PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : معرفی و نقد رمان سیـــگار شکـــلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3

باران 69
1392,06,25, ساعت : 02:49 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدمت همه دوستای نقد دوست نود و هشتی

خوب هستین انشالله؟!

اوایل نمی خواستم واسه رمان صفحه نقد بزنم به دلیل مشکلاتی که برای صفحه های نقد قدیم پیش اومد ... اما به درخواست بعضی از دوستان و کسایی که می گفتن تا صفحه نقد نباشه نقد نمی کنن ناچار شدم صفحه نقد رو هم استارت بزنم ...

فقط قبلش باید یه چیزی رو بگم ... دوستان نقد یعنی اینکه از چیزی که هست انتقاد کنین ! نه در مورد چیزی که هنوز نوشته نشده نظر بدین (حدس و گمان نزنین ) نه سعی کنین تفکر خودتون رو به نویسنده دیکته کنین ... اجازه بدین ذهن من آزادانه بنویسه ... شما هم هر شب پستای همون شب رو در صورت داشتن اشکال نقد کنین ...
حدس و گمان و احساسات و من فکر می کنم و ... رو توی پروفایل من بگین ... در غیر این صورت به صورت اسپم گزارش می شه ... با تشکر!


نکته 1: داستان رو دارم برای رنج سنی بالای شونزده می نویسم ... قلمم کاملا با رمان های دیگه فرق داره ... توصیفات اصولی تر شده ... شخصیت ها پخته تر هستن ... پس خواهشمندم سنین زیر شونزده از خوندن رمان خودداری کنن ...

نکته 2: کپی کردن داستان برای هر جایی اعم از سایت های رمان نویسی و وبلاگ ها و ... مجاز نیست ، پیگرد قانونی هم داره ... مزمئن باشین با مدیرای عزیز هم هماهنگ می کنم که در صورت مشاهده چنین چیزی گزارش کنن.

نکته 3: در صورت امکان هر شب پست می ذارم ...

مشاوران عزیز:

مشاورین حقوقی:

shadi 936
Arezoo250
@razie@
0sara
مشاورین در روند سوژه:
*mahsa*
SahariX
Mojtaba4870

تمامی شعرهایی که توی رمان ازش استفاده شده از این کتب هستن:
زیبای اساطیری (نیلوفر لاری پور) ، لبخند شیرین فرهاد (صابر قدیمی)

خلاصه:

پاکت سیگار ... ضربه ای به زیر پاکت ... بالا پریدن یک نخ سیگار از جلد زرورقی ... آن را با دو انگشت بیرون می کشد،
می گذارد کنج لبش و با آتشی که سرد تر از آتش جهنم زندگیش است روشنش می کند، همزمان پک می زند ... عمیق ... با همه رگ و پی تنش ... سر سیگار سرخ و داغ می شد و قلب او آبی و خنک ... طعم گسش اول حنجره اش را خراش می دهد و بعد از آن قلبش را در هم می فشارد، فیلتر شکلاتی سیگار دهنش رو خوش طعم میکند اما همزمان طعم تلخ دود اخمهایش را در هم می کشد ... اما چیست این لذتی که باعث می شود پک دوم را محکم تر بزند و خط اخمی بین پلک هایش بنشاند؟ بوی شکلات داغ اطرافش را پر می کند، همان بویی که سالهاست اتاقش را عطر آگین کرده ... همان بویی که سالهاست همراه عطرهایش شده ... باز هم پکی دیگر و باز اسیر لذت می شود ... در این لذت کسی را سهمیم نمی کند مگر کسی که لذت کشیدنش را چشیده باشد و درکش کند! پک بعدی را لطیف تر می زند و باز هم توی ذهنش ... نه توی واقعیت ... فریاد می زند: «آهای شما! شما که نمی دانید من کیستم، چیستم، در ذهنم در دلم چه می گذرد چرا ادعایتان می شود؟!! فکر می کنید هر چه زندگی را تلخ تر کنید بر من سخت تر می گذرد؟ سخت در اشتباهید ... زندگی من تلخ است اما به تلخی یک پک سیگار ... تلخ و پر از لذت که حاضر نیستم در آن سهیمتان کنم ... این تلخی و آن لذت همه متعلق به من است ... تا آخرین لحظه زندگیم» اوست شاه جوانمردی که هرگز و هرگز با ناجوان مردی کسی را روی کرسی قضاوت نمی نشاند ... اما سالهاست خودش را روی کرسی نشانده اند و دم به دم حکم اعدامش را می دهند ... طناب به دور گلویش حلقه می کنند ... جانش را از حنجره اش بیرون می کشند و لحظه آخر دستور ایست می دهند ... عفوش می کنند ... اما باز فردا روز از نو روزی از نو ...
*
دیدمت .... آویزان ... با پاهای کبود ... روحت آزرده بود، روح پاکت را به سلاخی کشیدند، طاقت نیاوردی، پس جسمت را نیز آزرده ساختی تا ببری از این دنیا ... بریدی اما پس من چه؟! من چه کنم بی تو وقتی بی تو بودن را یاد نگرفته ام! تو می دانی که بی تو هیچ نیستم اما می بری. از من و از هر چه که تو را نابود کرد ... پس نابود می کنم ... نابود می کنم هر آنچه نابودت کرد ... محکم بودن را یادت ندادم ... شکستی ... پس می خواهم جای تو هم محکم باشم ... جای تو هم زندگی کنم و ببرم نفس کسانی را که نفست را بریدند ... می خواهم زن نباشم ... می خواهم یک تنه مبارزه کنم ... برای تو ... برای خونی که در تنت منجمد شد و جانت را گرفت ... منی که شاهزاده بودم ... منی که خالص بودم ... حال به خاطر تو و بازگردان آرامشت، می خواهم اسیر باشم و ناخالص ...

سیگار شکلاتی انتظار شما رو می کشه ...
:-2-41-:

جلد با طراحی niloofarane (http://www.forum.98ia.com/member40389.html) عزیز و هنرمند
http://upload7.ir/images/28687063458250218887.jpg



تاپیک رمان سیگار شکلاتی (http://www.forum.98ia.com/t1016321.html)

*mahsa*
1392,06,25, ساعت : 02:50 بعد از ظهر
تاپیک نقد مبارک باشه:-2-16-:
شاهزاده رو که شناختیم:-2-37-: تقریبا با شخصیتش آشنا شدیم:-2-37-: کلا دلش می خواد کله همه رو بکنه
شهرادم شخصیتش کاملا مشخص شده ولی هنوز اردلان مبهمه... زندگی اردلان هم شده یه قضیه مبهم کنار بقیه قضایا:-2-37-:
ولی ایرادات:-2-38-:
قبل از اینکه سارا توسط شهراد شناخته بشه خیلی تو چشم بود.. مثلا اردلان خیلی بهش توجه کرد خوب تنه زدن یه چیز عادیه دیگه اون صحبتا نیاز نبود:-2-31-:
بعد اینکه پستای آخر سیگار خیلی با پستای آخرش متفاوته... از نظر توصیف مخصوصا... من انتظار داشتم اون اتاقی درش قفل بود توصیفات بیشتری داشت مثلا جای دوربین و اینا رو می گفتی:-2-31-:
خسته نباشی:-2-27-:

F.Esmit
1392,06,25, ساعت : 03:04 بعد از ظهر
سلام
به به خسته نباشی ما بلاخره صفحه نقد رو دیدیم:-120-:
رمانت نسبت به دفعات قبل کاملا متفاوته روی شخصیت ها خیلی قشنگ کار کردی اولش درکش سخت بود اما الان خیلی جالب شده:-2-32-:یاد رمان های یکی (که اگه بگم خلافه قوانینه خدا رو چه دیدی بن شدم:-2-01-: )می افتم:-2-11-:
از شخصیت سارا خیلی خوشم میاد:-2-04-:
راستی می دونستی آدم ها وقتی جونشون درخطره میتونن نماز بخونن ... با اشاره دست چشم ابرو نزدیک ترین حالت ممکن به نماز خوندن بهش میگن نماز خوف:-2-38-::-2-38-:
ممنون از رمان عالیت:-118-:

خوانندگان محترم:
تو رو جوون هرکی دوست دارین کاری نکنین صفحه نقد بسته بشه اون دوتا بسته شد این یکی نه دیگه
رمانش واقعا جای بحث داره کاری نکنین ببندنش....ممنون از همه تون:-118-:

F @ N @ H @ i
1392,06,25, ساعت : 03:09 بعد از ظهر
سلام هما جون. خسته نباشی.


من از رمان های قبلیت فقط توسکا رو خوندم و سیگار. ولی واقعا انتظارشو نداشتم که سیگار اینهمه قوی و با فکر بوده باشه.
مخصوصا با پست های دیشب اصلا کپ کردم.به هیچ وجه فکرشم نمیکردم اردلان و شهراد پلیس باشند و نقش بازی کنن.پست های جدید هم لطفا زود بزار که من یکی دلم داره آب میشه و وقتی هم فاصله زیاد میوفته سرنخ داستان از دست آدم میره.
من خیلی رمان خوندم از بچه ها ولی واقعا مشابه سیگار رو ندیده بودم.واقعا متفاوته.
حدس ام هم اینه که حتی دعوای دایی با شهراد هم حساب شده باشه و با نقشه ی قبلی.
پست های مربوط به سارا رو خیلی قشنگ مینویسی.سر تولد سامان خیلی خندیدم.در عین حال سر درد کشیدنش هم خیلی ناراحت شدم.

واقعا خسته نباشی بابت اینهمه انرژی که گذاشتی.:-118-:

L!nA
1392,06,25, ساعت : 03:17 بعد از ظهر
سلام هما جان....خسته نباشی عزیزم.

تبریک میگم برای زدن تاپیک نقد...زدن این تاپیک شجاعت میخواد...نه برای شنیدن نقد های احتملا کوبنده که چون مطمئن هستم تو توانایی درکشون رو داری و صبوری...منظورم شجاعت برای مقابله با هجوم اسپم ها بود:-4-:


در اوایل داستان همه چیز مهبم بود...همه چیز شک برانگیز..اما حالا خیلی از در های معما رمز گشایی شدن اما هنوز میشه گفت چیزهای مبهم زیادی هست...

مثل این که چطوری شهراد پلیس شده و خانوادش نمی دونن...چطور حاضر شده تو این عملیات باشه...اصلا جمشید چه کاره هست؟...و چیزی که برام معمای بزرگی شده...این که هدف بیان این موضوع از داستان چیه...منظورم این عده از آدم های خاص هستن متوجه منظورم که هستی؟

چرا باید داستان به این ها بپردازه و.... و تمام این ها میشه معماها که باید صبوری به خرج داد!

در مورد شخصیت سارا...به هیچ وجه...به هیچ عنوان نمیخوام به خودم اجازه توهین به کاراکتورت رو بدم هما یا حتی بخوام بگم قلم تو مشکل داره اما این فقط یک نظریه ست و بس!میتونی روش فکر کنی میتونی راحت بذاریش کنار!

طرز بیان سارا به شخصیتش نمی خوره،گفتن کلماتی که در افکارش هست از این دختره زخم خورده خشن و سرد بعیده...رفتارش کاملا بیان گر شخصیت محکم و به قولی شیرشه...ولی ...خوب احتمال میدم که تو میخوای درون ساده و شیطنت داشته سارا رو نشون بدی که حالا با این زخم تغییر کرده اما هنوز تو افکارش خود گذشته...درست حدس میزنم؟

امیدوارم حرف هام اسپم محسوب نشه:) کم میام اینجا چون میدونم ممکنه نود درصد حرف هام تحلیل داستان باشه خودت دلیلش رو میدونی...تو خصوصی هستم :)

موفق باشی عزیزم...منتظر ادامه شاهکارت هستم:)

Zara.D
1392,06,25, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
سلام سلام تاپیک نقد مبارک
خب سیگار شکلاتی که دیگه از ترکوندنم رده . یه سری نقاط قوت دیدم حال کردم . برام جالب بود که پست های شاهزاده از زبان اول شخصه ولی ماله شهراد از زبان راوی . یه تنوع قشنگ ایجاد کرده . ادم از خوندنش خسته نمی شه . در ضمن بیشتر داستان هایی که خوندم می تونستم اول داستان شخصیت افراد و اخرشو پیش بینی کنم . ولی سیگار کامـــــلا غیر قابل پیش بینیه . این غیر قابل پیش بینی بودن مدیون تجربه و فکر خلاق هما جونه . یه سری حقایق تو این رمان به زبان اورده شده که همیشه تو جامعه سعی در خفه کردنشون بوده اینم مدیون جرئتت بوده . خب خسته نباشی عزیزم . فقط می تونم بگم محشره گل کاشتی !

Vampir. Girl
1392,06,25, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
سلام...
خوب راستش من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..
گفته بودین که زود درمورد شهراد قضاوت نکنیم...اما من زود قضاوت کردم..
متاسفم بابت این موضوع..:-2-15-:
خیلی سعی کردم که جلوی خودمو بگیرم اما خوب به خاطر اعتقاداتی که داشتم نتونستم این کارو بکنم.
موضوع داستان جالبه.با اینکه تکراریه...اما خوب به خاطر نگارش قشنگ و جالبش دنبالش میکنم و دوست دارم زود تر آخر کتابو بخونم.البته امیدوارم تا آخر کتاب همینطور جذاب باشه.:-2-11-:
راستش به نظرم پستای اول جذاب تر بود.
یه جاهاییش واقعا خسته کنندست.
مثل قسمتای شاهزاده.که من توی خوندن پستای شاهزاده اصلا دقت نمیکنم.چون به نظرم پستای شهراد جذاب تره.

امیدوارم این رمان همونجور که گفتین با رمانای قبلیتون متفاوت باشه....از اوایل رمان که مشخصه با رمانای قبلیتون متفاوته.امیدوارم تا آخرهمینجور متفاوت باشه.

ممنون از رمان خوبت.:-2-40-:

heaven..girl
1392,06,25, ساعت : 03:27 بعد از ظهر
سلام همایی...تایپیک نقد مبارک خانوم:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:
ایشالله چرخش واست بچرخه و از نقد دوستامون استفاده کنی...:-2-32-:
من دیشب پا به پات بیدار بودم.رمانت هیجان خیلی زیادی داره.جوری که ادم 100 بارم بخونه سیر نمیشه و نمیتونه ازش دست بکشه.:-42-:
شخصیت سارا رو خیلی دوس دارم...یه جورایی خیلی محکمه.
شهرادم که از اولش عزیز دل من بود و هست و خواهد بود...:-5-: :-5-:
قلمت واقعا پختس و خیلی کشش داره.ولی کاش اردلان ارتان نبود...
یه جورایی دیدم عوض شد نسبت به ارتان

هما در اخر فقط میگم دست مریزاد....:-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-: :-41-:

SahariX
1392,06,25, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
تبریک ... تاپیک نقدم زده شد ...
اگه قرار باشه سیگار شکلاتی رو تو یک کلمه توصیف کنم ، میگم متفاوت ...
از دو جهت ... یک تفاوت و مرز آشکار بین شخصیت دختر و پسر ، که بدون ذکر اسمشون ا یه نگاه ، راحت میشه متوجه شد داستان از زبون کی حکایت میشه ... و این از هصوصیتای خاص هر کارکتر نشات میگیره ...
دوم تفات این داستان بنه تنها با داستانای قبلیت ، بلکه با داستانای انجمنه که تا حالا خوندم ... اگه قراره شباهتیم با کارای فرشته 27 باشه باید گفت اون شبیه اینه ... سیگار منحصر به فرده ... و جز با خودش با رمان دیگه ای برابری نمیکنه :-2-37-:
روند داستانم دوست دارم ... با شخصیتای خاص کارکترا ... تفاوت توی شخصیت سازیم که به چشم میخوره جذابیت داستان رو دو چندان میکنه .... :-2-41-:
امیدوارم این تفاوت شامل حال این تاپیک با بقیه هم بشه و تاپیک پر رونقی باشه برات ... :-2-41-:

امتیس 69
1392,06,25, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
سلام مبارک باشه هما جان .من نقدم وصبح اومدم گفتم اونور ولی از صبح یه سوال ذهنم رودرگیر کرده .اگه دوتاشون پلیسن زمانی که دوره دیدن چطور خونواده ها با خبر نشدن بابا دیگه انقدر مخفی نمیشه میشه با تشکر.:-118-:

bahareh-bt
1392,06,25, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
سلام هما جون

خب خیلی خوشحالم که قضاوت زود و بی خود راجع به داستان نکردم.. تا روند اصلی ماجرا رو بشه صبر کردم چون مطمئن بودم تناقضایی که باعث سوال تو ذهنم میشد به زودی معلوم میشه..

قلمت خیلی عالیه.. قشنگ حس هیجان بهم تزریق میشه...

موضوع سارا و اینکه کی هست (البته کامل هنوز معلوم نیس) ولی تا همین حدی که زود معلوم شد خیلی خوبه.. چون تو بعضی داستانا کش میاد موضوع مشخص شدن شخصیت و جایگاه شخصیت ها که ادم بی حوصله میشه..

باید صبر کردو دید چرا خانوادش در جریان نیستن و خیلی چراهای دیگه

مرسی به خاطر این کار متفاوت

nafas75
1392,06,25, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
من حواسم نبود صفحه نقد زدی و تو پروفت نظر دادم ولی الان اینجا هم میگم
یه نقد کوچولو
یه خواهر و برادر هیچ وقت مثل ساسان و سارا نیستند
خیلی رویایی و توهمی شد رابطه این ذوتا
بیشتر شبیه دوست دختر دوست پسر بود رابطشون
اصلا فکرشو نمیکردم ساسان و سارا خواهر برادر باشند چون خیلی رابطشون رویایی
شهراد و شمیم رابطه خواهر برادریشون خوبه
ولی ساسان و سارا نه تو واقعیت وجود نداره

eklet
1392,06,25, ساعت : 04:30 بعد از ظهر
صفحه نقد مبارک هما جونییییییی
امیدوارم داستان همینطور عالی پیش بره و همینطور عالی بقیه داستان رو بنویسی
هر چند از قلم تو چیزه دیگه ای جز عالی نوشتن داستان نمیشه انتظار داشت!
اما یک موضوعی که هست اینه که اگه شهراد پلیسه پس گناهی نکرده که خانوادش طردش کنن و حتی خودش به صورت خودش تو ایینه نگاه نکنه.پس چرا اینطوریه؟یعنی اون دوران کار دیگه ای کرده بوده که حالا طرد شده از خانواده و از خودش هم بدش میاد؟

hese_gharib
1392,06,25, ساعت : 04:45 بعد از ظهر
سلام هما خانم
خب تا قبل اینکه پستای دیشبتونو بخونم فک می کردم در مورد گی و اینجور چیزا دارین می نویسین و روندتون در همین حده یه جورایی نگران این بودم که چه مدلی می خواین داستانو پیش ببرین ! اما وقتی پستای دیشبو خوندم بیشتر داستانو حس کردم، داستان جالبه ، می تونه یه اثر خوب بشه ! زیاد نمی تونم سارا رو درک کنم درسته که داداششو کشتن اونجوری که خودم متوجه شدم اما خب دلیل نمیشه یه دختر هرچند خیلی وارد تو کارای رزمی و اینا بره تو یه گروه خلافکار!!! شهرادم که خدایی خیلی باحاله اصلا بهش نمی خورد پلیس مخفی باشه ! ولی در کل خوبه داستانت منتظر بقیه ش هستم

golarana
1392,06,25, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
خب الان دیگه حسابی میترکونیم بریم که داشته باشیم
برا یه ادم هر چقدم شغلش مهم باشه ولی دیگه اشکای مامانشو واسش فدا نمیکنه:-2-39-:
بعدشم ادم انتقام برادرشو با فدا کردن مامانش اونم تو اسایشگاه میگیره؟؟؟؟
میخاد انتقام برادرشو بگیره واس چی مامانشو گذاشته تو اسایشگاه
یه چیز دیگه یه نفر تو هر مسابقه ای چه شهری چه کشوری چه المپیک نمیتونه تو بیشتر از یه رشته فعالیت کنه
و مدال بگیره
خلاف قوانینه
الان بریم قسمت مثبت قضیه بابا هما دست گلت درد نکنه من بالاخره یه رمان ایرانی دیدم که عاشقانه نباشه خودشم این جوری محشر بی نظیره ینی به نظرم این برا نویسنده های ایرانی یه اگوئه
فک کنم رمانت یه انقلاب بشه کلاتو ادبیات ایرانی اگه چاپبشه
باور کن اگه چاپ کنی سه سوته یه عالمه فروش میره چون الان بیشتر اونایی که رمان خونن دهه 70 دیان که الان بیشترشون رو اوردن به رمانای خارجی بپرسی چرا رمان ایرانی نمی خونی همه میگن همه عاشقانس و اله وبله همه خسته شدن از رنج عاشقانه این میتونه کلا رمان نویسی تو ایرانو زیر و رو کنه به چاپش فک کن
اخرش بگم خیلی محشر بود خیلی بیشتر از خیلی محشر بود:-2-40-:
منتظر بقیش هستیم:-2-37-:
:-2-41-::-2-41-:

90210
1392,06,25, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
فقط میگم هوشحالم از اینکه یکی به این موضوع پرداخت بدون جانبداری و تعصب کور کورانه...

ahar$
1392,06,25, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
تبريك مي گم به خاطر رمان زيبات اما چند تا سوال يا نقد داشتم
١)مي خواستم درباره ي نوع نوشتنت يك نقد بكنم ،به نظرم اون ٢ هفته اي كه شهراد زير نظر بوده رو خيلي زود رد شدي به نظرم خيلي قشنك تر مي شد اگر يك سري در گيري كه شهراد با خودش داشته رو نشون مي دادي مثلا شهراد دلش براي خانوادش تنگ بشه به اين فكر كنه الان شميم چي كار ميكنه به نظرم اين باعث مي شه خواننده ها با شخصيت ارتباط برقرار كنه
٢) راستش خيلي غير عادي بود كه دوربينش غير فعال مي شد توي همچنين خونه اي كاش مي شد توضيح بدين اگه دليل خاصي داره
بازم ممنونم از قلم زيبات:-118-:

.دلآرام.
1392,06,25, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
وای صفحه ی ِ نقد:))
خسته نباشی هما جان:)
من اسم ِ "شکلات ِ تلخ" رو بیشتر دوست داشتم!یه حس ِ تلخ ُ شیرین داشت؛تلخی ِ سیگار و شیرینی ِ شکلات؛اما خوب سیگار ِ شکلاتی هم قشنگه!مهم اینه که باهاش خو گرفتیم:))
شخصیت ِ شهراد؛عاشقش شدم؛با همه ی ِ کارایی که به ظاهر میکنه؛با اینکه شاید خوب نباشه؛شاید!ولی متفاوته؛و تفاوتش رو کاملا میشه حس کرد؛نسبت به تمام ِ شخصیت های ِ قبلی؛حتی اینقدر به دل میشینه که جای ِ آرتان ِ دوست داشتنی رو هم گرفته!
شاهزاده خانوم هنوز برام مبهمه و همینطور ساسان؛درست نمیشناسمشون و هنوز قابل ِ درک نیستن برام؛باهاشون مچ نشدم؛بر عکس ِ شهراد که توی ِ همون پست های ِ اول به دلم نشست؛احساسش درک شد؛شاهزاده خانمُ نمیتونم درک کنم؛یه جورایی به دلم نمیشینه؛نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم:-2-35-:
دعوای ِ دایی ِ شهراد باهاش دل ِ آدمُ کباب میکرد؛نه برای ِ داییش که فهمیده؛برای ِ شهراد؛با اینکه گناهکار جلوه میکنه اما از نسبت دادن ِ حرفهای ِ نه چندادن خوب دیگران بهش ناراحت میشم!دلم میسوزه براش؛وقتی پدرش باهاش اون برخورد رو داره احساس ِ بدی دست میده بهم؛این وسط تنها مرحمشُ خواهرش میدونم!به نظر ِ من البته!
این داستان به نظر پیچیده میاد؛یه حس ِ خاصی داره که آدمو به خوندش جلب میکنه...میکشونه دنبال ِ خودش؛ملس ِ!البته من هنوز صفحه ی ِ "4" رو نخوندم؛شاید در صورت ِ خوندن ِ اون صفحه بتونم بیشتر با شاهزاده خانوم خو بگیرم...
به هر حال؛من عاشق ِ این رمان شدم؛شخصیت هاش همه چیش رو دوست دارم؛حتی اردلان ِ به ظاهر منفورُ!
منتظر ِ ادامه ی ِ رمان هستیم:))
موفق باشی همای ِ عزیز:-118-:

respina1365
1392,06,25, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
سلام هما جون تبريك بابت هم رمان هم صفحه نقد:-2-40-:ولى كاش زودتر اين صفحه رو ميزدى خيلى چيزا ميخواستم بگم كه نتونستم والان يادم رفته:-2-15-:پستاى ديشب خوب بود واز اول داستان تقريبا حدس ميزدم كه كار به اينجا بكشه شايد 90%بچه ها ديشب يه نفس راحت كشيدن اما من دلم ميخواست شما حداقل اين جسارت و داشتى كه ما رو نپيچونى وروند داستان و عوض نكنى تو واقعيت بحث وتحقيق ومطالعه در مورد ايدز وشيطان پرستى وهمجنس بازى وخودفروشى يه خورده سخته چون همه ميخوان يه جورايى لاپوشونى كنن وبگن كه اصلا اينجورچيزا وجود نداره انتظار داشتم تو دنياى رمان اين اتفاق نيوفته وما از زاويه ديد يه (گى)همه چى رو ببينيم شايد براى هممون حتى خود شما سخت باشه ولى بالاخره كه چى؟كاش اينبار با يه همجنس گراى واقعى روبرو ميشديم :-2-39-:اميدوارم باحرفام ناراحتت نكرده باشم عزيزم درضمن متاسفانه من از دختراى سرتقى كه همش با مردا در مى افتن بدم مياد،باديدن عكسا كه خيليم حرفه اى بودن شوكه شدم فكر ميكردم اردلان يه پسر لاغر اندام خوشكل باشه بابا اينكه خيلى خشنه :-2-27-:تازه داره همه چى يادم مياد بهتره من برم :-8-::-8-::-8-:

باران 69
1392,06,25, ساعت : 07:02 بعد از ظهر
تاپیک نقد مبارک باشه:-2-16-:
شاهزاده رو که شناختیم:-2-37-: تقریبا با شخصیتش آشنا شدیم:-2-37-: کلا دلش می خواد کله همه رو بکنه
شهرادم شخصیتش کاملا مشخص شده ولی هنوز اردلان مبهمه... زندگی اردلان هم شده یه قضیه مبهم کنار بقیه قضایا:-2-37-:
ولی ایرادات:-2-38-:
قبل از اینکه سارا توسط شهراد شناخته بشه خیلی تو چشم بود.. مثلا اردلان خیلی بهش توجه کرد خوب تنه زدن یه چیز عادیه دیگه اون صحبتا نیاز نبود:-2-31-:
بعد اینکه پستای آخر سیگار خیلی با پستای آخرش متفاوته... از نظر توصیف مخصوصا... من انتظار داشتم اون اتاقی درش قفل بود توصیفات بیشتری داشت مثلا جای دوربین و اینا رو می گفتی:-2-31-:
خسته نباشی:-2-27-:

مرسی مهسایی :-2-40-:
کلا اگه بخوای با دقت نگاه کنی می بینی که اگه داستان ده تا معما تا الان مطرح کرده چیزی حدود پنج تاش حل شده و بقیه اش هنوز باقی مونده بعلاوه معماهای دیگه که کم کم وارد جریان می شه ...
در مورد اینکه میگی سارا خیلی تو چشم بود ... جدی تو چشم بود؟!! وقتی مشخص کردم سارا و شاهزاده یه نفر هستن از اونجا نقش سارا پر رنگ تر شد ... قبلش نقشی نداشت ...
در مورد توصیفات حق با توئه و من یه ویرایش اساسی انجام می دم که توصیفاتم رو بیشتر کنم ... نصف شب که بنویسی اصولا بهتر از این هم نمی شه و بیشتر از جزئیات کلیات هست که تو ذهن شکل می گیره ...


سلام هما جان....خسته نباشی عزیزم.

تبریک میگم برای زدن تاپیک نقد...زدن این تاپیک شجاعت میخواد...نه برای شنیدن نقد های احتملا کوبنده که چون مطمئن هستم تو توانایی درکشون رو داری و صبوری...منظورم شجاعت برای مقابله با هجوم اسپم ها بود:-4-:


در اوایل داستان همه چیز مهبم بود...همه چیز شک برانگیز..اما حالا خیلی از در های معما رمز گشایی شدن اما هنوز میشه گفت چیزهای مبهم زیادی هست...

مثل این که چطوری شهراد پلیس شده و خانوادش نمی دونن...چطور حاضر شده تو این عملیات باشه...اصلا جمشید چه کاره هست؟...و چیزی که برام معمای بزرگی شده...این که هدف بیان این موضوع از داستان چیه...منظورم این عده از آدم های خاص هستن متوجه منظورم که هستی؟

چرا باید داستان به این ها بپردازه و.... و تمام این ها میشه معماها که باید صبوری به خرج داد!

در مورد شخصیت سارا...به هیچ وجه...به هیچ عنوان نمیخوام به خودم اجازه توهین به کاراکتورت رو بدم هما یا حتی بخوام بگم قلم تو مشکل داره اما این فقط یک نظریه ست و بس!میتونی روش فکر کنی میتونی راحت بذاریش کنار!

طرز بیان سارا به شخصیتش نمی خوره،گفتن کلماتی که در افکارش هست از این دختره زخم خورده خشن و سرد بعیده...رفتارش کاملا بیان گر شخصیت محکم و به قولی شیرشه...ولی ...خوب احتمال میدم که تو میخوای درون ساده و شیطنت داشته سارا رو نشون بدی که حالا با این زخم تغییر کرده اما هنوز تو افکارش خود گذشته...درست حدس میزنم؟

امیدوارم حرف هام اسپم محسوب نشه:) کم میام اینجا چون میدونم ممکنه نود درصد حرف هام تحلیل داستان باشه خودت دلیلش رو میدونی...تو خصوصی هستم :)

موفق باشی عزیزم...منتظر ادامه شاهکارت هستم:)

لینا جان ...
در مورد شخصیت سارا باید یه چیزی رو بگم ... فلش بک هایی که از زندگی گذشته سارا داشتیم نشون یم ده که دختر سرزنده ای بوده ... و زندگی حال نشون می ده که دختر قوی ای هست ... وقتی این دو شخصیت با هم تفکیک می شن چیزی ساخته یم شه که الان شاهدش هستیم ... دختری که پخته و محکمه ... در عین حال شیطنت درونی داره ...
برداشتی که خودت داشتی صحیحه عزیزم ...


سلام...
خوب راستش من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم..
گفته بودین که زود درمورد شهراد قضاوت نکنیم...اما من زود قضاوت کردم..
متاسفم بابت این موضوع..:-2-15-:
خیلی سعی کردم که جلوی خودمو بگیرم اما خوب به خاطر اعتقاداتی که داشتم نتونستم این کارو بکنم.
موضوع داستان جالبه.با اینکه تکراریه...اما خوب به خاطر نگارش قشنگ و جالبش دنبالش میکنم و دوست دارم زود تر آخر کتابو بخونم.البته امیدوارم تا آخر کتاب همینطور جذاب باشه.:-2-11-:
راستش به نظرم پستای اول جذاب تر بود.
یه جاهاییش واقعا خسته کنندست.
مثل قسمتای شاهزاده.که من توی خوندن پستای شاهزاده اصلا دقت نمیکنم.چون به نظرم پستای شهراد جذاب تره.

امیدوارم این رمان همونجور که گفتین با رمانای قبلیتون متفاوت باشه....از اوایل رمان که مشخصه با رمانای قبلیتون متفاوته.امیدوارم تا آخرهمینجور متفاوت باشه.

ممنون از رمان خوبت.:-2-40-:

عزیزم در مورد موضوع من همه سعیم رو کردم که تکراری نباشه و الان که شما گفتی نمی دونم منظورت به کدوم قسمت از ماجراست ... در هر صورت ... تکراری بودن اهمیت چندانی نداره چون زندگی یک تکراره ... مهم اینه که اون تکرار رو به شکل قشنگی شکل بدیم و قابل خوندن و دنبال کردنش بکنیم ... اون تکرار رو پر از درس های زندگی بکنیم و باعث هدر رفتن وقت نشیم ... هدف اصلی من این بوده از اول تا الان ...
اوصولا خصوصیتی که خیلی از دوستان به من گفتم داستانام داره همین کشش اولیه است ... و این برای من ارزش داره چون داستان اگه اولش کشش داشته باشه خواننده رو تا آخر میخکوب می کنه ...
اما این که می گی داستان کشش نداره و خسته کننده است دلیلش چیه؟ دلیلش عوض شدن روند داستانه؟
اگه اینه که همه چیط دوباره به روال قبل بر می گرده اما به شکل دیگه ...
اگه به خاطر پست های ساراست ... عزیزم سارا جزو زندگیه ... جزو این داستان و این نقشه ... باید باشه و اگه چیزی در موردش ندونیم نوشتنش هیچ فایده ای نداره ... برای شناختن و پی گیری دقیق ماجرا باید سارا و زندگیش هم باز بشه ...
رمان من تا اینجا با رمانای قبلیم متفاوت بوده به چند دلیل ... با ثروت، زیبایی های اغراق آمیز بدون دلیل ، بی نقص بودن شخصیت ها و ... هیچ رابطه ای نداره ...
در ضمن تا به حال ژانر جنایی نداشتم و این اولین باره ... پس می بینی که از همین اول این رمان با بقیه رمان های من متفاوت بوده و هر طور هم که پیش بره متفاوت بودن خودش رو از دست نمی ده ...
مرسی از نقد شما :-2-40-:


سلام مبارک باشه هما جان .من نقدم وصبح اومدم گفتم اونور ولی از صبح یه سوال ذهنم رودرگیر کرده .اگه دوتاشون پلیسن زمانی که دوره دیدن چطور خونواده ها با خبر نشدن بابا دیگه انقدر مخفی نمیشه میشه با تشکر.:-118-:
اینکه چطور از دوره دیدنشون خانواده ها با خبر نشدن تا همین جا هم مشخص شده ... اما باید دقت کنی ... در هر صورت منم ترجیح می دم الان چیزی نگم و وقتی قرار شد توی داستان باز تر بشه متوجه بشی عزیزم ...
فقط این رو بدون که پلیس های مخفی از این هم مخفی تر هستن ... :-2-41-:



من حواسم نبود صفحه نقد زدی و تو پروفت نظر دادم ولی الان اینجا هم میگم
یه نقد کوچولو
یه خواهر و برادر هیچ وقت مثل ساسان و سارا نیستند
خیلی رویایی و توهمی شد رابطه این ذوتا
بیشتر شبیه دوست دختر دوست پسر بود رابطشون
اصلا فکرشو نمیکردم ساسان و سارا خواهر برادر باشند چون خیلی رابطشون رویایی
شهراد و شمیم رابطه خواهر برادریشون خوبه
ولی ساسان و سارا نه تو واقعیت وجود نداره

ما توی این داستان سه نوع رابطه خواهر برادری داریم ...
شهراد و شمیم که شبیه هست به خیلی از رابطه های خواهر برادری به خصوص بین خواهر برادرایی که خودشون دو نفر هستن ... یعنی یک دختر و یک پسر ...
رابطه ساسان و سارا که کلا این نوع رابطه خواهر برادری از نظر خیلی از دوستان قابل قبول نیست ... چون تو خونواده های ایرانی چندان جا نیفتاده ... اما برای مثال اگه فیلم raise your voice رو دیده باشی یه رابطه خواهر برادری در همین حد مشاهده می کنی ...
مطمئن باش اگه رابطه شون شبیه خواهر و برادر ها نبود هیچ کس نمی تونست حدس بزنه ساسان برادر ساراست ... من خودم به شخصه این نوع رابطه رو به چشم دیدم و برام قبولش سخت نیست ...
یک نوع رابطه خواهر برادری دیگه هم داریم ...
رابطه اردلان با خواهرش آناهیتا که قراره تبدیل بشه به برادرش ... ارسلان ...
اون رابطه عین شخصیت خود اردلان هنوز گنگ و پیچیده است و کمی طول می کشه تا شناخته بشه ...
اما ما چندین نوع رابطه داریم و خوب مسلما چیزی که واضحه اینه که هر خواهری فقط و فقط رابطه ای که خودش با برادرش داره رو می تونه هضم کنه و بقیه رابطه ها براش عجیب و غیر قابل باور می شن ...
منم سه نوع رابطه گنجوندم توی رمان که همه راضی باشن :-2-37-:


صفحه نقد مبارک هما جونییییییی
امیدوارم داستان همینطور عالی پیش بره و همینطور عالی بقیه داستان رو بنویسی
هر چند از قلم تو چیزه دیگه ای جز عالی نوشتن داستان نمیشه انتظار داشت!
اما یک موضوعی که هست اینه که اگه شهراد پلیسه پس گناهی نکرده که خانوادش طردش کنن و حتی خودش به صورت خودش تو ایینه نگاه نکنه.پس چرا اینطوریه؟یعنی اون دوران کار دیگه ای کرده بوده که حالا طرد شده از خانواده و از خودش هم بدش میاد؟
مرسی عزیزم
دلیل رفتار های خونواده شهراد و رفتار های عجیب خودش رو بعدا بررسی می کنیم
الان موضوعات مهم تری پیش رو داریم :-2-41-:

سلام هما خانم
خب تا قبل اینکه پستای دیشبتونو بخونم فک می کردم در مورد گی و اینجور چیزا دارین می نویسین و روندتون در همین حده یه جورایی نگران این بودم که چه مدلی می خواین داستانو پیش ببرین ! اما وقتی پستای دیشبو خوندم بیشتر داستانو حس کردم، داستان جالبه ، می تونه یه اثر خوب بشه ! زیاد نمی تونم سارا رو درک کنم درسته که داداششو کشتن اونجوری که خودم متوجه شدم اما خب دلیل نمیشه یه دختر هرچند خیلی وارد تو کارای رزمی و اینا بره تو یه گروه خلافکار!!! شهرادم که خدایی خیلی باحاله اصلا بهش نمی خورد پلیس مخفی باشه ! ولی در کل خوبه داستانت منتظر بقیه ش هستم

درک سارا به نظرم راحت ترین نوع درک توی این رمانه ...
وقتی عزیز ترین شخص زندگیت رو کشته باشن برای انتقام گرفتن هر کاری می کنی ... اگه شرایطی مثل شرایط سارا داشته باشی و به خودت و قدرتت ایمان داشته باشی بیشتر مصمم می شی که خودت یه کاری بکنی ...
البته سارای داستان هم هنوز نمی دونه داره چی کار می کنه ... تصورش اینه که با یه باند کوچیک طرفه ... بعدا متوجه می شه عمق جریان تا کجاست :-2-41-:


خب الان دیگه حسابی میترکونیم بریم که داشته باشیم
برا یه ادم هر چقدم شغلش مهم باشه ولی دیگه اشکای مامانشو واسش فدا نمیکنه:-2-39-:
بعدشم ادم انتقام برادرشو با فدا کردن مامانش اونم تو اسایشگاه میگیره؟؟؟؟
میخاد انتقام برادرشو بگیره واس چی مامانشو گذاشته تو اسایشگاه
یه چیز دیگه یه نفر تو هر مسابقه ای چه شهری چه کشوری چه المپیک نمیتونه تو بیشتر از یه رشته فعالیت کنه
و مدال بگیره
خلاف قوانینه
الان بریم قسمت مثبت قضیه بابا هما دست گلت درد نکنه من بالاخره یه رمان ایرانی دیدم که عاشقانه نباشه خودشم این جوری محشر بی نظیره ینی به نظرم این برا نویسنده های ایرانی یه اگوئه
فک کنم رمانت یه انقلاب بشه کلاتو ادبیات ایرانی اگه چاپبشه
باور کن اگه چاپ کنی سه سوته یه عالمه فروش میره چون الان بیشتر اونایی که رمان خونن دهه 70 دیان که الان بیشترشون رو اوردن به رمانای خارجی بپرسی چرا رمان ایرانی نمی خونی همه میگن همه عاشقانس و اله وبله همه خسته شدن از رنج عاشقانه این میتونه کلا رمان نویسی تو ایرانو زیر و رو کنه به چاپش فک کن
اخرش بگم خیلی محشر بود خیلی بیشتر از خیلی محشر بود:-2-40-:
منتظر بقیش هستیم:-2-37-:
:-2-41-::-2-41-:

ببین عزیزم در مورد مامان سارا و آسایشگاه فعلا چیزی نمی تونم بگم ... باید کمی صبر کنی ...
اما در مورد مدال ها ... به صورت همزمان نمی شه اما تا جایی که من می دونم اگه پرونده یه ورزش رو ببندی و مدتی بعد توی یه ورزش دیگه بخوای مسابقه بدی می تونی ... شاید هم اطلاعت من در این مورد ناقص باشه که اگه اینطوره خوشحال می شم بهم بگی ...

و یه چیز دیگه ... من نگفتم رمانم عاشقانه نیست ... اتفاقا هست! اما عشق حرف اول رو توی این رمان نمی زنه ... موضوعات مهم تری برای پرداختن بهشون وجود داره :-2-41-:


تبريك مي گم به خاطر رمان زيبات اما چند تا سوال يا نقد داشتم
١)مي خواستم درباره ي نوع نوشتنت يك نقد بكنم ،به نظرم اون ٢ هفته اي كه شهراد زير نظر بوده رو خيلي زود رد شدي به نظرم خيلي قشنك تر مي شد اگر يك سري در گيري كه شهراد با خودش داشته رو نشون مي دادي مثلا شهراد دلش براي خانوادش تنگ بشه به اين فكر كنه الان شميم چي كار ميكنه به نظرم اين باعث مي شه خواننده ها با شخصيت ارتباط برقرار كنه
٢) راستش خيلي غير عادي بود كه دوربينش غير فعال مي شد توي همچنين خونه اي كاش مي شد توضيح بدين اگه دليل خاصي داره
بازم ممنونم از قلم زيبات:-118-:

1) بعضی وقتا توی رمان وقتی خیلی زیاد در مورد چیزی بحث بشه و بازش کنیم رمان کشش خودش رو از دست می ده ... خیلی از شاهکار های ادبیات کشش فوق العاده پایینی دارن ... برای مثال رمان ربه کا ... کشش کمی داشت اما توصیفات و شخصیت پردازی در حد مرگ فوق العاده و بی نقص بود ...
من اگه اون دو هفته رو باز می کردم کشش رمانم زا دست می رفت چون توی اون مدت قرار نبود هیچ اتفاق خاصی بیفته ... اتفاقات از این به بعد رخ میده و ما شاهدشون هستیم ...
2) در مورد دوربین ها من مجبورم همین جا توضیحاتی بدم ...
وقتی دوربین های مدار بسته از یه تعدادی فراتر برن به صورت زمان دار کار می کنن .. یعنی دوربین هر قسمت یه تایم مشخصی کار می کنه وو بعد از اون دوربین اون قسمت غیر فعال می شه و دوربین قسمت دیگه فعال می شه تا شخصی که چک می کنه بتونه همه جا رو زیر نظر بگیره ... اصولا کار این دوربین ها حتی در اداره های دولتی فوق سری هم به همین صورت عمل می کنن و زمان دار طراحی شدن ... مرسی از سوالت چون ممکن بود سوال خیلی های دیگه هم باشه ...

:-2-40-:

simaaaaa
1392,06,25, ساعت : 10:27 بعد از ظهر
صفحه نقد مبارک هما جونییییییی
امیدوارم داستان همینطور عالی پیش بره و همینطور عالی بقیه داستان رو بنویسی
هر چند از قلم تو چیزه دیگه ای جز عالی نوشتن داستان نمیشه انتظار داشت!
اما یک موضوعی که هست اینه که اگه شهراد پلیسه پس گناهی نکرده که خانوادش طردش کنن و حتی خودش به صورت خودش تو ایینه نگاه نکنه.پس چرا اینطوریه؟یعنی اون دوران کار دیگه ای کرده بوده که حالا طرد شده از خانواده و از خودش هم بدش میاد؟

موافقم کاملا اگه واقعا به خاطر این موضوع با خانوادش مشکل داره و داره فیلم بازی می کنه تا طبیعی شه پس با یکم تحقیق کردن جمشید که اینقدر از همه چی خبر داره میتونه شغل شهراد و بفهمه ... مگه اینکه خیلی دیگه مخفیه شغلش و هیچ کس خبر نداره...
راستی یه چیز دیگه موضوعی که اول کتاب شروع کردی و ذهن ما رو درگیر کرد موضوع جدیدیه من فکر می کردم داستان همینطوری ادامه پیدا میکنه... همجنس گرا ها تو جامعه زیاد هستن و من خیلی کنجکاو بودم که چه اتفاقی واسه شهراد که علایقش فرق می کنه با بقیه میافته... ولی خوب این داستانم جالبه ... موقعی که به پستای شهراد و اس ام اساش رسیدم چشام گرد شده بود ... دهنمم کاملا باز بود :mrgreen:
ولی اگه داستان انقدرم تغییر نمی کرد جالب می شد.
موفق باشی عزیزم...:-118-:

**@**maybe**@**
1392,06,25, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
خسته نباشي گلم عيدت هم مبارك اميد وارم ك نقد من بتونه كمكت بكنه:-2-41-:

راستش هما جون
١) رمان خيلي مبهمه تقريبا ما هيچ چيزي از شخصيت ها نميدونيم. كلا مبهمه …رمان بايد تايه جايي كه دركش راحت تر بشه تعريف بشه بعداتفاقات و تغيرات بيان وسط و تلاتم ايجاد كنن ولي در حال حاضر ما به جز اسم افراد و يه سري اطلاعات كلي چيزي نمي دونيم.

٢) به نظرم رمان داره يكم به سمت خيالي شدن ميره

موفق باشي عزيزم:-2-40-:

maryam gol
1392,06,25, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
مرسی هماجان برای قلم زیبات.:-2-40-:
راستش دو جنسی بودن و همجنس باز بودن دو موضوع تقریبا ناشناخته توی مملکت ماست.و این ناشناخته بودن باعث ازار این گونه افراد میشه.
خود من باچیزهایی که خوندم وشنیدم ، وجود افراد دوجنسی بودن قبول دارم و می دونم که یه چیز کاملا طبیعی ، برعکس هم جنس بازها که قوانین طبیعت و که میگه همه چیز جفت واون هم به صورت مونث ومذکر افریده شده اند را نقض می کنند( حتی خدا در قران با اوردن داستان حضرت لوط این عمل را گناه دونسته)
بگذریم، یه سوالی که برای من به وجود اومده اینکه واقعا حکمت خدا در افریدن ادمای دوجنسی چی بوده؟خدایی که همه نعمت هاش کامل ودقیق هستند. هما جان اگه تونستی جنبه های مذهبی این قضیه رو هم در رمان بیار حتما قوانینی هم درمورد این افراد در قانون کشور هست که گفتن اونها خارج از لطف نیست(هماجان من قصد دیکته کردن بهت وندارم فقط این یه درخواست)
اما تا این جای داستان من اردلان و به دلیل هیکل کاملا عضلانی و مردونش مناسب نقش یه ادم دوجنسی نمی بینم. به نظرم دوجنسیای مردی، که تمایلات زنونه دارند باید هیکلای ظریف تری داشته باشند .فکر نمی کنم ادمی بااین خصوصیات قصد ساختن عضله برای خود داشته باشد. درسته همه اینا نقش بازی کردن ولی خوب به نظرم ادم مناسبی رو انتخاب نکردن.
درضمن من اصلا این ادمای همجنس بازی که به قول شهراد فاعل هستند ودرک نمی کنم ، برخلاف دوجنسیا ادمای سالمی به نظر میان ولی چرا تمایلتشون به همجنس تمایل داره؟

اروانه
1392,06,25, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
اخش دیدی گفتم شهراد خودیه
دمت گرم دلم گرم شد :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
یه عالمه دست گل واسه تو
دایی هم خوب صحنه سازی کرده
ولی از باباش خوشم نیومد که هنوز نتونست پسرش رو بشناسه و وظیفه یه پدر به جا بیاره حتی اگه همچین مشکی رو هم داشت باید دستش رو می گرفت پدر یعنی تکیه گاه نه خالی کردن پشت در بدترین شرایط زندگی خیلی بده اینجوری
ارسلان نگرفتم دختره یا پسره یعنی چی؟( ارسلان در اتاق رو باز کرد و اومد تو ... قد بلند و کشیده ای داشت ...هیکلش لاغر بود و قیافه اش ظریف و دخترونه ... سینه های نارسش حرف ها داشتن از دردی که توی وجودش بود ..)

تفاوت و بیان جمله و گفتن و درک این جامعه
مرسی هما جان

Shekoufeh98
1392,06,26, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
سلام و تبریک به خاطر کار زیبا و متفاوت!!
خب هما جون ما رو شگفت زده کردی به چند دلیل:
تفاوت بارز میان شخصیت های این رمان با رمان های قبلیت
تفاوت موضوع داستان رمان با رمان های قبلیت
مهم تر از همه اینکه نشون میده اینبار با تحقیق زیاد پیش رفتی چون نشون دادن یک انسان ه م ج ن س باز توی ایران حتی اگه نقش بازی کنه کار فوق العاده سختیه و من میگم تا اینجا عالی از پسش بر اومدی
خب چند تا نطر شخصی :
برخورد اردلان و سارا زیادی کش دار شد یه کم کمتر دربارش مینوشتی بهتر بود(تحمیل نمیکنم)
اگر به حالا اسم سرگرد رو نمیاوردی داستان هیجانی تر میشد چون من باور کرده بودم شخصیت ها ه م ج ن س باز هستند
و در آخر به نظرم صحبت های طنزآمیز سارا با شخصیت جدیش ضد هم هستن
پر حرفی کردم!!!همیشه رمان هات رو دنبال میکنم سیگار کار متفاوتی بود که طرفدارات و از جمله خود من خیلی منتظرش بودم تا پست های بعدی تو و نقدهای خل و چلانه ی من بای

reyhane149
1392,06,26, ساعت : 12:34 قبل از ظهر
سلام هما جوون خسته نباشی هم بابت سیگار شکلاتی هم بابت روز های بارانی
هما جووون مثله همیشه قلمت فوق العاده است و البته این رمانت خیلی متفاوته تو همه رمانات چون از زبون دختر رمان بود روند داستان مشخص بود با اینکه اون ها هم بی نظیر بودن و به جای خودشون عالی بودن اما می تونستی انتهای رمان رو حدس بزنی اما این رمان غیر قابل پیش بینیه واقعا عالیه فقط یکم گنگ البته می دونم هنوز اول رمان و یکم جلوتر بریم مشخص میشه اما تا این جا فوق العاده بوده و من مثله فرار نبود و جدال و توسکا. و بقیه رماناتون عاشقشم واقعا خسته نباشید
سورپرایزتو تو FB دیدم اونم عالی بود

Vampir. Girl
1392,06,26, ساعت : 12:57 قبل از ظهر
همای عزیز..
مطمئن باش اگر داستانت جذابیت نداشت به هیچ عنوان دنبالش نمیکردم و دوست نداشتم که هر چه زودتر تموم بشه و آخرشو بخونم.
منظورم از تکرارش به خاطر مامور مخفی بودن شهراده.البته این نوع مامور مخفی بودنش متفاوته.اینکه به عنوان یه ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز مامور مخفیه جالبه.
از شخصیتت سارا خیلی خوشم میاد.دختر محکم و قوی ایه.حتی میتونم بگم که خیلی خوب وارد داستانش کردی.من متوجه این موضوع شدم که با رمانایی که قبلا نوشتی متفاوته.چون 2 تا از رماناتو خوندم.
شما توی این سایت امتیاز زیادی دارین.و من ازتون انتظار دارم که این داستان و به نحو احسن تموم کنین.چون خیلی از سیگار شکلاتی خوشم میاد.
دوست دارم به همون اندازه که آخرای کتابای آنیتال جون قشنگ تموم میشه،سیگار شکلاتی هم به همون خوبی تموم بشه.چون واقعا از موضوع های پلیسی خوشم میاد.
ممنون از این که وقتتو بهم دادی....
راستی لطفا زود زود پست بزار:-2-40-:

atefe.1995
1392,06,26, ساعت : 01:26 قبل از ظهر
سلام.ببخشید اینجا اینو میگم اما پرو تون بستس
میشه عکسارو لینکشم بذارین تو پروفایلتون یا بالای پست؟
چون من نمیتونم وارد گروه شم
یا لینک fbتونو واسم مسیج کنین
لطفا

faride40
1392,06,26, ساعت : 11:46 قبل از ظهر
سلام هماجان همیشه سرحال وشاداب باشی من تمام رمان هایت راخواندم همه قشنگ ومتفاوت بود سیگارشکلاتی زد رودست بقیه اونجایی که شهراد واردلان باهم بانازوعشوه حرف می زنند انقدر بامزه نوشتی که کلی خندید م اونجا که کهشهراد فته بود زیرزمین کلی قلبم تالاب وتولوب کرد اینجا صفحه نقد اما قلم شما نقدی نداره جز چندتا صد آفرین گفتن

the_only_star
1392,06,26, ساعت : 01:37 بعد از ظهر
سلام به همای عزیزم
من توسط یکی از دوستام با شما آشنا شدم و رماناتون و همشو خوندم و خیلی هم به نظر من جالب و قشنگ تومدن البته رمانای اولتون مثه قرار نبود و جدال و توسکا یکم احساسی بودن و خیلی تو مسائل جزئی غرق شده بودن ولی بازم من دوسشون دارم و خیلی قشنگن .
اما رمان سیگار شکلاتی ، واقعا رمان بسیار بسیار زیبا و قشنگیه اولش من خیلی تعجب کردم که شما چجوری تونستین همچین موضوعی رو راجع بهش مان بنویسین ولی بعدش دیدم که موضوعش خیلی خوب و قشنگه و من با شخصیت شهراد خیلی خیلی رابطه ی عمیقی پیدا کردم واقعا شخصیت جالبی داره و خیلی خاصه ولی فک نمیکنم همچین شخصیتی اصلا توی جامعه ی ما وجود داشته باشه. شخصیت شهراد شما رو نمیدونم چرا ولی از نظر خاص وبودن و تک بودن نسبتش میدم به اسکارلت برباد رفته یه شخصیت متکی به نفس و تک ....... واقعا عالی و خوبه. کاش شما پیگیری میکردین و رماناتونو چاپ میکردین البته اونجوری احتمالا باید نصفشو سانسور میکردین . ولی باید بهتون بگم کارتون حرف نداره . چون شما روانشناس هم هستین واقعا رماناتون پایه و اساس دارن و الکی و بیخودی نیستن مثه رمانای دیگه
شما حتما حتما باید واسه خودتون یه سایت بزنین و حق کپی رو بگیرین از بقیه . واقعا حیفه اینجوری...
اما در مورد گله و شکایت شما نسبت به خواننده هاتون باید بگم کاش شما هم یکم حق و به ما میدادین . واقعا خیلی خیلی سخته که داری یه رمانی رو میخونی بعد میبینی یه دفه یکی دو هفته ازش خبری نیست خیلی فکر آدمو مشغول میکنه ولی من بازم حق رو میدم به شما چون شما موظف نیستین که واسه ما بنویسین هر وقت که دلتون خواست مایلید که پست بزارید ...بالاخره هر کس مشکلات خودشو داره شما هم که هم درس دارین و هم مادرتون هستن. اصلا نباید به نقدای بعضی از دوستان که باعث رنجشتون میشن توجه کنین. اونا رو بزارین به حساب اینکه از دوری شما خسته شدن.
در مورد رمان روزای بارونی میخواستم بهتون بگم که خیلی رمان زیبایی هست و ازتون ممنونیم که برامون میزاریدش. کاش میشد اول اون رمان و تموم میکردید و بعد پستای سیگار و میزاشتین شاید اونجوری فکرتون فقط مشغول یه رمان بود. بازم اختیار دار شمایین .
رمان تقاص خیلی رمان قشنگی بود و من عاشقش بودم. ینی موقع خوندن اون رمان وقتی من پای کامپیوتر بودم هیچ صدایی رو از اطرافم نمیشنیدم گاهی مامانم بارها منو صدا میکرد تا متوجه میشدم. شخصیت داریوش هم یه شخصیت خاص بود. شما کلا شخصیت های مردتون خیلی خاص تر از شخصیتای خانمتون هستن. آرتان آرشاویر داریوش آراد و حالا هم که شهراد . واقعا عالیه. خیلی مهارت دارین توی توصیف کردن شخصیتاشون.
واقعا دست شما درد نکنه انشاالله تو همه ی مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشین :-2-25-:
[/SIZE][/SIZE]

golarana
1392,06,26, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
مرسی هماجان برای قلم زیبات.:-2-40-:
راستش دو جنسی بودن و همجنس باز بودن دو موضوع تقریبا ناشناخته توی مملکت ماست.و این ناشناخته بودن باعث ازار این گونه افراد میشه.
خود من باچیزهایی که خوندم وشنیدم ، وجود افراد دوجنسی بودن قبول دارم و می دونم که یه چیز کاملا طبیعی ، برعکس هم جنس بازها که قوانین طبیعت و که میگه همه چیز جفتواون هم به صورت مونث ومذکر افریده شده اند را نقض می کنند( حتی خدا در قران با اوردن داستان حضرت لوط این عمل را گناه دونسته)
بگذریم، یه سوالی که برای من به وجود اومده اینکه واقعا حکمت خدا در افریدن ادمای دوجنسی چی بوده؟خدایی که همه نعمت هاش کامل ودقیق هستند. هما جان اگه تونستی جنبه های مذهبی این قضیه رو هم در رمان بیار حتما قوانینی هم درمورد این افراد در قانون کشور هست که گفتن اونها خارج از لطف نیست(هماجان من قصد دیکته کردن بهت وندارم فقط این یه درخواست)
اما تا این جای داستان من اردلان و به دلیل هیکل کاملا عضلانی و مردونش مناسب نقش یه ادم دوجنسی نمی بینم. به نظرم دوجنسیای مردی، که تمایلات زنونه دارند باید هیکلای ظریف تری داشته باشند .فکر نمی کنم ادمی بااین خصوصیات قصد ساختن عضله برای خود داشته باشد. درسته همه اینا نقش بازی کردن ولی خوب به نظرم ادم مناسبی رو انتخاب نکردن.
درضمن من اصلا این ادمای همجنس بازی که به قول شهراد فاعل هستند ودرک نمی کنم ، برخلاف دوجنسیا ادمای سالمی به نظر میان ولی چرا تمایلتشون به همجنس تمایل داره؟




من تا اون جایی که می دونم فک کنم کسی که دوجنسس خلقتش اون جوریه ینی از بدو تولد دو جنسه به دنیا میاد ولی همجنس بازی بعد از بلوغ مثل گرایش به جنس مخالف بعد بلوغ شکل میگیره من این جوری میدونم و البته همجنس باز و همجنس گرا هم دو مقوله ی متفاوته باز هرکی تو این مورد اطلاعات داره بگه :-2-39-:

FATEMEH.AS
1392,06,26, ساعت : 04:26 بعد از ظهر
سلام هما جون.
اول از همه بگم تبریک می گم صفحه نقد زدی.
بعدش بگم..اولین باره دارم بین این همه رمان که نوشتی ..رمانتو نقد می کنم.همه رمانات عالی ...به نظرم چیزه خاصی نیومد که بخوام نقد کنم..ترجیح می دادم تا چیزه مهمی به ذهنم نرسیده نیام.
چندتا نکته که دیشب با خوندن رمان به ذهنم اومد و یادداشت کردم که الان برات بنویسم.
اول راجع به دری که با کارت بانکی بازش کرد می خواستم بگم..هرجور فکر کردم نفهمیدم چطور می شه ادم با کارت بانکی دری رو باز کنه که فقفط مخصوص کارت خودشه..باز حداقل اگه قفلی بود می گیم سوزن انداخت باز کرد...ولی دره کارتی رو بخوای با کارت عابر بانک باز کنی به نظر یکم توهمی بود...البته اینم قبول دارم که پلیسه و هرکاری ازش بر می یاد..ولی تا اونجایی که من اطلاع دارم..اینجوری اون درها باز نمی شه...می تونستی اون لحظه خواننده رو توجیح کنی که مثلا کارتش معمولی نبوده..یا یه چیزی که خواننده بتونه قبول کنه.
مطلب دومم اینه که شخصیت سارا یه خورده منو یاد شخصیت دلارام تو رمان گناهکار می ندازه...اونم جسور و شیطون و پررو بود..سارا هم مثل اون حاضر جواب و شیطون..ای کاش حداقل این سارا برخلاف شخصیت های قبلیت اعم از ترسا و ویولت که شیطون و حاضر جواب بودن این می تونست اروم و سر به زیر باشه..تا تفاوتی با قبلی ها داشته باشه...البته ممکنه دلیلی واسه شیطون بودن سارا داشته باشی که خوب اون دیگه بحثش جداست...
اخرین نکته ای که فقط محض کنجکاویم می خوام بگم...اینه که گفتی هر بار که این پستها رو می خونی واست تازگی داره..البته اگه بخوام مثل جمله خودت بگم گفتی ده بارم که بخونم..من نمی گم گفتی ده بار می خونی..ولی باز طبق گفتت حداقل باید دو سه بار از روشون خونده باشی دیگه..نه؟؟..پس چرا تو بعضی از پستات که اتفاقا تو همون پستی هم که این حرف و زدی بود..بعضی کلمات و جابه جا نوشتی که خیلی کم بود..فک کنم یکی دوتا...ولی اونی که دو بار یا حداقل یه بارم که می خونه اون مشکل جابه جایی حروف و برطرف می کنه...امیدوارم منظورمو متوجه شده باشی.
حرفام تموم شد.
خخخخ...درهر حال مرسی که رمانی با این موضوع که مشکل خیلی از مردم رو داری می نویسی..
یه چیزیتم تحسین می کنم ...یه بار بالای یه پستت نوشتی من خفه نمی شم و می نویسم..خیلی از این حرفت خوشم اومد..جسارتت خیلی عـــــالیه...دمت گرم.:-118-:

تکراری
1392,06,26, ساعت : 07:59 بعد از ظهر
سلام هما عزیز...
خسته نباشی..برای اینکه نقدم تکراری نباشه همه نقدارو از اول خوندم..
اول از همه خسته نباشی خانوم...انتخاب موضوعت جرات می خواست حتی اگه تا اینجای داستان شخصیت اصلی گی باشه...
امیدوارم تو این کتابت اطلاعات زیادی راجب این موضوع به ما بدی...
هما جان یه جا جمشید به اردلان گفت ترنس..تا اونجایی که من می دونم ترنسکسوول ادمیه با ظاهر زنونه(هیکل و حتی سینه ها) ولی الت جنسی مردونه که با اردلان مطابقت نداره و ربطی هم به گی ها نداره(چون پارتنر شهراده)
و نقد دیگه ای که داشتم راجب زمان بندی فعال و غیر فعال شدن دوربین هاست...30 ثانیه و 40 ثانیه...و اولش یک و نیم دقیقه بعد از اس ام اس سیگار شکلاتی...اول اینکه چه طوری شهراد دقیق یک و نیم دقیقه بعد از اس ام اسو محاسبه کرد و بعدم هر چقدر فکر کردم نفهمیدم چطور دقیق سی و چهل ثانیه رو از دست نمی داد مخصوصا بعد از پیدا شدن سارا چطور زمان از دستش در نرفت؟!!

*MaHtab*
1392,06,26, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
سلام!
واقعاخسته نباشی...
سیگار سبک کاملا جدیدیه توی رمانای سایت.
بهت تبریک میگم که تو پایه گذارش بودی
فقط چندتاسوال:
اصل داستان رمان رمانسه یا دارم؟
اگه شهراد پلیسه پس داییش چطور نمیدونه؟؟؟
اگه اردی وشهراد برن اونجایی که قراره برن(همونجایی که آزاد باشن واین حرفا....) جمشید میزارتشون زیر نظروشاید کارشون به س*ک*س هم بکشه....اونوقت میخوان چی کنن؟؟؟؟
مرسی گلم!

yegane34
1392,06,27, ساعت : 04:14 قبل از ظهر
سلام هما عزیز...
خسته نباشی..برای اینکه نقدم تکراری نباشه همه نقدارو از اول خوندم..
اول از همه خسته نباشی خانوم...انتخاب موضوعت جرات می خواست حتی اگه تا اینجای داستان شخصیت اصلی گی باشه...
امیدوارم تو این کتابت اطلاعات زیادی راجب این موضوع به ما بدی...
هما جان یه جا جمشید به اردلان گفت ترنس..تا اونجایی که من می دونم ترنسکسوول ادمیه با ظاهر زنونه(هیکل و حتی سینه ها) ولی الت جنسی مردونه که با اردلان مطابقت نداره و ربطی هم به گی ها نداره(چون پارتنر شهراده)
و

با اجازتون من یه چیزی بگم.

در کشور ما یک چیزی به غلط جا افتاده؛ ما به ترنس ها و هرمافرودیت ها می گیم، دو جن.سه. در صورتی که این دو متفاوت ان.
ترنس می تونه زن یا مرد باشه، از لحاظ ژنتیکی هم به طور کامل زن یا مرد باشه.(یعنی XX کامل یا XY کامل) یعنی کروموزوم هاش هیچ مشکلی نداشته باشن اما در سنین کودکی علاقه به این که خودش رو جنس مخالف نشون بده، داشته باشه. مثلا اگر دختر باشه از عروسک بازی خوشش نیاد و دوست داشته باشه خودش رو پسر نشون بده.( چه با لباس و چه با رفتار.)
نظر جامعه شناس ها و روان شناس ها در مورد این افراد متفاوته. جامعه شناس ها معتقد ان که انسان محصول جامعه اس،(یعنی این که عروسک بازی دخترانه اس و ماشین بازی پسرانه، چیز غلطیه) پس در واقع "زنانگی" و "مردانگی" به شکل تعریفی که در روان شناسی وجود داره، وجود نداره. در واقع کودک به علل گوناگون؛ از جمله این که جنس مخالفش پذیرش بیشتری در جامعه ی اطرافش (خانواده) داره یا داشتن خاطرات بد از خودش و جن.س خودش متمایل می شه به این که جنس.یتش رو تغییر بده. در واقع ترنس ها کسانی هستند که از جن.سیتی که با آن به دنیا آمده اند، ناراضی اند. روان شناس ها هم این نارضایتی رو در ویژگی های شخصیتی جست و جو می کنند و به عنوان مثال فردی که در ایران می خواهد تغییر جن.سیت بدهد حتما باید توسط یک روان شناس، روان کاوی شود که آیا این ناراضی بودن از جن.سیت یک ویژگی است یا یک بیماری. (مثلا یک خانم به علت تجاوز ممکنه از جن.سیت خودش متنفر بشه و فکر کنه که اگر جن.سیتش رو تغییر بده، همیشه امنیت داره و دیگه هیچ بلایی سرش نمی یاد. این دیگه ویژگی شخصیتی نیست، بیماریه. قابل درمانه.)

و هرمافرودیت ها(XXY)، این ها کسانی هستند که از لحاظ کروموزمی مشکل دارن؛ دقیقا مثال شما دربارشون درسته. این افراد با توجه به خواسته های روحیشون، یعنی تمایل به زن بودن یا مرد بودن، مورد عمل جراحی قرار می گیرند و دارای یک جنسبت ثابت می شوند. واژه ی دوجن.سه بیشتر مناسب هرمافرودیت هاست.
داشتن هیکل ظریف و سینه؛ برای هرمافرودیت هاست مگر این که فرد ترنس عمل تغییر جنسیت رو انجام نداده باشه.( به علت مشکلات جسمی که برای این افراد پیش میاد) و به نوعی خودش رو تبدیل به یک هرمافرودیت کرده باشه.
البته خود ترنس ها، پیش از این که تغییر جن.سیت بدهند، مایل اند که خودش رو بیشتر به جنس مخالفشون نزدیک بکنند، به عنوان مثال نازک تر حرف بزنند و به اصطلاح زنانه تر رفتار کنند. مثلا همین رفتاری که اردلان تا الان از خودش نشان می داد.

و زنانه پوش ها( کمتر مردانه پوش شنیدم! چون در اکثریت جاهای دنیا مردسالاری هست و مرد بودن و مثل یک مرد رفتار کردن، مزیت به حساب می یاد)، این افراد به هیچ وجه از جن.سیت خودشون ناراضی نیستند، میل به تغییر جن.سیت هم ندارند. فقط تمایل دارند که لباس های جن.س مخالف رو بپوشند. ممکنه این فرد از لحاظ اجتماعی موقعیت بالایی داشته باشه و در تمام زندگیش هیچ کس هم نفهمه. به عنوان مثال جی ادگار که کلینت ایستوود هم یک فیلم از زندگیش ساخته، یک زنانه پوش بوده؛ در حالی که نه میل به تغییر جن.سیت داشته و نه هم جن.سگرا بوده. (رئیس سازمان سیا نزدیک 30 سال بوده!)




این همه نوشتم، گفتم این رو هم بنویسم. تقریبا تمام نقد های این کتاب رو از صفحه اول تا این جا خوندم. خیلی ها نوشته بودند که " خدا رو شکر در مورد شهراد قضاوت نکردم." یا " نباید در مورد شهراد قضاوت بد می کردم.". در کشور ما به خیلی ها ظلم می شه، وظیفه ی خودم دونستم از بخشی از این افراد دفاع کنم. شاید جای درستی نباشه برای نوشتن این موضوع ولی جای خوبیه برای این که خیلی ها، "دوباره" فکر کنند.

قوم لوط، قوم لعنت شده ایه. می دونید چرا؟
برای این که این قوم بعد از یک مدت از جن.س مخالف خودشون سیر شدند. در واقع این افراد از روی تنوع به جن.س موافق روی آوردند. مصداق این وضعیت دقیقا هرزگیه افراد استریت ( متمایل به جنس مخالف از لحاظ میل جن.سی)ه. زنا در هر دین الهی حرامه. پیش از این که به روی آوردن این قوم به جن.س موافق نگاه کنید، به هرزگیشون نگاه کنید.
اما
بخشی از هر جامعه، یه درصدی از هر جامعه، تمایل به جن.س موافق داره. این بخش هم جن.س گرا نام می گیره. هم جن.س گرایی حتی در بین حیوانات هم وجود داره. بین میمون ها، پنگوئن ها و پرنده ها و البته در وضعیت های گوناگون، گاهی هم جن.س گرایی بین حیوانات در وضعیتی روی می ده که جن.س مخالف در دسترس نیست ولی این قضیه همیشگی نیست و وقتی هم که جن.س مخالف در دسترس هست هم حیوانات این میل رو نشون می دهند. پس به نوعی، امری طبیعیه.
این میل می تونه تبدیل به عشق بشه و به ازدواج هم بیانجامه. ولی وقتی هرزگی وارد این میل می شه، هم جن.س بازی نام می گیره که در واقع لفظ بی ادبانه ی این عمله. در زبان پارسی، واژه ی دگرباش برای این افراد به کار می ره اما این واژه برای LGBT هم هست.( اقلیت های جن.سی جامعه، ل.زبین ها، گی ها؛ بای ها و ترنس ها.)

کسی نمی تونه اثبات کنه که یه نفر دیگه میل جن.سیش دقیقا چیه! نه یه روان شناس و نه یه عالم غیب. میل جن.سی طیف گسترده ای از امیال رو در بر می گیره اما بخش مهم اینه که وجدان و ذات انسان با هرزگی و زنا مخالفه و عشق پاک رو دوست داره.
پس چرا نباید این افراد عشق رو داشته باشند؟ چرا باید با اتاق خواب یک نفر کاری داشته باشیم؟ چرا باید در مورد یک نفر به این خاطر قضاوت کنیم؟ نسل انسان به خطر می افته؟ خیر! کره ی زمین در حال منفجر شدنه!
آیا فرزندانمان منحرف می شوند؟ باز هم خیر. در کشورهای اروپایی ثابت شده ( در گوگل سرچ کنید.) کودکانی که در خانواده های هم جن.سگرا بزرگ می شوند، از لحاظ روحی سالم تر از بقیه اند.
به چند دلیل، 1- این افراد معمولا از قشر با سواد جامعه اند، برای این که جرأت کنند این میل رو نشون بدهند. 2- دو هم جن.سگرا وقتی ازدواج می کنند، در اکثریت مواقع با عشق ازدواج می کنند. 3- به علت این که از طرف جامعه تحت فشار اند، خیلی از تخطی هایی که پدر و مادرهای معمولی انجام می دهند را ندارند. به عنوان مثال بچه بازی بین والدین استریت( حتی به نسبت این که این والدین چندین برابر والدین هم.جن.سگرا هستند.) خیلی خیلی بیشتره.

و یک چیز دیگه، طی جدید ترین تحقیقات دانشمند ها، ل.ز بین ها به زودی م یتوانند بچه دار بشوند.(تولید بچه از دو زن)؛ با تولید اسپرم از مغز استخوان. پس در واقع نیمی از هم جن.سگراها خطر ِ از بین بردن نسل رو ندارند.

هم.جن.سگرایی مسری نیست. این طوری نیست که من امروز یک هم.جنسگرا ببینم، بعد بگم چه باحاله. قربت الی الله من می خوام هم.جن.سگرا بشم! نه خیر! این طور نیست!

و این جانب در مورد بای.س.ک.شوال ها نظر زیادی ندارد! باز هم به نظرم بحث، بحث ِ هرزگیه! همین! هر کسی این خط قرمز رو رد کنه، بد حساب می شه! گرچه که ما کی هستیم که بگیم کی بده و کی خوبه!

قضاوت، کار غلطیه.در هر شکلی که باشه. خدا اگر با این افراد مخالف بود، این میل رو درشون قرار نمی داد. فراموش نکنید که آن ها هم دقیقا مثل شما مخلوق خداوند هستند. قضاوت لازمه اش، عدالته. کی می تونه ادعا کنه که عادله. عدل مال خداست. فقط مال خدا!

خوب این همه نوشتم! حالا نقد بکنم!


نقد من.

مهم ترین چیز که ترغیبم کرد، سیگاری بشم؛(!) شروع متفاوت رمان بود. من توسکا، جدال پر تمنا، تقاص و یکی دیگه که یادم نمی یاد اسمش چی بود رو خوندم. می شه چهار تا رمان. قلمت رو می شناسم. ایده آلت رو هم می شناسم. ولی این رمان برام متفاوت بود. شروعش جوری بود که این فکر به ذهنم می اومد، خودت نیستی!

از عشق نوشتن در این سایت، چیز جدید نیست. اکثریت رمان ها عشق رو دارن روایت می کنند. یکی جنایی، یکی خانوادگی و یکی اجتماعی. در پست های اول رمان، خبری از عشق نبود! حتی نوید هم نمی داد!
یه شخصیت درد کشیده ی متفاوت و افسرده بود که سیگار دود می کرد و کنجاوی منو بدجور بر می انگیخت که ببینم، این بشر کیست!
با توجه به این که می گفتی، متفاوته و پست اول( مشاورا و اینا) حدس زدم، قضیه یه ربطی به هم جن.سگرایی داره!
اول فکر کردم، داستان قراره داستان یک مرد هم جن.سگرا باشه که از طریق رو.س.پی گری، امرار معاش می کنه. پست اول دقیقا اینو در ذهن من به وجود آورد، این وسط حالا عاشق هم باشه!
بعدش به این نتیجه رسیدم که یک گی، که می خواد از کشور بره و داره برای پول تلاش می کنه. و در آخر، وضعیت اصلی. اینو من یه جور ایراد می دونم، سرنخ ها باید از اول رمان داده می شدند، این که ذهن من منحرف شد؛ بیش تر این رو به من می فهمونه که نویسنده تصمیم نگرفته بوده دقیقا چی بنویسه. به خصوص که در دیالوگ ها خصوصی اردلان و شهراد هم هیچ سرنخی نبود. من رمان رو دقیق خوندم، بعضی از پست هات رو چندبار می خوندم. این شوک های فکری، اصلا آماده گری نداشتند.

به نوعی خوش حال بودم که یه نفر که خیلی پر طرفداره و حداقل هزار نفر دارن رمانش رو می خونن، می خواد از موضوعی بنویسه که به افراد یک چیزی یاد بده. این که هم جن.سگرا ها آدم های بدی نیستند!
برای همین به نوعی بعداز این که فهمیدم پلیسه تو ذوقم خورد! چون اگر بخوای واقع گرایانه بنویسی،( این که پلیس، پلیس هم.ج.ن.سگرا قبول نمی کنه.) این فرد تا الان فیلم بازی می کرده. مگر این که باز بخواهی معادلات همه را بهم بریزی و سر از یک سازمان ناشناخته در بیاریم! که واقعا احتمالش کمه.(سرگردین...)
در مدارس به بچه ها آموزش داده نمی شه و البته اگر هم داده بشه، چندان ماندگاری نداره! این رمان هایی که دختربچه ها می خونند، معادلات زندگیشون رو تعیین می کنه. پس این جا یه تریبون بزرگه! یه تریبون بزرگ برای آموزش!

شاید هم همون پست های اول کافی بوده، برای این که رمان چیزی رو آموزش بده. نمی دونم! باید خواننده های دیگه بگن که چه قدر نظراتشون عوض شده. یا در واقع افکارشون چه تغییری کرده.

تو پروفت هم که گفتم، عشق بین یک مرد و یک ترنس ام تو اف، اصلا هم جن.سگرایی دیگه حساب نمی شه. قضیه به نوعی حل شد. گرچه من هنوزم، یک سری چیزها تو کله ام هست!

برعکس شهراد که درد رو با تموم وجود نشون می ده، حالا چه شعرها، چه افکار و رفتارهاش، سارا خیلی سطحیه. اصلا به نظرم پخته نیست. در حالی که چنین کسی باید یه زن پخته باشه، نه یک دختر بچه. اون مثل معروف که ارزش آدم ها به دردهاشونه؛ به نظرم بخاطر از دست دادن برادرش و بعد آسایشگاه رفتن مادرش. خیلی خیلی باید پخته تر باشه.

افسرده نشون دادن شهراد، یکم کلیشه اس. سیگارش، شعرش، آهنگش و اینا. خیلی دوست داشتم با توجه به این که خاصه، افسردگیش هم خاص باشه! حالا نمی دونم چطور! نظرم بود!

دیگه چی مونده؟ :-2-31-:
آهان بذار من رگ بنی اسرائیلیم رو دوباره رو کنم!

می دونی رمان خیلی شلوغه! یادته می خواستی اسم رمان رو بذاری شکلات تلخ، حالا من می ترسم اصل رمان در مورد اردلان باشه! بخصوص که عکسش رو هم گذاشتی! حالا نمی دونم اسمشون رو عوض کردی، یعنی شکلات تلخ شده سیگار شکلاتی! یا قراره اردلان جون بیاد وسط؟
یه جورایی یه پام تو هواست الان، می خوام از شهراد برم در زندگی سارا چادر بزنم که اردلان پیداش شده! اعصابم بهم ریخته!
جمشید هم قطعا حرف ها داره! حتی دایی اش!
اون سرهنگه!
:-2-43-:

چرا بقیه با ساسان و سارا مشکل داشتن؟ یعنی من مشکل داشتم که مشکل نداشتم؟
ساسانم این طرف!

می خواستم دیگه نخونم! ولی یه جورایی، داره بهم الهام می شه که دوباره قراره افکارم بهم بریزه!
دارم دچار سیگارشکلاتیوفوبیا می شم! هی می ترسم شوک بهم وارد بشه!
چون شعار دادم، قضاوت نکنید! منم قضاوت نمی کنم...!:-2-39-:

ولی خدایی عجب پلیس های همه فن حریفی، یکی مدال شنا داره اون یکی معلم رقص و ماساژوره! والله!

بگذریم.

خسته نباشی، موفق باشی. :-2-40-:

بازم بنویس!
چه قدر کم می نویسی! اِهِ!

razin 75
1392,06,27, ساعت : 04:47 قبل از ظهر
تبریک میگم عزیزم..:-2-40-:
نقدا رو بعد می خونم الآن فقط احساسم رو درمورد داستان میگم..:-2-14-:
تو پست های آخر با همه ی شخصیت ها آشنا شدم و فکر می کنم تا جایی باهاشون می تونم خوب ارتباط برقرار کنم!:-2-14-:
شهراد طبرئه شد،ما هم درموردش زود قضاوت کردیم!:-2-09-:
اصلا باورم نمیشه موضوع پلیسیه!:-2-37-:
شخصیت سارا رو زیاد دوس ندارم و فکر می کنم خود شیرینه!:-2-42-:
فقط حرف های فرار بازی باعث شد بهش امیدوارم شم!!!!!!!!!!!!!:-2-27-:
در کل این رمانت هیجانی و کاملا نفس گیره!:-2-37-::-2-16-:
من برم لالا ..:-2-28-:
موفق باشی عزیزم ، مثل همیشه!:-2-16-::-2-40-:

ara6
1392,06,27, ساعت : 10:30 قبل از ظهر
من جای مامان سارا نفهمیدم ..ک تولدشون که بود پس چرا پرورشگاس؟

shayan barati
1392,06,27, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
رمان سیگار شکلاتی به نظر من رمانیه که تازه 2 ماه از تایپش نگذشته ولی خیلی هوادار پیدا کرده ..
2 پهفته پیش تهران یه کتاب فروشی نزدیک خونمونه رفته بودم اونجا دو تا دختر تو کتاب فروشی بودند داشتند از این رمان میگفند یکیشون به اون یکی میگفت شهراد داره دیوونم میکنه میگفت خداکنه امشب هما پست بذاره تا درباره شهراد بیشتر بفهمیم
با ابن روند که داره پیش میره رمان خداکنه معروف بشه که هما بتونه جایزه بهترین نویسنده رو بگیره ایشالا..........

◊ نیلوفـر غنچـه
1392,06,27, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
سلام مبارک باشه هما جان .من نقدم وصبح اومدم گفتم اونور ولی از صبح یه سوال ذهنم رودرگیر کرده .اگه دوتاشون پلیسن زمانی که دوره دیدن چطور خونواده ها با خبر نشدن بابا دیگه انقدر مخفی نمیشه میشه با تشکر.:-118-:

سلام خانومی

عزیز دلم من با پلیسا خیلی سر و کار دارم نصف بیشتر خانوادم پلیسن داییم پلیس مخفی بوده واسه انجام یه ماموریت که سال 85 شروع شده و تازه شیش ماهه که تموم شده ما تو این سال ها اصلا نفهمیده بودیم که داره این ماموریت رو انجام میده وقتی ماموریت تموم شد بهمون گفت شاخامون از پس کلمون زد بالا خخخخخخخ:-2-06-:

نیروی انتظامی خیلی بزرگ و قویه و توانمندی های زیادی داره حالا واسه کارای کوچیک خودشو نشون نمیده:-2-28-: به کنار اما اگه باهاشون سر و کار داشته باشی میفهمی چه آدمای زرنگ و با نفوذین:mrgreen:

*پریسان*
1392,06,27, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
سلام خانم پور اصفهانی عزیز قبل از هرچیز تبریک ..تبریک به خاطر پرده برداری از رمانی که من به شخصه ازتون انتظارشو داشتم..راستش من قبلا رمانهای قرار نبود وتوسکا رو خوندم و اخیرا هم که روزهای بارانی باور کن وقتی اسم رمان جدیدتو دیدم توی انجمن پیش خودم گفتم لابد ادامه ی زندگی توسکا وارشاویر یا ترسا وارتان واحتمالا بچه های اوناست ولی... دوست نداشتم اینجوری باشه ..من قلمتو خوندم خانم پوراصفهانی ازش اطلاع دارم پر باره ولی شیطون ..چقدر دوست داشتم یه رمان دیگه بنویسی که اون باشه که من میخوام که ازت انتظار دارم ..خوشحالم که شروع شد..اما درمورد سیگار ازت یه خواهش دارم ..لطفا روشنم کن قلمت توی پستهای اول رمان منو متوجه یه فضای دیگه کرد باورت نمیشه هما جان باهر پستی که میخوندم چقدر هیجان به من وارد میشد اما خیلی زود احساس کردم که از اون فضا کشیده شدم بیرون روند داستان تغییر کرد پستهای اول با این اخریا یه تناقض نا محسوس داره .. (همش فقط یه نظره
) همش این فکر تو سرم دور میخوره که روند اصلی داستان این نبود خواهشا قانعم کنید..به هر حال شما خانم پور اصفهانی هستید ومن مخاطبتون.. این رمان برام خیلی باارزشه دوست دارم با فراق خیال بخونمش بدون فکرهای مزاحم ..منتظرتون هستم:-2-15-:....

فعلا:-2-40-:

◊ نیلوفـر غنچـه
1392,06,27, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
خب نقد خودم:mrgreen:

هما جان عزیزم قبلش خواستم این حرفا رو بزنم که کدورتی پیش نیاد :-2-15-::-2-14-:

ببین عزیزم فکر کنم متوجه شدی تا الان که من عاشق تک تک رمانات و شخصیت خودتم و خودمو دوستت میدونم پس خواهش میکنم وقتی اینو میخونی فکر نکن که مخالفم یا دارم تو کارت دخالت میکنم یا در کل یکیم مثل خیلیای دیگه که با طرز حرف زدنشون دلت رو میشکنن من فقط به عنوان یه خواننده یه طرفدار چه بدونم یه دوست حالا هر چی دارم اون حرفی که تو دلمه رو میزنم...:-2-37-:

امیدوارم ناراحت نشی...:-2-15-:

ببین گلم تو وقتی سیگار رو شروع کردی انتهای پستت نوشتی که شروعش بعد از اتمام روزای بارونیه... خب این خیلی خوب بود چون تو روزای بارونی وقفه نمیفتاد... اما بعد یه مدت گفتی برای تنوع چند تا پست میزاری و کم کم طوری شد که اون حرفت به کنار رفت و رمان روی روال خودش افتاد و ذهن همه رو درگیر کرد... ( من با سیگار مخالف نیستم و حتی انقدری دوسش دارم که کم کم داره جای قرار نبود رو که تو ذهنم سلطان تمام رمان هات بود رو میگیره پس فکر نکن مخالف سیگارم )...

خب به نظر من تو اولین اشتباهت این بود که اون شب واسه تنوع اون پست رو گذاشتی و این باعث شد بچه ها تشویقت کنن و تو خودتم کشیده بشی سمت سیگار و کم کم روزای بارون ( بر خلاف میلت ) واست رنگ باخت... من خودمم مثل توام یه کار که میکنم اگه یه چیز دیگه بیاد تو ذهنم اونو ادامه میدم متاسفانه... تو تاپیک روزای بارونی گفته بودی که احتمالا تا صفحه ی 16 تموم میشه حالا ما اگه پیش خودمون بگیم تو با هنرمندیت میتونی بیشتر ادامه بدی تا 20 میشد ادامه دادش تا تموم شه به نظرت جای این 4 صفحه پستی که واسه سیگار زحمت کشیدی واسه روزای بارونی مینوشتی تا الان تموم نمیشد؟؟

ببین این تنها مشکل من نیست مشکل خیلی از بچه های محصل دیگه اس که با شروع درساشون نت رو باید بزارن کنار.... به نظرت حق ماست که بریم در حالی که مطمئنیم 20 روز بعد از رفتنمون رمان تموم میشه؟؟ و ما باید 9 ماه تمام منتظر بمونیم تا دوباره تابستون شه و بیایم و اون دو سه صفحه ی مونده رو بخونیم...

عزیزم میدونم درس و مادرت مهم تره و من خودم از اولم بهت گفتم حتی اگه شده بیا بگو دیگه ادمه نمیدم و این رمانا نصفه میمونه... باور کن کسی که دوستت داشته باشه نه دلت رو میشکنه نه مخالفت میکنه... منم یکی از اونام که گفتم هما درس و مادرتو بچسبو نوشتن رمان رو تمام زندگیت نکن.... چون تنها چیزی که واست میمونه اوناست و ما طرفدارا در آخر هر چقدرم طرفدار دو آتیشه باشیم روزی میرسه که یه رمان رو دست رمانت بزنه ( فکر نکنم:-2-22-: ) و کم کم رمانت برای ما به پوچی برسه این متاسفانه یه واقعیت تلخه...:-2-30-:

داشتم میگفتم من تشویقت کردم هر جا کم اوردی ننویسی اما وقتی میبینم میتونی هر چند در حد کم اما داری مینویسی نمیتونم اعتراض نکنم.... به نظرت بهتر نبود اول روزای بارونی تموم شه؟؟:-7-:

نمیدونم چی بگم هر چی بود گذشت و دیگه نشد که تا اخر تابستون تموم شه... شاید زدن این حرفا بی فایده بود اما باید میگفتم تا خالی شم...:-2-35-:

دوست خوبم امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی وگرنه خیلی ناراحت میشم....:-2-15-:

تو رو خدا پشیمونم نکن از حرفایی که زدم تو حتی میتونی نخونی اما اگه بفهمم ناراحت شدی خودمو نمیبخشم...:-2-30-:

بابت تمام تلاشایی که برای ما میکنی بی نهایت ممنونم.... :-2-14-:

خیلی دوست داریم موفق باشی:-2-40-:

asali75
1392,06,27, ساعت : 04:05 بعد از ظهر
سلام هما جون.واقعا خسته نباشی خیلی قشنگه رمانت با اینکه هنوز ی قسمتاییش مبهمه.
یکی از دوستامون گفته بود ک رابطه ی سارا و ساسان اصلا ب خواهر و برادرا نمیخوره میخواستم بهشون بگم چون شما این مدل رابطه رو ندیدی ک نباید دور از ذهن باشه!!!!
من رابطه م با داداشم خیلی بهتر از سارا و ساسانه.اینو گفتم ک بدونی این چیزا تخیلی نیست بسته ب تربیته خانوادس.
هما جوون ی سوالی واسم پیش اومده اینکه ارسلان مشکل داره؟ یعنی دو جنسه است؟
خیلی گنگ ازش صحبت کردی گیج شدم نفهمیدم چی شد.
در کل رمانت عااااالیه و شدیدا متفاوت.خودم ب شخصه همچین موضوعیو ندیده بودم.
واقعا خسته نباشی.موفق باشی.

maryam gol
1392,06,28, ساعت : 01:02 بعد از ظهر
راستش یکی از بچه ها توی صفحه نقد یه پست گذاشته بود که نتونستم درباره نقدش چیزی نگم(yegane34 (http://www.forum.98ia.com/member44343.html)
اول خیلی خیلی ممنونم از این خانم با دادن اطلاعات مفیدشون که شخصا سطح اگاهی بنده درباره این موضوع رفت بالاتر.
اما یه جا که از همجنس گراها دفاع شد رو نتونستم بپذیرم. راستش بنده یه مسلمون معتقد به قوانین خدا هستم وسعی میکنم درباره هر قانون خدا فکر کنم (متاسفانه بعضی ها با وضع قانونای من دراوردی وچسبوندش به خداو دین هم مردم ساده لوح وزودباورو منحرف میکنن وهم دین خدارو زیر سوال می برن.بگذریم) و میدونم که خدا بهتر از هر کسی مخلوقاتی و که افریده میشناسه و براساس همون هم قانونی براش گذاشته. اگه خدا میگه همه چیز جفت افریده شده واز دوجنش مونث ومذکر تامکمل هم باشن پس کسایی که این قانون رو زیرپا می گذارن در واقع دارن قانون خلقت وطبیعت و بهم میریزن ویه کار غیر طبیعی انجام میدن ، به نظرم دوتا مرد یا دوتا زن نمی تونن مکمل هم باشند( از نظر روحی وجسمی) واون عشق پاکی که این خانم درموردش میگه فقط وفقط بین دوجنس مخالف زیبا میرسه چون ما انسانیم! و متفاوت با بقیه مخلوقات .عشق بین دو جنس موافق هم وجود داره مثل عشق پدر به پسر ویا مادر به دختر و...که نوعش خیلی با عشق مدنظر مافرق داره.
واما اینکه از اول رمان هما، فکر نمی کردی شهراد پلیس باشه وتظاهر میکرده به همجنس گرا بودن و فکر میکنی هما یه دفعه ای نظرش وعوض کرده بهتر بگم من از خوندن اولین پست ها احساس مثبتی نسبت به شهراد داشتم و مطمئن بودم که همجنس گراییش یه تظاهر برای رسیدن به هدفای بالاتر وحتی بعدترش حدس زدم که یه پلیس مخفی باشه که قصد رسیدن به یه چیز خاصیو داره وهمه اینا رو با خوندن نمازش و دفاع دایی سرهنگش فهمیدم واتفاقا حدسیاتم برای هما خصوصی فرستادم. پس اگه حتی من یه نفر همه حدسیاتم از اول رمان درست دراومد معلوم میشه که هما از ابتدا اگاهانه رمان وشروع کرده.

mahdieh021
1392,06,28, ساعت : 03:03 بعد از ظهر
سلام هما جان:-2-25-:
خسته نباشی:-2-40-:
من قبل از اینکه پستای آخرت رو بخونم با خودم فک می کردم با اینکه شهرام هم جنس بازه ولی خیلی مشکل داره و ی جورایی فک می کردم تو داری بعضی جاها اون رو آدم خوبه داستان نشون میدادی و آدم دلش براش می سوخت و حق رو بهش میداد درصورتی ک نباید اینجوری می بود...چون کار شهراد قابل بخشش نبود....و این که نماز می خوند خیلی بد بود...چون کسی ک نماز می خونه بعیده از این کار را بکنه:-2-39-:....و کلا ب قول خودت زود قضاوت کردم....ولی وقتی پستای جدیدتو خوندم خیلی خوشحال و البت شوکه شدم....واقعا خسته نباشی...همیشه تو شوکه کردن بهترینی....:-2-40-:

*Samaneh75
1392,06,28, ساعت : 09:31 بعد از ظهر
سلام هما جان من تازه عضو شدم و زیاد بلد نیستم نقد کنم ولی از پارسال رماناتو دنبال میکردم ...خواستم بگم تو شوک شدید وارد کردن استادی گلم...خیلی تعجب کردم از داستان رمانت ولی رمانتو خیلی دوست دارم و عاشقه شهراد شدم ...مرسی گلم موفق باشی...:-2-40-:

آها راستی ی سوال این ارسلان دو جنسه است عایا؟؟؟؟ من متوجه نشدم ...بازم ببخشید ک نقد نکردم گفتم ک هنوز راه نیفتادم...ممنون...خدافس

بهار نامی
1392,06,29, ساعت : 11:33 قبل از ظهر
سلام هماجون:-2-25-:
مرسی ازرمان قشنگت ،من فکرمیکنم دايی شهرادازهمه چی باخبره ودعوای اونروزش هم برای ردگم کردن وجلب اعتمادجمشیدبوده
وامادرموردساراوساسان درطول رمان کمی بیشترتوضیح بده لطفا

paramour
1392,06,29, ساعت : 02:25 بعد از ظهر
سلام علکم
حال شما
نقد و اشکال خاصی که مطرح نیس اما فقط اینو خواستم بگم که این شهراد و مخصوصا اردلان خیلی بازیگرای خوبی هستن ایشالا موفق باشن ... بعدم اینکه سارا هم دختر خوبیه ازش خوشم اومد ... ولی ی سوال دارم ... این عاغا شهراد که تو خلوت خودشه اکثرا چرا سیگار می کشه؟ می دونم کل داستان رفت زیر سوال اما ی پلیس مگه چقد درد داره که تو دود سیگار خودشو خفه کنه؟ ... بعدشم اون اول یه جوری توصیف کردی که حس کردم شهراد تفننی نماز می خونه اما تو پستای اخر گفتی عذاب وجدان نماز قضا هاشو داشت ... یکم ضد و نقیض بود البته اون اوائل برای پنهان کردن شخصیتش لازم بود اما یکم واسم ملموس نیس
مرسی ازت

negar.mehra
1392,06,29, ساعت : 02:40 بعد از ظهر
سلام هما جون
راستش من همه ی رماناتو خوندم و به قلمت ایمان دارم
این یکی خیلی متفاوت و البته پخته تر بود
خب یه سوال دارمو نقد
سوالم اینه:
اگه شهراد فیلم بازی میکرد و واقعا گی نیست پس چرا تو اولین پست با امید.....
حالا نقدم:
هماجان شخصیت شاهزاده خانوم یا همون سارا اصلا پخته نیست
چجوری بگم؟ببین کسی که تونسته با جعل شناسنامه و نمیدونم این جور چیزا وارد خونه ی جمشید که به قول خودت یه خونه ی پر رمز و رازه بشه چرا باید رفتارش بچه گانه باشه؟
شاید بگی چون سنش کمه یا یه ادمه و اینا
ولی یه دختر معمولی مثل من هیچ وقت قادر نیست همچین کار خطرناکی رو بکنه یا جراتشو نداره ولی کسی که اینهمه سختی رو تحمل کرده باید رفتار پخته تر و بزرگانه تری نسبت به سنش داشته باشه
چرا اردلان و شهراد حتی وقتی که با هم تنهان مثل اتاق ماساژ و اینا بازم همون رفتارو داشتن؟
اها یه چیز دیگه به نظرت مدال کشوری تیراندازیو جودو و اینا یکم اغراق نیست؟
و دراخر یه پیشنهاد دارم هما جان کاشکی خوندن این رمانو واسه بچه های راهنمایی ازاد میکردی
مدرسه ی من مجتمعه یعنی دبیرستان و راهنمایی با ههمه و دارم میبینم که اینجور مسایل و تمایلات بین بچه های راهنماییو اول دبیرستان زیاده شاید اینجوری میتونستی یه عده ی خیلی کمشونو قانع کنی
ولی بازم شاید یه چیزی خودت میدونستی
ممنون از رمان قشنگت گلم امیدوارم ناراحتت نکرده باشم

Ay-moon
1392,06,29, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:
فکر کنم قصدت از مبهم نوشتن پستای اولت این بود که با خوندن پستای جدیدت شوکه بشیم،از صمیم قلب بهت تبریک میگم عزیزم چون من به شخصه واقعا شوکه شدم:-2-27-:
کاراکترات عالین،عاشق اردلانم:-2-08-:
تولد شمیم معرکه بود(رستوران)....من جای شهراد داشتم از حرص میترکیدم:-2-36-:

mehrnaz_k
1392,06,29, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
مثل همیشه کارات متفاوته عزیزم
اولای رمان از شهراد و اردلان چندشم میشد ولی واقعا کارت بیسته
اما انتقاد:
اگه قبل از اینکه هویت سارا مشخص بشه کمتر ازش می گفتی بهتر بود منظور دقیقا زمانیه که تو خونه جمشیده
اگه زمانی که تو اتاق سارا بودن مشخص میشد که این همون شاهزاده خانوم ساسانه شک قشنگتری بود

*a.n.i.t.a*
1392,06,29, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
سلام به همه
ممنون هما جون بابت تاپیک نقد
نقش اردلان برام واقعا سورپرایز بود تنها چیزی که به فکرم نمیرسید همکاریشون بود،اینکه شهراد واقعا اون کاره نباشه رو تقریبا حدس زده بودم اما اردلانو شکه شدم وقتی پستا رو خوندم و عکساشم که دیدنی کلا کپ کردم...
مرسی بابت پستا بی صبرانه منتظر اومدنتیم:-118-:

ablimo.
1392,06,29, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
سلام هما جون
من اولین باره که پامو تو صحفه نقدت باز کردم و دارم نقد میکنم
هنوز هم دو صحفه اولو کامل نخوندم اما نوشته هایی رو که قبل از هر پست میذاشتی وقتی میخوندم باعث شد که بیام و بت بگم نیازی نیست که اینهمه حرص و جوش بخوری کسایی که قلمت و رمانتو دوس دارن قطعا میشنن و رمانتو میخونن
دلیل اینکه بعضیا پست منفی میدن اینکه هنوز با کل رمان آشنا نیستن و تاحالا همچین رمانی نخوندن من به شخصه تا رمانی با این موضوع ندیدم و باخودم گفتم این چه موضوعیه اما رفته رفته که خوندم و نوشته هاتو دیدم فهمیدم اینم یه رمانه مث همه رمان ها اما موضوعش متفاوتر و مشکلات جونا و نوجونا رو میگه چیزی تو کمتر رمانی اتفاق میفته و مطرح میشه

p@rim@h
1392,06,30, ساعت : 12:40 قبل از ظهر
هما عالی حرف نداشت عزیزم با دخترعموم سر رمانت شرط بسته بودم خداروشکر حدسم درست دراومد و من بردم:mrgreen::-2-06-: خیلی عالی درش اوردی تا اینجا هما واقعا روز به روز داره قلمت پخته تر و قشنگ تر میشه همین که روشون تامل و فکر صورت میگیره حسابی رو زیبایی داستانت تاثیر گذاشته چون رشته خودتم تو روانشناسیه حسابی تو پخته بودن قلمت تاثیر گذاشته و این یه نکته ی عالی برای توهه عزیزم ایشالا سلامت باشیو برای ما همیشه از رمانای قشنگت بنویس حرف نداری عزیزم به خاطر وجود گلت از خدا ممنونم

♥Arezoo
1392,06,31, ساعت : 06:41 قبل از ظهر
اگه شهراد فیلم بازی میکرد و واقعا گی نیست پس چرا تو اولین پست با امید.....
دقیقا منم همین سوال رو داشتم...! ممنون میشم...جواب بدید...! :-2-41-:
و واقعا رمان جای هیچ انتقادی نذاشته...فوق العاده است...!

◊ نیلوفـر غنچـه
1392,06,31, ساعت : 06:45 قبل از ظهر
دقیقا منم همین سوال رو داشتم...! ممنون میشم...جواب بدید...! :-2-41-:
و واقعا رمان جای هیچ انتقادی نذاشته...فوق العاده است...!


هما به طور واضح نگفته بود که چی کار دارن میکنن فقط گفت لباس نداشتن....:-2-22-: خب ماساژوره دیگه داشته ماساژش میداده:-2-37-:

♥Arezoo
1392,06,31, ساعت : 07:12 قبل از ظهر
هما به طور واضح نگفته بود که چی کار دارن میکنن فقط گفت لباس نداشتن....:-2-22-: خب ماساژوره دیگه داشته ماساژش میداده:-2-37-:
اِ...اره...اینم حرفیه...!! :-2-41-: شاید...!!!
ما فکرامون زیادی منحرفه...!!!:-2-06-:

باران 69
1392,06,31, ساعت : 10:52 قبل از ظهر
وای صفحه ی ِ نقد:))
خسته نباشی هما جان:)
من اسم ِ "شکلات ِ تلخ" رو بیشتر دوست داشتم!یه حس ِ تلخ ُ شیرین داشت؛تلخی ِ سیگار و شیرینی ِ شکلات؛اما خوب سیگار ِ شکلاتی هم قشنگه!مهم اینه که باهاش خو گرفتیم:))
شخصیت ِ شهراد؛عاشقش شدم؛با همه ی ِ کارایی که به ظاهر میکنه؛با اینکه شاید خوب نباشه؛شاید!ولی متفاوته؛و تفاوتش رو کاملا میشه حس کرد؛نسبت به تمام ِ شخصیت های ِ قبلی؛حتی اینقدر به دل میشینه که جای ِ آرتان ِ دوست داشتنی رو هم گرفته!
شاهزاده خانوم هنوز برام مبهمه و همینطور ساسان؛درست نمیشناسمشون و هنوز قابل ِ درک نیستن برام؛باهاشون مچ نشدم؛بر عکس ِ شهراد که توی ِ همون پست های ِ اول به دلم نشست؛احساسش درک شد؛شاهزاده خانمُ نمیتونم درک کنم؛یه جورایی به دلم نمیشینه؛نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم:-2-35-:
دعوای ِ دایی ِ شهراد باهاش دل ِ آدمُ کباب میکرد؛نه برای ِ داییش که فهمیده؛برای ِ شهراد؛با اینکه گناهکار جلوه میکنه اما از نسبت دادن ِ حرفهای ِ نه چندادن خوب دیگران بهش ناراحت میشم!دلم میسوزه براش؛وقتی پدرش باهاش اون برخورد رو داره احساس ِ بدی دست میده بهم؛این وسط تنها مرحمشُ خواهرش میدونم!به نظر ِ من البته!
این داستان به نظر پیچیده میاد؛یه حس ِ خاصی داره که آدمو به خوندش جلب میکنه...میکشونه دنبال ِ خودش؛ملس ِ!البته من هنوز صفحه ی ِ "4" رو نخوندم؛شاید در صورت ِ خوندن ِ اون صفحه بتونم بیشتر با شاهزاده خانوم خو بگیرم...
به هر حال؛من عاشق ِ این رمان شدم؛شخصیت هاش همه چیش رو دوست دارم؛حتی اردلان ِ به ظاهر منفورُ!
منتظر ِ ادامه ی ِ رمان هستیم:))
موفق باشی همای ِ عزیز:-118-:


سلام عزیزم ... اسم رمان باید همون شکلات تلخ می موند اما یه بار دیگه هم دلیلش رو گفتم ... ار اونجا که دو تا رمان دیگه با اسم شکلات تلخ موجود بود (یکی داخل سایت و یکی خارجش)تصمیم گرفتم اسم رمان رو عوض کنم که خدایی نکرده با اونا قاطی نشه ... بعد از شکلات تلخ نزدیک ترین اسم به رمان سیگار شکلاتی بود که تا حدودی همون مفهوم رو می رسونه ... نا گفته نمونه که دوست داشتم اسمش رو قهوه تلخ هم بذارم اما با مهران مدیری چه میکردم :-2-22-:
برای شناخت سارا باید صبر کنی ... اصولا توی رمانای من همه چیز از زبون دختر بیان می شده و برای همین الان درک سارا که خیلی کمرنگه کمی سخته ... اما کم کم بهتر می شه و راحت تر درک و شناخته می شه ... امیدوارم خیلی زود بتونی درکش کنی عزیزم ...
مرسی از همراهی تو عزیزم و ممنون از این همه حس خوبت که به من هم منتقل کردی ... انشالله تا آخر از داستان لذت ببری و مرسی از نقد خوبت :-2-40-:


سلام هما جون تبريك بابت هم رمان هم صفحه نقد:-2-40-:ولى كاش زودتر اين صفحه رو ميزدى خيلى چيزا ميخواستم بگم كه نتونستم والان يادم رفته:-2-15-:پستاى ديشب خوب بود واز اول داستان تقريبا حدس ميزدم كه كار به اينجا بكشه شايد 90%بچه ها ديشب يه نفس راحت كشيدن اما من دلم ميخواست شما حداقل اين جسارت و داشتى كه ما رو نپيچونى وروند داستان و عوض نكنى تو واقعيت بحث وتحقيق ومطالعه در مورد ايدز وشيطان پرستى وهمجنس بازى وخودفروشى يه خورده سخته چون همه ميخوان يه جورايى لاپوشونى كنن وبگن كه اصلا اينجورچيزا وجود نداره انتظار داشتم تو دنياى رمان اين اتفاق نيوفته وما از زاويه ديد يه (گى)همه چى رو ببينيم شايد براى هممون حتى خود شما سخت باشه ولى بالاخره كه چى؟كاش اينبار با يه همجنس گراى واقعى روبرو ميشديم :-2-39-:اميدوارم باحرفام ناراحتت نكرده باشم عزيزم درضمن متاسفانه من از دختراى سرتقى كه همش با مردا در مى افتن بدم مياد،باديدن عكسا كه خيليم حرفه اى بودن شوكه شدم فكر ميكردم اردلان يه پسر لاغر اندام خوشكل باشه بابا اينكه خيلى خشنه :-2-27-:تازه داره همه چى يادم مياد بهتره من برم :-8-::-8-::-8-:

سلام عزیزم و ممنون ...
اگه زودتر می زدم همه اون جنگ هایی که روی پروفم شد منعکس می شد به صفحه نقد و همون موقع صفحه نقد قفل می شد ... صبر کردم تا کمی همه چیز جا بیفته و موضوع مشخص تر بشه ...
عزیزم من حتی یک درصد ار موضوع داستان منحرف نشدم و کسی رو هم نپیچوندم ... همینطور که قبل هم گفتم هرگز اجازه نمی دم نقد ها یا حرف های منفی دیگران باعث بشه چیزی که می خوام بنویسم رو ننویسم ... من همه اون چیزی که تو ذهنم هست رو می نویسم ...
اگه خاطرت باشه من اول داستان گفتم قضاوت نکنین ... منظور من فقط به این نبود که صبر کنین که معلوم بشه شهراد چی کاره اس! نه! منظورم به این بود که تا آخر داستان صبور باشین چون من هنوزم خیلی حرفا دارم که بزنم و موضوعم عوض نشده ...
در مورد اردلان هم هنوز هیچی نگفتم ... صبر کن کم کم می فهمی :-2-35-:
هر چی بیشتر یادت بیاد من خوشحال تر می شم گلم ... ممنون ازت :-2-40-:


موافقم کاملا اگه واقعا به خاطر این موضوع با خانوادش مشکل داره و داره فیلم بازی می کنه تا طبیعی شه پس با یکم تحقیق کردن جمشید که اینقدر از همه چی خبر داره میتونه شغل شهراد و بفهمه ... مگه اینکه خیلی دیگه مخفیه شغلش و هیچ کس خبر نداره...
راستی یه چیز دیگه موضوعی که اول کتاب شروع کردی و ذهن ما رو درگیر کرد موضوع جدیدیه من فکر می کردم داستان همینطوری ادامه پیدا میکنه... همجنس گرا ها تو جامعه زیاد هستن و من خیلی کنجکاو بودم که چه اتفاقی واسه شهراد که علایقش فرق می کنه با بقیه میافته... ولی خوب این داستانم جالبه ... موقعی که به پستای شهراد و اس ام اساش رسیدم چشام گرد شده بود ... دهنمم کاملا باز بود :mrgreen:
ولی اگه داستان انقدرم تغییر نمی کرد جالب می شد.
موفق باشی عزیزم...:-118-:

عزیزم اولا نقل قول زدن نقدای دیگه خلاف قوانینه ...
من جواب اون دوستمون رو خودم دادم ...
دوما ... الان اول داستانه ... جمشید شخصیت پیچیده ای داره و شهراد زا اون هم پیچیده تره ... با کمی صبوری پی می بری که ابهامات الانتون خیلی منطقی حل می شن ...
همونطور که گفتم داستان فرق نکرده ... اون موضوع در قالب شخصیت های فرعی داستان همچنان ادامه داره :-2-37-:
مرسی عزیزم :-2-40-:


خسته نباشي گلم عيدت هم مبارك اميد وارم ك نقد من بتونه كمكت بكنه:-2-41-:

راستش هما جون
١) رمان خيلي مبهمه تقريبا ما هيچ چيزي از شخصيت ها نميدونيم. كلا مبهمه …رمان بايد تايه جايي كه دركش راحت تر بشه تعريف بشه بعداتفاقات و تغيرات بيان وسط و تلاتم ايجاد كنن ولي در حال حاضر ما به جز اسم افراد و يه سري اطلاعات كلي چيزي نمي دونيم.

٢) به نظرم رمان داره يكم به سمت خيالي شدن ميره

موفق باشي عزيزم:-2-40-:

مرسی عزیزم :-2-40-:
1) این رمان رو طبق اصولا رمان نویسی جنایی و همینطور فیلم های جنایی امریکایی نوشتم ... من نمی خوام بگم تا اون حد قوی و خوب هستم ... اما داستان بر پایه معما و ابهام پیش می ره ... مدام معما طرح می شه خیلی زود حل می شه و معماهای بعدی مطرح می شه ... این طوری ذهن خواننده مدام درگیر می شه و خلاصی نداره ... برای همین کمی گیج کننده هست اما همین گیج کننده بودنش بیشتر باعث لذت می شه :-2-41-:
2) از چه لحاظ فکر می کنی خیالیه؟ اگه کمی بازش کنی راحت تر می تونم پاسخ گو باشم عزیزم :-2-41-:



مرسی هماجان برای قلم زیبات.:-2-40-:
راستش دو جنسی بودن و همجنس باز بودن دو موضوع تقریبا ناشناخته توی مملکت ماست.و این ناشناخته بودن باعث ازار این گونه افراد میشه.
خود من باچیزهایی که خوندم وشنیدم ، وجود افراد دوجنسی بودن قبول دارم و می دونم که یه چیز کاملا طبیعی ، برعکس هم جنس بازها که قوانین طبیعت و که میگه همه چیز جفتواون هم به صورت مونث ومذکر افریده شده اند را نقض می کنند( حتی خدا در قران با اوردن داستان حضرت لوط این عمل را گناه دونسته)
بگذریم، یه سوالی که برای من به وجود اومده اینکه واقعا حکمت خدا در افریدن ادمای دوجنسی چی بوده؟خدایی که همه نعمت هاش کامل ودقیق هستند. هما جان اگه تونستی جنبه های مذهبی این قضیه رو هم در رمان بیار حتما قوانینی هم درمورد این افراد در قانون کشور هست که گفتن اونها خارج از لطف نیست(هماجان من قصد دیکته کردن بهت وندارم فقط این یه درخواست)
اما تا این جای داستان من اردلان و به دلیل هیکل کاملا عضلانی و مردونش مناسب نقش یه ادم دوجنسی نمی بینم. به نظرم دوجنسیای مردی، که تمایلات زنونه دارند باید هیکلای ظریف تری داشته باشند .فکر نمی کنم ادمی بااین خصوصیات قصد ساختن عضله برای خود داشته باشد. درسته همه اینا نقش بازی کردن ولی خوب به نظرم ادم مناسبی رو انتخاب نکردن.
درضمن من اصلا این ادمای همجنس بازی که به قول شهراد فاعل هستند ودرک نمی کنم ، برخلاف دوجنسیا ادمای سالمی به نظر میان ولی چرا تمایلتشون به همجنس تمایل داره؟





سلام عزیزم ..
موضوع خوبی رو مطرح کردی و منو به فکر فرو بردی ... شاید بازم سری بزنم به سایت آقای مکارم و این سوال رو مطرح کنم و جوابش رو توی رمان بگنجونم ... مرسی عزیزم ...
در مورد اردلان و هیکل عضلانیش ... این مربوط می شه به شغلش ... خودشون هم می دونستن که ممکنه این هیکل براشون دردسر ساز بشه اما بعضی وقتا چاره ای جز این نیست ... بعدا در این مورد داخل خود رمان بیتر صحبت می کنم که راحت تر جا بیفته ...
انسان های هم جنس گرا و هم جنس باز و دو جنسی و ترنس چهار دسته متفاوت از هم هستن که در این مورد هم توی رمان صحبت می کنم و همینطور در مورد تمایلاتشون و نوع زندگیشون ... :-2-40-:


اخش دیدی گفتم شهراد خودیه
دمت گرم دلم گرم شد :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
یه عالمه دست گل واسه تو
دایی هم خوب صحنه سازی کرده
ولی از باباش خوشم نیومد که هنوز نتونست پسرش رو بشناسه و وظیفه یه پدر به جا بیاره حتی اگه همچین مشکی رو هم داشت باید دستش رو می گرفت پدر یعنی تکیه گاه نه خالی کردن پشت در بدترین شرایط زندگی خیلی بده اینجوری
ارسلان نگرفتم دختره یا پسره یعنی چی؟( ارسلان در اتاق رو باز کرد و اومد تو ... قد بلند و کشیده ای داشت ...هیکلش لاغر بود و قیافه اش ظریف و دخترونه ... سینه های نارسش حرف ها داشتن از دردی که توی وجودش بود ..)

تفاوت و بیان جمله و گفتن و درک این جامعه
مرسی هما جان

ارسلان دختری هست که تمایلات مردونه داره ... ترنس اف تو ام به این نوع از ترنس ها گفته می شه ... که بعد از مراجعه به روانشناس و دکتر و گرفتن برگه مجوز از دادگاه با یک عمل ساده جنسیت خودشون رو عوض می کنن ...
پس ارسلان از لحاظ بدنی کاملا دختر هستش اما از لحاظ فکری و روحی کامل پسره و حتی پسر تر از هر پسری!
مرسی عزیزم :-2-40-:


سلام و تبریک به خاطر کار زیبا و متفاوت!!
خب هما جون ما رو شگفت زده کردی به چند دلیل:
تفاوت بارز میان شخصیت های این رمان با رمان های قبلیت
تفاوت موضوع داستان رمان با رمان های قبلیت
مهم تر از همه اینکه نشون میده اینبار با تحقیق زیاد پیش رفتی چون نشون دادن یک انسان ه م ج ن س باز توی ایران حتی اگه نقش بازی کنه کار فوق العاده سختیه و من میگم تا اینجا عالی از پسش بر اومدی
خب چند تا نطر شخصی :
برخورد اردلان و سارا زیادی کش دار شد یه کم کمتر دربارش مینوشتی بهتر بود(تحمیل نمیکنم)
اگر به حالا اسم سرگرد رو نمیاوردی داستان هیجانی تر میشد چون من باور کرده بودم شخصیت ها ه م ج ن س باز هستند
و در آخر به نظرم صحبت های طنزآمیز سارا با شخصیت جدیش ضد هم هستن
پر حرفی کردم!!!همیشه رمان هات رو دنبال میکنم سیگار کار متفاوتی بود که طرفدارات و از جمله خود من خیلی منتظرش بودم تا پست های بعدی تو و نقدهای خل و چلانه ی من بای

سلام عزیزم و ممنون :-2-40-:
در مورد برخورد اردلان و سارا ... من اصولا توی رمان هام هیچ چیزی رو برای زیاد تر شدن صفحات نمی نویسم ... هر چیزی که نوشته می شه بعدا دلیلش هم مشخص می شه ... پس مطمئن باش چیزی که نوشته شد لازم بود :-2-41-:
سارا دو شخصت داره ... شخصیت بیرونی و شخصیت درونی ... در تضاد کامل با هم هستن ... الان اگه بخ شخصیت خودت هم دقت کنی می بینی که توام همینطور هستی ... در اصل همه همینطور هستن ... حرفایی که تو دلت می زنی رو ممکنه هیچ وقت جرئت بیانش رو نداشته باشی ... یا کارهایی هست که دوست داری انجام بدی اما هیچ وقت به خودت چنین اجازه ای نمی دی ... سارا فرزند شهیدیه که به خاطر زندگی که داشته مجبور بوده گاهی اوقات یک سری از برخوردا رو از خودش بروز نده و درونی کنه اونا ... بعد از اینکه مکررا این کار رو تکرار کرده شخصیتش به این صورت در اومده ... یه شخصیت قوی و محکم بیرونی و یه شخصیت شیطون و بازیگوش درونی ...
مرسی از لطف و نقدت عزیزم :-2-40-:


سلام.ببخشید اینجا اینو میگم اما پرو تون بستس
میشه عکسارو لینکشم بذارین تو پروفایلتون یا بالای پست؟
چون من نمیتونم وارد گروه شم
یا لینک fbتونو واسم مسیج کنین
لطفا

پیام شما اسپم هست و گزارش می شه ... دیگه تکرار نشه


سلام به همای عزیزم
من توسط یکی از دوستام با شما آشنا شدم و رماناتون و همشو خوندم و خیلی هم به نظر من جالب و قشنگ تومدن البته رمانای اولتون مثه قرار نبود و جدال و توسکا یکم احساسی بودن و خیلی تو مسائل جزئی غرق شده بودن ولی بازم من دوسشون دارم و خیلی قشنگن .
اما رمان سیگار شکلاتی ، واقعا رمان بسیار بسیار زیبا و قشنگیه اولش من خیلی تعجب کردم که شما چجوری تونستین همچین موضوعی رو راجع بهش مان بنویسین ولی بعدش دیدم که موضوعش خیلی خوب و قشنگه و من با شخصیت شهراد خیلی خیلی رابطه ی عمیقی پیدا کردم واقعا شخصیت جالبی داره و خیلی خاصه ولی فک نمیکنم همچین شخصیتی اصلا توی جامعه ی ما وجود داشته باشه. شخصیت شهراد شما رو نمیدونم چرا ولی از نظر خاص وبودن و تک بودن نسبتش میدم به اسکارلت برباد رفته یه شخصیت متکی به نفس و تک ....... واقعا عالی و خوبه. کاش شما پیگیری میکردین و رماناتونو چاپ میکردین البته اونجوری احتمالا باید نصفشو سانسور میکردین . ولی باید بهتون بگم کارتون حرف نداره . چون شما روانشناس هم هستین واقعا رماناتون پایه و اساس دارن و الکی و بیخودی نیستن مثه رمانای دیگه
شما حتما حتما باید واسه خودتون یه سایت بزنین و حق کپی رو بگیرین از بقیه . واقعا حیفه اینجوری...
اما در مورد گله و شکایت شما نسبت به خواننده هاتون باید بگم کاش شما هم یکم حق و به ما میدادین . واقعا خیلی خیلی سخته که داری یه رمانی رو میخونی بعد میبینی یه دفه یکی دو هفته ازش خبری نیست خیلی فکر آدمو مشغول میکنه ولی من بازم حق رو میدم به شما چون شما موظف نیستین که واسه ما بنویسین هر وقت که دلتون خواست مایلید که پست بزارید ...بالاخره هر کس مشکلات خودشو داره شما هم که هم درس دارین و هم مادرتون هستن. اصلا نباید به نقدای بعضی از دوستان که باعث رنجشتون میشن توجه کنین. اونا رو بزارین به حساب اینکه از دوری شما خسته شدن.
در مورد رمان روزای بارونی میخواستم بهتون بگم که خیلی رمان زیبایی هست و ازتون ممنونیم که برامون میزاریدش. کاش میشد اول اون رمان و تموم میکردید و بعد پستای سیگار و میزاشتین شاید اونجوری فکرتون فقط مشغول یه رمان بود. بازم اختیار دار شمایین .
رمان تقاص خیلی رمان قشنگی بود و من عاشقش بودم. ینی موقع خوندن اون رمان وقتی من پای کامپیوتر بودم هیچ صدایی رو از اطرافم نمیشنیدم گاهی مامانم بارها منو صدا میکرد تا متوجه میشدم. شخصیت داریوش هم یه شخصیت خاص بود. شما کلا شخصیت های مردتون خیلی خاص تر از شخصیتای خانمتون هستن. آرتان آرشاویر داریوش آراد و حالا هم که شهراد . واقعا عالیه. خیلی مهارت دارین توی توصیف کردن شخصیتاشون.
واقعا دست شما درد نکنه انشاالله تو همه ی مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشین :-2-25-:
[/SIZE][/SIZE]

سلام عزیزم ... اول جا داره یک دنیا از لطفی که به من داری تشکر بکنم :-2-41-:
ببین گل من ...
دلیل اینکه من خودم رمان رو در حال تایپ نمی خونم همینه ... چون وقتی می بینم خودم ممکنه دقیقا همون روزی که می خوام پست بنویسم هزار و یک مشکل سر راهم قرار بگیره و منو بد قول کنه مطمئنم نویسنده های دیگه هم این مشکل رو دارن ... پس قید رمان خوندن در حال تایپ رو می زنم و منتظر می مونم تا رمانی به صورت پی دی اف بیرون بیاد و بعد یک شبه می خونمش یه دعایی هم به نویسنده می کنم ...
پس من حق دارم از خواننده های عزیزم این انتظار رو داشته باشم که وقتی رمانی رو در حال تایپ می خونن انتظار هر اتفاقی رو داشته باشن ... همینطور که وقتی خودشون مشغول کاری هستن براشون مهمون می یاد ... یا اینکه مجبور می شن یک دفعه ای برن مهمونی ... یا کسی حالش بد می شه باید ببرنش دکتر ... یا هر اتفاق دیگه ای! نه تنها رمان من که هر رمان و هر نویسنده دیگه ای ... اتفاقای غیر مترقبه که خبر نمی کنه عزیز من ... دست منم نیست ... من بارها گفتم بازم می گم ... من نمی شینم تو خونه پا روی پا بندازم یه نفر بیاد بادمو بزنه ... هر بار پست نمی ذارم مطمئن باشین توی بدترین شرایط هستم ... چون خدا شاهده من توی مهمونی ها هم لب تابم رو می برم می شینم یه گوشه به تایپ کردن! حتی توی کتاب خونه هم می برمش و وقتای آزادم رو صرف نوشتن می کنم ...
دلیل اینکه من سیگار رو قبل از پایان روزای بارونی استارت زدم هم یه دلیل کاملا موجهه چاره ای جز این نداشتم ... به طوری ایده لو رفته بود و باید هر طور که شده بود زودتر استارت می زدم و داستان رو پیش می بردم که دو روز دیگه انگ مقلد بودن روی پیشونی من نچسبه ... :-2-41-:
وگرنه داستان رو نگه می داشتم تا بعد از روزای بارونی ...
بازم مرسی از تو و نقد خوبت عزیزم :-2-40-:


سلام هما جون.
اول از همه بگم تبریک می گم صفحه نقد زدی.
بعدش بگم..اولین باره دارم بین این همه رمان که نوشتی ..رمانتو نقد می کنم.همه رمانات عالی ...به نظرم چیزه خاصی نیومد که بخوام نقد کنم..ترجیح می دادم تا چیزه مهمی به ذهنم نرسیده نیام.
چندتا نکته که دیشب با خوندن رمان به ذهنم اومد و یادداشت کردم که الان برات بنویسم.
اول راجع به دری که با کارت بانکی بازش کرد می خواستم بگم..هرجور فکر کردم نفهمیدم چطور می شه ادم با کارت بانکی دری رو باز کنه که فقفط مخصوص کارت خودشه..باز حداقل اگه قفلی بود می گیم سوزن انداخت باز کرد...ولی دره کارتی رو بخوای با کارت عابر بانک باز کنی به نظر یکم توهمی بود...البته اینم قبول دارم که پلیسه و هرکاری ازش بر می یاد..ولی تا اونجایی که من اطلاع دارم..اینجوری اون درها باز نمی شه...می تونستی اون لحظه خواننده رو توجیح کنی که مثلا کارتش معمولی نبوده..یا یه چیزی که خواننده بتونه قبول کنه.
مطلب دومم اینه که شخصیت سارا یه خورده منو یاد شخصیت دلارام تو رمان گناهکار می ندازه...اونم جسور و شیطون و پررو بود..سارا هم مثل اون حاضر جواب و شیطون..ای کاش حداقل این سارا برخلاف شخصیت های قبلیت اعم از ترسا و ویولت که شیطون و حاضر جواب بودن این می تونست اروم و سر به زیر باشه..تا تفاوتی با قبلی ها داشته باشه...البته ممکنه دلیلی واسه شیطون بودن سارا داشته باشی که خوب اون دیگه بحثش جداست...
اخرین نکته ای که فقط محض کنجکاویم می خوام بگم...اینه که گفتی هر بار که این پستها رو می خونی واست تازگی داره..البته اگه بخوام مثل جمله خودت بگم گفتی ده بارم که بخونم..من نمی گم گفتی ده بار می خونی..ولی باز طبق گفتت حداقل باید دو سه بار از روشون خونده باشی دیگه..نه؟؟..پس چرا تو بعضی از پستات که اتفاقا تو همون پستی هم که این حرف و زدی بود..بعضی کلمات و جابه جا نوشتی که خیلی کم بود..فک کنم یکی دوتا...ولی اونی که دو بار یا حداقل یه بارم که می خونه اون مشکل جابه جایی حروف و برطرف می کنه...امیدوارم منظورمو متوجه شده باشی.
حرفام تموم شد.
خخخخ...درهر حال مرسی که رمانی با این موضوع که مشکل خیلی از مردم رو داری می نویسی..
یه چیزیتم تحسین می کنم ...یه بار بالای یه پستت نوشتی من خفه نمی شم و می نویسم..خیلی از این حرفت خوشم اومد..جسارتت خیلی عـــــالیه...دمت گرم.:-118-:

سلام عزیزم ... :-2-40-:
مرسی گلم ...
پیداست منتقد حرفه ای هستیا!!! اینکه یادداشت می کنی نشون گر همین اصله ... و ازت ممنونم که می خوای با نقدت منو تو پیش بردن رمانم کمک کنی ...
در مورد نقدات :
اولا عزیزم کارت بانکی نبود و کارت تلفن بود ... با خوندن این نقدت متوجه شدن تو منظورمنو نفهمیدی ...
من هیچ جا ننوشتم در کارتی بود ... در قفل داشت و با کلید باز می شد ...
من نوشتم قفل خارجی ... یک نوع قفل جدید اومده که که الان جدیدا اکثر در های ورودی و اتاقای خواب ازش از اون نوع قفل دارن ...
اینم عکسش:
http://www.up3.98ia.com/images/qkzui7b2han83lhztqdi.jpg
http://www.forum.98ia.com/data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxQSEhQUExQVFhUXFhQXGRcVFxwcGBgXFRQWGBUYHB wYHCggGBwlGxcXITEhJSkrLi4uFx8zODMsNygtLiwBCgoKDg0O GxAQGy8lHyYsLCwsLCw0LCwsLCwsLCwsLCwsLCwsLCwsLCwsLC wsLCwsLCwsLCwsLCwsLCwsLCwsLP/AABEIALwBDAMBIgACEQEDEQH/xAAcAAACAgMBAQAAAAAAAAAAAAAABgQFAgMHAQj/xABGEAABAwIDBAYGCAQEBQUAAAABAAIDESEEEjEFBkFREyJhcZ GhBzJCgbHRFCMzUmKSwfAVU3LhFoKiwoOyw9LxJDVjc7P/xAAaAQACAwEBAAAAAAAAAAAAAAAAAwECBAUG/8QAMREAAgIBBAAFAgMIAwAAAAAAAAECAxEEEiExBRMyQVEicRS h4SMzQmGBsfDxFTSR/9oADAMBAAIRAxEAPwDuKEIQAIQhAAhCEACEIQAIQhAAhCEACFH mxrG6uCgz7fjbpUqrnFdslRbLZCWZ95D7LQFX4jbUh1dQeCU9R BF1VJjm+Vo1IChzbXib7Ve5c+xu342+vK2veqXE74R6Ma958vN Leofsi6qXuzpc+8jfZbXvUCfeGQ6WXOW7Yxk1oYae4k/JTIt1toT3kkLByrTyCVK6Xuy6hFDPPvL0Zq6UDvKnbD3+glkEb nXNg4A0ql/BejeMXlkLj2fMphwG6uGiuIwSOLrlUVzjymDgmOIK9UbBP6tOS kroxluWUZmsPAIQhWIBCEIAEIQgAQhCABCEIAEIQgAQsHygakB V2L3gw8dc0rbagGpUNpAWiEo43f7DtBLA59ATag07zVL0/pKc8fVsa2oJFb1seWnvUb0Tg6dVapsWxl3OA7yuMSb44uSmZ5A dwbYD3i6pW4uV2Qve9xJF3V4nmbeChyJ2nZ8bvlg461maafdNf go+A39wUtulyngH9WvdWxXDp2DLmzC5PVBvrxChuxLAQCaA81n le88DVUfQkm9cVSG3I1BsRXSo1vz4qvxW9LiDQADmuSQ4x/Uo+zT1XaloOoB4s0qw2twN1JwmysZipZY8+V0Tsr2l1KVu1w+8 wi4KbVYrEUnBxY1YvbEbTV0uU61Dq+XHuXmM21SLpI2h5pUZTZ 7Rq5vaOLVCwno9aLzSknk35lWO0dhRQ4ciAuBaQ7W4P3h2gqtt OeUTCzHZQs2htDEH6qLKOYafiVMi3Kxs95pco5Fx+ATvuhtgYr Dh9g9hMcgGgkaBU9xBDh3q7osMpNcD+BFwPo2hbQyPc89lAEwY LdrDRUyxN73Cp81Nxm1oIvXlY08q38BdUOL37gbaNr5D2Cg81T 6n2TlDNHGBYADuFFmEkHeLHT/YwBg5uFfjQLH+B42f7fEFo+60n9KBTt+QG3GbXgi+0lY3szCvg FR4vfvDttG18h7BQed/JR8Ludh23eXPP4j8lbYfBwRepG0dwCOEGGat2d4sRPOAYMkR9o 1r2XKdwlnBYodI0DmPimZb9K8xZntWGCEIWkUCEIQAIQhAAhCE ACEIQBGxWJDB2qix+0s1QZSztbS3iCt+0CXvI4Vv2AfsrXBhmt dVcy66Tk1F4Rrrrio5YrbRwElOkEhmZqTmJoBrVtSDTmPBKO0p w6J9DUWFL0u4cKLrm0IWsaZYxcXc0e2Brb73b2Ll+/GwWxD6TDQxSvZUD2HF3Dk0nhwNRyV42uL2vkW6lN5XAuSyNFQC D1HeqSRpYXFteCxmxWUjqus12pH3XaUHxUPEydY936hY411Ce5 w8RRHmyeORu1EqbEEZbtsDo2hNjrwr3UWjEvo1utqcbDjosNoO pfv+CMUwuYS0GwvwvTtVOWkXPZn0jZ3Dh2Kg60r61zFx0HfSiu 31dEdAQKAVFzS/cqjZHVliNaUe2vdX+6dp12Usbingm4R74HBsjS1rufbxTh/ETC2DFtN4iMNN+KF5+rJ/pcRTsrzVXvLEDASdWlpHfWn6owEfS4eRpNnQ0I5k0APuN1ecfL sUkVc/Mjz2NmJ3kA1cPFVOL3wjuC6tqW411SFhYHSMa5zjcA+X9lKZgG jVbOzF0OO5u2MQJZI8KAelYH3AtkNK340cB7k2/wADxs/2+IIB4A/KgST6OnZMc2mgjl8KBdTkxq5d/EzbXyirw25uHbd5c89pt5K2gwkEXqMaPcocmMUd+LSeWMLl2L5 KPJjlTvxK1OnRgC0kxijyYtV/TV0v3KThMBI8jqkA8TZSkBc7tRGSUHg25TooWytnthYGjXieam rpU17I4Mk5ZYIQhNKAhCEACEIQAIQhAAhCEAJuK3iw8eK+jSSZ JXNa4BwoHAkgUdpWxsrSOUOFQQRzBqPELm3pN3QnxGJbiIml2V jWkNPWq1xNaUrTXRIGxm7Vw3S/RpJI2RCSd7c3UAZ61Wka0I6pF1zFTGXKfJt3NHd95XPGFmMdc7 Wlwpr1bmnuBShuZj247D4jDPNS4GRvIFxqSOVH0d71H3B9IU+K mjw+KgaDIxzmytBaHtAPsusa0IqD7kbrbp4jA48SEN+jufKwZX VOR4cWAjvDVGzblS7DORHlw5dQuOU1uOVDz7167IR1quNeHLgL WVjt7ZzMPiXxa0lpwJymjj5FY7axEPSAQAhtGCjhTSgcdeJVt8 U0hycEuiIXFrbMyg9brW99FuxuCkja0yHKHNLhTlccdNFltrah ncwZWto1jBl5A0Gp1ute2nzGjZTJQCgDtAOyqqrHx7E+Zjo1bV 2KIoYniVrnPBLmhwtQ9UWvXvS66EgnxTHtKFoIo8O7A11R2Grf goUWFq7KdB41U1zceWyfMUk4zK+XGySBrHOJaCLDVM2FAZG8Co AaAB3uCgQbOYx2a5PCvBb9sTdHB+Jx/wDH+3xTHZ5kkkZpQjBcFRhX0Y2/7JKzMirzimgADgB8Fv2ax+IlZFGKueaAaVoCT5Bb92EYcZG/cKL618p0DC0d73D9G+ac34haNh7sOhjDKtHFx1JJ107lcQ7GYP WLneQ8ly7JbpZN0FhFS+dZxYeR/qsdTmRQeaYIcOxvqtA7hdbSVTJYpYtjvPrOA7rlTI9kxjUFx7T bwCmkryqAPI4w3QAdwopODPXb3qNVb8B9o3vRH1IiXQ1herwL1 dcxAhCEACEIQAIQhAAhCEACEIQBU4xlH9h/f6qFiMIx9atuQW5hZ1DwqLq5x0GZteIVSyUHU3XK1ENs/ubapZiU7t3WdLBKAM0LXMaTUODXVqKixFzqPfqpeIxDXGNo1Mr Nfw1cfIFTZpg0aqjgnaJHSk/VwB7nHhnLdO8Nze9wCVhsu2c13qo7aU5ALvrBYVr1Yg3UdygOj zTDo2ObeozOrcXp6oXpxnSSvky5XGryQTXM53P3rGPEPMufO8u bocxqLa11V3kpn5N+Lw0jpW9IWNBI+43j+Ed+q1Y+KJswDS5wB uerTW9KG4UaJ/1gc43LXEl3EmvNYsoHXuKcO9CiyJSLGfERumaI46dage7XvpWg Vhs3Z30yUmrY+sQA1pLbNqSampVDEKysAqDmPCt9dBdOO5kBbN QniT6pb7B4OutGnpUmk1wIvuwuHyL22MO/CzuikbUNjdKH16r2ta4/7SKdnalFsz8W5zuAPma3T56SnPGLcC6sbsHLlFrUbIHjTnQ+9I e7ELTG65BqK34Ut+vitaqjCTURaslKKbJLNmtb6xAVxus1jMdh X1Ia17wTQ068T2N/1OC0tia3QDvXr5KforNZWCE+TtlUEqv2JjxPBFJxc0V/qFneYKmkrkyWG0bk8oyqiq15kZlBJlVGZYFyxqgDYXKTso/Wt7woBcpuxryt71aHqRWXpY3BerwL1dcxAhCEACEIQAIQhAAhC EACEIQBrn9U9xSvNSwNw408i79E0T+q7uKWJoi6lyAHVNCQfVN qi4XP1vcTVp+mR5dmtdUF8gHENf5VpmHiEq7/AM/QxRYaMBsTs5IGpyFhp7yannTtTrDGG1DW046C5PHtPakL0ouIf AR/82vL6pZq05Swhz4WRJwnru7QPjVYuIaTVwFTwJ0pzovOiArXUg G9uB5n4LCNte21eJvftWuNLfLM9klhhGetXsPx5leB5INKXPYS aH98FsgNgOw8+f8Al+JWuAacdfiORd8FdVREbm3/AEJWCgqQ916F2g6tch5kNOmiZ91cQWyktAHrcBT1eQt5qh2Y06 0Iu69x7F75L683a6DUMGxa1cfxG/cANaD4BXlFr08CJv6ln4NXpCBkjEta5GTsNOAfEeXCrfMLmGwJ CHEAVq29+VF07a2HMz3xAgdKzoyeAc8UBNNaVCh4f0c4XDsMmK xEjmtHWDeo09lquN+AKpC9c73yaIVtx4FCfHNb6z2jsFyrvdrY EmLeM8c0cNCeleygJGgAdQmvNNu6suBzUw+HEZpZzmDOadpJcC movUWav2ih0aPk07KwDMPE2Jlcra3OpJNSTTtJUrMteZeF6wtt vLH4+DYXLxzlofMAoz8c2uUGrqVoNac6V0QBOzrB0i14bCYiV+ VsTg2lc7rNrwArqrbCboPLs0svVp6jBx5lxumxpnLpFHZFFOcQ O/uTRu3gHD6x4pXQHXvU7BbFhiu1gJ5uuVYLVTptr3SEztzwj1CE LWJBCEIAEIQgAQvKrwvCAMkLRJi2jiosu1WhUdkV2yyg37FihV mD23FI7IHtzcqhWamMlJZRDTXZrn9V3cUrYp9GmmYEmlWgkgH1 jbjlBTTiPVd3FLD5KFo+84g/kcf0WHW+qJp0/TMoJKg3rc/Ma9hCQvSketD3S/CNP7QLnnc+FPguf+lU/Y/8Qf8A5JGm/ejp9CRFYO7hp3chReFwpe4oNffpmr+i1Rnqv5UH70Wm16nh++C 6ii30Y7HiGWbGvt20/eoQyU9Ua8q343/dVpZMBfhQ6f8Aha2T2DgOdK9h1smRolL27M0rEm/5IYdnvDWhxoK5zWna3iMpPH2jx0V7sZ9Wuc3rVc6l9bj7xJ8Sk FmPLmAVAILzQa0rxumz0fVdFIdfrHf8rfBRdTthlspnMl9i1gD umYXAgmRh/wBYW/fvZ2IxEbBhz6hc9zfvUGUd9KnXmpLpm8CCats2+jgTUtqBbnRW cHSSH6tjieBA0XKw4STXJ0aeuRE3Lhm+kjPEWZAc5NQPw058R+ yn984GpVlDu1iJLyODBy4+A/d1b4PdSFl3Vee2w8AmOmdjzjBZ2xQptnLrNaXHuU/D7CxMnDIPxW/unaDCsYKNaG9wW5OjpF/ExbvfsK2D3PaHZpZHOtTKLN7TzJV3g9kwxElkbQ46up1j7zdTk LRGuMekKcm+zyi9QhXKgheVWLpQNSgDNCiyY5oUWTavJLlbFds uoSZaISxjN4ms9Z7W+9LW1t5RMMsLpS/mwGh7CDw80v8AEwyX8iWB9xe14o/We2vKq0fxprhVhBXCNp7TxhlfEIHl7TR2bS4t5c1YbFZjI2v+k U6M3ytd1m91FexT25ixdbjuxI6rjd5WM9aRo7K38lSy715zSKO SQ/hBopuyNg4TIyRkYeHAOBeSTcdvFWE+0IIBRz2M7BT4Bc+Vkn2z WopdIoQzHzaMZC38RqfD+y2s3Vc+8+Ikf2Ns39+5SjvGH/YQyS9tMrfFywdJjJP5cI7Ou75JTkXwybgNiQQEOYxtR7TrnxKv 8PjWOFcwPCxScdjNdeaaSXsLqDwCYNlYeNkYDGgDkE/T2NSeBdsMrJb4k9R3cUqYlwFCXFvWoCBW9DqKG1K8u9N7hVLG1 cM5p6uazq9UgGlCBSooddDqm6yPUhdD7Rhh3ki5aeRZoRa+pp3 JE9JsYc6EF7GCshq9waLCM0BpqnnDkUtzvVuUk8aigSD6T8G6Z 0TY6EtMhNTzbGBbU8dOSTotvnLd0NvclW9vYhYbEQ5jnzFo1LK E6Ws6x8VAxOJa7NSoAtfXs0TNsnct5ac2bOTo2wpTtBcT7grLF btNwLM8sNGVq6R9Belg3NVzvdRdn8TVHiPJz/Jtm8NiPhIpHtoGEgACoFB4mgU/A7AlPrOAFKcT+oHhVdB3a2R9IjE3R5Wn1W8aG4rxNiLaK3dsEj 2TTu+QWOzxCfUVg1R0dcfU8s53FsGKIF5a+UgEBgBuT2nKPIp9 3L3ajmibndGw1JMTXZqHuIAJ9y8k2KRwI7wtQ2a9pq0kLM9S5e rkb5Va9Kx+Z0XBbuQR06mYj73y0VsxgAoAAOxI2w9vTRENlq9n +odx49ydsNO17Q5pqDoQtVM4SX0iLISj2baIQhOFAhCEAeErzO OYS3vXtgwAU1JIHK1K/FJs++kzdAzz+axT1ijJxS6Ohp/Drb47onVukHMeKiY3HBgsQVyeTfzEfdj/ANXzTjsPaQmjhMjmCV7M+StyNCQCakBVlqpNYSwMu8Ms0+JWdF oceXDU+BFe6tlQ7R3jbG8x0e549kDnp4q/xEuWN4y5hlcaDsFbdqqN2NuxYiDpqtFCWucaDT1ST2tLT3krPv b7eRSSXSK9uJxs32cHRg+1IfnT4LazdrESfb4k0+7GP1t8FYzb ywA0aXSHlG0u81pO08TJ9nAGD70rr/lCruJ5M8JuphmGuTOebyT5aeSsHzQwC5ZGPcFUOwE8n22JdTi2 IZR46r2HZOHZfJmPN5zHzVdxO1+4tb3bZibKJoyXNc3o30aaFw qYyK62qPBLk235ZARHEaHi40Cbd/8AEMGHZQC0rKeBCQZcdyXV0ks18nP1KxPgft1sL00HXlkDWuLe jaaDg7UX9pXmHwMEXqRtB5m58Sl3YU3RQgHUkk+Q/RWMbpH+qxx7aUHibLl2LMmdGPSLh+OAUWXaC0x7Lkd67g3sFz8 lJj2VGNau7zbwCjgsRoZnSOytuSnbZ+EyMDTrx71U7IYA8BoAH YEwhb9JBYcjJqJPOAUXHYQPHapSFqlFSWGZ02nlFF/DX8Ke82WnDbpx1zSuL3EkmlhfzTGhKhpq49IvK2TIbcPFAwuDW tDRUkDgFw/fd8m05yXuIhYeoxtuypqus77zEQZG6vPkLn9FzluFc32Uu6zbL ahtcfpz8mjZmKxELAyOVwa3QWI0pxCsot58W3ix39TPkQotKat PuRmbxr4LLhMYi0j3zmHrwxO7sw+aks3yjPr4Y/5SD8QFQVaeIXvQA8kbQyMTd6MG71o5G/5QfgVabG3hwwkDYpLPNHNcCKE6OFR7ikg4bsXjMPQg9qtHMXlB 3wztQXqgbExXSQRuOpFD3ix+CnrpJ5WTG1h4BCEKSDnvpKlymP vf8GrnE8t0/elY9aH/AInwaucuXHmv2kn/ADPbeEQX4aL+/wDcCUxx7r/xLCQujl6OXDiWIa0OYg3Lbjglspp9HmOczEdHq2RpPYC1pcDa2 hI9/YpWVyi3icFbQ0vbk2bLwW1sE+LNiPpEVYhI2UZiA+XI7I48mEO 19yvtj7rx4V+IbmL4pvrejeBRha/Qcx1x+VMsmIYK1IFOB9ypJsWGskkJs6kbK8bkvI7NPBRKcn2eX UUuia2VjBRrWt7gB8Frfj1SRvlk9Rjj2mw8SpUeyJHeu8N7Bc/JLSGm6XaPaq6Ta4Jo0OeeTQT8FbxbIibrVx/EbeAspD3NYKNAHcKa9ylEM45vVvMcS7o4gMkZNXONKvoR76KPu lhemxkDJHgtLySG2sGOIub1zALVuxgoZGSOcKuE0mYE9W5qDTu +CYonxx+oAKaZRxGl9PNdmNaVe1HLlY3PLOnQYONnqsaO03Nu0 reXqJhsQXMY4ihc1pIOoqAaLIvXFfDOouTeXLEvUcyLB0ijJKR b7FdWT3JiSxu66snj8EzBdPSfuzDqPWeoQhahAIQhAFZtKAPkY HCoyv8AMsXP/SPsbFF+FGDYS3pQ51NMzSMgdyGpvZO29Uro2Nkb7JIPc6n6gJA 2XvBKZJXue7O2RwykmjWA/VgN0oW3rQmpN1gvaU2aYJuKww9I/T4WPC9E3PJI9vSObS5aGlzR/UeV6LHf+Z2Dwsc3RjpZS0ZaVEZIzOtxoLAHipeH3slkmlfm6sc mRsdBSga12Z1qlxLjetrdqk4zebp5nsMUbooi20jcznSFgfUGo DAA5orQ1JPJKzH/AMLYkVG8bo4MEMW5hAc1mVhNCXOBpU0sLV0001C34HZbcTCyaF pDHN48SLH3Vqrbbm2cNi//AEz4s7AI5HnMW5C6vRtbQXdQGugApzVpFt3DQMhhjbYt6kbB6r G0BJqaAAmmupQ1H2JzL4FKTYcjdMyjvwMw4ldIZjYXNz1bl4k2 AoaGpKz6GN2gFDp/ZVw/kMr4MNzgRhmh2uZ3zV6oGxm/V1GjnOcO4k5fIBT106/SjNZ6mCChBVyhy/0tPo+Ac+k/2rnwNRUX7r3NAE/+l37SDul/6aQWQB1yATSotxre4vrRcqWNz+57Tw2UlpIY98/3MWitfdfv0NtLpp3FwwbiWOIIIEgvoRQivGpoPNLErctMpNaCv Wdc8eKad0MMz6SxzQA5ocHHWuaOtamqiUuCNTW1W2/dMfWMLjR4aW1eQCM3tVBJNh3IxEbc1coJAoCb0HZXRYw5ukJ1B Lrgm2WgoQdNDpzK8xLut4fBKbPPRRlmXhetBesS9VyXwbi9ank GxWsyLW6VGScHKv8AC7sBmkxGIa3pZLNijMjzqbFxDWUrckHhq njdvZWHa1szM73EWfK6rha9AOqO8BQN7dhMxb2OM3RljSM1yNa nqjVRGby4bAwth6bPkBAoKuI7m2Hv5LTOyyyKSfImNcIttoeDI tMmKaOK5VtX0kvdUQx0/FIfPKPmurei/BtnwjMRMA+R9Ca6acG6KI6Sb74CV8UuDXC98hAiY51eIFh38Ar XB7tSvvK4NHIXPyCbWMAFAKDkFktUNJBd8maWok+iLgMAyIUYO 88SpSELUkksIQ3kEIQpAEIQgCNtDCiWNzD7Q8+B8VyLeOOTDhx ZGHvDgHNtmDa9Yjiaa2XZlTba2MyXr5A5w1FusOzk5ItpU2mxt dm3g5JtN7YGGcxucRlDuj1pe5oaECvFZTuZCHYgl7Q5rc2hqPZ JbzFaVXQWbqwvByEg8RoR2EcFGxO5Jc0tz5mkULXUII5EEXCT+ Ez0/wDRfzsdoSGObV07XjI5jcxdXLlbXI4Hh6/bYjkFlR/SRzMLXtylhGbVhcHAtPMEcSNUyv3NlbGYgGujplykGgbawobKF g93ZMPGIxFVrbDrGtKk8r6qj0s10XV0X2UG8bZpcO5kdWuzskb f2mGtDS2tD7kybkSYmVkUUhObL13chx7jSg717h9mPkeGCN4dy tTvJ4BPmwNkNw7KWLzTMf0HYFFVM39MukTKcY/UuyzjYAABoBQdwWSELomMEIQgDlfpd+1g7pf+mknBaj+qn5hbz ATr6Xj9bB/TJ8Y0k4dvUc6wo5mvZU6ceC5M/U/ue10H/Rh/nuzfJdj2uPWDjlFLkX0A991ebpyn6YLkDKWlrjXKcppp1Rpwql mTFEk2BB1DqmorW5rUHut3rZBj8jmvAdmaWllS1wbl4NqBQHT+ 9zG3gm+uyUWsHXMLP1nNtq48QfWqbHXXUFasa/rn3fBQNgbXhla6Rr2trd7HEBzXampqARWt6VNrpf2/vrC17shL70GQV0A42A1S3Ft4SPP7JReJIZXSqJiNosYOs4D3/Nc52hvfK+zQGtNb6uplJHYDYpdxRkfTpJHSCjSKurYudpyNAmx 0zfZbB0Tae/MEeYNOdwtRt6nv0olfaO/kr/smBva+/kLKlGzgBIQCchArS3EEmlgLLMYRpla2gDSWg3PECp81qhp613y UkQMftKeb7SRzhyrQeAsq4wJnZstpc8FwAygRnMOu5zasN+B1I 4VCxGEiAw5IDi40eMzqC1b9YEG9qWoDxWqMorpGWUX7i02NfUH oxiy7Nw3bGw+LQvmrGNaGxkUGZmYgGoBzOFB7gNV9O+j7/wBvw3/0x/8AIFEnmUf6iX6WMaEIVxQIQhAAhCEACEIQAIQhAEfE4Nr7mocN HNNHD3/otIilbo9rh+NtD4tt5KchQ4olSZDc6bgI/wAx/wC1avosz/XkDRyjbw/qdU+FFYoUbSdxow2EZGKNFOZ4ntJNyt6EKxVvIIQhAAhCCgDlX peaelgPCkgr21ZbyXPw5fQu0tmxTCkjA4cjcearxurhP5Ef5R8 lz5VS3P7nodH4vCmiNcot4OE1WJcu8DdbCfyI/wAo+SzG7OF/kR/lHyUeVP4ND8eqf8D/ACPn6YArR0DCOsTrw0pZfRP+G8L/ACY/yt+SyG7mG/ks/KPkrquxGa3xWqzuLPnQYeHm7y7f371n0cX4q25L6L/w/h/5TPyj5LL+A4f+Uz8o+SuoWf4/0M//ACFXtFnzm7o6WrXtpThp5rU4xWqHV43HJfSY2JB/Lb+UfJZN2PCPYb4D5K6jZ8fn+gierhL2PmOR8PJ1LcR7/calaJJIPuvNuYF7L6l/hMX3B4D5LIbMj+6PAfJW/afH5/oZ3dFnyVNGHvAiY64FGirnF1BWlNalfUu5uHdFg4I3CjmxxtI7 Q0Aqxbs+MaNUmOMNFApxJyTfsKlJNYRmhCE0WCEIQB//2Q==

و یک نوع کلید خاص داره که هر کلید سازی هم بلد نیست اونو بسازه ... کلید سازهای خاصی هستن که می تونن کلیدش رو طراحی کنن اونم با دتسگاه مخصوص این نوع کلید ...
http://www.forum.98ia.com/data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxQQERUUExQWFhQWGBUZFRgYGRUVHBoeGBoYHBYXFh UcHCghGBwlGxUWITEjJSksLi4uFx8zRDMsNygtLisBCgoKDg0O FxAQFCwcHB8sLCwsLCwsKywsKywsLCwsLCwsLCwrNywsLCwsLC wsLCwsNzcsKywsLCw3LCwsKysrK//AABEIAN0AbwMBIgACEQEDEQH/xAAbAAACAgMBAAAAAAAAAAAAAAAABQQGAQMHAv/EADwQAAIBAgMFBgQDBgYDAAAAAAECEQADBBIhBQYxQVETImFxg ZEyobHBQlKCFHKS0eHwByMzYqKyFWNz/8QAFgEBAQEAAAAAAAAAAAAAAAAAAAEC/8QAGxEBAQACAwEAAAAAAAAAAAAAAAECESExQVH/2gAMAwEAAhEDEQA/AO40E0VF2lihZtM55fUmB6SRQSO0ExInpz9q9VQ8DfYnMT38zS fEEiauOzMSblpWPE8fMGDQS6KKKApRvDtcYZV6uWAJjuhVLM/oBTeud723v2jGdmQGtIBbIniXGe5PWFRB+o1KJOwsVcCpediXY AtJPwsdFInkD71ehVCa2bj27Q4sdfADgfTU+lXxaQeqKKKoKKK KAqBt7Dm7hryD4mtvl84OX5xU+sGg5zgMQIJy6lkYZf8A2KDJk 8ePtVx3ebuMOjtHrB+9U3B/5d02wPwsvrauMPo61at37kXHXkyhh6EqftWYH1FFFaGjGYgWkZ 20CqWPprXLtmK926WJhgM7nj37xzZfRFQetW/f/FAWVskwLrd79xO9c08hHrSTBKbdtmaGdi1zTQS+ijygKPSs0ON 1MMGuu/EIAoJ68Psf4qtlK93cJ2VhBzbvH1/pFNKsBRRRVBRRRQFYNZooKFtJezxbrBM3JB0gdogMRzkqfamWx 2y3rfjmX5Aj5ioe+LG3iMymJtI50meyud4eHduca227ZFy2w4I xMTAOhA+tZWLlWDUfAYsXUDgRM6eRioO8uP7GyTJBALGOMKJMe J0HrWkU/eW7+1Y1kIbIsYdSpgyR2l4+Iyqq+ppmtntblq3EZjJ/dXrSPYWd7pe4O/bBzdDcvHPcg/7VCL61Z931AxLlj3soCDwk5vIzWVWgCs0UVpBRRRQFFFFAVg1m sGgqG89s3LwB6OnkHQ/fLXjBsSiE8cqz5xTLb1uLgPVR8uPyAqEBUUz3afu3E/LcMeTAMPmTUHbzi45B4CAPQz9a97KxPZvenhkRh5gkfWli3Cxn rUgzatx7kn1OtMt17ed7lzkIVfv8o/ipbiruVGPoPXT71Zd3sN2eHQcz3j6/0iqhnRRRVBRRRQFFFFAUUV5dgBJMCgU7xLoh6Eg+uv2qv3bpHC me2dpdoMq/D160hu3J8JPt51m3StjsSZniIPlx+te7La1FS4eQkaz4VvRprK tzWheu2bM6MxLdYWJA8TJq8LVFu2Q8TxBkEGCCOBB5GrLsTaJc ZLhBuKAZ4ZhwDR1kGa3GTaiiiqCiiigKKKKApbt+eyHTMJ+dMq i7Tt5rTDwn21osVJ9SRUC6NdeH9zSHau9jWsSbaoCi6MTOYx8R GsCAelNtpul5rmE7Q27zWiQeeVpGZJ4kGQR5edZorWy9/MPdYrqpLlVHxZgODeE8hVj2bte1fJyOCw0K8GHgVOoqs7tbr/srJbv2g0MT2kSp8Q34eA0MEQONed5R2BYoAH7Xu3BxiAePOaln xF+tPMxziKbbtJmuXH5KAo+/0/5VQt1d4C9pzd1a2JBAidNAR1mB5V0zdrCm3hkn4mGZvNo+0VYG tFFFaBRRRQFFFFAV4vJmUjqCPfSvZpLvBtBrWVUMEySePCI+tK KrjtzVu3hde3czaZwsBXI5n+h1qZiNiBrlu5csDtCRbVjlzDMZ gQdBpNSP/PXUBLMIAJJIHAcSfCobb2riAhtvaLKwdTqQYkREzEE6is7Wn6b v8cz9IgTHvVUGyrV7FXMO8OrFjHAjshbmOn+oBPhVttbXN23IG SAc5JEAD8p5z1qr7vYI/tr4ksCpVwp8XcGT0GVVFXSHeI3bsNa7NLaoBEQOnCfzeM8dac7 Px+fuOAtxRqvUfmTqPpWGfKPp41oxWGF5ZVirqZVhxU/fxqhtNZqFszEM6xcAFxdGA4eDDwNTaAooooCiiigDVP2xdz4hu g7vtx+tW28+VS3QE+1UUNLTzMn61nJY9vhFugqwlWBBGuo6cuN Lf2u3ZxBwmHwuZ7Qt5jAVFz8AGiZCiTTiyJ1mKn4e3Hrx8fEmk RVt99srZNvDdqlkMpu3HeVVo0REPByG7xUHmKX7j4N8VezN237 NbGdJICMZ7pYAy3dAIDD0qx77bm2dq2lVyUuoSbdwalc0ZgRwI IA9qZ7B2Vb2fZTD2E7iD9TE/ExjnP2q6DTMlwDnPAj+/rUgsLaEkwACST0A1J+ta8NZAkgQTxrVtXDG7ae2Oa8OvhPpVEX dEO9t79yc19y6g/hQaWxHXLr+qn9QNj4xbtsZdCsKynQqQIgjlwqfQFFFFAUUUUGC Krm2Nli2RcTQHQjoeo8KslJ958QEtAcywj041KEq3IAjko5dCZ qctwgz+E9OX960psYpSRAhtf7/AL6Uy2YwIZDwGnoeHzqQTLjEDT3qVZ1hogjhr1+vrUOyCvHVT1 +Y/vjWrbe3bOCt57jcdFUasx5BV+/KtQN0b3rcgqrbpbbv4nM1ywLaHVIJJ/VPGrRbcGrEL9oYBs3bWYW6BqPw3B+VvHoalbL2gt9SRKsph0PF T0P86zjcTkEAjO0hA0wSORPKoOKsSRiEYJcQd+fhZR8Sv5a68R WVOqK04S9nQMJEida3VQUUUUBVH3xxua8EB0Qa+Z1P2q8GuRbS xDviWVgRcZ4jxJgefKs59CVhsRDjx096sQDowZRmGoYAgGORE6 afeqlhDNxQRBzL5cTOvmB71cEes4iQMcxHdtMRzkoB9a8NsPDX nF5rSm4NJMkiOWpNbMNovv8AWveFbLdI5XB/yX+Y+lbgaWVC6AQOlLnxD28SbZ/03TPbPQqQHSPCVM/7j0pgKgbeYoi3hr2Lq7fuHS6PHuMT6VaifmFxSOHQ9Ohg+NLsQ hJYMBmynOp0W6oHxA8mHy56QaZrhRIZT3TqP6VHvrm7p4g6H4S OhHvRXnZ+0wUVwwe0wEPwI6Bxy8+RpsDVL2gbmFfMjASG7VCr3 FZeVy3bWSsGZUD8fSKbbJ2ovZo6uGssNDr3CPiB55ZB46jyqbD +isA1mqMMdK5FtHHnE37l/LCgMV8vgQ+5Bro29mN7HCXW55co820+9c02fZKWy0h1k5gD+FV 006Z3H8J6VjIMtn7PzuXzDLYVQFHgcpJ9c1TsVtZLdvNIY6ACR qWMCnm6WAVcOS4EMAG8lGp9y3tVXx1lTkIVYN1fbUifYUFg2Vj VvKxUyFdl014cfpXna20EtAyYa3kf3bKPfUUm3bvNaR1RM2qtE x8ZfWfMUp3me49xyyBQ2HiJJ0S6GJ8xmHvV3wOlXiblluyaGZD kbQwSDlPvFItg41nuOzgm3fsW3cH4QygpdHQaZTA61t3axiuXs 5pNl8rACIzAlR4/Cw9KbXbdpFa0wCo0gdO/MgHlw+lUG6rscLbzAiAQJ4lR8J9o9qY4jD5teDDgfsajbGkWwj GWt9wnrA7p9VK/OmFWBbcthgQwIYaiD3gdIKmq5ewF3D3jeRbZPea5bCd66CIbs3 kAGBmKkHh41cL1kN4EcDSfF7Pe7eQlyqqNVDMNRPeWDqdefSpR nBY5VXOpzWJ11BNo8wYnu/Ty4O1adRqOVV3A3Vf/AEoBEg90ot0HXgQBrJ1E8T4it+AxXZ3AgB7N5ygnW24BLJH5SA CPWkFf/wAUdoBVsWjMMxdogHKkDn4t8qQYawECL1yq4MSMkO0EEzqWBHj 51J3sxjXMdcmOxUCy5PIAdpcjxifUVs3Ww4u4hdDoAzTOjXjnf j4L86ze0Xp7XZYQg8RbM+ZGvzJqg468A1qeAclvII/3roW3GjD3f3TXM8VeIe3pmjMQvXumB4amrkqzbmAPYuEAAGzaA A4CBcIAPhNLdvWxcZQAJKXk14d9J4n/AOdOdxUDWbnHvKgMydSHnXzJpPtO8YRtNHWDpxcFAI48XqeCVu zbAxbsupvWLb8oZk5jzk+9P9qWg9tpZtZKkGCNJGU8tfrVb3TG S/YHILctjSNFOmkn61asZaUSG5TB6BuHzHyrU6ETYu1heuBgrIGA UhsvEDMpBBI4Ejrwqx1RMNdcXGs21RQxN1RDAhgFJYGMsZtCJn 3NXXCXhcRXHBgDSUbq13bc+fI1soqhSuFRAUyhQTm001/MDyOlL7Wy+3xJclh2cqzDQXCBCsByIDEGrLFAEU0OGYoub99CS We8UjlmLkliOgVT7ir/AP4f4YnPcYfEWYfrMJ7IgHrVgxW79i42bIA0kyNNTxJ61PwuFW 0uVAAB0rMmk0Xb1vlwl3yH1FcuuM/aDKVkW7pXjHwiS3kDy8K6Xvq0YO5+n/sK5PjSBn1OqMBpB7xQEeX8qmXY6XuEP8u54FB7A/zpHt1ABdnQW2z/AMDZhHj3RT3cIf5Ln/cP+o/nSPe/C5rt1cxWZ0mAQwHHrz96eK1bClMQktmy3sv8YE8hElpir7j7f4 o5EEdeY+nzrm2y8SCyNESLFw9STOafVfpXUryZlI9vtVxFMTGP ci4qFSHkqCplCQH1jlMxxnNVh2Lcys9vkDnT91+MeTA+4pLiXv dsSdLIB5CdQoJLTOknSOVbFxos3bM/F2nYxxzBhI+X0NILZRWBWa0CiiigKKKKCHtfBC/Ze2fxDTwPI+9cyO6WIYkNbYDKBI11DV1mipZsLNhbO/Z7WXmdW8NAIHoKrO+lhe3GZQcyCJEwRIkD2q80l3n2et20W4Mm oMfLypZwOaYR8mRRxysg8crjLJ/VXYrM5RPGBP3qjbu7ug3AzPmAuBwMsRE6TPCdavYqYwK8bgPi5 q0yOk8fSqlh9jY67jcPdDZMGgtm6lzR2a0boSAJ4hlYzXQqK0M Cs0UUBRRRQf/Zhttp://www.up3.98ia.com/images/69zx62g2fguq8fda7lgr.jpg

این تا اینجا ...
حالا اگه این درها بسته بشه چطور می شه بازش کرد؟!! هیچ راهی نداره جز همین راهی که بهت گفتم ... یک کارت محکم شبیه کارت اتوبوس عابر بانک یا کارت تلفن رو لای در می کنن از بالا به پایین می کشن و روی قسمت قفل با چند تکون زبونه رو کنار می دن و در رو باز می کنن ...
به این راحتی که من گفتم نیست ... اما راهش فقط و فقط همینه ... شهراد برای هر شرایطی آموزش دیده و این یکی از کوچیک ترین توانایی هاش بود ...

اما نقد دومت:
اینو می دونی که قبل از اینکه گناهکاری نوشته بشه و دلارامی وجود داشته من ترسا و ویولتی داشتم که از شیطنت یه شهر رو می تونستن به آتیش بکشن ... درون شخصت سارای من شبیه ترسا و یولت خودمه ... توی نقدای بالا در این مورد توضح دادم که سارا داراری دو شخصیته ... شخصیت اصلی سارا یه دختر قوی و محکم و همه فن حریفه که صد تا مرد رو می ذره توی جیبش! اما درونش یه کودک بازیگوش داره که بیشتر از همه شبیه ترسای خودمه ...
به چیز جالی هم اشاره کردیا! بعد از اینکه ترسای من نوشته شد نصف بیشتر رمانا شخصیت دختراشون شیطون شد ... اما نگران نباش من حواسم هست که دیگه طبق کلیشه های معمول سایت ننویسم و پیش نرم ... :-2-40-:
و نقد سومت:
بله من بارها بر می گردم و ا زاول پستامو میخونم ... اما هیچ وقت روی کلید ویرایش کلیک نمی کنم که در حین خوندن ویرایش کنم ... چون پستای من رو یکی از دوستام همزمان با تایپ من توی نات پد ویرایش می کنه و در پایان به من می ده که همه رو جایگزین کنم ... پس من به خودم زحمت نمی دم و با خوندن بیشتر، بیشتر و بیشتر توی داستانم غرق می شم ...

در آخر یک دنیا مرسی عزیزم ...:-2-40-::-2-40-:


سلام هما عزیز...
خسته نباشی..برای اینکه نقدم تکراری نباشه همه نقدارو از اول خوندم..
اول از همه خسته نباشی خانوم...انتخاب موضوعت جرات می خواست حتی اگه تا اینجای داستان شخصیت اصلی گی باشه...
امیدوارم تو این کتابت اطلاعات زیادی راجب این موضوع به ما بدی...
هما جان یه جا جمشید به اردلان گفت ترنس..تا اونجایی که من می دونم ترنسکسوول ادمیه با ظاهر زنونه(هیکل و حتی سینه ها) ولی الت جنسی مردونه که با اردلان مطابقت نداره و ربطی هم به گی ها نداره(چون پارتنر شهراده)
و نقد دیگه ای که داشتم راجب زمان بندی فعال و غیر فعال شدن دوربین هاست...30 ثانیه و 40 ثانیه...و اولش یک و نیم دقیقه بعد از اس ام اس سیگار شکلاتی...اول اینکه چه طوری شهراد دقیق یک و نیم دقیقه بعد از اس ام اسو محاسبه کرد و بعدم هر چقدر فکر کردم نفهمیدم چطور دقیق سی و چهل ثانیه رو از دست نمی داد مخصوصا بعد از پیدا شدن سارا چطور زمان از دستش در نرفت؟!!

سلام عزیزم ...
بله عزیزم همینطور که گفتم اطلاعات زیادی دریافت کردم که می خوام همه رو در خلال داستان و با لحنی که خسته کننده نباشه به خواننده هام ارائه شون بدم ...
گلم ترنس چیزی نیست که تو ذهنته ... اونی که تو می گی هرمافرودیت هستش ... دوجنسی ها با ترنس ها تفاوت دارن ... ترنس ها از لحاظ بدنی با من و شما هیچ فرقی ندارن ... یا زن کامل یا مرد کامل هستن ... در این مورد توی رمان بیشتر توضیح می دم :-2-40-:
شهراد آموزش های فوق حرفه ای دیده ... اگه زمان از دستش می رفت جای حرف داشت ... ساعتی که دستش هست بهش تایم رو می ده و ذهن اون هم شدیدا فعال و حساسه ... در آن واحد می تونه هم کارش رو انجام بده و هم تایم رو دقیق نگه داره ...
برای من و شما شاید سخت باشه ... اما برای کسی که آموزش دیده نه!
مرسی از نقدت عزیزم :-2-40-:


سلام!
واقعاخسته نباشی...
سیگار سبک کاملا جدیدیه توی رمانای سایت.
بهت تبریک میگم که تو پایه گذارش بودی
فقط چندتاسوال:
اصل داستان رمان رمانسه یا دارم؟
اگه شهراد پلیسه پس داییش چطور نمیدونه؟؟؟
اگه اردی وشهراد برن اونجایی که قراره برن(همونجایی که آزاد باشن واین حرفا....) جمشید میزارتشون زیر نظروشاید کارشون به س*ک*س هم بکشه....اونوقت میخوان چی کنن؟؟؟؟
مرسی گلم!

سلام عزیزم و مرسی
یه چیزی ما بین این دو ...
دایی هم جریاناتی داره ... کم کم واردش می شیم ...
مسلما شهراد و اردلان در این مورد هم فکر کردن و فکرایی دارن ... نگران نباش :-2-40-:
مرسی از تو عزیزم :-2-41-:

fatimal
1392,06,31, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام هما جون خوبی؟؟؟
هما جون خیلی خوب و قشنگ مینویسی
واقعا خسته نباشی عزیزم
من 15 سالمه و نمیدونم برطیق اون نوشته های اول داستان خوندن این رمان واسم مناسبه یا نه! ولی دیگه نتونستم از رمانت بگذرم:-2-14-:
تا اینجا که حس میکنم چیز بدیو تو من القا نکرده امیدوارم تا اخرش هم همین باشه(منظورم به خودمه هما جون ینی خدا کنه درک و عقلم طوری باشه این طوری نشه)
بازم تو رمانت نشون دادی که زود نباید قضاوت کرد حتی کسی که خیلی فک میکنیم بهش نزدیکیم و یکی از اعضای خونوادمونه مثل شهراد
که فقط به خاطر شرایط شغلیش مجبوره اون طوری نشون بده!!!! و جلوه کنه حتی به چشمامون هم نباید گاهی اهمیت بدیم و برای اینکه یه وخت بنده ی مظلوم و پاکی رو تهمت بهش نزنیم لازمه حتی 1 درصد هم که شده احتمال بدیم شاید واقعا اینی که نشون میده نباشه!

راستش من از وقتی به اینجای داستان رسیدیم خیلی بیشتر از داستان خوشم اومده
خیلی هیجان انگیز تر و جالب تر شده داستانش
فکر کنم اولین کسی هستی که داری این سبک داستان مینویسی واقعا ممنونیم خیلی خوبه
فقط یه سوال من شغل شهرادو درست متوجه نشدم!
میشه بگی اینی که میگم هست یا نه؟من فک میکنم شهراد یه پلیس یا همون مامور مخفیه که مجبوره به خاطر شرایط شغلیش این طوری وانمود کنه و حتی به خاطر اهمیتش مجبوره تو محیط خانواده هم این طور جلوه بده تا کسی شک نکنه!!! درسته؟؟؟شهراد پلیسه؟ یا شغلش یه چیزی مثل اینه؟من از اونجایی فهمیدم پدر سارا شهید شده فک میکنم به احتمال خیلی زیاد پلیسه وگرنه فک میکردم یه گروهن که کار مخفیانه ای رو باری انتقام یا چیزی مثل این انجام میدن!

هما جون میخواستم همچنین بگم که روانشناس بودنت خیلی تو این امر داستان نویسی کمک میکنه و باعث میشه بدونی و مام اطمینان پیدا کنیم که داستانی که مینویسی از لحاظ معیارهای روانشناسی تایید شده و رفتار غلطیو به ما یاد نمیده
مخصوصا واسه یه نوجوونی مثل من که الان تو سنی هستم که رفتارام دره شکل اصلیشو میگیره و هرچی که میخونم و میبینم و میشنوم تاثیر مستقیمی تو این امر داره
و این خیلی خوبه که نویسنده ای مثل تو هست که میشه کاملا مطمئن بود ازش
خیلی خوشحالم هما جون و خیلی رماناتو دوست دارم
امیدوارم همیشه تو کل زندگیت موفق و خوشبخت باشی عزیزم

از صمیم قلب ارزو میکنم که یه روزی بتونم از نزدیک ببینمت:-118-::-2-40-:
واقعا خیلی دوست دارم

راستش من همه ی رمانایی که تو نودوهشتیا گذاشتیو خوندم چون واقعا قلمتو دوست دارم دقیقا طوری مینویسی که باب میل منه :-2-27-:
هما جون شاید اولین نقدی باشه که دارم میکنم چون از موقعی که با نودوهشتیا بیشتر اشنا شدم و افتادم تو فاز رمان خوندن یه سری از رمانات تایپشون تموم شده بود و اولین رمان درحال تایپیک ه ازت خوندم روزای بارونی بود!
اون موقع ها خیلی چیزی برای گفتن نداشتم که بیام واسه همین نمیومدم زیاد ضمنا زیاد نحوه ی رمان خونی تو این سایتو بلد نبودم تا اینکه کم کم بیشتر فمیدم چی به چیه
ولی الان دیگه اومدم :-2-35-:
راستش هما جون وقتی رمانتو میخونم یه خیلی فکر میاد تو ذهنم ولی ازا ونجایی که با موبایلم میخونم معمولا و دم دستم اون لحظه ورق و کاغذی نیس و یکمی هم تنبلی خودم (:دی) جایی یادداشت نمیکنم و مجبورمیشم تو ذهنم نگهشون دارم
واسه همین شاید چیزای دیکه ای هم تو ذهنم بودن که الان هواس ندارم
ولی مهم هاش همینا بودن هما جوووووون
خیلی مرسی هما جووووونم بابت زحمتات
دوست دارم
:-2-40-::-8-:

fatimal
1392,06,31, ساعت : 12:58 بعد از ظهر
هما به طور واضح نگفته بود که چی کار دارن میکنن فقط گفت لباس نداشتن....:-2-22-: خب ماساژوره دیگه داشته ماساژش میداده:-2-37-:

ااا راس میگی چرا به فکر خودم نرسیده بود خخخخخخ
اصن یادم نبود اینو هههههه
اخه واسه خودممم خیلی سوال بود
اگه هم*ج****نی پس اول چرا با امید :-2-06-::-2-06-::-2-06-:؟؟؟
الان خیلی خندم میگیره بهش فک میکنم خخخخ

mahdis j
1392,06,31, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
سلام هما جون
الان که به اینجای داستان رسیدم دلم میخواد بازم از اول بخونم
خیلی جالب پیش رفتی. واقعا شکه شدم.منتظر پستای جدیدتم.

ثمره 82
1392,06,31, ساعت : 01:29 بعد از ظهر
بسیار ممنون از همای عزیز

هما جان یکدفعه شوکه شدم از خوندن اینکه شهراد و اردلان پلیس هستن

واقعا خیلی خوب داستان رو پیش بردی که من اصلا به فکرم هم خطور نکرد. خب این وسط یه علامت سوال دارم.... شهراد اگر سرگرده پس باید پرونده ای در نیروی انتظامی داشته باشه. در نتیجه داییش هم که سرهنگه و در حد یه سرهنگ اختیاراتی داره می تونه سر از کار شهراد در بیاره درسته؟ مگر اینکه کتک زدنه شهراد از طرف داییش هم نقشه باشه که بعید به نظر می رسه. منظورم به اینه که دایی شهراد یا نباید وارد بازی می شد و یا حالا که وارد بازی شده، یعنی نمی دونسته خواهرزاده اش یه سرگرده؟

میشه کسی بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خانواده اش بفهمن سرگرد باشه؟ اون هم با این تعلیمات و دوره های سخت نیروی انتظامی؟ و اینکه یه سرگرد برای سرگرد شدن باید سابقه کار نسبتا طولانی در نیروی انتظامی داشته باشه. طرف باید در حد مافوق بشری زرنگ باشه که کسی سر از کارش در نیاره.
این قسمت برای من ابهام داشت.

برات آروزی موفق بی پایان دارم. در ضمن در زمینه درس و ارشد هم برات آرزوی موفقیت می کنم. شما هم برای کنکور دکتری من دعا کن

dark.vampire
1392,06,31, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
سلام هما جان خسته نباشی بابت رمان قشنگت ممنونم .
من در مورد برخی واژه هایی که بکار می بری مثل ترنس و همین طور در مورد موضوع کلی داستان اطلاعات زیادی ندارم . به نظرم با توجه به روانشناس بودن خودت و اطلاعات دقیق و تخصصی که داری اگه قبل از پست ها یکم توضیح بدی ممنون میشم فکر میکنم کسای دیگه ای هم مثل من باشن.
پارازیییییییییییییییییییی یییییییییییت :
من ی مشکل بزرگ دارم اصلا با فضای نودهشتیا آشنایی ندارم برای همین نتونستم عکسا رو ببینم و دارم از فضولی میمیرم لطفا کمکم کن !!!!

راضيه76
1392,06,31, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
سلام هماجوون.....
اميدوارم هميشه خوش و سلامت باشی....
هماجون رمانت فوق العاده اس....من همونطور ك گفتی برای شهراد صبر كردم و زود قضاوت نكردم....دلم خيلی براش سوخت...شخصيت خيلی قوی ای داره،همه ی درداشو مخفی ميكنه و... خيلی خوب نوشتيش و توصيفش كردی...خيلی تاثيرگذار...ك زود قضاوت نكنيم...درمورد هيچكس...من ك اينو خوب فهميدم...فقط يه سوال از وقتی ك گفتی پليسه برام پيش اومده..يعنی خانواده اش نميدونن ك اينطور اين پسر رو ترد كردن؟
خيلی فكرمو مشغول كرده بود ك پرسيدم....بازم منتظر پستای قشنگ و هيجان انگيز و غافلگيركننده ات هستم...
موفق باشی....:-2-40-:

melikbelik
1392,06,31, ساعت : 02:10 بعد از ظهر
باید اعتراف کنم که پروسه ی داستان عالی بود..... حتی یه درصدم فکرشو نمیکردم که اردلان فیلم بیادو از خودشون باشه....
عالی بود خیلی خوب بود....دهنم وا مونده بود اصن.... کلا از داستان خیلی خوشم میاد مخصوصا که پلیسی هم هست...
و این که قسمت های پلیسیش خیلی قوی کار شده....
خیلی دلم میخواد بدونم ساسان چی شده . کی بوده...کلی ذهنمو مشغول کرده...
در کل باید بگم خیلی حال کردم خیلی توپ بود....
مرسی هما جون....:-2-40-:

nooshin sa
1392,07,01, ساعت : 10:16 قبل از ظهر
هما خانوم گل که با خلاقیت و نبوغی که در نویسندگی داری باعث می شوی ما خواننده ها اینقدر مجذوبت شویم من درست پسری هم سن وسال شما دارم و به نوعی جای مادرتون به حساب میام ولی احساس میکنم که طرز فکرت با من برابری میکنه و یک جورایی همسن وسال خودمی و خیلی هم با تجربه تر شایدم پخته تر از من و این به خاطر ارتباط و درک زیادی هست که از اجتماع اطرافت داری موضوع داستان کشش خوبی را ایجاد کرد و هر قسمت از قسمت بعدی جذابتر شده امیدوارم این روند تا پایان داستان به خوبی پیش بره ولی یک انتظار از شما دارم که این انرژی را که از شروع داستان با خود داشتید و به این خوبی پیش بردید تا آخرش حفظ کنید و پایان داستان را چنان تمام کنید که طعم چشیدن این رمان تا زمانهای زیادی برای ما باقی بماند این مسئله ای هستش که اگر همه نویسنده ها رعایت کنند نوشتهاشون ماندگار و تک میشه من فکر می کنم آهسته و پیوسته رفتن به مقصود رسیدن و نتیجه ی خوب داشتن را به همراه داره . موفق باشید دوست عزیز:-118-:

*a.n.i.t.a*
1392,07,01, ساعت : 04:32 بعد از ظهر
یه سوال
یه دختر به اون سن و سال چجوری میتونه توی اون همه رشته ورزشی موفق باشه به نظرم یه خورده اغراق شده بود،اینکه تو خیلی از اونا مدال داشت یه خورده دور از ذهن بود...
حد اقل یکی دوتا نه اون همه رشته باهم همشونم ماشالا توش گل کاشته بود...

Rana.S
1392,07,01, ساعت : 04:53 بعد از ظهر
سلام.
نقد نيست. فقط يه ايرادگيري محضه!
خانوم هما خانوم! توي يكي از پستاتون نوشته بودين شهراد 27 سالشه و توي پست ديگه نوشته بودين سرگرده! بد نيست بدونين حداقل سن لازمه تو ايران براي نائل شدن به اين درجه، 30 ساله؛ پس طبعا شهراد و اردلان 27 ساله نمي تونن سرگرد باشن!

sondos:)
1392,07,01, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
سلااام
خوب من از همون اول حدس میزدم شهراد پلیس باشه اما امیدوار بودم اینجوری نباشه!!
آخه چی میشد پلیس نباشه یا هم پلیس باشه هم گی؟؟؟:-2-27-: اونطوری داستان جذابتر بود
امییییدوارم شهراد وسارا در آخر عاشقه هم نشن!!چون خیییییلی تکراری میشه و کاملا قابله پیش بینی
با تشکر از هما

sondos:)
1392,07,01, ساعت : 06:32 بعد از ظهر
و یک سوال....
یعنی شهراد از 17 سالگی که از خانواده طرد شد پلیس بود؟؟؟؟؟!!!
بنظره من اگه اینطوری باشه اصلن عقلانی نیس

m Д 러 в υ β Ξ
1392,07,01, ساعت : 08:47 بعد از ظهر
سلام هماجان
من یه نقد کوچیک داشتم :)
هما تو رمان درباره سارا اونجا که گفتی هم مدال تیر اندازی هم مدال شنا هم کمربند مشکی جودو و ... گفتی بنظرم کمی اغراق بود ... !
البته تو رمانت برای شهراد و اردلان هم تعجب برانگیز نشون دادی بنظرم اغراقش کمتر شد !
رمانت رو دوست دارم با پست های اواخر ، رمان جذاب تر شده ... !

fatimal
1392,07,01, ساعت : 10:19 بعد از ظهر
هما جون یه وسال دیگه ببشخید البته

ینی شهراد از همون وقتی که اظهار میکرده که من با پسرا بیشتر حال میکنم (همون قسمتی که داشت خاطراتشو مرور میکرد این حرفو تو بچگی به مامانش گفته بود!) از همون موقع پلیس بوده و فقط برای یه هدف خیلی مهم (که شاید عملیات تروریستیه،جنگ ایران و عراقه یا حمله به ایران یا مسائل مهم امنیتی کشوره و هرچی مث این یا یه کدوم ازینا) اینطور وانمود میکرده؟؟
ینی از زمان خیلی زودی به این کار روی اورده و از همون موقع تعلیمش دادن؟(همونطوری که توجواب به نقد دوستان گفتی اون برای این کارا اموزشای خیلی سختی دیده و بنا براون چیزی که خودم فکر میکنم این اموزشا زمان کم براش کافی نیست و مدت خیلی زیادی باید براش صرف شه تا اموزنده با اونا کاملا خو بگیره!)


هما جونم خسته نباشی و بازم مثل همیشه مرسی از زحمتات
دوست دارم
فلن :-118-::-2-14-:

tคгค
1392,07,02, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
رمانت خوبه ولی یکم هیجانش کمه

mana22
1392,07,02, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
هما جون به نظر می یاد ترسیدی و بی خیال گی بودن شهراد شدی
اگه این طوری باشه تو هم در جا زدی و یه رمان نوشتی مثل بقیه

SaMiRa.jigli
1392,07,02, ساعت : 03:52 بعد از ظهر
سلام هما جان
خوب مارو پیچوندی ها؟؟این رمانم که پلیسی از آب دراومد
من رمان رو تا اینجای داستان کامل خوندم.چون تازه الان تاپیک رمان رو پیدا کردم.برای همین هم اولین باره به تاپیک نقد سر زدم
واقعا دست مریزاد هما جان؛ موضوعی رو انتخاب کردی که عرف جامعه اجازه نمیده راحت درموردش صحبت بشه.حتی صحبتش از نظر اکثریت قبح داره.آره منم در ابتدا فکر خوبی نکردم از این داستان.ولی با دیدن کلمه ی ترنس و تدونستن مفهومش با یه سرچ تو گوگل تونستم با این کلمه و حتی بیماری آشنا بشم.
فردی که مایل به تغییر جسم و اندامهای جنسی خود به جنس مخالف باشه.
بله ترنسکشوال یه بیماریه ولی بهتره بگیم که یه بیماریه جسمی هستش زیرا که یه روح سالم اسیر یه جسم اشتباه شده.
ترنسکشوال یه میل جنسی نیست مثلا همجنس خواهی،ترنسکشوال یه آدم عادی هستش که جسم اشتباهی داره و باید با عملیات پزشکی به جنسی دلخواهش برسه.
و بعد از رسیدن به اندام جنسی دلخواهش شروع به میل جنسی میکنه مثل تموم آدمهای عادی.
خیلیا میگن ترنس ها منحرف و خیلی راحت از مساءل جنسی صحبت میکنن ولی نه هر ترنسی این بستگی به تربیت خانواده داره.
خیلیا میگن که تغییر جنسیت حرامه نه حرام نیست اتفاقا اسلام ما اون رو نقض نکرده و حتی آیت الله خمینی فرمودن اگر که پزشک تشخیص بده بهتره که انجام بشه.
تغییر جنسیت همانقدر در خلقت خدا تغییر ایجاد میکنه که تغییر درخت به کاغذ ایجاد میکنه.
تغییر در مخلوق خدا یکی از راه های رسیدن به آسایش و کمال و پیشرفت میشه پس چرا بد باشه خیلی هم خوب و پسندیده ست.
اینارو گفتم واسه اونهایی که صداشون دراومده شاکی ان و معترض ولی یه تحقیق خیلی کوچولو نکردن که شاید بهتره گفته بشه این حرفهایی که ناگفته موندن و جامعه ی ما از همین ناگفته هاست که قضاوت اشتباه میکنه.
هما جون مرسی خانومی اگر تو این موضوع و حرفهارو پیش نمیکشیدی شاید منم در نادونی و قضاوت اشتباه خودم درجا میزدم.
داستانت واقعا جذابه بوقتش هیجانم داره.این داستان سرشار از اطلاعاته.از این پست به بعدشم مشخصه که هیجانات در حال استارت هستن.
شهراد قصه ما واقعا دوست داشتنی هست.سارا هم که دست مریزاد داره دختری که در ظاهر دختره ولی حتی قدرت یه مرد رو داره.دختری که اونقدر جربزه داره که سعی در گرفتن انتقام داداشش داره.داستان هنوز خیلی معماها داره و خیلی جاهاش هنوز پوشیده هستن.
اینکه دایی سرهنگ شهراد یا از پلیس بودن شهراد بیخبره؛اینکه خونواده و فامیل بیخبرن؟
خب اینا رو با پستای بعدی که تویه عزیز لطف میکنی و میزاری متوجه میشیم.
مرسی هما جان واقعا ممنون
همیشه داستانات ناب هستن و تک
قلمت حرف نداره
قلمی که خیلی راحت با احساسات ما خواننده ها عجین میشه
ممنون عزیز

mehrnaz_k
1392,07,03, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
و یک سوال....
یعنی شهراد از 17 سالگی که از خانواده طرد شد پلیس بود؟؟؟؟؟!!!
بنظره من اگه اینطوری باشه اصلن عقلانی نیس

درسته عقلانی نیست ولی نوسنده نگفته چرا و به چه دلیل از خانواده طرد شده و مشکلش با اون دوتا پسر فامیلشون دقیقا چی بوده ...
بهترین زمانی که میشه برای پلیس مخفی شدن شهراد حدس زد زمانی بوده که پدرش از خونه بیرونش کرده

PaRIi-Sa
1392,07,03, ساعت : 10:32 بعد از ظهر
سلـــــــــام:-2-25-:
تبریــــــــــک واسه تاپیک نقد:-2-40-:
میدونم یکمی زیادی دیر گفتم
اول از همه یه خسته نباشی بهت میگم
سیگار کلا متفاوت...هم تفاوت با داستان های دیگه ای که نوشته ای و هم فکر کنم با داستان هایی که کاربرا مینویسن(البته اگر اشتباه نکنم)
سارا که شخصیتش مشخص شد...شهراد هم تا یه جاهایی(فکر کنم)...میمونه اردلان و یکمی هم ارسلان که من هنوز نفهمیدم خواهره،برادره چیه؟:-2-17-:
روند داستان هم که پیش میره عالیه...من خودم سیگار رو دو سه باری خوندم تا کلا حسی که تو خوندش باید داشته باشو پیدا کنم...
وای دیگه عکس های فرید رو نگو که حرف نداشتن:-2-29-::-2-29-:
یکی از دلایلی هم که همه باعث میشه داستان رو دنبال کنن شخصیت های داستانن...که اینم متفاوتـــــــــــــــــه
نمونه ی شهراد تو جامعه کم نیستن(منظورم شغلش که ماساژورو از نظر همه *ه م ج ن س ب از* نیست...اینکه خانوادش خوردش کردن واسه ی کاری که نکرده)
منتظر روزه هستم که روند داستان به جایی برسه که اقای شاهد به شهراد افتخار کنه:-2-32-:

بازم ممنون واسه ی ایده های نابی که داری:-120-:

ٍElina.v
1392,07,04, ساعت : 12:42 بعد از ظهر
سلام به هما پور اصفهانی عزیز...
من اکثر رمان هاتو خوندم اما این اولین باره که میام یکی از رمان هاتو نقد می کنم.
می دونم که کارت خیلی بالا تر از اونیه که بشه ازش نقد کرد، این رمان خیلی خیلی پخته تر
و قوی تر از قرار نبود و رمانای دیگه ات هست...هر چند اونا هم خوبن ولی این خیلی متفاوت تره
و معلومه که با فکر نوشته شده و همین طوری واسه سرگرمی نیست...
الان هم واسه نقد اینجا نیستم فقط اومدم که بهت قوت و نیرو و انرژی بدم!:-2-16-:
فقط اگه میشه یه کم سریع تر پست هارو بزاری ممنون میشم، البته اگه میشه...
بازم ممنون واسه قلم خوبت، توصیف صحنه و شعر ها و بیان احساسات شخصیت ها که عالین:-118-:
امیدوارم موفق باشی:-2-40-:

campfire
1392,07,04, ساعت : 05:06 بعد از ظهر
سلام
هما جان !
من نوشته ات را تا اینجا که هست خیلی دوست دارم ومشتاقم که تا اخر اونو دنبال کنم :-118-:
اما نکته ای که میخواست بگویم اینکه تا قبل از صحنه پلیسی رمان واقعا فکر میکردم که شهراد در نوجوانی در معرض نوعی تعرض ویا شاید پیشنهاد ناخواسته و ضالمانه
ج٭ن٭س٭ی از طرف دوستان یا اقوام دون صفتش قرار گرفته و یا تا مراحلی هم گول خورده:-2-30-:(چون جوابی به سوال مادرش نداد فقط سر به زیر انداخت واسباب توهمی را فراهم کرد) وبعد وخیلی زود متوجه شده اما تو حساب مرام بازی تبن ایجری یا ترس وخجالت از مطرح شدن ورفتن ابرو انرا مطرح نکرده یا از دوستانش حمایت کرده:-2-41-: واین باعث شده که دوستان لامروتش دوستیشان را به قصد حفظ ابروی خودشان بفروشند.
این کار اسباب توهم برای اطرافیان بوجود اورده که شاید او اینکاره باشد .چون خود شهراد میداند که چه بوده وگذشته ارامش دارد ونماز میخواند:-77-: ورفتارش در تناقض با هم نیست .
البته به نظر من پردازش به ای ناهنجاری رفتاری به این معنی که چرا نباید دوست نابکار را به اصالت وارزشهای شخصی خود برتری داد شاید نوعی اموزش عمومی در خلال خواندن رمان باشد. و با تغیر جهت دادن رمان به پلیسی و در امدن از حالت مگو ناهنجاری رفتاری پنهان, انتقال نکات اجتماعی به گروه سنی جوانتر شاید لازم هم به نظر بیاد.
موفق باشید:-53-:

Doni.M
1392,07,05, ساعت : 05:18 بعد از ظهر
سلام عزیزم ...
منم یه سوال مشابه دارم .. این که چرا از سن هفده سالگی طرد شد ؟ یعنی از همون موقع این ماموریت رو شروع کرد یا دلیل دیگه ای برای طرد شدن وجود داشت ... ؟
نمی دونم .. شاید به این جواب توی پست های بعدی جوابی داده بشه .. ولی در کل ، الان اردلان یکم واضح شده .. سارا هم دلایلش موجهه .. دوست دارم دلایل شهراد هم بدونم ..
تا این جای کار رو دوست داشتم .. قلمت سبز :-118-:

(^_^)p
1392,07,05, ساعت : 07:47 بعد از ظهر
دوزتان خواهش می کنم کمکم کنید !!!!!!!
لطفا مسیر دقیق رو بهم بگید که چطور بتونم عکس ها رو ببینم دارم از فضولی میمیرم !!!:-2-36-:
جوون مرگ میشم خونم می افته گردنتون هاااااااااا:-2-27-:


دوست گلم اگه منظورت عكس هاييه كه هما جان با مضمون سيگار شكلاتي گذاشته بايد بري به گروه طرفداران هما
اينم لينكش:
گروه طرفداران هما پور اصفهاني (http://www.forum.98ia.com/group3850.html)

و بعدشم (عكس هاي مخصوص رمان سيگار شكلاتي ) رو انتخاب بكن
يا علي

باران 69
1392,07,06, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
نقد من.

مهم ترین چیز که ترغیبم کرد، سیگاری بشم؛(!) شروع متفاوت رمان بود. من توسکا، جدال پر تمنا، تقاص و یکی دیگه که یادم نمی یاد اسمش چی بود رو خوندم. می شه چهار تا رمان. قلمت رو می شناسم. ایده آلت رو هم می شناسم. ولی این رمان برام متفاوت بود. شروعش جوری بود که این فکر به ذهنم می اومد، خودت نیستی!

از عشق نوشتن در این سایت، چیز جدید نیست. اکثریت رمان ها عشق رو دارن روایت می کنند. یکی جنایی، یکی خانوادگی و یکی اجتماعی. در پست های اول رمان، خبری از عشق نبود! حتی نوید هم نمی داد!
یه شخصیت درد کشیده ی متفاوت و افسرده بود که سیگار دود می کرد و کنجاوی منو بدجور بر می انگیخت که ببینم، این بشر کیست!
با توجه به این که می گفتی، متفاوته و پست اول( مشاورا و اینا) حدس زدم، قضیه یه ربطی به هم جن.سگرایی داره!
اول فکر کردم، داستان قراره داستان یک مرد هم جن.سگرا باشه که از طریق رو.س.پی گری، امرار معاش می کنه. پست اول دقیقا اینو در ذهن من به وجود آورد، این وسط حالا عاشق هم باشه!
بعدش به این نتیجه رسیدم که یک گی، که می خواد از کشور بره و داره برای پول تلاش می کنه. و در آخر، وضعیت اصلی. اینو من یه جور ایراد می دونم، سرنخ ها باید از اول رمان داده می شدند، این که ذهن من منحرف شد؛ بیش تر این رو به من می فهمونه که نویسنده تصمیم نگرفته بوده دقیقا چی بنویسه. به خصوص که در دیالوگ ها خصوصی اردلان و شهراد هم هیچ سرنخی نبود. من رمان رو دقیق خوندم، بعضی از پست هات رو چندبار می خوندم. این شوک های فکری، اصلا آماده گری نداشتند.

به نوعی خوش حال بودم که یه نفر که خیلی پر طرفداره و حداقل هزار نفر دارن رمانش رو می خونن، می خواد از موضوعی بنویسه که به افراد یک چیزی یاد بده. این که هم جن.سگرا ها آدم های بدی نیستند!
برای همین به نوعی بعداز این که فهمیدم پلیسه تو ذوقم خورد! چون اگر بخوای واقع گرایانه بنویسی،( این که پلیس، پلیس هم.ج.ن.سگرا قبول نمی کنه.) این فرد تا الان فیلم بازی می کرده. مگر این که باز بخواهی معادلات همه را بهم بریزی و سر از یک سازمان ناشناخته در بیاریم! که واقعا احتمالش کمه.(سرگردین...)
در مدارس به بچه ها آموزش داده نمی شه و البته اگر هم داده بشه، چندان ماندگاری نداره! این رمان هایی که دختربچه ها می خونند، معادلات زندگیشون رو تعیین می کنه. پس این جا یه تریبون بزرگه! یه تریبون بزرگ برای آموزش!

شاید هم همون پست های اول کافی بوده، برای این که رمان چیزی رو آموزش بده. نمی دونم! باید خواننده های دیگه بگن که چه قدر نظراتشون عوض شده. یا در واقع افکارشون چه تغییری کرده.

تو پروفت هم که گفتم، عشق بین یک مرد و یک ترنس ام تو اف، اصلا هم جن.سگرایی دیگه حساب نمی شه. قضیه به نوعی حل شد. گرچه من هنوزم، یک سری چیزها تو کله ام هست!

برعکس شهراد که درد رو با تموم وجود نشون می ده، حالا چه شعرها، چه افکار و رفتارهاش، سارا خیلی سطحیه. اصلا به نظرم پخته نیست. در حالی که چنین کسی باید یه زن پخته باشه، نه یک دختر بچه. اون مثل معروف که ارزش آدم ها به دردهاشونه؛ به نظرم بخاطر از دست دادن برادرش و بعد آسایشگاه رفتن مادرش. خیلی خیلی باید پخته تر باشه.

افسرده نشون دادن شهراد، یکم کلیشه اس. سیگارش، شعرش، آهنگش و اینا. خیلی دوست داشتم با توجه به این که خاصه، افسردگیش هم خاص باشه! حالا نمی دونم چطور! نظرم بود!

دیگه چی مونده؟ :-2-31-:
آهان بذار من رگ بنی اسرائیلیم رو دوباره رو کنم!

می دونی رمان خیلی شلوغه! یادته می خواستی اسم رمان رو بذاری شکلات تلخ، حالا من می ترسم اصل رمان در مورد اردلان باشه! بخصوص که عکسش رو هم گذاشتی! حالا نمی دونم اسمشون رو عوض کردی، یعنی شکلات تلخ شده سیگار شکلاتی! یا قراره اردلان جون بیاد وسط؟
یه جورایی یه پام تو هواست الان، می خوام از شهراد برم در زندگی سارا چادر بزنم که اردلان پیداش شده! اعصابم بهم ریخته!
جمشید هم قطعا حرف ها داره! حتی دایی اش!
اون سرهنگه!
:-2-43-:

چرا بقیه با ساسان و سارا مشکل داشتن؟ یعنی من مشکل داشتم که مشکل نداشتم؟
ساسانم این طرف!

می خواستم دیگه نخونم! ولی یه جورایی، داره بهم الهام می شه که دوباره قراره افکارم بهم بریزه!
دارم دچار سیگارشکلاتیوفوبیا می شم! هی می ترسم شوک بهم وارد بشه!
چون شعار دادم، قضاوت نکنید! منم قضاوت نمی کنم...!:-2-39-:

ولی خدایی عجب پلیس های همه فن حریفی، یکی مدال شنا داره اون یکی معلم رقص و ماساژوره! والله!

بگذریم.

خسته نباشی، موفق باشی. :-2-40-:

بازم بنویس!
چه قدر کم می نویسی! اِهِ!







سلام یگانه عزیز و ممنون بابت اطلاعات علمی مفیدت ...
من قصد بیان اینا رو توی داستان با یه لحن داستان گونه هم دارم که کسایی که اطلاعی ندارن از اون طریق متوجه خیلی چیزا بشن ...
با این وجود ممنونم ...
و اما نقدت :
ببین عزیزم ... من الان خیلی جواب بازی نمی تونم به سوالت بدم چون معماهای داستان شکافته می شه ... فقط این رو بدون که من به عنوان نویسنده این داستان خیلی خوب می دونم چی می نویسم و هر جمله و هر حرکتی که الان می نویسمش دقیقا کجای داستان سر در می یاره و به چه درد می خوره ...
فقط یه مثال برات می زنم ... نگاه های اردلان و شهراد به هم ... چند جا ذکر کردم نگاه جدی اون دو به هم دوخته شد و این تناقض رو نشون می داد ... شخصی مثل اردلان کجا می تونست خشن و جدی باشه؟!!
و توی حرفاشون ... به قدری باید بی نقص نقشه عملی می شد که هیچ حرفی نمی تونستن جز هدفشون بزنن ... واقعا نمی تونستن و این بعدا باز تر هم می شه ...
اینکه در ادامه چی می شه رو که نمی شه گفت ... اما در همین حد بدون که موضوع اصلی رمان من همجنس گرایی، همجنس بازی، دو جنسه ها ، و ترنسکشوال ها هستن ... شاید شخصیت اصلی مسیرش عوض شده باشه اما هنوز چیزی تغییر نکرده ... می شه حرفا رو در قالب های دیگه هم بیان کرد که این هدف اصلی من در این رمانه ...
شاید پستای اول حرف زده باشن و برخی چیز هم آموزش داده باشن ... اما این چیزا در برابر بقیه چیزایی که خواهم گفت یک دهم هم نمی شه ... خیلی آموزش های دیگه در خلال داستان می گم ...
سارا شخصیت دو بعدی داره و چیزی که الان اصولا ازش دیدم یک بعد درونی اون بوده ... سارا وقتی شناخته می شه که عملش رو ارزیابی کنیم ... پستای سارا چون احساساتش رو بیان می کنه بیشتر دم از شخصیت کودکانه درونش داره ... اما پستایی که از زبون راوی بیان می شه بیشتر عمل سارا رو نشون می ده و اونوقته که می شه پخختگی سارا رو دید ... سارا شخصیت بسیار محکم و شکست ناپذیری داره که در ادامه خواهیم دید ...
قربون شکل ماهت برم! افسردگی که دیگه خاص و غیر خاص نداره :-2-27-: می فهمم منظورت رو ... شعر گفتن شهراد به نظرم خاص بود ... کسی رو ندیده بودم که تو ناراحتی شعر بگه ... اما خوب ناراحتی شهراد جنبه های دیگه هم داره ... کم کم بهش می رسیم ...
اسم رمز اردلان قرار بود سیگار شکلاتی باشه و شهراد شکلات تلخ که خوب حالا برعکس شده ... اردلان و شهراد یه جورایی هر دو شخصیت اصلی هستن ... شهراد یه کم اصلی تره ... اما اردلان هم خارج از گود نیست ...
داستان هنوز شلوغ نشده! صبر کن حالا :-2-35-:
دلیل گیج شدنت پیچیده بودنشه ... به نظرم الان که همه چی مشخص شده بازم برگرد از اول بخون ... کمک می کنه بهت ...
نه عزیز تو مشکل نداری ... اونا هم مشکل ندارن ... بعضی ها درک برخی چیزا براشون سخته ...
مرسی از نقدت عزیزم:-2-40-:



من جای مامان سارا نفهمیدم ..ک تولدشون که بود پس چرا پرورشگاس؟

عزیزم اولا خاطرات سارا همه فلش بک از گذشته هستن ... یعنی چیزایی که یادش می یاد همه از گذشته ها هستن ... دوما آسایشگاه! نه پرورشگاه!



سلام خانم پور اصفهانی عزیز قبل از هرچیز تبریک ..تبریک به خاطر پرده برداری از رمانی که من به شخصه ازتون انتظارشو داشتم..راستش من قبلا رمانهای قرار نبود وتوسکا رو خوندم و اخیرا هم که روزهای بارانی باور کن وقتی اسم رمان جدیدتو دیدم توی انجمن پیش خودم گفتم لابد ادامه ی زندگی توسکا وارشاویر یا ترسا وارتان واحتمالا بچه های اوناست ولی... دوست نداشتم اینجوری باشه ..من قلمتو خوندم خانم پوراصفهانی ازش اطلاع دارم پر باره ولی شیطون ..چقدر دوست داشتم یه رمان دیگه بنویسی که اون باشه که من میخوام که ازت انتظار دارم ..خوشحالم که شروع شد..اما درمورد سیگار ازت یه خواهش دارم ..لطفا روشنم کن قلمت توی پستهای اول رمان منو متوجه یه فضای دیگه کرد باورت نمیشه هما جان باهر پستی که میخوندم چقدر هیجان به من وارد میشد اما خیلی زود احساس کردم که از اون فضا کشیده شدم بیرون روند داستان تغییر کرد پستهای اول با این اخریا یه تناقض نا محسوس داره .. (همش فقط یه نظره
) همش این فکر تو سرم دور میخوره که روند اصلی داستان این نبود خواهشا قانعم کنید..به هر حال شما خانم پور اصفهانی هستید ومن مخاطبتون.. این رمان برام خیلی باارزشه دوست دارم با فراق خیال بخونمش بدون فکرهای مزاحم ..منتظرتون هستم:-2-15-:....

فعلا:-2-40-:

سلام عزیزم و ممنون ... شما به من محبت داری ...
قلم من توی کل داستان یکیه ... روند داستان یه تکونی خورده همین و بس ...
برای همینم بچه ها گاها دچار دو گانگی شدن ... اما نگران نباشین ... همه اون چیزی که مد نظرتون هست توی رمان وجود داره ...

مرسی عزیزم :-2-40-:



خب نقد خودم:mrgreen:

هما جان عزیزم قبلش خواستم این حرفا رو بزنم که کدورتی پیش نیاد :-2-15-::-2-14-:

ببین عزیزم فکر کنم متوجه شدی تا الان که من عاشق تک تک رمانات و شخصیت خودتم و خودمو دوستت میدونم پس خواهش میکنم وقتی اینو میخونی فکر نکن که مخالفم یا دارم تو کارت دخالت میکنم یا در کل یکیم مثل خیلیای دیگه که با طرز حرف زدنشون دلت رو میشکنن من فقط به عنوان یه خواننده یه طرفدار چه بدونم یه دوست حالا هر چی دارم اون حرفی که تو دلمه رو میزنم...:-2-37-:

امیدوارم ناراحت نشی...:-2-15-:

ببین گلم تو وقتی سیگار رو شروع کردی انتهای پستت نوشتی که شروعش بعد از اتمام روزای بارونیه... خب این خیلی خوب بود چون تو روزای بارونی وقفه نمیفتاد... اما بعد یه مدت گفتی برای تنوع چند تا پست میزاری و کم کم طوری شد که اون حرفت به کنار رفت و رمان روی روال خودش افتاد و ذهن همه رو درگیر کرد... ( من با سیگار مخالف نیستم و حتی انقدری دوسش دارم که کم کم داره جای قرار نبود رو که تو ذهنم سلطان تمام رمان هات بود رو میگیره پس فکر نکن مخالف سیگارم )...

خب به نظر من تو اولین اشتباهت این بود که اون شب واسه تنوع اون پست رو گذاشتی و این باعث شد بچه ها تشویقت کنن و تو خودتم کشیده بشی سمت سیگار و کم کم روزای بارون ( بر خلاف میلت ) واست رنگ باخت... من خودمم مثل توام یه کار که میکنم اگه یه چیز دیگه بیاد تو ذهنم اونو ادامه میدم متاسفانه... تو تاپیک روزای بارونی گفته بودی که احتمالا تا صفحه ی 16 تموم میشه حالا ما اگه پیش خودمون بگیم تو با هنرمندیت میتونی بیشتر ادامه بدی تا 20 میشد ادامه دادش تا تموم شه به نظرت جای این 4 صفحه پستی که واسه سیگار زحمت کشیدی واسه روزای بارونی مینوشتی تا الان تموم نمیشد؟؟

ببین این تنها مشکل من نیست مشکل خیلی از بچه های محصل دیگه اس که با شروع درساشون نت رو باید بزارن کنار.... به نظرت حق ماست که بریم در حالی که مطمئنیم 20 روز بعد از رفتنمون رمان تموم میشه؟؟ و ما باید 9 ماه تمام منتظر بمونیم تا دوباره تابستون شه و بیایم و اون دو سه صفحه ی مونده رو بخونیم...

عزیزم میدونم درس و مادرت مهم تره و من خودم از اولم بهت گفتم حتی اگه شده بیا بگو دیگه ادمه نمیدم و این رمانا نصفه میمونه... باور کن کسی که دوستت داشته باشه نه دلت رو میشکنه نه مخالفت میکنه... منم یکی از اونام که گفتم هما درس و مادرتو بچسبو نوشتن رمان رو تمام زندگیت نکن.... چون تنها چیزی که واست میمونه اوناست و ما طرفدارا در آخر هر چقدرم طرفدار دو آتیشه باشیم روزی میرسه که یه رمان رو دست رمانت بزنه ( فکر نکنم:-2-22-: ) و کم کم رمانت برای ما به پوچی برسه این متاسفانه یه واقعیت تلخه...:-2-30-:

داشتم میگفتم من تشویقت کردم هر جا کم اوردی ننویسی اما وقتی میبینم میتونی هر چند در حد کم اما داری مینویسی نمیتونم اعتراض نکنم.... به نظرت بهتر نبود اول روزای بارونی تموم شه؟؟:-7-:

نمیدونم چی بگم هر چی بود گذشت و دیگه نشد که تا اخر تابستون تموم شه... شاید زدن این حرفا بی فایده بود اما باید میگفتم تا خالی شم...:-2-35-:

دوست خوبم امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی وگرنه خیلی ناراحت میشم....:-2-15-:

تو رو خدا پشیمونم نکن از حرفایی که زدم تو حتی میتونی نخونی اما اگه بفهمم ناراحت شدی خودمو نمیبخشم...:-2-30-:

بابت تمام تلاشایی که برای ما میکنی بی نهایت ممنونم.... :-2-14-:

خیلی دوست داریم موفق باشی:-2-40-:


نیلوجان صحبت در مورد رمان دیگه توی تاپیک یه رمان دیگه خلاف قوانینه!
در هر صورت الان دیگه جای بحثی نیست ... چون روزای بارونی تموم شد ...
و دیگه اینکه دلیل زودتر گذاشتن سیگار شکلاتی رو توی نقدای قبلی جواب دادم عزیزم ... :-2-40-:
ناراحتم نشدم دوست جونی :-2-40-:



سلام هما جون.واقعا خسته نباشی خیلی قشنگه رمانت با اینکه هنوز ی قسمتاییش مبهمه.
یکی از دوستامون گفته بود ک رابطه ی سارا و ساسان اصلا ب خواهر و برادرا نمیخوره میخواستم بهشون بگم چون شما این مدل رابطه رو ندیدی ک نباید دور از ذهن باشه!!!!
من رابطه م با داداشم خیلی بهتر از سارا و ساسانه.اینو گفتم ک بدونی این چیزا تخیلی نیست بسته ب تربیته خانوادس.
هما جوون ی سوالی واسم پیش اومده اینکه ارسلان مشکل داره؟ یعنی دو جنسه است؟
خیلی گنگ ازش صحبت کردی گیج شدم نفهمیدم چی شد.
در کل رمانت عااااالیه و شدیدا متفاوت.خودم ب شخصه همچین موضوعیو ندیده بودم.
واقعا خسته نباشی.موفق باشی.

سلام عزیزم ..
ارسلان دو جنسه نیست ... تی اس ... یا ترنسکشوال هستش ... یعنی بدن کاملا دخترونه داره با روحیه مردونه و پسرونه ... که این افراد حق عمل برای تغییر جنسیت دارن ...
مرسی عزیزم :-2-40-:



راستش یکی از بچه ها توی صفحه نقد یه پست گذاشته بود که نتونستم درباره نقدش چیزی نگم(yegane34 (http://www.forum.98ia.com/member44343.html)
اول خیلی خیلی ممنونم از این خانم با دادن اطلاعات مفیدشون که شخصا سطح اگاهی بنده درباره این موضوع رفت بالاتر.
اما یه جا که از همجنس گراها دفاع شد رو نتونستم بپذیرم. راستش بنده یه مسلمون معتقد به قوانین خدا هستم وسعی میکنم درباره هر قانون خدا فکر کنم (متاسفانه بعضی ها با وضع قانونای من دراوردی وچسبوندش به خداو دین هم مردم ساده لوح وزودباورو منحرف میکنن وهم دین خدارو زیر سوال می برن.بگذریم) و میدونم که خدا بهتر از هر کسی مخلوقاتی و که افریده میشناسه و براساس همون هم قانونی براش گذاشته. اگه خدا میگه همه چیز جفت افریده شده واز دوجنش مونث ومذکر تامکمل هم باشن پس کسایی که این قانون رو زیرپا می گذارن در واقع دارن قانون خلقت وطبیعت و بهم میریزن ویه کار غیر طبیعی انجام میدن ، به نظرم دوتا مرد یا دوتا زن نمی تونن مکمل هم باشند( از نظر روحی وجسمی) واون عشق پاکی که این خانم درموردش میگه فقط وفقط بین دوجنس مخالف زیبا میرسه چون ما انسانیم! و متفاوت با بقیه مخلوقات .عشق بین دو جنس موافق هم وجود داره مثل عشق پدر به پسر ویا مادر به دختر و...که نوعش خیلی با عشق مدنظر مافرق داره.
واما اینکه از اول رمان هما، فکر نمی کردی شهراد پلیس باشه وتظاهر میکرده به همجنس گرا بودن و فکر میکنی هما یه دفعه ای نظرش وعوض کرده بهتر بگم من از خوندن اولین پست ها احساس مثبتی نسبت به شهراد داشتم و مطمئن بودم که همجنس گراییش یه تظاهر برای رسیدن به هدفای بالاتر وحتی بعدترش حدس زدم که یه پلیس مخفی باشه که قصد رسیدن به یه چیز خاصیو داره وهمه اینا رو با خوندن نمازش و دفاع دایی سرهنگش فهمیدم واتفاقا حدسیاتم برای هما خصوصی فرستادم. پس اگه حتی من یه نفر همه حدسیاتم از اول رمان درست دراومد معلوم میشه که هما از ابتدا اگاهانه رمان وشروع کرده.


مریم جان حرف شما متین ...
اما من فقط در این حد بهت می گم عزیزم که همجنس گراها بیمار روحی هستن ... درسته که جامعه روانشناسی الان دیگه اونا رو بیمار نمی دونم و فقط مسلمون هستن که همچنان با استناد به همین حرفای شما اونا رو گناهکار خطاب می کنن ... اما گناهکار نیستن عزیز ... بیمارن ... کسانی گناهکار و مشکل دار هستن که همجنس باز باشن ... همجنس باز ها تمایلات مشابه افراد عادی دارن اما فقط صرفا به این دلایل که جنس مخالف در دسترس نیست، یا یه نفر شبیه دخترهاست، یا هر چیزی از این دست ، همجن رو هم امتحان می کنن اما صرفا همجنس گرا نیستن و می تونن با جنس مخالف هم ارتباط داشته باشن ...
اگه طرف همجنس گرا باشه نباید به چشم موجود بد و پست بهش نگاه کرد ... بلکه در صورتی که خودش خودش رو بیمار بدونه و اذیت بشه و تمایل داشته باشه که دیگه این مدلی نداشته باشه با جلسات روان درمانی و ریشه یابی مشکلش که اصولا به کودکیش برمی گرده تمایلاتش رو تغییر می دن ... حتی ممکنه طرف تی اس باشه که اونا رو هم جراحی می کنن ...
پس این رو بدون تنها کسانی که مشکلشون حاده همجنس باز ها هستن و توی تمامی جوامع تا حدودی زیادی به چشم حقیرانه بهشون نگاه می شه ... چون درست مثل حیوون توانایی کنترل تمایلاتشون رو ندارن و با هر چیزی به ارضای جسمشون می پردازن ... خواه هم جنس ... خواه جنس مخالف و حتی گاهی با حیوونا!
و ممنون از اینکه رمان رو اونقدر دقیق خوندی که نکات ریزی رو که بهشون اشاره کرده بودم رو فهمیدی و هدفم رو درک کردی :-2-40-:


سلام هما جان من تازه عضو شدم و زیاد بلد نیستم نقد کنم ولی از پارسال رماناتو دنبال میکردم ...خواستم بگم تو شوک شدید وارد کردن استادی گلم...خیلی تعجب کردم از داستان رمانت ولی رمانتو خیلی دوست دارم و عاشقه شهراد شدم ...مرسی گلم موفق باشی...:-2-40-:

آها راستی ی سوال این ارسلان دو جنسه است عایا؟؟؟؟ من متوجه نشدم ...بازم ببخشید ک نقد نکردم گفتم ک هنوز راه نیفتادم...ممنون...خدافس

سلام عزیزم ...
در مورد ارسلان چند تا نقد بالایی رو نگاه کنی به جواب می رسی دوست عزیزم :-2-40-:


سلام علکم
حال شما
نقد و اشکال خاصی که مطرح نیس اما فقط اینو خواستم بگم که این شهراد و مخصوصا اردلان خیلی بازیگرای خوبی هستن ایشالا موفق باشن ... بعدم اینکه سارا هم دختر خوبیه ازش خوشم اومد ... ولی ی سوال دارم ... این عاغا شهراد که تو خلوت خودشه اکثرا چرا سیگار می کشه؟ می دونم کل داستان رفت زیر سوال اما ی پلیس مگه چقد درد داره که تو دود سیگار خودشو خفه کنه؟ ... بعدشم اون اول یه جوری توصیف کردی که حس کردم شهراد تفننی نماز می خونه اما تو پستای اخر گفتی عذاب وجدان نماز قضا هاشو داشت ... یکم ضد و نقیض بود البته اون اوائل برای پنهان کردن شخصیتش لازم بود اما یکم واسم ملموس نیس
مرسی ازت

سلام عزیزم ...
یه پلیس مگه نمی تونه درد داشته باشه؟!!
مطمئن باش شهراد آدم درد کشیده ای هست که یکی از ارامبخشاش سیگارشه ...
کجا گفته بودم تفننی نماز می خونه؟! گفتم حال نماز مستحب خوندن نداره ... اگه حالش خوب نباشه و نمازش رو هم خونده باشه و حال نماز مستحب خودن رو هم نداشته باشه رو می یاره به سیگار و موسیقی و بوکس :-2-27-:
مرسی گلم :-2-40-:


مثل همیشه کارات متفاوته عزیزم
اولای رمان از شهراد و اردلان چندشم میشد ولی واقعا کارت بیسته
اما انتقاد:
اگه قبل از اینکه هویت سارا مشخص بشه کمتر ازش می گفتی بهتر بود منظور دقیقا زمانیه که تو خونه جمشیده
اگه زمانی که تو اتاق سارا بودن مشخص میشد که این همون شاهزاده خانوم ساسانه شک قشنگتری بود

نام کاربریت چه شیکه :-2-35-:
والا من تا حد امکان سعی کردم از سارا هیچی نگم ... اما یه جاهایی نمی شد خو :-2-37-:
دومی رو نفهمیدم ... اگه می شه بیشتر توضیح بده ... کجا یعنی؟! :-2-41-:

سیب صورتی
1392,07,06, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
سلام هما جان

ببخش جلوی رمانت زده بودی نقد من اشتباه نقدمو ارسال کردم وسط رمانت. واقعا شرمنده. نمیشه هم حذفش کرد. اگر میشه

خودت بهشون بگو حذفش کنن. مرسی

رمانت عالی فوق سریه این سری

واسه همین چون میدونم عنصر غافلگیری تو رمانات زیاده تا الان قضاوتش نکردم و حدس زدم که شهراد داستانت پلیس مخفی باید

باشه فقط طفلی چقدر حرف شنید و از حیثیتش مایه گذاشت. مگه چقدر هدفش مهمه که از آبروش زده؟؟؟؟

داستانت اساسی جذبم کرده. بیشتر از داستان های دیگت حتی.

هیجان و ابهام این داستان رو دوست دارم.

فقط یه پیشنهاد عزیزم

اگر میشه بالای پستای شهراد بنویس "شهراد" و بالای پستای سارا بنویس "سارا" که خواننده گم نکنه.

به نظرم اگر پستای شهراد هم از زبون خودش نوشته بشه نه سوم شخص بهتره ، مثل پستای سارا.

البته خودت که استادی عزیزم و قلمت فوق العادست...

واقعا خدا قوت عزیزم

ساراییــــسم
1392,07,06, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
سلامممم :)
تا اینجای کار نسبت به رمانای قبلیت خیلی بهتر و متفاوت تر کار کردی
تبریــــک :-2-40-:


حدس اینکه شهراد و اردلان جفتشون پلیسن بعد از چند تا پست اول کار زیاد سختی نبود
یکی به خاطر برخورد داییش
و یکی به خاطر اینکه اونجوری که اردی رفتار میکرد انگار واقعا یه چیزایی بوده ولی از اونجایی که حدس میزدیم شهراد پلیس باشه پس اردی هم همکارشه دیگه :))
در کل رمان خیلی خوبیه ولی حیف که خیلــــــــــــــــــی دیر به دیر پست میذاری......:-2-30-:

tsunami
1392,07,07, ساعت : 12:50 قبل از ظهر
سلام هما جون وقتی مسیر داستان به کل عوض شد یه جورایی سر در گم بودم طوری که بر گشتم از اول خوندم
با خودم گفتم یعنی چی شهراد با یه مرد رابطه برقرار میکنه حموم میره تازه نمازم میخونه ....فکر نمی کنی یه کم عجیبه واین دوتا مسئله با هم درتناقضن....منو که گیج کرده بود...مرسی عزیزم همون طور که گفتی متفاوت وجذابه

پرنیان76
1392,07,07, ساعت : 01:18 قبل از ظهر
سلام هما جون
من 16 سالمه واین رمانم خیلی دوست دارم
ولی از نظر من اون پستی رو که سارا بازی درازو میشناسه یه ذره یه جوریه
یعنی میدونی سارا خیلی زود دوست باباشو شناخت
مگه بازی دراز نگفت سارا رو چند ساله گم کرده!
پس سارا چجوری اینقده زود شناختش اونم از روی صدا !!!!!!!!
حالا
شایدم من اشتباه میکنم
در هرصورت بازم مرسی من تا اخرش باهاتم:-2-06-:
عاغا من نمیتونم عکسارو ببینم میشه توی وبتم بذاری؟

siima
1392,07,07, ساعت : 02:59 قبل از ظهر
سلام همایِ عزیزم
تفاوت این رمان رو با رمانای دیگت خیلی دوست دارم
پر از سوال ...پر از معما....
جمشید برای من یه سوالِ بزرگه....هدفش از انتخابِ شهراد چیه؟
ما هدفِ شهرادو میدونیم تقریبا که یه مأموره و اینکه جمشید یه خلافکاره....شهراد چه کمکی میتونه بکنه به جمشید که انتخاب شده؟ کامل مشخصه که ماساژور بودن شهراد دلیلِ انتخابش نیست....منتظرم زودتر جواب این سوالمو تو روند داستان بگیرم
.......................
چرا شهراد خودشو گناهکار میدونه؟ اگه همه اینا بخاطر پیشبردِ اهدافشه چرا از خودش بدش میاد؟
......................
حس میکنم تو این دو قسمت که گذاشتی یه جوری کل کلِ سارا و شهراد شبیه بقیه رمانات شده...از اونا که 100% تهش عشقی میشه.....جالب و پر هیجان
.......................
موفق باشی عزیزم

mania-h
1392,07,07, ساعت : 09:06 قبل از ظهر
سلام هماجون
من تازه تایپیک نقد رو دیدم:-2-35-:
داستانت مثل همیشه عالیه
شروعش خاص بود و گیج کننده
نمیدونم چرا ولی از اول هی میگفتم شهراد ماساژوره
حالا پلیس مخفی شده
رازهای داستان بعضیاش معلوم شده بعضیاشم نه که در طول داستان معلوم میشن
اردلان هم شخصیت مهمی تو داستانه؟

zohreh.zarei198
1392,07,07, ساعت : 09:41 قبل از ظهر
سلام هما جون.

هرچند دیر ولی بابت رمان سیگار شکلاتی و صفحه نقدش بهت تبریک میگم.
یه چیزی که تو این رمان خیلی به چشم میاد، سبک نگارششه که خیلی زیاد تفاوت داره با رمانای قبلیت. خیلی پخته تر و سنجیده تر شده و این واقعا خوبه.
خوشحالم که قراره یه رمان دیگه از تو رو بخونم.
موفق باشی عزیزم...:-118-:

سمیه.ف.ح
1392,07,07, ساعت : 09:45 قبل از ظهر
همای عزیز سلام
من شاید تو صفحه ی نقد داستانات غریب باشم چون تا به حال تو نقد هیچ کدوم از داستانات شرکت نکردم و فقط خواننده بودم .
یه مواردی اینجا به ذهنم اومد که خواستم بگم .
اول اینکه به خاطر موضوع بکرت و هم اینکه جسوری بهت تبریک می گم .
دوم یه موردی که به ذهنم رسید تو همون پستهای اولیه این بود که چرا اردلان و شهراد با وجود اینکه تو اتاق ماساژ باشگاه تنهان ، بازم وانمود می کنن هم. جنس. گرا هستن و اردلان از اینکه شهراد رو کس دیگه ای از چنگش دربیاره اظهار ناراحتی می کنه ؟
سوم هم یه حدسه در مورد داستانت نمی دونم تا چه حد می تونه به واقعیت نزدیک باشه .
ارسلان برادر اردلان ، یه دختر دو جنسه هستش . یعنی دختری پسر نماست که قراره جراحی بشه و تبدیل بشه به یه دختر واقعی . همین غصه ی این دختره که این دو تا رو اینطوری افسرده کرده .
در مورد سامان برادر سارا هم حدسم اینکه هم . جنس . گرا بوده و تو دام جمشید افتاده و کشته شده . کار جمشید هم یه جورایی سوء استفاده از آمهایی که یه همچنین مشکاتتی دارن هست و همه ی کاراش رو تو اون سگدونی انجام می ده و وجود اون سگا مانع می شه کسی بره اون تو:-2-27-:


موفق و پیروز باشی

•● نیلوفر 72●•
1392,07,07, ساعت : 11:09 قبل از ظهر
سلام
من اومدم نقد تا به حال برای نقد نیومده بودم
اولا که تبریک بابت این رمان زیبا و این که موضوعشو خیلی دوست دارم
بعدش یه سری سوالا بود حالا نمیدونم وقتی جلوتر میریم به جوابشون میرسیم یا نه!
این که چرا دوربینای امنیتی باید هی خاموش و روشن بشن؟(یعنی کارکردنشون اینجوریه یا از عمد بوده اگه عمدی باشه اخه چه کاریه مثلا؟)
اون موقع که در اتاق قفل بود یعنی دختره اجازه داشت وارد بشه که اینقدر راحت اومد تو؟فقط مشکل با شهراد بود؟
بعدی درگیری شهراد با خودشه که دلیلشو نمیفهمم!
یه چیز دیگه که نمیفهمم اینه که چرا واجب بود شهراد طوری فیلم بازی کنه که خونوادش هم بهش شک کنن؟

maryam_m1112
1392,07,07, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
سلام هما جون خسته نباشی گلم
عالیه حتی اگه مسیر داستان هم تا حدودی عوض شده باشه بازم فکر کنم همونیه که من دلم میخواست بخونمش.
اول از همه میخوام در مورد سوال یکی از بچه ها که تو نقد پرسیده بود همجنس گرا های فاعل ظاهرا سالمن و چرا اینجورین و شما هم قرار بود از سایت مکارم بپرسید خواستم تا اونجایی که میتونم کمک کنم وبگم این افراد به شدت از رابطه با زنا بدشون میاد و نمیتونن همچین چیزی و تحمل کنن و موضوع اصلیم فقط بر میگرده به پیشینه ی روانیه این افراد و بعضی ها میتونن با روان درمانیو هیپنوتیزم و ریشه یابی درمان بشن و بعضی هام اصلا درمانن نمیشن و جالبیش اینجاست که این افراد اینقدر ضمیر ناخوداگاهشون اونارو به سمت همجنس میکشونه و خودشون متوجه نمیشن که به محض این که اولین رابطه رو با یه زن برقرار میکنن متوجه این موضوع میشن و میفهمن که به هیچ وجه از جنس مخالف لذت نمیبرن.
دوم اینکه من حدس میزنم دایی شهراد کاملا در جریان این عملیات هست و میدونه که شهراد همجنس باز نیست(هر چند توی رمان به این موضوع که شهراد گی نیست اشاره نکردی منتها این حدس منه)و برای طبیعی جلوه دادن نقشه اون بازی و جلوی در خونه جمشید در اوردن. در هر صورت خیلی سیگارو دوست دارم به نظرم خیلی حرفه ای تر از رمانای دیگه نوشته شده با این که من تک تک قبلیارو واقعا دوست داشتم مخصوصا افسونگرو.
مرسی که با این همه مشغله مینوسی گلم مطمینم هستم که ارشد قبول میشی خانومی.بووووووووووووووووو وووووووس

Idin98i
1392,07,07, ساعت : 12:36 بعد از ظهر
خب منم نقدای بچه ها رو که خوندم ترغیب شدم چندتا از معماهایی که بهش برخوردم رو اینجا بیان کنم..
اول...

برعکس شهراد که درد رو با تموم وجود نشون می ده، حالا چه شعرها، چه افکار و رفتارهاش، سارا خیلی سطحیه. اصلا به نظرم پخته نیست. در حالی که چنین کسی باید یه زن پخته باشه، نه یک دختر بچه. اون مثل معروف که ارزش آدم ها به دردهاشونه؛ به نظرم بخاطر از دست دادن برادرش و بعد آسایشگاه رفتن مادرش. خیلی خیلی باید پخته تر باشه.
با حرف ایشون موافقم...
یکی از معماها که هنوز حل نشده موضوع خانواده شهراده تو رمان اشاره کردی که تو نوجونی پدر شهراد مشکلش رو فهمیده و اونو طرد کرده..یعنی چی یعنی شهراد از نوجونی پلیس بوده....واین که چرا عموش با این که پلیسه اما چیزی در مورد شهراد نمی دونه...
ساسان هم که الان معلومه که تو باشگاه شهراد اینا بوده که توسط جمشید کشته شده و این که جمشید یه کارای دیگه ای به جز پرورش و ترتبیت سگ انجام می ده...
بی صبرانه منتظر اطلاعاتت در مورد همجنسگراها و .. هستیم...
مرسی از اطلاعاتی که در مورد دوربینا دادی برام سوال شده بود...
یه کم هم تندتر پست بذار پستای جدیدو که می ذاری من پستای قبلی جزئیاتش یادم رفته دیگه...

p@rim@h
1392,07,07, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
مرسی همایی عالی بودن پستای جدید واقعا پخته بودن و مشخصه که حسابی هم روشون تحقیق کردی هم اینکه روشون زیاد فکر کردی واسه همین به شدت قشنگتر شده رمانت عزیزم فقط یه سوال ماز چیه؟

p@rim@h
1392,07,07, ساعت : 01:14 بعد از ظهر
خب منم نقدای بچه ها رو که خوندم ترغیب شدم چندتا از معماهایی که بهش برخوردم رو اینجا بیان کنم..
اول...

با حرف ایشون موافقم...
یکی از معماها که هنوز حل نشده موضوع خانواده شهراده تو رمان اشاره کردی که تو نوجونی پدر شهراد مشکلش رو فهمیده و اونو طرد کرده..یعنی چی یعنی شهراد از نوجونی پلیس بوده....واین که چرا عموش با این که پلیسه اما چیزی در مورد شهراد نمی دونه...
ساسان هم که الان معلومه که تو باشگاه شهراد اینا بوده که توسط جمشید کشته شده و این که جمشید یه کارای دیگه ای به جز پرورش و ترتبیت سگ انجام می ده...
بی صبرانه منتظر اطلاعاتت در مورد همجنسگراها و .. هستیم...
مرسی از اطلاعاتی که در مورد دوربینا دادی برام سوال شده بود...
یه کم هم تندتر پست بذار پستای جدیدو که می ذاری من پستای قبلی جزئیاتش یادم رفته دیگه...
میدونید در مورد جمله تون من خواستم نظرمو بدم من فکر میکنم دایی شهراد کاملا در مورد این موضوع خبر داره ولی چون قرار بود شهراد پا به این معموریت بذاره خب مطمینن درموردش تحقیق صورت گرفته و با یکم سرچ کردن جمشید از طریق ادماش میتونه بفهمه که دایی شهراد پلیسه واین کاسه کوزه هارو بهم میزنه من فکر میکنم همه اینا نقشه ن و دایی شهرادم مجبور شد واسه ایفای نقشش شهرادو درست دم در خونه ی جمشید کتک بزنه

مهسا***74
1392,07,07, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
همایی منم این واسم سواله که چــــــــــــــرا اردی و شهراد تو اتاق ماساژ که بازم کسی نبود اونجوری رفتار کردن ؟؟؟؟یکی دیگم رفتار خانواده با شهراده...یه چیز مهم اینجا فک کنم اون دوتا پسر فامیل باشن میگه نامردی کردن...
وووووووووو یکی از بچه هام گفته بود که ارسلان عمل کنه میشه دختر ولی هما جون تو رمان گفت که اردی به ارسلان میگی خواهرم باید نابغه در میومد ارسلان در جوابش میگه برادر که اردی بهش میگه هنوز خواهری یعنی بعد از عمل قراره پسر بشه...
سارا یکم بچگونه رفتار میکنه ...یکی اگه میخواد به هدفش برسه باید خیلی کارا واسه خاطرش انجام بده غرور واسه من یکی حرف اولو میزنه ولی اگه هدف داشته باشم یکم از غرورم کم میکنم..
و یه چیز دیگه اینکه خب چرا رمانو با دقت نمیخونین جمشید به سارا خیلی اعتماد داره پس سارا میتونه بره تو اون اتاقی که هیچکس حق نداره بره ...چون سارا اون جارو مرتب میکنه دوربینم هست میدونه که هیچ کاری نمیتونه بکنه ...

(- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو به باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمه من چی کارم ترسش می ریزه و بهم به عنوان کبریت بی خطر نگاه می کنه .....هما جونی این چی میگه؟؟؟؟؟واقعا گیج گیجم....میگه باباش فروختش یعنی چی...O.o)
ایـــــــــــــــــــــ خدا...:(

رایا77
1392,07,07, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
سلام هما جون رمان سیگار شکلاتی یه رمان کاملا متفاوت و هیجانی که بر خلاف بقیه ی رمان ها اصلا قابل پیش بینی نیست ولی یه سوال مهم دارم ازت !چرا پست های هدف برتر رو اینقدر دیر میزاری؟!واقعا خیلی بده توی یه قسمت حساس دیگه پست نذاشتی!! :-2-33-:

negin_so
1392,07,07, ساعت : 04:14 بعد از ظهر
درود بانو...
به به...یه داستان تووووووووپ....
می دونی من این کتاب رو حتی از روزای بارونی هم بیشتر دوست دارم. عالیه عالیه..ولی دوست داشتم توی نقد شرکت کنم. و امیدوارم که بخونی...
خب بانو هما :-2-27-: بسی موضوع خوب و جدید است...:-2-41-: بسی دوست دارم:-2-40-: ولی یه چند تا نکته.
نمی دونم حالا بر چه اساسی ( شاید من نفهمیدم ) ولی عزیزم اوایل رمان حتی توی خلوتشون، اردلان و شهراد با هم یه جوری حرف می زدن... نمی دونم انگار به چشم می یومد اردلان واقعا هم جنس بازه ولی شهراد رو هیچ جوره نمی تونستم باور کنم. توی صفحه ی دو بودیم هنوز چیزی نگفته بودی. یه حدس هایی زدم سارا شاهزاده خانومه که خودت گفتی...:-2-41-:
اون جایی که دایی شهراد باهاش دعوا کرد دلم براش خیلی سوخت...:-2-39-: گناه داشت...
ولی نظرم راجع به اردلان اینه که بدک نیست... ولی یه مدلیه:-2-27-:
من بر عکس همه ی دوستان حس می کنم این ابهامات لازمه. نمیشه که یه دفعه توی رمان همه چیز رو ریخت رو داریه. همون طور که ابهامات قبلی برطرف شد، اینم آروم آروم...
جالبه داستانت و قلمت. موفق باشی بانو...

masi-75
1392,07,07, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
خسته نباشی هما جون بابت تموم شدن روزای بارونی
اما درباره سیگار شکلاتی باید بگم نوع نگارش و فضا سازیت عالیه.مخاطب خوب میتونه ارتباط برقرار کنه اما یه مشکلی که هست اینه که تا اینجای داستان که حجم نسبتا زیادی رو هم تشکیل میدادابی نهایت برای ما گنگ بوده اما خیلی یه دفعه و بدون مقدمه تا حدودی ابهامات حل شده.به نظر من این باعث گیجی خواننده میشه
مرسی از اینکه ما رو با خودت شریک میکنی

qeuy
1392,07,07, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
سلام هما جان
خب راستش هنوز هدفت از نوشتن اين رمانو درك نكردم
ولي يه چيزي اگه شهراد پليس مخفي هم بود و خانوادش خبر نداشتن و صد در صد موضوعش با اردلان هم فيلم بوده ديگه چه طور اين موضوع رو نميدونستن
تو يه جا اشاره كردي همه ي اين بدبختي هاي شهراد از ١٧ سالگيش شروع شده اين يعني چي؟؟؟؟
و يه چيز ديگه يه ماموريت اين قدر مهمه كه شهراد به خاطرش قيد محبت خانوادش و همه اطرافيانشو بزنه؟؟؟؟
بازم ممنون بابت داستان متفاوتت

الهه7
1392,07,07, ساعت : 04:48 بعد از ظهر
خ
یه چیز دیگه یه نفر تو هر مسابقه ای چه شهری چه کشوری چه المپیک نمیتونه تو بیشتر از یه رشته فعالیت کنه
و مدال بگیره
خلاف قوانینه



تا اونجا که من میدونم مشکلی برای فعالیت تو چند تا رشته وجود نداره حداقل در سطح کشوری و المپیاد های داخلی
استاد من کاراته کار کرده و بعد یه مدت کیک بوکس شروع کرده و مسابقات کشوری شرکت کرده تو هر دو هم مقام آورده

ممنون هما واسه بیان مشکلات جامعه با یه شکل و شمایل متفاوت
واقعا نیاز به بیان این مسائل که یه جورایی تو جامعه ما حرف مگو حساب میشه احساس میشد

shimablue
1392,07,07, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
عرض سلامو ادبو خسته نباشید خدمت هماجونی:-118-:
هماجون سارا طبق چیزی که گفتی یه زخم خوردس اما رفتارش اصلا شبیه زخم خوردها که عصبین کینه ایین نسبت به همه و...ولی سارا اینطوری نیست شایدم من اشتباه میکنم ولی حس میکنم سارا تووجودش شیطنت داره درحالی که فکرنمیکنم شیطونیش به شخصیتش بیادنمیدونم منظورموگرفتی یانه؟؟؟؟؟بازم ممنون ازپستا خوبت مثل همیشه گل کاشتی عزیزم:-118-:

parisun64
1392,07,07, ساعت : 07:05 بعد از ظهر
سلام همای عزیز :-2-40-:
تازه داستانتو شروع کردم و باید بگم واقعا با همه داستانات فرق می کنه البته مثل تمام داستانات عالیه از معمایی بودنش خیلی راضیم
راستش باید اعتراف کنم از اینکه شهراد و اردلان هم جنس باز نیستن و فقط دارن بازی می کنن خیلی خوشحال شدم
متاسفانه بیماری خیلی بدیه و برای بیچاره هایی که دچارشن واقعا متاسفم مخصوصا توی ایران زندگی براشون خیلی سخته
سارا مگه قصدش انتقام نیست پس چرا از همکاری با شهراد استقبال نمی کنه دو نفره که خیلی بهتر می تونن کار کنن و سریعتر به نتیجه می رسن :-2-41-:

الهه7
1392,07,07, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
عرض سلامو ادبو خسته نباشید خدمت هماجونی:-118-:
هماجون سارا طبق چیزی که گفتی یه زخم خوردس اما رفتارش اصلا شبیه زخم خوردها که عصبین کینه ایین نسبت به همه و...ولی سارا اینطوری نیست شایدم من اشتباه میکنم ولی حس میکنم سارا تووجودش شیطنت داره درحالی که فکرنمیکنم شیطونیش به شخصیتش بیادنمیدونم منظورموگرفتی یانه؟؟؟؟؟بازم ممنون ازپستا خوبت مثل همیشه گل کاشتی عزیزم:-118-:



به نظر من به اندازه کافی کینه به دل گرفته و عصبی هست که به فکر انتقامه
اگه شیطنتی هم هست احتمالا قسمتی از شخصیتشه که پنهانش کرده ولی گاهی خودشو نشون میده
به هر حال هر کسی یه شخصیت منحصر به فرد داره که من وجودیشو میسازه
و طبعا هر فرد برداشت متفاوت

atefe.t@heri
1392,07,07, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
سلام همااایی...رمانت عالیه قبلنم بهت گفتم...ولی الان نمیخوام تعریف کنم صفحه صفحه نقده...:-2-33-:
ولی من هیچ ایرادی تورمانت پیدانکردم بجز این نکته که به نظر من ....بازم میگم این فقط نظر منه یکی از اشتباهاتت این بود که فریدو واسه اردلان انتخاب کردی...:-2-37-:
میدونی من واقعا میگم من عاشق فریدم مخصوصااینکه باشخصیت ارتان تصورش میکنم...
اما انتخاب فرید بعنوان اردلان ناخواسته شخصیت ارتان روتخریب میکنه من مطمئنم بیشتر دوستان بامن موافقن منتهی چون دوست ندارن ازشون ناراحت بشی ودوست دارن جرفی نزدن ...منم خیلی دوست دارم...ولی انتقاد قضیش جداست...
میدونی من احساس میکنم چون فرید بهت پیشنهاد کار داده بود وتو ام نمیخواستی این موقعیت عالی روازدست بدی این کارو کردی...دوس داشتی فرید حتما تورمان بی نظیرت نقشی داشته باشه !..:mrgreen:
همااااااخیلی مخلصیم داداش..!...:-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:

albaloooo
1392,07,07, ساعت : 08:05 بعد از ظهر
سلام هما جون خسته نباشی
تموم شدن روز های بارونی روهم تبریک میگم
راستش هما جون سوالی که برای من پیش اومده درباره ی داییه شهراده
از اون جایی که اون پلیسه ممکنه واقعیت رو بدونه
مخصوصا که زمانی که همه به شهراد تهمت میزدن اون پشتش بود ولی رفتارش روبه روی خونه ی جمشید برام جای سوال داره
ممنون از زحمتی که می کشی:-118-:

mehrnaz_k
1392,07,07, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
نام کابریم عجیبه چون وقتی داشتم اسممو تایپ میکردم زبون کیبردم فارسی بود من فکر کردم انگلیسیه:-2-14-:
من اگه جای تو بودم از وقتی که شهرام اومد تو خونه جمشید دیگه از زبان سارا هیچی نمی نوشتم یا اگر هم مینوشتم از گذشته اش نه حالش :-2-33-:
چون وقتی برای بار اول تو اتاق سارا ، شهرام و سارا تنها شدن و سارا با عمو حسام حرف زد دوتا شک و باهم به خواننده میدادی اولین شک که ضعیف تره اینکه شهرام ماموره پلیسه دوم اینکه سارا خواهر سامان،
من اصلا تجربه ندارم تو رمان نوشتن امیدوارم فکر نکنی می خوام ایراد بنی اسرائیلی بگیرم :-118-:

Reihaneh.s
1392,07,07, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
سلام هما جون خسته نباشی:-2-40-:
من هنوز یه چیزایی رو نفهمیدم.اینکه اینکار اینقدر برای شهراد ارزش داشته که بخواد حتی به خوانوادش هم دروغ بگه و اینطوری بزرگترین حامی هاشو از دست بده ؟یا حداقل چیزی که میتونست در کنار خانوادش داشته باشه احترام یا آرامش بود,نه ؟
یه سوال دیگه اینکه اردلان مگه واقعا این ببیماری رو نداره ؟ اگه وابستگی بین اون و شهراد بوجود بیاد,شهراد مدیونش نمیشه ؟
ولی موضوع خاصیه نمیدونم حالا یه وقت این حدس و حرفا هم اشتباه ولی اگه اگه قضاوت کردم ببخش دیگه:-2-35-:

p@rim@h
1392,07,08, ساعت : 01:42 قبل از ظهر
همایی منم این واسم سواله که چــــــــــــــرا اردی و شهراد تو اتاق ماساژ که بازم کسی نبود اونجوری رفتار کردن ؟؟؟؟یکی دیگم رفتار خانواده با شهراده...یه چیز مهم اینجا فک کنم اون دوتا پسر فامیل باشن میگه نامردی کردن...
وووووووووو یکی از بچه هام گفته بود که ارسلان عمل کنه میشه دختر ولی هما جون تو رمان گفت که اردی به ارسلان میگی خواهرم باید نابغه در میومد ارسلان در جوابش میگه برادر که اردی بهش میگه هنوز خواهری یعنی بعد از عمل قراره پسر بشه...
سارا یکم بچگونه رفتار میکنه ...یکی اگه میخواد به هدفش برسه باید خیلی کارا واسه خاطرش انجام بده غرور واسه من یکی حرف اولو میزنه ولی اگه هدف داشته باشم یکم از غرورم کم میکنم..
و یه چیز دیگه اینکه خب چرا رمانو با دقت نمیخونین جمشید به سارا خیلی اعتماد داره پس سارا میتونه بره تو اون اتاقی که هیچکس حق نداره بره ...چون سارا اون جارو مرتب میکنه دوربینم هست میدونه که هیچ کاری نمیتونه بکنه ...

(- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو به باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمه من چی کارم ترسش می ریزه و بهم به عنوان کبریت بی خطر نگاه می کنه .....هما جونی این چی میگه؟؟؟؟؟واقعا گیج گیجم....میگه باباش فروختش یعنی چی...O.o)
ایـــــــــــــــــــــ خدا...:(
دوست عزیز اونجایی که شهرادو اردلا ن تو یه اتاق بودن موقع خداحافظی که همونطور که تو رمان اشاره شده بود افراد زیادی جمع شده بودن تا وداع اون دوتارو ببینن چه جوریه اونا باید در همه حال نقش بازی میکردن بعدشم اونجایی که تو اتاق شهراد تو خونه جمشید داشتن باهم حرف میزدن بازم باید نقش بازی میکردن چون همونطور که گفته شده بود اتاق شهراد دوربین داشتو حتی شهراد نمیتونس نمازشو بخونه

sahaaarr
1392,07,08, ساعت : 01:28 بعد از ظهر
سلام هماي عزيز
من يكي از خواننده هاي رمانات هستم و تا الان هيچ نظر و انتقادي رو نگفتم اما درمورد اين رمانت كه ميدونم براش خيلي زحمت كشيدي و هنوز هم تمام نشده خواستم كه نظر يا انتقادم رو بهت بگم،همه ي رمان هايي كه ازت خوندم جنگ بين غرور دو طرف رو نشون ميداد و لج و لجبازي هاشون بود،كه البته اين باعث جذابيت بيشتر رمان ميشه ولي با توجه به اينكه واسه اين رمان زحمت زيادي ميكشي و با بقيه رمان هات متفاوته بايد يكم رفتار شهراد و سارا باهم رو پخته تر نشون بدي و از لجبازي هاي بچه گانه دورش كني و يك غرور واقعي رو نشون بدي تا رمانت هم متفاوت تر باشه هم پخته تر،
من أون دسته خواننده هايي بودم كه درمورد شهراد هيچ قضاوت اشتباه يا بدي نكردم ولي مثل همه معما زياد برام پيش اومد كه الان اكثرشون به جواب رسيدم
اميدوارم كه توي اين رمانت هم مثل بقيه رمان هات موفق باشي و البته در اين رمان 100برابر موفق تر عزيزم
يه چيز ديگه كه ميخواستم بگم اين بود كه سعي نكن تحت فشار خواننده هاي رمانت زود رمانت رو تمام كني هرچقدر بيشتر روش كار كني نتيجه اي كه ميگيري هم به همون نسبت خوشايندتر ميشه
انشالله كه هميشه موفق باشي

نگین1111
1392,07,08, ساعت : 04:07 بعد از ظهر
سلام هما جوووووون.....:-2-25-:مبارک باشه خانوووم
داستان رمان به نظرم خیلی نو و تازس و به عقیده ی من شجاعت میخواد و یه ادم که بتونه همه مدله پشتشو بگیره تا رمان رو غلتک بیوفته و صد البته بتونه انتقاداتو بپذیره . از اونجایی که من تمام روماناتو دنبال میکنم کاملا متوجه تغییر روند داستان نسبت به رمانای قبلی شدم و سیگار عاااالی و جذابه.
ولی یه سوالی ذهن منو داره میخوره و قابل هضم نیست.نمیخوامم زود قضاوت کنم شاید داستان پیش بره متوجه بشم....از یه جای داستان به بعد یهو جهت موضوع عوض شد و خیلی از نقاط تاریک روشن...خب تا اینجا حرفی توش نیست....اما مسئله اینجاس که اگه شهراد پلیس بوده و مطمئنا یه هدفی که معلوم نیست چیه رو داشته ایا عقلانیه که وجهه ی خودشو با نشون دادن اینکه گی هست به گند بکشه از خانواده طرد بشه و خودشو وارد یه ماجرا بکنه که چی که یه عده ادم خلافکار و هموسکشوال رو حالا به هر دلیلی بگیرند یا چمیدونم سر از کارشون در بیارن.از نظر من هیچ ادمی لذا اینکه اشغال ترین ادمم باشه که تو داستان نشون داده شهراد اینطور نیست حاظر نیست شخصیت خودتو نابود کنه ....و سارا هم کمی مبهمه واسه من دقیقا این وسط چیکارس....به هر حال وااااااااااااااقعا ممنون بابت رمان خوشگلت و زحمتی که میکشه.همه جوره پشتتیم :-118-:

fafa_f
1392,07,08, ساعت : 04:30 بعد از ظهر
سلام هماي عزيزم
راستش به نظر من تا الان نه روند داستان تغيير كرده و نه ابهامي هست البته به جز معماهايي كه خودت كامل روشون فك كردي.
به نظر من لازمه تو روند داستانت اينقدر رشادتهاي ماموراي انتظامي رو كه از حيثيت و شخصيت خودشون كه هيچ از آينده و آسايش خونوادشون ميزنن واسه رفاه اكثريت جامعه باز كني كه كسي نياد بگه چرا شخصيتش رو خراب كرد..
يا بابا نيرو انتظاميه ها، پليس مخفيه ها.... كشك كه نيس. معلوم نيس چند ماه يا سال آموزش ديدن كه بتونن در باز كنن... يه چك كردن ثانيه واسه حفظ ساعت فعاليه دوربين واسه يه پليس حرفه اي چه كاري داره اخه
يا اينكه بعضي از ماموريت ها اينقد سري و خطرناك هست كه حتي خونواده ها هم از ماهيتش بي اطلاع ميمونن...
و در آخر به نظرم شخصيت شهراد بايد اميد بيشتري داشته باشه.مخصوصا كه خودش ميدونه هدفش بزرگه و به حق.
هما جان راستش از اول داستان برخورد باباي شهراد واقعا غير قابل تحمل بود.....خيلي از والدين با خطاهاي بزرگ بچه ها كنار ميان و بهشون فرصت دوباره ميدن. يعني اينكه شهراد از خونواده ترد بشه هم جزو نقشه بوده؟؟؟؟
جسارت و پر حرفيهام رو ببخش

sepide eshgh
1392,07,08, ساعت : 05:55 بعد از ظهر
سلام عزیزم من خیلی دوس داشتم که نقد کنم ولی خب نمیدونستم چجوری مرسی که تاپیک نقدو گزاشتی
اول اینکه شروع داستانت واقعا عالی بود موضوعی که تا حالا میتونم بگم جایی نخونده بودم و دوس داشتم در مورد مشکل کسایی که گی هستن بدونم و اون پیچیدگیای لازمو داشت و منو کنجکاو میکرد ولی نقدم اینه که نمیدونم چرا خیلی زود این پیچیدگیو از بین بردی و مسئله رو برا خوانندت حل کردی اینکه اون ادم یه پلیسه شاید بهتر بود که همون تصور خواننده که این شهراد یه ادم گی هستش رو ادامه میدادی و باقی میذاشتی یه ذره به نظرم شبیه فیلمای ایرانی شد که شخصیتو خوب کردی میتونستی دلیل اینکه شهراد به اینکار روی اورده رو بگی بجا پلیسی شدنش ولی نمیخوام که چیزیو تحمیل کنم و هنر قلمتو دوس دارم موفق باشی

SaMiRa.jigli
1392,07,08, ساعت : 05:57 بعد از ظهر
سلام
عایا پلیس های ایرانی تا به این حد پیشرفت داشتن؟؟ما این ترفندای پلیسی رو فقط تو فیلمای هالیوودی دیدیم ایران حتی در فیلمای ایرانیش هم نتونسته به چنین ترفندایی فکر کنه.
ولی چه جالب که ذهن و فکر و اخلاقیت همای عزیز آنچنان گسترده و باز شده که فک اینارو هم کرده.ردیابی و هک روشن و شدن دوربین مخفی آیا از دست پلیسهای ایرانی برمیاد؟؟بعید میدونم
منم مث بقیه بچه ها سوالم اینه که چطور خونواده از کار پسر بیخبر بودن؟؟
و از نظر منم طبق گفته ی دیگر دوستان که دایی از کار شهراد باخبر بوده و کتک کاری جلوی خونه جمشید فقط و فقط فیلم بوده برای منحرف کردن ذهن جمشید
هما جووون خیلی خیلی ممنون
از داستان ناب و این موضوع کاملا جدید
و همچنین جسارتت قابل تحسینه
مرسی گلی

آرشیوا
1392,07,08, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
سلام هما جون..ن خسته..عاغا برا من ی چیزی این وسط نامفهومه..ببین اردلان چیز کمی ازش تو داستان توضیح دادی...بعد ی چیز دیگه..ارسلان برادر اردلانه یا خاهرش؟؟اخه نوشته بودی سینه های نارسش..از اون طرفم اردلان گفته بود تو خواهر منی هنوز..یا ی همچین چیزی..من این ی تیکه رو متوجه نشدم..با این حال کارت عالیه مث همیشه..بازم خسته نباشی:-2-40-:

Kasraamini
1392,07,08, ساعت : 11:46 بعد از ظهر
سلام هما جون..ن خسته..عاغا برا من ی چیزی این وسط نامفهومه..ببین اردلان چیز کمی ازش تو داستان توضیح دادی...بعد ی چیز دیگه..ارسلان برادر اردلانه یا خاهرش؟؟اخه نوشته بودی سینه های نارسش..از اون طرفم اردلان گفته بود تو خواهر منی هنوز..یا ی همچین چیزی..من این ی تیکه رو متوجه نشدم..با این حال کارت عالیه مث همیشه..بازم خسته نباشی:-2-40-:
به نظر من ارسلان پسر ولی از اون نوعی که درصد دختر بودنشون بیشتر از پسر بودن باید عمل کنه و دختر بشه

afroz99
1392,07,09, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
سلام یه تشکر دبش از هما جون!!
من همیشه دنبال متفاوت ها بودم دنبال چیز هایی که کلیشه ها رو از بین میبرن!!
نمیدونم چرا هر چی در مورد داستان و شخصیت شهراد فکر میکنم کمتر به این نتیجه میرسم که شهراد پلیسه!!
به نظرم پلیس نیست شاید تو یه گروه خصوصی کار میکنه یاشاید...
تو داستان ذکر میشه که اون از هفده سالگی به تمایلاتش پی میبره ،از همون موقع میخواد پلیس شه؟!؟!؟!؟
سپهر وامیر چه نقشی تو زندگیش دارن که ازشون متنفره و عامل بدبختیش میدونه اونارو؟!؟!؟
این جور که من فهمیدم ارسلان یه دختره که که میخواد عمل کنه و پسر بشه،به خاطر همینه که اردلان اینقدر نقششو خوب ایفا میکنه؟!؟!
راستی اردلان چه طوریه که ساعت تمام دوربینارو و ریز یه سری مطالبو میدونه اما نمیدونه تو ماز چه خبره؟!؟!تو ماز دوربین نیست!!؟!؟!؟!
امیدوارم داستان تا آخرش همینقدر جذاب بمونه!!و البته رمز آلود!!

zahra1374
1392,07,09, ساعت : 12:41 بعد از ظهر
سلام هماجان

این کارت واقعا متفاوته
یه جورایی از لحن داستان معلومه
خیلی دوست دارم بدونم این جور آدما واقعا چجورین؟
یعنی کاراشون دست خودشونه یا نه

و ممنون از قلمت ....

asal94h
1392,07,09, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
سلامو خسته نباشید میگم خدمت همایه عزیز:-118-:
راسدش من از کسایی هستم ک همیشه از همون اولین رمانی ک نوشدی دنبالت کردم:-118-:از قلمت بی نهایت خوشم میاد ولی امروز تصمیم گرفدم خودمو نشون بدمو یه نقدی از رمانت بکنم چون میدونم این نظرا و نقدا خستگیتو از بین میبره :-2-41-:هما جان وختی شروع ب نوشتنه این رمان کردی همه شروع کردن از این گفدن ک هما (با عرض پوزش از همایه عزیز)مسخرشو در اورده دیه در این حدم نباید باشه و اینا ک شاید خودتم کما بیش در جریان باشی:-2-39-:من واقعا متاسفم ولی من یه چیزی گفدم اینم این که هما جان خیلی شهامت داره ک شروع ب نوشدنه همچین رمانی کرده اولا ک در مورد همچین اختلال روانی کما بیش چیزایی میدونم ک خب با پستایه خوبت فهمیدم نسنجیده ننوشتی و توام اطلاعاتی داری:-2-41-:شهراد از همون اول شخصیته فوق العاده ای داش و برام خاص بود,ولی حدس نمیزدم ک در نقش پلیس برام آشکار شه. در این مورد هوش و ذکاوتتو تحسین میکنم ولی خو من فک میکردم شهراد با خانوادش و گذشتش لج کرده سر مسائلی ک همچین کارایی رو میکنه:-2-43-:ولی خو حدسم غلط بود اینکه شهراد پلیس بود برام خعلی جالبه ولی این برام مبهمه ک عایا شهراد برایه شغلش ک ایجاب میکنه نقش بازی کنه برایه خانوادشم نقش بازی میکرده تو این مدت؟این برام سواله:-2-15-:و اینکه من حدس میزنم دعوایه دایی وش هراد هم فرمالیته و جز نقشس:-2-27-:هما جان ازت ممنونم این اخرین نقد من نخواهد بود از این ب بعد همراهت هستمو با نقدام سعی میکنم باهات باشم :-118-:یه چیزه دیگه عزیزم همیشه همه موافق نمیشن و همه مخالفم نمیشن :-2-15-:حتی اگه رییس جمهور باشی پس برایه موفقیتت حرفایه منفی روت تاثیر نذاره ک میدونم نمیزاره:-2-41-:منتظر پستات هستیم موفق باشی:-2-40-:

خاطره صنعتی
1392,07,09, ساعت : 02:51 بعد از ظهر
سلام
اول از همه یه تشکر بهتون بدهکارم البته نه یه تشکر هرچندتا که بگین....خیلی چیزا از رماناتون یادگرفتم باعث شدین خیلی جاها توی زندیگیم رفتارمو عوض کنم مخصوصا با رمان جدال...و اما این رمان...باید بگم یه موضوع خاصه که خب متاسفانه خیلیا حتی به ادم اجازه نمیدن در موردش بپرسیم چه برسه به اینکه اطلاعاتی رو بدست بیاریم...
قلمتون اینبار واقعا بهتر شده و موضوعش داره رمانو متفاوتر و هیجانانگیزتر از بقیه رماناتون میکنه...من به شخصه خیلی دوست دارم اطلاعاتم رو در مورد خیلی چیزا گسترش بدم و توی رمانای شما خارج از مبحث عشق خیلی نکات روانشناسی عرفانی و اخلاقی دیده میشه که ائمو جذب میکنه واقعا ممنون و متشکر
به امید چاپشون و موفقیتتون روز افزونتون:-2-14-:

Marzeih
1392,07,09, ساعت : 03:29 بعد از ظهر
سلام خانم همای عزیز امیدوارم که این چیزایی رو که نوشتم بخونی.
من همه ی رمان هات رو خوندم وبه یه سری نتیجه رسیدم اینکه یه سری چیزا توی همه ی رمان هات مشترکن (شاید کسی قبل از من بهت گفته باشه)یکی اینکه شخصیت های رمان هات خیلی اسطوره ای هستن مخصوصا دخترات مگه همه ی ادم ها اینجورین؟و خودت گفتی که توی این رمان میخوای متفاوت باشی اما مگه همه مثل سارا انقدر شجاع هستن یا مثل ترسا انقدر خوش شانس و زیبا یا مثل توسکا انقدر حرفه ایی یا افسون انقدر زرنگ یا ویولت انقدرمومن؟
یه چیز دیگه یادمه توی یکی از پست های سیگار شهراد گفت من همه ی این کارهارو میکنم همه ی این تحقیر هارو میشنوم تا با اردلان از ایران بریم وازدواج کنیم
بعد مگه نیروی پلیس ما نمیتونه نفوذی هاش رو توی یه نقش دیگه بزاره حتما باید تو نقش گ.ی باشن؟
بعدهم یکی اینکه توی رمان هات بعضی چیزارو خیییلی تکرار میکنی و خیلی اهمیت میدی وجزییات رو زیاد بیان میکنی
بااین حال ازت خیلی ممنوم که این رمان های به این زیبایی رو نوشتی وبهت خسته نباشید میگم

MoniRe.S
1392,07,09, ساعت : 03:57 بعد از ظهر
سلام هما جان...خسته نباشی عزیزم...راستش رمان انقدر قوی و جذابه که دهنم باز می مونه و نمی دونم چی بگم...هیچ نقدی ندارم...فقط چندتا سوال خیلی خیلی ذهنمو درگیر کرده...
این رمان الان داستان زندگی یه شخص توی ایرانه؟منظورم اینه که واقعیه داستانش؟ و شهراد یک شخصیه که الان توی جامعه داره زندگی می کنه؟
بعد می خواستم بدونم از کجا و چطور تحقیق کردی و این همه نکته یاد گرفتی(جدا از روانشناس بودنت)و الان به نمایش گذاشتی...چجور بگم...حتی جاهایی که شهراد و سارا یه کارایی می کنن!! منظورمو چطور برسونم؟!!! :( ینی چطور این همه چیز درباره دوربین ها و خونه های درندشت و پلیس های مخفی می دونی؟؟؟ خیلی ذهنمو مشغول کرده....
اگه بتونی برام کامل توضیح بدی واقعا ممنون می شم :-2-41-:

فاطمهر
1392,07,09, ساعت : 04:38 بعد از ظهر
هما جوووووووووووووووووووون درووووووووووووووووووووووو وووووووووووووود
تبریک بابت پایان فوق العاده ی روزای باروونی ...
از همون اول ک از شهراد گفتی ، از طرد شدنش ، از غم گنگ ش ...من با خودم گفتم این اونی نیس ک نشون می ده و دوس داره بقیه باور کنن
یه کم دیگه ک گذشت...من اونو باور کردم ...مثل آرتانت که خواهرم می گفت خیانت کرده و من گفتم نه...چون قبولش داشتم و اونجوری که من شناخته بودمش خیانت تو ذاتش نبود
به قول سیاوش تو کتاب یلدا از بحث کتاب خارج نشیم
میان بیرونم می کنن
خلاصه ... این شهرادی که به ما نشون دادی یه پسری بود که نماز می خوند ....من...به عنوان یه دختر کاملا معمولی که تنها اجتماعی که توش حضور داره همون مدرسه س، می گم ، (خودمو هم در نظر نمی گیرم) کسی که نماز می خونه نمیاد گناه کبیره انجام بده ...بحث تمایلات و گرایش و در نظر نمی گیرم که همون آدم اگه نمازش نماز باشه ،اونو از انجام گناه باز می داره

از تو برنامه هایی مثل سمت خدا شنیدم که آدمایی که حتی مستجاب الدعوه هم بودن لغزیدن ، پس بحث گناه هایی که عادت می شن و آدم بهشون بی اعتنا با لغزش هایی که فقط یه لحظه س به نظرم جداس ( ی چیزی تو مایه های احسان و طناز )
من دلم از همون اول با شهراد صاف بود ، بر می گرده به همون احساسی که نویسنده که شما باشی بهم منتقل کردی
همون اولا هم که اردلانو این جوری نشون دادی هم من اصلا تو کتم نمی رفت یه همچین آدمی باشه ...شاید به خاطر مردونه بودن قد و بالاش چون معمولا اون تصویری که ما از امثال این اردلان ها تو ذهنمون داریم حد اقل از لحاظ ظاهر با توصیفای تو نمی خوند ک باز می شد بزاریمش پای تفاوت قلمت با همه ی فیلم نامه نویسا ی تلویزیون و نویسنده های رمانا
در مورد شاهزاده هم...خوبه ...به دلم نشست ...از اون ادمایی نیستم که ایراد بگیرم
خلاصه تر اینکه...کارت درسته منتظر ادامه شیم
راستی من یه سوال در مورد روزای بارونی دارم...در مورد آراده ....کجا ازت بپرسم
هیچ راه ارتباطیه بازی برامون نذاشتی که
موفق باشی
بدروووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووود

BARAN.MO
1392,07,09, ساعت : 04:41 بعد از ظهر
سلام و خسته نباشید به شما خانوم پور اصفهانی عزیز!نویسنده ی خوب و توانا!من به تازگی عضو سایت شدم و اونم فقط به خاطر شماست!
من رمان های در حال تایپ رو می خونم ولی خب همیشه دوست داشتم پشت پرده بمونم و توی نقد شرکت نکنم!
رمان های شما رو خوندم در عین زیبا بودن قلم ساده ای دارید و رمان هاتون مثل بقیه اکثرا جنبه سرگرم کننده داشته!یه عشق افلاطونی و پر از اغراق و زیبایی و..... ولی...... تا سیگار شکلاتی!
اواخر رمان روزای بارونی با سیگار مواجه شدیم رمانی که طبق گفته های خودتون متفاوته و یه نوع درد رو تو جامعه ی ما به قلم می کشه!که خب این موضوع با توجه به رشته ی شما زیاد نمی تونه جای سوال داشته باشه که چرا این سبک و این ایده رو انتخاب کردید!
اما سوال من اینه!
اکثر مشکلات و هنجارهای جامعه و کشور عزیز ما ایناست؟؟؟؟
چرا تو رمان هاتون به چیز هایی اشاره می کنید که از جامعه و دین و عرف ما به دوره؟!
البته روی گفته های من با رمان های دیگتونم هست که ظاهرا تا حدودی روی این رمانتون هم تاثیر گذاشته!
البته بر خلاق عقیده ی شما که گفتید متفاوته ولی از دید من مثل رمان های قبلیتونه!ببخشید که اینو میگم پوزش می خوام خانم پور اصفهانی ولی واقعا پر از اغراقه!
اینکه سارا این همه مهارت داشته باشه غیرطبیعیه رفتار و شخصیت شهراد هم همینطور.شخصیتش جوریه که انگار هر 4 مرد مغرور تو رمان های قبلیتون تو شخصیت سازیش دخیل بوده.اصلا من تک تک اونا رو تو شخصیت شهراد می بینم اون هم به نوعی تو برخوردهای مختلف!
مشکلات جامعه ی ما به نوعی این همه پررنگ دور محور ه.م.ج.ن.س.گرایی نمی چرخه چرا که همین ما هستیم که اون رو ترویج میدیم.مثل همین نوشته ها!تو دبیرستان ها تو مدارس و امکان دیگر....این خود ما هستیم که باعث گسترشش میشیم و ذهن افراد رو به این اعمال مشغول می کنیم که اونها هم بگردن دنبال دلیل و در اخر زمینه ی ت.ح.ر.ی.ک پذیری رو فراهم می کنیم!چرا که گناهی چون ه.م.ج.ن.س بازی رو با بیانمون اون هم با بهانه ی اموزش قبح می کنیم!
منکرش نمیشم بعله ما از این موارد داریم ولی تعداد ه.م.ج.ن.س.با.ز ها بیشتره یا اون زنان بی گناهی که به ناحق و طبق یکسری باورهای غلط بهشون تجاوز میشه؟یا اون تعداد بچه های نامشروع؟یا این همه فقر و فحشا؟
ه.م.ج.ن.س.بازی هم می تونه تو هر کدوم از این مسائلی که نام بردم دخیل باشه ولی کمرنگ نه اینکه نیمی کثیر از رمانتون به این مسئله پرداخته بشه!
نه قرار نبودی اتقاق افتاده نه توسکایی نه جدالی نه تقاصی نه افسونگری!توی دنیای ما هیچ کدوم از اینها وجود خارجی ندارند تنها خیالات ما رو رقم می زنند!پس خوبه که می خواین پرده از حقایق بردارید!
میگین متفاوت بعله متفاوت هست اما نه تو جامعه ایی مثل ایران که این چیز برای مردممون هنوز گنگه و غیرقابل باور و به دور از درک صحیح!
شما میگین جنبه ی اموزشی ولی من اینطور فکر نمی کنم چرا که این می تونه نوعی بهانه باشه برای اموزش! شما قصدش رو ندارید نه خدایی نکرده حرف من این نیست ولی همه که مثل هم فکر نمی کنن شما اینها رو می نویسید و بچه های کم سن و سال که تعدادشون هم اینجا کم نیست می خونن و اونوقت ممکنه به هر چیز ساده ای تو اطرافشون دقیق بشن و این رو ذهنیت ها و باورهاشون خیلی تاثیر میذاره!
می خواید مسائل رو باز کنید؟بسیار خب چرا با شخصیت اصلیتون این کارو نکردید؟
چون نخواستین شخصیت قصتون خراب شه!
چون می خواید محبوب بمونه!! چون همه این فکر رو دارند ادم سالمش محبوب تره!
حالا هر چی شما بگو اقا پایین 16 ها نخونن!
مگه کسی گوش میده؟!!!!! اکثر خواننده های رمان تو این سن هستن! چرا باید ذهنشون الوده بشه؟ چرا مشکلاتی رو که تهدیدشون می کنه به قلم نکشیم؟؟؟؟ می دونید چرا خانم پور اصفهانی؟! چون همیشه دنبال محبوب تر شدنیم!
معلومه همه از روی کنجکاوی از این نوشته ها خوششون میاد.ولی اگر به دور از محبوبیت به دنبال بهتر شدن قلمتون هستید پس نوشته هاتون رو برپایه ی اصول بنویسید نه اینکه حس کنجکاوی بقیه رو برانگیزید!
قانون کشور ایران بر اساس دینمون یعنی اسلام تنظیم شده.خانم پور اصفهانی، نویسنده ی عزیزی که براتون خیلی خیلی احترام قائلم توجه داشته باشیـــد اینجا امریکا نیست ایرانه.
شما گفتید که الهاماتتون رو از روی فیلمای امریکایی و خارجی گرفتید تا بتونید واقعی جلوه بدید ولی ظاهرا فراموش کردید که ما تو چه کشور و با چه دین و عرف و قانونی داریم زندگی می کنیم!
یک فرد نفوذی که از قضا سرگرد هم هست تنها می تونه از طریق یک مهره ی کوچیک تو گروهه ه.م.ج.ن.س ب.ا.ز.ا.ن نفوذ کنه اونم راحت نیست تعلیمات زیادی می خواد باید حرفه ای باشی اما نه اینکه مثل یک ه.م.ج.ن.س.باز وارد اونجا بشی......
و یه نکته ی مهم که شما تو رمانتون اوردین و من به شدت باهاش درگیرم و از نظرم غیرمعقوله و ظاهرا بچه ها اصلا بهش توجهی نداشتن اونم این هست که هیچ سرگرد و پلیسی اجازه نمیده به بهانه ی گ.ی بودن و اونم تو ماموریت به باسنش دست بزنن که شما با اردلان این کارو کردید!سرگرد مملکته (ایــران!) کم چیزی که نیست........اصلا اینجوری خدایی نکرده می بریدشون زیر سوال.......
من حرفام با دلیله چرا که یکی از اشناهای خودم کارش با قانونه و وقتی این ماجرا رو براش تعریف کردم به حرفام خندید.
چرا که در جوابم گفت طرف مگر اینکه جیمزباند باشه اونم تو خود امریکا نه ایران چون قوانین اینجا کاملا متفاوته حتی واسه پلیس های مخفی..........
تو ماموریت های سنگین مثل این مامور نفوذی اگر ببینه که شخصی براشون دردسر درست می کنه و به نوعی برنامه هاشون رو بهم می زنه اونم یه همچین ماموریتی که سالها وقت برده بی برو برگرد باید اون فرد رو از اونجا دور کنن تا نقشه هاشون لو نره ولی اینجا چی شد؟!!!!!!
سارا به خاطر اینکه توی اون نیرو پارتی داشت و مافوق شهراد و اردلان، عموش می شد تونست بمونه!!!!!!در صورتی که در حقیقت اون یه تهدیده واسه پلیس.
با یه عموجون و صدای پر از بغض مگه میشه این همه برنامه و تلاش رو نادیده گرفت؟!!!!!...........
شما که میگین واقعیتها رو به زبون میارین اینو بدونید تو واقعیت یه همچین چیزی نیست که به خاطره یه دلرحمی ِ ساده بذاری اون ادم همونطور باقی بمونه.....
رفتار شهراد و اردلان در خفا به دور از چشم بقیه بیش از حد تصــور غیرطبیعی بود اونم با توجه به پستای جدید که فهمیدیم اونا پلیسن!......
چه دلیلی داشت که پنهانی قربون صدقه ی هم برن و اردلان با اون هیکلش واسه شهراد ناز کنه؟صدای تپش های نامنظم قلب همدیگه رو بشنون و تو اغوش هم به التماس بیافتن؟
واقعا این قسمتاش ازارم داد!
برفرض شنود بشن ولی همیشه؟مگه ممکنه؟مگه کسی از هویت اونا با خبر بوده؟پس چطور تو گروهشون نفوذ کردن؟اینجاش خیلی خیلی به نظرم غیرواقعی اومد
به نظرتون تحقیق نمی خواد؟اون هم طبق مسائل کشور خودمون نه امریکا و یا کشورهای خارجی دیگه!
شما مشکلات رو میگین ولی چون رمانتون جنبه ی پلیسی داره راهشو درست انتخاب نکردید چرا که بیانش اون هم از نوع حقیقت لازم به تندکردن و پررنگ کردنشه اون هم نه تو کشور ایران!
به نظر من هر نویسنده ای سبک خاص خودشو داره و اگر بخواد تغییرش بده در حقیقت به خودش و قلمش خیانت کرده! از دید من شما تو سبک رمانتیک استعداد بخصوصی دارید ولی نمی تونید اونطور که باید یک رمان پلیسی هیجانی رو به نگارش در بیارید!
چون به جای بیان حقیقت ها پر از اغراق میشه! اغراق تو احساسات رو میشه تحمل کرد ولی تو مسائل اینچنینی نه!
البته من در اون حدی نیستم که بگم چکار کنید اینجا تاپیک نقده و من هم وظیفم رو انجام میدم و این تنها نظر شخصی من نیست نه تنها من بلکه دوستانم که این رمان رو می خونن و همیشه شما و رمان هاتون و دوست داشتن و دارن اینا رو میگم!
میخواین متفاوت بنویسید باشه ولی با اندیشه ی صحیح!از روی اصول.
من با این موضوع هیچ مشکلی ندارم چرا که بیانش از راهه درست می تونه تاثیرگزار باشه ولی فقط از راهه درستش نه تنها بر پایه و الهامات فیلم های هالیوودی که خودتون هم تو نقداتون به زبون اوردید!
مرسی و امیدوارم از نقدم ناراحت نشده باشید چرا که تشکر و قربون صدقه نقد نمیشه و نقد درست اونیه که در بهتر شدن کار شما نویسنده ی عزیز بهتون کمک کنه!
در همه حال موفق و پیروز باشی:-118-:

motahare.f
1392,07,09, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
سلام هما جون:-118-:
سیگار نسبت به رمانای قبلیت متفاوت بود!تا قبل از اینکه مشخص شه شهراد ه.م.ج.ن.س باز نیست. اما الان...خب طبیعیه که شهراد و سارا،دونفر تو یه خونه که قراره بر علیه جمشید کار کنن ،دو نفری که فقد توی اون خونه میتونن به هم اعتماد کنن عاشق هم بشن!!!
خب به نظر خودمم رمان ایرانی بدون عشق نمیشه ولی...!!!:-2-15-:
فقد لطفن سارا هم مثه شخصیتای دختر بقیه رمانات زیبایی اساطیری نداشته باشه. نمیشه که یه نفر همه استعدادها و ویژگی های مثبتو داشته باشه!(البته خودم استثام:mrgreen: )
در ضمن تا حدودی با BARAN.MO موافقم.
و خودمم مثه اکثر خواننده ها این سوال واس پیش اومده که چرا رفتار اردی و شهراد تو خلوتم مثه ه.م.ج.ن.س.بازها بود...

هممون آرزوی موفقیت بیشترتو داریم. امیدوارم از نقدامون ناراحت نشی.:-2-40-:

واینکه گفتی زیر 16 سال ها نخونن،همین جمله زیر بچه های زیر 16 سالو بیشتر تحریک می کنه به خوندن رمانت.:-2-37-:

reyhane149
1392,07,09, ساعت : 09:05 بعد از ظهر
هما جوون اینقدر رمانت عالیه که نمیشه ازش انتقاد کرد فقط یک چیزی که به نظرم اومد این بود که شما همیشه توی توصیفات خیلی دقیق هستی و این خیلی خوبه چون ادم می تونه تجسم کنه اما شما اون اتاقی رو که شهراد واردش میشه و سارا مچش رو می گیره خیلی کم توصیف کردی و اصن قابل تجسم نبود این تنها چیزی بود که به نظرم اومد چون یه جورایی اون اتاق , اتاق مهمی به نظر میومد و شما خیلی کم توصیفش کردین
من با تمام وجود عاشق قلمتم موفق باشی

آرنوشا
1392,07,09, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
سلام هما جون به نظر منم این یه رمانت عااااااااالیه و البته متفاوت:-2-40-: ولی همینطور که بقیه هم گفته بودن سوالی که برای من پیش اومده اینه که اگه شهراد پلیسه پس چرا اینقدر از یه مسئله در گذشتش بدش میاد که حتی به خودش توی آینه نگاه نمی کنه؟
واقعا دستت درد نکنه ایول همایی جونم:-118-:

*ماه پیشونی*
1392,07,10, ساعت : 08:50 بعد از ظهر
سلام هما جان .. خسته نباشید ...
بالاخره امروز فرصت مناسبی پیدا کردم تا سیگار شکلاتی رو بخونم ...
با خوندن اوایل رمان خیلی حرف واسه گفتن داشتم اما وقتی مجهولات مشخص شد دیگه نیازی به گفتن اون حرفا ندیدم ... من در مورد ه م ج ن س ب ا ز ها اطلاعاتی کم و بیش داشتم اما تا به حال به طور نزدیک در قالب رمان باهاشون برخورد نداشتم منظورم مرور ارتباطات شخصیشون از طریق دیالوگ بود ... واسه همین وقتی حرفای رد و بدل شده بین شهراد و اردلان رو میخوندم خیلی خودم رو کنترل می کردم اما بازهم حالت چندش آور بدی بهم دست میداد که اصلا قابل توصیف نیست ...
از یه طرف میل شدید به خوندن ادامه ی رمان و کنجکاوی بیشتر در مورد زندگی شهراد داشتم از یه طرف همش از خودم می پرسیدم که با این حال بدی که بهم دست میده واقعا می تونم ادامه ش بدم یا نه ...
حالا که خیالم راحت شد بابت این موضوع دیگه اینطور نمیشم ...
روی صحبتم با این تغییر مسیر ناگهانی روند داستانه که اگه حقیقتش رو بخوای چندان به دلم ننشست .. تا به این جا اتفاقاتی مثل مامور بودن شهراد و به خصوص اردوان خیلی برام سورپرایز بود و منو به وجد آورد نمیخوام قضاوت بیجا داشته باشم اما تا زمان معلوم نشدن این مجهولات داستان تو هاله ای از هیجان و رمز و راز بود و من این توقع رو دارم که در ادامه هم شاهد این رمز و راز باشیم و داستان تنها هول همکاری شهراد و سارا نگرده و واضح تر بگم قابل پیش بینی نباشه ...
بین این اتفاقات چیزی که به نظرم غیر عادی به نظر میرسید اون مکالمه ی تلفنی سارا با عمو حسام بود که من احساس کردم خیلی سریع به این موضوع به این مهمی ( حضور سارا در اون مکان) پرداخته شد و عمو حسام زود قانع شد ... به هرحال سارا جز مامورین قانونی نبود و عمو حسام حتی ذره ای به دردسر ساز شدنش شک نکرد و خیلی راحت با همکار شدنش با شهراد کنار اومد...
دیگه این که به نظرم شهراد و اردلان مردای بزرگ و با شرافتی هستن که قید حفظ آبروشون رو زدن و مطمئنا هدف بزرگی پیش رو دارن ...
امیداورم دست یابی به این هدف لیاقت اشک ریختن ها ی مادرش و شرم ساری پدرش رو داشته باشه ...
دیگه این که ممنونم که طی رمان بهمون متذکر می شدی که زود و عجولانه قضاوت نکنیم و اینطور که مشخص شد کاملا حق با تو بود ...
بقیه ی حرفام یادم رفت خخخخخ
خوشحالم که امروز بین پوکر و سیگار شکلاتی رمان تو رو زودتر انتخاب کردم تا بخونم .از این انتخابم اصلا پشیمون نیستم ..
موفق باشی...

.اقاقیا.
1392,07,10, ساعت : 10:16 بعد از ظهر
سلام هما جون


از وقتی که میذارین و این رمانو مینویسین ممنون واقعا قلم زیبایی دارین:-118-:


فقط اگه اشکال نداره چند تا نکنه رو بگم


راستش من با نظر BARAN.MO عزیز موافقم.تجربه ی حتی غرب ثابت کرده آشنایی و آموزش همگانی یه سری مسایل ،اون بحران ها رو نه تنها حل نمیکنه بلکه با ایجاد حساسیت به اون دامن هم میزنه.همون طور که در گذشته و در تاریخ ما چون خیلی مسایل بنا به عرف و دین بازگو نمیشد مشکلات اخلاقی خیلی کمتر از الانی بود که از راه های مختلف داره به عنوان جلوگیری از خیلی مشکلات این موارد آموزش داده میشه



دوم در مورد شخصیت سارا.به نظرم شخصیتی که برای اون ساخته شده هیچ سنخیتی با دختری که تو ایران زندگی میکنه نداره.دختری که با این سن ،خودش مادرش رو بذاره آسایشگاه و بره تو اون خونه برای انتقام .شما ساختار خانواده رو تو ایران فراموش کردی.قاعدتا این خانواده بستگانی دارند و این بستگان هیچ وقت انقدر بی تفاوت نیستند که دختری اونم در سالهای اول بروز مشکلاتی مثل مرگ برادر و بیماری مادر اونو به امان خدا بسپارن تا اون این تصمیمات رو بگیره



در ضمن دختری با این صدمه هایی که دیده و حس انتقامی که داره ، شکست خورده تر از اونیه که حوصله ی شوخی اونم تو افکارش رو داشته باشه و بخواد مثلا حرصشو با دمپایی ابری خیس بخوابونه!



سوم در مورد شهراد.برای کسی که انقدر حرفه ایه که خانوادش نفهمیدن اون پلیسه و همه اونو یه آدم مریض میدونن خیلی غیر واقعیه تو اولین گشتش تو خونه توسط یکی از افراد اونجا شناسایی بشه ، هر چند که شانس بیاره و اون فرد سارا باشه!قاعدتا فردی با چنین ضریب خطایی باید از عملیات خارج بشه نه این که مافوقش باشنیدن التماس های سارا تازه اونم وارد بازی کنه!



و یه چیزی که به نظرم نباید فراموش شه اونم اینه که هیچ وقت هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.ما نمیتونیم به خیلی چیزا معتقد باشیم و خیلی ارزش ها رو مهم بدونیم اما در جایی که مثلا به نظرمون لازمه و باعث پیشرفتمون میشه اون ها رو کنار بذاریم. اگه هر کسی این طور رفتار کنه دیگه ارزشی باقی نمیمونه چون دیدگاه ها و شرایط اضطرار برا هر کسی متفاوته.



ما تو این داستان شهرادی رو میبینیم که به نماز اعتقاد داره اما به خاطر لو نرفتن موقعیتش نمازو کنار میذاره و ادعا میکنه عذاب وجدان داره . در صورتی که ما شنیدیم و دیدیم کسایی مثل زندانیای ساواک در حالی که دست و پاشون به تخت بسته هست و طهارت هم ندارند باز هم هر جوری که دین در اون شرایط ازشون توقع داره نماز رو میخونن.پس اگه واقعا اعتقادی باشه میتونست جوری که لو نره نمازشم بخونه!



ولی با تمام اینا به نظرم همین که حرفی از نماز خون بودن شهراد و اعتقادات مذهبیش زده شد خیلی خوبه . در کنار تمام چیزهایی که غیر دین و عرف هست و گفته میشه حداقل فراموش نکردن کامل دین میتونه اثری هر چند کوچیک داشته باشه


امیدوارم که با حرفام ناراحتت نکرده باشم :-118-:


در همه زمینه ها موفق باشی:-118-:

aftabi_14
1392,07,10, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
سلام هماجون این اولین باره که بعد از این همه مدت که دارم سیگار شکلاتی رو میخوندم دارم درباره اش نطرمیدم ... جالب میدونی کجاست ؟ وقتی تو گفتی در مورد شهراد زود قضاوت نکنید من به حرفت گوش کردم و خیلی عادی به این داستان نگاه کردم ... اما دقیقا دو پست قبل از اینکه بفهمم شهراد پلیسه از متنفر شدم ! ( اونجایی که اردلان رفت خونه جمشید ! ) اما وقتی فهمیدم شهراد پلیسه و بخاطر کارش داره اینکارو میکنه از خودم شرمگین شدم که نتونستم تا آخرش به حرفت گوش کنم و در موردش قضاوت نکنم ...

به هر حال هماجون دست گلت درد نکنه ! بازم ما رو با داستان قشنگت سورپرایز کردی ! با اینکه تا الان منتظر تموم شدن روزای بارونی بودم از امروز بی صبرانه منتظر پست های بعدی سیگار شکلاتیم تا داستانو کامل بفهمم ..

دوستت دارم هوارتا .... :-2-16-:

البته یه چیز دیگه مونده ! به نظرم شخصیت سارا رو زیادی مجهول کردی ! اگه یکم بیشتر در مورد خودشو و زندگیش برامون بگی بهتره ! دستت مرسی هما جونم !!!:-118-::-2-40-:

rainy sky
1392,07,11, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
سلام هما جون مثل همیشه رمانت حرف نداره و من به خودم اجازه نمیدم از کارت انتقاد کنم ولی به نظرم داری معما های زندگی شهراد و زود باز میکنی کاش میذاشتی ذهنمون بیشتر درگیرش بشه...ولی باز خودت بهتر میدونی داری چیکار میکنی...
منتظر ادامه ی داستانت هستم...
ممنون

نداجونی
1392,07,11, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
سلام هما جون! بابت رمان خیلی خیلی جذاب و متفواتت ممنونم!
این رمان منو یاده تجربه تلخی که در این باره داشتم میندازه.....
کاش شخصیت واقعی زندگی من هم به خوبی شهراد بود!
دوستون دارم:-118-:

B_A_R_A_N
1392,07,12, ساعت : 07:48 قبل از ظهر
تبریک میگم:-2-40-:.این رمانت هم مثله بقیه خیلی قشنگه..من هر 8تا رمانتو خوندم واقعا محشره رمانات...قلمت حرف نداره:-2-40-:
خوب من فکر میکنم هویت شهراد یکم زود لو رفت..به نظرم اگه یکم دیگه طول میکشید بهتر بود چون الان دیگه تقریبا میشه فهمید اخرش قراره چی بشه اگه یکم دیگه تو سردرگمی میموندیم خیلی مشتاق تر میشدیم برا خوندنش الان دیگه هرکسی میتونه برا اخرش یه حدسایی بزنه...البته این نظره منه:-2-15-:...شاید هم حدسایه ما اشتباه باشه و تو کلا اخرشو یه جور دیگه تموم کنی...امیدوارم همینجور که این رمانو متفاوت شروع کردی متفاوت هم تمومش کنی...ببجخید زیاد حلف زدم:-2-14-:

osweh
1392,07,12, ساعت : 10:41 قبل از ظهر
سلام... خيلي خيلي خوشحالم كه بلاخره شجاعتشو پيدا كردي و نوشتي...و صد برابر خوشحالترم كه تونستم با اين ايده، پايه ريزي داستان رو شكل بدم... خيلي منتظر بودم كه شروعش كني... و تازه ديروز ديدمش و كلي هيجان زده شدم...:-2-41-:
فعلا نقدي ندارم.. غير از اينكه به نظرم بهتر بود همه ش از زبان دناي كُل باشه ولي انگار قصه ي دختره از زبان خودشه...
به هر حال ، ازت متشكرم و مطمئنم كه اين از بهترين رمانات ميشه.. مطمئنم عزيزم...

parnian77
1392,07,12, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
خیلی عالییییییه بقیه رمانات هم خوندم ولی خب این خیلی متفاوته .الان که هویت شهراد لو رفته میشه یه حدسایی برای اخرش زد ولی بازم خیلیییی کنجکاوم که بدونم تو اون اتاقا چه خبره...خیلییییی عالیه واقعا دستت درد نکنه و خسته نباشی:-118-::-2-40-:

* م .عباس زاده*
1392,07,12, ساعت : 10:13 بعد از ظهر
شروعی حرفه ای ...پر تعلیق و پر کشش

پست اول:

- اوففف دستت درد نکنه داداش شهراد ... حال دادی خفن ...
شهراد پوزخند زد، از لب تخت بلند شد. دستمالی که مخصوص پاک کردن دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینه بسته اش رو یکی یکی روی دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد ... بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره ... باید تا رسیدن به خونه صبر می کرد. کمربند شلوارش رو که روی صندلی کنار تخت امید بود، برداشت و توی بندینه های شلوارش یکی یکی و با صبر فرو کرد ... از گوشه چشم نگاش افتاد به امید ... ریلکس ترین مشتریش ... ل*خ*ت مادرزاد روی شکم افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون می داد که هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست ... اما این کارش بود ... براش اهمیتی نداشت که مشتری ها درد می کشن یا نه، اصلا هم مهم نبود درش براشون همراه لذته یا نه! خودشون می خواستن، پس مسلما دوست داشتن ... به شهراد چه! ... کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست ... صدای امید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمه توی دل بالش فرو .....


با گذشت چهار صفحه از رمان کم کم میشه رمان رو به نقد کشید . من تلاش می کنم از ابتدا رمان رو نقد کنم و فرض را بر این می گذارم که پست های بعدی را نخوانده ام

شروع رمان در پست اول ...بسیار حرفه ای و جاندار از اب در امده است و سوالات متعددی در ذهن خواننده بوجود می اورد ... یکی از اصول نویسندگی حرفه ای ندادن اطلاعات زیاد در یک قسمت رمان است ..به تدریج که رمان جلو می رود ..نویسنده اندک اندک اطلاعات می دهد ...هما از این ترفند کمال استفاده را کرده است و همه اطلاعات را یک مرتبه لو نداده است . ارام ارام جلو می رود ..گره درست می کند ... گره ها را یکی یکی و به تدریج در طول رمان باز می کند .....

استفاده از روانشناسی و شناخت روحیات انسان

دلش تنگ بود برای نوازش دستای مامانش ... برای نگاه پر افتخار پدرش ... برای بوسه زدن روی دستای پدرش و بغل کردن و چرخوندن مامانش دور خونه ... دلش تنگ بود برای داشتن خونواده ... اما همه رو از دست داده بود و دیگه فرصتی برای داشتنشون نداشت ... اون خودش رو فدا کرده بود ... از بچگی فدا شدن روی پیشونیش حک شده بود ... حالا چی کار می کرد با دل تنگش؟! این رو نمی دونست ...
تو حسرت یه بوسه
تو حسرت یه لبخند
دستای بی روح تو
روحمو از خونه کند


دومین ویژگی رمان که سیگار شکلاتی را از سایر کارهای هما متمایز کرده استفاده از روانشناسی و انسان شناسی رئال در سیگار شکلاتی است ...هر کودکی دوست دارد مورد توجه پدر و مادرش باشد ..میل به ارضا حس تکامل خواهی و تکامل جویی وجودش دارد ..نیاز به تحسین دارد ...نیاز به دیده شدن و مفید بودن ...روح سیراب شده از محبت می خواهد ... قهرمان رمان گویی از این چیزها بی نصیب بوده و اکنون در وضعیتی سردر گم و ناهنجار به سر می برد

برای هما نویسنده پر افتخار سایت ارزوی موفقیت های بیشتر دارم . ادامه نقد در اینده ...:-118-:

خاطره صنعتی
1392,07,13, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
معرکه س مرسی... فقط چرا در مورد خواهر شهراد هیچی ننوشتی؟اونم رهاش کرد؟

neda.y
1392,07,13, ساعت : 10:21 بعد از ظهر
سلام هما جووون .
یه سوال مبهم .
چرا شهراد توی آینه به خودش نگاه نمیکنه ؟
مگه چه مشکلی داره ؟

ماهين
1392,07,14, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
سلام و خسته نباشي.
قصد نداشتم بيام نقد ولي چون پيام خصوصي نميتونم براتون ارسال كنم مجبور شدم صفحه نقدتون بهم بزنم.
نه قصد جسارت دارم نه قصد بي احترامي چون هر نويسنده اي يه ايده آلي توي ذهنش هست كه دست به قلم ميشه و اون روي صفحه مياره حالا يا خواننده خوشش بياد يا خوشش نياد اون پيام خودش ميرسونه.
رمان سيگار شكلاتي شما جز دومين رمان درحال تايپ سايت كه ازش واهمه براي خوندنش چون يه جوري برام قابل پيش بيني نيست و حوادثي كه قراره بيفته به چالش ميكشونه منو.
برسيم به اصل مطلب كه برام از وقتي كه سيگار شكلاتي مينويسيد جاي سوال داره شايد يه ابهام ميخواستم بدونم نماز خوند پسر نقش اول رمان با كاري كه انجام و به قول خودش كشش داره منافات نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شخصا آدمي كه كاري كه به لحاظ رفتاري و اخلاقي با ديني كه من قبولش دارم منتاقص انجام ميدم شرمنده اوني كه از رگ گردن به نزديكتر ميشم. دوست دارم دليلتون بدونم.

ma74
1392,07,14, ساعت : 03:10 بعد از ظهر
رمانت خوبه
جالبه
خوشم میاد
خوب شروعش کردی
چندتا از رمانای قبلیتو خوندم اونارو هم خوب شروع کرده بودی اما اکثرا از یه جایی به بعد خرابشون کرده بودی امیدوارم این رمانت جذابیتشو تا پایان حفظ کنه

fati76
1392,07,14, ساعت : 03:25 بعد از ظهر
سلام و خسته نباشي.
قصد نداشتم بيام نقد ولي چون پيام خصوصي نميتونم براتون ارسال كنم مجبور شدم صفحه نقدتون بهم بزنم.
نه قصد جسارت دارم نه قصد بي احترامي چون هر نويسنده اي يه ايده آلي توي ذهنش هست كه دست به قلم ميشه و اون روي صفحه مياره حالا يا خواننده خوشش بياد يا خوشش نياد اون پيام خودش ميرسونه.
رمان سيگار شكلاتي شما جز دومين رمان درحال تايپ سايت كه ازش واهمه براي خوندنش چون يه جوري برام قابل پيش بيني نيست و حوادثي كه قراره بيفته به چالش ميكشونه منو.
برسيم به اصل مطلب كه برام از وقتي كه سيگار شكلاتي مينويسيد جاي سوال داره شايد يه ابهام ميخواستم بدونم نماز خوند پسر نقش اول رمان با كاري كه انجام و به قول خودش كشش داره منافات نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شخصا آدمي كه كاري كه به لحاظ رفتاري و اخلاقي با ديني كه من قبولش دارم منتاقص انجام ميدم شرمنده اوني كه از رگ گردن به نزديكتر ميشم. دوست دارم دليلتون بدونم.

ماهین جان منم اول اینجوری فکر میکردم و واقعا رفتار شهراد برام غیر قابل درک بود.....
ولی صد در صد تا پایان صفحه 4 نخوندی....
بخونی جواب سوالات ت هم میگیری
به قول همایی زود قضاوت نکن

zahra_126
1392,07,14, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
سلام هما جان
موفق باشی
من تازها سیگار شکلاتی رو خوندم، برا همین از اول نقد میکنم
محتوای این داستانت بر خلاف چند تای قبلی منطقی شده و این عالیه
و اگه همینطور تا آخر پیش بره و فانتزی نویسی هاش کمتر بشه موفق تر و زیباتر هم میشه
گفته بودی این بار کارکتر های اصلیت نه سیاه هستن نه سفید که خیلی خوبه دنیای اطراف ما آدم های خاکستری ای که کنارمونن نه اسطوره ای مثل اون کاراکتر های قبلییت و نه بد مثل منفورترین شخصیت های یک داستان بهت تبرک مگم گرچه خلی وقته که از استارتش گذشته
×شخصت شهراد از همون اول داستان -حداقل برای من-نمونه ی بزرگ تنهای یک مرد بود ملموس بود دوست داشتنی هم بود حتی همون وقت هایی که فکر مکردم که چه آدمیه
ولی شهراد یه مشکل داشت اونم اینکه درکش تا چند صفحه برای یک خواننده خیلی سخت بود نمازخوندنش در کنار حالا اون کار مشکل بود گاهی این درک کردن های سخت باعث میشه حتی خواننده بقیه ی داستان رو با کشش ادامه نده گاهی زده بشه در کل در مورد ادامه ی داستان خیلی چیزهای ضد و نقیض رو در یک بازه ی طولانی به کار نبر مثل همین شهراد که اگه باز هم میگذشت مسلما مسخره میشد
×در مورد شوکی که نوشتی و اینکه یه دفعه همممون موندیم که شهراد پلیسه درست و کاملا به جا بود شهراد هنوز خیلی راز ها داره با خودش میکشه قضیه ی اینکه چرا از 17 سالگش متنفره؟چرا ا چشماش بدش میاد و چند تای دیگه...؟
فقط یک رازش روشن شده که برای ادامه ی جذابیت داستان مسلما ضروریه
×در مورد دختر داستان یا همون سارا که به نظرم هنوز درکش زوده ولی از حرف هایی که اردلان داشت به شهراد میزد میشد فهمید که دختر قویه مغروریه پر زوریه...اما همون طور که خودت هم گفتی که شهراد نه آرتانه نه آراده نه...خاصه
بهتره دختره هم خاص باشه حتی گاهی ضعیف باشه...یا غرور ترسا رو نداشته باشه..!
در کل سارا مبهمه..ارتباط برقرار کردن باهاش سخته البته که میدونم الان هنوز زوده

و در آخر رمان قشنگیه.. ممنون همای عزیز
با آرزوی موفقیت های بیشتر

baharvaman
1392,07,14, ساعت : 10:57 بعد از ظهر
سلام هما خانم
من کلی وقته عضو این سایتم و رماناش رو دنبال می کنم ولی تا حالا واسه هیچ کدوم نظر با نقد نذاشتم ولی امروز و با خوندن آخرین پستت تصمیم گرفتم بیام نقد چون با خوندن اولین پستا حس کرده بودم رمان متفاوته و الان با عوض شدن ریتم داستان یه کم ناامید شدم
امیدوارم ناراحت نشید راستش شروع به نوشتن رمان که کردید حس کردم برا اولین بار یه نویسنده آماتور تو این سایت شهامت داشته و قهرمان داستانش تقریبا می شه گفت از اون قالبای کلیشه ای مردای جوون و خوش قیافه و تا حدی خشن و پولدار فاصله گرفته و در یه کلام یه ضد قهرمانه . داشتید خوب پیش می رفتید و من خواننده حس می کردم احساسات آدمایی رو که با ماها متفاوتن من تصورم از اینکه شما اینقدر تاکید داشتید که رمانتون آموزنده است هم همین بود این که حس کنیم درد کسایی که تو یه جامعه با ما زندگی می کنن دور و برمونن و تفاوت های فاحشی با ما دارن وگرنه اصطلاحات و نوع بیماری اینجور آدما رو فهمیدن که نیاز به خوندن رمان نداره با یه سرچ ساده تو نت کلی می شه اطلاعات جمع کرد هما جان شما انگار ترسیدی شهرادت قضاوت بشه و دوباره برش گردوندی به همون کلیشه ها که کم نیستن تو این سایت و این داستان دیگه واسه من از نظر خاص بودن و حس کردن جدابیتی نداره اون آدمایی هم که اینقد قصد آموزش و بیان چگونگی حال و هواشونو داری وقتی قوی می تونن حس بشن که شخصیت اصلی داستان باشن که من خواننده مرتب با افکارش و برخورداش دست و پنجه نرم می کنم و وقتی تا حد یه شخصیت فرعی و دست چندم مثل ارسلانی که اصلا تا صفحه 4 داستان حتی اسمیم ازش نبود نزول پیدا می کنه دیگه حس و حال و تاثیر چندانی نداره داستانت الان یه داستان صرف پلبسی هست که حدس اینکه آخرش چی می شه چندان مشکل نیست

MARMARAK
1392,07,15, ساعت : 12:43 قبل از ظهر
هما جون ما چشممون خشک شد به صفحه
چرا پست نمیذاری اخه؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای پای اب
1392,07,15, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
سلام هما جان من همه رماناتو خوندم ولی سیگارو یه جور دیگه دوسش دارم
با مقدمه ات جذبش شدم چون موضوعش متفاوت البته الان تو این پستای اخر
احساس میکنم داریم از موضوع اصلی فاصله میگیریم اما خوب تو هنوز کلی حرف
برای گفتن داریو قضاوت کردن زوده.
شاهزاده یا سارا همینی که هست بمونه لوسش نکن یه دختر قوی با انگیزه
اما شهراد که هنوز مبهمه باید بازش کنی چون احساس میکنم نسبت به سارا شخصیتش پررنگتره.
مرسی گلم اگه تونستی زودتر بذار :-2-40-:

hiiiiiiiiiiiis
1392,07,15, ساعت : 11:59 قبل از ظهر
سلام دوست عزیز
درباره نماز شهراد کاملا مشخصه اون فقط بااردلان گفت هم جنسی میکنه وبه بقیه جواب رد میده درحالی که برای ما مشخص شد که اردلان خودش ماموره

آدنیس
1392,07,15, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
سلام هما خانم من قلمتونو خیلی دوست دارم وبهت تبریک میگم چون کاملا سبکه به نامه خودتو داری رمان های قرار نبود و توسکا رو خوندم قبل از سیگار شکلاتی هم یه رمانه دیگه هم داده بودید بیرون خیلی دوست دارم اونو بخونم پیداش نکردم لطفا راهنماییم کن ممنون

hiiiiiiiiiiiis
1392,07,15, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
سلام و خسته نباشي.
قصد نداشتم بيام نقد ولي چون پيام خصوصي نميتونم براتون ارسال كنم مجبور شدم صفحه نقدتون بهم بزنم.
نه قصد جسارت دارم نه قصد بي احترامي چون هر نويسنده اي يه ايده آلي توي ذهنش هست كه دست به قلم ميشه و اون روي صفحه مياره حالا يا خواننده خوشش بياد يا خوشش نياد اون پيام خودش ميرسونه.
رمان سيگار شكلاتي شما جز دومين رمان درحال تايپ سايت كه ازش واهمه براي خوندنش چون يه جوري برام قابل پيش بيني نيست و حوادثي كه قراره بيفته به چالش ميكشونه منو.
برسيم به اصل مطلب كه برام از وقتي كه سيگار شكلاتي مينويسيد جاي سوال داره شايد يه ابهام ميخواستم بدونم نماز خوند پسر نقش اول رمان با كاري كه انجام و به قول خودش كشش داره منافات نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شخصا آدمي كه كاري كه به لحاظ رفتاري و اخلاقي با ديني كه من قبولش دارم منتاقص انجام ميدم شرمنده اوني كه از رگ گردن به نزديكتر ميشم. دوست دارم دليلتون بدونم.




سلام دوست عزی
درباره ی نماز شهراد هم جنسی میکنه کاملا مشخصه اون گفت فقط بااردلان هم جنسی میکنه وبه بقیه جواب رد میداد
اردلان هم که مشخص شد ماموره

nrezaii
1392,07,15, ساعت : 09:31 بعد از ظهر
هما جون مثل هميشه بي نظيررررررررررررررر. حدس مي زدم موضوع پليسيه اما اينكه در چه مورد نمي دونم. ولي انقدر عالي شروع كردي كه هي شك مي كردم و از اونجاييكه اين موضوعي كه بهش پرداختي يك تابو و در كشور ما بسيار بغرنجه ، بهت تبريك مي گم كه بهش پرداختي.... مثل هميشه تشكر تشكر تشكر. موفق باشي خانم گل...

fatemehirooni
1392,07,16, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
سلام هما جان...خسته نباشي:-2-25-:

تازه شروع كردم به خوندن رمانت...از رمانات فقط قرار نبود رو خوندم كه عالي بود ولي اين كارت عالي تر از اونه..يك موضوعه متفاوت..به قول بچه ها منم فكر نمي كردم اردلان و شهراد پليس يا معمور مخفي باشن..از طرفي كه از اردلان بدم ميومد از همون طرف برام يه شخصيت جالب شده.. سارا هم خوشم مياد ازش مغرور و لجبازه..و اين بيشتر باعث مي شه آدم جذبش بشه..

شهراد هم كه چون شخصيت جالبي هست و غير قابل پيشبيني خوشم مياد ازش...:-2-08-:

ممنون از رمان زيبات:-2-14-::-118-:

m@98
1392,07,16, ساعت : 11:42 بعد از ظهر
با تشکر از رمان غىر قابل پىش بىنى و قشنگت مى خواستم بگم شخصىت شهراد ىه کم غىرقابل باوره اىن که کسى که واىه خاطر کارش وقتى همه بهش تهمت مىزنن همش بخنده ولى در مورد شخصىت سارا به نظرم هنوز قضاوت زوده چون زىاد پست نداشته و اىراد اخرم دىر به دىر پست گذاشتنه اگه واست مقدوره زود تر بذار جا داره بازم به خاطر رمان قشنگت تشکر کنم :-119-:

moloud73
1392,07,17, ساعت : 12:16 قبل از ظهر
هما جان بهتره پستات بیشتر از طرف سارا باشه تا شهراد..چون بیشتر خواننده های تو دختران راحتتر میتونن همزادپنداری کنن با سارا تا شهراد ....ما دخترا بیشتر وقتا نمیتونیم احساس ها.فشار ها و سختی های یه مرد رو درک کنیم ...ما از جزیی ترین رفتارشون که غیرته هم کلافه ایم هم قند تو دلمون اب میشه ...پس اگه به نظر من اول شخص داستانات بیشتر دخترا باشن (مثل بقیه رمانات خوانندهات بیشتر با اونا زندگی میکنن)
موفق باشی عجیجممممم.................:-2-40-:

ma74
1392,07,17, ساعت : 08:42 قبل از ظهر
شهراد آدم جالبیه با تنها کسی که مشکل داره خودشه
چرا پست جدید نمیزاری؟
یه سوال چرا تو رمان هات همیشه آدم ها رو اینقدر نزدیک به هم میزاری منظورم اینه که چرا همیشه یه جوری آدم ها با هم آشنا در میان؟وقتی آشنا نباشن کار شخصیتها سخت تر و رمان جذاب تر میشه

paria66
1392,07,17, ساعت : 11:49 بعد از ظهر
سلام :-2-40-:واییییییییییی منم اومدم نقد از اون روزی که صفحه ی نقد زده شده هی می خوام بیام نقد هرچی از اول تا حالا می خواستم بگمو بگم وقت نمی شد حالام که اومدم یادم رفته همه چیزو اصی یه وضی :-2-31-:
حالا از اونایی که یادم مونده باید بگم بی نهایت خوشحالم که شهراد پلیسه به قطعو یقین می گم اولین رمانیه که از یه اتفاق داخلش تا این حد سورپرایزمیشم از شما چه پنهون یه چند تا از دوستام یه دو تا پست اولو خونده بودن گفتن نمی خواد بخونی من یه حسی بهم می گفت داستان اون چیزی نیست که ما فکر می کنیم برا همین ادامه دادم به خوندن ولی وجدانن اصلا توقع نداشتم پلیس باشن:-2-27-:
رفتار خواهر/برادر این آقا اردلانم که بسی مجهوله:-2-35-:
شهرادم دوست میراریم ولی شهراد از از پلیس مخفیم مخفی تره ها ......الهی چقدر که زجر می کشه این برادر :-2-41-:
سارام با همین سرعت ادامه بده رو شهرادو کم کنه دوستش میداریم....:-2-22-:
هما جون ممنون که مینویسی و عالی هم می نویسی:-118-:

SARABEROYA
1392,07,19, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
سلام همای عزیز...
دوباره همه عاشقای سینه چاک رماناتو سوپرایز کردی...
خوبه که بهمون یاد میدی اول بخونیم بعد قضاوت کنیم!
چون تعدادیمون قضاوت رو در درجه نخست قرار میدیم...
اعتقاد من به عنوان یه انسان رو این کره خاکی اینه که حتی بدترین آدم هم حرفی تو دلش برای زدن داره...
پس بهتره اول بشنویم بعد قضاوت کنیم!
اما راجع به رمان...
مثل همیشه از اول آدمو ترغیب به خوندن میکنه و این قابل تحسین و ستایشه
دوم اینکه خوشحالم که داستان از حالت گنگی خارج شده چون گنگی بیش از حد داستان روی مغزم فشار میاورد
سوم اینکه داستان انقدر جالب که دوستانی کهاینترنت ندارن منتظرن تا این داستان تموم بشه و pdfبشه تا بتونن بخونن پس از ُرف خودم و اون دوستان عاجزانه درخواست میکنم ای کتاب رو برای دانلود آماده کنی
چهارم اینکه دلمون نمیخواد فکر کنی طرفدارات محدود به کسایی هستند که دسترسی به اینترنت دارن بلکهقسمت عمده ای از طرفدارات طبق قولی که دادی منتظرن کتابات چاپ بشن تا با خریدشون از تو حمایت کنن...:-2-40-::-2-39-:
پنجم اینکه من و همه طرفدارات دلمون میخواد وقتی انتقادات کوبنده و یا گاهی اوقات توهین آمیز مخالفات رو میخونی و یه لحظه شاید به دلت راه بدی که دست از نوشتن بر داری به ماهایی فکر کنی که بی صبرانه منتظر ادامه روند داستانیم و هیچوقت تنهات نمیذاریم
ششم اینکه از اینکه نمیتونم بهت پیغام دوستی بدم ناراحتم و امیدوارم درخواست دوستی منو پذیرا باشی
دوستدارت
یاسمن.ی:-118-:

maede7
1392,07,19, ساعت : 01:43 قبل از ظهر
سلام هما
رمانت داره خوب پیش میره ولی احساس میکنم این لج و لجبازیای سارا و شهراد اگه بیشتر باشه بهتر میشه
البته میدونم که ژانر و سبک رمانت کلا متفاوت شده ولی فقط یه پیشنهاد بودش
بعدشم احساس میکنم خیلی داره بینش وقفه میوفته
طوری که داره داستان یادم میره کلا
واسه یه همچین ژانرایی که معمایی و پلیسین پیوستگی داستان و پستا خیلی مهمه بنظرم
مرسی
امیدوارم زود به زود بیای و رمانتو اپ کنی
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

خانم فسقلی
1392,07,19, ساعت : 06:45 قبل از ظهر
اوف اولشو که خوندم یه جوری چندشم شد:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
خداییش انقدر واقعی نوشته بودی که تصورم یه رمان درباره ی .... بود!!!:-2-31-:

شدیدا هیجان انگیزِ و موضوع نابیِ:mrgreen:

خصوصا که کار شهراد رو فهمیدم:-2-16-:

elena_1989
1392,07,19, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
دختر ترکوندی با این رمان جدیدت شخصیتهای اصلی هردوشون با حالن سارا یه دختر محکم و لجباز و شهراد هم که یه پسر مغرور و البته دوست داشتنی که از همون اولم نمی دونم چرا ازش خوشم میومد :-2-35-: آخ که کَل کَل این دوتا دیدنیه واقعا استادی توو غافلگیر کردن خواننده اصلا فک نمیکردم شهراد پلیس باشه زود زود بزار مرسی
قلمتُ دوس دارم و بی صبرانه منتطر پستای بعدی ام موفق باشی :-118-:

باران 69
1392,07,19, ساعت : 10:14 بعد از ظهر
سلام هما جون
من اولین باره که پامو تو صحفه نقدت باز کردم و دارم نقد میکنم
هنوز هم دو صحفه اولو کامل نخوندم اما نوشته هایی رو که قبل از هر پست میذاشتی وقتی میخوندم باعث شد که بیام و بت بگم نیازی نیست که اینهمه حرص و جوش بخوری کسایی که قلمت و رمانتو دوس دارن قطعا میشنن و رمانتو میخونن
دلیل اینکه بعضیا پست منفی میدن اینکه هنوز با کل رمان آشنا نیستن و تاحالا همچین رمانی نخوندن من به شخصه تا رمانی با این موضوع ندیدم و باخودم گفتم این چه موضوعیه اما رفته رفته که خوندم و نوشته هاتو دیدم فهمیدم اینم یه رمانه مث همه رمان ها اما موضوعش متفاوتر و مشکلات جونا و نوجونا رو میگه چیزی تو کمتر رمانی اتفاق میفته و مطرح میشه

سلام عزیزم ...
خوش اومدی :-2-40-:
عزیزم مشکل من منفی دادن به پستام نیست چون این دیگه یه چیز روتین و تکراریه و تو همه رمان هام بوده ... بالاخره من یه سری مخالف هم دارم که اعتراضشون رو نسبت به نوشته های من به این سبک نشون می دن ... من فقط خواستم جوی رو که ممکن بود توی سایت بر علیه این رمان راه بیفته رو آروم کنم که خدا رو شکر تا حدودی موافق بودم و با سرعت سعی کردم رمان رو به جاهایی برسونم که نیمی از این بحث ها خوابیده بشه ...
من می خوام با این رمانم روایت گر داستان زندگی افرادی باشم که چیزی هستن که نمی خوان باشن!
یا درد جامعه هست یا نیست ... مهم درد بودن نیست مهم آشنا شدن با این روند و این جریانه ... کم کم بیشتر توضیح می دم عزیزم :-2-40-:


سلام هما جون خوبی؟؟؟
هما جون خیلی خوب و قشنگ مینویسی
واقعا خسته نباشی عزیزم
من 15 سالمه و نمیدونم برطیق اون نوشته های اول داستان خوندن این رمان واسم مناسبه یا نه! ولی دیگه نتونستم از رمانت بگذرم:-2-14-:
تا اینجا که حس میکنم چیز بدیو تو من القا نکرده امیدوارم تا اخرش هم همین باشه(منظورم به خودمه هما جون ینی خدا کنه درک و عقلم طوری باشه این طوری نشه)
بازم تو رمانت نشون دادی که زود نباید قضاوت کرد حتی کسی که خیلی فک میکنیم بهش نزدیکیم و یکی از اعضای خونوادمونه مثل شهراد
که فقط به خاطر شرایط شغلیش مجبوره اون طوری نشون بده!!!! و جلوه کنه حتی به چشمامون هم نباید گاهی اهمیت بدیم و برای اینکه یه وخت بنده ی مظلوم و پاکی رو تهمت بهش نزنیم لازمه حتی 1 درصد هم که شده احتمال بدیم شاید واقعا اینی که نشون میده نباشه!

راستش من از وقتی به اینجای داستان رسیدیم خیلی بیشتر از داستان خوشم اومده
خیلی هیجان انگیز تر و جالب تر شده داستانش
فکر کنم اولین کسی هستی که داری این سبک داستان مینویسی واقعا ممنونیم خیلی خوبه
فقط یه سوال من شغل شهرادو درست متوجه نشدم!
میشه بگی اینی که میگم هست یا نه؟من فک میکنم شهراد یه پلیس یا همون مامور مخفیه که مجبوره به خاطر شرایط شغلیش این طوری وانمود کنه و حتی به خاطر اهمیتش مجبوره تو محیط خانواده هم این طور جلوه بده تا کسی شک نکنه!!! درسته؟؟؟شهراد پلیسه؟ یا شغلش یه چیزی مثل اینه؟من از اونجایی فهمیدم پدر سارا شهید شده فک میکنم به احتمال خیلی زیاد پلیسه وگرنه فک میکردم یه گروهن که کار مخفیانه ای رو باری انتقام یا چیزی مثل این انجام میدن!

هما جون میخواستم همچنین بگم که روانشناس بودنت خیلی تو این امر داستان نویسی کمک میکنه و باعث میشه بدونی و مام اطمینان پیدا کنیم که داستانی که مینویسی از لحاظ معیارهای روانشناسی تایید شده و رفتار غلطیو به ما یاد نمیده
مخصوصا واسه یه نوجوونی مثل من که الان تو سنی هستم که رفتارام دره شکل اصلیشو میگیره و هرچی که میخونم و میبینم و میشنوم تاثیر مستقیمی تو این امر داره
و این خیلی خوبه که نویسنده ای مثل تو هست که میشه کاملا مطمئن بود ازش
خیلی خوشحالم هما جون و خیلی رماناتو دوست دارم
امیدوارم همیشه تو کل زندگیت موفق و خوشبخت باشی عزیزم

از صمیم قلب ارزو میکنم که یه روزی بتونم از نزدیک ببینمت:-118-::-2-40-:
واقعا خیلی دوست دارم

راستش من همه ی رمانایی که تو نودوهشتیا گذاشتیو خوندم چون واقعا قلمتو دوست دارم دقیقا طوری مینویسی که باب میل منه :-2-27-:
هما جون شاید اولین نقدی باشه که دارم میکنم چون از موقعی که با نودوهشتیا بیشتر اشنا شدم و افتادم تو فاز رمان خوندن یه سری از رمانات تایپشون تموم شده بود و اولین رمان درحال تایپیک ه ازت خوندم روزای بارونی بود!
اون موقع ها خیلی چیزی برای گفتن نداشتم که بیام واسه همین نمیومدم زیاد ضمنا زیاد نحوه ی رمان خونی تو این سایتو بلد نبودم تا اینکه کم کم بیشتر فمیدم چی به چیه
ولی الان دیگه اومدم :-2-35-:
راستش هما جون وقتی رمانتو میخونم یه خیلی فکر میاد تو ذهنم ولی ازا ونجایی که با موبایلم میخونم معمولا و دم دستم اون لحظه ورق و کاغذی نیس و یکمی هم تنبلی خودم (:دی) جایی یادداشت نمیکنم و مجبورمیشم تو ذهنم نگهشون دارم
واسه همین شاید چیزای دیکه ای هم تو ذهنم بودن که الان هواس ندارم
ولی مهم هاش همینا بودن هما جوووووون
خیلی مرسی هما جووووونم بابت زحمتات
دوست دارم
:-2-40-::-8-:

سلام عزیزم .. مرسی از این همه لطفی که نسبت به من داری ... واقعا با این همه محبت شرمنده
می کنی ... دوست عزیز من اگه برای رمانم سن تعیین کردم برای این بود که خودم مدیون نشم ... یه جورایی از من گفتن بود! دوستان طبق جنبه و مسئولیت پذیری خودشون می تونن رمان رو دنبال کنن ...
در مورد شغل شهراد ... بذار با داستان پیش بریم ... تا اینجا می دونیم که شهراد پلیس مخفیه ... یه سرگرد آموزش دیده ... و اینکه چرا خونواده اش چیزی نمی دونن و بقیه ماجراها چیزائیه که در ادامه بهش می پردازیم
امیدورام اینقدر قلمم خوب باشه که اگه قراره روند فکری کسی رو هم عوض کنه رو به خوبی ها و راه درست عوض بکنه ...
همیشه منتظر شنیدن نظرات خوب و مفیدت هستم دوست خوبم :-2-40-:


سلام هما جون
الان که به اینجای داستان رسیدم دلم میخواد بازم از اول بخونم
خیلی جالب پیش رفتی. واقعا شکه شدم.منتظر پستای جدیدتم.

اگه همه دوستان داستان رو دوباره و حتی چند باره بخونن به این نتجیه می رسن که روند کنونی داستان از اول توی داستان شبیه یه خط قرمز کشیده شده بود که با کمی دقت می شد خیلی چیزا رو ازش فهمید و بهشپی برد و دیگه کسی نمی گفت هما نظرش رو عوض کرده و داستان رو پیچونده! فقط کاش همه دوباره می خوندن .. مرسی از تو عزیزم :-2-40-:


بسیار ممنون از همای عزیز

هما جان یکدفعه شوکه شدم از خوندن اینکه شهراد و اردلان پلیس هستن

واقعا خیلی خوب داستان رو پیش بردی که من اصلا به فکرم هم خطور نکرد. خب این وسط یه علامت سوال دارم.... شهراد اگر سرگرده پس باید پرونده ای در نیروی انتظامی داشته باشه. در نتیجه داییش هم که سرهنگه و در حد یه سرهنگ اختیاراتی داره می تونه سر از کار شهراد در بیاره درسته؟ مگر اینکه کتک زدنه شهراد از طرف داییش هم نقشه باشه که بعید به نظر می رسه. منظورم به اینه که دایی شهراد یا نباید وارد بازی می شد و یا حالا که وارد بازی شده، یعنی نمی دونسته خواهرزاده اش یه سرگرده؟

میشه کسی بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خانواده اش بفهمن سرگرد باشه؟ اون هم با این تعلیمات و دوره های سخت نیروی انتظامی؟ و اینکه یه سرگرد برای سرگرد شدن باید سابقه کار نسبتا طولانی در نیروی انتظامی داشته باشه. طرف باید در حد مافوق بشری زرنگ باشه که کسی سر از کارش در نیاره.
این قسمت برای من ابهام داشت.

برات آروزی موفق بی پایان دارم. در ضمن در زمینه درس و ارشد هم برات آرزوی موفقیت می کنم. شما هم برای کنکور دکتری من دعا کن

خواهش می کنم عزیزم ...
گلم همینطور که بعدا توی رمان هم می گم تا همه بفهمن وقتی پلیسی پلیس مخفی می شه چند حالت وجود داره ... یا از اول پلیس مخفی می شه و تا آخر پلیس مخفی می مونه این افراد هیچ وقت هیچی ازشون هیچ جا ثبت نمی شه و چیزایی هم که هست کاملا تحت کنترل نیروی انتظامیه و کسی بهشون دسترسی پیدا نمی کنه! ... بعضی ها پلیس عادی هستن و برای یه ماموریت هویتشون رو تغییر می دن که در اون صورت کل اطلاعاتی که ازشون هست توی سیستم ها و بایگانی ها مخفی می شه و حتی اطلاعات غلطی جایگزینش می شن ... مثلا به عنوان یه خلافکار براشون پرونده ای ساخته می شه و ادامه ماجرا تا وقتی که ماموریتشون تموم بشه و برگردن سر کار قبلیشون و پرونده اشون هم به شکل سابق در بیاد ... بعضیا اول پلیس مخفی هستن که عین دسته اول اطلاعاتی ازشون وجود نداره و همه چیز از روی سیستم ها پاک می شه اما یه جایی از زندگی تصمیم می گیرن پلیس عادی باشن که در اون صورت می شن مثل بقیه پلیس ها و پرونده براشون تشکیل می شه ...
در مورد داییش بعدا توضیح می دم ...
آره عزیزم می شه ... تو همین ایران خیلی پلیس های مخفی داریم که نوع آموزششون رو هم بعدا براتون تو رمان توضیح می دم :-2-41-:


سلام هما جان خسته نباشی بابت رمان قشنگت ممنونم .
من در مورد برخی واژه هایی که بکار می بری مثل ترنس و همین طور در مورد موضوع کلی داستان اطلاعات زیادی ندارم . به نظرم با توجه به روانشناس بودن خودت و اطلاعات دقیق و تخصصی که داری اگه قبل از پست ها یکم توضیح بدی ممنون میشم فکر میکنم کسای دیگه ای هم مثل من باشن.
پارازیییییییییییییییییییی یییییییییییت :
من ی مشکل بزرگ دارم اصلا با فضای نودهشتیا آشنایی ندارم برای همین نتونستم عکسا رو ببینم و دارم از فضولی میمیرم لطفا کمکم کن !!!!

سلام عزیزم ...
متاسفانه اینو قبلا هم بهم گفتن و من هی یادم می ره ... چه خوب می شه هر واژه ای رو که نمی دونین تو نقد سوال کنین تا من همین جا حداقل جواب بدم ...
عکسا هم توی گروه طرفدارای منه ... تو پروفایلم اگه گروه هایی که توشون عضو هستم رو ببینی به گروه طرفدارام می رسی ... اونجا که عضو بشی می تونی ببینی :-2-40-:


سلام هماجوون.....
اميدوارم هميشه خوش و سلامت باشی....
هماجون رمانت فوق العاده اس....من همونطور ك گفتی برای شهراد صبر كردم و زود قضاوت نكردم....دلم خيلی براش سوخت...شخصيت خيلی قوی ای داره،همه ی درداشو مخفی ميكنه و... خيلی خوب نوشتيش و توصيفش كردی...خيلی تاثيرگذار...ك زود قضاوت نكنيم...درمورد هيچكس...من ك اينو خوب فهميدم...فقط يه سوال از وقتی ك گفتی پليسه برام پيش اومده..يعنی خانواده اش نميدونن ك اينطور اين پسر رو ترد كردن؟
خيلی فكرمو مشغول كرده بود ك پرسيدم....بازم منتظر پستای قشنگ و هيجان انگيز و غافلگيركننده ات هستم...
موفق باشی....:-2-40-:

سلام عزیزم ... مرسی از لطفت گلم ...
خوشحالم که تونستم اون چیزی که تو ذهنم دارم رو نشون بدم ...البته هنوز از شخصیت شهراد یه چیزایی مونده که بیشتر شناخته بشه ...
نه دیگه عزیزم خونواده اش هم مثل بقیه اطلاعی از شغل شهراد ندارن ...
فدای تو مرسی :-2-40-:


هما خانوم گل که با خلاقیت و نبوغی که در نویسندگی داری باعث می شوی ما خواننده ها اینقدر مجذوبت شویم من درست پسری هم سن وسال شما دارم و به نوعی جای مادرتون به حساب میام ولی احساس میکنم که طرز فکرت با من برابری میکنه و یک جورایی همسن وسال خودمی و خیلی هم با تجربه تر شایدم پخته تر از من و این به خاطر ارتباط و درک زیادی هست که از اجتماع اطرافت داری موضوع داستان کشش خوبی را ایجاد کرد و هر قسمت از قسمت بعدی جذابتر شده امیدوارم این روند تا پایان داستان به خوبی پیش بره ولی یک انتظار از شما دارم که این انرژی را که از شروع داستان با خود داشتید و به این خوبی پیش بردید تا آخرش حفظ کنید و پایان داستان را چنان تمام کنید که طعم چشیدن این رمان تا زمانهای زیادی برای ما باقی بماند این مسئله ای هستش که اگر همه نویسنده ها رعایت کنند نوشتهاشون ماندگار و تک میشه من فکر می کنم آهسته و پیوسته رفتن به مقصود رسیدن و نتیجه ی خوب داشتن را به همراه داره . موفق باشید دوست عزیز:-118-:

وای تو رو خدا منو شرمنده نکنین ... من واقعا هیچی نیستم .. :-2-14-:
انشالله که بتونم تا آخر هیجان و معمایی بودن داستان رو حفظ کنم و همینطور لحظه به لحظه اش حرفایی برای گفتن داشته باشه ...
مرسی از اینکه توی نقد شرکت کردین و منو شرمنده خودتون کردین :-2-14-::-2-40-:


یه سوال
یه دختر به اون سن و سال چجوری میتونه توی اون همه رشته ورزشی موفق باشه به نظرم یه خورده اغراق شده بود،اینکه تو خیلی از اونا مدال داشت یه خورده دور از ذهن بود...
حد اقل یکی دوتا نه اون همه رشته باهم همشونم ماشالا توش گل کاشته بود...


این قسمت با اینکه از نظر خودم اغراقی نداشت اما ویرایش می شه ...
چون به نظر من کسی که فرزند شهیده و پدرش می خواسته هر طور که شده دخترش همه فن حریف باشه و صد تا مرد رو بذاره توی جیبش حتی بهتر از این می تونه باشه ... اما ویرایش می کنم چون برای خیلی از دوستان قابل هضم نبود :-2-41-:


سلام.
نقد نيست. فقط يه ايرادگيري محضه!
خانوم هما خانوم! توي يكي از پستاتون نوشته بودين شهراد 27 سالشه و توي پست ديگه نوشته بودين سرگرده! بد نيست بدونين حداقل سن لازمه تو ايران براي نائل شدن به اين درجه، 30 ساله؛ پس طبعا شهراد و اردلان 27 ساله نمي تونن سرگرد باشن!


جدی می گی عزیزم؟!!!
راستش من اون شرایطی که از سایت نیروی انتظامی دانلود کردم چنین چیزی توش قید نشده بود ... چیزای دیگه رو گفته بود و کسی هم در این مورد اطلاعی به من نداد ... البته اردلان سی سالشه و فکر نکنم جایی حرفی از سنش زده باشم ... چون خواستم عینا هم سن خود فرید صعودی باشه ... اما در مورد شهراد شاید بهتر باشه ویرایش کنم سنش رو ... ممنون از تذکرت گلم :-2-40-:


و یک سوال....
یعنی شهراد از 17 سالگی که از خانواده طرد شد پلیس بود؟؟؟؟؟!!!
بنظره من اگه اینطوری باشه اصلن عقلانی نیس


نه عزیزم ... زندگی پر پیچ و خمی داشته ... همراهم باشی متوجه می شی ...


سلام هماجان
من یه نقد کوچیک داشتم :)
هما تو رمان درباره سارا اونجا که گفتی هم مدال تیر اندازی هم مدال شنا هم کمربند مشکی جودو و ... گفتی بنظرم کمی اغراق بود ... !
البته تو رمانت برای شهراد و اردلان هم تعجب برانگیز نشون دادی بنظرم اغراقش کمتر شد !
رمانت رو دوست دارم با پست های اواخر ، رمان جذاب تر شده ... !
سلام گلم
بله عزیزم همینطور که توی نقدای بالا همگفتم این قسمت با وجودی که از نظر خودم اغارق نداشت اما ویرایش می شه ...:-2-41-:


هما جون یه وسال دیگه ببشخید البته

ینی شهراد از همون وقتی که اظهار میکرده که من با پسرا بیشتر حال میکنم (همون قسمتی که داشت خاطراتشو مرور میکرد این حرفو تو بچگی به مامانش گفته بود!) از همون موقع پلیس بوده و فقط برای یه هدف خیلی مهم (که شاید عملیات تروریستیه،جنگ ایران و عراقه یا حمله به ایران یا مسائل مهم امنیتی کشوره و هرچی مث این یا یه کدوم ازینا) اینطور وانمود میکرده؟؟
ینی از زمان خیلی زودی به این کار روی اورده و از همون موقع تعلیمش دادن؟(همونطوری که توجواب به نقد دوستان گفتی اون برای این کارا اموزشای خیلی سختی دیده و بنا براون چیزی که خودم فکر میکنم این اموزشا زمان کم براش کافی نیست و مدت خیلی زیادی باید براش صرف شه تا اموزنده با اونا کاملا خو بگیره!)


هما جونم خسته نباشی و بازم مثل همیشه مرسی از زحمتات
دوست دارم
فلن :-118-::-2-14-:

سلام عزیزم ..
الان اگه بخوام جوابت رو بدم یه کم داستان لو میره ... بهتره صبر کنی تا در خلال داستان به این قضیه اشاره بشه ...
مرسی از اینکه تو نقد شرکت کردی :-2-40-:


رمانت خوبه ولی یکم هیجانش کمه

مرسی که نظرت رو گفتی عزیزم ... چشم سعی می کنم هیجان داستان رو بیشتر کنم :-2-41-:


هما جون به نظر می یاد ترسیدی و بی خیال گی بودن شهراد شدی
اگه این طوری باشه تو هم در جا زدی و یه رمان نوشتی مثل بقیه

عزیزم همینطور که در جواب نقد دوستان دیگه گفتم ... ایده من از اول همین بوده و شما اگه یک بار دیگه پستای من رو از اول تا آخر بخونی متوجه می شی که من در خلال داستان سر نخ هایی قرار داده بودم ... همون سر نخ هایی که باعث شد خیلی از دوستان بتونن حدس بزنن شهراد هدفی بالاتر از این حرفا داره ...
پس حرف ترس نبوده ... ایده ای که این همه مدت روش کار کردم نه ذره ای انوری شده نه اونوری ... به همون صورت داره پیش می ره فقط صبوری دوستان کمی کمه!


سلام هما جان
خوب مارو پیچوندی ها؟؟این رمانم که پلیسی از آب دراومد
من رمان رو تا اینجای داستان کامل خوندم.چون تازه الان تاپیک رمان رو پیدا کردم.برای همین هم اولین باره به تاپیک نقد سر زدم
واقعا دست مریزاد هما جان؛ موضوعی رو انتخاب کردی که عرف جامعه اجازه نمیده راحت درموردش صحبت بشه.حتی صحبتش از نظر اکثریت قبح داره.آره منم در ابتدا فکر خوبی نکردم از این داستان.ولی با دیدن کلمه ی ترنس و تدونستن مفهومش با یه سرچ تو گوگل تونستم با این کلمه و حتی بیماری آشنا بشم.
فردی که مایل به تغییر جسم و اندامهای جنسی خود به جنس مخالف باشه.
بله ترنسکشوال یه بیماریه ولی بهتره بگیم که یه بیماریه جسمی هستش زیرا که یه روح سالم اسیر یه جسم اشتباه شده.
ترنسکشوال یه میل جنسی نیست مثلا همجنس خواهی،ترنسکشوال یه آدم عادی هستش که جسم اشتباهی داره و باید با عملیات پزشکی به جنسی دلخواهش برسه.
و بعد از رسیدن به اندام جنسی دلخواهش شروع به میل جنسی میکنه مثل تموم آدمهای عادی.
خیلیا میگن ترنس ها منحرف و خیلی راحت از مساءل جنسی صحبت میکنن ولی نه هر ترنسی این بستگی به تربیت خانواده داره.
خیلیا میگن که تغییر جنسیت حرامه نه حرام نیست اتفاقا اسلام ما اون رو نقض نکرده و حتی آیت الله خمینی فرمودن اگر که پزشک تشخیص بده بهتره که انجام بشه.
تغییر جنسیت همانقدر در خلقت خدا تغییر ایجاد میکنه که تغییر درخت به کاغذ ایجاد میکنه.
تغییر در مخلوق خدا یکی از راه های رسیدن به آسایش و کمال و پیشرفت میشه پس چرا بد باشه خیلی هم خوب و پسندیده ست.
اینارو گفتم واسه اونهایی که صداشون دراومده شاکی ان و معترض ولی یه تحقیق خیلی کوچولو نکردن که شاید بهتره گفته بشه این حرفهایی که ناگفته موندن و جامعه ی ما از همین ناگفته هاست که قضاوت اشتباه میکنه.
هما جون مرسی خانومی اگر تو این موضوع و حرفهارو پیش نمیکشیدی شاید منم در نادونی و قضاوت اشتباه خودم درجا میزدم.
داستانت واقعا جذابه بوقتش هیجانم داره.این داستان سرشار از اطلاعاته.از این پست به بعدشم مشخصه که هیجانات در حال استارت هستن.
شهراد قصه ما واقعا دوست داشتنی هست.سارا هم که دست مریزاد داره دختری که در ظاهر دختره ولی حتی قدرت یه مرد رو داره.دختری که اونقدر جربزه داره که سعی در گرفتن انتقام داداشش داره.داستان هنوز خیلی معماها داره و خیلی جاهاش هنوز پوشیده هستن.
اینکه دایی سرهنگ شهراد یا از پلیس بودن شهراد بیخبره؛اینکه خونواده و فامیل بیخبرن؟
خب اینا رو با پستای بعدی که تویه عزیز لطف میکنی و میزاری متوجه میشیم.
مرسی هما جان واقعا ممنون
همیشه داستانات ناب هستن و تک
قلمت حرف نداره
قلمی که خیلی راحت با احساسات ما خواننده ها عجین میشه
ممنون عزیز

مرسی از اطلاعاتت و برداشت های بسیار مفیدت که نه تنها برای من مسلما برای دوستان هم مفید بوده ...
انشالله بتونم در ادامه با نوشتن بیشتر از ترنس ها و درداشون به همه ثابت کنم این افراد منحرف و بدکاره نیستن فقط بیمارن ... بیماری که خدا بهشون داده و بنده خدا حق قضاوت نا به جا رو نداره!
بازم ممنون عزیزم :-2-40-:


سلام هما جان

ببخش جلوی رمانت زده بودی نقد من اشتباه نقدمو ارسال کردم وسط رمانت. واقعا شرمنده. نمیشه هم حذفش کرد. اگر میشه

خودت بهشون بگو حذفش کنن. مرسی

رمانت عالی فوق سریه این سری

واسه همین چون میدونم عنصر غافلگیری تو رمانات زیاده تا الان قضاوتش نکردم و حدس زدم که شهراد داستانت پلیس مخفی باید

باشه فقط طفلی چقدر حرف شنید و از حیثیتش مایه گذاشت. مگه چقدر هدفش مهمه که از آبروش زده؟؟؟؟

داستانت اساسی جذبم کرده. بیشتر از داستان های دیگت حتی.

هیجان و ابهام این داستان رو دوست دارم.

فقط یه پیشنهاد عزیزم

اگر میشه بالای پستای شهراد بنویس "شهراد" و بالای پستای سارا بنویس "سارا" که خواننده گم نکنه.

به نظرم اگر پستای شهراد هم از زبون خودش نوشته بشه نه سوم شخص بهتره ، مثل پستای سارا.

البته خودت که استادی عزیزم و قلمت فوق العادست...

واقعا خدا قوت عزیزم

سلام عزیزم ... خواهش یم کنم فدای سرت گاهی پیش می یاد :-2-40-:
عزیزم اگه بخوام بالای پستا اسامی رو بنویسم به نظرم یه جورایی لوث می شه!
من دوست دارم ذهن خواننده درگیر شخصیت هام بشه و هر بار با اونا چرخ بخوره و از خودش کار بکشه ... لقمه آماده خوشم نمی یاد توی دهن کسی بذارم ... پس اجازه بده داستان همینطور پیش بره ... مرسی گلم :-2-40-:

باران 69
1392,07,19, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
سلام هما جون
من 16 سالمه واین رمانم خیلی دوست دارم
ولی از نظر من اون پستی رو که سارا بازی درازو میشناسه یه ذره یه جوریه
یعنی میدونی سارا خیلی زود دوست باباشو شناخت
مگه بازی دراز نگفت سارا رو چند ساله گم کرده!
پس سارا چجوری اینقده زود شناختش اونم از روی صدا !!!!!!!!
حالا
شایدم من اشتباه میکنم
در هرصورت بازم مرسی من تا اخرش باهاتم:-2-06-:
عاغا من نمیتونم عکسارو ببینم میشه توی وبتم بذاری؟

سلام عزیزم
والا نمی دونم! فکر کن یه نفر در حد بابات باهات صمیمی باشه و نزدیک ... در حد بابات! حتی اگه چند سال هم باهاش حرف نزنی توی اولین تماس می شناسیش ... فکر کن اصلا دوست بابات هم نه ...خود بابات ... نمی شناسی؟!!!! خوب می شناسی دیگه ... اینم صمیمیتش با عمو حسام در همون حده!

گلم عکسا توی گروه طرفدارامه ... من هیچ وبی ندارم وگرنه اونجا هم می ذاشتم :-2-40-:


سلام همایِ عزیزم
تفاوت این رمان رو با رمانای دیگت خیلی دوست دارم
پر از سوال ...پر از معما....
جمشید برای من یه سوالِ بزرگه....هدفش از انتخابِ شهراد چیه؟
ما هدفِ شهرادو میدونیم تقریبا که یه مأموره و اینکه جمشید یه خلافکاره....شهراد چه کمکی میتونه بکنه به جمشید که انتخاب شده؟ کامل مشخصه که ماساژور بودن شهراد دلیلِ انتخابش نیست....منتظرم زودتر جواب این سوالمو تو روند داستان بگیرم
.......................
چرا شهراد خودشو گناهکار میدونه؟ اگه همه اینا بخاطر پیشبردِ اهدافشه چرا از خودش بدش میاد؟
......................
حس میکنم تو این دو قسمت که گذاشتی یه جوری کل کلِ سارا و شهراد شبیه بقیه رمانات شده...از اونا که 100% تهش عشقی میشه.....جالب و پر هیجان
.......................
موفق باشی عزیزم

سلام سیما جان
خوب قسمت اول حرفات که فعلا جوابی نداره ... اما در مورد کل کل شهراد و سارا ... این یه قسمت کوتاهه و خیلی زود کل کل تموم می شه ... کاری به عاشقانه شدنش ندارم ... اما رابطه اون دو تا هم پیچیده تر و متفاوت تراز بقیه زوجین منه :-2-40-:


سلام هماجون
من تازه تایپیک نقد رو دیدم:-2-35-:
داستانت مثل همیشه عالیه
شروعش خاص بود و گیج کننده
نمیدونم چرا ولی از اول هی میگفتم شهراد ماساژوره
حالا پلیس مخفی شده
رازهای داستان بعضیاش معلوم شده بعضیاشم نه که در طول داستان معلوم میشن
اردلان هم شخصیت مهمی تو داستانه؟

سلام عزیزم

بله عزیزم اردلان شخصیت فرعی داستانه اما از فرعی های دیگه نقش پرنگ تری دارهو اگه به من باشه می گم نقش اصلیه دومه! به قول فیلمساز ها نقش مکمل مرده!


همای عزیز سلام
من شاید تو صفحه ی نقد داستانات غریب باشم چون تا به حال تو نقد هیچ کدوم از داستانات شرکت نکردم و فقط خواننده بودم .
یه مواردی اینجا به ذهنم اومد که خواستم بگم .
اول اینکه به خاطر موضوع بکرت و هم اینکه جسوری بهت تبریک می گم .
دوم یه موردی که به ذهنم رسید تو همون پستهای اولیه این بود که چرا اردلان و شهراد با وجود اینکه تو اتاق ماساژ باشگاه تنهان ، بازم وانمود می کنن هم. جنس. گرا هستن و اردلان از اینکه شهراد رو کس دیگه ای از چنگش دربیاره اظهار ناراحتی می کنه ؟
سوم هم یه حدسه در مورد داستانت نمی دونم تا چه حد می تونه به واقعیت نزدیک باشه .
ارسلان برادر اردلان ، یه دختر دو جنسه هستش . یعنی دختری پسر نماست که قراره جراحی بشه و تبدیل بشه به یه دختر واقعی . همین غصه ی این دختره که این دو تا رو اینطوری افسرده کرده .
در مورد سامان برادر سارا هم حدسم اینکه هم . جنس . گرا بوده و تو دام جمشید افتاده و کشته شده . کار جمشید هم یه جورایی سوء استفاده از آمهایی که یه همچنین مشکاتتی دارن هست و همه ی کاراش رو تو اون سگدونی انجام می ده و وجود اون سگا مانع می شه کسی بره اون تو:-2-27-:


موفق و پیروز باشی

سلام عزیزم ...
سوال شما رو خیلی های دیگه هم پرسیدن اما شما اولین نفری ...
راستش جواب این سوال رو بعدا می فهمیم ... ما الان یک دهم داستان رو هم پیش نبردیم ... خیلی دیگه مونده!
صبور باشین
در جواب حدسات هم چیزی نمی تونم بگم فعلا ... فقط در مورد ارسلان با اینکه قبلا بازم گفتم ولی بازم می گم ... ارسلان یه دختره! کاملا دختر ... دو جنسه نیست ... همه چیزش دختره ... اما روحش با جسمش هم خوانی نداره ... روحش مردانه است! به این افراد گفته می شه ترنسکشوال ... یا همون ترنس که با تایید پزشک جراحی می شن و جنسیتشون عکس می شه ... اینم یه نوع بیماریه
:-2-40-:


سلام
من اومدم نقد تا به حال برای نقد نیومده بودم
اولا که تبریک بابت این رمان زیبا و این که موضوعشو خیلی دوست دارم
بعدش یه سری سوالا بود حالا نمیدونم وقتی جلوتر میریم به جوابشون میرسیم یا نه!
این که چرا دوربینای امنیتی باید هی خاموش و روشن بشن؟(یعنی کارکردنشون اینجوریه یا از عمد بوده اگه عمدی باشه اخه چه کاریه مثلا؟)
اون موقع که در اتاق قفل بود یعنی دختره اجازه داشت وارد بشه که اینقدر راحت اومد تو؟فقط مشکل با شهراد بود؟
بعدی درگیری شهراد با خودشه که دلیلشو نمیفهمم!
یه چیز دیگه که نمیفهمم اینه که چرا واجب بود شهراد طوری فیلم بازی کنه که خونوادش هم بهش شک کنن؟

سلام نیلوفر جان ...
عزیزم اون قمست ها کمی ویرایش می شه ... به قول یکی از مشاورای پسر داستان ، یه کم آمریکایی شده و با قانون ایران مطابقت نداره ... جاهایی هم مبهمه ... یه کم ویرایش بشه اوکی می شه ...
اما در مورد دوربین ها جا داره توضیح بدم وقتی تعدا دوربین های یه مکان زیاد باشه و نشه با چند مانیتور همه دوربین ها رو همزمان چک کرد دوربین ها به صورت زمان دار تصویر رو نشون می دن ... البته! فیلم گرفته می شه ... یعنی اینطور نیست که فیلم هم قطع بشه ... نه! فیلم گرفته می شه اما اون لحظه توی مانیتور نشون داده نمی شه ... این مخفی شدن فقط به درد این می خوره که کسی که اون لحظه پای مانیتور هستش اونا رو نبینه اما اگه فیلما رو چک کنن مسلما می تونن ببیننشون ...
در مورد در اتاق هم ... در اتاق قفل نبود ... من بد نوشتم که ویرایش می کنم ... قفل روی در اتاق قرار داشت ... مثل در ورودی آپارتمان ها که دستگیره نداره و هر کس بخواد وارد بشه با کلید در رو باز می کنه ... سارا کلید داشت برای تمیز کردن اتاق ...
بقیه رو هم در ادامه بهش می رسیم عزیزم :-2-40-:


سلام هما جون خسته نباشی گلم
عالیه حتی اگه مسیر داستان هم تا حدودی عوض شده باشه بازم فکر کنم همونیه که من دلم میخواست بخونمش.
اول از همه میخوام در مورد سوال یکی از بچه ها که تو نقد پرسیده بود همجنس گرا های فاعل ظاهرا سالمن و چرا اینجورین و شما هم قرار بود از سایت مکارم بپرسید خواستم تا اونجایی که میتونم کمک کنم وبگم این افراد به شدت از رابطه با زنا بدشون میاد و نمیتونن همچین چیزی و تحمل کنن و موضوع اصلیم فقط بر میگرده به پیشینه ی روانیه این افراد و بعضی ها میتونن با روان درمانیو هیپنوتیزم و ریشه یابی درمان بشن و بعضی هام اصلا درمانن نمیشن و جالبیش اینجاست که این افراد اینقدر ضمیر ناخوداگاهشون اونارو به سمت همجنس میکشونه و خودشون متوجه نمیشن که به محض این که اولین رابطه رو با یه زن برقرار میکنن متوجه این موضوع میشن و میفهمن که به هیچ وجه از جنس مخالف لذت نمیبرن.
دوم اینکه من حدس میزنم دایی شهراد کاملا در جریان این عملیات هست و میدونه که شهراد همجنس باز نیست(هر چند توی رمان به این موضوع که شهراد گی نیست اشاره نکردی منتها این حدس منه)و برای طبیعی جلوه دادن نقشه اون بازی و جلوی در خونه جمشید در اوردن. در هر صورت خیلی سیگارو دوست دارم به نظرم خیلی حرفه ای تر از رمانای دیگه نوشته شده با این که من تک تک قبلیارو واقعا دوست داشتم مخصوصا افسونگرو.
مرسی که با این همه مشغله مینوسی گلم مطمینم هستم که ارشد قبول میشی خانومی.بوس


مرسی از اطلاعاتت مریم جان ... بازم می گم خیلی خوشحالم که فردی مثل شما داره داستان رو می خونه و می تونه کمکم کنه :-2-40-:


خب منم نقدای بچه ها رو که خوندم ترغیب شدم چندتا از معماهایی که بهش برخوردم رو اینجا بیان کنم..
اول...

با حرف ایشون موافقم...
یکی از معماها که هنوز حل نشده موضوع خانواده شهراده تو رمان اشاره کردی که تو نوجونی پدر شهراد مشکلش رو فهمیده و اونو طرد کرده..یعنی چی یعنی شهراد از نوجونی پلیس بوده....واین که چرا عموش با این که پلیسه اما چیزی در مورد شهراد نمی دونه...
ساسان هم که الان معلومه که تو باشگاه شهراد اینا بوده که توسط جمشید کشته شده و این که جمشید یه کارای دیگه ای به جز پرورش و ترتبیت سگ انجام می ده...
بی صبرانه منتظر اطلاعاتت در مورد همجنسگراها و .. هستیم...
مرسی از اطلاعاتی که در مورد دوربینا دادی برام سوال شده بود...
یه کم هم تندتر پست بذار پستای جدیدو که می ذاری من پستای قبلی جزئیاتش یادم رفته دیگه...

آیدین جان جواب سوالات رو الان نمی تونم بدم ... کم کم همه اینا تو داستان بیان می شه و بازشون می کنم ...
متاسفم بابت روند کند پست گذاری انشالله کم کم سریع ترش می کنم ...



همایی منم این واسم سواله که چــــــــــــــرا اردی و شهراد تو اتاق ماساژ که بازم کسی نبود اونجوری رفتار کردن ؟؟؟؟یکی دیگم رفتار خانواده با شهراده...یه چیز مهم اینجا فک کنم اون دوتا پسر فامیل باشن میگه نامردی کردن...
وووووووووو یکی از بچه هام گفته بود که ارسلان عمل کنه میشه دختر ولی هما جون تو رمان گفت که اردی به ارسلان میگی خواهرم باید نابغه در میومد ارسلان در جوابش میگه برادر که اردی بهش میگه هنوز خواهری یعنی بعد از عمل قراره پسر بشه...
سارا یکم بچگونه رفتار میکنه ...یکی اگه میخواد به هدفش برسه باید خیلی کارا واسه خاطرش انجام بده غرور واسه من یکی حرف اولو میزنه ولی اگه هدف داشته باشم یکم از غرورم کم میکنم..
و یه چیز دیگه اینکه خب چرا رمانو با دقت نمیخونین جمشید به سارا خیلی اعتماد داره پس سارا میتونه بره تو اون اتاقی که هیچکس حق نداره بره ...چون سارا اون جارو مرتب میکنه دوربینم هست میدونه که هیچ کاری نمیتونه بکنه ...

(- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو به باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمه من چی کارم ترسش می ریزه و بهم به عنوان کبریت بی خطر نگاه می کنه .....هما جونی این چی میگه؟؟؟؟؟واقعا گیج گیجم....میگه باباش فروختش یعنی چی...O.o)
ایـــــــــــــــــــــ خدا...:(

عاشق خواننده هایی هستم که اینقدر دقیق رمان می خونن! از یه واو نمی گذرن!!!
گلم جواب همه سوالات رو در خلال داستان می گیری ... فقط در مورد سارا می گم که خودم هم تصمیم دارم کمی پخته ترش کنم ... سارا همونطور که گفتم درون کودکانه ای داره اما در بیرون دختر قوی و محکمیه ...
کم کم باهاش آشنا تر می شیم ...
اون جمله آخر هم منظورش اینه که اون دختر هم اگه مثل بقیه فکر می کرد من همجنس/گرا هستم دیگه از من نمی ترسید و می فهمید خطری برای هیچ دختری ندارم ...
بازم مرسی به خاطر دقتت :-2-40-:


سلام هما جون رمان سیگار شکلاتی یه رمان کاملا متفاوت و هیجانی که بر خلاف بقیه ی رمان ها اصلا قابل پیش بینی نیست ولی یه سوال مهم دارم ازت !چرا پست های هدف برتر رو اینقدر دیر میزاری؟!واقعا خیلی بده توی یه قسمت حساس دیگه پست نذاشتی!! :-2-33-:

عزیزم اینجا جای این سواله؟!!!
در مورد رمان هدف بعدا یه توضیح کلی بالای پستام می دم ...:-2-41-:


درود بانو...
به به...یه داستان تووووووووپ....
می دونی من این کتاب رو حتی از روزای بارونی هم بیشتر دوست دارم. عالیه عالیه..ولی دوست داشتم توی نقد شرکت کنم. و امیدوارم که بخونی...
خب بانو هما :-2-27-: بسی موضوع خوب و جدید است...:-2-41-: بسی دوست دارم:-2-40-: ولی یه چند تا نکته.
نمی دونم حالا بر چه اساسی ( شاید من نفهمیدم ) ولی عزیزم اوایل رمان حتی توی خلوتشون، اردلان و شهراد با هم یه جوری حرف می زدن... نمی دونم انگار به چشم می یومد اردلان واقعا هم جنس بازه ولی شهراد رو هیچ جوره نمی تونستم باور کنم. توی صفحه ی دو بودیم هنوز چیزی نگفته بودی. یه حدس هایی زدم سارا شاهزاده خانومه که خودت گفتی...:-2-41-:
اون جایی که دایی شهراد باهاش دعوا کرد دلم براش خیلی سوخت...:-2-39-: گناه داشت...
ولی نظرم راجع به اردلان اینه که بدک نیست... ولی یه مدلیه:-2-27-:
من بر عکس همه ی دوستان حس می کنم این ابهامات لازمه. نمیشه که یه دفعه توی رمان همه چیز رو ریخت رو داریه. همون طور که ابهامات قبلی برطرف شد، اینم آروم آروم...
جالبه داستانت و قلمت. موفق باشی بانو...

مرسی عزیزم منم خیلی دوستش دارم و برام خاصه ...
مرسی که اومدی تو نقد ... جواب نقد تو که نقد دوستای دیگه هم بود که قبلا هم دادم ... باید صبر کنی تا در خلال داستان به جواب سوالات برسی ... الان نمی شه در موردش حرفی بزنم ....
مرسی گلم :-2-40-:


خسته نباشی هما جون بابت تموم شدن روزای بارونی
اما درباره سیگار شکلاتی باید بگم نوع نگارش و فضا سازیت عالیه.مخاطب خوب میتونه ارتباط برقرار کنه اما یه مشکلی که هست اینه که تا اینجای داستان که حجم نسبتا زیادی رو هم تشکیل میدادابی نهایت برای ما گنگ بوده اما خیلی یه دفعه و بدون مقدمه تا حدودی ابهامات حل شده.به نظر من این باعث گیجی خواننده میشه
مرسی از اینکه ما رو با خودت شریک میکنی

مرسی عزیزم ...
سبک من تو این رمان اینجوریه که دائم معما می سازم و زود همسعی می کنم حلشون کنم ... به استثنای یه سری از معماها که باید ادامه داشته باشه ...
اینجوری ذهن خواننده دائم در کش و قوسه و براش لذت بیشتری داره ...
مرسی از شما که همراهم هستین :-2-40-:


سلام هما جون
راستش من نميدونم چه طوري بايد برم تو پروفايلت لطفا راهنماييم كن
خب راستش هنوز هدفت از نوشتن اين رمانو درك نكردم
ولي يه چيزي اگه شهراد پليس مخفي هم بود و خانوادش خبر نداشتن و صد در صد موضوعش با اردلان هم فيلم بوده ديگه چه طور اين موضوع رو نميدونستن
تو يه جا اشاره كردي همه ي اين بدبختي هاي شهراد از ١٧ سالگيش شروع شده اين يعني چي؟؟؟؟
و يه چيز ديگه يه ماموريت اين قدر مهمه كه شهراد به خاطرش قيد محبت خانوادش و همه اطرافيانشو بزنه؟؟؟؟
بازم ممنون بابت داستان متفاوتت

سلام عزیزم
روی اسمم که کلیک کنی می ری توی پروفایلم ...
از چه نظر هدفم رو نفهمیدی؟!! سوالت رو باز کن تا راحت بتونم جوابت رو بدم گلم ...
اینکه پلیس بودنش رو نمی دونستن رو می گی؟!! بازم نگرفتم!!
در مورد اون هفده سالگی بعدا می گم .. الان هنوز بهش نرسیدیم ...
از کجا معلوم فقط یه ماموریت باشه؟!!
صبور باش دلبندم ... صبور :-2-40-:

osweh
1392,07,20, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
سلا هما جون... خوبي عزيزم؟! من فاطيما هستم هموني كه موضوع هم جن سگرايي رو بهت پيشنهاد دادم ...يه خورده حرف دارم باهات... اميدوارم بخوني حرفامو....
.اي كاش شجاعتشو داشتي و نشون ميدادي كه شخصيت اول داستان (يعني شهراد) هم ميتونه آدم بدي باشه... نميگم آدماي اينجوري صرفا همه شون بد و پليد هستن ولي اي كاش طبق نظر اوليه ي من داستانتو شكل ميدادي... اونجوري خيلي خيلي جذابتر ميشد كه يه آدم از دنياي كثيف خودش دل بكنه و احساسش باعث تغيير زندگيش بشه... من دوست داشتم اينو نشون بدي...يعني يه پسري كه غرق در دنياي كثيف "هم جن سبازي " شده و با يك عشق آروم و پنهاني ، دنياش و علايقش تغيير ميكنه... من اينو توي يه سريال خارجي ديدم، و فهميدم كه آدماي اينجوري هم ميتونن عاشق جنس مونث بشن... و بعد ، عشق خيلي كارا ميتونه بكنه...
اينجوري كه نوشتي ، داستانت بازم شد همون داستانهاي كليشه اي ... يه پسر خوب و همه چي تموم با يه دختر خوب و كامل كه از قضا بخاطر هدف مشتركشون سر راه هم سبز شدن و عاشق هم ميشن...!!!!!
اي كاش به حرفم و ايده ي اوليه م بيشتر فكر ميكردي....ولي خب حالا اشكال نداره... من بخاطر اين موضوعي كه هنوز داره ذهنمو قلقلك ميده خودم تصميم گرفتم بنويسمش... تاپيكشم زدم البته اگه از طرف مديريت سايت تاييد بشه... اميدوارم تو هم داستان منو بخوني.. اسمش هست (سكوت عشق)... سعي خودمو ميكنم كه قلمم خوب و روون باشه و داستانم چيز بامحتوايي از آب دربياد... به هر حال مرسي كه تو هم داري روي همچين موضوعي كار ميكني هر چند از يه بعد ديگه ..
ميدوني كه من هميشه طرفدارتم و هميشه قلمتو دوست داشتم... منتظر ادامه ي داستانت هستيم...

باران 69
1392,07,20, ساعت : 02:22 بعد از ظهر
عرض سلامو ادبو خسته نباشید خدمت هماجونی:-118-:
هماجون سارا طبق چیزی که گفتی یه زخم خوردس اما رفتارش اصلا شبیه زخم خوردها که عصبین کینه ایین نسبت به همه و...ولی سارا اینطوری نیست شایدم من اشتباه میکنم ولی حس میکنم سارا تووجودش شیطنت داره درحالی که فکرنمیکنم شیطونیش به شخصیتش بیادنمیدونم منظورموگرفتی یانه؟؟؟؟؟بازم ممنون ازپستا خوبت مثل همیشه گل کاشتی عزیزم:-118-:



سلام عزیزم و ممنون ..
ببین عزیزم من چند جا گفتم سارا دارای دو شخصیت بیرونی و درونیه ... من این کار رو کردم که شخصیت خشکش خیلی هم آزار دهنده نباشه اما از اونجایی که بعضی از دوستان نتونستن درکش کنن توی شخصیتش کمی تجدید نظر می کنم در آینده ...
مرسی از تو


سلام همای عزیز :-2-40-:
تازه داستانتو شروع کردم و باید بگم واقعا با همه داستانات فرق می کنه البته مثل تمام داستانات عالیه از معمایی بودنش خیلی راضیم
راستش باید اعتراف کنم از اینکه شهراد و اردلان هم جنس باز نیستن و فقط دارن بازی می کنن خیلی خوشحال شدم
متاسفانه بیماری خیلی بدیه و برای بیچاره هایی که دچارشن واقعا متاسفم مخصوصا توی ایران زندگی براشون خیلی سخته
سارا مگه قصدش انتقام نیست پس چرا از همکاری با شهراد استقبال نمی کنه دو نفره که خیلی بهتر می تونن کار کنن و سریعتر به نتیجه می رسن :-2-41-:

سلام عزیزم
بله متاسفانه بیماری هایی از این دست هم بسیار آزاردهنده هستش هم به صورتی نیست که بشه در موردش با کسی صحبت کرد ... بیماری که از سرطان رنج می بره همه توجه اطرافیانش رو به خودش معطوف می کنه و از محبت سیراب می شه ... اونجوری کمی از درد جسمش هم التیام پیدا می کنه اما یه بیمار از این نوع تمام توجه اطرافیان رو هم از دست می ده و نه تنها باید یه تنه با بیماریش مبارزه کنه ، هیچ همدمی هم نداره که درکش بکنه و باید کلی هم زخم زبون بشنوه! به نظرم این بدترین نوع بیماریه که حتی از ایدز هم برای فرد بدتر و آزاردهنده تره ...
سارا می دونه که با کمک شهراد راحت تر می تونه انتقام بگیره ... اما دو تا چیز این وسط آزارش می ده ... یک اینکه دلش می خواد این انتقام رو تنهایی بگیره تا لذتش براش بیشتر باشه ... دو اینکه از برخورد شهراد با خودش راضی نیست و می خواد به نوعی مقابله به مثل بکنه چون حس می کنه شخصیتش زیر سوال رفته ...
مرسی عزیزم


سلام همااایی...رمانت عالیه قبلنم بهت گفتم...ولی الان نمیخوام تعریف کنم صفحه صفحه نقده...:-2-33-:
ولی من هیچ ایرادی تورمانت پیدانکردم بجز این نکته که به نظر من ....بازم میگم این فقط نظر منه یکی از اشتباهاتت این بود که فریدو واسه اردلان انتخاب کردی...:-2-37-:
میدونی من واقعا میگم من عاشق فریدم مخصوصااینکه باشخصیت ارتان تصورش میکنم...
اما انتخاب فرید بعنوان اردلان ناخواسته شخصیت ارتان روتخریب میکنه من مطمئنم بیشتر دوستان بامن موافقن منتهی چون دوست ندارن ازشون ناراحت بشی ودوست دارن جرفی نزدن ...منم خیلی دوست دارم...ولی انتقاد قضیش جداست...
میدونی من احساس میکنم چون فرید بهت پیشنهاد کار داده بود وتو ام نمیخواستی این موقعیت عالی روازدست بدی این کارو کردی...دوس داشتی فرید حتما تورمان بی نظیرت نقشی داشته باشه !..:mrgreen:
همااااااخیلی مخلصیم داداش..!...:-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:

سلام عزیزم ...
بله همینطور که خودت هم گفتی چون فرید خودش مستقیما از من خواست نقش رمان بعدیم رو هم بهش بدم و اجازه بدم برای رمان عکس بگیره من نه می خواستم و نه می تونستم باهاش مخالفت کنم ... اما اینو خوب می دونستم که فرید دیگه نمی تونه یه شخصیت اصلی باشه چون یه بار بوده ... پس اینبار در نقش شخصیت فرعی داستان گذاشتمش و خودش هم از این انتخاب راضیه ... بهتره اینجور تصور بشه که فرید یه شباهتای جزئی به آرتان داره اما دقیقا همون نیست ... اینجوری هضمش راحت تر می شه

سلام هما جون خسته نباشی
تموم شدن روز های بارونی روهم تبریک میگم
راستش هما جون سوالی که برای من پیش اومده درباره ی داییه شهراده
از اون جایی که اون پلیسه ممکنه واقعیت رو بدونه
مخصوصا که زمانی که همه به شهراد تهمت میزدن اون پشتش بود ولی رفتارش روبه روی خونه ی جمشید برام جای سوال داره
ممنون از زحمتی که می کشی:-118-:


سلام عزیزم و مرسی ...
گلم در مورد دایی شهراد توی داستان صحبت می کنم .... انشالله یه کم که داستان پیش بره این جریان هم مشخص می شه :-2-41-:


نام کابریم عجیبه چون وقتی داشتم اسممو تایپ میکردم زبون کیبردم فارسی بود من فکر کردم انگلیسیه:-2-14-:
من اگه جای تو بودم از وقتی که شهرام اومد تو خونه جمشید دیگه از زبان سارا هیچی نمی نوشتم یا اگر هم مینوشتم از گذشته اش نه حالش :-2-33-:
چون وقتی برای بار اول تو اتاق سارا ، شهرام و سارا تنها شدن و سارا با عمو حسام حرف زد دوتا شک و باهم به خواننده میدادی اولین شک که ضعیف تره اینکه شهرام ماموره پلیسه دوم اینکه سارا خواهر سامان،
من اصلا تجربه ندارم تو رمان نوشتن امیدوارم فکر نکنی می خوام ایراد بنی اسرائیلی بگیرم :-118-:

جسارت نکردیم بانو! زیباست :-2-40-:
شهرام؟!!! نه می خوام بدونم شهرام؟؟؟؟:-2-36-:
نام شخصیت من شهراده! اگه بفهمه بهش گفتی شهرام خودش حلق آویز میکنه :-2-35-:
والا منظورت رو نمی دونم درست برداشت کردم یا نه ... یعنی می گی دو شوک نباید همزمان می شد؟!
پلیس بودن شهراد که تو اون اتاق روشن نشد فقط معلوم شد یه کاره ایه! همین ...
اما ببین عزیزم هر چی داستان رو پس و پیش کردم دیدم اینجوری خیلی بهتره ... شکلای دیگه اش به دلم نمی نشست :-2-15-:
فدات:-2-40-:


سلام هما جون خسته نباشی:-2-40-:
من هنوز یه چیزایی رو نفهمیدم.اینکه اینکار اینقدر برای شهراد ارزش داشته که بخواد حتی به خوانوادش هم دروغ بگه و اینطوری بزرگترین حامی هاشو از دست بده ؟یا حداقل چیزی که میتونست در کنار خانوادش داشته باشه احترام یا آرامش بود,نه ؟
یه سوال دیگه اینکه اردلان مگه واقعا این ببیماری رو نداره ؟ اگه وابستگی بین اون و شهراد بوجود بیاد,شهراد مدیونش نمیشه ؟
ولی موضوع خاصیه نمیدونم حالا یه وقت این حدس و حرفا هم اشتباه ولی اگه اگه قضاوت کردم ببخش دیگه:-2-35-:

سلام عزیزم ...
این سوال رو خیلی قبل از تو پرسیده بودن عزیزم و من هم گفتم جواب توی داستانه و در آینده بیان می شه ...
در مورد اردلان هم باید بگم اردلان بیمار نیست ... خواهرش بیماره ...
نه گلم کم کم همه این چیزا جا می افته :-2-40-:


سلام هماي عزيز
من يكي از خواننده هاي رمانات هستم و تا الان هيچ نظر و انتقادي رو نگفتم اما درمورد اين رمانت كه ميدونم براش خيلي زحمت كشيدي و هنوز هم تمام نشده خواستم كه نظر يا انتقادم رو بهت بگم،همه ي رمان هايي كه ازت خوندم جنگ بين غرور دو طرف رو نشون ميداد و لج و لجبازي هاشون بود،كه البته اين باعث جذابيت بيشتر رمان ميشه ولي با توجه به اينكه واسه اين رمان زحمت زيادي ميكشي و با بقيه رمان هات متفاوته بايد يكم رفتار شهراد و سارا باهم رو پخته تر نشون بدي و از لجبازي هاي بچه گانه دورش كني و يك غرور واقعي رو نشون بدي تا رمانت هم متفاوت تر باشه هم پخته تر،
من أون دسته خواننده هايي بودم كه درمورد شهراد هيچ قضاوت اشتباه يا بدي نكردم ولي مثل همه معما زياد برام پيش اومد كه الان اكثرشون به جواب رسيدم
اميدوارم كه توي اين رمانت هم مثل بقيه رمان هات موفق باشي و البته در اين رمان 100برابر موفق تر عزيزم
يه چيز ديگه كه ميخواستم بگم اين بود كه سعي نكن تحت فشار خواننده هاي رمانت زود رمانت رو تمام كني هرچقدر بيشتر روش كار كني نتيجه اي كه ميگيري هم به همون نسبت خوشايندتر ميشه
انشالله كه هميشه موفق باشي

سلام عزیزم ...
بله حق با شماست ... این قضیه همینطور که گفتم خیلی زود جاشو به همکاری می ده ... همینطور که توی همون پست آخر که با هم کل کل می کردن آخراش یه جور با هم همکاری هم کردن ...
اما کل کل زیادی قرار نیست داشته باشیم و همون قسمتا رو هم شاید ویرایش کنم که بهتر بشه
مرسی عزیزم :-2-40-:


سلام هما جوووووون.....:-2-25-:مبارک باشه خانوووم
داستان رمان به نظرم خیلی نو و تازس و به عقیده ی من شجاعت میخواد و یه ادم که بتونه همه مدله پشتشو بگیره تا رمان رو غلتک بیوفته و صد البته بتونه انتقاداتو بپذیره . از اونجایی که من تمام روماناتو دنبال میکنم کاملا متوجه تغییر روند داستان نسبت به رمانای قبلی شدم و سیگار عاااالی و جذابه.
ولی یه سوالی ذهن منو داره میخوره و قابل هضم نیست.نمیخوامم زود قضاوت کنم شاید داستان پیش بره متوجه بشم....از یه جای داستان به بعد یهو جهت موضوع عوض شد و خیلی از نقاط تاریک روشن...خب تا اینجا حرفی توش نیست....اما مسئله اینجاس که اگه شهراد پلیس بوده و مطمئنا یه هدفی که معلوم نیست چیه رو داشته ایا عقلانیه که وجهه ی خودشو با نشون دادن اینکه گی هست به گند بکشه از خانواده طرد بشه و خودشو وارد یه ماجرا بکنه که چی که یه عده ادم خلافکار و هموسکشوال رو حالا به هر دلیلی بگیرند یا چمیدونم سر از کارشون در بیارن.از نظر من هیچ ادمی لذا اینکه اشغال ترین ادمم باشه که تو داستان نشون داده شهراد اینطور نیست حاظر نیست شخصیت خودتو نابود کنه ....و سارا هم کمی مبهمه واسه من دقیقا این وسط چیکارس....به هر حال وااااااااااااااقعا ممنون بابت رمان خوشگلت و زحمتی که میکشه.همه جوره پشتتیم :-118-:


سلام عزیزم ...
اجازه بده فعلا صحبتی در مورد شهراد و خونواده اش نکنم تا به وقتش ...
و اما سارا ... نقشش که مشخصه ! برای انتقام اومده ... ک انتقام برادرش رو بگیره ... خودش هم فرزند شهیده ... مادرش آسایشگاه بستریه و خودش هم اونجا موندگار شده ... کم کم باهاش آشناتر هم می شیم :-2-37-:


سلام هماي عزيزم
راستش به نظر من تا الان نه روند داستان تغيير كرده و نه ابهامي هست البته به جز معماهايي كه خودت كامل روشون فك كردي.
به نظر من لازمه تو روند داستانت اينقدر رشادتهاي ماموراي انتظامي رو كه از حيثيت و شخصيت خودشون كه هيچ از آينده و آسايش خونوادشون ميزنن واسه رفاه اكثريت جامعه باز كني كه كسي نياد بگه چرا شخصيتش رو خراب كرد..
يا بابا نيرو انتظاميه ها، پليس مخفيه ها.... كشك كه نيس. معلوم نيس چند ماه يا سال آموزش ديدن كه بتونن در باز كنن... يه چك كردن ثانيه واسه حفظ ساعت فعاليه دوربين واسه يه پليس حرفه اي چه كاري داره اخه
يا اينكه بعضي از ماموريت ها اينقد سري و خطرناك هست كه حتي خونواده ها هم از ماهيتش بي اطلاع ميمونن...
و در آخر به نظرم شخصيت شهراد بايد اميد بيشتري داشته باشه.مخصوصا كه خودش ميدونه هدفش بزرگه و به حق.
هما جان راستش از اول داستان برخورد باباي شهراد واقعا غير قابل تحمل بود.....خيلي از والدين با خطاهاي بزرگ بچه ها كنار ميان و بهشون فرصت دوباره ميدن. يعني اينكه شهراد از خونواده ترد بشه هم جزو نقشه بوده؟؟؟؟
جسارت و پر حرفيهام رو ببخش

سلام عزیزم ...
بله دقیقا همینه ... متاسفانه دوستان هیچ توجهی به اهمیتی که پلیس مخفی داره نمی کنن! اونا کارای از این سری تر و مخفی تر انجام می دن که این چیزا توش گمه!
شهراد همه هدف زندگیش اینه که کارش رو به نحو احسنت انجام بده ... همین! دیگه هیچ چیز مهمی توی زندگیش نیست و برای همینم خودش رو به طور کامل وقف کارش کرده ...
نه عزیزم ... درسته که والدین با خطای بچه هاشون کنار می یان ... اما طی مصاحبه ای که من با یه ترنس داشتم و با دیدن چند مستند در مورد اونا به این نتیجه رسیدم که اونا همیشه از خونواده هاشون طرد می شن و اصلا زندگی های خوبی ندارن ... این چیزی نیست که تو ایران و بین مردم این مرز و بوم جا افتاده باشه!
در مورد خونواده اش بعدا مفصلا توضیح خواهم داد :-2-40-:


سلام هما جون..ن خسته..عاغا برا من ی چیزی این وسط نامفهومه..ببین اردلان چیز کمی ازش تو داستان توضیح دادی...بعد ی چیز دیگه..ارسلان برادر اردلانه یا خاهرش؟؟اخه نوشته بودی سینه های نارسش..از اون طرفم اردلان گفته بود تو خواهر منی هنوز..یا ی همچین چیزی..من این ی تیکه رو متوجه نشدم..با این حال کارت عالیه مث همیشه..بازم خسته نباشی:-2-40-:

سلام عزیزم ...
این سوال رو قبلا هم توضیح دادم ... ارسلان خواهره ... یعنی دختره!
اما بعدا تبدیل به پسر می شه ... دو جنسه نیست ... ترنسه! اگه نقدایی که قبلا جواب دادم رو بخونی بهتر متوجه منظورم می شی :-2-40-:


به نظر من ارسلان پسر ولی از اون نوعی که درصد دختر بودنشون بیشتر از پسر بودن باید عمل کنه و دختر بشه

نه عزیزم دقیقا برعکسه ... ارسلان دختره اما روحش پسره ... یه روح نا مناسب برای جسم جا به جا ... بعدا با عمل پسر می شه ...


سلام یه تشکر دبش از هما جون!!
من همیشه دنبال متفاوت ها بودم دنبال چیز هایی که کلیشه ها رو از بین میبرن!!
نمیدونم چرا هر چی در مورد داستان و شخصیت شهراد فکر میکنم کمتر به این نتیجه میرسم که شهراد پلیسه!!
به نظرم پلیس نیست شاید تو یه گروه خصوصی کار میکنه یاشاید...
تو داستان ذکر میشه که اون از هفده سالگی به تمایلاتش پی میبره ،از همون موقع میخواد پلیس شه؟!؟!؟!؟
سپهر وامیر چه نقشی تو زندگیش دارن که ازشون متنفره و عامل بدبختیش میدونه اونارو؟!؟!؟
این جور که من فهمیدم ارسلان یه دختره که که میخواد عمل کنه و پسر بشه،به خاطر همینه که اردلان اینقدر نقششو خوب ایفا میکنه؟!؟!
راستی اردلان چه طوریه که ساعت تمام دوربینارو و ریز یه سری مطالبو میدونه اما نمیدونه تو ماز چه خبره؟!؟!تو ماز دوربین نیست!!؟!؟!؟!
امیدوارم داستان تا آخرش همینقدر جذاب بمونه!!و البته رمز آلود!!

سلام عزیزم و ممنون ...
خوب اتفاقا باید بگم شهراد پلیسه! دلیلی نمی بینم بچه ها رو تو خوف و رجا نگه دارم :-2-27-:
بالاخره باید یه فرقی بین دوستانی که انلاین می خونن و دوستانی که پی دی اف می خونن باشه یا نه؟:-2-35-:
شهراد پلیس هست اما اهدافش فراتر از شغلشه ... چی گفتم!!!:-2-37-:
خوب برای ادامه سوالات هم فعلا نمی تونم چیزی بگم داستان لو می ره خفن ناک ... صبر کن دلبندم ... بهش می رسیم :-2-40-:


سلامو خسته نباشید میگم خدمت همایه عزیز:-118-:
راسدش من از کسایی هستم ک همیشه از همون اولین رمانی ک نوشدی دنبالت کردم:-118-:از قلمت بی نهایت خوشم میاد ولی امروز تصمیم گرفدم خودمو نشون بدمو یه نقدی از رمانت بکنم چون میدونم این نظرا و نقدا خستگیتو از بین میبره :-2-41-:هما جان وختی شروع ب نوشتنه این رمان کردی همه شروع کردن از این گفدن ک هما (با عرض پوزش از همایه عزیز)مسخرشو در اورده دیه در این حدم نباید باشه و اینا ک شاید خودتم کما بیش در جریان باشی:-2-39-:من واقعا متاسفم ولی من یه چیزی گفدم اینم این که هما جان خیلی شهامت داره ک شروع ب نوشدنه همچین رمانی کرده اولا ک در مورد همچین اختلال روانی کما بیش چیزایی میدونم ک خب با پستایه خوبت فهمیدم نسنجیده ننوشتی و توام اطلاعاتی داری:-2-41-:شهراد از همون اول شخصیته فوق العاده ای داش و برام خاص بود,ولی حدس نمیزدم ک در نقش پلیس برام آشکار شه. در این مورد هوش و ذکاوتتو تحسین میکنم ولی خو من فک میکردم شهراد با خانوادش و گذشتش لج کرده سر مسائلی ک همچین کارایی رو میکنه:-2-43-:ولی خو حدسم غلط بود اینکه شهراد پلیس بود برام خعلی جالبه ولی این برام مبهمه ک عایا شهراد برایه شغلش ک ایجاب میکنه نقش بازی کنه برایه خانوادشم نقش بازی میکرده تو این مدت؟این برام سواله:-2-15-:و اینکه من حدس میزنم دعوایه دایی وش هراد هم فرمالیته و جز نقشس:-2-27-:هما جان ازت ممنونم این اخرین نقد من نخواهد بود از این ب بعد همراهت هستمو با نقدام سعی میکنم باهات باشم :-118-:یه چیزه دیگه عزیزم همیشه همه موافق نمیشن و همه مخالفم نمیشن :-2-15-:حتی اگه رییس جمهور باشی پس برایه موفقیتت حرفایه منفی روت تاثیر نذاره ک میدونم نمیزاره:-2-41-:منتظر پستات هستیم موفق باشی:-2-40-:

سلام عزیزم و خیلی خوشحالم که قراره از این به بعد همراهم باشی ... اما سوالاتت رو همینطور که در جواب بقیه دوستان هم گفتم اجازه بده تا توی رمان به جوابشون برسیم ..
مرسی عزیزم :-2-40-:

سلام
اول از همه یه تشکر بهتون بدهکارم البته نه یه تشکر هرچندتا که بگین....خیلی چیزا از رماناتون یادگرفتم باعث شدین خیلی جاها توی زندیگیم رفتارمو عوض کنم مخصوصا با رمان جدال...و اما این رمان...باید بگم یه موضوع خاصه که خب متاسفانه خیلیا حتی به ادم اجازه نمیدن در موردش بپرسیم چه برسه به اینکه اطلاعاتی رو بدست بیاریم...
قلمتون اینبار واقعا بهتر شده و موضوعش داره رمانو متفاوتر و هیجانانگیزتر از بقیه رماناتون میکنه...من به شخصه خیلی دوست دارم اطلاعاتم رو در مورد خیلی چیزا گسترش بدم و توی رمانای شما خارج از مبحث عشق خیلی نکات روانشناسی عرفانی و اخلاقی دیده میشه که ائمو جذب میکنه واقعا ممنون و متشکر
به امید چاپشون و موفقیتتون روز افزونتون:-2-14-:



سلام عزیزم و خیلی خیلی خوشحالم که این رو ازت می شنوم ... من اگه بتونم با رمانام فقط یه نفر رو به یه راه درست هدایت کنم همین برام بسه که خوب به لطف خدا با نوشتن رمان جدال و دریافت ده ها پیام با این عنوان که دیدشون عوض شده فهمیدم تا حدودی موفق بودم و این جای شکر داره ...
انشالله که بتونم توی این رمان هم در کنار مسائل عاشقانه یه سری نکات رو بیان کنم که دونستنش این روزا واقعا واجب و لازمه ...
مرسی عزیزم :-2-40-:


سلام خانم همای عزیز امیدوارم که این چیزایی رو که نوشتم بخونی.
من همه ی رمان هات رو خوندم وبه یه سری نتیجه رسیدم اینکه یه سری چیزا توی همه ی رمان هات مشترکن (شاید کسی قبل از من بهت گفته باشه)یکی اینکه شخصیت های رمان هات خیلی اسطوره ای هستن مخصوصا دخترات مگه همه ی ادم ها اینجورین؟و خودت گفتی که توی این رمان میخوای متفاوت باشی اما مگه همه مثل سارا انقدر شجاع هستن یا مثل ترسا انقدر خوش شانس و زیبا یا مثل توسکا انقدر حرفه ایی یا افسون انقدر زرنگ یا ویولت انقدرمومن؟
یه چیز دیگه یادمه توی یکی از پست های سیگار شهراد گفت من همه ی این کارهارو میکنم همه ی این تحقیر هارو میشنوم تا با اردلان از ایران بریم وازدواج کنیم
بعد مگه نیروی پلیس ما نمیتونه نفوذی هاش رو توی یه نقش دیگه بزاره حتما باید تو نقش گ.ی باشن؟
بعدهم یکی اینکه توی رمان هات بعضی چیزارو خیییلی تکرار میکنی و خیلی اهمیت میدی وجزییات رو زیاد بیان میکنی
بااین حال ازت خیلی ممنوم که این رمان های به این زیبایی رو نوشتی وبهت خسته نباشید میگم



سلام عزیزم ...
بله قبلا هم گفتن ... اما من این چیزایی که گفتی رو قبول ندارم ...
من توی زیبایی و ثروت اغراق کردم ... قبول! اما اگه دختری شجاعه ... اگه کسی به بالاترین مدارج تحصیلی می رسه اگه کسی دینش قویه ... عزیزم اینا همه اکتسابی هستن و کسی از بدو تولد اونا رو نداشته ... یعنی به دست آوردنش چندان هم سخت نیست! می شه خیلی راحت به اونجاها رسید ... پس نه رویایی و نه اغراق محضه!
توی این رمان هر چیزی که نوشته بشه با دلیله ... توی رمان های دیگه م اگه شخصیت ها زیبا بودن بی دلیل بود فقط برای جذاب تر شدن رمان ... اما اینجا اگه شهراد زیبایی داره و اگه سارا شجاعه لازمه رمانه و اگه نباشه نمی شه ... تفاوتش با بقیه رمانام توی اینه ... ثروت اغراق شده ای هم وجود نداره ...
پلیس می تونه هر کاری بکنه و نیروهاش رو توی هر نقشی قرار بده ... از گ.ی گرفته تا دزد و قاچاقچی و تبهکار و آدم کش! براشون پرونده هم می سازن که همه جوره قابل باور باشن ...
یه نمونه اش ریگی ... نمی دونم می شناسی یا نه اما برای دستگیری ریگی کلی پلیس مخفی توی دم و دستگاهش نفوذ کرد و یکی از اونا راننده شخصی ریگی بود ...
پلیس مخفی همینطور که از امسش هم پیداست برای کل مردم مخفی هستن ... اما عزیزم اونا کاراریی می کنن که شاید به عقل من و شما اصلا نرسه!!! این که یه نمونه شه ...
من توی رمانم چیزی رو تکرار نمی کنم اما جزئیات رو بیان می کنم چون رمان خوب رمانیه که جز به جز نوشته بشه تا هر خواننده ای به راحتی بتونه خودش رو توی موقعیت قرار بده و با همه وجودش درکش کنه ...
برعکس اینو یه نقطه قوت برای خودم می دونم و سعی می کنم بیشترش هم بکنم ...
چون توی رمانای معروف و شاهکار جاهن دیدم که اینطور می نویسن و آدم خوبه که رو به بهتر شدن بره ...
مرسی از نقدت عزیزم:-2-40-:

سلام هما جان...خسته نباشی عزیزم...راستش رمان انقدر قوی و جذابه که دهنم باز می مونه و نمی دونم چی بگم...هیچ نقدی ندارم...فقط چندتا سوال خیلی خیلی ذهنمو درگیر کرده...
این رمان الان داستان زندگی یه شخص توی ایرانه؟منظورم اینه که واقعیه داستانش؟ و شهراد یک شخصیه که الان توی جامعه داره زندگی می کنه؟
بعد می خواستم بدونم از کجا و چطور تحقیق کردی و این همه نکته یاد گرفتی(جدا از روانشناس بودنت)و الان به نمایش گذاشتی...چجور بگم...حتی جاهایی که شهراد و سارا یه کارایی می کنن!! منظورمو چطور برسونم؟!!! :( ینی چطور این همه چیز درباره دوربین ها و خونه های درندشت و پلیس های مخفی می دونی؟؟؟ خیلی ذهنمو مشغول کرده....
اگه بتونی برام کامل توضیح بدی واقعا ممنون می شم :-2-41-:

سلام عزیزم ...
ممنونم ازت ...
نه عزیزم همه چیز زاییده ذهن منه و واقعی نیست البته گاهی یه سری از اتفاقا و حرفا رو از روی درد دلای افراد تی سا و دو جنسه نوشتم اما اصل قضیه ذهنیه
عزیزم من مابع زیادی داشتم که اولین و مهم ترینش نت بود ... توی سایتای مختلف رفتم ... و با افراد زیادی چت کردم ...
اطلاعات پلیسی رو از دوستانی گرفتم که پدراشون سرهنگ بودن و یا توی اطلاعات کار می کردن ... همینطور از دوستانی که رشته شون حقوق بود ...
بعضی جاها رو هم با کمک اساتیدم نوشتم ...
مرسی گلم:-2-40-:

صدای پای اب
1392,07,20, ساعت : 02:32 بعد از ظهر
سلام عزیزم چرا پست جدید نمیذاری؟:-119-:
موضوع که عالیه خوبم داری پیش میری اگه عشقولانه نشه بهتره:-2-15-:
نه که نباشه ولی همونجوری که خودت تو مقدمه گفتی عشق تو پارامترهای بعدی و به جاش استفاده بشه:-2-14-:
مرسی خانمی :-2-40-:

yahda_m
1392,07,20, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
سلام هما جان،این رمانتم مثله بقیه ی رمانات خوب پیش رفته و صد البته پر مفهوم تره،موضوع رمانت واقعا عالیه.
نمیدنم چرا!اما از اول رمان حس بدی نسبت به شخصیت شهراد نداشتم.
جناب سرهنگمونم میدوستم.خسته نباشی عزیزم.

sasygirl
1392,07,22, ساعت : 09:38 قبل از ظهر
سلام هما جون
خسته نباشی ممنونم از رمان های قشنگت من تقریبا همه ی کتاباتو دنبال کردم و این سیگار خیلی برام جالبه
فقط یه مشکلی دارم که نمیتونم عکس هایی که گذاشتی تو انجمن رو ببینم اونم بخاطر پیغامی که نودهشتیا میده که پست ندارم ، پست میذارم اما حذف میشن
میشه لطفا عکسا رو جای دیگه بذاری تا منم بتونم ببینم و درک راحت تری از شخصیت ها داشته باشم؟
ممنون میشم از لطفت
ببخش که وقتتو گرفتم گلم :-2-40-:

باران 69
1392,07,22, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
هما جوووووووووووووووووووون درووووووووووووووووووووووو وووووووووووووود
تبریک بابت پایان فوق العاده ی روزای باروونی ...
از همون اول ک از شهراد گفتی ، از طرد شدنش ، از غم گنگ ش ...من با خودم گفتم این اونی نیس ک نشون می ده و دوس داره بقیه باور کنن
یه کم دیگه ک گذشت...من اونو باور کردم ...مثل آرتانت که خواهرم می گفت خیانت کرده و من گفتم نه...چون قبولش داشتم و اونجوری که من شناخته بودمش خیانت تو ذاتش نبود
به قول سیاوش تو کتاب یلدا از بحث کتاب خارج نشیم
میان بیرونم می کنن
خلاصه ... این شهرادی که به ما نشون دادی یه پسری بود که نماز می خوند ....من...به عنوان یه دختر کاملا معمولی که تنها اجتماعی که توش حضور داره همون مدرسه س، می گم ، (خودمو هم در نظر نمی گیرم) کسی که نماز می خونه نمیاد گناه کبیره انجام بده ...بحث تمایلات و گرایش و در نظر نمی گیرم که همون آدم اگه نمازش نماز باشه ،اونو از انجام گناه باز می داره

از تو برنامه هایی مثل سمت خدا شنیدم که آدمایی که حتی مستجاب الدعوه هم بودن لغزیدن ، پس بحث گناه هایی که عادت می شن و آدم بهشون بی اعتنا با لغزش هایی که فقط یه لحظه س به نظرم جداس ( ی چیزی تو مایه های احسان و طناز )
من دلم از همون اول با شهراد صاف بود ، بر می گرده به همون احساسی که نویسنده که شما باشی بهم منتقل کردی
همون اولا هم که اردلانو این جوری نشون دادی هم من اصلا تو کتم نمی رفت یه همچین آدمی باشه ...شاید به خاطر مردونه بودن قد و بالاش چون معمولا اون تصویری که ما از امثال این اردلان ها تو ذهنمون داریم حد اقل از لحاظ ظاهر با توصیفای تو نمی خوند ک باز می شد بزاریمش پای تفاوت قلمت با همه ی فیلم نامه نویسا ی تلویزیون و نویسنده های رمانا
در مورد شاهزاده هم...خوبه ...به دلم نشست ...از اون ادمایی نیستم که ایراد بگیرم
خلاصه تر اینکه...کارت درسته منتظر ادامه شیم
راستی من یه سوال در مورد روزای بارونی دارم...در مورد آراده ....کجا ازت بپرسم
هیچ راه ارتباطیه بازی برامون نذاشتی که
موفق باشی
بدروووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووود

سلام عزیزم و ممنون بابت لطفیکه به من داری ...
در مورد آراد هر حرفی هست می تونی بهم خصوصی بدی ... اگه خصوصی من برات باز نیست برای اینه که تو لیست دوستام نیست ... ادم کن و بعد نقدت رو برام بفرست ... مرسی گلم :-2-40-:


سلام و خسته نباشید به شما خانوم پور اصفهانی عزیز!نویسنده ی خوب و توانا!من به تازگی عضو سایت شدم و اونم فقط به خاطر شماست!
من رمان های در حال تایپ رو می خونم ولی خب همیشه دوست داشتم پشت پرده بمونم و توی نقد شرکت نکنم!
رمان های شما رو خوندم در عین زیبا بودن قلم ساده ای دارید و رمان هاتون مثل بقیه اکثرا جنبه سرگرم کننده داشته!یه عشق افلاطونی و پر از اغراق و زیبایی و..... ولی...... تا سیگار شکلاتی!
اواخر رمان روزای بارونی با سیگار مواجه شدیم رمانی که طبق گفته های خودتون متفاوته و یه نوع درد رو تو جامعه ی ما به قلم می کشه!که خب این موضوع با توجه به رشته ی شما زیاد نمی تونه جای سوال داشته باشه که چرا این سبک و این ایده رو انتخاب کردید!
اما سوال من اینه!
اکثر مشکلات و هنجارهای جامعه و کشور عزیز ما ایناست؟؟؟؟
چرا تو رمان هاتون به چیز هایی اشاره می کنید که از جامعه و دین و عرف ما به دوره؟!
البته روی گفته های من با رمان های دیگتونم هست که ظاهرا تا حدودی روی این رمانتون هم تاثیر گذاشته!
البته بر خلاق عقیده ی شما که گفتید متفاوته ولی از دید من مثل رمان های قبلیتونه!ببخشید که اینو میگم پوزش می خوام خانم پور اصفهانی ولی واقعا پر از اغراقه!
اینکه سارا این همه مهارت داشته باشه غیرطبیعیه رفتار و شخصیت شهراد هم همینطور.شخصیتش جوریه که انگار هر 4 مرد مغرور تو رمان های قبلیتون تو شخصیت سازیش دخیل بوده.اصلا من تک تک اونا رو تو شخصیت شهراد می بینم اون هم به نوعی تو برخوردهای مختلف!
مشکلات جامعه ی ما به نوعی این همه پررنگ دور محور ه.م.ج.ن.س.گرایی نمی چرخه چرا که همین ما هستیم که اون رو ترویج میدیم.مثل همین نوشته ها!تو دبیرستان ها تو مدارس و امکان دیگر....این خود ما هستیم که باعث گسترشش میشیم و ذهن افراد رو به این اعمال مشغول می کنیم که اونها هم بگردن دنبال دلیل و در اخر زمینه ی ت.ح.ر.ی.ک پذیری رو فراهم می کنیم!چرا که گناهی چون ه.م.ج.ن.س بازی رو با بیانمون اون هم با بهانه ی اموزش قبح می کنیم!
منکرش نمیشم بعله ما از این موارد داریم ولی تعداد ه.م.ج.ن.س.با.ز ها بیشتره یا اون زنان بی گناهی که به ناحق و طبق یکسری باورهای غلط بهشون تجاوز میشه؟یا اون تعداد بچه های نامشروع؟یا این همه فقر و فحشا؟
ه.م.ج.ن.س.بازی هم می تونه تو هر کدوم از این مسائلی که نام بردم دخیل باشه ولی کمرنگ نه اینکه نیمی کثیر از رمانتون به این مسئله پرداخته بشه!
نه قرار نبودی اتقاق افتاده نه توسکایی نه جدالی نه تقاصی نه افسونگری!توی دنیای ما هیچ کدوم از اینها وجود خارجی ندارند تنها خیالات ما رو رقم می زنند!پس خوبه که می خواین پرده از حقایق بردارید!
میگین متفاوت بعله متفاوت هست اما نه تو جامعه ایی مثل ایران که این چیز برای مردممون هنوز گنگه و غیرقابل باور و به دور از درک صحیح!
شما میگین جنبه ی اموزشی ولی من اینطور فکر نمی کنم چرا که این می تونه نوعی بهانه باشه برای اموزش! شما قصدش رو ندارید نه خدایی نکرده حرف من این نیست ولی همه که مثل هم فکر نمی کنن شما اینها رو می نویسید و بچه های کم سن و سال که تعدادشون هم اینجا کم نیست می خونن و اونوقت ممکنه به هر چیز ساده ای تو اطرافشون دقیق بشن و این رو ذهنیت ها و باورهاشون خیلی تاثیر میذاره!
می خواید مسائل رو باز کنید؟بسیار خب چرا با شخصیت اصلیتون این کارو نکردید؟
چون نخواستین شخصیت قصتون خراب شه!
چون می خواید محبوب بمونه!! چون همه این فکر رو دارند ادم سالمش محبوب تره!
حالا هر چی شما بگو اقا پایین 16 ها نخونن!
مگه کسی گوش میده؟!!!!! اکثر خواننده های رمان تو این سن هستن! چرا باید ذهنشون الوده بشه؟ چرا مشکلاتی رو که تهدیدشون می کنه به قلم نکشیم؟؟؟؟ می دونید چرا خانم پور اصفهانی؟! چون همیشه دنبال محبوب تر شدنیم!
معلومه همه از روی کنجکاوی از این نوشته ها خوششون میاد.ولی اگر به دور از محبوبیت به دنبال بهتر شدن قلمتون هستید پس نوشته هاتون رو برپایه ی اصول بنویسید نه اینکه حس کنجکاوی بقیه رو برانگیزید!
قانون کشور ایران بر اساس دینمون یعنی اسلام تنظیم شده.خانم پور اصفهانی، نویسنده ی عزیزی که براتون خیلی خیلی احترام قائلم توجه داشته باشیـــد اینجا امریکا نیست ایرانه.
شما گفتید که الهاماتتون رو از روی فیلمای امریکایی و خارجی گرفتید تا بتونید واقعی جلوه بدید ولی ظاهرا فراموش کردید که ما تو چه کشور و با چه دین و عرف و قانونی داریم زندگی می کنیم!
یک فرد نفوذی که از قضا سرگرد هم هست تنها می تونه از طریق یک مهره ی کوچیک تو گروهه ه.م.ج.ن.س ب.ا.ز.ا.ن نفوذ کنه اونم راحت نیست تعلیمات زیادی می خواد باید حرفه ای باشی اما نه اینکه مثل یک ه.م.ج.ن.س.باز وارد اونجا بشی......
و یه نکته ی مهم که شما تو رمانتون اوردین و من به شدت باهاش درگیرم و از نظرم غیرمعقوله و ظاهرا بچه ها اصلا بهش توجهی نداشتن اونم این هست که هیچ سرگرد و پلیسی اجازه نمیده به بهانه ی گ.ی بودن و اونم تو ماموریت به باسنش دست بزنن که شما با اردلان این کارو کردید!سرگرد مملکته (ایــران!) کم چیزی که نیست........اصلا اینجوری خدایی نکرده می بریدشون زیر سوال.......
من حرفام با دلیله چرا که یکی از اشناهای خودم کارش با قانونه و وقتی این ماجرا رو براش تعریف کردم به حرفام خندید.
چرا که در جوابم گفت طرف مگر اینکه جیمزباند باشه اونم تو خود امریکا نه ایران چون قوانین اینجا کاملا متفاوته حتی واسه پلیس های مخفی..........
تو ماموریت های سنگین مثل این مامور نفوذی اگر ببینه که شخصی براشون دردسر درست می کنه و به نوعی برنامه هاشون رو بهم می زنه اونم یه همچین ماموریتی که سالها وقت برده بی برو برگرد باید اون فرد رو از اونجا دور کنن تا نقشه هاشون لو نره ولی اینجا چی شد؟!!!!!!
سارا به خاطر اینکه توی اون نیرو پارتی داشت و مافوق شهراد و اردلان، عموش می شد تونست بمونه!!!!!!در صورتی که در حقیقت اون یه تهدیده واسه پلیس.
با یه عموجون و صدای پر از بغض مگه میشه این همه برنامه و تلاش رو نادیده گرفت؟!!!!!...........
شما که میگین واقعیتها رو به زبون میارین اینو بدونید تو واقعیت یه همچین چیزی نیست که به خاطره یه دلرحمی ِ ساده بذاری اون ادم همونطور باقی بمونه.....
رفتار شهراد و اردلان در خفا به دور از چشم بقیه بیش از حد تصــور غیرطبیعی بود اونم با توجه به پستای جدید که فهمیدیم اونا پلیسن!......
چه دلیلی داشت که پنهانی قربون صدقه ی هم برن و اردلان با اون هیکلش واسه شهراد ناز کنه؟صدای تپش های نامنظم قلب همدیگه رو بشنون و تو اغوش هم به التماس بیافتن؟
واقعا این قسمتاش ازارم داد!
برفرض شنود بشن ولی همیشه؟مگه ممکنه؟مگه کسی از هویت اونا با خبر بوده؟پس چطور تو گروهشون نفوذ کردن؟اینجاش خیلی خیلی به نظرم غیرواقعی اومد
به نظرتون تحقیق نمی خواد؟اون هم طبق مسائل کشور خودمون نه امریکا و یا کشورهای خارجی دیگه!
شما مشکلات رو میگین ولی چون رمانتون جنبه ی پلیسی داره راهشو درست انتخاب نکردید چرا که بیانش اون هم از نوع حقیقت لازم به تندکردن و پررنگ کردنشه اون هم نه تو کشور ایران!
به نظر من هر نویسنده ای سبک خاص خودشو داره و اگر بخواد تغییرش بده در حقیقت به خودش و قلمش خیانت کرده! از دید من شما تو سبک رمانتیک استعداد بخصوصی دارید ولی نمی تونید اونطور که باید یک رمان پلیسی هیجانی رو به نگارش در بیارید!
چون به جای بیان حقیقت ها پر از اغراق میشه! اغراق تو احساسات رو میشه تحمل کرد ولی تو مسائل اینچنینی نه!
البته من در اون حدی نیستم که بگم چکار کنید اینجا تاپیک نقده و من هم وظیفم رو انجام میدم و این تنها نظر شخصی من نیست نه تنها من بلکه دوستانم که این رمان رو می خونن و همیشه شما و رمان هاتون و دوست داشتن و دارن اینا رو میگم!
میخواین متفاوت بنویسید باشه ولی با اندیشه ی صحیح!از روی اصول.
من با این موضوع هیچ مشکلی ندارم چرا که بیانش از راهه درست می تونه تاثیرگزار باشه ولی فقط از راهه درستش نه تنها بر پایه و الهامات فیلم های هالیوودی که خودتون هم تو نقداتون به زبون اوردید!
مرسی و امیدوارم از نقدم ناراحت نشده باشید چرا که تشکر و قربون صدقه نقد نمیشه و نقد درست اونیه که در بهتر شدن کار شما نویسنده ی عزیز بهتون کمک کنه!
در همه حال موفق و پیروز باشی:-118-:

سلام عزیزم ...
واقعا باعث افتخاره منه که کسی بهم بگه به خاطر حضور ناچیز من عضو سایت شده ...
امیدوارم توی سایت ما لحظه های خوشی رو داشته باشی ... مثل خود من که چهار ساله چارچنگولی چسبیدم به سایت و قصد رفتن هم ندارم!

ببین عزیزم ... درسته که رمانای من بیشتر جنبه سرگرمی داشته اما همیشه هم سعی کردم در خلالشون حرفی هم برای گفتن داشته باشم ...
مثلا توی رمان توسکا با مطرح کردن بیماری آرشاویر که این روزا شیوعش زیادتر از قبل شده ... و یا توی رمان روزای بارونی با مطرح کردن یه سری از مشکلات بین زوجین و توی رمان جدالپر تمنا با حرف زدن از اسلام و زیبایی هاش ... پس صرفا هم جهت سرگرمی نبوده ... اما گفتم سیگار شکلاتی متفاوت ترین رمان منه و سعی می کنم نکات اجتماعی اون رو بیشتر به رخ بکشم و مطرح کنم ...
نه عزیز من هرگز نمی گم مشکل بزرگ کشور ما ه.م.ج.ن.س بازی و امثال اونه ...
مشکل بزرگ تر کشورمون الان چیزهایی از دست اعتیاد ، مشروب خوری ، تجاوز ، زنا ، خیانت ، فساد اخلاقی ( منظورم پارتی و این چیزاست ) فقر ، دزدی ، فحشا و .... هستش ...
اما نمی شه اینطور گفت که این قضیه ای که من مطرح کردم جز مشکلات ما نیست ...
با یه قسمت از حرفت مشکل دارم ... بله این قضیه از دین و عرف ما به دوره! اما از جامعه مون نه ...
یکی از خواننده های پسر من که نام نمی برم چیزی برام تعریف کرد که شاخام در اومد ... کاری با تحقیقات خودم ندارم! من این قضیه رو باز یا مطرح نمی کنم ... چون به صدق کاملش ایمان ندارم اما ایشون می گفتن یکی از دوستاشون این مشکل رو دارن و توی یکی از فروم ها هم دیدن مردی که مشاور این افراد بوده گفته این افراد دارن از طریق دولت حمایت می شن برای اینکه سر و صداشون بلند نشه!!! پس از جامعه ما به دور نیست ... تا حالا پارک دانشجو رفتی قدم بزنی؟! نمی دونم تهران هستی یا نه ... تعداد افراد ترنس توی اون پارک روز به روز بیشتر و همه گیر تر می شه ... تا به حال وارد دبیرستان های دخترونه شدی؟ به تازگی؟! حرف زدن دخترا رو با هم دیدی؟!! تا به حال خبر از خوابگاه های دخترونه شنیدی؟! من تجربه زندگی خوابگاهی دارم ... من خبر دارم ... تا به حال چیزی از پادگان ها شنیدی؟!!!
پس دور نیست عزیز دلم ... از جامعه ما دور نیست ... اما از فرهنگ و دین و عرفمون دوره ... اینو قبول دارم!
و اینکه می گی من دائم می خوان از این جور چیزا که از جامعه و فرهنگ و عرف دوره رو بنویسم ... چه چیزی توی رمان من از دین و فرهنگ و عرف دور بوده؟!! هر عشقی تو رمان من بوده پاک بوده و هر رابطه ای شکل گرفته بعد از محرمیت بوده ... هر چند که الان و توی این جامعه به قدری به قول خودت روابط نامشروع و خیانت بیداد می کنه که حتی اگه من بدتر از این هم می نوشتم باز هم از جامعه به دور نبود!
این که من این موضوع رو انتخاب کردم دلیلش این بود که به دنبال موضوعی می گشتم که خارج از محدوده کلیشه ها باشه ... از تجاوز و فقر و خیانت بارها و بارها نوشته شده ... نخواستم منم دست بذارم روی چیزی که همه از اول تا آخرش رو می دونن ... خواستم موضوعم با موضوعات دیگه فرق داشته باشه ... اول هم تصمیمم جدی نبود ولی وقتی شروع به تحقیق کردم و چیزایی رو فهمیدم که تا امروز نمی دونستم بیشتر مصمم شدم که بنویسم و همه دانسته هام رو به بقیه هم یاد بدم ...
بله آموزش! من منکرش نمی شم ...
وقتی دختری به من پیام می ده هما جون دو تا دختر هم کلاسی دارم که خیلی به هم می چسبن من اینا رو می بینم ال می شم و بل می شم ... وقتی دختر دیگه ای بهم پیام می ده من نمی تونم بدون دوست صمیمیم زندگی کنم ... وقتی فیلمی با عنوان شرایط منتشر می شه و چیزهایی رو نشون می ده که مو به تن آدم راست می کنه وقتی علنا دارم می بینم هیچ کس فرق هم ج.ن.س بازی رو با هم ج.نس گرایی و ترنسکشوال رو با هرموفرودیت نمی دونه برای چی ننویسم؟! برای چی از تفاوت ها ننویسم؟!
من خودم دوست صمیمی دارم که رابطه مون با هم خیلی نزدیکه ... به شدت به هم می چسبیم و کلا عادت داریم دستای هم رو بگیریم ... هر کس ما رو ببینم هزار تا فکر در موردمون می کنه! چرا؟ چون تصور عامه از این واژه جا نیفتاده! من به همه می گم تا وقتی با چشم خودتون رابطه جنسی رو بین دو فرد هم جنس ندیدین حق ندارین هیچ برچسبی بهش بچسبونین ... چون گاهی عشق به جای غیر همجنس نثار همجنس می شه ... تا زمانی که موقع ازدواج می رسه! اما فقط علاقه ... همین و بس! نه هر چیز دیگه ای که رابطه رو به شکل دیگه ای در بیاره ...
راحت بگم! من این جریان رو از وقتی دوم دبستان بودم با چشم دیدم!!! با چشم دو تا از دخترای همکلاسم رو توی وضع فجیعی دیدم! دوم دبستان!!!!! تصور کن! ببین این قضیه از کی وجود داشته ... و حالا شما به من می گی از جامعه به دوره!
مامانم همیشه می گه اگه برای هر چیزی اول فرهنگش به وجود بیاد درگیر این همه بی فرهنگی و بی جنبه بازی نمی شیم! البته منظورش به این نیست که فرهنگ هم ج.ن.س بازی و هم ج.ن.س گرایی به وجود بیاد بعدش اوکیه! نه اون منظورش به کل مسائل کشوره ...
و اینکه چرا با شخصیت اصلیم این کار رو نکردم ... بد نیست این رو هم بگم که اتفاقا قصدم همین بود ...
بدون هیچ ترسی قرار بود شهراد هم ج.ن.س گرا باشه و بعد از لمس یه عشق حقیقی پی به کار غلط خودش ببره ... یه داستان ساده و بدون پیچیدگی ... اما وقتی با دو نفر مشورت کردم که یکی از اونا برادر سی و پنج سالم و دیگری یکی از پسرهای سایت به اسم مجتبی بود از هر دو یه چیز رو شنیدم ... اینکه با اینکار دارم بیان می کنم این مسئله خیلی عادی و طبیعیه! این که با نشون دادن درد و زجرای شخصیتم و مظلومیت هاش ذهن رو به این سمت می برم که همه اونا ناخواسته وارد چنین راه هایی شدن و گناه دارن و اصلا کارشون غلط نیست و به قول خودت قبح کار رو می ریزم ...
گفتن اگه می خوای بیان کنی به شکلی بیان کن که بی طرف باشی ... که اصلا ازشون طرفداری نکنی ... تفاوت ها رو بگو اما در شکل شخصیت های فرعی با اصلی ها کاری نداشته باش چون تو شخصیت های اصلی که می سازی طرفدارای زیادی دارن و اصلا درست نیست که این همه آدم طرفدار یه فرد هوموسکشوال باشه ... عین شما اونا هم گفتن این کار فرهنگ و عرف و دین رو زیر سوال می بره و من پذیرفتم و داستان به این شکلی که می بینین شکل گرفت ... پس منم چیزایی سرم می شه و حواسم به یه سری مسائل هست ... مطمئن باش اونجوری جریان خیلی اسف بار تر می شد !!!
ببین عزیزم بهتره توی نقد عقاید خودت رو بیان نکنی ... من الا دنبال محبوب تر شدن شخصیتم نبودم چون خواده ناخواه اون محبوب می شد ... من به کارم تو این مورد ایمان دارم! و کلا به دلیل همین محبوب شدن اونو هومو سکشوال نکردم!!!! پس حرفت جنبه تهمت داره و دیگه اینکه من به دنبال محبوب تر شدن هستم ... نه عزیز اتفاقا بلعکس دلم می خواست این رمان خواننده های خیلی کمی داشته باشه و دوستان سن پایین اونو نخونن ...
این که اونا به حرف من بهایی ندادن بحثش جداست ... از اول هم می دونستم نمی دن اما خواسته من همونطور هم که گفتم این رو نشون می داد که اینبار دنبال یه سری خواننده محدود هستم که عمیق بخونن! همین ... و دیگه اینکه مطمئن بودم ممکنه با این رمان محبوبیتم کمتر هم بشه ... اما برام مهم نبود ... مهم زدن حرفام بود و بس!
عزیز منم دارم تو همین کشور زندگی می کنم پس خوب می دونم که ایرانه ... الهاماتم رو از روی فیلمای خارجی گرفتم اما نه قسمتای هم ج.ن.س گرایی رو ... قسمتای جنایی رو منظورم بود ... اتفاقا قسمتایی که شما می گی رو از روی ساخته های ایران نوشتم ... افراد اوا خواهر به بیان عامیانه که تو فیلم ها هستن و یا مستند ترنس ها که اونم ساخته خود ایرانه ...
عزیزم یه سرگرد در حین عملیات وقتی با چنین چیزی مواجه بشه به نظرت باید اسلحه اش رو بکشه بیرون؟! یا اینکه بزنه روی دست طرف و با خشم نگاش کنه ؟ فکر نمی کنی در این صورت کل عملیاتی که نزدیکه دو سا لو نیمه دارن روش کار می کنن زیر سوال می ره؟!!! که همه چیز به هم می ریزه؟!! یه چیزی که من اول رمان یادم رفت بگم اینه که هدف این دو تا سرگرد اینقدر بالاست که گاهی قانون رو هم زیر پا می ذارن ... و داریم پلیسایی که قانون رو زیر پا بذارن و تا جایی پیش برن که حتی خلع درجه بشن ... توی یه فیلمی بود ماه رمضون پارسال می داد دقیقا همین اتفاق افتاد ... امیدوارم دیده باشی اسم فیلم یادم نمی یاد ... گاهی اوقات اهداف بالا آدم رو به هر کاری وادار می کنه ...
بقیه حرفات در مورد سارا و نوع رفتار سرگردین تو خلوت و اینا رو بعدا در خلال داستان مطرح می کنم ..
این حرفتون که گفتین تحقیق نمی خواد کمی بی انصافیه چون من چند ماه داشتم تحقیق می کردم ... و هنوزم دارم تحقیق می کنم ...
اشکال شما عین خیلی دیگه از هم وطنای عزیز اینه که دوست دارین همه چیزای بد مخفی بمونه و بیان نشه!
و من که فکر می کنم هر چیزی باید بیان بشه تا آدم رو برای دونستنش حریص نکنه ... این بر می گرده به اختلاف سلیقه و عقیده و فکر نکنم بتونم در این مورد قانعت کنم عزیزم ...
برعکس شما من فکر می کنم هر کس هر ژانری رو باید امتحان بکنه ... چه بازیگر چه نویسنده ... من بعد از ژانر پلیسی و احساسی و اجتماعی ژانر های دیگه رو هم امتحان می کنم حتما ... من می خوام قلمم رو توی همه جنبه ها قوی کنم نه فقط یه جنبه ... و برای پیش رفتن توی ژانر جنایی از مشاورهای عزیزم کمک می گیرم که برای اولین کار دستم رو بگیرن و کمکم کنن ...
در هر صورت عزیزم واقعا ازت ممنونم که با بیان این مسائل حرف دل خیلی ها رو زدی و من رو وادار به جواب دادن کردی ...
به نظرم هر کس هر چی که می نویسی در قبالش باید پاسخ گو باشه ...
اوووووف! چه همه حرف زدم!!! امیدوارم سرت رو درد نیاورده باشم و بازم شاهد نقدای خوب و پر بارت باشم دوست عزیزم ...
خیلی خیلی لطف کردی و عذر می خوام بابت دیر شدن جوابت :-2-40-:


سلام هما جون:-118-:
سیگار نسبت به رمانای قبلیت متفاوت بود!تا قبل از اینکه مشخص شه شهراد ه.م.ج.ن.س باز نیست. اما الان...خب طبیعیه که شهراد و سارا،دونفر تو یه خونه که قراره بر علیه جمشید کار کنن ،دو نفری که فقد توی اون خونه میتونن به هم اعتماد کنن عاشق هم بشن!!!
خب به نظر خودمم رمان ایرانی بدون عشق نمیشه ولی...!!!:-2-15-:
فقد لطفن سارا هم مثه شخصیتای دختر بقیه رمانات زیبایی اساطیری نداشته باشه. نمیشه که یه نفر همه استعدادها و ویژگی های مثبتو داشته باشه!(البته خودم استثام:mrgreen: )
در ضمن تا حدودی با BARAN.MO موافقم.
و خودمم مثه اکثر خواننده ها این سوال واس پیش اومده که چرا رفتار اردی و شهراد تو خلوتم مثه ه.م.ج.ن.س.بازها بود...

هممون آرزوی موفقیت بیشترتو داریم. امیدوارم از نقدامون ناراحت نشی.:-2-40-:

واینکه گفتی زیر 16 سال ها نخونن،همین جمله زیر بچه های زیر 16 سالو بیشتر تحریک می کنه به خوندن رمانت.:-2-37-:

سلام عزیزم ...
سارا یه دختر معمولیه و هیچ زیبایی اساطیری نداره ... یکی مثل من مثل شما و مثل خیلی های دیگه ...
پس نگران این قضیه نباشین ...

اون قضیه رو هم گفتم که بعدا توی داستان در موردش می گم ...

من گفتم زیر 16 برای اینکه مدیون نباشم و این خواسته من یه خواسته قلبی بود .... همین و بس ...
مرسی :-2-40-:


هما جوون اینقدر رمانت عالیه که نمیشه ازش انتقاد کرد فقط یک چیزی که به نظرم اومد این بود که شما همیشه توی توصیفات خیلی دقیق هستی و این خیلی خوبه چون ادم می تونه تجسم کنه اما شما اون اتاقی رو که شهراد واردش میشه و سارا مچش رو می گیره خیلی کم توصیف کردی و اصن قابل تجسم نبود این تنها چیزی بود که به نظرم اومد چون یه جورایی اون اتاق , اتاق مهمی به نظر میومد و شما خیلی کم توصیفش کردین
من با تمام وجود عاشق قلمتم موفق باشی

مرسی گلم ...
آره عزیزم در اون مورد باهات موافقم و اون پست رو حتما ویرایش می کنم دوباره ...
:-2-40-:


سلام هما جون به نظر منم این یه رمانت عااااااااالیه و البته متفاوت:-2-40-: ولی همینطور که بقیه هم گفته بودن سوالی که برای من پیش اومده اینه که اگه شهراد پلیسه پس چرا اینقدر از یه مسئله در گذشتش بدش میاد که حتی به خودش توی آینه نگاه نمی کنه؟
واقعا دستت درد نکنه ایول همایی جونم:-118-:

سلام عزیزم
شهراد حرفا برای گفتن داره ... اما اول داستان وقتی نیست که قراره حرفاش رو بزنه ... یه کم دیگه باید پیش بریم گلم :-2-40-:


سلام هما جان .. خسته نباشید ...
بالاخره امروز فرصت مناسبی پیدا کردم تا سیگار شکلاتی رو بخونم ...
با خوندن اوایل رمان خیلی حرف واسه گفتن داشتم اما وقتی مجهولات مشخص شد دیگه نیازی به گفتن اون حرفا ندیدم ... من در مورد ه م ج ن س ب ا ز ها اطلاعاتی کم و بیش داشتم اما تا به حال به طور نزدیک در قالب رمان باهاشون برخورد نداشتم منظورم مرور ارتباطات شخصیشون از طریق دیالوگ بود ... واسه همین وقتی حرفای رد و بدل شده بین شهراد و اردلان رو میخوندم خیلی خودم رو کنترل می کردم اما بازهم حالت چندش آور بدی بهم دست میداد که اصلا قابل توصیف نیست ...
از یه طرف میل شدید به خوندن ادامه ی رمان و کنجکاوی بیشتر در مورد زندگی شهراد داشتم از یه طرف همش از خودم می پرسیدم که با این حال بدی که بهم دست میده واقعا می تونم ادامه ش بدم یا نه ...
حالا که خیالم راحت شد بابت این موضوع دیگه اینطور نمیشم ...
روی صحبتم با این تغییر مسیر ناگهانی روند داستانه که اگه حقیقتش رو بخوای چندان به دلم ننشست .. تا به این جا اتفاقاتی مثل مامور بودن شهراد و به خصوص اردوان خیلی برام سورپرایز بود و منو به وجد آورد نمیخوام قضاوت بیجا داشته باشم اما تا زمان معلوم نشدن این مجهولات داستان تو هاله ای از هیجان و رمز و راز بود و من این توقع رو دارم که در ادامه هم شاهد این رمز و راز باشیم و داستان تنها هول همکاری شهراد و سارا نگرده و واضح تر بگم قابل پیش بینی نباشه ...
بین این اتفاقات چیزی که به نظرم غیر عادی به نظر میرسید اون مکالمه ی تلفنی سارا با عمو حسام بود که من احساس کردم خیلی سریع به این موضوع به این مهمی ( حضور سارا در اون مکان) پرداخته شد و عمو حسام زود قانع شد ... به هرحال سارا جز مامورین قانونی نبود و عمو حسام حتی ذره ای به دردسر ساز شدنش شک نکرد و خیلی راحت با همکار شدنش با شهراد کنار اومد...
دیگه این که به نظرم شهراد و اردلان مردای بزرگ و با شرافتی هستن که قید حفظ آبروشون رو زدن و مطمئنا هدف بزرگی پیش رو دارن ...
امیداورم دست یابی به این هدف لیاقت اشک ریختن ها ی مادرش و شرم ساری پدرش رو داشته باشه ...
دیگه این که ممنونم که طی رمان بهمون متذکر می شدی که زود و عجولانه قضاوت نکنیم و اینطور که مشخص شد کاملا حق با تو بود ...
بقیه ی حرفام یادم رفت خخخخخ
خوشحالم که امروز بین پوکر و سیگار شکلاتی رمان تو رو زودتر انتخاب کردم تا بخونم .از این انتخابم اصلا پشیمون نیستم ..
موفق باشی...

سلام عزیزم اگه درست فهمیدم باشم منظور شما اینه که مجهولات داستان کم نشه ...
نه عزیز مجهولات کم نمی شه ...
همونطور که قبلا هم گفتم این داستان معمامیه و هر بار یک معما کم بشه یک معمای دیگه جای اونو می گیره ...
در مورد سارا و عموش هنوز جریان تموم نشده فقط می تونم همین رو بگم و امیدوارم بتونم در ادامه هم لبخند رضایتت رو داشته باشم عزیز دلم :-2-40-:





سلام هما جون


از وقتی که میذارین و این رمانو مینویسین ممنون واقعا قلم زیبایی دارین:-118-:


فقط اگه اشکال نداره چند تا نکنه رو بگم


راستش من با نظر BARAN.MO عزیز موافقم.تجربه ی حتی غرب ثابت کرده آشنایی و آموزش همگانی یه سری مسایل ،اون بحران ها رو نه تنها حل نمیکنه بلکه با ایجاد حساسیت به اون دامن هم میزنه.همون طور که در گذشته و در تاریخ ما چون خیلی مسایل بنا به عرف و دین بازگو نمیشد مشکلات اخلاقی خیلی کمتر از الانی بود که از راه های مختلف داره به عنوان جلوگیری از خیلی مشکلات این موارد آموزش داده میشه



دوم در مورد شخصیت سارا.به نظرم شخصیتی که برای اون ساخته شده هیچ سنخیتی با دختری که تو ایران زندگی میکنه نداره.دختری که با این سن ،خودش مادرش رو بذاره آسایشگاه و بره تو اون خونه برای انتقام .شما ساختار خانواده رو تو ایران فراموش کردی.قاعدتا این خانواده بستگانی دارند و این بستگان هیچ وقت انقدر بی تفاوت نیستند که دختری اونم در سالهای اول بروز مشکلاتی مثل مرگ برادر و بیماری مادر اونو به امان خدا بسپارن تا اون این تصمیمات رو بگیره



در ضمن دختری با این صدمه هایی که دیده و حس انتقامی که داره ، شکست خورده تر از اونیه که حوصله ی شوخی اونم تو افکارش رو داشته باشه و بخواد مثلا حرصشو با دمپایی ابری خیس بخوابونه!



سوم در مورد شهراد.برای کسی که انقدر حرفه ایه که خانوادش نفهمیدن اون پلیسه و همه اونو یه آدم مریض میدونن خیلی غیر واقعیه تو اولین گشتش تو خونه توسط یکی از افراد اونجا شناسایی بشه ، هر چند که شانس بیاره و اون فرد سارا باشه!قاعدتا فردی با چنین ضریب خطایی باید از عملیات خارج بشه نه این که مافوقش باشنیدن التماس های سارا تازه اونم وارد بازی کنه!



و یه چیزی که به نظرم نباید فراموش شه اونم اینه که هیچ وقت هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.ما نمیتونیم به خیلی چیزا معتقد باشیم و خیلی ارزش ها رو مهم بدونیم اما در جایی که مثلا به نظرمون لازمه و باعث پیشرفتمون میشه اون ها رو کنار بذاریم. اگه هر کسی این طور رفتار کنه دیگه ارزشی باقی نمیمونه چون دیدگاه ها و شرایط اضطرار برا هر کسی متفاوته.



ما تو این داستان شهرادی رو میبینیم که به نماز اعتقاد داره اما به خاطر لو نرفتن موقعیتش نمازو کنار میذاره و ادعا میکنه عذاب وجدان داره . در صورتی که ما شنیدیم و دیدیم کسایی مثل زندانیای ساواک در حالی که دست و پاشون به تخت بسته هست و طهارت هم ندارند باز هم هر جوری که دین در اون شرایط ازشون توقع داره نماز رو میخونن.پس اگه واقعا اعتقادی باشه میتونست جوری که لو نره نمازشم بخونه!



ولی با تمام اینا به نظرم همین که حرفی از نماز خون بودن شهراد و اعتقادات مذهبیش زده شد خیلی خوبه . در کنار تمام چیزهایی که غیر دین و عرف هست و گفته میشه حداقل فراموش نکردن کامل دین میتونه اثری هر چند کوچیک داشته باشه


امیدوارم که با حرفام ناراحتت نکرده باشم :-118-:


در همه زمینه ها موفق باشی:-118-:


سلام عزیز دلم و ممنون ازت ...
در مورد حرفای دوستمون باران که من اون بالا جواب دادم و امیدوارم شما هم به جوابت رسیده باشی دوست عزیزم ...
و اما در مورد سارا :
گاهی اوقات خیلی خوبه که هر چیزی رو در نظر بگیریم ... من خودم یه اخلاقی دارم که بعضی وقتا بقیه رو به خنده می اندازه! مثلا می گم مگه ممکنه یه نفر اینجا فلان کارو بکنه ؟!!! بعد یه کم فکر می کنم و می گم ... خوب آره ممکنه!!
عزیزم سارا همینطور که بعدا هم توی ادامه می گم همه اقوام و بستگانش رو توی بمباران از دست داده و جز عمو حسام کسی رو نداشته ... از دست اون هم فرار می کنه ... دختری که جز مادرش و یه عمو کسی رو دور بر خودش نداره هر کاری رو ممکنه بکنه ... اونم دختری که چشمش رو به روی خیلی چیزا بسته و انتقام کورش کرده ... قبل از این اتفاقات سارا دختر خیلی خیلی شر و شیطونی بوده و هر کاری می کرده ... به قولی از دیوار راست بالا می رفته!
اون چیزایی که گفتم بازمونده شخصیت قبلش بود ... که یک دهم از اونا هم نمی شه ...
اما به درخواست خیلی از دوستان قراره از شیطنتش کم کنم و به پختگیش اضافه که همه لذت بیشتری ببرن ...

و اما در مورد شهراد ... به بدشناسی اعتقاد داری؟!
شهراد بدشناسی آورد ... همین! و مسلما بار اول و بار آخر هم نیست که بدشناسی می یاره! چون آدمه سوپر من نیست! اینبار به قول خودت شانس آورد و کسی که باهاش برخورد پیدا کرد سارا بود ... اما معلوم نیست دفعات دیگه هم همینقدر شانس بیاره!!!
روی نماز خوندن شهراد خیلی فکر کردم ... بابا منم آدمم ! ذهنم پوکید!!! خوب یکی یاری برسونه بگه شهراد توی اون خونه زیر اون همه دوربین چه شکلی نماز بخونه؟!! من ویرایش می کنم ...
یکی از دوستان نماز خوف رو مطرح کرد ... شاید از همون استفاده کنم ... :-2-37-:
مرسی عزیزم ... نه بابا این حرفا چیه؟! من نقدی بسی دوست دارم ... بازم بیا :-2-40-:

goli1658
1392,07,23, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
سلام عزیزم.خسته نباشید.رمانت خیلی خوبه موضوعش خیلی با رمانای دیگت فرق میکنه خیلی جالبه.:-2-16-::-2-16-:رمانتو جالب شروع کردی.چند پست اولت منو به شک انداخت که شهراد پلیسه اما برام سواله ک میخواستی ب خواننده کمک کنی ک بفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟م منون از رمان خیلی زیبات.خواهشا زود ب زود پست بزار:-2-28-:

mah legha
1392,07,23, ساعت : 03:16 قبل از ظهر
شروع به خوندن رمانت کردم چون گفتی متفاوته...با شروعش دلم خواست ادامه بدم چون موضوع جنجالی ای داشت...خواستم بدونم رمانی با این موضوع که تعداد خواننده هاش به نسبت رمانهای سایت زیاده به کجا میرسه و قراره سیر فکریه این تعداد آدم رو به کجا برسونه...
اوایل رمان چون خواسته بودی قضاوت نشه ذهنیت خاصی نداشتم و فقط میخواستم داستان پیش بره...چون شخصیت جنجالی ای و متفاوتی داری فکر کردم احتمالش هست که واقعا بخوای شخصیت اصلی رو هم ج ن س گرا کنی ولی خداروشکر در جواب دوستان گفتی که قصدتو تغییر دادی...وقتی معلوم شد که شخصیت اصلی هم ج ن س گرا نیست فکر کردم خوب هم ج ن س گرایی یه کار بده و آدم بدای قصمون این کار بدو انجام میدن و آدم خوبه یه پلیسه که میخواد جلوی اونارو بگیره پس داستان انحراف اخلاقی رو ترویج نمیده در ظاهر!
من خودم تا حالا فقط اسم هم ج ن س گرا و هموسکشوال و آدمای دو ج ن س ه به گوشم خورده بود که خوب از نظرم آدمای هم جنس گرا یه مشت منحرف اخلاقی اند و آدمای دو جنسه کسایی اند که از نظر فیزیکی و روحی بین 2 تا جنس زن و مرد قرار دارند که دست خودشونم نیست و با عمل جراحی میتونن به آدمای نرمالی بدل بشن...
در مورد رفتارهایی که گفتی تو پادگان ها و خوابگاه ها رخ میده من خودم فکر میکنم این آدما یه مشت آدم منحرف و تحریک شدن که کس دیگه ای جز یه هم جنس پیدا نکردند تا نیازهاشون رو سرکوب کنند و ربطی به ژنتیک و چیز دیگه نداره...
تو حرفات واژه ی ترنس رو شنیدم که تا حالا به گوشم نخورده بود...این موضوع باعث شد در موردش یه سری اطلاعات بگیرم و حرفای یه ترنس و نقدایی که در مورد مستند ترنس زده شده بود رو بخونم و ...چیزی که دستگیرم شد اینه که کسایی هستند که جسمشون کاملا یک جنس خاصه ولی روحشون جنس مخالف جسمشون رو داره و تغییر جنسیت در این افراد مجازه و اگه تمایلی به افرادی دارند که از نظر جنسی با خودشون یکی اند دست خودشون نیست و یک موضوع ژنتیکیه و ربطی به انحراف اخلاقی و تحریک شدن شدید نداره...
راستش اگه قصدت از نوشتن این رمان آشنا شدن آدما با این موضوعات بود باید بگم موفق شدی ولی به نظرم اون تعداد آدم خاص و به نسبت جامعه, کم تعداد,که این رمان رو میخونن اصلا همچین موضوعی به کارشون نمیاد و حتی به گفته ی دوستمون(BARAN.MO) که من با حرفاشون موافقم باعث درگیریه فکریشون هم میشه و حتی ممکنه دوستان کم سن و سالمون یا حتی افرادی که کم سن و سال نیستن ولی قدرت تفکیک مسایل رو ندارن به اشتباه دچار بشن...من خودم به عنوان یه دندونپزشک که با آدمای زیادی در ارتباطم و مسئولیت اجتماعی دارم اصلا این موضوع به کارم نمیاد دیگه چه برسه یه تعداد آدم دبیرستانی یا راهنمایی یا ...حرف من اینه این موضوع توی جامعه ما وجود داره درست...نباید گفت بده ,زشته این حرفا رو نزنید درست...ولی آیا هر حرفی رو باید هر جایی زد؟!به نظرت درسته که یه موضوع خاص رو توی یه جای عام زد؟!اینکه فقط شما بیاید بگین بچه های عزیز زیر 16 سال این رمان رو نخونید کافیه؟!و همه ی مسئولیت ها رو از شما صلب میکنه؟!تو یه دانشجوی روانشناسی هستی و ممکنه در آینده دفتر مشاوره داشته باشی و مسلما تو اون شرایط با آدمای زیادی مواجه میشی...و هیچ بعید نیست خانواده ای پیش تو مراجعه کنه و بگه بچم با اینکه مثلا پسره ولی رفتارای دخترونه داره.پر واضحه تو اون شرایط نیازه یه مشاور از این مشکلات که تا حدودی روحی هم هست حد اقل اطلاع داشته باشه تا اگه میتونه تو این زمینه به والدین اون بچه کمک کنه...عزیزم تازه اونجاست که باید حرفا زده بشه...تازه اونجاست که باید گفت نگین زشته,بده ,گناهه...چون وجود داره باید گفته بشه
پس حرف من اینه هر حرفی رو نباید هر جایی زد...هر حرفی رو نباید واسه هر مخاطبی زد...هر حرفی رو نباید توی یه سایت عمومی زد و به صرف اینکه گفته شده دوستان زیر 16 سال نخونن خود رو از هر چیزی تبرئه کرد...
شما که قراره در آینده به بقیه مشاوره بدی...قراره تو مشکلات بهشون راه حل بدی...قراره ادما رو راهنمایی کنی که چی درسته چی غلط...بهتر نیست خودت دقت بیشتری به خرج بدی واسه تفکیک درست و غلط؟!
بگذریم که رمان نویسی های کاملا تخیلی و خلق یه سری مرد های بی نظیر و عاشق پیشه و بدون هیچگونه ایرادی که توی اکثریت قریب به اتفاق رمانا به چشم میخوره چقدر میتونه روی مخاطبای اصلی این رمانا که دخترای جوونن تاثیر بذاره و توقعشون رو از زندگی زیاد کنه و باعث بشه نتونن کوچکترین مشکلی رو تحمل کنن و رویا پرداز بار بیان...خوب میشه در جواب گفت اینم یه جور ژانره ...ژانره عاشقانه...ولی به نظرت یک رمان رو با حرفای +18 پر مخاطب کردن هنره؟!پس کارگردانای فیلمای پورنو باید خودشونو خیلی هنرمند بدونن!
عزیزم تو که میگی تو این جامعه زندگی میکنی و از مشکلاتش خبر داری تا حالا متوجه نشدی که متاسفانه هر مطلب +18 ای پر مخاطبه؟!!حالا هرچی هم ما بخوایم ادعا کنیم که در حاشیه ی این رمان ها مطالبی هم آموخته میشه...به نظرت ارزشش رو داره؟
البته همه ی اینا نظر من بود و از اونجایی که ورود به صفحه نقد و نقد کردن رو واسه همه آزاد گذاشتی فکر کردم به عنوان مسئول این صفحه به همه این اجازه رو میدی که نظراتشون رو بگن و امیدوارم جنبه ادب رو رعایت کرده باشم...
موفق باشی

mahta73
1392,07,23, ساعت : 10:19 قبل از ظهر
سلام عزیزم تا الان خیلی قشنگ بود چرا بقیشو نمیذاری؟ راستی یک چیزی واسم عجیبه این که شهراد تا این حد صبوره اگر از 17 سالگیش تا الان پدر و مادرش با اون قهر باشن نمی تونست تو این چند سال یک بار با پدرش حداقل درمورد شغلش بگه؟ چون آدم خودشو تو معرض تهمت قرار نمی ده یا مادرش چه جوری طاقت آورده با پسرش این رفتار رو داشته باشه اونم این همه سال؟

hamta98
1392,07,23, ساعت : 05:11 بعد از ظهر
سلام من تازه تو 98هش عضو شدم از سایتم هیچی نمی دونم
کتاب زیاد خوندم
اما همش کامل شده ها
اما از سیگار شکلاتی نتونستم بگذرم و شروعش کردم
فکر می کنم قراره بهتر شه
حالا ازون بگذیرم
لطفا کمک
چه جوری می تونم عکسای این کتاب ببینم....................؟

saji atishpare
1392,07,24, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
من فکر میکنم دعوای شهراد و داییش جلوی خونه ی جمشید جز نقشه بود نمیدونم درست فهمیدم یا نه.
یه سوال دارم اونم اینکه الان معلوم شده شهراد همجنس باز نیست ولی فضای اول داستان از اونجا شروع شد که شهراد مشتری خصوصی داشت.پس این عملش چد میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟

samaneh.98ia
1392,07,25, ساعت : 12:41 قبل از ظهر
سلام
خدا قوت به این قلم!!
حرف نداره
حرفای خیلی قشنگی میزنی و کلی ادمو به فکر فرو میبره!
رمان خیلی خوبه و اولین باره که رمان شما رو میخونم
جو رمان یه خورده تاریکه و قوی
امیدوارم نظرمو بخونی
:))

anahita77
1392,07,25, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
اول كه خوندم ميدونستم يه چيزي اين وسط مشكل داره چون اون همايي كه من ميشناختم عمرا قلمشو زير سؤال ببره واسه ي همينم تصميم گرفتم بذارم يه خورده پيش بره...الآن خوشحالم كه زود قضاوت تكردم...از ذختره سارا خوشم أومد أميدوارم كه يكي از شخصيتاي اصلي باشه....مرسي كه وقت ميذاريو مينويسي:-2-40-:

مهروند
1392,07,25, ساعت : 09:07 بعد از ظهر
سلام خسته نباشی عزیزم رمانت خیلی خوبه موضوعش خیلی با رمانای دیگت فرق میکنه خیلی جالبه برام
چرا شهراد به مادر و پدرش چیزی نگفت حتی اگه بخواد کارش مخفیانه باشه مگه نمیگن پدر و مادر از هر محرمی محرم ترن بخصوص مادر
منون از رمان خیلی زیبات.خواهشا زود به زود پست بذار

ro_kh
1392,07,26, ساعت : 05:36 بعد از ظهر
سلام هما خانوم
با اجازتون چند تا نقد داشتم
اون پستي كه راجع به بر خورده شهراد و سارا هستش و ٢٣ مهر ويرايش شده
با اينكه ويرايش شده ولي هنوز هم براي بيرون رفتن از زيره تخت بر حسبه ثانيه كار ميشه
يا دوربين بيرون از اتاق كهتو پستهاي ويرايش شده ي قبلي گفتين چرخشيه توي اين پست باز هم با ثانيه حساب ميشه
و نكته ي اصلي
شما گفتين كه جمشيد به اون اتاقك زير موزاىيك ها رفته
بعد چطور ميشه كه سارا ميخواد بره دمه اتاقه جمشيد كه شهراد رو لو بده ؟
اگه اين قسمت رو مجددا ويرايش كنيد ممنون ميشم

سلام هما خانوم
با اجازتون چند تا نقد داشتم
اون پستي كه راجع به بر خورده شهراد و سارا هستش و ٢٣ مهر ويرايش شده
با اينكه ويرايش شده ولي هنوز هم براي بيرون رفتن از زيره تخت بر حسبه ثانيه كار ميشه
يا دوربين بيرون از اتاق كهتو پستهاي ويرايش شده ي قبلي گفتين چرخشيه توي اين پست باز هم با ثانيه حساب ميشه
و نكته ي اصلي
شما گفتين كه جمشيد به اون اتاقك زير موزاىيك ها رفته
بعد چطور ميشه كه سارا ميخواد بره دمه اتاقه جمشيد كه شهراد رو لو بده ؟
اگه اين قسمت رو مجددا ويرايش كنيد ممنون ميشم

ro_kh
1392,07,26, ساعت : 05:42 بعد از ظهر
يه نكته ي ديگه يادم رفت
مگه سارا ازين گله نميكرد كه چرا مني كه نذاشتم دسته نامحرم بهم بخوره و تمام دستورات خدا رو انجام دادمو اينا اين بلا سرم اومد
كسي كه يه همچين ادمي باشه قطعا نميتونه به شهراد اجازه بده كه اون برخورد هارو باهاش داشته باشه

daryo
1392,07,26, ساعت : 06:31 بعد از ظهر
هما جون سیگار در یک کلام میشه منحصر بفرد . واقعا با تمام رمان هایی که خوندم فرق داره و همین موضوع باعث شده به شدت جذاب بشه.شخصیت شهراد رو خیلی ازش خوشم اومده.چون با اینهمه سختی بازم از هدفش عقب نمیکشه.هیجانی که داخل رمان هست خیلی خوبه باعث میشه داستان جذابتر بشه.

مهسا***74
1392,07,28, ساعت : 02:08 بعد از ظهر
سلام به خوجمله خودم:-2-25-:راستی هما جونی یه سوال .... اگه سالار نبود که شهراد و به جمشید معرفی کنه شهراد چجوری میرفت تو خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی اینا مطمئن بودن که سالار میاد و همچین پیشنهادی به شهراد میده؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید من خیلی چرت و پرت میگماااااااا :-2-31-:
اونقدر که به کل یادم رفت مامان چی گفته و چی کار کرده!اینم سواله واسم؟؟؟؟
اینم هست که سارا چه غفلتی کرده؟؟؟؟/بازم هستا ولی نگم دیگه خب هروقت بنویسی جواب سوالامو میگیرم دیگه:-2-37-:
از ساسانم بگو ..یه فکری پیشه خودم کردم اینکه نکنه ساسانم مثه شهراد میاد تو این خونه که همین کارایی که شهراد میخواد انجام بده رو بکنه اطلاعاتیم بدست میاره که وقتی جمشید میفهمه ساسان و میکشه......:-2-30-:خدا منو پاره پوره کنه...:-2-27-:
من چی میگم؟خل شدم آیا ؟؟؟؟؟؟خب فکرن دیگه..:)..دوزت دارم هوارتا...

anna43
1392,07,29, ساعت : 10:16 بعد از ظهر
همای عزیز سلام و خسته نباشی ....چند وقت پیش یکی ازدوستان به من پیشنهاد کرد که سیگار شکلاتی رو بخونم و نظرم رو براش بنویسم من هم خوندم و از همون جا متوجه خاص بودن موضوع شدم و تصمیم گرفتم این داستان رو دنبال کنم و اما این دوست ما خیلی با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکرد و در کل با خودت نوشته هات و موضوعی که شروع کرده بودی مشکل داشت ومن هم متوجه شدم که نمیتونم متقاعدش کنم به اینکه که اگر من نوعی میام اینجا و مطلبی میخونم و یا با داستانی سر خودمو گرم میکنم این چیزی که من به عنوان سرگرمی بهش نگاه میکنم براش زحمت کشیده شده و روش کار شده وخیلی مواقع من دیدم که نویسنده های جوان این سایت با تحقیق و مدرک یه موضوعی رو مطرح میکنن و ما باید با دید روشن و دقیق به اونها و نوشته هاشون نگاه کنیم و با انتقاد صحیح و به جا اونها رو تشویق و دلگرم کنیم نه با دید بسته و یک بعدی به همه چیز نگاه منفی داشته باشیم .......در هر صورت فقط میخواستم بهت تبریک بگم به خاطر شجاعتت برای مطرح کردن این موضوع در کتاب جدیدت ....................و دیگه اینکه چطور میشه عکسهایی که گذاشتی دید چون من به پروفت دسترسی ندارم ....ممنون که وقتتو خرج ما میکنی موفق باشی...........

faezeh369
1392,07,30, ساعت : 06:44 بعد از ظهر
رمانت داستان جالبی داره از همون پستای اول مشخص بود که شهراد ه*م*ج*ن*س*ب*ا*ز نیست چون احساسی در مورد کارش نداشت خیلی دوست دارم بدونم که تو نوجوانیش چه اتفاقی افتاده که شروع به همکاری با پلیس و نقش بازی کرده وعکس العمل خانوادش بعد از فهمیدن حقایق چیه
زود به زود پست بزار خیلی وقته پست نزاشتی

SHU SHU ABI
1392,08,01, ساعت : 12:36 بعد از ظهر
با سلام وخسته نباشید خدمت هما خانم عزیز.اول داستان روبا یک موضوع جذاب و هنجار شکن شروع کردی که خیلی طوفانی بود اما هرچی اومدیم جلوتر دیدیم اخر رسیدیم به یه دختر وپسر که از قضا مثل همیشه غد و یه دنده و اهل کل کلن. چرا واقعا چرا فکر میکردم قرار توی یه رمان از مشکلات سخت یه عده ای حرف زده بشه که در جامعه هیچ جایی ندارن.وچرا یهو این چالش زیبارو تبدیل به یه بازی پلیسی کردی.

haniyeh120
1392,08,01, ساعت : 08:03 بعد از ظهر
سلام هما جون...
منو نمی شناسی قاعدتا.
گفته بودی کسایی که زیر هجده سالن نخونن داستانو ولی چی کار می شه کرد من خوندم.
داستانتو خیلی خوب شروع کردی. اون سختی هایی که کشیده بود، اون شعرایی که به متن اضافه کردی.
ولی من تا صفحه ی دو ازداستانت خوشم اومد. از اونجا به بعد فضای داستانت یهو تغییر کرد.
یه پیشنهادی بهت می کنم. خیلی این مسائل ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز و اینا رو کش نده یا حداقل کامل توصیفش نکن.
به طور کلی می گم اگه بخوای این رمانتو چاپ کنی اصلا مجوز چاپ بهت نمی دن!
درضمن این جور مسائل کم تر برای کسی دوست داشتنی هستن و به نظر من اگه زیاد بهش اشاره نمی شد بهتر بود.
شاهزاده ی قصه ی ما داستانش متفاوته. کار خوبی کردی که فضاشم متفاوت کردی. فقط ای کاش از دید سوم شخص می نوشتیش. چون شخصیت اول قصه ی ما شهراده.
ببین اگه کامل دقت کنی از پستی که شهراد هویتش برای ما فاش شد به بعد اصلا از شعر استفاده نکردی. فضاش اون جوری نبود که تو صفحه ی اول با لذت می خوندم.
خب من فکر می کردم کتاب سیاسیه که انگار زود قضاوت کردم.
نمی دونم اما اگه یه کم همون حالت مرموز اوایل رو بهش اضافه کنی خیلی بهتر می شه. یعنی دقیقا از یه شخصیت به شخصیت دیگه و از فضا به فضای دیگه پریدی.
یه کاری هم کن که شاهزاده به شهراد نرسه. یعنی عاشق هم نشن. چون این موضوع خیلی تکراری می شه!
یه مشکل دیگه ای که می شه بهش اشاره کرد استفاده زیاد از سه نقطه(...) ست. این کار داستانتو زیبا می کنه اما بعضی جاها استفاده ی بیش از حد کردی.
من به خاطر این کنجکاوی که خیلی از رمانت تشکر شده بود و تعریفشم زیاد بود خوندمش.
رمانت کم و بیش خوبه. نمی تونم نسبت به رمانای دیگه ت در نظر بگیرم چون اصلا اونا رو نخوندم.
ولی سعی کن از حالت سیاسی اینا درش بیاری.
شاید باورت نشه ولی به نظرم رمانت یه ذره معمولیه. یه کم هیجانشو بیشتر کن.
در آخر می گم که با همه ی این ایرادایی که گفتم جمله بندیت خیلی زیبا و قشنگه. کلمه های زیادی هم تو ذهنت داری...
به عنوان یه دوست می گم که امیدوارم همونطوری که داستانت الان موفق هست در آینده موفق تر باشه.
ممنون

رزا12
1392,08,01, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
سلام هما جان
ی نقدی داشتم ازت
به نظر من بهتره که عشق و عاشقی به رمانت اضافه نکنی
شاید بگی من اصلا هیچ نشانه ای از عشق توی این پستام نداشتم ولی خیلی راحت می شه از لج و لجبازی یاشون فهمید که عاشق هم می شن دلم می خواد اگه می خوای رمان با عشق باشه همین جور که جرائت کردی و ی رمان متفاوت ارائه دادی جرئت کنی و ی عشق متفاوتم ارائه بدی ... بلا خره از اول که عشق با لج ولجبازی نبوده که ایده ی یکی بوده دیگه
منم دلم می خواد توی عشق متفاوت را نشون بدی


می دونی پست های اول خیلی جذاب تر بود

این پست های جدید ی جورایی روال و حالت عادی گرفته دلم می خواد دوباره پر هیجان و پر معما بشه

خیلی خوب می تونی توضیح بدی مخصوصا اون پستی که شهراد رفته بود توی اون اتاقک کنترل دوربین ها من به شخصه استرس زیادی داشتم

خلاصه بگم کارت خیلی عالیه :-118-:
بهترم می شه

ava-d
1392,08,04, ساعت : 11:16 قبل از ظهر
سلام همه جون دستت درد نکنه
این رمانت یخورده مبهم شروع شد و البته جذاب از نظر موضوعی مخصوصا تکه های اولش که هنوز معلوم نبود کی به کیه
:-2-06-::-2-16-::-2-41-:

Ani!is
1392,11,28, ساعت : 12:58 قبل از ظهر
واااااااااای هما چند بار میخاستم بهت پیشنهاد بدم تو با این قلمت حیف نیست یه رمان متفاوت نمینویسی؟!
تا اینکه دیدم اینو شروع کردی...پستای اولشو که میخوندم اصا انگار تو این دنیا نبودم:-2-41-:
همونی بود که ازت انتظار داشتم...د اخه لامصب چه شکلی اون پستا رو نوشته بودی که قلب من با خوندنش اصا وایمیستاد.:-119-:..نمیدونم چرا؟!
شاید چون خیلی وقت بود منتظر بودم یه همچین تفاوتی رو بین خودت و بقیه نشون بدی و وقتی این رمانو دیدیم، اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم
نمیخام بگم با خوندن پستای اولش منقلب میشدم و با خوندن پستای اخر نمیشدم...میدونم تو کارتو خوب بلدی و حتما برا اینم یه دلیل داری... میدونم به بهترین شکل درش میاری
این رمان قطعا یه شاهکار خواهد بود...اینو مطمئنم:-2-32-:
و اینم بگم برعکس همه از اون قسمتای اولش که شهیاد به یه پسر بود ناراحت نشدم اتفاقا به وجد اومدم چون نوید یه کار متفاوتو میداد...اصا یه حس متفاوت...من بلد نیستم مثه تو قشنگ بنویسم و قشنگ منظورمو بیان کنم تا خواننده جذب بشه...دیگه خودت بفهم منظورمو
فقط خاستم بگم...عاششششششششقتم هم خودت...هم رمانت:-2-05-:
آهان اینم بگم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم تو کارت نقد بیارم...فقط بی صبرانه منتظر ادامشم:-2-40-:

shiee_irani
1392,11,30, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
سلام به همای عزیز
چرا انقدر ویرایش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا انقدر تغییر
انگار کل داستان بهم ریخته و جابه جا شده
اضافه شده هاش عالیه
اما چرا دیگه مکالمه های بازی دراز را نمیزاری؟
یعنی چرا فقط صدای شهراد میاد!
یکم عجیب شده:-2-15-:

وای هما الهی من بمیرم برای غصه شهراد:-2-39-:
چقدر خوب بود که مامانش صداش زد
چقدر قلب منم با شهراد تپید که بامامانش حرف زد
که بغلش کرد
الهی بمیرم برای همه سربازهای گمنام امام زمان
هما خیلی دوست دارم
واقعا قلبم تپید توی این لحظه
امیدوارم ومطمئنم که تو اتاق به مامانش بگه چه کاری داره میکنه
که دعای مادرش بدرقه راهش باشه
این رمان برای من رمان نیس
واقعیته
همین
دوست دارم هما


هما جان باز شرمنده!
چرا انقدر متن را تغییر دادی
هی از این شاخه به اون شاخه
یکم انسجام متن کم شده!
یهو اون روز که مچ سارا را گرفت فقط تا اونجا بسنده کردی که هردم از این باغ بری می رسد!
نگفتی چطور این سارا کوتاه اومد که به جمشید چیزی نگه!
بعد پست اون اتاق را گذاشتی پست آخر
باز معلوم نیس چطوری سارا رفت پیش عمو حسام و برگشت!
یکم توضیح بده
مرسی

jaroon
1392,11,30, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
/مگه چیزی به داستان اضافه شده؟ پس من چرا چیزی نمیبینم؟

shiee_irani
1392,11,30, ساعت : 10:25 بعد از ظهر
جارون جان عزیز
بله یه عالمه هم متن اضافه شده
هما گفته از پست 23 به بعد دوباره بخونید ولی من میگم از اول شروع کنید
کلا جالبتر و هیجانی تر شده

nazi kh
1392,12,01, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
سلام هما جون واقعا دستت درد نکنه به خاطر رمان عالیه اما فکر می کنم قبلا داشت قشنگتر پیش می رفت اگه دمو دستگاه این جمشیده اینقدر حرفه ایه چشکلی سارا رو بر داشتن بردن پیش حسام :-2-28-:

دختر رویایی
1392,12,01, ساعت : 11:23 قبل از ظهر
سلام هما جون :-2-25-:
به نظرم با این ویرایش رمان قشنگ تر شد قبل این این ویرایش همه چیز زود معلوم می شد با اینکه سوال برای خواننده ایجاد می شد ولی الان بیشتر حالت معمایی پیدا کرده و پیچیده شد مثلا اون موقع سارا سریع فهمید که شهراد پلیس ولی الان دیرتر هم سارا و هم ما فهمیدیم که شهراد پلیس (البته ما که میدونستیم:-2-27-:)و اینکه هرچی رمان حالت معماییش بیشتر باشه و خواننده تو خماری بمونه رمان قشنگ تر میشه
امیدوارم تو این رمان هم مثل بقیه رمانات موفق باشی:-2-40-:

shayan barati
1392,12,02, ساعت : 01:05 قبل از ظهر
من از پست 23 به بعد و پست جدید و خوندم به نظرم رمان خیلی جا افتاده تر و حرفه ای تر شده که باعث خلق زیبایی های خاصی تو داستان شده...
بی نظیر بود هما
مرسی.

hannaneh_ya66
1392,12,02, ساعت : 02:33 قبل از ظهر
ها!!!!؟؟ :-2-31-:
دوباره ویرایشش کردی؟؟؟ :-2-27-:
اسامی عوض شدن؟؟؟؟ :-2-42-:
من دوست داشتم اسماشون رو ک!!! :-2-35-:
من ک دیشب خوندم ساها و سیامک و کامیار و نازیلا و نیاااااز نداشتیم توی سیگار :-2-28-: داشتیم؟؟ :-2-41-:
حو ایز ساها دیـ یِر هُما؟ (who is Saha dear Homa؟) :-2-06-:

سلام دوستم :-2-25-:
شبت بخیر :-2-27-:
امیدوارم فردا از صبح تا شب هرجا هستی بهت خوش بگذره :-2-08-:
مرسی بابت پست :-118-:
شنبه می بینمت :-2-08-:

zohreh.h
1392,12,02, ساعت : 02:44 قبل از ظهر
سلام به هما خانم گل و دوستای عزیز نقد.من تازه امروز رمان رو خوندم و حسابی لذت بردم. این یه کار خاص با یه موضوع خاصتره،البته من نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه از اول فهمیدم شهیاد و اردلان نقش بازی میکنن.نمیدونم ولی فکر نکنم اگه کسی تو مملکت ما این مشکلات رو داشته باشه بازم به خاطر مسایل عرفی وشرعی بتونه در ملا عام مثل شهیادواردلان رفتار کنه که این خودش شک برانگیز بود.از طرفی شخصیت درونی شهیاد وقتی تو خلوتش بود کاملا با چیزی که نشون میداد متفاوت بود.با این وجود من به شخصه خیلی لذت بردم از رمان تا به حال وبا توجه به کارهای قبل هما خانم که با افتخار میگم همه رو خوندم میدونم تا اخرش خوب پیش میره پس قضاوت نمیکنم و منتظر میمونم.مرسی که هستی

پرنیان76
1392,12,02, ساعت : 09:02 قبل از ظهر
چی شد؟

delasa3
1392,12,02, ساعت : 09:38 قبل از ظهر
سلااااااااااام هماجون من عاشق همه ی رماناتم همشونم یه دوسه باری خوندم . اوایل رمان سیگار شکالتی گفتم خایا این چه رمان چرتیه ازهما بعید بود همچین رمانایی بنویسه ولی وقتی ادامهشو خوندم عاشقش شدم . یه چیز دیگه قلمت فوق العاده.

خورشیدتابان
1392,12,02, ساعت : 11:59 قبل از ظهر
خسته نباشی هما جان ...رمانات فوق العاده اس ...:-118-:

این رمانتم که حرف نداره...ولی چرا یهو اسما عوض شد شخصیتای جدید اومد تو داستان!!!!!!!!!پست 23به بعد کدوم میشه ؟؟؟من کاملا گیج شدم:-2-43-::-2-15-:

ham raz
1392,12,02, ساعت : 12:13 بعد از ظهر
خسته نباشی هما جان ...رمانات فوق العاده اس ...:-118-:

این رمانتم که حرف نداره...ولی چرا یهو اسما عوض شد شخصیتای جدید اومد تو داستان!!!!!!!!!پست 23به بعد کدوم میشه ؟؟؟من کاملا گیج شدم:-2-43-::-2-15-:
دقیقا....مننم گیج شدم...پست 23 به بعد کدومه؟؟ کسی فهمید ب منم بگه!!!!

banooshab
1392,12,02, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
سلام!!خوبی؟؟
فکر کنم اون قسمتی که تو پست 23 با مادرش صحبت کرد اضافه کردی!!ولی کاش با رنگ دیگه ای تغیرات نشون میدادی!!چون خیلی وقته که از زمانی که خوندیم گذشته و نمی تونم بفهمم که دیگه چیا رو عوض کردی!!
میشه ی نشانه بذاری وقتی از سارا میری به شهراد؟؟؟
تو پست 35 هم فکر کنم اینو اضافه کردی !!کلمه ی جیغ رو ویرایشش کن خانمی!!
صدای یغ و داد شنیدم
راستی این چیه؟؟؟برو منظورت هست؟؟؟

- بور بتمرگ چته؟

یاناک
1392,12,02, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
سلام هما جون
سيگار شکلاتی هم مثل بقيه رمانات عاليه.من به شخصه فکر ميکنم اين رمان از قبليا هم قشنگ تره. با گذاشتن پست جديد همه رو قافل گير کردی.اين ساها کيه که پست آخرو از زبون اون نوشتی؟؟؟

azita 75
1392,12,02, ساعت : 01:21 بعد از ظهر
سلام عزیزم خیلی خوشحالم که برگشتی گلم....... :-11-:
دوستان عزیز صفحه 3 سیگار شکلاتی پست 23 سومه .....بالای علامت مثبت یا منفی نوشته افزودن به علاقه مندی ها بعد نوشته لینک مستقیم یه # شماره پست رو نوشته صفحه 3رو که یکم بیاین پایین نوشته : #23 (لینک مستقیم) - افزودن پست به علاقه مندی ها
امیدوارم متوجه شده باشین.....
هما جون اگه ناراحت شدی ببخشید ک من بجای تو جواب دادم :-2-14-:

maryamm1990
1392,12,02, ساعت : 02:32 بعد از ظهر
سلام هما جان. راستش فکر می کنم چون یه سری از پستا غیر ملموس بود ویرایششون کردی. مخصوصا تون حرکت 10 ثانیه دوربین.
فکر کنم پست جدیدت در مورد گذشته شهرداد باشه. ممنون زیبا مینویسی و روان.
(در ضمن بچه ها پست 23 میشه از 25 شهریور)
______________&&&____&&& _¯_¯ _¯_¯.
______________&&&____&&&
______________&&&____&&&
______________&&&____&&& _¯_¯_¯_¯.
______________&&&____&&&
&&&&&&&______&&&____&&&
&&&&&&&______&&&____&&& _¯_¯_¯_¯.
_____&&&______&&&_____&&&&&&&&&________&&&
_____&&&______&&&_____&&&&&&&&&________&&&
&&&&&&&&&&&&&&&____________&&&_________&&&
&&&&&&&&&&&&&&&____________&&&_________&&&
_______________________________&&&________&&&
______________________________&&&&&&&&&&&&&
______________________________&&&&&&&&&&&&&
_¯_¯ _¯_¯._¯_¯ _¯_¯.
&&&
&&&______&&&&&______&&&&&&&
&&&______&&__&&_____&&&&&&&
&&&&&&&&&&&&&_____&&& _¯_¯_¯_¯.
__________&&&________&&&
__________&&&________&&&&&&&
____&&____&&&_______&&&&&&& _¯_¯ _¯_¯.
____________&&&
_____________&&&

ziagol
1392,12,02, ساعت : 07:02 بعد از ظهر
سلووووووووووووم بر هما جون خودم بازگشتت به سایتو بهت تبریک میگم:-2-16-:
الان با خودت میگی این نیومده چه زود پسر خاله شده:-2-06-:
خوب من امروز 4صفحه رو با هم خوندم ذوقیدم
عاغا من از اولم فهمیدم که یه کاسه ایی زیر نیم کاسه این شهراد هست البته از اولم نفهمیدما ازصفحه دوم به بعد ما اینیم دِگر
از شخصیت این دختره سارا خیلی خوشم میاد خیلی باحاله احساس میکنم یه جورایی مثل خودمه مثلاً وقتایی که با وجدان جونش حرف میزنه منم بعضی اوقات اینجوریم
راستی یه چیزی من چون 4صفحه رو با هم خوندم وقت نکردم برات همه رو تشکر بزنم ولی از به بعد رو شاخشه :-118-:
الان پیش خودت میگی این دختر خل چل دیگه کیه اومده رمان منو میخونه چرت و پرتم زیاد میگه؟الان چهره تو این جوری شده: :-2-36-:
خوب من دیگه برم بازم میگم رمانات عالی قلمت عالی خودتم عالی 20 تک
من مظلوم میشوم: اعلا میکنی کی پست میزاری؟ :-2-15-:

آرسین2
1392,12,02, ساعت : 07:35 بعد از ظهر
خسته نباشی واینکه این دختره سها احتمالا دختر شیطون توی اتاق رقص نیست؟قلمتم مثل همیشه عاله:-2-40-::-118-:

مهروند
1392,12,02, ساعت : 07:43 بعد از ظهر
سلام هما جون:-118-:


با گذاشتن پست جديد خیلی غافل گيرم کردی


داستانتو خیلی خوب شروع کردی ولی چرا انقدر متن را تغییر دادی هی از این شاخه به اون شاخه و از یه شخصیت به شخصیت دیگه پریدی مثلا چطوری سارا رفت پیش عمو حسام و برگشت و اگه یه کم هیجانشو بیشتر کنی خیلی خوب می شه ولی در کل خیلی لذت بردم وبا توجه به کارهای قبلیت میدونم تا اخرش خوب پیش میره


امیدوارم تو این رمان هم مثل بقیه رمانات موفق باش

delasa3
1392,12,02, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
هما جونم میشه زمان گذاشتن پستای بعدیتو بگی؟تورو خدا؟:-2-40-::-2-15-::-2-15-::-2-40-:

shimablue
1392,12,02, ساعت : 08:26 بعد از ظهر
من معنی کلمات مخففو نفهمیدم:-2-35-:
ساهاکیه؟؟؟؟؟

Roza_kian
1392,12,02, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
سلام دوست عزيز
بابت رمانت ممنون. طرز نوشتنت خيلي خوبه و خيلي خوب ميشه باهاش ارتباط برقرار كرد. اما دوتا ايراد كوچولو كه داره يكي اينه كه همونطوري كه دوستا اشاره كردن زيادي از اين شاخه به اون شاخه پريدي و داستان زيادي گنگ شده، دوم اينكه داستان از موقعي كه ويرايش شده يكمي قاطي پاتي شده، اين قسمتاي جديدي كه گنجوندي توي رمانت اگه يكمي بهش پرو بال ميدادي بهتر بود. فك كنم خودتم ميدوني كه يكمي سرسري نگارشش كردي. اگه بيشتر وقت ميذارشتي رو نگارشش، فك كنم چيز خيلي خوبي از آب در ميومد. حيفه كه اينهمه رمانت پربار باشه اما به خاطر چندتا ايراد كوچولو، به اندازه اي كه لياقت داره طرفدار نداشته باشه. شروع رمان توي خواننده خيلي تأثير ميزاره.
خيلي ممنون از خودتو احساس قشنگت، به اميد روزي كه كتاب چاپ شده تو بخونيم.... رزا:-118-:

shimablue
1392,12,03, ساعت : 06:59 بعد از ظهر
وقتی داستان عوض شدحس میکنم خیلی بهتره شده اما این که سارافرارکرد یکم غیرقابل باوره چون شباکه مامیخوابیم اقا پلیسه بیداره

Khatereh712
1392,12,04, ساعت : 04:17 قبل از ظهر
سلام و خسته نباشید. لطفاً تکلیف حجم موهای شهراد رو روشن کنین :-2-06-: کم پشت؟ یا پرپشت؟


1)با کلی فاصله از اون لب مبل نشستم ... دستی توی موهای کم پشتش فرو کرد و گفت:
2) از جا بلند شد و بعد از هل دادن لپ تاپش زیر تخت و کشیدن دستی توی موهای پر پشتش از اتاق بیرون زد. اون لحظه بهترین فرصت بود!

مورد بعدی، املای صحیح کلمهء "لپ تاپ" نه لب تاب ! کلمهء خواهشاً هم غلطه چون تنوین به کلمهء فارسی نمی چسبه. ممنون خانم عزیز و موفّق باشید.

shiee_irani
1392,12,04, ساعت : 11:49 قبل از ظهر
یه حدسی هست گفتم بگم!
این چهار نفر ،سیامک و کامیار ساها و نیاز
همون چهار نفر کلاس رقص شهراد نیستن!!!!!؟؟؟

گبریاس
1392,12,04, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
سلام میگن به کسی نگید خسته نباشی چون بار منفی داره خود به خود طرف مقابل احساس خستگی میکنه به خاطر همین منم به شما میگم خدا قوت
من تقریبا چند روز بعد از این که اعلام کردین تا اسفند نماین عضو شدم وفرصت نشد که به عنوان یکی از اعضای سایت بیام خلاصه این که من تقریبا رمان خوندنو بعد از8سال با رمان شما شروع کردم
اما سیگار شکلاتی یه چیز دیگست دوستش میدارم :-5-:
هر چند اولش یه خورده سر درگمم کرد اما بعد از چند تا پست ادمو جذب میکنه
موفق باشی:-2-40-:

shimablue
1392,12,04, ساعت : 05:11 بعد از ظهر
اگه بگی ساهاکیه ممنان میشم:-2-35-:
مگه خونه مختلطم میشه گرفت؟؟؟؟؟؟؟حتمادیگه....

rosh9la
1392,12,04, ساعت : 06:34 بعد از ظهر
مثه همیشه خیلی قشنگه هزار بار ممنون خیلی دوست دارم هما جونم

Ara19
1392,12,04, ساعت : 08:02 بعد از ظهر
سلام هماجان . تبریک میگم به خاطر شروع مجدد!
خب داستان با ورود ساها یه کم گنگ شده ... یه کم که نه ، زیاد!
یه حدسایی میشه زد ... مثل این که ساها و دوستاش همون بچه هایی اند که شهراد بهشون آموزش رقص می ده ... فکر نمی کنم ساها و دوستاش ایران باشن. به هر حال هم خونه شدن با یه پسر غریبه تو ایران ... ! البته شاید خیلی هم با هم غریبه نباشن!
ولی دوست داشتم تنها راوی اول شخص سیگار شکلاتی سارا باشه و قضیه ساها رو از زبون سوم شخص بنویسی. ولی خب تو این موردم نمیشه گفت حتما اون طوری بهتره! به هر حال تو نویسنده ای و با تجربه تر!
اون پستی که شهراد میره پیش مادرش رو خیلی دوست داشتم ... خیلی احساسی و ملموس بود!

ورتاگل
1392,12,04, ساعت : 08:02 بعد از ظهر
سلام هما جون.
اولا عذر خواهی منو بپذیر.توی نقد رمان تقاصت گفتم که همه ی شخصیتات عین همن .همشون یه دختر جوون شیطونند و ..
و بعدش اومدم سیگارو خوندم و دیدم مهارت خاصی در آفریدن شخصیت های پیچیده و قوی پیدا کردی.گرچه باطن سارا هنوزم همون دختر شیطونیه که هما ی خودم شبیهشه:mrgreen:
اما در کل بسیار زیبا بود و زخم خوردگی و مشکلات جامعه رو بهتر نشون می داد.البته درسته که آغاز رمان بی نظیر بود اما فکر کنم به انرژی دو برابر اون برای پایان این رمان نیاز داری.چون داستانی که آفریدی کمی پیچیده شده.درست مثل خودت که گفتی گاهی توش گم میشدم.
هما جان من نمی دونم ایده آل های تو در نویسندگی چیه.اما نوشته های استعاری و سمبلیک و فراز و فرود ها در پس اتفاقات ساده امروزه طرفداران زیادی پیدا کرده.فکر می کنم سیگار پله و گام مفیدیه که با موفقیت به حدود بالای نویسندگی برسی.حتی بالاتر از سیگار.البته نودهشتیا دیگه کفاف اونارو نمی ده بلکه شاید چاپ!
همیشه موفق باشی.:-2-40-:

ثمره 82
1392,12,05, ساعت : 02:37 بعد از ظهر
یا ابالفضل........نمی دونستم چه جوری بخونم ببینم بقیه اش چی میشه....!!!!
ولی....ولی....ولی.... هما جان شخصیت ها خیلی دارن شانس میارن. البته برای به وجود آوردن هیجان لازمه این صحنه ها.

~sahar~
1392,12,05, ساعت : 02:53 بعد از ظهر
سلام.یه کوچولو نقد.مگه اردلان اون طرف نیستش تا مراقب شهراد باشه ؟؟پس کجا رفته که ندیده جمشید اومده ...شهراد نمی تونست از ادلان بخواد که مراقب باشه که اگه جمشید اومد خبرش کنه؟؟اگه اردلان نبود پس کی حشره رو برد سمت دوربین تا وورودشون به اتاق معلوم نشه؟؟باید یکی جلوی دوربینو می پوشوند دیگه..پس کار اردلان بوده...پس یهو کجا رفتش تو این وضیعت اورژانسی ؟؟نباید شش دونگ حواسش به اون جا می بود؟؟چون خودشم باید حشره رو دوباره بر می داشت تا موقعی که شهراد و سارا بخوان بیان بیرون دوباره بزاره ...حشره که نمی شد همش تو اون نقطه باشه...چون هم خیلی تابلو می شد...و هم جمشید اومد دوربینارو چک کرد پس حشره ای نبوده یعنی اردلان برداشتش که دوباره بزارش ...بعد یهو کجا رفت؟؟؟(امیدوارم منظورمو رسونده باشم اخه الان یه کوچولو تمرکز ندارم و دارم تو شلوغی می نویسم فک کنم جمله هام یه ذره قاطی پاتی:-2-35-::-2-31-:از نویسنده عذرخواهی می کنم)البته می شه درستش کرد و گفت اردلان یهو جایی رفته یا مشکلی پیش اومده یا نمی دونم اما اگه همینجوری از ش بگذریم عایا یه جوری نمی شه؟؟ :-2-37-:همین باتشکر از نویسنده

sednaaa
1392,12,05, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
لهِِ این رمانت شدم هما
با اسم lovel_girl عضو بودم ولی نتونستم وارد انجمن بشم
ناچارا با یه ایدی و اسم جدید ثبت نامیدم
فقط واسه اینکه بتونم اینجا نقد کنم
سوژه ی جدیدی رو انتخاب کردی
که البته نشون از تلاش بی حد و حسابته
بابت چاپ سجاده و صلیب هم خیلی خوشحال شدم
و اما اصل مطلب:
سارا نیمه ای از ماجراس ... نیمه ی پنهان
امید وارم واسه شناشوندن شخصیتش وقت کشی نکنی
درباره ی ارسلان چیز مشخصی تو داستان گفته نشده
بهتره بیشتر بهش بپردازی
نقطه ی عطف دیگه ی کارت اینه ک پایان داستان مبهمه
پست های اولت رو بیشتر دوست داشتم
توصیفات بیشتر و قشنگ تری داشتی
همچنین استفاده ای ک از اشعارت میکردی ...
بعدشم اینکه خانواده ی شهراد نفهمیدن ک اون پلیسه رو من اینجور واسه خودم تعریف کردم که چون ب شهراد کاری نداشتن چیزی نفهمیدن
ولی خب چندان قابل قبول نیست
قلم متفاوت .... سوژه ی متفاوت .... و نویسندگی هما
من بهت اطمینان دارم ک تو از پسش بر میای
موفق باشی عزیز دلم
:-*

فرشته مرگ
1392,12,05, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
قلم قویت برای همگیمون شناخته شدس ..... و این رمان هم مثه بقیه کارات داره جذابیتشو نشون میده ک ب دلیل جدیت کار قدرتشو بیشتر ب رخ میکشه

خوشحالم ک ب ی همچین موضوعی پرداختی ...ی نویسنده هدف اصلی باید این باشه ک تو نوشته هاش حرفی برای گفتن داشته باشه

سرگرمی در رده ی دوم قرار میگیره....

در مورد داستان ....روند خوبی رو داره پشت سر میذاره

و تنها مشکلی ک من باهاش دارم ....شخصیت ارسلان ....من درست مشکلشو متوجه نشدم ...در واقع درست برام روشن نشد ...

توی رمان اردلان بهش گفت هنوز خواهری ....ولی باید عمل کنه ...این دقیق ینی چی ...ینی جنسیت ارسلانو باهاش مشکل پیدا کردم....

باز هم ممنون .....سربلند و پیروز باشید

zohreh.h
1392,12,06, ساعت : 01:14 قبل از ظهر
واقعا از شهراد بعید بود جمشید از جلوی اون دوربینها که میگذشت تا به اتاق پایین بیاد شهراد تو مانیتور ندید؟سارا چرا انقد دسپاچه شد؟مگه برا همین کار نیومده بود؟با وجود اینا پست هیجانی و نابی بود.کلا قلمت ادمو میبره تو حس من که وقتی خودکار جلوی پای شهراد افتاد گوشیمو ول کردم و دستمو جلو دهنم گرفتم.جات خالی بود ببینی اصن یه وضعی....فکر کنم به قول مامان بزرگا تیر غیب به کمر جمشید خورد.هه هه هه.......

**fatima**
1392,12,06, ساعت : 03:24 قبل از ظهر
سلام عزیزم:-2-40-:
مرسی بابت کتاب جدیدت و تبریک:-2-16-:
یعنی حس هایی که داشتم تو این رمان جدیدت به جرآت میتونم بگم که برام نوء..:-2-31-:

راستی کنکور چطور بود؟

قلمت مانا هما جونم:-2-40-:

zohreh61
1392,12,06, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
سلام هما جون
تبریک به خاطر کار جدیدت واقعا عالیه.هم از لحاظ موضوع هم از لحاظ شخصیت پردازی متفاوت از کارهای دیگه ایه که نوشتی به جرات میتونم بگم جزو یکی از تاپ ترین کتاب های سایت خواهد بود.
کتابت فوق العاده تاثیر گذار شروع میشه یعنی با خوندن پست های اول بقدری شوکه شدم که دیگه نتونستم ادامه ندم خیلی هم سعی کردم که پیش داوری نکنم،وقتی داستان پیشرفت کرد و فهمیدم که شهراد پلیسه و همش نقشه بوده مغزم هنگ کرده بود و این روند نشون دهنده ذهن خلاق تو نویسنده ی عزیزه که اینقدر ماهرانه ماجرا رو روی صفحه کاغذ به تصویر میکشی.باز هم ممنون.قلمت سبز.

l.m13
1392,12,06, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
ساها کیه؟؟؟

گبریاس
1392,12,07, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
این تیکه آخرو سارا خوب اومد اما خوبه که شخصیت سارا اینجوریه اگه اونم میخواست مثل شهراد باشه مطمینا چیز خوبی در انتظار این ماموریت نبود البته فکر میکنم سارا فعلا به خاطر هدفی که داره در مقابل شهراد سکوت میکنه :-2-43-:
خب تقریبا میشه حدس زد که چمشید از زیر اون ماز به کجا میره وچرا بقیه فکرمیکنند جمشید از خونه بیرون نمیره :mrgreen:

shiee_irani
1392,12,07, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
سلام
درسته جمشید داخل اتاقش خوابه اما به قول خودت یه جای دیگه داستان آیا دسته این شهراد با صدای بلندی داره سارا را توبیخ میکنه!
اگه جمشید شک کنه که میشه فیلم ها را دوباره ازنو دید!
شهراد دیگه مثل قبل ریلگس و مرموز نیس چرا!!!!؟
حس خوب القا نمیکنه:-2-15-:
ولی در کل خوبه

خورشیدتابان
1392,12,07, ساعت : 01:00 بعد از ظهر
من واقعا نمیفهمم ایا واقعا سامان برادرِ ساراس؟؟؟؟؟؟؟:-2-35-: اخه با دیالوگایی از سامان و ساراکه قبلا خوندم بهش نمیخوره برادرش باشه بیشتر فکرمیکردم نامزدشه:-2-28-:
و ارسلان!!!!!!!!!!جنسیتش چجوریه دختره یا پسر؟؟؟؟:-2-39-:

مرسی هما جان:-118-:

mehrnaz_k
1392,12,07, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
سلام هما جان ممنون از زحماتت
خیلی خوب شد که پست های قبلتو تغییر دادی الان حس بهتری دارم اینطوری واقعی تر شده...در مورد سارا از شخصیتش خیلی خوشم میاد در عین حال که زیر بار حرف زور نمیره بچه پرو بازی هم در نمیاره.. گذشته ی شهراد خیلی مبهمه اینکه مادرش 14سال باهاش حرف نزده باید دلیل خاصی داشته باشه فکر کنم واسه قبل از مسئله ی ه م ج ن س ب ا ز ی باشه چون اردلان گفت دوسال که برای این ماموریت زحمت کشیدن... هر چی که هست مسئله یه مسئله ی فامیلیه...اینطوری حس می کنم
در مورد جنسیت اردلان نمی تونم حدس دقیقی بزنم اینکه ارسلان بهش گفت خواهر می تونه خیلی چیز ها معنی بده..میشه گفت ارسلان دوست داره اینطوری صداش کنه یا اردلان تغییر جنسیت داده باشه...البته احتمالش و خیلی کم می دونم...
نمی دونم ساها...کامیار...نیاز...سیامک... نازیلا کی هستن ولی یه حسی بهم میگه ممکنه شاگرد های شهراد باشن که بنا به دلایلی وارد اونجا شدن و فقط اسماشونو تغییر دادن اینو باتوجه به علاقه ی کامیار به قر دادن می گم:-2-06-: البته شاید اشتباه باشه
مرسی بابت رمان زیبات منتظر پست های جدیدت هستیم:-118-:

shimablue
1392,12,07, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
ساسان قبل مرگش نامه نوشته؟؟؟؟
ممنون ازپستای خوبت

sepideh_zm
1392,12,07, ساعت : 09:55 بعد از ظهر
فکر میکنم ارسلان تی اس باشه از نوع اف تو ام

الانم درحال تغییر جنسیته ؟؟ نه ؟؟

فقط ربطش به داستان هنوز معلووم نیس

باران 69
1392,12,08, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
سلام هما جان
موفق باشی
من تازها سیگار شکلاتی رو خوندم، برا همین از اول نقد میکنم
محتوای این داستانت بر خلاف چند تای قبلی منطقی شده و این عالیه
و اگه همینطور تا آخر پیش بره و فانتزی نویسی هاش کمتر بشه موفق تر و زیباتر هم میشه
گفته بودی این بار کارکتر های اصلیت نه سیاه هستن نه سفید که خیلی خوبه دنیای اطراف ما آدم های خاکستری ای که کنارمونن نه اسطوره ای مثل اون کاراکتر های قبلییت و نه بد مثل منفورترین شخصیت های یک داستان بهت تبرک مگم گرچه خلی وقته که از استارتش گذشته
×شخصت شهراد از همون اول داستان -حداقل برای من-نمونه ی بزرگ تنهای یک مرد بود ملموس بود دوست داشتنی هم بود حتی همون وقت هایی که فکر مکردم که چه آدمیه
ولی شهراد یه مشکل داشت اونم اینکه درکش تا چند صفحه برای یک خواننده خیلی سخت بود نمازخوندنش در کنار حالا اون کار مشکل بود گاهی این درک کردن های سخت باعث میشه حتی خواننده بقیه ی داستان رو با کشش ادامه نده گاهی زده بشه در کل در مورد ادامه ی داستان خیلی چیزهای ضد و نقیض رو در یک بازه ی طولانی به کار نبر مثل همین شهراد که اگه باز هم میگذشت مسلما مسخره میشد
×در مورد شوکی که نوشتی و اینکه یه دفعه همممون موندیم که شهراد پلیسه درست و کاملا به جا بود شهراد هنوز خیلی راز ها داره با خودش میکشه قضیه ی اینکه چرا از 17 سالگش متنفره؟چرا ا چشماش بدش میاد و چند تای دیگه...؟
فقط یک رازش روشن شده که برای ادامه ی جذابیت داستان مسلما ضروریه
×در مورد دختر داستان یا همون سارا که به نظرم هنوز درکش زوده ولی از حرف هایی که اردلان داشت به شهراد میزد میشد فهمید که دختر قویه مغروریه پر زوریه...اما همون طور که خودت هم گفتی که شهراد نه آرتانه نه آراده نه...خاصه
بهتره دختره هم خاص باشه حتی گاهی ضعیف باشه...یا غرور ترسا رو نداشته باشه..!
در کل سارا مبهمه..ارتباط برقرار کردن باهاش سخته البته که میدونم الان هنوز زوده

و در آخر رمان قشنگیه.. ممنون همای عزیز
با آرزوی موفقیت های بیشتر

سلام عزیزم ...
درکی که از داستان داشتی برای من کاملا ملموسه چون با درک خودم خیلی شبیه هستن به هم ... منظور من رو خوب فهمیدی و این باعث خوشحالیه ...
همونطور که گفتی من همه تلاشم رو می کنم که از فانتزی نویسی توی این رمان دور باشم و همه چیز رو طوری بنویسم که حداقل بشه گفت این آدما و این شرایط زندگی توی دور و بر خودمون هم هست و غیر قابل تصور نیستن ...
نه ثروت آنچنانی ... و نه آدمای بی عیب و علت ...
سارا دقیقا همونطوری که گفتی تو ویرایش نهایی داستان شخصیتش تا حدودی تغییر کرد ... دیگه فقط مغرور و لجباز نیست ... بیشتر از همه این فاکتور ها سارا عاقله و می دونه با کل کل و جنگ به خواسته اش نمی رسه پس گاهی کوتاه می یاد شاید این توی شخصیتش نباشه ولی خوب می دونه چه وقتی ازش استفاده کنه ...
مرسی از نقدت عزیزم :-2-40-:


سلام هما خانم
من کلی وقته عضو این سایتم و رماناش رو دنبال می کنم ولی تا حالا واسه هیچ کدوم نظر با نقد نذاشتم ولی امروز و با خوندن آخرین پستت تصمیم گرفتم بیام نقد چون با خوندن اولین پستا حس کرده بودم رمان متفاوته و الان با عوض شدن ریتم داستان یه کم ناامید شدم
امیدوارم ناراحت نشید راستش شروع به نوشتن رمان که کردید حس کردم برا اولین بار یه نویسنده آماتور تو این سایت شهامت داشته و قهرمان داستانش تقریبا می شه گفت از اون قالبای کلیشه ای مردای جوون و خوش قیافه و تا حدی خشن و پولدار فاصله گرفته و در یه کلام یه ضد قهرمانه . داشتید خوب پیش می رفتید و من خواننده حس می کردم احساسات آدمایی رو که با ماها متفاوتن من تصورم از اینکه شما اینقدر تاکید داشتید که رمانتون آموزنده است هم همین بود این که حس کنیم درد کسایی که تو یه جامعه با ما زندگی می کنن دور و برمونن و تفاوت های فاحشی با ما دارن وگرنه اصطلاحات و نوع بیماری اینجور آدما رو فهمیدن که نیاز به خوندن رمان نداره با یه سرچ ساده تو نت کلی می شه اطلاعات جمع کرد هما جان شما انگار ترسیدی شهرادت قضاوت بشه و دوباره برش گردوندی به همون کلیشه ها که کم نیستن تو این سایت و این داستان دیگه واسه من از نظر خاص بودن و حس کردن جدابیتی نداره اون آدمایی هم که اینقد قصد آموزش و بیان چگونگی حال و هواشونو داری وقتی قوی می تونن حس بشن که شخصیت اصلی داستان باشن که من خواننده مرتب با افکارش و برخورداش دست و پنجه نرم می کنم و وقتی تا حد یه شخصیت فرعی و دست چندم مثل ارسلانی که اصلا تا صفحه 4 داستان حتی اسمیم ازش نبود نزول پیدا می کنه دیگه حس و حال و تاثیر چندانی نداره داستانت الان یه داستان صرف پلبسی هست که حدس اینکه آخرش چی می شه چندان مشکل نیست

سلام عزیزم ...
خوب خیلی از دوستانی که به این موضوع علاقمند بودن با فهمیدن اصل ماجرا از داستان نا امید شدن و من واقعا متاسفم ...
چون من هرگز از اون ابتدا هم قصدم ارائه و ترویج یک تابو نبود بلکه صحبت کردن و دادن اطلاعات در مورد این افراد بود .. می شد شخصیت اصلی رو همجنس گرا قرار داد و به مرور اون رو درمان کرد ولی این هم می شد یک آموزش غلط چون تا به امروز کم بودن افراد همجنس گرایی که درمان شدن!
شخصیت من از همین ابتدا مشخصه که یک سوپر قهرمان نیست ... اون هم گاهی اشتباه می کنه و حتی ممکنه این اشتباهات غیر قابل جبران باشن ... با وجود تجربه و کارایی بالا اون هم مثل بقیه آدما جایز الخطاست پس مثل بقیه شخصیتای من نیست که در هر مبحثی حرف اول رو می زدن و خطایی توی کارشون وجود نداشت ...
بله عزیزم حق با شماست برای آشنایی با تفاوت بین هوموسکشکوال و ترنسکشوال و غیره ذالک فقط یه سرچ مختصر کافیه ... اما چند درصد از ما دوست داریم فقط به سرف فهمیدن یه موضوع بریم توی گوگل سرچ کنیم؟!! به جرئت می گم پنج درصدمون هم این کار رو نمی کنیم ... اما اکثر آدمایی که تو این سایت هستن دوست دارن رمان بخونن و چه خوبه مطالبی رو برای یادگیری توی رمانها گنجوند که اونا علاوه بر سرگرم شدن چیزی هم یاد بگیرن ... این یکی از فنون اصلی آموزشه که موارد آموزشی رو در قالب سرگرمی یاد بدیم چون یادگیری رو حسابی بالاتر می بره ... شما شاید وقتی که تو گوگل سرچ می کنی دو تا مطلب رو بخونی و رد بشی بعد از مدتی هم یادت بره اما وقتی یک درد توی شخصیت محبوب رمانی باشه که خوندیش محاله اون رو از یاد ببری ... این کاریه که من قصد انجامش رو داشتم و دارم ...
نویسنده اگه داستانش رو از وسط عوض کنه که نویسنده نیست! نویسنده ای می تونه خوب بنویسه که تا ته رمان رو توی ذهنش بارها رفته باشه کاری که من هر شب قبل از خواب انجام می دم و برداشتن حتی یکی از ستون های داستانم کل داستان رو به هم می ریزه پس هرگز این کار رو نمی کنم. داستان دقیقا داره همونطور که من تو ذهنم پرداختمش پیش می ره این خواست یه سری از دوستان عزیزمه که به من لطف دارن و این شایعه رو ساختن که هما پشیمون شد و داستان رو عوض کرد! نه دوستان هما از هیچی نترسید و می تونست این رمان رو طوری بنویسه که خوندنش برای بالای 25 هم توصیه نشه! ولی خواست حرفاش رو در قالب رمانی بزنه که خیلی هم زننده نباشه ... چرا که نه؟ بالاخره آدم باید همه چیز رو در نظر داشته باشه ...
من اگه می ترسیدم خیلی چیزایی که قبلا نوشتم رو نمی نوشتم ... چیزی به اسم ترس وجود نداره ... به این می گن مراعات! گفتم این ایده خیلی وقته تو ذهن من تاب می خورد و من خیلی روش کار کردم ... فکر می کنی چرا روش کار کردم؟! برای اینکه سوژه ای بشه که بعدا هر قشری بتونه بخونه و مشکلی هم پیش نیاره برای اینکه خیلی هم باز نباشه و پرده دری نکنه ... رمان من یه رمان نیمه پلیسی هست ... یعنی هنوزم در کنار شخصیت های پلیس هستن کسانی مثل ارسلان و دردهای ناگفته شون ... هستن کسایی که حرف داشته باشن برای گفتن ... اکثر رمان های ایرانی آخرشون قابل پیش بینی ... من 99 درصد رمان های سایت رو وقتی می خونم می تونم بگم آخرش چی می شه ... با اولین پستی که از یه شخصیت مجهول گذاشته می شه می تونم بگم آخرش شخصیت اصلی رمان با این شخصیت مجهول با هم می رسن یا نه! و این عجیب نیست ... رمان عاشقانه همینه! مشخصه ... کم پیش می یاد کسی در آخر رمان همه چیز رو عوض کنه ... :-2-41-:
با این وجود ممنون از نقدتون و امیدوارم جواب من نه تنها شما که خیلی های دیگه رو هم قانع کنه :-2-40-:


سلام هما خانم من قلمتونو خیلی دوست دارم وبهت تبریک میگم چون کاملا سبکه به نامه خودتو داری رمان های قرار نبود و توسکا رو خوندم قبل از سیگار شکلاتی هم یه رمانه دیگه هم داده بودید بیرون خیلی دوست دارم اونو بخونم پیداش نکردم لطفا راهنماییم کن ممنون

سلام عزیزم ... مرسی از لطفت
اگه منظورت تقاصه که به زودی می ره روی صفحه اصلی
روزای بارونی هم الان روی صفحه اصلی هستش می تونی دانلود کنی ... علاوه بر اون توی امضای منم هستن:-2-41-:


سلا هما جون... خوبي عزيزم؟! من فاطيما هستم هموني كه موضوع هم جن سگرايي رو بهت پيشنهاد دادم ...يه خورده حرف دارم باهات... اميدوارم بخوني حرفامو....
.اي كاش شجاعتشو داشتي و نشون ميدادي كه شخصيت اول داستان (يعني شهراد) هم ميتونه آدم بدي باشه... نميگم آدماي اينجوري صرفا همه شون بد و پليد هستن ولي اي كاش طبق نظر اوليه ي من داستانتو شكل ميدادي... اونجوري خيلي خيلي جذابتر ميشد كه يه آدم از دنياي كثيف خودش دل بكنه و احساسش باعث تغيير زندگيش بشه... من دوست داشتم اينو نشون بدي...يعني يه پسري كه غرق در دنياي كثيف "هم جن سبازي " شده و با يك عشق آروم و پنهاني ، دنياش و علايقش تغيير ميكنه... من اينو توي يه سريال خارجي ديدم، و فهميدم كه آدماي اينجوري هم ميتونن عاشق جنس مونث بشن... و بعد ، عشق خيلي كارا ميتونه بكنه...
اينجوري كه نوشتي ، داستانت بازم شد همون داستانهاي كليشه اي ... يه پسر خوب و همه چي تموم با يه دختر خوب و كامل كه از قضا بخاطر هدف مشتركشون سر راه هم سبز شدن و عاشق هم ميشن...!!!!!
اي كاش به حرفم و ايده ي اوليه م بيشتر فكر ميكردي....ولي خب حالا اشكال نداره... من بخاطر اين موضوعي كه هنوز داره ذهنمو قلقلك ميده خودم تصميم گرفتم بنويسمش... تاپيكشم زدم البته اگه از طرف مديريت سايت تاييد بشه... اميدوارم تو هم داستان منو بخوني.. اسمش هست (سكوت عشق)... سعي خودمو ميكنم كه قلمم خوب و روون باشه و داستانم چيز بامحتوايي از آب دربياد... به هر حال مرسي كه تو هم داري روي همچين موضوعي كار ميكني هر چند از يه بعد ديگه ..
ميدوني كه من هميشه طرفدارتم و هميشه قلمتو دوست داشتم... منتظر ادامه ي داستانت هستيم...

اوپس!!! فاطیما جون پس تو بودی ... اصلا یادم نیست دقیقا کی این ایده رو به من گفتی و رفتی و کل ذهن منو مشغولش کردی ...
حرف تو درست ... اما بازم می گم ربطی به جسارت و شجاعت نداشت ... من همینطور که تو پستای اول نوشتم می تونستم تا آخر پیش برم ... اما به مسائل دیگه ای فکر کردم ... در جواب نقد دوستان بالا هم گفتم
فاطیما جان باید به همه فکر کرد ... اینه که بعضی اوقات دست نویسنده رو می بنده ...
با این وجود امیدوارم این سوژه رو اونطور که خودت دوست داشتی هم بتونی بنویسی و تایید بشه ...
با آرزوی موفقیت برای تو عزیزم :-2-40-:


سلام هما جون
خسته نباشی ممنونم از رمان های قشنگت من تقریبا همه ی کتاباتو دنبال کردم و این سیگار خیلی برام جالبه
فقط یه مشکلی دارم که نمیتونم عکس هایی که گذاشتی تو انجمن رو ببینم اونم بخاطر پیغامی که نودهشتیا میده که پست ندارم ، پست میذارم اما حذف میشن
میشه لطفا عکسا رو جای دیگه بذاری تا منم بتونم ببینم و درک راحت تری از شخصیت ها داشته باشم؟
ممنون میشم از لطفت
ببخش که وقتتو گرفتم گلم :-2-40-:

سلام عزیزم و ممنون از تو ...
گلم این داستان عکس نداره ... یعنی برای هیچ کدوم از شخصیت ها عکس نذاشتم یه جز اردلان که عکساش همون عکسای فرید صعودی هستش ... با یه سرچ تو گوگل می تونی ببینی :-2-40-:


سلام عزیزم.خسته نباشید.رمانت خیلی خوبه موضوعش خیلی با رمانای دیگت فرق میکنه خیلی جالبه.:-2-16-::-2-16-:رمانتو جالب شروع کردی.چند پست اولت منو به شک انداخت که شهراد پلیسه اما برام سواله ک میخواستی ب خواننده کمک کنی ک بفهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟م منون از رمان خیلی زیبات.خواهشا زود ب زود پست بزار:-2-28-:

سلام عزیزم ...
مرسی مهربون ...
بله دقیقا قصد داشتم رد پاهایی به جا بذارم تا ذهن خواننده رو به غلیان بندازم ... یه سری افراد بو بردن اما خوب خیلی ها هم نه ... با این وجود حالا که داستان یکی از معماهای باز شده وقتی دوباره از اول بخونی می تونی خیلی از رد پاها رو پیدا کنی :-2-41-:


شروع به خوندن رمانت کردم چون گفتی متفاوته...با شروعش دلم خواست ادامه بدم چون موضوع جنجالی ای داشت...خواستم بدونم رمانی با این موضوع که تعداد خواننده هاش به نسبت رمانهای سایت زیاده به کجا میرسه و قراره سیر فکریه این تعداد آدم رو به کجا برسونه...
اوایل رمان چون خواسته بودی قضاوت نشه ذهنیت خاصی نداشتم و فقط میخواستم داستان پیش بره...چون شخصیت جنجالی ای و متفاوتی داری فکر کردم احتمالش هست که واقعا بخوای شخصیت اصلی رو هم ج ن س گرا کنی ولی خداروشکر در جواب دوستان گفتی که قصدتو تغییر دادی...وقتی معلوم شد که شخصیت اصلی هم ج ن س گرا نیست فکر کردم خوب هم ج ن س گرایی یه کار بده و آدم بدای قصمون این کار بدو انجام میدن و آدم خوبه یه پلیسه که میخواد جلوی اونارو بگیره پس داستان انحراف اخلاقی رو ترویج نمیده در ظاهر!
من خودم تا حالا فقط اسم هم ج ن س گرا و هموسکشوال و آدمای دو ج ن س ه به گوشم خورده بود که خوب از نظرم آدمای هم جنس گرا یه مشت منحرف اخلاقی اند و آدمای دو جنسه کسایی اند که از نظر فیزیکی و روحی بین 2 تا جنس زن و مرد قرار دارند که دست خودشونم نیست و با عمل جراحی میتونن به آدمای نرمالی بدل بشن...
در مورد رفتارهایی که گفتی تو پادگان ها و خوابگاه ها رخ میده من خودم فکر میکنم این آدما یه مشت آدم منحرف و تحریک شدن که کس دیگه ای جز یه هم جنس پیدا نکردند تا نیازهاشون رو سرکوب کنند و ربطی به ژنتیک و چیز دیگه نداره...
تو حرفات واژه ی ترنس رو شنیدم که تا حالا به گوشم نخورده بود...این موضوع باعث شد در موردش یه سری اطلاعات بگیرم و حرفای یه ترنس و نقدایی که در مورد مستند ترنس زده شده بود رو بخونم و ...چیزی که دستگیرم شد اینه که کسایی هستند که جسمشون کاملا یک جنس خاصه ولی روحشون جنس مخالف جسمشون رو داره و تغییر جنسیت در این افراد مجازه و اگه تمایلی به افرادی دارند که از نظر جنسی با خودشون یکی اند دست خودشون نیست و یک موضوع ژنتیکیه و ربطی به انحراف اخلاقی و تحریک شدن شدید نداره...
راستش اگه قصدت از نوشتن این رمان آشنا شدن آدما با این موضوعات بود باید بگم موفق شدی ولی به نظرم اون تعداد آدم خاص و به نسبت جامعه, کم تعداد,که این رمان رو میخونن اصلا همچین موضوعی به کارشون نمیاد و حتی به گفته ی دوستمون(BARAN.MO) که من با حرفاشون موافقم باعث درگیریه فکریشون هم میشه و حتی ممکنه دوستان کم سن و سالمون یا حتی افرادی که کم سن و سال نیستن ولی قدرت تفکیک مسایل رو ندارن به اشتباه دچار بشن...من خودم به عنوان یه دندونپزشک که با آدمای زیادی در ارتباطم و مسئولیت اجتماعی دارم اصلا این موضوع به کارم نمیاد دیگه چه برسه یه تعداد آدم دبیرستانی یا راهنمایی یا ...حرف من اینه این موضوع توی جامعه ما وجود داره درست...نباید گفت بده ,زشته این حرفا رو نزنید درست...ولی آیا هر حرفی رو باید هر جایی زد؟!به نظرت درسته که یه موضوع خاص رو توی یه جای عام زد؟!اینکه فقط شما بیاید بگین بچه های عزیز زیر 16 سال این رمان رو نخونید کافیه؟!و همه ی مسئولیت ها رو از شما صلب میکنه؟!تو یه دانشجوی روانشناسی هستی و ممکنه در آینده دفتر مشاوره داشته باشی و مسلما تو اون شرایط با آدمای زیادی مواجه میشی...و هیچ بعید نیست خانواده ای پیش تو مراجعه کنه و بگه بچم با اینکه مثلا پسره ولی رفتارای دخترونه داره.پر واضحه تو اون شرایط نیازه یه مشاور از این مشکلات که تا حدودی روحی هم هست حد اقل اطلاع داشته باشه تا اگه میتونه تو این زمینه به والدین اون بچه کمک کنه...عزیزم تازه اونجاست که باید حرفا زده بشه...تازه اونجاست که باید گفت نگین زشته,بده ,گناهه...چون وجود داره باید گفته بشه
پس حرف من اینه هر حرفی رو نباید هر جایی زد...هر حرفی رو نباید واسه هر مخاطبی زد...هر حرفی رو نباید توی یه سایت عمومی زد و به صرف اینکه گفته شده دوستان زیر 16 سال نخونن خود رو از هر چیزی تبرئه کرد...
شما که قراره در آینده به بقیه مشاوره بدی...قراره تو مشکلات بهشون راه حل بدی...قراره ادما رو راهنمایی کنی که چی درسته چی غلط...بهتر نیست خودت دقت بیشتری به خرج بدی واسه تفکیک درست و غلط؟!
بگذریم که رمان نویسی های کاملا تخیلی و خلق یه سری مرد های بی نظیر و عاشق پیشه و بدون هیچگونه ایرادی که توی اکثریت قریب به اتفاق رمانا به چشم میخوره چقدر میتونه روی مخاطبای اصلی این رمانا که دخترای جوونن تاثیر بذاره و توقعشون رو از زندگی زیاد کنه و باعث بشه نتونن کوچکترین مشکلی رو تحمل کنن و رویا پرداز بار بیان...خوب میشه در جواب گفت اینم یه جور ژانره ...ژانره عاشقانه...ولی به نظرت یک رمان رو با حرفای +18 پر مخاطب کردن هنره؟!پس کارگردانای فیلمای پورنو باید خودشونو خیلی هنرمند بدونن!
عزیزم تو که میگی تو این جامعه زندگی میکنی و از مشکلاتش خبر داری تا حالا متوجه نشدی که متاسفانه هر مطلب +18 ای پر مخاطبه؟!!حالا هرچی هم ما بخوایم ادعا کنیم که در حاشیه ی این رمان ها مطالبی هم آموخته میشه...به نظرت ارزشش رو داره؟
البته همه ی اینا نظر من بود و از اونجایی که ورود به صفحه نقد و نقد کردن رو واسه همه آزاد گذاشتی فکر کردم به عنوان مسئول این صفحه به همه این اجازه رو میدی که نظراتشون رو بگن و امیدوارم جنبه ادب رو رعایت کرده باشم...
موفق باشی


سلام عزیزم ...
نقد شما تا حدود خیلی زیاده شبیه به نقد دوست عزیزم باران و علاوه بر اون دوست دیگه مون baharvaman هستش که همین جا جوابشون رو دادم ...
هر داستان سوژه ای داره ... داستانی داره ... مبحثی داره ... و در اخر علمی داره ...
در مورد این داستان با یکی دو نفر از اساتید دانشگاه اصفهان که دکترای روانشناسی بالینی داشتن صحبت کردم و یکی از اونا متخصص کودک و نوجوان بود ... با ترغیب اونها بود که شروع به نوشتن کردم و علاوه بر اون موضوع سمینارم هم دقیقا همین بود و با نمره خیلی عالی پاس شد ...
چرا؟ چون زا نظر اونا هم این مبحث رو به فزونیه توی جامعه ما و خیلی از افراد فقط به صرف ندونستن دچارش می شن ... عزیزم همجنس گرایی یک تمایل آغازینه که درمانی نداره متاسفانه! ولی همجنس بازی یک هوس آنی و زودگذره که کم کم تبدیل به عادت و اعتیاد می شه ... فردی که بعد از سالها سراغ همچین عملی می ره فقط کافیه بدونه که اون همجنی گرا نیست! و با چند راهکار و جلوگیری کردن از هوای نفسش می تونه از ازن گرداب فرار کنه ... اما متاسفانه خیلی از افراد همجنس باز فکر می کنن مثل افراد هم جنس گرا دیگه نمی تونن از این گودال فرار کنن ...
اگه این موضع موضوعی بود که مثل ده سال گذشته خیلی کم و پیش پا افتاده بود هرگز انتخابش نمی کردم ...
و علاوه بر اون اگه حواسمبه افراد کم سن و سالی که رمان رو می خونن نبود هرگز رمان رو روی روال پلیسی نمی انداختم و شخصیت اصلیم رو همجنس گرا می کردم و با حضور اون تفاوت ها رو نشون می دادم ...
حرفی که آخر نقدتون زدین در مورد این رمان اصلا صحیحنیست! شما کجای این رمان صحنه +18 دیدین؟!!
در این مورد جوابی نمی دم چون فکر کنم این قسمت نقدتون رو با من و با این رمان نبودین
ممنون از نقد و نظرتون :-2-40-::-2-40-:



سلام عزیزم تا الان خیلی قشنگ بود چرا بقیشو نمیذاری؟ راستی یک چیزی واسم عجیبه این که شهراد تا این حد صبوره اگر از 17 سالگیش تا الان پدر و مادرش با اون قهر باشن نمی تونست تو این چند سال یک بار با پدرش حداقل درمورد شغلش بگه؟ چون آدم خودشو تو معرض تهمت قرار نمی ده یا مادرش چه جوری طاقت آورده با پسرش این رفتار رو داشته باشه اونم این همه سال؟



سلام عزیزم ...
اینکه چرا شهراد با خونواده ش صحبت نکرده دلایل خاص خودش رو داره که کم کم بهش می رسیم :-2-40-:


من فکر میکنم دعوای شهراد و داییش جلوی خونه ی جمشید جز نقشه بود نمیدونم درست فهمیدم یا نه.
یه سوال دارم اونم اینکه الان معلوم شده شهراد همجنس باز نیست ولی فضای اول داستان از اونجا شروع شد که شهراد مشتری خصوصی داشت.پس این عملش چد میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟


بله عزیزم شهراد مشتری خصوصی داشت ولی برای ماساژ!
نه برای کار دیگه :-2-41-:
و از وقتی رفت توی خونه جمشید همه کارش منحصر به خونه جمشید شد

sajedeh d.m
1392,12,08, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
وقتی شهراد میزنه به سرش !
میگم الان نقش اصلی که مکمل ساراست اردیه یا شهراد؟

باران 69
1392,12,08, ساعت : 04:45 بعد از ظهر
يه نكته ي ديگه يادم رفت
مگه سارا ازين گله نميكرد كه چرا مني كه نذاشتم دسته نامحرم بهم بخوره و تمام دستورات خدا رو انجام دادمو اينا اين بلا سرم اومد
كسي كه يه همچين ادمي باشه قطعا نميتونه به شهراد اجازه بده كه اون برخورد هارو باهاش داشته باشه

در مورد نقد قبلی شما باید بگم همه ویرایشا درست شد عزیزم :-2-40-:
و در مورد این نقدتون هم باید بگم توی ویرایش کردن نهایی این قسمت هم درست شد :-2-40-:


همای عزیز سلام و خسته نباشی ....چند وقت پیش یکی ازدوستان به من پیشنهاد کرد که سیگار شکلاتی رو بخونم و نظرم رو براش بنویسم من هم خوندم و از همون جا متوجه خاص بودن موضوع شدم و تصمیم گرفتم این داستان رو دنبال کنم و اما این دوست ما خیلی با دید انتقادی به همه چیز نگاه میکرد و در کل با خودت نوشته هات و موضوعی که شروع کرده بودی مشکل داشت ومن هم متوجه شدم که نمیتونم متقاعدش کنم به اینکه که اگر من نوعی میام اینجا و مطلبی میخونم و یا با داستانی سر خودمو گرم میکنم این چیزی که من به عنوان سرگرمی بهش نگاه میکنم براش زحمت کشیده شده و روش کار شده وخیلی مواقع من دیدم که نویسنده های جوان این سایت با تحقیق و مدرک یه موضوعی رو مطرح میکنن و ما باید با دید روشن و دقیق به اونها و نوشته هاشون نگاه کنیم و با انتقاد صحیح و به جا اونها رو تشویق و دلگرم کنیم نه با دید بسته و یک بعدی به همه چیز نگاه منفی داشته باشیم .......در هر صورت فقط میخواستم بهت تبریک بگم به خاطر شجاعتت برای مطرح کردن این موضوع در کتاب جدیدت ....................و دیگه اینکه چطور میشه عکسهایی که گذاشتی دید چون من به پروفت دسترسی ندارم ....ممنون که وقتتو خرج ما میکنی موفق باشی...........

سلام خدمت شما :-2-40-:
والا من دیگه عادت کردم ... خیلی ها به جای رمان شخصیت خودم رو نقد می کنن و باهاش مشکل دارن ... منم همیشه گفتم من همینم! نمی تونم که خودم رو عوض کنم :-2-41-:
آخ که حرف شما حرف دل منه ... نقد باید سازنده باشه و باعث پیشرفت بشه ولی متاسفانه اکثر نقد کردنا توی این سایت مخرب و برای کوبیدن یک داستان یا نویسنده و حتی مخاطبای اون داستانه !
مرسی از شمااااا و دید بازتون ... :-2-40-:
والا همونطور که گفتم شخصیتای این رمان عکس ندارن به جز اردلان ... اون هم می تونین تو گوگل فرید صعودی رو سرچ کنین ... می تونین ببینیش :-2-40-:


با سلام وخسته نباشید خدمت هما خانم عزیز.اول داستان روبا یک موضوع جذاب و هنجار شکن شروع کردی که خیلی طوفانی بود اما هرچی اومدیم جلوتر دیدیم اخر رسیدیم به یه دختر وپسر که از قضا مثل همیشه غد و یه دنده و اهل کل کلن. چرا واقعا چرا فکر میکردم قرار توی یه رمان از مشکلات سخت یه عده ای حرف زده بشه که در جامعه هیچ جایی ندارن.وچرا یهو این چالش زیبارو تبدیل به یه بازی پلیسی کردی.

سلام عزیزم ...
با اینکه نقدت کوتاهه ولی جواب خیلی بلند بالایی داره ... در جواب نقد قبلی (البته نه تویان این پست توی پست قبلی) یکی دو نفر در مورد پلیسی شدن ناگهانی داستان نقد کرده بودن که جوابشون رو دادم و اون جواب می تونه جواب شما هم باشه
البته تا حدودی با ویرایش شدن داستان به اون چیزی که مد نظر شما بوده رسیدیم :-2-40-:


سلام هما جان
ی نقدی داشتم ازت
به نظر من بهتره که عشق و عاشقی به رمانت اضافه نکنی
شاید بگی من اصلا هیچ نشانه ای از عشق توی این پستام نداشتم ولی خیلی راحت می شه از لج و لجبازی یاشون فهمید که عاشق هم می شن دلم می خواد اگه می خوای رمان با عشق باشه همین جور که جرائت کردی و ی رمان متفاوت ارائه دادی جرئت کنی و ی عشق متفاوتم ارائه بدی ... بلا خره از اول که عشق با لج ولجبازی نبوده که ایده ی یکی بوده دیگه
منم دلم می خواد توی عشق متفاوت را نشون بدی


می دونی پست های اول خیلی جذاب تر بود

این پست های جدید ی جورایی روال و حالت عادی گرفته دلم می خواد دوباره پر هیجان و پر معما بشه

خیلی خوب می تونی توضیح بدی مخصوصا اون پستی که شهراد رفته بود توی اون اتاقک کنترل دوربین ها من به شخصه استرس زیادی داشتم

خلاصه بگم کارت خیلی عالیه :-118-:
بهترم می شه

سلام عزیزم ... خوب در ابتدا باید بگم که عشق و عاشقی نمک داستان های ایرانیه اما من همه تلاشم رو می کنم که اولا داستان شور نشه! دوما عشق متفاوتی به وجود بیاد ...
با ویرایش شدن داستان یه کم داستان از حالت راکد پستای آخرش در اومد ...
امیدوارم وقت بکنی دوباره بخونی
مرسی از نقدت :-2-40-:


سلام به همای عزیز
چرا انقدر ویرایش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا انقدر تغییر
انگار کل داستان بهم ریخته و جابه جا شده
اضافه شده هاش عالیه
اما چرا دیگه مکالمه های بازی دراز را نمیزاری؟
یعنی چرا فقط صدای شهراد میاد!
یکم عجیب شده:-2-15-:

وای هما الهی من بمیرم برای غصه شهراد:-2-39-:
چقدر خوب بود که مامانش صداش زد
چقدر قلب منم با شهراد تپید که بامامانش حرف زد
که بغلش کرد
الهی بمیرم برای همه سربازهای گمنام امام زمان
هما خیلی دوست دارم
واقعا قلبم تپید توی این لحظه
امیدوارم ومطمئنم که تو اتاق به مامانش بگه چه کاری داره میکنه
که دعای مادرش بدرقه راهش باشه
این رمان برای من رمان نیس
واقعیته
همین
دوست دارم هما


هما جان باز شرمنده!
چرا انقدر متن را تغییر دادی
هی از این شاخه به اون شاخه
یکم انسجام متن کم شده!
یهو اون روز که مچ سارا را گرفت فقط تا اونجا بسنده کردی که هردم از این باغ بری می رسد!
نگفتی چطور این سارا کوتاه اومد که به جمشید چیزی نگه!
بعد پست اون اتاق را گذاشتی پست آخر
باز معلوم نیس چطوری سارا رفت پیش عمو حسام و برگشت!
یکم توضیح بده
مرسی

سلام عزیزم ...
این ویرایشا و تغییرات برای داستان لازم بود ...
من بنا بر دلایلی از پست بیست به بعد داستان رو کمی تند نوشتم که از اول هم قصد داشتم بعدا این پستا رو ویرایش کنم و الان تازه شده همون چیزی که من میخواستم ... معماها و ابهامات بیشتر شده
:-2-40-:



ها!!!!؟؟ :-2-31-:
دوباره ویرایشش کردی؟؟؟ :-2-27-:
اسامی عوض شدن؟؟؟؟ :-2-42-:
من دوست داشتم اسماشون رو ک!!! :-2-35-:
من ک دیشب خوندم ساها و سیامک و کامیار و نازیلا و نیاااااز نداشتیم توی سیگار :-2-28-: داشتیم؟؟ :-2-41-:
حو ایز ساها دیـ یِر هُما؟ (who is Saha dear Homa؟) :-2-06-:

سلام دوستم :-2-25-:
شبت بخیر :-2-27-:
امیدوارم فردا از صبح تا شب هرجا هستی بهت خوش بگذره :-2-08-:
مرسی بابت پست :-118-:
شنبه می بینمت :-2-08-:


سلام حنا رنگی
نه عزیزم اسامی عوض نشده ... شخصیت جدید وارد شده که حالا نیم تونم بگم چی به چیه ... گر صبر کنی خودت خواهی فهمید :-2-35-:


سلام به هما خانم گل و دوستای عزیز نقد.من تازه امروز رمان رو خوندم و حسابی لذت بردم. این یه کار خاص با یه موضوع خاصتره،البته من نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه از اول فهمیدم شهیاد و اردلان نقش بازی میکنن.نمیدونم ولی فکر نکنم اگه کسی تو مملکت ما این مشکلات رو داشته باشه بازم به خاطر مسایل عرفی وشرعی بتونه در ملا عام مثل شهیادواردلان رفتار کنه که این خودش شک برانگیز بود.از طرفی شخصیت درونی شهیاد وقتی تو خلوتش بود کاملا با چیزی که نشون میداد متفاوت بود.با این وجود من به شخصه خیلی لذت بردم از رمان تا به حال وبا توجه به کارهای قبل هما خانم که با افتخار میگم همه رو خوندم میدونم تا اخرش خوب پیش میره پس قضاوت نمیکنم و منتظر میمونم.مرسی که هستی

سلام عزیزم و ممنون از لطف شما
خوشبختانه فهمیدی چون من از عمد طوری نوشتم که مشخص باشه
مرسی از اعتمادت عزیزم و مرسی از وقتی که می ذاری :-2-40-:


خسته نباشی هما جان ...رمانات فوق العاده اس ...:-118-:

این رمانتم که حرف نداره...ولی چرا یهو اسما عوض شد شخصیتای جدید اومد تو داستان!!!!!!!!!پست 23به بعد کدوم میشه ؟؟؟من کاملا گیج شدم:-2-43-::-2-15-:

سلام عزیزم ...
اسما عوض نشدم گلم شخصیتای جدید وارد داستان شدن ...
ببین هر پست بالاش اونجاییکه نوشته شده لینک مستقیم یه عدد هم کنارش وجود داره ... پست اول عدد یک رو داره و به ترتیب می ره جلو ... پست بیست و سوم می شه صفحه سوم و پست سوم :-2-40-:


سلام هما جون
سيگار شکلاتی هم مثل بقيه رمانات عاليه.من به شخصه فکر ميکنم اين رمان از قبليا هم قشنگ تره. با گذاشتن پست جديد همه رو قافل گير کردی.اين ساها کيه که پست آخرو از زبون اون نوشتی؟؟؟

سلام عزیزم و ممنون ...
الان نمی شه در مورد این شخصیت حرفی بزنم خانومی ...
کم کم باهاش آشنا می شین


سلام عزیزم خیلی خوشحالم که برگشتی گلم....... :-11-:
دوستان عزیز صفحه 3 سیگار شکلاتی پست 23 سومه .....بالای علامت مثبت یا منفی نوشته افزودن به علاقه مندی ها بعد نوشته لینک مستقیم یه # شماره پست رو نوشته صفحه 3رو که یکم بیاین پایین نوشته : #23 (لینک مستقیم) - افزودن پست به علاقه مندی ها
امیدوارم متوجه شده باشین.....
هما جون اگه ناراحت شدی ببخشید ک من بجای تو جواب دادم :-2-14-:

سلام عزیزم :-2-40-:
مرسی از کمکت :-2-40-:


سلووووووووووووم بر هما جون خودم بازگشتت به سایتو بهت تبریک میگم:-2-16-:
الان با خودت میگی این نیومده چه زود پسر خاله شده:-2-06-:
خوب من امروز 4صفحه رو با هم خوندم ذوقیدم
عاغا من از اولم فهمیدم که یه کاسه ایی زیر نیم کاسه این شهراد هست البته از اولم نفهمیدما ازصفحه دوم به بعد ما اینیم دِگر
از شخصیت این دختره سارا خیلی خوشم میاد خیلی باحاله احساس میکنم یه جورایی مثل خودمه مثلاً وقتایی که با وجدان جونش حرف میزنه منم بعضی اوقات اینجوریم
راستی یه چیزی من چون 4صفحه رو با هم خوندم وقت نکردم برات همه رو تشکر بزنم ولی از به بعد رو شاخشه :-118-:
الان پیش خودت میگی این دختر خل چل دیگه کیه اومده رمان منو میخونه چرت و پرتم زیاد میگه؟الان چهره تو این جوری شده: :-2-36-:
خوب من دیگه برم بازم میگم رمانات عالی قلمت عالی خودتم عالی 20 تک
من مظلوم میشوم: اعلا میکنی کی پست میزاری؟ :-2-15-:


سلام عزیزم و مرسی از این همه هیجان :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
من سعی می کنم هر شب پست بذارم بین ساعتای ده تا دوازده :-2-40-:


هما جونم میشه زمان گذاشتن پستای بعدیتو بگی؟تورو خدا؟:-2-40-::-2-15-::-2-15-::-2-40-:

عزیزم تقریبا هر شب بین ساعتای ده تا دوازده :-2-40-:


من معنی کلمات مخففو نفهمیدم:-2-35-:
ساهاکیه؟؟؟؟؟

دقیقا کدوم رو نفهمیدی گلم؟
cc یعنی choclate cigarette
و cb یعنی bitter choclate
اولی هم می شه سیگار شکلاتی و دومی می شه شکلات تلخ
ساها الان زوده :-2-41-:


سلام دوست عزيز
بابت رمانت ممنون. طرز نوشتنت خيلي خوبه و خيلي خوب ميشه باهاش ارتباط برقرار كرد. اما دوتا ايراد كوچولو كه داره يكي اينه كه همونطوري كه دوستا اشاره كردن زيادي از اين شاخه به اون شاخه پريدي و داستان زيادي گنگ شده، دوم اينكه داستان از موقعي كه ويرايش شده يكمي قاطي پاتي شده، اين قسمتاي جديدي كه گنجوندي توي رمانت اگه يكمي بهش پرو بال ميدادي بهتر بود. فك كنم خودتم ميدوني كه يكمي سرسري نگارشش كردي. اگه بيشتر وقت ميذارشتي رو نگارشش، فك كنم چيز خيلي خوبي از آب در ميومد. حيفه كه اينهمه رمانت پربار باشه اما به خاطر چندتا ايراد كوچولو، به اندازه اي كه لياقت داره طرفدار نداشته باشه. شروع رمان توي خواننده خيلي تأثير ميزاره.
خيلي ممنون از خودتو احساس قشنگت، به اميد روزي كه كتاب چاپ شده تو بخونيم.... رزا:-118-:

سلام عزیزم
از این شاه به اون شاخه پریدن دقیقا برای تکون دادن ذهن مخاطبه ... این رمان رو نخواستم طوری بنویسم که همه چیز رو آماده بذارم توی دهن خواننده هام و بگم میل کنین ... خواستم کمی وادارشون کنم فکر کنن و نتیجه بگیرن ...
نه اتفاقا سر سری هیچ چیزی رو ویرایش نکردم و بلکه رو همون اصلی که بالا گفتم فقط پر ابهام نوشتم ... قصدم از اول همین بود
مرسی از نقدت گلم :-2-40-:


وقتی داستان عوض شدحس میکنم خیلی بهتره شده اما این که سارافرارکرد یکم غیرقابل باوره چون شباکه مامیخوابیم اقا پلیسه بیداره

آقا پلیسا روزا می خوابن :-2-27-:
سارا جلب تر از این حرفاست ... بعدش هم بهش اعتماد داشتن که خیلی سختگیری نکردن در موردش :-2-41-:


اگه بگی ساهاکیه ممنان میشم:-2-35-:
مگه خونه مختلطم میشه گرفت؟؟؟؟؟؟؟حتمادیگه....

ساها رو که شرمنده :-2-35-:
خونه مختلط هم نخیر نمی شه :-2-35-:
مگه اینکه ... دیگه دیگه :-2-37-:

باران 69
1392,12,08, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
سلام هماجان . تبریک میگم به خاطر شروع مجدد!
خب داستان با ورود ساها یه کم گنگ شده ... یه کم که نه ، زیاد!
یه حدسایی میشه زد ... مثل این که ساها و دوستاش همون بچه هایی اند که شهراد بهشون آموزش رقص می ده ... فکر نمی کنم ساها و دوستاش ایران باشن. به هر حال هم خونه شدن با یه پسر غریبه تو ایران ... ! البته شاید خیلی هم با هم غریبه نباشن!
ولی دوست داشتم تنها راوی اول شخص سیگار شکلاتی سارا باشه و قضیه ساها رو از زبون سوم شخص بنویسی. ولی خب تو این موردم نمیشه گفت حتما اون طوری بهتره! به هر حال تو نویسنده ای و با تجربه تر!
اون پستی که شهراد میره پیش مادرش رو خیلی دوست داشتم ... خیلی احساسی و ملموس بود!

سلام عزیزم و ممنون ...
هدف این داستان طرح کردن معماهای پشت سر هم و گیج کردن مخاطبه :mrgreen: شوخی کردم ... کم کم هر معمایی به جواب خودش می رسه ...
منم اول دوست داشتم داستان کلا از زبون سوم شخص باشه ولی بنا به دلایلی سارا اول شخص شد و ساها هم بنا بر دلایل دیگه ای اول شخص شد :-2-41-:
حالا من هر چی هم توضیح بدم بیشتر گیج می شین ... اجازه بده کمی بیشتر جلو بریم :-2-40-:


سلام هما جون.
اولا عذر خواهی منو بپذیر.توی نقد رمان تقاصت گفتم که همه ی شخصیتات عین همن .همشون یه دختر جوون شیطونند و ..
و بعدش اومدم سیگارو خوندم و دیدم مهارت خاصی در آفریدن شخصیت های پیچیده و قوی پیدا کردی.گرچه باطن سارا هنوزم همون دختر شیطونیه که هما ی خودم شبیهشه:mrgreen:
اما در کل بسیار زیبا بود و زخم خوردگی و مشکلات جامعه رو بهتر نشون می داد.البته درسته که آغاز رمان بی نظیر بود اما فکر کنم به انرژی دو برابر اون برای پایان این رمان نیاز داری.چون داستانی که آفریدی کمی پیچیده شده.درست مثل خودت که گفتی گاهی توش گم میشدم.
هما جان من نمی دونم ایده آل های تو در نویسندگی چیه.اما نوشته های استعاری و سمبلیک و فراز و فرود ها در پس اتفاقات ساده امروزه طرفداران زیادی پیدا کرده.فکر می کنم سیگار پله و گام مفیدیه که با موفقیت به حدود بالای نویسندگی برسی.حتی بالاتر از سیگار.البته نودهشتیا دیگه کفاف اونارو نمی ده بلکه شاید چاپ!
همیشه موفق باشی.:-2-40-:
سلام عزیزم فدای سرت ...
بله همینطوره و برای همین هم هست که این رمان نوشتنش برام کمی سخته ...
هم نگارشش و نوع توصیفاتش با رمان های دیگه فرق داره و هم نوع سوژه و ژانر اینه که انرژی زیادی می گیره و منم امیدوارم بتونم تا آخر همینطور پیش برم ...
من ایده آل خاصی ندارم و بیشتر دلم می خواد هر سبک و هر نوع نوشتاری رو تجربه کنم و خودم رو توش تا حدی قوی کنم تا دیگه از هیج نوع نوشتنی نترسم و بتونم هر مدلی که ذهنم طلب می کنه بنویسم
سعی خودم رو می کنم که رمان رو درست و با یه سبک جدید پیش ببرم :-2-40-:


سلام.یه کوچولو نقد.مگه اردلان اون طرف نیستش تا مراقب شهراد باشه ؟؟پس کجا رفته که ندیده جمشید اومده ...شهراد نمی تونست از ادلان بخواد که مراقب باشه که اگه جمشید اومد خبرش کنه؟؟اگه اردلان نبود پس کی حشره رو برد سمت دوربین تا وورودشون به اتاق معلوم نشه؟؟باید یکی جلوی دوربینو می پوشوند دیگه..پس کار اردلان بوده...پس یهو کجا رفتش تو این وضیعت اورژانسی ؟؟نباید شش دونگ حواسش به اون جا می بود؟؟چون خودشم باید حشره رو دوباره بر می داشت تا موقعی که شهراد و سارا بخوان بیان بیرون دوباره بزاره ...حشره که نمی شد همش تو اون نقطه باشه...چون هم خیلی تابلو می شد...و هم جمشید اومد دوربینارو چک کرد پس حشره ای نبوده یعنی اردلان برداشتش که دوباره بزارش ...بعد یهو کجا رفت؟؟؟(امیدوارم منظورمو رسونده باشم اخه الان یه کوچولو تمرکز ندارم و دارم تو شلوغی می نویسم فک کنم جمله هام یه ذره قاطی پاتی:-2-35-::-2-31-:از نویسنده عذرخواهی می کنم)البته می شه درستش کرد و گفت اردلان یهو جایی رفته یا مشکلی پیش اومده یا نمی دونم اما اگه همینجوری از ش بگذریم عایا یه جوری نمی شه؟؟ :-2-37-:همین باتشکر از نویسنده


سلام عزیزم جواب شما رو توی خصوصی هم دادم ...
همونطور که گفتم اردلان بیرون از خونه هستش نه داخل خونه و مسلما دید به جمشید نداشته :-2-40-:


بنظرم یه سری از پستا جابجا شده

جا به جا نشده دوست عزیز ویرایش شده :-2-40-:


لهِِ این رمانت شدم هما
با اسم lovel_girl عضو بودم ولی نتونستم وارد انجمن بشم
ناچارا با یه ایدی و اسم جدید ثبت نامیدم
فقط واسه اینکه بتونم اینجا نقد کنم
سوژه ی جدیدی رو انتخاب کردی
که البته نشون از تلاش بی حد و حسابته
بابت چاپ سجاده و صلیب هم خیلی خوشحال شدم
و اما اصل مطلب:
سارا نیمه ای از ماجراس ... نیمه ی پنهان
امید وارم واسه شناشوندن شخصیتش وقت کشی نکنی
درباره ی ارسلان چیز مشخصی تو داستان گفته نشده
بهتره بیشتر بهش بپردازی
نقطه ی عطف دیگه ی کارت اینه ک پایان داستان مبهمه
پست های اولت رو بیشتر دوست داشتم
توصیفات بیشتر و قشنگ تری داشتی
همچنین استفاده ای ک از اشعارت میکردی ...
بعدشم اینکه خانواده ی شهراد نفهمیدن ک اون پلیسه رو من اینجور واسه خودم تعریف کردم که چون ب شهراد کاری نداشتن چیزی نفهمیدن
ولی خب چندان قابل قبول نیست
قلم متفاوت .... سوژه ی متفاوت .... و نویسندگی هما
من بهت اطمینان دارم ک تو از پسش بر میای
موفق باشی عزیز دلم
:-*

قربونت عزیزم لطف داری :-2-40-:
من برای کل شخصیتام و معریف دقیقشون حالا حالا نیاز به زمان دارم ...
ارسلان کلا هنوز مبهمه ... باز هم در موردش حرف زده می شه ... ولی الان نه ... کمی باید بریم جلوتر
پست های اول رو قبول دارم توصیفات بیشتری داشت ... اما یه سری از دوستان گفتن کمتر توصیف کن و باعث خستگی می شه منم کمش کردم ... اما کم کم باز زیادش می کنم چون لازمه ...
و در مورد شعر ... شعر بیشتر برای جاهایی هستش که شخصیت ها توی خلوت خودشون هستن و یا قسمتای احساسی داستان ... اوایل که تنها بودن بیشتر می شد از شعر استفاده کرد ... ولی این قسمتا کمتر .. با این وجود هنوز خیلی شعر در پیش داریم که می خوام توی داستان به کار ببرمشون ...
دقیقا چون خانواده شهراد کاری به کارش نداشتن چیزی در موردش نفهمیدن و خود شهراد هم به دلایل شخصی چیزی نگفت :-2-40-:



قلم قویت برای همگیمون شناخته شدس ..... و این رمان هم مثه بقیه کارات داره جذابیتشو نشون میده ک ب دلیل جدیت کار قدرتشو بیشتر ب رخ میکشه

خوشحالم ک ب ی همچین موضوعی پرداختی ...ی نویسنده هدف اصلی باید این باشه ک تو نوشته هاش حرفی برای گفتن داشته باشه

سرگرمی در رده ی دوم قرار میگیره....

در مورد داستان ....روند خوبی رو داره پشت سر میذاره

و تنها مشکلی ک من باهاش دارم ....شخصیت ارسلان ....من درست مشکلشو متوجه نشدم ...در واقع درست برام روشن نشد ...

توی رمان اردلان بهش گفت هنوز خواهری ....ولی باید عمل کنه ...این دقیق ینی چی ...ینی جنسیت ارسلانو باهاش مشکل پیدا کردم....

باز هم ممنون .....سربلند و پیروز باشید


سلام عزیزم و مرسی از لطفت گلم ...
در مورد ارسلان در ادامه داستان بیشتر توضیح می دم تا خوب خوب متوجه جریان بشین :-2-41-:


واقعا از شهراد بعید بود جمشید از جلوی اون دوربینها که میگذشت تا به اتاق پایین بیاد شهراد تو مانیتور ندید؟سارا چرا انقد دسپاچه شد؟مگه برا همین کار نیومده بود؟با وجود اینا پست هیجانی و نابی بود.کلا قلمت ادمو میبره تو حس من که وقتی خودکار جلوی پای شهراد افتاد گوشیمو ول کردم و دستمو جلو دهنم گرفتم.جات خالی بود ببینی اصن یه وضعی....فکر کنم به قول مامان بزرگا تیر غیب به کمر جمشید خورد.هه هه هه.......

جواب این نقد شما رو تو داستان دادم عزیزم :-2-27-::-2-40-:


سلام
درسته جمشید داخل اتاقش خوابه اما به قول خودت یه جای دیگه داستان آیا دسته این شهراد با صدای بلندی داره سارا را توبیخ میکنه!
اگه جمشید شک کنه که میشه فیلم ها را دوباره ازنو دید!
شهراد دیگه مثل قبل ریلگس و مرموز نیس چرا!!!!؟
حس خوب القا نمیکنه:-2-15-:
ولی در کل خوبه


این قسمت هم ویرایش شد :-2-40-:


من واقعا نمیفهمم ایا واقعا سامان برادرِ ساراس؟؟؟؟؟؟؟:-2-35-: اخه با دیالوگایی از سامان و ساراکه قبلا خوندم بهش نمیخوره برادرش باشه بیشتر فکرمیکردم نامزدشه:-2-28-:
و ارسلان!!!!!!!!!!جنسیتش چجوریه دختره یا پسر؟؟؟؟:-2-39-:

مرسی هما جان:-118-:

ساسان برادر سارا بوده ولی یه برادر فوق العاده عاشق ... خیلی خواهرش رو دوست داشته ...
ارسلان رو هم همینطور که تو نقدای بالایی گفتم در موردش در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد :-2-41-:


سلام هما جان ممنون از زحماتت
خیلی خوب شد که پست های قبلتو تغییر دادی الان حس بهتری دارم اینطوری واقعی تر شده...در مورد سارا از شخصیتش خیلی خوشم میاد در عین حال که زیر بار حرف زور نمیره بچه پرو بازی هم در نمیاره.. گذشته ی شهراد خیلی مبهمه اینکه مادرش 14سال باهاش حرف نزده باید دلیل خاصی داشته باشه فکر کنم واسه قبل از مسئله ی ه م ج ن س ب ا ز ی باشه چون اردلان گفت دوسال که برای این ماموریت زحمت کشیدن... هر چی که هست مسئله یه مسئله ی فامیلیه...اینطوری حس می کنم
در مورد جنسیت اردلان نمی تونم حدس دقیقی بزنم اینکه ارسلان بهش گفت خواهر می تونه خیلی چیز ها معنی بده..میشه گفت ارسلان دوست داره اینطوری صداش کنه یا اردلان تغییر جنسیت داده باشه...البته احتمالش و خیلی کم می دونم...
نمی دونم ساها...کامیار...نیاز...سیامک... نازیلا کی هستن ولی یه حسی بهم میگه ممکنه شاگرد های شهراد باشن که بنا به دلایلی وارد اونجا شدن و فقط اسماشونو تغییر دادن اینو باتوجه به علاقه ی کامیار به قر دادن می گم:-2-06-: البته شاید اشتباه باشه
مرسی بابت رمان زیبات منتظر پست های جدیدت هستیم:-118-:

سلام عزیزم آره به نظر خودمم خیلی بهتر شده
شهراد هنوز هم ابهامتی داره که الان وقت باز شدنشون نیست ... کم کم ...
منظورت از اردلان ارسلانه فکر کنم ...
صبر کن اینو هم در ادامه در موردش توضیح می دم
حدساتون در مورد ساها منو کشته اصن :-2-22-:
اینو هم باید صبر کنی :-2-35-:



ساسان قبل مرگش نامه نوشته؟؟؟؟
ممنون ازپستای خوبت
بله .. نامه ای وجود داره ... بهش می رسیم


فکر میکنم ارسلان تی اس باشه از نوع اف تو ام

الانم درحال تغییر جنسیته ؟؟ نه ؟؟

فقط ربطش به داستان هنوز معلووم نیس


بله دقیقا همینه ...
ربطش به داستان هم مشخص می شه به زودی :-2-41-:


وقتی شهراد میزنه به سرش !
میگم الان نقش اصلی که مکمل ساراست اردیه یا شهراد؟

:-2-35-::-2-35-::-2-35-:

negin_so
1392,12,08, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
درود هما بانووو :))
خسته نباشید هم برای کنکور و هم برای ویرایش پست های قبلی...
خیلی بهتر شده و کاملا جا افتاده... فقط یه سوال اونجایی که شهراد میره پیش مامانش و می برتش که همه چیز رو بهش بگه فلش فوروارد :) بود یا بعدا راجع بهش می گین؟
سارا رو زیاد دوست ندارم... نمی دونم چرا ولی باهاش ارتباط برقرار نمی کنم...ولی شهراد و اردلان عالین...یعنی اردلان تازه عالی شده...:-2-27-: ولی شهراد از اولم خوب بود...
راجع به شخصیت های تازه وارد شده هم نطری ندارم تا بیشتر راجع بهشون بگی...
تغییرات داستان عالیه فقط یه پیشنهاد یه جاهایی که فاز داستان :-2-27-: دِپ :-2-27-: میشه غمو توش احساس نمی کنم به نظر من اگه بیشتر توصیف کنی حسش بیشتر وارد مغز خواننده ها میشه...
پر حرفی کردم... موفق باشی بانوو:-2-40-:

Znaa
1392,12,08, ساعت : 08:40 بعد از ظهر
هما جان سلام عزيزم ، من راستشو بخواي اولين باري هست كه دارم تو سايت پست مي ذارم كلا شايد بشه گفت رمان خون خوبي هستم سعي مي كنم هر رماني بخونم و ديدهاي مختلف رو ببينم ، نقد خاصي براي رمانت ندارم يعني فكر مي كنم پستات و رمان بايدجلوتر بره تا بشه نقد خوب كرد و به همين خاطر نمي خواستم پست بذارم ولي ديدم قدرنشناسي هست كه تشكر نكنم از رمان هاي خوبت و قلم زيبات ، من حس مي كنم اين قضيه كه ادامه رمان رو گذاشتي براي بعده كنكورت خيلي بهتر شد من خودم هم عين تو داشتم واسه ارشد مي خوندم فشارش زياد بود ؛) پست هارو كه دوباره ويرايش كردي خيلي بهتر شد عزيزم فقط يه نكته كه به نظر من اومد اينكه تعيير تو شخصيت شهراد خيلي يهويي شد يعني شهراد از اول داستان طوري بود كه شخصيت مرموز و جدي داشت من اين نظر رو پيدا كردم ولي تو ويرايش و پست هاي جديد شخصيتش جوري شد كه همونجور كه سارا تو پست آخر گفت يه شخصيت خونسرد با لبخند بي خيال من حسم بهش عوض شد و حس مي كنم اون شخصيت پردازي جدي رفت روي اردلان من حس ميكنم اگر كه اين تغيير شخصيت يه كم ملايم تر ميشد بهتر بود من حالت الان شخصيت شهراد و اردلان رو بيشتر دوست دارم ، يه نكته قوي ديگه هم به نظر من خيلي مي تونه رمانت رو متفاوت كنه اينه كه شهراد و سارا كه از اول تو خونه باهام هستن عاشق هم نشن شايدم اشتباه ميكنم ولي از چيزاي جديد اين حس رو كردم كه به نظرم عين همه رمان ها داستان زود لو نميره
بازم اگر كه نقد نا بجايي كردم معذرت مي خوام . يه مشكلي كه شايد اينجا نبايد بگم اينه كه خيلي ناراحتم كه نمي تونم وارد گروه بشم و عكس ها با چيزاي ديگه رو ببينم مي شه راهنماييم كني كه بتونم عكسارو ببينم ؟
قلمت عاليه عزيزم خوشحالم كه نويسنده اي مثل تو هست :-118-:،

amirhossein76
1392,12,08, ساعت : 11:24 بعد از ظهر
اصلاااا نمیشه اخر داستانو فهمید اون چنتا شخصیت جدیده هم که کلا آدمو دگرگون میکنه:-2-08-:

farjon
1392,12,08, ساعت : 11:46 بعد از ظهر
سلام نفس
عالی اما کم بود نمیدونم چرا از راحتی سارا با اردلا راضی نیستم
شاید بخاطر شهراده!
امشب بازم داریم؟

f@eze98
1392,12,09, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
سلام هما جون خسته نباشی.
به نظر من ساسان با اردلان و شهراد دوست و همکار بوده که تو یکی از ماموریتاشون ساسان لو میره و به قتل میرسه که همین انگیزه ای میشه برای انتقام شهراد(البته میدونم که از 17 سالگی این روش زندگى برای اون بوجود آمده اما با این قضایا شدیدتر میشه)
ولی خوب اینا همش حدس و گمانه.بازم ممنون بابت قلم زیبات و به امید پیشرفت روز افزون.
موفق باشی!:-D:-118-:

rozesorati
1392,12,09, ساعت : 12:48 قبل از ظهر
سلام خسته نباشی میشه یکی به من بگه این گروه کجاست من هنوز عکس شخصیت هارو ندیدم

kimiya98
1392,12,09, ساعت : 01:40 قبل از ظهر
با سلام خدمت شما هما جان...
اميدوارم حالتون خوب باشه خيلي خوشحالم كه دوباره به سايت اومدين و به اميد خدا كنكورتون رو هم نتيجه خوبي بگيرين...:-118-:
من براي دومين بار با اجازه شما ميخوام نظرمو راجب رمان بگم-باتوجه به اينكه رمان از يه قسمتي به بعد ويرايش شده من دوباره خوندم و واقعا عالي شده بود خيلي چيزاي مهمي(منظورم اينه كه زياد تو خواندن به چشم مياد و به ياد ميمونه مثلا همون دوربين هاي اتاق زيرزمين) تغيير كرده و واقعا عالي بود عالي تر شد:-2-40-: و اينو من واقعا از صميم قلب ميگم كه من خيلي درس هارو از رماناتون گرفتم و مطمئن هستم اين رمان هم با قلم نويسنده اي به اين خوبي معركه ميشه باتوجه به اين كه خودتون هم گفتيد اين رمان متفاوته و واقعا بعضي جاها از رمان حس ميشه و به مرور زمان بيشتر حس خواهد شد و همينجور كه قبلا هم گفتم هيچ جاي رمان رو نميشه حدس زد و راستس يك مورد ديگه خداروشكر دوباره خواننده هاي رمان دارن زياد ميشن من كه تا فهميدم پست جديد اومده كل دوستام كه اين رمان رو ميخونن خبر كردم و از همين الان دارم ميگم كه اين رمان عاليه من كه هميشه رمان هاتون رو ميخونم .:-2-38-:
من متاسفانه به دليل اين كه پست هام زير ٢٠ تا هست و نميتونم وارد گروه بشم و عكس هارو ببينم ميتونم بپرسم راهه ديگه اي هم هست يا خير؟
ممنون از قلم زيباتون و رمان هاي قشنگتون اميدوارم موفق باشيد :-2-40-::-118-:
باتشكر كيميا :-118-:

zohreh.h
1392,12,09, ساعت : 04:37 قبل از ظهر
سلام.میگم این رفتار اردلان وشهراد کجا و اون فیلم بازی کردناشون کجا؟طفلیا چه زجری میکشیدن.امیدوارم این برف بازی کوفتشون نشه چون این جمشیدی که ما دیدیم خیلی زرنگه.به قول معروف جایی نمخوابه که زیرش اب بره.اینکه سارا رو مامور شهراد کرده خودش شک برانگیز نیست؟مشتاقانه منتظر ادامش هستیم.امیدوارم تفریح روز جمعه هم بهت خوش بگذره عزیزم.

رهایش*
1392,12,09, ساعت : 04:48 قبل از ظهر
سلام و خسته نباشی. من تازه امروز شروع به خوندن رمان کردم و الآن که ساعت نزدیک 5 صبحه هنوز یکی دو تا پست مونده تا تموم کنم. باید بگم تبریک به خاطر این موضوعی که با شجاعت انتخاب کردی. من پستایی رو که مربوط به شهداده بیشتر می پسندم و دوست دارم که بیشتر بشن. نمی دونم چرا پست های اول رو خیلی خیلی دوست دارم. اونجاهایی که تنهایی شهداد رو زار می زنه! مرسی که می نویسی و امیدوارم تا آخرش ادامه بدی.

Madsun
1392,12,09, ساعت : 11:23 قبل از ظهر
سلااااااااااااااااام به همای عزیز .نویسنده معروف قرن و همشهری عزیز...احوالاتتون ؟؟خوبین خوشین؟؟
با اینکه اینجا صفحه نقده ولی من نقد خاصی ندارم جز یه مورد و این که چرا گفتی زیر 16 سال رمانو نخونن به قول خودت که رمان صحنه نداره و اگه منظورت به درک رمانه شاید بعضی وقتا حتی یه بچه 10 ساله بهتر از ما می تونه اونو درک کنه ولی من بااجازت رومانو خوندم !!!....در مورد هدفم که گفتی سوال نکنین ما هم چیزی نمگیم جز این خواهش که یه سرو سامونی هم به اون بدی ....راستی می شه بپرسم جریان چاپ جدال چیه ؟؟چون من اونو خیلی دوست داشتم....ممنون از رمانات و وقتی که برای ما می ذاری ....ممنون می شم اگه جواب بدی ....:-2-25-:

delasa3
1392,12,09, ساعت : 02:45 بعد از ظهر
سلام هما جان من همهی رماناتو خوندم و فهمیدم عشق فقط واسه بچه پولدارا و اونایی که زیبایی خیره کننده ای دارن هست که این زیبایی خیره کننده فقط برای بچه پولداراستنه واسه واسه خانواده هایی مثل خانواده ی من که به نون شبم.نم محتاجیم. ولی من کلا فکر میکنم اصلا عشق وجود نداره چ وتسه فقیرا چ واسه خرمایه ها.حالا از تو میخوام این سوال. بپرسم عشق وجود داره؟در هر صورت قلمت فوق العاده است.:-2-40-:

miss~lone
1392,12,09, ساعت : 04:00 بعد از ظهر
سلام و خسته نباشید :|
داستان با موضوع خوبی رو کلید زدین !
ولی چن تا نکته و مورد هست که بنظرم بش بی توجهی شده !
اول اینکه داستان با امید و شهراد شروع میشه ولی بعد از پست اول دیگه خبری از امید و خواهرش که به نظر شهراد رو دوس داش نیس
دوم اینکه یه قسمتی رو که ویرایش کردین اینجور بود که شهراد بعد از رفتن به خونه جمشید یه روز بشدت دلش میگیره و میره خونشون و تا یه حدودی با مامانش آشتی میکنه و میره تو اتاق و یه چیزایی بهش میگه
حالا اینجا 2تا نکته هس:
1.بهش چی میگه؟! هیچ اشاره ای نشده!
2. چرا وختی توی چند پست بعدی جمشید میگه میتونی بری پیش خانوادت آخر هفته ها شهراد میگه من خانواده ای ندارم!!
مگه با مامانش حرف نزده بود؟! مگه به شمیم قول نداده بود تند تند بهش سر بزنه!؟
چرا اصن خبری از خانواده ی شهراد نیس؟!
و اینکه فکر نمیکنی راز شهرادو یکم زود فاش کردی؟! بنظرم میتونس مهیج ترم باشه!!

بازم ممنون از رمان خوبت :)

پـــریا
1392,12,09, ساعت : 10:37 بعد از ظهر
سلام :-2-25-: رمانُ از اول اسفند شروع کردم به خوندن همینجوری که داشتم میخوندم خیلی چیزا تو ذهنم بود که بگم ولی متاسفانه حافظه در حد شَنقلَه همینجور عنر عنر پاشدم اومدم نقد :-2-42-:
پستای اول رمانت خیلی قوی بود به قول بچه ها قلمت کلی فرق کرده بودُ پخته تر شده بود ولی همین جوری که پیش رفت برگشتی به همون قلم قبلی ولی صفحه ی پنجم دوباره قوی شد :-2-38-:
اوایل رمان شاهزاده یا همون سارا به شدت افسرده و پز از کینه بود ولی از وقتی معلوم شد شاهزاده همون ساراست دیگه اون شخصیت قبلی رو نداره یه جورایی مثه دخترای رمانای قبلیت شده شادُ شیطون و دیگه کینه ای که داره و هدفش که انتقامه کم رنگ شده :-2-41-: شخصیت اردلان خیلی مرموزه و پیچیده یه همچین شخصیتُ قیافه ای نمیتونه اونقدر لوس ُ دخترونه باشه مخصوصا فرید که قبلا آرتان بودُ آرتانم به آدم مغرور و تقریبا خشک و خشن بود ولانم شده اردلان یه جورایی داره ارتانو تخریب میکنه :-2-39-: راجب شهراد نقدی ندارم ولی یه چیزی برام سواله که اگه شهراد و اردلان داشتن نقش بازی میکردن چرا تو خلوتم مث هم جنس بازا بودن ؟ مثلا وقتی که شهراد داشت میرفت خونه ی جمشید یه جوری رفتار کرد که واقعا شبیه یه همجنس باز بود در حالی که اونا تنها بودن ... چرا دیگه هیچ خبری از امید و خواهرش نیست ؟ ... مگه شهراد با مادرش آشتی نکرده بود و مگه به شمیم قول نداد که زود به زود بهش سر بزنه چرا به جمشید گفت خانواده ای نداره ؟ ... من دیگه حرفی ندارم:-2-28-: خوبه هیچی یادم نبود :-2-27-: امید وارم ناراحت نشده باشی :-2-40-: موفق باشی عزیزم

rosh9la
1392,12,09, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
خیلی ممنون از رمان زیبات من همه ی رمان هاتو خوندم عاشق همشونم هستم!این رمان هم اولش موضوع جالب و تکی داشت البته خب درسته که واسه ماموریتشون بود ولی کلا جای تحسین داره که این موضوع رو انتخاب کردی بازم ممنون منتظر پستای جدیدتم خیلیم دوست دارم:-118-:

shiee_irani
1392,12,09, ساعت : 11:28 بعد از ظهر
وای آخیش
این پست یه تنفس مستقیم بود
از نوع عالیش
انگار با صحبتای این سه نفر جون گرفتیم
یه گره باز شد
راستی دلم میخواد حدس بعدیم هم بگم!
من درمورد قصه عشقی این کتاب تا الان فقط به شهراد و سارا فکر میکردم
هنوزم این برای این دو نفر احتمالش قوی تره
اما زهنم میگه شاید سارا سهم اردلان باشه
شاید نرسه
شاید دوسش داره ولی به خاطر شهراد میره کنار!
خلاصه که گفتم که بگم
مرسی هما
ممنون که هستی

haniko1376
1392,12,09, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
سلام هما جونی ممنون بابت پستا.
میخواستم بگم چرا شهراد دلش برا خونوادش تنگ نمیشه؟

fafa_f
1392,12,10, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
سلام هماي عزيزم

بازگشتت رو به خونه مجازيت تبريك ميگم.

واي گيج شدم. اين كه مشكل ساسان چي بوده؟

سارا تو اتاق در چه حالي ديدش؟؟ معتاد شده بوده؟؟؟

البته اينا رو همينجوري پرسيدم. اينقدم خنگ نيستم اما خواستم بدوني كه شرايط چقد گيج كنندس.

موفق باشي عزيزم
شب خوش

hanijonam
1392,12,10, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
ممنون بابت پست ها
خیلی خیلی عالی بود خسته نباشی
ممنون:-2-15-::-2-30-:
هیچ نقدی هم ندارم مثل همیشه:-2-27-:
فقط یه سوال چرا شهراد از خانوادش خبر نمیگیره عایا؟