید ببینمش ..آخه بعدش همه رو دیونه میکرد ...که کجا رفتم و..............





که چشمم خورد به چکمه های سیاه رنگی که جلوم ایستاد ....فهمیدم باید برم ...خودم بلند شدم ...نگاهم رو زمین بود ....بدون این کلامی بزنم ....درونم خالی شده بود از هرحسی ..فقط میدونم زیادی دوام نمیارم ..بدون سامم ...که یکی از




افسرای خانوم جلو آمد ..خیلی خنده داره که جلوی شوهر وپدر شوهرت احترام نظامی بذارن وتو رو ...هههههه ....دستگیر کنند ببرن ....حتی سر بلند نکردم ببینم..مردمن تو چه حالیه..اصلا کجاست ؟؟...





که افسره آمد کنارم وخیلی آروم گفت :ببخشید ...........





عذر خواهی چرا ؟؟؟.....نمی خواستم به مردم نگاه کنم رو به افسره گفتم :ممم..میی..شه ..سا..مم رو..ببی.نم ..بب..ببعدد ....نفس کم آورده بودم ...................

نازنین زهرا19
1392,11,28, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
آروم سر بلند کردم دیدم ..اول نگاه کرد به سرگرد ضیایی ..سرگرد هم سری تکان داد وتایید کرد ....تادستمو آزاد کرد دویدم رفتم بالا ..درخونه روکه باز کردم ..یک راست دویدم به سمت راه پله ها وباصدای که میلرزید گفتم :سااا.سامی ..





از تو اتاق پرید بیرون وگفت :بله مامانم ....





قربون این بله مامان هات بشم ..با یک دست تو بغل گرفتمش محکم و گونه اش روبوسیدم ...کل صورتش رو غرق بوسه کردم ....که آروم گفت :مامان ..چیزی شده ؟؟.....





کنارگوشش گفتم :نه عزیز مامان ..نه عمر مامان ...که دستش رو خواست بندازه دور گردنم ...برخورد کرد با روی چادرم ..خیس بود از خون .





.اول گفت :مامان چادرت خیس شده ...بعد کف دستش رو نگاه کرد وگفت :مام..مامان. خخ...خون ....بدم میاد ...خونهِ ...چرا خونی شدی ؟؟.....بــدم میاد .....





محکم تر بغلشکردم وگفت :هیس......نمی دونستم چی بگم ..یهو از بغلم در آمد ودستش رو کشید به دیوار ودرحالی که اشکش درآمده بود گفت :بدم ..میاد ...تو که میگفتی ..خون ....





ای بمیرم من که نفس بچه ام بالا نمی آمد ...چون چند بار آزار دیده بود ..خودمم روهم چندبار با صورت خونی دیده بود ..وحشت داشت ...هروقت یاد این میوفتم که دست جیگر گوشه ام رو بریدن ..آتیش میگیرم ......کاش هنوز آزاد بودم تا





نابودش کنم .......





رفتم سمتش وگفتم :هیس ...جون مامان .....





رفت عقب تر وگفت :چرا خونی شدی؟؟...اونا کی هستن که اذیتمون میکنند ..





بعد با شدت دستش رو کشید به دیوار وگفت :بدم ..میاد ..کی اذیتت کرده ؟؟....





کشیدمش تو بغلم وگفتم :هیس ..میشورمش ....





جلوی اشکام رونمی تونستم بگیرم ......





که خودشو کشید از بغلم بیرون وگفت:پاک نمیشه ...تمییز نمیشه ....





انگار مثل بعضی اوقات که کابوس میدید وبعدش که بیدار میشد تالحظه ای نمی تونست از اون فکرا خارج بشه ..ومدام میگفت :نکین ..مامانم ....





آی خدا دارم کم میارم ..





تندی بغلش کردم .درحالی که به گریه امونم نمی داد گفتم :ببین میریم میشوریم ....دستت تمیز میشه ....





اشکاش رو دستم میریخت ..بردمش داخل روشویی وگفتم :الان تمیز میشه ....هیش .....





خدااا .....





دستشو شستم وگفتم :پاک شد ...





که جدا شد ازم وگفتم :کثیفه .....خیلی خونیِ.....





یعنی داشتم زجر کش میشدم .....





رفتم سمتش که پایین رفت .....دستش رو میکشید به دیوار ...





کاش نمی آمدم ببینمش تا خاطرهای عذاب آورش یادش نیاد ....





داخل همون جا ..سر خوردم نشستم ...زارمیزدم به حال خودم.....





که صدای مَردَم رو شنیدم که گفت :بابایی تمیزه ...ببین دستت تمیزه ....





قلبم داشت میسوخت ....





..........بابایی به جون خودم تمیزه .......خب میشوریمش ...هیس .....





نای این که بلند بشم رونداشتم ..خودموکشیدم بیرون ..روی زمین ....به دیوار تکیه کردم وبه صدای سامم که مدامم میگفت :بدم میاد ...از رنگ قرمز بدم میاد .....دستم کثیفه ....





نابودی یعنی این..ذره ..ذره آب میشی وزجر کش میشی .....

نازنین زهرا19
1392,11,28, ساعت : 10:02 بعد از ظهر
نای این که بلند بشم رونداشتم ..خودموکشیدم بیرون ..روی زمین ....به دیوار تکیه کردم وبه صدای سامم که مدامم میگفت :بدم میاد ...از رنگ قرمز بدم میاد .....دستم کثیفه ....





نابودی یعنی این..ذره ..ذره آب میشی وزجر کش میشی .....





سرم روگذاشتم روی زانو هام که ..صدای قدم های رو شنیدم ..سربلند نکردم ..نمی دونستم کی هست ....دستش رفت زیر چونه ام ..مامانم بود ...خزیدم تو آغوش مادرانه اش و گریه کرد ..همین طور هم گفتم :جون من خوب مواظبش





باشین ...مثل باباش مرد بزرگش کنین ...مامان دارم میمیرم ..چرا این جوری شد مگه یاسر با خانواده شما چه مشکلی داره ؟؟....





کنار گوشم با لحن دلنشینی گفت :آروم باش عزیزمادر...اصل این ماجرا برای زمانی هست که جنگ بود ....چرا باید کم بیاری ...پسرت روباید خودت بزرگ کنی نه من ....میدونم آزاد میشی ....آروم باش دخترکم ...





صدای سام رو روی روح وروانم خط مینداخت ..صداش میومد که میگفت :مامانم ...دستم .............





خودمو بیشتر به مادرم نزدیک کردم وگفتم :دارم داغون میشم ..چطور سامی رو آروم کنم ...مامان برید آرومش کنید ...یاد تموم اون روزهای نحس افتاده ....نمی خوام از این بیشتر آسیب روحی بخوره ..من که نمی تونم برم سمتش ...ازم





دوری میکنه ...توروخدا آرومش کنید ....





پیشونیم رومیبوسید ومیگفت :بذار به دستت برسم ..تا زمانی که ببرنت ..بیمارستان ..خونی تو بدنت نمی مونه ....





سربلند کردم .تو چشمای خیس ا اشکش نگاه کردم وبا صدای که از بغض درنمی آمد گفتم :جج..ج.جون من ...بب.ببری..ببرید ..پیش..س.سام...





دوباره پیشونیمو بوسید وگفت :بمیرم این حالتی ..درمونده نبینمت ....میرم عزیزکم ...





ازدر که خارج شد ..حس کردم همه جا واسم سیاه شده ....سرم رو تکیه دادم به دیوار....هیچی نفهمیدم ......................





چاوش






داخل اتاق که شدم ..دیدم سرش رو تکیه داده به دیوار....اشکاش آروم میاد ...اززمانی که متوجه شدم باید بره ..حالم دست خودم نبود .....تا قبل ازاین که درباره اش بدونم ..بدونم چه سختی که نکشیده..چه عذاب های که ندیده ...متنفر





بودم ازش ..اما الان حاضر بودم هرکاری کنم فقط این حالتی ...روبه نابودی نبینمش ....سامی با کاراش بیشتر داغونم کرد ......"حتی نمی ذارم واسه ثانیه ای بمونی تو زندان ....سرش رو بغل گرفتم وگفتم :خانومم ...





جوابی نداد ..نکنه بازم حالش بدشده ..سریع دور دستش پارچه ای محکم بستم تا تیر داخل دستش بالاتر نره ...دوباره گفتم :روشنا ...خانومم....





با چشمای که از اشک برق میزد گفت :جانم .....





صداش انقدر آروم بود که سرمو بردم پایین وگفتم :به جون سامی می ذارم زیاد باشی ...





لبخند بی جونی زد ...وبیشتر آمد تو بغلم ....دقیقا مثل روزی شده بود که حالش حسابی بد شده بود وایست قلبی کرده بود ....





هرچی صداش زدم چشم بازنکرد ....همین طورکه بغلم بود بردمش پایین وروبه نرگس گفتم :آب بیار ...روشنا ؟؟....





نیمه چشماش روباز کرد وبا بی حالی گفت :بادمجون بم آفت نداره ...نترس ....رمق هیچی ندارم ...





لبخندی زدم وگفتم :یک بار که آفت داشت ...ماروهم تا لب مرز سکته برد ......





سرش رو تکیه داد به قفسه سینه ام حرفی نزد ....





که سرگرد ضیایی آمد داخل خانه وگفت :آقای احمدی بهتر ببرنشون بیمارستان ....منم باید برم ..افسرصفایی هستن ....





مطمئنم ..این مرد ..جون داد تا اینا رو گفت ....یکی از بهترین دوستای بابابود ...ونمی تونست به همین راحتی بیاد جلو ومگه متهم روباید منتقل کنیم ستاد ..تا بقیه اقدامات اولیه انجام بشه .....





ازدر که رفت بیرون ..نگاهم افتاد به خانوم صفایی که بایکی دیگه از بچه های ناجا بیرون ایستاده بود .........

نازنین زهرا19
1392,11,29, ساعت : 02:23 بعد از ظهر
روشناروگذاشتم روی مبل راحتی ..ورفتم بیرون از خونه ..وروبه..پدرم گفتم :بعدش چی میشه ؟؟......





دستاش رو درجیبش کرد وگفت :هیچی ..میبرنش..بازجویی ...هراتفاقی رو که افتاده توضیح میده ...وطبق حرفای هم که اون پسره که تیر خورده ....همه چی مشخص میشه ...فقط این موضوع مهمه که یک سند ویا مدرکی باید پیداشه که





روشنا بی تقصیر بوده واگرنه ..حکمی رو که قاضی براش میبره ..میشه اعدام ...





کلمه اعدام تو سرم پیچید ....نه یک بار ..نه دوبار .......نمیذارم به اونجاهاش برسی ......





داخل خونه شدم دیدم ..داره به سام که تو بغل نرگس بود ..با حسرت نگاه میکنه....مادرمم کنارش نشسته ودستی رو که مطمئنا مثل همیشه یخ هست رو در دستش گرفته ...بی رمقی از چشماش میبارید ...سریع رفتم سمتش وگفتم ..پاشو





زودتر بریم بیمارستان ..تا حالت بدتر نشده .....نگاهش فقط روی سامی ثابت شده بود ..با بی حالی بلند شد ...فکر می کردم ..الانه که سیل اشکاش جاری شه ..اما انگار تو چشماش هیچ حسی نبود ..نگاه از سامی گرفت ....وخودش رو





رسوند به در ...صدای نفس عمیقی رو که کشید ..رو هم من متوجه شدم ...نگاه کردم ..دیدم افسر صفای ..جلوتر رفته ...برش گردوندم وتوچشمای که هیچی ازشون مشخص نمی شد ..نگاه کردم ..فقط برق خاصی چشماش داشت ....دستش





رو گرفتم ..میخواستم بیاد سمتم ..اما انقدر بی حال بود که پرت شد تو بغلم ..دستام دورش حلقه کردم وگفتم :اجازه یک اعتراف بکنم ....رو قفسه سینه ام رو بوسید وبا بی حالی ادامه داد .بفرمایید ......





گونشو بوسیدم وگفتم :بریم ..هیچی.......





نگاهم کرد وبا چشمای بی فروغ گفت :آها زرنگ شدی ....میذاریمون تو خماری ؟؟الان تا کی باید بصبریم تا شما حرف بزنید ......





چشماش رو بوسیدم وبالحن خودش گفتم :فدای داری خانوم خوشگله ......





ریز خندید وگفت :واقعا خوشگلم ..الان قیلفه ام دیدنی شده ...صورت رنگ پریده ....درستش میشه مرده متحرک ........





خندیدم وگفتم :مگه خودتو دیدی ؟؟....





نگاهم کرد وگفت :نه اما حال وروزم مشخصه .....





چشماش رو بوسیدم وگفتم :خانومی خودمی .............





داخل بیمارستان اصلا حرف نزد ..جواب های دکتر رو هم ازش میپرسید ...وضعیتش چطوری هست رو با بله ونه جواب میداد ....گلوله رو که از دستش خارج کردن ..نگاهم کرد وآروم گفت :سام....





وای که تمم ذهنش پرشده بود از سام ...پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :من قسم بخورم باور میکنی که قرارنیست زیاد اونجا باشی ؟.....





لبخندی زد ..اما اگر اسمش رولبخند گذاشت ....گوشه لبش بالاآمده بودبه نشونه لبخند... با لحن قبلی گفت :نه به اون موقع که میخواستم سام رو ببینم ..افسره از سرگردش اجازه گرفت ..نه به الان که غیبشون زده ...کجان ؟؟....





با اخم نگاهش کردم که خندید وگفت :اُوه ..اُوه ...به هم صنفاشون توهین کردیم .....





خندیدم وگفتم :روشنا دراین که بی گناهی شکی نیست ...فقط مدرکش مهمه عزیزدل...اون اخم هم برای این بود که..جوری گفتی ............حس بدی دست دادبهم .....





بی جون خندید وگفت :خب چرا حس بد ....متهم گرفتن دیگه ....نه بی شوخی کجاست این ملکه !!....فامیلش چیه ؟؟....طفلی شوهرش ....





مشخص بود سعی داره به روش نیاره داره فرومیپاشه ....صداش مثل همیشه بغض داشت ....

نازنین زهرا19
1392,11,30, ساعت : 01:21 بعد از ظهر
دستش رو گفتم وگفتم :ملکه بیرون تشریف دارن .....





خندید وگفت :نه جدی ..طفلک شوهرش ...فکرکنم ..یک چیز بگه ..به حرف نکنه ..همیچین داد بزنه ..شوهر دومتر پره بالا ....





خندیدم وگفتم :روشنا بنده خدا که کاری نکرده ..از موافقش اجازه گرفته .....





با اخم نگاهم کرد ...





خندیدموگفتم :نچ ..نچ ......





خندید وگفت :خیلی باحالی ...کی میریم ؟؟.....





انگار نه انگار ....نمی دونم چرا نمی تونم روشنا رو بشناسم....اخلاقش ضد نقیض داره ....اگرچه این خنده هاش فقط برای این که خودش رو بی توجه نشون بده ...وبگه براش چیزی نیست ..اگر چه باسختی های که کشیده چیز خاصی





نیست .....اماهرچی باشه یک زنه ...یک مادره....





سرمو بردم پایین تر وگفتم :کاش همه چیز رو همون موقع گفته بودی ..فرصت باهم بودنمون رو از هم نمی گرفتی ..خیلی خانومی ..گل من .....خیلی دوســــت ..دارم....گل خانومی من .....





باز هنگ کرد ..چشماش گرد شده بود ....خب چیه ؟؟...سخته دائم بهش بگم دوسش دارم ..خودش میدونه دیگه ...اما الان نمی شد نگم ...وجودش برام افتخاره ..خیلی برام باارزشه ...





لبخندی زد وگفت :به ..به ...آقامون چی گفت ؟.....





خندیدم وگفتم :روشنا یک چیزی رو که میدنی رو من نباید که دائم بگم .....





ابروی داد بالا وسرش روبه طرفین تکون داد ولباش روغنچه کرد وبالحن بامزه ای گفت :نچ ..نچ ..ما چیزی نمی دونیم ...





دستموگذاشتم روی پیشونیم وخندیدم ...که گفت :بخند ..بذار دارم برات ...کچلت می کنم ..ببینم بازم بلبل زبونی میکنی ..میخندی ......





دستش رو بوسیدم وگفتم :جرئت داری ؟؟....





اخم کرد وگفت:بیا اصلا من تو باید دائم دربحث باشیم ...بله که میتونم ....فکرکردی ....





اخمش رو بوسیدم وگفتم :ببینیم وتعریف کنیم ...اخم نکن ..بخند خوشگل تر میشی ....





اخمش رو پررنگ تر کردو وگفت :نه همون اخم بهتره ...بعد خنده دار گفت :میگم همچین پرجذبه نشونم میده .....





آی خدا... این که سعی میکرد خودش رو بی خیال نشون بده وبخنده ...داشت نابودم میکرد ..عمرا اگر بذارم اونجا بمونه .....





به سرمش نگاه کردم ..هنوز نصفه بود ....





لبه تخت نشستم وگفتم :آمریکا چه مدت بودی ؟.....





به پنچره که نیمه باز بود نگاه کرد وگفت :یک ماه ...اونم برای اینکه یاسر فرستادم تا اگر بشه بایکسری از کله گند های اون ور آبی معامله بکنه ...البته طرفش ...برای دبی بود ...اون زمان آمریکا بود ....





دستام مشت شد ....وگفتم :کی برگشتی ؟؟....





نفس عمیقی کشید وگفت:همون موقع که آقاجون فوت کرد ..آمدم ایران که پدرم گفت بیام مجلس آقاجون ...کجاست دلم براش تنگه ...از وقتی آمدم همون ده دقیقه که از فرودگاه آمد دنبالم ..دیدمش ....

نازنین زهرا19
1392,11,30, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
حرفی نزدم ...بعد مکثی گفتم :درمورد این که گفتی اون تشکیلات به اسمه سامی ..شده ..راست بود؟؟ ...




خندید وگفت :نه ..اون موقع حرصم دادی ..میخواستم حرصت بدم گفتم .....من تا جایی که تونستم سامی رو از دست این لاشخورها دورکردم ...بعد نفس عمیقی کشید وگفت :ازاین به بعدشم تا زمانی که بگیرنشون مسئولیتش با تو



.................................................. ..............




دقیق نگاه کردم تو چشماش وگفتم :واجبه داد بزنم به سرت وبگم زیاد اونجا نمی مونی ...این چه علاقه ای که تو داری ..نسبت به این مسئله ........




خندید ..دستش رو فرستاد بین موهام وگفت :آی که اگر خودتو ببینی ....الهی ..




خندیدم وگفتم :این حرفا میره لای یک نون گرم ....به وقتش همچین جبران کنم که کیف کنی ...




ازشدت خنده شونه هاش میلرزید ....




کنارگوشش گفتم :جوک گفتم ؟؟.....




با خنده نگاهم کرد وگفت :میگم فدای داری ...آره بانمک بود ...این همه تهدید کردی یک بارهم ندیدم کاری کنی ......




اخم کردم وگفتم :خب ریزه میزه ای دلم برات میسوزه .....اون موادی که تو خونه ات بود ..قضیه اش چیه؟؟؟.........




نگاهم کرد وگفت :اوایل فقط تو آزمایشگاهش بودم ...مجبورم میکرد ....فرمول های شیمیایی ....جدیدی رو درست کنم .....یاد داشتم ها ..اما یک چیزای درست میکردم که به دردنخورباشه وبایک بارمصرف اثر بذاره روی اعصاب وطرف



رو یا بکشه ..یا دیونه ...مطمئنا یک همچین چیزی به دردش نمی خورد ..چون باید یک چیزی درست میکرد که کمترین خطر رو داشته باشه ...وبه قول خودشون بهترین کیفییت ...آدمو ببره هپروت .....جدیدن هم داشتن نخ وبرنز رو



درست میکردن ...فرمول شیمیایی ...رواز طرف های کویتیش گیر آورده بود .......




اینا رو که میگفت ....تو اوج عصبانیت بودم ....




نگاهش کردم ..باز بغ کرده بود وآماده گریه .....صورتش رو بطرف خودم گرفتم وگفتم :میدونی اون تشکیلات کجاست ؟؟...




سرش رو تکون داد وگفت :نه ...هرزمان اونجا میخواستم برم ...سوار یک ون میکردنم ..واصلا متوجه نمی شدم دارم کجامیرم .....




مشتی زدم روی لبه آهنی تخت ....




یهو باگریه گفت :ببخشید ..میترسیدم ازاین که کسی حرفم روباور نکنه ..همین طور که دیدی پدر خودتم باور نکرد ...ترسیدم ازاین که تهدید کرده بود که ستایش رو ..........................اولین باری هم که رفتم برای زمانی بود که با اکرم



رفتم ..خونه اش برای تسلیت ..زن اولش مرده بود ..میدونی که ....اون موقع ازم خواست یک ....




وای که نفسی براش نمونده بود وداشت اینا رو میگفت ...چنان گریه میکرد ....که از پای چشماش چندتا چندتا گوله اشک پایین میومد .....




اشکش رو پاک کردم وگفتم :میدونم ...ازت خواست چیکارکنی ؟؟....




دستاش رودور گردنم انداخت ...وای که این اشکاش رو اعصابم بود ...نه این که بخوام از صدای گریه اش ......نه ..ازاین که این طور اشک میریخت ومن .............نمی دونستم فعلا کاری کنم .....دستام رو دورش حلقه کردم ...با همون


حالت گفت :اکرم هم همراهم بود ..چون برای تولد ستایش میخواستم خرید کنم ....ازمن خواست که ساکی که بحساب برای دوستش ..بود ببرم ..بهم گفت ...دوستش سال خورده است و....از زمان جنگ ..شیمیایی شده ...کسی رو نداره که



براش ببره ...تو ساک هم یکسری چیزهای مهمی هست که باید به دستش برسه .....نمی خواستم قبول کنم ..به من ربطی نداشت .....ولی اکرم گفت ...باشه عموجان میبریم ....مسیرمون همون طرفی هست که گفتید .....اکرم اینو گفت ..اما



به من نگاه کرد وگفت :روشما خانوم ببخشید زحمتش باشما شد ...سوگند نبود واگرنه به اون میدادم .....حاج باقری احتمالا نیست ..بیمارستانه ووآخه اوضاعش وخیم تر شده ....اما پرستارخونه گیش هست.......




شیقیه اش رو بوسیدم وگفتم :آروم باش خانومم......




زیر اون چپیه رفته سنگر گرفته .... دم از امام وشهدا میزنه .. ...با خاک یکیت میکنم ....حاج باقری بنده خدا رو خوب میشناختم ....عکس هاش رو آلبوم باباکه از زمان جگ بود ..دیده بودم ....ازاسم این شهید گران قدر ستفاده کرده



................خدایااا...فقط صبر بده تا زمانی که گیرش میارم .......


************************************************** ***********************************
میگم آوتارم خوشمله ؟؟....خیلی دوسش میدارم .......

اینم از لینک نقد ....بهم ثابت شده تا نگم بیاید نقد ..نمیاید ...بهر حال مرسی از کسایی که چه میان نقد ونظرشون رومیگن .....چه نمیان ...متشکرم از همه

http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,03, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
ببخشید ..کم .کوتاه ..هست ...انشاالله سعی میکنم پست بعدی رو تندی آماده کنم وبراتون بذارم ...
************************************************** *****************



نگاهش کردم...به سقف خیره شده بود ...لبخندی زدم وگفتم :این همه اشک رو از کجا میاری ؟؟......





لبخندزد وگفت :نادر که بهوش بیاد بعد چی میشه ؟؟..





درجوابش گفم :میبرنش بازجویی ..بعدش هم که پرنده رو میفرستن دادستانی ....تاقاضی حکم براش صادرکنه ....ومطمئنااعدام میشه .....مگه این که حسابی ...اعتراف کنه ..همه چی رو باجزئیات بگه ..با پلیس همکاری کنه تا از





مجازاتش کم بشه ......





..دیگه حرفی نزد واز پنچره به بیرون ...به آسمان آبی خیره شد ....که یواش زمزمه کرد ببخشید ...





پیشونیم روتکیه دادم به پیشونیش وگفتم :چند بار میگی ..اصلانباید بگی ..خانومی من که بی تقصیره ...





یهو گریه اش بیشتر شد وگفت :نه مرگ دخترم ...تقصیر من بود ...اگه ....





پنچ تا انگشت دستم رو در لابه لای انگشتاش قفل کردم وگفتم :هیش ...تو بی تقصیری ...





دستاش رو گذاشت روی صورتش ..سرش رو به طرفین تکون داد وگفت :نه ...نه ...همش ..





خواستم ..دستاش رو از روی صورتش بردارم که نذاشت ..مچ دستاش رو گرفتم ...دستاش رو که برداشتم ..گفت :تو رو خدا ببخشید ....





ای خداا ....داره داغون میشه ....همین طورکه دستاش رو گرفته بودم ..خم شدم پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :باشه ...بااین که میدونم بی تقصیر بودی ..گلم ...بسه .......





بالاخره طاقت نیاورد ..هرچی باشه ...یک زنه ....با یادآوری ستایش دلم خون شد ...بایک دستم شقیقه هام روفشار دادم ........





که چرخید ..سرش برد زیر بالشت ...دوطرف شونه اش رو گرفتم وگفتم :هی دستت ..الان باز خون ریزی میکنه ....توروجون سامی ...نکن با منو خودت این طوری ...روشنا ........





جواب نمی داد .....برش گردوندم ...وجدی گفتم:تمومش کن دیگه ....





باداد گفت :نمی خوام ..اگه به حرف اون عوضی میکردم ..الان ستایشم بود ...مقصر منم ...





میدونستم تموم ناراحتیش رو داره سراین موضوع که...دارخودش روهم نابود میکنه ..خالی میکنه .....





محکم تکونش دادم وگفتم :حق گریه کردن نداری ..فهمیدی ....بعدم اشکاش رو پاک کردم وگفتم :یک قطره اشک دیگه بیاد پایین سامی رو ازت میگیرم واصلانمیارمش که ببینیش......





لب گزید تا صدای هق ..هق گریه اش بلند نشه ......تنها راهش همین بود ....یعنی .............پوفففف





ساکت نشسته بود گریه میکرد .....دستم بردم تو موهام .....دست دیگه ام رومشت کردم .....که یواش






گفت :جدی سامی رو نمیاری ؟؟.......





آی خدا .....نگاهش کردم وجدی گفتم :بله ....می خوای ببینیش ؟؟.......





دستش رو گرفت جلوی دهنش ...حرفی نزد ......





رفتم سمت دروگفتم :پس خودت انتخاب کردی دیگه ؟؟.....هرطور که توبخوای....سامی هم به نبودنت عادت میکنه ..تواین مدت .......





وای که چقدر لج باز بود ...بدون داشتن امید .....





درباز کرد که صدای ضعیفش آمد که گفت :باشه ........





برگشتم ونگاهش کردم ......روی تخت نشسته بود ..پاهاش رو جمع کرده بود توشکمش .دستاش روروی زانوهاش بود ....صورتش رو گرفته بود ........





رفتم بیرون ودربستم .....به صفایی نگاه کردم که بایکی دیگه از مامورها ایستاده بودن ...که دستم عقب کشیده شد وصداش بود که گفت :باشه ...گفتم باشه ...توروخدا ...





برگشتم نگاهش کردم ...آنژوکت از دستش خارج کرده بود ...پشت دستش ازخون پرشده بود ...دستش رو گرفتم .درحالی که سمت اتاق میبردمش رو به صفایی که با تعجب نگاهمون میکرد گفتم :برید بگید پرستار بیاد اتاق 420......داخل





که شدم ..نگاهش کردم وگفتم :معلوم هست چیکار میکنی ؟؟...چرا سرم رو از خودت جدا کردی .....خیلی جون داری ...ضعیف نیستی که .....





فقط نگاهم می کرد اون لامصب اشکاشم پایین میومد ... با بغض گفت :آره من بیمارم ..مریضم ...اما به وقتش ...





دستش تو هوا موند ...به خودش اشاره میکرد .....از زور بغض نمی تونست حرف بزنه ...نمی خواست اشکاش صد برابر بشن.....

نازنین زهرا19
1392,12,09, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
سلام به همه دوستانی که رمان رومیخونند ..مارو بخاطر این تاخییر کله گنده ببخشید ..اینم از یک پست گنده
************************************************** ************************************************** ************




فقط نگاهم می کرد اون لامصب اشکاشم پایین میومد ... با بغض گفت :آره من بیمارم ..مریضم ...اما به وقتش ...




دستش تو هوا موند ...به خودش اشاره میکرد .....از زور بغض نمی تونست حرف بزنه ...نمی خواست اشکاش صد برابر بشن ...




صداش میلرزید ..اما گفت :این اجازه رونمی دم که کسی بخواد سامی رو ازمن جدا کنه ...حتی اگه انقدر حالم بد باشه که خودمو بکشم روی زمین ..میرم همون سمتی که سام هست ..نمی ذارم بگیریش ...بی خودی تهدید نکن ...دوست

داشتم سرم روبکشم ..به تو ربطی نداره !!!!.......




رفتم سمتش ومچ دستش رو گرفتم ..که گفت ول کن دستمو .....




حرف نزدم ..فقط نگاهش کردم ..سرتاپاش رو .....




حرکت کردم ..به سمت تخت بردمش ..که گفت :آی دستم ...باهات دارم حرف میزنم ....




که پرستار ..آمد داخل اتاق وروبه روشنا گفت :خانوم ..چرااین سرم رواز خودتون جدا کردید؟ ....با این ضعف شدیدی که دارید ..احتمال داره حالتون ..بدتر بشه ..گویا کم خونی هم که دارید .....




دستش رو رها کردم ..رفتم سمت پنچره ...ودستام روزدم به لبه هاش ..وبه پایین ..که قسمت فضای سبز بیمارستان بود نگاه کردم ....این حرفش برام سنگین بود "به تو ربطی نداره "...باشه ...




که پرستارگفت :آقا مراقب همسرتون باشید ..سرم رواز خودشون جدا نکنند ....




برنگشتم ..فقط سر تکان دادم ....




سرم به شدت درد میکرد ..اصلا یک چیز طبیعی شده بود برام ..همیشه خدا همراهم بود ..."به تو ربطی نداره "....




صداش برام زنده شد .."باشه روشنا خانوم "......




اتاق تو سکوت محض بود ....چقدر به این بی سرصدایی محتاج بودم...فقط گاهی صدای نفس های عمیقش میومد ..




بهتر بود برم پیش بهرام تا اگر اطلاعات جدیدی داره ..کارم روشروع کنم ...تک تک شون به خاک سیاه مینشونم .....




که مثل همیشه گفت :چاوش ....




برنگشتم ..دستی به گردنم کشیدم ونفسم روآزاد کردم وگفتم :بله ....




با لحن قبلی گفت :میشه برگردی ؟؟....




نزدیکش رفتم وگفتم :بله..کارت روبگو ..باید برم .....




آب دهنش رو قورت داد ...."مطمئنم بغضش رو قورت داد ".....




نگاهش رفت سمت دیوار سفید روبه روش وگفت :پس هیچی ...برو ..دیرت نشه !!...




....نه الان .....




دستام روزدم لبه تخت وگفتم :قضیه این مواد داخل خانه ات چی بود ؟؟.....




نگاهش ثابت مونده بود ...همین طور گفت :یاسر از من خواسته بود ...که بایکی دیگه از کله گنده های که تو پخش مواد مخدر هست ..شریک بشه ..منو فرستاده بود ..تا معامله رو درست کنم ..قرار بود به عنوان نمونه ..چند نوع از

موادش رو ببرم ..اما نبردم ...اماچون داشت دستم رومیشد ..بعد مدتی بردم ..وقرار شده بود ..یکسری از مواد رو اونا تولید کنند وبدن به یاسر ..اون موادی که تودیدی ..همونا بود که باید بهش میدادم ....طرف معامله هم انگار سالن

پرورش ماهی داشت ..امادر اصل آزمایشگاه تولید موادش بود .....اسمش میلاد کیهانی بود ...سالن پرورش ماهیش هم ...دماوند بود ....اگر برای بازیدی از صنف های دیگه برن ..همه چی درست ومرتبه ..انگار واقعی پرورش ماهی هست

..اما یک زیرزمین داره ..که درش ضلع جنوبی ساختمان ..داخل پارکینگ هست ....آزمایشگاهش اونجاست ...یک نفر دیگه هم همکارش هست که اسمش غزل سمساری هست ...البته پدرش هم بحساب یکی از نامی های پخش موادِ......




چشماش رو بست وگفت :همین قدر میدونستم ....یاسر واسه این که حسابی ازم مدرک داشته باشه ..ازم میخواست این کارهارو انجام بدم ..البته باتهدید جون سامم .....نمی دونم چرا این کارو می کرد ..همون اول میگفت 2کیلو کاکوئین

همراهم هست ..حکمم به راحتی اعدام میشد ....نمیترسیدم از معرفی کردنم ..چون هرجورهم که خودش رو دور نگه میداشت ..بازم من میگفتم :قضیه یک چیز دیگه است ..خودش هم این رومیدونست ..بیشتر رو سام ..واذیت کردنش ..دست

میذاشت ...حسابی مواظبش باشی ها ...ثانیه چشم برنداری ازش ...




اطلاعاتی رو که داد ..عالی بود ..یک سرنخ ...میلاد کیهانی ..غزل سمساری ...دماوند ..سالن پرورش ماهی ......




تمام چیزای رو که لازم بود رو توذهنم ثبت کردم تا به بهرام بگم ..گرچه منتقلش که کنند بازجوش ..میشه..خد بهرام ....اما زودتر باید بگم اینا رو تا باتیمش اونجا رو بگیرن ....




صداش از فکر خارجم کرد ....




متوجه نشدم چی گفت ..عقب رفتم وگفتم :اطلاعات خوبی بود ..زیاد نمی مونی ..مطمئن باش ...




تندی گفت :ببخشید ....




پوزخندی زدم وگفتم :به اشتباهات متداول شما عادت داریم ...روشنا خانوم ...




حرفی نزد که گفتم :چیز دیگه ایم هست که برام بگی ؟؟...




نگاهم کرد وگفت :چرا ...ببخشید ..این جوری نباش دیگه !!.....

نازنین زهرا19
1392,12,10, ساعت : 03:12 بعد از ظهر
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
************************************************** *********



ابروی دادم بالا وگفتم :چطوری ؟؟....خودت خواستی ..اجباری نیست ...!!





با اخم گفت :چرا تهدید میکنی سام رومیگیری ؟؟..آزارداری ؟؟





روصندلی نشستم وگفتم :رفتار وکارهای تو از لحاظ دیگه ای به من مربوط میشه !!...هرجوری که میخوای باش ....دوست داری این سرم روجدا کن؟؟ ...میخوای نکن؟؟.....دراین جور مسائل آزادی عمل داری ..هرطور که دلت میخواد





رفتار کن ...برام مهم نیست دیگه !!...خودت میدونی ؟؟....





نذاشت ادامه بدم عصبی گفت :بــاشه ....!!





بلند شدم وگفتم :خداروشکر که فهمیدی !!...








روشنا ..








یعنی بی رحم که میشد ..وحشت ناک میشد ...حرفاش مثل نیشی تو قلب آدم میخورد ....چه اشتباهی کردم .از دهنم پرید به تو ربطی نداره !!...یا معدل درستش به تو چه؟؟!!!......بی محلیاش رو مخم رژه میرفت..این که گفت برام مهم نیست




دیگه ....میدونم فقط برای اذیت میگه ..قلبی نیست ..اما همون حرفشم ..دردداره ...خب دوست دارم مَردَم ..کسی که قراره ازاین به بعد همگام باشه باهام ......وای همیچن اخم کرده ..میرغضبی شده بود ....چطوری از دلش دربیارم ....این





رومتوجه شدم که کینه ایم نیست ..اماخدا نکنه ...یکم بربخوره بهش ....با حرفاش وکاراش ..آدم دیونه میکنه ...یعنی معنی درستش میشه یک انسان سنگی ...حرفاش رو میگه وآدم با همون کلامش میسوزونه !!...





باصداش از فکر خارج شدم ...نگاهش کردم که گفت :قضیه این آراس ...عکس های داخل گوشیت ؟؟...اون مردی که عکس داری از واون بچه ها چی هست ؟؟.....





دیگه تعجب نمی کردم ...فضوله ...لبخندی زدم وگفتم :شما از کجا میدونی ؟؟......





سرشو آورد جلوم وبا همون اخم پررنگ روی صورتش گفت :انتظار داری ؟...بعد از هفت سال که نمی دونستم دقیق چیکارا کردی وکجاها رفتی ....همین طوری بی گدار بزنم به آب ودرباره پیشنهاد ازدواج بهت بدم ...البته اولش فکرکردم





شوهرته اون مرده ...اما دقت که کردم ..نه ....این پیشنهاده ..همین طوری رو هوا نبود خانوم .....درسته قبلا هم با هم بودیم ..اما هفت سال گذرزمان زیادی هست .....البته چیزای دیگه ای هم بود !!...





پوزخندی زد وگفت :باید میفهمیدم ...خب کی بودن ؟؟.....





بادم خالی شد ....آی که دوست دارم لهش کنم ...از اول ازدواج میدونست دوسش دارم ها ....بعد جناب با خودش فکر کرده بند ازدواج کردم ...نخیرم میدونسته یک همچین چیزی نیست ..فضولیش رو توجیه میکنه !!....





درجوابش گفتم :چرا رفتی سر گوشیم ....فضول !!...





سعی کرد خنده ..اخمش رو وسعت داد وگفت :آخه جوجه ...میخواستم فضولی کنم ..که تا الان خودم زیر بم همه چی رو صد باره ها درآورده بودم ...بازم که ایکیوت پایین آمده !!....





آی حرص میخوردم ..درجواب دادن کم میاوردم شدیدا ....با همون اخم گفتم :اصلا هرکی بودن ؟؟....





همچین صورتش رو آورد جلو که گرخیدم سرمو بردم عقب وگفتم :اُوه خب حالا ....زمانی که رفته بودم آمریکا ...با اون کسایی که عکساشون رودیدی ...دوست شدم ...آراس هم که بچه اون زوج دورگه ترکیه ....واروپایی بودن ...اون بچه




هام همین طور ....دیگه چی بگم ؟؟....





بلند شد از سر جاش وگفت :چیز دیگه ایم هست که بخوای بگی ؟؟...





میدونستم نیست اما گفتم :خیلی کینه ای هستی !!.....





با ژست جذابی تکیه داد به دیوار وگفت :نه خانوم ..شما گفتی ربطی داره ..منم گفتم باشه ...مسائل مربوط به بیماریت ....ودرمانت ..اصلا ربط نداره به من ....مسئله ساده است ..پیچیده اش نکن ...یک درخواست کردی ...البته یک طور





دیگه ....منم میگم باشه ..هرطور که توبخوای !!...اگر تو همین جا هم کاری بشی مهم نیست ؟؟...





این مهم نیست رو همچین با داد گفت ...که صفایی پرید تو اتاق ..وقتی دید ..وجودش اضافی وبی مورد هست ..با یک ببخشید ..تندی رفت بیرون ....





یعنی چقدرم من حساب بردم از این کلامش ..خندم گرفته بود ...چقدر جذابتر شده بود ...به قول فرنوش خرذوق شدم .....





که گفت :به من ربطی نداره که سرطانت چقدر پیشرفت داشته ...چقدر اوضاعت خرابه ...طبق حرف خودت .....یک اتم هم ارزش نداره ...فهمیدی ؟؟.....





این حرفش ...دلم شکست ...اَه که چقدر کشش میده ...حالا من یک چیزی از دهنم پرید بیرون ...ناراحت شدی درست ....آی خدا ..فهمیدم مثلا میخواد تنبیه کنه !!....





نگاهش کردم وگفتم :ببخشید ....





سری تکون داد وچیزی نگفت ...





که عصبی گفتم :خیلی بدی ...بدجنسی ....سنگی ..تو لوسی ...خود خواهی ...





خندید وگفت :ها ...همین ها رو تو همین موضوع فهمیدی ؟؟.....





ای که کاش میتونستم بلند شم ..چندتا مشت اساسی بزنم به بازوش .....





نمی دونم چی دید که لبخند زد .. حتما صورت سرخ شده منو از حرص !!!موذی ....دلش خنک شد ...اما حالش رو میگیرم ....





با اخم گفتم :بار آخرت بود ها !!..





درحالی که اخم کم رنگی داشت ..سعی کرد نخنده ....همین طور گفت :خودت خواستی !!...





وای که برگشتیم سر خونه اول ....تو حرص دادن استاد بود ....بترکی الهی .....





آمد سسمتم وگفت :گفتنی ها روگفتی دیگه ؟؟....





با اخم گفتن :نخیرم ...





باخنده گفت :جوجه .....خودت خواسته بودی ؟؟>...





با اخم گفتم :ببخشید ....





ابروی داد بالا وگفت :نبــخشــم چیکار کنم ...هی ؟؟...

نازنین زهرا19
1392,12,12, ساعت : 02:07 بعد از ظهر
چاوش ...





یاد چهره سرخ شده اش که میوفتم خنده ام میگیره ....اما دلم خونه ...دستش رو گرفتم وگفتم :حرفی نیست که توروند قضیه کمکم کنه .....




بامزه گفت :اوه...خیلیه ...اما نیمه اش حاشیه است ....میگم کی میری سرکارت؟ ....




لبه تخت نشستم وگفتم :همین امروز ..چطور مگه .....کسی رو میشناسی که معرف باشه .تواین کار ؟...




به سرمش نگاه کرد وگفت :آره ...اما فقط اسم ....البته نمی دونم اسماشون مستعاره یا واقعی ....




سری تکون دادم وگفتم :چطورمگه ؟...




پوفی کرد وگفت :یاسر زمانی که جلسه داشت ..کسی نمیتونست ..نزدیک بشه ...یک غول تشنایی محافظاشن ...




خندیدم وگفتم :چی محافظشه ..




اونم خندید گفت :اما یکی از محافظاش اسمش امیرحسین.....یک تک تیراندازه دقیقی هست ؟...اما خیلی حیونه ...یادم نمیره ..یکی از بچه های گروه روچطوری زد ...اَه .....




تعجب کردم حسابی ...وگفتم :تو دیدی ؟...اصولا وقتی میخوان سریکی رو زیر آب کنند ...نمیذارن بقیه بفهمن ...




سریع گفت :میشه تو یکی مورد حرف نزنیم ..حالم داره بهم میخوره ....




خیلی دوست داشتم ..بفهمم مگه چطور اون یارو کشته شده ..که حال زنم بعد این همه مدت خراب شده ...فقط گفتم :تیر به کجاش خورد .....




چشماش روبست وگفت :توسرش ...مخش پاشیده شد بیرون ....خودیاسرم کلی گلوله رونه شکمش کرد ....وای ...تموم دلش ..روده اش ...




به این جا که رسید ...فهمیدم دیگه حالش همچین خراب شده که روش رو بگردوند ...وچشماش رو محکم بست ...نفس عمیق کشید .......




سرش رو دست کشیدم وگفتم :علت این عمل وحشیانه چی بود ؟؟....دزدی از موادش ؟؟..یا لو دادنش ؟؟..




نفس عمیق دیگه ای کشید وگفت :میخواست.لو بده ....بحساب جلوی همه کشتش .بشه...درس واسه دیگران ...اون یک حیونه ....حیون ...میدونی بعدش چیکارش کرد ...




دستام مشت شد ..گفتم :بگو ....




صداش ضعیف تر شد ...یکی از سگای هارش رو ول کرد ....مجبورمون کرد ببینیم تیکه ..تیکه شدن اون دختر رو ....




انقباض دست مشت شده ام بیشتر شد ....یهو باگریه گفت :اون یک حیونه ِ..وحشی ....




وای خدا ..چی که ندیده ....با گریه زیاد گفت :حتی استخون های اون دختر رو ..




سریع گفتم :هیس ....میدونم ...سرش رو بغل گرفتم ....همچین لباسم روچنگ زده بود ...انگار الان یکی داره اذیتش میکنه ..پناه گرفته ........

نازنین زهرا19
1392,12,13, ساعت : 05:13 بعد از ظهر
سلام به دوستان عزیز ..با این خونه تکونی عید چه میکنید ها ؟؟...ما که دهنمون سرویس شد ..هرچی به این مامان خانوم میگیم خونه ای که تمیزه ..خونه تکونی که نمی خواد ..میگن نه ..خونه تکونی عید یک چیز دیگه است ...ما که نابودشدیم ..خخخخ ......

ببنید یک مسئله مهم این که اگر خوندین که چرا خود چاوش تو تمام عملیات های مربوط به گرفتن یاسر هست علتش اینه که ......متن زیر رو بخونید ....:mrgreen::mrgreen:
۱- تیپ یکم (یگان اول) - تیپ امیرالمومنین (ع) : مستحکمترین تیپ عملیاتی پلیس کشور است که به نوعی یگان عملیاتی سراسر کشور محسوب شده و مقر مرکزی آن در سه راه تختی (افسریه) تهران است. کلیه گشتهای ویژه (مرسدس بنزهای E-280 مشکی رنگ)، واحدهای عملیاتی نوپو (نیروی ویژه پاد وحشت)از زیر مجموعههای تیپ امیرالمومنین یگان ویژه نیروی انتظامی میباشند.

ها ..متوجه شدید که فقط یک ستاد هست ..مثل ناجا ستاد جداگانه ای درهرمنطقه نداره .پس نگید داستان خیالی شده این چاوش همه اش مانور میده ها ...:mrgreen::mrgreen:.....جدیدا مابسی پلیدشده ایم ....:mrgreen:درضمن چرا تشریف نمیاریدبه نقد ....بسی ناراحت بیدیم.....راسی ....این تیپ اول نیروی انتظامی بود ...اگر کنجکاو بودین ویا خواستین تیپ هاویگان های ویژه دیگه روهم بدونید بگید تابگم

************************************************** ************************************************** ************************************************** *******************************


دستم روگذاشتم رودستش وگفتم :بهش فکر نکن ...."کاش نمی خواستم تا برام بگه "....

حرفی نزد ...نمی دونم چقدر تو همون حال وهوا موند که باصدای گرفته از گریه گفت :یک چیزمهم ..سامی بشدت از تاریکی میترسه ..اگه ازت خواست براش چراغ اتاقی ..جایی رو روشن کنی ..دستش رو بگیر ببرش داخل اتاق ..بعد از مکثی ..چشماش که به تاریکی عادت کرد ..بهش کل فضا رو نشون بده .بگو هیچی نیست که بخواد بترسه ...

لبخندی زدم ..حتی تواین شرایط هم دست بردار این سامی نبود ....

به سرمش نگاه کردم ..آخراش بود ..."نمی خواستم موقع بردنش باشم ...حس غیر توصیفی رو دارم ..بلند شدم وگفتم :مواظب خودت باش ..

با رفتاراش تموم معادلات ذهنیم روبهم میزد ...آخه لبخند داره ؟؟...

درجوابم گفت :همین طور ..مخصوصا سام ...

از درخارج شدم ..که صفایی جلوم ایستاد وگفت :چطورن ؟؟..

دستی به چشمام کشیدم وگفتم :دکترش گفته بود .بعد از اتمام این سرم میتونه بره ...اما دستش ...

از لحنم متوجه حالم شد وگفت :نیازی نیست حتما بگید ..بچه های ستاد مراقبن آقای احمدی ....بعد..با گفتن یک بااجازه رفت ....قدم هارو محکم وتند برداشتم ...نباید ثانیه از زمانم رو ازدست بدم ..ازبیمارستان که خارج شدم ..باتوجه به وقت کمم ..سریع گوشی رو برداشتم .با بهرام تماس گرفتم ..همین طور به طرف ستاد میرفتم ...بعد از چندتا بوق صداش برام پیچید که گفت :سلام ..چطوری ؟؟..

دنده و جابه جا کردم وگفتم :سلام ..مرسی ..ببین یک سری چیزای مهمی الان روشنا گفت که هم به درد تو میخوره ..ومهمترش ..اینکه یک سرنخ واسه گرفتن این ..حیون ....

درجوابم گفت :بگو ....از همدستاش گفته ....



با پام فشاری به پدال گاز دادم وگفتم :آره ...دونفرن ...میلاد کیهانی که پرورش ماهی داره تو دماوند وغزل سمساری ...پدرش از نامی های پخش بوده ....ببین کارشون تولید بوده ..آزمایشگاهش زیر ساختمان ..هست ....ضلع جنوبی

.....فقط سریع بجنب ...دوست ندارم روشنا زیاد بخاطر هیچی باشه

************************************************** **********************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html#post12371480

نازنین زهرا19
1392,12,13, ساعت : 05:21 بعد از ظهر
اینم از پست بعدی :-2-38-:...بسی خوش حال بیدیم :-2-16-:..پست های پلیسیمان شروع شده بید:-2-35-: ...ماهم انتظار نقد داریم ..هرجا روکه در پست های بعددیدید که نتونستین خوب تو ذهنتون..فضارو شکل بدین وتو خود رمان برید... یک زحمت بکشید بیاید نقد تا من روش کارکنم ...باتشکر
************************************************** ************************



تند گفت :باشه خیالت راحت ..اما میدونی که روند خودش رو داره این قضیه ...بعد از بازجویی پرونده میره داد ستانی ....اگر بشه که اثبات کرد ..آزاد میشه ...درغیر این صورت ..اگر دادستان حکم صادرکنه که زمانش بیشتر میشه ...واگر


نه اگر نشه .یا حکم حبس میده تا سردسته ها دستگیربشن ...تموم تلاشم رو میکنم ....رو صحبت های نادر هم حساب باز کردم .....بچه های تیم حسابی ازش بازجوی کردن ...وآخرشم مشخصه دیگه ...اون خوک پیر گفته بوده که تیر


اندازی شه به سام ..هدفش سامی بوده ..به نرگسی ...و.مامان بگو جایی نبرنش تا زمانی که ته این ماجرا ها تموم شه....



از شدت عصبانیت ..باتموم قدرت چنگ زدم به فرمان ماشین ..هدفش سام بوده ...کشتمت ..



ادامه داد :البته ..بچه ها کلی ترسوندن این یارو رو مثل این که تازه کار بوده ...البته تو اظهاراتش نوشته که روشنا ..که اسمش تو گروه پریسا بوده وتموم باند با این اسم میشناسنش ..همیشه باتهدید فردی به اسم امیر حسین کاری رو


انجام میاداده ..که البته اونم به دستور اون یاسر .......تا الان که بچه های تیم چهره نگاری دارن با توجه به چهره ای که نادر میگه ..امیر حسین رو درست میکنند ..فقط تموم تلاشت این باشه که هرچی که فکر میکنی رو که کمک میکنه به

روند آزادیش بگی ...خبری هم رسید دستت مبنی بر آمدن یاسر خبر بده .....فقط دعا کن بشه ..قبل رفتن پرونده به دادستانی کلی مدرک جورشه که بی تقصیر بوده ...وتموم کاراش از روی جبری که وارد میشده بهش انجام می داده ....چون این جوری باهمون حکم اول آزاده ....



دنده رو با خمشی غیر قابل وصف عوض کردم وگفتم :باشه ....ببین ..ببین کی اقدام میکنی برای پاک سازی اون پرورش ماهی و دستگیریشون ....بفرست نیرو هات رو ....



خندید ....حرصم درآمد به چی داشت میخندید ..که یکی گفت :جناب سرهنگ ...این آدرس رو نوشتین ..بچه های یگان دارن میرن ..تندی گفت :بجنب بریم ...قبلش خوب موقعیت رو در میاوردی ..زیر بم اون ساختمان رو میخوام داشته باشم ...از چند تا در ورودی داره تا این که راه های زیر زمینیش ..بجنب دیر شد .....



پوفی کردم وگفتم :کی اطلاع دادی ؟؟...



باز خندید وگفت :تا آدرس رو دادی نوشتم رو تخته وبه سرگرد سهرابی گفتم ته توش ر دربیاره ...داری میری ستاد ؟؟....



درجوابش گفتم :آره ....



تندی گفت:چقدر عالی ....مطمئنم اعزام میشین ...اگر تشکیلات اساسی داشته باشن ...نیروهای ناجا به تنهای از پسش برنمیان ....



این روکه گفت ...حالم خوش شد ......سریع تر روندم ......

نازنین زهرا19
1392,12,13, ساعت : 08:04 بعد از ظهر
سلامی دوباره ...این از اون پست های هست که باید بیاید نقد وبگید چطور بود ؟؟...نیاید پست بعدی رو نمی زارم ...دروغ ....خلاصه ....ببنید تکنیک های اسلحه که نوشتم دراین پست ..همون کارهای هست که شاید تو کلیپ های نظامی دیده باشید یک سری حرکات خاصه ....یک کلیپ دارم از همین تکنیک های اسلحه ..عایا کسی میدونه چطورمیشه کلیپی رو در سایت گذاشت؟؟ ..اگر میشه ؟؟..وکسی هست که بدونه؟؟ ..بهم بگه ..تا بذارمش تو گروه دقیق متوجه بشین ...هیجانی بودن پست چطوره ؟؟..بگید ها بنده منتظرم......
************************************************** ************************************************** ************************************************** ************************************************



گوشی رو قطع کردم ....دعا ..دعا میکردم ...گزارش بده ....


داخل محوطه شدم ....کارت ورودم رو درآوردم ..جلوی دستگاه گرفتم ..بعد داخل ساختمان شدم ..یک راست رفتم ....داخل اتاقم ...ویونیفرم ..مشکی رنگ روپوشیدم ..با چشم دنبال سجاد بودم ...که سیاوش که یکی از بچه های تک تیر



انداز بود رو دیدم....یک رمینگتون برداشتم ورفتم داخل محوطه پشتی ..تو صف ایستادم وگوش دادم به آیات قرآنی که سرگرد سهیلی میخوند ...فقط از خدا خواستم اعزام شیم ....بعد از انجام تکنیک های اسلحه همه پخش شدن تا برن



تمرین .....




که صدای آژیر بلند شد ...دستم رومشت کردم وفقط خواستم که همونی باشه که من میخوام ....داخل اتاق تجهزات شدم ..نقاب مشکی رو زدم ..وتند تند ..چندتا گاز اشک آور برداشتم ...جااسلحه قسمت مچ پام رویک کلت گذاشتم ..همین طور


دور کمرم ..یک کلت دیگه گذاشتم ....یک سپر هم برداشتم ...نگاهم افتاد به سیاوش وگفتم :گرانوف برداری!! ...امروز باید سنگ تموم بذاری!! ....




تعجب کرد!! ...وقت نبود که بخوام توضیح بدم ...رمینگتون رو برداشتم وزدم روی شونه اش وگفتم :بجنب پسر.....دویدم سمت ماشین ها ....




داخل ماشین که نشستم ...گوشی رو داخل گوشام گذاشتم .به مقصدی که سرهنگ میگفت ..گوش دادم ...خودش بود .....شکرت خدا .....بازم رهبری تیم باخودم بود ...به حدی عصبی بودم که مطمئنم امون به هیچ کدومشون نمی دم ورو تک


تکشون یک خشاب کامل خالی می کنم .....




که سجاد گفت :امروزی یک جوری شدی ؟؟...




خندیدم وگفتم :درک میکنی لذت انتقام گرفتن رو ؟؟..البته اینا اطرافیان هستن ....اصلی نیست ...




با تعجب نگاهم کرد که گفتم :بعدا میگم ....




دوزاریش افتاد وگفت :یاعلی ....فقط هد ف میگیرم رو سر!! .....




از ماشین پیاده شدم ....سرباز ها پشت سرم بودن .....سریع یک نگاه اندختم به اطراف ..متوجه حضور بهرام شدم ..که یک جلیقه زد گلوله به تن داشت .به حالت ایستاده ..پشت درب ماشین ایستاده بود..وهدف گیر کلتش رو در زوم بود



....یک نگاه دقیق انداختم به ساختمان ....ویواش رفتم جلو ...به سربازای پشت سرم هم علامت دادم بیان جلو .....سپری رو که داشتم رو جلوم گرفتم وداخل شدم ....متوجه گروه تامین شدم که مثل همیشه از ضلع جنوبی وارد شدن


.....درگیری زیادی بود ....سرعت دادم ورفتم جلوتر ...نگاهم افتاد به دوتا جنازاه ی که داخل استخر بودن ....از محافظای ساختمان بودم ....پشت در اصلی سالن ایسادم ..گوشی داخل گوشم روفشاری دادم وگفتم :سیاوش ..به همراه تیمت



روبه طرف پشت بوم ها .




..تک تکشون سریع حرکت کردن .....سپر رو جلوم گرفتم .در روبا ضرب باز کردم ......هجوم تیرها بود که رونه میشد ..علامت دادم بچه ها ..پخش شن .انتهای سالن..پشت وسایل وخرت وپرت های مربوط به کارشون چند نفرایستاده بودن


وتیر اندازی میکردن ....نشونه گیررو رو سر یکدوم زوم کردم وتیر خلاصی دونفر رو هم زمان زدم ...یکی از همدستاشم پشتش بود ....درحالیکه میرفتم جلو ...هی برمیگشتم عقب تا مطمئن بشم ...کسی نیست ..که صدای بلند گرانوف ها



آمد ....داخل سالن بعدی شدم ..بچه ها هم درحالی که هرکدم پخش شده بودن ..پشت سرم حرکت میکردن ....خشابی عوض کردم واسلحه روسریع روی حالت مسلح قرار دادم .....متوجه حضور یکی از محافظا شدم که بحساب پشت دیوار


کنار استخر ایستاده بود ....سریع جلوتر رفتم ... بستمش به آماج گلوله های داغ وسوزان ...که صدای سجاد تو گوشی پیجید وگفت :هی پسر امون بده ....




سریع تر حرکت کردم ...همین طور هی برمگشتم عقب..تا مطمئن بشم ..از خالی شدنش ...که صدای جیغ زنی آمد که گفت :میلاد ..بجنب ....در مخفی این لعنتی کجاست ؟؟....دیالا ....بهت گفتم به دختره پریسا اعتمادی نیست ....یاسرخودشم



مکل داشت بایارو...بجنب ...




چون جلوتر بودم ...گوشی رو فشار دادم .روبه همه بچه های تیم گفتم :هدف در تیر راس .....شلیک گلوله انجام نشه ....فقط دستگیری ...اما از لحن حرف زدن دختره عصبی شدم ..با این که من پشت دیوار بودم .اونا طرف .که میخوردبه



یک محوطه باز ....در میرفتن ومتوجه حضورمون نبودن .....تفصیر خودش بود ..یک پاش رو تیر بارون کردم ..تمام عصبانیتم رو..روی فشار دادن ماشه اسلحه خالی کردم ..کاش سرش بود نشونه ام ....پسره برگشت تا دید نقش



برزمینه!!..... سریع یک خشاب دیگه عوض کردم .جفت پاهاش رو تیر بارون کردم ....





این روکاروکردم تا شاید تو بازجویی حرفای زده شه که زودتر اون حیون روپیدا کنم ....با چهار تا از بچه ها درحالی که نشونه گیر اسلحه ها روروی سرهای میلاد وغزل زوم کرده بودیم ..محاصرشون کردیم .....کاش میتونستم یک خشاب





کامل تو سرهرکدومشون خالی کنم ..حیف که زنده لازم بودن ....






که صدای بلند بچه های ناجا آمد که روبه سربازهای یگان خودشون گفت : دستبند بزنند وببرنشون ....جفت پاهاشون میلرزید وازبعضی قسمت های ساق پاشونم ...پوست وگشتشون کنده شده بود ...چیزی نبود ..تیرهای یک خشاب سی تای


تو پای هرکدوم بود ..ودستاشون روبردن از پشت سر به حالت ضرب دری پشت سرشون گرفتن ....دست بند زدن ....گوشی رو فشار دادم وگفتم :سیاوش اعلام وضعیت کن ...........


************************************************** *******************************


لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,17, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
سلام به همه عزیزان ...ببخشید واسه تاخییر ..از خونه تکونی درآمدیم ..رسیدیم شیرینی پزی ..مامان دیگه !!...

یک مورد مهم : ببنید ..من در مورد پست های بالای منظورم این بود که این یگان در شهرها فقط یک ستاد داره ومثل خود نیروی انتظامی نیست که در هرمحله ویا منطقه از استان ها باشه ..براکسایی که سوال پیش آمده بود براشون!! ...واینم دوباره میگم که نیروی یگان ویژه ..کلی فرق داره با نوپو ..واینم بدونید نوپو نیروی زن نمیگیره اصلا اما یگان ویژه چرا ..گفتم تا مبهم نشه یکسری چیزا ....
************************************************** ************************************************** *********************************************



صداش بود که گفت :جات خالی فرمانده ....



همین طور هم حرکت کردبه طرف اون محوطه باز ....با احتیاط ونگاهی دقیق وتیز ..کل محیط رو از نظر گذروند .....که چشمم خورد به یکی از همون افراد ..که پشت..به حالت خوابیده ..پشت یک جعبه بود ....اصلا عجیب ..فقط دلم


..میخواست سراشون رو زیر آماج گلوله هام ببرم ..نه یک تیر ..نه دوتیر ..یک خشاب ....دستم روگذاشتم روماشه وتوسرش چهار تیر باقی مونده از خشابم رو خالی کردم ..که صدای سجاد آمد که گفت :مثلا قرار بود تیر نزنیم به اون زن


ومرده ؟؟....



همین طور که خم شده بودم وخشابم روسریع عوض میکردم گفتم :زرزیادی میزد دختره ....



نگاهش کردم که همین طور که شلیک میکرد خندید وگفت :بـــله زر میزد برا زن دادا...



چه بیشعوری این!!!... ....محوطه باز ودرند دشتی بود ...چون پر بود از درختای کاج وسرو کارمون روسختر میکردبه همه علامت دادم نیم خیز برن جلو وحسابی مراقب باشن ...که همین طور که میرفتم جلو ..حس کردم کسی جلوترهست

..پشت یک سرو ....سرعتم رو بیشتر کردم ....همین طور هم اعلام کردم نیروی پشتیبانی رو بفرستن تا این قسمت کاملا پاک سازی شه ...از چیزی که جلوم دیدم ...تعجب کردم ...سوگند بود که با وضعیت بدی ..درحالی که میلرزید وگریه

میکرد.افتاده بود.سریع اعلام کردم کسی شلیک نکنه ونیروهای ویژه خانوم رو بفرستن ..چشمم یک سمت دیگه ای بود ...چیکار باید میکردم ..نفسش بالاهم نمی یومد ...جلوتر رفتم ...تمام دقت همه جا رو میپایدم ...که با حس این که کسی

داره از سمت راست نزدیک میشه ..چرخیدم ..وبا دیدن یکی از همون افراد به گلوله بستمش ..چشمم افتادبه سوگند که انگاری بی هوش شده بود ...جاهای از بدنشم به شدت خونی بود ...مشخص بود که ضرب چاقوبوده ...سم رو تکون

دادم ..وتمام حواسم روجمع کردم به جلو وبا احتیاط ودقت جلو میرفتم ...ذهنم پرشده بود از سوال؟؟ ...گرچه تعجبی نداره ؟؟!!..دخترشه ..اما فکرشم نمی کردم ...تموم بازوهاش وبدنش خونی بود ...ایجا چیکار میکرد ....چشم چرخوندم

...نیروهای پشتیبانی هم آمده بودن وبه ساختمان انتهای باغ میرفتن ..همین طور هم بچه های یگان میومدن پشت سرم که یک گودال بزرگ دیدم که جنازه های دختر وپسر به حالت افتضاحی افتاده بودن ..نیمی بدنشون درحال پوسیدگی بود

....نگاهم پایین بود که از تصویر یک آینه شکسته که تکیه داده شده بود به درخت ..متوجه چند نفر شدم که با گرانوف .به حالت سینه خیز بچه هارو هدف میگرفتن ...پشت درختی ایستادم حالت اسلحه ام رو از حالت رگبار درآوردم وتو

گردن ویا سراشون چندتا تیر زدم ..که سجاد که پشت سرم بود ومیرفت جلو گفت :دادا..چه خبرکه نبوده ..چه بوی تعفنی ..... ....بریم مثل این که نیروی پشتیبانی نیرو کم آورده ...



سریع تر حرکت کردم ..همین طور هرچندقدمی که برمیداشتم ..یک چرخ میزدم تا همه جهت ها رو زیر نظرداشته باشم .....یعنی سوگند با اون وضعیت ؟؟..پشت سرم رو نگاه کردم ....نیروی های ویژه زن ...آمده بودن ودرحالی که یک

پارچه میکشیدن دورش...میبردنش ....هیچ جایی ازبدنش نبود که خوی نباشه !!!

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
سلام به همگان ...خوبین ؟..خوشین ؟...ببشید کمه ؟..یادش بخیر یک زمانی چه تپل پست میذاشتیم ..هی ..

گاهی زیر بارون با تو و قدمهات چه خوبه
چه خیال خوبی حالا که غریبیه غروبه
با تو خوبه حتی حالا که تو رویا باهامی
چه حس عجیبی که همیشه تو لحظه هامی

عاشقونه شدم عاشقت دلت
یکی بیاد و کاشکی بگه بهت
بگه بهت شدی تو وجود من
از ته دل تورو دوست دارمت
عاشقونه شدم عاشق نگات
زندگی سازه گرمیه نفسات
اونقده خوبی که میدونه دلم
خیلی کمه اگه بمیره برات
************************************************** ****************************











تموم حواسم رو جمع کردم ورفتم جلوتر ..این بوی تعفن به شدت داشت حالم رو بهم میزد ....پشت در ساختمان ..ضلع جنوبی ایستادم وبا لگد بازش کردم ...با احتیاط علامت دادم که بچه هام بیان ..که سجاد از مقابلم رد شد ..متوجه شدم

یکی کمین گرفته ...سریع گفتن ..پوشش دادم وزدمش ..به حالت سریع وخم شده میرفت از پله های پشت بام بالا .......منم باچهاتا از سربازای گروه زیرزمینش رفتیم ....تا درروباز کردم ..بویی...شیشه وکرک بلند شد ....معلوم نبود

چیکارمیکردن ...لعنتی ها ...گوشی روفشار دادم وگفتم گروه پشتیبانی رو بطرف زیرزمین .....تو اون دود ومه غلیظی که حاصل از مواد شیمیایی بود ...صدای گلوله بود که بلند میشد ...انگار افراد این جا زیادتر بودن ..به همه سریع

علامت دادم تا سنگر بگیرن ....





از چیزای که تو اون زیر زمین میدیدم ..شرمم میشد ....این زنا چیکار میکردن ....از کنار هرکدوم که غرق خون روزمین افتاده بودن ..به سرعت گذشتم ...کثافت خونه ای بودهمین طور محل تولید اشغال ...به محض این که این صحنه

هارو میدیدم ..گزارش دادم نیروهای زن بیان واین هارو جمع کنند ....که صدای سیاوش پیچید توگوشی که گفت :ضلع شمالی درپاک سازی کامل ....





پیش روی کردم...که صدای ناله ای آمد ...خیلی بلند ...دراتاقی رو که انتهای سالن بود روبا لگد محکمی باز کردم ....تا متوجه شدم طرف زنه روبحساب گروگان گرفته...امون ندادم حتی حرف بزنه ...گلوله های بود که رونه مغزش میشد

وصدای بلند جیغ دختره که نیمی از خون ومغز مرده بهش پاشیده شده بود وخون فواره ای از زیر گردنش میزد بهش ......





نقابم رودادم بالاورفتم سمت بهرام که داشتن با یگانش ..این آشغال هارومیبردن ...نگاهش که به من افتاد مردونه دست زد روشونه ام وگفت :یاعلی ....معرکه بود پسر ...چقدر مجروح دارین .....





خشاب اسلحه ام روعوض کردم وگفتم :خیلی ....فقط دعا کن وخیم نباشن ...راستی متوجه شدی چرا سوگند اینجابود ...





سرش رو انداخت پایین وگفت :دیدمش ...تو چه وضعیت افتضاحی بود ....دعا کن بهوش بیاد ...نقشه ها دارم .....دستی به پیونیم کشیدم وگفتم :روشنا رو دیدی ؟؟؟......





سرش رو آورد بالا وگفت :آره ...وای دیونه شدم از دست زنت ....این چشمه جوشان اشکش رو از کجا میاره ...گرچه وقتی گریه میکنه آبجیم ...دلم خون میشه وهر ثانیه ..تلاشم روواسه پیدا کردن اون عوضی بیشتر میکنم ...





تا الان که شهادت نادر زیاد بدرد بخور نبوده ..دنبال یک سند واقعی هستم ...





سرم رو تکون دادم ..چقدر دلم برایش تنگ شده بود ....که سجاد زد روشونه ام وگفت :دادا..مرسی ...اما امروز بدمیزدی ...خوبه اینا هنوز اصل کاری ها نبودن .....زدم روشکمش وگفتم :برو ..الان همچنان عصبی ام ..بعد به شوخی ادامه

دادم ..اسلحه هم مسلح ..میزنم ..آبکشت میکنم .....





خندید وگفت :تسلیم ....





اسلح روزدم سرشونه اش درحالی که میرفتم تا اعضا گروه روببنیم گفتم :بروببین چند نفر حالشون خرابه انشاالله که یاد نیستن داشتم میرفتم سمت ماشین تا بیسم بزنم به ستاد وبه سرهنگ زمانی پایان عملیات رو اطلاع بدم .....



درهمین زمان ....اکیپ برسی صحنه جرم آمدن تا جنازه های اون گودال رو ببرن ..واز تموم اون خونه انگشت نگاری کنند ...

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 03:45 بعد از ظهر
دوست دارم پرواز کنم تا که از میان ابرها بگذرم و به وسعت عشق تو دست یابم

دوست دارم که تنها در گوشه ای خلوت گزینم تا که شاید ذره ای از زجرهایت را حس کنم

دوست دارم در نگاه عاشقت غرق شوم تا که شاید گرمی اشکهایت را لمس کنم

دوست دارم زیر دوش آب سرد ساعتی بی اختیار بایستم تا که شاید تلخی آن لحظه را زندگی کنم

دستم را در زیر خاکستر خاموش عشقت فرو بردم اما سوختم

سوختم از آتش روشن زیر خاکسترت
************************************************** *************************



فکر های زیادی تو ذهنم .بود ...یعنی سوگند چرا اونجا بود ؟؟...خدایا زودتر مشخص شه بی تقصیره ...به ساعت نگاه کردم ..دونیم بود ..............



از نماز خانه خارج شدم وبعد از بستن بند پوتین هام داشتم میرفتم سرتمیرنات ...ذهنم بس پرشده بود از فکرهای مختلف ..کم آورده بودم ..دوست داشتم بدونم بهرام چیکارکرده ؟؟اونا چه اعترافاتی کردن ؟؟..چقدردیگه باید صبرکنم .....



خدایا اااا.....



کاش بگویی...



...جهنمی درکارنیست ...



برای ما همین روزهای برزخی زمین کافی است .......



حسابی خسته ..بودم ....تا رسیدم به خانه ... در سکوت وتاریکی بود...شب ازنیمه هم گذشته بود.....نزدیک های اذان صبح بود ....کاش میشد همین الان به بهرام زنگ بزنم ......



آروم داخل شدم ...یک راست رفتم بالا ...داخل اتاق نرگس شدم ...سامی کنار نرگس آروم توخواب غرق بود ....خم شدم وپتو رودادم کنار طوری که بیدارنشه بغلش کردم ورفتم داخل اتاق خودم ....دلم هواشو کرده بود ..چه بامزه هم

خوابیده بود ....پیشونیش رو بوسیدم وروتخت گذاشتمش ..پتو روتا گردنش بالا کشیدم .همین طور که ساعت مچیم روباز میکردم ..نگاه کردم به ساعت چهارونیم صبح بود .این تمرین آخری که بالارفتن بود از ساختمان .خیلی خسته ام کرد

وباعث شد ...عضله ساعدم حسابی ناکت شه....برای آخرین بارنگاه کردم به سام ...وداخل حمام شدم .....تصویرچیزای که صبح دیده بودم ..جلوم بود ...کنجکاویم زیادشده بود .....کی صبح بشه ؟!!...



داشتم نماز رو سلام میدادم که صدای نگران مامان ونرگس آمد که بلند میگفتن ...آقا سام کجایی ...



صدای مامان آمد که گفت :چقدر بهت گفت مواضبش باش نره ...خاک برسرم شد کجاست یعنی ؟؟..مگه کنارخودت نذاشتی بخوابه .....الهی بمیرم برا بچه ام چقدر دلتنگ روشناست ..دیشب که مدام میگفت .."مامانم کو ..پس چرا نمیاد

........".ساعت از ده هم گذشت ..دیدی نرگس دروغ میگی ..مامان من مرده ؟؟"...خون شد دلم ....برا چی حس میکرد مرده مامانش ...صحبت کردی باهاش ؟؟...وای نکنه رفته باشه بیرون از خونه .....


بلندشدم رفتم سمت درکه نرگس گفت :مادرمن آخه چطورمیخواد بره ..زمانی که درخونه قفله ..حتما داخل اتاقای دیگه است ....نکن الان سکته میکنی اِ......



رفتم بیرون که دیدم نرگس ومامان با نگرانی دارن میرن پایین ...دستم روگذاشتم روشونه نرگس که تند چرخید ..یک جیغ بلندم کشید وسریع گفت :بسم الله ....


خندم گرفته بود .....تند گفتم هیس ...منم ..نترس .....


مادرم خندید وگفت :آخه پسراین چه طرزه ...سکته کرد ....


خندیدم وگفتم سلام به مهین بانو ..حالتون خوبه مادرمن .....

.که نرگس با شادی درحالی که به پشت سرم نگاه میکرد گفت :الهی عمه قربونت بشه کجایی گل پسر ....


برگشتم ..دیدم سامی درحالی که چشماش رو باپشت دست میمالونه ..یک شلوارک پسرونه مشکی با یک رکابی تنش کرده ..داره خمیازه میکشه ....رفتم سمتش وگفتم :سلام مرد کوچک .....



بااخم نگاهم کرد وگفت :حیف که مامان میگه جواب سلام واجبه .سلام .....مامان من کو؟؟ ..کجاست ؟؟..



صدای مادرم از پشت سرم آمد که گفت :وای ..چاوش کی میاد ؟؟...



دست سامم رو گرفتم وگفتم :انشاالله به زودی ..



دستش رو کشید بیرون وروبه نرگس گفت :چقدر صدات بده ...از خواب پریدم ....متوجه نیستی کله صبح نباید جیغ بزنی ...بعد روبه مامان ادامه داد ...محض رضای خدا یکم این چیزاروبراش توضیح بدین ...



خندم گرفته بود ..مثل بمب منفجرشدم ..نرگس هم میخندید ...مامان گفت :چشم ....



مامان روبغل کرد وگفت :خیلی مهربونید .مامان من کی میاد؟؟ ..دیشب که مارو دور زدین ..جناب پدرهم که انگار نه انگار من هستم ...فقط بابودنشون مامان مارو دور کردن ازمون ....از دیروز نبودن ...به قول سوزان من بچه سرراهی ام

..کسی نیست ؟؟؟...همیشه اینو میگفت .....تا مخالفش رومیگفتم میگفت :تو سرراهی ...



باشه ..به رخ بکش ...



ردپای کسی را که آرامش را از من گرفت دنبال کردم ...



به خـــودم رســـیدم ...



مسبب همه اش من بودم وهستم ..از اول این ماجرا ها ...مطمئنم مشکلی از من بوده که محرم ترینم نگفته بهم چی شده ...گذاشته هفت سال بگذره ....یک دمل چرکین درست شه ...انقدروخیمشه که زندگیم روبه نابودی بره ..انقدری که

پسرم ...اینجوری بگه ...حرفای تموم عالم وآدم روش اثر بذاره ...حتی حرف یک بچه ...گرچه خودشم بچه است ..اما عقل وفهمش ماورای هم سن وسال های خودشه ..شاید یک بچه شیش ساله دیگه.... ندونه دقیق بچه سرراهی یعنی

چی؟؟ ..اما سامی من فرق داره ..انگار حرفاروآنالیز میکنه ...جیگرم سوخت وقتی این روگفت ....


************************************************** ****
که نقد نمیاید ها:-2-38-: ...خب باشه :-2-39-:..ناراحت نمی شم :-2-30-:خخخخ.....تپل تر نوشتم براتون ...تقدیم به کسانی که میخونند

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
صدای از دور مرا میخواند ...دوبــاره نگاه کن .....دوباره نگاه میکنم به آسمان وریزش باران ...دوبــاره نگاه میکنم ...به تو ..به من ...وزمین را بوسه میزنم ...هزاران بار ...انگار تمامی درها ...گشوده میشوند ....اتفاقی دردلم افتاده است ...
************************************************** ********************************************


دستش رو گرفتم وجلوش نشستم وگفتم :آقا سام ..من شما روفراموش نکردم ..سرکارم بودم ....




قیافه متعجبی به خودش گرفت وگفت :پلیس بودی دیگه ؟؟..




سرم روتکون دادم وگفتم :بله ....




بامزه گفت :پس مامان راست میگفت :....




دستی به موهای جعددارش کشیدم وگفتم :مگه مامانت چی میگفت ....




خیلی بامزه دستش رو کرد توجیباش ..درحالی که میرفت سمت اتاق گفت :هیچی بچه تر که بودم این شعر که شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره رومیخوند ...پس سرکارتون بودین .......




چقدر رسمی حرف میزد ...حس میکردم بین منو سام یک فاصلحه عمیق افتاده ....




پوفی کردم وروبه مامان گفتم :برید استراحت کنید سام باخودم هست ...




چشمام حسابی میسوخت ....داخل اتاق که شدم دیدم بغ کرده .گوشه تخت نشسته ...




روتخت نشستم وگفتم :سام ....




سربلند کرد وبا لحن شیرینش گفت :وای ..نکنه مامان از دستم دلخوره ؟؟...اذیتش کردم ...کجاست ؟؟...شده بود رفیق شبهام ...خیلی خوب بود ...وقتی که با بچه ها نبودم ..کنارم نبودن ...وقتی که خیلی تنها بودم ..مامانم بود..کجاست؟




تو بغلم گرفتمش وگفتم :مامانت رفته یک مسافرت طولانی ..مطمئن باش دروغ هم بهت نمی گم ...تازه گفت بگم که خیلی دوست داره ...زودی هم میاد پیشت ...عکسایی یادگاری از تو روبرد باخودش ....اجازه هست ما هم از این به بعد

رفیقتون باشیم ....




اول بااخم نگاهم کرد وگفت :نچ ....




دستای کوچولوش رو گرفتم وگفتم :چرا اونوقت ....




بازم نگاهم کرد وگفت :چون از اول نبودی .....




"چرا این بچه دوست داشت به رخ بکشه ..این فاصلحه رو ....




پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :هستیم ...دستم روجلوش گرفتم ......




منتظر نگاهم کرد ....دستم روجلوش دوباره تکون دادم ...که گفت :باشه ..هستیم ....




چشمام روبستم ..حداقل الان یکم روح وروانم آروم بود ...تا جبران کردن ..خیلی چیزا .کلی راه مونده .....زیر چمی نگاهش کردم ...داشت صورتم رو آنالیز میکرد وبعد به آینه بالای تخت نگاه میکرد ..بعد مکثی گفت :بابایی ...




دلم لرزید ..حس میکردم این جمله روبا تموم وجودم ...




_جون دل بابایی ....




سرش رو تکون داد وگفت :میگم چقدر شبیه هم هستیم فقط چشمام مثل مامان سبزه ..تاحالا متوجه شده بودین ...




لبخندی زدم وگفتم :بله مرد کوچک ...




نشست وگفت :امیر هروقت میومد ...کلی با مامان بحث میکرد ..آخرم نفهمیدم چرا ؟؟..شما میدونی؟؟..مامان براتون گفته ....یک حرفای بدی هم میزد ...بقول شهر بانو بد دهن بود ....




امیر ...امیر ....یهو سریع گفتم :اسمش امیرحسینه ؟؟مگه نه ...




سرش رو تکون داد ...عالی شده بود ...نشستم وگفتم :چقدر میشناسیش ....




اخمکرد وگفت:زیاد ...یکبار مامانی رو زد ...تلافیش رو سرش در میارم ..البته تلافی کردم ..اما دلم هنوز خنک نشده .....




دستام مشت شد وگفتم :چیکار کردی ؟؟...




بالحن حرص داری گفت :لگد زدم به جلوش .....مرده بود ...تو گوششم زدم ...آمده بود منو اذیت کنه ..لهش کردم ...تا بحساب بغلم کرد وگفت :سلام جوجه ..زدمش .....




پیشونیش ر بوسیدم وگفتم :کارت عالی بوده ...میدونی با مامانت چرا دعوا میکردن ؟؟....




سرش رو به معنی آره تکون دادوگفت :آره ..معمولا یک چیزی از مامان میخواست دیگه ....




ادامه دادم :خب مرد کوچک ....چهره اش رو مطمئنا یادت هست مگه نه ؟؟...




پاهاش رو دراز کرد وگفت :آره ..حالا درسته بد بود ...اما این آخرکارها میخواست شلیک با اسلحه واقعی رو یادم بده ....




لعنتی کثافت .....رفت جزءلیست سیاه ذهنم ...از اونا که واجب بود خودم ناکتش کنم




دوباره کشیدمش تو بغلم وگفتم :بخواب پسر...

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 09:04 بعد از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif



نمي دانــم



چــرا بيــن ايــن همــه ادم



پــيــله کــرده امــ



بــه تــو



شــايد فــقط با تــو



پــروانــه مي شـــوم



ســنـگـيــنــي گـفــتــه هــايــم



بــه سـنــگـيــنـي گــوش هــايـتــ دَر . . .!



http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gifhttp://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif





************************************************** *******************************




چشماش رو بست ..وگفت :فردا هم میرید سر کارتون ؟؟...



این لحن حرف زدنش رو نمی پسندیدم .....اما جواب دادم: بله چطور مگه؟؟...



_بابایی میبخشی ؟؟



سرش رو گذاشتم روبازوم وگفتم :چرا مگه ..پسرم دسته گل آب داده ....



خندید وگفت :نه اصلا کاری نکردم ...میشه منم بیام...



لبخندی زدم وگفتم :نه ..نمیشه ....



کارتون چطوری هست ؟؟...



چقدر دوت داشتم براش بگم ..اما پلکام داشت میفتاد روی هم ...خمیازه ای کشیدم وگفتم :چی میخوای بدونی ؟؟..



باشوق گفت :اسلحه سنگین یعنی چی ؟؟؟..سرد یعنی چی ؟؟..



درجوابش گفتم :اسلحه سرد یعنی ..سلاح های مثل کلت ویا چاقو ...زیادن ..اسلحه های که حالت رگباری دارن ..یعنی سنگین ...بخوابیم ؟؟؟



یکم نگاهم کرد وگفت :عادت ندارم از این موقع به بعد بخوابم ...



حسابی تعجب کردم ..یعنی چی که عادت نداره ؟؟همین طور که موهاش رو نوازش میکردم گفتم :مرد کوچک ..یعنی چی که عادت نداری؟؟ ....

نشست وگفت :همیشه این موقع ..که سحر شده ..مامان قرآن میخوند ..منم خوشم میومد گوش میدادم ..بعدشم با شهربانو میرفتیم ..سرمیزدیم به گلخانهِ خوشگلی که داشتیم ..وای کاش بهت نشون میدادم ..معرکه بود ..بعد این کارام

..بامامان دور خانه میدویدم ....بعدشم صبحونه ...کاش نرفته بود ..خیلی بده ..منو تنها گذاشته ..



از کارای که هرروز انجام میداده ..تعجب کردم ..غلطی زدم به طرفش وگفتم :سختت نیست که این موقع صبح بیدارباشیم ..



ابروی داد بالا وگفت :نه اتفاقا انقدر خوش میگذشت ..مخصوصا بازی با مامان ....وقرآن رو ..داشتم یاد میگرفتم ...



چقدر دوست داشتم ..بیشتر بشناسمش ...سامم خاص بود ...دستام روبه علامت تسلیم گرفتم جلوم وگفتم :فقط ده دقیقه خواب بعد بریم دو ....چشماش به اندازه لباش خندید وگفت :عالی بابا ....



چقدر لفظ بابا رودوست دارم..مخصوصا که سام میگه ...دستام روباز کردم وگفتم :بس بدوبیا که بعد بریم ....



تندی آمد وگفت :صبحتون بخیر ....شب نیست دیگه ..لبخندی زدم وگفتم :صبح تو هم بخیر مرد کوچک .....



زمانی که مطمئن شدم خوابیده ..چشمام روبستم ...



باصدای مهیبی بیدارشدم ...نگاه کردم دیدم سام نیست ...سریع رفتم بیرون ..که دیدم باعسل دارن میدون دورمبل ها ویکی از مبل های راحتی هم افتاده ...نفس راحتی کشیدم که اکرم رودیدم ...."دقیقا چند وقت بود که ندیده بودمش

؟؟".....دکمه های پیراهنم روبستم ورفتم پایین که سام تا منو دید دوید سمتم وگفت :ســـلام ...فرصت نداد آماده شم بگیرمش ..آویزونم شد ...خندیدم وگفتم :سلام به مرد کوچک ...



که صدای مامان از داخل آشپز خانه آمد که گفت :چاوش صبحانه آماده است ..زودتر بیا ..اگه تونستی اون وروجک هارو هم مهار کنی ..اوناروهم بیار ...



خندیدم وگفتم :سلام مادر بانو ..باشه ...نگاهم رفت سمت عسل که باچشمایی خیس شده از اشک نگاهم مکرد ...رفتم سمتش وگفتم :سلام عسلم ....



یک نگاه برزخی ول کرد سمت سام وگفت :هوی تو بغل دایی من چیکار میکنی ؟؟...



:آها ..حسادت کودکانه ..."



سام خندید وگفت به تو ربطی نداره ..بابامه ...



تندی گفتم :عسل ..سام پسرمه ..شماهم که خودت میدونی گل دایی ...



لباش آویزون بود ..چقدر شبیه ستایش بود ..حرفمو دوست داشتم پس بگیرم وبگم ..دخترمی ...مثل ستایشم ...بغلش کردم رودست دیگه ام وگفتم :پیش به سوی صبحانه ...



خیلی خنده دار عسل زبونش رو درآورد برای سام ...سام هم بیشتر زبونش رو درآورد .....باز عسل تکرار کرد...



ازته دل خندیدم وجفتشون روبوسیدم ..که عسل گفت :عمرا بازی کنم باهات ...تنهایی میپوسی؟؟...



ها ..تنهایی بپوسه ...وای خدا ...سخت بود زیرپوستی بخندم وبه این بچه های تخس اخم کنم ....



سام هم گفت :ایش ..مامانم اینا ونه تورو خدا ..نکن بامن ...دلت بسوزه برام ....من اصلا دختر بچه هارو آدم حساب نمی کنم ...بعد نیش خندی زد وگفت :شقی رو دیدی ؟؟...عاشق دختراس ..که بزنتشون ..مخصوصا زمانی که من بگم

..فلانی رو بزن ...البته زهی هم هست ....



نگاه کردم به سام وگفتم :دختر عمه ات رو اذیت نمی کنی ها ...





عسل روبه من گفت :شقی وزهی کین ؟؟......


************************************************

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
حتما بیاید نقد ها ...کلی پست گذاشتم امروز ..بازم هست جایی نرید ..جایی اشکال تایپی بود اطلاع بدید درست کنم

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 09:11 بعد از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
************************************************** ************



سام تندی گفت :بیابریم بالا نشونت بدم ..بعد از بغلم پرید پایین وگفت :نمی خواد توبیای ..باید یکم ورزش کنند اونا رومیارم ....




داخل آشپزخانه شدم وبدون نگاه کردن به اکرم که مقابلم نشسته بود ..چایی رو از مامان گرفتم وگفتم :ممنون ...یواش گفت :سلام ...




محل به سگ میدادم اما اکرم نه ؟؟...




یکم از چاییم خوردم ..که نگاهم رفت سمت سالن که عسل با دقت داشت به ماره نگاه میکرد ..بعد خیلی راحت گرفتش وگفت :چقدر نرمه...خوشگله ...




سام باتحسین نگاهش کرد وگفت :خوشم میاد همچین بچه ننه نیستی ..بدم میاد از آدمای فیس وافاده ای ..آفرین ..بیا شقی رو ببین ...




به ساعت نگاه کردم ..ده بود ..باید هرچه سریع تر میرفتم پیش بهرام ..وتموم اون شنیدنی رو بشنوم ...




لقمه ای گرفتم که اکرم گفت :داداش میشه حرف بزنیم ....




بدون این که جوابش روبدم روبه سام وعسل گفتم :کیا میان صبحونه ..سام عسل ...




تندی با شقی وزهی آمدن که جیغ نرگس رفت هوا وگفت :عمه قربونت اینا چیه ..تاحالا ندیده بودمشون ..ببرشون ..سام خندید وگفت :خجالت بکش میترسی ....نچ ..نچ ...




نرگس با اخم نگاهم کرد...لبخندی زدم وگفتم :راست میگه بچه




سام همین طور که شقی رو میذاشت کنارش روبه مامان گفت :عزیزجون ..گوشت دارید بدم بهشون ..غذاهاشون روجا گذاشتم ...




نگاه کردم به عسل که همچنان بازهی بود .با شوق گذاشته بد مار دور گردنش چمبره بزنه ...




دیگه داشت دیرم میشد ...بلند شدم ..واسه این که باز حسودی نکن ..پیشونی جفتشون روبوسیدم وگفتم :مواضب همدیگر باشید ....




سام بالحن شیرینی گفت :بابای کی میای؟؟روبازی دارت باهات حساب باز کنم ؟؟.....




لبخندی زدم وگفتم :بله مرد کوچک ..




که عسل تندی گفت :دایی شهر بازی چی ؟؟...




یا خدا ..چه گیری افتادم ...یادم باشه این دوتا زیاد کنار هم نذارم باشن ...خواستم حرفی بزنم که اکرم اخمی کرد وگفت :عسل ...نمیشه ..بروبازیت روبکن ....




عسل هم تندی گفت :چطور واسه سام میشه ....دایی وقت میذاره ...بعد روبه سام گفت :کاش نبودی ..از صبح عزیز وهمه دارن توبیخم میکنند واسه توی بچه ننه ....فهمیدی ....




سام اخم غلیضی رد ..سریع گفتم :تمومش کنید ..که سام گفت :شقی ول کرد سمتش ..اونم بادمش ..چنان محکم زد به ساق پاش که عسل جیغ کشید وفقط گریه میکرد ..




با اخم به سام نگاه کردم وگفتم :مجبورم حیونات رو واسه یک مدت ازت بگیرم ...




پوزخندی زد وگفت :اگه تونستی باشه بگیر ..بعد رفت بالا ..چه گیری کردم ..عسل رو بغل کردم وگفتم :بریم ببینم چی شده خانوم خوشگله ...هم کار شما اشتباه بود هم سام ..بذار تنبیه میکنمش ...




پاچه شلوارش رو دادم بالا ..وای خدایا ..انگار که یکی با شلاق زده باشه ..مثل خطی قرمز شده بود ..ساق پاش رو بوسیدم وگفتم :دایی فدات ..بیا بریم زیر شیر آب سرد بگیریمش ...زود خوب میشه ....با گریه گفت :مامان ..ماامانم کو

...چرا نیست ...




اخم کردم ..واقعا که چقد بی فکره ..باخیال راحت داره صبحانه کوفت میکنه ..نفهم تاچه حد آخه ...




بوسیدمش وگفتم :میاد فعلا بریم ...




بعد از این که به پاش رسیدگی کردم ..رفتم بالا ..صدای گریه میومد ..زمزمه میکرد ..کجا رفتی پس ..مامانم ...




رفتم داخل ..دیدم سامی تکیه داده به پایه تخت وباحرص گفت :به سوگولیتون رسیدگی کردین ..بعد بلند گفت :میگی مامان من بیاد ....




اخم کردم وگفتم :آقا سام درست صحبت کن ..میری اززش عذر خواهی میکنی ..همین فردام میرم این حیونات روباغ وحش .....




با حرص گفت :منم دادم شما ببری .....




پوف ..داره دیرم میشه ...




بغلش کردم وگفتم :پسرم کارت خیلی اشتباه بود ...




انگار منتظر همین کار بود ..بیشتر آمدبغلم وگفت :بهم گفت :بچه ننه ..نباید میزدم تو دهنش ...بچه ننه اونه ..نه من ...دختره لوس ...




سریع گفتم هی سام ...چی میگی ..اون دختر عمه اته ....فراموشش کن ..




بامزه گفت :چون شما گفتی ..اما دلم براش سوخت ...کتک خوردن از شقی خیلی درد داره ..کجاست الان ...




پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :داخل اتاق کناری ..داره استراحت میکنه ..پاش قرمز شده ..بلند شد وگفت :میگم چی برم بگم ..




لبخندی زدم ..چقدر دلرحم بود ..:برو بگو ببخشید ...




بهو بلند گفت :هان ..من برم به اون لوس بگم ..ببخشید ..نه من برم بگم ...عمرا ...




چشمام گرد شد وپرسیدم ..آدم که کار اشتباه میکنه واسه جبران میره میگه ببخشید ...چرا نمی گی ...



با جدیت گفت :یک مرد هیچ وقت نمی گه ببخشید ..چیزی دیگه ای میگم ..اما ببخشید عمرا ...غرورم له میشه ..

نازنین زهرا19
1392,12,19, ساعت : 09:21 بعد از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
تسبیحی بافته ام....
نه از سنگ...
نه از چوب..
نه از مروارید......
بلور اشکهایم را به نخ کشیده ام تا برای شادمانیت دعا کنم !
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
************************************************** **************



جانم !!!؟؟؟پسر خودم نیبودی شک میکرد



...لبخندی زدم وگفتم :برواز دلش دربیار ..کارت بد بود ..



پوفی کرد ورفت



همین طور تماس گرفتم به بهرام ..بعد از چندتا بوق تماس وصل شد وگفت :سلام ...چطوری ..خبرای خوبی دارم



ازته دل خداروشکر کردم ...



درجواب گفتم :سلام ..خسته نباشی چی شده ؟؟...



صداش مشخص بود که خوش حاله ..ادامه داد :دیروز به محض این که میلاد وغزل رواز بیمارستان آوردن ...پاهاشون قطع شده ....به سروان حمیدی گفتم دلم میخواد اساسی بازجویی بشن ..خلاصه اعتراف کردن که بازم فردی به نام امیر

حسین همراه روشنا بوده همیشه که باتهدید باعث میشده کارهارو انجام بده ....الان کل گشت ها گفتم دنبال امیر باشن ..البته باهمون چهره ای که نادر گفته ...تموم راهای ..که باعث میشه .خارج بشه روبستم ..



سریع گفتم :مطمئنی یک همچین شکلی که نادر گفته ..خود امیرهست؟؟....



مکثی کرد وگفت :آره چطور مگه ؟؟..با اطلاعاتی که از ثبت احوال درآوردیم هویتش وچهره ای که گفته همون بوده ...



برای اطمینان گفتم :عکس رو میام ازت میگیرم تا به سام نشون بدم ..آخه سام خیلی دیده اش ...



درجوابم گفت :باشه ..



سوالی که تموم مدت ذهنم روپرکرده بود روازش پرسیدم ....:نفهمیدی سوگند اونجا چیکار میکرده ؟؟..



پوفی کرد وگفت :مثل این که میلاد با یاسر به مشکل برمیخوره ..بعد از کلی تهدید میاد وسوگند رومیگیره...بهش تجاوز شده ....خودش که توحال خودش نیست ...



نفس عمیقی کشیدم وگفتم :روشنا خوبه ؟؟..حالش بد نشده ؟؟...میدونی که سرطان داره ...



باصدای تحلیل رفته گفت :نگران نباش مراقبشن ...میخوای بیا ببینش ..ابجیم نمی دونی تو چه حالیه ..



قلبم از جا درآمد .باچه روی برم ببینمش ....



دلتنــــگم !!.....



برای کسی که مدتهاست ...



بی انکه باشد ....



هرلحظه.....



زندگی کرده امش .........



دوباره نفس عمیقی کشیدم وگفتم :باشه میام ..فعلا .......



بلندشدم ....یک پیراهن سورمه ای پوشیدم با شلوار خوش دوخت مشکی رنگ ...آستین های پیراهنم رودادم بالا ورفتم بیرون از اتاق که دیدم سام کنار عسل نشسته وداره قلفلکش میده ...وهمین طور با شوخی حرفش رو میزنه ومیگه بار

آخرت بود اونجوری گفتی ...دفعه بعدی برخورد جدی تری خواهم داشت ...



دستم روگذاشتم روی پیشونیم وخندیدم ...داخل اتاق شدم وگفتم :نفری یکی یدونه بوس بدین بیاد سمتم ..میرم که انشاالله شب بترکونیم ..دوتایشون ...خوش حالش دویدن ..سام سریع تر آمد ..اما عسل لنگ میزد ...وقتی دید داره انجوری

میاد رفت سمتش دستش رو گرفت ودوتایی آمدن ...



عسل دستاش رو انداخت دور گردنم وروبه سام گفت مرسی داداشی ...



خداروشکر آتش بس شده .....



از خونه خارج شدم ورفتم سمت ماشین ...تا خود رسیدن با ستاد ..یک ثانیه هم از فکرروشنا بیرون نیومدم ...اگرچه گاهی فکرم میرفت سمت دیگه ای ..اما انتهاش روشنا بود ...از هردری که وارد میشدم ..



داخل شدم ..وبعد از هماهنگی وارد اتاق بهرام شدم ..مردونه دادیم وروبه روی هم نشستیم ....



که گفت :ماشاالله ..اخمارو..خدابیشتر کنه ...



لبخندی زدم وگفتم :بازم که نکدونی تو ...باید برم میشه زودتر ببینمش ...



فنجون چایی رو که یکی از سربازا آورده بود رونزدیک لبش کرد وگفت :اهوم میشه ببینیش ..هنوز غزل حصار منتقل نشده ..اگر همین طری انشاالله پیش بریم نمیشه ..



خدیا شکرت .....



همون لحظه صدا بلند کرد وگفت :محمدی ...



سریع سربازی دررا باز کرد وبعد از احترام نظامی گذاشتن صاف ایستاد ....



بهرام هم سرش رو تکون داد وگفت متهمه روشنا معتمدی رو برید اتاق بازجویی .....



دوباره احترام نظامی گذاشت وگفت ورفت ....



ایستادم وگفتم :چرا اونجا ؟؟...



لبخندی زد وگفت:واسه این که باخیال راحت باهم حرف بزنید ...بحساب بازجویی ....



پوزخندی زدم ...



************************************************** *************
تموم پست های رو که آماده کرده بودم روگذاشتم ..ببینم کی میاد نقد خسته گی رو در کنه ..نیاید یعنی قهر میکنم ...لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,21, ساعت : 01:41 بعد از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
گاهی
نیاز داری به یه آغوش بی منت

که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد

که وقتی تو اوج تنهایی هستی

با چشماش بهت بگه :

هستم تا ته تهش! هستی؟؟؟


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif

************************************************** **************************************



پوزخندی زدم ...به حال این وضعیت ...بلند شدم وبا بهرام رفتم سمت اتاق بازجویی ...




سرم پایین بود ..که صدای یکی اززندان بان های زن آمد که به بهرام گفت :سرهنگ معتمدی ..متهمه نمی خواد بیاد ..یعنی اصلا نمی ذاره بیاریمش ..




بهرام چنان اخم کرد که زندان بانه هل کرد ...وگفت :جناب سرهنگ ..ایشون خودشون ....




هنوز داشت باتته پته حرف میزد که بهرام کمی صداش رو بالا برد وگفت :دستور چی داده بودم ؟؟....




زندان بانه که حالا از روی لباسش متوجه شدم ..فامیلش حمیدی .هست ..احترام نظامی گذاشت وسریع رفت .....




خیلی عصبی بودم .چرا نمی خواست بیاد ...حالش رو میگیرم ...میفهمونم ..بهش ....




روی صندلی نشستم ودوتا آرنج دستام وگذاشتم روی میز وسرم روبا دستام گرفتم ...چقدر خوب شد که بهرام حرفی نزد ..وبعد هم چون کاری براش پیش آمده بود مجبور شد بره ....باید سرفرصت سوال هام روازش بپرسم ...




باصدای باز شدن در سربلند کردم.....حمیدی اول داخل شد ...یک دستش دسبند شده بود به دست روشنا ..روشنا ؟؟.....به انگشتای دست سفیدش نگاه کردم ...ونگاهمو دادم به چهره به زیر افتاده اش کشیدم ...یک چادر که زمینه سورمه

ای داشت با گل های خیلی ریزسفید رنگ روسرش بود ...چقدر شکننده تر شده بود ...




نگاهم رفت سمت حمیدی که احترام نظامی به من گذاشت ورفت بیرون ...




صاف وصامت سرجاش ایستاده بود ...سرش رو حتی بالا نمی آوردببینمش .....رفتم جلوتر وروی لبه میز نشستم وگفتم :سلام ..الان چرا سرت پاییه ؟؟..نکنه جدی فکر کردی میخوای باز جویی شی ..اونم من بازجوت ..اصلا یک درصد

بازجویی ...مگه میخوان شکنجه ات کنند .هان ؟؟...همچین سرت پایینه انگار میخوان به سلاخت بکشن ....منم ها ......




سر بلند کرد وگفت :از من بدت نمیاد ..حس بدی نداری ؟؟...




من به چی فکر یکردم ..وروشنا هم مثل همیشه فکر میکرد ..من ازش بدم میاد اگر یک اتفاقی بیفته ...حتما یکی از دلایل مسخره اش هم برای این که نگفته این بوده که ترسیده بدم بیاد ازش وباورنکنم حرفاش رو .....




اخم پررنگی کردم وگفتم :ممنون .منم خوبم ...اشکال نداره دیگه ..پیش دستی کردم سلام کردم ...حالمم خوبه ....سامم خوبه ...وایسا دونه دونه جواب این همه حال پرسی بدم !!....




لب گزید وگفت :ببخشید ..سلام ...خوبی ؟؟...




دستش رو کشیدم سمت خودم ...جلوم که ایستاد ..سرش رو بلند کردم ..وبهش نگاه کردم ...اخم هم کرده بودم ..تو گریه خندید ..دستای همیشه سردش رو آورد روپیشونیم واخمم روباز کرد وگفت :اخم نکن ..رد میفته صورتت ....




دستام دورش حلقه کردم وگفتم :خوبی خانومم......




پلک زد وگفت :ممنون ..سامی خوبه /......




واسه اذیت کردنش گفتم :همون اول که پرسیدی جواب دادم دیگه !!....




اونم اخم کرد وگفت :نمی فهمی گفتم ببخشید ..باز حتما تا یک چند لحظه این طوری میخوای باشی ....




خندیدم وگفتم :ببینم چی میشه ؟؟..




سرش رو تکیه داد به قفسه سینه ام وگفت :سام خوبه ؟؟...




روی سرش رو بوسیدم وگفتم :اوهوم خوبه ...




سرشونه ام روبوسید وگفت :از سرکارت میای ؟؟...چشمات چقدر قرمزشده ...چندساعته نخوابیدی ؟؟..دلم واسه توسامی تنگ شده بود ...بعد مثل همیشه بالحن بچه گونه وبامزه ای گفت :دلمون یک لیزه شده بود ...




خندیدم وگفتم :آره نماز صبح رسیدم خونه...




************************************************** *********
یک پست دیگه هم هست .....نقد هم بیاید ...

نازنین زهرا19
1392,12,21, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه كن .



كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست .



اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد .



تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .



و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند .



باور كن كه با او هرگز تنها نيستي. فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-7/candied231.gif
************************************************** **************




دستام بیشتر دورش حلقه کردم وگفتم :زودتر از اون چیزی که فکر کنی میای پیش سام ....



باز اخم کرد وگفت :من آخرم نمی تونم تورو درست کنم ..آخه میمیری بگی ...آره عزیز دلم منم دلم برات تنگ شده ...انشاالله زودی میای پیش مــن وسامی ...



نگاه کردم به چمن زار سبز چشماش وگفتم :چیزی رو که خودت میدونی خیلی مسخره است من دائم بخوام بگم .......



درجوابم توپید وگفت :نخیرم اصلا مسخره یست ..خانوما دوست دارن از احساسات آقاشون با خبر باشن ...



واسه شوخی باهاش ..فقط سرتکون دادم فقط ...



بامزه تر ادامه داد ..خب نمیری.... گونا دالم .....



بلند خندیدم واسه این اخم بانمکش وحرفش ......



سرمو بردم پایین ...سرش روبرد عقب ...رفتم جلوتر که سرشو کشید بازم عقب تر...یهو یک گاز یواش از گردنش گرفتم ...وگفتم :ببین برو سرجات بشین ...زیاد عشوه نریز.....



خندید وگفت :خیلی وحشی ...خیلی ..گوشت تنم آب شد.... زهر ترک شدم ...نمیری ...صدبار گفتم بدم میاد ..



خندیدم وگفتم :اگه یادت باشه منم گفتم :خوشم میاد ...



روصنلی نشست وگفت :میشه زگ بزنی با سامی صحبت کنم.....



که همزمان در باز شد وبهرام درحالی که صورتش به طرف بیرون بود وبا سرگرد سهرابی صحبت میکرد ..داخل شد وگفت :سهرابی میخوام همه چی درست باشه ها ..برو ببینم چیکار میکنی یا علی ...



تا داخل شد ..روشنا ایستاد وگفت :سلام جناب سرهنگ ...میشه که باسام صحبت کنم ..



به بهرام نگاه کردم که اخم کرد وبامزه گفت :کوفت جناب سرهنگ ....الان بحث کاری نیست که ..دیونه کردی منو ...بله آبجی خانوم...



روشنا با لبخند نگاهم کرد ..که بهرام خندید ونشست روصندلی وگفت :مزاحم که نیستم هان ؟؟....البته محض خالی نبون عریضه ..آبجی خانوم یکسری سوال های که از مدارک جدیدی که گیر آوردم ازت میپرسم ..حالا بعد از صحبتت ....



مطمئن بودم این کار بهرام بی خودی نیست که روشنا رواین اتاق بیاره ...مثل این که بهانه خوبی بوده ...آمدن من به دیدنش ....



روشنا سری تکان داد وحرفی نزد ...



شماره خونه روگرفتم ..بعد از چند تا بوق مامان گوشی رو برداشت وگفت :سلام ..حالت خوبه مامان ؟؟..



درجوابش سلام کردم ...که در جوابم ..که پرسیدم سامی کجاست ؟؟...



گفت :نیست ....ونرگس... عسل وسام روبرده شهربازی .....



اینو که گفت ..سریع رفتم سمت در وگفتم :آخه میدونید وضعیت چطوری هست وبعد گذاشتید بره ....



در باز کردم که دیدم روشنا نگران نگاهم میکنه ...بهرام هم داره میاد سمتم ...



بدون توجه به اونا ..در رو بستم ...در دل خدا خدا میکردم .اتفاقی واسه سام نیفتاده باشه ...وبهش آسیب نرسونده باشن ..تند شماره نرگس رو گرفتم ودویدم سمت ماشین ....یک ثانیه هم نباید صبر میکردم ..خدا کنه اون لاشخورها گیرش

نیاورده باشن ......

************************************************** *************************************************
نقدام کو :-2-39-:

نازنین زهرا19
1392,12,21, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو

***
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
http://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net2.gif
************************************************** ***********



بدون توجه به اونا ..در رو بستم ...در دل خدا خدا میکردم .اتفاقی واسه سام نیفتاده باشه ...وبهش آسیب نرسونده باشن ..تند شماره نرگس رو گرفتم ودویدم سمت ماشین ....یک ثانیه هم نباید صبر میکردم ..خدا کنه اون لاشخورها گیرش

نیاورده باشن ......




همین که در ماشین روباز کردم ...بهرام هم نشست وگفت :چی شده ؟؟...




ماشین روروشن کردم ...وهمین طورکه منتظر بودم نرگس جواب بده گفتم :نرگس ..عسل وسام وبرده شهربازی ..از اونجایی هم که آدمای یاسر منتظرن که آسیب برسونند ....




که صدای نرگس آمد ...صداش لرزش داشت ..ترس داشت .....تند گفت :چاوش ..سریع بیا اتوبان همت ...دوتا ماشین بنز مشکی رنگ دنبالم افتادن ....."به اینجا که رسیده بود زار میزد ....




بدن هیچ درنگی ...راه افتادم ....




تماس رو قطع کردم ...بهرام کمبربندش رو بست وگفت :کجا بودن ؟؟.....




دستی به پیشونیم کشیدم ودنده روعوض کردم ..وگفتم :اتوبان همت ...میگفت ..دوتا بنز مشکی رنگ دنبالش هستن .....




بهرام هم سریع بیسیمش رو برداشت وگفت :تمامی گشت های نزدیک به اتوبان همت ..دوبنز مشکی رنگ..رو دنبال کنند ......




خب شد که بهرام هم بود که خبر رو بده ...




دوباره شماره نرگس رو گرفتم ..جواب نداد ....دلشوره زیادی داشتم .......وارد اتوبان که شدم ...بسته بودن اتوبان رو ....پیاده شدم ودویدم سمت جلو که جمعیت ایستاده بودن .....متوجه بال گردی شدم ..که اون طرف تر نسشته بود وبچه

های ناجا دورماشین های ایستاده بودن ....نگاهم رفت سمت ماشین ..سمندی نقره ای که مطمئنم مال نرگس بود ..جایی از ماشین نبود که تیر نخورده باشه .....




"این روکه دیدم قلبم داشت از جاش کنده میشد .....




رفتم جلوتر ...نگاهم فقط رو پارچه های سفیدی بود که کنار اتوبان روی افرادی کشیده بودن .....وآمبولانسی که آمده بود وداشت جنازه هارومیبرد .....قلبم ایستاد .....تو دستای یکی از پرستار ها یک جسم کوچلو داشت برده میشد ....




نفسی نبود که بالا بیاد ...که صدای یکی از افسر ها آمد که اعلام میکرد همه برن عقب ...ماشین نرگسی که تیر بارون شده بود ...وچون مطمئنا به گارد ریل هاخورده بود و...اون طور برعکس شده بود ..وهنوز چرخ هاش داشت میچرخید

...درحال انفجار بود ....واز کنار ماشین داشت بنزین ها میریخت پایین .....




دیگه هیچی نمی فهمیدم ...نگاهم فقط روی اون پرستار ثابت شده بود که جسم بی جون سامی منو داشت ..لای پارچه سفیدی ...میبرد ......دادزدم ...جوری که تو اون همهمه همه برگشتن نگاهم کردن ...درد داره ..زمانی که دومین فرزندتو

بکشن ....نابود میشی زمانی که دستت هیچ جا بند نباشه ....اما اینبار ..صبر ندارم....کل کره زمین روهم شده میگردم ...کارم از انتقام گذشته .....به خون تشنه شدم ....برخلاف مردم که داشتن میرفتن عقب ...میرفتم جلو ..تا جسم حیف

وبی جون سامم رو ..پسری رو که هنوز نیامده ..ازم گرفتن روبگیرم ....چقدر دادزدم خدا ...یادم نیست ....فقط یادمه که رفتم داشتم میرفتم جلو تا بگیرمش ......


************************************************** ************************************************** **
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
.:-2-30-:دلم کبابه ..اخه یکی نیست بهم بگه مجبوری یک چیزی بنویسی که خودت درراس همه اذیت شی ..والا ...سامم روخیلی دوست داشتم :-2-30-:

نازنین زهرا19
1392,12,22, ساعت : 11:33 قبل از ظهر
آموخته ام که خداعشق است
وعشق تنهاخداست
آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم
خداباتمام عظمتش
عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم
آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم
خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته
آموخته ام که زندگی دشواراست
ولی من ازاوسخت ترم...
http://www.postsmile.net/img/26/2674.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gif





داشتم میرفتم که کسی دستم روکشید عقب ....برگشتم دیدم بهرام کنارم ایستاده ..اماداره با بی سیمش پیامی رو میده ..هیچ درک درستی نداشتم ..دستم روبا خشونت کشیدم بیرون وسریع تر جلورفتم ...یعنی چی باید به روشنا بگم ..دق

میکنه .....

که صدای آروم ویواشی گفت :بابایی ...

تو اون جمعیت برگشتم عقب...کی بود که صدا میزد؟؟ ...یعنی منو خطاب میکرد؟؟ ...

نه سامی من نبود..کاش اون دختر بچه که باترس نگاه میکرد اینا روفرزندم میبود ...."خدا فقط میخواستی یاد آوری کنی .باشه .....

رفتم جلوتر که دوباره با ناله گفت :مامان ..بابایی ....

خدایا دارم دیونه میشم ..کی داره صدام میزنه ....راه افتام بین جمعیت ...کسی نبود ....سامم نبود ....چه خیال محضی که بخوام پیداش کنم ..

نگام چرخید روی مرده ...دویدم اون سمت که دوباره یک صدای ناله آمد ...مامانی ....

خدا پاک دیونه شدم رفت ...دوباره صدا واسه خودم زنده کردم .....رفتم همون سمتی که حدس میزدم ...

_آی ...بابایی ...

خدایا کی صدام میزنه؟؟ ..اصلا منظورش منم؟؟ ...کجاست؟؟ ..اصلا بچه ای نیست ....

اما..باز نگاهم رفت اون سمت که بچه های ناجا بودن وآمبولانسه که داشت میرفت ....وبازم همچنان اعلام میکردن مردم برن عقب .......

از کنار اتوبان که گذشتم ...رسیدم به قسمتی که انگاری پیاده رو بود ..برگ های شمشاد کنارپیاده رو انگار یک جاییش ..شکسته بود ...

این بار همزمان دونفر باهم گفتن :بابایی ......

یعنی مرز بین توهم وواقعیت چیه ؟؟.......دارم دیونه میشم .....

_آی پام ...مامان .."این بار دیگه زار میزد ......

رفتم جلوتر ...

سامی وعسلم ...زخمی افتاده بودن لای شمشاد ها ...خدایا شکرت ...همچین بلند گفتم که نگاه همه برگشت عقب ....

جفتشون بغل کردم ....مثل جوجه میلرزیدن ..گریه میکردن ..عسل هم مثل همیشه که میترسید برام هرچی که شده بود روباتته پته میگفت ......

بیشتر بغلشون کردم ....که دیدم بهرام هم داره حیرون .....بین جنازه ها دنبال بچه هامیگرده ..یک حالی داشتم غیر قابل توصیف .....

برگشتم عقب...جوری که رسیدم به ماشین ..جایی که راه روبسته بودن ....نمی خواستم جفتشون چیزی ببینند .....

دستای سام کوچولم روکه پرشده بوداز سنگ ریزه ..بوسیدم ...دستاش انگاری پوست مال شده بود ..وزیر پوستش سنگ ریزه رفته بود ....

عسلم زانوش این طوری شده بود ....سرصورت جفتشون روبوسیدم ....آمدم دروببندم وبه بهرام خبر بدم که سام گفت عمه نرگسی مرده ..مگه نه ؟؟.....

عسل درحالی که از شدت گریه می کرد و ..نمی تونست حرف بزنه گفت :زمانی که این جا آمدیم ..نمی دونم کی از ما عقب بود ...درروباز کرد ..هلمون داد بیرون خودشم رفت ...نیست ..مامان من کجاست؟؟ ...دایی بابام کو؟؟...

بوسیدمش وگفتم :الان میان دایی هیش ...

درهمینحین متوجه مردی شدم که خیره شده بود به سام .....

سریعتر به بهرام خبر دادم ....چشم از اون مرد برنداشتم .....مطمئنم یکی از همونا بود ....خیلی دوست داشتم برم جلو وخِرخِراش رو بجوم .اما ریسک بود ....چون مطمئنا چند نفرن ....

تا دیدم بهرام با بچه های نوپو که تازه آمده بودن ..رسیدن ...دیدم مرده شروع کرد به رفتن ..روبه بهرام درحالی که میدویدم اون طرف جاده گفتم :به بچه بگو چشم از سام وعسل برندارن ...

فکرکنم ..نیروهای خودمون بودن که دنبالم راه افتادن .......مثل عقابی که طعمه گرفته ...دنبالش بودم ....با یک حرکت پرید بالای دیواری..که مال یک خونه قدیمی بود ....تویک حرکت سریع یک پام روزدم به کوبه درورفتم بالا ....

صداش رو شنیدم که داشت اعلام میکرد بقیه برن ....روبه یکی از بچه های یگان که پابه پام داشت میومد گفتم :بگو کل این محیط روبیان بگردن ....

نگاهم کردوگفت :ولی من نمی تونم چنین دستوری بدم سروان احمدی ....

چقدرصداش برام آشنا بود ....طی یک آنالیز سریع متوجه.....سیاوش شدم ....همین طورکه داخل خونه شدم ...متوجه راه پشت بوم شدم ....کف یک پام رو گذاشتم روی لوله گازی که بود ..وخودمو کشید بالا تا جلوتر ازاون برسم بالا

.....ودرستم شد ..بالاخره این بازی موش گربه تموم شد ...تا آمد بالا متوجه شد که تومحاصره است ..چهارتا از بچه های نوپو درحالی که نشون گیر اسلحه شون روروی سرش زوم کرده بودن ..نزدیک میرفتن ...

نمی خواستم بمیره ...با این که رهبری گروه بایکی دیگه بود گفتم :شلیک انجام نشه ....

که خود مرده سریع کلتی درآورد تا آمد شلیک کنه به خودش ...سیاوش که کنارم بود ...مچ دستش رو که اسلحه قرار داشت رو همچین تیرزد که مچش کنده شد ...وفقط به یک لای پوست آویزون مونده بود ...آروم نبودم اصلا ...بااین که

سیاوش یک پنچ تا تیر فقط تو مچ دستش خالی کرده بود ....

آروم نبودم ..به هیچ عنوان ...کاش میشد جایی از بدنش رو خالی از گلوله نذارم ....

************************************************** ********************************************
ببخشید ..دیگه:mrgreen: یک شوک کوشولو لازم بود دیگه:mrgreen: ..اونم واسه کسایی که فکر میکردن سامی من مرده:-2-27-: ...انشاالله باز با وقفه زمانی پست خواهیم داشت :-2-14-::-2-14-:
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,22, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
اون لبخندی که برای پنهان کردن دردت میزنی،

لبخند خداست به بنده اش

اون لبخندی هم که پشتش خدا باشه،

تمام مشکلاتو حل میکنه...


http://smileys.smileycentral.com/cat/8/8_8_55.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gifhttp://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net26.gif


که گوشی داخل گوشش افتاد..چهره اش پراز ترس بود ...اون دستش هم که مچش کاملا جدا شده بود وپایین پاش..کنارش افتاده بود ....داشت میلرزید...





صدای شخصی آمد که گفت :حامد ...لعنتی کجا گیر کردی ؟؟..دیالا دست بجنبون ....توراهی که میره به امام زاده داود منتظرتم .فقط ده دقیقه وقت داری .....تو جاده اش ...توی یک رستوران که اسمش لاله است ..نیای مجبورم با بچه ها

فلنگو ببندیم بریم ...



آمد دهن باز کنه که بگه ... برید از اون جا ...جلو رفتم وگوشی کشیدم بیرون پرت کردم پایین ...



حتما میدونند یاسرکجاست ...امروز روزی که من منتظرش بودم ..یک سرنخ از یاسر ....



پایین پریدم .....نگاه کردم دوروبرم رو ....همه نیروهای ناجا ونوپوآمده بودن .....بهرام آمد سمتم....وگفت :چی شد گرفتینش ؟؟......



دوباره نگاه کردم به اطراف تا موقعیت کامل تودستم بیاد همین طور گفتم :آره ...به تیمت بگو برن جمعش کنند ....اکیپی بودن.....تا جاده اما زاده داود ..البته اول راهش که رستوراناست ..چقدر راه هست؟؟....



سریع درجوابم گفت :ده دقیقه ....برای چی مگه ؟؟....



به ساعتم نگاه کردم وگفتم :بجنب یاعلی ..داره دیر میشه ..بقیه اشون ..تو رستورانی به اسم لاله هستن ....اگریواش وبی سر صدا وارد عمل بشیم ..بهتره ..حداقل مثل ملخ پراکنده نمی شن که نتونیم بگیریمشون ...حداقل باید ....اَه ..زود

باش..



بهرام علامت داد که یکسری برن بالا واون یارو روجمع کنند ...بعد به همراه خودش ویکی از نیروهای گشت نشستیم ...وفردی که مال نیروهای گشت بود ..با اعلام موقعیتی که بهرام کرد سریع راه افتاد .....یک پام روتکون میدادم ..وبه

صفحه ساعتم نگاه میکردم ....زمزمه کردم: ..نمی رسیم ...



بهرام کلتش رو به حالت مسلح درآورد وگفت :چرا ..البته ..یواش نمی تونیم وارد عمل شیم ..باید کل رستوران رومحاصره کنیم ...که نرن ...



پشت سرمون هم نیروهای نوپو بودن ..که ازمون جلوزدن ...وبا هماهنگی که انجام شد ...اونا میرفتن واسه محاصره رستوران .....



یاد نرگسی افتادم ....روبه بهرام گفتم :نرگس چی شد؟؟...



دستی به کلتش کشید وگفت :متاسفانه ..مهرهای گردش ..چون ماشین چپ کرده ..آسیب دیده بود ...پس مسلما ..دست وپاشم شکسته ...اما ازیک لحاظ خداروشکر که آسیب وحشت ناکی به سرش نخورده ..نمی دونی چقدر قدردانشم ..اگه

بچه هارو پیاده نمی کرد ..معلوم نبود چی میشد ..



تارسیدن به اون رستوران ..ذهنم پرکشیده بود پیش روشنا ..حتما تا دق کرده ..وکسی هم نیست که بهش بگه خوبه سام ....



پیاده شدم ..که دیدم ..نیرو های یگان ..یک سری هاشون بالای پشت بوم مستقر شدن ..وعده ای هم دورتادور ساختمون ...رستوران حالت خونه های ویلای رو داشت ..واین باعث میشد راحت تربتونیم بگیریمشون ...یک عده ای از مردم

هم اون طرف ایستاده بودن باترس وعده ای با هیجان نگاه میکردن ...



فقط سخت بود تشخیصشون .....متوجه نشدم کی رهبری گروه روداشت ..اما باعلامتش ...یواش ولی باسرعت عمل وارد شدن ...



با واردشدن اونا ..پشت سرشون داخل شدم ...که صدای چهار گلوله پشت سرهم آمد ..ومتوجه شدم که باورود نیروها ..خودشون روکشتن ....چه سری بود ؟؟..حتما میدونستن ..یاسر کجاست ؟؟...باید هرچه سریع تر ازاون کسی که باقی

مونده بود باز جویی میشد ......



بابهرام برگشتم ..ستاد...انقدر مهم بود این موضوع برام که صبر نداشتم ...خدا کنه فقط نخواد اول هی بگه نمی دونم ..چون درغیر این صورت ..خودم میرفتم ..لهش میکردم ....



که بهرام گفت :ستاد نمی خوای بری ...



سری به معنی نه تکون دادم وگفتم :برنامه ای که میرم یک روز درمیونه ...کی میبریش ؟؟..



خندید وگفت :صبر چیزخوبی .من برم به آبجیم بگم چیزی نشده ..حتما تا الان تا لب مرگ رفته وبرگشته ....روی صندلی نشستم وگفتم :به مامان چی بگیم ..واسه نرگس !!؟؟....کدوم بیمارستان بردنش حالا ؟؟..نزدیک ترین بیمارستان به

اون منطقه کجاست ...مطمئنا همون جاها بردنش ...



سرش رو تکون داد وگفت :آره همین طوره ...



با رتنش ..زدم بیرون ...باید میرفتم اول از اوضاع نرگس خبر دار میشدم..



داخل بیمارستان شدم ..وبا دادن اسم نرگسی ....متوجه شدم که دارن تو بخش اورژانس بهش رسیدگی میکردن ...


************************************************** *************************
اینم از پست بعدی ...انشاالله بازم اگر بشه .....با وقفه زمانی پست خواهیم داشت ...اگر نشد شرمنده ..

لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html#post12371480

نازنین زهرا19
1392,12,22, ساعت : 05:24 بعد از ظهر
امتداد بازوانت
می شود انتهای دلدادگی
میشودهمان گوشه ی دنجی
که راحت میتوان
جان داد...........







http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/WebPageContent/item17.gif











زنگ زدم ..به پدرم تا هرچه زودتر بیمارستان بیاد....

تازمانی که به بخش منتقلش کردن ..نذاشتن برم ببینمش ...خدا رو شکر عکسی روکه از ناحیه گردنش گرفته بودن ..شکستگی نشون نداده بود ..ولی نیاز داشت..واسه ضرب دیدگی که داره یک مدت گردنبند ببنده تا سرش فیکس تو یک

حالت صاف بمونه ...

داخل اتاقش که شدم دیدم ..یک پاش رو هم تا زانو گچ گرفتن ....مچ دستشم همین طور ..

لبخندی زدم وگفتم :چی شدی ...خوبی ؟؟...

لبخندبی جونی زد وگفت :سلام داداشی ...بهترم ..سام وعسل خوبن ؟

سرم روتکون دادم وگفتم :جدا ازاین که کلا نباید میبردیشون بیرون .اما همین که اونا رویک جایی دیگه گذاشتی خیلی خوب بود ..ممنون ..

دستی به سرش که مطمئنا درد میکرد کشید وگفت :ببخشید ...اصلا نمی خواستم ببرمشون ..فقط میخواستم برم ..یک عروسک بگیرم واسه عسل آخه تولدش بود ..دیگه دورَم کردن که باهام بیان وببرمشون شهر بازی ...خیلی ببخشید ...

روپیشونیش رو بوسیدم وگفتم :خداروشکر که خوبن ..استراحت کن ....راستی چی شد که چپ کردی ؟؟...

چرخید سمتم وگفت :از دوطرف دورم روگرفتم ..بعدشم ..خیلی نزدیکم شدن وجوری که لاستیک به لاستیک اونا حرکت میکردم ...سرعتم روزیاد کردم زدم جلو ..که چون سرعتم خیلی زیاد بود ..یکی شون نزدیکم شد وباعث انحرافم شد

..منم خوردم به گارد ریل ها ....

دستش رو گرفتم وگفتم :بابا راننده ...

بی صدا خندید وگفت :آره والا نکه نزدم به گارد ریل ها ...

خندیدم وحرفی نزدم ....

بعد مکثی صداش آمد که گفت :روشنا چطوره؟؟...

روی صندلی نشستم وگفتم :خوبه ...

یگ دستم روروی گردنم گذاشتم وسرم روبه چچ وراست تکون دادم ..که گفت :امروز که ستاد نمیری ..برو خانه استراحت کن ..چشمات دوکاسه خون شده از خسته گی ...توچطور این همه بیداری رو تحمل میکنی ؟؟...من به جای تو بودم

از خواب مرده بودم ...

خندیدم وگفتم :چه نازک نارنجی ...

اخم کرد وگفت :والا 48 ساعت نخوابیدن ..ربطی به نازک نارنجی بودن نداره ..الان که نزدیک اذان شبه ...نهارم که صدرصد نخوردی ..اصلا چطوری زنده ای؟؟ .....

لبخندی زدم وگفتم :شغلمون دیگه ..چیز جدیدی نیست ....تو بجای ما بخواب ....

اونم لبخندی زد وگفت :چقدر بابا گفت :این رشته نیرو انتظامی سخته ...ببین الان خودت درگیرشدی ..

خندیدم وگفتم :درگیر چی ؟؟..بخواب ...علاقه است ...

اخم کرد وگفت :کجاش جالبه ...حالت بد نمیشه وقتی یکی رو آبکش میکنی ؟؟...

یعنی از این لغت آبکش ...لب گزیدم که نخندم ...درجوابش گفتم:یکسری چیزا هست دیگه ..چه فضول شدی تو..تو خنده واخم داره سوال هاش رو میپرسه ...بی تربیت ...

خواست حرفی بزنه که تقه ای به درخورد وپدرم داخل شد ..بلندشدم سمتش رفتم ...

روبه نگین گفت :ته تغاری بابا چطوره ؟؟...

ابروی دادم بالاواسه سربه سر گذاشتن بانرگس گفتم :ببین سوگلی شدی ....

خندید وگفت :برو خانه ..میترسم همین جا بی هوش شی ..ترسناکم شدی با اون چشمای قرمزت ....

پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :مامان داره میاد پیشت...فعلا خدا حافظ ...

که پدرم گفت :سامم خوبه ؟؟...خانه است دیگه ....

سرتکون دادم وگفتم :آره ..خانه است ..من که برم مامان میاداین جا ...فعلا ...

"تو این همه مدت نشد یک بار بگه روشنا خوبه ..کاراش به کجارسیده ...یعنی چرا می خواد باورکنه که بی تقصیره ....البته برام مهم هم نیست ...مهم خودمم ...

رفتم سمت در که گفت :اون دختره چی شد ؟؟....

"هههه دختره ....لااله الا الله ......

برگشتم وگفتم :کی رو میگید ؟؟....

اخم کرد وگفت :مشخصه ....

نگاه کردم به نرگسی که لب گزیده بود ومیترسید بحث کنیم .....درجوابش گفتم :برای من مشخص نیست ...

پوزخندی زد وگفت :مامان سام رومیگم ...

عصبی بودم حسابی ..اما نمی خواستم بابحث با پدرم ...عصبانیتم روخالی کنم ..برای همین گفتم :مامان سام اسم داره ..روشنا ...نه دختره است ..نه مامان سام ..زن من ....باوردارید که هیچ .. درغیر این صورت تمومش کنید ....فعلا با

اجازه ....

درروباز کردم خواستم برم که گفت :چراانقدر داری طرف داریش رو میکنی ؟؟...تو از کجا مطمئنی که واقعا به جبر بوده؟؟..شاید برگشته که زندگی مارو خراب کنه ..شاید همه اش یک نقشه باشه ....

هنوز داشت حرف میزد ...آمپر چسبونده بودم ...لب گزیدم که چیز بی موردی نگم ...نگاهش کردم وگفتم :اولا اگر قرار باشه زندگی کسی بهم بخوره زندگی منه ونه شما ..ههه نقشه ..اگر نقشه بود که هزار راه دیگه داشت تا وارد بشه

..بس کنید دیگه ..با اجازه ....

از بیمارستان که خارج شدم ..حال رانندگی نداشتم ..دستام روتو جیبم کردم ...وبه آسمون نگاه کردم ..که نارنجی شده بود ....نزدیک غروب بود ...نسیم خنکی هم میوزید ...دستی به موهام کشیدم ...

صدای قار قار کلاغ هابلندشده بود ....چقدر از کلاغ متفرم...خدا چی که خلق نکرده ....

کلید انداختم ..وارد خونه شدم که دیدم سام وعسل دارن آب بازی میکنند وسام هم شلنگ آب رو گرفته رو عسل که گوشه حیاط ایستاده ...مامانم بالای تالار ایستاده داره میخنده ومیگه سام بسه ..سرما میخورین ...

یک بوی خوشی تو حیاط پیچیده بود ....درخت یاس تازه گل داده بود ...وعطر گلاش کل حیاط رو برداشته بود ...

عسل تا منو دید خواست حرفی بزنه که سریع دستم روجلوی لبم گرفتم تاچیزی نگه ...مادرمم متوجه شده بود ...آروم درروبستم ویواش رفتم پشت سام وبغلش کردم که خندید وگفت :بابا بذارمنو ..فهمیدم شمایید ..

ابروی دادم بالا وگفتم :سلام مرد کوچک ..از کجا فهمیدی ؟؟...

شلنگ آب رو انداخت توی باغچه وگفت :سلام ....عسل یواش اشاره کرد ...

به عسل نگاه کردم که گفت :دایی ببخشید ....

شلنگ آب گرفتم رو جفتشون ..که عسل گفت :تسلیم ...یخ کردم ....

سام بغلش کرد وپشت به من ایستاد ..هرچی آب بود میریخت روخودش ....

جانم ..چی میدیدم ...خندیدم ..وشیر آب بستم ...که مامان گفت :بچه هام موش آب کشیده شدن ...بیابالا مادر... باد میزنه سینه پهلو میکنید ....

سام دست عسل رو گرفت وگفت :یعنی چی ؟؟؟

از کی تا حالا اینا انقدر دوست شده بودن .....یاد خودم و روشنا افتادم ....


************************************************** *********************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

انشاالله اگربشه بازم پست میذارم ...

http://www.postsmile.net/img/26/2673.gif

نازنین زهرا19
1392,12,22, ساعت : 07:10 بعد از ظهر
خداوندا
خطا از من است,میدانم.
از من که سالهاست گفته ام"ایاک نعبد"
اما به دیگران هم دل سپرده ام
از من که سالهاست گفته ام"ایاک نستعین"
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم

http://www.postsmile.net/img/26/2676.gif


http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif






از کی تا حالا اینا انقدر دوست شده بودن .....یاد خودم و روشنا افتادم ...



که چقدر درزمان بچه گی باهام بازی میکردیم ..وچقدرم زود اشکش درمیومد ...مثل همین الان...



از پله هابالا رفتم ..امشب عجیب جون میداد روی بهار خواب .خوابید ...نماز رو خوندم ..لباس راحتی پوشیدم ....وآمدم داخل حیاط ...یک نفس عمیق کشیدم ..یاد زمانی افتادم که روشنا که کوچیک تر ازمن بود ..چقدر حسودی میکردبه

بعضی چیزا ..یکی از چیزای هم که گیربود این که چرا دیگه نباید با من وبهرام بازی کنه ..آخه اون موقع بزرگترشده بود ....مشاالله چقدرم به حرف خاله سیمین گوش میداد ..یک بازی های که واسه دخترا مسلما سخت بود رومیومد بازی

میکرد ..البته هم بازی دختر هم نداشت ....نشستم وبه پشتی تکیه دادم ..فردا .دراولین فرصت باید میرفتم ..پیش بهرام تا ازش درمورد این حامد بپرسم ..خدا کنه بدونه یاسر دقیقا کجاست ...



که صدای مادرم از فکر خارجم کرد ...سینی چایی رو گذاشت جلوم وچادرش رو مرتب کرد وگفت:حالش خیلی بده ؟؟...



خندیدم وگفتم :نه مادر من ..حالا الان خودتون میرید میبینین که جای نگرانی نداره ..یکی دوهفته دیگه هم انشاالله گچ دست وپاش باز میشه ...خودتون تنها که نمی خواهید برید ؟؟...



نگاه کردم به چهره سفید ونگرانش ..درجوابم گفت :نه قراره اکرم الان بیاد دنبالم ...صبح زود قبل از رفتن تو میام ..البته اکرم آخر شب میاد ...راستی میدونم ناراحتی از دستش اما بهتر نیست که حداقل ببخشی ...



به بخار خارج شده از لیوان نگاه کردم وگفتم:ههه بخشش ...ولش کن مادر من ...میدونی ..تو کل این هفت سال میدونست روشنا کجاست ..داره چیکار میکنه ..اما دم نزد ..اونم واسه این که روشنا به خاطر این اتفاق شده آدم بده وآبرو بره

.....خواهشا فقط بگید بیاد دنبال عسل ...نمی خوام ببینمش ..البته خانه خودتون هست ....بیاد هم من کاریش ندارم ..فقط بهش گوشزد کنید جلوی من یکی ظاهر نشه ....



که صدای باز وبسته شدن در آمد وبه دنبالش عسل گفت :دایی نرم دیگه ....با سام داریم فوتبال بازی میکنیم ...



خندم گرفته بود ....لبخندی زدم وگفتم :شما که یکسره خونه مامانی هستی ..باش ..اما فوتبال دوست داری ؟؟..



لبخندی زد وگفت :نه زیاد ..از بیکاری بهتره ....خونه خودمون که امیر اذیت میکنه ...پیش عزیز جون خوش میگذره ....



که مادرم گفت :بخاطر بهرام .....



دستی به گردنم که درد میکرد کشیدم وگفتم :بهرام قضیه اش جداست ..برادرم ویک جورایی همکارمه ...تمومش کن مادر من ....میدونی اگر همون سال های اول گفته بود ...یا همون لحظه اول ..شاید ستایش میبود ..حالا زنم میترسید بگه

..اما خوبه حرف اون که به یاسر گفته مسیرمون یکی هست ..باعث شده زن من تواین راه بره ......میدونی مادر من ..حسم نسبت بهش از تنفرم گذشته ...فرای تنفره ....



خداروشکرتازمانی که زنگ درزده شد واکرم آمد دیگه حرف نزد …...وبلند شد رفت سفره شام رواسه من وبچه ها آماده کرد ....



چشمام به زور باز مونده بود ..عل وسام هم کنارم توی حیاط دراز کشیده بودن وبه ستاره ها نگاه میکردن ومدام سوال میپرسیدن ...



اکرم که از پله ها بالا آمد ..نه من ..ونه عسل ,دخترش محل ندادیم ...فقط سام گفت :سلام عمه جون ...



اکرم هم با لبخند جوابش رو داد ...روبه روی عسل ایستاد وگفت :سلام دختر مامان ...



عسل حرفی نزد ....بعد مکثی روبه سام گفت :بریم قایم موشک بازی .....فقط جرزنی نداریم ...



سام باموافقت بلندشد رفت پایین ..وتوی حیاط شروع به بازی کردن ....



اکرم روبه من گفت :چاوش ....



هنوز داشت حرف میزد که گفتم :بهرام میدونه که تواین همه مدت خبر داشتی وحرف نزدی ؟؟....



سرش رو پایین گرفت وگفت :نه ..ولی مطمئنم بفهمه ..خیلی که نه زیاد عصبی میشه ...میشه که ...



پوزخندی زدم وگفتم :نه بخاطر این که خواهرمی ..نه ...بخاطر امیر وسام که بچه هات هستن ..ودنبال زندگی آرومی هستن حرفی نمی زنم ....بلندشو از جلوم برو....



اشکش درآمد وگفت :خواهش میکنم ...م ...من..



با اخم نگاهش کردم وگفتم :آبروی من بوده ...اگر میگفتی ..قرار نبود واسه تو اتفاقی بیفته وعلاوه بر آبروت چیزی کم بشه ...نمی گفتن ...خواهرشوهرش..فلانه ....نه ..میخواستن بگن ..زن چاوش ...تموم زندگیم رونابود کردی ..با یک

ببخشید تو دقیقا چی درست میشه ...استارتر این همه قضیه تو بودی ...واگرنه روشنای من ...این .....بلندشو برو ..دارم تحمل میکنم صدام بالاتر نره ...گمشو از جلوم ...



دستش رو جلوی دهنش گرفت وسریع بلند شد رفت داخل خانه .....


************************************************** *******
امکان داره ..اشاالله بازم بیایم ....http://www.freesmileys.org/emoticons/emoticon-cute-004.gif
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,23, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
آرزوهات رو یک جا یادداشت کن
و یکی یکی از خدا بخواه
خدا یادش نمیره اما تو یادت میره که
چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود

http://www.postsmile.net/img/26/2688.gif




http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif






دستش رو جلوی دهنش گرفت وسریع بلند شد رفت داخل خانه ......



سردردم شروع شده بود ....بلند شدم رفتم سمت بچه ها که میخندیدن ودنبال هم میکردن ...لب حوض نشستم ...عکس نیمه ماه افتاده بود توی آب .....سام هم کنارم آمد وگفت :بابایی ..ماما نم کی برمیگرده ..چندروز دیگه باید صبر کنم

؟؟..

روپام نشوندمش ..دیدم عسل نگاهمون میکنه ..اونم نشوندم روی پای دیگه ام وگفتم :زودی میاد ..خیلی زود ...



عسل نگاه کرد توآب وگفت :مامانم چرا این طوریه ؟؟...انگار من نیستم نه ؟؟..



لبخندی زدم ..چقدر کمبود محبت داشت آخه ....یک درصد به جای بهرام میبودم ..نمی ذاشتم اکرم بره مدرسه درس بده ..چهارتا توسری میزدم ..توجه کنه به بچه ...



پیشونی جفتشون روبوسیدم ...که عسل گفت :سام نگاه کن چقدر قشنگه این عکس ماه که تو آب افتاده ...



سام هم نگاه کرد وگفت :اوهوم..مثل مامانمه .....



چشمای عسلم پراز آب شد ...برای عوض کردن حالش گفتم :چطوره برید سربازیتون ..



درهمین زمان درخانه باز شد ومامان واکرم بیرون آمدن ...که مامان روبه خودم گفت :همه چی ..واسه شام آماده است ..مثل این که اکرم قراره آخر شب برگرده .فعلا خداحافظ .

.بلند شدم وگفتم ..ممنون ...باشه خداحافظ شما ..مادرمن ..



بالا امدم ..که متوجه شدم اکرم رفت سمت عسل .بوسیدش ...یعنی آدم به این ابلهی ندیده بودم ..زمانی که یک بچه نیاز داره مادرش باشه .نیست ..بعدش .....



دراز کشیدم که عسل گفت :دایی همین جا شام بخوریم ...



سام هم پشت سرش حرفش روتایید کرد ....



نشستم وگفتم :پس بسیج شین بریم بساط شام رو توحیاط بیاریم .....



سعی کردم به سوال های که عسل مدام از نرگس ومادرش میپرسید ..جواب ندم یا حداقل بپیچونمش ..سام که فضولیش گل کرده بود حسابی ...



توحیاط خوابیدم که متوجه شدم سام وعسل دیر کردن ....



صداشون زد ..صدای نیومد ....



بلندشدم رفتم داخل دیدم ...بحساب دارن ظرف میشورن ..سروکله ای هم روکفی کردن ..این واسه اون خط نشون میکشه ..وبرعکس ....



"خدایا ...فقط پرستار بچه نشده بودم ..ممنون ".....



دست جفتشون روگرفتم ..ونوبتی فرستادم حمام ...چشمام دیگه باز نمی شد ....



باکلی اسرار که ازم کردن گذاشتم تو حیاط بخوابن ....اماسرما خوردگی جفتشون صددرصد بود ....یهو یاد این موضوع افتادم که زمانی که روشنا خواست بره ..مادرم گفت این موضوع بمیگرده به زمان جنگ...یعنی مامان میدونسته .....



وای که چه بدموقع این فکر افتاد توسرم ...آخه تا ته یکچیزی رو درنیارم واسه ثانیه دست نمی کشم ازش ......به ساعت نگاه کردم...حیف وقتش نبود ...



سام سمت راستم گذاشتم ..عسل هم سمت دیگه ام ...چی که نکشیدم امشب ازدست این دوتا ....حق دارن مادراکه بهشت زیرپاشون باشه ...اگر همچنان بیدار میموندن ...خل میشدم با کاراشون ....


************************************************** **************
میگم با یکم شکه شدن چطورین ؟؟.:mrgreen:..پست های بعدی انشاالله حسابی شکه خواهید شد ..نویدش رو دادم :mrgreen:..البته خب شاید بعضی ها حدس بزنند :-2-15-:...راستی امروز بچه گلی بودم چقدر پست گذاشتم ها خخخ:-118-::-2-27-:....

نازنین زهرا19
1392,12,23, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
یادمان باشد شاید شبی انچنان ارام گرفتیم

که دیدار صبح فردا ممکن نشود

پس به امید فرداها محبت ها را ذخیره نکنیم

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-7.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217241la3zl5ygdp.gif





هنوز چشمام گرم خواب شده بود که صدا اسم اس گوشیم بلندشد ....پیام روباز کردم دیدم بهرام نوشته ..فردا دادگاه روشناست ...یک وکیل کارکشته هم گرفته ..تموم مدارکی که تاالان به دست آورده رو هم داده به وکیله ...حامد هم فردی

بوده که از دارودسته یاسر نبوده واعتراف کرده به یک باند قاچاق اسلحه ...

"پس یکی دوتا نیستن ..یک تشکیلات عظیمین ..خوبه دونه ..دونه دارن خودشون رولو میدن همه چی رو ...دلشوره زیادی داشتم ..یعنی اگر دادستان .مدارک روبه رسمیت نشماره چی میشه ...نمی ذارم بشه حکمش اعدام ...

دیگه خواب به کلی از ذهنم پریده بود ...توجام دراز کشیدم وچشمام روبستم ..تموم فکرم پرشده بود از فردا ...بارها وبارها پیامش رو خوندم ...کلافه شقیق هام رومساژدادم ....که سام یواش گفت:بابابیداری ؟؟

زیرچشمی نگاهش کردم وگفتم :اهوم ...کارداری ؟؟....

مثل عادت همیشه اش رو شکمم نشست ورش رو گذاشت روقفسه سینه ام وگفتم :دلم واسه مامان خیلی تنگ شده ...

لبخندی به این چهره گرفتهاش زدم وگفتم :دعا کنی زود مامانت میاد ...

نگاهم کرد وگفت :جدی ؟؟؟

پلک زدم وگفتم :جدی ....

ساکت شد وبعد مکثی گفت :به چی فکر میکنی ؟؟باباچشمات خیلی قرمز شده ..بخواب ..

توهمون حالتی که بود بغلش کردم وگفتم :شما بخواب تا منم بخوابم ...

دستش رو گذاشت روچشمام وگفت :فقط اول شما ....

نفهمیدم کی خوابم برد ..سامی هم اصلا دستش رو برنداشت ...

واسه نماز صبح که بیدار شدم ....متوجه چراغ اتاق بالاشدم ....حتما اکرم آمده بود ...وضو گرفتم ..آمدم توحیاط ...یک بوی عطر یاسی پیچیده بود که خدا میدونه ...فقط خواستم که هرحکمی بجز اعدام ...نماز سلام دادم ..نگاهم افتاد به

انگشتر عقیقی که تو جانماز بود ....چی شد این جا دارم میبینمش ...اینو خیلی وقت پیش ها زمانی که یک بار با بچه ها جنگل رفته بودیم گم کرده بودم ....یک گل های نرگس که عطرش فضا روپرکرده بود هم کنار جانماز بود ..

انگشتر رو برداشتم ...روش آیاتی نوشته شده بود ...."ولاتهنواولاتخرنواوانتم الاعلون ان کنتم مومنین "..."سست نشوید واندوهگین نباشید وشما برترید ...اگر مومن هستید .."...

سربلند کردم که یکی از بچه های یگان رودیدم که با لبخندی نگاهم میکرد ...خدایا کی بود ؟؟؟/..احد ..یادم آمدم ...

صدای الله اکبر رو که گفتن پریدم از خواب ....احد ....یادم آمد که چندسال پیش تو عملیات تررویستی که رفته بودیم ...شهید شد ..چقدرم بدشهید شد ...تصویرش از ذهنم پاک نمیشه که رودستای خودم جون داد ..یک تیر خورده بود به

شاهرگ گردنش ...هنوز داشت خون میزد بیرون که یکی هم توسرش زدن ..هدف من بودم که بازم خورده بود به احد .......

چشمام روفشاردادم وبلندشدم واسه نماز ...جالب این بود که چراغ اتاق بالای روشن بود ....همون بوی عطر یاس ..نرگس ....

داشتم از خانه خارج میشدم که اکرم از پله ها آمد پایین وگفت :خواهش میکنم یک چند لحظه گوش کن ....

سویچ روبرداشتم ورفتم سمت درکه دوبار گفت :ببین من که خبر نداشتم که داخل اون کیف چی بوده ؟؟...چرا تقصیر من میندازی ...

برگشتم عقب وگفتم :میدونی اشتباهت این جا بوده که بازم مثل همیشه دهنت رو بیجا باز کردی فهمیدی ...ببین خیلی دارم تلاش مینم سرت داد نزنم حداقل!!!..عبارت گمشو از جلوم رواگرمیفهمی ..برو ..احمقی تو چقدر ...

اخم کرد وگفت :درست صحبت کن ....

یک قدم رفتم جلو که ازترس رفت عقب تر ...

پوزخندی زدم وگفتم :بروسرزندگیت کمترهم این جا ببینمت ..حداقل جلوی من ظاهر نشو ....

رفت سمت عسل که خواب بود ...به ساعت نگاه کردم ...کی بشه مامان زودتر برگرده ..خیلی وحشت ناکه که آدم به خواهرش اعتماد هم نداشته باشه .....

درهمین حین نگران بودم حسابی....متاسفانه امروز هم روزی بود که باید میرفتم ستاد .....شانس که نیست .....

که صدای پدرم آمد کهصدام میزد ...پوفی کردم وبلند شدم رفتم بالا ...

روی صندلی جلوی میزش نشسته بود وبه یکسری کاغذ که جلوش بود نگاه میکرد ....تا متوجه حضورم شد ....نگاهم کردوگفت :امروزکه روزدادگاهش هست ....مدارک درستی حالا جمع کردین که بدرد بخورباشه ..حداقل واسه این

کاربادید چند تا شاهد باشه ....میدونی اگر قبول نشه ..چی بسرش میاد ....ودرراس همه آبروت هست که به باد میره ......

"چه دم از آبرو هم میزنند ....کی انقدر تغییر کرده بود که متوجه نشدم "...

پوزخندی زدم وگفتم :ولش کن پدرمن ...شما فقط نگران یکچیزی ....آبرو ....چیزی که اصلا برای من مهم نیست ...خداروشکر که تا الان خودم تونستم ازپسش بربیام بدون کمک شما ...برادرشما این آتیش انداخته تو زندگیم

..حتماطرفداری اونم میخواهید بکیند ....

صداش رو بلند کرد وگفت :بفهم چی داری میگی مرد ....من دارم دم ازچیزی میزنم که عمرم روبه پاش دادم ...برادرم هست ..اما به من ربطی نداره که بخوام طرف اون کثافت روبگیرم ...میدونی الان حاج رسول کجاست ؟؟..تو چه وضعی

هست ...تا حالا ازش خبر گرفتی ...دیدیش..نمی تونه سربلند کنه ...توبازار فرش فروشا یک زمانی رو سرش قسم میخوردن ....واسه هرکاری میرفتن پیشش چون مثل فامیلش ..معتمدیک محله بود ....میدونی الان دقیقا کجاست ؟؟..وقتی

فهمید چیکارشد ؟؟.....دنه نمی دونی پسر جون .....نمی گم همه اش تقصیر کاراونه ..اما ....

جلوی حرفش پریدم وگفتم :حاج رسول مگه کجاست الان ....اصلا حالا زن من بد ...برای دخترت چی میخوای بگی که مسبب همه این قضایا هست ...تا حالا حداقل دوست داشتین بدونید قضیه اصلی چی بوده ..یا نه میخواهید بازم دربرید

اززیرش ...همین اکرم خانوم شما این آتیش انداخت تو زندگیم ...باعث شد هفت سال بیخبر بمونم ....میدونی پدرمن دارم به این نتیجه میرسم که فقط شما عادت داری دربری از زیر همه چی و صورت مسئله روپاک کنی ..گیرم زن من رفت

...با اکرمت میخوای چیکارکنی ...حاج رسولم داره بدون فهمیدن اصل ماجرا حکم میبره وخودش رو اذیت میکنه ...شده یکبار بیاد سراغ دخترش ....اززمانی که روشنا برگشته ..به گفته خود روشنا همون ده دقیقه اول بوده که دیده اش

...اگه دیدیش از طرف من بگو ادعای پدربودن نداشته باشه ...کسی که حاضر نیست ...

چنان دستش نشست روصورتم که نگاهم رفت سمت در ....دیدم اکرم باچشمای گردشده ...درحالی که دستش جلوی دهنشه ....نگاهمون میکنه ......

کتم روبرداشتم وگفتم :ممنون ...

واز پله هاامدم پایین .....

************************************************** *******************************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

انشاالله اگربشه بازم میام

نازنین زهرا19
1392,12,23, ساعت : 09:28 بعد از ظهر
وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش آنقدر محو تماشای دنیا شدم که
فراموش کردم منتظر است تا نامش را صدا کنم...
http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1385730116.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2209541zf9j52yz6g.gif






تا از پله ها آمدم پایین ..دیدم سام داره میاد سمتم ...بغلش کردم وگفتم :سلام جناب خواب آلود...



لبخندی زد وگفت :بابایی خیلی دوست دارم ...سرکارتون دارید میرید ....



لبخندی زدم وگفتم :بااجازه شما بله ...



لپمو بوسید وگفت :زودبیاید ها ...خداحافظ ...



به ساعتم نگاه کردم ...به اندازه کافی دیر شده بود ...این توگوشی که زد .......به زودی متوجه همه چی میشه ..بعد ببینم بازم طرف کیو میگیره ...اون حاج رسول خیلی نگران میبود ..تواین همه مدت باید حدقل پی کارهای دخترش رو

میگرفت ...اوصولا تو رابطه فرزندو والدینی ..یک بچه تا زمانی که کار خطب نکرده باشه ..نورچشم وعزیزه ...اما اگر دراین بین اتفاقی بیفته ..حتی والدین حاضر نمی شن اصل ماجرا روبفهمن ...این روش همیشه تو خانواده ای که بزرگ

شده بود هست وازبین نرفته ....



از خانه زدم بیرون شماره بهرام روگرفتم که خواب آلود گفت :سلام ..کجایی ؟؟...



داخل ماشین نشستم وگفتم :دارم میرم ستاد توکجایی ؟؟....



خندید وگفت :دارم میرم سرکارم ..این زن مارو ندیدی ...شده ستاره سهیل ...دیشب آمدم خونه ..روی دریک کاغذ زده بودکه شب خونه آقاجون هست ....



پوزخندی زدم وگفتم :بهرام اعصابت بهم نمی ریزه که بذاری زنت شب خونه نباشه ...توچیکار میکنی بازندگیت ......



صدای پوزخند حرص دارش رو کامل متوجه شدم ...بعد مکثی گفت :میدونی به این راضیم که حداقل نباشه ..تا کمتر جروبحث کنیم ...یعنی خواهرت ...ناراحت نمیشی که .....



این بار من بودم که پوزخند میزدم ...خواهرم ....چه واژه غریبی ....دنده روعوض کردم وگفتم :نه ناراحت چرا ...حق داری داداش ...اکرم حداقل نسبت به عسل خیلی کم توجه ..حالا بقیه چیزا رونمی دونم



پوفی کرد وگفت :عسل که خوبه ...میدونی حیف که بچه ها هستن ..نمی خوام خراب شه همه چی ..واگرنه راحتش میکردم ..هم خودم روهم خودش رو ....طلاق بهترین گزینه است ....



سرم روتکون دادم وگفتم :از کی اختلاف دارین باهم سرچی ؟؟....



خندید وگفت :تو بگی سر چی ندارین ؟؟...



ماشین روپارک کردم وگفتم :هرکارمیکنی فقط مواظب عسلت باش ...نمی دونی چقدر کم بود محبت داره ...بااکرم حرف بزن ...



داخل ستاد که شدم ...نگاهم کشیده شد سمت عکس شهدای که روی بنر داخل محوطه زده بودن ...احد هم یکی ازهمونا بود ...یاد خوابم افتادم ...اون انگشتره ...که میگفت از زمان جنگ بوده ..وپدرش بهش داده ...اونم به من ...بهترین

رفیقم بود ..چقد سخته مرگ عزیزانت رو هیچ وقت نتونی فراموش کنی ..مخصوصا که احد به بترین شکل شهید شد ...........



تنها فکری که توسرم هی چرخ میخورد این بود که..یعنی مدارک مورد قبول میشه ؟؟......از هرفرصتی که میشد استفاده میکردم تابه بهرام زنگ بزنم ....دادگاهش ساعت نه ونیم بود ...از یک لحاظ خوش حالم که نیستم تا تو اون وضعیت

ببینمش ....حسابی تو لا ک خودم بودم ...این سجادم ده دقیقه یک بار نمک میریخت ..بیشتر رو اعصابم خط مینداخت ....آخر سرم طاقت نیاوردم ..رفتم باسرهنگ زمانی صحبت کردم وبا گفتن همه چی ..یک راست رفتم سمت دادگاه .....



به ساعت نگاه کردم ...هشت ونیم بود ...مسیرم که ترافیک سنگینی داشت ....شماره بهرام روگرفتم ...تواولین بوق جواب داد ...تا گوشی جواب داد گفتم :کجایی ؟؟....چی شد؟؟



خندید وگفت :سلام ..صبر داشته باش ...هنوز که قاضی نیومده ...توخودت کجایی؟؟.....



دستم روگذاشتم روبوق تا ماشین جلویی سریع تر حرکت کنه ..همین طور گفتم :دارم میام ...



یهو صداش حالت وشوخ خودش رو ازدست داد ویک کلام گفت :نیا ....



شکه از این لحنش گفتم :یعنی چی ؟؟چرا ؟؟...



بازم فقط گفت :نیا ..چاوش نیا ..متوجه ای ...



ماشین روکنار خیابون پارک کردم ..سرم روگذاشتم روی فرمان ماشین وگفتم :بگو چرا ؟؟تانیام ...نکنه واسه روشنا ....



پرید میون حرفم وگفت :نه ..برادرمن نیا ...خانومتم خوبه ...تا چند لحظه دیگه هم میارنش ...نادر که همه اتفاق هارو دیده میخواد شهادت بده ...اون دونفری هم که شما علیل کردی مثل این که یک باردیدن که امیرحسین کاری رو به اجبار

به روشنا گفته که انجام بده ....درضمن تموم اون چیزای هم که خود روشنا گفته ..اون موادی که تو خونه اش بوده ..اون آدرسی که داد واسه تولید مواد مخدر ....همه وهمه مدرک محسوب میشه ...و.....



مکث کرد .....



عصبی گفتم :بقیه اش .....



نفس عمیقی کشید وگفت :شاید لازم باشه سام روبیاری پزشک قانونی تا اون جاهایی که آسیب دیده رو مشخص کنند ....تا حالا روشنا بهت گفته ...چقدر سامی رو اذیت کردن زمانی که روشنا نمی خواسته کاری رو انجام بده ...وبه زور این

کارکه بچه اش رو میکشن ..مجبورش کردن ....


"نگو اینا رونابودم میکنی ....زمانی که نمی دونم اون عوضی کجاست ...نگو".....



وقتی یاد اون رد سوخته گی های روی پشتش میفتم تموم وجودم آتیش میشه ....ومطمئنم حتی اگربکشمش آروم نمی شم ...کشتن کمه ...زجرکش باید بشه ........

************************************************** ************************************************** *******************************************
اینم ازپست بعدی ....لین نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
http://www.smsplz.com/wp-content/uploads/2013/04/shy.png

نازنین زهرا19
1392,12,23, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
بار خدایا ... از کوی تو بیرون نرود پای خیالم .. نکند فرق به حالم .. چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی .. نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی .

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-12.gif
http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/10.gif




وقتی یاد اون رد سوخته گی های روی پشتش میفتم تموم وجودم آتیش میشه ....ومطمئنم حتی اگربکشمش آروم نمی شم ...کشتن کمه ...زجرکش باید بشه ........




صداش از خیال پرتم کرد بیرون ...




_خوبی تو ..دارم حرف میزنم ..هستی ؟؟؟




دستی به صورتم کشیدم وگفتم :آره بگو ...میشنوم ....




ادامه داد :مطمئنا ..طبق حرفای که آقای شاهدی بگه ..باید سام روبیاری ...توهمین جلسه اول مشخص نمیشه که آزاد هست یانه ..البته اونم یک حدسه ...اگر رای دادگاه که به برسی بیشتر باشه ..مطمئن باش همه که همونه که گفتم

...خیلی خوب جلسه داره شروع میشه ..فقط همون طورکه گفتم :نیا ....




تند گفتم :لعنتی میفهمی چی میگی ؟؟..چطورمیتونم نیام وهمین جا بشینم ....




آروم گفت :میفهمی چاوش ..نیا.....




عصبی بودم حسابی ....هیچی نبود که یکم آرومم کنه ...نه من صبر نمی کنم چرا نرم ؟؟....




ماشین رورشن کردم ....انگار واقعی قرار بود نرسم ..انگار مسیر تموم ماشین های این شهر ازهمین جا بود که انقدر ترافیک بود ..به ساعت نگاه کردم ...نیم ساعت گذشته بود .....ازیکی از مسیر های فرعی رفتم ....جلوی دادگاه ایستادم

..انگار واسه خودمم سخت بود که داخل بشم .....




چه عذابی که هیچ آدمی تا توگود نیاد درک نمیکنه ...حرف بهرام توگوشم زنگ خورد نیام ....چرا نباید برم ..خدا ...




رفتم بالا ...نیاز نبود دنبال باشم تا بفهمم کجا مکان جلسه دادگاهست ....تموم خبرنگارها ..پشت درایستاده بودن ...جلورفتم که سربازی که کنار دربود ..گفت :جلسه شروع شده اجازه ورود داده نمیشه ....




یعنی این حرفا حالیم نبود ...نگاهش کردم وگفتم :یک بار دیگه بگو ...چی گفتی ....




انگار متوجه اخلاق سگیم شد که رفت کنار ...تا دربازشد ..همه اون خبرنگارها سرک کشیدن به داخل وتند ..تند عکس میگرفتن ....یکسری از کسایی که هم توجایگاه مشخص شده نشسته بودن برگشتن نگاهم کردن .....




که صدای مردی که با فاصلحه چند صندلی کنار روشنا نشسته بود امد که گفت :بااجازه از محضر قاضی محترم ..یک سری مدارک هست که ..مبنی براین که متهمه روشنا معتمدی ...نسبت به اعمال ذکرشده دراین باند ..و.....




داشتم نگاه میکردم ببینم این وکیلی ک بهرام ازش میگفت چند مرده حلاجه ..زن منو ..میتونه نجات بده ...که دستی کشیدم بیرون .......




نگاه کردم دیدم ..بهرام ایستاده جلوم ...وگفت :مردِمومن ..دارم میگم نیا ..حالیت نیست ....دلعنتی میفهمی دیگه ...




دستی به پیشونی عرق رده از استرسم کشیدم وگفتم :تو نمیفهمی ...




خواستم برگردم که گفت :مگه ازروی نئش من ردبشی که بری داخل ..آخه چقدر تو زبون نفهمی برادرمن ......




تموم مدت ...پشت دراین لعنتی رژه رفتم واین بهرام گوربه گورشده هم نذاشت داخل برم .....سوال های زیادی مثل خوره افتاده بود به جونم ..داشت دیونه ام میکرد ....




نگاهش کردم ..خیره بود به سنگ فرش ....چقدر سعی کردم صدام بالا نره ....خدا میدونه ....




_چرا نباید برم ..یا همین الان میگی یا من دیگه این حرفا حالیم نیست ..باید بدونم چه بلای سرزنم میاد ..




خندید وگفت :آمپرچسوبندی که باز .......




ازاین خندیدنه ..حرصم گرفتم ...




که گفت :میدونی ..روشنا ازم خواست تونباشی ...حرف خواهرمه ومهم الاجراست .....




بشترداغون شدم ...درکش سخته ...




درجوابش گفتم :چرا ...که بازم مثل قبل گفت :خودت میفهمی .....




چطور قرار بود که بفهمم ....یعنی رای دادگاه ..روشنای منو آزاد میکنه ؟؟...خداکنه دور دوم نکشه ..




************************************************** *************************

سلام به همه دوستان:-2-25-: ....ببینید ..هرچی که دارم مینویسم بدون تحقیق نیست ..حتی همین مورد قانون آزادی روشنا که درپست های بعد میگم ..چون خودم اطلاع نداشتم ..یک چند جلسه میرفتم پیش یک وکیل..زیادم یاد ندارم صحنه یک دادگاه روبنویسم جوری که شما دقیق حس کنید انگار هستید ...ببخشید دیگه ..تموم تلاشم روتو نوشتن این پست ها میکنم ...:-118-:
لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1392,12,24, ساعت : 05:25 بعد از ظهر
هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار ،
که دریایی از نا امیدی است
دلت را به خدا بسپار که دریایی
از امید است و رحمت...

http://smileys.smileycentral.com/cat/8/8_8_45.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217241la3zl5ygdp.gif




تقدیم به ( zohreh.h (http://www.forum.98ia.com/member255842.html))واسه همراهیاش ..وحضور همیشه گی اش درنقد رمانم که باعث میشه کارم روبهتر ارائه بدم :-118-:







با تموم شدن جلسه ...وبیرون آمدن وکیله ..سریع رفم سمتش ..وگفتم :خوب چی شد؟....




لبخندی زد وگفت :با این که هنوز این پرونده تموم نشده ..چون سردسته های این باند هنوز دستگیر نشدن ...با وجود تموم اطلاعاتی که خانوم شما داده بودن ...وگفته های که اون چند تا شاهد گفتن ...ودرآخر هم حکم مشخصه دیگه

...طبق ماده قانون 151مجازات اسلامی ..آزاد میشن .....




یعنی شیرین ترازاین خبر نبود که بشنوم ...تند گفتم :الان همسرم کجاست ؟؟....




خندید وگفت :آقای احمدی دادگاه تموم نشده که ..قاضی فعلا..واسه یک مدت احتمالا نیم ساعته ...دادگاه به عقب انداخت تا درآخر رای دادگاه رواعلام کنند ...اما ازاین موضوع که بگذریم به چشمم آب نمی خوره که به این زودی این

موضوع تموم شه ..وسردسته هاش دستگیر بشن ....




ازکجا انقدر مطمئن بود که رای دادگاه چی میشه ؟؟......نگاهش کردم ...دیدم سرش تو کاغذاست وداره چیزی رو یادداشت میکنه ...خواستم بپرسم که سربلند کرد وگفت :آقای احمدی خیالتون جمع باشه ..من تابه حال هم کسی رو داشتم که

از تو دهن شیر که تو باند قاچاق بوده ..طرف روکشیدم بیرون ...این که یک موضوع اثبات بی گناهی ساده است ..درسته هفت سال میگذره ....اما انقدر خانومتون با لحن خاصی حرف میزنه که اشک حاضرین دردادگاه رودرآورد ....حتی

خود منم از سختی های که کشیده ومظلومیتش ..دلم میسوزه ....درضمن..به سی سال سابقه کار اعتماد داشته باشید ...رای دادگاه همونه که گفتم ....




زیر لب گفتم :خداکنه ...که بهرام سمتم آمد وگفت :محض رضای خدا کوتاه بیا یکی ازبهترین وکیلای شهرهست ....میدونه چی میگه چیکار میکنه ...تو صبر نداری نه ...برم به روشنا بگم ..به قول خودش یکم ذوق مرگ شه ..تواین بیرون

داری بال بال میزنی .....




هم خنده ام گرفته بود ..هم دوست داشتم لهش کنم ...یک پام روضرب گرفتم به دیوار وگفتم :چرا انقدر زود همه چی پیش رفت ؟؟....




نگاهم کرد وگفت :چون پرونده درمورد 3باند قاچاق هست که دوتاش مواد مخدر ....وآخریش هم که از همه مهمتره ....اسلحه ...نمیشد که دیر پیگیرش شد .....واینم هست که تموم ارشد های نیرو انتظامی بهم اطلاع داده بودن که هرچه

زودتر باید این پرونده به نتیجه برسه ....حالا انشاالله خانومت که کاراش تموم شه ...من میمونم ..پیدا کردن این کفتار پیر ...بچه های اطلاعاتم ..پیگیرشن ....




خواستم حرفی بزنم که دیدم شاهدی رفت سمت اتاقی که محل برگزاری دادگاه بود ...فکر کنم چون موقع خوندن رای دادگاه بود ..گذاشتن خبر نگارهای مجله ها برن ....




یک نگاه برزخی انداختم سمت بهرام که یعنی چرات داری بگو داخل نرم ....




خندید وگفت :برادر من تسلیم ..خون کثیف خودت روازاین کثیف ترنکن ..بیابرو تا گاز نگرفتی .....




رفتم سمتش ....که گفت :سروان احمدی برید ....




خندم گرفته ..بود ....زیر لب گفتم :حیف که تو حسش نیستم ...




داخل که شدم ..روی نزدیک ترین صندلی به روشنا وشاهدی نشستم ......نگاهش کردم ..سرش پایین بود وگوشه چادش رو هی با ناخنش میکشید ....




هنوز قاضی نیومده بود ..سرم روبردم جلو وگفتم :طبق حرفای ..شاهدی ..آزادی کوچولو ....




بدون این که سربلند کنه گفت :چرا آمدی ؟؟...




حیف که نمی شد ....پوفی کردم وگفتم:به توربطی نداره ...




سربلند کرد وگفت :سامم خوبه ؟؟.....




بدون این که نگاهش کنم گفتم :بازم به تو ربطی نداره ....میدونستی ....تاریخ اون عقدی که کردیم روبه تمومی ...وتو هم انشاالله داری آزاد میشی ...پس درنتیجه هرکی میره سی خودش ...سمت سام هم نبینمت .......




باچشمای ناباورانه نگاهم کرد ..وگفت :دروغ بود دیگه ؟؟....




قربون چشمای سبز آماده بارشش بشم ...درجوابش گفتم :آره اینم که کمکت کردم فقط واسه اون دوسال زندگی بود ....




زیرلب گفت :منم گذاشتم .....




خندم گرفته بود ....ادامه دادم ....میدونستی سامی اصلا هم یادت نکرد ....




لب گزید وگفت :به جون خودم میگیرم میزنمت .....




خندیدم وگفتم :جرات داری ؟؟...




نگاهم کرد ....چقدر چشماش برق خاصی داشتن ...انگار یک فاصلحه بزرگی بین منو خودش بود ...صورتش رنگ پریده بود ...




اخم کردم وگفتم :چه کنم که دلم برا گربه ماده های چشم سبز میسوزه ....




خندید وگفت :همه شون که نه ؟؟....




نیش خندی زدم وگفتم :همه اشون ....




تا زمانی که میخواستن رای رو بخونند ...یکم دلم میلرزید ..ازاین که نکنه ..شاهدی اشتباه گفته باشه ...




تااین که قاضی رای رو خوند .....




************************************************** *******




سلام به همه دوستان عزیز... هنوز ادامه داره ها ...

نازنین زهرا19
1392,12,26, ساعت : 03:55 قبل از ظهر
صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست وقتی به خدا “پناهنده” می شوید
http://www.millan.net/minimations/smileys/nightf.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/nightf.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/nightf.gifhttp://www.millan.net/minimations/smileys/nightf.gif
سلام به همه دوستام ....چون مطمئنم درطول روز نمی تونم بنویسم ..فقط یک پست تونستم آماده کنم ..اونم به ساعت ارسال پست نگاه کنید ..4:07صبح است ...اینم از رای دادگاه بود که همه منتظرش بودین ..مرسی از همراهیا ..خوش بحالتون که خوابید ..خخخخ.....
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2082.gif




تا زمانی که میخواستن رای رو بخونند ...یکم دلم میلرزید ..ازاین که نکنه ..شاهدی اشتباه گفته باشه ...



تااین که قاضی رای رو خوند .....



بسمه تعالی ....

“نگاهم به دهن قاضی بود تا بفهمم چی داره میخونه ....

درخصوص اتهام خانوم روشنا معتمدی ...فرزند رسول معتمدی ....دائر به حمل مواد مخدر ,باتوجه به محتویات پرونده ,وگزارش مرجع انتظامی وتحقیقات انجام شده ...اظهارات متهمه مبنی براینکه دراثراجبارواکراه غیرقابل تحمل واز

ناحیه مجرم اصلی آقای یاسر احمدی بوده که وی هنوزدستگیرنشده ....ولی باتوجه به اعمال ذکر شده توسط شاهدین این باند .....,باعنایت به قرائن....لیکن مستند به ماده 151قانون مجازات اسلامی جدید واکرام غیر قابل تحمل را از موانع

مسئولیت کیفری برشمرده ,دادگاه رااز تحمل مجازات معاف می نماید .....

کلمه معاف می نماید شاید بیشتر از صد مرتبه برام تکرار شد ....به شاهدی نگاه کردم که سرتکون داد وگفت :تبریک میگم ..خانومتون بی گناهیشون ثابت شد ...

به روشنا نگاه کردم انگار نه انگار که یکی از اتفاقات مهم وحساس رو گذرونده باشه ..همچنان سرش پایین بود وتو لاک خودش رفته بود ...

"اما هوز نفهمیده بودم که چرا نباید تو جلسه اول دادگاه میبودم .....اونم میفهمم ...

کنارش رفتم وگفتم :روشنا خوبی ؟؟....

سربلند کرد وگفت :اوهوم خوبم ...کی کلا آزادم ...

خندیدم وگفتم :از همین الان ...که بهرام گفت :البته یک سر باید تا ستاد بیای ...یکسری از کارا مونده ...بعدش برو پیش سام که همه عالم دیونه کردی بااین سامت ....

بی صدا خندید ...

کنار گوشش گفتم :چته تو ؟؟....

نگام کرد وگفت :حرفات راست بود ؟....

یعنی چقدر زود باوربود ....جدی گفتم :قسمت عقدش واقعی بود ....

لبخندی زد وگفت :به جون خودم جبران نکنم اسمم روشنا نیست ...حالا ببین ....

خندیدم وگفتم :روشنا درخواب بیند پنه دانه ..دانه ...دانه ....

به ساعت نگاه کردم ...سه صبح بود ..بعد از دادگاه روشنا وانجام کاراش ...برگشتم ستاد ...ساعد دستم تو درگیری درجمع کردن ارازل دسته یک چاقو خورده بود ...فقط.کاش روشنا بیدار نباشه واگرنه مخم روداغون میکنه ...ومدام سوال

میپرسه ........مگر این که شرح ندم چی شده ...*کی زد ؟؟..چطوری زد؟؟ ...مگه خود من تو اون لحظه چیکار میکردم ؟؟...دکتر رفتی؟؟ ...زخمش عمیقه یانه؟؟ ...بعدم چهارتا لیچار بار اونا کنه .....

تو دوسال زندگی ..گاهی خیلی اذیت میکرد .....یک چیزای کوچیک روبزرگ میکرد ...

نازنین زهرا19
1393,01,09, ساعت : 03:06 بعد از ظهر
دلــم يــک رمــان مي خــواهد…

اولــش “مـــن” و “تـــــو” بـاشيــم…

آخــرش “مـــــا”…



http://www.msnhiddenemoticons.com/Library/extra_large/merende/default/asking.gif

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2164340dqb90tqfr9.gif



یواش از پله ها بالارفتم ..

همین طور که بالامیرفتم ...متوجه مامان شدم که ایستاده بود به نماز شب خوندن ....به سمتش رفتم تا سلامی بدم .....بالبخندزیبای گفت :سلام عزیز مادر خسته نباشی ...

آمدم جوابش رو بدم ....که دیدم روشنا درحالی که یک چادر دور شونه هاش هست داره میاد پایین ..باعجله زیاد .....اصلا متوجه من نشده بود ....تندی رفت داخل آشپز خونه ....دنبالش رفتم ..دیدم در فریزررو باز کرده ...همین طور که قالب یخی رو برمیداره ....واسه این که نترسه ...یواش گفتم "به سلام زیبای خفته ...چی شده بیدارشدی ؟؟.....

به سرعت یخ گذاشت روی میز وبرگش سمتم ...هنوز خواستن دهن باز کنم که دستای یخش رو دورگردنم حلقه کرد وگفت :سلام ...خوبی؟؟دلم برات یک ریزه شده بود ......

رودست سالمم بلندش کردم وگفتم :چرا بیداری ؟؟؟

سریع گفت :صبرکن ....بعد تازه متوجه شدم چادره از دورش افتاده ....چه لباس خواب قرمز رنگ قشنگی تنش بود ...رفت سمت کابینت تا پارچ برداره که گفتم :چرا چادر دورته ؟؟کت نیمه روش که تنته .....

خندید وگفت :مامان ونرگسی هستن دیگه .....برو منم الان میام ....سامی آب میخواد ....

همون طورکه پارچ دستش بود دوباره رو دست بلندش کردم ....پارچ هم دستش بود ....نگاهش کردم دیدم زوم کرده رو مامان ...تا دید داره نماز میخونه بامزه نفسش رو فوت کرد بیرون ....خندم گرفته بود ....

کنار گوشش گفتم :خوبی خانوم ....میدونی که فردا پیش دکتر میریم شماهم بهانه ای نمیاری .

سرش رو بلند کرد ونگاهم کرد وگفت :ببین من خودم یکبار دنبالش رفتم ...درمان قطعی که نداره ....یا پرتو درمانی میکنند یا شیمی درمانی ....میدونی که هردوشون روندشو شاید اونم کم کنند .....اگرقطعی خوب میشدم میومدم خواهش میکنم تو این یک مورد کوتاه بیا ......

پارچ آب رو ازش گرفتم ورو میز گذاشتم ....درجوابشم گفتم :تو از کجا میدونی که سرطانت وخیمه ....لج نمیکنی وفردا میریم .....

اصلا به کل فراموش کرده بود که جلوم رو تخت نشسته ....پیراهنو درآوردم که تا نگاهش افتاد به دستم تندی دوید سمتم وگفت :چی شده ؟؟...کی این جوری شدی؟؟؟....ضرب دیده گیش از چاقوی نه ؟؟؟؟......................

بله شروع شد ...آی خدا ..بدیش اینه که این لامصب اشکاشم میاد پایین هرکی ببینه فکرمیکنه چقدر اوضاع خرابه ....

خسته بودم حسابی .یکم جدی گفتم :دیدیکه هیچی نبود یک ....

تندی پرید وسط حرفم وگفت :خدا بگم چیکارت نکنه ...ببین رو دست که بلندم کردی..باز خون زده بیرون ....جواب سوالم روبده کی این جوری شدی ...مگه عملیاتت چی بود؟؟ .....

به این همه نگرانی مثل همیشه اضافیش لبخندی زدم وگفتم :خواهش میکنم بزرگش نکن ...یک ضرب دیده گی چاقوی ...خیالتم راحت باشه که کارهای لازمه هم انجام شده که عفونتی نشه ...یک چندتا بخیه کوچیک هم خورده ...همین ....اشکم نریز ...درضمن نگاهم کن ....

بعد مکثی سرش رو بلند کرد ...برق اشک تو چشماش بود ...لبخندی زدم وگفتم :اولامیدونی که از زنای که زود گریه میکنند بدم میاد ...اونم واسه هیچی ...دوما"واسه شوخی باهاش ادامه دادم " خوبیت نداره با مرد نامحرم باشی ....

چشماش در لحظه گردشد وکلی علامت سوال جلوش آمد .....

خندیدم وگفتم :روشنا بهتره بری بخوابی ...نیمه شب اصلا وقت خوبی نیست برای دلسوزی یک مرد نیست ....

دلخور روی تخت نشست وگفت :والا شما که انقدر قشنگ تذکر میدی به دستات که اختیار نداشتن باید پایین میگفتی دوراین خانومه نپیچن بیارنش بالا .............بچه پرو .....دم از نامحرمی هم میزنه ....چاوش دلم میخواد ...

ابرو دادم بالا وبا تعجب گفتم :جانم ؟؟؟....دلتون چی میخواد .....

با حرص گفت :انقدر که حرصم میدی حرصت بدم ......

رو خط انفجار بود ..چقدر بامزه تر شده بود ...لباس راحتی پوشیدم ورفتم سمت تخت که گفت :خانومه نمی ذاره اینجا بخوابی ها ...بعد خنده دار گفت :محرمی گقتن ...نامحرمی گفتن .....روتخت بشینی من میدونم وتو .....

دوست داشتم همون لحظه لپای از حرص قرمزش رو گاز بگیرم ...چقدر دلم تنگ شده بود واسه سربه سر گذاشتن باهاش .....یک قیافه مظلومی گرفتم وگفتم :مجروح شدم ها ...دلت میاد رو کاناپه بخوابم ....

بااخم ...مثل یک مادهشیر که خیلی حرص خورده نگاهم کرد وگفت :میری اون ور کنار سام میخوابی آقای نامحرم ....

نه مثل این که حسابی رومخش بود این حرفم .....رفتم سمت خودش ودراز کشیدم وچشمام روبستم وبا خنده گفتم :میگم یک چادر بپیچ دورت بالاخره کنار یک آقاه خوابی ..لباس دووجبی هم که تنت کردی ...نیمه شبم که هست ...اوخ ..اوخ ...اوخ .....

زیر پوستی غش کرده بود از خنده ...

رفت سمت راست تخت وسامی رو گذاشت وسط وگفت :اولا دوجبی نیست ..."بامزه گفت ":پنچ وجبه ...دوما تو این گرما دارم خفه میشم ..چادررو کجایی دلم بذارم تازه حقته ...سوما نمی خوای یک مسکن بیارم ؟؟؟.....

نیم خیز شدم وگفتم :میای سرجات میخوابی ...قرص هم نمی خواد ....لباستم دووجبه بحث نکن ...سام هم از این به بعد میره اتاق خودش ...با نیش باز جلوم ایستاد وگفت :تو بحث نکن ساعت سه صبح ...همون که گفتم پنچ وجبه ....اصلا هرچی دلت بسوزه ....خداحافظ ...

پریدم دستش رو گرفتم وگفتم :ببین آخرم کار دست خودت دادی ...

نیش خندی زد وگفت :من که میرم نماز ...بعدشم چه معنی داره نامحرم و ...."خیلی خنده دار گفت :هَو....برومثل پسر خوب لا لا کن ....بای ...

تندی پرید از اتاق رفت بیرون ....فقط نگاهش کردم ...چقدر دلم واسه این حضورش ونمک ریختناش تنگ شده بود ....یهو آویزون از در با چشمای پرخجالت ..سرک کشید وگفت :دیدی آبرو برام نموند ...خب برو بخواب دیگه ...هول شدم چادر برنداشتم مامانت آمد ..."صورتش رو مثل گریه جمع کرد گفت :وای خاک به سر شدم ...برو اونور چادر رو از زیر پات بردارم ....

غش غش خندیدم وبا نیش باز گفتم :برو خواهر بنظرت تا صبح بدون دردسر میگذرونیم .....

لبشوگزید وگفت :وا...یک مدت نبودم همچین بی تربیت شدی ها ....هنوز داشت حرف میزد که پرید وسط اتاق وگفت :الهی بیرم ..نزدیک بودا....فردا میریم خونه خودمون ...

بعد خم شد چادر رو برداره .....صاف همون طوری ایستادم وگفتم :چی شده؟؟....دست به کمر بااخم گفت :تومگه خوابت نمیاد بذاربریم دورکعت نماز بخونیم ...نوبت منم میشه ها یادت باشه ....

چشمکی زدم گفتم :اوه ....کی میره ای همه راه رو ...وایسا باهم بریم ....جانم تو آینه خودتو دیدی ..لپات قرمزشده ..یواش جلو رفتم وگفتم :برو بردار چادرت رو ...

آمد از کنارم رد بشه که یک گاز محکم که گوشت تن آب میکنه از گردنش گرفتم وگفتم :بببین اخطار اول بود ....

باچشمایی گرد یک جیغ کشید....

مامان تندی داخل شد وگفت :چی شده ؟؟....

روشنا قرمز تر شد ..منم خندیدم وگفتم :هیچی مامان دخترت رویکم ادب کن ...

مامان خندید وگفت :یک بار دیگه اذیتش کنی من میدونم وتو ....

سام هم یواش با صدای خواب آلود گفت :کی اعلام جنگ کرده ....میخوایم بخوابیم ها ....

وبه سام گفتم :سلام ...

هنوز حرفم تموم نشده بود ...پرید تو بغلم وگفت :اِ..آمدی ...سلام ....

چالاپ چالاپ بوسم کرد ...

بوسیدمش که گفت چه به موقع بیدارشدم ورزش بریم ....

نگاهش کردم وگفتم :یک نماز بخونیم بعد من یک ربع بخوابم بعدبریم ....

روشنا با اخم گفت :چرا حواست به دستت نیست ....سام از بغل پدرت بیا بیرون ...

یاخداالانه که مامانم هم شروع کنه ....ولش کن پی همه چی زدیم به بدنمون ...

بله مامان خانوم شروع کردن ...سام هم نگاهم میکرد

دنبال راه فرار بودم ...آخه هردو گیرم آورده بودن اگه روشنا بود با عوضز کردن بحث یک کاریش میکردم ...تندی دستم رو عقب کشیدم وگفتم :چیزی نیست ..میرم نماز ....

یک دستی تو موهام هی چرخ میخورد ...چشم باز کردم دیدم روشناست که کنارم نشسته ..نگاهم بردم سمت گردنش که تندی سرش رو بطرف شونه راستش خم کرد واخم کرد ....

لبخندی زدم وگفتم ؟:سلام عرض شد ....

پیشونیم رو بوسید وگفت ؟:سلام ...ساعت یازه است ..مثلا قرار بود یک ربع باشه ....بچه رو نپیچون ...

لبخندم پررنگ تر شد ....

نشستم وگفتم بقیه کجان ؟؟>>چه خونه ساکته ....

موهاش رو با کلیپسش بست وگفت :نرگس خونه دوستش رفت ..مامان هم بازار ...سام هم با عسله ...دارن کارتون میبینند ....

سمت روشویی رفتم وگفتم :پایین نری ها کارت دارم ....

حوله رو گذاشتم رو تخت واز پشت بغلش کردم ...وگفتم :روشنا ....

سرش رو گذاشت روشونه ام وگفت :جانم ....

موهاش رو بوسیدم وگفتم:مگه اون پرورش ماهی فقط برای تولید ماهی نبود .....

مکث کرد وگفت :زیاد نمی دونم اما یکبار که حواس محافظای اون محوطه نبودن ...رفتم سمتی که مثل باغ بود ...البته زیادم نتونستم چلو برم ..اما اون محوطه یک بوی تعفنی میداد ....ویدم یکی روپرت کردن تو یک گودال مانندی ....

کنار گوشش گفتم :فراموشش کن ..

***.

روبه بهرام که با عصیبانیت میرفت سمت اتاقش گفتم :چی شده ؟؟...

درروباز کرد وپشت میزش نشست وبا دستاش سرش رو گرفت وگفت :این خواهرت داره دیونه ام میکنه ...

هنوز بهش نگفتم که اکرم همه چی رومیدونسته ...روبه روش نشستم وگفتم :چی شده ؟؟....

باحرص گفت :میدونی اون هیچی درک نمی کنه ...راهی جز طلاق دادنش ندارم ...بی فکری یک حدی داره ..

نمی دونستم چی باید بگم که حالش عوض شه ...

که یهو عسل خودش رو پرت کرد تو بغل بهرام وگفت :سلام بابایی ...

باحفظ یک لبخند گفت :سلام عسلم ...یک بوس عسلی بده ...

روشنا سینی چای رو گذاشت جلوش وگفت :خسته نباشی داداشی ...
تشکری کرد وچایی برداشت ...ُ:

نازنین زهرا19
1393,01,09, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
دلـــم هفـــت سنـــگ است
به غـــير از دل تـــو
روي دل ديــگري بـــند نميشود...
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/6.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div28.files/image004.gif



تشکری کرد وچایی برداشت ...ُ:

نگاهش کردم ..همچنان اخماش تو هم بود ...دختر کوچولوش هم نتونست کاری کنه که مثل همیشه باشه ....

بلندشدم از پله ها رفتم بالاتا یک زنگ بزنم به نرگس که روشنا گفت :کجا میری ؟؟....."یواش تر گفت ":بهرام چرا این شکلیه ..مشکلی پیش آمده ؟؟....

همین طورکه میرفتم بالا گفتم :واست بعد خواهم گفت ....

داشتم از پشت دراتاق باباردمیشدم که صدای مامان آمد که گفت :حمید بهتره هرچه زودتر به چاوش بگی که اکرم بچه خودما نیست ...اون وبهرام حق دارن تا همه چی روبدونند ....معلوم نیست این دختره باز چه گندی زده که بهرام زده

بیرون ازخونه اش .................

"یعنی از چیزای که شنیدم..تعجب کردم ..اکرم اگر خواهر من وبچه خانواده مانبود ..پس بچه کی بود ؟؟.....

سرجام ایستادم که ببینم باباچی میگه که صدای یواشش آمد که گفت :انتظار داری برم به بهرام وچاوش چی بگم ؟؟...راستش هرزمان یاداین میفتم که چاوش ازروشنا شنیده که اکرم وارد این کارش کرده وتواین هفت سال میدونسته قضیه

چی هست وحرفی نزده ...بیشتر میترسم این یارو یک احمق به تمام معناست ..حتی دختر خودش رو هم وارد کرده .یادته جلوحسینیه پوزخندی زد وگفت :نابودی بعضی آدما تدریجی هست ...موندم چی بگم بهش ...روانی به تمام معناست .....یک زمانی تو جنگ یاررو بهترین

میدونستن ...هرچی هم من واسش اتفاق اون روز عاشورارو توضیح میدادم نمی فهمید ...مطمئنم واسه این که دست گذاشته روزندگی چاوش .....توفکرمیکنی کارراحتی که برم پایین خیلی راحت بگم اکرم اصلا بچه مانیست ...وعسل هم

همین طور ..البته باز چایی شکر داره که قضیه عسل روخود بهرام میدونه وخودشون آوردنش از پرورشگاه .....

"هرلحظه که بیشتر میفهمیدم ....حالم بدتر میشد ...سوال های تو ذهنم رژه میرفتن که اگر همین الان نمی پرسیدم مغزمو مثل موریانه میخوردن ....روزعاشورا چی شده بوده ؟؟...اکرم بچه کی هست ؟؟؟.....عسل ....باورش سخته

..حتی دیگه به نرگسی هم شک کرده بودم ....صبرهم برای ثانیه ای نداشتم ...

نگاه کردم درنیمه باز بود ...با پا هول دادم ووارد شدم ...فکرکنم چهراه ام گویا بود که بهترشد مادرم متوجه شدن من همه چی شنیدم ...اخم غلیظی روی پیشونیم بود وبا دقت به دوتایشون نگاه میکردم که پدرم زودتر به خودش آمد

وگفت :چی شده ؟؟...

نفهمیدم کی صدام بالا رفت وگفتم :با بچه دوساله که طرف نیستین ...میخوام همه چی رو موبه موودقیق بدونم ...مامان قضیه اون روز عاشورا چی هست ؟؟...خواهشا یکی زوتر همه چی روبگه ...نکنه نرگس هم از یکی دیگه است ....

مادرم زد رو لپش وگفت :چاوش این چه حرفیه..نرگس بچه همین خانواده است مثل اکرم که .......

بازم دروغ ...مثلا من واقعیت روبدونم میخوام چیکار کنم ...به درک که اکرم بچه یکی دیگه است ....ازاین موضوع بهرام عصبی میشه نه منکه مرده وزنده اش برام بی اهمیته ...فقط دوست دارم بدونم تو گذشته چی شده که یاسر ربطش

داده به الان وزندگی منو تا مرز نابودی برده .......

روبه مادرم گفتم :ببین مادرمن ...قضیه اکرم واسم سرسوزنی مهم نیست ...فقط میخوام درباره گذشته ها بدونم ....

مامان بازم انکارمیکرد پدرمم پشت به من داشت ازپنچره بیرون رونگاه میکرد ...فکرکنم از سرقضیه دیروز صبح همچنان عصبیه وناراحت .......وقتی عصبی بشم دست خودم نیست .. داد بلندی زدم وگفتم :چرا ساکتید ..مامان توضیح بده

دیگه ...تو گذشته چی شده که الان تاوانش رو باید من وخانواده من پس بدن ....

داشتم نگاهشون میکردم مامان آروم گریه میکرد پدرمم انگار نه انگار که من حرفی زده باشم انگار حرف چند وقت پیش رومیخواست عملی کنه ...زمانی که روبه روشنا گفت هرزمان که بااین ننگ رفتی باید دور خانواده روخط بکشی

...بازم بااین که موضوع ثابت شده بود که زن من بی تقصیر بوده ...مثل همیشه انقدر مغروره که از حرفش پایین نمیاد ...اگرچه این موندن هم واسه این که اون خوک پیر هنوز دستگیر نشده واگرنه واسه ثانیه ای شرایط رو تحمل نمی

کردم .....

دستی نشست روبازم ...سرم روچرخوندم دیدم روشناست که کنارشم بهرام ایستاده ...دیدم نه مامان حرف میزنه ...نه پدرم ...واسه این که بهرام کم کم متوجه بشه ...وشاید اون بتونه چیزی بفهمه ....بالاخره امکانش داشت که قضیه اکرم

روبراش بگن ....اما چرا حرفی نمی زدن ...داشتم دیونه میشدم .....روبه بهرام گفتم :میدونی خانومت چرا نمیسازه...میدونی مشکل از ریشه است ...معلوم نیست بچه کدوم حروم زاده ای که ....که بابام آمدسمتم ودستش رفت بالا

.........قبل ازاین که بخواد کاری کنه ....مچ دستش رو گرفتم وزل زدم تو چشمای پدرم وادامه دادم: معلوم نیست اصلا پدرمادرداره یانه ....البته مامان یا بابابهترخبردارن این خونه خراب کن بچه کیه ....

"میدونستم اگر یکم دیگه تو اونجا باشم کلی حرف نامربوط از دهنم خارج میشه .....مشت محکمی زدم به آینه ...ورفتم بیرون ....روشنا هم باکلی تعجب وترس ونگرانی دنبالم میومد ...........................

************************************************** **********************************************
سلام به همه عزیزان ....سال نومبارک ....کیا تعجب کردن ؟؟...کیا حدس میزدن فضیه اینه ؟؟(البته هنوز مونده ها )...نقدام کو ....بیان جواب بدین ها

http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1393,01,09, ساعت : 05:04 بعد از ظهر
مثل کاغــذهاي آخر دفــتر مشق آن سال ها
که هميشه خالي رهــايشان ميکردم
به عــشقِ دفــتر نو
اين روزها خــاليم...
http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-74.gif

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/divider19/WebPageContent/2393990o6claulyv6.gif



.هنوز کامل از در بیرون نرفته بودم که بهرام دستمو کشید عقب ...نگاهش کردم ...ناباورانه داشت نگاه میکرد ....سرش رو تکون داد وگفت :دروغ بود دیگه؟؟!!!...دستمو کشیدم بیرون وگفتم :نه آقا بهرام بشین همین جا تا این مادر پدر

من بگن چطوری زنت روبزرگ کردن ...بگن بچه کی هست ..پوزخندی زدم وبه پدرم که با اخم پررنگی نگام میکرد گفتم :امیدوارم حداقل حرومزاده نباشه ...ُ..

این بار روشنا دستمو کشید وازاتاق خارجم کرد ....به دیوار پشت اتاق تکیه دادم وبه روشناکه جلوم نگران ایستاده بود نگاه کردم ...چشمام روبستم وسرم روتکیه داد به دیوار تا این حرفا روبا دقت بیشتری آنالیز کنم ....

یهو روشنا آمد جلو وتکیه داد بهم وسرش رو سینه ام گذاشت وگفت :آخه من به تو چی بگم ...دادداری بزن ..دعوا کن ...اما مراقب خودت هم باش ...حرص داری سر یکی خالی کن نکه دست خودتو داغون کنی وبعدمن حرص بخورم

نگران شم ...

بازم تو اوج عصبانیت .آرومم کرد ...همچین بالحن خواستنی حرف میزنه که از صدتا مسکن وآرامبخش تو همون لحظه عملی تره ...از روی پارچی که کنار میزبود یک لیوان آب ریخت دستم داد وگفت :اگه نمیزنی بریم تو روشویی دستت

رو ببندم ..بعد زمزمه کرد ...آخه مشت زدنت به آینه چی بود ...کیسه بوکس رو ول کرده حرص میخوره میزنه به درودیواروپنجره ...

روزخم بتادین ریخت وگفت :میشه بپرسم حرفات راست بود یانه ؟؟...میدونی قضیه اکرم چی هست ؟؟.....

دستمو بردم جلوتر وبا دستی که سالم بود روپام نشوندمش وگفتم :ده دقیقه اگر سکوت کنی ممنون میشم ...بعدش هرچی خواستی بدونی رو بپرس منم جواب میدم ....

نگام کرد وگفت :ده دقیقه که ساکت میشم اما میشه بگی چرا ؟؟....

خندیدم وگفتم :نقش آرامبخش داری برام ....اونا خوردنی ان اما تو بغلی .......

نگام کرد وگفت :چی ؟؟بغلی ....یعنی کناری ...

دماغشو کشیدم وگفتم :محض رضای خدا ده دقیقه بدون حرکت باش همین ...درضمن خیلی شوتی ...

بااخم گفت :نخیرم داشتم زخمت روبا آب سرم میشستم حواسم نبود چی میگی ...فقط متوجه شدم گفتی بغلی .....بدجنس .....

خندیدم وحرفی نزدم ....کاراش بامزه بود تا دهن باز میکرد حرف بزنه ...باز یادش میفتادلباش رو میذاشت روهم وحرفی نمی زد ....بس که حرف میزنه ...دفعه آخر حسابی خندیدم وگفت :ریزه میزه چی هی میخوای بگی تا نوک زبونت

میاد بعد حرف نمی زنی ....

بامزه گفت :حرف بزنیم ؟؟؟....

لپشو کشییدم وگفتم :بزنیم ....

یهو سام ازلای درگفت :کی رو میخواهید بزنید ؟؟؟...

روشنا سریع بلندشد از روپام وگفت :یواشکی حرف بزرگترارو گوش دادن کار خیلی زشتی هست ....میری میشینی الفبای زبانت رو دوبار مینویسی ....

سام زد روپیشونیش وگفت :به جون خودم داشتم میرفتم پیش عمو بهرام که بگم اکرم جون آمده ...صداتون روشنیدم ....مامان کوتا بیا دیگه .....

لبخندی زدم وگفتم :باشه برو ..."پس خانوم تشریف آوردن ...."

باید برم از خود احمقش همه چی رو بپرسم ....بلندشدم که روشنا گفت :فقط یک لحظه صبر کن باند رو بذارم روش بعد برو ...خواهشا عصبی شدی نزنی خودتو ناکار کنی .....

گونشو بوسیدم وگفتم :بذار همچین جبران کنم ..

خندید وگفت :باشه برو ..

نازنین زهرا19
1393,01,09, ساعت : 09:27 بعد از ظهر
از تــصور انکه دلت برايم تنگ شده باشد
دلم ضعف مي رود
چه ارزويي بالاتر از انکه
تو به مــن
وابــسته شــده باشــي؟

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/girl.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2078.gif


از در که خارج شدم رفتم سمت پله ها که روشنا هم تندی آمد ..همین طورکه میرفتم پایین بهش گفتم :چراسام روانقدر از زبان میترسونی ....

ابروی دادبالاوگفت :اتفاقا شازدتون خودش متنفره از زبان ..والا ما فقط تهدیدمیکنیم ..حاضره هرکاربگی انجام بده فقط نشینه به نوشتن زبان ...فقط حفظ کردنش خوبه ....

لپشوکشیدم وگفتم: شازدم دیگه؟؟!! .....

خندید وبا لحن بحساب درستگری گفت :اقاپسرجفتمون ....

آخرین پله رو که رفتم پایین .اکرم بدون حرفی خودش ایستاد وگفت :سلام دادا....

هنوز حرفش رو کامل از دهنش بیرون نیامده بود که بالحن فوق العاده جدی وعصبی گفتم :جرئت داری به من بگو داداش تا دندون واست نمونه ...

روشنا دستم گرفت ...که دستمو کشیدم بیرون وگفتم :شما برو بالا ....

همچین قطعی گفتم که عقب رفت ..ودست بچه ها روگرفت رفت بالا ...همزمان بهرام وپدرمادرهم آمدن ...

نگاهش کردم بدون هیچ ناراحتی ایستاده بود ....نگاهم رفت سمت بهرام که با حال خرابی روی مبل نشست وگفت :چراکسی توضیح نمیده چه خبره ؟؟...

اکرم لرزون آمد اول جلوی من وگفت :دادا...

یعنی این زن چقدر احمق وزبون نفهمه ...محکم هلش دادم وگفتم :جلومن یکی نیا که حداقل جلوی شوهرت نزنم لهت کنم ...تو بچه اون سگ پیری درسته ....

یهو بلند گفت :درست حرف بزن ..حق نداری به پدر مادرمن ...

همچین زدم تو دهنش که پرت شدرو زمین ...مادرم جلو آمد وگفت :چاوش داری چیکار میکنی ؟؟...اگر بچه یاسر میبود که من تا حالا گفته بودم ....

نمی خواستم سر مادرم دادبزنم ...به اکرم نگاه کردم وگفتم :مطمئنم به شما هم دروغ گفتن ...حاضرم قسم بخورم که بچه همون آشغاله ....یادته ..یک زمانی زن وبچهِ منو عذاب میداد حالا نوبت منه که تلافی کنم ....چقدر دوست داشتم

سوگند رو له کنم ..امااون هرزه تر ازاین حرفا بود خودش گورش رو کند ...اون زمانی که فهمیدم اون پدر سگت بچه منو آزارمیداده ..قسم خوردم که کاری کنم که خانواده اش تا لب مرز دیونه گی ببرم ..اما از اونجایی که کل خانوده اش

رودبه همراه خودش برده بود ..نشد ...بعدشم سوگندش که اونطوری شد ..اما خوبه تو هستی ..بلای به سرت میارم که دربرابر کارهای که اون با زن وبچه من کرده هیچ باشه ....
یهو بهرام با صدای که تحلیل میرفت گفت :توکی هستی ؟؟...

خواست حرف بزنه که پدرم از پشت سرم آمد جلو وگفت :دارید اشتباه میکنید اکرم بچه یک خانوده دیگه است ...

دروغ ...دروغ ..دروغ ...تا کی میخوان فیلم بازی کنند ..اگر بچه یک خانواده دیگه بود که باید به من میگفت که روشنا تو چه وضعیتی هست ...نکه بذاره هفت سال خانواده من تو عذاب باشن ...هیچ کنترلی نداشتم ...دلم خون بود ...یقه

اش رو گرفم وگفتم :واسه چی انقدر فیلم بازی میکنی ...اگر مال یک خانواده دیگه بودی ..نباید از آزار زن وبچه من لذت میبردی وخبر بهم میدادی ...مادرپدرم روچطورگول زدی هان ؟؟.....

بهرام نزدیک تر آمد وگفت :یعنی میدونسته تو این هفت سال روشنا کجاست ؟؟!!...

محکم پرتش کردم عقب که سرش خورد به مبل وکتفش به قسمت چوبی مبل برخورد کرد ...روبه بهرام گفتم :جمع کن این نکبت روتاخونش به گردنم نیفتاده ....

اکرم هم سریع ایستاد وبا صدای لرزونی گفت :ببین درسته میدونستم اما روشنا از من نخواسته بود که حرفی بزنم ...

یعنی شخصیت این گرگ ماده رومن میدونستم ...چنان زدم توصورتش که قطره های خون ازبینی ولبش پخش شدن تو دیوار ...صدای مادرم آمد که زد روصورتش وگفت :تمومش کن دیگه اصلا اون ...

هنوز داشت حرف میزد ونگران اشک میریخت ..."فقط منتظر همین بودم که خودشون دیگه دست از دروغ گفتن بردارن ....رفتم سمت اکرم تا نابودش کنم که مادرم دستمو گرفت وگفت :خواهش میکنم ..به حرمت ....

برگشتم عقب وبا داد گفتم :دم از حرمت میزنید ...حرمت چی؟؟؟.....مارتوآستینت پرورش میدادی ...اصلا حرمت یعنی چی ؟؟؟...

رفتم سمتش دوست داشتم جوری لهش کنم که صدای شکستن استخوان هاش روبشنوم ...چنان خفه اش کنم که استخوان های گردنش زیر دستم صدا بدن ..بعدش برام مهم نیست ...مهم الان وحس شیرین انتقام ....

پدرم حرفی نمی زد ...انگار داره باورش میشه وشرمنده است ...

بازم مادرم آمد جلو شروع کردبه قسم دادن .....

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 12:33 قبل از ظهر
زنـــدگي سرگـــذشت درگـــذشت آرزوهــــــاست . . .
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/black_heart.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2183385uvqcr3gmyl.gif





روشنا



سعی داشتم بچه هارو با بازی سربند کنم ...صدای بازی کامپیوتری رو هم کمی زیاد کرده بودم تا شاید چیزی متوجه نشن ...صدای فریاد مَردم رومیشنیدم که داشت میسوخت تو آتیش انتقام ....اماهرچی هم که باشه نمیخوام کاری کنه که

بعدش دردسر داشته باشه ..انقدر تو کل این هفت سال کشیدم که ظرفیتم تکمیل شده ..دیگه نمی خوام مشکلی باشه ...نگاهم رفت سمت سام وعسل که پنجره رو باز کرده بودن وبا دست داشتن بلندتراین ساختمان های مقابل بهم نشون میدادن

میترسیدم که بیفتن واسه همین دست جفتشون روگرفتم وکشیدم عقب که صدای رها شدن تیری شنیدم ...از ترس عسل روچسبوندم گوشه دیوار بعدشم سام وجلوی دوتاشون خودم ایستادم ..صدای مهیبی که ناشی از شکستن شیشه های کمد

بود ..پیچید تو اتاق ..عسل همش جیغ میزد ..بیشتر بهشون نزدیک شدم تا شیشه های شکسته بهشون نخوره ..."خدا کی بشه تمومشه دیگه ..تاکی امنیت نداشته باشم ...تاکی قراره آزاد نباشم ..هرچی تلاش داشتم نلرزم واز عزیزام

مواظبت کنم ...انگار نمی شد ...کاملا متوجه شدم که یک گلوله نبود ...حداقل سه تا بود ...سام پام رومحکم گرفته بود ..عسل وهم گریه میکرد توبغل گرفته بود ...خیلی دوست داشتم جفتشون روآروم کنم ..اما حتی تو کنترل کردن خودمم

مشکل داشتم ...اما هرطورکه بود ..بااین که بازوم هنوز از اون قضیه تیر اندازی خوب نشده بود ..جفتشون بغل کردم وبا دو رفتم بیرون ....که متوجه چاوش شدم که پله هارو دوتا یکی سریع میومد بالا ...بقیه هم پشت سرش بودن ....باین

که خودم میلرزیدم ...اشکام رون بود ...جلوی جفتشون نشستم وبغلشون کردم ...صورت های معصومشون که از اشک خیس بود روغرق بوسه کردم ....صدای مامان آمدکه دوید سمتم وگفتم :بمیرم ...بشین پاهات رو دراز کن ...تازه متوجه

شدم که خوردشیشه هاداخل کف پام رفته ...سریع دامنم روکشیدم روی پام تا سام نبینه ..میدونستم باز حالش بد میشه ...میخواستم بگم بچه هاروببرید پایین اما هیچی نمی تونستم بگم ..هرچی تلاش میکردم یک چیزی بگم اما فقط باچشمای

که اشکی بود زل زدم به چاوش که عصبی نگران بود از اشاره ای که به بچه هاکردم مامان آمد جلو پیشونیم روبوسید وسام وعسل روکه مثل جوجه میلرزیدن روبرد پایین ...پدرشوهرم هم رفته بود داخل اتاق ..بهرام با حال خرابش تکیه

داده بود به نرده فرفورژه راه پله ها وانگار نفس آسوده ای میکشید ازاین که عسل سالمه ...تازه داشتم حس میکردم سوزشی رو که کف پاهام گرفته بود ...کنارم نشست صورتم روبادستاش قاب گرفت ..کل صورتمو بوسید ..... سرم گذاشت

روسینه اش و پیشونیم روبوسید ...یک چیزای زمزمه میکرد اما هیچی نمی فهمیدم ..توشوک بودم ..ازروی زمین بلندم کرد ..همین طورکه میرفت سمت روشویی زیرلب فحش نثارشون میکرد وخط نشون میکشید ...چنان عصبی بود که رگ

گردنش زده بود بیرون ...وهمچین محکم گرفته بودم که انگار مردم جنازم توبغلشه ..داره وداع میکنه ...حس امنتیتی رو که داشتم غیر قابل توصیف بود ...باچشمای قرمزشده اش نگاهم کرد وگفت :خانومم خوبی بذارالان سریع شیشه

هارو از پات درمیارم ....روشنام چیزیت نشده .....بعد سرتاپام رونگاه کرد .....انقدر که اونارو فحش میداد وخط نشون میکشید متوجه من نشده بود ...روصندلی نشوندم ....مامان هم آمد داخل روشویی ...درحالی که سعی میکردم یک چیزی

بگم ...زبونم رولب خیسم که ازاشکام خیس شده بود کشیدم ودرحالی که تلاش میکردم کلمه ای بگم ..نگاه کردم به مامان که خون گریه میکرد ..خودمم نمی فهمیدم چی میگم ..امانگران بچه هابودم ..سس...سس..سا..

هنوزم درتلاش بودم ..مامانم گریه اش بیشتر شد ودست پدرشوهرم بود که کشیدش عقب وبردش بیرون ..

سرم گذاشت روقلبش ....وکل صورتمو بوسید ومدام میگفت ...چرا اینجوری حرف میزنی ؟؟..روشنا.خانومی ...

نگاهش کردم وبعد از کلی تلاش یواش گفتم سس..سام وعسل خخخ..خوبن ..تنهانباششش..شن که بیییی...یشتر بترسن ...."یک دفعه یاد اکرم افتادم که پایینه ...وای نکنه بچه ام روببره ...سریع بلند شدم که شیشه ها بیشتر رفتن تو پام

وسوزشش صد برابر شد ...نشوندم سرجام وگفت :چیکارمیکنی ؟؟...نگران چی هستی خانومم ؟؟...

نگاهش کردم وگفتم اک....اکرم پپ...پایینه ...سام رو...نن..نبره .....

وای که انگارجونم درآمد تاهمین روگفتم ..روموهامروبوسید وگفت :گوه خوری اضافه اشه ...فعلا که جنازه مونده ...

یعنی چی ؟؟؟...با وحشت نگاهش کردم وزمزه کردم کشتیش ...

درحالی که اشکام روپاک میکرد بااخمی که روی پیشونیش بود وگفت :نه قربون اون چشمای سبز گریون بشم ...

موچینی برداشت وشروع کردبه درآوردن شیشه ها ...مامان هم آمده بود سرم تو آغوش آرامشبخش مادرانه اش گرفته بود ودستش رو روی سرم میکشید وزیر لب خداروشکر میکرد اتفاق وحشتناک تری نیفتاده ...

دوست نداشتم گریه کنم اما مگه میشد وقتی یاد زمانی میفتم که زیر دست اونا عذاب میکشیدم وکسی نبود این طوری دورم بچرخه ومدام بگه تمومش میکنم تو آروم باش ...عمرمی اشک نریز ..خودم خفه اش میکنم ...ویا این آغوش

مادرانه که باعث میشد احساس امنیت وآرامش داشته باشم ...

اشکم یواش راه خودشو میگرفت میومد پایین ....

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
چــشـــم بــسته از فــرسنگهــــا مي شناسمت
اين تلاشــت بـــراي گـــم شدن
مـــرا مي خنداند . . .


http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/4.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif



خوابوندم روی تخت وگفت :صبرکن الان به مامان میگم برات یک شربت غلیظ وشیرین بیاره تا بهتر بشی ...



اصلا دوست نداشتم داخل اتاق باشم ...قبل ازاین که بلندشه بره ..مچ دستش رو گرفتم وگفتم :میشه منو ببری پایین دوست ندارم تنهاباشم ..حالمم بهتره ...



رودست بلندم کرد که سریع گفتم :اِبزارمنو خودم میتونم بیام زشته ...



خندید وگفت :مگه نمی خوای بری پایین ؟؟..



دستمو انداختم دورگردنش وگفتم :چرا میخوام برم ...



راه افتاد سمت دروگفت :پس ساکت باش دیگه بااین وضع پاهاتم که نمی تونی راه بری ..



حالا درسته پاهام این وضعی بود اما خب خجالت میکشیدم ...هرچی هم غر زدم فایده نداشت ...رومبل راحتی نشوندم وکنار گوشم گفت هرکی ندونه انگارچی شده ...والا ...



مشت زدم تو بازوش وگفت :اذیت نکن دیگه ...



بدون حرف رفت داخل حیاط ...به سام وعسل نگاه کردم که بحث میکردن ....باچشم دنبال اکرم گشتم ....نه مثل این که داخل خانه نبود ....نگام رفت سمت مامان که توآشپزخونه بود وداشت غذا درست میکرد ...این جو یکم سنگین بود ..نه

به اون همه سروصدای که قبل بود نه به الان که همه مشغول کاری بودن وانگارنه انگار که چیزی شده بود ...مطمئنا مراعات بچه ها روکردن ...دیدم مامان با یک سینی کاهو وسکنجبین آمد نشست کنارم وبچه هارو هم صدا زد ...لبخندی

به روش زدم وگفتم :مامان اکرم کجاست ؟؟..باباوبهرام کجا رفتن ؟؟...چاوش هم غیبش زده ...



یک برگ کاهو برداشت کرد تو شربت وداد دستم وگفت :رفتن بیرون ...الهی بمیرم واسه بچه ام چقدر عصبی شد امروز ....بیشتر دلم خون شد واسه بهرام که هیچ کاری نکرد ...کاش حداقل صداش رو بالا میبرد یک حرفی میزد به حمید به

من ....چقدر شرمنده اش شدم ...



دستش رو گرفتم وگفتم :مامانی بهم میگی چی شده ؟؟...



یک آه سوزناک کشید وگفت :انشاالله سرفرصت میگم واست فعلا یکم بخور جون بگیری رنگت پریده است...




سامی تا کاهوهارودید پرید نشست روپام وروبه عل گفت :زردنبو بدوبیا ...



عسل باعصبانیت گفت :زردنبو عمه اته ....



ساهم خندید وگفت :بفهم چی میگی کوچولو ...



گونه سامی روبوسیدم وکنارگوشش گفتم :سامی جان ...شما بزرگی بهتره بایکی که دختره وکوچولو بحث نکنی ..این معلومه که شما همیشه برنده میشی اماکارخوبی نمی کنی ..عسل مامان نداره ممکنه خیلی زیاد ناراحت شه ...



سریع برگشت نگاهم کرد وگفت :پس اکرم جون کیه ؟؟...



نگاهم رفت سمت عسل که بغض کرده بود نگاهم میکرد ...روبه عسل گفتم :بدوبیا این جا ببینم ..خوشگل خانوم ...



سام دوباره گفت :ماما اکرم کیه ؟؟..



دوباره بوسیدمش ویواش گفتم :مامان عسل نیست ...حالا خوب رفتارکن باهاش...چرا بهش میگی زدنبو ....



یواش خندید وگفت :چون موهاش طلایی ...



خندیدم که متوجه مامان شدم که مشخص بود یک غمی تو چهره اش سنگینی میکنه ...



دستمو گذاشتم رودستش وگفتم :مامان کی میگی بهم ....



نگاهم کرد وگفت :اون زمان همه چی بهم ریخته بود ...حمید میخواست بره جنگ ...پدرخودمم رفته بود ....نمی دونم چرا ازاول بین این دوبرادر دعوا بود ...


************************************************** *****
ادامه داره...

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 02:25 بعد از ظهر
خدا به قلب کوچکم وسعت ده تا بتوانم بزرگیت را درک کنم

و در دریای بزرگی و پاکی


و مهربانی تو غرق شوم

و به بالهایم توانی ده
تا بتوانم به سوی تو پرواز کنم تو که آشنا ترین آشنایی
http://images.zaazu.com/img/xmas-light-merry-christmas-xmas-christmas-smiley-emoticon-000756-large.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div28.files/image027.gif


دستمو گذاشتم رودستش وگفتم :مامان کی میگی بهم ....

نگاهم کرد وگفت :اون زمان همه چی بهم ریخته بود ...حمید میخواست بره جنگ ...پدرخودمم رفته بود ....نمی دونم چرا ازاول بین این دوبرادر دعوا بود ... تازه با حمید ازدواج کرده بودم ..همون اول متوجه شدم که بین حمید ویاسر

اختلاف های هست ...اونم سر چیزای که واسه حمید مهم نبود اما خب بحرحال نمی تونست بگذره چون بقیه خواهر برادراش هم بودن ..میدونی اختلافشون واسه زمین های پدری بود که یاسر به شدت سعی کرده بود دست ببره تو وصیت
نامه ...یادمه اون روزا رو.. چه بحثی که درست نکرده بود ..حمید میگفت حیف که سهراب وشهناز هم هستن واگرنه خودم که برام مهم نیست و همه روبهش میدادم ...
نگاهم کرد وگفت :شهناز و سهراب رو که میشناسی ..برادر خواهرهای حمید بودن که تو همون دوران جنگ یک بارکه رفتن خرمشهرواسه کمک ...به شهادت میرسن ...

"تا اسمشون روشنیدم یادشون افتادم ...چاوش یکبارقضیه اش رو برام گفته بود "سری تکان دادم وگفتم :بله مامانم یادم هست ...
لبخندی زد وگفت :خلاصه اون روز با پا در میونی آقابزرگ من تموم شد ..تا این که یار با خاله من یعنی توران ازدواج کرد ..توران کوچیک ترین خاله من بود ..که بیست سال بیشتر نداشت ...حاصل این ازدواج شداکرم ..بچه یاسر وتوران
..یک بار که یاسر میخواست بره یک شهر دیگه واسه پخش اعلامیه ودیگر کارهاش ..خانواده اش رو سپرد به حمید ...بااین که یاسر بحساب سر قضیه های مختلف کینه به دل داشت ...البته ناگفته نماند که فعالیت های سیاسی هم داشتن ..گاهی اعلامیه های امام (ره )رو تو خونه ها
پخش میکردن ..
"برام سوال شده بود "روبه مامان گفتم :مامان شما مگه چند سالتون بوده که با پدرجون ازدواجکردین ....ویادتون هست از خاله تورانتون ..
خندید وگفت :دخترم اون زمان که دخترروشوهر میدادن ..من اون موقع 15 سالم بود ..تازه خاله تورانمم ته تغاری بود ..اول مامان من بود بعد دیگر خاله هام ...
"چقدر سن پایین ازدواج کرده مامان ...باورم نمی شد ..."
یک نفس عمیق کشید وادامه داد :یک روزکه مامورها آمده بودن خونه روبگردن ..حمید تموم اعلامیه ها وهرچی که مربوط به همین مسائل بود روبرد تو خونه یاسر گذاشت مطمئن بود کسی نمیره اونطرف رو نگاه بندازه ...
"وای که گیج شده بودم ..مامان اول گفته بود زمان جنگ ..خب زمان جنگ که انقلاب شده بود "
از مکثی که کرده بود کمال استفاده روکردم وگفتم :مامان شما اول گفتی زمان جنگ ...اون موقع که انقلاب شده بود ...ولی شما داری میگی باباتو پخش اعلامیه بوده ...وفعالیت سیاسی داشته ...
لبخندی زد وگفت :قربونت بشم اون یک نمومنه از اختلاف های بود که برات گفتم ...دراصل میشه گفت سراین موضوع که حمید اعلامیه ها رو برده بود خونه یاسر و زنش رو دستگیر کردن ...چپ افتاد ..اوایل هرچی توضیح میدادیم ..باورش
میشد که یک اتفاق بوده .....اما نمی دونم کی بود که خیلی علاقه داشت کلا بین این دو برادر همیشه جنگ باشه ...هیچ وقت مشخص نشد کی به مامورها گفته بود که خونه یاسر اعلامیه هاست ...اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
..روز عاشورا بود ودسته ها از هر محله ای بلند شده بودن ...تو حیاط خونه مادر بزرگم بودیم وداشتیم شله زرد نذری درست میکردیم که تموم مامور ها ریختن داخل خونه ....کل خونه روبهم ریختن ..از هرجایی که فکر کنی رو میگشتن تا
برگه هارو پیدا کنند ...البته بخاطر حرمتی که پدر من وپدر حمید اون زمان داشتن ...زیاد هم نمی تونستن جلون بدن ...چون بهرحال از ریش سفیدهای محله بودن ...تواین بین همون طور که گفتم یکی خبر داده بود که خونه یاسره.... برگه ها
میدونی مادر اون زمان اگر ساواک میفهمید که یک زن که بچه دارهم هست تو این جور مسائل سیاسی هم هست...خیلی اذیتش میکردن مخصوصا بچه اش رو خیلی اذیت میکردن ..تموم شکنجه هارو روی بچه جلوی چشم ....
"وای که اینا رومیگفت ...باز داشت حالم بد میشد ...مطمئنم هیچ وقت فراموش نمی کنم که چطور سامی منو اذیت میکردن جلوی چشمام ومن چون تو دستای اونا بودم هیچ کاری نمی تونستم بکنم ....
سرم دردگرفته بود حسابی ...تموم بدنم درد میکرد ...سرم روبا دستام گرفتم که مامانم سریع گفت :روشنا مامان خوبی ؟؟؟...چیزی شده ؟؟؟...
بابغض گفتم :یاد زمانی افتادم که سامی رو جلوم اذیت میکردن ....
اشکاش آمد پایین وسرمو تو بغلش گرفت ...زیر لب گفت :کاش زبون به دهن میگرفتم حرف نمی زدم ..الهی بمیرم ...
سریع گفتم :مامان اینجوری نگید ...حتما تلافی میکرده یاسر .....
بازم سرمو نوازش کرد وگفت :خدا ازش نگذره ...
وای که دستای مامان انگار معجزه میکرد...آروم شده بودم ....سرمو بلند کردم وگفتم: مامان بقیه اش رو میگید ...
سینی رو برداشت وگفت :مادر نمی خوام اذیت شی ...یاد خاطر بدی بیفتی ...
لبخندی زدم وگفتم :خواهش میکنم ..
سینی رو گذاشت وگفت :اون روز توران رو مامورها بردن ....اکرم روقبلش پیش خودم آورده بودم ..چون بچه شیرینی بود ...بااین اتفاق های که افتاد ...پدرم هر کار کرد نتونست کاری واسه توران بکنه ...حمید هم خیلی حالش داغون بود
...چون یاسرکه برادر بزرگترش بود خانواده اش رو سپرده بود به اون ...چون دید نمی تونه کاری واسه توران خاله کوچیک من بکنه ...رفت شناسنامه جدید گرفت که اکرم بچه خودمون باشه تا زمانی که مامور ها میان نتونند ببرنش
....بقیه اشم که گفتن نداره ...دعوا بود و بحث ...فقط درست یادمه زمانی که یاسر برگشت فقط یک کلام گفت :تقاص شو از خودتو خانوادت میگیرم ...مگه این که اکرمم روبه بهترین شکل بزرگ کنی ..
شاید با خانواده خودمون بطور مستقیم کاری نداشت اما زندگی تورو خراب کرد .....
نفسمو فوت کردم بیرون واسه این که دیگه غم گین نباشه گفتم :مگم زمان قدیم هم زود عروس میکردن دخترارو ...ماشاالله فعالیتم زیاد داشتن ....
مامان نگاهم کرد وگفت :فعالیت چی ؟؟...
خندیدم وگفتم :بچه آوردن ....
غش غش خندید وگفت :خدا نکشتت روشنا ...
منم از خنده خوشگل مامان خندیدم که صدای سام آمد که گفت :عسل اگر نمی خوای بگم باز زردنبو ...
سریع گفتم :سامی قرارمون چی بود ....
انگار یادش آمد ...دست از اذیت کردنش برداشت گونه عسل روبوسید وگفت :ولش کن ...
مامان دوباره خندید ....روبه مامان گفتم :شما وپدر جون چند سالتون بود که ازدواج کردین ....
بامزه گفت :خوب موندیم نه ....
خندیدم وگفتم :انشاالله صد وبیست ساله شین ....
سینی رو برداشت ودرحالی که میرفت سمت آشپرخونه گفت :نه ما عمر معمولی بکینیم خیلیه .....

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 03:20 بعد از ظهر
اين آرامشِ..ظـاهــرم
گمـراهت.. نکنـــد!
در درون
خــانـه بر دوشــم ....

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/22.png
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2084.gif


.پام رو دراز کردم وگفتم :این چه حرفیه مامانم .....
همون لحظه در باز شد وچاوش آمد ...
چقدر دوست داشتم بایستم ....سمت بچه ها رفت بعد از این که گونشونو بوسید ...یک راست آمد کنارم نشست وگفت :وای نمی دونی چقدر خوش حالم ...
ابروی دادم بالا وگفتم :ازچی خیلی خوش حالی ؟؟....
صورتشو آورد جلو بینیم روکشید وگفت :میفهمی خاله ریزه ....بهتری ؟؟؟....آخ آخ ..قرار بود امروز بریم دکتر ها ....
تموم استخوان هام درد میکرد ...یکی از علایمش بود ...سری تکون دادم وگفتم :صد بار بگم نمی خوام بیام
نذاشت حرفمو ادامه بدم ...بلند شد وگفت :با من بحث نکن فهمیدی ؟؟....
بلندم کرد ودرحالی که میرفت سمت راه پله ها زمزمه کرد وگفت :باز که رو بدی همین میشه ....
از حرص مشت دم تو پهلش که بامزه گفت :بیا دست بزنم پیدا کرده ...وقتی یکم باز تغییر کنم ...
سریع پریدم جلوی حرفش وگفتم :چاااوششش
معمولی نگاهم کرد وگفت :راست میگم دیگه ....
روم روبرگردوندم وگفتم :قهرم ....
خیلی راحت گفت :چقدرم که من ناراحتم الان ....
زیر لب گفتم :نازکشید نم یاد نداری .....خودخواه ...

خندید ونشوندم روتخت ...سر کمد رفت ویک دست لباس بیرون کشید وگفت :سریع اینا رو بپوش که داره دیر میشه ...اوه ساعت یک شده ...

بااین که میدونستم دست بردارنیست ..لباس ها رو پوشیدم وگفتم :آقا من پاهام این طوریه ...زشته ...بذارحداقل واسه دویا سه روز دیگه ....

دستی تو موهاش کشید وگفت :تو بگو ده دقیقه ......زود باش دیگه ....

داخل مطب رفتیم ...پاهام گز گز میکرد ...میخواست بغلم کنه که نذاشتم ...وای که یک ذره آبروم پر پر میشد ....

رو صندلی نشستم وگفتم :سرکارت نمیری ....

اخم بامزه ای کرد وگفت :تاسفانه چون مجروح شدم یک هفته نمیشه که برم ...

ته دلم ذوق کردم ....اصلا یک حال خوشی دست داد بهم ...خیلی سخته که هروز صبح شوهرت روهمراهی کنی وبعد واسه این که سالم برگرده کلی نذر نیاز کنی وترس واسترس داشته باشی ...

با خوندن فامیلم ..با کمک چاوش بلد شدم وگفتم :چاوش پدرم کجاست ؟؟...

اخمش پررنگ تر شد وزیر لب گفت :جناب پدر ههه....نیستن ....

میدونستم چرا همچین میگه ...بازم هرچی پدرم از من دوری کرده باشه من که نمی تونم نرم سمتش ...باید سرفرصت باهاش حرف میزدم ...قبل ازاین که وارد اتاق بشم گفتم :خبر خوبت چیه ؟؟؟..

هلم داد سمت در وگفت :چقدر حرف میزنی ...میگم برات دیگه .....

فقط میگی میمیره مثل آدم جوابمو بده .....

داخل که شدم مرد میانسالی ایستاد وسلام کرد به جفتمون ...جوابش رو دادم که گفت :بفرمایید بشینید ...

روبه روش نشستیم که گفت :چه سرطانی دارید ...تا به حال آزمایش دادین ؟؟...

یک بار آزمایش داده بودم ...برگه های آزمایش رو از کیفم درآوردم وگرفتم سمتش وگفتم :دویا سه ماهی میشه که متوجه شدم سرطان خون دارم ..."بهتر بود همین الان حرفمو بگم "ادامه دادم :الانم برای درمان نیومدم ...چون همسرم

خیلی اصرار میکردن آمدم ....

همین طور که برگه های آزمایش رو نگاه میکرد از حرفم ابروی داد بالا ..وگفت :بیماری که خودش امید نداره به درمان ...ونمی خواد ...من نمی تونم واسش کاری کنم ....

چاوش یک نگاهم کرد که ترسیدم ازش ...روبه دکتر گفت :واسه در مان آمدن آقای دکتر ...

دکترصفایی هم سری تکون داد وگفت :خوب سرطان خونت از نوع مزمن هست ..خوبه از نوع حاد نیست ...

زمزمه کردم بیماری که درمان نمیشه رو...........................

هنوز داشتم میگفتم که دکتره برگه ها رو گذاشت .عینکش رو روی میز گذاشت به پشت صندلیش تکیه داد وگفت :دخترم درمان میشه بیماریت ...ببین جدیدا داروی به اسم گلیوک ساخته شده ..این دارو در سازمان غذا وداروی آمریکا برای

درمان سرطان خون مورد تایید قرار گرفته ,آنزیم های رو که موجب ایجاد سلول های سرطانی میشه رو ازبین میبره ...البته سرطان خون یا لوسمی که شما دچارش شدی از نو مزمن هست البته این خودش دونوع داره یکی "میلو پرو

لیفراتیو" و"لنفو پرو لیفرا تیو" هست که تو آزمایش دیگه ای که بدین مشخص خواهد شد ...البته این دلیل هم نمیشه که شما اون داروی که گفتم رواستفاده کنید ...بازم باتوجه به آزمایش جدیدی که بدید ..مشخص میشه ...اگر از نوع اول

باشه با نوعی دارو درمان میشه به طوری که واسه درمان باید قرص های رو به مدت 5سال وروزی 4 عدد بخورید وکسایی که این نوعش رو دارن زندگی طبیعی رو میگذرونند ...اینم هست که در نوع دوم افرادی که بالای چهل سال سن

دارن مبتلا میشن ...وضررزیادی برای بدن نمی رسونه ...بعد از مدتی که گلبول های سفید بدن زیاد میشن ...کم خونی وضعف درشون دیده میشه ..بهتم نمی خوره چهل سال داشته باشی ..خیلی جونی ...مسلما نوع اول خواهی بود ..درضمن

همین طورکه شاید خودتم متوجه شده باشی امکان داره اما امکان داره علایم متفاوتی داشته باشی مثل :

تب کردن یا سرد شدن بدن -خستگی مداوم، ضعف -بیماری های مکرر -فقدان اشتها یا از دست رفتن وزن -ورم کردن غذذ لنفاوی، بزرگ شدن کبد یا طحال -خونریزی یا کبود شدن آسان -تنگی نفس در زمان فعالیت فیزیکی مثلاً بالا رفتن از

پله ها -ایجاد لکه های کوچک قرمز بر روی پوست -تعرق زیاد بدن، به ویژه در شب -درد استخوان

حالا من واسه شما آزمایش جدیدی رو مینویسم ...حتما دوباره بیای ....
************************************************** ***************
همین طور که میدونید بدون تحقیق چیزی نمی نویسم ...با تحقیق بود ها لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 04:07 بعد از ظهر
زنـــدگي سرگـــذشت درگـــذشت آرزوهــــــاست . . .
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/black_heart.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2183385uvqcr3gmyl.gif




از مطب که بیرون آمدم باورنمی کردم ....یعنی امکان داره که درمان بشم ....حسابی تو فکر بودم که متوجه شدم گونمو بوسید وگفت :خب کجا بریم ناهار بخوریم ....

چپ چپ نگاهش کردم وگفتم :چی شده که انقدر خوش حالی؟؟ ...

بازم یک لبخند زد وگفت :میفهمی ..دیدی درمان میشی خداروشکر ...خیلی ناامیدی ...

لبخندی زدم وگفتم :چاوش میدونی چه مشکلی بوده در گذشته که این طوری شده ....

استارت زد وگفت :بگو میخوام بدونم ..ببین واسه این که زیاد اذیت نباشی کفشات رودربیار ...حتما دوباره خون ریزی کرده ...

راست میگفت ..کفش هام رو درآوردم وگفتم :بریم خونه ؟؟...

کاملا تکیه داد به پشت صندلی وگفت :نمیریم خونه ...دلم میخواد بازنم باشم البته بدون مزاحم ...

خندیدم وگفتم :سامی نیست خوش نمی گذره ...

ازتوآینه ام نگاهم کرد وگفت :بهترکه نیست انشاالله یک باردیگه با سامی میریم فعلا یک کار مهم دیگه مونده ...

برگشتم وگفتم :چکاری؟؟...

بامزه گفت :شانس که ندارم باید ببرمت عقد دائمت کنم ...چیکارکنم دیگه گناه داری دلم برات میسوزه ...

خندیدم وگفتم :همچین میگی انگار من خیلی التماست میکنم ...

برگشت وگفت :روشنا به حال خودت باش ....

خندیدم وخم شدم گونشو بوسیدم ..

سرجام نشستم که گفت :اونوری موند ...

سعی کردم نخندم ..به ناخن هام نگاه کردم وگفتم :همونم زیادی بود ..والا ..

فقط گفت :باشه ...

**

برای بار سوم بود که برای مردم میگفتم :بـــله ...

بس زده بود به سرم مثل چی ذوق کرده بودم ...اما وای که بترکه چاوش ...همچین جدی شده بود که با ده من عسل هم نمی شد خوردش ..

**.

روی تخت که توی جای دنجی بود نشسته بودم ....چاوش هم رفته بود دستاش رو بشوره ....انقدر حس های قشنگ داشتم ...مثل یک دختر کوچولو که کلی چیز خوب بهش هدیه داده شده ...ذوق کرده بودم ..خاک تو سر بی جنبه ام کنند ...البته تموم این ذوق مرگی ها تو درونم بود ...

روتخت نشست وگفت :کی بدهیت روپس میدی ؟؟...

تعجب کردم وگفتم: چه بدهی ؟؟....

خندید وگفت :منم باورم شد ....

خندیدم واون لپشو بوسیدم ...ته ریشی که همیشه داشت صورتمو سوزنی کرد ...چه اصطلاحاتی هم داشتم به کار میبردم ها ...

نگاهم کرد وگفت :خب نمی خوای بگی ؟؟....

نازنین زهرا19
1393,01,11, ساعت : 04:42 بعد از ظهر
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی

کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن.

آن ها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که

دوستشون دارن تغییر میدن.

http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_3_15.gif
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif




کنارش نشستم وگفتم :چرا اما اول تو بگو ...از موقعی که اون اتفاق افتاد دیگه نه بابا و نه بهرام رو دیدم ..اکرم هم که نبوده ..کجا بود؟؟ ...

نفس عمیقی کشید وگفت :خیلی وحشتناکه همکارهای شوهرت بیان ببرنت نه ...

یعنی اکرم روگرفته بودن ...واسه چی ؟؟...

سریع گفتم :میشه بگی چی شده ؟؟...

یکم از چایش خورد وگفت :مثل این که زمانی که ما همگی آمدیم بالا زنگ زده بود به پلیس ..انگاری خودشو معرفی کرده بود ...نمی دونی چی به سر بهرام آمد ...نابود شد به معنای واقعی ...هرچی هم بهش زنگ میزنم جواب نمیده ..البته

این که مسلم جواب نمیده ...چیزی هم نگفت که کجا میره ...حالا فردا باید برم ببینم چی به سرش آمده....

دلم خون شد واسه بهرام داداش خوبم ...اماتاجایی که من میدونستم اکرم نه توی باند بود ..نه ..اصلا نبود کلا ....پس به جرم چی خودشو معرفی کرده؟؟ ...

همین طور که توجام کمی جابه جامیشدم گفتم :اکرم به چه جرمی خودشومعرفی کرده ؟؟...

مکثی کرد وگفت :به این که قاتله ...

مطمئنم شاخ درآوردم ...قاتل؟؟....قاتل چه کسی ؟؟..

سوال تو ذهنم روبلند گفتم که مکثی کرد وگفت :قاتل فرنوش همسرسوم یاسر ....."خندید وگفت "ناهید بفهمه که زن سوم داشته بنظرت چیکارمیکنه ؟؟...

خندیدم وگفتم :میکشش ...

ابرو داد بالا .."انگار نمی خواست درباره این موضوع حرف بزنه "وگفت :اگه بفهمی من یک زن دیگه ...

نذاشتم حرفشو بزنه ..پریدم روپاش نشستم وبا اخم گفتم :بــــله ...جانم ..نشنیدم ...

غش غش خندید وگفت :پس اعتراف میکنم که گل ناز زنمه ...دختر دایی رضا ....

یعنی راست میگفت ...نه خره مطمئن باش راست نیست ...."چه وجدان بی تربیتی "...

خم شدم کفشام روپوشیدم وگفتم :پس خوش باش با همون ..بچه پرو ...هی هیچی نمی گم ..پاک زده اون درش ....

یک گاز از لپم گرفت وگفت :آی که چقدر خوشگل حرص میخوری ....بیا بالا شوخی بود ...

با لبخند برگشتم وگفتم :جرات میداشتی میگفتی جدی بیچارت میکردم ..راستی تو چرا بحث رو هی عوض میکنی داشتیم حرف میزدیم ها ...

به پشتی تکیه کرد وگفت :قبلا هم گفتم :میخوام یک امروز روکنارت باشم بدون حرف در مورد دیگری و این حرفا .....ناراحتی ؟؟..

کی گفته ناراحت ....از خوشی دارم میمیرم ...

سریع گفتم :نه ......

نازنین زهرا19
1393,01,12, ساعت : 01:18 قبل از ظهر
آن روز شــبيه مه شــده بودي...
نه مي شد در آغوشت گرفت...
و نــه آن ســوي تو را ديد...
تــنها مي شــد در تو گــم شد...
گم شــدم...

http://isanam.com/scraps/smiley-face-gif/smiley-12.gif
http://zibasaz.persiangig.com/pic/bar/1/10.gif





خندید وگفت :پس بشین سرجات ..با وضعی هم که داری ..درست نیست هی ول میخوری ...

لبخندی زدم وگفتم :بریم راه بریم ...

یک جوری نگاهم کرد که دلم براش کباب شد ..خستگی تو چشماش موج میزد ...خواستم بگم باشه نمی خواد که گفت :چشم ..امابعد از ناهار میریم ...

لبخندی زدم وگفتم :من گرسنه نیستم خب ...

اخم کرد وگفت :مامان میگفت صبحانه ام نخوردی بعد الان گرسنه نیستی...میشینی میخوری ...

ته دلم مُردم از خوشی ...خوش حال بودم ازاین که مثل همیشه مراقبم بود تا حتی این که من صبحانه خوردم یانه ...بازم مثل همیشه زیر ذربینم میذاشت ...خواستم بگم پس میرم یک دوری بزنم که اخم کرد وگفت :نمی تونی از

زیرغذادربری این بی اشتهای مربوط به همین مریضیته که انشاالله خوب میشی ....درضمن تنهام نمی ذارم بری دور بزنی .....

یعنی چقدر خوبه شوهر آدم ایکوی 1000داشته باشه ..تا بخوای دهن بازکنی اون تا تهش رو رفته وبرگشته باشه ...

خدمه رستوران سینی غذارو گذاشتن جلومون وبعد از پرسیدن این که چیزی نمی خواهیم رفتن ..با اکراه نگاه کردم به جوجه های توی سیخ ...اصلا غذا نمی خواستم ...روی یک که از جوجه ها آب نارنج ریخت وبعد گرفت جلوم ...

دوست داشتم مثل بچه های کوچیک فرار میکردم ...هیچ میلی بهش نداشتم ...یک نگاهش کردم که باابرواشاره کرد بگیرش ..

به زورگرفتم وکردمش تو دهنم ...به ضرب دوغ وآب پایینش دادم ..

یک نگاه مثل گربه شرک ول کردم سمتش تا بلکه کوتاه بیاد دلش بسوزه ...اما همچین نگاهم کرد که یک تیکه دیگه برداشتم ..یک راه حل رسید به ذهنم ...سریع گفتم :چاوش ..

خواستم حرف بزنم تاشاید یک کوچولو حواسش پرت شه ومنم اززیر غذای کوفتی دربرم که گفت :هرحرفی داری رو بذارواسه بعد از غذا ...تلاش نکن از زیرش دربری یالا ....

دیدم فایده نداره به زور شروع کردم ..

همین طور اطراف رونگاه میکردم که متوجه شدم یک مرد هیکلی بالباس های اسپرت ..درحالی که موهای نیمه بلندش دورش هست ...داره خیره نگاهم میکنه به بغل دستیش هم منو انگار نشون میده ..خیلی ترسیدم کاملا چسبیدم به چاوش وبازوش رو گرفتم که نگاهم کرد وگفت :میشه بگی چی نگرانت کرده ...وترسیدی ...

نگاهش کردم وگفتم :اون مرده رومیبینی ...سیخ وایستاده منو نگاه میکنه ..تازه به بغل دستیش هم منونشون داد ..اگه از دارودسته یاسر باشن چی؟؟ ...پاشو بریم ...

رد نگاهم روگرفت وزوم کرد ومَرده ...نگاهم کرد وخیلی قاطعانه گفت :نترس وبقیه غذات روبخور ...

مثل بز ترسیده بودم بعد این میگفت غذا بخورم ...دستشو گرفتم وگفتم :خواهش میکنم بریم ..

پیشونیم روبوسید وگفت :خانومی هستم ها ..غذات روبخور...

دیدم فایده نداره یک تیکه دیگه برداشتم وبا ترس این که مورد هدف گلوله های اونا نباشیم خوردم ...نمی دونم چرا گاهی اوقات یاد کتاب "دا "از سید زهرا حسینی میفتادم ...شاید باور کسی نشه اماتو کل این هفت سال چیزی که باعث

میشد هیچ وقت همرنگ جماعت اونا نشم اعتقاداتم بود ودرراس اونا حضرت زینب (ص)بودن ...صبر وشکیبای رو یاد گرفته بودم ...تازمانی که همه چی مشخص بشه ...و یا وقتی باخودم فکر میکردم که این خانوم چه چیزهای که ندیده و تحمل کرده ..باخودم میگفتم دردواقعی رو اینا حس کردن ...این جوری صبرم بیشتر میشد ...بالاخره کوه هم که باشی کم میاری ...پایه های صبرت لرزون میشن ..نیاز داری به یک الگو به یک چیزی پناه ببری(الله) که بدونی همیشه هست
وکنارته..گاهی متوجه میشدم که تودارودسته یاسر اکثر افراد داری دین های دیگه ای بودن ....به چاوش نگاه کردم که دیدم خیلی راحت داره غذاش رو میخوره ...توعالم خودم بودم که صدای بدی بلند شد ....تا به خودم آمدم دیدم چاوش سینی گرد غذا رو گرفته جلوم ..بعدش هم به سرعت نور بلند شد ..دست منم گرفت ...ودوید سمت ماشین ...انقدر سرعت داشت که من تقریبا کشیده میشم باهاش ..نمی تونستم هماهنگ باهاش قدم بردارم ..به کل فراموش هم کرده بودم

وضعیت پاهام رو ...تو ماشین نشوندم ...خودش رفت ....

دلم مثل سیر وسرکه میجوشید ...هنوز صدای بدتری که حاصل برخورد تیر با ته سینی بود ..تو گوشم زنگ میخورد ...ازاونجای که امیر حسین تک تیر انداز بود ..ویک بار گلوله های اسلحه هارو معرفی کرده بود برام متوجه شدم دراگونف بود ..این روهم زمانی متوجه شدم که نگاهم کشیده شد به عقب و دیدم ..حسابی یخ کرده بودم ..باوحشت زیاد نگاه میکردم به مَردمی که به ترس رد میشدن ..بیشتر نگران چاوش بودم ...نمی تونستم تو ماشین باشم ونرم پایین ..ازاین تنهایی بیشتر میترسیدم حاضر بودم باهاش میرفتم توموقعیت خطر ناک قرار میگرفتم امااین جوری نه ...

پیاده شدم وبا نگاه دنبال مَردم گشتم ..انقدر صدای جیغ وحیاهو بود که بیشتر از همیشه ترسیدم ..گاهی مَردوم چنان بهم تنه میزدن که تعادلم رواز دست میدادن ..همه میدویدن وفرار میکردن ...رفتم جلوتر که کسی چادرم روکشید عقب ..یک جیغ بلند کشیدم که مطمئنا گلوم زخم برداشت ...

صداش که پیچید تو گوشم خفه شدم .."هیس ..منم ..کی گفت تو بیای بیرون از ماشین" ...پشت درخت بزرگی ایستاده بود وبا اخم وحشتناکی نگاهم میکرد ..

سریع گفتم :تو نبودی ترسم بیشتر شده بود اصلا اگه کسی میومد تو ماشین می نشست و...

هنوز داشتم حرف میزدم که گفت: هیس ..نمی بینی یک جایی ایستادم تا حواسم بهت باشه ..حالا انقدر نلرز وساکت باش ..

دیدم داره اون طرف رونگاه میکنه که بازوش رو گرفتم وگفتم :توکه نه اسلحه داری نه چیز دیگه ای میشه بگی با چی میخوای بری جلو ..

سریع جاهامون روعوض کرد چسبوندم به درخته وگفت :انقدر حرف نزن تا بفهمم دارم چیکار میکنم .....

بعد دوباره یک نگاه کرد به اون طرف ...دستاش محکم شونه هام رو گرفته بود که نلرزم اما نمی دونست که نمیشه ....سریع روش رو گرفت سمتم وخیلی سریع ولی شمرده گفت :میخوام برم جلوتر خواهشا از سرجات تکون نخور وروی

اعصابم راه نرو .......متوجه ای نمیای ها ...حواسم بهت هست ....سرم رو تکون دادم که یعنی فهمیدم ...

پیشونیم روبوسید وگفت :نلرز انقدر ...تموم میشه همه چی ...

خیلی تیز وسریع رفت جلو وپشت یکی دیگه از درختها ایستاد ...با گوشیش هم داشت صحبت میکرد ...تموم وجودم شده بود چشم ...نگاهم زوم بود روی مَردم ...ضربان قلبم چنان زیاد شده بود که داشتم نفس کم میاوردم ..کف دستای خیس

از عرقم روچسبوندم به بدنه درخت .....


************************************************** *******
ادامه داره ...

نازنین زهرا19
1393,01,12, ساعت : 02:22 بعد از ظهر
خداوندا
خطا از من است,میدانم.
از من که سالهاست گفته ام"ایاک نعبد"
اما به دیگران هم دل سپرده ام
از من که سالهاست گفته ام"ایاک نستعین"
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
http://www.postsmile.net/img/26/2676.gif
http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif


قلبم چنان زیاد شده بود که داشتم نفس کم میاوردم .

.کف دستای خیس از عرقم روچسبوندم به بدنه درخت....سعی میکردم نفس های عمیق بکشم ..وتسلط پیدا کنم رو خودم ...متوجه مَردم شدم که داشت میرفت جلوتر ...

چشمام روبستم ...دوست داشتم بدوم ودوربشم ...صدای خش خشی از پشت سرم آمد ...وحشتم بیشتر شد ...بابسم الله برگشتم عقب دیدم همون مرده است ...با لبخند بدی هم داره میاد سمت من ...از ترس ناخن هام روفروکردم تو بدنه

درخت ...دستام رومشت کرده بودم ...فکم قفل شده بود ..نمی تونستم زبون باز کنم وچاوش رو صدا بزنم ...با بلند شدن صدای آژیر ماشین های ناجا ...یک نگاه به ماشین ها کرد ..یک نگاه به من ...کپ کرده بودم ..اسلحه اش رو درآورد

..داشتم اشهدم رومیخوندم ...دستی دور کمرم حلقه شد وبرم گردوند پشت همون درخت ...چندنفراز مامور های ناجا هم سریع شروع کردن به شلیک ...نمی تونستم ببینم تیر خورده یانه ...اما صدای فریادش رو که شنیدم متوجه شدم

زدنش ....هرچی انرژی داشتم روجمع کردم که سرپا باشم ونیفتم اما بی فایده بود ..یک ضعفی تموم بدنم روگرفته بود ...صداش کنار گوشم بلند شد که گفت :خوبی ؟؟....

انگاری قدرت تکلم روازم گرفته بودن ...سرمو تکیه دادم به شونه اش ....تلاشمم برای هوشیارموندن بی فایده بود ...گرمی خونی هم روی صورتم حس میکردم ....

دوست داشتم چشم باز کنم ..اما انگار وزنه های سنگینی رو ی پلکام بود ...سعی کردم انگشت های دستم روتکون بدم ...تکون خوردن ...خواستم دستمو کلا تکون بدن اما نشد ...انگاری گیر افتاده بودم ...وای نکنه بختک باشه ...اینو هم

میدونستم که واقعی این موضوع ...یک بار که تو خونه پدرم خواب بودم تو اتاق مامانم ...یک چیزی از روی انگشت های پاهام شروع میکرد به بالا آمدن ..حتی حس میکردم که روی قفسه سینه ام هست ....از مادر بزرگمم شنیده بودم که

باید سریع بسم الله بگی وچشم باز کنی اما زمانی که تو اونشرایط بودم زبونم روانگار قفل زده بودن ..جیغ های خفه ای میکشیدم ودرتلاش بودم یک کلمه الله بگم ...

سریع یواش گفتم بسم الله ...به زور چشمام روباز کردم دیدم آقامون دراز کشیده کنارم غرق در خوابم هست ..منم روانگار محاصره کرده ....

اما خدای اول یاد اون اتفاق که افتادم خیلی ترسیدم که همون نباشه .....ولی حالا که چشم باز کردم ......نفس عمیقی کشیدم ...گه صداش آمد که گفت: بیدارشدی پس ....

تکونی خوردم وگفتم :اول د اشتم سنکوب میکردم ...همچین گرفتیم فکر کردم بختکه ....

غش غش شروع کردبه خندیدن ...با اخم نگاهش کردم که غلطی زد وخندش بیشتر شد ....با بالیشت زدمش وگفتم :روآب بخندی ..مسخره ترسیدم ...

دست انداخت دور کمرم وکشیدم سمت خودش وگفت :پس با خوب شکی بیدار شدی ...

دستمو انداتم دور گردنش وگفتم :چرا توخونه ایم ..چی شد ؟؟...

نگاهم کرد وگفت :هیچی دیگه ..دستگیر شدن ...منم شما رو بردم بیمارستان ..گفتن شکه شدی ..یک سرمم بهت زدن ...ماشاالله همچین غرق خوابم بودی که تواین همه مدت بیدار نشدی ...بعدشم آوردمت خونه ...الانم روتخت تو بغلمی

خندیدم وگفتم :یک ضعفی که داشتم نمی ذاشت چشم باز کنم ....متوجه شدی کی بودن ؟؟...

همون جوری که بود سرش رو گذاشت روبالیشت وگفت :معلومه دیگه ..افراد یاسر ....این اکرم اگر هیچ کار نکردتواین مدت ...حداقل تنها کار مفیدش این بود که گفت پدر سگش کجاست ....

سرم روگذاشتم روقفسه سینه اش وگفتم :خب کجاست ؟؟

حواسم بود به ساعددستش که جراحت داشت نخورم ...اونم ادامه داد:طبق حرفاش الان ترکیه است ...وجوری که اون برنامه اش رو گفته فردا برمیگرده ایران ....فردا چه روز خوبیه نه ؟؟...

نگاهش کردم وگفتم :ستاد که نمی تونی بری ....

اخم کرد وگفت :میرم ...

منم اخم کردم وگفتم :برو کی جلوت رو گرفته ...همچین میگه میرم انگار من موافقشم میگم نباید بری ...برو تا ضایع شی مگه نباید یک هفته باشی این دستت خوب شه ....

لبخندی به چهره طلبکارانه من زد وگفت :میگم الان باید حرف درمورد یک چیزای دیگه بزنیم .....

از لحنش خندم گرفت ...نشستم وگفتم :نه یک پسر خوب حرفای مورد دارخاک برسری نمی زنه ...

کشیدم توبغلش وشروع کردبه خندیدن ..

چقدرقشنگ ومردونه میخندید ....

پوفی کردم ..هنوز داشت میخندید ..انگار دلقک بودم نگاهم میکرد بعد باز منفجر میشد میخندید ...باحرص مشت زدم روقفسه سینه اش وگفتم :بسه..به خودت بخند ...

تو خنده گفت :میدونی این کلمه خاک برسری خندم میندازه ..مخصوصا که نگاهت میکنم ..بعد ...

نه بزنمش حقشه ...به ساعت نگاه کردم 9شب بود ...تعجب کرده بودم ...دلم واسه سامی تنگ شده بود ...بلند شدم که گفت :کجا میری ؟؟...

سمت در رفتم وگفتم :میرم سامی رو ببینم ...

بامزه گفت :پیش بابای سامی باشی واجب تره ...بیا میخوام باهات حرف بزنم ...

دررو باز کردم وگفتم :سریع میام ...چه امشب همه زود خوابیدن ...یک چند دقیقه هم میرم پیش نرگسی ببینم گردنش بهتر شده یانه ...

پوفی کرد وگفت :یکم فکرکن کس دیگه ای نیست توبخوای بهش سر بزنی ...

خندیدم وگفتم :باشه حتمافکر میکنم ....

نازنین زهرا19
1393,01,12, ساعت : 04:36 بعد از ظهر
شـــنيده بود كه لـــذتي در "گـــذشت" هست ...!
از من گـــذشت و رفـــت ...
لعـــنت به اين واژه ها كه مثل هم خـــوانده مـــيشوند

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/bad_egg.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217239gj7swj8thb.gif



از در خارج شدم .....یک راست رفتم سمت اتاق سام ..برام یکم عجیب بود که همه انقدر زود خوابیده باشن ...یواش در اتاق رو باز کردم دیدم نرگسی رو تخت نشسته ..عسل وسام هم با چشمای گردشده دارن نگاهش میکنند ...عسل تا منو

دید دوید سمتم وگفت :آخجون خاله روشنا آمد ...سام هم سریع دوید آمد سمت من ..جفتشون روبغل کردم وبه نرگسی هم که مارو بالخند نگاه میکرد سلام کردم ...یهو عسل گفت :چقدر دلم براتون تنگ شده بود ...

چقدر شبیه ستایشم بود ...خم شدم ومحکم بغلش کردم ..لپشوهم محکم بوسیدم ...وگفتم :دخملم میشی ؟؟...

نگاهم کرد وخواست حرفی بزنه که سامی گفت :مامان من آبجی نمی خوام یک درصد توفکری ....عسل عروسمون باشه ....این موهای زدنبوش رو دوست دارم ....

منونرگس غش کرده بودیم از خنده ...عسل بامزه اخم کرده بود ...گوش سام روبه شوخی یواش گرفتم وگفتم :دیگه تکرار نشه ...

باخنده گفت :خب مگه دنبال عروس نمی گردی ...

به نیم وجب قدش نگاه کردم وگفتم :نه انگار...

سریع گفت :چقدر بیجنبه ...والا ..من برنامه دارم واسه آینده ام ...تا خلبان جت جنگی هم نشم زن نمی گیرم ...یکم جنبه شوخی داشته باش مامان ...

باچشمای گرد نگاهش کردم وخط ونشون براش کشیدم که گونه عسل روبوسید وگفت :آبجی نکنه تو هم ناراحت شدی ؟؟هوم ...شوخیه ..

نرگس واسه عوض کردن جو گفت :دوتا ورجک بدوین بیاین ادامه داستان روبگم براتون ...

دوتای دویدن رفتن ...لنگان ..لنگان رفتم لبه تخت نشستم وگفتم :نرگسی گردنت بهترشده ...گچ دست وپات روکی باز میکنی ؟؟...

پوفی کرد وگفت :آره بهتر شده ...هفته آینده بازشون میکنم ...

یهو عسل آروم گفت :شما نمی دونی مامانم وبابام کجان ؟؟...

دلم خون شد براش ...چقدر لحنش غمگین بود ...

ادامه داد :حتی دلمم براامیر تنگ شده ..انگارمن نیستم بیشتر بهشون خوش میگذره ...

گونشو بوسیدم وگفتم :زود میان عزیزم ...که همون لحظه صدای زنگ دربلند شد ...سام دوید رفت سمت آیفون ..منم چادر نماز نرگس که دم دست بود روسرم کردم ...یهو بهرام باحال خراب ..چشمای سرخ ...موهای بهم ریخته داخل شد

وفقط مستقیم روبه عسل گفت :بدوبیا که بابایی خسته اس ..دخترشومیخواد ....

عسل بازذوق پرید توبغلش ..

بهرام هم تازه نگاهش افتاد به من وبقیه ...بهش سلام کردیم ..سری تکون داد وروی مبل کنار تخت نشست ..سرصورتش رو بوسید وزمزمه کرد قربونت بشه بابا ...

چقدر قشنگ بود ...همچین دخترش رو بغل گرفته بود که انگاری صد ساله ندیده اش ..چقدرم دلم واسه خود بهرام سوخت ..خیلی پریشون شده بود ...یهو عسل گفت :چه جالب همین الان داشتم میگفتم به خاله روشنا که شما ومامانی

کجایید ؟؟

اخم کرد وروبه عسل گفت :مامانت رفته پیش خدا ...

وا این چرا همچین میگه ...درسته نمی تونه واقعیت روبراش بگه اما این که خیلی شوک بدی بود به بچه وارد کرد ...

نگاهم به اون دوتا بود که سام با امیر آمدن داخل ...خیلی سرد با همه سلام احوال پرسی کرد وروبه بهرام گفت :امروز از همکارتون پرسیدم چی شده ..امدم بهتون بگم حق ندارید بذارید مامان همین طوری...

بهرام بلند گفت :نمی خوام سرت نه داد بزنم ..نه کاردیگه ای بکنم ..18سالته وخودت میدونی چه اتفاقی هم افتاده پس مثل بچه ها هم رفتار نکن ...

یهو با داد ...باصدای که تازه مردونه شده بود ونشونه بلوغش بود ..مثل پدرش ...گفت :نه شما گوش کن ..چطور خودتو به آب واتیش میزدی واسه این خانوم که همه کاراش درست بشه که ازاد شه ..(به من اشاره میکرد )بعد واسه

زنتون کاری نمی خواهید بکنید ...یادمه صحبت های این رو (بازم مخاطبش من بودم )که توبازجویی حرف میز ضبط میکردین ..وشبا بادقت بیشتری گوش میدادین تا سرنخی ..نمی دونم چیزی پیدا کنید واسه رهایش... بعد واسه زنتون

کاری نمی کنید ...آدمی به اندازه بی غیرتی شما ندیدم ..حالا مامان یک کاری کرده تو چرا نپرسیدی چرا این کارو کرده ...خوب یادارید ک واسه دیگران از جونتون هم مایه بذارید بعد درراس همه اونا واسه زنتون کاری نمی کنید ...

"وای که اگر امیر یکم دیگه ادامه میداد ..بهرام میزد لهش میکرد ...حتما چقدر کینه به دل داره از من ..همچین با غیض منو نشون میداد وحرف میزد که اگر میذاشتن همون جا خفه ام میکرد ..."

************************************************** **************************
لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

اگر میخواهید ادامه اش رو بنویسم ...حداقل باید چندتا نقد ببینم تا پست بعدی رو بذارم پس زود باشین بیاین ....خخ..چقدر ناراحت کننده است بعضی ها فقط خواننده خاموشا ..یعنی حرفی ..نظری ..هیچی ندارین ...ببینم چیکارمیکنید :-2-14-:

نازنین زهرا19
1393,01,13, ساعت : 09:48 قبل از ظهر
دلم یک کودکی ساده می خواهد
پر از لبخند
پر از شادی
پر از شور و هیجان.....
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/10.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2147969ab3jm29yj0.gif







بهرام ازبلند شد ..قدمی برداشت سمتش ...که همون لحظه چاوش آمد داخل اتاق ...دست بهرام که آماده بود بخوابه رو صورت امیر رو گرفت ....نگاهش کرد وگفت :مرد بفهم داری چیکار میکی ؟؟...

امیر باز صداش رو برد بالا وگفت :عیب نداره میزدی از آدمی مثل شما بعیدم نیست ....درسته حالا اتفاقی که افتاده ..اما توحتی حاضر نیستی ببنی چرا اینجوری کرده ..یک چیز دیگم میدونم این که فقط اسم پدررو داری یدک میکشی ...واگرنه تو زندگی ماکه یک میلیموم نقش نداری ...حالا به قبلش مامان بود یکم میشد گفت :خانواده ایم ....

بعد دست زد روشنونه بهرام وگفت :حرص نخور جناب پدر ...مام میریم بی سرخر زندگی کنی ...

داشت میرفت سمت درکه بهرام گفت :کجا داری میری ؟؟صبر کن ...یعنی نبودم پدر؟؟ ....

امیر یه پوزخند حرص دار زد وگفت :زیاد نمی خواد خودتو درگیر این جور مسائل کنی ...

دوست داشتم یک کاری کرده باشم ....احساس دین میکردم ...از در رفتم بیرون وروبه امیر گفتم :میشه صبر کنی یک چیزای رو باید گوش بدی ....

برگشت عقب وگفت :میدونی از وقتی بابام دنبال کارای آزادی توبود مشکلای مادر پدرم بیشتر شد ...فقط اینو بدون یک جورای مثل خونه خراب کنایی ...اگر یک درصد دایی نمی بود فکرمیکرم روی بابام نظرداری وبه معنای واقعی کلمه خونه خراب کنی ...

چشمام چهارتا شد ...من به بهرام ....این بچه چی باخودش فکر میکرد ....

خواستم جوابی بدم که صدای چاوش بود که از پشت سرم آمد وگفت :امیر بفهم چی میگی ....صبر کن باید باهات صحبت کنم ...

بعد روبه من گفت :میشه با این پاهات راه نری ؟؟...

سری تکون دادم که امیر گفت:آها الان میخواین منو توجیح کنید یک شستشو مغزی هم بدین ..هرچی کار خرابه بیفته گردن مادر من ...این خانوم هم الهه پاکی بوده (اشاره کرد به من )برای همین همه تلاش میکردن نجاتش بدن ....با کسی حرفی ندارم .....

به سرعت زد از خونه بیرون ....روبه چاوش گفتم :ساعت نزدیک 11شبه سریع بلندشو برو دنبالش ....

یهو بهرام آمد پایین وگفت :خودم میرم ...


چاوش روکردبهش وگفت :نری باز اوضاع روداغون تر کنی اگر واقعا تسلط داری رو اعصابت برو چون ممکنه وسط حرفای که میخواد بزنه باز آمپر بچسبونی ....


بهرام هم دستی به گردنش کشید وگفت :نه خودم میرم ...فقط مواظب این عسل باشین ..تا برم دنبال این پسره کله شق ...


درحالی که میرفت سمت در روبه من گفت :ببخشید اگر زر زیاد زد ....


لبخندی زدم وگفتم :عیب نداره بحر حال الان عصبیه ..دنبال تقصیر کار میگرده



یک خداحافقظی سرسری کرد ورفت ...روبه مَردم گفتم :چقدر توپش پربودا ....


خندید وگفت :چقدر جوجه ای تو آخه ...


ابرو دادم بالا وگفت :وا...جوجه چرا؟؟ ....


دماغمو کشید وگفت :از داد یک نوجون باید بترسی ...جوجه خودمی بیا بریم بالا میخوام باهات حرف بزنم



************************************************** *********
مرسی از دوستای عزیزی که آمدن نقد .....چقدر نقد تهدیدی میچسبه به آدم خخخ....ممنون ...ممنون ...ممنون ..

نازنین زهرا19
1393,01,13, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
وقتی تنها میشوی
بدان خدا همه را بیرون کرده
تا با تو تنها باشد
http://roozgozar.com/piczibasazi/zibasaz/05/www.roozgozar.com-130.gif



همون لحظه پدرش از بالا آمد پایین وروبه چاوش گفت :فهمیدی امیر کجارفته ؟؟...

چاوش خیلی سنگین درجواب پدرش گفت :نمی دونم کجا رفته ...

پدرش ازکنارم ردشد وگفت :باید با بهرام صحبت کنم ...

چاوش هم پوزخند صدا داری زد وگفت :فکر نمی کنید خیلی زود به فکرش افتادین ...

پدرش اخمی کرد وگفت :اگر میبینی از اول به بهرام چیزی نگفتم که اکرم بچه کیه ...بخاطراین بود که هیچ وقت فکرنمی کردم ...

یهو چاوش با لحن فوق العاده جدی گفت :آره فکر نمی کردین همچین لاشخوری بشه ...بشه یک حیون مثل پدرش درسته ...طفلی بهرام که یک مدت بااین سیر میکرده ...واقعا باچه روی میخواین برین باهاش حرف بزنید .هوم ؟؟...حتما

خیلی شیک میخواهید برید جلو بگید ...ببخشید که یک مدت خر فرضد کردیم ودختر داداشمون روبه عنوان دختر خودمون بهت دادیم ...مرسی که یک مدت ...

یهو پدرش باداد بلندی گفت :ساکت باش ...

چاوش لبخندی زد وگفت :حرص نخور پدرمن ...یک درصد بجای بهرام میبودم این جور آقامنشانه رفتار نمی کردم ..به احترام موی سپیدتونه که حرفی نمی زنه ...بهتر بجای صغری کبری چیدن های مزخرف ..بری ازش حلالیت بگیرین

...امیدوارم بگذره ازتون ...میدونید اون اکرم نفهم چند وقته با اخلای گندی که داشته ..چقدر باعث ناراحتیش شده ...زدین زندگی این پسررو خوب خراب کردین ...یک نگاه تاحالا به قیافه داغونش کردین ...همین خودتون که انقدر دم از

آبرو میزدین ومیگفتن زن من بی آبرویِ ....میبینی کسی که مثل دخترت دوسش داشتی ومیمردی واسه اش ...آبروی چند ین ساله ات رو برد ...غرور روبذارین کنار ...میدونین تاحالا به چند نفر تهمت زدین ...حالا زن من حلالتون میکنه

...اما ....

پدرش دوباره باداد گفت :بس کن پسر ...

به سرعت رفت سمت در وخارج شد ....

لب گزیده به در بسته شده نگاه میکردم ...که دیدم رودست بلندم کرد وخنده دار گفت :عجب نطقی کردم نه؟؟..بنظرت روی این پدر مغرور من تاثیری هم داشت ...

خندیدم وگفتم :خیلی باحالی ...

گردنم روبوسید وگفت :باحالی ازخودتونه ...حالا واقعی حلالش میکنی ؟؟...

سریع گفتم :این چه حرفیه ..اصلا ازپدرت کینه ای نداشتم ...بذارم خودم میرم ...

ابروی داد بالا وگفت :تاکسی سرویستیم بانو ..کجا میری ؟...به جای دست مزدم ..یک گاز ازگردنت میگیرم ...

سریع تو خودم جمع شدم که خندید ...منم گفتم :آقاه جای نمیرم ..که دستمزد نخوای .همین جوری هستم ...

چشماش برقی زد وگفت :به دیگه چه بهتر ...

خندیدم وگفتم :خیلی دوست دارم ..

لبخندی زدوپیشونیم وچشمام وکل صورتمو بوسید ....

سرش رو برد عقب وگفت :فهمیدی قضیه عسل چیه؟؟ ...مامان چیزی نگفت ؟؟..

خودمو بالاتر کشیدم وگفتم :ازاون موقع انقدر میگی حرف بزنیم همین بود ...

روتخت گذاشتم وگفت :آره ..

خودمم نمی دونستم ...درجوابش گفتم :نمی دونم ازمامان میپرسم ...فردا جدی میخوای بری ستاد؟؟ ....

یک لبخند مردونه خوشگل زد که دلم براش ضعف رفت ..درجوابم گفت :فردا روز خیلی قشنگیه ...اهوم صددرصد میرم ....میخوام خودم نابودش کنم .....زجر کشش میکنم ..فقط دوست دارم زوتر مامورهای اطلاعات پیداش کنند وردش رو

بگیرن که برم سروقتش ....

خیلی ترسیدم ازاین برق انتقامی که توچشماش بود ...فقط دوست داشتم زمانی یاسر رو پیدا کنند که مَردم بتونه بره ستاد واگرنه اگر خودش میخواست همین طوری بره ...قتل حساب میشد ....

نازنین زهرا19
1393,01,13, ساعت : 06:10 بعد از ظهر
خـــدايـا...
اين تـو واين دلم!
جـاي نشکسته پيدا کردي پيـشکش مـهرباني هات...
http://images.zaazu.com/img/shades-animated-animation-shades-smiley-emoticon-000387-medium.gif

http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2072.gif




تو خواب غرق بودم ...که احساس کردم دارم خون دماغ میکنم ...چشم باز کردم وامدم بلند بشم چاوش که غرق درخواب بود محکم ترگرفتم ..چون عادت داشتم تو خواب غلط میزدم ..فکرکرده بود الانم میخوام بچرخم ...

به هزار زور وزحمت یواش یک دستش رو از دورم برداشت وخزیدم بیرون بدون این که بیدارشه بلندشدم ورفتم سمت روشویی حدسمم کاملا درست بود ..به ساعت نگاه کردم ..نزدیک های 2نصفه شب بود ...

یک ربعی گذشته بود ..دراین بین گاهی خون دماغم میستاد واگرنه باز شروع میشد ...کلافه شده بودم ....چشمام دیگه داشت سیاهی میرفت ...

خواستم برم بیرون که دستمال کاغذی بردارم که متوجه سایه ای شدم که روی دیوار اتاق افتاده بود ...فکرکردم توهمه ...بسم الله گفتم رفتم سمت تخت که دیدم سایه اش روی دیوار داره بزرگتر میشه ونزدیک تر میاد ...دیگه به چشمام
مطمئن شدم که توهم نیست ...نمی دنستم چیکار کنم ...تا خواستم چاوش رو بیدار کنم ..... با دستش محکم دهنم روگرفت ....تیزی سرچاقورو توی گودی کمرم حس میکردم ...درتعجب بودم که چطور داخل خونه شده چون دور تا دور دیوار

ها ...بالاش...حفاظ داشت ...قلبم همچین میزد که تو این سکوت شب ..صداش میومد .....یواش کنار گوشم گفت :چقدر دلم میخواد مثل سارا بکشمت....یادته سگ یاسر تکیه تیکه اش کرد ...البته تورو میخوام ویژه تر بکشم ...چطور اول

ناخن هاتو بکشیم ...بعد دندوناتو ...بعدشم موهاتو ....بعد پوست تنت رو ....

داشتم میمردم از ترس ...خود عوضیش بود ....کسی که همیشه آزارم میداد ..امیر حسین ....کسی که از بچه گیش کنار یاسر بود ویک حیون به تمام معنا بود ...میدونستم که حرفاش رو عملی میکنه ...قبل ازمرگ سار همین طوری جلو

خودش برنامه مرگش رو چیند وبعد اجراش کرد .....

تو دلم تموم چهارده معصوم گفتم ....لرزشی که موقع ترس سراغم میومد شروع شده بود ...

یهو کنار گوشم گفت :یک چیز جالب دیگه به ذهنم رسید ...واسه این که از ریشه همتون نابود بشین ..میگم چطور یک رابطه لذت بخش هم با پخش مستقیم واسه شوهرت داشته باشم ......جونم فکر میکنی جناب سروان چیکار میشه

.....کم کمش دیونه ...نه ؟؟....البته اگر بی غیرت باشه که هیچی دیگه ...اما نمیشه پلیس یک مملکت ...اون سرباز نیروی نوپو ...راستی برای سامی جونم برنامه دارم ..

.وای که خدا همین الان نفسمو بگیر نذار دست این دیونه های وحشی بیفتم ...خدایا سامم نه ..داشتم ازترس باز بی هوش میشدم که صداش دوباره بلند شد که گفت :نمی دونی یاسر چقدر عصبی وناراحته ...دخترش درسته زنش روکشت

..اما نمی خواست اذیتش کنه ...نکه حاج حمید یکم با تعصب بزرگش کرده بود ...بعد ازاین که فرنوش رو کشت ..مثل دیونه ها عذاب وجدان گرفته بود ...الانم که درجریانی خودشو معرفی پلیس کرده ...بریم که امشب قراره چه بزمی داشته
باشیم

خدیا بکش راحتم کن ....

امید داشتم که یک اتفاقی بیفته که چاوش بیدار بشه ...دوباره کنار گوشم گفت :اخی دست شوهرتم که اوخ شده ....


اشکام میومد پایین وروی دست کثیفش که رودهنم بود میریخت ...کشیدم عقب ..دستمو بند کردم تا بلکه یک جای بندبشه یا یک لیوانی ..چیزی بیفته ....


یهو چاوش غلطی زد که دستش خورد به جای خالی من ..همون طور چشم بسته یکم دستش رو بالا پایین که ..وقتی دیدنیستم سرجام ...سریع چشم باز کرد ونشست سرجاش ...امیر هم منو سریع تر عقب کشید ...عوضی بیشعور دستام



رواز پشت گرفته بود تا چیزی رو نندازم ...


صداش میومد که صدام میزد "خانومم ...روشنا کجایی ..."


سرعت امیر حسینم بیشتر شده بود ...این بار پاهام رومحکم میکشیدم زمین تا لای قالیچه های که روپارکت ها پیهن شده بود گیر کنه ..بلکه آب نمای ..میزی چیزی بیفته یا حداقل یکم از سرعت این عوضی که داشت میبردم کم بشه



..صداش هرثانیه نگران تر میشد تا این که نمی دونم چرا دیگه اصلا صداش نیومد ...یعنی کسی زده بودش ..."خدایا التماست میکنم این چه برزخیه ....قول میدم دیگه چیزی نخوام فقط نجات پیدا کنم ..هم من هم خانواده ام ....اشکام شدت



بیشتری گرفت ..یعنی اگر زده باشنش من چه غلطی بکنم ...رسیده بودیم به پله ها ...دعا دعا میکردم چاوش بازم صدام بزنه ..اما انگار واقعی هم دست های امیر زده بودنش .....




*********************************************
عزیزانی که گل یخ رومیخونید ...ادامه این پست روتکمیل کردم ...

نازنین زهرا19
1393,01,14, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
.
هر صبح پلکهایت فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند !
سطر اول همیشه این است : خدا همیشه با ماست … پس بخوانش با لبخند !
.
http://roozgozar.com/piczibasazi/zibasaz/05/www.roozgozar.com-130.gif


همین طور که داشت منو با سرعت هرچه تمام تر میکشید یهو صدای داد امیر بلندشد...یکی هم منو تقریبا پرت کرد سمت مبل ها ....


ازچیزی که روبه روم دیدم داشتم سکته میکردم .دست راست امیر که هم چاقو بود هم دستام رو گرفته بود ..ازقسمت مچ فقط به یکم رگ وپوست آویزون بود ....علاوه براین که جیغ میزدم ...حالمم داشت بهم میخورد ....یهو تمام چراغ ها

روشن شد ...صدای داد چاوش هم بلند شد که روبه نرگس که از اتاقش آمده بود بیرون گفت :بروتو اتاقت درم قفل کن بچه ها نیان ...

همچین گفت که نرگس دومتر پرید بالا ورفت داخل اتاق .....پدرشوهرم هم آمده بود بیرون ..چاوش هم امون نمی داد چنان ضربه های میزد که امیر پرت میشد عقب ...یهو مچ دستش رو گرفت وگفت :باهمین دستای نجست سام منو آزار
میدای ؟؟...

بعد مچ دستش رو شکوند ..جوری که صدای تیلیک ..تیلیک استخون هاش رو من میشنیدم ....

دوباره ساعدش رو گرفت وگفت :که دست زدی به زن من ....

بعد انگار داره شاخه درخت میشکنه ...ساعدش رو شکوند ....

آمد بالاتر شونه اش رو گرفت وگفت :که بزم داشته باشی ..زن منو بی آبرو کنی ...

جوری دستش رو پیچوند که صدای حال بهم زن شکستن استخون کتفش رو شنیدم ....

رفت سراغ اون یکی دستش وانگشتاش رو گرفت وگفت :با اینازدی تو دهن بچه من ...

دیگه رسما داشتم بالا میاوردم ...خوب شده بود مامان سرشب رفته بود پیش خاله نسرین چون ما های آخربارداریش بود ....

دویدم سمت پدر شوهرم که انگار اونم لذت میبرد ازاین زجر کش کردن امیر ..درحالی که به پهنای صورت اشک میریختم گفتم :توروقرآن برید جلوش رو بگیرید الان میکشش ...قتل حساب میشه ...تورو به مقدساتتون قسم برید ....فقط

نگاهم کرد ...دستش رو گرفتم وگفتم :تورو هرکی دوست داری برو جلوش رو بگیر ....

فقط هق هق میکردم والتماس میکردم بره جلوش رو بگیره ...برام اهمیت نداشت اگر میکشتش اماقتل حساب میشد ...انگار اون زمان بیدار بود ...چون همین طورکه استخون های بدنش رو میشکست اسم میبرد که تو فلان چیزو گفتی

...سام منو زدی ...صدای داد امیر هم کل خونه روبرداشته بود ...

روپارکت ها نشستم وگفتم :چاوش تورو خدا نکشش ...

یهو انگار تموم راه های تنفسیم بسته شد ...خودمو مثل یک ماهی که از آب بیرونه ..میزدم به درودیوار فقط واسه یک ذره اکسیژن ....دستم روکه روی پارکت ها بود مشت کردم که از صدای دل ریش کنی که بخاطر برخورد ناخنم با پارکت
ها بود ...چاوش برگشت نگاهم کرد یهو ..به سرعت نور خودشو رسوند به من که کف افتاده بودم ...بغلم کرد وبردم تو حیاط ....شروع کرد رو قفسه سینه ام روماساژدادن ...تو عین نگرانی اخم کرده بود ..اما حالت چشماش دیونه ام
میکرد ...

دیگه حس میکردم دارم میمیرم ...همه این اتفاق هام تو چند ثانیه هم بیشتر انجام نشده بود ...چشمای مشکیش از اشک که روصورتش نبود برق میزد ....یک مشت ارومی به پشتم زد وگفت :نفس بکش ....میتونی ..میدونم میتونی ....

یهو به سرفه افتادم شدید ...درهمین حین بدنم نیاز داشت تا اکسیژن بهش برسه ...احساس میکردم تموم خون صورتم یک باره آمد توصورتم ...وسرخ شدم ...

همین طور که سرفه میکردم سعی داشتم نفس هم بکشم .....تموم راه گلوم خشک بود ...

تازه سرفه هام تموم شده بود وتونستم نفس یکم بکشم که کشیدم تو بغلش ...مثل جوجه که خیس شده ...میلرزه ...میلرزیدم ....

نفس بریده گفتم :تورو جون .....سس..سام ...نن.نکشش...

روسرم بوسه بارون کرد وگفت :هیش آروم باش...نمی خواستم بکشمش ...


************************************************** ***************
آها ..فکر کرده بودین این آقا چاوش حواسش نیست ..ماشاالله پلیس مملکته ها ..اونم از نوع زبلش وتیز ....شب همه خوش ....راستی یکم حرف متفرقه بزنیم !!...این جمله بالای این پستم روخیلی دوست دارم قشنگه نه ...خیلی جالب گفته ...

نازنین زهرا19
1393,01,14, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
یافته هایت را با باخنه هایت مقایسه کن....



اگر خدا را یافتی باخته هایت مهم نیست



http://www.postsmile.net/img/26/2690.gif


http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/12.gif






بعد از یک مدت کوتاهی که بهتر شده بودم سربلند کردم نگاهش کنم ...مشخص بود حواسش این جا نیست ...سعی کردم صدام از ته چاه بیرون نیاد ...دستم روگذاشت روبازوش وگفت :نمی خواستی بکشیش که داشتی او نجوری میکردی ...
خندید ..که یهو اخماش به طور وحشت ناکی رفت توهم ومنو برگردوند ...نمی دونستم چی شده ؟؟....



صداش آمد که گفت :کشتمت ...


یاخدا یعنی اگرشروع کنه بدبختم ....با ناله گفتم میشه بگی چی شده؟ ...


با تعجب نگاهم کرد وگفت :یعنی متوجه نشدی پشتت رو با چاقوی که دستش بود ...ضربه زده ...


انقدر هول کرده بودم ترس داشتم که متوجه نشده بودم ....


بلندشد که بره ..."یاخدا باز شروع میکنه ..."


رفتم جلوش ناخواسته بغض کرده بودم ....دستش رو گرفتم وگفتم :مگه نگفتی نمی خواستی بکشیش ....


کللافه دستی تو موهاش کشید وگفت :درسته ...


دستش کوره آتیش بود ...مطمئنا دلش میخواست سربه تن اون عوضی نباشه ....


یهو نگاهم کشیده شد سمت درحیاط که نورهای قرمزی انگار خاموش روشن میشدن ...خداروشکر آمدن اینو ببرن ...یهو یک صدای از بالای پشت بام آمد ...پدرشوهرمم آمد بیرون از خونه وخیلی ریلکس داشت میرفت سم در ..."بدم

میومد ازش ..تا قبل ازاین که ازش بخوام بره جلوی چاوش رو بگیره ....حداقل هیچ حسی نداشتم نسبت بهش اما الان متنفرم ازش ..انگار تواون لحظه منو آدم حساب نمی کرد ...


چاوش بازوم روگرفت وگفت :برو داخل ...بعد خودش یک پاش رو گذاشت رولوله گازوتویک حرکت خودش رو کشید بالا ..ورفت روپشت بام....


دویدم رفتم بالا داخل خونه ....واسه یک ثانیه نگاهم رفت سمت امیر که بی هوش از درد افتاده بود ...وای که چشمام رفت سمت مچش ...باز حالم داشت بهم میخورد ...دیگه صبر نکردم ...یهو صدای قدم های چند نفر روروی پشت بام

حس کردم ..."یعنی اون بالا چه خبره ؟؟...


چادرم روبرداشتم ..."نکنه چندنفری چاوش رو دور کرده باشن ....کی امشب تموم میشه ؟...دیگه کیلم پرشده ...صدای شلیک که آمد دیگه واقعی کم آوردم از تصور این که نکنه به مَردم تیری خورده باشه ...یک عرق سردی هم رو تموم

وجودم نشست ...یعنی خدارو شکر میکردم هیچ وقت....حتی اگر رزمایش داشت ...نگاه نمی کردم ...نکه ندونم کارش چطوری ولی ....خیلی ترس داره ...حداقل من دیگه صبر وتحمل قبل روندارم ...باید فولاد آب دیده باشی ...که اگر هم

اتفاقی افتاد ...بتونی بایستی و بچه هات روبزرگ کنی ....هیچ وقت یادم نمی ره که اون زمانی که تازه ازدواج کرده بودیم چاوش خیلی ریلکس وراحت آمد گفت:اقتضای شغلمه که امکان داره ..یکروزی ...تویک عملیاتی ....


نذاشتم حرفش رو بزنه ...فکرشم دیونه کننده است ....به قول مامانم باید شیر زن باشی ......من نیستم .؟؟...


************************************************** ***
دوستای عزیز حس این که روشنا ...وروشناهای مملکتمون بخاطر شغل همسرانشون همیشه تو چه حس وحالی هستن روخوب تونستم بگم ؟؟...یا تصورتون این جوری شد که روشنا یک دختره ضعیفه ؟؟.....حتما جواب بدین حالاچه درنقد چه در پروفایلم ...بنده منتظرم ...تهدیدنمی کنم اما برام مهمه ..اون دست از خواننده های خاموشم ..اگر نقد نمیاید درباره این مسائله حتما درپروفایلم بهم بگید که اون حسی که من میخواستم وگفتم وشماهم متوجه شدیدیا تصورتون نسبت به روشنا این که ضعیفه .......منتظرتون هستم ها

لینک نقد:http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1393,01,15, ساعت : 03:18 بعد از ظهر
شـــنيده بود كه لـــذتي در "گـــذشت" هست ...!
از من گـــذشت و رفـــت ...
لعـــنت به اين واژه ها كه مثل هم خـــوانده مـــيشوند

http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/meshki%28bozorg%29/bad_egg.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217239gj7swj8thb.gif




با قدم های سست ویواش رفتم بیرون ...متوجه شدم یک سری از مامورهای ناجا آمدن داخل خونه تا امیر حسین روببرن ...

با چشمای بارونی زل زدم به پشت بام که صدای چند نفر دیگه درهمون لحظه بلند شد ومردی که با صدای بم وکلفت شده ای میگفت "ایست "...بعد باز صدای شلیک بود ....یک

دلگرمی کوچک برام ایجاد شد که چاوش حداقل تنها نیست وبقیه نیروهارفتن بالا ....

نگران چشم دوخته بودم به این که زودتر بیاد که درخونه باز شد ..ومَردم آمد داخل ...واسه یک لحظه همه وجودم شد چشم وسرتاپاش رو هی آنالیزکردم ببینم چیزیش شده یا نه ؟؟...

درهمین حین امیرحسین که بی هوش شده بود روداشتن میبردن بیرون ...

صدای یکی از افسراآمد که گفت :مثل این که سه نفر بودن که همه اشون دستگیرشدن ...

خدایا شکرت ...یهو سرگردی که ایستاده بود روبه چاوش گفت :بهتره یک چند تا ازبچه باشن تا مراقب خانواده تون باشن ....

چاوشم دستی لابه لای موهای مشکیش کرد وگفت :نمی خواد ....

حرصم گرفت "چرا انقدرلجبازی میکرد برای چی گفت نه ؟؟...تنها بشیم کچلش میکنم ...

نگاهم رفت سمت پدرشوهرم که داشت چیزی رو به همون سرگرده میگفت ....دراخرهم باز دور خونه رو نگاه کردن ...وبعد از یک سری کارهای دیگه رفتن ....انقدر حالم خراب بود

..مثل کسی که مرده و زنده شده ...بی رمق وبی حس نشستم لبه استخر ....امشب تا مرز سکته رفتم وآمدم ....

در حالی که جونی برام نمونده بود ...بلند شدم ورفتم بالا...چاوش کجا بود ؟؟...

میدونستم فشارم حسابی پایینه ...خودم یک راست رفتم داخل آشپزخونه وبه هزار زور وزحمت برای خودم یک آب قند درست کردم ..خیلی خنده داره ..اما دلم نمی خواست حالم بد بشه
وچاوش هم ناراحتر بشه .....

از آشپز خونه که آمدم بیرون با چشم دنبال چاوش گشتم که دیدم قالیچه ای که خونی بود نیست ...صدای در آمد نگاه کردم دیدم پدر شوهرم داخل شد ..بااین که نمی خواستم کلامی
باهاش حرف بزنم ...مجبوری گفتم :شما میدونید چاوش کجاست ؟؟
همین طور که به سمت پله ها میرفت گفت :کار داره ..میاد...
فقط میگی جون داده تا همین دو کلام رو گفته ....

تا نزدیک اتاق که رسیدم ..دراتاق نرگسی باز شد ...سریع گفتم :بچه ها ....

پرید میون حرفم وگفت :خیالت راحت باشه خوابن ....چاوش خوبه ؟؟...

لبخندی زدم وگفتم :آره خوبه اما الان نمی دونم کجاست .....

داخل شدم ورفتم داخل حمام ....دوش رو باز کردم ولباسام رو در آوردم....جلوی آینه رخت کن ایستادم به پشت وبه جراحت کمرم نگاه میکردم ....خداروشکر یک زخم نیمه سطحی
بود ....لرزش بدنم هم نامحسوس بود ...اما اشکم بود که باز سرازیر بود ...

یک لباس خواب راحت پوشیدم ...هنوز داشتم میرفتم سمت اتاق سام ...دوست داشتم کنارخودم بخوابه که چاوش درحالی که از پنچره بیرون رونگاه میکرد گفت :عافیت باشه خانومی

دست خودم نیست خوب ....دویدم سمتش وپریدم بغلش که خندید وگفت :به چه بوخوب شامپوبچه میدی کوچولو ...

خندیدم وسرو صورتش رو بوسیدم .....

نازنین زهرا19
1393,01,15, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار ،
که دریایی از نا امیدی است
دلت را به خدا بسپار که دریایی
از امید است و رحمت...

http://smileys.smileycentral.com/cat/8/8_8_45.gif
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div21/WebPageContent/2217241la3zl5ygdp.gif



سرم روشونه اش بود که گفت :کجامیرفتی حالا ؟؟...."اصلا پشیمون شده بودم باهاش درباره این که چند نفر از مامورها باشن حرف بزنم

_داشتم میرفتم پیش سامی ...میشه ازاین به بعد اینجا باشه ؟؟....

لبخندی زد وگفت :نچ ..نمی خوام خلوتمون خراب شه ...

بردم سمت روشویی وگفت :بیا زخمت رو پانسمان کنم .....

لبخندی زدم وگفتم :نمی خواد انجام دادم ...چرا وقتی بیدار بودی اون موقع که امیر بود ..کاری نکردی ؟؟..چیزی نگفتی ؟؟...

همین طور که خوابوندم گفت :میدونی میخواستم بلند بشم اما متوجه شدم چاقو گرفته سمتت ...نشد که تولحظه دهنش رو خرد کنم...بااین که خون خونم رو میخورد یک نقش

فورمالیته بازی کردم که خوابم ...کاش میذاشتی حداقل اونجوری که دلم میخواست یک دلسیر میزدمش ....

غش غش خندیدم وگفتم:مثل خمیر لهش کردی ...جایش اصلا سالم نبود ...حالا چی میشه ؟؟....

پتو کشید روم وبامزه گفت :پیچ ..پیچی میشه ..بخواب ....

بااخم گفتم :مگه بچه ام که میپیچونی ....

خندید وگفت :نیستی ؟؟....

باحرص گفتم :چرا هستم ..."دارم برات "

به سقف نگاه میکردم ...مسلما ازش بازجویی میکردن ...خدا کنه نوچه هاش لو بدن کجاست یاسر ...

دستش دور کمرم حلقه شد باحرص برگشتم سمتش وگفتم :بچه بودم ها ااا......

خندید وگفت :میدونم تو بغلم گرفتم غل نخوری بری پایین ....

اخمم بیشتر شد ...یهو ناخود آگاه یاد باباش افتادم وگفتم :پدرت چرا اینطوری میکنه؟؟...بنظرت باهاشون حرف بزنم ؟؟....

نگاهم کرد وگفت :بهتره حرف بزنی ....

برگشتم سمتش وگفتم :پدرخودم کجاست ؟؟....

به ساعت که 3بود نگاه کرد وگفت :همین الان باید حرف بزنیم دیگه ؟؟

سریع گفتم :بله همین حالا ...میخوام برم پیشش ....

پوفی کرد وگفت :میشه راضی بشی که نری ...چون تنها که عمرا بذارم بری ...فردا پس فردا هم من کار دارم ...ممنون میشم اگربذاری تا اذان یک چرت بخوابیم ...

نگاهش کردم وگفتم :شب بخیر ...

نازنین زهرا19
1393,01,15, ساعت : 03:36 بعد از ظهر
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی

کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن.

آن ها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که
دوستشون دارن تغییر میدن.

http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_3_15.gif
http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2095.gif



یک دستمو بردم بین موهام به سفیدی سقف خیره شدم ....انقدر توشک بودم که خواب به چشمام نمی یومد ....

تو فکر بابا رسولم رفتم از زمان جنگ که شیمیایی شده بود ..نفسش تنگ میشید ..البته خدا روشکر کم آسیب دیده بود ..امایادمه دکترها گفته بودن تو هواهای آلوده ای مثل تهران

نباید باشه ...چون حالش رو بدتر میکنه ...وکلا تو کلان شهر ها نباید میبود ...چقدردلم براش تنگ شده بود ...یک نفس عمیق کشیدم که به خودش بیشتر نزدیکم کرد وگفت :میبرمت

اما باکمی تاخییر ....

نگاهش کردم چشماش بسته بود اخم داشت ....مطمئنا از اونجای که یکم با پدرم مشکل داشت....اخم کرده بود ...

گردنش رو بوسیدم وگفتم :ممنون ...

بامزه گفت :باشه ....

بازم به سقف خیره شدم که دستش روگذاشت روچشمام وگفت :بخواب ....

جوری گفت که انگار زوری بود دستش رو برداشتم وگفتم :نمی خوام ..شما بخواب....

خم شد سمتم وگفت :میدونی تو اون پرورش ماهی چرا زن ها در حالی که رو به مرگ بودند ....دیدیشون ؟؟



سرم روتکون دادم وگفتم :یک بار که با غزل رفته بودم بیرون از لابه لای حرفاش متوجه شدم که دخترهای که بی خانواده اند یا فراری بودن رو جمع میکردن ومیبردن تا موادشون

روروی اونا تست کنند ..خب مسلما بهشون تجاوز میشده دیگه .....


حس کردم یک چیزی از روی کف پام داره میاد بالا ..سریع بسم الله گویان روتخت نشستم دیدم چاوش با نیش باز نشسته لبه تخت ..با حرص گفتم :این ده دقیقه خواب رو هم ازمون

بگیر خوب ....

خندید ویهو کل صورتموبوسید وگفت :چقدر توماهی ..هپلی من ....جیگرت رو عشقه قربونت بشم ....

مطمئنام سرش خورده جایی .......

باچشمای که میدونستم پف کرده وگردشده نگاهش کردم وگفتم :خوبی ؟؟...

بغلم کرد ودوبار بوسیدم وگفت :خودتو دیدی ؟؟...

هر هر داشت میخندید ...یک نگاه به خودم کردم ...خاک تو سرم ..نه چرا شوهرمه دیگه ..همیشه که نمیشه آدم مرتب بخوابه مخصوصا من که موهام لخت بود و زودی گره میخورد

...لباس خوابمم بالا رفته بود ....

دوباره بوسیدم وگفت :یادم باشه ازاین به بعد سر صبح همین طوری بیدارت کنم ....چقدر هپلی بودنتم باهاله ..خوشگل میشی همچین ترگل ورگل ...

داشت تیکه مینداخت .....

با اخطار گفتم :اولا دفعه آخرت بود این طوری بیدارم کردی ...سکته میدی آخر منو ..دوما وقتی همیشه مرتبم تو خودت میگی همون هپلی خوشگل تری ..اصلا از سرتم زیاده کله

شیش صبح چی میخوای تو خواب ناز غرق بودم ...اصلا ..اصلا ...مگه نگفتی بچه ام ..بابای ....

خندید وگفت :کاش مادر زنم بود یکم شوهرداری یادت میدا د ..چقدر من طفلکم ...میخوام برم ستاد..همیشه ....

نازنین زهرا19
1393,01,15, ساعت : 03:42 بعد از ظهر
دلم یک کودکی ساده می خواهد
پر از لبخند
پر از شادی
پر از شور و هیجان.....
http://mojdeh.persiangig.com/sheklak/topol/10.png
http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div22/WebPageContent/2147969ab3jm29yj0.gif



یهو صاف تو جام نشستم که خندید وگفت:خداحافظ خانوم ...

کلا شیرینی خواب زهرم شد ....بلند شدم وگفتم :جدی میگی؟؟ ....

_آها پس خبر نداشتی ..حواس پرت من که گفته بودم ..میگم سابقه نداشت بیدار نباشی ...یک بوس دیگه من برم ....

نه دراین مورد که امروز کلا ومطمئنا سرش به جای خورده بود شک نداشتم ...با کلی تغییرات ...

به دستش نگاه کردم وگفتم :پس دستت ....

لبخندی زد وگفت :بهتر شده ...

با حرص نفسم رو فوت کردم بیرون وگفتم :برنامه ات چطوریه ؟؟...

تکیه داد به بالیشت وگفت :یک روز درمیون دیگه ..."بلند شد وگفت :من میرم برو بخواب ..خداحافظ تا فردا .....

خب بازم دست خودم نیست ....آویزون گردنش شدم "سعی کردم خیلی معمولی برخورد کنم وجلوی اون کلافی که داشت ابرازوجودمیکرد روبگیرم "وگفتم :خدا به همراهت ..مواظب

خودتم باش ...



بوسیدم وگفت :باشه ...خداحافظ ....


داخل حیاط بودم وداشتم فکر میکردم کی برم با پدر شوهرم صحبت کنم ....از حرفای نرگس هم که داشت درباره گیاهی که میکاشت ..هیچی نفهمیدم ...یعنی میشد که امروز دیدن پدرم

برم ....دوست داشتم برم اما چاوش گفته بود نه .....خب تو مشکل داری با پدر من ...به من چه ؟؟..خدا ...

یهو سام نشست روپام وگفت :پاشوبریم بیرون ...دلم پوسید ...

بوسیدمش وگفتم :چشم اما زمانی که پدرت آمد ....

دستای کوچولوش رو انداخت دور گردنم وگفت :خب کی میاد ؟؟...

موهاش رو مرتب کردم وگفتم :فردا

با صدای بلند گفت :فردااااا؟؟خسته نباشی من الان میخوام برم

"خب ریسک بود رفتن بیرون ازخونه ..باکلی قول وقرار برای جبران ..که البته مدام میگفت ..من بچه نیستم گولم نزن ..قرار شد فردا ببرمش که چاوش هم باشه ...

نمی دونم امروز کلا چم شده بود که اصلا حس خوبی نداشتم...

سعی کردم حواسم روپرت کنم اما نمی شد یک دلشوره عجیبی عین خوره افتاده بود به جونم ..نسبت به همه چی خیلی حساس شده بودم به طوری که یکبار که سام داشت میوید

از پله ها که پایین اومد چنان دادی زدم که خودم موندم چرا اینجوری کردم ....بعدشم کلی بغلش کردم وگفتم ببخشید ...

نازنین زهرا19
1393,01,15, ساعت : 08:42 بعد از ظهر
وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی
میتونی زندگی کنی!

http://www.roozgozar.com/piczibasazi/animator-ofoghi/01/www.roozgozar.com-2073.gif







با این اخلاق خوشی هم که داشتم ..رفتم روی مبل نشستم ..تموم استخوان های بدنم درد میکرد ...خودمو بغل گرفته بودم ...خیلی دلم میخواست برم پیش مامان سیمینم تا یکم سبک بشم اما ترس بود که نمی ذاشت ...خونه تقریبا خلوت بود

...نرگسی که باهمون وضعش چون علاقه داشت به گل وگیاه ..داشت با همونا سروکله میزد ...پدرشوهرمم بیرون بود ومامان هم که هنوز نیومده بود ...تو فکر دیگه ای بودم اما نگاهم پیش سام وعسل بود ....دوست داشتم یکی محکم

بغلم کنه فشارم بده تا این استخوان دردم بهتر بشه ..صدای زنگ که بلند شد سام سریع آیفون رو بداشت ودرروباز کرد بعد خوش حال رفت سمت عسل وگفت :بدوبابات آمده ...اما چون هنوز تازه از خواب بیدار شده بود ..فقط سرش رو

تکون داد

وای که حال هیچی نداشتم یک چادر برداشتم سرم کردم که آمد داخل وگفت :سلام خوبی ؟؟

انگا پی به حال خرابم برده بود اما گفتم :سلام ..مرسی بیا بشین ...

این دیگه کی بود ...اگر توخیابان میدیدمش نمی شناختمش ....بس به خودش فشار میاورد ...خب هرکس دیگه ایم میبود داغون میشد ...رومبل نشست وگفت :چاوش نیست نه ؟؟...

همین طور که میرفتم داخل آشپزخونه گفتم :نه نیست چیزی شده ؟؟...

صداش رو صاف کرد وگفت :حیف ..فهمیدیم یاسر کجاست ...

یهو استکان از دستم افتاد ...خواستم برم بیرون وبگم جون من راست میگی که آمد داخل وگفت :چی شده ؟؟..آب جوش ریخت بالات ؟؟...چایی نمی خواست

خندیدم وگفتم :راست داری میگی ....

خم شد خورده شیشه ها رو جمع کنه ..همین طورهم گفت :دروغم چیه ؟؟دیشب که تا خود صبح با امیر حرف زدم ....الانم رفت خونه دوستش ...میبینی چی شد ..زندگیم مثل بمب منفجر شد ...از همون لحظه ای که متوجه شدیم برگشته ..از

فرودگاه مهرآباد ...تا جایی که بالاخره ساکن شد زیر نظر داشتیمش ....میتونستیم همون اول بگیریمش ..اما از اونجای که خودت میدونی تواین قضیه دوتا باند قاچاق دیگه هم بودن ..یکی مواد ودیگری که مهم تره اسلحه ...خلاصه جناب

پدرزنم ساکن شده ..میخوام برم سراغش .."همه اینار با پوزخند عصبی میگفت "..جالبه مگه نه ...یک عمر سرکارت بذارن ...جوری هم صحنه سازی کنند که همه چی خوبه ...وای روشنا آبروی چهل ساله ام دود شد ...تصورش هم

وحشتناکه ..زن سرهنگ بهرام معتمدی قاتل نامادریش باشه ...پدرزنش یک خلاف کار حرفه ای باشه ...تصمیم گرفته ام بعد ازاین بار که اخرین باری که برای نظام خدمت میکنم ...برم استعفا بدم ...تصورش رو بکن موافوقت تو غیر

مسائل کاری ...وای روشنا ....

دستش رو قفسه سینه اش بود ...چهره اش قرمز شده بود ..حتما فشارش زیاد بود ...چی کشیده این مرد ...چقدر تلاش کرده دوباره سربلند کنه ..کسی که سابقه یک پرونده نیمه تموم هم نداشت وجزءبهترین ها بود ...مثل چاوش علاقه

زیادی داشت به کارش ...حالا این طوری شده بود

نمی دونستم چیکار کنم ...دیدم داره از حال میره ...روقلبش رو هم جنگ میزنه ...یاد قرص های زیر زبونی ژله ای که برای بیماری قلبی هست افتادم ...فکر نمی کنم ضرر زیادی داشته باشه آخه این قرص ها تنظیم کننده فشاروقند ودیگر

عوامل بدن هستن ....

دیگه صبر نکردم ..خداروشکر کفش رو فرشی پام بود دویدم بیرون ورفتم بالا ...متوجه خیسی کف پام شدم اما محل ندادم ...بسته قرص رو برداشتم آمدم پایین وروبه بهرام که اززقبل بدتر شده بود گفتم:اینو بذار زیر زبونت بهتر میشی

الان ...میرم زنگ بزنم اورژانس ...

.قرص رو گرفت وگفت :نمی خواد ...خودش خوب میشه ...بار اول نیست ...

الهی دلم واسه داداشم کباب شد ...قرص رو گذاشت زیر زبونش وسرش رو تکیه داد کابینت ها ...از نگرانی زبونم بند آمده بود ...داشتم نگاهش میکردم که گفت :نه واقعی همون بهتره برم استعفا بدم ...یک زمانی میدویدم نه روقلبم فشار

میومد نه چیزی حالا نه دویدم نه کاری کردم..فشار آمد روم ...

اشکم درآمد...هرکس دیگه ایم میبود ..نابود میشد ...تصورشم وحشت ناکه که شوهرت مرد قانون باشه وتونظام باشه بعد کل خانواده زنش خلاف کار ...بی صدا گریه میکردم ...حال خودمم بدتر شده بود ...همچنان چشماش بسته بود

...رفتم بیرون واشکم روپاک کردم ..عسل روبغل کردم ویک بوس کردمش وگفتم میدونستی بابات آمد ..

باشوق چشماش رو باز تر کرد و گفت :جون من ...

چشمای همرنگ ستایشم روبوسیدم وگفتم :اهوم بدوبرو پیشش ..البته یواش ..بشین شونه اش رو مساژبده ..زودبابات خوب شه ...

یک پیراهن نارنجی رنگ خوشگل تنش بود با ساق مشکی ..سریع گفتم :خاله جون ...

برگشت سمتم وگفت :بله ...

کفشای روفرشی عروسکیش رو پاش کردم وگفتم :حالا برو ..مواظب باش چون از دستم شیشه افتاد شکست ...

رفت ...

اصلا مگه این بغضه میذاشت نفس بکشم ...دلسوز نبودم اما بهرام عین برادرم بود ..مگه میشد اونجوری ندیدش غم عالم نیاد تو دلم ....مخصوصا زمانی که صدای آروم ومردونه اش میومد که میگفت :جون بابا .....دختر گل بابا ...عمق

فاجعه زمانی که مردی مثل بهرام گریه کنه ...چقدر تو اوج مردونه گی گریه میکرد ...درسته نسبت به چاوش نه خشن بود ونه خیلی جدی اما وقتی غم داشت اصلا میشد به وضوح فهمید ...اینم فهمیده بودم چاوش که از چیزی ناراحت

میشد ...یک جوری میشد که اصلا نمی فهمیدمش ...اما چون بهرام از بچه گی شوخ بود وآدم سرحالی بود ..میفهمیدی ...صدای عسل آمد که گفت :بابایی برا چی داری گریه میکنی ؟؟؟...

دستم روگرفتم جلو دهنم هق هقم بلند نشه ...دیدم فقط محکم بغلش کرد .....برام کار عسل بامزه بود تو اوج ناراحتیم که به صورت پدرش نگاه کرد وبالباسش صورتش رو تمیز کرد وگفت :بابایی

بهرام لبخندی زد توصدای آروم ومردونه اش بغضش مشخص بود..._جون دل بابا ...

انگارهمین چند کلام کافی بود که مردونه باز گریه کنه ...دیگه طاقت نداشتم ..سامی که ساکت داشت نگاه میکرد روبغل کردم رفتم داخل حیاط ...


************************************************** *********
اشکم داشت درمیومد .....لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html

نازنین زهرا19
1393,01,16, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
معبودا...
به بزرگی آنچه داده ای
آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند...

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div26.files/image002.gif







داخل حیاط روی پله ها نشستم ..سام نگاهم کرد وگفت:مامانم ..قربونت بشم چرا اینجوری هستی ؟؟..

مکم بغلش کردم ..چشمام روبستم ...چقدر پست بود که هفت سال با من این طوری کرد ...چقدر احمق تربود که بچه اش رو وارد این کار کرد ...میدونستم بهرام واسه این اتفاق مسخره که پدر زنش خلاف کاره گریه نمی کرد ..ازاین نابود

شده بود که تموم احساسش رو گذاشته بود واسه اکرم ...حتما اگر اکرم این طوری می کرد حداقلش این بود که میتونست سربلند کنه بگه مهم زنمه که بهترینه ...هق هق میکردم...البته اشک شوق هم میریختم ...چون داشت همه چی تموم

میشد ...ازاین زاویه که نگاه میکنم میبینم چه بهتر شد که اکرم خودش رو معرفی کرد ..سرم روتکیه دادم به دیوار که سام کوچولوم محکم ..بحساب بغلم کرد وگفت :مامانم نمی گی چی شده ؟؟....

لبخندی زدم ومحکم بوسش کردم که مثل همیشه شاکی لپش رو پاک کرد وگفت :مامان یکم بزرگ بشو ...

تو گریه غش غش خندیدم وصورتش رو تو دستام گرفتم وچندبار صداداربوسش کردم که خندید وگفت :باشه مامان خانوم ....

بعد چسبید بهم وگفت :مامان کسی اذیتت کرده بود گریه میکردی ....

واسه سربه سرگذاشتن باهاش گفتم :بله ...

بااخم گفت:بگو کی بوده برم کتلتش کنم ....

با این که یک کوچولو سنگین شده بود ...خندیدم وبغلش کردم ودورش دادم ...ازخوشی داشتم میمیردم ...چون قرار بود اگه خدا بخواد مثل آدم های دیگه معمولی زندگی کنم ...باآزادی ..امنیت ....آرامش ...بدون ترس از آسیب دیدن به

فرزندم...

سام هم که میدید من میخندم خندید ....همین طور میخندیدم ودور میزدم که در خونه باز شد ...صاف ایستادم ...مامانم بود ...سام بغل دویدم سمتش وگفتم :مامان ..سلام ..پیداش کردن ..مامان باورمیکنی پیداش کردن ...مامان ازخوشی دارم

میمیرم ...لبخندازته دل داشتم اما اشکم سرازیر بود ..تند تند داشتم میگفتم ....

مامانم محکم بغلم کرد ودرحالی که اونم چشماش خوش حال بود گفت :قربونت بشم ..خوش حالم که همه چی تموم شده ....چشمام روبستم ویک نفس عمیق کشیدم وعطرتنش رو بلعیدم ...فقط آرامشه ....

یهو نرگس هم دوید سمتم ..البته لنگون ...سه تایی همدیگر روبغل کردیم ...نرگس یواش گفت :قربون داداش بهرامم بشم که ته مرام ومردونگیه ...با این اوضاع خراب روحیش که البته به روی کسی نمیاره افتاد دنبال کارا ....اگرمحرمم

میبود می پریدم یک ماچ محکم میکردمش ....

خندیدم وزدم پس کله اش "تموم تلاشم روفقط میخوام بکنم تا داداشم این جوری نباشه ..نرگس تو حیاط بود ونمی دونست اشک ریختن مردونه اش رو من دیدم ...غرور له شده اش رو ....یهو درباز شد وبهرام آمد بیرون وگفت :سلام ...

برگشتم دیدم ساک عروسکی عسل دستشه ...یک لبخند مردونه خوشگل هم زده .....

سریع گفتم :جایی میری ؟؟...

سرش رو تکون داد وگفت :آره ..با دخترم میریم خونه ...امیرم رفته خونه ...

سام گفت :عمو ما داشتیم فوتبال بازی میکردیم که .....

همه خندیدن که عسل گفت :بابامن شوت میزدم سام دروازه بان بود ....

محکم بغلش کرد وگفت :ایول به دختر ورزش کارم ....

صداش آمد که بامزه گفت :بابایی له شدم ....

سام هم گفت :تو هم درد منو داری که ..جات خالی مراسم عصاره گیری داشتیم ..له شدم ...من توبغل مامان بودم ..مامان تو بغل مامان مهین ...نرگس هم که ماشاالله چاق ..آمد همه روبغل کرد ...حالا اون وسط من بودم که له شدم ...البته

مامی همیشه آب لمبوم میکنه ...."نرگسی با ط نشون نگاهش کرد ..طفلی لاغر بود این سام مدام تیکه مینداخت بهش ..چون محکم همه روگرفته بود

خندیدم وازته دل باخوشی محکم گونه اش رو بوسیدم ....خوش حالیم غیر قابل توصیف بود ...چطور از داداشم تشکر میکردم مهم بود ...رفت نزدیک تر گفتم :بهتری ؟؟...

لبخندی زد وگفت :عالیم ..خیلی خوش حالم که لبخند ازته دلت رومیبینم .....

لبخندی زدم وگفتم :خیلی مدیونتم ...

خندید وگفت :برو دختر خوب مدیون چی ؟؟..مدیون کی ؟؟..یک درصدم تو نمی بودی وظیفه ام بود ..کارمه روشنا خانوم ...

به قول نرگسی اگر جدی داداشم بود یک بوس گند میکردم از لپش ....خاک توسربی حیام ...کلا امروز رو ابرا سیر میکنم ..ازکنارم ردشد رفت ..سرم روبه آسمون گرفتم واز ته دلم خداروشکر کردم ....

با اصرارهای مامان واسه نهاروایستاد ..امیر هم قراربود بیاد ...متوجه بودم که خیلی دوست نداشت باشه ..اما بخاطر اصرارمامان ..قبول کرد ...وای یعنی چاوشم بفهمه چیکارمیکنه ....روی مبل نشسته بود وداشت اخبارنگاه میکرد که

روی مبل مقابل نستم وگفتم :چاوش خبر داره ؟؟..یعنی ..

پرید میون حرفم وگفتم :ازاونجای که دیگه این پرونده دست من نیست ..اما طبق حرف های همکارم چون مکانی که یاسر مخفی شده یک جایی که تنها ازپس نیروهای ناجا برنمی یاد ..مطمئنا بچه های نوپورومیفرستن ..البته این که بگن

بهشون رو معلوم نیست کی بگن ..اما ازاونجای که قضیه پیچیده است ومهم باید از فرماندهی اعلام کنند که برن ..."لبخندی زد وگفت :امکان داره آقاتون رفته باشه ....وحتما ظرف ده دقیقه میرسن واین داداش ماهم که بی قراره ..خدارو

شکر زود میره ...

نگاهش کردم وگفتم چرا ده دقیقه ..مسابقه است؟ .....

خندید وگفت :نه خواهرمن ..هرعملیاتی که از فرماندهی باشه روباید مامورها سرده دقیقه بسرونند خودشون رو چون معلمومه دیگه ..ویژه تره ...ودستورش از بالا آمده دیگه ...

باز استرس ..کاش دهن باز نمی کردم بپرسم ......

************************************************** ***********
امشب خیلی گرفته ام ..گل یخم داره تموم میشه ...:-2-30-:..شما هم خوش حال میشید میگید آخیش ازاین رمان طولانی ها نبود ...حالتم :-2-30-::-2-30-:..همه شخصیت هام رو دوست داشتم ...یک جورای یک مدت باهاشون سرکله میزدم ...که چطور دربیارمشون ..:-2-30-::-2-30-::-2-34-::-2-18-:..درسته این دفترم بسته میشه اما این دلیل نمیشه برم دیگه ..منتظر همراهیا دررمان نجوا ..هستم ..اما هیچی چاوش -روشنا -سام-بهرام و.....نمیشه :-2-30-::-2-30-::-2-30-:

آخ ..آخ ..ستایش که اصلا تو این داستان نبود اما یادش بود وبعضی ها هم از مرگش خیلی ناراحت شدن وگفتن یک کوچولو اشکشون درآمد ..برااون قسمت اولی که روشنا یاد بچه اش میفته ..کلا همه شون :-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:واقعی این حالت ها

نازنین زهرا19
1393,01,16, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
اگه نگاهت همیشه به بالایی باشه
دیگه دلت از پایینیا نمیگیره ...!

http://www.sheekh-3arb.info/islam/Library/img/3ater/div26.files/image002.gif







یک کلت برداشته بودم وسیبل مقابلم وهدف گرفته بودم ...این سجاد آویزونم آمده بود که یک مسابقه بدیم .....البته یکم جراحت دستم اذیتم میکرد اما حداقل بهتر از اولش شده بود ...ازاونجای که اون زمانی که ستایشم مرد ..بهرام بصورت کنه واری بهم همیشه چسبیده بود که حرف بزنیم ..اما خب منم رفتارهای خودم رودارم دوست نداشتم باشه ..اما برادرانه همیشه بود ...باید بعد از ستاد میرفتم پیشش چون اخلاقش رو میدونستم ...اما خیلی مرده همیشه هم غرغرهام رو گوش می کرد هم خیلی برادرانه کمکم می کرد تا روشنا بیاد بیرون وحسابی احساس میکردم مثل داداش واقعیم میمونه ..درسته ازاین اخلاق ها نداشتم که از غم فلان کس ناراحت بشم اما بهرام فرق داشت ...چقدر ناراحت بودم ازاین که دیشب سرشب نتونستم باشم پیشش تا یکم مردونه حرف بزنیم ...وقتی از بچه ها متوجه شدم که اکرم بخاطر عذاب وجدانی که داشته ...از قتل نامادریش خودش رو معرفی کرده ..یک پوزخند زدم ومطمئنا بودم اون کرکدیل اصلا احساس نداره که باز بخواد وجدان نداشته اش هم عذاب بکشه ..چه چرت وپرت هایی ..البته باز خداروشکر داره که خودش گفته ..اگر بهرام میخواست کاری بکنه ..دیونه میشد ...اون اگه خیلی عذاب وجدان میداشت ..هفت سال نمی ذاشت زن من تو برزخ باشه ..عذاب بکشه ..ازاونجای که این پرونده های مثل قتل وقاچاق همیشه میرفت دیوان عالی کشور ..واونجا حکم نهایی صادر میشد ...دوست داشتم زودتر بفهمم چی براش میبرن ..درسته امکان داره اعدام باشه اما ازاونجای که دختر اون حیونه ..مطمئنا هم نگه اش میدارن تا اون کثافت پیدا بشه ....دیشب روشنا داشت برام از هفت سالی که گذشته میگفت ..از رفتارهای قبلش هم متوجه شدم که اون صبر همیشه رودیگه نداره .....مثل این که این هفت سال ..به قول خودش مثل هفتاد سال براش تموم شده ...ولی خیلی قدردانشم چون به روش نمیاره اما باچشماش فریاد میزنه که به یک اسودگی خیال از همه جانب نیاز داره ...یک آرامشی که تو این همه مدت واسه ثانیه اش رو نداشته .....باید برم ازش بپرسم بلاخره با پدرم صحبت کرده یا نه ؟؟..هرزمان یاد چهره بغض کرده اش میفتم که میخواست پیش پدرش بره ..خنده ام میگیره ...درسته گاهی اخم میکنم ..اما این زن ما هنوز متوجه نشده همه اش فورمالیته اس تا یکم حساب ببره ....رفتارام روخیلی جدی میگیره ..درسته گاهی خدایی جدی میشم اما کاراش رو دوست دارم ...غرق فکر بودم داشتم همین طور هدف میگرفتم ...یک چیزی که هنوزم برام مجهول بود این که ...نرگسی چی میخواسته بگه بهم ...انقدر اون روزا مشغله داشتم که فراموش کرده بودمش ...البته باید از خودبهرام بپرسم قضیه عسل هم چی بوده ؟؟....چرا بچه خودشون نیست ...سیبل های متحرک روهدف میگرفتم ...که صدای آژیر بلند شد ..همه نیروها سریع رفتن اتاق تجهزات ...نمی دونم چرا امروز خیلی علاقه داشتم تک تیر انداز باشم ....ویک چیزمهم دیگه این بود که من دیگه رهبر گروه نبودم .خوش بختانه ....یک جلیغه ضدگلوله تنم کردم ...کلاه نقاب دار مشکیم روبرداشتم ...یک سری طناب هم به همراه کلت برداشتم ...با سجاد زدیم بیرون بطرف ماشین ها ...سجاد نگاهی بهم کرد وگفت :خیلی نارفیقی ها ....
خندیدم وگفتم :به چه علت حالا؟ ....
با جدیت گفت :از یکی همکارهای برادرزنت متوجه شدم که تواین مدت چی شده ...نمی خوامم زیاد وارد ماجراها بشم اما ...
راست میگفت سجاد هم مثل بهرام بود برام این مدته خیلی حال خوشی نداشتم این بنده خدا هم پا سوزماشده بود.....

دستی زدم به شونه اش وگفتم :بله راست میگی اما سرفرصت برات یک چیزایی رو باید بگم ....
خندید وگفت :نمیخواد ..یاعلی بدو بریم ....
داخل ون مشکی رنگ که نشستیم ..از بی سیم داشتن محل دقیق اعزام رومیگفتن ....جنوب تهران ..کارخانه خودروسازی متروکه ...البته برا یک تیم دیگه بود ....جایی که باید ما میرفتیم یک خونه ویلای تو شمال تهران بود ..
زمانی که رسیدیم ...درویلا باز بود ومامورهای ناجا داشتن شلیک میکردند ...با علامت سرگرد سلیمانی همه پخش شدن ..همه بچه ها با یک ریتم ..بی سروصدا ولی تند وسریع به حالت خم شده ..درحالی که چشم ها همه میچرخید که اگر کسی بود بزننش ..وارد خونه شدن ....معلوم بود از اون کله گندها بودن ....بابچه های تک تیر انداز همراه شدم ..پشت سرم تند تند حرکت میکردن ...بالای پشت بام خونه رونگاه کردم ...جاهای عالی داشت واسه مستقر شدن ...یک یاعلی گفتم وازدیوار خودمو کشیدم بالا ...بقیه بچه های تک تیر اندازم بامن همراه شده بودن ...متوجه شدم چند نفری درحالی ازاون طرف خم شده بودن داشتن به سربازهای که توضلع جنوبی بودن شلیک میکردن ...غلت زدم وپشت یکی از کولرها نشستم..باهماهنگی که باسیاوش وچندتا از بچه کردیم ..یکی یدونه تیر از پشت تو سر هرکدومشون زدیم ..چون به حالت خم بودن ..از لبه پشت بام ..جنازشون پرت شد پایین ...یک شیش نفری میشدن ...همیشه باید مراقب میبود ...همه به حالت خم شده دویدن وسرجاهاشون مستقر شدن ...دورتا دور لبه پشت بام به حالت مسلح ونشسته ..نشونه میگرفتن ...صدای رضا که مثل همیشه گروه تک تیر اندازها رو هدایت میکرد بلند شد که گفت :همه درجای خود مستقر ..پاک سازی کامل ...تیم تامین رو ....
منظورش این بود که گروه دوم وارد عمل بشن ...از چیزی که جلوم بود؟؟ ...دیگه فرصت هیچی ندادم ...فقط نشونه گیر رو روی پاش نشونه گرفتم ....خورد تو مچ پاش ...سریع دوبار مسلح کردم اسلحه رو ...زدم تو زانوش ...صدای فریادش بلند شده بود ..انقدر جون فدا داشت که آمده بودن جلوش ایستاده بودن ..یکی ازافرادش هم که به یک نفر دیگه که کنار یاسر بود یک چیزی رو سریع گفت ....اجازه نمی دم هیچ احدالناسی فراریش بده ....خیلی درگیری بالا بود ...انگار جلسه بوده این جا ...ازسروتیپ یکی دیگه که خیلی اتو کشیده بود وداشت با چند تا از بادیگارد هاش فرار میکرد .متوجه شدم شاید یکی دیگه از کله گندهای پخش بوده ..یک تیر زدم که مستقیم خورد تو ران پاش ...یک چندنفر دیگه روهم هدف گرفتم ...چشمم افتاد به یاسر که یک کلت طلایی رنگ دستش بود ودرحالی که یک گوشه نشسته بود وبادیگارهاش دورش رو گرفته بودن ...داشت شلیک میکرد ....سریع خشاب عوض کردم وتیر زدم تو مچ دستی که کلت بود ....انقدر تیرهای دراگونف ضرب داره که شاید اگر به اندام های مثل مچ دست بخوره باعث کندنش میشه ....دست راستش میلرزید وناباورانه داشت به دستش که افتاده بود روپاش نگاه میکرد ....حتی یک ریزه از آتش انتقامم کم نشده بود ...یهو یکی از بادیگارداش ..تواون درگیری منو نشونه گرفت..که بحساب منو بزنه...قربون سجاد که کنارم بود ویکی زد تو گردنش که خون فواره ای زد بیرون ...متوجه شدم زیر بغلش رو گرفتن ودارن میرن ..یکی دیگه زدم تو مچ دست دیگه اش که دست بادیگاردش رو گرفته بود ...از این اسلحه های که داشتن ...تعجب کردم ..همه با یوزی بودن یا دیگر اسلحه هاسنگین تر ....میدونستم که کله گنده هارو نباید زد چون به وجودشون نیاز بود وکسی که رهبری گروه روداشت اعلام کرده بود کشته نشن ...اسلحه ای که رضا داشت کالیبر 5/56بود که به حالت رگباری گذاشته بودش ..مثل ملخ ازاینور به اون ور میرفتن ..اما نگاه من فقط روی یاسر بود که بازم بادیگارداش دورش رو گرفته بودن وخود کثافتش روگوشه ای گذاشته بودن ...ازاونجای که خیلی مهمه که زیاد آسیب نبینند ....یکی از نیروهای پایین ..یک اشک آور انداخت ...ماسک شیمیایی رو زدم ....ویهو متوجه رضا شدم که یک تیر خورد تو شونه راستش ..ازلبه پشت بام کشیدمش عقب ...وخیلی سریع گفتم :زیاد تکون نخور ....زده بودم به سیم آخر ....تموم بادیگارهای یاسر واون قاچاقچی دیگه روبا سیاوش زدیم ..همه اشون بخاطر گاز اشک آور سرفه میکردن ونفس کم آورده بودن ....تو این بین ...مچ پای راست ودستش رو زدم ..کاش اجازه این که کل وجودش رو بزنم داشتم ...ازاونجای که ضلع جنوبی مونده بود ..با هماهنگی که انجام شد ...طناب رو بستم به یک لوله که میدونستم محکم شده ...دیگر بچه های تیم هم هماهنگ کار میکردن البته سرعت بالای رو هم داشتن که تیر نخورن ...چون ارتفاع خیلی زیاد بود ...دست کش های مشکی رو دستم کردم ...کف پاهامرودور طناب گرفتم ...ولیز خوردم آمدم پایین ...سریع اسلحه ام رومسلح کردم وسنگر گرفتم ....داخل که شدیم صدای جیغ زن ودختر بچه میومد ...انقدر درگیری زیاد بود که وقت نمی شد پی گیراونا بود ..اما حتما تو کار قاچاق انسان هم بودن که اونا اینجا بودن ......تودلم حال غیر قابل توصیفی رو داشتم همون طور که با کلتم ...میرفتم جلو بادقت به این فکر میکردم که ...روشنا بفهمه چیکار میکنه ....متوجه یکی از افراد یاسر شدم که با چاقوی داشت نزدیک یاسر میشد ...فکر کنم بین خودشون هم مشکل داشتن ...یک تیر زدم تو سرش که اون خوک پیر نمیره ..حالا ..حالا ها داشتم براش ....
داشتم میرفتم سمت سجاد وسیاوش ....گروه امداد هم آمده بود وزخمی ها رومیبردن ....خودمم یک تیرخورده بودم...اونم کتفم ...البته چون تو اون لحظه سجاد کنارم بود یارو روبه معنای واقعی آبکش کرد ...سلاحش ام پی 5بود ..کل خشاب روش خالی کرد ...البته منم ..تا جای که شد توبدن یاسر تیر کاشتم .....
روشنا ....
داخل اتاق بودم داشتم نماز عصرم رومیخوندم ....هرچی حس خوبه تو وجودم جمع شده بود ...اصلا تو یک حال وهوای دیگه ای بودم ...نماز رو سلام دادم...نشسته بودم وبه تسبیح قرمز رنگ دونه اناری نگاه میکردم ..مامان ..چقدر امروزگریه کرد ...جلوی بهرام رفت وبا یک حالت خاصی از بهرام خواست که ازش بگذره ...وبازم اقایی بهرام بود که مامان رواز جلوش بلند کرد وبدون حرف ...نشوند مامان روروی مبل وگفت :برام شما خیلی ارزش دارید ..مثل مامان طیبه ام شما رودوست دارم ....با این که سخته ..اما میگذرم ...فقط ببخش اگر دیگه نمی یام دیدنتون ..."یک مکثی کرد ودوباره گفت :سخته مامان مهین ...
مامان اشک میریخت ومیگفت :حق داری نیای مادر ...خیلی آقایی کردی که چیزی نگفتی ...
اما قرار شده بود که امروز رو باشه ...صدای تلفن که بلند شد ...سریع گوشی برداشتم ..صدای زنی آمد که گفت :سلام ..منزل آقای احمدی ؟؟...
اخم کردم وگفتم :بله بفرمایید ....
صداش رو صاف تر کرد وگفت :از پذیرش بیمارستانِ ناجای ولیعصر تماس میگیرم ..گویا سروان چاوش احمدی به علت تیری که بهشون خورده دراین بیمارستان هستن ...
دیگه صداش رو نمی شنیدم ...دستم روگرفتم به لبه میز تلفن که نیفتم ...نرگسی که پشت سرم بود گفت :روشنا جونم چی شده ؟..نزدیکترم که شد ..حال خرابمو که دید ..سریع رفت پایین ...تلاشم واسه سرپا ایستادن بی فایده بود ..افتادم روزمین ..حالا وقتش نبود ...بیمارستان ولی عصر بردنش ...با این که له بودم ..بلند شدم ..با کمک دیوار رفتم سمت کمد ولباس پوشیدم ....حالی روکه داشتم نمی فهمیدم ....مامان داخل شد وگفت :کجا میری چی شده ؟؟...
دیگه تحمل نگه داشتن اشکام رونداشتم ..گرفتمش وگفتم :مامان الان ....هق هقم بلند شد ..گفتن ..چاوش بیمارستانه ..
بهرام ونرگسی دم درایستاده بودن ....
بهرام امد جلو وگفت من میرم ...دنبالش راه افتادم ...خداروشکر بچه ها خواب بودن واگرنه بیچاره گیم بیشتر میشد .....داخل ماشین مامان هم پابه پام گریه میکرد اما آروم ویواش ..شونه های من ماساژ میداد ومیگفت :روشنا اینجوری نکن ...من که مادرشم ...
بنده خدا اشک میریخت منو دلداری میداد ....درد خودش صدبرابر بود بعد منو ......بهرام هم عصبی بود خیلی زیاد ...
داخل بیمارستان که شدم ..دویدم سمت پذیرش وبا دادن اسمش ...گفتن اتاق 219هست تیر رو از بدنش خارج کردن واحتمالا الان بی هوش نیست ..تیر خورده تو کتفش....یهو مامان روصندلی نشست وزیر لب گفت :یافاطمه زهرا ازاول بچه گیش بیمه خودت کرده بودمش نه کس دیگه ای....
دیگه صداش رو نشنیدم چون تبدیل شد به نجوای آروم وهق هق ...رفتم سمت اتاقش دیدم ..خیره به بیرونه ..پرواز کردم سمتش ...بیچاره هل کرده بود ...صورتش رو وبوسیدم ومشت زدم تو شیکمش وگفتم :خاک تو سر اون زنه کنند همچین گفت :تیر خوردی گفتم حتما خدای نکرده ترکوندنت و...
غش غش خندید وبا دست سالمش منو کشید تو بغلش وگفت :هیس ..اولا سلام ..دوما بیا بیشتر بزن ....بجای احوال پرسیشه ..ببین با چمنزار سبز من چیکار کرده ....آبیارشون کردی که ..نه بدتر سیل به پا کردی ....
خدارو شکر کردم اسیب جدی تری ندیده ....بی حرف صورتش رو بوسیدم ....که مامان وبهرام آمدن .... ازاونجای که یکم حیا سرم میشد خودمو کشیدم بیرون از بغلش تازه یک نفس عمیق وراحت کشیدم ...یهو گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم نرگسی ..طفلی هم بخاطر بچه ها وهم وضعیت خودش نتونسته بود بیاد ...
خارج از اتاق شدم وجوابش رو دادم ...یهو دیدم یک جمعی از همکارهای چاوش دارن میان این سمتی ...البته همه اشون رونمی شناختم فقط سجاد بود که میشناختم ..روبه نرگسی گفتم :یک لحظه گوشی ..بعد روبه سجاد که نیگام میکرد گفتم :سلام خیلی خوش امدین ..بعد گلی که دستش بود روگرفتم
سرخم کرد وگفت :به سلام زن داداش چطوری ؟...خوبه ؟؟...
سری تکون دادم وگفتم بله ..ممنون خوبم ....خداروشکر خوبه بفرمایید ..با چند تا مرد دیگه که نگاهم میکردن هم سلام کردم واونا داخل اتاق شدن ومنم سعی داشتم نرگسی نگران روآروم کنم .....
چاوش ...
دراتاق باز شد واول سجاد وبعد سیاوش وبعد سرگرد سلیمانی وارد شد ...روتخت نشستم ..مردونه بهم دست دادیم که سجاد زد روشونه ام وگفت :حیف فکرکردم بیام میگن تموم کردی ...چه نقشه ها داشتم واسه خوردن حلوات ....
یهو مامان گفت :اقا سجاد این چه حرفیه ..شما هوس حلوا کردی بعد این یکدونه پسر من باید خدای نکرده کاری شه ....
همه خندیدن که سجاد گفت :محض مزاح بود حاج خانوم ...
مامان بامزه لب گزید وگفت :توروخدا اینجوری نگید دیگه ....
درهمون لحظه روشنا وارد شد درحالی که دسته گلی دستش بود ..لبخندی زد وروبه من گفت :دوستات زحمتش رو کشیدن ...بعد گل رو گذاشت تو گلدونی که همونجا بود .....
سجاد درگوشم گفت :دیگه نمیشه حرفی زد از دوطرف گرفتنم ..خانومتم که امد ...سرمو با گیوتین میزنند بخوام حرف بزنم ....
خندیدم وگفتم :خوبه فهمیدی حرف نزنی سنگین تری ..
سیاوش هم به حرف آمد وگفت :مرخصی دیگه ....
سری تکون دادم وگفتم :اهوم ..امروز مرخصم ....
سرگرد هم دستی به شونه ام زد وگفت :اما این یاسررو بدجوری زدی پسر خوبه گفته بودم جوری بزنید که فقط لنگ بشه نتونه دربره ..تو که دست وپای یارو روقطع کردی ...
خندیدم وگفتم :جدی ....
یک جوری نگاهم کرد ..معنیشم میشد ..خر خودتی ..خندیم ..خودشم خندش گرفت.....
بعد از رفتن بچه ها ...با کمک روشنا بلند شدم واسه رفتن ..نگاهم سمت بهرام بود که اول که وارد شد بهم سلام کرد وبعدش یک کنار ساکت ایستاده بود ...گاهی با جمعیت میخندید ....
بعد از کارهای بیمارستان ....سمت خونه میرفتیم ...مونده بودم چطوری بحث روباز کنم وحرف بزنیم ....یهو روشنا گفت :آقا مگه شما نگفتی بخاطر جراحت دستت یک هفته خونه ای؟؟ ...
خندیدم وگفتم :خانوم بخاطریک جراحت سطحی که نمیشه موند ...شوخی بود ..
حرص خورد ..از توی آینه نگاهم کرد وخط ونشون برام میکشید ...منم با یک لبخند سرو ته اش رو جمع آوردم ....
روی مبل نشستم وروبه بهرام گفتم :با امیر صحبت کردی ....
دستی لابه لای موهاش کشید وگفت :اهوم ..یک جورای بی طرف مانند براش حرف زدم ...همه چیز رو بهش گفتم ...زمانی هم که صحبتام تموم شد تنهاش گذاشتم خودش تصمیم بگیره ..که کی چقدر تقصیر داره ....دیشب تو یک پارک نشسته بودم حرف میزدم باهاش ..صبح هم که باهام تماس گرفت هیچی درمورد مادرش واین قضیه ها نپرسید ..فقط گفت عسل روبیارم بیریم خونه خودمون وزندگی سه نفره جدیدی رو شروع کنیم ...یک جوری حرف میزد که باورکردم دیگه مَرد شده ...میدونی خیلی لذت بخشه که پسرت کنارت باشه ...همچین باورت میشه پدری و...
رفتم تو فکر لبخند زدم ..یاد این افتادم که یک روزی سامی منم بزرگ میشه ..گرچه من تو جرگه بزرگ ترا حسابش میکردم ....
با این که میدونستم حالش گرفته میشه گفتم :از اکرم خبر نداری ؟؟...
یک نفس عصبی کشید وگفت :چرا خبر دارم ..اعتراف کرده ..یک بار که رفته دیدن یاسر تو بحثی که میکردبا فرنوش ...هولش میده که سرش میخوره به شیشه وخورده شیشه فرو میره تو مغزسرش ...حالا میفهمم چرا این اواخر کم حرف بود وبهانه گیر ...با زمین وزمانم دعوا داشت ....حس عذاب وجدانی که داشته .باعث میشده اینجوری کنه ....
میخواستم بگم اون کلا مشکل داشت واگرنه اگر به عذاب وجدان بود که باید برای خبر ندادن به من عذاب وجدان میگرفت ..اما میدونستم تو درونش چی میگذره حرفی نزدم .....
تو همین بین بابا هم آمد ..بعد سلام کردن که البته بهرام فقط سرش رو تکون داد که یعنی سلام کرده ..نشست وگفت :بهتری ؟؟...
سری تکون دادم وگفتم :آره بهترم ....
یهو بلند شد وبی حرف رفت بالا ...مامان از آشپزخونه آمد بیرون وگفت :نهار که نشد بخوریم یک حاضری کو کو سبزی درست کردم تا چایی بخورید ..به عنوان عصرونه بخوریم ....
فقط حرکات بهرام روزیر نظر داشتم ...روبه مامان گفت :مهین خانوم من که گفتم نمی خواد ..تو زحمت افتادین ...
بله ..مامان شد؟؟ ..مهین خانوم!! ...حقم داره ....
بلافاصلحه روشنا سینی چایی رو دور داد و رو به من یواش گفت :به نظرت برم بالا با بابای اخموت حرف بزنم ..پرتم نمی کنه بیرون؟؟ ....
خندیدم وگفتم :من پسرشم ها ..
خندید وگفت :خب حقیقت تلخه گلم ..میخوای بگم بابای مهربون ِخوش اخلاقت ...بهتره نه؟؟ ...
لبخندی زدم وگفتم :برو ....
با مزه گفت :یک چندتا وجعلنا برام بخون سالم برگردم ...
من وبهرام خندیدم ....روشنا هم رفت ..بهرام روبه خودم گفت :خوش حالم که شاده انقدر...
خودمم لبخندی زدم وگفتم :منم همین طور .ویهو ادامه دادم ..چرا عسل بچه تو و اکرم نبود ...ونیست ...
یکم از چاییش خورد وگفت :میدونی که زمان به دنیا امدن ستایش وبچه ما هم زمان بود ..اون زمانم که تو رامسر خدمت میکردی ..نمی دونم چرا این جوری میشه که بند جفت دور گردن بچه پیچیده میشه وخفه میشه ..گرچه دکترش میگفت :وقتی متوجه شدن وضعیت این طوریه با سرعت بیشتری سعی داشتن بند جفت رو باز کنند اما از بی اکسیژنی خلاصه میمیره ..دکترش میگفت :دختربوده....البته خودم از قبل از سونوگرافی که اکرم رفته بود خبر داشتم ...نمی دونم چرا اینجوری شد اما زمانی که از اتاق عمل بیرونش آوردن واین خبر رو دادن ..میدونستم اکرم فوق العاده ناراحت میشه وافسرده گی ممکنه بگیره ...همون شبم یک خانومی بچه اش رو به دنیا اورد ..اما فرار میکنه ...خلاصه پرسنل بیمارستان متوجه میشن ..که این زنه ...وضعیت مالی خیلی خرابی داشته ...شوهرشم معتاد بوده به شیشه ..وقتی بچه رومیدن به پرورشگاه ....خودم همه کاراش رو راست وریس کردم وآوردمش برای خودمون ...هیچکس از فامیل بغیر از مادر پدر تو ومامان بابای خودم نمی دونند ..بهتره کسی هم ندونه ...
آها یعنی به کسی نگم ..دستی به شونه اش زدم وگفتم :خیالت جمع باشه ...
سری تکون داد وبقیه چاییش رو خورد که یهو از بالای پله ها صدای گفت :داداشی ....
من وبهرام نگاه مون رفت اونور اما بهرام سرش رو انداخت پایین ..واسه این که یک شلوارکه تا پایین زانوش بود پاش بود ..یک بلو آستین سه ربعم تنش بود ...موهای بلندفرفریش هم مثل شیر ها دورش بود ..نمی دونستم به قیافه ذوق مرگش بخندم یا اخم کنم ..خودش فهمید ..بامزه ..یکی زد تو سرش با پای لنگون دوید رفت تو اتاقش ....
روبه بهرام گفتم :ببخشید نرگسی اصولا کاملا حواس پرته ...
خندید وگفت :بهتره بیشتر ازاین مزاحم نشم ....
اخم کردم وگفتم :الان درسته با مامان وبابای من چپی ..با من وروشنا که نیستی نه ؟؟...
به زور گفت :نه برادر من باکسی چپ نیستم ....گفتم شاید ..
جلو حرفش پریدم وگفتم نمی خواد ولش کن ...میرم لباس عوض کنم بیام ....
رفتم داخل اتاق نرگسی که تا منو دید گفت :اصلا حواسم نبود بهرامم هست ..از صدای روشنا که اتاق بغلی بود متوجه شدم برگشته ..ویعنی شماهم آمدین ..ازخواب بیدار شده بودم حواسم نبود که شاید بهرام باشه ...
گونه سام وعسل رو که خواب بودن بوسیدم وگفتم :اشکال نداره ....
سریع گفت :بهتری ؟؟...
به بالای تخت تکیه دادم وگفتم :آره خداروشکر ...میگم تو این ترم تابستونیه خوب حال میکنی دیگه ...
خندید وگفت :نه بابا میخونم عقب نباشم ...
که یهو روشنا تندی داخل شد ودرم بست ..یک نفس عمیق کشدم که من براش دست زدم وگفتم :افرین ..غول مرحله اخرروشکست دادی ..همچین نفس نفس میزنی که میگی حالا چه خبره ...
خندید وگفت :ذوق مرگم ..
خندیدم وگفتم :ازاون ذوقی که تو صداته مشخصه چی شده حالا ....
خندید وبامزه گفت :اعلام عفو دادن وتو لفاف کلماتم یک جورای درخواست حلالیت دادن ..البته پدرشما رو ما خیلی وقته بخشیدیم ..
بعد تند گفت :گفته باشم ..سرشب منو میبری پیش بابام ....
به نشونه تسلیم دست بالا بردم وگفتم :نزن خانوم چشم ....
نرگسی چادر به دست یک عذرخواهی کرد پرید بیرون ..فهمید که دیگه نباید باشه ...خداروشکر عقلش رسید ....اما هنوز کارش داشتم هنوز دررو نبسته بود که گفتم :نرگس ..
برگشت وگفت :بله ...
یکم جدی شدم وگفتم :بیا داخل ..
داخل شد وگفت :چیزی شده ؟؟...
نگاهش کردم وگفتم :قرار بود یک چیزی رو واسه من بگی چی بود؟؟ ...
یکم فکر کرد وگفت :آها اون مزاحمه ..هیچی بابا یک مزاحمه مدام زنگ میزد ...دیدم تو درگیری های خودت روداری شماره رودادم به بابا..هیچی دیگه ..بعد از این که باباکاراش رو کرد دیگه زنگ نمی زنه ..همین ...
سری تکون دادم وگفتم :خوبه ...
باز یک ببخشید دیگه گفت ورفت ....
روبه روشنا گفتم :خیلی گرسنمه ...یک دست لباس راحتی بده ....
**
همچین پدرش بوسیدش وکنار گوشش گفت :شرمنده ام که من متوجه شدم .....البته از اونجایی که یکم ازدواج ما زوری بود چون حاج رسول بخاطر شغلم اوایل نه میاورد ...ومامان خانوم هم که از من بیشتر هول داشت که من وروشنا ازدواج کنیم به این نه ها اصلا توجه نمی کرد واز اونجایی هم که مامان سیمین خواهرش بود ..زوری مارو دادن بهم ...حاج رسولم کم آورد وراضی شد ..البته چقدر سرسنگین بود همیشه ....مثل دوتا آدم معمولی که احوال پرسی میکنند سلام میکردیم ودیگه نه حرف مزدیم نه چیزی بود ...بعد ازاین که خوب دخترش رو دید تازه متوجه من شده بود که به درخت کنار حوض آبی رنگ خونه اش ایستاده بودم ....
دستاش رو از هم باز کرد ...فکرکنم معنیش میشد اتش بس ...رفتم جلو ومردونه ..درآغوشش گرفتم وپدرانه سرم روبوسید ...یک دعا خیری هم برامون کرد ....چون به قول خودش حسابی از تنهایی درش آورده بودیم ..سامی هم بااین که زیاد نمی شناختش وفقط درحد این که یهو بهش گفتیم بابابزرگته ...یکم اولش هنگ کرد بعد یخش باز شد ورفت جلوتو بغلش ...
**
یک سال بعد
به روشنا نگاه کردم وگفتم :خداروشکر این درمانت تاثیر داشت ...دکتر صفایی راست میگفت ها ...
لبخندی زد وگفت :اره بهترم ..اما همش الان مهمه که کنار تو وسامم ...وای که نرگس چقدر خوشگل شد بود ....توارایشگاه هم داشت اشکش درمیومد بخاطر ابرو برداشتنش ....
خندیدم وگفتم :اما هیچی تو میشه ...واگر یکم دست از لجبازی برداری واون لباس شب نقره ای روبه جای این زرشکی بپوشی حسابی بهترم میشه ..
خندید وگفت :راه نداره کوتا بیای؟؟ ...
لبخندی زدم ..درحالی که به سام تو بستن دکمه های سرآستینش کمک میکردم گفتم :نه خانومم ..برو زود باش ....
رفت داخل اتاق وگفت :میگم چاوش ...بنظرت امیر کوتاه میاد ..یعنی بنظرت با ازدواج نرگس وبهرام راضی شده ؟....
موهای سام رومرتب کردم وگفتم :ازاونجای که نرگس مخ زنی بسیار عالی داره ...صددرصد حتما اره ...
که یهو سام گفت :مامان بپوش اون لباسو دیگه ..من میخوام زودتر برم قرار دارم ...
جفتمون خندیدم ..من گفتم: قرار؟؟ باکی ؟؟...
بامزه گفت :با یک آقای شیک وبه قول نرگسی دخترکش ..وخانوم باوقار ...زیاد فشار نیار به خودت ..شماهارومیگم دیگه ..قرارهمراهیم کنید تو عروسی نرگسی ...
خندیدم وگفتم :برو وروجک ....
یهو به پشت من نگاه کرد وخنده دار دهنش رو باز کرد وگفت :اَاَاَاَ....مامانو نیگا ...میدزدنش ها ....
روشنا محکم بغلش کرد وگفت :اقایونِ غرغرو من آماده ام ...
یهو سامی خنده دار گفت :یک بوس میدی ..چه مامان خوشگلی داشتم خبر نداشتم ها ....
روشنا اخم بامزه ای کرد وسامم بوسش کرد وگفت :نه همیشه خوشگل بودی ..فقط یک ذره الان رفتی آرایشگاه بهترتر شدی ...
خندید وکت سام رو مرتب کرد وسامی جلوتر رفت بیرون ...
دست یخش رو گرفتم وگفتم :سامی راست میگفت ها ...
خندید ورفت مانتو پوشید...آماده جلوم ایستاد وگفت :بدو بریم ...
کشیدمش تو بغلم وگفتم :چرا انقدر یخی تو ...البته من که هرزمان دستت رو گرفتم یخ بودی ...
_نمی دونم ..چیزای زیادی میتونه باشه ....
پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :گل یخ خودمی ..نازنینم ...
ریحانه اسدی /ساعت 5:37دقیقه بعد از ظهر


گل يخ: نشانه اي است بر نا اميدي و رنج عشق .


سلام ...بله الحمد الله تموم شد ...فقط دیگه مارو بابت کم کاری ها ببخشید ....


رمان دیگر من که انشاالله همراهیمون کنید ...http://www.forum.98ia.com/t1184723.html
بله لینکش رو گذاشتم ...دلم مطمئنا تنگ میشه واسه این رمانم ...مرسی از همراهیا ...بودنتون دلگرمی بود این که کسی هست کارمو بخونه ..فقط ممنون میشم اساسی بیان نقد ..چون دیگه ریحانه ای نیست گل یخ بنویسه یعد تهدید کنه ها ..اخرین نقداست ..اینم لینک نقد :http://www.forum.98ia.com/t1150407.html
فقط یک موضوع دیگه از مدیری که میخواد صفحه روقفل کنه ..میخوام یک یک ساعت دیگه انجام بدن ..اگرامکانش بود ممنون میشم :-2-40-:...این دفترمون تموم شد ورفت ته صندوق خاطراتتون ....

faezeh369
1393,01,16, ساعت : 06:11 بعد از ظهر
خسته نباشید

elish688
1393,01,16, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
خسته نباشی
با ارزوی موفقیتهای روز افزون:-2-40-::-2-40-:

molla sadra
1393,01,16, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
خسته نباشی :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

marzieh L
1393,01,16, ساعت : 06:18 بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشید:-118-:

setayesh1363
1393,01,16, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
خسته نباشی

V.i.d.a
1393,01,16, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
مرسی عزیزم. خسته نباشی :-118-:

taranom farahi
1393,01,16, ساعت : 06:22 بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشى :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

bahar5131
1393,01,16, ساعت : 06:24 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشید:-118-:

parisaparisa
1393,01,16, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
خسته نبــاشیـد.

* kiana *
1393,01,16, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
ممنون...خسته نباشید...

ادم خوبه
1393,01,16, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-2-40-:

b.hassani
1393,01,16, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی عزیزم :-118-:

*$~رازگل سرخ~$*
1393,01,16, ساعت : 06:39 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-2-40-:

SETARE SOHEYL
1393,01,16, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

شقايق م
1393,01,16, ساعت : 06:50 بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشید!

Aramesh_Darya
1393,01,16, ساعت : 07:02 بعد از ظهر
خسته نباشید:-118-:

fateme laleh
1393,01,16, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
ممنون خیلی قشنگ بود

یاسمن جون
1393,01,16, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
خسته نباشی عالییییییییی بود ..
دستت درد نکنه ...

پری دخترم
1393,01,16, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم
دوست داشتم داستان و هیجاناتش رو.:-118-:

sea ster
1393,01,16, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
:-118-: نه خسته

عاطفه دلنواز
1393,01,16, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی عزیزم

*$~رازگل سرخ~$*
1393,01,16, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
موفق باشید ...

yasamin khanoom
1393,01,16, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-118-:

ea74
1393,01,16, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
خسته نباشی عالی بود

Yasnaaaa
1393,01,16, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
ممنون، خسته نباشید. :-118-:

surā*
1393,01,16, ساعت : 07:36 بعد از ظهر
خسته نباشین!

mahsaok
1393,01,16, ساعت : 07:38 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشید

Sepid
1393,01,16, ساعت : 07:41 بعد از ظهر
خسته نباشید:-118-:
قفل :.