PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : معرفی و نقد رمان سیـــگار شکـــلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30

باران 69
1392,06,25, ساعت : 14:49
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدمت همه دوستای نقد دوست نود و هشتی

خوب هستین انشالله؟!

اوایل نمی خواستم واسه رمان صفحه نقد بزنم به دلیل مشکلاتی که برای صفحه های نقد قدیم پیش اومد ... اما به درخواست بعضی از دوستان و کسایی که می گفتن تا صفحه نقد نباشه نقد نمی کنن ناچار شدم صفحه نقد رو هم استارت بزنم ...

فقط قبلش باید یه چیزی رو بگم ... دوستان نقد یعنی اینکه از چیزی که هست انتقاد کنین ! نه در مورد چیزی که هنوز نوشته نشده نظر بدین (حدس و گمان نزنین ) نه سعی کنین تفکر خودتون رو به نویسنده دیکته کنین ... اجازه بدین ذهن من آزادانه بنویسه ... شما هم هر شب پستای همون شب رو در صورت داشتن اشکال نقد کنین ...
حدس و گمان و احساسات و من فکر می کنم و ... رو توی پروفایل من بگین ... در غیر این صورت به صورت اسپم گزارش می شه ... با تشکر!


نکته 1: داستان رو دارم برای رنج سنی بالای شونزده می نویسم ... قلمم کاملا با رمان های دیگه فرق داره ... توصیفات اصولی تر شده ... شخصیت ها پخته تر هستن ... پس خواهشمندم سنین زیر شونزده از خوندن رمان خودداری کنن ...

نکته 2: کپی کردن داستان برای هر جایی اعم از سایت های رمان نویسی و وبلاگ ها و ... مجاز نیست ، پیگرد قانونی هم داره ... مزمئن باشین با مدیرای عزیز هم هماهنگ می کنم که در صورت مشاهده چنین چیزی گزارش کنن.

نکته 3: در صورت امکان هر شب پست می ذارم ...

مشاوران عزیز:

مشاورین حقوقی:

shadi 936
Arezoo250
@razie@
0sara
مشاورین در روند سوژه:
*mahsa*
SahariX
Mojtaba4870

تمامی شعرهایی که توی رمان ازش استفاده شده از این کتب هستن:
زیبای اساطیری (نیلوفر لاری پور) ، لبخند شیرین فرهاد (صابر قدیمی)

خلاصه:

پاکت سیگار ... ضربه ای به زیر پاکت ... بالا پریدن یک نخ سیگار از جلد زرورقی ... آن را با دو انگشت بیرون می کشد،
می گذارد کنج لبش و با آتشی که سرد تر از آتش جهنم زندگیش است روشنش می کند، همزمان پک می زند ... عمیق ... با همه رگ و پی تنش ... سر سیگار سرخ و داغ می شد و قلب او آبی و خنک ... طعم گسش اول حنجره اش را خراش می دهد و بعد از آن قلبش را در هم می فشارد، فیلتر شکلاتی سیگار دهنش رو خوش طعم میکند اما همزمان طعم تلخ دود اخمهایش را در هم می کشد ... اما چیست این لذتی که باعث می شود پک دوم را محکم تر بزند و خط اخمی بین پلک هایش بنشاند؟ بوی شکلات داغ اطرافش را پر می کند، همان بویی که سالهاست اتاقش را عطر آگین کرده ... همان بویی که سالهاست همراه عطرهایش شده ... باز هم پکی دیگر و باز اسیر لذت می شود ... در این لذت کسی را سهمیم نمی کند مگر کسی که لذت کشیدنش را چشیده باشد و درکش کند! پک بعدی را لطیف تر می زند و باز هم توی ذهنش ... نه توی واقعیت ... فریاد می زند: «آهای شما! شما که نمی دانید من کیستم، چیستم، در ذهنم در دلم چه می گذرد چرا ادعایتان می شود؟!! فکر می کنید هر چه زندگی را تلخ تر کنید بر من سخت تر می گذرد؟ سخت در اشتباهید ... زندگی من تلخ است اما به تلخی یک پک سیگار ... تلخ و پر از لذت که حاضر نیستم در آن سهیمتان کنم ... این تلخی و آن لذت همه متعلق به من است ... تا آخرین لحظه زندگیم» اوست شاه جوانمردی که هرگز و هرگز با ناجوان مردی کسی را روی کرسی قضاوت نمی نشاند ... اما سالهاست خودش را روی کرسی نشانده اند و دم به دم حکم اعدامش را می دهند ... طناب به دور گلویش حلقه می کنند ... جانش را از حنجره اش بیرون می کشند و لحظه آخر دستور ایست می دهند ... عفوش می کنند ... اما باز فردا روز از نو روزی از نو ...
*
دیدمت .... آویزان ... با پاهای کبود ... روحت آزرده بود، روح پاکت را به سلاخی کشیدند، طاقت نیاوردی، پس جسمت را نیز آزرده ساختی تا ببری از این دنیا ... بریدی اما پس من چه؟! من چه کنم بی تو وقتی بی تو بودن را یاد نگرفته ام! تو می دانی که بی تو هیچ نیستم اما می بری. از من و از هر چه که تو را نابود کرد ... پس نابود می کنم ... نابود می کنم هر آنچه نابودت کرد ... محکم بودن را یادت ندادم ... شکستی ... پس می خواهم جای تو هم محکم باشم ... جای تو هم زندگی کنم و ببرم نفس کسانی را که نفست را بریدند ... می خواهم زن نباشم ... می خواهم یک تنه مبارزه کنم ... برای تو ... برای خونی که در تنت منجمد شد و جانت را گرفت ... منی که شاهزاده بودم ... منی که خالص بودم ... حال به خاطر تو و بازگردان آرامشت، می خواهم اسیر باشم و ناخالص ...

سیگار شکلاتی انتظار شما رو می کشه ...
:-2-41-:

جلد با طراحی niloofarane (http://www.forum.98ia.com/member40389.html) عزیز و هنرمند
http://upload7.ir/images/28687063458250218887.jpg



تاپیک رمان سیگار شکلاتی (http://www.forum.98ia.com/t1016321.html)

*mahsa*
1392,06,25, ساعت : 14:50
تاپیک نقد مبارک باشه:-2-16-:
شاهزاده رو که شناختیم:-2-37-: تقریبا با شخصیتش آشنا شدیم:-2-37-: کلا دلش می خواد کله همه رو بکنه
شهرادم شخصیتش کاملا مشخص شده ولی هنوز اردلان مبهمه... زندگی اردلان هم شده یه قضیه مبهم کنار بقیه قضایا:-2-37-:
ولی ایرادات:-2-38-:
قبل از اینکه سارا توسط شهراد شناخته بشه خیلی تو چشم بود.. مثلا اردلان خیلی بهش توجه کرد خوب تنه زدن یه چیز عادیه دیگه اون صحبتا نیاز نبود:-2-31-:
بعد اینکه پستای آخر سیگار خیلی با پستای آخرش متفاوته... از نظر توصیف مخصوصا... من انتظار داشتم اون اتاقی درش قفل بود توصیفات بیشتری داشت مثلا جای دوربین و اینا رو می گفتی:-2-31-:
خسته نباشی:-2-27-:

F.Esmit
1392,06,25, ساعت : 15:04
سلام
به به خسته نباشی ما بلاخره صفحه نقد رو دیدیم:-120-:
رمانت نسبت به دفعات قبل کاملا متفاوته روی شخصیت ها خیلی قشنگ کار کردی اولش درکش سخت بود اما الان خیلی جالب شده:-2-32-:یاد رمان های یکی (که اگه بگم خلافه قوانینه خدا رو چه دیدی بن شدم:-2-01-: )می افتم:-2-11-:
از شخصیت سارا خیلی خوشم میاد:-2-04-:
راستی می دونستی آدم ها وقتی جونشون درخطره میتونن نماز بخونن ... با اشاره دست چشم ابرو نزدیک ترین حالت ممکن به نماز خوندن بهش میگن نماز خوف:-2-38-::-2-38-:
ممنون از رمان عالیت:-118-:

خوانندگان محترم:
تو رو جوون هرکی دوست دارین کاری نکنین صفحه نقد بسته بشه اون دوتا بسته شد این یکی نه دیگه
رمانش واقعا جای بحث داره کاری نکنین ببندنش....ممنون از همه تون:-118-:

F @ N @ H @ i
1392,06,25, ساعت : 15:09
سلام هما جون. خسته نباشی.


من از رمان های قبلیت فقط توسکا رو خوندم و سیگار. ولی واقعا انتظارشو نداشتم که سیگار اینهمه قوی و با فکر بوده باشه.
مخصوصا با پست های دیشب اصلا کپ کردم.به هیچ وجه فکرشم نمیکردم اردلان و شهراد پلیس باشند و نقش بازی کنن.پست های جدید هم لطفا زود بزار که من یکی دلم داره آب میشه و وقتی هم فاصله زیاد میوفته سرنخ داستان از دست آدم میره.
من خیلی رمان خوندم از بچه ها ولی واقعا مشابه سیگار رو ندیده بودم.واقعا متفاوته.
حدس ام هم اینه که حتی دعوای دایی با شهراد هم حساب شده باشه و با نقشه ی قبلی.
پست های مربوط به سارا رو خیلی قشنگ مینویسی.سر تولد سامان خیلی خندیدم.در عین حال سر درد کشیدنش هم خیلی ناراحت شدم.

واقعا خسته نباشی بابت اینهمه انرژی که گذاشتی.:-118-:

L!nA
1392,06,25, ساعت : 15:17
سلام هما جان....خسته نباشی عزیزم.

تبریک میگم برای زدن تاپیک نقد...زدن این تاپیک شجاعت میخواد...نه برای شنیدن نقد های احتملا کوبنده که چون مطمئن هستم تو توانایی درکشون رو داری و صبوری...منظورم شجاعت برای مقابله با هجوم اسپم ها بود:-4-:


در اوایل داستان همه چیز مهبم بود...همه چیز شک برانگیز..اما حالا خیلی از در های معما رمز گشایی شدن اما هنوز میشه گفت چیزهای مبهم زیادی هست...

مثل این که چطوری شهراد پلیس شده و خانوادش نمی دونن...چطور حاضر شده تو این عملیات باشه...اصلا جمشید چه کاره هست؟...و چیزی که برام معمای بزرگی شده...این که هدف بیان این موضوع از داستان چیه...منظورم این عده از آدم های خاص هستن متوجه منظورم که هستی؟

چرا باید داستان به این ها بپردازه و.... و تمام این ها میشه معماها که باید صبوری به خرج داد!

در مورد شخصیت سارا...به هیچ وجه...به هیچ عنوان نمیخوام به خودم اجازه توهین به کاراکتورت رو بدم هما یا حتی بخوام بگم قلم تو مشکل داره اما این فقط یک نظریه ست و بس!میتونی روش فکر کنی میتونی راحت بذاریش کنار!

طرز بیان سارا به شخصیتش نمی خوره،گفتن کلماتی که در افکارش هست از این دختره زخم خورده خشن و سرد بعیده...رفتارش کاملا بیان گر شخصیت محکم و به قولی شیرشه...ولی ...خوب احتمال میدم که تو میخوای درون ساده و شیطنت داشته سارا رو نشون بدی که حالا با این زخم تغییر کرده اما هنوز تو افکارش خود گذشته...درست حدس میزنم؟

امیدوارم حرف هام اسپم محسوب نشه:) کم میام اینجا چون میدونم ممکنه نود درصد حرف هام تحلیل داستان باشه خودت دلیلش رو میدونی...تو خصوصی هستم :)

موفق باشی عزیزم...منتظر ادامه شاهکارت هستم:)

Zara.D
1392,06,25, ساعت : 15:25
سلام سلام تاپیک نقد مبارک
خب سیگار شکلاتی که دیگه از ترکوندنم رده . یه سری نقاط قوت دیدم حال کردم . برام جالب بود که پست های شاهزاده از زبان اول شخصه ولی ماله شهراد از زبان راوی . یه تنوع قشنگ ایجاد کرده . ادم از خوندنش خسته نمی شه . در ضمن بیشتر داستان هایی که خوندم می تونستم اول داستان شخصیت افراد و اخرشو پیش بینی کنم . ولی سیگار کامـــــلا غیر قابل پیش بینیه . این غیر قابل پیش بینی بودن مدیون تجربه و فکر خلاق هما جونه . یه سری حقایق تو این رمان به زبان اورده شده که همیشه تو جامعه سعی در خفه کردنشون بوده اینم مدیون جرئتت بوده . خب خسته نباشی عزیزم . فقط می تونم بگم محشره گل کاشتی !

Vampir. Girl
1392,06,25, ساعت : 15:25
سلام...
خوب راستش من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..
گفته بودین که زود درمورد شهراد قضاوت نکنیم...اما من زود قضاوت کردم..
متاسفم بابت این موضوع..:-2-15-:
خیلی سعی کردم که جلوی خودمو بگیرم اما خوب به خاطر اعتقاداتی که داشتم نتونستم این کارو بکنم.
موضوع داستان جالبه.با اینکه تکراریه...اما خوب به خاطر نگارش قشنگ و جالبش دنبالش میکنم و دوست دارم زود تر آخر کتابو بخونم.البته امیدوارم تا آخر کتاب همینطور جذاب باشه.:-2-11-:
راستش به نظرم پستای اول جذاب تر بود.
یه جاهاییش واقعا خسته کنندست.
مثل قسمتای شاهزاده.که من توی خوندن پستای شاهزاده اصلا دقت نمیکنم.چون به نظرم پستای شهراد جذاب تره.

امیدوارم این رمان همونجور که گفتین با رمانای قبلیتون متفاوت باشه....از اوایل رمان که مشخصه با رمانای قبلیتون متفاوته.امیدوارم تا آخرهمینجور متفاوت باشه.

ممنون از رمان خوبت.:-2-40-:

heaven..girl
1392,06,25, ساعت : 15:27
سلام همایی...تایپیک نقد مبارک خانوم:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:
ایشالله چرخش واست بچرخه و از نقد دوستامون استفاده کنی...:-2-32-:
من دیشب پا به پات بیدار بودم.رمانت هیجان خیلی زیادی داره.جوری که ادم 100 بارم بخونه سیر نمیشه و نمیتونه ازش دست بکشه.:-42-:
شخصیت سارا رو خیلی دوس دارم...یه جورایی خیلی محکمه.
شهرادم که از اولش عزیز دل من بود و هست و خواهد بود...:-5-: :-5-:
قلمت واقعا پختس و خیلی کشش داره.ولی کاش اردلان ارتان نبود...
یه جورایی دیدم عوض شد نسبت به ارتان

هما در اخر فقط میگم دست مریزاد....:-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-:

SahariX
1392,06,25, ساعت : 15:40
تبریک ... تاپیک نقدم زده شد ...
اگه قرار باشه سیگار شکلاتی رو تو یک کلمه توصیف کنم ، میگم متفاوت ...
از دو جهت ... یک تفاوت و مرز آشکار بین شخصیت دختر و پسر ، که بدون ذکر اسمشون ا یه نگاه ، راحت میشه متوجه شد داستان از زبون کی حکایت میشه ... و این از هصوصیتای خاص هر کارکتر نشات میگیره ...
دوم تفات این داستان بنه تنها با داستانای قبلیت ، بلکه با داستانای انجمنه که تا حالا خوندم ... اگه قراره شباهتیم با کارای فرشته 27 باشه باید گفت اون شبیه اینه ... سیگار منحصر به فرده ... و جز با خودش با رمان دیگه ای برابری نمیکنه :-2-37-:
روند داستانم دوست دارم ... با شخصیتای خاص کارکترا ... تفاوت توی شخصیت سازیم که به چشم میخوره جذابیت داستان رو دو چندان میکنه .... :-2-41-:
امیدوارم این تفاوت شامل حال این تاپیک با بقیه هم بشه و تاپیک پر رونقی باشه برات ... :-2-41-:

امتیس 69
1392,06,25, ساعت : 16:13
سلام مبارک باشه هما جان .من نقدم وصبح اومدم گفتم اونور ولی از صبح یه سوال ذهنم رودرگیر کرده .اگه دوتاشون پلیسن زمانی که دوره دیدن چطور خونواده ها با خبر نشدن بابا دیگه انقدر مخفی نمیشه میشه با تشکر.:-118-:

bahareh-bt
1392,06,25, ساعت : 16:18
سلام هما جون

خب خیلی خوشحالم که قضاوت زود و بی خود راجع به داستان نکردم.. تا روند اصلی ماجرا رو بشه صبر کردم چون مطمئن بودم تناقضایی که باعث سوال تو ذهنم میشد به زودی معلوم میشه..

قلمت خیلی عالیه.. قشنگ حس هیجان بهم تزریق میشه...

موضوع سارا و اینکه کی هست (البته کامل هنوز معلوم نیس) ولی تا همین حدی که زود معلوم شد خیلی خوبه.. چون تو بعضی داستانا کش میاد موضوع مشخص شدن شخصیت و جایگاه شخصیت ها که ادم بی حوصله میشه..

باید صبر کردو دید چرا خانوادش در جریان نیستن و خیلی چراهای دیگه

مرسی به خاطر این کار متفاوت

nafas75
1392,06,25, ساعت : 16:26
من حواسم نبود صفحه نقد زدی و تو پروفت نظر دادم ولی الان اینجا هم میگم
یه نقد کوچولو
یه خواهر و برادر هیچ وقت مثل ساسان و سارا نیستند
خیلی رویایی و توهمی شد رابطه این ذوتا
بیشتر شبیه دوست دختر دوست پسر بود رابطشون
اصلا فکرشو نمیکردم ساسان و سارا خواهر برادر باشند چون خیلی رابطشون رویایی
شهراد و شمیم رابطه خواهر برادریشون خوبه
ولی ساسان و سارا نه تو واقعیت وجود نداره

eklet
1392,06,25, ساعت : 16:30
صفحه نقد مبارک هما جونییییییی
امیدوارم داستان همینطور عالی پیش بره و همینطور عالی بقیه داستان رو بنویسی
هر چند از قلم تو چیزه دیگه ای جز عالی نوشتن داستان نمیشه انتظار داشت!
اما یک موضوعی که هست اینه که اگه شهراد پلیسه پس گناهی نکرده که خانوادش طردش کنن و حتی خودش به صورت خودش تو ایینه نگاه نکنه.پس چرا اینطوریه؟یعنی اون دوران کار دیگه ای کرده بوده که حالا طرد شده از خانواده و از خودش هم بدش میاد؟

hese_gharib
1392,06,25, ساعت : 16:45
سلام هما خانم
خب تا قبل اینکه پستای دیشبتونو بخونم فک می کردم در مورد گی و اینجور چیزا دارین می نویسین و روندتون در همین حده یه جورایی نگران این بودم که چه مدلی می خواین داستانو پیش ببرین ! اما وقتی پستای دیشبو خوندم بیشتر داستانو حس کردم، داستان جالبه ، می تونه یه اثر خوب بشه ! زیاد نمی تونم سارا رو درک کنم درسته که داداششو کشتن اونجوری که خودم متوجه شدم اما خب دلیل نمیشه یه دختر هرچند خیلی وارد تو کارای رزمی و اینا بره تو یه گروه خلافکار!!! شهرادم که خدایی خیلی باحاله اصلا بهش نمی خورد پلیس مخفی باشه ! ولی در کل خوبه داستانت منتظر بقیه ش هستم

golarana
1392,06,25, ساعت : 17:16
خب الان دیگه حسابی میترکونیم بریم که داشته باشیم
برا یه ادم هر چقدم شغلش مهم باشه ولی دیگه اشکای مامانشو واسش فدا نمیکنه:-2-39-:
بعدشم ادم انتقام برادرشو با فدا کردن مامانش اونم تو اسایشگاه میگیره؟؟؟؟
میخاد انتقام برادرشو بگیره واس چی مامانشو گذاشته تو اسایشگاه
یه چیز دیگه یه نفر تو هر مسابقه ای چه شهری چه کشوری چه المپیک نمیتونه تو بیشتر از یه رشته فعالیت کنه
و مدال بگیره
خلاف قوانینه
الان بریم قسمت مثبت قضیه بابا هما دست گلت درد نکنه من بالاخره یه رمان ایرانی دیدم که عاشقانه نباشه خودشم این جوری محشر بی نظیره ینی به نظرم این برا نویسنده های ایرانی یه اگوئه
فک کنم رمانت یه انقلاب بشه کلاتو ادبیات ایرانی اگه چاپبشه
باور کن اگه چاپ کنی سه سوته یه عالمه فروش میره چون الان بیشتر اونایی که رمان خونن دهه 70 دیان که الان بیشترشون رو اوردن به رمانای خارجی بپرسی چرا رمان ایرانی نمی خونی همه میگن همه عاشقانس و اله وبله همه خسته شدن از رنج عاشقانه این میتونه کلا رمان نویسی تو ایرانو زیر و رو کنه به چاپش فک کن
اخرش بگم خیلی محشر بود خیلی بیشتر از خیلی محشر بود:-2-40-:
منتظر بقیش هستیم:-2-37-:
:-2-41-::-2-41-:

90210
1392,06,25, ساعت : 18:25
فقط میگم هوشحالم از اینکه یکی به این موضوع پرداخت بدون جانبداری و تعصب کور کورانه...

ahar$
1392,06,25, ساعت : 18:26
تبريك مي گم به خاطر رمان زيبات اما چند تا سوال يا نقد داشتم
١)مي خواستم درباره ي نوع نوشتنت يك نقد بكنم ،به نظرم اون ٢ هفته اي كه شهراد زير نظر بوده رو خيلي زود رد شدي به نظرم خيلي قشنك تر مي شد اگر يك سري در گيري كه شهراد با خودش داشته رو نشون مي دادي مثلا شهراد دلش براي خانوادش تنگ بشه به اين فكر كنه الان شميم چي كار ميكنه به نظرم اين باعث مي شه خواننده ها با شخصيت ارتباط برقرار كنه
٢) راستش خيلي غير عادي بود كه دوربينش غير فعال مي شد توي همچنين خونه اي كاش مي شد توضيح بدين اگه دليل خاصي داره
بازم ممنونم از قلم زيبات:-118-:

.دلآرام.
1392,06,25, ساعت : 18:42
وای صفحه ی ِ نقد:))
خسته نباشی هما جان:)
من اسم ِ "شکلات ِ تلخ" رو بیشتر دوست داشتم!یه حس ِ تلخ ُ شیرین داشت؛تلخی ِ سیگار و شیرینی ِ شکلات؛اما خوب سیگار ِ شکلاتی هم قشنگه!مهم اینه که باهاش خو گرفتیم:))
شخصیت ِ شهراد؛عاشقش شدم؛با همه ی ِ کارایی که به ظاهر میکنه؛با اینکه شاید خوب نباشه؛شاید!ولی متفاوته؛و تفاوتش رو کاملا میشه حس کرد؛نسبت به تمام ِ شخصیت های ِ قبلی؛حتی اینقدر به دل میشینه که جای ِ آرتان ِ دوست داشتنی رو هم گرفته!
شاهزاده خانوم هنوز برام مبهمه و همینطور ساسان؛درست نمیشناسمشون و هنوز قابل ِ درک نیستن برام؛باهاشون مچ نشدم؛بر عکس ِ شهراد که توی ِ همون پست های ِ اول به دلم نشست؛احساسش درک شد؛شاهزاده خانمُ نمیتونم درک کنم؛یه جورایی به دلم نمیشینه؛نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم:-2-35-:
دعوای ِ دایی ِ شهراد باهاش دل ِ آدمُ کباب میکرد؛نه برای ِ داییش که فهمیده؛برای ِ شهراد؛با اینکه گناهکار جلوه میکنه اما از نسبت دادن ِ حرفهای ِ نه چندادن خوب دیگران بهش ناراحت میشم!دلم میسوزه براش؛وقتی پدرش باهاش اون برخورد رو داره احساس ِ بدی دست میده بهم؛این وسط تنها مرحمشُ خواهرش میدونم!به نظر ِ من البته!
این داستان به نظر پیچیده میاد؛یه حس ِ خاصی داره که آدمو به خوندش جلب میکنه...میکشونه دنبال ِ خودش؛ملس ِ!البته من هنوز صفحه ی ِ "4" رو نخوندم؛شاید در صورت ِ خوندن ِ اون صفحه بتونم بیشتر با شاهزاده خانوم خو بگیرم...
به هر حال؛من عاشق ِ این رمان شدم؛شخصیت هاش همه چیش رو دوست دارم؛حتی اردلان ِ به ظاهر منفورُ!
منتظر ِ ادامه ی ِ رمان هستیم:))
موفق باشی همای ِ عزیز:-118-:

respina1365
1392,06,25, ساعت : 18:49
سلام هما جون تبريك بابت هم رمان هم صفحه نقد:-2-40-:ولى كاش زودتر اين صفحه رو ميزدى خيلى چيزا ميخواستم بگم كه نتونستم والان يادم رفته:-2-15-:پستاى ديشب خوب بود واز اول داستان تقريبا حدس ميزدم كه كار به اينجا بكشه شايد 90%بچه ها ديشب يه نفس راحت كشيدن اما من دلم ميخواست شما حداقل اين جسارت و داشتى كه ما رو نپيچونى وروند داستان و عوض نكنى تو واقعيت بحث وتحقيق ومطالعه در مورد ايدز وشيطان پرستى وهمجنس بازى وخودفروشى يه خورده سخته چون همه ميخوان يه جورايى لاپوشونى كنن وبگن كه اصلا اينجورچيزا وجود نداره انتظار داشتم تو دنياى رمان اين اتفاق نيوفته وما از زاويه ديد يه (گى)همه چى رو ببينيم شايد براى هممون حتى خود شما سخت باشه ولى بالاخره كه چى؟كاش اينبار با يه همجنس گراى واقعى روبرو ميشديم :-2-39-:اميدوارم باحرفام ناراحتت نكرده باشم عزيزم درضمن متاسفانه من از دختراى سرتقى كه همش با مردا در مى افتن بدم مياد،باديدن عكسا كه خيليم حرفه اى بودن شوكه شدم فكر ميكردم اردلان يه پسر لاغر اندام خوشكل باشه بابا اينكه خيلى خشنه :-2-27-:تازه داره همه چى يادم مياد بهتره من برم :-8-::-8-::-8-:

باران 69
1392,06,25, ساعت : 19:02
تاپیک نقد مبارک باشه:-2-16-:
شاهزاده رو که شناختیم:-2-37-: تقریبا با شخصیتش آشنا شدیم:-2-37-: کلا دلش می خواد کله همه رو بکنه
شهرادم شخصیتش کاملا مشخص شده ولی هنوز اردلان مبهمه... زندگی اردلان هم شده یه قضیه مبهم کنار بقیه قضایا:-2-37-:
ولی ایرادات:-2-38-:
قبل از اینکه سارا توسط شهراد شناخته بشه خیلی تو چشم بود.. مثلا اردلان خیلی بهش توجه کرد خوب تنه زدن یه چیز عادیه دیگه اون صحبتا نیاز نبود:-2-31-:
بعد اینکه پستای آخر سیگار خیلی با پستای آخرش متفاوته... از نظر توصیف مخصوصا... من انتظار داشتم اون اتاقی درش قفل بود توصیفات بیشتری داشت مثلا جای دوربین و اینا رو می گفتی:-2-31-:
خسته نباشی:-2-27-:

مرسی مهسایی :-2-40-:
کلا اگه بخوای با دقت نگاه کنی می بینی که اگه داستان ده تا معما تا الان مطرح کرده چیزی حدود پنج تاش حل شده و بقیه اش هنوز باقی مونده بعلاوه معماهای دیگه که کم کم وارد جریان می شه ...
در مورد اینکه میگی سارا خیلی تو چشم بود ... جدی تو چشم بود؟!! وقتی مشخص کردم سارا و شاهزاده یه نفر هستن از اونجا نقش سارا پر رنگ تر شد ... قبلش نقشی نداشت ...
در مورد توصیفات حق با توئه و من یه ویرایش اساسی انجام می دم که توصیفاتم رو بیشتر کنم ... نصف شب که بنویسی اصولا بهتر از این هم نمی شه و بیشتر از جزئیات کلیات هست که تو ذهن شکل می گیره ...


سلام هما جان....خسته نباشی عزیزم.

تبریک میگم برای زدن تاپیک نقد...زدن این تاپیک شجاعت میخواد...نه برای شنیدن نقد های احتملا کوبنده که چون مطمئن هستم تو توانایی درکشون رو داری و صبوری...منظورم شجاعت برای مقابله با هجوم اسپم ها بود:-4-:


در اوایل داستان همه چیز مهبم بود...همه چیز شک برانگیز..اما حالا خیلی از در های معما رمز گشایی شدن اما هنوز میشه گفت چیزهای مبهم زیادی هست...

مثل این که چطوری شهراد پلیس شده و خانوادش نمی دونن...چطور حاضر شده تو این عملیات باشه...اصلا جمشید چه کاره هست؟...و چیزی که برام معمای بزرگی شده...این که هدف بیان این موضوع از داستان چیه...منظورم این عده از آدم های خاص هستن متوجه منظورم که هستی؟

چرا باید داستان به این ها بپردازه و.... و تمام این ها میشه معماها که باید صبوری به خرج داد!

در مورد شخصیت سارا...به هیچ وجه...به هیچ عنوان نمیخوام به خودم اجازه توهین به کاراکتورت رو بدم هما یا حتی بخوام بگم قلم تو مشکل داره اما این فقط یک نظریه ست و بس!میتونی روش فکر کنی میتونی راحت بذاریش کنار!

طرز بیان سارا به شخصیتش نمی خوره،گفتن کلماتی که در افکارش هست از این دختره زخم خورده خشن و سرد بعیده...رفتارش کاملا بیان گر شخصیت محکم و به قولی شیرشه...ولی ...خوب احتمال میدم که تو میخوای درون ساده و شیطنت داشته سارا رو نشون بدی که حالا با این زخم تغییر کرده اما هنوز تو افکارش خود گذشته...درست حدس میزنم؟

امیدوارم حرف هام اسپم محسوب نشه:) کم میام اینجا چون میدونم ممکنه نود درصد حرف هام تحلیل داستان باشه خودت دلیلش رو میدونی...تو خصوصی هستم :)

موفق باشی عزیزم...منتظر ادامه شاهکارت هستم:)

لینا جان ...
در مورد شخصیت سارا باید یه چیزی رو بگم ... فلش بک هایی که از زندگی گذشته سارا داشتیم نشون یم ده که دختر سرزنده ای بوده ... و زندگی حال نشون می ده که دختر قوی ای هست ... وقتی این دو شخصیت با هم تفکیک می شن چیزی ساخته یم شه که الان شاهدش هستیم ... دختری که پخته و محکمه ... در عین حال شیطنت درونی داره ...
برداشتی که خودت داشتی صحیحه عزیزم ...


سلام...
خوب راستش من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..
گفته بودین که زود درمورد شهراد قضاوت نکنیم...اما من زود قضاوت کردم..
متاسفم بابت این موضوع..:-2-15-:
خیلی سعی کردم که جلوی خودمو بگیرم اما خوب به خاطر اعتقاداتی که داشتم نتونستم این کارو بکنم.
موضوع داستان جالبه.با اینکه تکراریه...اما خوب به خاطر نگارش قشنگ و جالبش دنبالش میکنم و دوست دارم زود تر آخر کتابو بخونم.البته امیدوارم تا آخر کتاب همینطور جذاب باشه.:-2-11-:
راستش به نظرم پستای اول جذاب تر بود.
یه جاهاییش واقعا خسته کنندست.
مثل قسمتای شاهزاده.که من توی خوندن پستای شاهزاده اصلا دقت نمیکنم.چون به نظرم پستای شهراد جذاب تره.

امیدوارم این رمان همونجور که گفتین با رمانای قبلیتون متفاوت باشه....از اوایل رمان که مشخصه با رمانای قبلیتون متفاوته.امیدوارم تا آخرهمینجور متفاوت باشه.

ممنون از رمان خوبت.:-2-40-:

عزیزم در مورد موضوع من همه سعیم رو کردم که تکراری نباشه و الان که شما گفتی نمی دونم منظورت به کدوم قسمت از ماجراست ... در هر صورت ... تکراری بودن اهمیت چندانی نداره چون زندگی یک تکراره ... مهم اینه که اون تکرار رو به شکل قشنگی شکل بدیم و قابل خوندن و دنبال کردنش بکنیم ... اون تکرار رو پر از درس های زندگی بکنیم و باعث هدر رفتن وقت نشیم ... هدف اصلی من این بوده از اول تا الان ...
اوصولا خصوصیتی که خیلی از دوستان به من گفتم داستانام داره همین کشش اولیه است ... و این برای من ارزش داره چون داستان اگه اولش کشش داشته باشه خواننده رو تا آخر میخکوب می کنه ...
اما این که می گی داستان کشش نداره و خسته کننده است دلیلش چیه؟ دلیلش عوض شدن روند داستانه؟
اگه اینه که همه چیط دوباره به روال قبل بر می گرده اما به شکل دیگه ...
اگه به خاطر پست های ساراست ... عزیزم سارا جزو زندگیه ... جزو این داستان و این نقشه ... باید باشه و اگه چیزی در موردش ندونیم نوشتنش هیچ فایده ای نداره ... برای شناختن و پی گیری دقیق ماجرا باید سارا و زندگیش هم باز بشه ...
رمان من تا اینجا با رمانای قبلیم متفاوت بوده به چند دلیل ... با ثروت، زیبایی های اغراق آمیز بدون دلیل ، بی نقص بودن شخصیت ها و ... هیچ رابطه ای نداره ...
در ضمن تا به حال ژانر جنایی نداشتم و این اولین باره ... پس می بینی که از همین اول این رمان با بقیه رمان های من متفاوت بوده و هر طور هم که پیش بره متفاوت بودن خودش رو از دست نمی ده ...
مرسی از نقد شما :-2-40-:


سلام مبارک باشه هما جان .من نقدم وصبح اومدم گفتم اونور ولی از صبح یه سوال ذهنم رودرگیر کرده .اگه دوتاشون پلیسن زمانی که دوره دیدن چطور خونواده ها با خبر نشدن بابا دیگه انقدر مخفی نمیشه میشه با تشکر.:-118-:
اینکه چطور از دوره دیدنشون خانواده ها با خبر نشدن تا همین جا هم مشخص شده ... اما باید دقت کنی ... در هر صورت منم ترجیح می دم الان چیزی نگم و وقتی قرار شد توی داستان باز تر بشه متوجه بشی عزیزم ...
فقط این رو بدون که پلیس های مخفی از این هم مخفی تر هستن ... :-2-41-:



من حواسم نبود صفحه نقد زدی و تو پروفت نظر دادم ولی الان اینجا هم میگم
یه نقد کوچولو
یه خواهر و برادر هیچ وقت مثل ساسان و سارا نیستند
خیلی رویایی و توهمی شد رابطه این ذوتا
بیشتر شبیه دوست دختر دوست پسر بود رابطشون
اصلا فکرشو نمیکردم ساسان و سارا خواهر برادر باشند چون خیلی رابطشون رویایی
شهراد و شمیم رابطه خواهر برادریشون خوبه
ولی ساسان و سارا نه تو واقعیت وجود نداره

ما توی این داستان سه نوع رابطه خواهر برادری داریم ...
شهراد و شمیم که شبیه هست به خیلی از رابطه های خواهر برادری به خصوص بین خواهر برادرایی که خودشون دو نفر هستن ... یعنی یک دختر و یک پسر ...
رابطه ساسان و سارا که کلا این نوع رابطه خواهر برادری از نظر خیلی از دوستان قابل قبول نیست ... چون تو خونواده های ایرانی چندان جا نیفتاده ... اما برای مثال اگه فیلم raise your voice رو دیده باشی یه رابطه خواهر برادری در همین حد مشاهده می کنی ...
مطمئن باش اگه رابطه شون شبیه خواهر و برادر ها نبود هیچ کس نمی تونست حدس بزنه ساسان برادر ساراست ... من خودم به شخصه این نوع رابطه رو به چشم دیدم و برام قبولش سخت نیست ...
یک نوع رابطه خواهر برادری دیگه هم داریم ...
رابطه اردلان با خواهرش آناهیتا که قراره تبدیل بشه به برادرش ... ارسلان ...
اون رابطه عین شخصیت خود اردلان هنوز گنگ و پیچیده است و کمی طول می کشه تا شناخته بشه ...
اما ما چندین نوع رابطه داریم و خوب مسلما چیزی که واضحه اینه که هر خواهری فقط و فقط رابطه ای که خودش با برادرش داره رو می تونه هضم کنه و بقیه رابطه ها براش عجیب و غیر قابل باور می شن ...
منم سه نوع رابطه گنجوندم توی رمان که همه راضی باشن :-2-37-:


صفحه نقد مبارک هما جونییییییی
امیدوارم داستان همینطور عالی پیش بره و همینطور عالی بقیه داستان رو بنویسی
هر چند از قلم تو چیزه دیگه ای جز عالی نوشتن داستان نمیشه انتظار داشت!
اما یک موضوعی که هست اینه که اگه شهراد پلیسه پس گناهی نکرده که خانوادش طردش کنن و حتی خودش به صورت خودش تو ایینه نگاه نکنه.پس چرا اینطوریه؟یعنی اون دوران کار دیگه ای کرده بوده که حالا طرد شده از خانواده و از خودش هم بدش میاد؟
مرسی عزیزم
دلیل رفتار های خونواده شهراد و رفتار های عجیب خودش رو بعدا بررسی می کنیم
الان موضوعات مهم تری پیش رو داریم :-2-41-:

سلام هما خانم
خب تا قبل اینکه پستای دیشبتونو بخونم فک می کردم در مورد گی و اینجور چیزا دارین می نویسین و روندتون در همین حده یه جورایی نگران این بودم که چه مدلی می خواین داستانو پیش ببرین ! اما وقتی پستای دیشبو خوندم بیشتر داستانو حس کردم، داستان جالبه ، می تونه یه اثر خوب بشه ! زیاد نمی تونم سارا رو درک کنم درسته که داداششو کشتن اونجوری که خودم متوجه شدم اما خب دلیل نمیشه یه دختر هرچند خیلی وارد تو کارای رزمی و اینا بره تو یه گروه خلافکار!!! شهرادم که خدایی خیلی باحاله اصلا بهش نمی خورد پلیس مخفی باشه ! ولی در کل خوبه داستانت منتظر بقیه ش هستم

درک سارا به نظرم راحت ترین نوع درک توی این رمانه ...
وقتی عزیز ترین شخص زندگیت رو کشته باشن برای انتقام گرفتن هر کاری می کنی ... اگه شرایطی مثل شرایط سارا داشته باشی و به خودت و قدرتت ایمان داشته باشی بیشتر مصمم می شی که خودت یه کاری بکنی ...
البته سارای داستان هم هنوز نمی دونه داره چی کار می کنه ... تصورش اینه که با یه باند کوچیک طرفه ... بعدا متوجه می شه عمق جریان تا کجاست :-2-41-:


خب الان دیگه حسابی میترکونیم بریم که داشته باشیم
برا یه ادم هر چقدم شغلش مهم باشه ولی دیگه اشکای مامانشو واسش فدا نمیکنه:-2-39-:
بعدشم ادم انتقام برادرشو با فدا کردن مامانش اونم تو اسایشگاه میگیره؟؟؟؟
میخاد انتقام برادرشو بگیره واس چی مامانشو گذاشته تو اسایشگاه
یه چیز دیگه یه نفر تو هر مسابقه ای چه شهری چه کشوری چه المپیک نمیتونه تو بیشتر از یه رشته فعالیت کنه
و مدال بگیره
خلاف قوانینه
الان بریم قسمت مثبت قضیه بابا هما دست گلت درد نکنه من بالاخره یه رمان ایرانی دیدم که عاشقانه نباشه خودشم این جوری محشر بی نظیره ینی به نظرم این برا نویسنده های ایرانی یه اگوئه
فک کنم رمانت یه انقلاب بشه کلاتو ادبیات ایرانی اگه چاپبشه
باور کن اگه چاپ کنی سه سوته یه عالمه فروش میره چون الان بیشتر اونایی که رمان خونن دهه 70 دیان که الان بیشترشون رو اوردن به رمانای خارجی بپرسی چرا رمان ایرانی نمی خونی همه میگن همه عاشقانس و اله وبله همه خسته شدن از رنج عاشقانه این میتونه کلا رمان نویسی تو ایرانو زیر و رو کنه به چاپش فک کن
اخرش بگم خیلی محشر بود خیلی بیشتر از خیلی محشر بود:-2-40-:
منتظر بقیش هستیم:-2-37-:
:-2-41-::-2-41-:

ببین عزیزم در مورد مامان سارا و آسایشگاه فعلا چیزی نمی تونم بگم ... باید کمی صبر کنی ...
اما در مورد مدال ها ... به صورت همزمان نمی شه اما تا جایی که من می دونم اگه پرونده یه ورزش رو ببندی و مدتی بعد توی یه ورزش دیگه بخوای مسابقه بدی می تونی ... شاید هم اطلاعت من در این مورد ناقص باشه که اگه اینطوره خوشحال می شم بهم بگی ...

و یه چیز دیگه ... من نگفتم رمانم عاشقانه نیست ... اتفاقا هست! اما عشق حرف اول رو توی این رمان نمی زنه ... موضوعات مهم تری برای پرداختن بهشون وجود داره :-2-41-:


تبريك مي گم به خاطر رمان زيبات اما چند تا سوال يا نقد داشتم
١)مي خواستم درباره ي نوع نوشتنت يك نقد بكنم ،به نظرم اون ٢ هفته اي كه شهراد زير نظر بوده رو خيلي زود رد شدي به نظرم خيلي قشنك تر مي شد اگر يك سري در گيري كه شهراد با خودش داشته رو نشون مي دادي مثلا شهراد دلش براي خانوادش تنگ بشه به اين فكر كنه الان شميم چي كار ميكنه به نظرم اين باعث مي شه خواننده ها با شخصيت ارتباط برقرار كنه
٢) راستش خيلي غير عادي بود كه دوربينش غير فعال مي شد توي همچنين خونه اي كاش مي شد توضيح بدين اگه دليل خاصي داره
بازم ممنونم از قلم زيبات:-118-:

1) بعضی وقتا توی رمان وقتی خیلی زیاد در مورد چیزی بحث بشه و بازش کنیم رمان کشش خودش رو از دست می ده ... خیلی از شاهکار های ادبیات کشش فوق العاده پایینی دارن ... برای مثال رمان ربه کا ... کشش کمی داشت اما توصیفات و شخصیت پردازی در حد مرگ فوق العاده و بی نقص بود ...
من اگه اون دو هفته رو باز می کردم کشش رمانم زا دست می رفت چون توی اون مدت قرار نبود هیچ اتفاق خاصی بیفته ... اتفاقات از این به بعد رخ میده و ما شاهدشون هستیم ...
2) در مورد دوربین ها من مجبورم همین جا توضیحاتی بدم ...
وقتی دوربین های مدار بسته از یه تعدادی فراتر برن به صورت زمان دار کار می کنن .. یعنی دوربین هر قسمت یه تایم مشخصی کار می کنه وو بعد از اون دوربین اون قسمت غیر فعال می شه و دوربین قسمت دیگه فعال می شه تا شخصی که چک می کنه بتونه همه جا رو زیر نظر بگیره ... اصولا کار این دوربین ها حتی در اداره های دولتی فوق سری هم به همین صورت عمل می کنن و زمان دار طراحی شدن ... مرسی از سوالت چون ممکن بود سوال خیلی های دیگه هم باشه ...

:-2-40-: